کارنامه دولت روحانی: افزایش فقر، بیکاری، سرکوب

از آغاز به کار دولت روحانی بیش از ‌یک سال می‌گذرد، دولتی که با وعده‌هایی بسیار و در راس آن‌ها بهبود وضعیت معیشتی توده‌ها، بخش‌هایی از آن‌ها را (با میدان‌داری خرده‌بورژوازی مرفه) به پای صندوق‌های رای کشاند. اما همان‌طور که انتظار می‌رفت نه تنها هیچ‌کدام از وعده‌های روحانی تحقق نیافت، بلکه دولت او با ادامه‌ی محوری‌ترین سیاست‌های دولت‌های گذشته از جمله دولت احمدی‌نژاد، شرایط وخیم‌تری را در عرصه‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی به کارگران و زحمتکشان ایران تحمیل نمود.

وعده‌های روحانی پیش از رسیدن به مقام ریاست جمهوری را می‌توان به ۳ گروه اصلی تقسیم کرد. گروه اول که مهم‌ترین وعده‌ی وی نیز بود، بهبودی وضعیت مادی و معیشتی مردم را در بر می‌گرفت. وعده‌ی دوم او باز کردن فضای سیاسی و بهبود حقوق زنان، اقلیت‌های ملی و مذهبی و نیز آزادی بیان و اندیشه و تشکلات صنفی را شامل می‌شد و در نهایت وعده‌ی سوم او حل بحران در سیاست خارجی و رفع تحریم‌های بین‌المللی بود.
اما از آن جایی که در طول این یک سال در عمل شرایط حتا وخیم‌تر از گذشته شد، روحانی برای فرار از وعده‌هایی که داده بود، آشکارا به روش احمدی‌نژاد و دروغ‌پردازی‌های او در مورد دست‌آوردهای دولت – بویژه در عرصه‌ی اقتصادی – پناه آورده است. در زمینه‌ی آزادی‌های سیاسی – اجتماعی و روابط خارجی نیز او تلاش دارد تا شکست‌های خود را به گردن رقیبان داخلی و سنگ‌اندازی‌های آن‌ها و نیز “زیاده‌خواهی‌های قدرت‌های امپریالیستی” بیاندازد. اما واقعیت ماجرا چیست؟!
روحانی در سفر خود به استان خراسان چندین بار سخنرانی کرد و در هر کدام از آن‌ها مطالبی را مطرح کرد که تنها اثبات آن‌چیزی‌ست که در بالا آمد. وی در در دیدار با آخوندهای استان با بیان چندباره‌ی این‌که تورم را کنترل کرده و به ۲۰ درصد رسانده‌ایم ادعا و به‌عبارت دیگر دروغ شاخدارتری را نیز بر زبان آورد. وی گفت: “آمار و ارقام سه ماهه اول امسال نشان می‌دهد اقتصاد کشور نه تنها از رکود خارج شده، بلکه اکنون کشور با رشد ۸/ ۱ درصدی بدون احتساب نفت و با رشد ۵/ ۲ درصدی با احتساب نفت همراه است”. این ادعا به‌قدری پوچ و مسخره بود که صدای بسیاری را درآورد و از جمله جمشید پژویان به اصطلاح اقتصاددانی که از جمله برنامه‌ریزان اصلی اجرای طرح حذف یارانه‌ها بود، در روزنامه “فرصت امروز” با اشاره به سخنان روحانی در رابطه با خارج شدن از رکود، به شباهت‌های احمدی‌نژاد و روحانی در ارائه آمار اشاره نمود. رونامه کیهان نیز نوع آماردهی روحانی را به چالش کشیده و نوشت: ” برخی از مدیران و مقامات اجرایی، با اتکا به آمار و ارقام غلط و روش‌های ابداعی، سعی در اعلام کاهش تورم آن هم در حد بسیار بالا دارند”.
برای روشن‌تر شدن موضوع کافی‌ست تنها به نمونه‌هایی از آمارهایی اشاره کرد که برخلاف ادعاهای روحانی وضعیت وخیم مالی دولت و عمق بحران اقتصادی را به تصویر می‌‌‌کشند و هر از گاهی از زبان برخی از مقامات حکومتی و یا در رسانه‌ها انتشار می‌یابند. پیش از هر چیز، لازم به توضیح است که در ایران به دلیل نقش گسترده‌ی دولت در اقتصاد، بحران مالی دولت و حتا سیاست‌های آن می‌تواند بر تشدید بحران و رکود اقتصادی اثر بسیاری بگذارد.
به‌گفته‌ی مدیرکل اقتصادی بانک مرکزی، نقدینگی در تیرماه سال ۹۳ نسبت به تیرماه سال ۹۲ با ۳۱ درصد افزایش به ۶۲۹ هزار میلیارد تومان رسیده است. این در حالی‌ست که رشد نقدینگی در سال‌های ۹۲، ۹۱ و ۹۰ یعنی در دوران احمدی‌نژاد به ترتیب معادل ۲۲، ۲۹ و ۱۹ درصد بوده است. براساس همین آمار تنها در ماه تیر (یعنی یک ماه) نقدینگی ۹/ ۳ درصد رشد داشته است!! و کیست که نداند در اقتصادی که با رکود و بویژه رشد منفی روبروست، افزایش ۳۱ درصدی نقدینگی نتیجه‌ای جز انفجار تورم به‌همراه نخواهد داشت. اقتصاد ایران براساس آمارهای دولتی و در اثر تشدید رکود، در طی سال‌های ۹۱ و ۹۲ حدود ۱۰ درصد کوچک شده اما نکته عجیب این است که بر میزان نقدینگی طی این دو سال بیش از ۵۰ درصد افزوده گردیده و این را فقط می‌توان به عجایب هفتگانه اضافه کرد. و در این حالت، یعنی زمانی که اقتصاد تنها طی دو سال ده درصد کوچک‌تر شده است و اخبار همگی از تداوم رکود، تعطیلی کارخانجات و بیکار شدن کارگران حکایت دارند، روحانی از خارج شدن اقتصاد از رکود سخن می‌گوید که البته این سخن او در عجایب هفتگانه نیز نمی‌گنجد چرا که از آن‌ها نیز بسیار عجیب‌تر است.
بررسی واقعیت‌های اقتصادی که بی‌شک از چشمان شیادی چون روحانی پنهان نیست ما را برای درک بهتر موضوع بیشتر کمک می‌کند. به‌گفته‌ی وزیر کشور هم اکنون ۱۰۰۰ شهر ورشکسته هستند، وی می‌گوید: “در حال حاضر هزار و ۲۳۰ شهر داریم که نزدیک به هزار شهر ورشکسته هستند و درآمد با هزینه‌ها نمی‌خواند و ترازشان منفی است”. این سخن وی به معنای عقب‌افتادن پرداخت دستمزد به کارگران شهرداری‌ها، افزایش بدهی به پیمانکاران، کاهش خدمات اجتماعی و طرح‌های‌ عمرانی در اکثریت بزرگی از شهرهای ایران است که از جمله تمامی شهرهای بزرگ را شامل می‌شود.
پیشتر در مقاله‌ی “تداوم کاهش شاخص بورس و رکود اقتصادی” منتشره در کار شماره ۶۷۲ (نیمه اول تیر) با بررسی تلاش‌های دولت برای جلوگیری از سقوط بازار بورس، تحلیل کرده بودیم که علت اصلی کاهش شاخص بورس، رکود اقتصادی بوده و تمامی دخالت‌ها و تلاش‌های دولت برای مقابله با آن محکوم به شکست هستند. وقایع دو ماه اخیر در بورس اثبات تحلیل ما بود. جدا از کاهش شاخص بورس یکی از مشکلات عمده سهامداران حقیقی این است که برای فروش سهام خود حتا خریداری پیدا نمی‌کنند!! در روزهای اخیر هم‌چنین بر شتاب کاهش شاخص بورس افزوده شده و اگر دخالت دولت نبود بی‌شک اوضاع از این هم وخیم‌تر می‌بود.
براساس آمار بانک مرکزی، در سه ماهه اول سال جاری، تعداد چک‌های برگشت خورده نسبت به سال گذشته ۱۸ درصد افزایش داشته است که رقم بسیار بالایی می‌باشد و نشانه‌ی رکود و آشفتگی اقتصادی کشور را بر پیشانی دارد. هم‌چنین آمارها حکایت از افزایش بدهی‌های دولت دارد که بر این آشفته بازار دامن می‌زند.
در حالی‌که وزیر اقتصاد میزان بدهی دولت به بانک‌ها را ۶۰ هزار میلیارد تومان اعلام کرده بود، براساس آماری که به‌تازگی در سایت رسمی بانک‌مرکزی انتشار یافته، میزان بدهی دولت به شبکه بانکی از ۶۴ هزار میلیارد تومان در خرداد ۹۲ به ۸۵ هزار میلیارد تومان در خرداد ۹۳ رسیده است که نشانه‌ی افزایش ۸/ ۳۲ درصدی بدهی‌دولت به بانک‌ها در طول یک سال می‌باشد!!
