آن که باد می‌کارد، توفان ‌درو می‌کند

خبر گروگان‌گیری ۵ تن از مرزبانان جمهوری اسلامی در بلوچستان و اعدام یک تن از آنان توسط “جیش‌العدل” واکنش‌های متعددی را در ایران و در سطح بین‌المللی برانگیخت و بسیاری این اقدام را محکوم کرده و خواهان آزادی گروگان‌ها شدند.
گفته می‌شود، “جیش‌العدل” که یک سازمان ارتجاعی  سلفی مذهب است، پس از نابودی “جندالله” شکل گرفت و تاکنون چندین عملیات تروریستی در استان سیستان و بلوچستان اجرا کرده است. از جمله این عملیات، حمله به یک گشت مرزبانی در سراوان در آبان ماه سال گذشته بود که طی آن ۱۴ نفر از مرزبانان کشته و ۷ نفر زخمی شدند. جمهوری اسلامی نیز در اقدامی انتقام‌جویانه ۱۶ زندانی سنی مذهب را اعدام کرد. و این چرخه‌ی خشونت خونین دو نیروی ارتجاعی، یعنی رژیم جمهوری اسلامی و گروه‌های ارتجاعی اسلام‌گرای مانند “جیش‌العدل”، ادامه دارد و در این میان، این مردم‌اند که تاوان آن را می‌پردازند.
گرچه این درست است که در پای‌گیری، آموزش، تجهیز به سلاح‌های نظامی و حمایت مالی‌ی جریانات اسلام‌گرا، امپریالیسم غرب و دولت‌های مرتجع منطقه نقش دارند. اما بیش از همه بایستی خاک حاصلخیزی نیز برای رشد و نمو این جریانات وجود داشته باشد، تا سیاست‌های امپریالیستی و دولت‌های مرتجع امکان اجرا و تداوم بیابند. بنابراین، برای یافتن  علل اصلی بایستی به وضعیت مردم منطقه توجه کرد.
استان سیستان و بلوچستان، پهناورترین استان ایران محسوب می‌شود، برخودار از تنوع آب و هوایی و اقلیمی و دارای مناطق بیابانی، کوهستانی، جنگلی و باتلاقی. این استان با چنین وسعتی، با جمعیتی بیش از ۵ / ۲ میلیون نفر (طبق سرشماری سال ۱۳۹۰) از کم‌تراکم‌ترین استان‌های کشور از نظر پراکندگی جمعیت است.
اما این استان، فقط از نظر وسعت جغرافیایی و پراکندگی جمعیت در صدر آمارها قرار ندارد. بنا به اخبار و گزارشات رسانه‌ها و اعتراف دست اندرکاران رژیم، استان سیستان و بلوچستان دارای بالاترین نرخ رشد جمعیت و بیش‌ترین جمعیت جوان کشور است؛ بیش از ۹۰ درصد مردم زیر خط فقر زندگی می‌کنند؛ بیش از ۵۰ درصد از مردم منطقه زیر پوشش نهادهای دولتی مانند “کمیته امداد” قرار دارند ولی کمک‌ماهانه‌ای که دریافت می‌کنند به زحمت به ۲۰ دلار در ماه می‌رسد؛ نرخ مشارکت اقتصادی در این استان کم‌ترین حد و آمار بیکاری در بالاترین حد است؛ شاخص سوء تغذیه ۲ برابر سایر استان‌های کشور است و حداقل ۲۰ درصد کودکان زیر ۵ سال دچار سوء تغذیه هستند؛ مرگ ومیر مادران و نوزادان در حین زایمان، سه برابر دیگر استان‌های کشور است؛ بالاترین میزان بیسوادی و بیش‌ترین درصد افراد بی‌سواد نسبت به جمعیت را داراست؛ بیشترین تعداد دختران ازدواج کرده زیر ۱۵ سال در استان سیستان و بلوچستان زندگی می‌کنند، [۲ درصد نسبت به ۸ / ۰ درصد در سایر مناطق کشور]؛ تعداد زنان مبتلا به ایدز دو برابر و تعداد کودکان مبتلا، سه برابر آمار کشوری‌ست؛ متوسط عمر زنان در مقایسه با سایر استان‌ها در مرحله زنگ خطر قرار دارد؛ شیوع کم‌‌خونی در تمام گروه‌های سنی دو برابر شاخص‌های کشوری‌ست؛ بر این معضلات شیوع سل، کمبود آب آشامیدنی سالم، خشکسالی، ریزگردها، زمین‌لرزه‌ها را بیافزایید. تعجبی ندارد که فقط در سال ۱۳۹۱ طبق آمار دولتی، ۵ هزار خانواده منطقه را ترک کرده‌اند.
این استان در حالی بالاترین آمار بیکاری را دارد و ۹۰ درصد مردم زیر خط فقر زندگی می‌کنند که از منابع عظیم انرژی، پتانسیل‌های صنعتی و معدنی، اراضی حاصلحیز کشاورزی، بازارچه‌های مرزی، جاذبه‌های توریستی برخوردار است. چابهار تنها بندر اقیانوسی ایران و آسان‌ترین و بهترین راه دسترسی کشورهای آسیای میانه (افغانستان، ترکمنستان، ازبکستان، تاجیکستان، قرقیزستان و قزاقستان) به آب‌های آزاد در این استان قرار دارد. اما سردمداران رژیم، مانند سایر شهرها و استان‌های کشور، به جای سرمایه‌گذاری‌های زیرساختی، اجرای پروژه‌های عمرانی، ایجاد اشتغال و بهبود وضع زندگی مردم تنها دغدغه‌شان چپاول و غارت ثروت و منابع طبیعی منطقه ‌است. حتا برخی پروژه‌های زیرساختی مانند پروژه راه‌آهن ‌چابهار – زاهدان – مشهد، پروژه گازرسانی و پروژه پتروشیمی چابهار به علت کمبود اعتبار متوقف شده‌اند. سپاه پاسداران بر بسیاری از پروژه‌های این منطقه چنگ انداخته است، و با غصب زمین‌های وسیع در چابهار، از طریق اسکله‌های غیر قانونی خود به ورود و صدور کالای قاچاق می‌پردازد و اقتصادی انگلی و مافیایی را رواج می‌دهد.
گذشته از آن، پروژه‌های مختلف دولتی حتا در صورت اجرا نیز نفع چندانی نصیب مردم نمی‌کنند. بخش خصوصی ضعیف این استان تنها می‌تواند تعداد اندکی را به کار گیرد، در نتیجه استخدام در بخش دولتی، یکی از امیدهای جوانان جویای کار منطقه به شمار می‌رود، اما این بخش دولتی در استخدام نیروی کار بومی حتا برای مشاغل ساده تبعیض روا می‌دارد و تا حد ممکن از استخدام نیروی کار بومی خودداری می‌کند.
با وجود آمار بالای مرگ و میرها و شیوع بیماری‌هایی هم‌چون سل و ایدز، کمبود امکانات پزشکی در این استان بیداد می‌کند. در چنین شرایطی، رئیس “اداره اوقاف و امور خیریه” شهرستان زابل در دی ماه، با تأکید بر فقدان اعتبارات دولتی برای این منطقه، از نیاز به زمین‌هایی “برای ساخت بیمارستان و درمانگاه” خبر داد. اما با وقاحت تمام افزود که تاکنون ۸۰۰ مورد از زمین‌های موقوفی این منطقه برای “ساخت مسجد و حسینیه” اختصاص یافته است. به گفته وی، از بودجه اوقاف تاکنون ۳۷ مسجد در زابل احداث شده و ۴۳۳ میلیون تومان نیز برای ساخت دو بقعه هزینه شده است!
گفته شد، استان سیستان و بلوچستان رکورد دار بی‌سوادی در کشور است، با وجود این، به گفته مدیر کل نوسازی، توسعه و تجهیز مدارس سیستان و بلوچستان: “از مجموع ۱۰ هزار و ۶۰۲ کلاس درس این استان، ۶ هزار و ۷۲۰ مورد آن [یعنی بیش از ۶۰ درصد] غیر مقاوم بوده و نیاز به تخریب و یا دست کم مقاوم‌سازی دارند.” این گذشته از مدارس کپری است که آموزش و پرورش اصولا منکر وجود آن‌هاست.
جوانان تحصیل‌کرده بومی نیز بنا به سیاست‌های تبعیض‌آمیز استخدامی، با مشکل بیکاری دست و پنجه نرم می‌کنند و بسیاری مجبورند برای کاریابی به استان‌های دیگر مهاجرت کنند.
مردم ایران در هر گوشه و کناری از کشور، سالیان سال است که تازیانه سرکوب و شقاوت جمهوری اسلامی را بر پوشت و گوشت خود حس می‌کنند. اما این سیاست، در مناطق و استان‌هایی از کشور، آمیخته است با تبعیضات و فشارهای مضاعف بر اقلیت‌های قومی و دینی. استان سیستان و بلوچستان که هم دارای یک اقلیت قومی و هم یک اقلیت مذهبی است، از این قاعده مستثنا نیست.
رژیم بی‌کفایتی خود در پاسخگویی به نیازها و خواسته‌های مردم را با زندان و شکنجه و اعدام آنان عجین کرده است. زندان‌های رژیم انباشته است از افرادی که بر اثر فقر و بیکاری به قاچاق روی آورده‌اند وجمهوری اسلامی سالانه صدها تن از آنان را به به چوبه دار می‌سپرد، در حالی که سردمداران اصلی این باندهای قاچاق، یعنی وابستگان به خود رژیم از سودهای میلیونی و میلیاردی و مصونیت‌های قضایی بهره‌مندند؛ جوانان را به علت وابستگی‌های خانوادگی به اتهام “ارتباط با جریانات تروریستی” به زندان می‌اندازد و به مرگ محکوم می‌کند. “اتهامات امنیتی” هم از جمله بهانه‌های مرسوم برای دستگیری دیگراندیشان مذهبی است.
در شرایطی که هر صدای آزادی‌خواهانه در سراسر ایران وحشیانه سرکوب می‌شود، در شرایطی که انتظار به ثمر نمی‌نشنید و اعتراض در گلو خفه می‌شود، جای تعجبی ندارد که برخی از جوانان فقرزده، تحقیر شده و ناامید، مناطق محرومی همچون استان سیستان و بلوچستان که از شرایط زندگی خود و مردمانشان به تنگ آمده‌اند و هیچ مفرّ دیگری نمی‌یابند، بر اثر ناآگاهی جذب جریانات ارتجاعی اسلام‌گرای مخالف رژیم شوند.
هم‌مرزی ایران با افغانستان و پاکستان، یعنی دو کشوری که محل استقرار جریانات اسلام‌گرای ارتجاعی هستند، نیز عاملی‌ست دیگر در بقای این جریانات.
و این عوامل، آن خاک حاصلخیز رشد و گسترش نفوذ این جریانات ارتجاعی هستند.
در خبرها آمده است جمهوری اسلامی، مأموریت مرزبانی و تأمین امنیت مرزی ۳۰۰ کیلومتر از منطقه سراوان را به قرارگاه قدس نیروی زمینی سپاه پاسداران واگذار کرده است. اما مرز این استان با کشورهای پاکستان و افغانستان به درازای ۱۱۰۰ کیلومتر آن هم در منطقه‌ای عمدتا بیابانی و کوهستانی است.
با توجه به این منطقه جغرافیایی، بسیار بعید است که سپاه پاسداران که اکثر نیروهایش نیز غیر بومی هستند، بتواند “مأموریت مرزبانی” خود را به انجام برساند و مانع تردد مرتجعین اسلام‌گرا گردد. سردمداران رژیم و سپاه نیز مسلما به خوبی به این مسئله واقفند. پس چرا چنین مأموریتی به سپاه واگذار می‌شود؟ پاسخ روشن است. گسیل پاسداران جمهوری اسلامی نه برای “مرزبانی” بلکه پوشش دیگریست برای سرکوب بیش‌تر مردم. اقدامات تروریستی این جریانات اسلام‌گرا تاکنون نه تنها نتیجه‌ای به نفع مردم نداشته است، بلکه هر بار بهانه‌ای به دست جمهوری اسلامی داده است تا بر جو ارعاب و شدت دستگیری‌ها و اعدام‌ها بیافزاید. اما پس از ۳۵ سال رژیم بایستی دریافته باشد “آن که باد می‌کارد، توفان درو می‌کند”. نتیجه‌ی استثمار و سودجویی، نتیجه‌ی چپاول و تبعیض، نتیجه‌ی سرکوب نیروهای آزادی‌خواه و پیشرو چیزی نیست جز رشد جریانات ارتجاعی اسلام‌گرای رقیب هم‌گوهر رژیم.
این تشدید سیاست‌های پلیسی و امنیتی نیست که امنیت واقعی مرزهای کشورها را تأمین می‌کند، بلکه رفع نیازهای مردم استان‌های مرزی، رفاه و رضایت کارگران و زحمتکشان مرزنشین، ضامن واقعی امنیت مرزی هر کشور است. رفاه و رضایتی که سد راه ورود دشمنان مردم به داخل کشور شده، اما از کارگران و زحمتکشان کشورهای هم‌جوار با آغوشی باز استقبال می‌کند و آنان را در سازندگی و پیشرفت، در ثروت و رفاه جامعه شریک و یار خود می‌کند.
کارگران و زحمتکشان سیستانی و بلوچستانی تنها زمانی به خواست‌های خود دست می‌یابند که آگاهانه همدوش کارگران و زحمتکشان، همدوش کمونیست‌ها و نیروهای مترقی سراسر کشور دشمن اصلی خود یعنی جمهوری اسلامی و نظام سرمایه‌داری را براندازند تا دست به دست هم جامعه‌ای عاری از فقر و بیکاری، عاری از تبعیض و محرومیت برپا کنند.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۶۶ در فرمت پی دی اف

اسپانیا: راهپیمایی برای کرامت!

