جمهوری اسلامی و فساد حاکم بر سیستم حکومتی آن

اواخر مرداد ماه گذشته، خبر اختلاس ٣ هزار میلیارد تومانی در بانک صادرات ایران برملا گردید. با آشکار شدن زوایای ظاهرا پنهان این اختلاس، که یکی از بزرگترین اختلاس های برملا شده در نظام جمهوری اسلامی است، به یک باره همه پرده های موجود کنار رفت و فساد حاکم بر جمهوری اسلامی در منظر عمومی قرار گرفت.

اینگونه چپاولگری ها، که ریشه در کل نظام فاسد دینی و سرمایه داری حاکم بر ایران دارد و عموما یک سرآن به دستگاه دولتی و سر دیگرش به درآمدهای بی حد و حساب منابع نفتی متصل است، رسوائی بزرگی را برای حکومت اسلامی دامن زده است. پیش از اینکه به علل و ریشه های اصلی اینگونه غارت گری ها در نظام جمهوری اسلامی بپردازیم، ببینیم ماجرای این اختلاس کلان، چیست و چگونه آغاز گردید؟

امیر منصور خسروی (آریا) که متهم اصلی این پرونده است، یک ایرانی ساکن آلمان است که در دولت نهم جمهوری اسلامی با یک میلیون دلار سرمایه برای فعالیت های اقتصادی به ایران باز می گردد. وی، ابتدا با ایجاد برخی روابط و معاملات با دولت جمهوری اسلامی، سرمایه خود را چند برابر کرده و سپس با تاسیس شرکت های زنجیره ای متعدد، اقدام به دریافت وام های هنگفت بانکی، خرید شرکت های دولتی و گشایش اعتبارهای مکرر می نماید.

امیر منصور آریا، که صاحب بانک خصوصی تازه تاسیس آریا نیز هست، طی سال های اخیر، با استفاده از رانت خواری و خرید بدون مزایده، توانست شرکت خدمات مهندسی خط و ابنیه راه آهن (تراورس) را به تملک خود و گروه موسوم به آریا در آورد. وی که هم اکنون یکی از سرمایه داران بزرگ ایران به شمار می آید، از طریق همین اختلاس ٣ هزار میلیارد تومانی و زد و بند با دستگاه دولتی، طی چند سال گذشته، تقریبا تمام سهام گروه صنعتی فولاد ایران، ماشین سازی لرستان، شرکت خدمات مهندسی خط  و ابنیه (تراورس) و ۵/ ٣٩ درصد سهام فولاد اوکسین را به تصرف خود در آورده است. در واقع، گروه آریا، با داشتن یک میلیون دلار سرمایه اولیه، از طریق زدوبند با مقامات دولتی، چپاولگری و اختلاس در بانک های کشور توانسته با کسب عنوان سی و چهارمین شرکت بزرگ ایران، به یکی از قطب های مهم اقتصادی در نظام جمهوری اسلامی تبدیل گردد. با افشای اختلاس ٣ هزار میلیارد تومانی و بر ملا شدن زوایای پنهان آن، مشخص گردید که اختلاس فوق و سایر چپاول گری های گروه موسوم به آریا، عمدتا از طریق زد و بند با سیستم حکومتی به ویژه با حمایت آشکار اسفندیار رحیم مشائی، رئیس دفتر احمدی نژاد صورت گرفته است.

طبق گزارش بانک صادرات ایران، این اختلاس از سال  ٨٦ خورشیدی آغاز و رقم آن در سال ۸۸ کمتر از ۸۰ میلیارد تومان بود، اما در سال ۸۹ به ۸۰۰ میلیارد تومان و در سال ۹۰ به ۲ هزار و ۸۰۰ میلیارد تومان رسید. طی این مدت، یعنی از سال ٨٦ تا ٩٠، امیر منصور آریا اقدام به خرید هزاران میلیارد تومان اسناد و مدارک اعتبار دریافتی از بانک صادرات جهت گشایش مدت‌دار ال سی ها (اسناد اعتباری) کرد. نام برده، بدون اینکه پولی بابت این ال سی ها به بانک صادرات پرداخت کند، با تنزیل فروش (قیمت پائین تر) و نقد کردن همان اسناد گشایش اعتباری، در ٧ بانک دولتی و خصوصی دیگر، از جمله بانک مرکزی و بانک ملی ایران، به اختلاس چنین مبلغ کلانی اقدام نموده است. در واقع، دزدی، چپاول گری و اختلاس های بزرگی از این دست، نه اولین مورد در نظام جمهوری اسلامی است و نه آخرین آن می باشد. اختلاس ١٢٣ میلیارد تومانی فاضل خداداد و مرتضی رفیق دوست در سال ٧٢ نیز در بانك صادرات صورت گرفت. اختلاسی که با دخالت محسن رفیق دوست جهت بازگرداندن خداداد فاضل که به خارج گریخته بود و دادگاهی کردن اش، منجر به اعدام فاضل خداداد و حبس مرتضی رفیق دوست برادر محسن رفیق دوست  گردید.

اینگونه غارتگری ها، سابقه ای به قدمت عمر جمهوری اسلامی دارند. افشاگری نمونه وار پاره ای از آنها نیز، ارتباط مستقیم با درگیری های باندهای درون نظام دارد که هراز گاهی بر حسب ضرورت زمانی و تضادهای درونی جمهوری اسلامی، جهت یارگیری های جدید و حذف گروه های مخالف صورت می گیرد.

آنچه مسلم است فساد اداری، دزدی، رانت خواری و اختلاس، صرفا به نظام ارتجاعی حاکم بر ایران مختص نبوده و زمینه های بروز آن، کم و بیش در همه دولت های بورژوایی وجود دارد. اما، این پدیده در نظام های پارلمانتاریستی و  بورژوایی غرب، به دلیل وجود برخی آزادی های سیاسی آز جمله وجود رسانه های مستقل، واحزاب اپوزیسیون ، تا حدودی کنترل میشود و راه برای دزدیهای بی سروصدا و مصونیت مقامات ارشد دولتی ، مانند رژیم جمهوری اسلامی باز نیست. استعفای وزرا و مقامات ارشد حوزه هایی که اختلاس و دزدی در زیر مجموعه آن ها صورت می گیرد، کمترین واکنش مربوطه در نظام های بورژوایی غرب است. اما، در نظام های دیکتاتوری و به طور اخص در سیستم جمهوری اسلامی، که مردم از آزادی های سیاسی محرومند و روزنامه ها و احزاب کمترین نقش را در افشاگری دارند، فساد در تمام ارکان و نهادهای سیستم حکومتی گسترش یافته و هم اکنون شیوه مسلط این نظام ها شده است. طبیعتا در نظام جمهوری اسلامی، که هیچ کدام از مقامات ریز و درشت آن، پاسخگوی اعمال و رفتار خود نیستند، اختلاس، ارتشاء و فساد مالی در گستره ای فراتر از دیگر نظام های دیکتاتوری وجود دارد.

در کنار استبداد مطلق حاکم بر ایران و عدم وجود روزنامه های مستقل جهت افشاگری و بازدارندگی زمینه های اختلاس و فساد مالی در ایران، درآمد بیکران حاصل از نفت و گاز، باز توزیع بدون حساب و کتاب این درآمدهای میلیاردی که به علت فساد اداری و سیاسی حاکم بر سیستم، عمدتا کنترلی بر آن نیست، وجه دیگر گسترش دزدی، اختلاس و افزایش فساد دولتی در جمهوری اسلامی است. درآمد بی کران حاصل از نفت و باز توزیع بدون کنترل آن در میان سرمایه داران و ارگان های دولتی و دیگر نهادهای حکومتی، بدون شک بستر مناسبی برای گسترش ارتشاء و فساد مالی در جمهوری اسلامی است.

علاوه بر عوامل فوق، واگذاری موسسات دولتی به بخش خصوصی، یکی دیگر از پیش زمینه های گسترش فساد مالی در کل سیستم جمهوری اسلامی است. حاکمان اسلامی، طی دهه گذشته از طریق زد و بند های دولتی و سوء استفاده از تسهیلات بانکی، شرکت های بزرگ صنعتی و موسسات کلان دولتی را  تحت پوشش خصوصی سازی، به افراد و جریان های ذی نفوذ در درون حاکمیت واگذار کرده اند. جریان های قدرتمند درون حاکمیت، به وسیله سپرده ها و اموال توده های مردم و با دریافت وام های نجومی، صاحب بخش وسیعی از صنایع و موسسات کلان دولتی شده اند. در مراحل انجام این واگذاری ها، که عمدتا بدون مزایده و با قیمت های بسیار نازل، به شرکت های ظاهرا خصوصی صورت می گیرد، یک شبه ده ها میلیارد تومان به جیب این باندهای اقتصادی، واسطه ها و حاکمان دولتی سرازیر می شود. تاسیس قارچ گونه اینگونه شرکت های خصوصی که صاحبانشان عمدتا جزو عناصر و باندهای قدرت درون حاکمیت هستند، بیش از هر چیز، زمینه های بروز اختلاس، رشوه خواری و فساد را در همه ارکان جمهوری اسلامی رواج داده است. برملا شدن اختلاس هایی از نوع اختلاس ٣ هزار میلیاری در بانک صادرات، پیش از آنکه در جهت مبارزه با فساد حاکم بر جمهوری اسلامی باشد، مبارزه ای  میان باندهای درون نظام جهت حذف رقیب و چنگ انداختن بیشتر بر صنایع و دیگر موسسات دولتی است.

مگر نه اینکه واگذاری بدون مزایده شرکت فولاد اهواز و شرکت خدمات مهندسی خط و ابنیه (تراورس)، از جمله دیگر اتهاماتی است که در کنار اختلاس ٣ هزار میلیارد تومانی، به گروه آریا و حامیان دولتی اش اضافه شده است. آیا حاکمان جمهوری اسلامی، تا پیش از این نمی دانستند که این شرکت ها و موسسات دولتی، بدون مزایده و آنهم از طریق پرداخت وام های کلان بانکی به این افراد واگذار شده است؟ مسلما می دانستند. اگر واگذاری بدون مزایده صنایع و موسسات بزرگ دولتی به بخش خصوصی (بخوان باندهای قدرت درون نظام) جرم است، که یقینا هم جرم است، پس چرا وقتی شرکت مخابرات ایران، آنهم با نازل ترین قیمت و بدون مزایده به سپاه پاسداران ایران تقدیم شد، همه ارکان حکومتی از جمله خامنه ای از این واگذاری بدون مزایده، تشکر و قدردانی کردند؟ چرا در واگذاری بدون مزایده تاسیسات فرودگاه خمینی و ده ها موسسه و پروژه های بزرگ دیگر به سپاه پاسداران و قرارگاه خاتم الانبیاء، همه جناح های حکومت رضایت داده اند و صدای کسی هم در نمی آید؟ پاسخ این سئوالات روشن است. باندهای قدرت درون حاکمیت، مجاز به هر گونه اختلاس، چپاولگری و چنگ انداختن بر صنایع، اموال مردم و موسسات دولتی کشور هستند، منوط بر اینکه مطیع مطلق خامنه ای، این قافله سالار چپاولگران اموال  مردم ایران باشند. تا زمانیکه این افراد و باندهای مافیایی اقتصادی، مطیع رهبری و در خدمت اوامر ولی فقیه هستند، مسلما آب از آب تکان نمی خورد، راه برای هرگونه اختلاس، غارتگری و چنگ انداختن بر موسسات دولتی، آنهم بدون مزایده، باز است. اما، به محض اینکه کسی، گروه و یا باندی از درون حاکمیت، کمی از دایره سیاست گذاری های خامنه ای خارج شود و یا اندکی با سیاست های قافله سالار دزدهای ایران زاویه پیدا کند، آنوقت همان واگذاری های تایید شده، همان اختلاس های پنهان، همان رانت خواری های بی حد و حساب و وام های ده ها میلیارد تومانی، به عنوان سند جرم، علیه این افراد و گروه ها، از صندوقچه بایگانی جمهوری اسلامی بیرون کشیده می شوند. در واقع در سیستم حکومتی جمهوری اسلامی، همه باندهای قدرت، حتا سپاه پاسداران و قرارگاه خاتم الانبیاء نیز، دارای پرونده های اتهامی ویژه ای هستند، که به محض زاویه پیدا کردن با سیاست های خامنه ای، این گونه پرونده ها از بایگانی بیرون در می آیند و بازتاب بیرونی پیدا می کنند.

در وضعیت کنونی، فساد حاکم بر جمهوری اسلامی دیگر پدیده ای نیست که صرفا از طرف مخالفان و منتقدان جمهوری اسلامی بر آن انگشت گذاشته شود. واقعیت این است که، اختلاس، دزدی و فساد دولتی هم اکنون تمام تار و پود نظام را فرا گرفته و اظهار نظر در مورد فساد حاکم بر جمهوری اسلامی، دیگر از دایره مخالفان نظام خارج گشته و به عناصر درون نظام هم کشیده شده است. برای نمونه رئیس مرکز پژوهش های مجلس با افشای “اسناد فساد اداری و مالی برخی نمایندگان” اعلام کرد که، حتما آن ها را تحویل شورای نگهبان خواهد داد. احمد توکلی، هچنین در جلسه غیر علنی مجلس، اختلاس سه هزار ميلياردی از بانک صادرات را يک “رسوايی غيرقابل تحمل” خواند و گفت: “اگر دولت نمی‌تواند کشور را اداره کند، بايد کناره گيری کند”. غلام حسین الهام، عضو حقوقدان شورای نگهبان، که زمانی وزیر دادگستری و سخنگوی دولت احمدی نژاد نیز بود، در سایت رجانیوز نسبت به اختلاس اخیر واکنش نشان داد و گفت: “فساد مالی، آلان در جامعه ما یک نرم فراگیر شده است”. روزنامه کیهان، پس از افشای این اختلاس ها، که صرفا گوشه ای از غارت گری های مقامات جمهوری اسلامی را بازتاب می دهد، نوشت: اختلاس نجومی ۳ هزار میلیارد تومانی، نمی‌تواند بدون زدوبند غارتگران، با برخی از مسئولان و دست ‌اندرکاران صورت پذیرفته باشد. محمد دهقانی، عضو هیئت رئیسه مجلس ارتجاع نیز، فساد تیم احمدی نژاد را بی سابقه ترین فساد در تاریخ جمهوری اسلامی دانست و گفت: در هیچ زمان، این اندازه فساد در اطراف مقام های ارشد اجرایی وجود نداشته است. روزنامه حکومتی جمهوری اسلامی نیز در سرمقاله خود نوشت: بسیاری از همین صاحبان قدرت، خودشان از حامیان و حتا شرکای همان مفسدان اقتصادی هستند.

آنچه مسلم است اختلاس، دزدی، رانت خواری و فساد مالی، تمام بنیان های نظام دینی و سرمایه داری حاکم بر ایران را فرا گرفته است. گندیدگی و کثافات حاکم بر جمهوری اسلامی هم اینک، در تمام عرصه های اقتصادی و سیاسی از پس پرده بیرون افتاده و آشکارا در معرض دید عموم توده های مردم ایران و جهان قرار دارد. باندهای جناح خامنه ای بیهوده تلاش می کنند تا رسوایی فساد حاکم بر کل جمهوری اسلامی را در محدوده دولت احمدی نژاد خلاصه کنند. فساد فراگیر حاکم بر کل نظام جمهوری اسلامی، بدون هیچ شبهه ای در همه ارگان های قضایی، اجرایی و قانون گزاری  نظام و بیش از هر کس در شخص خامنه ای خیمه زده است. خامنه ای به عنوان رهبر و ولی فقیه جمهوری سلامی، خود قافله سالار دزد ها و مجموعه چپاولگران حاکم بر ایران است.

سازمان فدائیان (اقلیت) در جشن اومانیته

پارک عظیم شهر لاکورنوو در فرانسه، اواخرتابستان امسال نیز پذیرای صدها هزار تن از نیروهای چپ وکمونیست از سراسر جهان بود. در این گرد هم آیی عظیم، نه ملیت ها و قومیت های گوناگون، نه زبان های متفاوت یا رنگ ها و نژاد های مختلف، هیچ یک نتوانسته بود، بین انسان ها تفرقه و دشمنی بیاندازد، چرا که این جشن برای کسانی برگزار می گردد که به آرمان سوسیالیسم معتقدند. آرمانی که فراسوی هر مرز، هر ملیت، هر نژاد و هر فرهنگی تنها یک چیز را مانع پیوند مشترک انسان ها می داند و آن هم جامعه ی طبقاتی است.

جشن اومانیته که از سوی حزب کمونیست فرانسه هر ساله برگزار می گردد، بهانه ی این گردهم آیی بزرگ بود. جشنی که ۷۶ سال پیش توسط اعضای حزب که فروشندگان روزنامه ی اومانیته، ارگان و روزنامه ی رسمی حزب کمونیست، بودند، پایه گذاری شد و در تمامی این سال ها تاکنون به جز در سال های سیاه سلطه ی فاشیسم، ادامه یافته است.