هم‌چنین براساس گفته رئیس “سازمان حسابرسی” بدهی دولت به پیمانکاران به ۹۴ هزار میلیارد تومان رسیده است. بدهی دولت به سازمان تامین اجتماعی نیز به ۹۰ هزار میلیارد تومان و به صندوق‌های بازنشستگی ۲۵ هزار میلیارد تومان بالغ می‌گردد. اکنون با یک حساب سرانگشتی می‌توان دریافت که بدهی دولت در مجموع به ۳۰۰ هزار میلیارد تومان رسیده است که بسیار بیشتر از کل بودجه عمومی – جاری و عمرانی – کشور است (حدود ۱۲۵ درصد) که با توجه به کسری بودجه و ادامه رکود اقتصادی این بدهی تا پایان سال باز هم افزایش خواهد یافت.
همین وضعیت اقتصادی و ورشکستگی دولت است که منجر به افزایش بیکاری گردیده. در شماره‌ی گذشته نشریه کار به معضل بیکاری پرداخته و نوشته بودیم که رقم بیکاری برخلاف آمارهای دولتی که ۲ میلیون و پانصد هزار نفر است، حداقل ۸ میلیون نفر را در بر می‌گیرد. در روزهای اخیر وزیر کار برای اولین بار به وجود ۶ میلیون بیکار اعتراف کرد. وی در کمیسیون برنامه، بودجه و محاسبات مجلس از بیکاری ۶ میلیون نفر و اضافه شدن ۷ میلیون نفر دیگر در سال‌های آینده به تعداد بیکاران خبر داده و اعلام کرد برای مقابله با این معضل به رشد اقتصادی حداقل ۷ درصدی نیاز است.
براساس آمارهای منتشره تا سال ۹۱، تعداد خانوارهای بدون فرد شاغل به ۳/ ۲۳ درصد رسیده است که نشانه‌ی رشد حدود ۶۰ درصدی این خانواده‌ها در طی ۹ سال است. این آمار واقعیت تلخی را نیز آشکار می‌کند و آن این که از حدود ۲۲ میلیون خانوار ایرانی و در صورتی که – در حالتی خوشبینانه و البته محال – بر درصد خانوارهای بدون شغل افزوده نشده باشد، در حدود ۵ میلیون خانوار ایرانی هیچ فرد شاغلی وجود ندارد و این در کشوری‌ست که بیکاران فاقد هر گونه خدمات اجتماعی هستند.
این‌ها همه‌ی عمل روحانی در طول یک ‌سال و نتیجه‌ی آن برای کارگران و زحمتکشان است و شکی نیست که هیچ دروغی نمی‌تواند چاره‌ی درد جیب‌های خالی، شکم‌های گرسنه، بیماران رها شده و رنجور و کودکان سرگردان در خیابان گردد.
اما جدا ازهمه رنجی که کارگران و زحمتکشان می‌کشند، سرنوشت وعده‌های روحانی در ارتباط با حقوق سیاسی و اجتماعی آن‌ها به کجا انجامید؟!
در این عرصه نیز جدا از شعارهای عوام‌فریبانه‌ی روحانی که در تمامی سخنرانی‌های اخیرش تکرار می‌کند، تنها چیزی که در عرصه‌ی عمل شاهد آن هستیم افزایش اعدام‌ها، افزایش زندانیان سیاسی و ادامه‌ی نقض حقوق و آزادی‌های سیاسی – اجتماعی کارگران، زحمتکشان، زنان و اقلیت‌های ملی و مذهبی می‌باشد. واقعا از دولتی که سخنگوی آن “بی‌حجابی” را “بیماری” می‌داند چه انتظاری می‌توان در مورد حقوق سیاسی و اجتماعی مردم داشت؟!! در همین روزهای اخیر ۴ کارگر کارخانه پتروشیمی رازی تنها به دلیل نمایندگی کارگران در جریان اعتصاب، به ۶ ماه زندان و۵۰ ضربه شلاق محکوم شده‌اند.
در حالی که روزبروز بر تعداد کودکان بازمانده از تحصیل به دلیل شرایط اقتصادی افزوده می‌شود، دولت روحانی به‌جای ارائه راه حلی برای رایگان کردن واقعی تحصیل کودکان، به گفته‌ی مدیر کل “قرآن، عترت و نماز” وزارت آموزش و پرورش، اجرایی کردن “سند جامع تقویت و تعمیق فعالیت‌های اقامه نماز در مدارس کشور” که به امضای روحانی رسیده، محوری‌ترین اقدام آموزش و پرورش در سال تحصیلی پیشارو می‌باشد که در آن از جمله اجباری شدن نماز جماعت در تمامی مدارس پیش‌بینی شده و به این منظور هزاران نفر در حوزه‌های علمیه در حال آموزش برای برگزاری نماز جماعت در مدارس هستند و قرار است هزینه‌ی همه‌ی این‌ها از بودجه‌ی نحیف آموزش و پرورش پرداخت شود. به عبارت دیگر دغدغه دولت روحانی نه کودکان بازمانده از تحصیل که گسترش حضور مذهب در مدارس و از این طریق کنترل و مراقبت از فضای سیاسی مدارس است.
اما بازماندن کودکان از تحصیل تنها یکی از نتایج اجتماعی وضعیت وخیم اقتصادی است. همین کودکان که به خیابان آمده و یا به کار در کارگاه‌ها محکوم می‌شوند خود در خطر انواع آسیب‌های اجتماعی قرار می‌گیرند. افزایش اعتیاد، سرقت، قتل، تجاوز، خودکشی و دیگر نابسامانی‌های اجتماعی، همه و همه نتیجه‌ی فقر و بیکاری گسترده در جامعه‌ی ایران است.
حکومت اسلامی هر بار با حیله‌ای سعی می‌کند توده‌های ناراضی اما متفرق را با نشان دادن کورسویی امید بخشد و آن‌ها را موقتا ساکت کند. در این میان بخش‌هایی از توده‌ها، توده‌هایی که در اوج نارضایتی و در عین‌حال ناامیدی بسر می‌برند، به همان کورسو دل می‌بندند و در نتیجه حکومت اسلامی این‌گونه به عمر خود تداوم می‌بخشد. ۸‌سال دولت خاتمی و در حالی که نارضایتی‌ها از دولت رفسنجانی در حال اوج‌گیری بود، بر همین پایه شکل گرفت. احمدی‌نژاد کارت بعدی حکومت اسلامی بود که وظیفه داشت با روشی دیگر عمر حکومت را تداوم ببخشد و هنگامی که عمر این روش نیز به پایان رسید، نوبت به روحانی رسید تا با ظاهری دیگر اما با همان هدف یعنی تداوم حکومت اسلامی ۸ سال پست ریاست‌جمهوری را تحویل بگیرد.
در طول تمام این سال‌ها حکومت اسلامی مشغول فریب‌کاری بوده و تنها نصیب توده‌ها از آن، چیزی‌ست که امروز شاهد آن هستیم. جامعه‌ای‌که نیمی از مردم آن در زیر خط فقر زندگی می‌کنند و هر صدای مخالفی به‌شدت و با اشکال گوناگون سرکوب می‌شود. حکومتی که برای تداوم عمر خود هر روز بر حضور دستگاه‌های سرکوب و تحمیق مذهبی در تمامی ارکان جامعه می‌افزاید.
به‌نظر می‌آید که اکنون نتیجه‌گیری در مورد سرنوشت وعده‌های روحانی و چشم‌انداز سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور روشن باشد. تداوم شرایط گذشته و حتا بدتر شدن آن از تمامی جهات یک‌بار دیگر ثابت کرد که روحانی به‌عنوان نماینده طبقه‌ی حاکم (سرمایه‌دار) نه می‌خواهد، نه می‌تواند و نه قادر است به خواست‌های کارگران و زحمتکشان پاسخ مثبت بدهد. پس چه باید کرد؟
تمام آن‌چه که تاکنون مطرح شد یک روی سکه است و این سکه روی دیگری نیز دارد که آن توده‌ها هستند. اگر در دوران خاتمی چند سالی طول کشید تا توده‌های متوهم به ماهیت خاتمی پی ببرند، و اگر در دوران احمدی‌نژاد باز به شکلی دیگر این توهم مدتی ماندگار ماند، اما یک‌سال کافی بود تا توهم نسبت به روحانی و عمل به وعده‌های وی فرو بریزد. اعتراضات کارگری یک نمونه‌ی آن هستند که در ماه‌های اخیر بر میزان آن افزوده شده.
واقعیت این است که تنها یک راه برای خروج از این شرایط برای کارگران و زحمتکشان وجود دارد و آن سرنگونی جمهوری اسلامی و برقراری سوسیالیسم است. جامعه‌ای که آزادی، عدالت اجتماعی و لغو مناسبات ظالمانه‌ی سرمایه‌داری در سرلوحه‌ی برنامه‌های آن قرار دارد. جامعه‌ای که در آن مردم بر سرنوشت خود حاکم هستند و نه عده‌ای سودپرست و جنایتکار. براستی چگونه می‌توان کشوری را با این همه سرمایه ملی به چنین فقر هولناکی کشاند؟