روز  ۲۲ مارس ۲۰۱۴، مادرید صحنه‌ی تظاهرات پرخروش مردم اسپانیا تحت عنوان “راهپیمایی برای کرامت ” بود، کرامتی که از استیصال بیکاری، از فرط گرسنگی و ترس بی خانمانی در نظام سرمایه داری پایمال می شود.  شعار مشترکی که حدود یک میلیون انسان در این روز در خیابان های مادرید فریاد می‌زدند،  “کار، نان، مسکن برای همه” بود. فراخوان دهنده ی این حرکت اعتراضی منسجم، ۳۰۰ سازمان از جمله اتحادیه های کارگری، تشکل های دانشجویی  و احزاب چپ بودند.  با وجود تبلیغات سوء علیه فراخوان دهندگان تظاهرات و زدن برچسب فاشیست بودن، به آنان، دولت حاکم در اسپانیا نتوانست از حضور وسیع توده‌ی مردم در این حرکت جلوگیری کند و تنها با بسیج گسترده ی پلیس و دستگاه سرکوب خود، تلاش در مهار آن کرد. با تهاجم نیروهای پلیس به مردم و پرتاب گاز اشک آور، دست کم ۱۲۰ نفر در این تظاهرات مجروح شدند.
اوضاع اسفبار اجتماعی و اقتصادی در اسپانیا همانند دیگر کشورهای جهان سرمایه‌داری به گونه ای است که مدت هاست واژه‌ی نارضایتی دیگر گویای حال و روز مردم نیست، بلکه وضعیت موجود برای اکثریت مردم غیرقابل تحمل شده است. اسپانیا، کشوری که چهارمین قدرت در اتحادیه‌ی اروپا محسوب می شود دچار همین وضعیت است. در این کشور طبق آمار رسمی، بیش از سه میلیون نفر زیر خط فقر زندگی می‌کنند (خط فقر در اسپانیا به معنای درآمدی به میزان ۳۰۷ یورو در ماه است). طبق آخرین آمار درماه مارس ۲۰۱۴، ۵۷  درصد از جوانان بیکارند.
در طول سال‌های اخیر و بحران مالی- اقتصادی در تمام کشورهای سرمایه داری، از جمله آمریکا و کشورهای اروپایی، حاصل دسترنج توده های کارگر و زحمتکش و حقوق اجتماعی آنان، به بهانه‌ی این بحران هرچه بیشتر به غارت رفت. چرا که در پی بالاکشیدن پس‌اندازهای قشر متوسط در بانک‌ها، بی‌خانمان کردن مردم، بیکاری‌های وسیع و کاهش دستمزدها، دولت‌های نظام سرمایه‌داری سراسیمه به کمک بانک‌ها و سرمایه‌داران شتافتند و با پیشبرد سیاست‌های ریاضتی از حقوق کارگران و زحمتکشان، از مستمری بازنشستگان و خدمات اجتماعی عمومی کاستند تا ضرر یا در واقع کاهش مقطعی سود سرمایه داران را جبران کنند. این سیاست‌ها در اروپا از سوی سه ارگان مهم نظام سرمایه داری که به ترویکا معروف شده‌اند، یعنی بانک مرکزی اروپا، کمیسیون اتحادیه‌ی اروپا و صندوق بین‌المللی پول، دیکته شده و می‌شوند.
درپی اجرای این سیاست‌ها، کارگران و زحمتکشان و اقشار کم درآمد مانند بازنشستگان که حقوق‌شان بار دیگر مورد تهاجم وسیع قرار گرفت، این سوال ساده را مطرح کرده و می‌کنند، که مگر ما در سود بانک‌ها و سرمایه داران نصیبی داشتیم که حال باید بهای ضرر و زیان آنان را بدهیم و از ورشکستگی آنان جلوگیری کنیم؟
پاسخ دولت‌های حاکم و حامی سرمایه‌داران مانند دولت اسپانیا به این سوال، تنها ادامه‌ی این سیاست‌ها به هر قیمتی بود. به همین دلیل بحران‌اقتصادی، در بسیاری از کشورها تبدیل به بحران سیاسی گردید و چه بسا کابینه‌های حاکم را متزلزل کرد و یا به سقوط کشاند و شورش‌های اجتماعی را دامن زد.
ماه دسامبر سال گذشته بود که وزیر دارایی حکومت وقت در اسپانیا، مُنتُرُ (Montoro) اعلام کرد، بحران اقتصادی در سال ۲۰۱۴ به پایان می رسد و بودجه‌ی دولت برای این سال “کلید رشد و ایجاد اشتغال” خواهد بود. او در حاشیه، ذکر کرد که در سال ۲۰۱۴ ، هنوز ۸۰۰ میلیون یورو باید صرفه جویی شود که این مبلغ از تطبیق حقوق بازنشستگی حاصل خواهد شد. البته ناگفته نماند که این بخش آخر در رابطه با منابع صرفه‌جویی در اخبار مربوط به سخنان مُنتُرُ، تنها در لابلای متن قابل خواندن بود، و تیتر درشت مطلب در همه جا همان از سرگذراندن بحران اقتصادی بود.
صرفنظر از این که حتی بسیاری از کسانی که به احزاب و دولت‌های حاکم رای داده بودند، دیگر هیچگونه اعتمادی به سخنان آنان ندارند، و نیز گذشته از این که در مورد تخفیف بحران نیز نظرات متفاوتی وجود دارد، برای اکثریت مردم تمام این حرف‌ها و بحث‌ها و تحلیل‌ها اهمیتی ندارد. آنچه آگاهی آنان را تعیین می‌کند، واقعیت زندگی اجتماعی آنان است. این واقعیت که نظام سرمایه‌داری نام دارد، از بدو پیدایش خود، پاسخی عملی  به سوالی که در بالا ذکر شد، داده است و آن این که هدف نظام سرمایه‌داری هرگز رفاه بشریت نبوده و نیست. به همین دلیل نیز قرار نیست که کارگران و زحمتکشان در سود حاصل از نیروی کار خود سهیم گردند. این سود تنها و تنها متعلق به سرمایه‌داران است. اما اگر ضرر و زیانی بود، بدیهی است که همین کارگران و زحمتکشان بایستی بار آن را به دوش بکشند. در مقابل این پاسخ  نظام سرمایه‌داری است که صدها هزار نفر از مردم اسپانیا همچون سیلی عظیم در خیابان‌ها جاری می‌شوند و پاسخ خود را به این سوال و به این نظام و نیز دولت حامی آن می‌دهند، یعنی پس وضعیت موجود باید تغییر کند. اما این مبارزات تنها هنگامی به کابوس واقعی سرمایه‌داران و تغییری بنیادی تبدیل خواهد گردید که با اعتصابات عمومی و سراسری و با مبارزه‌ای آگاهانه و پیگیر تا ریشه‌کن کردن نظام سرمایه‌داری بدون هیچگونه مصالحه و سازش همراه باشد.

اگر هدف حقیقتا دستیابی به کرامت انسانی‌است، تنها راه آن، برقراری ساختارهای اقتصادی و اجتماعی زندگی بشری و پایه‌های مادی و واقعی این کرامت انسانی در جامعه‌ای با نظم سوسیالیستی است. پس به پیش ای سیل خروشان! جاری شو بدون واهمه، بدون تردید! تا ساحل رستن ها و شکفتن‌های ابدی… تا دریای کرامت انسانی!

متن کامل نشریه کار شماره ۶۶۶ در فرمت پی دی اف

تشدید فشار بر کارگران زندانی برآمد سیاست­ های دولت روحانی

یادداشت سیاسی- حسن روحانی در ۲۴ خرداد ۹۲ با یک سری وعده های انتخاباتی در راس دستگاه اجرایی جمهوری اسلامی قرار گرفت. بهبود شرایط معیشتی کارگران و نیز برخورداری کارگران از حق تشکل، از جمله وعده­های تبلیغاتی روحانی در سخنرانی­های پیش از “انتخابات” ۲۴ خرداد بود. با روی کار آمدن دولت روحانی، اما، نه تنها گشایشی در وضعیت اقتصادی و معیشتی کارگران ایجاد نشد، نه تنها کمترین روزنه­ی امیدی در مسیر تنگ و تاریک برخورداری کارگران از حق ایجاد تشکل مستقل باز نشد، بلکه برعکس، طی همین مدت هفت ماهی که از روی کار آمدن دولت “اعتدال و امید” روحانی گذشته است، علاوه بر تهی تر شدن باز هم بیشتر سفره کارگران، اعمال فشار و دستگیری وسیع کارگران پیشرو و نمایندگان کارگران در مراکز تولیدی طی ماه­ها و هفته­های منتهی به سال ۹۲ به نحو آشکاری فزونی یافته است. برآمد این سیاست دولت روحانی علاوه بر اعمال فشار بر کارگران در کارخانه­ها و مراکز تولیدی، بیش از هر جای دیگر در اعمال محدویت و ایجاد تضییقات فراوان بر فعالان کارگری دربند و کارگران زندانی بازتاب یافته است. قطع ملاقات، فرستادن زندانی به سلول­های انفرادی، عدم دستیابی کارگران زندانی به درمان و بهداشت مناسب، عدم ارسال به موقع زندانیان بیمار به مراکز درمانی بیرون از زندان و در نهایت ضرب و شتم و انتقال پی در پی کارگران زندانی و زندانیان فعال کارگری به بندها و زندان­های دیگر نمونه­های آشکاری از پیشبرد این سیاست دولت روحانی بر کارگران زندانی است.
تبعید همراه با ضرب و شتم شاهرخ زمانی‌از زندان رجایی شهر به زندان قزل حصار در نیمه دوم اسفند ماه،  محروم شدن بهنام ابراهیم زاده دیگر فعال کارگری از ملاقات حضوری با خانواده‌اش و نیز جلوگیری از اعزام او به بیمارستان برای مداوای آسیب های ناشی از شکنجه و آزار و اذیت های دوران بازجویی، مداوای نیمه کاره رضا شهابی و بازگرداندن او از بیمارستان به زندان بدون انجام عمل جراحی  که خطر فلج شدن این زندانی کارگر را به همراه دارد، عدم مداوای محمد جراحی، که هم اکنون در زندان تبریز با سرطان دست و پنجه نرم می‌کند، و طبیعتا جلوگیری از انتقال او به بیمارستان عملا باعث تشدید بیماری و به خطر افتادن زندگی‌این فعال کارگری شده است، ممانعت از آزادی پدرام نصراللهی که به رغم تمام شدن مدت محکومیت زندان، همچنان در زندان به سر می برد، وضعیت وخیم محمد مولانایی مسن‌ترین فعال کارگری زندانی که با ۷۶ سال سن و ناراحتی‌قلبی همچنان در زندان است و بالاخره واحد سیده و یوسف آب­خرابات، از جمله دیگر فعالان کارگری هستند که در هفته­ها و روزهای پایانی سال ۹۲ با تضییقات فراوان همراه با آزار و اذیت زندانبانان شرایط نامناسب زندان را تحمل می کنند. شرایط وخامت باری که بعضا با اعتصاب غذای  زندانیان کارگر از جمله اعتصاب غذای شاهرخ زمانی در اعتراض به این تبعید‌ها و آزار و اذیت‌های همیشگی همراه بوده است. اعتصابی که از روز ۲۰ اسفند ماه شروع و دست کم تا پایان هفته اول فروردین ادامه داشته است.
آنچه هم اکنون بر طبقه کارگر ایران، فعالان کارگری و کارگران زندانی اعمال می شود، برخاسته از نگرانی رژیم و دولت حسن روحانی از روحیه مبارزاتی طبقه کارگر و تشدید روند مبارزه کارگران برای تسویه حساب نهایی با جمهوری اسلامی است. با توجه به مجموعه بحران­هایی که هم اکنون نظام سرمایه داری حاکم بر ایران با آن مواجه است، با توجه به ورشکستگی اقتصادی رژیم، خالی بودن خزانه دولت و تداوم شرایط رکود- تورمی حاکم بر جامعه که عملا شرایط زندگی و معیشتی را برای توده مردم و به طور اخص برای کارگران ایران به نقطه انفجار رسانده است، گسترش سیاست سرکوب طبقه کارگر ایران ارتباط مستقیمی با سیاست دولت روحانی  دارد. سیاستی که به دلیل رشد و ارتقای مبارزاتی طبقه کارگر ایران در جهت سرکوب هرچه بیشتر کارگران سازماندهی شده و در آینده نیز تشدید هم خواهد شد. چرا و به چه علت؟
بیش از سه دهه است که توده های مردم ایران، زیر سیطره رژیم سرکوبگر جمهوری اسلامی قرار دارند. این رژیم که بر بستر توهمات توده ها حاکمیت یافت، از همان روزهای نخست قدرت­گیری، به سیاست سرکوب و اعمال خشونت عریان در تمام ابعاد جامعه روی آورد. نظام سیاسی حاکم بر ایران به دلیل خصلت دینی و ارتجاعی­اش، از همان بدو شکل گیری در مقابل کلیه مطالبات فردی و اجتماعی توده های مردم ایران قرار گرفت. کارگران، زنان، جوانان، دانشجویان، نویسندگان و دیگر اقشار جامعه که برای تحقق آزادی و برابری به انقلاب  ۵۷ روی آورده بودند، پس از سرنگونی نظام سلطنتی پهلوی با هیولایی به نام جمهوری اسلامی مواجه شدند. نظامی که نه تنها به هیچ یک از مطالبات آزادی خواهانه و برابری طلبانه توده­های مردم ایران وقعی نگذاشت، بلکه به دلیل تناقض آشکار ارتجاع دینی­اش با آزادی های فردی، اجتماعی و سیاسی از همان فردای قیام ۲۲ بهمن به کشتار و سرکوب عریان کارگران و دیگر اقشار مردم ایران روی آورد.
رژیم جمهوری اسلامی با به کارگیری تمام ابزارهای کهن و مدرن سرکوب، در مقابل خواست­های دموکراتیک مردم و به طور اخص مطالبات بر حق طبقه کارگر ایران قرار گرفت. توده­ها و کارگرانی که در انقلاب ۵۷ و روزهای قیام بهمن با شعار “زندانی سیاسی آزاد باید گردد” زمینه های آزادی زندانیان سیاسی را فراهم کرده بودند، مجددا با شرایط سرکوب و اختناقی به مراتب شدیدتر از رژیم سلطنتی شاه مواجه شدند. زندان، دوباره به یکی از متعارف ترین ابزارهای به بند کشیدن کارگران و فعالان سیاسی- اجتماعی تبدیل گشت. اعمال شکنجه، تجاوز، عدم امنیت و کشتار زندانیان سیاسی از همان شروع حاکمیت جمهوری اسلامی آنچنان شدت یافت که تا به امروز نیز به صورت امری سازمان یافته در خدمت سیاست سرکوبگرانه رژیم قرار گرفته است. پیشبرد این سیاست در همه ادوار جمهوری اسلامی مستثنا از اینکه کدام دولت روی کار بوده باشد، با فراز و فرودهایی صرفا در حد کمیت آمار زندانیان سیاسی و تعداد کشتار شدگان پیش رفته است. محور ابعاد سرکوبگری و بگیر و ببند جمهوری اسلامی جدای از سرکوب همگانی توده های مردم ایران، به مقتضای سیاست هر دولت و نیز با توجه به اینکه در هر دوره معین کدام بخش از نیروهای اجتماعی حضور فعال تری در عرصه مبارزاتی داشته­اند، روی همان نیروی اجتماعی متمرکز بوده است. در دهه ۶۰ عمده تمرکز سیاست سرکوبگری جمهوری اسلامی روی سازمان های انقلابی و مبارز بود. سازمان­هایی­ که از همان آغاز روی کار آمدن جمهوری اسلامی به دلیل ماهیت ارتجاعی و ضد مردمی این رژیم به مقابله با آن برخاستند. دستگیری، شکنجه، اعدام و قلع و قمع همه جانبه نیروهای سازمان­های انقلابی، چپ و کمونیست و در نهایت کشتار جمعی زندانیان سیاسی، محوری ترین سیاست رژیم در آن دوره بود. در دوره معین دیگری، نوک پیکان سرکوبگری رژیم بر سینه فعالان جنبش زنان نشست. جدای از سرکوب عمومی و همیشگی زنان، در یک دوره معین، دستگیری و اذیت و آزار گسترده فعالان اجتماعی زنان به محور سیاست سرکوبگری جمهوری اسلامی تبدیل شد. در سال­های معین دیگری به دلیل مبارزات علنی و گسترده معلمان، سیاست بگیر و ببند فعالان جنبش اعتراضی معلمان و قلع و قمع فعالان کانون­های صنفی معلمان کشور در دستور کار نیروهای امنیتی و اطلاعاتی رژیم قرار گرفت. جنبش دانشجویی ایران نیز از این قاعده مستثنا نشد. این جنبش نیز در سال­های معینی، به دلیل حضور فعال در عرصه مبارزاتی و طرح گسترده مطالبات دموکراتیک، صنفی و سیاسی­شان در سطح دانشگاه های کشور، به شکل بی سابقه ای مورد بگیر و ببند، پرونده سازی و هجوم همه جانبه دستگاه­های امنیتی و قضایی جمهوری اسلامی قرار گرفتند. در این میان، طبقه کارگر ایران که علی­العموم از همان آغاز به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی به نحو بی سابقه­ای مورد استثمار، ستم و سرکوب طبقاتی نظام سرمایه داری حاکم بر ایران بوده است، در دوره­های معینی با سرکوب بیشتر و شدیدتری مواجه شده است. شدت اعمال سرکوب طبقه کارگر ایران در دوره های معین رابطه تنگاتنگی با موقعیت مبارزاتی و چگونگی طرح مطالبات کارگران ایران داشته است.
بر کسی پوشیده نیست که جمهوری اسلامی یک نظام سرمایه داری است و بقاء آن بر استثمار مداوم  طبقه کارگر ایران قرار دارد. این نظام از منافع مشتی سرمایه دار دفاع می کند و لذا در تحلیل نهایی بقاء و استمرار خود را در سرکوب توده ها و در راس آن سرکوب مداوم و همه جانبه طبقه کارگر ایران می­داند. هم اکنون جمهوری اسلامی به دلیل ادامه بحران های اجتماعی و اقتصادی حاکم بر کشور و نیز ناتوانی دولت حسن روحانی در حل و یا حتا کاهش تنگناهای معیشتی کارگران، با روند رو به رشد مبارزات کارگری مواجه است. مبارزاتی که طی چند ماه گذشته در مواردی از طرح خواست های صنفی و افزایش دستمزد بالاتر رفته و بعضا اتحاد و همبستگی طبقاتی کارگران را در حمایت از نمایندگان دستگیر شده شان به نمایش گذاشت. روندی که با توجه به وضعیت تحمیل شده بر کارگران ایران، ارتقاء بیشتر آن بسیار محتمل است و طبیعتا در صورت تحقق این امر و گام گذاشتن کل طبقه کارگر ایران در مسیر طرح مطالبات معوقه اش، آن چنان طوفانی در خواهد گرفت که هیچ سد و نیرویی را یارای مقابله و ایستادگی با آن نخواهد بود. این همان نکته ای است که جمهوری اسلامی و دولت شیخ حسن روحانی به خوبی بر آن واقف هستند.
به رغم عقب نشینی آشکار رژیم در سیاست هسته ای، جمهوری اسلامی و دولت روحانی به خوبی بر این مسئله واقف هستند که در صورت شکست مذاکرات اتمی، کل هیئت حاکمه ایران با شرایط بسیار دشوارتر از پیش و وضعیت غیرقابل پیش بینی گرفتار خواهد شد. اعتلای جنبش مبارزاتی طبقه کارگر ایران و رشد اعتصابات کارگری از جمله نگرانی های دولت روحانی و کل هیئت حاکمه ایران در وضعیت موجود است. بدون شک گماردن یک عنصر اطلاعاتی و امنیتی رژیم در راس وزارت کار دولت روحانی بیانگر وحشت جمهوری اسلامی از موقعیت رو به رشد جنبش کارگری در این دوره معین است. طی سال­های اخیر جنبش زنان، جنبش دانشجویی و جنبش اعتراضی معلمان عملا در وضعیت سکون و بی تحرکی قرار گرفته اند و با روی کار آمدن دولت روحانی نیز این جنبش های اجتماعی هم اکنون به نوعی در شرایط رخوت توام با انتظار بسر می برند، در عوض این طبقه کارگر ایران است که با روندی رو به رشد در عرصه مبارزاتی حضور داشته و طی این مدت گام­های موثری نیز در طرح مطالبات صنفی و طبقاتی خود برداشته است. از این رو با توجه به مجموعه شرایط بحرانی رژیم در عرصه داخلی و خارجی که چشم انداز حل و یا کاهش قابل توجه بحران­های فوق نیز لااقل در کوتاه مدت متصور نیست، سیاست دولت روحانی عمدتا بر سرکوب طبقه کارگر ایران متمرکز شده و در ماه های آینده نیز سهم نیروی­های امنیتی و قضایی جمهوری اسلامی در تشدید سرکوب به‏ منظور مهار جنبش طبقه کارگر بیشتر خواهد شد. با افزایش سرکوب و بگیر و ببند فعالان کارگری در کارخانه ها و مراکز تولیدی، در زندان نیز سیاست جمهوری اسلامی با اعمال فشار بیشتر بر کارگران زندانی متمرکز خواهد شد. اما این یک طرف معادله است. طرف دیگر این معادله روند مبارزات توده های تحت ستم و طبقه کارگر ایران است. حمایت همه جانبه از کارگران زندانی و نیز چگونگی وضعیت مبارزاتی طبقه کارگر، وحدت طبقاتی کارگران و میزان رشد و ارتقاء مبارزات کارگران و توده های مردم ایران می تواند معادله فوق را به نفع کارگران زندانی و زندانیان فعال کارگری تغییر دهد. ارتقاء و گسترش مبارزات کارگران و توده های مردم ایران علیه جمهوری اسلامی همراه با حمایت همه جانبه از کارگران زندانی، تضمینی بر بهبود شرایط زندانیان و به عبارت دیگر گشودن راه برای آزادی تمام زندانیان سیاسی از جمله کارگران زندانی است.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۶۶ در فرمت پی دی اف