گرچه امروزه این جشن تا حدی جنبه ی تجاری به خود گرفته و ابعاد سیاسی آن کمرنگ شده ، اما هنوز به عنوان یکی از مراکز آشنایی، ارتباط و تبادل افکار برای کمونیست های سراسر جهان جذاب است. هر یک از گروه های شرکت کننده چادری دارند و در آن به تبلیغات سیاسی و یا جمع آوری کمک های مالی از طریق فروش اجناس خود، از جمله مواد غذایی می پردازند. چادرهای بزرگ تر جایگاه بحث های سیاسی وسیع تر و عمومی است که البته تا حد زیادی به تبلیغ نظراتی اختصاص می یابند که  با سیاست های حزب کمونیست فرانسه خوانایی داشته باشند. در کنار این امکانات، کنسرت هایی با خوانندگان معروف و سرشناسی که امسال جوآن بائز)  Joan Baez  )    یکی از آن ها بود، برگزار می شود. هر ساله موضوعی اصلی نیز به عنوان محور اصلی بحث های عمومی انتخاب می گردد که این موضوع، امسال “انقلاب در کشورهای عربی و رای گیری در سازمان ملل در مورد به رسمیت شناختن دولت فلسطین” بود. از دیگر موضوعات جشن امسال اومانیته، اعتراض به حکم اعدام تروی دیویس (Troy Davis)، سیاه پوست آمریکایی به اتهام قتل یک پلیس سفید پوست بود، که قرار است در همین هفته اجرا گردد، در حالی که دادستانی و دادگاه های ایالات متحده هرگز نتوانستند، دلایل محکمی برای اثبات این اتهام ارائه دهند. از نظربسیاری از آزادیخواهان جهان این حکم تنها از جنبه ی نژادپرستانه صادر شده است. همچنین انتخابات ریاست جمهوری در سال ٢٠١٢ در فرانسه و تلاش برای ایجاد یک جبهه ی چپ قدرتمند علیه سارکوزی و جناح راست حاکم از موضوعات دیگر این جشن بود.

سازمان فدائیان (اقلیت) امسال نیز در این جشن با برپایی چادری حضور داشت و فعالیت های خود را به تبلیغات سیاسی و افشاگری جنایات رژیم جمهوری اسلامی و نیز جمع آوری کمک مالی اختصاص داد. چادر سازمان با نمایشگاه عکسی حاوی  تصاویر مختلف از جمله تصاویر جان باختگان سازمان، اعتراضات کارگری، زنان، دانشجویی و همچنین خشونت وحشیانه ی دستگاه سرکوب در ایران، کنجکاوی رهگذران از ملیت های مختلف را بر می انگیخت و زبانی گویا برای ترسیم مبارزات داخل کشور بود. هم چنین شعارهای مختلف به زبان های فرانسه و فارسی و تصاویر آرم سازمان، هویت سازمان و خواست های آن را نشان می داد. میز کتابی که در بخش تبلیغات سیاسی قرار داشت، در کنار کتاب های مختلف، برخی از نشریات سازمان را به زبان های فارسی، فرانسه و انگلیسی ارائه می کرد. حضور اعضای سازمان در چادرهای کشورهای دیگر و بحث و گفتگو و روشنگری در رابطه با مواضع و سیاست های جمهوری اسلامی و سرکوب و استثمار کارگران و زحمتکشان گامی دیگر بود، برای شناساندن مبارزات مردم در داخل کشور به افکار جهانی. همچنین یک مصاحبه ی رادیویی با یکی از اعضای سازمان به همراه نمایند گان انجمن دفاع از حقوق بشر مراکش و حزب دموکراتیک مردم سوریه حول محور اصلی اومانیته در رابطه با انقلاب در کشورهای عربی، صورت گرفت که از رادیو Beurfm در پاریس و ١۹ شهر دیگر فرانسه پخش گردید.

متن کامل نشریه در فرمت پی دی اف

دریاچه ارومیه و اعتراضات مردم آذربایجان

روزهای ۵، ١٢ و ١٨ شهریورماه، شهرهای آذربایجان شاهد اعتراضات توده‌ها به حاکمیتی بود که به تمامی خواست‌های توده‌ها مُهر امنیتی زده و تنها یک پاسخ برای این اعتراضات دارد: سرکوب. فرق نمی‌کند که اعتراض به عدم پرداخت دستمزد و یا بیکاری باشد، اعتراض به ستم ملی باشد و یا اعتراض به بی توجهی دولت به محیط زیست. در حاکمیت اسلامی هر اعتراضی به وضع موجود، تعرض به امنیت اسلام و ولی‌فقیه بوده و باید به شدیدترین شکلی با آن برخورد کرد.

موضوع عدم توجه به خشک‌شدن دریاچه ارومیه، سال‌هاست که با اعتراض برخی فعالان محیط ‌زیست روبرو شده است. بارها هشدار داده شد، اما حکومت اسلامی که در سال‌های اخیر درآمدهای افسانه ای از طلای سیاه داشته است، بدون توجه به این اعتراضات، دلارهای نفتی را در خدمت چاق‌تر شدن هیکل‌بدقواره‌ی حکومت اسلامی به کار بست. حکومتی که از هم پاشیدگی ویژگی برجسته‌ی امروز آن است و به‌خاطر همین از هم‌پاشیدگی‌ست که بر دامنه‌ی سرکوب کور، مدام افزوده می‌گردد.

اولین بار جمعی از فعالین محیط زیست در اعتراض به خشک شدن دریاچه‌ی ارومیه و بی‌توجهی حاکمیت به آن، فراخوانی برای برگزاری مراسم سیزده بدر سال ٨٩ در کنار دریاچه ارومیه دادند. این فراخوان با هدف جلب توجه افکار عمومی به این معضل و عواقب وخیم آن داده شد. اما حاکمیت که هر اعتراضی را تهدیدی برای امنیت خود تلقی می‌کند، این حرکت فعالین محیط زیست را با سرکوب پاسخ داد و بیش از ١٠٠ نفر دستگیر شدند. ماموران سرکوب با بستن و کنترل جاده‌های منتهی به دریاچه ارومیه ضمن ممانعت از حضور مردم، تعدادی را در همان جا دستگیر کردند. اما همین حرکت تا حدودی توانست افکار عمومی را به موضوع خشک شدن دریاچه‌ی ارومیه جلب کند. در سال ٩٠ این حرکت تکرار شد اما این‌بار شهر تبریز نیز به ارومیه پیوست. “کمپین اعتراض به وضعیت دریاچه ارومیه” در روز شنبه سیزدهم فروردین تجمعاتی را در شهرهای تبریز و ارومیه برگزار کرد. اما این تجمعات نیز به روال سال ٨٩ با تهاجم نیروهای امنیتی روبرو شد. در تبریز این تجمع منجر به دستگیری حداقل ٧٠ نفر شد و تعدادی از معترضان نیز زخمی شدند.

این اعتراضات توجه افکار عمومی و به‌ویژه مردم آذربایجان را بیش از گذشته به معضل خشک شدن دریاچه‌ی ارومیه و عواقب ناشی از آن برای مردم منطقه جلب کرد، به‌گونه‌ای که شش ماه مانده به انتخابات مجلس، نمایند‌گان آذربایجان در مجلس اسلامی برای فریب افکار عمومی مردم آذربایجان، طرحی را با قید دو فوریت با نام “انتقال آب برای نجات دریاچه ارومیه از خشک‌شدن” ارایه کردند. اما در تاریخ ٢۵ مرداد، دو فوریت این طرح در حالی که ۶۶ نفر آن را امضا کرده بودند، در مجلس با تنها ۵٧ رای موافق رد شد!!

رد دو فوریت این طرح به این شکل مضحک، بازتاب وسیعی در افکار عمومی آذربایجان پیدا کرد. فعالین محیط زیست این‌بار در اعتراض به رد دوفوریت طرح فوق در مجلس خواستار تجمع اعتراضی در تاریخ ۵ شهریور شدند، اما مقامات حکومتی از جمله امام جمعه ارومیه این تظاهرات را غیرقانونی و خلاف مصالح و امنیت کشور اعلام کردند.

البته بدیهی بود که مردم ارومیه به این موضوع توجه نکرده و دست به تظاهرات خواهند زد. روز شنبه ۵ شهریور، تظاهرات مردم ارومیه مورد تهاجم نیروهای امنیتی قرار گرفت. سرکوب این تظاهرات اما منجر به برافروختن شعله‌ای شد که در روزهای ١٢ و ١٨ شهریور زبانه کشید و بسیاری از شهرهای آذربایجان را دربرگرفت.

تظاهراتی که تا آن موقع اعتراض به خشک‌شدن دریاچه‌ی ارومیه هدف اصلی آن بود، به اعتراض و درگیری مردم آذربایجان با نیروهای سرکوب و سردادن شعار علیه حاکمیت اسلامی تبدیل شد.

رژیم با بسیج وسیع نیروهای سرکوب خود و با اشغال خیابان‌های اکثر شهرهای استان‌های آذربایجان‌شرقی و غربی، زنجان و اردبیل به مقابله با موجی برخاست که خود عامل اصلی شکل‌گیری آن بود. شدت عمل رژیم، از اشغال خیابان‌ها و سرکوب معترضان تا دستگیری فعالین و زندانیان سیاسی سابق نشان داد که حاکمیت تا چه حد از خروش و خشم توده‌ها در هراس می‌باشد.

دریاچه ارومیه

 دریاچه ارومیه بزرگترین دریاچه‌ی داخلی ایران، بیستمین دریاچه بزرگ جهان و دومین دریاچه‌ی آب شور دنیا می‌باشد که اهمیت بسیار زیادی در محیط زیست و اکولوژی منطقه‌ی بزرگی از ایران و حتا مناطقی از کشورهای همسایه به طور مستقیم دارد. اما متاسفانه در سایه‌ی حکومت اسلامی و سیاست‌های غلط آن، روند خشک شدن دریاچه از سال ٧۶ آغاز و اکنون خطر خشک شدن کامل، این دریاچه را تهدید می‌کند. به‌گفته‌ی کارشناس مسوول تالاب‌های سازمان حفاظت محیط زیست، ١٣٠ هزار هکتار از دریاچه ارومیه به طور کامل شوره‌زار شده و دیگر قابل بازگشت نمی‌باشد.

در صورت خشک شدن دریاچه، ١٠ میلیارد تن نمک کف دریاچه می‌تواند بسیاری از شهرهای اطراف را به شوره‌زار تبدیل کرده و ضمن از بین بردن هوای معتدل منطقه، زمین‌های کشاورزی استان‌های مجاور را نیز از بین ببرد و بدین ترتیب بر زندگی و کار ١٣ میلیون نفر ساکنان این استان‌ها به‌صورت مستقیم اثر بگذارد.

از مساحت ۵ هزار کیلومتر مربعی این دریاچه هم اکنون ۶٠ درصد آن معادل ٣ هزار  و۴٢٠ کیلومتر مربع تاکنون به شوره‌زار تبدیل شده است و از ٣۴ میلیارد مکعب آب دریاچه، ٢٠ میلیارد آن کاهش یافته است. به موازات کاهش آب بر غلظت نمک دریا افزوده شده و در حالی‌که در دهه‌ی ٧٠ میلادی ٨٠ گرم در لیتر بود به بالای ٣۶٠ گرم در لیتر رسیده است. عمیق‌ترین نقطه دریاچه ارومیه اکنون تنها دو متر عمق دارد، به‌گونه‌ای که اسکله‌های این دریاچه از جمله شرفخانه، گلمانخانه و اسلامی تعطیل شده‌اند. بسیاری از گونه‌های حیوانی و یا گیاهی دریاچه و جزایر آن یا نابوده شده و یا در حال انقراض می‌باشند.

براساس یکی از تحقیقات دولتی در اواخر دهه‌ی ٧٠ در صورت خشک شدن دریاچه ارومیه، کل کشاورزی استان‌های آذربایجان شرقی، غربی و اردبیل آسیب دیده و اوضاع به سمت بیابانی شدن پیش خواهد رفت. هم‌چنین توفان نمک شهرهای اطراف دریاچه را نابود خواهد کرد. اما با وجود گذشت بیش از ١٠ سال از اعلام خطر خشک‌شدن دریاچه‌ی ارومیه، هیچ‌کدام از دولت‌های ١٠ سال اخیر، اقدامی عملی برای مقابله با این خطر انجام ندادند.

برای حکومتی که فریبکاری پیشه‌ی آن است و خود را زمینه ساز ظهور “مهدی” می‌داند، هزینه کردن برای محیط زیست و آینده‌ی کشور البته که چیز زائدی است. بهتر است این پول‌ها به تجهیز مساجد، حوزه‌های علمیه، بسیج، سپاه، نیروهای اطلاعاتی و انتظامی و بالاخره دولت سوریه و حزب‌الله لبنان اختصاص یابد تا دریاچه‌ی ارومیه. همان‌طور که پیش از آن دریاچه‌ی هامون به این سرنوشت دچار شده بود. همان‌طور که آلودگی هوا در تهران هر روز قربانی می‌گیرد و همان‌طور که طوفان شن در خوزستان، ایلام و دیگر استان‌های مجاور آن‌ها قربانی می‌گیرند.

به‌واقع دریاچه‌ (تالاب) ارومیه اولین قربانی سیاست‌های غلط و بی‌تفاوتی‌های حکومت نسبت به محیط‌زیست نیست، هم اکنون بسیاری از تالاب‌های ایران در معرض نابودی قرار دارند. ایران دارای حداقل ٨۴ تالاب است که تاکنون تنها نام ٢٢ تالاب آن در کنوانسیون جهانی رامسر (به سال ١٣۴٩) به ثبت رسیده است. تاکنون ١۵٨ کشور جهان به این کنوانسیون پیوسته‌اند، کنوانسیونی که هدف از آن حفاظت از تالاب‌های موجود در جهان اعلام شده است. اما در حالی که ایران میزبان این کنوانسیون بود،  هم اکنون دارای بیشترین تالاب‌های در حال انقراضِ جهان است. تنها از ٢٢ تالاب ایران که نام آن‌ها در کنوانسیون رامسر به ثبت رسیده ٧ تالاب براساس گزارش دبیرخانه‌ی کنوانسیون در خطر انقراض کامل قرار دارند. اما گزارشات رسانه‌های داخلی ایران وحشتناک‌تر از آن است: ٨٠ درصد تالاب‌های ایران در حال انقراض بوده و یا مانند هامون و بختگان کاملا نابود شده‌اند!

تاثیر انقراض تالاب‌ها بر زندگی کارگران و زحمتکشان

 دریاچه هامون در زمانی نه چندان دور بعد از دریاچه ارومیه با ٨ میلیارد متر مکعب آب، بزرگترین دریاچه‌ی کشور بود، دریاچه‌ای که بزرگترین دریاچه‌ی آب شیرین ایران محسوب می‌شد و وسعت آن به ۵۶۶٠ کیلومتر مربع می‌رسید.

این دریاچه نه فقط معاش صیادان منطقه را با صید سالانه ١٢ هزار تن ماهی تامین می‌کرد که بر بستر آن دامداری و کشاورزی منطقه نیز رونق گرفته و از منطقه سیستان به‌عنوان انبار غله ایران نام برده می‌شد.١٢٠ هزار راس گاو منطقه در ٧٠ هزار هکتار اراضی دریاچه چرا می‌کردند و از نیزارهای آن، زنان منطقه حصیر می‌بافتند. دریاچه‌ی هامون جدا از آن‌که به طور مستقیم در معاش زحمتکشان منطقه تاثیرگذار بود، از نظر اکولوژیک نیز اهمیت فراوانی برای منطقه داشت. اما امروز و با خشک شدن دریاچه‌ی هامون، بادهایی که تا ١۶٠ روز در سال ادامه دارند و حرکت شن‌های روان، زندگی را بیش از پیش برای ساکنان منطقه مشکل و طاقت‌فرسا ساخته است.  “پرویز آرامنش” رییس اداره کل حفاظت محیط زیست استان سیستان و بلوچستان دراین‌باره می‌گوید: “مردم منطقه دچار انواع بیماری‌های تنفسی و چشمی شده‌اند. خود ما که برای بازدید هامون رفته بودیم، با این‌که عینک به چشم داشتیم، براثر طوفان‌های منطقه دچار سوزش چشم شدیم”. خشک شدن هامون که افزایش بیکاری را بدنبال داشته است، به نوبه‌ی خود منجر به روی‌آوری مردم منطقه به کارهایی هم‌چون قاچاق شده است. کارهایی که معمولا با گسترش آسیب‌های اجتماعی برای خانواده‌های درگیر آن همراه می‌باشد. “آرامنش” در این رابطه می‌گوید: “خشک شدن هامون معضلات اجتماعی برای مردم زابل به‌وجود آورده است. اقتصاد آن‌ها کاملا تحت تاثیر این موضوع قرار گرفته و شغل‌ آن‌ها را به خطر انداخته است”.

اکنون دریاچه‌ی ارومیه نیز با همان خطر روبروست. دریاچه‌ای که در صورت خشک شدن، عوارض ناشی از آن بسیار وسیع‌تر از هامون خواهد بود. از همین روست که مقابله با خشک شدن دریاچه‌ی ارومیه و مبارزه برای احیای آن، خواست کارگران و زحمت‌کشان است. کارگران و زحمتکشانی که با نابودی دریاچه‌ی ارومیه، بیشترین آسیب‌ها و خسارات را خواهند دید و کار و زندگی‌شان در معرض تهدید قرار می‌گیرد.

مبارزه برای احیای دریاچه‌ی ارومیه

 بنابر این مبارزه برای احیای دریاچه‌ی ارومیه و مقابله با خشک شدن آن، خواست عموم کارگران و زحمتکشان ایران است و بی‌تفاوتی سیاسی جمهوری اسلامی در این رابطه چیز تازه‌ای نیست. این بی‌تفاوتی سیاسی همان‌طور که نشان داده شد، تاکنون نتایج اسفناک و وخیمی در عرصه‌ی محیط زیست داشته و قربانیان بسیاری از خود برجای گذاشته است که عموم آن از میان توده‌های تحت ستم جامعه هستند.

اعتراض به سیاست‌های تاکنونی رژیم در قبال محیط‌زیست و اعتراض به خشک‌شدن دریاچه‌ی ارومیه، بخشی از مبارزه‌ای‌ست که هم اکنون در اقصا نقاط ایران در جریان است. مانند اعتصابات کارگران شرکت آهنگری تراکتورسازی و پتروشیمی تبریز برای دستمزد و شرایط کاری بهتر، مانند مبارزه‌ی زنان و جوانان ایران که در دو سال اخیر “سرنگونی جمهوری اسلامی” به شعار اصلی آن تبدیل شده است. مبارزاتی که نتیجه‌ی بی‌توجهی حکومت به‌ حقوق و خواست‌های مردم است و سرکوب و برخورد خشن حکومت هر دم بر شدت و حدت این اعتراضات و تضاد بین بالایی‌ها و پایینی‌ها می‌افزاید. حکومت اسلامی نیز تنها با یک زبان بلد است با مردم سخن ‌گوید و آن زبان زور است و هرگونه نارضایتی از نظر این حکومت، تلاش برای سرنگونی‌ست و البته این دلیل دارد! حکومت اسلامی از عمق تنفر توده‌ها نسبت به خود با خبر است و به همین دلیل در قبال اعتراض توده‌ها به خشک‌شدن دریاچه‌ی ارومیه، به لشکرکشی در شهرهای آذربایجان، زنجان و اردبیل دست می‌زند.

