سخنان خامنه ای اعتراف به نابرابری حقوقی زنان با مردان در جامعه

یادداشت سیاسی- روز شنبه ۳۰ فروردین، علی خامنه ای در دیدار با جمعی از زنان حکومتی یک بار دیگر بر منبر نشست و در مسائل مربوط به زنان برای پامنبری های خود روضه خوانی کرد. تشکیل یک “مرکز عالی فرا قوه ای” در قبال مسئله “مهم زن و خانواده” و سپس بر شمردن رئوس محوری این مرکز عالی برای تدوین راهبردی مسائل زنان، از جمله محوری ترین سخنان خامنه در دیدار با این زنان به اصطلاح فرهیخته جامعه بود. اس و اساس موعظه های رهبر جمهوری اسلامی در این دیدار تاکید او بر استمرار تبعیض جنسیتی و نابرابری حقوقی و اجتماعی زنان بر پایه مبانی اسلام در جامعه بود. خامنه ای ضرورت برابری جنسیتی زن و مرد در جامعه را از جمله حرفهای کاملا غلط برگرفته از غرب خواند و در این مورد به پامنبری های خود یادآور شد: اگر می خواهیم نگاه ما به مسئله زن سالم، منطقی، دقیق و راهگشا باشد، باید از افکار غربی در مسائلی نظیر اشتغال و برابری جنسی کاملا فاصله بگیریم”. خامنه ای در تکمیل همین دیدگاه به غایت ارتجاعی و ضد زن حاکم بر نظام جمهوری اسلامی به صراحت اعلام کرد، برخلاف برخی دیدگاه ها، اشتغال مسئله اصلی زنان نیست، بلکه سلامت خانواده الویت اصلی زنان است که باید به آن پرداخته شود.
اینکه با گذشت بیش از سه دهه سرکوب، بی حقوقی محض و ستم حاصل از حاکمیت جمهوری اسلامی بر زنان کشور، خامنه ای تازه به فکر تشکیل یک “مرکز عالی فرا قوه ای” آنهم از نوع ارتجاعی اش در قبال مسئله مهم زن و خانواده افتاده است، موضوع این یادداشت سیاسی نیست. در این یادداشت، تلاش ما بر این است که بر چرایی صراحت خامنه ای در استمرار و اعمال تبعیض جنسیتی بر زنان ایران و به طور اخص چرایی تاکید او مبنی بر اینکه اشتغال الویت اصلی زنان نیست، بلکه سلامت خانواده الویت اصلی زنان است و اینکه برابری جنسیتی یک مقوله غربی است که باید از آن پرهیز شود، درنگی در حد سطور این یادداشت سیاسی داشته باشیم.
اگر ۳۵  سال پیش خمینی رهبر و مراد خامنه ای گفت که ما برای شکم انقلاب نکردیم، بر او و جهالت او فرجی نبود. اوهنوز در آغاز راه حکومت کردن بود و با کوهی از ناهنجاری های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی حاصل از جمهوری اسلامی روبرو نشده بود، تا بفهمد وقتی پایه های اقتصادی یک جامعه فرو ریخت، سلامت خانواده که سهل است، سلامت کل جامعه نیز بر باد خواهد رفت. اما، اینکه پس از گذشت ۳۵ سال خامنه ای نیز بر همان جهالت مراد خود پای بفشارد و با صراحت اعلام کند که، اشتغال در الویت اصلی نیست و سلامت خانواده مسئله اول جامعه است، دیگر صرفا دنباله روی از جهالت و مردم فریبی شیادی همچون خمینی نیست، بلکه گرفتار شدن در خواب خرگوشی و جهل مرکبی است که خامنه ای و هیئت حاکمه جمهوری اسلامی آگاهانه بدان پای می فشارند. تا آنجا که به خامنه ای مربوط است، او آگاهانه بر این جهالت خود تاکید و اصرار دارد تا گریبان خود را از پاسخگویی بر بیداد و ستمی که طی بیش از سه دهه بر زنان و توده های مردم ایران رفته است، رها سازد. ولی فقیه جمهوری اسلامی از آن رو خود را به خواب خرگوشی زده و چشمان خود را به بیش از هشت میلیون بیکار جامعه بسته است، تا ویرانی حاصل از این بیکاری گسترده را کتمان کند. تا سفره تهی کارگران و زحمتکشان جامعه را نبیند. بحران از هم گسیختگی سلامت خانواده را انکار کند و در نهایت برای پامنبری ها و نیروهای پشت سرش که ممکن است نسبت به جمهوری اسلامی در پاسخگویی به معضلات جامعه از جمله گسترش بیکاری مسئله دار شده باشند، این چنین مهملات ببافد. جالب این جاست که ملاوردی معاون روحانی در امور زنان و خانواده که از جمله زنان “فرهیخته” حاضر در این دیدار بود، طی گزارشی از مسائل مربوط به زنان گفت: “به لحاظ شاخص سلامت و مشارکت اجتماعی بانوان، از وضع بسیار خوبی در منطقه برخور داریم”. معاون روحانی در امور زنان در شرایطی  به چنین دروغی متوسل شده است، که مرکز آمار ایران در سال ۹۲ نرخ مشارکت اﻗﺘﺼﺎدی ﺑﺮای ﺗﻤﺎﻣﯽ اﻓﺮاد بالای ۱۵ سال را ١/۴٠ در صد برآورد کرده است. این رقم ﺑﻪ ﺗﻔﮑﯿﮏ ﺟﻨﺴﯿﺖ ﺑﺮای ﻣﺮدان ١/۶٨ درﺻﺪ و ﺑﺮای زﻧﺎن ٣/١٢ درﺻﺪ ﺑﺮآورد ﺷﺪه اﺳﺖ. در حالی که این رقم در پایان سال ۹۲ به ۱۰ درصد نیز کاهش یافت، ﻧﺮخ ﻣﺸﺎرﮐﺖ اﻗﺘﺼﺎدی زﻧﺎن (ﺑﺮ اﺳﺎس آﻣﺎر ﺳﺎل ٢٠١٣ ﺑﺎﻧﮏ جهانی) در اﻓﻐﺎﻧﺴﺘﺎن و ﭘﺎﮐﺴﺘﺎن ﺑﻪ ﺗﺮﺗﯿﺐ ١۶ و ٢۴ درﺻﺪ بوده اﺳﺖ. اﯾﻦ رﻗﻢ ﺑﺮای ﻗﻄﺮ، ﺗﺮﮐﯿﻪ و ﻋﺮاق ﺑﻪ ﺗﺮﺗﯿﺐ ۵٠،٢٩ و ١۵ درﺻﺪ ﺑﺮآورد ﺷﺪه اﺳﺖ. بگذریم از اینکه ﻧﺮخ ﻣﺸﺎرﮐﺖ اﻗﺘﺼﺎدی زﻧﺎن در ﮐﺸﻮرھﺎی پیشرفته ای نظیر آﻟﻤﺎن، ھﻠﻨﺪ و آﻣﺮﯾﮑﺎ ﺑﻪ ﺗﺮﺗﯿﺐ ٨٠ ،۵۴ و۵٧ درﺻﺪ اﺳﺖ.اﯾﻦ ارﻗﺎم ﻧﺸﺎن ﻣﯽ دھﻨﺪ ﮐﻪ ﻧﺮخ ﻣﺸﺎرﮐﺖ اﻗﺘﺼﺎدی زﻧﺎن در اﻗﺘﺼﺎد اﯾﺮان، ﺣﺘﯽ در ﻣﻘﺎﯾﺴﻪ ﺑﺎ ﺑﺮﺧﯽ ﮐﺸﻮرھﺎی ھﻤﺴﺎﯾﻪ نیز ﭘﺎﯾﯿﻦ تر اﺳﺖ و ادعای معاون روحانی مبنی بر اینکه “به لحاظ شاخص سلامت و مشارکت اجتماعی بانوان، از وضع بسیار خوبی در منطقه برخور داریم”، یک دروغ محض است. دروغی که صرفا جهت کرنش و خوش رقصی در مقابل خامنه ای بیان شده است.
اگر ۳۵ سال پیش طرفداران جمهوری اسلامی به تبعیت از خمینی در هر محفلی تکرار می کردند، اقتصاد مال “خر” است و ما برای شکم انقلاب نکردیم، در پی گذر زمان و واقعیت های اسفبار تحمیل شده بر جامعه، هم اکنون نه تنها همان انبوه طرفداران خمینی، بلکه هر مدرسه رفته ای نیز می داند، وقتی بیکاری در جامعه ریشه گسترانید، وقتی سفره مردم تهی و فقر و تنگدستی بر زندگی توده ها مستولی شد، در آن صورت، فحشاء، اعتیاد، دزدی، و ده ها معضل اجتماعی دیگر از جمله طلاق، پدیده کودکان کار و خیابانی و از هم گسیختگی سلامت خانواده نیز دامنگیر آن جامعه خواهد شد. در چنین وضعیتی، نه تنها با توصیه های فرهنگی و موعظه هایی از جنس افاضات خامنه ای سر سوزنی از فلاکت و معضلات جامعه کاسته نمی شود، بلکه چه بسا چنین موعظه هایی دیگر برای پامنبری های خود خامنه ای نیز کسالت آور بوده و حتا کارکردش را برای آنها نیز از دست داده باشد.
تردیدی نیست که خامنه ای و هیئت حاکمه جمهوری اسلامی همه این هارا می دانند و بر وضعیت وخامت بار زنان در جامعه نیز آگاه هستند. اما، از آنجاییکه همه این ناهنجاری ها ریشه در رژیم دینی جمهوری اسلامی و نظم سرمایه داری حاکم بر کشور دارد و خود خامنه ای نیز از جمله مسببین اصلی وضعیت موجود است، لذا، او چاره کار را در زدن نعل وارونه می بیند و از روی استیصال در پناه یاوه گویی های این چنینی که اشتغال مسئله اصلی زنان نیست و برابری جنسیتی زنان یک موضوع غربی است که باید از آن پرهیز شود، سنگر می گیرد. واقعیت این است که، معضلات اجتماعی زنان، فقر و فلاکت حاکم بر توده ها، وخامت وضعیت معیشتی مردم و شکست سیاست های جمهوری اسلامی در برابر زنان، هم اکنون همانند پتکی بر سر این نظام فرود آمده است. خامنه ای که تا پیش از این همواره از تعالی زنان در اسلام حرف می زد، اسلام را پاسخگوی همه نیازهای مادی و معنوی جامعه و به طور اخص نجات بخش زنان موعظه می کرد، هم اکنون که فضاحت اسلام و جمهوری اسلامی بر همگان آشکارشده است، نه تنها با چالش های نیروهای اجتماعی مواجه است، چه بسا در درون سیستم نیز با تنش ها و ریزش نیروهای پشت سر خود نیز مواجه شده باشد. به رغم اینکه در نفس و ماهیت سخنان خامنه ای در مورد زنان هیچ چیز تازه ای وجود نداشت، اما صراحت بیان و اصرار او مبنی بر اینکه اشتغال مسئله اصلی زنان نیست و برابری جنسیتی مغایر با جوهر اسلام است، محتملا می بایست برخاسته از مجموعه اوضاع کنونی جامعه باشد. در وضعیت موجود و با شرایط وخامت بار تحمیل شده بر زنان و توده های مردم ایران، خامنه ای در چندین جهت با مشکلات مواجه است. نخستین مشکل خامنه ای و دارو دسته او، موضع فریبکارانه رقبای او در درون نظام است. رقبایی که با تکیه بر مشکلات اقتصادی و بهم ریختگی جامعه، در صدد قرائت دیگری از اسلام هستند تا بخشی از توده های مذهبی و نیروهای درون رژیم را به طرف خود بکشانند. از این منظر، مهملات خامنه ای پیش از آنکه پاسخی به زنان جامعه باشد، تلاشی ست جهت پاسخگویی و یادآوری محتوای اصلی اسلام به این رقبای فریبکارش در درون نظام. (به سخنرانی ها و مواضع رفسنجانی، خاتمی و روحانی در همین یک ماه گذشته توجه شود).
مشکل دیگر خامنه ای روند از هم گسیختگی اصولگرایان و نیروهای حزب اللهی در وضعیت کنونی است. ناتوانی جمهوری اسلامی در پاسخگویی به ابتدایی ترین معضلات جامعه از جمله روند روبه رشد بیکاری و گسترش روز افزون فقر عمومی که هم اکنون به نوعی گریبان مجموعه نیروهای درون نظام را هم گرفته است. در چنین وضعیتی صراحت و اصرار خامنه ای مبنی بر اینکه اشتغال الویت اصلی زنان نیست، تا حدودی می تواند مرهمی برای جلوگیری از ترک برداشتن بیشتر باورهای ایمانی و اسلامی این نیروها باشد در واقع خامنه ای با تاکید بر اینکه معیار جمهوری اسلامی ارزش های فرهنگی هستند، خواسته تبعات ویرانگر ناشی از مشکلات اقتصادی و معیشتی را هیچ و یا نادیده جلوه دهد. سومین مشکل که محتملا می بایست مشکل اساسی خامنه ای باشد، روند مذاکرات هسته ای و عقب نشینی جمهوری اسلامی در پرونده اتمی و به تبع  آن عقب نشینی در سیاست خارجی رژیم است. خامنه ای با تاکید آشکارتر از گذشته روی موضع جمهوری اسلامی مبنی بر اعمال تبعیض جنسیتی و نابرابری زنان با مردان در عرصه های اجتماعی، به نوعی درگیری و کشمکش های درونی نظام را بازتاب داده است. از آنجایی که عقب نشینی در سیاست خارجی، منطقا و در نهایت می بایست با تغییراتی در سیاست داخلی هم همراه گردد، خامنه ای با این موضع گیری خود، یکبار دیگر بر ایستادگی جمهوری اسلامی روی محورهای تاکنونی سیاست داخلی رژیم یعنی اعمال تبعیضات جنسیتی، عدم برابری اجتماعی زنان با مردان و نقض سیستماتیک حقوق بشر در ایران پای فشرده است. موضوعی که در وضعیت کنونی بیش از هر جای دیگر محل تلاقی کشمکش های درونی نظام است.
در واقع همه بضاعت فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی جمهوری اسلامی را باید در همین صراحت لهجه و موضع گیری خامنه ای در مورد زنان دید. صراحت خامنه ای مبنی بر اینکه اشتغال در الویت زنان نیست  و برابری زن و مرد یک “مقوله ارتجاعی” است که باید از آن پرهیز شود، چیزی نیست جز اعتراف صریح او به تبعیض جنسیتی و نابرابری زنان در اسلام. بقیه حرف های خامنه ای در زمینه تکرار ارزش های والای فرهنگ اسلامی و جایگاه زن در اسلام، مهملاتی بیش نبوده و نیستند. حاصل این “فرهنگ والا” برای زنان و دیگر اقشار جامعه تا کنون چیزی جز سرکوب و تحمیل بی حقوقی محض نبوده است. در وضعیتی که هم اکنون زنان و توده های مردم ایران بدان گرفتار هستند، موعظه های این چنبنی خامنه ای دیگر کمترین ثمری برای او و نظام جمهوری اسلامی نخواهد داشت. جمهوری اسلامی پوسیده تر از آن است که اینگونه موعظه ها بتواند لااقل ترک های ذهنی طرفداران آن را نیز التیام بخشد. این نظام را با همه فرهنگ ارتجاعی و پس مانده های ذهنی قرون وسطایی‏اش باید به گورستان تاریخ سپرد.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۶۸ در فرمت پی دی اف

دور سوم مذاکرات هسته ای، ابهامات و تردیدها

kar_logo01سومین دور مذاکرات هسته ای ایران و گروه کشورهای ۱+۵ طی روزهای ۱۹ و ۲۰ فروردین در وین برگزار شد. این دور از مذاکرات، ادامه نشست طرفین در روزهای پایانی اسفندماه گذشته بود که به دلیل فرا رسیدن تعطیلات نوروزی به ۱۹ فروردین منتقل شد. مسائل مطرح شده در این دور از مذاکرات هسته ای نیز همانند دور قبل بحث و مذاکره روی ابعاد غنی سازی اورانیوم، کاهش ذخیره غنی سازی، تاسیسات فوردو، نیروگاه آب سنگین اراک، کاهش تحقیق در پروسه هسته­ ای و چگونگی بازرسی­ های سرزده بود، که طبق توافق طرفین قرار شده است در یک بازه زمانی ۴ ماهه مورد بررسی قرار گیرند. نشست ۲۷ اسفند اولین مرحله از این بازه زمانی ۴ ماهه بود که ادامه آن طی روزهای ۱۹ و ۲۰ فروردین دنبال شد.
دور سوم مذاکرات هسته ای که طی چهار نشست در سطح معاونان وزیران خارجه ایران و کشورهای ۱+۵ به سرپرستی عباس عراقچی و هلگا اشمید برگزار شد، همانند جلسه قبل بدون روشن شدن هیچ توافق معینی خاتمه یافت. تنها نتایج بیرونی این دور از گفت و گوها، مرور تمامی موضوعات مورد بحث در “چارچوب گام نهایی” و تعیین تاریخ دور بعدی  نشست بود که در سطح رسانه ها بازتاب یافت. دور بعدی و ادامه این مذاکرات که قرار است در ۲۳ اردیبهشت برگزار شود،  مرحله‏ای مهمتر و دشوارتر روند مذاکرات کنونی در چارچوب توافقنامه ژنو است. در این نشست که قرار است نگارش متن توافق نهایی در آن آغاز شود، از هم اکنون با تردیدها و ابهامات طرفین مواجه شده است. همزمان با پایان یافتن دور سوم مذاکرات، درحالی که جان کری وزیر خارجه آمریکا در مجلس سنا به نمایندگان این کشور اعلام کرد که مذاکرات با ایران ادامه دارد، روزنامه واشگتن پست به نقل از جان کری اعلام کرد، سخت ترین بخش مذاکرات اتمی با ایران توافق در باره وسعت غنی سازی اورانیوم است. واشنگتن پست همچنین نوشت، وزیر خارجه آمریکا گفته است، به مذاکرات “خوشبین” نیست.
نگرانی از شکست مذاکرات صرفا در موضع گیری مقامات آمریکایی و دیگر نمایندگان ۱+۵ نیست که هر از گاهی بازتاب داده می شود. بد بینی به روند مذاکرات در اظهار نظر مسئولان جمهوری اسلامی نیز کاملا آشکار است. به رغم تاکید مکرر طرفین مناقشه بر ادامه مذاکرات هسته ای، خصوصا تاکید چندین باره خامنه ای بر ادامه روند گفت و گوها، اما روند مذاکرات پیوسته با تردیدها و ابهاماتی مواجه هست. آنچه بر توافقات ژنو و ادامه مذاکرات هسته ای سایه افکنده است، وجود بندی از توافقنامه ژنو است که بر اساس آن حل نهایی مناقشه هسته ای ایران و کشورهای ۱+۵ به توافق کامل روی همه موارد مورد اختلاف گره خورده است. در این بند از توافق ژنو آمده است:”هیچ چیز مورد توافق نیست تا زمانی که همه چیز توافق شود”. در واقع، این بند، پاشنه آشیل روند مذاکرات کنونی و به نوعی گره کور دست یابی به توافقات جامع میان طرفین است. بندی که گروه ۱+۵ از همان ابتدا و در شروع مذاکرات ژنو آگاهانه به نمایندگان جمهوری اسلامی تحمیل کردند، تا راه رسیدن به هرگونه توافقات نیم بند و یا توافق روی بخشی از موضوعات مورد علاقه جمهوری اسلامی را مسدود کرده باشند. این بند از توافقنامه ژنو هم اکنون تا حدودی بر روند مذاکرات هسته ای جهت رسیدن به توافق نهایی سایه افکنده است. سخنان محمد جواد ظریف در مصاحبه با خبرنگار ایسنا به روشنی ابعاد این نگرانی را بازتاب می دهد. وزیر خارجه جمهوری اسلامی در پایان سومین دور مذاکرات در پاسخ به خبرنگار ایسنا مبنی بر اینکه پس از سه دور مذاکرات در باره گام نهایی می توانید بگویید که تا چه اندازه و چه درصدری به درک و تفاهم مشترک رسیده اید؟ گفت: من احساسم این است تا زمانی که شروع به نگارش نکنیم نمی توان گفت چند درصد اختلاف نظر وجود دارد. ظریف با اشاره بر این مطلب که ما توافق کردیم “هیچ چیز مورد توافق نیست تا زمانی که همه چیز توافق شود”، گفت: به نظر من این یک اصل کلی در همه توافق هاست. ممکن است ۲ درصد[عدم توافق] ۹۸ درصد [توافق] را برهم زند.
در واقع جمهوری اسلامی با پذیرش این بند از توافقنامه ژنو، عملا قدم در میدانی گذاشته است که یقینا راه برگشت از آن چندان برایش آسان نیست. نه تنها بازگشت از نیمه راه توافقات موجود هیچ دست آوردی برای جمهوری اسلامی ندارد، بلکه چه بسا رژیم در شرایط دشوارتری نسبت به  وضعیت پیش از مذاکرات ژنو نیز قرار گیرد. قدرت های بزرگ جهانی و در راس شان آمریکا، با “خسته و زمین گیر” (۱) ساختن جمهوری اسلامی  سرانجام این رژیم را به میدانی کشانده اند که پیش شرط های ورود به چنین میدانی را خود از قبل تعیین کردند.
لذا، با توجه به مجموعه بحران های ژرفی که هم اکنون جمهوری اسلامی در گرداب آن دست و پا می زند، بعید به نظر می رسد که خامنه ای و هیئت مذاکره کننده این رژیم بدون عقب نشینی های لازم بتواند کمترین قدرت مانور در این میدان بازی داشته باشند. “نرمش قهرمانانه”، “اقتصاد مقاومتی” و دیگر افاضات خامنه ای که به بهانه روز ملی فناوری هسته ای در جمع اعضای سازمان انرژی اتمی موعظه کرد، چیزی نیستند جز واژگانی برای سرخ نگه داشتن چهره خامنه ای در فضاحت عقب نشینی آشکار جمهوری اسلامی در قبال پرونده اتمی و به تبع آن دیگر مسائلی که در عرصه خارجی بدان  گرفتار است.
این ادعای خامنه ای که در دیدار با مسئولان سازمان انرژی اتمی گفت: “هیچیک از دستآوردهای هسته ای کشور قابل تعطیل شدن نیست و کسی هم حق معامله بر روی آن ها را ندارد و کسی هم این کار را انجام نخواهد داد”، در حد همان شعارهای همیشگی خامنه ای است، که صرفا جهت مصرف داخلی برای پامنبری های او بازگو می شوند. چرا که تشت ورشکستگی جمهوری اسلامی از بام افتاده و صدایش نیز تا کنون به گوش همگان رسیده است. هم اکنون بحران اقتصادی جمهوری اسلامی به آنچنان وخامتی رسیده است که انکار و لاپوشانی آن حتا برای نیروهای اصولگرای جمهوری اسلامی نیز مشکل شده است. اگر طی چند سال گذشته و بعضا تا به امروز، خامنه ای و نیروهای منسوب به اصولگرایان سعی در کتمان بحران اقتصادی رژیم داشتند و پذیرش مذبوحانه “نرمش قهرمانانه” را نیز تحت عنوان “عزت” و “اقتدار” نظام و ولی فقیه به خورد نیروهای حزب اللهی می دادند، اینک کار به جایی رسیده است که عنصر محافظه کاری همچون حداد عادل نیز از “دوران سختی” که جمهوری اسلامی بدان گرفتار است سخن می گوید و برای برون رفت از وضعیت موجود حتا از طرفداران “با بصیرت و مومن” موسوی می خواهد که بیایند و برای نجات جمهوری اسلامی کمک کنند.(۲)
از این نظر، ادعاهای خامنه ای مبنی بر اینکه، مذاکرات باید فقط در چارچوب موضوع هسته ای ادامه یابد و مذاکره کنندگان جمهوری اسلامی هیچ حرف زوری را نباید از طرف مقابل قبول کنند، با آنچه که عملاً تا کنون در پشت درهای بسته مذاکرات هسته ای پیش رفته است، مغایرت دارد. آنهایی که در پشت درهای بسته  رو در روی هیئت نمایندگی جمهوری اسلامی نشسته اند و قدم به قدم شرایط خود را به جمهوری اسلامی تحمیل می کنند، نیازی به شنیدن اینگونه ادعاهای خامنه ای ندارند. کشورهای ۱+۵  بیش از مستولان جمهوری اسلامی به عمق ورشکستگی و استیصال این رژیم واقف هستند. آنها به خوبی می دانند که جمهوری اسلامی در پی شکست سیاست هایش در تمام عرصه های داخلی و خارجی و به دنبال تهی شدن خزانه دولت، مجبور به پذیرش توافقنامه ژنو شده است. آمریکا و اتحادیه اروپا با وقوف به اینکه جمهوری اسلامی هم اکنون در گوشه رینگ قرار گرفته است، با تکیه بر اینکه “هیچ چیز مورد توافق نیست تا زمانی که همه چیز توافق شود”، سعی دارند با گره زدن پرونده اتمی ایران به موضوعاتی از قبیل فعالیت های موشکی رژیم و سیاست های منطقه ای آن در سوریه و لبنان، کل سیاست خارجی جمهوری اسلامی را به  محدوده سیاست گذاری های مورد قبول خود بکشانند. علاوه بر این، همزمان با تغییر سیاست خارجی جمهوری اسلامی، اعمال فشار روی موضوع “نقض سیستماتیک حقوق بشر” در ایران، جهت تغییرات در سیاست داخلی رژیم نیز فزونی خواهد یافت. قطعنامه کمیته روابط خارجی پارلمان اروپا علیه جمهوری اسلامی که درست ۴ روز پیش از شروع سومین دور مذاکرات هسته ای به تصویب نمایندگان پارلمان اتحادیه اروپا رسید، چیزی نیست جز پیوند زدن مذاکرات هسته ای به “نقض سیستماتیک حقوق بشر” در ایران و به طریق اولی، پیوند زدن عقب نشینی های جمهوری اسلامی در عرصه سیاست خارجی به الزام عقب نشینی در سیاست های داخلی. چرا که عقب نشینی در سیاست خارجی و به تبع آن دعوت از سرمایه داران و شرکت های بین المللی جهت سرمایه گذاری در ایران، درنهایت نمی تواند بدون عقب نشینی در سیاست داخلی و فراهم ساختن امنیت لازم برای سرمایه گذاری در جامعه متحقق شود.
گره خوردن عقب نشینی سیاست خارجی جمهوری اسلامی با الزام عقب نشینی در سیاست داخلی، از جمله موضوعات دیگری است که پیشروی جمهوری اسلامی جهت رسیدن به توافق نهایی را دشوارتر کرده است. دولت روحانی به رغم حمایت خامنه ای که کرارا بر ادامه روند مذاکرات تاکید دارد، هم اکنون از دو سو تحت فشار است. از یک طرف با اعمال فشار بیشتر آمریکا و اتحادیه اروپا جهت پیوند زدن مذاکرات هسته ای به موضوع نقض حقوق بشر در ایران و به عبارت دیگر استفاده حداکثری از بند “هیچ چیز مورد توافق نیست تا زمانی که همه چیز توافق شود” و از طرف دیگر با تهدیدات آشکار و رو به افزایش جناح های درون رژیم مواجه است. به رغم حمایت تا کنونی خامنه ای از ادامه روند مذاکرات، واکنش های تند منتقدین توافقنامه ژنو همچنان ادامه دارد. اظهار نظر ۲۴ فروردین مسعود جزایری معاون ستاد کل نیروهای مسلح ایران، مبنی بر اینکه “نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران هیچ توافق غیر اصولی را نمی‌پذیرند”، تا این لحظه جدی ترین موضع گیری منتقدین و مخالفین روند مذاکرات هسته ای پس از پذیرش توافقنامه ژنو در آذرماه گذشته تا به امروز بوده است. واکنش معاون ستاد کل نیروهای مسلح ایران در مورد روند مذاکرات هسته ای، بیش از این که یک اظهار نظر فردی تلقی شود، می تواند سایه یک تهدید جدی بر ادامه مذاکرات کنونی باشد.
نظر به اینکه تمام سیاست دولت روحانی در حل یا کاهش بحران هسته ای متمرکز شده است، پیشبرد این سیاست بدون عقب نشینی های لازم در سیاست خارجی و بعضا در عرصه داخلی ممکن نیست. جمهوری اسلامی ازمدت‏ها قبل آغاز به عقب نشینی نموده است اما، اینکه در این مسیر تا کجا پیش خواهد رفت ، نکته ای است که علاوه بر پیشروی مطالبات آمریکا و اتحادیه اروپا، به تعمیق بحران سیاسی و تهدید جناح های درون جمهوری اسلامی نیز بستگی دارد.تشدید تنش ها و تضادهای درون رژیم، ممکن است روند مذاکرات کنونی را با موانع جدی مواجه سازد یا حتا آن را به بن بست بکشاند.
(۱) خبرگزاری تسنیم، ۲۴ فروردین، مسعود جزایری معاون ستاد کل نیروهای مسلح ایران
(۲) خبرگزاری فارس، ۲۲ فروردین، سخنرانی حداد عادل در جمع شورای نخبگان یزد