“راهیان نور” راهی به سوی قتل‌گاه دانش‌آموزان

یادداشت سیاسی- در روز ۷ فروردین ۱۳۹۳ خبر گزاری مهر به نقل از رییس اداره تصادفات پلیس راه ایران از  واژگونی یک دستگاه اتوبوس حامل “راهیان نور” در استان خوزستان خبر داد. در نتیجه این سانحه مرگبار که روز سه شنبه ۵ فروردین در منطقه طلائیه اهواز رخ داد، ۹ دانش آموز کشته و ۳۶  تن دیگر نیز مصدوم شدند. از جمع کشته شدگان این سانحه، ۵ نفر پیش از رسیدن نیروهای اورژانس در محل حادثه فوت کردند و ۴ تن دیگر نیز پس از انتقال به بیمارستان­های اهواز و دشت آزادگان به دلیل شدت جراحات وارده جان سپردند. از میان مصدومین این حادثه نیز ۱۲ نفر به صورت سرپایی مداوا و ۲۴ نفر دیگر به دلیل نیاز به مراقبت های تخصصی، ابتدا به بیمارستانی در اهواز و پس از آن به کرمان انتقال داده شدند.
حادثه روز سه‌شنبه تا این لحظه آخرین مورد از سلسله‌تصادف‌های اتوبوس‌های حامل دانش‌آموزان موسوم به “راهیان نور” در سال‌های اخیر بوده است. سلسله حوادثی که بنابر گزارش‌های رسانه‌های داخلی ایران از سال ۱۳۸۶ تاکنون دست کم جان بیش از صد دانش‌آموز را گرفته است. دانش آموزانی که قربانی سیاست­ تبلیغاتی و مذهبی دستگاه آموزش و پرورش جمهوری اسلامی می شوند. دانش آموزانی که به اجبار تحت عنوان فریبنده “راهیان نور” برای بازدید و گذراندن بخشی از واحدهای درسی شان به مناطق جنگی اعزام می شوند. آنچه مسلم است حادثه روز سه شنبه آخرین سری از سلسله تصادفات “راهیان نور” نبوده و  نخواهد بود. طی سال های گذشته نیز به کرات حوادثی از این دست اتفاق افتاده­اند و هر بار نیز جان تعدادی از دانش آموزان جوان، قربانی مطامع مذهبی دستگاه آموزشی جمهوری اسلامی شده اند.
اسفند ۸۶، در محور اندیمشک – خرمشهر ۲۲ کشته و ۸ مصدوم، ۶ فروردین ۸۷ محور شهر کرد به ایذه ۲۷ کشته و ۱۳ زخمی، اول فروردین ۹۰ حوالی بروجرد، ۳ کشته و ۱۳ زخمی، بهمن ماه ۹۰، واژگونی اتوبوس نزدیک پل دختر با ۴ زخمی، ۲۹ مهر ۹۱، واژگونی اتوبوس در منطقه جنوب غرب ایران ۲۶ کشته و ۲۳ زخمی. قابل ذکر است که در حادثه سرنگونی اتوبوس حامل “راهیان نور” در منطقه جنوب ایران، تمام سرنشینان این اتوبوس، دانش آموزان دختر در مقطع دوم دبیرستان و اهل شهرستان بروجن بودند که در مسیر بازگشت از مناطق جنگزده دچار حادثه شدند و جان خود را از دست دادند. موارد فوق، تنها نمونه­هایی از قصه تلخ سرنگونی اتوبوس­های حامل “راهیان نور” در مناطق جنگزده است. نمونه هایی همراه با مرگ دانش آموزان جوان که تا کنون قربانی نظام آموزشی و مطامع دینی جمهوری اسلامی شده اند و طبیعتا در آینده نیز این قصه تلخ همچنان ادامه خواهد داشت.
“راهیان نور” که حقیقتا عنوان راهیان گور زیبندگی بیشتری برایش دارد، نام اردوهای دانش آموزی در مقطع دبیرستانی است که با اتوبوس راهی خوزستان می شوند تا از مناطق جنگی بازمانده از جنگ ۸ ساله ایران و عراق بازدید کنند. مسئولیت سازماندهی و تدارکاتی این اردوها را “بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس” وابسته به سپاه پاسداران بر عهده دارد. حضور در اردوهای “راهیان نور” برای دانش آموزان اجباری و بخشی از واحد درسی آنها محسوب می­شود. تا جاییکه برای حضور دانش آموزان در این اردوها به زور از والدین­شان امضاء گرفته می شود و چنانچه دانش آموزی از رفتن به قتلگاه “راهیان نور” امتناع ورزد، نه تنها از نمره “آمادگی دفاعی” محروم می­شود، بلکه برای شرکت در امتحانات کنکور نیز با مشکل مواجه خواهد شد.
به رغم اینکه بازدید از مناطق جنگزده اجباری و ده نمره درسی نیز به آن اختصاص داده شده است، اما مسئولان آموزشی جمهوری اسلامی به دلیل کثرت حوادث ناشی از این سفرها، همواره از اعتراف به اجباری بودن “راهیان نور” سر باز می زنند و از آن به عنوان بازدیدهای داوطلبانه یاد می کنند. اما این ادعای مسئولان آموزشی رژیم مانند بسیاری از ادعاهای دیگر­شان نه تنها کمترین نشانه­ای از حقیقت ندارد، بلکه یک یاوه گویی محض است. برای نمونه، در حادثه سرنگونی اتوبوس دانش آموزان بروجن با ۲۶ کشته که معاون همان مدرسه نیز در جمع کشته شدگان این حادثه بود، برادرِ معاون دبیرستان فوق در زمان وقوع حادثه در گفت و گو با بی‌بی‌سی گفت: از خواهرم خواستم به این سفر نرود، او گفت آموزش و پرورش گفته باید برویم، در غیر اینصورت دانش آموزان نمره آمادگی دفاعی نمی گیرند و برای شرکت در کنکور هم با مشکل مواجه خواهند شد. نتیجه اینکه، گروه ساعت هفت صبح روز جمعه به سپاه منطقه رفتند و روز بعد نیز فاجعه رخ داد.
ظاهرا برای جمهوری اسلامی که طی جنگ ارتجاعی ایران و عراق جان ده­ها هزار جوان دانش آموز را قربانی مطامع خود در جنگی ویرانگر کرد، کافی نبوده و هنوز عطش این نظام از اعزام دانش آموزان به قتلگاه مناطق بازمانده از دوران جنگ هشت ساله کاهش نیافته است. جمهوری اسلامی که در دوران جنگ ایران و عراق، دانش آموزان را با تبلیغات فریبنده و “وعده بهشت” به کام مرگ می فرستاد، امروز نیز به شیوه ای دیگر دانش آموزان را به کام مرگ می فرستد. امروز نیز آنها را با وعده ورود به دانشگاه و رسیدن به پست و مقام تحت عنوان “راهیان نور” به کشتارگاه “شلمچه” می برد و چنانچه این سیاست تبلیغاتی او در اعزام دانش آموزان به اردوهای مناطق جنگ زده موثر نشد، که تا کنون نیز چنین بوده است، به سیاست زور متوسل شده و با گنجاندن ۱۰ نمره درسی در نظام آموزشی کشور آنان را به اجبار به سمت قتلگاه “راهیان نور” می کشاند. این­ها، البته همه برخاسته از ماهیت دینی و استبدادی نظام حاکم بر کشور است. نظامی که در تمام عرصه های اجتماعی و به طور اخص در سطح مدارس، آموزه­های دینی و خرافات مذهبی را در صدر برنامه­های خود قرار داده است. رژیمی که در آن، دانش آموزان مدارس به نحو روز افزونی زیر فشار ارتجاع فرهنگی و تضییقات دستگاه­های جاسوسی موسوم به امور تربیتی مدارس قرار دارند. بنابراین مبارزه جهت جدایی دین از دولت و مبارزه برای جدا سازی سیستم آموزشی کشور از هرگونه آموزه­های دینی و خرافات مذهبی، خود یکی از محورهای مبارزه علیه کلیت نظام جمهوری اسلامی است. چرا که دولت مذهبی نافی هر گونه دمکراسی و آزادیست.
جمهوری اسلامی آئینه تمام نمای یک نظام دینی و مذهبی است، نظامی که در آن دین و دولت به عریان ترین شکل ممکن در هم تنیده شده اند. نظامی که به پشتوانه تلفیق دین و دولت جنایات بی شماری را بر توده­های مردم ایران روا داشته است و قصه دردناک کشته شدن چندین و چند باره دانش آموزان “راهیان نور” تنها سطری از کتاب قطور کشتار و جنایات این رژیم است. لذا، بر بستر همه این واقعیات موجود در جامعه است که  سازمان فدائیان (اقلیت) در برنامه عمل خود تاکید دارد، مدارس و آموزشگاه‌ها باید مطلقا غیرمذهبی باشند. تدریس هرگونه امور دینی و انجام مراسم مذهبی در مدارس موقوف شود. مذهب و دستگاه روحانیت مطلقا هیچ گونه دخالتی در امور مدارس و برنامه‌های درسی و آموزشی نداشته باشند. هرگونه مداخله مذهب و روحانیت در مدارس به فوریت ممنوع گردد و دستگاه های سرکوب و جاسوسی که به نام امور تربیتی مدارس دست اندر کار ارتجاع فرهنگی، سرکوب و ایجاد جو رعب و وحشت هستند برچیده شوند، دولت باید خود را از قید هرگونه دین و مذهبی رها سازد. هیچ دین و مذهبی مورد توجه دولت نباشد. هرگونه  امتیاز برای یک مذهب خاص و انحصار مذهب رسمی ملغا گردد. ایجاد محدودیت‌ها و تضییقات علیه اقلیت های مذهبی موقوف شود. هرگونه کمکی از بودجه دولت به نهادهای مذهبی باید مطلقا ممنوع گردد. ذکر دین و مذهب افراد در اسناد و مدارک رسمی باید منسوخ گردد. هرکس باید مختار و مجاز باشد که دین داشته باشد یا نداشته باشد. به دینی بگرود یا از آن روی برگرداند.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۶۶ در فرمت پی دی اف

بهاران خجسته باد

طلایه‌داران بهار، پرستوها از سفر بازگشته، در آسمان آبی شهر، و در نزدیک ایوان و اشکوبه‌ها به پرواز در آمده، زندگی نو را می‌خواهند آغاز کنند. گنجشک‌های عصبی با سروصدای زیاد در حیاط خانه‌ها و بر لبه بام‌ها به آشوب و ولوله می‌پردازند و آشیانه‌های خود را می‌سازند. خورشید خاوران زرین‌تر از همیشه نیزه‌هایش را در تن کرخت آدمیان جسته از سرمای زمستان فرو می‌برد. گرمای دلپذیری زمین را فرا گرفته، دانه‌ها در دل خاک به جنبش و تکان برخاسته و سر از خاک بیرون آورده‌اند. در کوهستان‌ها جویباران برای شکوفه‌های روئیده بر شاخساران درخت بادام ترانه عشق و زندگی زمزمه می‌کنند. صدائی پر رمز و راز هاله زمین را فرا گرفته، صدای بیداری، صدای روئیدن و رستن و رهائی، طبیعت در حال بیدار شدن است. به پیروی از تغییرپذیری و از بیداری و رویش طبیعت، احساسی در جان مردم در شهرها و در جامعه با همه‌ی بحران و گرفتاری‌ها در حال جوشش است. تلاش و زندگی مردم در ابهام و در تناقضی آشکار میان گرفتاری‌ها و نشاط ناشی از فرا روئیدن بهار و رهائی از وضعیت موجود با تقلا در جریان است.

بهار و نوروز در حالی فرا می‌رسد، که خانواده‌ها نگران از اوضاع اقتصادی و اجتماعی فلاکت‌بار، به سختی گذران می‌کنند. قطع یارانه‌های مردم، و اجرای فاز دوم آن توسط رژیم ضد مردمی جمهوری اسلامی در آستانه سال نو، با اعلام افزایش قیمت‌های آب، برق و سوخت به کابوس خانواده‌ها تبدیل شده. مردم زیر بار گرانی درحالی به ستوه آمده‌اند، که هزینه های زندگی سه برابر حقوق و درآمد آنان شده، و هزینه‌ها همچنان سیر صعودی دارد. مردم در بهت و ناباوری به سر می‌برند، که این روند فاجعه‌باری که روزانه خانواده‌های بسیاری را در گوشه و کنار این مملکت به کام نیستی و در به دری می‌کشاند، به کجا خواهد انجامید.

بهار در حالی فرا می‌رسد، که موجی از اضطراب و امید، از شادی، همراه با آزردگی و بیزاری از رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی، عامل سیه روزی مردم، جامعه و توده‌ها را فرا گرفته. ما هواداران سازمان، در آستانه سال نو، یک بار دیگر در حمایت از مبارزات طبقه کارگر، توده‌ها و مردم زحمتکش به تجدید میثاق می‌پردازیم. تجدید پیمانی که با سرنگونی انقلابی رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی و برپائی حاکمیت شورائی سوسیالیستی کارگران و زحمتکشان متحقق می‌شود. تلاش خواهیم کرد، با بارورسازی نطفه‌های امید و خودباوری، و با ایجاد هسته‌ها و سلول‌های پایدار سیاسی –تشکیلاتی، مبارزات عملی کارگران را مورد حمایت قرار بدهیم. به مثابه بخشی کوچک از جنبش کارگری کمونیستی ایران به روش‌های گوناگون مبارزه‌ی طبقه کارگر و جنبش عمومی اجتماعی را در شرایط ناگوار و نامتوازن کنونی یاری رسانیم.

ما هواداران سازمان فرا رسیدن بهار و سال نو را به همه‌ی کارگران و زحمتکشان، به نیروهای کمونیست و به همه‌ی زنان و مردان مترقی، به سازمان و کلیه جریانات و فعالین کارگری تبعیدی و خارج کشور تبریک می‌گوئیم.

زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم

مرگ بر رژیم جمهوری اسلامی

کار- نان- آزادی * حکومت شورائی

هواداران داخل کشور سازمان فدائیان اقلیت – ۲۶ اسفند ۹۲

از نوشدن طبیعت تا دگرگونی و نوشدن جامعه

kar_logo01زمستان به سر آمد و ما در آستانه نوروز و بهاری دیگر هستیم. نوروز ۱۳۹۳ و بهاری که گل افشان در راه است تا شکست زمستان را آذین دیگری بندد. بهاری مُشک­افشان، تا غبار تیره­گی از دامن طبیعت بزداید و نیلوفر و سوسن  زنبق را بر جِلوه­گاه دشت و دمن بنشاند. بهاری با پرواز پرستوهای مهاجر بر فراز آبهای نیلگون خلیج و خزر و آواز قمریان سپید، خاکستری، سیاه در دامنه­های البرز و کرانه­های رنگارنگ سپیدرود و زرینه­رود. بهاری که فصل شکوفایی­ست، فصل زایش طبیعت، فصل نو شدن و پوست انداختن طبیعت از پوستین کهنگی­ست. چرا که بهار، فقط فصل گل دادن نیست، بل، نقطه پایانی بر زمهریر زمستان است، گذر از سردی دی به گلگشت فروردین، گذر از رخوت زمستانی به پایکوبی، تلاش و شادمانی جشن­های نورزی­ست. در واقع، زیبایی بهار، تنها در آراستگی طبیعت نیست، در این شکوفایی و نو شدن بهارانه، همانا پیام ایستادگی، مقاومت و مبارزه علیه هر آنچه رنگ و بوی کهنگی، زوال و پوسیدگی را با خود دارد، نهفته است. از این روست که “نوروز” طی گذشت هزاره های متوالی، هنوز که هنوز است برای مردم ایران و دیگر کشورهایی که نوروز را برپا می­دارند، در قامت ماندگارترین و شادمانه­ترین جشن توده­ها بر جای مانده است. از این روست که توده­های مردم ایران، فارع از هرگونه زبان، نژاد و تعلق ملیتی خود، از روزهای پایانی اسفند ماهِ هرسال، جهت پرپایی پرشکوه جشن­های نوروزی به تکاپو می­افتند. خانه تکانی می کنند، جامه­ی نو می­پوشند، سفره هفت سین می­گسترانند و با تزیین و آراستگی خانه و کاشانه­ای که در آن زندگی می­کنند، نخستین نشانه­های سمبلیک زدودن رخوت و برچیدن بساط کهنگی را در همراهی با شکوفایی بهار آغاز می کنند. در این همدلی و همراهی با نو شدن طبیعت و مقابله با کهنگی­ست، که جدال جوانان و توده­های مردم ایران نیز علیه کهنگی و پوسیدگی­های حاکم بر جامعه رنگ و بوی دیگری به خود می­گیرد. به هر اندازه که بهار طبیعت برای نوشدن، شکوفایی و گل دادن، نیازمند برداشتن موانع و سدهای برجای مانده از زمهریر زمستان است، شکوفایی، نو شدن و دگرگونی­های مثبت اجتماعی نیز، نیازمند مقابله با ابزارهای کهن و پوسیده­ی برجای مانده از قوانین قرون وسطایی موجود در جامعه ا­ست. قوانینی کهنه، ارتجاعی و پوسیده که با روی کار آمدن جمهوری اسلامی بر توده­های مردم ایران تحمیل شده است.
اکنون پس از گذشت ۳۵ سال، دیگر بر همگان آشکار است که جمهوری اسلامی مروج و برپا دارنده قوانین ارتجاعی و بازدارنده تحولات اجتماعی­ست. قوانینی که توده­های مردم ایران را از ابتدایی­ترین آزادی­های فردی، اجتماعی و حقوق دمکراتیک­شان محروم کرده است. حکومتی که حتا شادمانی، پایکوبی و برگزاری هرگونه مراسم جشن و سرور را نیز از جوانان و دیگر اقشار مردم ایران دریغ می­دارد. یک چنین نظامی با قوانین قرون وسطایی­اش که در ستیز آشکار با بهار طبیعت و شادمانی مردم است، طبیعی­ست که در عرصه سیاسی و اجتماعی نیز، بی هیچ تعللی تسمه بر گَرده مردم ایران خواهد کشید. همان گونه که طی بیش از سه دهه چنین کرده است. همان طور که طی ۳۵ سال گذشته، پاسخ ابتدایی­ترین مطالبات کارگران و توده­های زحمت­کش ایران سرکوب، زندان، شکنجه و اعدام بوده است و صد البته طی این سال­ها، تشدید سرکوبِ جوانان در ایام جشن­های نوروزی مزید بر علت نیز شده است.
جمهوری اسلامی فقط در عرصه­های سیاسی و اجتماعی نیست که جامعه را به قهقرا برده است. در کنار این بی حقوقی محض سیاسی و اجتماعی، وضعیت معیشتی کارگران و توده­های زحمت­کش ایران نیز با گذشت هر بهار، سیری نزولی یافته است. هم اکنون فقر در جامعه بیداد می­کند. گرانی نفس کارگران و اقشار کم درآمد جامعه را گرفته است. آمار کودکان کار و خیابانی همچنان رو به افزایش است. سن اعتیاد به ۱۲ سال و سن تن فروشی زنان به مرز ۱۶ سال رسیده است. در چنین وضعیتی از جامعه، افزایش مناسب حداقل دستمزد و گرفتن عیدی و پاداش لازم که تنها روزنه­ی امید کارگران و دیگر اقشار مزدبگیر جامعه برای ورود به سال نو و همگامی با نو شدن طبیعت بود، سال­هاست که به صورت قطره چکانی صورت می گیرد و عملا حتا پاسخگوی پر کردن گوشه­ای از سفره خالی کارکران و اندک مرحمی بر انبوه رنج­های توده­های مردم ایران نیست. در فاصله میان بهار ۹۲ تا نوروز ۹۳ که هم اکنون در آستانه فرا رسیدن آن قرار داریم، وضعیت کارگران و توده­های زحمتکش ایران باز هم وخیم تر شده است. طی سال گذشته اعمال فشار، سرکوب و بگیر و ببند فعالان اجتماعی باز هم شدت یافت. با روی کار آمدن دولت حسن روحانی نه تنها هیچ یک از کارگران زندانی آزاد نشدند، بلکه از نیمه دوم سال جاری با گسترش مبارزات کارگری، تعداد بیشتری از کارگران پیشرو و فعالان کارگری اخراج، دستگیر و یا راهی زندان شدند. در کنار تشدید سرکوب، فقر عمومی نیز نسبت به سال­های گذشته چهره عریان­تری به خود گرفته است. سفره کارگران و توده­های زحمت­کش ایران باز هم تهی­تر و وضعیت معیشتی آنان نسبت به نوروز گذشته وخیم­تر شده است. در این سال­ها، با فرا رسیدن هر بهار، رنج توده­های مردم ایران نیز فزونی یافته است. طی این سال­ها، کارگران و زحمت­کشان ایران هر بهار بر فراز سفره­های خالی خود نهیب می زنند، “بهار آمد گل نسرین نیاورد، نسیمی بوی فروردین نیاورد، پرستو آمد و از گل خبر نیست، چرا گل با پرستو همسفر نیست؟ چه افتاد این گلستان را چه افتاد؟ که آیین بهاران رفتش از یاد، چرا می نالد ابر برق در چشم، چه می گرید چنین زار از سر خشم؟”(۱)
اما، به رغم وضعیت موجود و به رغم همه این موانع و مشکلاتی که کارگران و توده­های میلیونی مردم ایران با آن مواجه هستند، برگزاری هرساله جشن­های نوروزی در همگامی با بهار طبیعت بخشی از تلاش و پیکار مستمر مردم ایران در مقابله با زمستان جمهوری اسلامی بوده است. برگزاری جشن­های نوروزی که با دید و بازدیدهای نوروزی آغازو با برگزاری گلگشت­های سیزده بدر خاتمه می یابد، همچنان خاری در چشم جمهوری اسلامی است. در واقع، برگزاری همین جشن های نوروزی که روزگاری بدون هیچ نگرانی و دغدغه در اقصاء نقاط کشور برپا و همگان با آرامش خاطر به استقبال بهار طبیعت می­رفتند و با حضور شادمانه­شان، جلوه­های ماندگارتری از شکوفایی و نو شدن خود را به رخ بهار طبیعت می کشیدند، سال­هاست به جدالی میان جوانان و توده­های مردم ایران با جمهوری اسلامی تبدیل شده است. جدالی که در یک طرف آن برپا دارندگان جشن های نوروزی، مدافعان نو شدن و یا به عبارت دیگر مدافعان دگرگونی و تحولات اجتماعی قرار دارند و در طرف دیگر این جدال ۳۵ ساله، نظام دینی حاکم بر ایران و همه آنهایی که نفع­شان در استمرار کهنگی و پوسیدگی این نظم موجود نهفته است.
جمهوری اسلامی بنا به ماهیت ارتجاعی­اش، که مظهر کهنگی، انحطاط و پوسیدگی­ اخلاقی و اجتماعی­ست، طی بیش از سه دهه بر دست و پای جوانان زنجیر بسته است، تا آنان را از پایکوبی در همراهی با رقص بهارانه­ی شکوفه­ها، باز دارد. بر حنجره­ی مردم ایران خنجر کشیده است تا طنین توفنده سرود “سر آومد زمستون، شکفته بهارون” را در گلوی­شان به­خشکاند. این نظام منحط و قرون وسطایی نه تنها هیچگونه همدلی با بهار طبیعت و جشن­های نوروزی ندارد، بلکه به دلیل نارضایتی اکثریت توده های مردم ایران از وضعیت موجود، برگزاری این­گونه جشن­ها را در تقابل با خود و فرهنگ اسلامی­اش می داند.
جمهوری اسلامی و تمام بنیان­های حکومتی این نظام از جنس زمستان است و سردی­اش از زمهریر زمستان افزون­تر. از این روست، که نظام دینی و پوسیده حاکم بر ایران بهار را بر نمی­تابد، با هر نوع تازگی و نو شدن در ستیز است، و از رهگذار مقابله با شکوفایی بهار طبیعت، با پوست انداختن جامعه از کهنگی و عقب ماندگی اعلام جنگ می دهد و سال از پس سال همچنان بر ماندگاری قوانین کهنه، ارتجاعی و پوسیده حاکم بر جامعه پای می­فشارد. اما، همان گونه که طبیعت قوانین خاص خود را دارد و زمستان را یارای مقابله با شکوفایی بهارانه نیست، یخ نظام­ فرسوده جمهوری اسلامی نیز سرانجام در شکوفایی بهار اجتماعی کارگران و توده­های زحمتکش ایران آب می­شود. از این روست که آواز خوانان و پایکوبان بهار طبیعت با امید به محو جمهوری اسلامی که خود عین کهنگی و زمهریر زمستانی­ست، در انتظار نشستن بر شاخه­های پر طراوت درخت تنومند بهار اجتماعی و در همدلی با شکفتن گل سرخ خورشید در جای جای جامعه به استقبال بهار می­روند. آغاز فصل شکفتن را گرامی می­دارند و در همدلی با این شکوفایی بهارانه، خود نیز به رقص و پایکوبی می پردازند.
بیاییم نوروز امسال را در همراهی با بهار طبیعت و در هم صدایی با کارگران و زحمتکشان ایران که با سفره­­های تهی­ و در فراق عزیزان در بندشان به نغمه می خوانند: “بهارا از گل و می آتشی ساز، پلاس درد و غم در آتش انداز”، ما نیز در همدلی با آنان آواز در دهیم: “بهارا از گل و می آتشی ساز، پلاس درد و غم در آتش انداز، گهی چون جویبارم نغمه آموز، گهی چون آذرخشم رخ برافروز، مرا چون رعد و طوفان خشمگین کن، جهان از بانگ خشمم پر طنین کن، میان خون و آتش ره گشاییم، از این موج و از این طوفان برآئیم، بهارا زنده مانی زندگی بخش، به فروردین ما فرخندگی بخش، دگر بارت چو بینیم شاد بینیم، سرت سبز و دلت آباد بینیم”(۲). بهاران بر کارگران و زحمتکشان ایران خجسته باد.
(۱) و (۲): برگرفته از شعر “بهار می آید” سروده هوشنگ ابتهاج (الف – سایه)