متن کامل نشریه کار شماره ۶۷۷ در فرمت پی دی اف

معلمان؛ بیم‌های واقعی، امیدهای واهی

تجمعات اعتراضی و مستمر صدها معلم پیش‌دبستانی در تهران در برابر وزارت آموزش‌وپرورش و دفتر ریاست‌جمهوری، نحوۀ برخورد مسئولین و دستگاه دولتی با این گروه از معلمان آن‌هم در آستانه بازگشایی مدارس و آغاز سال تحصیلی (۹۳- ۹۴) گویای این واقعیت است که به‌رغم گذشت بیش‌از یک‌سال از استقرار کابینه‌ی روحانی و وعدۀ بهبود اوضاع سیاسی و معیشتی معلمان، اما نه فقط بهبودی در این زمینه‌ها حاصل نشده، بل‌که حسن روحانی و وزیر آموزش‌وپرورش وی، حتا از پذیرش یک خواست پیش‌افتاده‌ی این گروه از معلمان، سرباز می‌زنند. معلمانی که به امید استخدام در آموزش‌وپرورش، سال‌هاست که عموما در مدارس دورافتاده و شرایط دشوار، در ازاء دریافت حقوق‌های بسیار اندک و ناچیز به‌کار مشغول بوده‌اند و اکنون خواهان پایان این دورۀ سرگردانی و تعیین تکلیف شده‌اند. خواستی ابتدائی ومحقّانه‌که نه فقط منع قانونی ندارد که برعکس، وزارت آموزش‌وپرورش قانونا مکلف به اجرای آن است.
وزارت آموزش‌وپرورش سال‌هاست که از وجود میلیون‌ها بی‌کار از جمله بی‌کاری گسترده در میان فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌ها، آگاهانه از نیروی این افراد سوءاستفاده می‌کند و در مناطق و مدارس دورافتاده که با کمبود پرسنل آموزشی روبه‌روست، برای تکمیل کادر آموزشی، این نیروها را تحت عنوان معلم حق‌التدریسی، معلم پیمانی، معلم شرکتی و یا تحت عنوان “معلم آزاد” بکار گرفته و با پرداخت مبالغ فوق‌العاده ناچیز، سعی کرده‌است کمبود معلم در این مناطق را جبران کند. در حال حاضر ۳۰ هزار نیروی پیش‌دبستانی و ۱۳ هزار نیروی خرید خدمتی در آموزش‌وپرورش مشغول به کار هستند. این گروه نسبتا پرشمار از معلمان که بعضا تا ۱۰ سال و بیشتر سابقه کار دارند، با حقوق حدود ۴۵ هزار تومان در ماه مشغول به کار شده‌اند و در حال حاضر دریافتی‌ماهانه‌شان حدود۲۵۰ هزار تومان یعنی نزدیک به نصف حداقل دستمزد تعیین شده توسط شورای عالی کار است. وزارت آموزش‌وپرورش نه فقط نیروی کار این افراد را به ارزان‌ترین قیمت می‌خرد، بل‌که درعین حال این معلمان را یا کلا از بیمه محروم می‌سازد و یا در بهترین حالت ۱۵ روز در ماه بیمه می‌کند. یعنی هر “معلم آزاد” در پایان ۱۰ سال کامل کار، تنها ۵ سال سابقه بیمه دارد. این معلمان و مربیان زحمت‌کش و محروم البته تمام این سختی‌ها و محرومیت‌ها را به این امید تحمل نموده‌اند که روزی وزارت آموزش‌وپرورش با آن‌ها تعیین تکلیف نموده ، به وعده‌های خود عمل کند و آن‌ها را به استخدام رسمی دروزارت آموزش‌وپرورش درآورد.
طبق مصوبه مجلس در سال ۸۸ و مصوبه دیگری در سال ۹۱، آموزش‌وپرورش مکلف است تا ۸ آبان ۹۳ وضعیت تمامی نیروهای بلاتکلیف خود را روشن سازد. در همین رابطه اوائل خرداد ماه سال جاری، وزیر آموزش‌وپرورش وعده داده‌بود که در ۱۷ مرداد، آزمون مربیان پیش‌دبستانی برگزار شود. اما بعداً به بهانه نبود ردیف بودجه و مجوز استخدام، دولت حسن روحانی و وزارت آموزش‌وپرورش آن، نه فقط وضعیت استخدامی ده‌ها هزار انسان زحمت‌کش را که سال‌ها در انتظار بوده‌اند، روشن نکرد، بل‌که فردی به نام محمود عسگری‌آزاد، معاونت توسعه و منابع انسانی ریاست‌جمهوری در جلسه غیرعلنی مجلس، این معلمان را افرادی بی‌سواد خواند! نزدیک به هزار تن از این معلمان که بخش زیادی از آنان از شهرهای دیگر، خود را به تهران رسانده‌بودند، از روز ۱۶ شهریور، اجتماعات اعتراضی و مستمری را آغاز کردند. این تجمعات که در اعتراض به عدم اجرای قانون تعیین تکلیف مربیان پیش‌دبستانی، صدور بخش‌نامه اخراج این مربیان، استنکاف دولت از تخصیص ردیف بودجه استخدامی و توهین معاون رئیس‌جمهور، برپا شده بود، با حمل پلاکاردها و شعارهایی چون “مربی می‌میرد، توهین نمی‌پذیرد”، “دولت تدابیر و امید، کو تدبیر کو امید؟” و “نه آزمون نه تبصره، استخدام حق منه” همراه بود.
نیروهای سرکوب از همان روز اول اعتراضات معلمان، به فوریت پلاکاردهای آنان را گرفتند و به شدت مراقب اوضاع بودند. در ادامه این اعتراضات، نیروهای امنیتی و حراست به شیوه‌های گوناگون از جمله از طریق تلفن، بسیاری از اعتراض‌کنندگان را مورد تهدید و بازخواست قرار داده و آن‌‌‌ها را از شرکت در تظاهرات منع کردند و از برخی معلمانی که از شهرهای دیگر به تهران رفته‌بودند، خواسته شد تهران را ترک کنند و به شهر خود بازگردند. به‌رغم این اقدامات سرکوب‌گرانه اما اجتماعات اعتراضی معلمان تا چند روز ادامه یافت تا این‏که بالاخره بطحائی معاون توسعه و مدیریت و پشتیبانی آموزش‌وپرورش در جمع معترضین حضور یافت. اما او نیز ضمن تهدید معلمان، خطاب به آن‌ها گفت: بیهوده برای استخدام تجمع نکنید چون به جایی نمی‌رسید. این درحالی بود که علیرضا فانی وزیر آموزش‌وپرورشِ روحانی از کمبود ۵۰ هزار معلم منجمله ۲۴ هزار معلم دورۀ ابتدایی سخن گفته و در آذر سال ۹۲ وعده داده بود پیش از پایان مهلت مقرر، آزمون استخدامی برگزار می‌شود و با ۴۳ هزار معلم پیش‌دبستانی و خرید خدمتی تعیین تکلیف می‌شود! رسیدگی به وضعیت این گروه از معلمان وتعیین تکلیف با آن ها، یگانه وعدۀ روحانی و وزیر آموزش‌وپرورش وی نبودکه عملی نشد. بهبود وضعیت اقتصادی و سیاسی آحاد معلمان، افزایش و بهبود وضعیت حقوق‌ها، رسیدگی به وضعیت معلمانی که در جریان رقابت‌‌های جناحی، اخراج یاتبعید شده‌بودند، متوقف ساختن شیوه اخذ شهریه از خانواده‌ها، مشارکت دادن معلمان در تصمیمات کلان آموزش‌وپرورش و نظیر این‌ها، وعده‌هایی بود که حسن روحانی برای تسلط بر قوه‌اجرائیه به معلمان می‌داد! یک سال پس از این وعده‌ها اما حتا از پذیرش یک خواست ابتدایی آن‌ها سرباز می‌زند.
این البته فقط نمونه‌ای ازبرخورد دولت روحانی با گروهی از معلمان زحمت‌‌کش است. معلمانی که با حقوق ماهانه خود، در مواردی حتا هزینه ایاب و ذهاب‌شان را هم نمی‌توانند تامین کنند. این گروه از معلمان گرچه در زمرۀ بی‌حقوق‌ترین، محروم‌ترین و فقیرترین معلمان هستند و در نازل‌ترین سطح معیشتی زندگی می‌کنند، اما فقر و تنگ‌دستی تنها به این گروه از معلمان خلاصه نمی‌شود و جز قشر نازکی از معلمان و فرهنگیان، اکثریت آن‌ها با فقر و تنگ‌دستی دست به گریبان‌اند و در زیر خط فقر زندگی می‌کنند. وزیر آموزش‌وپرورش آذر ماه سال گذشته وعده داد از فروردین ۹۳ وضعیت حقوقی معلمان تغییر می‌کند و بهبود می‌یابد. نه تنها بهبود جدی در این زمینه حاصل نشد و حقوق اکثر معلمان کماکان پایین‌تر از هزینه‌های زندگی و زیر خط فقر است به نحوی که برای تامین نیازها و هزینه‌های زندگی مجبور به کار دوم و سوم هستند، بل‌که بسیاری از مطالبات معلمان نیزمعوق مانده است. اضافه‌کاری معلمان در دی، بهمن و اسفند سال ۹۲ هنوز پرداخت نشده است. اضافه‌کاری معلمان در خرداد که در سال‌های قبل‌تر به‌طور کامل پرداخت می‌شد، کم‌کم به ۲۰ روز کاهش یافت و با آمدن روحانی و سپرده شدن وزارت آموزش‌وپرورش به فانی، فعلا به ۸ روز تقلیل یافته‌است. پاداش پایان خدمت معلمان بازنشسته نزدیک به ۳۰ میلیون تومان است اما تنها ۱۰ الی ۱۵ میلیون تومان به آنان پرداخت شده‌است. “بیمه طلائی” معلمان که از سال ۸۹ مرسوم شد و بابت آن ماهانه ۱۲۵۰۰ تومان از حقوق معلمان کسر شده است، که نصف این مبلغ سهم آموزش‌وپرورش است و حداکثر پس‌از دو ماه بایستی به حساب معلمان بازگردانده شود. صرف‌نظر از آن‌که خدمات ارائه شده “بیمه طلائی” روزبه‌روز کمتر و کیفیت آن نازل‌تر شده است و صرف‌نظر از این‌که در بسیاری از مراکز درمانی “بیمه طلائی” بی‌اعتبار است و آن را نمی‌پذیرند، اما آموزش‌وپرورش سهم مقرر خود را در سال ۹۱ به معلمان بازنگردانده و به حساب آنان واریز نکرده‌است.
پوچ بودن وعده‌های روحانی و وزیر آموزش‌وپرورش به معلمان، تنها به عرصه معیشتی و اقتصادی خلاصه نمی‌شود. تمام وعده‌های روحانی در مورد بهبود اوضاع سیاسی و آزادی تشکل‌های صنفی که در جلب اقشار زیادی از مردم از جمله معلمان و تشکل‌های صنفی آنان به انتخابات و حمایت از روحانی، نقش و تاثیر مهمی داشت نیز یک‌سره پوچ و میا‌ن‌تهی از کار درآمده است.
معلمان و تشکل‌های‌شان که در دوره احمدی‌نژاد مورد شدیدترین سرکوب‌ها واقع شدند، در آغاز روی‌کار آمدن روحانی و استقرار کابینه وی، نسبت به این سخت‌گیری‌ها و فشارهای امنیتی که علیه آن‌هااعمال شده بود به روحانی شکایت بردند.کانون‏ها و تشکل های صنفی معلمان با طرح سختی ها ومشکلاتی که برآن هاگذشته بود، تلویحاً نگرانی و بیم خود را از این‌که چنین روالی ادامه یابد و فعالان و تشکل‌های صنفی باز هم با محدودیت‌های امنیتی و منع فعالیت‌روبه‌رو گردند، اعلام داشتند. “شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی معلمان سراسر کشور” که مجموعه تشکل‌ها و کانون‌های صنفی معلمان را نمایندگی می‌کرد، در پیام تبریکی به حسن روحانی و ردیف کردن وعده‌های روحانی پیرامون آزادی تشکل، آزادی بیان و اندیشه، آزادی اجتماعات، نهادینه ساختن تشکل‌های صنفی، حمایت از تشکل‌های غیردولتی و امثال آن، خود را به دامان روحانی افکند و به این وعده‌ها امید بست. “شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی معلمان سراسر کشور” در واقع از ادامه آن‌چه که تا آن لحظه واقعی بود و در عمل پیاده شده بود و درضمن با ماهیت نظام حاکم نیز هماهنگی و هم‌خوانی داشت بیم‌ناک بود اما بیشتر از آن و پیش‌از آن به وعده‌ها ی روحانی امیدوار. هرچقدر بیم و نگرانی در مورد محدود ساختن تشکل‌های صنفی خفیف و ضعیف بود در عوض اما امید آن‌ها به وعده‌ها و شعارهای روحانی بسیار شدید و قوی بود. گرچه موج غلیظی از توهم، دید این تشکل‌ها را در آن مقطع تار می‌ساخت و گرچه گذشت فقط چند ماه یا همان ۱۰۰ روز اول کافی بود تا شعارهای روحانی محک زده شود و ماهیت عوام‌فریبانه و دروغین وعده‌های وی برملا و بیم معلمان ملموس‌تر شود، اما گذشت یک سال از دوره ریاست‌جمهوری روحانی، مطمئنا کافی‌ست تا معلمان و تشکل‌های صنفی آن‌ها کارنامه وی در زمینه آزادی تشکل‌های صنفی و وعده‌های دیگر وی در این زمینه را مورد وارسی قرار دهند و در مورد آن قضاوت کنند.