در این میان هر چند که ستم ملی و نقض حقوق اقلیت‌های ملی در نحوه‌ی واکنش مردم منطقه بی‌شک اثرگذار بوده است، اما باید بر این نکته تاکید نمود که طرح شعارهای بی‌محتوای ناسیونالیستی، هدفی جز انحراف از خواست واقعی کارگران و زحمتکشان منطقه ندارد. واقعیت این است که نه ناسیونالیست‌های آذری و نه اصلاح‌طلبان آذری هیچ‌کدام از موضع خواست‌های واقعی توده‌ها حرکت نمی‌کنند. از یک‌طرف جریانات ناسیونالیست‌ با انحراف قضیه و چشم بستن بر سیاست‌های عمومی رژیم در تمام کشور، تلاش دارند خشک شدن دریاچه‌ی ارومیه را به ترک و فارس بودن ربط دهند که موضوع بی‌ربطی‌ست. از طرف دیگر اصلاح‌طلبان نیز تلاش دارند با پُز حمایت از مبارزات مردم منطقه، بر موج اعتراضات سوار شوند، بدون آن که پاسخی درباره‌ی عمل‌کرد خود داشته باشند.

طبقه حاکم  ورژیم ارتجاعی پاسدار منافع آن ، نه فقط در استثمار کارگران و اعمال زور و ستم وسرکوب علیه توده های زحمتکش ایران بسیار خشن و بیرحم است وکم ترین اهمیتی برای سلامتی و نحوه گذران زندگی آن ها قائل نیست و نسبت به آن بی توجه است، بلکه در برخورد با طبیعت و محیط زیست نیز خشن و بیرحم و بی توجه است. استفاده بی حساب و کتاب از طبیعت، بی توحهی به محیط زیست و سلامت آن و ویران سازی طبیعت و محیط زیست، که یک نمونه آن دریاچه ارومیه می باشد، از خصوصیات نظام سرمایه داری  و چپاول گر حاکم است. نگاه رژیم جمهوری اسلامی به طبیعت نه از زاویه منافع آینده  ودرازمدت انسان ها، بلکه مبتنی بر فوری ترین نتایج قابل لمس و نفع فوری از طبیعت وکسب سود بیشتر است. تنها حکومتی که برخاسته از اراده‌ی توده‌های مردم است، به منافع کوتاه مدت و درازمدت آن‌ها می‌اندیشد و تمام تلاش خود را در آن راستا به‌کار می‌گیرد و این، حکومتی نیست جز حکومت شورایی.  در حکومت شورائی رابطه ای انسانی و معقول با طبیعت برقرار میگردد و به این بی توجهی ها و نابسامانی ها پایان داده می شود.

متن کامل نشریه در فرمت پی دی اف

هراس خامنه‌ای از چیست؟

kar_logo01خامنه‌ای در نطق اخیر خود که در روز نهم شهریور و به مناسبت پایان ماه رمضان (“عید فطر”) ایراد کرد، بار دیگر به طرح نکاتی پرداخت که نشان‌دهندۀ نگرانی عمیق وی از تحولات و دگرگونی‌های کشورهای منطقه است. رهبر حکومت اسلامی اگرچه با اطلاق واژه “بیداری اسلامی” به جنبش‌های منطقه، سعی کرده است خود را استقبال کننده ی این تحولات وانمود سازد، اما در عمق وجود خود از تحولاتی که کم‌ترین نتیجۀ آن سقوط دیکتاتورهای پیشین است، خواب و قرار ندارد. این بی‌قراری و نگرانی را خامنه‌ای هرچند تلاش نمود در پسِ درازگوئی و بیهوده گوئی‌های فراوان و همیشگی خود پنهان و یا آن را ازاذهان شنوندگان دور سازد، اما در این زمینه توفیقی نیافت.

یکی از محورهای سخنان خامنه‌ای، دعوت مسئولان کشور به اتحاد وهمدلی  بایکدیگر و اتحاد و همدلی آن‌ها با مردم بود. صرف‌نظر از اینکه “مسئولان کشور” چقدر به حرف‌های تکراری خامنه ای در مورد اتحاد و پرهیز از اختلاف بخواهند عمل کنند، همچنین صرف‌نظر از اینکه اکثریت عظیم مردم هیچ انگیزه‌ای برای اتحاد و همدلی با مسئولان جمهوری اسلامی و یا طرفداری از جناح‌های حکومتی ندارند و اساساً تمام این جناح‌ها و کل رژیم را نفی می‌کنند، اما رهبر حکومت اسلامی، با اشاره به رویدادهای منطقه و حساس بودن شرایط‌، عمل به این توصیه را نیاز بزرگ و اصلی جمهوری اسلامی می‌داند. خامنه‌ای می‌گوید “امروز دنیا دارد یک بخش مهمی از تاریخ خود را می‌گذراند، ما باید در این بخش و در این مقطع خیلی بهوش باشیم، خیلی مراقب باشیم، بفهمیم چه کار داریم می‌کنیم. اگر بین خودمان کدورت‌ها و بددلی‌ها و بدجنسی‌ها و ناسازگاری‌ها وجود داشته باشد، نخواهیم توانست به وظایف بزرگی که متوجه ماست عمل کنیم”.

خامنه‌ای تا این جا حدودی از نگرانی‌های خود و رژیم‌اش را روشن می‌سازد. حرف وی این است که در دنیا و منطقه، اتفاقات مهمی دارد می‌افتد. این رویدادها ممکن است دامن جمهوری اسلامی را هم بگیرد. همه جناح‌ها و مسئولان جمهوری اسلامی باید بهوش و مراقب باشند. اگر بر بستر نارضایتی و رویگردانی مردم از حکومت و بر بستر اختلاف‌های درونی که روز به روز تشدید شده است، این تحولات و دگرگونی‌ها، سریع‌تر و آسان‌تر می‌تواند جمهوری اسلامی را نیز تحت تأثیر قرار دهد و به آن تسّری یابد، پس همه مسئولان و جناح‌ها باید سعی کنند در این مقطع حساس تاریخی، بیشتر مراقب و هوشیار باشند به اختلافات دامن نزنند، کدورت‌ها را کنار بگذارند، اتحاد و همدلی داشته باشند، از گسترش دامنه نارضایتی در میان مردم غافل نباشند و خلاصه از هرگونه عمل و یا اختلافی که می‌تواند زمینه‌ساز تأثیر گذاری این تحولات باشد پرهیز کنند.

خامنه‌ای اما در ادامه صحبت‌هایش و با پیش کشیدن انتخابات مجلس و طرح این موضوع که دشمنان می‌خواهند از چالش انتخابات علیه امنیت جمهوری اسلامی سوء استفاده کنند، قدری بیشتر به این موضوع نزدیک می‌شود. وی می‌گوید انتخابات در جمهوری اسلامی اگرچه با کشت و کشتار همراه نبوده است، اما بالاخره یک چالش است و از همه می‌خواهد مراقب باشند این چالش به امنیت جمهوری اسلامی صدمه وارد نکند. “انتخابات باید پشتوانه امنیت ما باشد، نباید اجازه داد این چیزی که ذخیره امنیت است، پشتوانه امنیت است، به امنیت ما صدمه وارد کند. دیدید، حس کردید، از نزدیک لمس کردید وقتی را که دشمنان ما می‌خواهند از انتخابات علیه امنیت کشور سوء استفاده کنند، باید همه مراقب باشند، همه بهوش باشند”.

صرف‌نظر از بازارگرمی خامنه‌ای برای انتخابات قلابی مجلس در اسفند سال جاری و تلاش وی برای سمت و سو دادن توجه و اذهان مردم، به جهتی که مطلقاً مورد علاقه و توجه آن‌ها نیست، اما تکیه مکرر خامنه‌ای بر “امنیت” کشور و اینکه “دشمنان” می‌خواهند از انتخابات علیه امنیت کشور سوء استفاده نمایند، نکته بسیار مهمی‌ست که توضیح علل نگرانی خامنه‌ای از تحولات منطقه و ارتباط آن با جمهوری اسلامی و بالاخره تأثیر گذاری این تحولات بر بستر شرایط داخلی جمهوری اسلامی را تکمیل می‌کند. اگر از حشو و زوائد صحبت‌های خامنه‌ای صرف‌نظر کنیم و بخواهیم انگیزه هشدارهای مکرر وی به مسئولان جمهوری اسلامی برای مراقبت و هوشیاری و به خطر افتادن “امنیت” آن در جریان انتخابات و در یک کلام علت نگرانی خامنه‌ای را دریابیم، مسأله به طور واقعی عبارت از این است که خامنه‌ای شدیداً نگران آن است که شعله‌ای از تحولات و دگرگونی‌های منطقه و بهار عربی زبانه کشان بر جمهوری اسلامی افکنده شود و بر بستر نارضایتی عمیق توده‌ای و تشدید کشمکش و اختلاف در بالا، این شعله به حریقی بزرگ تبدیل شود. نگرانی اصلی خامنه‌ای از این است که در یک لحظه معین که فرضاً می‌تواند موقع انتخابات مجلس باشد، توده‌های کارگر و زحمتکشی که بارها انتخابات نمایشی رژیم را آزموده‌اند و اعتقادی به رژیم و انتخابات قلابی آن ندارند و نه فقط از قبل آن را تحریم کرده‌اند، بلکه دارند آماده می‌شوند تا سهم خود را در تحولات و دگرگونی‌های انقلابی منطقه ایفا کنند، به‌جوشند و بپاخیزند و رژیم دیکتاتوری جمهوری اسلامی و رهبر آن را به گور بسپارند.

این نگرانی و ترس، البته یک نگرانی و ترس واقعی‌ست. اکنون رژیم بعثی بشار اسد در سوریه جلوی چشم رژیم و خامنه‌ای قرار گرفته است. طرح اتحادیه اروپا برای تحریم نفتی سوریه، پیوستن ترکیه به این کمپ که پیش از این در نقش میانجی ظاهر شده بود، اصرار دولت آمریکا به برکناری دولت بشار اسد و همه این‌ها بر متن اعتراضات رو به گسترش و تداوم جنبش آزادیخوانه مردم سوریه که رژیم اسد را در یک قدمی سرنگونی قرار داده است، جمهوری اسلامی را نیز با تنگناهای بیشتر و جدیدتر و با معضلات جدی‌تری روبرو ساخته است. حوادث سوریه و چشم‌انداز تیره‌ای که در برابر یگانه دولت دوست و متحد جمهوری اسلامی قرار گرفته است نه فقط به انزوای بیش از پیش جمهوری اسلامی منجر خواهد گشت، بلکه با سقوط دولت بعثی سوریه، تمام نفوذ و سرمایه‌گذاری چندین ساله جمهوری اسلامی در میان گروه‌های ارتجاعی حزب‌الله و حماس و امثال آن نیز برباد خواهد رفت. در حال حاضر نیز جمهوری اسلامی با هیچ یک از کشورهای منطقه و یا کشورهای همسایه خود مناسبات عادی و بی تنش ندارد. این مناسبات نیز گاه بسیار تیره شده است. جمهوری اسلامی پیوسته به انزوای بیشتری رانده شده و حلقه محاصره بر آن تنگ‌تر و متحمل عقب نشینی‌های بیشتری شده است. چرخش موضع‌گیری جمهوری اسلامی نسبت به رویدادهای سوریه، نمونه این عقب نشینی و نه از روی میل و انتخاب، بلکه برخاسته از شرایطی‌ست که به زیان آن رقم خورده است.

بدیهی‌ست که این رویدادها، رژیم جمهوری اسلامی و رهبر آن را سخت نگران و بیمناک سازد. اما اگر شرایط اقتصادی و وضعیت داخلی رژیم خوب بود، اگر تضادهای نظم حاکم با توده‌های مردم به این حد تشدید نیافته بود و اگر کشمکش و اختلاف در بالا و شکاف در دستگاه حکومتی، تا به این اندازه تشدید و تعمیق نیافته بود، تمام این اقدامات و تحولات فقط تا حدود معینی می‌توانست موجب نگرانی و بیم و هراس جمهوری اسلامی و سران آن گردد. بر بستر شرایط به غایت وخیم اقتصادی، تشدید تضادها و نارضایتی عمیق توده‌ای است که اما این تحولات و دگرگونی‌ها، به هراسی مرگ‌بار برای رژیم و رهبرآن خامنه‌ای تبدیل شده است.

بحران اقتصادی بیش از پیش تعمیق یافته است. قیمت کالاها و خدمات، به ویژه پس از اجرای قانون حذف سوبسیدها و آزادسازی قیمت‌ها به نحو کم سابقه‌ای افزایش یافته است، نرخ تورم بنابه آمارهای رسمی به حدود ۲۰ درصد رسیده است. نرخ تورم بطور واقعی حدود ۳۰ درصد است. رکود در بخش تولید ادامه یافته و تشدید شده است. صدها کارخانه و واحد تولیدی دچار بحران هستند. ۵۰ درصد واحدهای تولیدی یا تعطیل شده‌اند و یا در شرف تعطیل‌اند.بقیه واحدهای تولیدی و صنعتی با کمتر از ۳۰ درصد ظرفیت خود مشغول به کارند. سرمایه‌گذاری‌ها به ویژه در بخش نفت و گاز کاهش یافته است. شرکت‌ها و دولت‌های خارجی به خاطر تحریم‌ها، از سرمایه‌گذاری و مشارکت در طرح‌های مربوط به نفت و گاز خودداری می‌کنند. حتی شرکت‌های نفتی روسی و چینی نیز از انعقاد قرارداد با دولت ایران خودداری کرده‌اند. بنابه گزارش سازمان بازرسی کنگره آمریکا (جی ای او) تنها از ابتدای سال جاری میلادی تا پایان ماه مه، از ۴۳ شرکت خارجی و فعال در صنایع نفت و گاز و پتروشیمی، ۲۷ شرکت فعالیت خود را به کلی قطع کرده‌اند. نرخ رشد به صفر و زیر صفر سقوط کرده است. تحریم‌های اقتصادی علاوه بر ایجاد محدودیت در سرمایه‌گذاری خارجی، راه ورود تکنولوژی و تجهیزات مورد نیاز صنعت نفت و گاز را نیز محدود ساخته و مشکلات جدی برای این صنایع و توسعه کمی و کیفی آن ایجاد کرده است. استفاده از تجهیزات و تکنولوژی غیر استاندارد و قدیمی در این بخش، گاه فاجعه آفریده است. فاز سوم پالایشگاه آبادان که قرار بود برای تولید بنزین مورد بهره برداری قرار بگیرد، در جریان افتتاح آن، با آتش سوزی مهیب و کشته شدن چند نفر از پرسنل آن همراه شد.

از سوی دیگر به رغم تبلیغات کر کننده رژیم پیرامون ایجاد اشتغال، بر تعداد بیکاران روز به روز افزوده شده است. هر روز دسته دسته از کارگران اخراج و بیکار می‌شوند. در ظرف چهارسال گذشته به عنوان نمونه تنها در عسلویه، ۵۲ هزار نفر اخراج و تعداد شاغلین در این بخش  از ۶۰ هزار به ۸ هزار نفر کاهش یافته است. جمعیت بیکاران به بالای ۷ میلیون و نرخ بیکاری به بالای ۲۰ درصد رسیده است.

تولید نفت و گاز نیز کاهش یافته و حتا نفت و گاز تولید شده نیز با مشکل فروش روبرو شده است. گزارش اوپک در سال ۲۰۱۰ حاکی از آن است که ایران اندک اندک جایگاه پیشین خود را به عنوان دومین صادر کننده نفت عضو اوپک از دست میدهد و کاهش تولید و صدور نفت ایران را سایر کشورهای عضو اوپک جبران کرده‌اند. از سوی دیگر به دلیل تحریم‌ها و مشکلاتی که از این ناحیه در مبادلات ارزی برای جمهوری اسلامی ایجاد شده است، وصول ده‌ها میلیارد دلار نفت فروخته شده را از جمله به چین و هند که مشتریان عمده خرید نفت ایران محسوب می‌شوند، با مشکل روبرو ساخته است. با توجه به این موضوع که بیش از نیمی از درآمد ارزی دولت و حدود ۶۰ درصد بودجه عمومی از محل صادرات نفت خام تأمین می‌شود، روشن است که کاهش تولید و صدور نفت و درآمدهای حاصله، آسیب‌های جدی بر این شاهرگ حیاتی رژیم وارد می‌شود و معضلات و بحران اقتصادی را بیش از پیش تشدید می‌کند.