متن کامل نشریه کار شماره ۶۶۵ در فرمت پی دی اف

یک ارزیابی از مهم‌ترین رویداد سیاسی در سالی که گذشت

مهم‌ترین رویداد سیاسی سال ۹۲ “انتخابات” ریاست جمهوری و جایگزینی حسن روحانی به جای محمود احمدی‌نژاد است. اهمیت موضوع نه از آن روست که فرضا “انتخاباتی” در جمهوری اسلامی برگزار شد و چه درصدی از مردم در آن شرکت یا آن را تحریم کردند، بلکه بدان لحاظ که این رویداد، چرخشی در سیاست هسته‌ای که مقدمه چرخش در کل سیاست خارجی جمهوری اسلامی‌ست را سبب شد. هیچ‌کس نمی‌تواند این موضوع را انکار کند که در جمهوری اسلامی که یک نظام دینی و استبدادی است و آزادی‌های سیاسی و حقوق دمکراتیک مردم از آن‌ها سلب شده است، طبقه حاکم تنها با دیکتاتوری عریان حکومت می‌کند و در چنین نظامی حتا حرفی هم از انتخابات نمی‌تواند در میان باشد و نیست. در هیچ‌یک از نمایش‌های انتخاباتی که هر چند سال یکبار در جمهوری اسلامی برگزار می‌شود، حتا آزادی‌های سرودم بریده و معیارهای بورژوائی نیز رعایت نشده و نمی‌شود.
در این جا، جز با نظر دیکتاتوری به نام ولی فقیه که همه‌کاره و مطلق‌العنان است و شورای نگهبان وی نه کسی می‌تواند نامزد ریاست جمهوری شود و نه “انتخابی” صورت می‌گیرد. این “انتخاب” یا گزینش اما در هر حال تابع شرایط و مقتضیات معین و محصول ضروریاتی‌ست که از نیاز طبقه حاکم برای استمرار سلطه طبقاتی آن سرچشمه می‌گیرد.
از مدت‌ها قبل از روی کار آمدن روحانی، این واقعیت بر طبقه حاکم آشکار گشته بود که حکومت کردن به شیوه‌های گذشته دیگر ناممکن شده است. شکست پی در پی سیاست‌های پیشین، بحران‌های متعدد و بن‌بست‌های رژیم در عرصه‌های مختلف، بازتاب همین واقعیت بوده است. “عاقل” ترین و دوراندیش ترین جناح‌ها، فراکسیون‌ها و افراد هیات حاکمه نیز این موضوع را دریافته بودند که در شرایط تراکم فزاینده نارضایتی کارگران و زحمتکشان از وضعیت موجود و تشدید بحران‌های داخلی و خارجی، دیگر نمی‌توان با ادامه سیاست‌های گذشته، موجودیت نظام را حفظ کرد. وقتی که در بحبوحه تعمیق و تداوم بحران نظام گندیده سرمایه‌داری حاکم بر ایران و شکست سیاست جناح‌های حکومتی برای برون رفت از بحران یا تعدیل آن، کوهی از تحریم‌ها بر سر جمهوری اسلامی آوار شد، بحران رکود – تورمی بیش از پیش تشدید گردید و تنگناهای اقتصادی و مالی فلج کننده، بن‌بست‌های حکومتی و خطر انفجارهای زیروروکننده اجتماعی، این بار گزینه دیگری را در برابر طبقه حاکم قرار داد. این بار حسن روحانی که شخص اول نظام و شورای نگهبان وی در کشاندن او به روی صحنه نقش مهمی ایفا نموده و به وی کمک کردند، همان گزینه‌ای است که باید با چرخش در سیاست هسته‌ای و در نهایت سیاست خارجی، کل نظام را از مهلکه نجات دهد. شرایط از همه سو به سود حسن روحانی بود تا او بر صندلی ریاست جمهوری تکیه زند. در حالی که اردوی اصول‌گرایان با شکاف و تشتت و تعدد کاندیدا روبروست که خود بیانی از شکست سیاست‌های این جناح است، و در حالی‌که در میان این‌ها هیچ برنامه یا حرف تازه‌ای جز تکرار برنامه‌ها و حرف‌ها دفع‌کننده گذشته دیده و شنیده نمی‌شود، حرف‌های رفسنجانی یار نزدیک روحانی و سخنگوی اصلی جناح مقابل پیرامون مذاکره و سازش با غرب و آمریکا و در تقابل با سیاست‌های خارجی تشنج‌زای مورد حمایت خامنه‌ایِ احمدی‌نژاد، در میان اقشاری از مردم جذبه دارد. گروه‌ها و محافل مختلفی از طیف کارگزاران سازندگی و سایر طرفداران رفسنجانی گرفته تا گروه‌ها و محافل متعدد “اصلاح‌طلبان” تنها به یک کاندیدا کفایت نموده و به طور متحد و یکدست از روحانی حمایت کردند. حسن روحانی که شعارهای تبلیغاتی خود را قبل از هر چیز حول پایان نزاع هسته‌ای و لغو تحریم‌ها متمرکز ساخت و وعده می‌داد که با انجام آن وضعیت معیشتی عموم مردم را بهبود بخشد، توانست رقبای خود را کنار زند تا رسالتی را که طبقه حاکم بر دوش وی نهاده است به سرانجام برساند. اگرچه در آستانه انتخاب روحانی، رهبر حکومت اسلامی و سیاست‏‏گزار اصلی مسائل خارجی و حامی پروپاقرص احمدی‌نژاد، در واکنش به سخنان روحانی و رفسنجانی با لحنی سخت و عتاب‌آلود بر درستی بی‌کم‌وکاست سیاست‌های خارجی جمهوری اسلامی بار دیگر صحه گذاشت و بر استمرار آن تاکید ورزید، اما رویدادهای بعدی نشان داد که این موضع‌گیری و لحن سخت و عتاب‌آلود، بیش از آن‌که رهنمودی برای اجرا باشد، برای مصرف داخلی و ارضای طرفداران خود و تندروهائی از قماش گردانندگان کیهان حسین شریعتمداری است! تنها کم‌تر از سه ماه بعد از انتخاب روحانی‌ست که مذاکره و سازش با آمریکا و عقب‌نشینی در نزاع هسته‌ای با فرمول “حکیمانه”! “نرمش قهرمانانه” خامنه‌ای تئوریزه می‌شود. به نسبت تشدید سخت‌گیری‌های لفظی و بلندتر شدن فریادهای عبور از خط‌قرمزهای نظام و بالاخره ایفای نقش “قهرمانی” در حرف، در عمل اما “نرمش” جمهوری اسلامی در نزاع هسته‌ای پر رنگ‌تر می‌شود و دست‌های جمهوری اسلامی به علامت تسلیم بالا می‌رود! چنین است که گفتمان اکبر هاشمی رفسنجانی بدون حضور مستقیم و فیزیکی وی، گفتمان دولت حاکم می‌شود و مواضع رفسنجانی نه توسط شخص وی که صلاحیت‌اش برای نامزدی ریاست‌جمهوری در شورای نگهبان احراز نشد، بلکه توسط هم خط وی حسن روحانی و البته حمایت‌خامنه‌ای از روحانی، پیش برده می‌شود. توافقات ژنو و مراحل بعدی مذاکرات و اقدامات طرفین، جانبداری رهبر حکومت از تیم مذاکره کننده و عقب‌نشینی آشکار جمهوری اسلامی در منازعه هسته‌ای، تماما گویای همین واقعیت است.
پیشبرد این سیاست اما اولا جاده‌ای صاف و یک طرفه نیست و نه فقط در هر گام خود با دست‌انداز و مانع روبروست، بلکه بر تضادها و اختلافات درونی هیات حاکمه نیز افزوده است و خواهد افزود. ثانیا منازعه جمهوری اسلامی با کشورهای (۱ + ۵) تنها جزئی از اختلافات فیمابین است و نه تمام آن. پذیرش حتا تمام شرط و شروط این کشورها توسط جمهوری اسلامی، هنوز پایان اختلاف‌های دولت آمریکا و جمهوری اسلامی نیست. سران دولتیِ ارتجاع امپریالیستی آمریکا و ارتجاع اسلامی هر دو می‌دانند که موضوع مورد اختلاف فقط اختلاف هسته‌ای و غنی‌سازی اورانیوم نیست که حسن روحانی و تیم مذاکره کننده آن با عقب‌نشینی آشکار از مواضع پیشین جمهوری اسلامی و دادن امتیازات متعدد به آن‌ها، در حال رفع و رجوع آن هستند. مساله هسته‌ای تنها بهانه و یا فتح‌بابی‌ست بر مسائل اساسی‌تر یعنی تغییرکل سیاست خارجی جمهوری اسلامی. ارتجاع امپریالیستی خواستار تسلیم کامل ارتجاع اسلامی‌ست. دولت آمریکا نه فقط بر سر منافع اقتصادی و سیاسی خود به عنوان یک قدرت امپریالیست با جمهوری اسلامی و سیاست‌های هژمونی‌طلبانه آن در منطقه خاورمیانه و مداخلات آن در عراق، بحرین، سوریه، لبنان و امثال آن تضاد و اختلاف دارد، بلکه در عین حال تضاد منافع و اختلافات دولت‌های عربی منطقه و دولت اسرائیل با جمهوری اسلامی را نیز نمایندگی می‌کند. بنابر این اختلاف دولت آمریکا با جمهوری اسلامی مادام که جمهوری اسلامی در سیاست خارجی خود تغییر اساسی ایجاد نکند، به قوت خود باقی‌ست و تنش میان ارتجاع امپریالیستی و ارتجاع اسلامی نیز ادامه خواهد داشت.
حسن روحانی و همراهان وی علاوه بر وعده پایان منازعه هسته‌ای و برطرف ساختن مشکلات مردم وعده‌های رنگارنگ دیگری نیز در عرصه‌های مختلف سیاسی، اقتصادی و اجتماعی به مردم داد. وعده‌ی آزادی‌های سیاسی، ایجاد کار و اشتغال، کنترل تورم و مهار گرانی، بهبود وضعیت معیشتی و قدرت خرید مردم و ده‌ها وعده ریز و درشت دیگر! اما این وعده‌ها، تماما پوچ و توخالی از کار درآمدند و کارگران و زحمتکشان به عینه می‌بینند که نه فقط بهبودی در این زمینه‌ها و دروضعیت آن ها حاصل نشده، بلکه اوضاع از قبل هم بدتر و وخیم‌تر شده است.
در مورد اوضاع اقتصادی و معیشتی مردم، حتا رسانه‌های حکومتی نیز به وخیم‌تر شدن آن اعتراف کرده‌اند. نه فقط اثری از کنترل و مهار قیمت‌ها و نرخ تورم دیده نشد، بلکه قیمت تمام کالاها و خدمات مورد نیاز مردم از خوراک و پوشاک و مسکن گرفته تا هزینه بهداشت و درمان و تحصیل و ایاب ذهاب، حداقل بین ۴۰ تا ۶۵ درصد و گاه بیشتر افزایش یافت. امواج پی‌درپی گرانی و تورم فزاینده و کمرشکن قدرت خرید کارگران و زحمتکشان را بیش از پیش کاهش داد و فقر و فلاکت و گرسنگی، گسترش باز هم بیشتری یافت. شعار ایجاد کار و اشتغال و مهار بیکاری نیز تماما روی کاغذ ماند. نه فقط بیکاری مهار نشد، بلکه ده‌ها هزار کارگر از کار اخراج و به صف میلیونی بیکاران اضافه شدند. معنای “صیانت از نیروی کار” روحانی این بود که در نخستین سفر خود به خوزستان مساحت منطقه آزاد تجاری – صنعتی اروند را به دو برابر افزایش داد و بدین ترتیب ده‌ها هزار کارگر دیگر را در منطقه خرمشهر و آبادان از شمول قانون کار خارج ساخت و تحمیل شرایط شبه بردگی بر نیروی کار این مناطق را رسمیت داد. دولت روحانی نه فقط هیچ‌گونه اقدامی برای وصول طلب کارگران از ناحیه افزایش دستمزدهای سال ۹۲ انجام نداد و به خواست کارگران برای افزایش حداقل دستمزدهای ۹۳ به بالای خط فقر توجهی نکرد، بلکه حداکثر تلاش خود را برای انجماد دستمزدهای ۹۳ به کار بست. در سال ۹۲ سوانح ناشی از کار و تعداد کارگرانی که در حین کار جان خود را از دست دادند، نسبت به سال قبل از آن افزایش یافت. شکاف طبقاتی و شکاف فقر و ثروت عمیق‌تر شد. فقر، گرسنگی، بیکاری، دزدی، فساد، تن‌فروشی و اعتیاد نیز نه تنها کاهش نیافت و دچار کم‌ترین تحول مثبتی نشد، بلکه به روال پیشین ادامه یافت. هیچ تغییری در روند رو به افزایش کودکان کارو خیابانی ایجاد نشد، بماند، یک روزنامه رسمی فاش ساخت در منطقه شوش و میدان غار تهران (ام‌القرای اسلام) کودکان از همان دوره شیرخوارگی تا سنین ۱۳ سالگی بین ۱۰۰ هزار تا ۵ میلیون تومان به فروش می‌رسند! از زنان معتادی سخن گفت که پس از زایمان در بیمارستان … (نام بیمارستان ذکر نشده است) پس از زایمان و در ازای دریافت مبلغی پول برای تهیه مواد به اندازه دو سه روز مصرف‌شان، نوزاد را در همان بیمارستان می‌فروشند و خانواده‌های فقیری که برای فروش کودکان‌شان، بچه‌دار می‌شوند!
در مورد آزادی‌های سیاسی نیز که دولت روحانی و بیشتر ازآن، حامیان روحانی تبلیغات به راه انداخته‌اند، اوضاع بهتر از این نیست. در این مورد همین بس که گفته شود، دولت روحانی به سیاق سلف خویش و بدتر از آن، اعتراضات و اعتصابات کارگری را با سرکوب و سرنیزه پاسخ داد. ده‌ها کارگر فعال و مبارز را بازداشت و محاکمه و روانه زندان ساخت. به هیچ‌یک از مطالبات کارگران از جمله حق تشکل مستقل و ایجاد سندیکا پاسخ نداد. ده‌ها خواست کارگری توسط کارگران، از جمله توسط سندیکای کارگران شرکت واحد و سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه مطرح شد، اما دولت روحانی به آن وقعی نگذاشت. انواع شکنجه‌ها و فشارهای جسمی و روحی علیه کارگران زندانی و دیگر زندانیان سیاسی افزایش یافت. سانسور و توقیف روزنامه‌هاو مطبوعات، وبازداشت روزنامه‌نگاران نیز ادامه یافت. کانون نویسندگان ایران حتا اجازه نیافت جلسه خود را برگزار نماید. سرکوب و فشار و تحقیر زنان ادامه یافت و تشدید گردید. شمار اعدام‌ها فزونی گرفت و بالاخره لایحه ازدواج سرپرست با فرزندخوانده که از سال ۸۸ روی دست مجلس ارتجاع مانده بود، در شهریور سال ۹۲ یعنی پس از روی کار آمدن دولت روحانی به تصویب مجلس رسید و در دهم مهرماه مورد تایید شورای نگهبان نیز قرار گرفت و به این ترتیب ازدواج پدرخوانده با دختر خوانده نیز در همین “دولت تدبیر و امید” قانونی شد!
این است مفهوم آزادی و آن‌چه که دولت روحانی به مردم داده است! پوشیده نیست که دولت روحانی ولو به قصد تخفیف تضادهای موجود نیز قادر نیست حتا تعدیلی در اختناق و سلب آزادی‌های مردم پدید آورد و یا لااقل به مطالبات اقشاری از مردم پاسخ دهد. چرا که اولا هر گونه آزادی حتا آزادی‌های سرودم بریده و بسیار محدود، در چارچوب دولت دینی ممکن نیست. دولت دینی، نفی آزادی‌ست. ثانیا در نظام دیکتاتوری و استبداد دینی حتا آزادی‌های محدود به سرعت می‌تواند به مفرَی برای فوران خشم و نارضایتی توده‌های مردم و به تهدیدی جدی علیه موجودیت دولت دینی تبدیل گردد و به جای تخفیف تضاد توده‌های کارگر و زحمتکش با رژیم استبدادی حاکم، این تضاد را تشدید کند.
برخلاف برخی اقشار و کسانی که در این عرصه نسبت به روحانی و دولت آن دچار توهم‌اند یا سعی در ایجاد توهم دارند، کارگران ایران، به‌ویژه بخش پیشرو آن هیچ‌گونه توهمی نسبت به روحانی و دولت حاکم ندارند. رشد کمی و کیفی اعتراضات کارگری، صدها اعتصاب در سرتاسر کشور برای افزایش دستمزد، حق تشکل مستقل و ضمانت شغلی از جمله اعتصاب کارگران هفت‌تپه، پتروشیمی فجر، فولاد زاگرس، پتروشیمی رازی، فولاد اهواز، معدن سنگ آهن چادرملو، پلی‌اکریل اصفهان، سیمان لوشان، سیمان استهبان، سیمان آبیک، ایران خودرو، شرکت کیسون، ایران تایر، ماشین‌سازی تبریز، کشتی‌سازی صدرا، لاستیک البرز و امثال آن گویای این واقعیت است که کارگران هیچ باور و اعتمادی نسبت به وعده‌های سرخرمن روحانی و کابینه وی ندارند. وانگهی اگرکه کسانی هنوز به ماهیت دولت روحانی  و وعده های فریب‏کارانه وی پی نبرده بودند، در جریان همین اعتراضات و اعتصابات و برخورد خشن ارگان‌ها و مسئولان دولتی، بگیروببند و بازداشت و اخراج فعالان صنفی و سندیکایی ، در یورش مزدوران حکومتی به صفوف کارگران اعتصاب کننده،  در محاکمات قضایی و کم سابقه کارگران و در بی‌اعتنایی دولت به خواست‌های اصلی از جمله افزایش دستمزد و سرانجام در تلاش دولت برای انجماد دستمزدهاست که به ماهیت دولت روحانی پی می برند و آن  را از نزدیک می‌شناسند و طعم وعده‌های دروغین و فریب‌آمیز حسن روحانی را می‌چشند!
وخیم تر شدن وضعیت اقتصادی و معیشتی توده های کارگر و زحمتکش ، تشدید بیش از پیش اختناق و فشار و سرکوب کارگران، زنان، نویسندگان و عموم مخالفان و مبارزان راه آزادی وبرابری، گسترش بیش ازپیش فقر،بیکاری ، اعتیاد و دیگرمصائب اجتماعی؛ این است فشرده‌ای از کارنامه سیاه دولت روحانی و فرجام برنامه‌ها و وعده‌های وی در سال ۹۲.گرچه هنوز یک سال هم از کار دولت روحانی نگذشته است، اما سالی که نکوست از بهارش پیداست! تردیدی در این مساله وجود ندارد که با تداوم سیاست‌های اقتصادی نئولیبرال که اولویت نخست دولت روحانی‌ست، نه فقط هیچ‌گونه چشم‌اندازی برای بهبود وضعیت اقتصادی و معیشتی توده‌های کارگر و زحمتکش گشوده نخواهد شد، بلکه اوضاع از این هم که هست وخیم‌تر خواهد شد. به فرض حل نزاع هسته‌ای و حتا برداشته شدن تحریم‌ها، بحران رکود تورمی ناپدید نخواهد شد. گرچه تحریم‌ها بحران را تشدید کرد، اما این بحران، زائیده تحریم نیست که با لغو تحریم از میان برداشته شود. این یک بحران ساختاری نظام سرمایه‌داری‌ست که جمهوری اسلامی از سال‌ها قبل از تحریم‌ها نیز با آن روبرو بوده است. بحرانی که البته پس از اجرای سیاست‌های نئولیبرالی اقتصادی و آزادسازی قیمت‌ها، تشدید گردید و بدیهی‌ست که با تداوم این سیاست‌ها توسط دولت روحانی، این بحران حتا تعدیل هم نخواهد شد.
این واقعیتی‌ست که روی کار آمدن حسن روحانی، چرخش در سیاست هسته‌ای و گذار آن به کل سیاست خارجی جمهوری اسلامی، از نیازهای طبقه به لحاظ اقتصادی حاکم برمی‌خیزد و بروفق منافع این طبقه است. تحقق این نیاز اما نه فقط اختلاف و تضاد در بالا و در بین باندهای مختلف هیات حاکمه را تشدید خواهد کرد، بلکه تاثیرات بلاواسطه‌ی آن بر سیاست‌ها و امور داخلی نیز، معضلات و تنش‌های فوق‌العاده شدیدی را در میان این باندها از یک سو، و میان کل حاکمیت و توده‌های مردم از سوی دیگر، در پی خواهد داشت که فرجامی جز فروپاشی و نابودی جمهوری اسلامی به عنوان یک دولت دینی نخواهدداشت. نظامِ در معرض هلاک برای نجات از مهلکه سیاستی اتخاذ می‌کند که موجب هلاک آن است و این تناقض بزرگ و لاینحل جمهوری اسلامی‌ست!
وارثان و عاشقان نظام حاکم در مقطع انتخابات ریاست جمهوری گفته بودند اگر هاشمی رفسنجانی رد صلاحیت شود، اصل نظام زیر سئوال می‌رود. آن‌ها گفته بودند “هاشمی رفسنجانی شناسنامه انقلاب است و هیچ عاقلی مهر باطل به شناسنامه خود نمی‌زند”!
بحران‌ها و بن‌بست‌های تهدید کننده نظام چنان حاد شده است که اما عقل کل نظام، برای تداوم حیات آن، باید مهر ابطال و پایان حیات را بر آن بکوبد. رهبر حکومت اسلامی در سالی که گذشت دو بار به این کار مبادرت ورزید. یکبار هنگام رد صلاحیت رفسنجانی و بار دیگر هنگام اتخاذ سیاست‌ها و گفتمان رفسنجانی ولو بی‌حضور فیزیکی وی!