به منظور روشن شدن این قضاوت و سرانجام وعده‌های روحانی و وزارت آموزش‌وپرورش وی لااقل در مورد تشکل‌های صنفی معلمان، به خود این تشکل‌ها که مفتون روحانی وفرستنده پیام تبریک به وی بودند و درحال حاضر نیز جزو حامیان “دولت تدبیر و امید” هستند مراجعه می‌کنیم.
سایت “سخن معلم” “پایگاه خبری تحلیلی سازمان معلمان ایران” گزارشی از برگزاری نشست تشکل‌های صنفی حامی روحانی با علیرضا فانی وزیر آموزش‌وپرورش را که در تاریخ ۷/ ۴/ ۹۳ برگزار شد درج نموده است. در این نشست علاوه بر نمایندگانی از “سازمان معلمان ایران” و “کانون صنفی معلمان ایران” افراد دیگری نیز از تشکل‌های کم‌تر شناخته شده‌ای مانند “مجمع فرهنگیان اسلامی”، “کانون مدیران متخصص”، “کانون مدرسان دانش‌گاه فرهنگیان” و “انجمن اسلامی معلمان ایران” نیز حضور داشتند. در آغاز این نشست تاکید شد که همه تشکل‌های حاضر در اجلاس حامی دولت هستند و پس‌از آن نمایندگان این تشکل‌ها به اظهارنظر پرداختند. اگر از تعریف و تمجید‌های مرسوم اما توخالی و فرمال این‌گونه جلسات بگذریم، اگر این مساله را نیز کنار بگذاریم که گردانندگان جلسه تلاش داشتند عدم پاسخ‌گویی دولت روحانی و وزارت آموزش‌وپرورش آن به خواست‌های معلمان را ولو بخشا به گردن تحریم‌ها بیاندازند، عمده نکات مطروحه و اظهارنظرها در این نشست، پیرامون بی‌‌سرانجامی و عملی نشدن وعده‌ها و شعارهای روحانی دور می‌زد. در این‌جا به عنوان نمونه و خلاصه‌وار به برخی از این اظهارنظرها اشاره می‌کنیم.
بهشتی از کانون صنفی معلمان ایران: قرار بود مشکل فعالیت تشکل‌ها به‌صورت قانونی حل شود. قرار بود مشاور وزیر در امور تشکل‌ها انتخاب شود که به آن عمل نشده است. در دیدارهایی که تشکل‌ها دارند هنوز یک فضای امن فراهم نشده‌است. در نشست اخیر این تشکل‌در همدان از سوی برخی نهادها مشکلاتی برای ما ایجاد شد….. کنترلی بر شهریه مدارس وجود ندارد، برخی مواقع شهریه آن‌ها از دانشگاه آزاد هم بیش‌تر است.
نماینده کانون صنفی معلمان کرمان‌شاه در مورد خودش و برخی دیگر از معلمانی که در دوره احمدی‌نژاد حکم تبعید گرفته‌اند سخن می‌گوید: بنده به نمایندگی از دوستانی که حکم خورده‌اند از شما انتظار داریم که این احکام اداری سریعا لغو شود. هنوز مدیریت‌های قبلی سرکار هستند. انتظار این بود که تغییرات ایجاد شود. مگر می‌شود همان فردی که علیه من رای داده و اکنون هم سرکار است رایش را عوض کند؟
باغانی از تشکل‌صنفی معلمان ایران می‌گوید: ما از حامی منتقد به مستقل منتقد تبدیل شده‌ایم چون فشار معلمان روی ما زیاد است. قرار بود ما ناظرانی در اتاق تصمیم‌گیری و اتاق فکر داشته باشیم و در آن مشارکت کنیم…. در مورد مجوزها و پروانه‌های کانون‌ها کار خاصی انجام نشده است. هنوز ترس در مدارس حاکم است. قرار بود اطرافیان خود را تغییر بدهید آن‌هایی که در حق معلمان ظلم و جفا روا داشتند….. آقای فانی کاری کنید که ابزار دست فرادستان نشویم و یک محیط خلاق و آزاد برای معلمان فراهم شود. و بالاخره علیرضا هاشمی از سازمان معلمان ایران می‌گوید: فضای همین جلسه این را نشان می‌دهد که این نارضایتی وجود دارد یعنی اینکه انتظار برآورده نشده است…. ما در سازمان معلمان ایران توقع‌مان را پایین آورده‌ایم. ما دوست داشتیم در دولت آقای روحانی، دست تشکل‌ها گرفته‌شود. شما وظیفه دارید فضایی ایجاد کنید که معلمان مشارکت کنند. این کسانی که الان در وزارت‌خانه هستند، در ۸ سال گذشته یک کلمه در نقد آن دولت حرف نزدند. الان هم همان رویه را ادامه می‌دهند و شما هم از آن‌ها حمایت می‌کنید. ما می‌خواهیم جلسه بگذاریم شما مخالفت می‌کنید اما اجازه می‌دهید حاجی بابائی (وزیر سابق آموزش‌وپرورش) و دوستانش در منظریه جمع شوند و بحث خصوصی انجام دهند اگر قرار است امکاناتی داده‌شود باید برای همه باشد.
در پایان این سخنان کوتاه شده که مکرر با نقطه‌چین از سوی گزارش‌گر قطع می‌شود، علی‌اصغر فانی وزیر آموزش‌وپرورش جز حرف‌های کلی هیچ چیزی تحویل کانون‌های صنفی مدافع دولت روحانی نداد! وزیر آموزش‌وپرورش حقیقتا هیچ حرف تازه‌ای نداشت بگوید جزء این‌که قرار است نیم درصد مدارسی که حدود ۶۰۰ مدرسه می‌شود، به طور آزمایشی به روش “خودگردان” اداره شوند و این‌که طرح جدیدی در دست است که ساعات کار در مدارس متوسط به ۳۰ ساعت افزایش یابد و بالاخره در ارتباط با تشکل‌های صنفی معلمان، تمام آن‌چه که به عقل وزیر رسید و در توان وی بود این بود که خطاب به آن‌ها بگوید “از این وضعیت خسته شده و در خلوت خود از خدا خواسته است تا این تکلیف را از دوش او بردارد”!
انصافا از این بهتر نمی‌شد ناتوانی وزارت آموزش‌وپرورش در برآورده‌ساختن مطالبات معلمان و تشکل‌های صنفی آنان را ترسیم نمود. اعتراف وزیر روحانی به ناتوانی پاسخ‌گویی به خواست‌های معلمان البته انعکاسی از ناتوانی کل کابینه روحانی در برآورده ساختن مطالبات کارگران و زحمت‌کشان و عموم توده‌های مردم است. نقل‌قول های نمایندگان تشکل‌های صنفی حامی روحانی ما را از هرگونه تفسیر بی‌نیاز می‌سازد. اگر ازحشو وزوائد این صحبت‌ها صرف‌نظر کنیم، جوهر تمام این اظهارات در یک جمله، این است که هیچ‌یک از وعده‌های رئیس‌جمهور در زمینه آزادی فعالیت تشکل‌های صنفی و رفع محدودیت فعالیت این تشکل‌ها عملی نشده است. وزیر آموزش‌وپرورش در تمام طول این یک سال، جز یک نامه به رئیس قوه‌قضائیه و وزارت اطلاعات در مورد “پی‌گیری مشکلات معلمان” هیچ اقدامی درزمینه برآورده ساختن مطالبات معلمان و یا فرضا در زمینه جبران خسارت‌های متعددی که به صد ها معلم در دوره احمدی‌نژاد وارد آمد، انجام نداده است. گرچه در طی این مدت جلساتی با تشکل‌های صنفی حامی روحانی برگزار نمود، اما این جلسات نیز به نشست و برخاست‌های بیهوده خلاصه شده و هیچ تاثیر یا نتیجه‌ای برای بهبود وضعیت معیشتی معلمان یا فعالیت آزادانه تشکل‌های صنفی آن‌ها نداشته است.
بدین ترتیب در پایان دوره یک ساله ریاست‌جمهوری روحانی نه فقط بهبودی در وضعیت مادی و معیشتی معلمان حاصل نشده‌است و اکثریت آنان کماکان زیرخط فقر زندگی می‌کنند، بل‌که در زمینه مسائلی سیاسی نیز هیچ‌گام موثری برداشته نشده و خواست‌ها و فریادهای معلمان در مورد رفع موانع و محدودیت فعالیت تشکل‌های صنفی آنان نیز به جایی نرسیده‌است. به‌رغم آن‌که تشکل‌های صنفی حامی دولت سطح مطالبات و توقعات خود را نیز پایین آوردند، اما باز هم کسی معلمان، انتظارات و حرف‌هایشان را جدی نگرفت و گره‌ای از بی‌شمار مشکلات آن‌ها گشوده نشده‌است. روحانی شعار و وعده آزادی‌های سیاسی می‌داد اما ادامه دهنده سرکوب و اختناق بود.
بدین‌سان باید گفت؛ همه آن امیدهایی که با استقرار کابینه روحانی، در دل برخی از معلمان و تشکل‌های صنفی آنان جوانه زده‌بود، نشکفته پژمرده است. بیم و نگرانی معلمان و تشکل‌های صنفی آنان در آغاز روی‌کار آمدن روحانی در مورد تداوم وضعیت گذشته و محرومیت از آزادی ایجاد تشکل مستقل و فعالیت متشکل، گرچه به ‌وهم آلوده‌بود، اما واقعی بود و در عمل نیز به واقعیت پیوست. امید آن‌ها به معجزات روحانی اما واهی بود. این اگرچه از آغاز مشخص بود، اما جریان زندگی نیز بر آن صحه گذاشت. اکنون اما در پایان یک سال ریاست‌جمهوری روحانی مطالبات تحقق‌نایافته معلمان هم‌چنان روی میز است. اول مهر ۱۲ میلیون و ۵۰۰ هزار دانش‌آموز راهی مدارس می‌شوند تا قریب به یک میلیون معلم به آنان آموزش دهند! فعالیت این معلمان زمانی می‌تواند ولو به‌طور نسبی قرین موفقیت گردد که لااقل از معیشت و امنیت کافی برخوردار باشند. معلمان خواهان افزایش حقوق متناسب با نرخ تورم واقعی و پرداخت فوری کلیه مطالبات معوقه خود هستند. معلمان باید از این حق برخوردار باشند که به‌طور آزادانه تشکل‌های مستقل خود را ایجاد کنند. تمام معلمان و فرهنگیانی که در دوره احمدی‌نژاد اخراج و تبعید شده‌اند بایستی به سرکار قبلی خود بازگردند و خسارات وارد شده به آنان نیزباید جبران شود. معلمان نسبت به شیوه تصمیم‌گیری‌های کلان ، تدوین برنامه‌های آموزشی و نحوه تهیه و تنظیم کتاب‌ها و متون درسی، معترض‌اند و خواهان مشارکت در تمامی این زمینه‌ها هستند. دولت روحانی درصدد است ۲۰۰ هزار معلم و فرهنگی را تعدیل یا اخراج کند. معلمان بایستی متحد و یک‌پارچه در برابر این اقدام دولت بایستند و این نقشه را نقش‌برآب کنند. معلم باید ضمانت شغلی داشته باشد، نه این‌که هرلحظه در معرض اخراج باشد. تمام افرادی که در آموزش‌وپرورش تحت عنوان معلم حق‌التدریسی، شرکتی، پیمانی، معلم آزاد و امثال آن، از نیروی آن‌ها استفاده می‌شود، بایستی به استخدام رسمی این وزارت‌خانه درآیند.
تجربه یکسال گذشته به همه‏گان ازجمله آن گروه ازمعلمان و تشکل هایی که نسبت به روحانی توهماتی داشتند بایستی آموخته باشد که آنها باید به نیروی خویش متکی باشند و چشم از بالابرگیرند. فعالان جنبش مبارزاتی معلمان باید به میان توده های معلم بروند.اگر تشکلی به جای امید بستن های واهی به بالا ومحدود ساختن مسائل معلمان درچارچوب منافع و سیاست های این یا آن جناح رژیم، متکی برتوده معلمان باشد، مطالبات واقعی معلمان راپرچم کند و مبارزه ای جدی و مستقل را سازمان دهد، تردیدی نیست که مورد حمایت معلمان نیز قرارخواهد گرفت وقادرخواهدبود که پذیرش بسیاری ازمطالبات معلمان را نیز بردولت تحمیل کند.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۷۷ در فرمت پی دی اف