متن کامل نشریه کار شماره ۶۶۷ در فرمت پی دی اف

اوکراین، قربانی رقابت قدرت‌های امپریالیست

صدسال پیش در ۱۹۱۴ جنگ جهانی اول، میان قدرت‌های امپریالیست جهان آغاز گردید و بر تحلیل درخشان لنین از سرمایه‌داری مرحله سلطه انحصارات و صدور سرمایه، خصوصیات مشخصه امپریالیسم و توسل دولت‌های امپریالیست به تجاوز، جنگ و کشتار برای تقسیم مجدد بازارهای جهانی و مناطق نفوذ اقتصادی و سیاسی، تمام و کمال مهر تایید زد. جنگ جهانی دوم و جنگ‌های محلی و منطقه‌ای نیمه دوم قرن بیستم، اشغالگری‌های نظامی نخستین دهه‌ی قرن بیست و یکم، افغانستان، عراق و سپس لیبی، ادامه همان روندی‌ست که با جنگ جهانی اول آغاز گردید و اکنون در سال ۲۰۱۴ رقابت و کشمکش حادی که میان قدرت‌های امپریالیست برای بلعیدن اوکراین در جریان است، به وضوح نشان می‌دهد که بشریت همچنان با مخاطرات و فجایع سرمایه‌داری دوران سلطه انحصارات روبه‌روست که در طول یک قرن گذشته جنگ‌های ویرانگر برپا داشته، میلیون‌ها انسان را به خاک و خون کشیده و میلیاردها انسان را به بند کشیده است.
یکی از نکات برجسته که لنین در اثر معروف خود “امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحله سرمایه‌داری” به آن می‌پردازد و رقابت بر سر سلطه بر اوکراین نیز آن را تایید می‌کند، این است که امپریالیسم فقط برای سلطه بر کشورهای عقب‌مانده و ضعیف و مناطق کشاورزی و معدنی تلاش نمی‌کند، بلکه می‌کوشد حتا کشورهای صنعتی و پیشرفته را نیز تحت انقیاد درآورد. لنین نوشت: “آنچه صفت مشخصه امپریالیسم را تشکیل می‌هد، اتفاقا تنها تمایل به الحاق مناطق زراعی نبوده، بلکه تمایل به الحاق صنعتی‌ترین مناطق نیز هست. (اشتهای آلمان برای بلعیدن بلژیک و اشتهای فرانسویان برای بلعیدن لورن) زیرا اولا – به پایان رسیدن تقسیم جهان مجبور می‌کند، هنگام تجدید تقسیم به هر زمینی دست دراز شود. ثانیا – آنچه برای امپریالیسم جنبه اساسی دارد، مسابقه چند دولت بزرگ برای احراز سیادت، یعنی اشغال اراضی است که بیشتر از لحاظ تضعیف دشمن و متزلزل ساختن سیادت او، انجام می‌یابد تا منافع مستقیم خویش (بلژیک برای آلمان، بخصوص از لحاظ تکیه‌گاهی بر ضد انگلستان و بغداد برای انگلستان از لحاظ تکیه‌گاهی برضد آلمان و غیره اهمیت دارد.)”
اوکراین از این هر دو جهت حائز اهمیت می‌باشد. نخست این‌که یک کشور صنعتی و پیشرفته است و دیگر این که برای هر دو رقیب تکیه‌گاهی‌ست برضد طرف مقابل.
اوکراین به مثابه یک کشور صنعتی پیشرفته و غنی که در مهم‌ترن رشته‌های تولید صنعتی و استخراجی، صنایع فلزی و ماشین‌سازی، صنایع هوا- فضایی، تسلیحاتی، شیمیایی، پتروشیمی و گاز، تولید برق، لکوموتیو، کامیون، کشتی‌سازی و صنایع دیگر در سطحی بالا قرار گرفته و هم اکنون نهمین کشور جهان در تولید و مهندسی سخت‌افزار هوا- فضایی و ششمین کشور صادرکننده اسلحه در جهان است، توانست پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی به سرعت بر بحرانی که در اثر ازهم‌گسیختگی اقتصادی و صنعتی پیش‌آمده بود، غلبه کند. اما بحران جهانی اقتصاد سرمایه‌داری و نیز غارتگری‌های طبقه حاکم فاسد که پس از فروپاشی شوروی بر صنایع دولتی چنگ انداخته بود، اوکراین را نیز در بحرانی عمیق فرو برد. نرخ رشد شدیدا کاهش یافت و تورم همراه با بیکاری گسترده وضعیت مادی و معیشتی توده‌های کارگر را وخیم کرد. با این وجود همچنان در رده چهل و پنجمین کشور سرمایه‌داری جهان جای دارد.
در بطن این شرایط، رقابت امپریالیست‌های آمریکایی و اروپایی با امپریالیسم روس برای سلطه بر اوکراین تشدید گردید. در توافق‌نامه سال ۱۹۹۴ میان روسیه، آمریکا، انگلیس و فرانسه، دو طرف نزاع کنونی برای تخفیف تضاد بر سر اوکراین، توافق کردند که  این کشور به عضویت ناتو درنخواهد آمد و تبدیل به پایگاه نظامی قدرت‌های غربی علیه روسیه نخواهد شد. اما تلویحی پذیرفتند که تسلط بر بازار این کشور عرصه رقابت به اصطلاح مسالمت‌آمیز طرفین باشد.
با این وجود به علت پیوندهای اقتصادی نزدیکی که میان روسیه و اوکراین از گذشته وجود داشت، روسیه نفوذ قطعی خود را حفظ کرد. انقلاب به اصطلاح نارنجی که از حمایت غرب برخوردار بود، نتوانست توازن قوا را در اوکراین به طور قطعی به نفع امپریالیست‌های غربی تغییر دهد، اما عرصه وسیع‌تری برای سلطه اتحادیه اروپا بر بازارهای اوکراین و تقویت مواضع اقتصادی و سیاسی آن‌ها پدید آورد. تغییر و تحولات سیاسی پس از آن، کنار رفتن دار و دسته‌های یوشچنکو – تیموشنکو و بر سر کار آمدن مجدد یانوکویچ ادامه همین روند به نفع اتحادیه اروپا و آمریکا بود. به‌رغم این‌که یانوکویچ به‌ویژه از حمایت بورژوازی بخش شرقی اوکراین و روسیه برخوردار بود، اما او تلاش نمود، منافع کل بورژوازی اوکراین را نمایندگی کند. در این دوره است که سرمایه‌گذاری‌های وسیعی توسط انحصارات اروپایی و آمریکایی در اوکراین صورت گرفت و قراردادهای کلانی با شرکت‌های نفتی، از جمله برای استخراج گاز از ذخایر بخش غربی اوکراین با شل و شورن و قرارداد ۱۰ میلیارد دلاری با اکسون منعقد ‌گردید.
رقابت‌های قدرت‌های امپریالیست از سال ۲۰۱۲ وارد مرحله جدیدی شد که یانوکویچ وارد مذاکره جدی با اتحادیه اروپا برای پیوستن به اتحادیه گردید که نتیجه آن آماده سازی قرارداد همکاری و تجارت آزاد پیوستگی به اتحادیه اروپا بود.
قراردادی که یک هفته قبل از امضای آن در اواخر ۲۰۱۳ توسط یانوکویچ به تعویق افتاد و به بحران کنونی اوکراین انجامید. بر طبق این قرارداد که گفته می‌شود بزرگ‌ترین قرارداد تجاری اتحادیه اروپا با یک دولت غیرعضو است و می‌بایستی برخی مفاد آن به فوریت به مرحله اجرا درآید، اوکراین از جهات مختلف اقتصادی، سیاسی و نظامی تحت نفوذ کامل اتحادیه اروپا و آمریکا قرار می‌گرفت. لیبرالیزه شدن کامل اقتصاد و تجارت، اجرای همه جانبه سیاست‌های صندوق بین‌المللی پول، وام‌های ریاضتی بانک مرکزی اتحادیه اروپا و صندوق بین‌المللی پول، معافیت‌های گمرکی برای صادرات و واردات طرفین، سیاست‌های امنیتی و ضوابط کلیدی در مورد استراتژی نظامی، در زمره مفاد مهم و فوری این قرارداد بود. چنین به‌نظر می‌رسید که با این قرارداد تکلیف اوکراین نیز یکسره شده است و اتحادیه اروپا به مرز مشترک با روسیه رسیده است.
اما در پشت صحنه، امپریالیسم روس نیز در تلاش برای برهم زدن این توافقات بود. روسیه با استفاده از تمام ابزارهای اقتصادی و مالی، تهدیدات سیاسی و نظامی، یانوکوویچ را واداشت که از امضای قرارداد با اتحادیه اروپا سرباز زند و قرارداد جدیدی را با روسیه پذیرا شود که کاهش ۳۰ درصدی بهای گاز صادراتی به اوکراین و وام ۱۵ میلیارد دلاری از جمله مفاد آن بود که در ۱۷ دسامبر ٢٠١٣ به امضا رسید. نیاز به ذکر است که اوکراین ۹۰ درصد نفت مصرفی خود را از خارج تامین می‌کند و تامین کننده ۵۰ درصد گاز مصرفی اوکراین روسیه است.
اتحادیه اروپا و آمریکا که دریافتند با خودداری یانوکویچ از امضای توافقنامه با اتحادیه اروپا و قرارداد جدید با روسیه، تمام رشته‌های چندین ساله آن‌ها پنبه خواهد شد، راهی نداشتند جز این که بازی به اصطلاح رقابت مسالمت‌آمیز را برای سلطه بر اوکراین کنار بگذارند و به تهدید و اعمال قهر و فشار برای امضای قرارداد متوسل شوند. این است دلیل این که چرا در حالی که آمریکا و اروپا قاعدتا می‌بایستی بدانند، روسیه نیز اقدامات متقابل و حتا نظامی انجام خواهد داد، به این ریسک بزرگ متوسل شدند.
در حالی که روسیه درگیر برگزاری مسابقات زمستانی سوچی، برای قدرت‌نمایی جهانی خود بود، با اشاره اتحادیه اروپا و آمریکا و پشتیبانی بورژوازی بخش غربی اوکراین، سازمان‌های دست راستی افراطی و نئونازی‌هایی که سال‌ها پیش توسط آمریکا در استونی آموزش داده شده بودند، با شعار امضای قرارداد با اتحادیه اروپا وارد میدان اروپایی شدند. تدریجا بخش کوچکی از توده مردم نیز که زیر فشار فقر و بیکاری قرار دارند، در مبارزه علیه دارودسته‌های دزد، رشوه‌خوار و فاسد حاکم بر اوکراین و در عین حال فریب وعده‌های کذائی مبنی بر بهبود اوضاع با پیوستن به اتحادیه اروپا، به معترضین میدان پیوستند. اما بالاترین رقمی که از حضور مردم معترض در یک کشور ۴۵ میلیونی اعلام شد، صد هزار نفر بیشتر نبود. مسئله مهم اما در این بود که از همان آغاز، ابتکار عمل نه در دست توده‌های کارگر و زحمتکش، بلکه در دست گروه‌های راست افراطی از نمونه حزب اسوبودا و واحدهای مسلح نئونازی بود. بنابر این برخلاف ادعای چپ‌های لیبرال ایرانی نه انقلابی در کار بود و نه حتا یک جنبش توده‌ای رادیکال. همان‌گونه که در تحولات شرق اوکراین هم نه تظاهرات مردم این شهرها و نه اشغال ساختمان‌های دولتی، هیچ‌یک دلیلی بر انقلاب و جنبش توده‌ای رادیکال نبود. آن‌چه که در هر دو مورد وجود داشته و دارد، گروه‌های سیاسی ابزار دست امپریالیست‌های آمریکایی، اروپایی و روسی‌ست که با فریب و نیرنگ‌های ناسیونالیستی و شووینیستی بخشی از مردم را نیز به دنبال خود می‌کشند. آن‌چه در واقع در جریان می‌باشد و جوهر تمام تحولات سیاسی اوکراین را نشان می‌دهد، رقابت قدرت‌های امپریالیست برای سلطه بر اوکراین و بلعیدن آن است.
به هر رو، زیر فشار معترضین میدان اروپایی، یانوکویچ بخشی از خواست‌های آن‌ها را پذیرفت و حاضر به عقب‌نشینی شد، اما با تشویق آمریکا و اتحادیه اروپا، گروه‌دست راستی اسوبودا و واحدهای مسلح نئونازی موسوم به واحدهای مسلح دفاع از خود اوکراین، ساختمان‌های دولتی را مورد حمله قرار دادند و یانوکویچ فرار کرد.
نقش اصلی را در این تحولات اوکراین آمریکا برعهده داشت که ترکیب کابینه را در پی سرنگونی یانوکویچ خود راسا تعیین نمود و همان‌گونه که روس‌ها یکی از مکالمات نولاند دستیار وزیر خارجه آمریکا در امور اروپا را با سفارت آمریکا در اوکراین برملا کردند، آمریکا حتا اجازه نداد که یکی از کاندیداهای مورد اعتماد آلمان ویتالی کلیچکو در لیست کابینه قرار گیرد. نئونازی‌ها نیز پست‌هایی در ارگان‌های سرکوب اوکراین به دست آوردند. در حالی که همین گروه‌های نئونازی پارلمان را در محاصره گرفته بودند، نمایندگان را مجبور کردند که به عنوان اولین مصوبه خود، زبان روسی را به عنوان زبان دوم اوکراین ملغا سازد. این اقدام بر خشم حدود ۱۰ میلیون روس زبانی که در مناطق شرقی و جنوبی زندگی می‌کنند افزود و بهانه دیگری به دست روس‌ها داد که از آن به نفع مقاصد امپریالیستی و توسعه‌طلبانه خود در رقابت با امپریالیسم آمریکا و اروپا بهره گیرند.
با اشاره روسیه نخستین اقدام اعتراضی شرق از کریمه آغاز شد که اکثریت مردم در یک همه پرسی رای به استقلال و پیوستن به روسیه را دادند. این نخستین واکنش روسیه بود که عجالتا کریمه را با بندر سواستوپول که برای ناوگان دریایی روسیه در دریای سیاه از جهت نظامی و مقاصد توسعه‌طلبانه، فوق‌العاده حائز اهمیت است، یکسره به تصرف خود درآورد. اما این تازه سرآغاز ماجرا بود. پوتین در سخنرانی خود در مقابل دوما برای الحاق کریمه به روسیه آشکار کرد که روسیه از این پس دارای جاه‌طلبی و مقاصد امپریالیستی دیگری در رقابت با آمریکا و اروپاست. او رسما مرحله جدیدی را در این تقابل و رقابت امپریالیستی گشود.
پوتین گفت: “ما تاکنون مکرر پیشنهاد همکاری در مورد تمام مسائل کلیدی را داده‌ایم، اما آن‌ها گام متقابلی برنداشته‌اند. بالعکس مکرر به ما دروغ گفته‌اند. پشت سرما تصمیم گرفته‌اند و ما را در برابر عمل انجام گرفته قرار داده‌اند. این مسئله با بسط ناتو به شرق و نیز ایجاد تاسیسات نظامی از جمله سیستم دفاع موشکی در مرزهای ما انجام گرفت. در مورد وعده رقابت عادلانه و دسترسی آزادانه به بازارهای جهانی نیز همین اتفاق رخ داد. خلاصه ما دلائل متعددی داریم که بپذیریم سیاست رسوای بازدارندگی که در قرن‌های هیجدهم، نوزدهم و بیستم حکمفرما بود، امروز هم ادامه دارد. آن‌ها مدام می‌کوشند ما را به حاشیه برانند. اما حدی وجود دارد. شرکای غربی ما در اوکراین از خط عبور کرده‌اند. آن‌ها به خوبی می‌دانستند که میلیون‌ها روس در اوکراین و کریمه زندگی می‌کنند. آن‌ها می‌بایستی واقعا فاقد غریزه سیاسی و عقل سلیم باشند که نتایج اقدامات خود را پیش‌بینی نکنند. روسیه خود را در موقعیتی یافت که نمی‌توانست عقب‌نشینی کند. اگر بیش از حد روی فنر فشار آورید، از جا در می‌رود. این را برای همیشه به خاطر داشته باشید. اکنون ضروریست که به این هیستری پایان دهید. لفاظی جنگ سرد را به کنار بگذارید و آشکارا این واقعیت را بپذیرید که روسیه یک مداخله‌گر مستقل و فعال در مسائل بین‌المللی است، مثل کشورهای دیگر، منافع ملی خودش را دارد که باید به حساب آورده و به آن احترام گذاشته شود”. بیانیه پوتین به این معناست که روسیه دیگر روسیه نخستین سال های پس از فروپاشی شوروی نیست. به اقتصاد از هم گسیخته سروسامان داده، قدرت اقتصادی‌اش رشد کرده‌و توام با آن از نظر نظامی نیز خود را آماده کرده است و حالا نه فقط قیم تمام روس ها در جمهوری‌های سابق اتحاد شوروی است، بلکه اعلام می‌کند که یک مداخله‌گر فعال در مسائل بین‌المللی است، مثل امپریالیسم آمریکا و اروپا که حتا در قلب آفریقا نیز منافع ملی دارند، روسیه هم دارای چنین منافع ملی است که باید به حساب آورده شود و به آن احترام گذاشته شود. روسیه پیش از این نیز در جریان حمله به گرجستان بر سر آبخاریا و اوستیا و سپس حمایت همه جانبه از رژیم سوریه، همین موضع را به زبانی دیگر، در عمل اعلام کرده بود.
واقعیتی‌ست اثبات شده که به علت رشد نامتوازن، مدام توازن قوای دولت‌های امپریالیست تغییر می‌کند. آن که در شرایطی به لحاظ اقتصادی و نظامی قوی بود، تضعیف می‌شود، دیگری که ضعیف بود قوی می‌شود و با منافع و جاه‌طلبی‌های مختص خود پیش می‌آید. در مقابل آمریکا و اروپایی که مدام تضعیف می‌شوند، قدرت‌های امپریالیستی دیگری از نمونه روسیه و یا چینی که هم اکنون سرمایه‌را تا دورترین نقاط آفریقا صادر می‌کند، قدرت می‌گیرند و هنگامی که قدرت و توانشان به مرحله‌ای رسید که بتوانند رقبای خود را از پای درآورند، لحظه‌ای درنگ نمی‌کنند. جنگ‌های جهانی اول و دوم به وضوع این حقیقت را نشان داد.
آن‌چه که امپریالیسم آمریکا و اروپا را ناگزیر ساخت در واکنش به اشغال کریمه توسط امپریالیسم روس، به یک مشت تهدیدات توخالی اکتفا کنند، از همین واقعیت ضعف و ناتوانی روزافزون آن ها ناشی می‌گردد. اگر آمریکا و اروپا در شرایط دیگری از توان اقتصادی و نظامی قرار داشتند، قطعا پاسخ آن‌ها به ضمیمه کردن کریمه به روسیه، اقدامی نظامی بود. اما اکنون نمی‌توانستند چنین کنند. نه واقعا از آن رو که روسیه یک زرادخانه بزرگ اتمی در اختیار دارد و نه از آن رو که تصور شود قدرت نظامی روسیه بیشتر است. نیاز به گفتن نیست که روسیه هم اکنون حتا نیمی از قدرت نظامی ناتو را در اختیار ندارد. در سطح جهانی نیز از پشتیبانی متحدین نیرومندی که آمریکا و اروپا از آن برخوردارند، بی‌بهره است. اما ضعف و ناتوانی اروپا و آمریکا در این است که نمی‌توانند از طریق این قدرت نظامی‌شان، اهداف‌شان را عملی سازند. وقتی که تمام قدرت ناتو در افغانستان و یا در عراق نتوانست از پس چند گروه اسلام‌گرا و ناسیونالیست برآید، چگونه می‌تواند با روسیه سرشاخ شود؟ این را روس ها هم فهمیده‌اند و از همین روست که به سادگی کریمه را ضمیمه کشور خود کردند.
اگر جز این می‌بود، آن‌ها می‌توانستند، دقیقا همان کاری را بکنند که روسیه با اتکا به روس‌های ساکن اوکراین انجام می‌دهد و سیاست خود را پیش می‌برد، یعنی ارتش اوکراین را که یکی از مجهزترین و پیشرفته‌ترین ارتش‌های کشورهای اروپائی‌ست جلو بیاندازند و قدرت نظامی ناتو را پشت سر آن بکار گیرند. اما اگر این واقعیت را کنار بگذاریم که ارتش اوکراین در این لحظه درگیر تضادهای درونی خود است، ورود این ارتش به جنگ، نتیجه‌ای جز اشغال کامل اوکراین توسط روسیه نخواهد داشت و اوضاع بیش از امروز به زیان آمریکا و اروپا تغییر خواهد کرد. علاوه بر این گرچه امپریالیسم آمریکا در یک چنین جنگی لطمه‌ای جدی نخواهد خورد، اما برای اتحادیه اروپا با توجه به بحران اقتصادی موجود و وابستگی‌اش به نفت و گاز، فاجعه بار خواهد بود.
روسیه که اکنون با توجه به ضعف دولت اوکراین و قدرت‌های امپریالیست رقیب، خود را در موقعیتی برتر می‌بیند و روس های ساکن اوکراین را که اکنون لااقل ۶ شهر را به تصرف خود درآورده‌اند و خواهان پیوستن به روسیه‌اند، همچون یک برگ برنده در اختیار دارد،  فشار اقتصادی بر دولت اوکراین را نیز افزایش داده و بر بهای گاز نیز ۸۰ درصد افزوده است تا بتواند به اوکراین آن‌گونه که خود می‌خواهد شکل دهد.
تسلط بر اوکراین از چند جهت برای روسیه حائز اهمیت است و از همین‌رو نمی‌پذیرد که به سادگی از دست برود و ضمیمه منطقه نفوذ قدرت‌های امپریالیست رقیب گردد. مقدم بر هر چیز اوکراین با جمعیت ۴۵‌میلیونی‌اش یک بازار سودآور برای روسیه است. بخش اعظم صنایع اوکراین به‌ویژه در بخش شرقی وابسته به روسیه است. همان‌گونه که بیش از این گفته شد، فروشنده اصلی نفت و گاز به اوکراین می‌باشد. روسیه تاکنون بزرگترین شریک تجاری اوکراین بوده است و یک چهارم صادرات و واردات اوکراین با روسیه می‌باشد. مسئله مهم دیگر این است که اوکراین کریدور انتقال نفت و گاز از روسیه و حوزه دریای خزر به اروپاست. چندین خط لوله نفت از اوکراین می‌گذرد و انبارهای ذخیره عظیم گاز در بخش غربی قراردارد. اهمیت این گلوگاه انتقال نفت و گاز به اروپا به درجه‌ای‌ست که برخی بحران کنونی اوکراین را حاصل جنگ و رقابت بر سر نفت و گاز نامیده‌اند. روسیه می‌خواهد هم‌چنان کنترل راه‌های حمل‌ونقل لوله‌ای انرژی به اروپا را خواه از طریق خود روسیه باشد یا کشورهای حاشیه دریای خزر، تحت تسلط و کنترل خود داشته باشد. اما مسئله بسیار مهم دیگر برای روسیه از جنبه نظامی است. اوکراین برای روسیه منطقه‌ی حائل میان روسیه و ناتو است. روسیه نخواهد پذیرفت که اوکراین تبدیل به پایگاه نظامی ناتو در مرز روسیه شود.
به همان دلائلی که اوکراین برای روسیه مهم است و می‌کوشد آن را در دایره نفوذ خود نگهدارد، برای آمریکا و اروپا نیز مهم است. انحصارات اروپایی و آمریکا می‌خواهند بازار اوکراین را به تصرف خود درآورند. آن‌ها می‌خواهند دست روسیه را از تسلط بر لوله‌های نفت و گاز به اروپا کوتاه کنند. آن‌ها می‌خواهند برای تضعیف روسیه و “متزلزل ساختن سیادت او” اوکراین را کاملا به مدار قدرت و نفوذ خود بکشانند و قدرت نظامی ناتو را به پشت دروازه‌های روسیه برسانند. با این اوصاف رقابتی سخت میان طرفین نزاع در جریان است.
این احتمال بیشتر است که در توازن قوای کنونی، طرفین درگیر به نوعی توافق کنند و مانع از حادترشدن درگیری‌ها و حتا تجزیه اوکراین گردند. چون در بلوک امپریالیستی آمریکا و اروپا وخیم‌تر شدن اوضاع، لااقل به نفع اروپا نیست. به نظر نمی‌رسد که روسیه هم در مقطع کنونی منافع‌اش در بحرانی‌تر کردن اوضاع باشد. عجالتا کریمه را بلعیده است. تجزیه شرق اوکراین فعلا به نفع روسیه نیست. چرا که علاوه بر از دست دادن بخش وسعی از بازار اوکراین، ناتو را به پشت مرزهای خود می‌کشاند. بلکه نفع‌اش در این است که عجالتا امتیازات بیشتری برای روس‌های ساکن اوکراین بگیرد و نفوذ اقتصادی و سیاسی خود را در محدوده قبل از بحران کنونی مجددا به دست آورد. این همه اما بدانمعنا نیست که تضاد درونی قدرت‌های امپریالیست تخفیف خواهد یافت. این تضاد به‌ویژه میان روسیه و قدرت‌های غربی، ولو با یک توافق لحظه‌ای، به دلائلی که پیش از این آمد، تشدید خواهد شد.
اوضاع اوکراین در هر جهت که سیر کند، آن‌چه نصیب توده‌های کارگر در شرق و غرب می‌شود، همان ادامه استثمار، تشدید فقر و بیکاری است. چرا که هم اکنون اوکراین به آستانه ورشکستگی رسیده است. حتا قادر به پرداخت بدهی‌های خود نیست. اروپا و آمریکا نیز که ادعای بهبود اوضاع در اوکراین را داشتند، نه تنها تاکنون حاضر به کمک قابل ملاحظه‌ای نشده‌اند، بل‌که اگر قرار باشد کمکی هم بکنند، به بورژوازی اوکراین است و ما به ازاء آن سیاست‌های ریاضتی وام‌هاست. در سوی دیگر از جانب روسیه نیز چیزی عاید توده‌های کارگر و زحمتکش نخواهد شد. رویدادهای سیاسی چند ماه اخیر اوکراین  باید به توده‌های کارگر اوکراینی این درس را داده باشد که هیچ نیرویی جز خود طبقه کارگر نجات بخش او نیست. در برابر رقابت‌های امپریالیستی و متحدین طبقاتی آن‌ها در داخل اوکراین، یک راه در مقابل طبقه کارگر قرار دارد و آن انقلاب اجتماعی‌ست.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۶۷ در فرمت پی دی اف