متن کامل نشریه کار شماره ۶۶۵ در فرمت پی دی اف

یاد تمامی رفقای جان باخته سازمان گرامی و راهشان پر رهرو باد – برعهد خویش ایستاده‌ایم

تاریخ تمام ملت‌های جهان آکنده است از مبارزاتی که نیروی محرکه‌ی تکامل و پیشرفت بشریت بوده‌اند. این تاریخ، به رغم مقاومت طبقات ارتجاعی و میرنده در برابر تحولات، به حسب قوانین جبری و لایتغییراش پیش رفته و می‌رود. پیشرفت جبر مقاومت‌ناپذیر تاریخ است. اما هیچ تاریخی مجزا از انسان‌هایی که آن را می‌سازند، وجود ندارد. این توده‌های مردم‌اند که تاریخ را می‌سازند. این نقش تاریخ‌ساز توده‌ها نیز در خلاء انجام نگرفته و نمی‌گیرد. در بطن مبارزه‌ای جاری‌ست که دو قطب متضاد تحول تاریخ را تشکیل می‌دهند. در یک قطب نیروهایی جای گرفته‌اند که جانبدار پویایی، پیشرفت، دگرگونی و ترقی‌اند و در قطب دیگر، جانبداران ایستایی، سکون و آرامش قرار دارند که برای توقف تاریخ تلاش می‌کنند.
این نیروی بازدارنده که به یک دوران سپری شده تاریخ تعلق دارد، برای حفظ منافع اقتصادی و سیاسی خود، تمام قدرت و امکانات خویش را به خدمت می‌گیرد، به بیرحمانه‌ترین قهر و سرکوب متوسل می‌گردد و وحشیانه‌ترین کشتارها را به راه می‌اندازد تا نظم کهنه و ارتجاعی مستقر را حفظ کند.
هیچ پیشرفت و تحولی در تاریخ، بدون نبردهای سرسخت طبقاتی و بدون مقاومت مایوسانه پاسداران نظم کهن رخ نداده است. در دوران سلطه‌ی بورژوازی نیز وضع بر همین منوال بوده است.
در برابر تلاش و مبارزه طبقه کارگر و پیشگامان کمونیست آن، برای سوق دادن تاریخ بشریت به پیش، برای رها ساختن انسان از قید هرگونه ستم، استثمار، نابرابری و بردگی، مقاومت و بیرحمی طبقه سرمایه‌دار برای حفظ نظم مبتنی بر طبقات، نابرابری و استثمار قرار گرفته است.
بورژوازی در تمام دوران حیات خود، بزرگترین جنایات سراسر تاریخ بشریت را برای حفظ نظم سرمایه‌داری سازمان داده است. اگر در جریان مبارزات کارگری قرن نوزدهم هزاران کارگر و کمونیست قتل‌عام شدند، در قرن بیستم، میلیون‌ها کارگر و کمونیست کشتار شدند تا نظم ارتجاعی پا بر جا بماند.
در ایران نیز از وقتی که جنبش کارگری و کمونیستی شکل گرفت ،این جنبش همواره با سرکوب، زندان و کشتار طبقه حاکم روبرو بوده است. این روندی‌ست که در طول یک صد سال اخیر تا به امروز با آن مواجه بوده‌ایم. با این تفاوت که هر چه خصلت ارتجاعی و ضد انسانی طبقه حاکم بر ایران پررنگ‌تر شده و هر چه جنبش کارگری و کمونیستی شکلی رادیکال‌تر و تهدید‌کننده‌تری به خود گرفته است، این سرکوب، تشدید شده و به بیرحمانه‌ترین شکل ممکن انجام گرفته است.
وحشیانه‌ترین سرکوب و کشتار را طبقه حاکم بر ایران، از هنگامی در دستور کار قرار داد که با نبرد سیاهکل، موجودیت جریانی اعلام شد که به تمام نظم موجود اعلان جنگ داد. رژیم شاه که با اختناق و سلب آزادی‌های مردم، جزیره ثبات و آرامش ایجاد کرده بود، اکنون با یک جریان انقلابی مارکسیست – لنینیست مواجه شده بود که بر هر گونه سازشکاری، رفرمیسم، بی‌عملی و انفعال خط بطلان کشیده و برای دگرگونی نظم موجود، سلاح را در دستور کار قرار داده بود. ارتجاع حاکم، نیروی مسلح‌اش را به مصاف حماسه آفرینان سیاهکل فرستاد و ۱۳ قهرمان بزرگ جنبش کمونیستی ایران را در اسفند ماه ۴۹ به جوخه اعدام سپرد تا گویا آن‌چه را که در حال شکل‌گیری بود، در نطفه خفه کند. اما این خیالی باطل بود. چرا که این نبرد از بطن مبارزات توده‌های زحمتکش برای دگرگونی نظم حاکم بر ایران برخاسته بود. از همین روست که به سرعت بازتابی گسترده در جامعه یافت و آگاه‌ترین و پیشروترین انقلابیون کمونیست، راه مبارزه را تداوم مبارزه مسلحانه و پیوستن به صفوف سازمان چریک‌های فدایی خلق یافتند.
این واقعیت را گسترش مبارزات سال ۵۰ در شهرها و توام با آن مبارزات جنبش دانشجویی در حمایت از مبارزه مسلحانه، آشکار ساخت. رژیم شاه سرکوب و کشتار را تشدید کرد. ده‌ها رفیق فدایی در نبرد رودررو جان باختند و یا به جوخه اعدام سپرده شدند. در اسفندماه سال ۵۰ ، ده‌ها تن از فداییان در بند، تیرباران شدند، تا گویا این کشتارهای دسته‌جمعی، درس عبرتی برای دیگر مبارزان کمونیست باشد. اما نتیجه‌ای در پی نداشت و پایانی بر روی‌آوری به مبارزه قهرآمیز علیه نظم موجود نبود. به جای هر رفیقی که بر خاک افتاد، ده‌ها رفیق فدایی به پا خاستند. بر تعداد زنان و مردان مبارز و کمونیستی که آماده پیوستن به صفوف سازمان بودند، پیوسته افزوده می‌شد. گروه‌های مسلح جانبدار خط مشی سازمان شکل گرفتند. زندان‌های رژیم شاه مملو از چریک فدایی شد. رژیم شاه دیگر قادر به نابود کردن جریانی که به نبردی آشتی‌ناپذیر علیه نظم موجود برخاسته بود، نبود. هر کمونیست مبارز، هر کارگر پیشرو، هر روشنفکر مترقی و هر زن آگاه و مبارزی، آمال و آرزوهای آزادی‌خواهانه، برابرطلبانه و سوسیالیستی خود را در سازمان چریکهای فدایی خلق ایران یافت. اما در طول دروانی که بالاخره به قیام مسلحانه توده‌ای و سرنگونی رژیم سلطنتی شاه انجامید، در نتیجه وحشی‌گری طبقه حاکم بر ایران، سازمان ما لااقل ۳۰۰ تن از برجسته‌ترین کمونیست‌های ایران را از دست داد. قهرمانان نبرد سیاهکل نخستین آن‌ها بودند. امیرپرویز پویان، مسعود احمدزاده، حمید اشرف، بیژن جزنی، حمید مومنی، بهروز دهقانی، احمد زیبرم، اسکندر صادقی‌نژاد، جلیل انفرادی، حسن نوروزی، یوسف زرکار، جعفر اردبیلچی، اصغر عرب هریسی، چوپان‌زاده و صدها کمونیست دیگر جان‌فشانان این دوره از مبارزات سازمان بودند.
در این سال‌ها، ده‌ها زن قهرمان کمونیست در صفوف سازمان پیکار کردند و جان باختند. مهرنوش ابراهیمی، مرضیه اسکویی، نزهت السادات روحی آهنگران، فاطمه افدرنیا، شیرین معاضد، فاطمه حسن‌پور، پروین فاطمی در زمره رفقایی بودند که تا سال ۵۴ به دست جلادان رژیم شاه به قتل رسیدند. روی آوری زنان به مبارزه در صفوف سازمان به حدی وسعت گرفت که لااقل ۱۸ تن از جانباختگان فدایی در سال ۵۵، زنان کمونیستی بودند که در راه آرمان‌های آزادی‌خواهانه و سوسیالیستی سازمان جان فشاندند.
به‌رغم تمام وحشی‌گری‌های رژیم شاه که در سال ۵۵ به کشتار دسته‌جمعی رهبری سازمان انجامید، اما از آنجایی که سازمان ما از اهداف و آرمان‌های طبقه کارگر دفاع می‌کرد و در قلوب توده‌های زحمتکش جای گرفته بود، هیچ‌گاه از پای درنیامد. در پی هر ضربه‌ای هر چند سنگین، دوباره به پا خاست، تا جایی که حتا در ضعیف‌ترین موقعیت خود، پس از ضربات سال ۵۵، توانست بپاخیزد و نقش بسیار برجسته‌ای در جریان قیام مسلحانه توده‌ای برای سرنگونی رژیم شاه ایفا کند و در پی آن به بزرگ‌ترین سازمان کمونیست خاورمیانه تبدیل شود. با تمام کشتار و وحشی‌گری ارتجاع، سرانجام این رژیم شاه بود که از پای درآمد و به گورستان تاریخ سپرده شد. سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران، به عنوان یک سازمان انقلابی مدافع آزادی و سوسیالیسم، سرفراز از این مبارزه بیرون آمد. معهذا این واقعیت به جای خود باقی‌ست که سرکوب و کشتارهای رژیم شاه، چنان سنگین بود که این امکان را از سازمان گرفت تا در دوره برآمد توده‌ای سال ۵۷، بتواند هدایت و رهبری جنبش توده‌ای را در دست خود بگیرد و مانع از آن گردد تا طبقه سرمایه‌دار داخلی و متحدین امپریالیست بین‌المللی آن ،گروه مرتجع دیگری را تحت رهبری خمینی به جنبش توده‌ای مردم ایران تحمیل کنند، انقلاب را درهم بشکنند و جنایاتی صدبار وحشتناک‌تر از رژیم شاه را علیه انقلابیون و مردم ایران سازمان دهند.
با به قدرت رسیدن فراکسیون دیگری از طبقه سرمایه‌دار تحت رهبری خمینی در ایران و استقرار جمهوری اسلامی، ارتجاعی هارتر و بیرحم‌تر از رژیم شاه حاکم گردید.
جمهوری اسلامی ادامه و تشدید کمونیست‌کشی رژیم شاه را به نام خدا برعهده گرفت تا این کشتار را به چند برابر افزایش دهد. جمهوری اسلامی، در اساس وظیفه و رسالتی جز سرکوب وکشتار نداشت. این ارتجاع هار و بیرحم، از آن رو، زمام امور را به دست گرفته بود که طبقه حاکم بیش از هر زمان دیگر نظم موجود را در خطر می‌دید. ابعا بحرانی که میلیون‌ها تن از مردم را به انقلاب کشانده بود، رادیکال‌تر شدن روزافزون جنبش کارگری، تقویت مداوم جنبش کمونیستی، بورژوازی حاکم را به هراسی مرگبار دچار ساخته بود. لذا سرکوب و کشتار بیرحمانه را یگانه راه نجات خود و نظم پوسیده ارتجاعی می‌دانست.
نخستین کشتار فداییان در دوره جمهوری اسلامی، چند روزی پس از قیام در فروردین ۵۸ در ترکمن‌صحرا بود. مزدوران رژیم حداقل ۱۵ تن از فداییان را کشتار کردند. آنابردی سرافراز، بهرام آق‌آتابای، آراز محمد دردی‌پور و گروه دیگری از فداییان در یک حمله وحشیانه نیروهای سرکوب رژیم جان باختند. ترور فعالان سازمان در شهرهای مختلف به یکی دیگر از شیوه‌های کشتار و سرکوب رژیم تبدیل گردید. اعدام فداییان در کردستان از اواسط سال ۵۸ به اجرا گذاشته شد. یوسف کشی‌زاده، ناصر سلیمی، رشوند سرداری، گرجی بیانی، شهریار و احسن ناهید در زمرده این گروه از جانباختگان فدایی بودند. در آخرین روز بهمن‌ماه نیز رهبران خلق ترکمن، رفقای فدائی توماج، مختوم، واحدی و جرجانی ترور شدند.
اما خیانت بزرگ جناح موسوم به اکثریت در سازمان ما و پشت کردن آن ها به اهداف و آرمان‌های آزادی‌خواهانه و سوسیالیستی سازمان، طرفداری آن‌ها از رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی و همدستی آن‌ها و حزب توده با رژیم در سرکوب کارگران و زحمتکشان و سازمان‌های انقلابی و کمونیست، به رژیم امکان بیشتری در سرکوب و کشتار داد.
بیشترین ضربات را سازمان ما، فدائیان اقلیت، در میان سازمان‌ها کمونیست متحمل شد که به سنت‌های انقلابی پیشین خود  در آشتی‌ناپذیری با دشمنان طبقاتی کارگران، پایبند ماند و از آرمان‌های آزادی‌خواهانه و سوسیالیستی سازمان دفاع نمود. فداییان اقلیت که در پی انشعاب خرداد ماه سال ۵۹، حرکت مستقل را آغاز نمودند، اکنون در شرایطی که ارتجاع حاکم تمام نیروی خود را برای سرکوب و کشتار همه جانبه توده‌های کارگر و زحمتکش، سازمان‌های کمونیست و انقلابی بسیج کرده بود، می‌بایستی همانند دوران رژیم شاه، اما با تاکتیک‌های جدید منطبق با شرایط نوین، در مقابل ارتجاع حاکم بایستند و به مبارزه ادامه دهند.
از همان آغاز جدایی اقلیت و اکثریت، جمهوری اسلامی اقدامات سرکوبگرانه خود را علیه جریان اقلیت تشدید نمود. دستگیری رفقای ما افزایش یافت. تجمعات و گردهم‌آیی‌های سازمان مورد یورش نیروهای سرکوب رژیم قرار گرفت. در جریان همین یورش‌ها و سرکوبگری‌ها بود که یکی از برجسته‌ترین فعالان جنبش کارگری، رفیق جهانگیر قلعه میاندوآب، دستگیر و ترور شد.
با یورش همه جانبه‌ی رژیم در سال ۶۰ صدها تن از فداییان (اقلیت) دستگیر و گروه کثیری از آن‌ها در همان سال ۶۰ به جوخه اعدام سپرده شدند. رفیق سعید سلطانپور، عضو هیات نویسندگان نشریه کار، در میان نخستین اعدام شدگان سال ۶۰ بود. ۵ تن از اعضای کمیته مرکزی سازمان، رفقا سیامک اسدیان، محسن مدیرشانه‌چی، محمدرضا بهکیش، یدالله گل‌مژده و رفیق احمد غلامیان لنگرودی در طول همین سال در درگیری با مزدوران حکومت اسلامی جان باختند و رفیق منصور اسکندری تربقان، زیر شکنجه جان باخت. تا سال ۶۴ که حدود ۶۰ تن از اعضای کمیته کارگری تهران دستگیر و کمتر رفیقی از میان آن‌ها زنده ماند، صدها تن دیگر به خیل جان‌فشانان فدایی افزوده شد. اگر در دوران رژیم شاه، ده‌ها تن از جانباختگان فدائی کارگران آگاه و پیشرو بودند، در دوره سرکوبگری‌های رژیم جمهوری اسلامی علیه فداییان (اقلیت) صدها تن از جانباختگان سازمان، کارگر و زحمتکش بودند. رفقا احمد منادی، غلامرضا مولائی بیرگانی، خیرالله حسنوند، جهانبخش سرخش، مرتضی کریمی، محمد علی ابرندی، محمد رضا راستی،  هوشنگ کیانی، رضا حسینی مستعان، موسی آباد ، حسین ملا طالقانی، داوود مداین، لقمان مدائن، عبدالرضا ماهیگیر، عبدالکریم عبدالله پور، علی میرشکاری، هوشنگ احمدی، بیژن اسلامی، ونداد ایمانی، احمد برار پور، بیگ محمدی هزاوه، ملک محمد جاوه، محمد چشم به راه، محمود خاموشیان، اکبر مسلم خانی، حسین محمدی، رحمت فتحی، بهزاد عمرانی، قدرت‌الله شاهین سخن در زمره خیل عظیم کارگران پیشروئی بودند که توسط جمهوری اسلامی کشتار شدند.