کسی نمی‌تواند این واقعیت را انکار کند که تمامی تلاش‌های جمهوری اسلامی و جناح‌های آن برای غلبه بر بحران اقتصادی با شکست کامل روبرو شده و این بحران نه تنها تعدیل نیافته بلکه پیوسته عمیق‌تر شده است. کوشش‌ها و توصیه‌های خامنه‌ای برای توقف و کاهش تنش و اختلاف در بالا نیز به نتیجه نرسیده است. عواقب بحران اقتصادی و سیاست‌های رژیم در این زمینه، فقر و فلاکت و بدبختی بیشتری را بر توده‌های مردم ایران تحمیل نموده و شرایط اقتصادی و معیشتی آن‌ها را دائماً دشوارتر ساخته است. افزون بر این‌ها و به رغم سرکوب‌های شدید، دامنه نارضایتی توده‌ای بیش از پیش گسترش یافته و به حد انفجار نزدیک‌تر شده است. در یک کلام، سوای شرایط خارجی و اوضاع جهانی که پیوسته به زیان رژیم رقم خورده است، شرایط و اوضاع داخلی آن نیز پیوسته به زیان حاکمیت وخیم‌تر شده است. این است آن شرایط حساسی که خامنه‌ای چپ و راست به آن اشاره می‌کند و به “مسئولان” هشدار می‌دهد. بر بستر این شرایط است که تحولات و دگرگونی‌های منطقه، رژیم جمهوری اسلامی و دیکتاتور اول آن خامنه‌ای را به هراسی مرگ‌بار افکنده و او را سخت نگران “امنیت” نظام ساخته است. سقوط یک به یک دیکتاتورها، بیداری توده‌های منطقه و مردمی که سالیان دراز در زیر یوغ استبداد و خفقان و دیکتاتوری به انقیاد کشیده شده و در سکون به سر می‌بردند اما اکنون به پا خواسته‌اند و سعی می‌کنند خود را از بند جور و ستم و استبداد رها سازند و به نان و آزادی برسند، البته نمی‌توانست رژیم دیکتاتوری حاکم بر ایران را نگران و بیمناک نسازد. بیداری مردم منطقه و پی‌بردن به این واقعیت که آن‌ها قادرند ستمگران و زورگویان

و دیکتاتورها را به زیر بکشند و به زباله دان تاریخ بسپارند، نمی‌توانست و نمی‌تواند ستمگران و زورگویان و استثمار کنندگان حاکم بر ایران را که بیش از سه دهه با اعمال سرکوب و سرنیزه حکم روائی کرده‌اند، نگران و بیمناک نسازد. به ویژه آنکه این بیداری و روی آوری توده‌های مردم منطقه – خصوصاً در تونس و مصر- به انقلاب و مبارزه برای کار و نان و آزادی، ضربه بزرگی بر اسلام‌گرائی و بنیادگرائی اسلامی که حکومت اسلامی از سردمداران اصلی آن محسوب می‌شود نیز وارد ساخته است.

این‌هاست فشردۀ علل اصلی بی‌قراری و هراس خامنه‌ای!

متن کامل نشریه در فرمت پی دی اف

بحران جهانی خواب را از چشمان سرمایه‌داران ربوده است

بحران در جوامع سرمایه‌داری یکی از تجلی‌های تضاد مناسبات تولید با نیروهای مولده است که در اثر گسست در بازتولید و انباشت سرمایه بروز می‌یابد. از زمانی که سرمایه‌داری با وارد شدن به مرحله‌ی امپریالیسم و انحصارات به آخرین مرحله‌ی تکاملی و در عین‌حال انحطاط خود رسید، بحران‌‌های ادواری سرمایه‌داری نیز ویران‌کننده‌تر از قبل ظهور یافتند و بحران بزرگ ١٩٢٩ به بزرگ‌ترین، فراگیرترین و ویران‌کننده‌ترین بحران تاریخ سرمایه‌داری تبدیل شد. اما اکنون صحبت از بحران بزرگ دیگری‌ست، بحرانی که اثرات تخریبی و ویران‌کنندگی‌اش می‌تواند بیشتر از بحران ١٩٢٩ ‌باشد.

اگرچه بعد از جنگ جهانی دوم، اقتصاد سرمایه‌داری حدود سه دهه رشد اقتصادی را تجربه کرد که بی‌شک ویرانی‌های جنگ دوم جهانی در آن اثرگذار بودند، اما در سال ١٩٧۴ بار دیگر بحران، اقتصاد سرمایه‌داری را فرا گرفت و در پی آن سرمایه‌داری وارد دوران بحران ساختاری گردید. از آن زمان دولت‌های سرمایه‌داری با اتخاذ انواع سیاست‌ها، تلاش خود را برای جلوگیری از بروز یک بحران فراگیر و ویران‌گر به کار بستند. اما همین تلاش‌ها به دلیل رشد دائمی نیروهای مولد و تضاد آن با مناسبات تولید سرمایه‌داری که با رشد پیوسته‌ی تکنولوژی، افزایش بازدهی نیروی کار و کاهش دائمی نرخ سود همراه بوده است، منجر به عمیق‌تر شدن تضادهای مناسبات سرمایه‌داری شد. دخالت دولت‌ها اگرچه تا مقطعی توانست از بروز بحران‌های شدید و بزرگ جهانی هم‌چون بحران ١٩٢٩ جلوگیری کند، اما هرگز نتوانست پاسخی برای حل قطعی آن یابد و در واقع تنها بروز سهمگین آن را به عقب می‌انداخت. از این مقطع است که در سیکل اقتصاد سرمایه‌داری، مدام مرحله‌ی رکود طولانی‌تر و از مرحله‌ی رونق شدت آن کاسته ‌شد.

با بروز بحران در بخش مسکن و در پی‌آن آغاز فروپاشی ارزش سهام در بورس‌های عمده و ورشکستگی شرکت‌های بزرگ مالی و صنعتی از جمله تعدادی از شاخص‌ترین بانک‌های آمریکایی در سال‌های ٢٠٠٧ و ٢٠٠٨، اقتصاددانان بورژوا با مقایسه این بحران با بحران ١٩٢٩ آن را سهمگین‌ترین بحران پس از سال ١٩٢٩ دانستند. در سال ٢٠٠٩ این اقتصاددانان با عنوان این که بحران به عمیق‌ترین نقطه خود رسیده است، پیش‌بینی کردند که از سال ٢٠١٠‌ دوران تجدید فعالیت اقتصادی آغاز خواهد شد. در سال ٢٠١٠ آمارهای اولیه نیز در ظاهر حکایت از پایان مرحله‌ی بحران در سیکل اقتصادی و آغاز دوران تجدید فعالیت اقتصادی داشت، اما پس از چندی و با آشکار شدن معضل بدهی‌های دولتی، به همه ثابت شد که بحران عمیق‌تر از آن است که اقتصاد سرمایه‌داری از آن رهایی یافته باشد. با آغاز سال ٢٠١١ زنگ‌ها برای وارد شدن به رکودی دیگر، پیش از آن که اقتصاد سرمایه‌داری دوران رونقی را شاهد بوده باشد به صدا درآمدند. بحران بدهی‌ دولت‌ها عمیق‌تر شد و با آغاز ماه “اوت” بازارهای مالی مانند بحران سال ٢٠٠٨ به‌یکباره فرو ریختند و این تحلیل ما که “بحران کنونی هنوز هیبت واقعی خود را نشان نداده است. آن‌چه که تاکنون رخ داده است، تنها پیش‌درآمدی بر صحنه‌واقعی است. ابعاد و نتایج این بحران در آن حد است که می‌تواند از بحران ١٩٢٩ سبقت بگیرد” (جهان سرمایه‌داری و ثروت به لرزه درآمده است – نشریه کار) به اثبات رسید.

با آشکار شدن آغاز دور جدید بحران، ابتدا رئیس بانک جهانی از وارد شدن به یک مرحله خطر جدید هشدار داد. رئیس بانک مرکزی اروپا نیز با بیان این‌که بحران کنونی بدترین بحران بعد از جنگ جهانی دوم است گفت: “اگر رهبران اروپا تصمیمات مهمی را اتخاذ نکرده بودند، می‌توانست بدترین بحران از جنگ جهانی اول باشد”. منظور وی از این تصمیمات همانا تضمین خرید اوراق قرضه منتشره از سوی دولت‌های ایتالیا و اسپانیا بود. اقدامی که در راستای جلوگیری از علنی شدن وضعیتی بود که پیش از این در یونان، ایرلند و پرتقال رخ داده و از سویی منجر به اعتراضات توده‌ای و از سوی دیگر منجر به بی‌ثباتی بازار سهام شده بود، بازاری که در صورت پیوستن ایتالیا و اسپانیا (سومین و چهارمین اقتصاد منطقه یورو) به یونان، پرتقال و ایرلند آماده انفجار بی‌سابقه‌ای بود.

با گسترش تضاد نیروهای مولد با مناسبات تولید سرمایه‌داری که کاهش دائمی نرخ سود به‌ویژه در بخش مولد را به همراه آورد، سرمایه که فاقد بازار مناسب بود هر چه بیشتر به بخش مالی روی آورد. اما بخش مالی (بانک‌ها، شرکت‌های بیمه و نظایر آن) نیز فاقد بازار مناسب برای سرمایه‌های موجود بود. از این رو بسیاری از این سرمایه‌ها به بازارهای مجازی مانند بورس روی آوردند که نرخ سود در آن بالاتر بود (سرمایه درگیر در آن بیش از ١۵٠ هزار میلیارد دلار برآورد می‌شود). در واقع مشکل نه کمبود سرمایه که مازاد آن بود، سرمایه‌ای که خود را در کسب سود بیشتر تعریف می‌کرد و با کاهش نرخ سود در بخش مولد، به جستجوی راه‌های دیگری رفت. در این مسیر پای بانک‌ها نیز روز به روز بیشتر به این بازار باز شد. بانک‌ها که تا پیش از این با دادن وام و جمع‌آوری سپرده وظیفه داشتند سرمایه‌ی مورد نیاز سرمایه‌داران را به‌ویژه در دوران رونق تامین کرده و با این عمل‌کرد تاثیر مثبتی در گردش سیکل اقتصاد سرمایه‌داری داشته باشند، به بازار مجازی روی آورده و دست به سرمایه‌گذاری حتا با ریسک بالا زدند و به این ترتیب بر حجم سرمایه‌ی درگیر در بازار مجازی به‌شدت افزوده گردید.

با فروریختن این بازار مجازی که با کاهش قیمت حبابی مسکن در آمریکا آغاز گشت، بحران مالی اقتصاد‌های بزرگ جهانی را آن‌چنان تحت‌تاثیر قرار داد که دولت‌ها برای نجات بانک‌ها و جلوگیری از تعمیق و گسترش هر چه بیشتر بحران، مبالغ کلانی را از خزانه‌ی دولت برای کمک به موسسات در حال ورشکستگی اختصاص دادند که به نوبه‌ی خود افزایش بدهی دولت‌ها را به‌همراه آورد. به‌گونه‌ای که میزان بدهی دولت آمریکا به مبلغ ١۴۵٠٠ میلیارد دلار رسید که از میزان تولید ناخالص ملی این کشور نیز فراتر است. بدهی کشورهای منطقه یورو نیز به ٨١٠٠ میلیارد یورو معادل ٨۵ درصد تولید ناخالص ملی این کشورها رسید. در واقع کاری که این دولت‌ها کردند انتقال نقطه‌ی بحران از بانک‌ها و دیگر موسسات مالی به دولت‌ها بود. به گفته‌ی رئیس بانک  مرکزی اروپا در جریان بحران سال ٢٠٠٨ این بانک مبلغ ۴۴٢ میلیارد یورو با بهره‌ی یک درصد به بانک‌ها برای خروج از بحران وام داد که در تاریخ بی‌سابقه است. حالا دولت‌ها وظیفه داشتند برای کاهش بدهی‌های خود، سیاست‌های صرفه‌جویی اقتصادی را که کاملا به ضرر طبقه‌ی کارگر و اقشار میانی جامعه بوده و است، با شدت بازهم بیشتری ادامه دهند. در واقع آمارهایی که حکایت از تجدید فعالیت اقتصادی می‌کرد تنها نتیجه‌ی مُسَکِنی بود که دولت‌های بزرگ سرمایه‌داری به بازار تزریق کرده بودند.

اما هنگامی که این مُسَکِن به بازار تزریق شد، سرمایه‌ها باز به همان سمتی رفتند که پیش از بحران رفته بودند، یعنی بازار مجازی که در آن نرخ سود بیشتر بود. با اعلام آمارهای سه ماهه‌ی دوم سال ٢٠١١ که نشان از بالا رفتن میزان سود بانک ABN AMRO از مهم‌ترین بانک‌های هلند داشت، حتا مفسران اقتصادی رسانه‌های بورژوایی نیز تحقق این سود را تنها در سایه‌ی اخراج کارکنان و سرمایه‌گذاری با ریسک بالا دانستند و نه در نتیجه‌ی آن چه که به طور کلاسیک کارکرد بانک نامیده می‌شود (دادن وام و بهره‌ی حاصل از آن). از همین‌روست که با ریزش بازار سهام در ماه آگوست، سهام بانک‌ها با ریزش شدیدی روبرو شدند.

ارزش سهام بانک آمریکا به‌یکباره بیست درصد کاهش یافت. بانک “Société Générale” فرانسه در پی شایعه‌ی کاهش درجه‌ی اعتباری فرانسه، در یک روز تا بیست درصد کاهش ارزش سهام را تجربه کرد. در همان روز بانک “Credit Agricole” ٨/ ١١ و بانک “BNP Paribas” ۵/ ٩ درصد ارزش سهام‌شان کاهش یافت. ارزش سهام بانک‌های دیگر کشورها هم‌چون انگلیس نیز از این وضعیت در امان نبوده و شدیدا دچار کاهش شدند.

کاهش ارزش سهام که تمام بازارهای مالی را تحت تاثیر قرار داده بود، دولت‌ها را مجبور کرد تا هر چه زودتر دست به اقداماتی بزنند. در مرحله‌ی اول بانک مرکزی آمریکا اعلام کرد که نرخ بهره را تا سال ٢٠١٣ ثابت نگاه خواهد داشت، نرخ بهره‌ای که از زمان آغاز بحران در سال ٢٠٠٨ نزدیک به صفر درصد بوده است. اما این اقدام بانک مرکزی تنها توانست یک روز به بازار بورس ثبات دهد و از فردای آن روز بار دیگر کاهش ارزش سهام آغاز گردید. شایعه کاهش درجه اعتباری فرانسه بر شدت کاهش ارزش سهام افزود. براساس آمارهای رسانه‌های غربی تنها در یک روز ارزش سهام ۶٠٠ میلیارد دلار کاهش یافتند و در عرض دو هفته ٣ هزار میلیارد دلار ارزش سهام بورس‌های جهان سقوط کرد. تنها در بورس لندن کاهش شاخص بورس در یک روز ۴١ میلیارد پوند از ارزش سهام کاست. در طی ٩ روز سهام بورس لندن ١۵ درصد ارزش خود را از دست دادند و بازارهای سهام اروپا ٨٢٠ میلیارد دلار در مدت یک هفته ضرر کردند. سقوط ارزش سهام تا همین‌جا نیز که هنوز در وضعیت ناپایداری قرار دارد، به وضعیتی مشابه‌ی سال ٢٠٠٨‌ (البته در مقیاسی کمتر) بازگشته است.

با فروریختن دوباره ارزش سهام، اقتصاددانان بورژوا تلاش کردند، علت این بحران را در بحران بدهی دولت‌ها و کاهش درجه اعتباری قدرت‌های بزرگ امپریالیستی خلاصه کنند، و بدین‌ترتیب با سرپوش‌گذاشتن بر علت واقعی بحران، هیجانات غالب بر بازار سرمایه را کاهش دهند. اما واقعیت این است که بحران بدهی دولت‌ها خود یکی از نمودهای بحران اخیر است که اگرچه در شدت بحران اثرگذار است، اما علت اصلی بحران همان‌طور که گفته‌شد در جای دیگری‌ست. آمارهای مربوط به رشد اقتصادی قدرت‌های بزرگ سرمایه‌داری نیز به‌خوبی این موضوع را آشکار می‌سازند.

وزارت بازرگانی آمریکا رشد اقتصادی این کشور در پایان سال ٢٠١٠ را ١/ ٣ درصد اعلام کرد، اما در سال ٢٠١١‌ این رشد سیر نزولی طی می‌کند به‌گونه‌ای که رشد اقتصادی آمریکا در سه ماهه‌ی اول سال ٢٠١١‌ تنها ٣/ ٠ درصد اعلام شده است. قابل توجه آن‌که میزان تولید ناخالص ملی آمریکا هنوز حتا به میزان ۴ سال پیش ( قبل از بحران) نرسیده است. اقتصاد آلمان نیز به‌عنوان بزرگ‌ترین اقتصاد اروپا دچار همین معضل ‌گردید. در حالی که رشد اقتصادی آلمان در سال ٢٠١٠، ۶/ ٣ درصد اعلام شده بود در سه ماهه‌ی دوم سال ٢٠١١ این رشد به عدد ١/ ٠ درصد یعنی در حد صفر رسید. انگلیس نیز به عنوان یکی از کشورهای قدرتمند اروپا در طول یک‌سال تنها ٧/ ٠ درصد رشد اقتصادی را تجربه کرد و رشد اقتصادی فرانسه برای سه‌ ماهه‌ی دوم سال ٢٠١١ صفر اعلام شد. رشد اقتصادی اروپا که در سه ماهه‌ی دوم سال ٢٠١٠ به میزان ٧/ ١ درصد اعلام شده بود، در سه ماهه‌ی دوم سال ٢٠١١ به رقم ٢/ ٠ درصد رسید. همه‌ی این‌ها نشانه‌ی رکودی‌ست که پس از یک مرحله‌ی کوتاه در تجدید فعالیت اقتصادی بازگشته است. بدیهی‌ست که آمار سه‌ماهه‌ی سوم سال ٢٠١١ که هم اکنون در آن هستیم، با فروپاشی بازارهای مالی به عددی منفی خواهد رسید (رشد اقتصادی ژاپن برای سه ماهه‌ی دوم سال ٣/ ٠ – اعلام شده است که البته سونامی می‌تواند یکی از علل آن باشد). با این حساب واضح است که علت اصلی بحران نه در بدهی بانک‌ها و یا دولت‌ها که در نتیجه‌ی تضاد میان نیروهای مولد و مناسبات تولید و بروز آن در گسست پروسه‌ی بازتولید کالا و انباشت سرمایه نهفته است که رکود و بحران را به مناسبات سرمایه‌داری تحمیل می‌نماید. اعلام احتمال ورشکستگی کارخانه بزرگ اتومبیل‌سازی ساب (SAAB) سوئد و کاهش ٣ درصدی در سفارشات رسیده به کارخانجات آلمان در سه ماهه‌ی دوم سال ٢٠١١ نمونه‌هایی از موجی‌ست که در حال راه افتادن دوباره است.