گرگهائی که لباس میش پوشیده اند باید افشاشوند- خرابکاری تشکل‌های وابسته به رژیم درپوشش همراهی با کارگران

طبقه کارگر ایران از تشکل‌های مستقل و طبقاتی خود محروم است. جنبش کارگری و کارگران ایران به‌رغم آن‌که در یک دهه گذشته گام‌های مهمی در جهت تشکل‌یابی خود برداشته‌اند، اما از ناحیه همین محرومیت، لطمه‌های سنگین و گاه جبران‌ناپذیری را نیز متحمل شده‌اند. هیچ گونه تشکل مستقل کارگری اجازه فعالیت ندارد و هرگونه تلاش و تحرکی در این زمینه، به شدت و به نحو بیرحمانه‌ای سرکوب می‌شود. سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه و سندیکای کارگرن نیشکر هفت‌تپه دو نمونه بارز از تلاش کارگران ایران در راستای تشکل‌یابی مستقل کارگری‌ست که اقدامات سرکوب‏گرانه رژیم علیه این سندیکاوفعالان آن ازچشم عموم کارگران پنهان نمانده است.
طبقه حاکم در حالی‌که کارگران پیشرو و فعالان کارگری را به زندان افکنده و به دستگاه شکنجه سپرده و طبقه کارگر ایران را از تشکل‌های مستقل و طبقاتی خود محروم ساخته است اما نتوانسته است تشکل‌های دست‌ساز و شناخته شده خودرا بر کارگران تحمیل نماید. تشکل‌های به‌اصطلاح کارگری وابسته به رژیم  که هیچگاه موردپذیرش کارگران نبوده اند نه فقط در هیچ مقطعی هیچ‌گونه اعتباری در میان کارگران نداشته‌اند و ندارند بلکه حتا نمی‌توانند نقش قبلی خود را ایفا کنند و سال‌هاست که کارآئی گذشته خود را از دست داده‌ و همواره ابزاردست جناح‏های حکومتی و گاه عرصه ای برای رقابت آن‏ها بوده اند. بی‌اعتباری تشکل‌های کارگری وابسته به رژیم و بازماندن طبقه حاکم از تحمیل آن بر کارگران اما هنوز به معنای پایان خرابکاری‌ها و بی‌نقشی کامل آن‌ها در میان کارگران نیست. بر زمینه سرکوب شدید و خشونت‏بار تشکل‌های واقعی کارگری و محروم سازی طبقه کارگراز تشکل‌های مستقل است که این‌گونه تشکل‌ها که از امکانات وسیع ومختلفی برخوردارهستند و پول و ثروت هنگفتی صرف آن‌ها می‌شود تا اهداف رژیم را در کارخانه‌ها و محیط‌های کارگری عملی سازند، هنوز می‌توانند به مبارزات کارگری آسیب برسانند. اعتصابات کارگری در سال گذشته، این جا و آن جا نشان داد که این تشکل‌ها و عناصر وابسته به آن‌ها تلاش‌های سازماندهی شده‌ای را آغاز نموده‌اند تا ضمن حفظ بقاء خود، بلکه در میان کارگران نیز جا و اعتباری پیدا کنند. اعتصابات کارگری اگردرگذشته، غالبا از همان آغاز با مخالفت و خرابکاری این‌ها روبرو می‌شد، اکنون اما نه تنها ازدرِمخالفت با اعتصاب و اعتراض کارگران برنمی‌آیند، بلکه خود را همراه با آن نشان می‌دهند و گاه تا پای بازداشت و محاکمه و بعضا اخراج هم پیش می‌روند. آن‌ها به نحو محیلانه‌ای می‌کوشند تا ضمن کسب “اعتبار” در میان کارگران، رهبری اعتصاب و اعتراض را نیز به دست گیرند تا در موقع لزوم آن را به بیراهه بکشانند وعلیه کارگران، با کارفرما، مدیریت و عوامل دولت وارد معامله و زدوبند شوند. گرچه این شیوه کار نیز بر کارگران پوشیده نیست و پوشیده نخواهد ماند و توده کارگران در هر کارخانه و موسسه، در جریان عمل به ماهیت تشکل‌ها و افراد خودفروخته‌ای که خود را در صفوف کارگران جا زده باشند پی می‌برند و گرگ‌هایی که به لباس میش درآمده‌اند را رسوا و از میان خود طرد می‌کنند، با این‏همه در شرایط کنونی این ضرورت وجوددارد که یکبار دیگر به این تشکل‌ها، نه در این یا آن کارخانه، بلکه در مقیاس وسیع‌تر نگاهی بیاندازیم، تاکتیک جدید آن‌ها را وارسی کنیم و زیگزاگی اگر گاه در حرکت آن‌ها دیده می‌شود، آن را بر متن منحنی حرکت عمومی‌شان مورد ارزیابی قرار دهیم.
“شورای اسلامی کار”
شورای اسلامی کار مهم‌ترین تشکل به‌اصطلاح کارگری رژیم است که اساسا در برابر شوراهای کارگری که پس از قیام ۵۷ به سرعت در کارخانه‌هاو صنایع مختلف در حال گسترش بود، عَلَم شد. جمهوری اسلامی که از یک سو شاهد محبوبیت و اعتبار شورا در میان کارگران بود و از سوی دیگر از ناحیه کنترل کارخانه‌ها توسط شوراهای کارگری و نفوذ روزافزون کمونیست‌ها در میان کارگران فوق‌العاده احساس خطر می‌کرد، دست به کار ایجاد شوراهای اسلامی شد. وظیفه ایجاد شوراها و انجمن‌های اسلامی و تقابل و سرکوب شوراهای کارگری، برعهده حزب جمهوری اسلامی به رهبری بهشتی و شاخه کارگری این حزب با مسئولیت و رهبری علی ربیعی (وزیر کار فعلی) قرار گرفت. در بهار ۵۸ “خانه کارگر” واقع در خیابان ابوریحان که محل تجمع کارگران آگاه و پیشرو بود، مورد یورش وحشیانه اوباش شبه نظامی وابسته به رژیم با مشارکت فعال و تحت رهبری ربیعی و محجوب قرار گرفت و تحت سلطه عمال سرکوب‌گر رژیم درآمد. این دو عنصر سرسپرده و ضد کارگر باضافه حسین کمالی، بعدها تشکیلات خانه کارگر را بوجود آوردند و عضو شورای مرکزی آن شدند و در تمام طول این سال‌ها در همین سمت باقی مانده‌اند. خانه کارگر که به نحو همه جانبه‌ای از سوی دستگاه اطلاعاتی و کل رژیم حمایت می‌شده ، تا این لحظه وظیفه‌ی هدایت و رهبری شوراهای اسلامی کار را برعهده داشته است. اولین شورای اسلامی، در کارخانه جنرال موتورز، زیر نظر علی ربیعی شکل گرفت. تیرماه ۵۹ لایحه قانونی تشکیل شوراهای اسلامی تحت هدایت بهشتی تدوین شد. جمهوری اسلامی، هم‌زمان با تشدید سرکوب مستقیم شوراهای کارگری، سرانجام در سال ۶۰، با اعزام افرادی از سپاه پاسداران و وزارت کار، در هر کارخانه به کمک انجمن اسلامی آن کارخانه، تحت عنوان “قانونی کردن شوراها” شوراهای کارگری را منحل و شوراهای اسلامی کار را جایگزین آن ساخت. هزاران کارگر آگاه و پیشرو متشکل در شوراها که برای بهبود وضعیت خود و هم‌طبقه‌ای‌های خود تلاش و مبارزه می‌کردند، از طریق جاسوسان و خبرچینیان رژیم در شوراهای اسلامی شناسایی و سپس اخراج و تبعید شدند. صدها تن از آنان به زندان افتادند یا به جوخه مرگ سپرده شدند. رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی، پس از قلع و قمع کامل شوراهای کارگری، قانون تشکیل شوراهای اسلامی کار را در دی‌ماه سال ۶۳ به تصویب رساند و به مرحله اجرا گذاشت.
رئوس اصلی وظایف شوراهای اسلامی کار از بدو تاسیس تاکنون که همه کارگران نیز از نزدیک با آن آشنا هستند، همکاری ارگانیک با مدیریت و کارفرما، پیشبرد برنامه آن‌ها در کارخانه، جلوگیری از ایجاد وقفه در تولید ،هماهنگی با مدیریت در امور کارخانه از طریق شرکت مستمر مدیران کارخانه در جلسات شورای اسلامی کار و برعکس به منظور پیشبرد بهتر برنامه‌های مدیریت و تحقق اهدافکارفرما، اخلال در مبارزه و اعتراض و اعتصاب کارگران، منحرف ساختن مبارزات و مقابله با آن، خبرچینی، شناسایی و معرفی کارگران فعال و پیشرو، خاموش ساختن صدای کارگران معترض و در یک کلام حمایت عملی و تام و تمام از کارفرماوسرمایه دار ولو در پوشش “وساطت” میان کار و سرمایه! قانون کار جمهوری اسلامی که سال ۶۸ در مجلس ارتجاع به تصویب رسید بر تشکیل و حضور شوراهای اسلامی کار در کارخانه‌ها تاکید نمود و بر آن مهر قانونی زد.
به‌رغم آن‌که در فصل ششم این قانون و در ماده ۱۳۶ آن از کانون شوراهای اسلامی کار، کانون عالی انجمن‌های صنفی و مجمع نمایندگان کارگران نام برده شده است اما در تبصره ۴ ماده ۱۳۱ این قانون گفته می‌شود که کارگران یک واحد فقط می‌توانند یکی از سه مورد شورای اسلامی کار، انجمن صنفی یا نماینده کارگران را داشته باشند. از آن‌جا که انگیزه اولیه رژیم در زمینه ایجاد تشکل کارگری، تقابل با شوراهای کارگری بود و می‌خواست با حفظ نام “شورا” آن را از محتوای اصلی خود تهی ساخته و به ابزار دست ارتجاع حاکم مبدل سازد، به تشکیل شوراهای اسلامی کار روی آورد. تشکیلات خانه کارگر جمهوری اسلامی که پیشبرد سیاست‌های سرکوب‌گرانه رژیم در کارخانه‌ها و محیط‌های کارگری را برعهده داشت، سازماندهی و رهبری این به‌اصطلاح شوراها را برعهده گرفت.
نه رژیم جمهوری اسلامی و نه خانه کارگرش به لحاظ مسائل جاری و بالفعل، نیازی به ایجاد اشکال دیگر پیش‌بینی شده در این ماده قانون کار نمی‌دیدند. تشکیلات خانه کارگر تنها زمانی به طور جدی وعملی به انجمن‌های صنفی توجه نشان داد که سفرهیات اعزامی سازمان جهانی کار به ایران در سال ۸۱، ساختار شورای اسلامی کار را ناقض مفهوم آزادی سندیکا مندرج در مقاوله نامه ۸۷ آی ال او شناخت و این هیات که ریاست آن را برنارد جرنیگان برعهده داشت، به‌عنوان راه حل فوری، اصلاح تبصره ۴ ماده ۱۳۱ قانون کار و تشکیل انجمن‌های صنفی را توصیه نمود به‌نحوی که انحصار حضور شورای اسلامی کار در کارخانه برداشته شود. در اردیبهشت سال ۸۲ وقتی که میان محسن خواجه نوری معاون وزیر کار وقت ونماینده دولت، با برنارد جرنیگان به نمایندگی از طرف سازمان جهانی کار، توافق‌نامه‌ای پیرامون اصلاح فصل ششم قانون کار به امضا رسید که بر دخالت شوراهای اسلامی کار نقطه پایان می‌گذاشت و به آن صرفا یک نقش مشورتی می‌داد، ضربه بزرگی بر خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار آن وارد شد.
این رویدادها گرچه در آغاز، کشمکش‌های لفظی و گاه تندی را میان مقامات دولتی و سران شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر در پی داشت، اما راه دیگری در برابر خانه کارگر باقی نمی‌گذاشت جز آن‌که خود را کم وبیش با وضعیت جدید منطبق سازد. علیرضا محجوب دبیرکل خانه کارگر، نه فقط مخالفتی با انجمن صنفی و سندیکا نمی‏کند، بلکه تمایل خویش برای ایجاد اتحادیه البته از نوع خانه کارگری‌اش راهم ابراز می‌دارد و می‌گوید: “شوراها و انجمن‌های صنفی یا هر نهاد وتشکل دیگری باید در قالب اتحادیه تجلی پیدا کنند، این کار را به آرامی شروع کرده‌ایم، چون گرانیگاه کار، اتحادیه‌ها هستند”. محجوب هم‌چنین برای آن‌که خود را طرفدار سندیکا نشان داده باشد چنین می‌گوید: “انجمن صنفی ترجمه کلمه سندیکاست که در مقاوله‌نامه‌های سازمان جهانی کار پذیرفته شده است”. حسن صادقی رئیس وقت کانون عالی شوراهای اسلامی کار، صریح‌تر از محجوب به همگام شدن با سیاست‌های دولت در زمینه‌ی تشکل‌های کارگری ابراز تمایل نموده و می‌گوید: “ما در خصوص بودن یا نبودن شوراهای اسلامی کار در واحدهای صنعتی تعصب به خرج نمی‌دهیم و می‌خواهیم با سیاست‌های دولت برای بهبود وضع کارگران همگام شویم”.
قابل ذکر است که جمهوری اسلامی در آن مقطع برای پذیرفته شدن در سازمان تجارت جهانی (WTO) و سرمایه‌گذاری خارجی سخت به تلاش افتاده بود. سرمایه‌بین‌المللی در برابر این خواست، شرط و شروطی را در زمینه مناسبات بین کارگر و کارفرما پیش پای جمهوری اسلامی گذاشت و خواستار تضمین‌های کافی و جاری شدن معیارهای شناخته شده خود بود. سازمان جهانی کار بایستی این معیارها را از نزدیک مورد بررسی قرار می‌داد و محک می‌زد. چنین بود که هیاتی از سوی ILO به خواست و دعوت دولت جمهوری اسلامی به ایران سفر کرد و در هر حال این رویداد تا آن‌جا که به تشکل‌های کارگری وابسته به رژیم مربوط می‌شود، تاثیر دوگانه داشت. از یک سو ریزش شدید و بیش از پیش شوراهای اسلامی کار که مورد نفرت کارگران بودند را در پی داشت و این ارگان‌های جاسوسی را بیش از پیش تضعیف نمود، از سوی دیگر تشکیلات خانه کارگر را به سمت ایجاد انجمن‌های صنفی هدایت کرد. حسن صادقی در گفتگو با ایلنا (۱۱ شهریور ۸۲) چنین اعتراف کرد که در ظرف دو سال تعداد شوراهای اسلامی کار ۶۶ درصد کاهش یافته و از ۳۲۸۰ به ۱۱۸۰ رسیده است. به‌رغم میل باطنی و اراده سران خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار امثال محجوب و صادقی و به‌رغم حسن نیت تشکل‌های تابعه ایشان و خدمات بی‌پایان آن‌ها به سرمایه، تعداد شوراهای اسلامی کار بعد از آن نیز با کاهش بیشتری روبرو شد و در سال ۸۴ به ۸۵۰ رسید و این اعتراف حسن صادقی در وصف شورای اسلامی کار و خانه کارگر پیرامون نقش سرکوبگرانه و خرابکارانه این ارگان‌ها علیه کارگران و “حقانیت” آن‌ها به لحاظ دفاع از منافع ارتجاع و سرمایه که؛ “اگر خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار نبود، تاکنون خیابان‌های تهران زیر پای کارگران می‌لرزید” (ایلنا ۷ اردیبهشت ۸۴) نیز هیچ تاثیری در روند تضعیف و انحلال شوراهای اسلامی کار نداشت. روندی که در دوران احمدی‌نژاد نیز ادامه یافت و تشدید گردید.
تشکیلات خانه کارگر و از طریق خانه کارگر، شوراهای اسلامی کار از همان آغاز تحت نفوذ دارودسته رفسنجانی قرار داشت. سیاست باند احمدی‌نژاد و محمد جهرمی وزیر کار وی نیز از همان آغاز دوره نخست ریاست جمهوری احمدی‌نژاد بر تضعیف این تشکیلات و شوراهای اسلامی کار یا خارج ساختن آن‏ها از زیر نفوذ باند رفسنجانی و ایجاد تشکل‌هایی منتصب به خود بود. نخستین تلاش جهرمی با پرده‌برداری از رانت‌خواری خانه کارگر آغاز شد. وی فاش ساخت که خانه کارگر در طول ۲۵ سال، تنها از قِبَل توزیع بن‌های کارگری، ۱۰ درصد بهای این بن‌ها را، معادل ۴ میلیارد و ۶۰۰ میلیون تومان به صورت سالانه از وزارت کار دریافت کرده است.البته این تنها شمه ای از رانت خواری خانه کارگر و دبیرکل آن بود ، آنطور که درجریان ماجرای قاضی مرتضوی روشن شد، خانه کارگرودبیرکل آن پول های هنگفتی را به جیب زده است. درجریان اختلاف و کشمکش جناحای حکومتی،خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار آن از همه سو تحت فشارهای دولت قرار گرفتند. برخی از شوراهای اسلامی کارجانب دولت را گرفته و خواستار جلوگیری از فعالیت‌های غیرقانونی خانه کارگر شدند. وقتی که خانه کارگر انتخابات کانون عالی شوراهای اسلامی کا را در ۲۵/ ۸/ ۸۴ در اصفهان برگزار نمود، وزارت کار آن را غیرقانونی اعلام کرد. خانه کارگر به دیوان عدالت اداری شکایت برد، اما این نهاد نیز نظر وزارت کار را تایید کرد. چند ماه بعد، وزیر کار انتخابات کانون هماهنگی شوراهای اسلامی کار استان تهران را در ۲۸/ ۱/ ۸۵ برگزار نمود و در ۱۲ بهمن همان سال انتخابات کانون عالی شوراهای اسلامی کار سراسر کشور را با حضور نمایندگان شوراهای اسلامی کار از ۳۰ استان برگزار نمود. وزیر کار احمدی‌نژاد، نه فقط بسیاری از شوراهای اسلامی کار را از زیر نفوذ خانه کارگر خارج ساخت و تحت نفوذ خوددرآورد، بلکه اصلاحیه فصل هشتم قانون کار را نیزبه‌منظور محدود ساختن نقش شوراهای اسلامی کار به مجلس برد. بار دیگر مقاوله نامه ۸۷ سازمان جهانی کار در مورد آزادی انجمن‌ها و سندیکاها و ناهمخوانی ساختار شوراهای اسلامی کار با آن برجسته شد. کشمکش میان باندهای حکومتی فزونی گرفت و شوراهای اسلامی کار عملا به دو بخش تقسیم شد. توضیح جزئیات این کشمکش‌ها از حوصله این مقاله خارج است. همین قدر کافی‌ست گفته شود که تلاش جهرمی برای حذف و یا تضعیف رقیب در منازعات باندی، هرج‌ومرج و بلبشوی شدید را در پی داشت که البته با کاهش و تضعیف شوراهای اسلامی کار وابسته به خانه کارگر، توجه بیشتر این تشکیلات به ایجاد انجمن‌های صنفی یا تبدیل شوراهای اسلامی کار با اندکی تغییر به انجمن‌های صنفی، تقویت نفوذ باند احمدی‌نژاد در میان شوراهای اسلامی کار و بالاخره تقویت و افزایش” انجمن‌های صنفی کارگری” همراه بود.
در تمام طول این دوران، خانه کارگر، ضمن ابراز نارضایتی و مخالفت با محدود ساختن نقش شوراهای اسلامی کار، سعی کرد با ایجاد انجمن‌های صنفی وابسته به خود، تضعیف موقعیت و نفوذ خود از ناحیه انحلال شوراهای اسلامی کار را جبران سازد. این تلاش‌ها از همان سال ۸۲ البته همان‌طور که محجوب هم می‌گوید، به آرامی آغاز شد. هیات اعزامی سازمان جهانی کار به ایران در سال ۸۱ در گزارش خود پیرامون دیدار با سران خانه کارگر چنین نوشت: “خانه کارگر توضیحات مشروحی از عملکرد انجمن‌های صنفی در واحدها و عملکرد شوراهای اسلامی کار و تفاوت‌ها و مشترکات آن‌ها ارائه داد. به دلیل محدودیت‌های موجود برای شوراهای اسلامی کار، خانه کارگر بهتر دید که شروع به ایجاد تشکلات صنفی در بخش‌های مختلف (مثل بخش خدمات، نساجی) و هم‌چنین در واحدهای کوچک کند” خانه کارگر در همان مقطع به نمایندگان ILO گفت ۷ اتحادیه صنفی ایجاد کرده است!
به هر رو در جریان این رویدادها و رقابت باندها، خانه کارگر حذف نشد، اما تضعیف شد. در حالی‌که از سال ۷۲ تا سال ۸۵، هر ساله اعضای شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر به اجلاس‌های سالانه سازمان جهانی کار در ژنو اعزام شده بودند، در سال ۸۵ و سال‌های بعد از آن تا پایان دوره ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد، وزیر کار اعضای خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار منتصب به آن را حذف و عناصر وابسته و منتصب به خود را به این اجلاس‌ها فرستاد!
“انجمن صنفی کارگران”
سیر فزاینده انحلال و کاهش روزافزون شوراهای اسلامی کار و بی‌اعتباری بیش‌ازپیش آن‌ها، اراده سرمایه داخلی و دولت آن برای مهار این ارگان‌ها یا ایجاد نهادهای جدید پاسخ‌گوی نیازهای آن، از یک سو، سفر هیات اعزامی سازمان جهانی کار به ایران، گزارش آن پیرامون تناقض ساختار شورای اسلامی کار با معیارهای سازمان جهانی کار، توصیه این هیات به تشکیل سندیکا و انجمن صنفی، از سوی دیگر، خانه کارگر را در تنگنا قرار می‌دهد. به‌رغم این اما خانه‌کارگر پیام سرمایه بین‌المللی را دریافته و بی‌آنکه از شوراهای اسلامی کار دل بکند، به فکر ایجاد انجمن‌های صنفی کارگری و حتا “اتحادیه” می‌افتد. خانه کارگر سعی می‌کند کاهش نفوذ خود در کارخانه‌ها و محیط‌های کارگری از ناحیه ازهم‌پاشی شوراهای اسلامی کار را با ایجاد تشکل‌های وابسته و دست‌ساز دیگری جبران سازد. از این روست که “واحد انجمن‌های صنفی کارگری” خانه کارگر فعال و فوراً دست به کار می‌شود. صرف نظر از خواست و برنامه دولت برای ایجاد انجمن‌های صنفی کارگری در آن سال‌ها، انجمن‌های صنفی کارگری اساسا زیرنظر خانه کارگر بوجود می‌آمدند به نحوی که حتا صلاحیت اعضای هیات مدیره انجمن صنفی را خانه کارگر بایستی تایید می‌کرد. دبیر کانون انجمن صنفی کارگری نیز توسط خانه کارگر تعیین می‌شد . رئیس کانون عالی انجمن‌های صنفی کارگری نیز می‌بایستی از میان اعضای اجرایی خانه کارگر می‌بود و ۵۵ درصد حق عضویت‌ها نیز بایستی به حساب خانه کارگر واریز می‌شد و غیره و غیره!
بنابراین ایجاد انجمن صنفی کارگری برای خانه کارگر کار مشکلی نبود. چنان‌که طبق گزارش ایلنا، در ۱۹/۱۱/۸۳ خانه کارگر یک گردهم‌آیی از انجمن‌های صنفی سراسر کشور برگزار نمود و در پایان این گردهم‌آیی یک قطع‌نامه ۱۶ ماده‌ای نیز صادر کرد. در قطع‌نامه، “نمایندگان انجمن‌های صنفی سراسر کشور” ضمن حمایت از توافق‌نامه دولت و سازمان بین‌المللی کار، “پشتیبانی قاطع” خود را “از تشکلات مرکزی خانه کارگر” به عنوان “کنفدراسیون عالی کارگران ایران” اعلام نموده‌اند!
اما به موازات این انجمن صنفی‌سازی‌ها، به گفته غلام‌رضا خادمی‌زاده، رئیس کانون سراسری انجمن‌های صنفی کارگری رانندگان ناوگان حمل‌و نقل جاده‌ای مسافران ایران، کوشش‌هایی از سوی انجمن‌های صنفی کارگران خباز، کارگران فنی داروخانه‌ها، رانندگان حمل کالا و مسافر و کارکنان بیمارستان‌ها به عمل‌می‌آید و اولین گردهم‌آیی انجمن‌های صنفی کارگران در سال ۸۵ با حضور نمایندگان ۱۲۰ انجمن صنفی کارگری با کمک و پشتیبانی وزارت کار وقت در محل هتل استقلال برگزار می‌گردد . در ادامه همین حرکت است که شیخ‌الاسلامی وزیر کار، دستور تشکیل” کانون عالی انجمن‌های صنفی کارگری” را صادر می‌کند! وقتی که در تیرماه ۸۹ بحث کانون عالی انجمن‌های صنفی کارگران به طور جدی مطرح ‌می‌شود، حسن صادقی که رئیس “کانون عالی شوراهای اسلامی کار” بود، آن را برای جامعه کارگری “یک فرصت توام با تهدید” تلقی کرد. بسته به آن‌که افراد وابسته به کدام باند دست بالا را در آن داشته باشد، می‌توانست فرصت یا تهدید باشد.
بدین ترتیب وزارت کار در رقابت با شوراهای اسلامی کار منتصب به خانه کارگر، “انجمن‌های صنفی کارگری” را تقویت و انجمن‌سازی می‌کند و خانه کارگرنیز برای حفظ نفوذ و موقعیت خود، انجمن‌های صنفی ایجاد می‌کند و پیرامون انجمن‌های دست‌ساز خود، رقم سازی می‌کند!  نتیجه اما در هرحال افزایش تعداد “انجمن‌های صنفی کارگری” و گسترش نسبی فعالیت آن‌ها و بعضا حضور در اعتراضات و اعتصابات کارگری‌ست!
سرانجام با تلاش وزارت کار، در ۲۲ مهر ماه ۸۹، مقدمتا یک مجمع انتخاباتی اعضای هیات مدیره و بازرسان کانون عالی انجمن‌های صنفی کارگری و سپس مجمع عمومی کانون عالی انجمن‌های صنفی کارگری با هدف تصویب اساس‌نامه و انتخاب اعضای هیات مدیره و بازرسین در ۲۸ مهر ماه ۸۹ برگزار می‌شود و پس از تصویب اساس‌نامه ۹ نفر انتخاب می‌شوند . ۴ نفر به عنوان اعضای اصلی هیات مدیره بخش حرفه و ۵ نفر به عنوان اعضای اصلی هیات مدیره در بخش صنعت!
محمدرضا ربیعی مدیرکل سازمان‌های کارگری و کارفرمایی وزارت کار، در این مجمع سخن‌رانی می‌کند و با اشاره به این‌که “کانون عالی انجمن‌های صنفی کارگری بیش از ۷ میلیون کارگر را نمایندگی می‌کند” می‌گوید ” لازمه وجود بخش خصوصی توانمند فعالیت تشکل‌های صنفی مجرب است” وی در ادمه می‌گوید “اگر تشکل‌های صنفی کارگری و کارفرمایی توانمند باشند، می‌توانند مطالبات خود را از طریق مراجع رسمی به بهترین شکلی پی‌گیری کنند و بخشی از وظایف اجرایی دولت را (می‌توان) به آن‌ها واگذار کرد.”
نیازی به توضیح این مساله نیست که دولت احمدی‌نژاد و وزارت کار آن اگرچه خواهان تضعیف خانه کارگر، قطع مداخلات آن در مسائل کارگری و حتا انحلال شوراهای اسلامی کار وابسته به تشکیلات خانه کارگر بود، اما او نیز می‌خواست تشکل‌های وابسته به خود و تشکل‌های دست‌ساز و مطیع خود را ایجاد کند به نحوی که حتا بخشی از وظایف دولت را نیز به آن‌ها واگذار نماید.
بدین‌ترتیب غیراز تشکل سراسری “کانون عالی شوراهای اسلامی کار” وابسته به خانه کارگر و “کانون عالی شوراهای اسلامی کار” منتصب به دولت “کانون عالی انجمن‌های صنفی کارگری” نیز وارد عرصه رقابت باندهای حکومتی می‌شود.