در این دوران، همچنین گروه کثیری از اعضا و هواداران سازمان که توسط رژیم اعدام شدند و یا در جریان درگیری جان باختند زنان مبارز کمونیست بودند. زهرا بهکیش، ویدا گلی آبکناری، مریم توسلی، منیژه طالبی، نفیسه ناصری، سوزان نیکزاد، ژیلا سیاب، ناهید محمدی، مریم دژآگاه، زهرا بیدشهری، زهرا فرمانبردار،فاطمه محمدی، نادره نوری، فریده یوسفی، خاطره جلالی و ده‌ها رفیق زن کمونیست دیگر در راه آرمان‌های آزادی‌خواهانه و سوسیالیستی سازمان جان باختند.
در کردستان نیز گروهی از فداییان که در پی خیانت اکثریت از مواضع اقلیت جانبداری نمودند و در صفوف سازمان به مبارزه علیه رژیم ادامه دادند، در یک مبارزه رودررو جان باختند. رفقا مسعود رحمتی، علی نوذری، جواد کاشی، محمد کس نزانی، انور اعظمی، رشید یزدانپناه، سیروس قصیری، تیمور ستاری، فریدون بانه‌ای، مختار قلعه‌ویسی در میان ده‌ها جان‌باخته فدایی در کردستان بودند.
در بلوچستان نیز رفقا مهدی خانزاده، علی رضا بامری،  صمد حسین زهی، فقیر محمد زین‌الدینی، امیر نورائی، کریم کهرازهی از جمله رفقائی بودند که به دست جلادان جمهوری اسلامی به قتل رسیدند.
جمهوری اسلامی در فاصله سال‌های ۶۰ تا ۶٧ نزدیک به هزار تن از فدائیان (اقلیت) را به جوخه اعدام سپرد و هزاران تن را به بند کشید. گروهی از این محکومین نیز در کشتار سال ۶۷، اعدام شدند. اکثریت این جان‌باختگان فدائی در دوره جمهوری اسلامی، کارگر، معلم، پرستار و کارمند بودند.
سارمان ما تاکنون توانسته تنها اسامی و زندگی‌نامه صدها تن از جانباختگان فدایی (اقلیت) را جمع‌آوری کند، اما هنوز بسیارند از میان هواداران سازمان که در شهرهای مختلف ایران به دست جلادان جمهوری اسلامی اعدام شدند، اما گمنام باقی مانده‌اند.  یاد آن‌ها نیز گرامی باد.
رژیم فوق ارتجاعی و ضد انسانی جمهوری اسلامی تا می‌توانست کشتار کرد، اما این رژیم نیز هیچگاه نتوانسته و نمی‌تواند سازمان ما را از ادامه مبارزه برای اهداف و آرمان‌های انسانی سوسیالیستی‌اش باز دارد. برای سازمانی که هدف و آرمان خود را سرنگونی نظم ستمگرانه سرمایه‌داری و برقراری نظمی سوسیالیستی قرار داده است، توقفی در مبارزه وجود نخواهد داشت. این جمهوری اسلامی‌ست که با تمام جنایات و فجایعی که به بار آورد، سرانجام از پای درخواهد آمد و هم‌چون رژیم شاه به زباله دانی تاریخ پرتاب خواهد شد. این واقعیت را هم اکنون وضعیت وخیم جمهوری اسلامی به خوبی نشان می دهد. سرتاپای این رژیم را بحران فراگرفته است. هیچ راهی برای این بحران‌ها و پاسخی حتا به جزیی‌ترین مطالبات توده‌های مردم ایران ندارد. مبارزه طبقه کارگر که اساس هرگونه تحول انقلابی در ایران است، پیوسته رشد و گسترش می‌یابد. افکار و اندیشه‌های رهایی‌بخش سوسیالیستی در میان کارگران مدام توسعه می‌یابد و شرایط برای سرنگونی انقلابی رژیم آماده‌تر می‌شود. جمهوری اسلامی چشم‌اندازی برای بقاء ندارد.
سازمان ما که در طول ۴۳ سال مبارزه خود همواره از اهداف و آرمان‌ها و منافع طبقه کارگر و توده‌های زحمتکش دفاع نموده و استوار علیه نظم موجود جنگیده است، امروز نیز استوارتر از هر زمان دیگر بر سر دفاع از اهداف و آرمان‌های سوسیالیستی کارگری، مبارزه علیه نظم ارتجاعی سرمایه‌داری و برای استقرار نظمی شورایی و جامعه‌ای سوسیالیستی، از طریق یک انقلاب اجتماعی، ایستاده است.
این همان هدف بزرگی‌ست که صدها فدایی برای تحقق آن مبارزه کردند و جان باختند و سازمان ما در  ۲۵ اسفند، روز بزرگداشت یاد و نام جانفشانان فدایی، بار دیگر برعهد و پیمان همیشگی خود در دفاع از منافع طبقه کارگر  و مبارزه برای تحقق اهداف و آرمان‌های آزادی‌خواهانه و سوسیالیستی سازمان تاکید می‌ورزد.
یاد تمامی رفقای جان باخته سازمان گرامی و راهشان پر رهرو باد.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۶۵ در فرمت پی دی اف

کودکان کار، کوچک‌مردان و کوچک‌زنان نان‌آور

بر سر هر چهارراه، در مترو و ایستگاه‌های مترو، در پیاده‌روها، در میان زباله‌ها، همه جا می‌بینی‌شان. گاهی نیز از دست سماجت‌شان عصبانی می‌شوی. اما به چهره‌شان که نگاه می‌کنی، درد در جان‌ات می‌پیچد. این کوچک‌مردها و کوچک‌زن‌هایی که سخت می‌کوشند پولی به دست آورند تا شب که به خانه می‌روند، شاید که لبخندی بر چهره اهالی خانه بنشانند.
این کوچک‌مردان و کوچک‌زن‌ها، “کودکان کار” نام دارند، زیرا تلاش‌شان، برای کسب درآمد است و نه از سر تفریح و ولگردی. و البته این تمام کودکان کار نیستند، بلکه بخش زیادی از این کودکان در کارگاه‌ها و کوره‌پزخانه‌ها، در مزارع، خانه‌ها، پشت دارهای قالی و در اماکن و شرایطی کار می‌کنند که حتا تصورش هم دشوار است.
در عرف بین‌الملل، “کار کودک”، کاری تعریف می‌شود که کودکان را از دوران کودکی، تحصیل و توان و منزلت‌‌شان محروم می‌کند و به رشد جسمی و روانی‌شان آسیب وارد می‌سازد. به گزارش سال ۲۰۱۲ سازمان جهانی کار در سراسر جهان، ۱۶۸ میلیون کودک کار در سنین بین ۵ تا ۱۷ ساله وجود دارد. بیش از نیمی از این تعداد، یعنی ۸۵ میلیون نفر در مشاغل خطرناک و آسیب‌رسان اشتغال دارند. کودکان ۱۱ – ۵ سال، ۴۴ درصد، ۱۴ – ۱۲ سال، ۲۸ درصد و ۱۷ – ۱۵ سال، ۲۸ درصد این نیروی کار را تشکیل می‌دهند. البته در گزارش سازمان جهانی کار، یادآوری می‌شود که این آمار شامل کارهای خانگی مثل خدمتکاری نمی‌شود که بیش‌تر نیروی آن را دختران تشکیل می‌دهند.
شاید همین آمار کافی باشد تا وخامت وضعیت کودکان کار در جهان را نشان دهد.
در ایران، تا مدت زیادی وجود کودکان کار انکار می‌شد. اکنون نیز که دست اندرکاران مجبور شده‌اند به وجود پدیده‌ای به نام “کودک کار” اعتراف کنند، گاهی آنان را “کودک کار و خیابان” می‌نامند تا در آمار منظور نگردند.
در مورد تعداد کودکان کار آمار مشخصی وجود ندارد. در این مورد خاص، فاطمه آلیا عضو کمیسیون اجتماعی مجلس شورای اسلامی می‌گوید، “آمار رسمی گرفته نمی‌شود زیرا کودک کار به صورت رسمی و تأیید شده در کشور وجود ندارد.” به هر روی، برخی دست اندرکاران می‌گویند، طبق آمار رسمی ۲ میلیون کودک کار وجود دارد، اما طبق برآوردهای غیر رسمی تعداد آنان به ۷ میلیون نفر بالغ می‌شود.
برای پوشاندن این پدیده‌ی ناهنجار و ضد انسانی و انحراف افکار عمومی، دست اندرکاران جمهوری اسلامی طبق معمول به دستاویزهای گوناگونی متوسل می‌شوند و ادعاهای گوناگونی را طرح می‌کنند، از جمله معضلات فرهنگی، بی‌سوادی و اعتیاد سرپرستان خانواده، خانواده‌های بی‌سرپرست و بدسرپرست، خارجی بودن آنان و الی آخر.
در همایشی که سازمان بهزیستی، اسفند ماه در ایران برگزار کرد، نتایج برخی مطالعات سال‌های ۷۸ تا ۸۵ اعلام شد. این نتایج در همین حدی که منتشر شده‌اند، و در حدی که می‌توان به صحت و سقم آمار منتشره اعتماد کرد، به خوبی نشان می‌دهند که ادعاهای رژیم در مورد علل پدیده “کودکان کار” تا چه اندازه بی‌پایه و اساس است.
“فرضیه‌هایی وجود داشت که کودکان ولگردی می‌کنند یا فعالیت خاصی ندارند، اما مطالعات نشان داد ۸۰ درصد آنان در خیابان به کارهایی نظیر دستفروشی، پادویی، شاگردی و… اشتغال دارند. و مطالعات نشان داد که ۲ تا ۱۵ ساعت در روز به کار مشغولند و بیش‌تر آنان بیشتر از ۶ ساعت در روز کار می‌کنند.”
“درآمد این کودکان بین ۶ هزار تا ۱۵۰ هزارتومان و بالاتر گزارش شده است که البته بین تهران و استان‌ها تفاوت وجود دارد و در استان‌ها طیف درآمدی کوچک‌تر است.”
“بیش از ۸۰ درصد کودکان خیابانی با خانواده‌هایشان در ارتباطند و ۶ / ۳ درصد آنان فاقد سرپرست هستند.”
“… به طور کلی این نتیجه به دست آمد که [فقط] یک چهارم کودکان خیابانی مهاجران افغان هستند.”
“بیش‌تر مطالعات نشان دادند که خانواده این کودکان اعضایی بیش از پنج نفر دارند و هر چه بعد خانواده بیش‌تر می‌شود، احتمال کار کودکان بیش‌تر می‌شود.”
“۲۳ درصد پدران کودکان خیابانی بیکارند یا مشاغل کم درآمد دارند.”
“۲۰ درصد خانواده‌های کودکان کار و خیابان سابقه زندان داشته و ۵۶ درصد آن‌ها افراد معتاد در خانواده‌شان داشته‌اند.”
“درآمد خانواده‌های مورد مطالعه این طور به دست آمد که از ۶۴ تا ۱۰۰ [؟؟] آن‌ها زیر ۱۰۰ هزار تومان درآمد داشتند.”
در همین همایش، رئیس سازمان بهزیستی اعلام می‌کند: “شیب سرپرستی کودکان خیابان [بخوان کودکان کار] از سمت بی‌سرپرست و بد سرپرست به سمت دارای سرپرست در  حال تغییر و میل کردن است.”
حال که دیگر جای انکار نیست، جمهوری اسلامی برای این کودکان اشک تمساح می‌ریزد، آنان را به “رستوران‌گردی” می‌برد، همایش برگزار می‌کند و تعدادی از کودکان کار را روی سن می‌فرستد تا “سرود بخوانند”، اتاق فکر تشکیل می‌دهد، جشنواره ترتیب می‌دهد. و از میان چندین میلیون کودک کار در سال ۹۲، “۲۶۰۰ کودک را ساماندهی” می‌کند! و دست اندرکاران رژیم برای حل این معضل، از “سازمان‌های غیر دولتی”، “مردم‌نهاد”، “خیریه، و “گروه‌های داوطلب” مدد می‌جویند.
اما این‌ها هیچ یک چاره درد نیست. برخی از دست اندرکاران این گونه سازمان‌ها، به این امر واقفند. در مصاحبه‌ای به سال ۲۰۱۱، مسئول واحد پژوهش جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان، می‌گوید: “هدف ما این نیست که با این کارها، بتوانیم کار کودک را لغو کنیم. ما باور داریم که با گسترش کمی مراکزی مانند جمعیت دفاع، مسئله‌ی کودکان کار حل نمی‌شود… در واقع نتیجه‌ای که ما از کار عملی‌مان گرفته‌ایم این است که احساس می‌کنیم سازمان‌هایی که در همین امورات روزمره و در همین کارهای واکنشی می‌مانند، به شکلی دارند آب در هاون می‌کوبند. پس آمدیم بخش دیگری در فعالیت‌های جامعه درست کردیم؛ “رو به جامعه”. در فعالیت‌های رو به جامعه‌مان سعی می‌کنیم جامعه را متشکل کنیم و آگاه کنیم تا بخواهد و پای حرف‌اش بایستد، برای این که کار کودکان در جامعه نباشد.” وی ادامه می‌دهد: “… تا مشکل فقر هست، هیچ کاری نمی‌توان کرد. نه خانواده می‌تواند کار بکند، نه مسجد محل می‌تواند کاری کند، نه معلم و نه سازمان‌هایی مانند ما. مهم‌ترین قضیه فقر است.”
امری که فاطمه دانشور، عضو اتاق بازرگانی ایران نیز به آن معترف است. وی در میزگردی در خرداد ماه امسال به خبرگزاری فارس می‌گوید: “تصور وجود باندهای سوءاستفاده از کودکان کار اشتباه است و ۹۰ درصد این‌ها دارای خانواده‌هایی هستند که کودکان برای تأمین معیشت مجبور می‌شوند کار کنند و بررسی‌ها نشان می‌دهند که فقر دلیل اصلی ایجاد کودکان کار است و درصد کمی از این افراد مورد سوء استفاده باندهای مافیایی قرار می‌گیرند.”
و نه تنها جمهوری اسلامی برای تخفیف این مشکل کاری نمی‌کند، بلکه سیاست‌هایی که اتخاذ می‌کند، خانواده‌های هر چه بیش‌تری را به زیر خط فقر می‌کشاند و معضل را شدیدتر می‌کند. از عدم افزایش دستمزد متناسب با نرخ تورم گرفته تا عدم تأمین معاش بیکاران؛ از تصویب قوانینی که کارگاه‌های زیر ده نفر را از شمول قانون کار خارج می‌کند تا تصویب طرح “استاد – شاگردی”؛ از آزادسازی قیمت‌ها گرفته تا طرح افزایش جمعیت.
به جز خطرات عمومی که کار جسمی نامتناسب برای سلامت کودک به دنبال دارد، به جز این که آنان را از تحصیل بازمی‌دارد، به جز این که در خیابان و در محیط‌های کاری روز می‌گذرانند که برای کودک مناسب نیستند، آنان در معرض بیماری‌های متعددی قرار دارند.
به گفته‌ی رئیس مرکز تحقیقات ایدز ایران، “بررسی بر روی کودکان ۱۰ تا ۱۸ ساله نشان داده است که ۵ درصد آن‌ها به ایدز مبتلا بوده و اغلب‌شان نیز بیماری هپاتیت دارند.” البته به گفته‌ی وی این آمار مربوط به ۵ سال پیش است و معتقد است “مسلما آمار ابتلای این کودکان بسیار فراتر رفته است”. گفته می‌شود شیوع ایدز در میان کودکان کار و خیابان ۴۵ برابر جمعیت عادی است.
طبق پژوهش‌های انجام شده از سوی فعالان کودک، ۳۲ درصد کودکان کار مورد آزار جسمی، روحی و جنسی قرار می‌گیرند. در مطالعه‌ای در سال ۱۳۸۹ در جنوب تهران، ۶۶ درصد کودکان کار به بیماری‌های عفونت انگلی روده، ۱۰ درصد به عفونت‌های ادراری، ۹۶ درصد به بیماری‌های لثه و ۲۴ درصد به عفونت پوستی مبتلایند. به جز بیماری‌های جسمی، بیش از دو سوم این کودکان از افسردگی پنهان و آشکار در رنج‌اند.
کودکان کار، در نظام سرمایه‌داری، پدیده جدیدی نیستند. آنان عضو ارتش بزرگ کارگران هستند که استثمار نیروی کارشان برای کسب ارزش اضافه و سود بیش‌تر از همان ابتدا همزاد نظام سرمایه‌داری بوده است.
بسیاری از ما کتاب‌های “دیوید کاپرفیلد” و “الیور تویست” اثر چارلز دیکنز را خوانده‌ایم. سرگذشت کودکان این کتاب‌ها، افسانه نبودند، بلکه از سرگذشت‌های واقعی کودکان فقرا و کارگران در دوران انقلاب صنعتی بریتانیا برگرفته شده‌اند.
انقلاب صنعتی برای امپراتوری بریتانیا، رفاه و ثروت به همراه آورد، اما به هزینه گزافی. بسیاری از کارگرانی که در معادن یا در صنایع نساجی کار می‌کردند، کودکان بودند. استثمار نیروی کار کودکان برای شکوفایی بورژوازی بریتانیا در قرن‌های هجدهم و نوزدهم حیاتی بود. در سال ۱۸۲۱ تقریباً ۴۹ درصد نیروی کار را افراد زیر ۲۰ سال تشکیل می‌دادند. در نواحی روستایی کودکان از پنج یا شش سالگی به کار در مزارع مشغول می‌شدند. در حالی که طبقات ثروتمند از رفاه و تجمل برخوردار بودند، این کودکان بودند که در کشور خودشان به زنجیر کشیده می‌شدند، گرسنگی می‌کشیدند، کتک می‌خوردند و بخشی از ثروت جامعه را تولید می‌کردند. لباس‌هایی که این طبقات مرفه بر تن داشتند، لیوان‌ها و جام‌های شیشه‌ای و کارد و چنگال سر میزشان، غذایی که در بشقاب‌شان بود، زغالی که در بخاری‌های می‌سوزاندند، همه و همه توسط کودکان در شرایطی بس اسفناک تولید می‌شدند. بسیاری از این کودکان بر اثر حوادث کار، جان‌باختند، اعضای بدن‌شان را از دست دادند، یا پیش از رسیدن به ۲۵ سالگی بر اثر سرطان ریه و سایر بیماری‌ها مردند. در نتیجه، طی نسل‌های پیاپی، بخشی از کارگران بر اثر سوءتغذیه، نقص عضو، بیماری، پیامدهای متعدد ناشی از شرایط وحشتناک کاری، تباه شدند.
کسب ارزش اضافه و سود بیش‌تر تنها هدف تولید سرمایه‌داری است. آن‌چه که برای این نظام اهمیتی ندارد، هزینه‌ایست که کارگران و خانواده‌هایشان برای تحقق این هدف می‌پردازند. اگر در قرن بیست و یکم شاهد وجود کنوانسیون‌های متعدد علیه کار کودکان و تلاش‌هایی برای به حداقل رساندن این پدیده هستیم، حاصل مبارزات طولانی طبقه کارگر طی سده‌ها بوده است.
در ایران نیز، مبارزه با پدیده کودکان کار و محو این زخم چرکین از مبارزه با نظام سرمایه‌داری جمهوری اسلامی جدایی‌ناپذیر است. این معضل نیز راه حل قطعی دیگری ندارد جز براندازی جمهوری اسلامی و برقراری حکومت شورایی. حکومتی که در آن کارگران اختیار تولید و اداره جامعه را خود به دست گیرند و زندگی در خور و شایسته‌ای برای خود و فرزندان‌شان برقرار کنند.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۶۵ در فرمت پی دی اف