بالا رفتن آمار بیکاری در کشورهای اروپایی، ژاپن و آمریکا و کاهش قدرت خرید در نزد مصرف‌کننده‌ی نهایی از دیگر نتایج این رکود و بحران است که به‌نوبه‌ی خود بر افزایش بحران تاثیرگذار می‌باشد. بیکاری و سیاست‌های صرفه‌جویی دولت‌ها که بیش از هر چیز از خدمات عمومی کاسته و سطح زندگی اقشار متوسط و پایین را هدف قرار داده است، نتیجه‌ای جز کاهش قدرت خرید آن‌ها را به‌دنبال نخواهد داشت. در واقع دولت‌ها برای نجات موسسات مالی و صنعتی در بحران  سال ٢٠٠٨ جیب‌های خود را خالی کردند، آن‌هم بدون آن‌که اقتصاد سرمایه‌داری وارد رونق شود و حالا می‌خواهند با فشار آوردن بر مردم با نام “صرفه‌جویی در هزینه‌های دولتی” از بروز سهمگین‌تر بحران جلوگیری کنند، حال آن‌که وخیم‌تر شدن وضعیت اقتصادی گروه‌های بزرگی از مردم و کاهش سطح معیشت، هم می‌تواند بر بحران اقتصادی اثر منفی بگذارد و هم عواقب سیاسی و اجتماعی وسیعی به‌دنبال آورد. هم اکنون نرخ بیکاری در آمریکا به میزان ١/ ٩ درصد افزایش یافته است و نرخ بیکاری در اروپا که در سال ٢٠٠٨، ٧ درصد بود هم اکنون به ١٠ درصد رسیده است. در میان کشورهای اروپایی، اسپانیا با بیش از ٢٠ درصد و یونان با ١۶ درصد بالاترین نرخ‌های بیکاری را دارا هستند.

خطر رکود به‌گونه‌ای است که اقتصاددانان بورژوا به کشورهای اروپایی و آمریکا هشدار داده‌اند که برای جلوگیری از تشدید رکود در فعالیت‌های اقتصادی از سیاست‌های مقابله با تورم خودداری کنند. در همین رابطه “کنت روگوف” از کارشناسان پیشین صندوق بین‌المللی پول به بانک‌های مرکزی اروپا و آمریکا توصیه کرد که نرخ تورم ۶ درصدی را تا چندین سال پیاپی به عنوان یک واقعیت بپذیرند و تدبیری برای کاهش آن نیاندیشند. هم اکنون نرخ تورم در اروپا به ۵/ ٢ درصد رسیده است. نرخ تورم در اروپا بین سال‌های ٢٠٠٧ تا ٢٠١٠ به ترتیب ٢، ۴، ١- و ٧/ ١ درصد بوده است. کاهش ٢٠ درصدی بهای نفت خام در ماه اوت، یکی دیگر از نشانه‌های کاهش تقاضا و رکود اقتصادی می‌باشد.

براساس گزارش اخیر سازمان همکاری و توسعه اقتصادی (OECD) رشد تجارت کالا در جهان نیز در سه ماهه‌دوم سال‌جاری به شدت کاهش یافته است. به گزارش این سازمان، در سه ماهه نخست سال واردات هفت کشور صنعتی به‌علاوه کشورهای برزیل، روسیه، هند، چین و آفریقای جنوبی بیش از ١٠ درصد رشد داشته است که این میزان در سه ماهه دوم به یک درصد کاهش یافته است.

عواقب سیاسی و اجتماعی بحران اقتصادی

ثابت نگاه‌داشتن دستمزدها و حتا کاهش آن، گسترش بیکاری، افزایش تورم، کاهش خدمات اجتماعی، از جمله عواملی هستند که نتیجه‌ای جز افزایش فقر و فاصله‌ی طبقاتی را به‌دنبال نخواهند آورد. اقشار پایین و متوسط این جوامع در طول این سال‌ها به‌خوبی دریافته‌اند که چگونه بحران سطح معیشت آن‌ها را نشانه رفته است و در حالی که آن‌ها روزبه‌روز فقیرتر می‌شوند، عده‌ای جیب‌های‌شان پُرتر می‌گردد. در اعتراضات یونان دیدیم که چگونه مردم به‌‌درستی سیستم سرمایه‌داری را مقصر این وضعیت دانسته و اعلام کردند که این بدهی‌های ما نیست، این بدهی سرمایه‌داران است و خود آن‌ها باید پرداخت کنند نه ما. اگرچه تظاهرات مردم در یونان اوج اعتراضات ضد سرمایه‌داری بود، اما اعتراضات مشابه‌ای نیز در برخی از دیگر کشورهای اروپایی از جمله فرانسه و اسپانیا رخ داد.

در انگلیس قتل یک جوان سیاه‌پوست توسط پلیس منجر به شورش جوانان و بیکاران سیاه‌پوستی شد که در طول این سال‌ها از سوی سیستم حاکم همواره نادیده گرفته شده‌اند. شورشی خودبخودی و غیرسازمان‌یافته که گاه حتا فروشگاه‌های کوچک را نیز ویران ساخت، فروشگاه‌هایی که صاحبان آن‌ها البته سرمایه‌دار نبودند. به رغم نمایش وحشیانه‌ی پلیس و دولت انگلیس علیه معترضان، اما دو تن از اعضای کابینه حاکم مجبور شدند تا به ریشه‌های اجتماعی این شورش‌ها اعتراف کنند. اعتراضات اخیر به سیاستمداران جیره‌خوار سرمایه در این کشورها ثابت کرد که نمی‌توانند به‌سادگی نارضایتی توده‌ها را که در اثر بحران روزبه‌روز فقیرتر می‌شوند و نیز احتمال گسترش این نارضایتی‌ها را نادیده انگارند.

شرایط کنونی بی‌شک منجر به افزایش نارضایتی در میان طبقه‌ی کارگر و اقشار میانی جامعه از دولت‌های حاکم شده و تنها در اثر اعتراضات و فشار آن‌هاست که دولت‌های سرمایه‌داری مجبور به عقب‌نشینی خواهند شد. در این شرایط است که بر نقش احزاب و سازمان‌های چپ و کمونیست افزوده شده و ضرورت شکل‌گیری و یا گسترش تشکلات توده‌ای رادیکال که بتوانند کارگران را سازماندهی و به مبارزه علیه وضعیت کنونی بکشانند بیش از پیش آشکار گردیده است. هر چند که نرخ بالای بیکاری، وجود اتحادیه‌های راست و سازشکار و ضعف جریانات چپ و کمونیست در برابر امکانات وسیع احزاب راست موانع مهمی در این راه هستند. در این میان جریانات راست افراطی نیز با امکانات وسیع خود و با طرح شعارهای پوپولیستی تلاش خواهند کرد، ضمن جذب و انحراف بخشی از افکار عمومی، منافع بزرگ‌ترین و رسواترین سرمایه‌داران را تامین کنند. در سوی دیگر دولت‌های امپریالیستی نیز از همه‌ی ابزار خود از جمله صرفه‌جویی اقتصادی و بهره برداری از بحران‌های سیاسی منطقه‌ای و جنگ به‌منظور کاهش شدت و تاثیرات بحران در زمینه‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بهره خواهند برد.

بحران اقتصاد جهانی در عین حال تاثیرات خود را بر اقتصاد کشورهایی هم‌چون ایران نیز خواهد گذاشت. یک نمونه از این تاثیرات کاهش قیمت نفت در اثر رکود اقتصادی است که به دلیل وابستگی اقتصاد ایران به درآمد حاصل از نفت، بحران و رکود در ایران را باز هم تشدید می‌کند. بحران جهانی وضعیت وخیم معیشتی کارگران و زحمتکشان را در ایران تشدید کرده، بر تعداد بیکاران می‌افزاید و تاثیراتی در عرصه‌های اجتماعی و سیاسی از خود برجای خواهد گذاشت.

کلام آخر آن‌که اوضاع اقتصادی جهان بسیار شکننده است، تحولاتی که در شرایط معمولی اثرات چندانی بر اقتصاد جهانی ندارند، در این شرایط می‌توانند ابعاد وسیعی به بحران بدهند. بحرانی که تا این‌جا نیز عمیق‌ترین بحران پس از جنگ دوم جهانی می باشد و حتا امکان دارد از مرزهای بحران ١٩٢٩ نیز عبور کند. بحرانی که پوسیدگی نظام سرمایه‌داری و ضرورت از هم‌پاشی این مناسبات را که به مانع بزرگی در برابر پیشرفت نیروهای مولده تبدیل شده و به خاطر همین پوسیدگی فقر و گرسنگی را به میلیاردها انسان‌ها تحمیل می‌کند، در پیش چشمان همگان آشکار ساخته است.

متن کامل نشریه در فرمت پی دی اف

وظایف فوری انقلاب اجتماعی

تحریریه نشریه کار در نظر دارد که از این شماره ستونی را تحت عنوان “وظایف فوری انقلاب اجتماعی” به تشریح وظیفه سیاسی فوری انقلاب اجتماعی در ایران و مطالبات مشخص برنامه سازمان اختصاص دهد. در این شماره اولین بخش از این سری مقالات درج می‌شود.

 در هم شکستن ماشین دولتی بورژوازی و استقرار حکومت شورایی

بر طبق برنامه سازمان فدائیان (اقلیت) راه حل تضادهای و بحران‌های جامعه‌ی سرمایه‌داری ایران، یک انقلاب اجتماعی‌ست که هدف نهایی آن الغای طبقات و استقرار نظمی کمونیستی متشکل از انسان‌های آزاد و برابر است. نخستین گام این انقلاب، سرنگونی بورژوازی از اریکه‌ی قدرت سیاسی و استقرار یک حکومت شورایی‌ست.

لذا در بخش وظایف سیاسی فوری برنامه آمده است:

“- دولت بورژوایی که دمکراتیک‌ترین شکل آن جمهوری پارلمانی است که بر تارک آن مجلس مؤسسان قرار گرفته است، ابزار ستم‌گری و سرکوب طبقه سرمایه‌دار برای اسارت طبقه کارگر است. لذا نمی‌تواند وسیله رهایی پرولتاریا باشد. طبقه کارگر باید این دستگاه دولتی را در هم شکند و به جای آن دولت شورایی و حکومت شورایی را مستقر سازد.

– حکومت شورایی که برآمده از قیام مسلحانه توده‌ها و تبلور اراده آن‌ها می‌باشد، آن نظام سیاسی است که در آن اعمال حاکمیت مستقیم و بلاواسطه توده‌ها جایگزین بوروکراسی، ارتش، پلیس و کلیه نیروهای مسلح حرفه‌ای مجزا از مردم می‌گردد، سیستم انتصابی مقامات به کلی برمی‌افتد و کلیه مناصب و مقامات از صدر تا ذیل، انتخابی و در هر لحظه قابل عزل می‌باشند.

از این‌رو در حکومت شورایی:

۱ – ارتش، سپاه، نیروهای انتظامی، بسیج و کلیه نیروهای مسلح حرفه‌ای مجزا از مردم منحل خواهد شد و تسلیح عمومی توده‌ای تحت اتوریته شوراها، جایگزین آن‌ها خواهد گردید.

۲ – تمام دستگاه بوروکراتیک برچیده خواهد شد و اعمال حاکمیت مستقیم توده‌ها از طریق شوراهایی که به مثابه نهادهای مقننه و مجریه هر دو عمل می‌کنند، برقرار خواهد شد.

۳ – سیستم انتصابی مقامات برخواهد افتاد و کلیه مناصب و مقامات نه فقط انتخابی، بلکه هر لحظه که اکثریت انتخاب‌کنندگان اراده کردند قابل عزل خواهند بود. تمام مقامات، بدون استثناء، حقوقی برابر با متوسط دستمزد یک کارگر ماهر دریافت خواهند کرد.

۴ – سیستم قضایی کنونی منحل می‌گردد و قضات نیز انتخابی و قابل عزل می‌شوند.”

و “کنگره سراسری شوراهای نمایندگان کارگران و زحمتکشان شهر و روستا به عنوان عالی‌ترین ارگان حکومتی” است.

اما چرا دولت بورژوایی باید در هم شکسته شود و به جای آن دولتی شورایی در ایران مستقر گردد؟

دولت، پدیده‌ای ازلی و ابدی نیست. در نخستین مراحل تاریخ بشریت و پیدایش جوامع انسانی که هنوز مالکیت خصوصی و طبقات پدیده نیامده بود و مناسبات اشتراکی در میان انسان‌ها حاکم بود، پدیده‌ای به نام دولت، یک قدرت حکومتی مجزا از مردم که رو در روی آن‌ها قرار گرفته باشد، وجود نداشت. در این جامعه که یگانگی منافع فرد و جمع، خاص و مشترک حاکم بود، مؤسسات و نهادهایی که برای رتق و فتق امور مشترک مردم شکل گرفته بود، بر پایه فعالیتی داوطلبانه و آزادانه قرار داشتند و توده مردم برای حفظ و حراست از منافع مشترک، مسلح بودند.

با توسعه و پیشرفت نیروهای مولد، تدریجاً مناسبات تولیدی و اجتماعی تغییر می‌کند، تقسیم اجتماعی کار، مالکیت خصوصی و طبقات پدیدار می‌گردند. پیدایش طبقات، منافع متضاد و مبارزه‌ی طبقاتی را به همراه داشت. چرا که اکنون دیگر وحدت و یگانگی منافع فرد و جمع، خاص و عام از میان رفته است. طبقات و اقشاری با منافع متضاد در برابر یکدیگر قرار گرفته و تضاد منافع خاص و مشترک پدیدار شده است. “از همین تضاد منافع خاص و مشترک است که نفع مشترک، شکلی مستقل به عنوان دولت به خود می‌گیرد که از منافع فردی و جمعی واقعی جدا شده” و سرانجام خود را بر طبقاتی مبتنی می‌سازد که “مستلزم تقسیم کارند و یکی از آن‌ها بر دیگری مسلط است.”(١)

در این‌جاست که دولت شکل گرفته است. طبقه‌ای که مالک وسایل تولید می‌باشد و به طبقه مسلط از نظر اقتصادی تبدیل شده است، “تسلط مشترک خود را به عنوان قدرت عمومی، به عنوان دولت، برقرار می‌کند.”(٢) ، از نظر سیاسی نیز به طبقه‌ی مسلط و حاکم تبدیل می‌گردد و از طریق این دستگاه دولتی که ارکان اصلی آن را نیروهای مسلح  جدا از مردم و بوروکراسی ممتاز و مافوق مردم تشکیل می‌دهند، طبقه‌ی تحت ستم را در انقیاد و اسارت نگه می‌دارد.

بنابراین، دولت به عنوان قدرت جمعی و متشکل طبقه‌ی حاکم و ابزار ستم و سرکوب برای در انقیاد نگه داشتن طبقه یا طبقات فرودست و تحت ستم، در مرحله‌ی معینی از تکامل جامعه‌ی بشری پدیدار شده است و هستی آن وابسته به شرایط اقتصادی معین و مناسبات طبقاتی‌ست.

از دوران پیدایش جامعه‌ی طبقاتی برده‌داری در عصر باستان، تا به امروز که شیوه تولید سرمایه‌داری و جامعه سرمایه‌داری در جهان مسلط شده است، با پیچیده‌تر شدن جامعه و کارکردهای آن، افزایش وظایفی که در برابر طبقه حاکم قرار گرفت و رشد مبارزه‌ی طبقاتی، دولت نیز عریض و طویل‌تر  شد، متمرکزتر گردید، شکلی پیچیده‌تر به خود گرفت، تا سرانجام در دوران سرمایه‌داری به کمال خود رسید.

در جامعه سرمایه‌داری که تضادهای طبقاتی کاملاً شفاف و مبارزه‌ی طبقاتی در شکل عریان و آشکار آن در جریان است، خصلت طبقاتی دولت، برجسته‌تر از هر زمان دیگر است. تفاوتی هم نمی‌کند که این دولت چه شکلی به خود گرفته باشد، طبقه حاکم به شکلی پوشیده و به اصطلاح دمکراتیک، اراده‌ی سیاسی خود را تحمیل کند یا به شکلی عریان و استبدادی. در هر حال دولت ارگان سیادت طبقه سرمایه‌دار، ابزار ستم‌گری و سرکوب برای اسارت طبقه‌ی تحت ستم کارگر است.

به قول مارکس: “با همان آهنگی که ترقی صنعت مدرن، تضاد آشتی‌ناپذیر طبقاتی کار و سرمایه را رشد داد و تشدید نمود، قدرت دولتی، بیش از پیش، خصلت قدرت ملی سرمایه بر کار، خصلت یک نیروی عمومی سازمان یافته برای اسارت و برده‌سازی اجتماعی، خصلت یک ماشین استبداد طبقاتی به خود گرفت.”(۳)

تاکید مارکس در اینجا بر خصلت طبقاتی دولت بورژوائی به عنوان ارگان سیادت طبقاتی برای اسارت طبقه کارگر و استثمار کار مزدی‌ست. لذا از این گفتار چنین نتیجه‌گیری نمی‌شود که برای توده‌های کارگر و زحمتکش، اشکال دولت بورژوایی بی‌تفاوت است و مثلاً فرقی میان یک دولت پارلمانی دمکراتیک بورژوایی و یک دولت استبدادی از نمونه‌ی جمهوری اسلامی وجود ندارد. بالعکس یک جمهوری پارلمانی که در آن مردم از آزادی‌های سیاسی برخوردارند و حقوق دمکراتیک و مدنی مردم به رسمیت شناخته شده است، نه فقط از نظر تاریخی در مقایسه با مؤسسات و نهادهای سیاسی فئودالی و قرون وسطایی، گامی به پیش است، بلکه در قیاس با دولت‌های استبدادی‌، که در آن آزادی‌ها و حقوق دمکراتیک مردم از آن‌ها سلب شده است، یک پیشرفت محسوب می‌شود. روشن است که مادام، نظم سرمایه‌د اری و دولت بورژوایی وجود دارد، نفع کارگران و زحمتکشان در این است که آن شکل دولت بورژوایی وجود داشته باشد که در آن آزادی‌ها و حقوق دمکراتیک مردم، با همان محدودیت‌های بورژوایی آن حاکم باشد، یعنی جمهوری پارلمانی که دمکراتیک‌ترین شکل دولت بورژوایی‌ست.