“نماینده کارگران”
غیر از ایجاد “انجمن‌های صنفی کارگری” جنبه دیگری از تلاش دولت در محدود ساختن “شوراهای اسلامی کار” وابسته به خانه کارگر، طرح “مجمع نمایندگان کارگری”ست که البته در قانون کار جمهوری اسلامی نیز به آن اشاره شده است. “مجمع نمایندگان کارگری” بسیار دیرتر از “انجمن‌های صنفی کارگری” و به طور رسمی از اواخر سال ۸۹ توسط نظری جلالی، معاون روابط کار وزارت کار و امور اجتماعی عنوان شد. البته قبل از آن تلاش‌هایی به منظور تشکیل چنین مجمعی صورت گرفته بود. در برخی استان‌ها از جمله استان قزوین، مجمع نمایندگان کارگران در ۳۱ شهریور ۸۹ برگزار شده بود اما در ۱۶ فروردین سال ۹۰ است که وزارت کار، آئین‌نامه مربوط به چگونگی تشکیل “مجمع نمایندگان کارگران” را تنظیم نموده و انتشار می‌دهد . به دنبال آن در ۲۱ فروردین همان سال انتخابات “مجمع عالی نمایندگان کارگری کشور” برگزار می‌شود. چند ماه بعد از پایان دوره ریاست جمهوری احمدی‌نژاد، مجمع عمومی برای انتخاب هیات مدیره جدید ، بر طبق اطلاعاتی که در سایت این تشکل درج شده است، با حضور ۲۲۷ نفر از مجموع ۳۲۷ عضو و با حضور نمایندگان وزارت کار برگزار می‌شود. ۱۱ نفر به عنوان اعضای هیات مدیره، ۶ نفر به عنوان اعضای اصلی هیات مدیره بخش صنعتی و ۵ نفر اعضای هیات مدیره از بخش حرفه انتخاب می‌شوند!
این یک واقعیت است که در طی دهه اخیر که آغاز آن به سال ۸۱ و ورود هیات اعزامی ‌‌ILO‌‌ به ایران برمی‌گردد، در جریان تشدید اختلاف و رقابت میان باندهای حکومتی برای استفاده ابزاری از کارگران به منظور پیش‌‌برد اهداف و مقاصد خود، شوراهای اسلامی کار که هدایت و رهبری آن در دست خانه کارگر است، بیش‌ازپیش تضعیف گردیدند. بخشی از این تشکل‌های ارتجاعی و سرکوب‌گر از زیر نفوذ خانه کارگر و دارودسته رفسنجانی درآمدند و به ابزار دست دارودسته احمدی‌نژاد تبدیل شدند. در جریان همین رقابت‌هاست که تشکیل “انجمن‌های صنفی کارگری” و “مجمع نمایندگان کارگری” به موضوعات اکتیو و بالفعلی برای رقابت باندهای حکومتی تبدیل می‌شوند که حاصل آن محدود شدن خانه کارگر، تضعیف بیش‌ازپیش شوراهای اسلامی کار و روآمدن “انجمن‌های صنفی کارگری” و بخشا “نمایندگان کارگری”‌ست. حضور انحصاری خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار آن در اجلاس‌های سالانه ‌ILO جای خود را به ترکیبی از این تشکل‌ها می‌دهد.
پایان دوره ریاست جمهوری احمدی‌نژاد اما پایان اعمال فشار علیه خانه کارگر و ایجاد محدودیت برای آن بوده است. گفتن ندارد که با روی کارآمدن دولت روحانی که ربیعی عضو موسس و شورای مرکزی خانه کارگرو وزیر کار آن است، موقعیت خانه کارگر نه لزوما از طریق تکثیر شوراهای اسلامی کار، تقویت گشته و بیش ازاین تقویت خواهد شد. ایلنا ۲۴ فروردین ۹۳‌از قول محجوب، عضو دائمی فراکسیون به اصطلاح کارگری مجلس و دبیرکل ایضاً دائمی خانه کارگر نوشت “دولت احمدی‌نژاد فضای فعالیت خانه کارگر را محدود کرده بود به گونه‌ای که علیه این نهاد صنفی در واحدهای تولیدی اعلامیه پخش می‌شد، اما آن دوران پایان یافته است”! تشکیلات خانه کارگر که برخلاف ادعای محجوب اساسا یک حزب سیاسی و از نوع اطلاعاتی آن است، در طول ده سال گذشته فقط به حفظ شوراهای اسلامی کار – تا آنجا که توانست آن را حفظ کند – اکتفا نکرده است. این تشکیلات با استفاده از رانت‌ها و امکانات عظیمی که در اختیار دارد، بخشی از شوراهای اسلامی کار و نیروهای وابسته به خود را در “انجمن‌های صنفی کارگری” بخش دیگری را در “مجمع نمایندگان کارگری” سازماندهی نموده، فراتر از آن حتا چندین “اتحادیه” نیز تاسیس نموده است. در این جا به دو نمونه از اتحادیه‌های دست‌ساز خانه کارگر اشاره می‌کنیم.
نمونه اول” اتحادیه کارگران قراردادی و پیمانکاری”ست. فتح‌الله بیات که عضو خانه کارگر و رئیس این” اتحادیه” است می‌گوید “اتحادیه کارگران قراردادی و پیمانکاری از سال ۸۱ آغاز به کار کرد”. او مدعی‌ست که این “اتحادیه “در حال حاضر ۱۹ هزار عضو دارد. وی در گفتگو با ایلنا (۲۷/۲/۹۰) در زمینه خدماتی که این “اتحادیه”  در خدمت اعضای خود قرارداده است می‌گوید” اعضای این اتحادیه از خدمات آموزش رایگان کوتاه مدت، آموزش‌های بلندمدت تا مقطع کارشناسی از طریق دانشگاه‌های علمی کاربردی خانه کارگر و خدمات رفاهی، تفریحی و زیارتی این اتحادیه در سراسر کشور استفاده می‌کنند”.
نمونه دیگر، ” اتحادیه سراسری زنان کارگر کشور” است. برطبق گزارش ایلنا (۲۷/۶/۹۱) این “اتحادیه” نیز از سال ۸۱ بوجود آمده است. ایلنا به نقل از دبیر این اتحادیه می‌نویسد “در حال حاضر نزدیک به ۲۵ اتحادیه زنان کارگر با ریاست سهیلا جلودارزاده در سطح کشور فعالیت می‌کنند”. وی مدعی‏ست که تنها “اتحادیه زنان کارگر استان آذربایجان شرقی” بیش از ۸ هزار عضو دارد.
چنان‌که می‌بینیم امکانات خانه کارگر و امکان مانورآن، فوق‌العاده زیاد است. خانه کارگر ممکن است شوراهای اسلامی کارش را کاهش دهد، و یا حتا تحت شرایطی به کلی از آن دست بردارد. خانه کارگر اما تحت هیچ شرایطی از سرِ کارگر دست برنمی‌دارد. خانه کارگر پیش‌برنده سیاست‌های طبقه حاکم در عرصه مسائل کارگری‌ست، هر جا بتواند از طریق شوراهای اسلامی کار و هر جا نتواند، توسط دیگر تشکل‌های دست‌ساز خود اقدام می‌کند. اگر در طول یک دهه اخیر، وزرای کار دوران خاتمی و احمدی‌نژاد هر یک به دلایلی سعی کردند خانه کارگر را تضعیف و شوراهای اسلامی کار را منحل یا از زیر نفوذ آن خارج سازند، اکنون اما ورق به کلی برگشته است. دولت روحانی یک دولت پرو رفسنجانی‌ست که همواره حامی خانه کارگر بوده است. وزیر کار فعلی، خود بر پا دارنده شورای اسلامی و عضو شورای مرکزی خانه کارگر است. گرچه این به‌معنای پایان رقابت جناح‌ها و باندهای حکومتی در این عرصه نیست، باد موافق اما در سمت خانه کارگر و حامیان آن وزیدن گرفته است.
نیازی به تکرار این واقعیت نیست که تشکل‌هایی که رژیم از آن‌ها به عنوان تشکل‌های کارگری یاد می‌کند، چه “شورای اسلامی کار”، چه “انجمن صنفی کارگری”، و چه “مجمع نمایندگان کارگری” و “اتحادیه”های دست پخت خانه کارگر، هیچکدام، هیچ ربطی به طبقه کارگر ندارند و بی‌استثنا تشکل‌های رژیمی محسوب می‌شوند. این تشکل‌ها آن‌طور که در این مقاله نیز بررسی و اثبات شد، زیر نظر مستقیم رژیم، ارگان‌ها و نهادهای وابسته به آن سازماندهی وهدایت می‏شوند ودرمیان کارگران به فعالیت  می‏پردازند. هدف محوری آن‌ها خرابکاری در صفوف کارگران و جنبش کارگری،انحراف مبارزات کارگران و دفاع از منافع سرمایه‌داران است. گرچه در موارد نادری ممکن است عناصر صادقی به‌طور ناآگاهانه جذب این تشکل‌ها شده باشند و به فرض برای تحقق مطالبات کارگران هم بخواهند فعالیت و مبارزه بکنند، اما این فقط یک استثناست که قاعده را نفی نمی‌کند.
بحثی دراین نیست که نقش وماهیت این‏گونه تشکلها برکارگران ایران روشن شده است.اما این تغییری در وظیفه کارگران آگاه و پیشرو ایجاد نمی‏کند. گرگ‏هائی که لباس میش می پوشند باید افشاشوند.کارگران پیشرودرهمه حال باید نقش خرابکارانه و ضدکارگری این تشکل ها را و نیزتاکتیک به ظاهرهمراهی اولیه با اعتراض و اعتصاب وسازش و بند وبست نهائی با کارفرما و مدیریت و سرمایه دار را افشا کنند. کارگران تنها به تشکلی اعتماد می‏کنند که خودشان به نیروی خودشان آن را ایجاد کرده باشند.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۶۷ در فرمت پی دی اف