چرا جنبش دانشجویی بی تحرک است؟

جنبش دانشجویی ایران طی چند سال گذشته در سکوت و رخوتی سئوال برانگیز فرو رفته است. این جنبش به رغم تجربه و پیشینه مبارزاتی قابل اتکایی که از دوران رژیم دیکتاتوری شاه به همراه داشت، متاسفانه با “انقلاب” به اصطلاح فرهنگی جمهوری اسلامی در اردیبهشت ۱۳۵۹ طی یک دوره معین به طور کامل از فضای دانشگاه های کشور رخت بربست. جمهوری اسلامی با “انقلاب فرهنگی”، دانشگاه ها را تعطیل و سپس به پاکسازی کامل دانشگاه های کشور از وجود دانشجویان مبارز و استادان مترقی ومخالف رژیم اقدام کرد. پاکسازی دانشگاه ها و مدارس عالی از حضور دانشجویان مترقی، چپ و کمونیست و پس از آن، ورود گله وار نیروهای بسیجی و حزب اللهی که تحت پوشش گزینش و سهمیه بندی وارد دانشگاه ها شدند، طی بیش از یک دهه، عملا دانشگاه های ایران را به حیاط خلوت جمهوری اسلامی تبدیل کرد. طی این دوره، نه تنها دیگر هیچ ردپایی از جنبش دانشجویی وجود نداشت، بلکه کلیه دانشگاه های کشور همانند پادگان های نظامی به مراکز سرکوب و محل تاخت و تاز دانشجویان بسیجی و حزب الهی تبدیل شدند. اما، به رغم پاکسازی ها و شرایطی که بر دانشگاه های کشور تحمیل شده بود، از آنجا که دانشگاه و محیط دانشجویی بنا به خصلت علمی، شور جوانی و شعور روشنفکرانه اش نمی توانست با ارتجاع همزیستی داشته باشد، با گذشت بیش از یک دهه، مجددا از درون همان فضای پادگانی حاکم بر دانشگاه های ایران، جوانه های اعتراضات دانشجویی شکل گرفت و از اواسط دهه ۱۳۷۰ صدای این اعتراضات طنین اندازشد. اعتراضات دانشجوئی در دهه ۸۰ ابعاد وسیعتری گرفت تا جایی که در سال های ۸۴ تا ۸۶ جلوه هایی از یک جنبش دانشجویی نسبتا قابل اتکا را از خود به نمایش گذاشت.
شکل گیری وانتشار نشریات متعدد دانشجویی، گسترش اعتراضات و اعتصابات به ویژه در دانشگاه های شیراز و تبریز، برگزاری مراسم روز دانشجو در ابعادی سراسری، به چالش کشیدن آشکار احمدی نژاد خصوصا در دانشگاه پلی تکنیک و نیز طرح وسیع مطالبات صنفی و دمکراتیک دانشجویان که بعضا در ارتباطی تنگاتنگ با مطالبات برابری طلبانه زنان و در همراهی با کارگران و توده های زحمتکش ایران تجلی می یافت، همگی نشانه های امید بخشی از سر برافراشتن مجدد جنبش دانشجویی ایران طی سال های نیمه اول دهه ۸۰ بود. طی این سال ها، نه تنها سرمایه گذاری جمهوری اسلامی در تبدیل کردن دانشگاه ها به حیاط خلوت خود با شکست مواجه شد، بلکه بارقه های امیدی از تولد دوباره یک جنبش دانشجویی با سنت های ضد استبدادی، رادیکال و آزادی خواهی را نوید می داد. اما این بارقه های امید فقط چند سالی بر فضای دانشگاه های کشور تابید و پیش از آنکه کاملا رشد کند، با بگیر و ببند و پاکسازی وسیع دانشگاه ها از وجود دانشجویان مبارز، آزادی خواه و مترقی در دوران احمدی نژاد مجددا در هاله ای از سکوت فرو رفت.
سرکوب وسیع این جنبش در آذر ماه ۸۶ که عمدتا با دستگیری و شکنجه قریب به اتفاق فعالان جنبش دانشجویی خصوصا فعالان چپ و سوسیالیست آن همراه بود، هزینه سنگینی را بر جنبش نوپای دانشجویی ایران وارد ساخت. به رغم سرکوب های عریان دوران احمدی نژاد و با وجود تعطیلی تمام نشریات و قلع و قمع تشکل های دانشجویی که حتا تشکل های نیمه دولتی را نیز به محاق برد، تحرکات اعتراضی این جنبش، نه در وسعت سال های ۸۴ تا ۸۶ اما بالنسبه تا سال ۸۸ ادامه داشت. تنها، پس از سرکوب خیزش اعتراضی توده های مردم ایران در سال ۸۸ بود، که جنبش دانشجویی ایران نیز در ورطه سکوت و بی تحرکی محض فرو رفت. سکوتی که تا به امروز ادامه داشته و اکنون نیز هیچ نشانه ای از ترک برداشتن دیوار سکوت و بی تحرکی این جنبش مشاهده نمی شود.
به رغم وضعیت حاکم بر دانشگاه ها و جنبش دانشجویی ایران، این پرسش مطرح است که آیا وضعیت موجود را باید تماما به حساب سرکوب، دستگیری، پاکسازی و ستاره دار شدن دانشجویان در دوران احمدی نژاد گذاشت یا عوامل دیگری هم بوده اند که در ایجاد این بی تحرکی جنبش دانشجویی نقش داشته اند؟
گمان نمی رود کسی بتواند نقش سرکوب و بگیر و ببند وسیع فعالان جنبش دانشجویی در ایجاد وضعیت موجود را انکار کند. اما، آیا صرف شرایط سرکوب و پاکسازی فعالان جنبش دانشجویی می تواند یگانه دلیل بر این بی تحرکی محض جنبش دانشجویی ایران باشد؟ سرکوب اگرچه می تواند وجه مهمی از مجموعه دلایل این بی تحرکی باشد، اما به تنهایی نمی تواند پاسخی جامع و درخور بر این سکوت باشد.
با نگاهی به پیشینه تاریخی و مبارزاتی این جنبش، به راحتی می توان دریافت که جنبش دانشجویی ایران در شرایط دشوارتر از این نیز، نه تنها به سنت های انقلابی و مبارزاتی خود وفادار مانده است، بلکه در همان شرایط سرکوب و خفقان از تحرکات اعتراضی قابل توجهی نیز برخوردار بوده است. اساسا چرا راه دور برویم. تجربه سال های نیمه اول دهه ۸۰ پیش روی این جنبش است. در آن سال ها که سرکوب به مراتب بیشتر از دوران کنونی بود، باز هم جنبش دانشجویی ایران از تحرکات قابل توجهی برخوردار بود.
بنا براین، غیر از تاثیرات سرکوب باید عوامل دیگری را نیز مد نظر داشت. نباید ازنظر دورداشت آنچه که جنبش دانشجویی را حتا در دوران اوج سرکوبگری احمدی نژاد تا حدودی سرپا نگاه داشت، وجود تشکل های گوناگون دانشجویی بود. چه تشکل های مستقل و چه تشکل های وابسته به جناح هایی از رژیم که دانشجویان مترقی و مخالف جمهوری اسلامی حتا از وجود همین تشکل های نیمه دولتی نیز بعضا برای پیشبرد مبارزه و سازماندهی خود بهره می بردند. بدون شک فقدان تشکل های دانشجوئی که خود محصول سرکوب و خفقان حاکم است ازعوامل مهم انفعال کنونی جنبش دانشجوئی‏ محسوب می شود.بررسی سیاست های سرکوبگرانه جمهوری اسلامی در دوران احمدی نژاد به خوبی نشان می دهد که در کنار بگیر و ببند فعالان جنبش دانشجویی، عمده تلاش حراست و نیروهای امنیتی رژیم در ممنوعیت و محروم ساختن دانشجویان از هرگونه تشکل بود. چه تشکل های مستقل، نیمه مستقل و چه تشکل های وابسته به دولت یا جناح هایی از رژیم. درست در همین دوره بود که حتا انجمن های اسلامی نیز از فعالیت منع و دفاترشان در دانشگاه های کشور پلمپ شد.
سرکوب و اخراج فعالان چپ و مترقی جنبش دانشجوئی و محروم ساختن دانشجویان از هرگونه تشکل دانشجویی ازعوامل مهم انفعال و بی تحرکی کنونی دانشگاه های کشور است. در واقع اثرات این دو فاکتور به جای آنکه در همان هنگامه فرود ضربه بر پیکره جنبش دانشجویی موثر افتد، کم کم و با گذشت زمان به عریان ترین شکل ممکن در فضای دانشگاه های کشور بازتاب یافته است. تا جاییکه در وضعیت کنونی سکوت محض بر دانشگاه های کشور حاکم است.
طبیعتا به صرف اهمیت کلیدی سرکوب و بی تشکلی دانشجویان نمی توان از دیگر عواملی که بر بی تحرکی جنبش دانشجویی تاثیر گذاشته اند، غافل شد. لذا، در کنار دلایل فوق، لازم است بر وجود یک نیروی اجتماعی تاثیر گذار در جامعه ایران که همواره به نفع حاکمیت جمهوری اسلامی عمل می کند نیز تاکید کرد. نیرویی که به ظاهر تلاش می کند تا از خود چهره ای متفاوت از حلقه محوری هیئت حاکمه به نمایش بگذارد، اما در باطن و در عمل، نقش محوری و کاربرد اصلی این جریان اجتماعی، چیزی جز استمرار بخشیدن به حاکمیت فوق ارتجاعی همین رژیم منفور نیست. جریانی که با برخورداری از مجموعه امکانات مادی و فکری، در فضا سازی و توهم پراکنی به نفع حاکمیت تا حدودی خبره نیز هست و همواره با استفاده از امکانات رسانه ای خود در داغ کردن تنور انتخاباتی نقش بازی می کند و عملا در روی کار آوردن خاتمی ها و روحانی ها نقش موثری دارد. این نیرو ، بیش از هرجا، تا کنون تاثیر خود را بر دانشگاه های کشور گذاشته و تا آنجا که برایش مقدور بوده گفتمان لیبرالی و انفعال را در درون جنبش دانشجویی ایران رشد داده است.
این نیروی اجتماعی در دوران ریاست جمهوری خاتمی، تحرکات دانشجویی را به نفع خود می دید و از اعتراضات دانشجویی با پیش فرض قابل کنترل بودن آن در مسیر چانه زنی با قدرت فائقه هیئت حاکمه بهره می گرفت. اما، هم اکنون وضعیت با دوران خاتمی بسیار متفاوت است. در وضعیت کنونی که جمهوری اسلامی با مجموعه ای از بحران های سیاسی و اقتصادی ژرف مواجه است، دامن زدن به مطالبات دانشجویی جهت بهره برداری سیاسی، مطلقا برای این جریان اجتماعی ممکن نیست. در وضعیت بحرانی موجود، بروز هرگونه اعتراضات دانشجویی نه تنها برای این جریان قابل کنترل نیست، بلکه بسیار محتمل است که هر اعتراض دانشجویی به سرعت از محیط دانشگاه ها خارج و در پیوند با توده های مردم ایران قرار گیرد. لذا، این جریان اجتماعی که برآیند آن در گرایش “اصلاح طلبی” تجلی یافته است، در مقطع کنونی به همان اندازه خواهان سکوت و آرامش گورستانی در دانشگاه های کشور است که خامنه ای و “اصولگرایان” خواهان آن هستند و بر آن تاکید دارند. گرایش غالب دردانشگاه ها نیز هم اکنون تحت تأثیر و نفوذ همین گفتمان “اصلاح طلبی”‏ست که مخالف هرگونه اعتراض جدی نظیر اعتصاب و تجمع و تظاهرات و امثال آن است و از آن پرهیز می کند.
بااینهمه مستثنا از اینکه جنبش دانشجویی ایران هم اکنون در چه وضعیتی بسر می برد، آنچه باید بر آن تاکید داشت و در جهت ارتقاء آن کوشید،مبارزات دانشجوئی و تأکید بر پیشینه مبارزاتی این جنبش است. جنبشی آرمان خواه که بر بستر مبارزات رادیکال، آزادی خواهانه و ضد استبدادی خود، همواره در پیوند با مطالبات توده های مردم ایران بوده و از این منظر در ذهنیت کارگران و توده های زحمتکش ایران جایگاه پر ارزشی را به خود اختصاص داده است. روشن است که سکوت و بی تحرکی موجود در جنبش دانشجوئی که از چنین پیشینه مبارزاتی برخورداربوده است، جنبشی که همواره با مبارزات کارگران و توده های مردم ایران همگامی داشته و در مواردی نیز پیشتاز مبارزات مردم ایران بوده است، پدیده ی موقت و نا پایداریست که با نخستین جرقه های اعتراضات توده ای، دچار تغییر و دگرگونی خواهد شد.
تردیدی نیست که پیشگامان جنبش دانشجویی ایران با اتکاء به سنت های انقلابی و مبارزاتی این جنبش و نیز با اتکاء به نیروی عظیم توده های دانشجو می توانند با فعالیت درمیان دانشجویان و سازماندهی آن ها، سهم خود را در فروپاشاندن دیوار سکوت و بی تحرکی اداکنند.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۷۷ در فرمت پی دی اف