با این همه در این واقعیت تغییری ایجاد نمی‌شود که دولت بورژوایی هر شکلی که به خود بگیرد، قدرت جمعی و متشکل طبقه سرمایه‌دار است و ارگان سیادت طبقاتی آن. در یک جمهوری پارلمانی هم مثل هر شکل دیگر دولت بورژوایی، طبقه سرمایه‌دار، اراده سیاسی و اتوریته خود را از طریق دولتی تحمیل می‌کند که ابزاری‌ست برای در انقیاد نگه داشتن کارگران و استثمار کار مزدی.

 شالوده این دولت اولاً، یک نیروی مسلح حرفه‌ای جدا از مردم، ارتش، پلیس، به همراه ضمائم مادی آن نظیر دادگاه‌ها، زندان‌ها، سازمان‌های اطلاعاتی و جاسوسی و غیره است که ابزارهای قهری طبقه‌ی حاکم برای حفظ نظم موجود و سرکوب کارگران‌اند. هر چه دولت منسجم‌تر و متمرکزتر شده است، هر چه مبارزه‌ی طبقاتی حادتر شده است، بر کمیت این نیروی سرکوب و نقش آن‌ها در دولت افزوده شده است.

ثانیاً، یک دستگاه عریض و طویل بوروکراسی متشکل از مأمورین دولتی، مقامات و منصب‌داران برای رتق و فتق امور روزمره بورژوازی و سازماندهی استثمار است. بورژوازی که یک طبقه‌ی کم‌شمار است، برای پیشبرد وظایفی که در برابر قدرت سیاسی متمرکز قرار دارد، به ویژه با توسعه‌ی کارکردهای جامعه سرمایه‌داری و نقش پیچیده‌تر دولت، به ارتشی بزرگ از کارمندان و حقوق‌بگیران نیاز دارد که دارای شناخت و مهارت حرفه‌ای در عرصه‌های مختلف اقتصادی، اجتماعی، سیاسی هستند. این ارتش بزرگ، مطابق یک سیستم تقسیم کار منظم و مبتنی بر سلسله مراتب سازمان یافته و از طریق سازمان‌ها و مؤسسات متعدد، استثمار کار مزدی را در مقیاسی سراسری سازمان می‌دهد و به رتق و فتق امور روزمره و پیشبرد سیاست‌های داخلی و خارجی بورژوازی مشغول است. این حقوق‌بگیران دستگاه بورورکراسی که از امتیازات و حقوق ویژه نسبت به توده مردم برخوردار می‌باشند، به کلی از مردم جدا هستند و به عنوان قشری ممتاز، مافوق مردم قرار دارند.

در این‌جا، تصمیم‌گیرندگان و مجریان واقعی در مورد مهم‌ترین مسایل جامعه نه توده مردم، و نه حتا ارگان‌های انتخابی، بلکه دستگاه بوروکراتیک ماشین دولتی‌ و مقامات انتصابی آن هستند که راه را بر هر گونه مداخله توده مردم در اداره امور کشور، سد کرده اند. این دستگاه، چنان در خدمت طبقه‌ی سرمایه‌دار حاکم سازمان یافته است که هر تغییری هم که در نظام‌های پارلمانی، در جا به جایی افراد، احزاب و مؤسسات، رخ دهد، نمی‌تواند تزلزلی در ارکان قدرت دولتی و حاکمیت طبقه سرمایه‌دار ایجاد نماید.

از همین‌روست که شکل دولت پارلمانی در شرایط عادی، یعنی در شرایطی که بحران‌های جدی موجودیت نظام را به مخاطره نیانداخته، مناسب‌ترین شکل دولتی اعمال حاکمیت بورژوازی و حفظ نظم طبقاتی سرمایه‌داری‌ست.

در این جا با انضمام پارلمان به دولت، شکلی زیبا، فریبنده و توهم‌برانگیز به دولت بورژوایی داده شده است. حق رأی عمومی و آزادی انتخابات وجود دارد. در ظاهر، تفاوت ثروت به رسمیت شناخته نشده و هر کس مستقل از این که به کدام طبقه تعلق دارد، یک رأی دارد. آزادی‌های سیاسی، آزادی فکر و عقیده، بیان، اجتماع، آزادی نشر و مطبوعات به رسمیت شناخته شده و احزاب سیاسی، تشکل‌های صنفی و دمکراتیک می‌توانند تشکیل و فعالیت کنند. مردم آزادند، نمایندگان خود را انتخاب نمایند و به پارلمان بفرستند یا رئیس جمهوری را انتخاب کنند. با این همه، نه مردم می‌توانند بر سرنوشت خود حاکم گردند، نه نقشی در اداره امور کشور داشته باشند و نه در ارکان دولت بورژوایی، فرمانروایی و سلطه بورژوازی تزلزلی ایجاد نمایند.

دلیل آن هم پوشیده نیست. توده مردم از آزادی عقیده و بیان برخوردارند. اما ابزار و وسایلی که برای ابراز عقیده و بیان وجود دارد، مطبوعات، رادیو – تلویزیون، چاپخانه‌ها، خبرگزاری‌ها، تمام وسایل سمعی و بصری و غیره در دست بورژوازی‌ست. ابزارهای مدرن اینترنتی نیز نتوانسته و نمی‌تواند تغییری در این وضع ایجاد نماید. چون قدرت تأثیرگذاری بورژوازی در این عرصه نیز چنان بالاست که حتا سازمان‌ها و احزاب سیاسی پر قدرتی که از منافع کارگران دفاع می‌کنند، مطلقاً یارای مقابله با آن را ندارند. به کنه مسئله که نگاه شود، به رغم این که آزادی‌های سیاسی به رسمیت شناخته شده است، در واقعیت، در عمل، آزادی عقیده و بیان، آزادی تبلیغ، آزادی مطبوعات برای بورژوازی وجود دارد که وسایل تولید مادی و معنوی را در اختیار دارد، شب و روز ایدئولوژی و سیاست‌های خود را تبلیغ می‌کند و به افکار عمومی شکل می‌دهد. بورژوازی ارتشی از نظریه‌پردازان، روزنامه‌نگاران، نویسندگان، هنرمندان، متخصصین مراکز تحقیقاتی و موسسات رنگارنگ دیگر را نیز برای پیشبرد این وظایف در اختیار دارد که به همراه نهاد مذهب و دستگاه روحانیت، هر لحظه به تحمیق ایدئولوژیک توده‌ی مردم می‌پردازند.

تحت چنین شرایطی‌ست که مردم حتا نمی‌توانند نمایندگان واقعی خود را به پارلمان بفرستند، نه از آن‌رو که کسی مانع آن‌ها می‌شود، بلکه بورژوازی با یک دستگاه تبلیغاتی عریض و طویل و به خوبی سازمان‌یافته، چنان جهت‌گیری معینی به افکار عمومی می‌دهد که بدون آن که نیازی به تقلب‌های انتخاباتی باشد، نمایندگان احزاب بورژوایی از صندوق‌های رأی‌گیری بیرون آورده می‌شوند و کابینه‌های بورژوایی برحسب شرایط و اوضاع اقتصادی و سیاسی معین بر سر کار می‌آیند. در این سیستم سیاسی، حتا قدرتمندترین احزاب کارگری و رادیکال که به پارلمان‌ها راه می‌یابند، نمی‌توانند نقشی تأثیرگذار بر سیاست‌ها جز انجام برخی رفرم‌ها در شرایطی معین داشته باشند. در اساس، همان‌گونه که اشاره شد، پارلمان نقش اصلی را در تصمیم‌گیری‌های مهم بر عهده ندارد، بلکه این بوروکراسی دستگاه دولتی‌ست که تصمیم‌گیرنده و پیش‌برنده‌ی اصلی تصمیمات و مسایل مهم جامعه است. از همین روست که در یک نظام دمکراتیک پارلمانی با وجود آزادی‌های سیاسی، اغلب، اکثریت مردم در انتخابات شرکت نمی‌کنند. چرا که می‌دانند از این طریق نمی‌توانند چیزی را تغییر دهند و بر سرنوشت خود حاکم گردند. لذا انتخاب این یا آن حزب، این یا آن نماینده برای آن‌ها بی تفاوت است. نکته دیگر این که همین نمایندگانی که توسط خود مردم انتخاب شده‌اند، پس از انتخاب شدن، دیگر دست کسی به آن‌ها نمی‌رسد و در دوره مثلاً چهار ساله‌ای که نماینده پارلمان یا رئیس جمهوری‌اند، به مردمی که به آنها رای داده‌اند، جوابگو نیستند. به وعده‌های خود پشت پا می‌زنند و به نام مردم، علیه مردم تصمیم می‌گیرند. انتخاب‌کنندگان هم از حق فراخواندن آن‌ها و به زیر کشیدن‌شان محروم‌اند.

بنا به دلایل فوق‌الذکر است که دمکراسی و آزادی‌های سیاسی حتا در یک جمهوری پارلمانی بورژوایی، صوری و ظاهری از کار درمی‌آیند. این صوری بودن آزادی و دمکراسی، بر پایه برابری صوری و ظاهری انسان‌ها در جامعه سرمایه‌داری قرار گرفته است. در نظام سرمایه‌داری، ظاهراً همه انسان‌ها آزاد و برابرند. کسی نمی‌تواند دیگری را از آزادی و برابری محروم کند و بنده و برده خود سازد. کسی نمی‌تواند کارگر را به زور، هم‌چون دوران برده‌داری و سرواژ به کار وادارد. در ظاهر، کارگر و سرمایه‌دار با هم برابرند و به عنوان دو فرد برابر و متساوی‌الحقوق وارد معامله با یکدیگر می‌شوند. یکی کالایی را می‌فروشد و دیگری می‌خرد. در واقعیت اما این برابری صوری‌ست. کارگر که چیزی جز نیروی کار خود برای فروش ندارد، با سرمایه‌داری که مالک وسایل تولید، سرمایه و ثروت است، برابر نیستند. کارگر مجبور است نیروی کارش را به سرمایه‌دار بفروشد. ناگزیر است به بردگی مزدی تن دهد و استثمار شود. اگر این کار را نکند، خود و خانواده‌اش از گرسنگی می‌میرند. لذا آن‌چه که در ظاهر برابری‌ست، در واقعیت، نابرابری‌ست. برابری صوری‌ست و این برابری صوری پایه و اساس صوری بودن آزادی و دمکراسی در نظام سرمایه‌داری‌ست.

با تمام این اوصاف، همین آزادی‌های سیاسی در یک دولت پارلمانی بورژوایی، تا جایی برای بورژوازی پذیرفتنی‌ست که “سوءقصد” به نظم موجود صورت نگیرد. در جامعه سرمایه‌داری که دو طبقه‌ی سرمایه‌دار و کارگر طبقاتی اصلی جامعه‌اند و رو در روی یکدیگر، مبارزه‌ی طبقاتی در شکل خالص و عریان آن در جریان است. در یک جمهوری پارلمانی، مبارزه‌ی طبقاتی در محدوده‌های قانون بورژوازی مجاز و به رسمیت شناخته شده است. قانون هم چیزی نیست، جز بیان مناسبات سرمایه‌داری به زبان حقوقی. لذا مبارزه طبقاتی تا جایی مجاز دانسته می‌شود که از این محدوده‌ی قانونی فراتر نرود. اما مبارزه‌ی طبقاتی تحت شرایط معین از محدوده‌های نظم موجود فراتر می‌رود و محدوده‌های قانونی را پشت سر می‌گذارد. در این‌جاست که تمام ظاهرسازی دمکراسی بورژوایی کنار نهاده می‌شود و دقیقاً مثل دولت‌های استبدادی بورژوایی که در آن‌ها دیکتاتوری عریان طبقه سرمایه‌دار حاکم است، نظیر جمهوری اسلامی ایران، نیروهای سرکوب پلیس و ضد شورش آشکارا وارد عرصه می‌شوند و توده‌های کارگر و زحمتکش را سرکوب می‌کنند. این واقعیت را مکرر در جریان اعتراضات و مبارزات کارگران، دانشجویان و جوانان در نظام‌های پارلمانی اروپایی دیده‌ایم. حالا مجسم کنید که اگر بحران‌های بزرگی در این کشورها رخ دهد و کارگران برای سرنگونی نظم سرمایه‌داری به پا خیزند، چه رخ خواهد داد. قطعاً در آن شرایط که دیگر نیروی سرکوب پلیس قادر به مهار جنبش نیست، ارتش نیز با تمام تجهیزات نظامی‌اش وارد عرصه خواهد شد تا نظم موجود را نجات دهد. حتا اگر لازم باشد آزادی‌های سیاسی تعطیل و پارلمان هم برچیده خواهد شد. فاشیسم اروپایی این را یک بار نشان داد .

دولت بورژوایی که بر بنیاد نیروهای مسلح حرفه‌ای و بوروکراسی ممتاز و مافوق مردم شکل گرفته است، به جای خود باقی‌ست و سلطه‌ی سیاسی بورژوازی را حفظ خواهد کرد. بنابراین دولت بورژوایی هر شکلی که به خود بگیرد، ابزار ستم و استبداد طبقاتی‌ست. یک چنین دولتی نمی‌تواند وسیله‌ی رهایی توده‌های کارگر و زحمتکش باشد. دولت بورژوایی حتا در شکل پارلمانی، آن دستگاهی نیست که توده زحمتکش مردم از طریق آن بتواند اداره امور کشور را در دست خود بگیرد، وسیع‌ترین دمکراسی را با گسترده‌ترین آزادی‌های سیاسی برقرار سازند و بر سرنوشت خود حاکم شودد. کارگران به دولتی نیاز دارند که دیگر بر پایه بوروکراسی ممتاز و مافوق مردم و نیروهای مسلح مجزا از مردم استوار نباشد.

لذا نخستین وظیفه‌ی انقلاب اجتماعی در هم کوبیدن و انحلال ماشین دولتی بورژوایی است. این خرد کردن و به دور ریختن ماشین دولتی بورژوایی نه فقط از آن‌رو ضروری‌ست که باید جای آن را دستگاهی بگیرد که با وظایف پرولتاریا در انقلاب، انطباق داشته باشد، زوال‌یابنده باشد و با از دست دادن وظایف و کارکردهای سیاسی‌اش تدریجاً ناپدید شود و از بین برود، بلکه دست به نقد، کامل‌ترین و پیگیرترین دمکراسی را به ارمغان آورد و برقراری آزادی‌های سیاسی را در وسیع‌ترین ، گسترده‌ترین و کامل‌ترین شکل آن ممکن سازد.

این دولتی‌ که در انطباق با وظایف انقلاب اجتماعی و مطالبات دمکراسی‌خواهانه و آزادی‌خواهانه فوری عموم توده‌ها قرار دارد، یک دولتی شورایی‌ست که در آن، توده‌های کارگر و زحمتکش از طریق ارگان‌های شورایی اعمال حاکمیت می‌کنند. شوراها، ارگان‌های قانون‌گذاری و مجری قانون‌اند و توده مردم تحت اتوریته شوراها مسلح‌اند. در این دولت شورایی تمام نمایندگان و مقامات دولتی نه فقط انتخابی‌اند، بلکه در هر لحظه که انتخاب‌کنندگان اراده کردند عزل می‌شوند. حقوق مقامات از متوسط دستمزد یک کارگر ماهر تجاوز نخواهد کرد. در عین حال آن‌چه که به ویژه در مورد جامعه ایران که هم اکنون دولتی مذهبی بر سر کار است، حائز اهمیت می‌باشد، قدرت دستگاه مذهبی را در هم خواهد شکست و به شکلی کاملاً رادیکال دین و دولت را از یکدیگر جدا خواهد نمود.

در ایران نه فقط پیش شرط‌های عینی و طبقاتی برقراری یک قدرت شورایی وجود دارد، بلکه از یک پشتوانه تجربی و تاریخی نیز برخوردار است.

این واقعیت به دفعات اثبات شده است که مردم ایران نمی‌توانند از شر مصایب و فجایعی که نظم طبقاتی موجود و رژیم سیاسی پاسدار آن، جمهوری اسلامی به بار آورده‌اند خلاص شوند و به مطالبات خود دست یابند، مگر آن که مقدم بر هر چیز جمهوری اسلامی را سرنگون کنند. اما سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی، فقط از طریق یک انقلاب ممکن است که نیروی اصلی آن، طبقه کارگر خواهد بود.

در یک چنین انقلابی، همان‌گونه که تجربه انقلاب سال ۵۷ نیز نشان داد، اشکال عمده و اصلی مبارزه که قادر است رژیم را از پای درآورد و سرنگون سازد، شکل‌های مبارزاتی مختص طبقه کارگر، از نمونه‌ی اعتصابات عمومی و سراسری و قیام مسلحانه خواهد بود. از درون همین اشکال مبارزه است که ارگان‌های اقتدار و اعمال حاکمیت مستقیم توده‌ای کارگران و زحمتکشان در شکل شوراها سر برمی‌آورند. بی دلیل نیست که در هر کجا انقلابات کارگری رخ داده، از درون اعتصابات سیاسی کارگران، شوراها پدیدار شدند. کمیته‌های اعتصاب به ارگان‌‌های شورایی تحول و تکامل یافتند.

بنابراین شکل‌گیری شوراها در ایران بر یک زمینه و بنیان طبقاتی قرار دارد. علاوه بر این، شورا در ایران یک پیشینه تاریخی نیز دارد که امکان استقرار این نوع جدید از دولت را تقویت می‌کند.