هیاهوی بسیار بر سر هیچ

اخیرا خبر “بیمه سلامت ایرانیان” یکی از سرتیترهای رسانه‌های دولتی ایران بوده است. خامنه‌ای “سیاست‌های کلی سلامت” را “ابلاغ” کرد. نمایندگان مجلس و مسئولان دولتی با بوق و کرنا اعلام کردند که همه ایرانیان می‌توانند صاحب دفترچه بیمه شوند. علی ربیعی، وزیر تعاون کار و رفاه اجتماعی در ۲۰ فروردین اعلام کرد، از همین امروز “کسانی که بیمه نیستند می‌توانند به دفاتر پیشخوان دولت مراجعه و اقدامات لازم را برای بیمه شدن انجام دهند.” بهمن برزگر «معاون مطالعات و توسعه خدمات بیمه‌ای سازمان بیمه سلامت» از آغاز ثبت‌نام از افراد فاقد پوشش بیمه‌ای از ابتدای اردیبهشت‌ماه خبر داد. آیا این واقعیت دارد؟ آیا قرار است سرانجام در سیستم بهداشتی و درمانی ایران تحولی رخ دهد؟
از همین خبرهای ضد و نقیض در مورد روز آغاز “بیمه سلامت ایرانیان”، روشن است که “بیمه سلامت” پیش از آن که طرحی واقعی و برنامه‌ریزی شده باشد، ژستی است تبلیغاتی. برای انجام پروژه‌ای مانند “بیمه” تمام ایرانیان، اولا بایستی از قبل برنامه‌ریزی‌ دقیقی انجام شده باشد، اما گویا خود مسئولین در مورد روز آغاز این طرح به توافق نرسیده‌اند.
گفته می‌شود قرار است ۱۰ درصد از درآمد هدفمندی یارانه‌ها و یک درصد از ارزش افزوده کالاها به اجرای این پروژه اختصاص یابد.
بنا به آمار مسئولان سازمان بیمه سلامت، ۲۲ درصد شهرنشینان که اکثرا حاشیه‌نشین، کم‌درآمد یا بیکار هستند و ۴ درصد روستاییان، بیمه نیستند. در سال گذشته اعلام شده بود که “دولت ۲۱۰۰ میلیارد تومان برای بیمه ۱۲ تا ۱۳ میلیون نفر فاقد پوشش بیمه‌ای بودجه در نظر گرفته بود اما در عمل این امر محقق نشد.” امسال اعلام شد که این رقم به ۸۰۰ میلیارد تومان، یعنی ۳۸ درصد رقم قبلی کاهش یافته است. اما دولت از عدم تحقق این بودجه، کم‌ترین دغدغه‌ای به خود راه نداده است و اکنون قرار است با  ۳۸ درصد رقم قبلی، حدود ۶ میلیون نفر، یعنی تقریبا نیمی از افراد فاقد دفترچه، را بیمه کند. به رغم آن، محسن بندپی، رئیس سازمان بیمه سلامت ایرانیان مدعی است که “برخی عنوان می‌کنند ۲۲ درصد جمعیت شهری فاقد بیمه‌اند و برخی دیگر آمار شش تا هشت درصدی را اعلام می‌کنند. به هر حال محدودیت مالی در این خصوص وجود ندارد و اگر جمعیت افراد فاقد بیمه بیش از این تعداد بود، می‌توانیم آن‌ها را نیز بیمه کنیم.”
“برنامه‌ریزی” دولت برای اجرای طرح، نحوه اختصاص بودجه و اعلام آمار مغشوش، از هم اکنون نشان می‌دهند که “بیمه همه ایرانیان”، وعده‌ایست توخالی که تنها حاصل آن، اتلاف وقت مردم، چهره‌سازی برای رژیم در سطح بین‌المللی و تولید مقادیر زیادی کاغذ باطله تحت عنوان دفترچه “بیمه سلامت” خواهد بود.
گذشته از دلایل فوق، وعده “بیمه سلامت تمام ایرانیان” در حالی داده می‌شود که وضعیت کنونی در عرصه بهداشت و درمان، فاجعه‌بار است و دفترچه‌های بیمه کنونی نیز در بسیاری از موارد، کاغذپاره‌هایی بیش نیستند.
وزیر بهداشت دولت روحانی، حسن قاضی‌زاده هاشمی معترف است که “در حوزه بهداشت و درمان باید ۱۳ هزار میلیارد تومان اعتبار اختصاص می‌یافت تا با این رقم مانند سال گذشته ارائه خدمات دهیم که با توجه به نبود بودجه بعید می‌دانم حتی ۵۰ درصد آن هم محقق شود.” وی در مصاحبه دیگری می‌گوید: “از حدود ۴۱۷ هزار پرسنل در مراکز درمان دولتی، دولت تنها قادر به تأمین حقوق ۲۲۰ هزار نفر از آنان است که بیش از ۱۰ سال سابقه خدمت دارند. حقوق پرسنل باقی مانده از بودجه توسعه بیمارستان‌ها، بهنیه‌سازی تجهیزات پزشکی تأمین می‌شود.” از بودجه بیمارستان‌هایی که به گفته سجاد رضوی، “مدیر کل نظارت و اعتباربخشی امور درمان وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی”، ۶۰ درصد آنان عمر استاندارد خود را گذرانده‌اند و به گفته‌ی علی جعفریان، “رئیس دانشگاه علوم پزشکی تهران”، وسایل‌شان مستهلک شده است. هم‌چنین بنا بر آمارهای جهانی، ایران به لحاظ نسبت تخت به بیمار رتبه صد و بیست و ششم را در میان کشورهای جهانی داراست.
در حالی که بنا به برخی آمارها، مردم تا ۷۰ درصد هزینه‌های درمان را از جیب خود می‌پردازند، به گفته‌ی وزیر بهداشت در یک جلسه غیر علنی مجلس، سهم مردم از هزینه‌های درمان تا ۹۰ درصد است. که این رقم با آخرین آمار بانک جهانی در سال ۲۰۱۲ که رقم ۶ / ۹۶ درصد است، تطابق بیش‌تری دارد. در نتیجه، سالانه صدها هزار نفر بر اثر پرداخت هزینه‌های درمان به زیر خط فقر می‌روند، که ۶۶ درصد از آنان در پنج دهک پایین جامعه قرار دارند.
وزیر بهداشت، از کمبود ۱۶۰ هزار نیرو در وزارت بهداشت نام می‌برد که بخش عمده آن مربوط به کمبود پرستار است. پرستاران بارها در اعتراض به ساعات طولانی کار، اضافه کاری اجباری و ناکافی بودن حقوق و مزایا اعتراض و تجمع کرده‌اند، اما دولت بودجه‌ای برای استخدام پرستاران بیش‌تر اختصاص نمی‌دهد.
از مشکلات دیگر عرصه‌ی بهداشت و درمان کشور، کمبود پزشک به ویژه در روستاها و مناطق محروم، کمبود دارو، رواج “زیرمیزی” یا همان رشوه، است.
نارضایتی مردم از وضعیت بهداشت و درمان کشور به حدی رسیده است که سرانجام “خان هم فهمیده است”. خامنه‌ای پس از سال‌ها شرایط فاجعه‌بار سلامت و رانده شدن بخش عظیمی از مردم به زیر خط فقر، به یکباره به یاد سلامت مردم و بند یک اصل ۱۱۰ قانون اساسی افتاده و “سیاست‌های کلی سلامت را ابلاغ” کرده است.
اما از همان بند اول می‌توان نتایج این “سیاست‌ها” را دریافت. در بند اول آمده است: “ارائه خدمات آموزشی، پژوهشی، بهداشتی، درمانی و توان‌بخشی سلامت مبتنی بر اصول و ارزش‌های انسانی – اسلامی و نهادینه‌سازی آن در جامعه.”
همان “اصول و ارزش‌های انسانی – اسلامی” که در تمام زمینه‌ها، موجب گسترش فقر، بیکاری، اعتیاد، فحشا، رشوه‌خواری و فساد، تخریب و آلودگی محیط زیست، و ده‌ها معضل دیگر اقتصادی، اجتماعی و سیاسی دیگر در جامعه شده است. همان “اصول و ارزش‌های انسانی – اسلامی” که سلامت جسم و روان اکثریت عظیم مردم را به مخاطره انداخته است.
مقامات دولتی اعلام کرده‌اند تعرفه‌های درمانی برای سال ۹۳ افزایش خواهند یافت. به گزارش شرق، وزارت بهداشت، وزارت کار و رفاه اجتماعی و سازمان نظام پزشکی به دنبال افزایش ۵۰ تا ۶۰ درصدی تعرفه‌های درمانی و هر چه نزدیک کردن تعرفه‌های بخش دولتی به بخش خصوصی به نفع بیمارستان‌های دولتی، سازمان‌های بیمه‌گر و پزشکان هستند. مقامات دولتی به دروغ وعده می‌دهند که هزینه افزایش تعرفه‌های درمانی را دولت و بیمه‌ها خواهند پرداخت، اما واقعیت این است که بدون این افزایش هم، اولا هم اکنون اکثر هزینه‌های درمانی را خود مردم مستقیماً از جیب خود می‌پردازند و ثانیاً، با توجه به تأمین بخشی از کسری بودجه بهداشتی دولت از محل “هدفمندی یارانه‌ها” یا همان افزایش قیمت‌ها و نیز افزایش حق بیمه‌ها همراه با افزایش اسمی حقوق و دستمزد، باز هم این مردم هستند که هزینه اصلی افزایش تعرفه‌های درمانی را این بار به طور غیر مستقیم می‌پردازند.
یکی از پارامترهای سنجش توسعه انسانی هر کشوری، سلامت جمعیت آن کشور است. در سلامت مردم یک کشور، عوامل متعددی از جمله سهم سلامت از تولید ناخالص ملی، پیشگیری، آموزش، سوءتغذیه، میزان شیوع امراض مسری و عفونی، میزان مرگ و میر جمعیت، میزان مرگ و میر مادران و نوزادان، دسترسی به آب آشامیدنی سالم و سرویس‌های بهداشتی، دسترسی به امکانات پزشکی و درمانی و بیمه همگانی نقش دارند.
طبق تمام استانداردهای بین‌المللی، دسترسی به بهداشت و بیمه همگانی از حقوق اولیه مردم است. اما جمهوری اسلامی هر سال در بودجه‌های سالانه دولتی، با افزایش گاه تا ۵۰ درصدی بودجه‌نهادهای نظامی، امنیتی و مذهبی، و افزایش ناچیز بودجه‌های خدماتی و رفاهی، بی‌اعتنایی خود را به حقوق اولیه مردم به اثبات رسانده است. در تمامی سال‌ها، وعده‌ها فراوان بوده‌اند و تحقق آن‌ها بسیار اندک.
با ادامه این روند و با توجه به گسترش و تعمیق فقر، که یکی از نتایج آن شیوع سوء تغذیه هر چه بیش‌تر در میان کارگران و زحمتکشان و خانواده‌های آنان است، یک فاجعه گسترده و فراگیر در انتظار مردم ایران است.
تنها راه جلوگیری از این فاجعه انسانی، براندازی جمهوری اسلامی و برقراری حکومت شورایی است تا کارگران و زحمتکشان بتوانند بر اساس نیازهای خود از جمله سلامت خود و خانواده‌هایشان بودجه سالانه کشور را تنظیم کنند و به اجرا درآورند.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۶۷ در فرمت پی دی اف

معنای واقعی حکومت اسلامی

یادداشت سیاسی- محمد خاتمی و اکبر هاشمی رفسنجانی یکی در دیدار با “جمعی از مسئولان حکومتی در استان یزد” و دیگری در گفتگوی نوروزی با روزنامه “اعتماد” بار دیگر از حکومت اسلامی به‌عنوان حکومتی “مردمی که پیام‌اش آزادی، عدالت و پیشرفت” برای مردم بوده و هست، تعریف و تمجید کردند. سخنانی که حسن روحانی نیز در روزهای اخیر و به‌شکلی دیگر تکرار کرد و از جمله در دیدار با مدیران مناطق آزاد کشور به‌عنوان رئیس‌جمهور حکومت اسلامی گفت: “با هر جناح و گروهی که در جهت منافع مردم حرکت کند، تعامل خواهم کرد و در مقابل کسانی که منافع حزبی و شخصی خود را به منافع ملی ترجیح دهند، خواهم ایستاد”.
اما ببینیم آن‌ها چه می‌گویند. خاتمی می‌گوید: “اسلام انقلاب، اسلام طالبانی که در سوریه در عراق در جاهای دیگر دارد کشتار می‌کند و با دید متحجر خودش می‌خواهد بر عالم و آدم حاکم بشود نیست بلکه اسلامی است که برای انسان‌ها از هر فرقه از هر گروه از هر گرایشی قائل به حرمت است. وقتی می‌گوییم جمهوری اسلامی یعنی حکومت، حکومت جمهور است که قدرت در آن متعلق به مردم است”. اما سوال این است که آیا در طول ۳۵ سال عمر جمهوری اسلامی، مردم اساسا نقشی در ساختار حکومتی داشته‌اند؟ آیا تفاوتی بین حکومت اسلامی در ایران و اسلام طالبانی وجود دارد؟ بی‌شک پاسخ به هر دو سوال بالا منفی می‌باشد.
لازم هم نیست برای این پاسخ دلایل علمی آورد. تنها نگاهی به عملکرد ۳۵ ساله‌ی حکومت اسلامی در ایران به ما ثابت می‌کند که در این حکومت نه مردم نقشی در ساختار قدرت دارند و نه این‌که بین حکومت اسلامی ایران و اسلام طالبانی تفاوتی وجود دارد.
از کشتارهزاران دگراندیش و مخالفان سیاسی، تا سرکوب و کشتار کارگران و ملت‌های تحت ستم در کردستان، ترکمن‌صحرا و خوزستان در دهه‌ی اول این حکومت گرفته تا هم اکنون که هرگونه صدای مخالفی سرکوب می‌شود، همواره در به‌روی یک پاشنه چرخیده است. به کجا باید نگاه کرد تا تفاوتی بین اسلام ولایت‌فقیه و اسلام طالبانی دید. اساسا ماهیت حکومت دینی همان است که ما امروز شاهد آن هستیم.
کارگران ایران حتا اجازه ایجاد تشکل مستقل کارگری ندارند و در دوره‌ی ریاست‌جمهوری همین خاتمی بود که سندیکای شرکت واحد با حمایت هزاران کارگر تشکیل شد و در همان حکومت نیز به آن‌ها حمله شد. زبان کارگران را بریدند و به‌زندان‌شان انداختند. تنها جرم‌شان نیز این بود که سندیکای‌شان وابسته به حکومت نبود. هم اکنون تعدادی از کارگران تنها به‌دلیل آن‌که می‌خواستند صدای دیگر کارگران باشند در شرایط وخیمی در زندان بسر می‌برند که شاهرخ زمانی یکی از آن‌هاست.
زنان در ایران از حق انتخاب پوشش محروم هستند، و به‌غیر از یکی دو کشور دیگر اسلامی که زنان با محدودیت‌هایی از نظر انتخاب پوشش روبرو هستند، در هیچ کشوری این ممنوعیت به مانند ایران وجود ندارد. این ممنوعیت را خمینی براساس حکم اسلامی از همان آغاز می‌خواست به زنان تحمیل کند که با مبارزه و تظاهرات زنان عقب نشست تا این که بعد از سال ۶۰ همراه با تهاجم همه جانبه رژیم به نیروهای سیاسی مخالف، و بویژه با تصویب قانون مجازات اسلامی در سال ۶۳ که برای عدم رعایت حجاب اجباری در بیرون از خانه ۷۲ ضربه شلاق تعیین شده بود، حجاب در ایران اجباری شد.
اگر نابرابری و شکاف طبقاتی در ایران به حد بی‌سابقه‌ی افزایش یافته، اگر نابرابری حقوقی در ارتباط با زنان، اقلیت‌های ملی و مذهبی تا این حد گسترده است، همه‌ی این‌ها محصول حکومت دینی و ریشه در آن دارند. حکومتی که وظیفه دارد تا قوانین و فرامین اسلامی را به اجرا درآورد و در همین قوانین اسلامی‌ست که تمامی این نابرابری‌ها گنجانده شده است.
در اسلام است که انسان باید “تسلیم” خواست و اراده‌ی خدا باشد، خدایی که خود آفریده است. اما در یک حکومت اسلامی، طبقه حاکم به نام خدا بر انسان حکومت می‌کند و از او “تسلیم” در برابر حکومت که نماینده‌ی خدا بر روی زمین است را طلب می‌کند. “ولی‌فقیه” در این حکومت جانشین پیامبر و امامان “معصوم” است و باید از او پیروی کرد. هرگونه خروج از “ولی‌فقیه” به‌معنای زیرپاگذاشتن اسلام، مخل مبانی اسلام تلقی شده و باید با شمیشر “علی‌گونه” سرکوب شود. همان‌گونه که در تمامی اصول قانون اساسی جمهوری اسلامی بر آن تاکید شده است.
رفسنجانی که در مصاحبه نوروزی با روزنامه اعتماد، اصولی از قانون اساسی را در مورد حقوق شهروندی برای مخاطبان مرور می‌کند، دقیقا در همین پارادوکس گرفتار می‌شود. برای مثال او از اصول ۲۴، ۲۶ و ۲۷ قانون اساسی می‌گوید، اصولی که براساس آن تشکیل احزاب، راهپیمایی و مطبوعات آزادند اما همه‌ی این اصول مشروط به آن شده‌اند که نباید مخل مبانی اسلام باشند و این همان کلمه رمزی‌ست که ماهیت حکومت دینی را نشان می‌دهد. اگر بخواهید این اصول را به زبان واقعی ترجمه کنیم معنای آن‌ها این است که همه در حمایت از ولایت فقیه و نظام اسلامی آزادند. با این کلمه‌ی رمز است که هر تجمعی علیه حکومت سرکوب می‌شود، به کارگران حتا در روز اول ماه مه اجازه برگزاری تظاهرات برای اعلام خواست‌های صنفی‌شان را نمی‌دهند. هرگونه تجمع زنان را با سرکوب جواب می‌دهند، هیچ مطبوعاتی که خودی نباشد اجازه انتشار نمی‌یابد و همه باید خطوط قرمز را رعایت کنند حتا اگر خودی (مانند اصلاح‌طلبان) باشند. هیچ حزب مخالفی اجازه فعالیت نمی‌یابد و حتا احزابی چون “سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی” که در کشتارهای دهه‌ی ۶۰ نقش بی‌چون‌وچرایی داشته و یکی از تشکل‌هایی بود که در حفظ حکومت در آن سال‌ها نقش بسیاری ایفا کرد، به دلیل داشتن زاویه با “ولی‌فقیه” ممنوع می‌گردند.
در این جا هم فرق نمی‌کند که خمینی ولی‌فقیه باشد یا خامنه‌ای. در هر دو حالت نتیجه یکی‌ست و این ادعا که خمینی طرفدار آزادی بود، دروغی بیشرمانه است. بی‌شک حکومت ده‌ساله‌ی خمینی خونین‌ترین دهه‌و تاریک‌ترین دهه در تاریخ معاصر ایران است. این خمینی بود که می‌گفت جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر. او به‌خوبی آگاه بود که اسلامی بودن حکومت چه اهمیتی برای او و امثال او دارد.
برای نمونه رفسنجانی در مصاحبه‌ی خود اصل ۳۸ قانون اساسی را مثال می‌آورد که در آن هر گونه شکنجه برای گرفتن اقرار و یا کسب اطلاع ممنوع است. اما چه کسی است که نداند در همان زمان خمینی در زندان‌های ایران چه بر سر مخالفان سیاسی آمد و چه بسیار زندانیانی که در زیر شکنجه حتا جان خود را از دست دادند. و همه‌ی این شکنجه‌ها با هدف گرفتن اعتراف و کسب اطلاع صورت گرفت. چرا که حکومت اسلامی و حفظ اسلام بالاترین وظیفه برای “مومنان” یعنی همان دستگاه سرکوب حکومت اسلامی است. همان‌گونه که جنتی دبیر شورای نگهبان نیز بر آن تاکید کرد و گفت: “خدمتگذاران خدا حتا اگر در اقلیت باشند، وظیفه دارند نظام جمهوری اسلامی را حفظ کنند” و آیا غیر از این است که تنها راه برای حفظ حکومت برای اقلیت، سرکوب اکثریت می‌باشد. اکثریتی که به قول مصباح یزدی دیگر تئوریسین “ولایت فقیه” که می‌گوید: “اکثریت مردم تمایلات نفسانی دارند و رفتارهایی را انجام می‌دهند که مورد پسند شرع نیست”.
آیا می‌توان کشتار هزاران زندانی سیاسی در تابستان ۶۷ را از حافظه تاریخ پاک کرد؟ کشتاری که با فتوای خمینی صورت گرفت و عناصری هم‌چون رفسنجانی از حامیان و پیش‌برندگان آن بودند. هزاران زندانی سیاسی که در بند رژیم بودند، در طول کمتر از دو ماه تنها به دلیل عقایدشان به مرگ محکوم شدند، در دادگاه‌هایی دو دقیقه‌ای، در دادگاه‌هایی که حتا به متهمان گفته نشد این‌جا دادگاه است، به آن‌ها اجازه دفاع از خود داده نشد، حتا حکم اعدام‌شان را هرگز ندیدند تا به آن اعتراضی کنند و تنها لحظه‌ای که طناب دار به‌گردن‌شان آویخته شد، از بدار آویخته شدن خود آگاه گردیدند. آن‌وقت رفسنجانی این شیاد و ریاکار بزرگی که حکومت اسلامی به آن بسیار مدیون است از اصل ۳۵ قانون اساسی صحبت می‌کند که هر متهمی باید وکیل داشته باشد. کدام اعدامی تابستان ۶۷ از حق داشتن وکیل برخوردار شد؟ یا اساسا کدام زندانی سیاسی در سال‌های ۶۰ بود که وکیل داشت و نه فقط در تابستان ۶۷؟! در دادگاه‌های صحرایی خلخالی کدام زندانی کورد و ترکمن امکان دفاع از خود و یا حق انتخاب وکیل یافتند؟! در کجا توماج، مختوم، واحدی، جرجانی رهبران خلق ترکمن و هزاران زندانی سیاسی دیگر محاکمه شدند آن‌هم در حضور وکیل؟! مگر این جنایت‌ها در همان دوران خمینی “عزیز”تان اتفاق نیافتاده است و یا مگر چشمان‌تان کور و زبان‌تان بریده شده بود؟!
کشتار تابستان ۶۷، کشتار هزاران زندانی سیاسی، کشتار و سرکوب ملت‌های تحت ستم، سرکوب زنان، سرکوب دانشجویان و از همه مهم‌تر سرکوب کارگران به‌ویژه در ایران و بعد از فضایی که در اثر قیام توده‌ها در بهمن ۵۷ بوجود آمده بود، میسر نبود مگر آن‌که یک حکومت اسلامی با تمام ویژگی‌هایی که در مذهب اسلام بر آن تاکید شده است، بر سر کار آید.
مذهبی که خود برخاسته از استبداد شرقی و خدای یهود بود و نه تنها تمامی ویژگی‌های استبدادی آن‌ها را با خود حمل می‌کرد که به دلیل شرایطی که بر بستر آن ظهور کرده بود از جمله مساله متحد کردن اعراب بدوی، حتا بیش از آن‌ها این ویژگی‌ها را در خود بازتاب داد. خدای “جبار” اسلام، در دستان خمینی و خامنه‌ای به عنوان “ولی‌فقیه” و جانشینان پیامبر و امامان “معصوم” همان نتیجه‌ای را داد که از آن متصور بود.
حکومت اسلامی ایران پاسدار نظامی‌ست که نه تنها در عرصه‌ی سیاست که حتا در عرصه‌ی اقتصادی نیز خشن‌ترین روابط را حاکم کرده است. در سایه‌ی این حکومت است که امروز طبقه‌ی کارگر ایران و دیگر زحمتکشان جامعه با محروم شدن از تمامی حقوق خود، هم‌چون حق تشکل و اعتراض، در چنین فقری غوطه‌ور شده و فاصله طبقاتی در کشور به بیشترین سطح خود در تاریخ معاصر ایران رسیده است. در این میان وظیفه‌ی یاوه‌گویانی هم‌چون خاتمی و رفسنجانی آن روی دیگر سکه مذهب و حکومت دینی است که وظیفه‌اش تطهیر نظام، درخواست صبر برای کسانی که در کام فقر و مرگ و سیاه‌روزی فرو رفته‌اند و دادن وعده‌ی بهشت فردا به آن‌هاست.
هیچ حکومت دینی نمی‌تواند با خود آزادی و برابری را به‌همراه بیاورد چرا که حکومت دینی در اساس با آزادی و برابری در تضاد است و این را تمامی تاریخ بشریت می‌گوید. به همین دلیل است که یکی از وظایف مهم حکومت شورایی، حکومت کارگران و زحمتکشان، حکومتی که آزادی و برابری را به ارمغان خواهد آورد، نه تنها قطع دست دین از دولت و تمامی منابع دولتی‌که لغو هرگونه مذهب رسمی و امتیازات آن می‌باشد. در یک حکومت شورایی باید همه آزاد باشند تا هر دینی را که می‌خواهند انتخاب کنند و یا آن که هیچ دینی نداشته باشند. با از بین بردن تمامی امتیازات دینی است که راه برای دخالت هرگونه مذهبی در حکومت برای همیشه بسته خواهد شد.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۶۷ در فرمت پی دی اف