ازدواج سفید، زیر سلطه‌ی حکومت دینی

یاداشت سیاسی- پدیده‌ای که در ایران به “ازدواج سفید”* یا “هم‌باشی” موسوم شده است، در واقع زندگی مشترک یک زوج، بدون انجام مراسم شرعی یا روال قانونی است. “ازدواج” از این‌رو که زوج زیر یک سقف هم‌چون زن و شوهر با هم زندگی می‌کنند و “سفید” از آن‌رو که در جایی ثبت نمی‌شود.

بدیهی است که آماری در این زمینه در دسترس نیست. رسانه‌ها و کارشناسان رژیم نیز می‌کوشند این‌جا و آن‌جا، هنگام بحث درباره “هم‌خانگی” یا افزایش “خانه‌های مجردی” به آن اشاره کنند، تا ابعاد آن را کم‌تر از واقعیت موجود جلوه دهند. اما در واقعیت خانواده‌ی هم‌باش، یکی از انواع زندگی مشترک یک زوج است.
گرچه این نوع هم‌زیستی هنوز ابعاد وسیعی به خود نگرفته، اما تا بدان حد رسیده که دولت‌مردان را به اعتراف وادارد. ۱۵ شهریور، مدیر کل امور اجتماعی و فرهنگی و استانداری تهران اعلام کرد: طرحی با نام “اعتلای خانواده پایدار” برای مقابله با ازدواج‌های سفید در دستور کار دولت قرار گرفته است. این پدیده تنها محدود به تهران یا شهرهای بزرگ هم نیست. در اخبار روز ۲۲ شهریور، می‌خوانیم: امام جمعه دهدشت نیز از “افزایش خانه‌های مجردی دختران و پسران در کهگیلویه” ابراز نگرانی کرده و خواسته “دولت فکری به حال تسهیل در امر ازدواج جوانان” بکند. تأثیر این طرح و سایر طرح‌های مربوط به تشویق جوانان به ازدواج و تشکیل خانواده، با توجه به مشکلات اصلی رویاروی ازدواج، زندگی مشترک و احیانا طلاق، باید در جای دیگری بررسی شود.
با آن که در اکثر موارد این زنان و مردان با اطلاع خانواده و دوستان نزدیک وارد چنین رابطه‌ای می‌شوند، اما به دلیل هنجارهای اجتماعی غالب بر جامعه و حاکمیت جمهوری اسلامی و قوانین دینی‌اش از اعلام آشکار و رسمی آن خودداری می‌کنند. به این ترتیب، تحقیق درباره دامنه و علل روی‌آوری زنان و مردان در ایران به این نوع از هم‌زیستی دشوار است. اما در غرب، این نوع از زندگی مشترک دهه‌هاست که رواج یافته است. بنابراین شاید رجوع به علل رواج آن در غرب تا حدی توضیح‌گر علل این پدیده در ایران نیز باشد.
در غرب با ورود گسترده زنان به بازار کار به‌ویژه در دوران جنگ جهانی دوم و پس از آن، وابستگی زنان به مردان با کسب استقلال اقتصادی هر چه‌کم‌تر شد. هم‌گام با آن، از سویی بر اثر تغییرات اجتماعی و سکولارتر شدن جامعه، کنترل دولت و کلیسا بر جنبه‌های خصوصی زندگی شهروندان به ویژه بر بدن، سکسوآلیته و فرزندآوری زنان تضعیف شد. از سوی دیگر، گسترش و تعمیق ریشه‌های جنبش‌های زنان در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ آگاهی هر چه بیش‌تر زنان به حقوق خود را به دنبال آورد. مجموعه این عوامل موجب شد زنان و مردان درصدد یافتن شکل‌های دیگری از هم‌زیستی به جز ازدواج رسمی برآیند. در دهه‌ی شصت، تعداد خانواده‌های هم‌باش به عنوان مثال در ایالات متحده‌ی آمریکا در حدود ۴۵۰ هزار بود. در آن دوران، خانواده‌ی هم باش از دیدگاه هنجارهای اجتماعی غالب، مذهب و قانون، نوعی ناهنجاری شمرده می‌شد. اما طی زمان و با گسترش و تعمیق تحولات اجتماعی این دیدگاه تغییر یافت. در میانه دهه‌ی ۹۰ رشد این پدیده شدت یافت به حدی که تعداد خانواده‌های هم باش در سال ۲۰۱۱ در آمریکا به ۵ / ۷ میلیون نفر رسید. ناگفته نماند برخی نیز این شکل از خانواده را به دلایل مالیاتی یا اقتصادی برگزیدند. به هر رو، طی زمان، خانواده‌ی هم‌باش در اجتماع به امری پذیرفته شده تبدیل شد و گرچه مذهب هم‌چنان با این نوع از خانواده مخالف است، اما قانون در بسیاری از کشورها هم‌گام بااین تحولات تغییر یافت. امروزه در اکثر کشورهای غربی خانواده‌ی هم‌باش یکی از شکل‌های مورد پذیرش و قانونی خانواده شمرده می‌شود.
تعدادی در توضیح علت رواج این پدیده در ایران، بر علل اقتصادی، یعنی مشکلات مالی، بیکاری، هزینه بالای مسکن، هزینه‌های کمرشکن ازدواج و تشکیل خانواده انگشت می‌گذارند. این علت در کاهش ازدواج و افزایش طلاق تأثیر قطعی دارد.
به گزارش سایت “خانه ملت”، مقایسه آمار سال‌های ۹۱ تا ۹۲ نشان می‌دهد رشد ازدواج‌ها با یک کاهش ۷ / ۶- درصدی روبرو بوده است. این آمار (شاید برخلاف انتظار) در روستاها وخیم‌تر است و به رشد منفی ۹ / ۲۶ درصد می‌رسد. در برابر کاهش نرخ ازدواج در فاصله سال‌های ۹۱ تا ۹۲، با افزایش ۴ / ۳ درصدی طلاق روبروییم. طبق این آمار در هر ساعت ۱۸ نفر طلاق می‌گیرند.
با توجه به آمار، دشواری طلاق، به ویژه برای زنان، می‌تواند از علل رواج ازدواج سفید باشد. اما از آن‌جایی که ازدواج سفید نه تنها به مقابله با هنجارهای اجتماعی غالب می‌رود، بلکه دهن‌کجی‌ی کاملی‌ست به قوانین خشن دینی رژیمی که حتا در خصوصی‌ترین روابط اجتماعی مردم دخالت می‌کند، نمی‌توان تنها علت را در زمینه‌های اقتصادی جست. مشکلات اقتصادی از دلایل اصلی کاهش آمار ازدواج، افزایش آمار طلاق و بالا رفتن سن ازدواج می‌باشند، اما نه لزوما رواج ازدواج سفید.
علت دیگری که در رسانه‌ها مطرح می‌شود، دقیقا همان مسایلی است که در الگوی رواج این ازدواج در غرب نیز شاهدیم؛ یعنی رشد سکولاریسم، ورود زنان به بازار کار، کسب استقلال اقتصادی و افزایش آگاهی زنان به حقوق خود.
به رغم تمامی تلاش‌های رژیم از هنگام کسب قدرت برای “اسلامی” کردن جامعه و تبلیغ و تلقین ارزش‌های دینی در اذهان مردم، به ویژه کودکان و نوجوانان، امروز شاهدیم که نه تنها از “جامعه اسلامی” مطلوب خود به دوراست، بلکه جدایی دین از دولت به خواست بخش عظیمی از مردم تبدیل شده است. خواستی که نزد بسیاری شاید به این صورت فرموله نشود، اما در رفتارهای روزمره مردم، متعلق به هر طبقه و قشر و سنی بازتاب می‌یابد. جلوه‌هایی هم‌چون پوشش و ظاهر دختران و پسران، مخالفت با تفکیک جنسیتی، بی‌اعتنایی به تأکید قانون‌گذاران در عدم رابطه‌ی زن و مرد پیش از ازدواج، تحقیر اشکال دیگر ازدواج اسلامی نظیر صیغه، تمسخر آموزه‌های دینی سردمداران رژیم. و این همه با وجود مجازات‌های گاه سنگینی که در صورت دستگیری در انتظار متخلفان است.
از سوی دیگر جایگاه اجتماعی زن با کسب استقلال اقتصادی متحول می‌شود. او از انسانی متکی به مرد یا “نان‌آور” خانواده به انسانی با استقلال مالی و بی‌نیاز به “سایه‌ی آقابالاسر” تبدیل می‌شود. او حقوق انسانی و مدنی خود و سهمی برابر در تصمیم‌گیری‌ها را طلب می‌کند. به آسانی تسلیم خشونت جسمی و روانی نمی‌گردد و در صورت عدم رضایت از رابطه آن را می‌گسلد.
گره‌گاه دیگر در آغاز زندگی زناشویی در ایران، قوانین مدنی موجود است. طبق این قوانین، زنان از حق طلاق، حق حضانت کودک، حق سفر، حق کار و بسیاری دیگر از حقوق مدنی خود به ویژه در چارچوب قوانین خانواده محروم‌اند. مردان نیز در آغاز تشکیل خانواده با دشواری‌های متعددی روبرویند؛ دشواری‌هایی هم‌چون داشتن درآمد مکفی، یافتن مسکن مناسب، توافق بر سر مهریه و هزینه‌های عروسی و شرط و شروط‌های گوناگون.
در شرایطی که قانون از حقوق افراد در خانواده نه تنها دفاع نمی‌کند، بلکه خود مشوق و مروج بسیاری از ناهنجاری‌هاست، تنها راهی که می‌ماند پرهیز از تن دادن به این قوانین و تجربه در قلمروهای جدید است. برخی از این زوج‌ها اعتقادی به ازدواج شرعی ندارند. در ایران نیز ازدواج عرفی، یعنی تنها ثبت ازدواج در اداره‌ای رسمی، میسر نیست. عده‌ای نیز نه اعتقادی به ازدواج شرعی و نه تمایلی به ازدواج عرفی دارند. بنابراین این راه سوم را برگزیده‌اند.
خانواده‌ی هم‌باش با قوانین موجود در تناقض و در صورت کشف، زوج مجازات می‌شوند. در جامعه‌ای که به ویژه زنان حتا در چارچوب قوانین و هنجارهای اجتماعی غالب از حق انتخاب همسر، از حمایت قانونی در برابر خشونت خانگی از حق سقط جنین برخوردار نیستند، زوج‌های خانواده‌های هم‌باش در خارج از این چارچوب‌ها با تهدیدات و مشکلات بیش‌تری، چه از سوی جامعه و چه از سوی قانون، روبرویند.
جوامع همواره در حال تغییر سبک‌های تاکنونی زندگی و کشف و تجربه قلمروهای جدید و متناسب با سطح پیشرفت نیروهای مادی و تحولات مناسبات اجتماعی‌اند. نهاد ازدواج مانند سایر پدیده‌های اجتماعی، در طول عمر بشر، اشکال گوناگونی به خود گرفته است. گفته شد در غرب همگام با برخی تحولات ، قوانین تغییر یافتند و منطبق بر این تحولات شدند. در قوانین کشورهای پیشرفته‌تر، حمایت‌های قانونی در چارچوب ازدواج شرعی و عرفی به این نوع از هم‌زیستی نیز تعمیم یافت.
در ایران در سال ۵۷ رژیمی نابه‌هنگام قدرت را قبضه کرد؛ رژیمی که هستی‌اش بسیار عقب‌مانده‌تر از مناسبات اجتماعی حتا آن زمان بود. از این‌رو، از همان ابتدا با تناقضی روبرو بود: تناقض عقب‌ماندگی خود و واقعیات عینی جامعه. تناقضی که روز به روز بر دامنه‌ی آن افزوده شده است. در این ۳۵ سال رژیم به جنگی بی‌ثمر با برخی مناسبات و روابط اجتماعی دست یازید. بسیاری از قوانین‌اش تنها از آن رو به تصویب می‌رسند که حتا پیش از تصویب، نقض شوند. تبلیغ و تلقین ارزش‌های دینی عقب‌مانده به ذهنیت جامعه‌ای پیشرفته‌تر نتیجه‌ای به بار نیاورده است؛ می‌خواهد زنان را به کنج خانه‌ها براند، موفق نمی‌شود؛ می‌کوشد دستاوردهای نوین علمی را از دانشگاه‌ها بزداید و “علوم اسلامی” را جایگزین کند، ناکام می‌ماند؛ ماهواره و اینترنت را “غیراسلامی” اعلام می‌کند تا رابطه مردم را با جهان خارج قطع کند، تلاش‌هایش عقیم می‌ماند. و خود نیز به هزارو یک زبان به ناکامی‌هایش اعتراف می‌کند. قوانین‌اش هم برای هیچ یک از نیازهای جامعه پاسخی ندارند جز سرکوب و مجازات و تکفیر.
حق انتخاب شریک زندگی، حق ازدواج یا عدم ازدواج، از حقوق اولیه هر انسانی‌ست. هیچ دولت و مذهبی حق ندارد امر و نهی‌های خود را بر زندگی خصوصی مردم تحمیل کند. در سیر تحولات اجتماعی، مناسبات و قوانین عقب‌مانده‌تر محکوم‌اند با تمام سخت‌جانی، جای خود را به مناسبات پیشرفته‌تر بدهند. در این ۳۵ ساله چنان شکاف عمیقی بین رژیم و جامعه به وجود آمده است که سرانجام بایستی این تناقض به نفع یک سو حل شود. مسلم است برنده‌ی این کشمکش، رژیم نخواهد بود.