اگر تجارب گذشته‌های دورتر را در پی انقلاب مشروطیت و سال‌های پس از جنگ جهانی اول کنار بگذاریم، کارگران و زحمتکشان ایران در جریان سرنگونی رژیم شاه، به ویژه پس از قیام مبادرت به ایجاد شوراها نمودند که تجربه‌ای مهم و فراموش نشدنی‌ست. توده مردم، کارگران، سربازان، دهقانان و گروه‌های اجتماعی دیگری از مردم زحمتکش، با ایجاد این شوراها به رغم موانعی که ارتجاع حاکم پدید آورده بود و مانع از رشد و تکامل آن‌ها گردید، در همین محدوده نیز در عمل، نقش بی بدیل شوراها را در اعمال قدرت و ظرفیت و جایگاه آن‌ها را در تحقق مطالبات و اهداف انقلابی خود دریافتند. این تجربه‌ی مثبت شوراها در خاطره‌ی تاریخی کارگران و زحمتکشان باقی مانده است و از همین روست که در میان توده مردم ایران، شورا از محبوبیت بالایی برخوردار است.

 اما تجربه سرکوب و برچیده شدن شوراها توسط دولت بورژوایی جمهوری اسلامی، این درس را نیز آموخته است که اگر قرار است شوراها پایدار بمانند و اعمال حاکمیت کنند، باید به ارگان‌های قدرت حاکم تبدیل شوند و نه این که در جنب قدرت حاکم بورژوایی قرار داشته باشند. این تجربه آموخت که برای استقرار یک حکومت شورایی در ایران باید تمام ماشین دولتی کهنه موجود در هم شکسته و جاروب شود. سیستم انتصابی مقامات به کلی برافتد و تمام ارگان‌ها و مقامات از پایین‌ترین سطوح تا بالاترین آن انتخابی باشند. در حکومت شورایی که بر ویرانه‌های دولت بورژوایی استقرار می‌یابد، توده‌های کارگر و زحمتکش مردم از طریق برپایی شوراها در محل کار و زندگی خود، کاملاً آزادانه و آگاهانه نمایندگان خود را انتخاب می‌کنند. رفتار آن‌ها را از نزدیک تحت کنترل و نظارت دقیق قرار می‌دهند و چنان‌چه دیدند منتخبین آن‌ها که باید پاسخ‌گو باشند، از وظایف خود عدول نمودند، بی درنگ آن‌ها را معزول و اختیارات‌شان را سلب می‌کنند. بنابراین در دمکراسی شورایی که عرصه‌ی حاکمیت‌ مستقیم اکثریت بزرگ مردم ایران است و نه اقلیتی کوچک از سرمایه‌داران و ثروتمندان، برخلاف دمکراسی بورژوایی نه فقط بساط سیستم انتصابی از بیخ و بن برچیده می‌شود و تمام مقامات و مناصب از پایین‌ترین تا بالاترین سطوح انتخابی‌اند، بلکه منتخبین، پاسخ‌گو و قابل عزل‌اند.

در حکومت شورایی، دیگر جایی برای وزرا، وکلا و مقاماتی که در ارگان‌های عالی دولتی جا خوش می‌کنند، و از امتیازات ویژه‌ای برخوردارند و حقوق و مزایای کلانی دریافت می‌کنند، وجود نخواهد داشت. توده‌های کارگر و زحمتکش مردم، خودشان قادرند از طریق شوراها وظایف کشورداری را بر عهده بگیرند و در ازای انجام خدمات عمومی‌شان همان حقوق و دستمزد کارگری‌شان را دریافت نمایند. حتا در دمکراتیک‌ترین دولت‌های بورژوایی هم اکنون حقوق و مزایایی که یک نماینده مجلس از آن برخوردار است، از ده برابر حقوق یک کارگر تجاوز می‌کند و در مورد برخی مقامات دستگاه بوروکراتیک گاه به ده‌ها برابر نیز می‌رسد. حکومت شورایی به این مفت‌خوری پایان خواهد داد و حقوق و مزایای هیچ مقامی از متوسط دستمزد کارگر ماهر تجاوز نخواهد کرد. این اقدام در عین حال مبارزه‌ای‌ست علیه مقام‌طلبی و تمایلات بوروکراتیک در حکومت شورائی.

حکومت شورایی، عرصه حاکمیت مستقیم عموم توده‌های کارگر و زحمتکش است. برای این که همه زحمتکشان جامعه بتوانند راه و روش اداره‌ی امور کشور را در تمام سطوح بیاموزند، نقشی فعال در اداره امور کشور داشته باشند و با تمایلات بوروکراتیک و مقام‌طلبی مبارزه شود، حکومت شورایی دوره‌های نمایندگی در شوراها و تصدی امور را تا حد ممکن کوتاه خواهد کرد و فرضاً به دو سال در ارگان‌های عالی دولت شورایی و یک سال در ارگان‌های محلی و سطوح پایین‌تر کاهش خواهد داد.

حکومت شورایی به جدایی قانون‌گذاری و اجرای آن پایان خواهد داد و شوراها در آن واحد ارگان‌های مقننه و اجرایی خواهند بود. عالی‌ترین ارگان حکومت شورایی، کنگره نمایندگان شوراهای کارگران و زحمتکشان خواهد بود که نمایندگان راستین و واقعی مردم در آن جای گرفته‌اند. آن‌ها از پایین‌ترین سطوح شوراها، منتخب توده مردم‌اند. در این عالی‌ترین ارگان حکومت شورایی، مسایل مربوطه به سراسر کشور مورد بحث و تصمیم‌گیری قرار می‌گیرد و به فوریت توسط همین ارگان به مرحله اجرا گذاشته می‌شود.

حکومت شورایی نمی‌تواند دستگاه قضایی کهنه را حفظ کند. سیستم قضایی کشور نیز دگرگون خواهد شد. در این‌جا نیز دیگر قضات انتصابی و مادام‌العمر وجود نخواهد داشت. قضات نیز توسط مردم انتخاب می‌شوند و هر زمان که اراده کردند از قدرت عزل آن‌ها برخوردارند.

وجه دیگر در هم شکستن ماشین دولتی بورژوازی، برچیدن ارگان‌های سرکوب، ارتش، سپاه پاسداران، پلیس، بسیج، دستگاه‌های شکنجه و جاسوسی‌ست. این ارگان‌ها و نهادها در حکومت شورایی منحل و جاروب می‌شوند. بازوری مسلح حکومت شورایی، توده مردم مسلح‌اند. این توده‌ی مسلح که تحت اتوریته شوراها به وظایف انقلابی خود عمل می‌کند، قدرتمندتر از هر نیروی مسلح حرفه‌ای‌ست و به خوبی قادر است از موجودیت حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان حراست کند، هر متجاوزی را سرکوب و سر جای خود بنشاند و از نظم انقلابی پاسداری کند.

برافتادن نیروهای مسلح حرفه‌ای و برقراری تسلیح عمومی توده‌ها به نظام وظیفه‌ی اجباری پایان خواهد داد. دیگر جوانان کشور مجبور نمی‌شوند که دوسال از بهترین ایام عمر خود را عاطل و باطل در گوشه پادگان‌ها بگذرانند. توده‌های زحمتکش مردم در همان حال که کار مولد و سودمند خود را انجام می‌دهند، مسلح هستند و وظایف انقلابی خود را در دفاع از حاکمیت خود و منافع‌شان بر عهده خواهند داشت.

الغای بوروکراسی و نیروهای مسلح حرفه‌ای جدا از مردم، باعث می‌گردد که توده‌های مردم ایران از شر هزینه‌های سنگین و کمرشکن دستگاه دولتی موجود نیز رها شوند.

هم اکنون سالانه ده‌ها میلیارد دلار از حاصل دسترنج کارگران و زحمتکشان، صرف هزینه‌های دستگاه انگل دولتی می‌شود تا نظم طبقاتی موجود حفظ و منافع سرمایه‌داران تأمین گردد.

در حکومت شورایی که دیگر نیازی به یک دستگاه عریض و طویل نظامی – بوروکراتیک، با لشکری از حقوق‌بگیران آن‌ها و هزینه‌های کلان سلاح‌های مخرب برای جنگ و سرکوب نیست، این هزینه‌های سنگین از دوش توده مردم برداشته می‌شود و صرف رفاه و بهبود شرایط مادی و معیشتی و معنوی آنها می‌گردد. فقط استقرار یک حکومت شورایی در ایران قادر خواهد بود، توده مردم را بر سرنوشت خود حاکم سازد و مطالبات و اهداف‌شان را عملی سازد.

پانوشت‌ها:

۱ – ایدئولوژی آلمانی؛ مارکس، انگلس – متن انگلیسی

۲ – همان منبع.

۳ – جنگ داخلی در فرانسه؛ مارکس- متن انگلیسی

متن کامل نشریه در فرمت پی دی اف

افزایش خودکشی در جامعه، نمادی دیگر از ارتجاع حاکم بر ایران

نظام سرمایه داری مصائب اجتماعی فراوانی به بارآرده است که یکی از آن ها خود کشی است. برطبق گزارشی که دریکی از سایت های خبری انتشار یافت ،  مرد جوان ۳۰ ساله ای، روز ۳۱ مردادماه در ضلع شمال غربی میدان انقلاب تهران، دست به خودکشی زد. وی با ریختن یک پارچ بنزین بر روی خود، اقدام به خودسوزی کرد و مردم حاضر، در ابتدا با تصور این که وی آب بر سر خود می‌ریزد، از اقدامش جلوگیری نکردند.

میزان خودکشی، نمایی از وضعیت اجتماعی در نظام های سرمایه داری است. اگرچه اقدام به خودکشی در ایران و جهان امر جدیدی نبوده و نیست، اما سرعت روند رو به رشد آن در ایران، تحت حاکمیت ارتجاع دینی و سرمایه داری جمهوری اسلامی نگرانی های شدیدی را در جامعه دامن زده است. مصائب اجتماعی که ریشه در مناسبات اقتصادی و اجتماعی سرمایه داری و تشدید وخامت اوضاع نابسامان کشور دارد، با گذشت هر روز و با تشدید روزافزون فقر، بیکاری و ناامیدی از آینده، افراد بیش تری  را به سمت خودکشی و پایان دادن به زندگی شان سوق داده است. تا جایی که میزان نرخ خودکشی در حاکمیت ارتجاع اسلامی، طی بیست سال، یعنی از سال ۶٣ تا ٨٣، چهار برابر رشد داشته و طی سال های اخیر نیز، همچنان روند صعودی را طی می کند و هم اکنون، نه تنها در آستانه بحران قرار دارد بلکه، در برخی مناطق کشور از جمله ایلام از مرز بحران نیز گذشته است.

بر اساس گزارش خبرگزاری ایلنا و به استناد آمار اعلام شده از سوی سازمان پزشکی قانونی ایران در سال ٨٨، سه هزار و ١٢٢ مورد خودکشی و در سال ٨٩، سه هزار و  ۶۴٩ مورد به سازمان پزشکی قانونی گزارش شده است. طبق آمار فوق، میزان خودکشی در سال ٨٩ نسبت به سال ٨٨، ١٧ درصد رشد داشته است. میزان آمار خودکشی در سال جاری، از این هم فراتر رفته و تنها در سه ماه نخست سال جاری، ٩۵٢ نفر خودکشی کرده اند. از این تعداد، ٢٧۴ نفر زن و ۶٧٨ نفر مرد بوده اند. آمار فوق با افزایش ١٠ درصدی نسبت به زمان مشابه در سال گذشته، گویای این واقعیت تلخ است که  روزانه  ده نفر در جامعه سرمایه داریِ تحت حاکمیت “نمایندگان خدا”، دست به خودکشی زده اند.

از آنجا که آمار خودکشی و افزایش شدید نرخ آن، رابطه مستقیم با بحران های اجتماعی و سیستم  سیاسی-اقتصادی حاکم بر ایران دارد، مسئولان جمهوری اسلامی برای کتمان نابسامانی های درون جامعه، همواره مانع از انتشار واقعی آمار خودکشی در کشور می شوند. علاوه بر خامنه ای که  در اغلب سخنرانی هایش همواره مسئولان نظام را از انتشار اخبار نگران کننده در جامعه منع کرده است، روزنامه صدای عدالت نیز در خرداد ماه گذشته، سخنان رئیس سازمان پزشکی قانونی را منتشر کرد که به طور رسمی تاکید کرده بود “آمار خودکشی نباید لو برود”.  لذا، دسترسی به میزان دقیق آمار خودکشی در ایران، اگر نگوییم محال، یقینا به آسانی ممکن نیست. آمارهایی هم که تا کنون منتشر شده اند، نه تنها بیانگر تعداد دقیق آمار خودکشی در ایران نیست بلکه، صرفا بخشی از میزان خودکشی هایی است که در جامعه رخ داده است. چرا که، سازمان پزشکی قانونی ایران، تنها مواردی از خودکشی ها را ثبت می کند که به این مرکز گزارش و منجر به تشکیل پرونده قضایی می شود. موارد فوق، آن دسته از خودکشی هایی را شامل می گردد، که اصطلاحا به آن خودکشی موفق می گویند. خودکشی هایی که اغلب منجر به مرگ هستند.

بنابر این، آمار پزشکی قانونی نیز، همه موارد اقدام به خودکشی را شامل نمی گردد. زیرا، تعداد قابل توجهی از موارد خودکشی، اصلا جنبه قضایی پیدا نمی کنند و از طرفی، بخشی از خانواده ها، ترجیح می دهند بدون سر و صدا و بی آنکه گزارشی به پزشکی قانونی داده شود، درمان پزشکیِ فردی که دست به خودکشی زده است را مستقلاً مورد پی گیری  قرار دهند.

با این همه، بر اساس همین آمارهای ناقص که گاها به صورت پراکنده توسط رسانه های دولتی و پاره ای از ارگان های حکومتی منتشر می شوند، میزان خودکشی در ایران ، در مقایسه با کشورهای منطقه، از بالاترین نرخ خودکشی برخوردار است. مطابق گزارش سازمان جهانی بهداشت، نرخ خودکشی در جمهوری آذربایجان، ۶ دهم درصد برای هر ١٠٠هزار نفر، کویت ٢ نفر و بحرین که بیشترین نرخ خودکشی را دارد کمی بیش از ٢ نفر برای هر ١٠٠هزار نفر گزارش شده است . این در حالی است که، به استناد آخرین آمار منتشر شده توسط سازمان پزشکی قانونی ایران،  و نیز طبق اعلام هادی معتمدی و موسوی، دو تن از مدیران کل آسیب‌های اجتماعی سازمان بهزیستی کشور، آمار خودکشی در ایران ۶ تا ٧ نفر در هر ۱۰۰ هزار نفر می باشد. در این میان، نرخ خودکشی در استان های ایلام، کرمانشاه و لرستان از این هم بالاتر رفته و دامنه فاجعه بارتری به خود گرفته است.

علاوه بر این، در سطح جهانی نیز، به رغم اینکه آمار خودکشی در ایران در ردیف کشورهایی با نرخ متوسط قرار دارد،  اما در مقایسه با کشورهای اروپایی، افزایش بسیار بالایی را نشان می دهد. بر اساس گزارش سازمان جهانی بهداشت، نرخ خودکشی در کشورهای اروپایی طی ۴٠ سال گذشته، ۵٠ درصد رشد داشته، در حالی که طی همین مدت، خودکشی در ایران ۴ برابر افزایش یافته و در نتیجه با نرخ رشد ۴٠٠ درصدی همراه بوده است.

خود کشی، دهمین علت مرگ و میر در جهان شناخته شده است ولی در حاکمیت جمهوری اسلامی، در ردیف “دومین عامل مرگ و میر”  قرار دارد. در این میان، میزان اقدام به خودکشی زنان، ۴ برابر مردان است، در عوض خودکشی های موفق در میان مردان، ۴ برابر بیشتر از زنان گزارش شده است. هم اکنون خودکشی به عنوان یکی از مصائب بزرگ اجتماعی، بسیاری از جوانان، زنان و مردان کشور را به کام خود گرفته است.  سایت آفتاب به نقل از خبرگزاری ایلنا اعلام کرد، میانگین سن خودکشی در زنان به ١۶ تا ٢٠ سال و در مردان به ٢٠ تا ٢۵ سال کاهش یافته است.

عواملی چون مشکلات اقتصادی، فقر، بیکاری، بحران های اجتماعی، جنسیت، سن، فشارهای روحی، ناامیدی از آینده، سرکوب های سیاسی و شرایط نامناسب اجتماعی، از جمله علت‌ها و انگیزه‌های خودکشی به شمار می روند. اگرچه هر کدام از عوامل فوق، می توانند در اقدام به خودکشی موثر باشند اما، در وجه غالب و به طور عمومی، فقر، بیکاری و سایر مصائب اجتماعی نظیر این ها،از جمله عوامل کلیدی، موثر و بلاواسطه اقدام به خودکشی و روند رو به رشد آن در جامعه هستند. عوامل دیگر، که با عنوان عوامل فرعی و یا باواسطه شناخته می شوند، عموما در سایه قرار دارند و در پرتو بروز عوامل بلاواسطه از قبیل فقر، بیکاری، سرخوردگی های اجتماعی و ناامیدی از آینده، چهره نمایان می کنند.