هم افزایش قیمت و هم حذف یارانه‌ی نقدی

یادداشت سیاسی- روز ۱۹ فروردین، محمدباقر نوبخت معاون برنامه‌ریزی و نظارت راهبردی روحانی در جلسه علنی مجلس اسلامی گزارشی از عملکرد دولت در اجرای بودجه ۹۲ و سیاست‌های اتخاذ شده برای اجرای قانون بودجه ۹۳ ارائه داد.
وی در بیان عملکرد دولت در اجرای بودجه ۹۲ با پیروی از روحانی و با بهره‌گیری از روش و تاکتیک‌های احمدی‌نژاد در ارائه آمارهای دروغین، آمارهایی از موفقیت دولت در زمینه مهار تورم و جلوگیری از کسری بودجه ارائه داد که با تمام داده‌های اقتصادی تاکنونی و حتا سخنان پیشین مقامات دولت روحانی از جمله وزرای اقتصادی، صنعت و معاون پارلمانی وی کاملا در تضاد قرار داشت.
اما بخش دیگر سخنان وی که به سیاست‌های دولت در ارتباط با اجرای بودجه ۹۳ ربط داشت، از این هم جالب‌تر بود. در واقع در بوق کردن موفقیت‌های نداشته‌ی دولت در سال گذشته، زمینه‌سازی برای توجیه سیاست‌های دولت در اجرای بودجه ۹۳ و بویژه مساله یارانه‌های نقدی بود. او سعی کرد با تلقین این که دولت به تمام وعده‌هایی که در سال گذشته داده بود، عمل کرده است؛ این را به مخاطبان بقبولاند که دولت روی حرف‌های‌اش می‌ایستد و اگر مردم از دریافت یارانه‌ی نقدی خودداری کنند، دولت قول می‌دهد تا با آن پول وضعیت درمان، بهداشت و بیکاری را بهبود بخشد!!!
این موضوع جوهر سخنرانی نوبخت در مجلس بود.
اما آیا دولت در طول این مدت براستی به وعده‌های خود عمل کرده است؟! برای نمونه آیا دولت در مورد بهبود وضعیت اقتصادی با مردم صادق بوده است؟! آیا دولت فراموش کرده که به مردم وعده‌ی بهبود وضعیت معیشتی‌شان در ۱۰۰ روز را داده بود و حال می‌گوییم ۱۰۰ روز پیشکش، ۲۵۰ روز چطور، آیا کافی‌ست؟! اصلا این هم پیشکش، آیا دولت توانسته در این مدت مانع بدتر شدن وضعیت معیشتی توده‌های کار و زحمت شود؟! جواب به تمام این سوالات منفی است. این را لازم نیست کسی به مردم بگوید. کارگران و زحمتکشان این را به طور عینی و در زندگی واقعی‌شان، آن‌جا که روز به روز فقیرتر و از تامین نیازهای زندگی خود و کودکان‌شان درمانده‌تر می‌شوند، به‌خوبی می‌فهمند و هیچ شعار و دروغی نمی‌تواند این واقعیت را تغییر دهد و فراموش نباید کرد که دولت خود عامل مهمی در شکل‌گیری این وضعیت است.
افزایش بهای بسیاری از کالاها وخدمات که دولت خود ارائه کننده‌ی آن‏ها‏ست ، یک نمونه‌ی آن است. افزایش بهای کالاها، تنها به افزایش بهای حامل‌های انرژی محدود نبوده و نیست، بسیاری از دیگر کالاها و خدمات نیز مشمول افزایش قیمت شده‌اند و این همه در حالی‌ست که دولت، دولتی که مدعی رعایت قانون است، آن‌جا که به افزایش دستمزد کارگران برمی‌گردد، همان قانون را به بهانه‌ای که دیگر برای کارگران تکراری شده و حتا صدای اقتصاددانان حامی حکومت را نیز درآورده است، زیر می‌گیرد.
در حالی که قانون کار به صراحت بر تعیین دستمزد براساس میزان تورم و هزینه‌ی یک خانوار کارگری تاکید می‌کند، شورای عالی کار که از وزرای دولت، نمایندگان کارفرمایان و عوامل دست‌پرورده‌ی رژیم به عنوان نمایندگان قلابی کارگران، تشکیل شده است، بدون در نظر گرفتن هزینه یک خانوار کارگری که باز براساس آمارهای حکومتی از یک میلیون و هفتصد هزار تومان تا دو میلیون و چهارصد هزار تومان است و بدون کمترین شکی می‌توان گفت که در سال جاری ازاین حد هم فراتر خواهدرفت، حتا حاضر به پذیرش همان میزان تورم رسمی ۳۵ درصدی برای افزایش دستمزد کارگران نشده و دستمزد کارگران را آن‌هم تنها به دلیل ترس از شورش‌های کارگری ۲۵ درصد افزایش دادند، یعنی ۱۰ درصد کمتر از تورم رسمی و ۳۵ درصد کمتر از تورم واقعی.
به این ترتیب دولت نه تنها در افزایش دستمزد کارگران، فکری برای پُر کردن شکاف دستمزدها با نیازهای یک خانوار کارگری نکرد که حتا آن‌ها را به زندگی فقیرانه‌تری که ناشی از افزایش شکاف بین افزایش دستمزدها و نرخ تورم است، محکوم کرد. به بیان دیگر اگرچه دستمزد اسمی کارگران افزایش یافت، اما دستمزد واقعی کارگران که با  قدرت خرید آن‌ها مشخص می‌گردد کاهش یافته و در نتیجه کارگران فقیرتر شدند.
این همان دولت “تدبیر و امید” است که در تنظیم بودجه‌ی سال ۹۳، بودجه‌ی ارگان‌های سرکوب و نظامی و دستگاه‌های مفت‌خور دولتی از جمله شورای نگهبان، مجمع تشخیص مصلحت، مجلس، نهادهای مذهبی و غیره را به شکلی سرسام‌آور افزایش داد و بسیار دست‌ودلباز شده بود. آن وقت در کمال وقاحت معاون روحانی در مجلس بانگ برمی‌آورد که “برای تامین یارانه‌های نقدی ۱۱ هزار میلیارد کم داریم که بهترین راه آن صرف نظر کردن مردم از یارانه‌های نقدی است”. مگر همین روحانی وعده نداده بود که پرداخت یارانه‌های نقدی ادامه می‌یابد؟! پس چه شده است که امروز از مردم می‌خواهند تا انصراف دهند و اگر انصراف ندهند، از سوی مقامات دولتی و نیز در “سامانه اعلام نیاز به یارانه‌ی نقدی” تهدید می‌شوند که به حساب‌های بانکی و اطلاعاتی که داده شده رسیدگی شده و کسانی که اطلاعات نادرست دادند تا سه برابر جریمه خواهند شد؟!
از مردم می‌خواهند برای کسری ۱۱‌هزار میلیاردی از دریافت یارانه‌ی نقدی انصراف دهند، آن وقت تنها در یک قلم، ۵ هزار میلیارد دلار یعنی معادل ۱۵ هزار میلیارد تومان به هزینه‌های نظامی در بودجه سال ۹۳ از سوی مجلس اضافه می‌شود!! پس چرا این پول‌ها را که باز حاصل زحمات همین کارگران و زحمتکشان است که به اشکال گوناگون از جمله پول نفت، سرمایه‌ی ملی و یا مالیات به دست دولت می‌رسد، برای بیکاری و بهداشت و درمان خرج نمی‌کنند؟!! پس چرا این پول‌های هنگفت را که به جیب ارگان‌های فاسد، مفت‌خور و دزدی چون شورای نگهبان، مجلس، مجمع تشخیص مصلحت و ده‌ها و صدها نهاد مذهبی و نظامی می‌ریزند، برای حل مشکل بهداشت و درمان و بیکاری به‌کار نمی‌گیرند؟!! آیا واقعا مشکل بیکاری و بهداشت و درمان با این پول حل می‌شود؟! با ده برابر این پول هم هرگز فکری برای بهتر شدن وضع نشده است و این را تمام طول عمر حکومت اسلامی گواهی می‌دهد. هر چقدر دولت اسلامی پول داشت باز هم از این پول ریالی نصیب کارگران و زحمتکشان نشد.
مضحک‌تر آن‌که نوبخت می‌گوید “برای جبران این کسری دولت دو راه دارد. یکی افزایش بهای حامل‌های انرژی و دیگری انصراف مردم. دولت مخالف افزایش بهای حامل‌های انرژی است و برای همین راه سخت‌تر که انصراف مردم است انتخاب کرده است”!! اما همه می‌دانند که در بودجه سال ۹۳ دولت قرار است هم حجم یارانه‌های نقدی را به بهانه‌ی این که تنها به افراد نیازمند باید داده شود، کم کند و هم قرار است بهای نان، آب و حامل‌های انرژی افزایش یابد، همان‌گونه که تاکنون برخی از آن‌ها افزایش یافته و بقیه نیز در طی روزها و یا هفته‌های آینده افزایش خواهند یافت و تازه قرار است در طول سال مردم شاهد افزایش مجدد آن‌ها نیز باشند. چرا که تا این‌جای کار افزایش بهای آب، برق و گاز به بهانه‌ی اجرای بودجه سال گذشته صورت گرفته است!! و تازه بگذریم از آن‌که صحبت از افزایش بهای نان که غذای اصلی کارگران و زحمتکشان است نیز می‌باشد!! در واقع تمام مشکل دولت این است که بخشی از درآمد حاصل از حذف یارانه‌ها را به جای این‌که به مردم بدهد تحت پوشش یارانه به بخش صنعت، به سرمایه‌داران داده شود. حتا یارانه بخش سلامت نیز در صورتی که داده شود بیش از هر چیز نصیب صاحبان بیمارستان‌ها هم‌چون حسن قاضی‌زاده هاشمی وزیر بهداشت که از جمله مالکان بیمارستان و مراکز فوق تخصصی چشم‌پزشکی نور در تهران است، خواهد شد.
دولت “تدبیر و امید”، دولت سرمایه‌داران، دولت دروغگویان و شارلاتان‌هاست، همان‌طور که دولت احمدی‌نژاد، خاتمی، رفسنجانی و موسوی بودند. دولت “تدبیر و امید”، دولت “امید” به بقای حکومت برای سرمایه‌داران و “تدبیر” برای کلاه گذاشتن بر سر مردم با ایجاد تفرقه و توهم است. تا اینجای کار و از نتایج سیاست‌های دولت حاکم در طول این مدت روشن شده است که بر سر کار آمدن دولت روحانی تنها نتیجه‌ی شکست دولت احمدی‌نژاد در مهار بحران‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی بوده است و این دولت وظیفه و رسالتی جز این‌که بقای جمهوری اسلامی را چند صباحی تداوم ببخشد، ندارد.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۶۷ در فرمت پی دی اف

اقتصاد ایران، سالی که گذشت و سالی که در پیش است

kar_logo01حسن روحانی در بخشی از سخنان خود در دیدار با برخی از وزرا و مدیران دولتی بمناسبت سال نو، ضمن تعریف و تمجید از عملکرد و سیاست دولت در عرصه‌ی اقتصادی، وعده‌داد تا در سال آینده، تورم به ۲۵ درصد و حتا کمتر کاهش یابد، رشد اقتصادی ایجاد شود، بیکاری کمتر شود و وضعیت معیشتی مردم بهبود یابد. سخنان و وعده‌هایی که از ابتدای سال جدید تاکنون چندین بار تکرار شده است. وعده‌هایی که حتا نزدیک‌ترین اقتصاددانان حامی روحانی نیز با تردید بسیار به‌آن می‌نگرند.
جالب آن‌که آمارهای روحانی در برخی مواقع حتا با آمارهای ارائه شده از سوی وزرای دولت نیز هم‌خوانی ندارند. برای مثال در حالی که روحانی در این دیدار از درآمد ۱۴۸ هزار میلیارد تومانی دولت در سال گذشته سخن به‌میان آورد، وزیر اقتصاد او در سخنرانی‌اش در “مجلس خبرگان” به تاریخ ۱۶ اسفند، از درآمد ۱۱۴ هزار میلیارد تومانی دولت تا پایان ماه بهمن خبر داده بود!! و یا در حالی‌که وزیر اقتصاد در همین سخنرانی میزان بودجه اختصاص داده شده به طرح‌های عمرانی را حدود ۱۰ هزار و ۹۰۰ میلیارد تومان اعلام کرد، روحانی در سخنان خود در اولین جلسه هیات دولت در سال جدید این رقم را ۲۲ هزار میلیارد تومان یعنی دو برابر وزیر اقتصاد اعلام نمود!! جالب آن‌که انصاری معاون پارلمانی روحانی نیز آمار دیگری ارائه می‌دهد. وی در روز ۱۰ اسفند با اشاره به تحقق ۱۲۰ هزار میلیارد تومان از کل درآمدهای منظور شده در بودجه سال ۹۲ گفت: “در خوشبینانه‌ترین حالت حدود ۱۰ هزار میلیارد تومان از بودجه طرح‌های عمرانی تحقق یافته است که این فقط در حد دایر ماندن کارگاه‌ها است وگرنه پرداختی بابت کار صورت نمی‌گیرد و در واقع کاری انجام نمی‌شود که این بدین معنی است که همه طرح‌ها و پروژه‌ها خوابیده است”!!
هم‌چنین روحانی در سخنان خود در هیات دولت از جمله بر کاهش بیکاری و فائق شدن بر غول بیکاری در سال جدید خبر داد، وعده‌ای که حتا “متعصب‌ترین” حامیان وی نیز به آن باور ندارند. روحانی در حالی چنین ادعایی در مورد بیکاری کرد که وزیر کشور کابینه یک روز بعد، از عدم استخدام دولتی در ۸ سال آینده خبر داد!!
وعده‌های روحانی در ارتباط با پایین‌آمدن نرخ تورم و رشد اقتصادی نیز دست کمی از دیگر آمارها و وعده‌های او ندارند، به‌نحوی که برخی از حامیان “اقتصاددان” وی در مورد آمارسازی در دولت روحانی به روال دولت احمدی‌نژاد هشدار داده‌اند.
شاکری رئیس دانشکده اقتصاد دانشگاه “علامه طباطبائی” در این رابطه می‌گوید: “بنده با اطلاعاتی که دارم از بابت نرخ تورم و تداوم شرایط رکود تورمی در سال ۹۳ اظهار نگرانی می‌کنم و هر چند رشد منفی به شدت گذشته نخواهد بود اما در رسیدن به وضعیت مطلوب فاصله داریم” وی در رابطه با نرخ تورم در سال آینده می‌گوید: “پایین آوردن تورم در کنار اجرای فاز دوم هدفمندی و کسری‌هایی که وجود دارد برای بنده تامل‌برانگیز است”.
هم‌چنین غلامحسین حسن‌تاش از مقامات سابق دولت که هم‌اکنون عضو هیات علمی دانشگاه آزاد می‌باشد، در رابطه با وضعیت اقتصادی در سال آینده، می‌نویسد: “شواهد زیادی حکایت از آن دارد که وضعیت رکود تورمی در سال ۹۳ باز هم تشدید گردد و البته به نظر می‌رسد که تشدید رکود بیشتر از تورم باشد” وی در این رابطه از جمله به افزایش قیمت حامل‌های انرژی و افزایش قابل توجه نرخ سود بانکی در کنار کاهش قدرت وام‌دهی بانک‌ها اشاره می‌کند.
حتا “متعصب‌ترین” حامیان “اقتصاددان” روحانی نیز جدا از این‌که اجرای فاز دوم هدفمندی یارانه‌ها را تنها راه‌چاره دولت برای نجات از پرتگاه نامیده‌اند، تحقق وعده‌های او را منوط به حل بحران در سیاست خارجی دانسته‌اند. موضوعی که روحانی نیز بر آن تاکید داشته است.
محسن رنانی، استاد اقتصاد دانشگاه اصفهان که در عین‌حال از طرفداران پروپاقرص مذاکرات هسته‌ای بوده و بحران هسته‌ای را نه تنها در راستای منافع ایران ندانسته بل‌که جزئی از سیاست‌های کشورهای غربی و سیاست‌های نفتی آن‌ها ارزیابی می‌کند، با انتشار مقاله‌ای با نام “فاز دوم هدفمندی را اجرا نکنید”، روشن‌تر و صریح‌تر از دیگر همکاران خود این شرایط را تصویر می‌کند. وی می‌نویسد: “اقتصاد ایران در اواخر دولت دهم نشانه‌های ورود به مرحله «افق رویداد» را از خود بروز داد که اگر همان روند ادامه می‌یافت نهایتا به «تکینگی» می‌رسید که پایانی جز فروپاشی و تورم‌های چهارنعل و ورشکستگی‌های گسترده در اقتصاد و امواج بیکاری و شورش کارگران و فرار مدیران و نظایر این‌ها نداشت”. وی در ادامه با بیان این‌که “خطر آن بهمن هنوز از بین نرفته است فقط به یک مانع برخورد کرده است و فعلا متوقف شده است”، می‌نویسد: “اگر در فاز دوم هدفمندی، موتور تورم روشن شود و این سیاست موفق نشود، دو حرکت رخ خواهد داد: یک، نیروهای مخالف و معارض شروع به تخریب دولت می‌کنند؛ دو، جامعه اعتماد خود را به توانایی روحانی از دست می‌دهد و به فاز کنش منفی می‌رود. در این صورت یک قیچی شکل می‌گیرد که مخالفین سیاسی دولت از یک سو و جامعه از سوی دیگر تیغه‌های این قیچی را شکل می‌دهند و دولت روحانی را به نقطه تسلیم می‌برند”.
اما جدا از همه‌ی این وعده‌ها، تردیدها و واهمه‌ها، وضعیت اقتصادی ایران در لحظه‌ی کنونی چیست؟
هم اکنون حدود چهار دهه‌است که اقتصاد ایران به بحران رکود – تورمی دچار شده و هیچ‌کدام از دولت‌هایی که در طول این چهاردهه بر سر کار بوده‌اند، نتوانستند با سیاست‌های خود بر این وضعیت غلبه کنند. به همین دلیل در تمام این چهاردهه اقتصاد ایران با تورم دو رقمی در برابر رشد ناچیز و حتا منفی اقتصاد روبرو بوده که معضلات بسیاری را در اقتصاد ایران سبب شده است. در طول این سال‌ها، اگرچه در دوره‌هایی از شدت رشد بحران رکود – تورمی کاسته شده، اما از سال ۹۰ این بحران به شدت رشد کرد که سیاست‌های (بویژه اقتصادی) دولت‌در تشدید این وضعیت نقش داشته است. آغاز طرح هدفمندسازی یارانه‌ها و بحران در سیاست خارجی که منجر به “تحریم‌های بین‌المللی” گردید، از جمله عواملی بودند که از سال ۹۰‌به بعد در تشدید بحران رکود – تورمی نقش داشته‌اند. به نحوی که اقتصاد ایران را به فروپاشی کشانده و دولت را به مرز ورشکستگی رساند. نگاهی به آن‌چه که مقامات و رسانه‌های دولتی به بیان می‌آورند، خود به اندازه کافی برای تشریح این شرایط گویا می‌باشند.
نعمت‌زاده، وزیر صنعت، معادن و بازرگانی می‌گوید: “در شرایطی کار را تحویل گرفتم که اقتصاد با رکود و تورم مواجه بود و صنعت در حدود ۷/ ۹ درصد رشد منفی داشت و بانک مرکزی شاخص منفی ۱۲ درصد در صنایع پایین دستی را اعلام کرده بود. از سوی دیگر آمار نرخ منفی ۳۶ درصد در اشتغال صنعتی را نشان می داد. برخی از شهرک های صنعتی نیز به صورت تعطیل و نیمه تعطیل درآمده بودند”.
با تشدید بحران اقتصادی، بانک‌ها نیز دچار معضلات شدیدی شدند. در حالی که کل معوقات بانکی در سال ۸۳ تنها ۴ هزار میلیارد تومان بود، هم اکنون حجم این معوقات در طول کمتر از ده سال ۲۰ برابر افزایش یافته و به ۱۰۰ هزار میلیارد تومان رسیده است که ارتباط مشخصی با افزایش رکود و تورم دارد. سیاست دولت اما برای گذر از این تنگناها، افزایش نرخ سود بانکی است که در اواخر بهمن‌ماه رسما اعلام گردید. اما افزایش نرخ بهره بانکی به ۲۰ و ۲۶ درصد، نه تنها نمی‌تواند معضلی را حل نماید که می‌تواند به عاملی برای افزایش تورم تبدیل گردد. هم‌چنین بانک‌ها به دلیل معوقات بانکی با محدودیت برای دادن وام روبرو هستند که همین موضوع به نوعی بازار واسطه‌گری و فساد را در گرفتن وام بانکی دامن زده و باعث افزایش واقعی هزینه‌های وام بانکی می‌گردد. در یک کلام و در حالی که برای گذر از رکود، دولت نیاز شدیدی به تزریق نقدینگی با نرخ سود پایین در بخش صنعت دارد، از سویی نرخ سود بانکی را افزایش داده، از سویی بانک‌ها نقدینگی لازم برای ایجاد این تحرک را ندارند و از سوی دیگر، نقدینگی موجود بانک‌ها نیز به سمت وام‌هایی می‌رود که نرخ بهره بانکی در آن بالاتر است مانند وام‌های مشارکتی (برای بخش خدمات و بازرگانی) که نرخ بهره آن ۲۶ درصد است. نگاهی به میزان تسهیلات واگذار شده به بخش بازرگانی و خدمات توسط بانک‌ها در برابر میزان تسهیلات واگذار شده به بخش صنعت خود گویای این واقعیت است. جدا از این که اغلب وام‌هایی که در ظاهر به بخش صنعت پرداخت می‌شوند، از بخش بازرگانی و خدمات سر در می‌آورند. حتا برخی از بانک‌های خصوصی در سال گذشته ۱۰۰ درصد وام‌های پرداختی را به بخش بازرگانی و خدمات اختصاص داده‌اند.
وضعیت نقدینگی نیز بهتر از سایر بخش‌ها نیست و براساس آمارهای دولتی  نرخ رشد نقدینگی در پایان آذرماه سال ۹۲ به ۲۸ درصد رسید و این در حالی‌ست که اقتصاد رشد منفی داشته و بنابر این می‌تواند افزایش نقدینگی تاثیر زیادی در افزایش نرخ تورم بگذارد. کسری بودجه دولت یکی از عواملی‌ست که در افزایش نقدینگی (حجم پول و شبه‌پول) تاثیرگذار می‌باشد و بنابر آمارهای ارائه شده، بودجه سال ۹۳ نیز با کسری بودجه بالایی روبرو می‌باشد که در مقالات پیشین نشریه کار به‌طور مفصل به این موضوع پرداخته شد.
در طول سال گذشته، البته بخشی از نقدینگی به بازار بورس سرازیر گردید، به طوری که سودهای هنگفت ۸۰ درصدی را نصیب برخی از سرمایه‌گذاران نمود. علت این امر نیز عقب افتادن ارزش مالی شرکت‌ها و کارخانجات از نرخ تورم بود. در حالی که در اثر افزایش نرخ تورم، نرخ ارز در طول سال‌های قبل‌تر افزایش چشمگیری یافته بود، این افزایش خود را در بازار بورس و ارزش سهام کارخانجات نشان نداده بود. از همین رو بود که در اواخر دوران احمدی‌نژاد بازار بورس از رونق برخوردار گردید. اما این رونق “ظاهری” نیز به پایان خود رسید و از حدود ۳ ماه قبل شاخص بورس روندی نزولی یافت. حتا در حالی که شاخص بورس در آغاز سال همواره روندی صعودی به خود می‌گرفت در سالجاری شاخص بورس به روند نزولی خود ادامه داد.
از نرخ تورم نیز برخلاف آمارهای دولتی نه تنها کاسته نشده که ما شاهد افزایش نرخ تورم در طول ماه‌های ریاست جمهوری روحانی بودیم. دولت روحانی با اهدافی مشخص از جمله کسب درآمد بیشتر برای تامین نیازهای مالی دستگاه عظیم دولتی، نرخ بسیاری از کالاها و خدمات را افزایش داد که می‌تواند در افزایش نرخ تورم تاثیر داشته باشند. آزادسازی بهای بلیط هواپیما، افزایش تعرفه‌های درمانی، بهای شیرخام، بلیط اتوبوس و قطار، عوارض اتوبان‌ها و کارمزد جایگاه‌های سوخت، افزایش ۲۳ و ۵۷ درصدی بهای ذرت و سویا به‌عنوان خوراک دام، افزایش بهای ذغال سنگ، افزایش بهای خدماتی هم‌چون صدور پاسپورت، گواهینامه و غیره نمونه‌هایی از سیاست‌های مصوب اقتصادی دولت هستند که در افزایش گرانی و به تبع آن نرخ تورم تاثیرگذار می‌باشند. گرانی به نقطه‌ای رسید که هر کیلو سیب‌زمینی رکورد ۳۰۰۰ تومان را شکست.
هم‌چنین یک بخش مهم از سیاست‌های اقتصادی دولت، اجرای فاز دوم هدفمندسازی یارانه‌ها است که بی‌شک در افزایش گرانی و در نهایت نرخ تورم تاثیرگذار خواهد بود و این چیزی نیست که بتوان آن را از توده‌ها پنهان نگاه داشت.  افزایش بهای آب و برق پیش از آغاز سال و افزایش گاز در اولین روزهای سال جدید که در روزهای آینده با افزایش بهای بنزین و گازوئیل همراه خواهد شد، بی‌شک موج جدیدی از گرانی و تورم را بدنبال خواهد آورد.
یکی دیگر از معضلات اقتصادی جامعه، نرخ سرسام‌آور بیکاری و وجود حداقل هشت میلیون بیکار است. در حالی که “اقتصاددانان” حامی روحانی پیش از این بارها بر لزوم رشد اقتصادی ۸ درصدی برای جلوگیری از افزایش تعداد بیکاران تاکید کرده‌اند، روحانی مدعی شد که در سال آینده بر غول بیکاری فائق خواهد آمد. این ادعا در حالیست که اقتصاد در سال‌جدید با رشد منفی همراه بوده و هیچ چشم‌اندازی برای رشد اقتصادی وجود ندارد. آن‌گاه روحانی چگونه می‌تواند بر این غول فائق آید؟! شکی نیست که در طول سال ۹۲، با توجه به هجوم نیروی کار جدید به بازار و عدم رشد اقتصادی، بیکاری افزایش داشته و در سال آینده نیز به همین دلیل بر تعداد بیکاران افزوده خواهد شد. واقعیت این است که دولت روحانی در عمل هیچ برنامه‌ای برای ایجاد اشتغال نداشته و حتا کار آن قدر گره خورده است که در طول این مدت هیچ پیشنهاد و طرح مدونی نیز برای افزایش اشتغال ارائه نشده است. اگر احمدی‌نژاد در ابتدای به‌قدرت رسیدن طرح “بنگاه‌های زودبازده” را برای مقابله با بیکاری اعلام کرد و به پیش برد (و این جدا از آن است که نتایج این طرح در عمل چه بوده است)، دولت روحانی حتا یک طرح در مدت ۸ ماه ارائه نداده است.
بحران مسکن نیز یکی دیگر از معضلاتی است که جامعه با آن روبرو می‌باشد. نرخ‌های سرسام‌آور مسکن، بسیاری از کارگران و زحمتکشان را به سمت زندگی در بیغوله‌هایی کشانده که از حداقل‌امکانات برخوردار نیستند. در نتیجه‌ی همین وضعیت است که امروز بسیاری از شهرهای ایران شاهد حضور حاشیه نشینان شده است. جدا از تهران، جمعیت حاشیه نشینان در شهرهای بزرگ هم‌چون مشهد و اهواز به رقم بسیار بالایی رسیده است. در مشهد یک سوم جمعیت و به عبارتی بیش از یک میلیون نفر در حاشیه شهر زندگی می‌کنند. در اهواز جمعیت حاشیه نشینان ۳۵ درصد از کل جمعیت شهری و به عبارتی بیش از پانصد هزار نفر می‌باشد. افزایش حاشینه نشینی ارتباط مستقیمی با گسترش فقر و افزایش بهای مسکن دارد. به گفته‌ی فرشاد مومنی “اقتصاددان” حامی حکومت، تنها در طی سال‌های ۸۴ تا ۹۱ هزینه مسکن ۹ برابر افزایش یافته است.
با وجود رکود در بازار مسکن، قیمت‌ها در طول سال گذشته هم‌چنان افزایش داشته‌اند، به‌گونه‌ای که به‌گفته‌ی مدیر کل راه‌وشهرسازی استان تهران هم‌اکنون بیش از ۵۰ درصد هزینه‌های خانوار در تهران به مسکن اختصاص دارد و این همه در حالی‌ست که به گفته‌ی برخی از فعالان این رشته هم‌چون مجتبا بیگدلی “رئیس انجمن انبوه‌سازان مسکن” و بیت‌الله ستاریان “کارشناس مسکن” در سال ۹۳ شاهد افزایش سرسام‌آور بهای مسکن خواهیم بود. بیگدلی در همین رابطه می‌گوید: ” سونامی که در کشور اتفاق خواهد افتاد، بی‌‏سابقه‌ترین سونامی در طول تاریخ ۵۰ ساله اخیر کشور خواهد بود که به تمام ارکان اقتصاد سرایت خواهد کرد”!! بیت‌الله ستاریان نیز در این رابطه می‌گوید: “ متاسفانه آثار این بحران که پیش بینی شده در اواخر سال ۹۳ و اوایل سال ۹۴ در بخش مسکن رخ خواهد داد به‌قدری سنگین است که چالش‌های آن بسیار سهمگین‌تر از مسایل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی است که تاکنون مواجه شده‌ایم”.
تاثیر بحران اقتصادی بر بخش بهداشت و درمان نیز یکی دیگر از معضلات جامعه است. کسری بودجه، ورشکستگی و بدهی بیمارستان‌ها، عدم وجود امکانات کافی درمانی در بیمارستان‌ها مانند کمبود ۲ هزارتخت “آی سی یو” که منجر به از دست رفتن جان بیماران می‌گردد و نبود پول برای نوسازی امکاناتی که باید جایگزین شوند، همه از جمله نتایج بحران اقتصادی بر این بخش است. به این معضل هم‌چنین باید رانده شدن سالانه ۷۰۰ هزار نفر به زیر خط فقر به دلیل هزینه‌های درمانی را اضافه کرد و این همه در شرایطی‌ست که دولت تعرفه‌های درمانی در بخش دولتی را ۴۴ درصد افزایش داده است. به‌عقیده کارشناسان درگیر در این رشته، برای جبران این افزایش، باید سرانه درمان سه برابر افزایش پیدا می‌کرد و این در حالی است که سرانه درمان تنها ۴۰ درصد افزایش پیدا کرده است (آن هم اگر براستی اختصاص یابد). در نتیجه در سال‌جاری شاهد رانده شدن تعداد بیشتری از مردم به زیر خط فقر به دلیل هزینه‌های درمانی خواهیم بود.دریک کلام درنتیجه سیاست های دولت، گروه بیشتری ازمردم به زیر خط فقرسوق داده می شوند.
اما همان‌طور که در سطور بالا آمد، سیاست‌های اقتصادی دولت روحانی نه تنها برای این معضل بزرگ حاکمیت که می‌تواند نتایج سیاسی بدنبال داشته باشد، راه حلی ندارد که تشدید کننده این شرایط نیز خواهد بود. اجرای فاز دوم هدفمندی یک نمونه‌ی مشخص از این سیاست‌هاست. اما دولت به‌جای جبران این افزایش قیمت‌ها و نتایج تورمی آن برای کارگران و زحمتکشان، سعی دارد یارانه نقدی بخش‌هایی از مردم را حذف کند!! براساس طرح دولت، باید تمامی متقاضیان یارانه‌ی نقدی فرم “خوداظهاری” را پر کنند. قرار است توزیع این فرم‌ها از ۲۰ فروردین شروع و تا ۲۹ فروردین ادامه داشته باشد. اما کافی نیست تا متقاضی دریافت یارانه باشید، دولت خود را در این طرح محق دانسته است تا این تقاضا را قبول و یا رد کند. این مجوز را دولت براساس تبصره ۲۱ قانون بودجه دریافت کرده که براساس آن تنها به “نیازمندان” یارانه نقدی پرداخت خواهد شد. اما چه کسی در ایران نیازمند نیست؟!! به غیر از اقلیتی کوچک، طبیعی‌ست که اکثریت بزرگ مردم با مشکلات معیشتی روبرو هستند، اما دولت تلاش دارد تا بخش بزرگی از مردم را از یارانه‌ی نقدی محروم کند و باز مشکلی بر مشکلات آن‌ها بیافزاید. از یک سو بر قیمت حامل‌های انرژی و نان می‌افزاید و از سوی دیگر یارانه‌های نقدی گروه‌هایی از مردم را نیز قطع می‌کند.
نگاهی به سیاست‌های اقتصادی دولت روحانی نشان می‌دهد که سیاست‌های وی، ادامه‌ی سیاست‌های اقتصادی دولت‌های پیشین از جمله احمدی‌نژاد است. حتا حامیان “اقتصاددان” روحانی نیز ثبات قیمت ارز را که روحانی به آن می‌بالد نه نتیجه‌ی سیاست‌های اقتصادی دولت که نتیجه‌ی تحولات سیاسی می‌دانند، تحولاتی که در برابر واقعیت‌های اقتصادی و عدم تحولات مورد نظر در عرصه‌ی سیاسی می‌تواند در سال جاری رنگ ببازند.
به همین دلیل می‌توان انتظار داشت که دولت روحانی به دلیل نداشتن برنامه‌ای برای گریز از بحران اقتصادی، بیش از گذشته به آمارسازی و فرافکنی با انداختن تقصیر معضلات اقتصادی بر دوش دیگر جناح‌های حاکمیت و یا حتا “دشمنان خارجی” روی خواهد آورد، یعنی همان کاری که احمدی‌نژاد در سال‌های آخر ریاست‌جمهوری‌اش می‌کرد. بی‌شک ناتوانی رژیم در حل و یا تخفیف بحران اقتصادی هم‌چنان به عنوان یکی از عوامل مهم در تشدید تضادهای درونی حاکمیت عمل خواهد کرد.
اما برای کارگران و زحمتکشان، برای تمامی توده‌هایی که در اثر سیاست‌های اقتصادی دولت روحانی فقیرتر شده‌اند، این آمارسازی‌ها و فرافکنی‌ها اهمیتی ندارد. آن‌ها با واقعیت‌های مشخصی دست به‌گریبان هستند و هیچ چیز نمی‌تواند این تجربه‌ی شخصی را در ذهن آن‌ها واژگونه سازد. توده‌ها روز بروز به دروغ‌ها و ریاکاری‌های دولت روحانی بیشتر پی خواهند برد. برای آن‌ها راه نجاتی جز واژگونی انقلابی جمهوری اسلامی وجود ندارد. برای خلاصی از این جهنم که سال به سال بدتر و سیاه‌تر می‌شود، سرنگونی جمهوری اسلامی و برقراری حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان اولین و ضروری‌ترین گام می‌باشد.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۶۶ در فرمت پی دی اف