زیرنویس:
ازدواج سفید یا white marriage در زبان انگلیسی به ازدواجی گفته می‌شود که زوجین نه به قصد زندگی مشترک بلکه به دلایل دیگری (مثلا نجات فردی از پیگرد، یا بهره‌مندی از مزایای اقتصادی یا اجتماعی و…) با هم ازدواج می‌کنند و معمولا با هم رابطه جنسی ندارند. اما از آن‌جایی که ازدواج‌های غیر شرعی و غیر عرفی در ایران به نام “ازدواج سفید” معروف شده‌اند، ما نیز در این مقاله از همین نام یا معادل دیگر فارسی آن “هم‌باشی” استفاده می‌کنیم.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۷۷ در فرمت پی دی اف

از مقاومت مردمی در “کوبانی” دفاع کنیم!

در حالی که کشتار مردم منطقه کردنشین “کوبانی” در سوریه به دست نیروهای مرتجع و جنایتکار داعش هر روز با مقامت مردمی بیش‌تری مواجه می‌شود، مردم این منطقه از سوی تمامی مدعیان مبارزه با داعش تنها گذاشته شده‌اند. دولت‌های امپریالیستی که به بهانه مبارزه با داعش منطقه را بیش از پیش میلیتاریزه کرده‌اند، نظاره‌گر قتل‌عام مردم “کوبانی”اند.

مردم “کوبانی” و سایر مناطق کردنشین طی سال‌های اخیر، نخست در مقابل سرکوب نیروهای ارتش بشار اسد مقاومت کردند. این مقاومت‌ها به  پیروزی‌های نسبی  منجر شد و در محدوده‌هایی  اداره امور را به دست گرفتند اما با ادامه جنگ داخلی در سوریه، مردم این منطقه با دشمن مرتجع دیگری روبرو شده‌ و به مقاومتی تحسین‌برانگیز دست زده‌اند. مقاومتی که با شرکت غیر قابل انکار زنان همراه است.

مردم جهان که به رسانه‌های عمومی امپریالیستی بیش از پیش  بی‌اعتماد گشته‌اند، در شبکه‌های اجتماعی نفرت خود را از بی‌تفاوتی و سکوت دولت‌های امپریالیست و دولت ترکیه ابراز می‌کنند. دولت سرکوب‌گر ترکیه که در ناحیه “کوبانی” مرز مشترک دارد از مقابله با داعش سر باز زده و مبارزین کوبانی با کم‌ترین امکانات جنگی، به تنهایی در مقابل جنایتکاران داعش ایستادگی می‌کنند. این دولت اسلام‌گرا، از سویی دست داعش را در ترکیه باز گذاشته است، از سوی دیگر، مانع کردهایی می‌شود که می‌خواهند به کمک مبارزین کوبانی بروند. دولت اردوغان حتی تظاهرات کردها در همبستگی با “کوبانی‌ها” را به خاک و خون کشید که ۱۴ نفر در این درگیری‌ها کشته شدند.

مبارزات و مقاومت‌ مردم کوبانی که بخشی از مبارزه آنان برای تعیین سرنوشت خویش است، طی سال‌های اخیر در اشکال مختلف و در صف‌آرایی‌های جدیدی در جریان بوده است. این مبارزات و مقاومت‌ها به حمایت و همبستگی مردم و نیروهای مترقی و انقلابی نیازمند است.

کمیته خارج کشور سازمان فدائیان (اقلیت) ضمن تحسین مقاومت مردمی در کوبانی، سکوت و بی‌تفاوتی نسبت به سرکوب و کشتار در کوبانی را شدیدا محکوم می‌کند.

 زنده باد همبستگی بین‌المللی

زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم

کمیته خارج کشور سازمان فدائیان (اقلیت)

۸ اکتبر ۲۰۱۴

 متن کامل در فرمت پی دی اف

شهریه نیست، کمک داوطلبانه‌ی اجباری است

یادداشت سیاسی- “ببینید، ساده‌ترین مسأله این است که اصل سی‌ام قانون اساسی که می‌گوید «دولت موظف است وسائل آموزش و پرورش رایگان را برای همه ملت تا پایان دوره متوسطه فراهم سازد و وسائل تحصیلات عالی را تا سر حد خودکفائی کشور به طور رایگان گسترش دهد»… امروز در مدارس دولتی هم از مردم شهریه می‌گیرند، حالا اسمش را چیزهای مختلف می‌گذارند. دوم، عدالت در آموزش هم رعایت نشده است. نمی‌شود یک عده‌ای مدارس دولتی بروند که در سال گذشته دیدیم به خاطر آتش گرفتن بخاری‌های غیراستانداردش چه بلایی سر عزیزان مردم آمد، و یک عده‌ای مدارسی بروند که شهریه هر سال تحصیلی‌اش بیش از بیست میلیون تومان است… ببینید، یکی از کارکردهای آموزش و پرورش باید مبارزه با شکاف طبقاتی باشد… حالا همین آموزش و پرورش خودش طبقاتی و عامل شکاف طبقاتی شده است.”