نگاهی به آمار و علت خودکشی های صورت گرفته در ایران به روشنی نشان می دهد، اکثریت افرادی که اقدام به خودکشی کرده اند، عمدتا در پی فقر مطلق، بیکاری و ناامیدی از آینده، خودکشی و مرگ را برگزیده اند. مادرانی که زیر فقر و نداری مطلق، مستاصل گشته و در یک لحظه، همزمان خود و بچه هایشان را به کام مرگ کشیده اند. پدرانی که در پی بیکاری و عاجز ماندن از تامین معاش، توان ادامه زندگی از کف داده و با اقدام به خودکشی مرگ را در آغوش گرفته اند. دانشجویانی که زیر فشار سنگین سرکوب ها و فشارهای سیاسی و اجتماعی و عدم تامین هزینه های بالای تحصیلی و یا در پی نبود هیچ چشم انداز روشنی در فردای پایان تحصیل، به زندگی شان پایان داده اند. دختران جوانی که پس از شوهر کردن، در سایه نکبت بار نظام مرد سالار حاکم بر ایران، از ادامه زندگی در بی حقوقی محض باز مانده و بی دریغ، پیکر زجر کشیده و جان درمانده شان را به کام شعله های آتش کشیده اند. جوانانی که در حاکمیت ننگین جمهوری اسلامی، همه روزنه های شادی، امید به آینده و نرم های اولیه  زندگی را بروی خود بسته می بینند، خودکشی و مرگ را به عنوان رهایی از همه کثافات و نکبت های جمهوری ایران برمی گزینند.

به رغم تاکید و ممانعت مسئولان جمهوری اسلامی از”لو رفتن آمار خودکشی در ایران”، باز هم روزی نیست که چندین خودکشی در صفحات حوادث روزنامه های کشور درج نگردد. چه انسان های ناامید، سرخورده و درمانده از ادامه زندگی در سایه نکبت بار جمهوری اسلامی باز مانده اند و لذا، از طریق خودسوزی، حلق آویز کردن، مصرف آهک، دارو و پرت نمودن خود از ارتفاع  به زندگی شان پایان می دهند.

خودکشی به طریق خودسوزی، از جمله دردناک ترین روش های اقدام به خودکشی در ایران است، که طی سال های اخیر شتاب روز افزونی به خود گرفته است. به گزارش سایت آفتاب، از میان زنانی که اقدام به خودکشی کرده اند، بیش از ۵٠ درصد آنان با انتخاب شیوه خودسوزی، به زندگی خود پایان داده اند.

اگر خودکشی های صورت گرفته در جامعه به شیوه حلق آویز کردن، رگ زنی، مصرف دارو و… عمدتا در خفا و دور از چشم دیگران صورت می گیرد، در عوض، اتخاذ خودکشی به شیوه خودسوزی و آنهم در مکان های عمومی، یک خودکشی صرف نیست بلکه، اعتراضی‏ست علیه وضعیت موجود. روند رو به رشد خودکشی علی العموم و افزایش اتخاذ شیوه خودسوزی به طور اخص، پیام و هشدار آشکاری است نسبت به تشدید وضعیت اسفناک جامعه، گسترش فقر، بیکاری، بحران اجتماعی و عدم تامین حداقل معاش یک زندگی انسانی که در بطن خود، یاس، ناامیدی، واخوردگی، درگیری های خانوادگی و سرخوردگی های اجتماعی را بازپروری می کند.

وضعیت موجود، حاصل بلافصل عملکرد ارتجاعی و سرکوبگرانه نظام اسلامی و سرمایه داری حاکم بر ایران است، که به اشکال گوناگون از گسترش خودکشی در جامعه گرفته تا افزایش اعتیاد، روسپی گری و فرار دختران از خانه بازتاب می یابد. آنچه مسلم است خودکشی، راه برون رفت از وضعیت موجود نیست. با بودن جمهوری اسلامی، خود کشی و سایر مصائب اجتماعی نیز استمرار خواهند داشت. سرنگونی انقلابی رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی  و استقرار حکومت شورائی نخستین گام برون رفت از وضعیت کنونی و پایان دادن به مصائب اجتماعی موجود است.

متن کامل نشریه در فرمت پی دی اف

سرهنگ ناپدید شد، اما لیبی آزاد نگشت!

اگر خارج شدن کنترل پایتخت کشوری از دست رژیم حاکم نماد سرنگونی آن باشد، رژیم معمر قذافی روز یکم شهریور ۱۳۹۰ عمرش به پایان رسید و او پس از ۴۲ سال صدارت نتوانست رکورد به زودی ۶۰ ساله ی سلطنت ملکه ی کنونی انگلستان را بشکند!

بیش از شش ماه پیش بود که مردم مخالف رژیم سرهنگ معمر قذافی در پی جنبش های توده ای در تونس ، مصر و چند کشور دیگر عربی برای نان و آزادی دست به تظاهرات زدند، اما تحولات لیبی به گونه ای دیگر پیش رفت و جنبش توده ای به جنگی داخلی فرارویید، جنگی که در سویی هواداران رژیم را دربرمی گرفت و در سویی دیگر مخالفانش را. هر چند در میان این مخالفان اقشاری از همان مردمی بودند که برای اهدافی آزادیخواهانه و برابری طلبانه به میدان آمده بودند، با این حال با دخالت نیروهای خارجی و به ویژه فرانسوی، آمریکایی و انگلیسی که با رژیم معمر قذافی تضادهای خاصی داشتند، رهبری مخالفان به دست نیروهای مرتجع داخلی که نام شورای ملی انتقالی را بر خود گذاشتند افتاد، شورایی که پیش از سرنگونی رژیم قذافی به عامل اجرائی سیاست های قدرت های بزرگ جهانی فوق تبدیل شد و اکنون قصد دارد با تشکیل دولت، دربست در خدمت آنان باشد.

رسانه های بزرگ سرمایه داری که در جهان امروز به یکی از ارکان اصلی حاکمیت این نظم تبدیل شده اند، نتوانستند آن گونه که مایل بودند تسخیر طرابلس را با آب و تاب منعکس کنند و وادار شدند که با وارونه گویی این موضوع را مثلاً با جمله ای چون : “ورود مخالفان به طرابلس با مقاومت قابل توجهی از سوی هواداران قذافی روبه رو نشد” بازتاب دهند. معلوم بود که به اصطلاح هواداران قذافی یا آنانی که بدون موافقت با وی در برابر دخالت نیروهای خارجی متجاوز قد برافراشتند، نمی توانستند پس از شش ماه بمباران و حمله در برابر “مخالفان” بایستند چرا که این مخالفان پس از بیست هزار حمله ی هوایی “ناتو” و هشت هزار بمب و موشک پرتاب شده از سوی این پیمان جنگ طلب امپریالیستی توانستند خود را به طرابلس برسانند. هواپیماهای جنگنده ناتو در ماه های اخیر بمب های یک تنی خود را که با لیزر هدایت می شدند بر نقاط مختلفی ریختند و موشک های لیزری از قبیل هلفایر را از هشت کیلومتری هدف پرتاب کردند.  بمباران های هوایی “ناتو” چنان بی رحمانه انجام شدند که نه فقط صدها تن از مردم غیرنظامی را قربانی خود کردند بلکه به بهانه ی نابود کردن سرهنگ معمر قذافی اعضای خردسال خانواده ی وی را نیز به کام مرگ فرستادند. این چنین بود که روز دهم اردیبهشت گذشته نه فقط یکی از فرزندان قذافی به نام سیف العرب که بیست و نه ساله بود در موشک باران طرابلس جان باخت بلکه یکی از نوادگان وی که دخترکی دوازده ساله بود به همراه دوستان و همسایگان کشته شدند. ددمنشی نیروهای مخالف قذافی و استفاده از هر وسیله ای برای پیشبرد اهداف خود تا جایی پیش رفت که پس از ورود به خانه ی وی در باب العزیزیه، دست به انتشار عکس های خصوصی و خانوادگی وی در رسانه های خود زدند.

نیروهای مخالف قذافی از گروه ها و دسته های گوناگونی تشکیل شده اند. عده ای از آنان از میان توده های مردم و قبایل و عشایر مخالف قذافی آمده اند که توسط رژیم وی سرکوب، زندانی و شکنجه شدند یا اعضای خانواده هایشان در سال های گذشته اعدام و سربه نیست شدند. عده ی دیگری که توسط سازمان های جاسوسی مخفی غربی و به ویژه آمریکایی، انگلیسی و فرانسوی حمایت مالی و نظامی شدند و توانستند با بمباران های هوایی به طرابلس راه یابند و قذافی را فراری دهند نیز همگون و یک دست نیستند. در میان این نیروها کسانی هستند که وابسته به شبکه القاعده بوده و هستند و به رغم آن، نیروهای خود را برای سرنگونی رژیم قذافی آشکارا در اختیار قدرت های امپریالیست گذاشتند. فرمانده یکی از این نیروها فردی ست به نام عبدالکریم بالحج که “گروه مبارزه اسلامی لیبی” را بنیان گذاری نمود. وی در سال ۲۰۰۳ در مالزی با همکاری “سیا” دستگیر شد. سپس دولت آمریکا او را در سال ۲۰۰۴ به دولت لیبی تحویل داد. در مارس ۲۰۱۰، رژیم قذافی بالحج و ۲۱۱ اسلامگرای دیگر را از زندان آزاد کرد. هنگامی که در فوریه ۲۰۱۱ بالحج دوباره تصمیم گرفت علیه قذافی مبارزه کند، سرویس های اطلاعاتی آمریکا، فرانسه و انگلستان تصمیم گرفتند که او را یاری دهند و این چنین اقدام به تکمیل آموزش نظامی نیروهای وی کردند. اگر تعداد هنوز نامعلومی از مردم غیرنظامی در هزاران حمله ی هوایی ناتو در لیبی کشته شدند، اکنون آشکار شده است که به اصطلاح شورشیان مخالف قذافی و به ویژه اسلامگرایان تحت الحمایه نیروهای غربی دست به جنایات فجیع جنگی زده اند. روزنامه ی هرالد تریبیون که به هیچ وجه نمی تواند نشریه ای چپگرا و مخالف نظم موجود ارزیابی گردد در شماره ی چهارم شهریور ماه خود خبر داد که در یکی از پایگاه های شورشیان در مرکز طرابلس جنازه هایی از هواداران قذافی کشف شده است که با گلوله های بیشماری کشته شده بودند. لااقل دو تا از این جنازه ها متعلق به اشخاصی بوده که دست هایشان را بسته بودند. به عبارت دیگر مخالفان قذافی تعدادی از افراد را قتل عام نموده اند. یکی دیگر از جنازه ها در حالی کشف شد که هنوز سرمی به او متصل بوده است.

اکنون که تا حدودی ماهیت “شورشیان مسلح” مشخص شده است باید دید که آیا شورای ملی انتقالی خود خوانده از افرادی تشکیل شده است که خواهان استقرار دمکراسی حتا در شکل سر و دم بریده ی بورژوایی اش هستند؟ محمود جبرئیل که “نخست وزیر شورای ملی انتقالی” نامیده شده، گفته است که گذار لیبی به دمکراسی باید با تشکیل یک کنفرانس منطقه ای صورت بگیرد که کمیسیونی را برای تدوین قانون اساسی تعیین خواهد کرد. پس سخن، حتا از تشکیل یک مجلس مؤسسان بورژوایی هم نیست. فقط یک کمیسیون که آن را هم یک کنفرانس منطقه ای که معلوم نیست چگونه شکل خواهد گرفت، قانون پایه ای لیبی را خواهد نوشت. جبرئیل سپس افزود که چهار ماه پس از تدوین قانون اساسی، انتخابات برگزار خواهد شد. شورای انتقالی همچنین در نظر دارد که برای رژیم جدید پلیس و ارتشی مهیا کند که فرماندهانش از میان شورشیان منصوب خواهند شد، همانانی که توسط نیروهای ویژه ی آمریکایی، فرانسوی، انگلیسی و همچنین قطری در ماه های اخیر آموزش دیده اند. از همین حالا نیروهای اسلامگرا نیز از تحولات لیبی سهم خواهی می کنند و می گویند که قوانین آینده ی لیبی نباید خارج از چارچوب های اسلامی و شرعی باشد. نکته ی جالب دیگر این که تمامی این مخالفان به زیر پرچم مشترکی گرد آمده اند که تا زمان شاه ادریس که با کودتای قذافی سرنگون شد، پرچم لیبی بود.

اما پرچم تنها نشان نمادین این موضوع نیست که تغییرات اساسی به نفع مردم لیبی با توازن فعلی قوا در صحنه ی سیاسی این کشور صورت نخواهد گرفت. نیکولا سارکوزی که نقش زیادی در تجاوز نظامی به لیبی بازی کرد درست در روز دهم شهریور روزی که قذافی در سال ۱۹۶۹ علیه رژیم شاه ادریس کودتا کرد، کنفرانسی را به نام کمک به بازسازی لیبی در پاریس برپا نمود که در آن سران و نمایندگان شصت کشور حضور داشتند. هدف این کنفرانس چیزی به جز تقسیم غنایم جنگی به نام بازسازی لیبی نبود. همانگونه که بهای برخی از سهام در بورس ها همزمان با اعلام سقوط طرابلس بالا رفت. این در حالی ست که هر گاه تحولی در کشوری رخ می دهد که مخالف منافع قدرت های بزرگ است، بورس ها واکنشی معکوس نشان می دهند. اما در رابطه با لیبی وضعیت تفاوت داشت. بهای سهام شرکت های نفتی از قبیل ENI شش درصد و بهای سهام شرکت های بزرگ ساختمانی متخصص در زیرساخت ها (همان هایی که بمباران های ناتو در لیبی ویران کردند!) همچون ANSALDO پنج درصد بالا رفتند.

قدرت های بزرگ امپریالیستی به بهانه ی واهی دفاع از جان غیرنظامیان یا کمک به استقرار دمکراسی و آزادی در لیبی، قوی ترین سازمان جنگی خود، ناتو را فعال نمودند و به یاری نیروهایی شتافتند که آگاهانه رهبری آنان را پذیرفتند؟ قذافی اخیراً اعلام کرده بود که در تبادلات اقتصادی لیبی و به ویژه در فروش نفت آن می خواهد دینار – طلای آفریقا را جایگزین دلار کند. وی همچنین در رابطه با اتحادیه آفریقا تلاش هایی را انجام داده بود. او در ژانویه ۲۰۰۹ اعلام کرد که می خواهد شرکت های نفتی خارجی مستقر در لیبی را ملی کند. قذافی تهدید کرده بود که اگر با این موضوع مخالفت شود او از شرکت های نفتی چینی و روسی و هندی خواهد خواست که جای آن ها را بگیرند.  اگرچه  مجموعه ی این ها و برخی برخوردها و مسائل قدیمی که رژیم قذافی در آن علیه غرب فعالیت داشت درتهاجم قدرت های امپریالیستی برای پایان دادن به رژیم قذافی موثربود،اما این قدرت ها اساساً در ادامه سیاستهای تجاوزکارانه و راهزنانه خود درمنطقه  و برای تسلط بر منابع نفتی لیبی این کشور را مورد یورش و اشغال نظامی قرار دادند.

این ها واقعیاتی هستند که نمی توانند استتار شوند. جای تعجب نیست که در میان نیروهای سیاسی ایران، سلطنت طلبان و نیروهایی از تشکلات اپوزیسیون بورژوایی سرنگونی رژیم قدافی را تبریک گفتند بدون آن که شکل و شیوه ی آن را محکوم کنند و عده ای از چپ های قلابی هم به این واقعیات بی اعتنایی کردند و در سرنگونی قذافی با دخالت قدرت های بزرگ به جشن و پایکوبی پرداختند. در این که رژیم سرهنگ قذافی، یک رژیم دیکتاتوری سرکوبگر و ضد دمکراتیک بود، کمترین تردیدی وجود نداشت و ندارد و چپ های انقلابی و کمونیست ایران نیزنمی توانند از سرنگونی یک رژیم خودکامه مانند رژیم سرهنگ معمر قذافی خوشحال نباشند، اما آنان به مردم دروغ نمی گویند. لیبی از شر قذافی راحت شد اما به دامان مرتجعانی افتاد که کم تر از وی بر کارگر و زحمتکش لیبیایی ظلم نخواهند کرد.

متن کامل نشریه در فرمت پی دی اف

گزارشی از اکسیون فعالین سازمان در لاهه

فعالین سازمان فدائیان (اقلیت) روز شنبه ٤ تیرماه، برابر با ٢٥ ژوئن در برابر پارلمان این کشور در مرکز شهر دن هاخ (لاهه) که یکی از پررفت‌وآمدترین مراکز این شهر می‌باشد، آکسیونی را برگزار کردند.

این مراسم در سی‌امین سالگرد اعدام رفیق فدایی سعید سلطان‌پور و در یادبود تمامی جان باختگان سال‌های حاکمیت جمهوری اسلامی برگزار گردید.

در این مراسم نوشته‌هایی به زبان‌های هلندی و انگلیسی در توضیح علل آکسیون و در یادبود رفقای جان باخته از جمله سعید سلطان‌پور به همراه تصاویری از این رفقا و نیز اعتراضات مردمی، کارگران زندانی، جان باخته‌گان اعتراضات دو سال اخیر و زندانیان سیاسی که در طول این سال‌ها اعدام شده‌اند به نمایش درآمد.

هم چنین تراکت‌‌هایی با خواست آزادی زندانیان سیاسی از جمله منصوره بهکیش که ٦ نفر از اقوام او (از جمله ٥ نفر از رفقای سازمان ما) در میان جان باخته‌گان دهه‌ی ٦٠ می‌باشند، در میان بازدیدکننده‌گان از تصاویر پخش گردید.

آکسیون فعالین سازمان فداییان (اقلیت) در دن هاخ (لاهه) هلند

روز شنبه ٤ تیرماه، برابر با ٢٥ ژوئن از ساعت ٢ تا ٤ بعدازظهر، فعالین سازمان فداییان اقلیت در هلند، آکسیونی در سی‌امین سالگرد اعدام رفیق سعید سلطانپور و در یادبود تمامی جان باختگان سال‌های حاکمیت جمهوری اسلامی در برابر پارلمان این کشور برگزار خواهند کرد.

در این آکسیون، ضمن پخش سرودهای انقلابی، تصاویری از جان باختگان و مبارزات مردم ایران به نمایش در خواهد آمد. این آکسیون با شعار “آزادی بی قیدوشرط زندانیان سیاسی” برگزار می‌گردد.