گزینه طبقه کارگر در برابر انهدام نیروی کار

طبقه کارگر ایران در شرایط اقتصادی و معیشتی به‌غایت دشواری به‌سر می‌برد. فشارهای اقتصادی بر دوش کارگران، سال به سال افزایش یافته است. به‌رغم تشدید فشار کار و استثمار و به‌رغم تولید انواع کالاها، نعمت‌ها و ثروت‌های جدید توسط طبقه کارگر، سهم وی اما از این کالاها، نعمت‌ها و ثروت‌ها که تماما محصول نیروی کار اوست، مدام کم‌تر و کم‌تر شده است. در برابر افزایش مداوم و سرسام‌آور قیمت‌ها، افزایش نرخ تورم و سیر صعودی هزینه‌ها در تمام طول سال‌های حاکمیت ارتجاع اسلامی، دستمزدهای کارگری اما یا ثابت مانده و یا به میزان بسیار ناچیزی افزایش یافته به نحوی که همواره از تورم واقعی و هزینه‌ها عقب‌تر بوده و سال به سال شکاف میان این دو عمیق‌تر شده است. دستمزدهای واقعی و قدرت خرید کارگران روز‌به‌روز تنزل یافته، سفره آن‌ها سال به سال خالی‌تر شده و میلیون‌ها کارگر و خانواده‌های کارگری رانده شده به زیر خط فقر،فقیرو فقیرتر شده‌اند.
حداقل دستمزد سال ۹۳ نیز در ۲۳ اسفند ۹۲ ، به روال سال‌های گذشته، نه بر پایه نرخ تورم واقعی یعنی حدود ۶۰ درصد و نه حتا بر پایه نرخ تورم رسمی اعلام شده یعنی ۳۵ درصد، بلکه تنها ۲۵ درصد افزایش یافت و ۶۰۸ هزار و ۹۰۰ تومان تعیین شد که به زحمت به یک چهارم خط فقر می‌رسد! طبقه حاکم با تعیین حداقل دستمزد، ۳۵ درصد پایین‌تر از نرخ تورم واقعی و در حالی‌که با اجرای فاز دوم آزادسازی قیمت‌ها که مقدمات آن از هم اکنون با افزایش قیمت آب‌وبرق و حامل‌های انرژی آغاز گشته است، یک شوک بزرگ اقتصادی دیگر و تحمیل یک تورم حدود ۴۰ درصدی دیگر بر کارگران را تدارک دیده است، تا ده‌ها میلیون کارگر و اعضای خانواده آن‌ها را به اعماق فقر و فلاکت و گرسنگی بیشتر سوق دهد و زندگی آن‌ها را در تباهی کامل فرو بَرَد.
طبقه سرمایه‌دار و دولت این طبقه، گرچه از ترس اعتراضات و گسترش اعتصابات کارگری از تصمیم خود برای انجماد دستمزدهای کارگری موقتا عقب‌نشینی کردند، اما آن‌ها از تلاش‌های مذبوحانه خویش برای کاهش هر چه بیشتر هزینه نیروی کار و تامین سود حداکثر بازنایستاده‌اند. دولت روحانی که نماینده راست‌ترین جناح بورژوازی‌ست و پیشبرد بی‌کم‌وکاست سیاست‌های اقتصادی نئولیبرال صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی را در سرلوحه برنامه‌های خود قرار داده است، در دفاع سرسختانه از منافع سرمایه‌داران، تامین نیروی کار هر چه ارزان‌تر، تحمیل شرایط شبه بردگی بر کارگران و کسب سود حداکثر، از هیچ تلاشی فروگذار نکرده و نخواهد کرد. سرمایه‌داران حاکم و دولت آن‌ها که استثمار خشن‌تر و وحشتناک‌تر از گذشته و بهره‌کشی حداکثر و ورای ممکن‌ها را تعقیب می‌کنند، حاضر نیستند پیرامون ترمیم و بازسازی نیرویی که آن را استثمار می‌کنند بیاندیشند و یا اقدامی انجام دهند. آن‌ها هیچ ابائی ندارند از این‌که به بهای فرسودگی پیش از موقع نیروی کار و یا حتا انهدام آن، بر سودهای خویش بیفزایند. دولت روحانی با تمام توان خویش سرگرم انجام همین وظیفه است و هیچ ابائی ندارد از این‌که برای انجماد دستمزدها برنامه‌ریزی و تلاش کند، یا ضوابط و معیارهای قانونی تعیین حداقل دستمزد مندرج در قانون کار مصوب خودشان را نیز زیر پا بگذارد و حداقل دستمزد ماهانه کارگران را به نحوی تعیین کند که یک خانواده ۵ نفره کارگری به سختی می‌تواند با چنین دستمزدی مخارج و هزینه‌های یک هفته را تامین نماید. از آن‌جا که با دستمزد معادل یک چهارم خط فقر، هیچ کارگری نمی‌تواند حداقل نیازهای زندگی خود و خانواده‌اش را تامین کند، مجبور است به اضافه کاری و شغل دوم و سوم روی آوَرَد ، درروزهای تعطیل نیز به کار ادامه دهد و همزمان با تحمل محرومیت‌های بیشتر، سعی کند به نحوی زندگی و مشقات آن را ازسر بگذراند. از پوشاک خوب و مناسب چشم‌پوشی می‌کند، مصرف گوشت و میوه و امثال آن را بازهم کاهش می دهد یا به کلی از سفره غذایی خود حذف می‌کند، تحصیل و مدرسه فرزندان خود را کنار می‌نهد، در آلونک‌های حقیرانه‌تری سکونت می‌کند، مسافرت و تفریح و سینما و امثال آن را یک‌سره به فراموشی می‏‏سپارد، اما باز هم از پس هزینه‌های زندگی پر رنج و مشقتی که به مرگ تدریجی شباهت بیشتری دارد تا یک زندگی انسانی، برنمی‌آید. بدین ترتیب این کارگر به‏طور نا خواسته، درعمل بر سر یک دوراهی قرار می گیرد؛ یا مرگ از گرسنگی و فلاکت و بدبختی، یا اعتراض و مبارزه برای بهبود شرایط زندگی! بدیهی‌ست که هیچ کارگری مادام که هنوز خصوصیت انسانی در وی نمرده باشد، حاضر نیست در خاموشی و بی‌تفاوتی از گرسنگی بمیرد! کارگری که نیروی کارش را به سرمایه‌دار فروخته است، دستمزدی طلب می‌کند که با آن بتواند لااقل هزینه زندگی و بقاء خود و خانواده‌اش را تامین کند و خواهان یک زندگی انسانی‏ست. وضعیت جاری به‏طور واقعی  اکنون بدین شکل است؛ در حالی‌که طبقه سرمایه‌دار و دولت این طبقه برای تامین سود حداکثر، استثمار بی‌حد و حصر را تشدید و هزینه نیروی کار را کاهش می‌دهد، طبقه کارگر نیز برای بازتولید نیرو و ادامه حیات و اساسا بقاء خویش، گزینه دیگری ندارد جز آن‌که در برابر تعرض سرمایه بایستد، برای افزایش دستمزد مبارزه کند، دست به اعتراض و اعتصاب بزند و حق خود را از حلقوم سرمایه‌داران بیرون بکشد. اعتراضات و اعتصابات گسترده کارگری در سال ۹۲ برای افزایش دستمزد، حق تشکل و ضمانت شغلی، گویای همین واقعیت است و هیچ تردیدی در این مساله وجود ندارد که در سال جاری نیز اعتصابات و مبارزات کارگری برای افزایش دستمزد ادامه خواهد یافت. در برابر اعتراضات و گسترش اعتصابات کارگری، دولت سرکوب‌گر که پاسدار نظم موجود و حافظ منافع طبقه سرمایه‌دار است، آن‌طور که سال گذشته نیز دیده شد، به سرنیزه و سرکوب بیشتر متوسل خواهد شد. سرنیزه اما ممکن است سینه این یا آن کارگر را پاره و این یا آن کارگر مبارز و پیشرو را لت‌وپار کند، اما نمی‌تواند در برابر مبارزه گسترش‌یابنده طبقه کارگر سد و مانعی جدی ایجاد کند. کارگر گرسنه، کارد به استخوان رسیده، مستأصل و محکوم به مرگ تدریجی که ضرورت مبارزه از ضرورت ادامه حیات‌اش برخاسته، مرگ را بر این زندگی ترجیح می‌دهد و میدان مبارزه برای افزایش دستمزد را خالی نمی‌کند. طبقه حاکم با تشدید سرکوب و اختناق و پی‌گرد و بازداشت و محاکمه کارگران فعال و پیشرو و امنیتی‌کردن بیش از پیش محیط‌های کارگری، شاید بتواند عدم طرح برخی خواست‌ها از نوع تشکل مستقل کارگری را به طور موقت بر کارگران تحمیل و یا آن را به تاخیر اندازد، اما افزایش دستمزد که حیات و ممات کارگر و خانواده‌اش به آن وابسته است، خواستی نیست که کارگر بتواند ولو به‌طور موقت از آن صرف‌نظر کند و یا طرح و مبارزه برای آن را به تاخیر اندازد. وقتی که بهای اجاره یک آپارتمان ۷۰ متری در ارزان‌ترین مناطق کارگرنشین یا حواشی تهران یک تا یک و نیم میلیون تومان است، کارگر مشمول قانون کاری که حدود ۶۰۹ هزار تومان مزد می‌گیرد، روشن است که با این پول، حتا یک سرپناه  ومسکن ارزان قیمت هم نمی‌تواند اجاره کند. به‌فرض آن‌که درآمد این کارگر با اضافه‌کاری و مزایا و کار دوم و سوم به یک میلیون تومان هم برسد و در نهایت از عهده تامین هزینه مسکن برآید، اما سایر هزینه‌هایش را از کجا و چگونه باید تامین کند؟ نه روحانی رئیس دولت و نه علی ربیعی وزیر کاروی که از تصمیم‌گیرندگان اصلی تعیین حداقل دستمزد کارگری در زیر خط فقر هستند، هیچ پاسخی به این پرسش نمی‌دهند!
دستمزدهای کارگری در ایران به قدری اندک و ناچیز و وضعیت معیشتی کارگران به‌قدری وخیم است که انکار آن ممکن نیست و حتا رسانه‌های حکومتی نیز اعتراف می‌کنند که جمهوری اسلامی یکی از کشورهایی‌ست که در آن کم‌ترین دستمزد به کارگران پرداخت می‌شود.
کارگران ایران علی‌القاعده مزد خود را به ریال دریافت می‌کنند که ارزش آن در برابر دلار، یورو و دیگر ارزهای معتبر خارجی پیوسته کاهش یافته است. این در حالی‌ست که افزایش نرخ برخی کالاهای مورد نیاز کارگران براساس دلار صورت می‌گیرد که این موضوع مستقیما بر افت قدرت خرید کارگران تاثیر می‌گذارد. مستقل از این موضوع اما دستمزدهای پایه کارگری در جمهوری اسلامی همواره اندک و ناچیز بوده است. در ناچیز بودن و ناکافی بودن حداقل دستمزد همین بس که آن رابا خط فقر مقایسه نمود.مراجعه به آمار و ارقام حتا در رسانه های حکومتی، گویای این واقعیت است که حداقل دستمزدهای کارگری سال‌هاست که زیر خط فقر و چیزی حدود یک سوم تا یک چهارم خط فقر بوده است.
علاوه بر این مقیاس اندازه‌گیری حداقل دستمزد، از طریق محاسبه حداقل دستمزد کارگران ایران به حسب دلار و مقایسه‌ی آن با حداقل دستمزد در سایر کشورها نیز می‌توان به ناچیز بودن دهشتناک حداقل دستمزد کارگران ایران پی برد. جدول زیر، میزان حداقل دستمزد کارگری در ده دسال اخیر را بر حسب دلار آمریکا نشان می‌دهد.

جدول ده ساله مقایسه‌ای حداقل دستمزد ریالی کارگران ایران با دلار آمریکا

سال    نرخ دلار بازار آزاد به تومان    حداقل دستمزد به تومان    حداقل دستمزد به دلار
۱۳۸۳                              ۸۷۴                        ۱۰۶۶۰۲                 ۹/ ۱۲۱
۱۳۸۴                               ۹۰۴                       ۱۲۲۵۹۲                ۶/ ۱۳۵
۱۳۸۵                              ۹۲۲                        ۱۵۰۰۰۰                ۶/ ۱۶۲
۱۳۸۶                             ۹۳۵                         ۱۸۳۰۰۰                 ۷/ ۱۹۵
۱۳۸۷                             ۹۶۶                         ۲۱۹۶۰۰                 ۳/ ۲۲۷
۱۳۸۸                           ۱۰۰۰                         ۲۶۳۵۲۰                 ۵/ ۲۶۳
۱۳۸۹                           ۱۱۰۰                          ۳۰۳۰۰۰                ۴/ ۲۷۵
۱۳۹۰                            ۱۹۰۰                         ۳۳۰۳۰۰                ۸/ ۱۷۳
۱۳۹۱                            ۳۵۰۰                         ۳۸۹۷۰۰                ۳/ ۱۱۱
۱۳۹۲                            ۳۰۰۰                         ۶۰۸۹۰۰                ۳/ ۱۶۲