ادامه سیاست حذف یارانه‌ها و نتایج فاجعه بار آن

یادداشت سیاسی- با افزایش ۲۴ درصدی قیمت برق و ۲۰ درصدی آب، دولت روحانی مرحله‌ی جدید و به اصطلاح فاز دوم حذف یارانه‌ها را کلید زد. به گفته‌ی وزیر نیرو افزایش ۲۴ درصدی قیمت برق از اول اسفندماه محاسبه شده اما با توجه به این که قبوض برق هر ۴۵ روز یکبار صادر می‌شوند، مردم افزایش بهای برق را در قبضی که در فروردین ماه صادر می‌شود، خواهند دید. هم‌چنین به‌گفته‌ی جهانگیری معاون اول روحانی در روز ششم اسفندماه، افزایش ۲۰ درصدی نرخ آب نیز از اول بهمن‌ماه سال‌جاری اجرا و در قبض‌های آب محاسبه خواهد شد. اخباری نیز از افزایش نرخ گاز پیش از آغاز سال منتشر شده و قرار است بهای بنزین و گازوئیل از ابتدای سال آینده افزایش یابند. در همین رابطه مدیر عامل شرکت ملی گاز در گفت‌وگو با خبرگزاری تسنیم گفت: “امکان افزایش قیمت گاز در سال جاری وجود دارد”.
اما نکته مهم این است که افزایش‌های فوق با بهره‌گیری از مجوز افزایش قیمت‌‌ها در بودجه سال ۹۲ صورت گرفته و برای تحقق درآمدهای منظور شده در ارتباط با اجرای فاز دوم “هدفمندسازی یارانه‌ها” در بودجه سال ۹۳، بنابر پیش‌بینی‌های نمایندگان دولت و مجلس، به‌طور متوسط بین ۶۰ تا ۱۰۰ درصد انتظار افزایش قیمت در این کالاها در طول سال ۹۳ نیز وجود دارد. رحیم میدانی معاون وزیر نیرو در این رابطه گفت: “این ظرفیت در قانون بودجه سال ۹۳ و قانون هدفمندی دیده شده که افزایش قیمت آب و برق در سال آینده داشته باشیم ولی درصد آن مشخص نیست”.
افزایش بهای آب و برق که می‌توان از آن به‌عنوان آغاز اجرای فاز دوم “هدفمندسازی یارانه‌ها” نام برد، از هم اکنون تاثیرات مخرب‌اش را به رغم تمامی ادعاهای دولتیان در مورد کنترل تورم با اجرای این مرحله با “شیب ملایم” نشان داده است. کافی‌ست تا نگاهی به بهای کالاهای خوراکی بیاندازیم و ببینیم که این ادعاها تا چه حد با واقعیت‌ها فاصله دارند. در کشوری که حداقل دستمزد کارگر به ۵۰۰ هزار تومان نمی‌رسد همین کارگر باید یک کیلو سیب‌زمینی را به بهایی بیش از ۳ هزار تومان تهیه کند!!! و این‌ها همه در حالی‌ست که هنوز برای مثال افزایش قیمت‌برق و آب در قبض‌ها به دست مردم نرسیده است، تا چه رسد به افزایش بهای سایر کالاها. چگونه می‌توان درآمد حاصل از “هدفمندسازی یارانه‌ها” را که در سال گذشته و براساس آمارهای دولتی ۲۸ هزار میلیارد تومان بوده، در طول یکسال حدود ۲۰ هزار میلیارد افزایش داده و درآمد حاصل از افزایش نان و برق را نیز به ۱۱ هزار و ۳۰۰ میلیارد تومان افزایش داد اما تاثیری در تورم بر جای نگذاشت؟!! حتا نمایندگان مجلس اسلامی نیز بارها در مجلس به نتایج تورمی این کار اشاره داشته‌اند.
جدا از تاثیرات تورمی این سیاست، افزایش بهای حامل‌های انرژی و آب و نان که از جمله حیاتی‌ترین نیازهای کارگران و زحمتکشان می‌باشند، تاثیر مستقیمی بر کاهش سطح معیشت آن‌ها خواهد داشت. اما از بابت این هجوم به سطح معیشت کارگران و زحمتکشان، نه تنها قرار نیست افزایشی در میزان یارانه نقدی صورت گیرد بلکه دولت با افکارسازی و با استفاده از رسانه‌های وابسته تلاش دارد تا از میزان یارانه نقدی (با کاهش افرادی که یارانه به آن‌ها تعلق می‌گیرد) بکاهد. در همین راستا جهانگیری معاون اول احمدی‌نژاد استارت کار را زد و در فیس‌بوک خود از مردم خواست تا در این مورد که یارانه نقدی به چه کسانی باید تعلق گیرد نظرشان را بدهند و سپس همین رسانه‌ها جمعبندی کردند که کسانی که بین ۵۰۰ هزار تومان تا یک میلیون تومان درآمد دارند باید مشمول یارانه نقدی شده و بقیه حذف شوند!!! مضحک آن که همین رسانه‌ها بارها در نوشته‌های‌شان از خط فقر ۲ میلیون و پانصد هزار تومانی تا یک میلیون و هفتصدهزار تومانی صحبت به میان آورده بودند و این تازه برای سال جاری است و طبیعی‌ست که در سال آینده و با توجه به نرخ تورم سرسام‌آور کنونی خط فقر از ۳ میلیون تومان نیز گذر خواهد کرد.
“کمیته مزد کارگران استان تهران” که در حقیقت یک تشکل حکومت ساخته می‌باشد، محاسبه‌ای براساس قیمت‌های بهمن‌ماه انجام داده و در رسانه‌های دولتی منتشر شده که براساس آن هزینه ماهانه‌ی یک خانواده چهار نفره یک میلیون و ۷۶۰ هزار تومان می‌باشد. در این محاسبه هزینه خوراک یک نفر در ماه ۲۲۷ هزار تومان محاسبه شده است، یعنی در صورتی که حقوق کنونی کارگران حتا ۲۵ درصد افزایش یابد، یک خانواده ۴ نفره کارگری با این حقوق حتا نمی‌تواند هزینه‌های خوراکی خود را تامین کند و باز بگذریم از این که در نتیجه افزایش تورم، در سال آینده تا چه حد همین مواد خوراکی گران‌تر خواهند شد. یعنی اگر تورم را همان ۳۵ درصدی که در آمار مراکز دولتی هم‌چون بانک مرکزی ارائه شده، محاسبه کنیم در صورت افزایش ۲۵ درصدی حداقل دستمزد، این حداقل دستمزد تنها هزینه خوراکی دو نفر از ۴ عضو یک خانواده را تامین می‌کند و حتما از نظر مسئولان جمهوری اسلامی آن دو نفر دیگر نیز می توانند با هوا شکم‌های‌شان را سیر کنند!! اما اگر تنها کمی واقعی‌تر بخواهیم به موضوع نگاه کنیم یعنی تورم ۴۵ درصدی را که برخی از نمایندگان مجلس از جمله احمد توکلی برای سال آینده پیش‌بینی کرده‌‌اند در نظر بگیریم وضع از آن هم بدتر می‌شود تا باز چه رسد به تورم واقعی که تمامی یاوران و حامیان حکومتی از بیان آن وحشت دارند.
جالب آن‌که در محاسبه “کمیته مزد استان تهران”، هزینه دخانیات، وسایل خانه، تفریح و مسایل فرهنگی (مانند خرید کتاب، هزینه اینترنت و یا رفتن به سینما، تئاتر، کنسرت و غیره)، رستوران و هتل صفر در نظر گرفته شده، گویی که بر پیشانی کارگران و خانواده‌های‌شان در “نظام مقدس جمهوری اسلامی” مُهر خورده است که تنها “زنده” باشند و حق “زندگی کردن” را ندارند، “زنده” باشند مانند و به سبک دیگر موجودات زنده‌ای که مورد بهره‌بری انسان‌ها قرار می‌گیرند و تا زمانی که “نظام مقدس سرمایه‌داری” بتواند از آن‌ها بهره جوید!! و باز مضحک آن‌که هزینه مسکن نیز به بهانه‌ی این که نیمی از کارگران خانه دارند تنها ۳۱۰ هزار تومان محاسبه شده است!!
اما هدف دولت از افزایش قیمت‌ها چیست و چرا دست به این اقدام می‌زند؟ مساله این است که بحران اقتصادی شرایط وخیمی را برای جمهوری اسلامی رقم زده به طوری که در تامین هزینه‌های دستگاه‌های نظامی و بوروکراتیک خود نیز درمانده است. به‌گفته‌ی انصاری معاون پارلمانی روحانی، ۸۰ درصد از بودجه جاری کشور به پرداخت حقوق کارمندان اختصاص دارد. این در حالی‌ست که بخش اعظم بودجه عمومی کشور نیز بودجه جاری می‌باشد و در سال گذشته و بنابر گفته‌ی وزیر اقتصاد در “مجلس خبرگان” مجموع درآمدهای دولت در طی ۱۱‌ماهه سال، ۱۱۴ هزار میلیارد تومان بوده است و اگر همین نسبت را با توجه به پیش‌بینی دولت در مورد رشد اقتصادی صفر درصدی در نظر بگیریم، دولت در سال ۹۳‌نیز با معضل بزرگ کسری بودجه روبرو خواهد بود. برای همین دولت درصدد است تا با افزایش قیمت‌ها بخشی از کسری بودجه را تامین کند و چه باک که برای حفظ “نظام” فشار بر شانه‌های کارگران و زحمتکشان باز هم افزایش یابد!! سعید لیلاز اقتصاد‌دان حامی دولت روحانی این موضوع را با صراحت تمام می‌گوید. وی در گفت‌وگو با سایت “فرارو” می‌گوید: “نظر به اینکه اوضاع از مرحله وخامت عبور کرده و ما در شرایط فوق بحرانی قرار داریم و کشور به یک فوت نیاز دارد تا در پرتگاه اقتصادی و اجتماعی سقوط کند؛ تنها یک راه حل عاجل و فوری می‌تواند کشور را نجات دهد که آن افزایش قیمت حامل‌های انرژی است”. وی در پاسخ به سوال خبرنگار که آیا از نظر شما تنها راه عاجل افزایش قیمت حامل‌های انرژی است، می‌گوید: “ما اصلا منابع دیگری نداریم. ما باید راه برون رفت بحران خود را در داخل جستجو کنیم و معنای این حرف این است که ما به تجهیز تمام منابع خود احتیاج داریم”.
اگر تمامی لفاظی‌ها و تبلیغات دولتی‌ها را دور بریزیم و به هسته‌ی اصلی سیاست اقتصادی دولت روحانی در رابطه با “هدفمندسازی یارانه‌ها” بنگریم. به همین نقطه‌ای می‌رسیم که این اقتصاددان حامی دولت روحانی به‌صراحت بخشی از آن را می‌گوید و آن این که برای پاسخ به هزینه‌های دستگاه‌های عظیمی که وظیفه‌ی حفظ حکومت را برعهده دارند، از دستگاه‌های سرکوب هم‌چون زندان و وزارت اطلاعات و سپاه گرفته تا دستگاه بوروکراسی هم‌چون مجمع تشخیص مصلحت، مجلس، شورای نگهبان و وزارتخانه‌ها و تا دستگاه‌هایی که وظیفه‌ی تحمیق دینی توده‌ها را برعهده دارند، دولت نیاز به منابع مالی دارد و گرنه به “پرتگاه” سقوط می‌کند. اما آن بخشی که در صحبت‌های این به‌اصطلاح اقتصاددان نهفته باقی می‌ماند این است که تامین این هزینه‌ها تنها با پرتاب شدن هر چه بیشتر کارگران و زحمتکشان به قهقرای فقر ممکن می‌باشد.
وقتی که صحبت از افزایش دستمزد می‌شود، صدای دولتیانِ ریا کار و مردم فریب به دروغ بلند می‌شود که افزایش دستمزد تورم‌زا است اما وقتی که نوبت افزایش بهای کالاها و خدماتی که دولت ارائه می‌دهد می‌شود، این صدا با فراموشی نتایج آن در افزایش تورم می‌گوید “چاره‌ای نداریم وگرنه ورشکست می‌شویم”. مانند فلاحتیان معاون وزیر نیرو که می‌گوید: “اگر قیمت برق واقعی نشود سالانه با کسری حدود ۹ هزار میلیارد تومانی روبرو خواهیم شد”، ولی نمی‌گوید که این ۹ هزار میلیارد تومان قرار است از جیب چه کسانی تامین گردد؟!!
سیاست‌های اقتصادی دولت روحانی مانند تمامی دولت‌های جمهوری اسلامی تنها منافع سرمایه‌داران و حکومت را در نظر می‌گیرد. سیاست‌هایی که لزوما با منافع کارگران و زحمتکشان در تضاد قرار می‌گیرند. اجرای فاز دوم “هدفمندسازی یارانه‌ها” یکی از آن‌هاست. جلوگیری از افزایش واقعی دستمزدهای کارگری یکی دیگر از آن‌هاست. افزایش ناچیز حقوق بازنشستگان و زحمتکشانی هم‌چون معلمان و پرستاران که کارکنان دولت محسوب می‌شوند یکی دیگر از این سیاست‌هاست. نباید فراموش کرد که تا وقتی دولت‌های سرمایه‌داری بر سر قدرت هستند و سیاست‌های اقتصادی را تدوین می‌کنند، در به روی همان پاشنه چرخیده و منافع سرمایه‌داران و حفظ حکومت هدف “مقدس” آن‌ها خواهد بود.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۶۵ در فرمت پی دی اف