شایان ذکر است که متوسط حداقل دستمزد کارگران در کشورهای اروپایی ۱۵۰۰ یورو (برابر ۲۰۰۰ دلار) است. حداقل دستمزد کارگران آمریکا نیز ۳۰۰۰ دلار است. همان‌طور که در جدول مقایسه‌ای حداقل دستمزد ریالی کارگران ایران به دلار آمریکا دیده می‌شود، حداقل دستمزد کارگران ایران در طی ۱۰ سال گذشته فوق‌العاده ناچیز و اندک بوده است، به نحوی که حتا به ۳۰۰ دلار هم نمی‌رسد. جدول فوق هم‌چنین نشان دهنده این واقعیت است که حداقل دستمزد کارگران از سال ۸۳ الی ۸۹ به‌طور نسبی افزایش داشته اما از سال ۸۹ به بعد تا سال ۹۲ رو به تنزل نهاده است. سال ۹۳ نیز حداقل دستمزد کارگران ۶۰۸ هزار و ۹۰۰ تومان است که بر پایه نرخ دلار آزاد ۳۰۰۰ تومان، برابر با ۲۰۲ دلار و ۹ سنت است.
آمار و ارقام فوق به خوبی واقعیت تلخ ناچیز بودن دستمزد کارگران ایران را نشان می‌دهد. حداقل دستمزد کارگران در ایران یک پانزدهم حداقل دستمزد کارگری در آمریکاست و متوسط حداقل دستمزد یک کارگر اروپایی ۱۰ برابر حداقل دستمزد کارگر ایرانی است. حداقل دستمزدهای کارگری در ایران نه فقط از آمریکا و کشورهای اروپایی بسیار کم‌تر است، بلکه از حداقل دستمزد در بسیاری از کشورهای دیگر در آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین از جمله ترکیه، مصر، روسیه، چین، عمان، عربستان، مکزیک، پرو، آفریقای جنوبی نیز کم‌تر است. ابعاد فشارهای اقتصادی و معیشتی و فقر و فلاکتی که رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی از ناحیه تعیین حداقل دستمزدهای فوقا‌العاده ناچیز بر کارگران ایران تحمیل نموده است زمانی آشکارتر و ملموس‌تر می‌شود که این واقعیت را نیز مورد توجه قرار دهیم که کارگر ایرانی در حالی‌که یک دهم کارگر اروپایی دستمزد می‌گیرد، در عین حال بسیاری از کالاهای مورد نیاز خود نظیر گوشت قرمز، مرغ، روغن مایع، برنج، تخم‌مرغ، ماکارونی، قندوشکر، موز، سیب و امثال آن را بایستی به همان قیمت‌هایی که در اروپا به فروش می‌رسند تهیه کند. به عبارت دیگر و همان‌طور که خود کارگران هم می‌گویند، در حالی‌که سرمایه‌دار نیروی کار کارگر را به قیمت ارزان می‌خرد و مزد وی را به ریال می‌پردازد، اما کارگر هزینه بسیاری از کالاها و مایحتاج خود را بایستی به دلار بپردازد. در برخی از کشورها مانند چین که حداقل دستمزدها نسبت به کشورهای اروپایی پائین‌تر است اما قیمت تمام کالاها و خدمات از مسکن گرفته تا خوراک و پوشاک و حمل‌ونقل و درمان و امثال آن بسیار پایین‌تر از اروپا و ایران است و تناسب دستمزدها و هزینه‌ها به‌نحوی‌ست که کارگر چینی نیز به‌رغم آن‌که به شدت استثمار می‌شود، اما از پس هزینه‌های زندگی البته در چارچوب نظام سرمایه‌داری برمی‌آید و به طور مثال نه در چین نه در آمریکا  نه در اروپا، هزینه مسکن آن‌قدر نیست که تمام دستمزد کارگر را ببلعد. در جمهوری اسلامی اما چنین نیست. مزد کارگر حتا کفاف هزینه مسکن را نمی‌دهد و هیچ تطابقی میان هزینه‌ها و قیمت‌ها با دستمزدها وجود ندارد! و نه فقط هیچ‌گونه تطابق و تناسبی میان این دو وجود ندارد، بلکه دره بزرگی که سال به سال نیزعمیق‌تر شده است، این دو را از هم جدا کرده است.
حداقل دستمزد سال ۹۳ نیزمانند سال‏های گذشته، یک دستمزد تحمیلی‌ست که به‌هیچوجه تامین‌کننده مخارج یک خانواده کارگری نیست. با ۶۰۸ هزار و ۹۰۰ تومان حداقل دستمزدی که سرمایه‌دار به کارگر می‌دهد، کارگر نمی‌تواند حتا هزینه خوراکی‌های ضروری خود و خانواده‌اش را تامین کند. اگر آن را صرف خوراک و پوشاک کند، از هزینه مسکن و سایر هزینه‌ها باز می‌ماند. اگر صرف هزینه مسکن کند، از تامین خوراک و پوشاک و سایر هزینه‌ها باز می‌ماند و اگر صرف همه این بخش‌ها کند، از همه آن‌ها باز می‌ماند یعنی نه می‌تواند غذا و پوشاک کافی و مناسب داشته باشد، نه می‌تواند مسکن مناسبی اجاره کند و نه می‌تواندهزینه‌های درمان و سایر هزینه‌ها را تامین کند. نتیجه آن، همین وضعیتی می‌شودکه طبقه سرمایه‌دار بر طبقه کارگر تحمیل نموده است، فقر، فلاکت، بدبختی و گرسنگی دائم. ساعت‌ها کار و کار و دوندگی، و زندگی در قعر سیه‌روزی و بی‌آیندگی!
پوشیده نیست که محور اصلی برنامه اقتصادی دولت روحانی، برپایه استثمار حداکثری نیروی کار استوار شده است. رسالت این دولت، جامه عمل پوشاندن به حرص و آز بی‌پایان طبقه سرمایه‌دار برای کسب سود هر چه بیشتر است که قرار است با کار بیشتر و دستمزد کم‌تر و به بهای فرسودگی شدید و پیش از موقع کارگران و حتا انهدام نیروی کار متحقق شود. دولت روحانی با تعرض به طبقه کارگر و تحمیل حداقل دستمزد فوق‌العاده ناچیز و یک چهارم خط فقر که کارگر حتا قادر نیست نیروی خود را ترمیم و بازسازی کند، در واقع این پروسه را آغاز کرده است.
در برابر این تعرض باید ایستاد وبر اوضاع اسفناک و ذلت‌بار تحمیلی بر کارگران بایستی نقطه پایان گذاشت. کارگران ایران اگر از همین آغاز در برابر تعرض دولت روحانی به عنوان مجری سیاست‏های طبقه حاکم نایستند، اگر در برابر زورگوئی‌های آن اعتراض نکنند، در پایان سال اوضاع بدتری در انتظارشان خواهد بود. تنها با اتحاد و مبارزه متشکل است که می‌توان در برابر تعرضات طبقه حاکم ایستاد. تنها با خواباندن چرخ‌های تولید و گسترش اعتصابات است که کارگران قادر خواهند شد خواست‌های خود از جمله افزایش دستمزد را به طبقه حاکم بقبولانند. طبقه کارگر ایران که اساسا برای براندازی نظام سرمایه‌داری و نابودی استثمار انسان از انسان مبارزه می‌کند، خواهان آن است که حداقل دستمزد متناسب با سطح هزینه‌ها و تامین معیشت یک خانواده پنج نفره کارگری تعیین شود. کارگران ایران که مانند هم‌طبقه‌ای‌های خود در آمریکا و اروپا و در سراسر جهان با فروش نیروی کار خود ارتزاق می‌کنند، خواهان دستمزدهای مکفی برای اداره زندگی در حد استانداردهای بین‌المللی هستند. کارگران ایران حق دارند از مسکن مناسب برخوردار باشند. اجاره مسکن بایستی متناسب با سطح دستمزد کارگران تعیین گردد و به مرحله اجرا گذاشته شود. بخشی از هزینه مسکن بایستی از طریق سوبسیدهای دولتی تامین گردد. کارگران ایران حق دارند از بیمه کامل اجتماعی، بیمه بیکاری، سوانح، نقص عضو، جراحت، کهولت، فرسودگی، امراض ناشی از حرفه و از کارافتادگی برخوردار باشند. بهداشت و درمان برای کارگران بایستی رایگان باشد.تشکل و تحزب و اعتصاب ازحقوق مسلم و اولیه کارگران است. کارگران حق دارند در تشکل‌های مستقل خویش متشکل شوند و برای تحقق مطالبات خود، دست به اعتصاب و مبارزه متشکل بزنند.
این‏ها بخش‏هائی از مطالبات و حقوق اولیه کارگران است که بدون مبارزه طبقه کارگر برآورده نخواهند شد. برای تحقق آن و برای رهائی از زندگی فلاکت‌باری که جمهوری اسلامی بر کارگران تحمیل نموده است، طبقه کارگر ایران جز گسترش اعتصابات و تشدید مبارزه علیه رژیم سرمایه‌داری حاکم، گزینه دیگری ندارد.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۶۶ در فرمت پی دی اف

“اقتصاد مقاومتی”، مهر تاییدی‌ست بر سیاست نئولیبرال روحانی

اقتصاد سرمایه‌داری ایران در طول ۳۵ سالی که جمهوری اسلامی حاکم بوده است، هیچ‌گاه هم‌چون امروز با بحرانی بسیار عمیق و از هم‌گسیختگی همه‌جانبه روبه‌رو نبوده است. سیاست‌های اقتصادی رژیم همه به شکست انجامیده‌اند. به اصطلاح برنامه‌های ۵ ساله با چنان شکستی همراه بوده که دیگر نام و نشانی از آن‌ها باقی نمانده است. رسوایی و شکست سیاست نئولیبرال با سیر قهقرایی تولید ناخالص داخلی به ۶ درصد زیر صفر، تورمی ۶۰ درصدی، ارتش بیکاران ۸ میلیونی، گسترش همه جانبه‌ی فقر و تنزل هولناک سطح معیشت کارگران بر همگان آشکار شده است. بحران مالی دولت تا تهی شدن خزانه پیش رفته است. “حماسه اقتصادی” خامنه‌ای نیز مفتضح‌تر از همه ادعاهای او از کار درآمد. حالا نوبت به “اقتصاد مقاومتی” رسیده است که قرار است “الگویی الهام‌بخش از نظام اقتصادی اسلام را عینیت بخشد”. فقط کافی بود تا خامنه‌ای فرمان خود را صادر کند و این “الگوی الهام‌بخش نظام اقتصادی اسلامی” دستورالعمل ادامه سیاست‌های شکست خورده گذشته گردد. لذا خامنه‌ای فرمان خود را به مقامات تحت امرش چنین صادر کرد:
“لازم است قوای کشور بی‌درنگ و با زمان‌بندی مشخص اقدام به اجرای آن کنند تا به فضل الهی حماسه اقتصادی ملت بزرگ ایران هم‌چون حماسه سیاسی در برابر چشم جهانیان رخ نماید”.
اما گویا حتا طرفداران وی فهمیدند که این “اقتصاد مقاومتی” چیزی جز شعارهای توخالی گذدشته او نیست و او حرفی برای گفتن ندارد. بنابر این با سخنرانی‌های پی‌درپی و انتشار تفسیرهای چند ماده‌ای تلاش نمود که بگوید، “اقتصاد مقاومتی” وی چیزی جدید، متفاوت از سیاست‌های اقتصادی گذشته است.
واقعیت اما این است که “اقتصاد مقاومتی” خامنه‌ای سوای شعارها و ادعاهای توخالی همیشگی جمهوری اسلامی، چیزی نیست، جز تاکید بر ادامه سیاست شکست خورده نئولیبرال و انطباق کامل آن با خط‌مشی گروه روحانی – رفسنجانی.
خامنه‌ای در توضیح اقتصاد مقاومتی خود می‌گوید: “این اقتصادی که به عنوان اقتصاد مقاومتی مطرح می‌شود، مردم بنیاد است، یعنی بر محور دولت نیست و اقتصاد دولتی نیست، اقتصاد مردمی است، با اراده مردم، سرمایه مردم، حضور مردم تحقق پیدا می‌کند”.
پوشیده نیست که مراد از مردم، صاحبان سرمایه و ثروت‌اند که می‌توانند کارخانه‌ها و موسسات تولیدی و خدماتی را در اختیار داشته باشند. در گذشته بخش بزرگی از موسسات دولتی به آن‌ها واگذار شد و اکنون “اقتصاد مقاومتی” خامنه‌ای می‌گوید، همان‌گونه که روحانی و رفسنجانی و صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی خواسته‌اند، ته مانده این موسسات دولتی حتا نفت نیز به سرمایه‌داران بخش خصوصی واگذار شود تا اقتصاد کاملا “مردم بنیاد” گردد.
مقامات دولت روحانی نیز سریعا به این رهنمود “اقتصاد مقاومتی” واکنش نشان دادند و از جمله معاون وزیر صنعت، معدن و تجارت گفت: “برای دست‌یابی به اقتصاد مقاومتی و پیشرفت، اقتصاد باید مردمی شود” “باید از کارهای روزمره در دستگاه دولتی پرهیز کرد و هر آن‌چه که قابلیت واگذاری به بخش خصوصی را دارد، باید واگذار شود”.
بنابر این، افزایش خصوصی‌سازی به‌مثابه یکی از اجزای مهم سیاست نئولیبرال و واگذاری تمام موسسات دولتی که حاصل دسترنج کارگرانند به سرمایه‌داران بخش خصوصی، یکی از شاخصه‌های مهم “اقتصاد مقاومتی” است. نتایج این سیاست در ایران از هنگامی که رفسنجانی رئیس جمهور حکومت اسلامی بود تا به امروز بر همگان آشکار است. موسساتی که مفت و مجانی به سرمایه‌داران بخش خصوصی و سران و مقامات دولتی واگذار گردید تا “مردم بنیاد” گردند، به جای این که به رونق و اشتغال بیانجامند، اغلب نابود شدند، به جای آن‌ها آپارتمان ساخته شد و یا سرمایه ناشی از فروش آن‌ها در بورس‌بازی و دلال‌بازی به جریان افتاد. طبق آماری که در دوره احمدی‌نژاد انتشار یافت، خصوصی‌سازی ۸ ساله دوره زمامداری وی، معادل تمام دوران ۱۶ ساله رفسنجانی و خاتمی بود، نتیجه اما بر کسی پوشیده نیست. گروه اندکی سرمایه‌دار، سرمایه و ثروت‌های افسانه‌ای اندوختند، وضعیت اقتصادی، اما وخیم‌تر شد و فقر و بیکاری گسترده‌تری عاید توده‌های کارگر و زحمتکش گردید. این است معنای اقتصاد “مردم بنیاد” که اکنون “مقاومتی” هم نام گرفته است.
یکی دیگر از شاخصه‌های “اقتصاد مقاومتی” خامنه‌ای، سیاست نئولیبرال بازگذاشتن کامل دست سرمایه‌داران خصوصی و دولت در افزایش بهای کالاهاست که نتایج فاجعه بار آن تحت عنوان هدفمندسازی یارانه‌ها به ویژه در دوران احمدی‌نژاد اظهر من الشمس است.
“اقتصاد مقاومتی” خامنه‌ای می‌گوید: “از ظرفیت اجرای هدفمندسازی یارانه در جهت افزایش تولید، اشتغال و بهره‌وری” استفاده شود. اگر تجربه سه سال گذشته نبود، خامنه‌ای و دیگر جیره‌خواران سرمایه می‌توانستند ادعای احمدی‌نژاد را تکرار کنند که وعده می‌داد آزادسازی قیمت‌ها یا آن‌چه که بر آن نام هدفمندسازی یارانه‌ها نهاده‌اند، به “افزایش تولید، اشتغال و بهره‌وری” خواهد انجامید. اما اجرای این سیاست، آشکارا نشان داد که به جای افزایش تولید یا رونق اقتصادی، رکودی عمیق‌تر حاکم شد. ظرفیت تولیدی بسیاری از موسسات کاهش یافت. صدها موسسه تولیدی تعطیل گردید، تولید محصولات کشاورزی به حدی کاهش یافت که فقط توسل به واردات توانست کالاهای ضروری و روزمره مردم را تامین کند. آمار و ارقام متعددی نیز از سوی موسسات و مقامات دولتی به خصوص با روی کار آمدن روحانی در این مورد ارائه شده و کسی هم انکار نمی‌کند که سقوط نرخ تولید ناخالص داخلی، به منهای ۶ درصد رسیده است. روشن است که با این رکود عمیق، وعده اشتغال به کجا انجامیده است. صدها هزار تن از کارگران بیکار شدند و صدها هزار جوانی که تازه وارد بازار کار شدند، هم‌چنان بیکار ماندند. با این نتیجه فاجعه‌بار سیاست هدفمندسازی یارانه‌ها، “اقتصاد مقاومتی” خامنه‌ای وعده‌ی می‌دهد که با ادامه و تشدید همین سیاست، تولید و اشتغال افزایش خواهد یافت. روحانی از هم اکنون اجرای این رهنمود “اقتصاد مقاومتی” را آغاز کرده است. بهای حامل‌های انرژی، آب و برق عجالتا تا ۲۵ درصد افزایش یافت. بهای نان هم قرار است بزودی رسما افزایش یابد. روحانی می‌خواهد در فاصله هر دو، سه ماه، بهای این کالاها را به نحوی افزایش دهد که تا پایان سال، ۶۰ هزار میلیارد تومان از بابت افزایشس بهای کالاها درآمدکسب کند. او هم‌چنین قصد دارد که مرحله به مرحله آن‌چه را که در ازای بخشی از افزایش قیمت‌ها، تحت عنوان یارانه نقدی به مردم داده می‌شد، حذف نماید، توده‌های زحمتکش را به فقر و فلاکتی مصیبت‌بارتر سوق دهد، تا از این طریق پول و امکانات بیشتری در اختیار سرمایه‌داران قرار دهد، تا گویا با فربه کردن بیشتر آن‌ها “تولید و اشتغال” افزایش یابد. اما نه فقط در ایران، بلکه در تمام کشورهای جهان نشان داده شد که این سیاست همواره به شکست می‌انجامد.
ادامه همین سیاست، افزودن بار دیگری بر دوش کارگران و زحمتکشان از طریق افزایش مالیات‌ها به نفع دولت است که “اقتصاد مقاومتی” خامنه‌ای تحت عنوان “اصلاح نظام درآمدی دولت با افزایش سهم درآمدهای مالیاتی” بر آن تاکید دارد. دولت به بلعیدن درآمد نفت به همراه سرمایه‌داران بخش خصوصی و نیز افزایش بهای کالاها قانع نیست. درآمدهای دولت از طریق مالیات نیز باید افزایش یابد و روحانی پیشاپیش این رهنمود “اقتصاد مقاومتی” را در بودجه امسال خود گنجانده است، به نحوی که تا پایان امسال قرار است رقمی نزدیک به ۷۰ هزار میلیارد تومان از بابت مالیات به جیب بزند. این مالیات چگونه و به چه طریق تامین می‌گردد؟ بخش اعظم آن از طرق افزایش مالیات غیرمستقیم یعنی گرفتن مستقیم آن از کارگران و زحمتکشان که اکثریت بزرگ جمعیت ایران را تشکیل می‌دهند، تامین می‌شود که باید از طریق کالاها و خدمات این مبلغ را روزمره به دولت بپردازند. بخش کوچکی از این درآمد دولت نیز از طریق مالیات مستقیم اخذ می‌گردد که بخش دست به نقد آن از دستمزد و حقوق‌ها برداشته می‌شود و می‌ماند بخش دیگری که ظاهرا باید سرمایه‌داران و مالکین بپردازند. توده مردم ایران به‌خوبی می‌دانند که سرمایه‌داران و ثروتمندان که از حمایت و پشتیبانی بوروکراسی دزد، فاسد و رشوره‌خوار برخوردارند، یا مالیات نمی‌پردازند، یا آن‌چه را که به عنوان مالیات ‌پرداخته، بر قیمت کالاهای خود یا اجاره‌ها می‌افزایند.
بنابر این روشن است که این افزایشس مالیات را اساسا توده زحمتکش مردم می‌پردازند و “اقتصاد مقاومتی” خامنه‌ای مصرانه تاکید دارد که برای حفظ دستگاه سرکوب دولتی، آخرین رمق توده‌های زحمتکش از طریق افزایش مالیات‌ها گرفته شود.
یکی دیگر از شاخصه‌های “اقتصاد مقاومتی” خامنه‌ای، هموار کردن راه برای سیاست روحانی در جهت دعوت از انحصارات بین‌المللی و سیاست نئولیبرال آزادی بی‌قید و شرط رفت‌وآمد سرمایه‌هاست که خامنه‌ای از آن به عنوان “اقتصاد “درون‌زا و برونگرا” نام می‌برد. خامنه‌ای می‌گوید: این اقتصاد، درون زاست یعنی “از دل ظرفیت خود کشور ما و خود مردم ما می‌جوشد” به زبان ساده یعنی همین که در ۳۵ سال گذشته بود و همین که در لحظه کنونی با آن مواجه هستیم. اما اصل قضیه اینجاست که وی می‌افزاید: “درون‌گراست، یعنی این اقتصاد مقاومتی، به این معنا نیست که ما اقتصاد خودمان را محصور می‌کنیم و محدود می‌کنیم در خود کشور، نه درون‌زاست، اما برون‌گرا است. با اقتصاد جهانی تعامل دارد، با اقتصادهای کشورهای دیگر با قدرت مواجه می‌شود”. حشو و زوائد گفتار خامنه‌ای که کنار گذاشته شود، به این معناست که برای نجات اقتصاد ورشکسته ایران باید دست به دامان انحصارات بین‌المللی شد، همان کاری که روحانی در حال انجام آن است. بازی با کلمات “درون‌زا و برون‌گرا”، “تعامل با اقتصاد جهان و کشورهای دیگر” آن‌هم “با قدرت” در این واقعیت تغییری پدید نمی‌آورد که خامنه‌ای پس از “نرمش قهرمانانه”‌اش در عرصه هسته‌ای و سیاست خارجی، در عرصه اقتصاد نیز “نرمش قهرمانانه” خود را اعلام می‌دارد و انحصارات اقتصادی جهان را نجات‌بخش جمهوری اسلامی و نظم سرمایه‌داری حاکم بر ایران اعلام می‌کند و آزادی بی‌قیدوشرط رفت‌وآمد و صدور سرمایه به ایران را “اقتصاد مقاومتی” می‌نامد. اکنون دیگر نه فقط برای سرمایه‌گذاری در حوزه‌های تولیدی و خدمات، بلکه حتا برای “حمایت همه جانبه از صادرات” هم باید “سرمایه‌گذاری خارجی را برای صادرات تشویق کرد”. فراتر از همه اینها، خامنه‌ای می‌گوید: اصولا “افزایش قدرت مقاومت و کاهش آسیب‌پذیری اقتصاد کشور از طریق توسعه پیوند با کشورهای منطقه، استفاده از دیپلماسی در جهت حمایت از هدف‌های اقتصادی و استفاده از ظرفیت‌های بین‌المللی و منطقه‌ای” فروش نفت به “مشتریان راهبردی” و امثالهم ممکن است.
خامنه‌ای فراموش نکرد که در رهنمودهای “اقتصاد مقاومتی” خود بیافزاید که دست سرمایه‌دار در کاهش هزینه‌های تولید باید کاملا باز باشد و روشن است که در سیاست نئولیبرال، کاهش هزینه‌ها تولید، مقدم بر هر چیز به معنای  تعدیل نیرو، حذف حقوق و مزایای رسمی و قانونی کارگر، افزایش ساعات کار، کاهش دستمزد و کارگران مطیع و هر لحظه در خطر اخراج‌است. لذا رهنمودهای “اقتصاد مقاومتی” می‌افزاید: “صاحبان سرمایه هر کاری باید بکنند که هزینه تولید را کاهش دهند و کارگر کار را با دقت انجام دهد”.
عدالت نئولیبرال هم یکی دیگر از شاخصه‌های “اقتصاد مقاومتی” است. در این سیاست، عدالت به این معناست که کارگر باید بیشتر کار کند، بیشتر استثمار شود و بیشتر بر سرمایه و ثروت سرمایه‌دار بیافزاید، تا گویا با افزایش ثروت ملی رفاه کارگر نیز خود به خود افزایش یابد. در واقعیت اما آن‌چه که از دوران ریگان و تاچر و عمومیت یافتن سیاست نئولیبرال شاهد آن هستیم، عکس آن است یعنی در حالی که در تمام کشورهای جهان تولید افزایش یافته، به اصطلاح ثروت ملی افزایش یافته است، وضعیت مادی و معیشتی کارگران اما وخیم‌تر و شکاف فقر و ثروت عمیق‌تر شده است. محاسبات آماری موسسات خود دولت‌ها در اروپا و آمریکا نشان می‌دهد که سطح درآمد و رفاه کارگران در مقایسه با ۳۰ تا ۴۰ سال پیش تنزل کرده و فقط سود، سرمایه و ثروت سرمایه‌داران افزایش یافته است. دارودسته رفسنجانی هم از سال‌ها پیش به صراحت اعلام کرده‌اند که عدالت یعنی بازگذاشتن کامل دست سرمایه داران در استثمار، چپاول و ثروت‌اندوزی. چون از دیدگاه آن‌ها نیز این به معنای افزایشس ثروت است و وقتی سرمایه‌داران ثروتمندتر شوند، به معنای افزایش ثروت ملی و رفاه کارگران است. سال‌هاست که این سیاست توسط رفسنجانی و جانشیان او پیش برده شده و حاصل‌اش ثروتمندتر شدن سرمایه‌داران و فقیرتر شدن کارگران و عمیق‌تر شدن شکاف فقر و ثروت بوده است. خامنه‌ای هم،  اکنون در “اقتصاد مقاومتی” ‌اش، عدالت لیبرال را تعریف می‌کند و می‌گوید: “عدالت هم در اقتصاد مقاومتی به معنای تولید ثروت و ثروت ملی را افزایش دادن است” مهم نیست که این ثروت در دست کی و در کجا متمرکز می‌گردد و به بهای فقر، گرسنگی و تباهی چه کسانی تمام می‌شود.
واقعا لازم نبود که خامنه‌ای این همه زحمت به خود بدهد و حرف‌هایی را که از سال‌ها پیش امثال رفسنجانی به عنوان مجریان سیاست نئولیبرال صندوق بین‌المللی پول زده‌اند، سیاستی که نزدیک به سه دهه در ایران به مرحله اجرا درآمده است، به نام “اقتصاد مقاومتی”، “درون‌زا و برون‌گرا”، “تعامل” و اراجیف دیگری از این دست تکرار کند. اما او رهبر جمهوری اسلامی‌ست و همان‌گونه که باید بر شکست و تسلیم بر سر نزاع هسته‌ای نام نرمش قهرمانانه بگذارد، ادامه سیاست شکست خورده و رسوای نئولیبرال توسط روحانی  را نیز باید به عنوان “الگویی الهام بخش از نظام اقتصادی اسلامی” معرفی نماید و در وصف آن یاوه سرایی کند.
“اقتصاد مقاومتی” خامنه‌ای چیزی نیست، جز ادامه و تشدید سیاست اقتصادی نئولیبرال به نحوی که روحانی خواستار پیشبرد آن است. رهنمودها و اظهارات خامنه‌ای فقط مهر تاییدی‌ست بر سیاست روحانی.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۶۶ در فرمت پی دی اف