اگر حدس زدید این سخنان کیست؟ خیر، از مخالفان رژیم نیست. مصاحبه‌ی آقای روحانی کاندیدای ریاست جمهوری در تاریخ ۱۳ خرداد ۱۳۹۲ با “آفتاب” است.
گفته‌های فوق واقعیت‌هایی هستند که همه مردم می‌دانند و هر ساله با فرا رسیدن فصل ثبت نام مدارس از نو تجربه می‌کنند. حال ببینیم پس از گذشت یک سال و اندی از انتخاب آقای روحانی، “روندی که مدارس را به یک نهاد انتفاعی، خودگران و بنگاه اقتصادی تبدیل کرده است” چگونه “اصلاح” شده است.
در سال تحصیلی ۹۳ – ۹۲ در حدود ۱۲ میلیون و ۲۴۲ هزار نفر ثبت نام کرده بودند. طبق آخرین آمار بین ۱ میلیون و ۶۰۰ هزار تا ۱ میلیون و هشتصدهزار نفر در مدارس غیر دولتی درس خوانده و بقیه در مدارس دولتی. ثبت نام دانش‌آموزان برای سال تحصیلی ۹۴ – ۹۳ برای کلاس اول از اول خرداد و برای سال‌های بالاتر از نیمه دوم خرداد آغاز شد و تا نیمه اول تیر ماه ادامه داشت. بنا به خبرهای تاکنونی تعداد دانش‌آموزان در همان حد سال ۹۲ (شاید با رشد ۳ درصدی) است. اندکی پس از آغاز ثبت نام، اخبار و گزارشات متعددی در مورد “تخلف” مدارس غیردولتی و دولتی در دریافت شهریه یا شهریه‌های مصوب آموزش و پرورش در رسانه‌ها آمد. البته در مرداد ماه ۹۳، پس از پایان مهلت ثبت نام، معاون آموزشی متوسطه وزارت آموزش و پرورش، علی زرافشان، از دریافت ۲ هزار و ۳۴۲ مورد شکایت در مدارس دولتی و ۱۷۹ مورد در مدارس غیردولتی خبر می‌دهد. از مجموع این شکایت‌ها، تنها ۶۹۱ مورد به دریافت کمک‌های مردمی به هنگام ثبت نام و ۲۵۳ مورد به دریافت وجه بابت کلاس فوق برنامه مربوط می‌شود. با توجه به وجود بیش از ۱۲ میلیون دانش‌آموز در ایران و به رغم گزارشات و اخبار متعدد، تنها ۹۴۴ مورد شکایت از تخلف در دریافت شهریه یا وجوه مختلف وجود دارد. باور کردن آن با شماست.
در ایران دو نوع مدرسه وجود دارد: مدرسه دولتی و مدرسه غیردولتی. مدارس دولتی نیز خود به ۵ دسته تقسیم می‌شوند: مدارس عادی دولتی، نمونه دولتی،هیئت امنائی، شاهد و سمپاد. سقف شهریه مدارس غیر دولتی را نیز آموزش و پرورش تعیین می‌کند.
خرداد ماه، اسفندیار چهاربند، مدیر کل آموزش و پرورش تهران از رشد ۲۶ درصدی شهریه مدارس غیرانتفاعی خبر داد. زینی‌وند، مدیر کل سازمان مدارس غیر دولتی ادعا می‌کند، الگوی جدید تعیین شهریه تا حدودی دست مدیران را در دریافت هزینه‌های اضافی بسته است.
یکی از مدیران دبیرستان غیردولتی منطقه یک که شهریه‌ای در حدود ۱۵ میلیون تومان می‌گیرد، در مصاحبه‌ای در تیر ماه از الگوی جدید تعیین شهریه این دسته از مدارس انتقاد می‌کند و می‌گوید شهریه مصوبه آموزش و پرورش به هیچ عنوان با برنامه‌های اجرایی و فوق برنامه ما همخوانی ندارد. بعد هم اعلام می‌کند: “ما مجبوریم چک شهریه مصوب را به هنگام ثبت نام از والدین دریافت کنیم. پس از مهر ماه انجمن اولیا و مربیان تشکیل جلسه می‌دهد و فهرست هزینه‌های تمام شده را در اختیار والدین قرار داده و از طریق انجمن اولیا و مربیان مابه‌التفاوت هزینه‌ها را در طول سال تحصیلی دریافت می‌کنیم.” البته اضافه می‌کند ما از کسی به اجبار پول نمی‌گیریم بلکه آن‌ها با “رضایت کامل” اقدام به پرداخت سایر هزینه‌ها می‌کنند! و البته این قانونی‌ست. والدین دانش‌آموزان مدارس غیردولتی نیز “سایر هزینه‌ها” را طبق مصوبه انجمن اولیا و مربیان اجباراً داوطلبانه می‌پردازند.
در مدارس دولتی هم انجمن اولیا و مربیان وجود دارد. از جمله اهداف این انجمن که در سال ۱۳۴۶ به ثبت رسید، جلب مشارکت مردمی برای کمک به تربیت عمومی نونهالان و نوجوانان عنوان شده است. اما امروزه به گواهی اولیا و به اعتراف مسئولین این انجمن تنها ابزاری‌ست برای دریافت پول از والدین به بهانه‌های گوناگون و “مشارکت مردمی” به “مشارکت مالی مردم” تبدیل شده است. پول‌هایی که ظاهرا آموزش و پرورش رسماً به تصویب نرسانده، اما دریافت آن را به عهده انجمن اولیا و مربیان گذاشته و به شکایت‌های مختلف مردم به این هزینه‌های اضافی وقعی نمی‌گذارد چون آن‌ها را مصوبه انجمن اولیا و مربیان و قانونی می‌داند.
اگر مدارس غیردولتی طبق قانون می‌توانند شهریه دریافت کنند (هر چند میزان مبالغ دریافتی تحت عناوین مختلف، همه ساله بیش‌تر از سقف تعیین شده توسط آموزش و پرورش است) مدارس دولتی حداقل یک نوع از آن‌ها حق دریافت شهریه یا وجوه اجباری را ندارد.
در ایران ۵ نوع مدرسه دولتی وجود دارد: مدرسه عادی دولتی، نمونه دولتی،هیئت امنائی، شاهد و سمپاد. از میان ۵ نوع مدرسه دولتی، تنها در مدارس عادی دولتی است که طبق تأکیدات مسئولین ریز و درشت آموزش و پرورش، دریافت شهریه غیر قانونی است. مدارس سمپاد (استعدادهای درخشان) طبق مصوبه دولت می‌توانند تا سقف ۴ میلیون و ۹۰۰ هزار تومان شهریه دریافت کنند. البته این تازه آغاز کار است. در خبری به تاریخ اردیبهشت سال ۹۲ آمده است: شماری از دانش‌آموزان مدارس تیزهوشان بوشهر و والدین آن‌ها گفته‌اند، در آستانه پایان امتحانات خرداد ماه، مسئولان مدرسه شرط دادن کارنامه را پرداخت ۵۰۰ هزار تومان عنوان کرده‌اند. مدارس شاهد، ظاهرا مدارس ویژه‌ی فرزندان خانواده‌های “شاهد”، “جان‌باز” “جهادگر و رزمنده بسیجی” است. در سال ۹۲ شهریه رسمی مقطع ابتدایی حداقل ۲۲۰ تا ۳۵۰ هزار تومان، در مقطع راهنمایی ۲۵۰ تا ۴۰۰ هزار تومان و در مقطع متوسطه و هنرستان ۳۰۰ تا ۵۰۰ هزار تومان اعلام شده بود. البته هم به جز فرزندان این خانواده‌ها، دانش‌آموزان غیر سهمیه‌ای را هم ثبت نام می‌کند که باید شهریه‌های بیش‌تری بپردازند و بنا به گزارشی در بهمن ۹۲ تعدادشان چند برابر تعداد دانش‌آموزان سهیمه‌ای است.
یکی دیگر از انواع مدارس دولتی شهریه‌ای مدارس هیئت امنایی است. این مدارس تقریبا ۷ سال است با هدف کاهش از تعداد مدارس عادی و افزایش مدارس شهریه‌ای (یعنی در راستای خصوصی‌سازی آموزش و پرورش) به وجود آمدند. در دی ماه ۸۷ دبیر کل شورای عالی آموزش و پرورش از تصویب آیین‌نامه توسعه “مشارکت‌های مردمی” خبر داد. وی اعلام کرد مدارس دولتی واجد شرایط می‌توانند به پیشنهاد شورای مدرسه و تأیید شورای آموزش و پرورش شهرستان یا منطقه به صورت هیئت امنایی اداره شوند. هیئت امنای این مدارس موظفند بودجه و اعتبارات سالانه را بررسی و تصویب کنند و منابع و اعتبارات مورد نیاز مدرسه را با “جذب و قبول کمک‌ها و هدایا از اشخاص حقیقی و حقوقی به صورت نقدی و غیر نقدی” تأمین کنند.
بخشی از یک گزارش را با هم می‌خوانیم: “مسئولین مدعی‌اند تبدیل مدارس دولتی عادی به مدارس خاص، بر اساس درخواست اولیا و مربیان مدارس است و آن‌ها اصرار خاصی در این باره ندارند. پدر دانش‌آموزی در یکی از دبیرستان‌های دخترانه منطقه ۵ تهران در سال ۹۲ می‌گوید: فرزندم ۲ سال گذشته در این دبیرستان درس می‌خواند و امسال پس از شروع سال تحصیلی یک‌باره اعلام شد این دبیرستان به هیأت امنایی تبدیل شده است و باید مبلغ ۶۵۰ هزار تومان شهریه پرداخت کنید. قبول این ماجرا برای پدران و مادران دانش‌آموزان قدری سخت بود که بدون افزایش سطح کیفی، یک‌شبه دبیرستان هیأت امنایی می‌شود و ما باید در مدرسه دولتی شهریه بپردازیم.”
مدارس نمونه دولتی، مدارسی‌اند که در دهه ۱۳۷۰ به وجود آمدند. وزارت آموزش و پرورش به آن‌ها مجوز “نمونه” (از نظر کیفیت برتر آموزشی) می‌داد. این مدارس آزمون ورودی دارند. یعنی از همان ابتدا، دانش‌آموزان بهتر را گزین می‌کنند و به “نمونه” بودن خود ادامه می‌دهند و حاصل زحمت خانواده‌ها و دانش‌آموزان در کسب معدل‌های بالا و پذیرش در امتحان ورودی را با دریافت شهریه به جیب خود می‌ریزند.
شاید همین اشارات کافی باشد تا نشان دهند که نظام آموزش و پرورش ایران بی سر و صدا خصوصی شده است. این بخش را با گفته‌ی اسفندیار چهاربند، در نشست خبری ۱۱ خرداد ۹۳ به پایان می‌بریم: “دریافت شهریه در مدارس نمونه دولتی و هیات امنایی هم قانونی است. در حال حاضر مدارسی که غیر از مدارس دولتی عادی شهریه دریافت نکنند غیر متعارف است و تنها تعداد محدودی مدارس دولتی عادی است که نباید شهریه دریافت کنند.”
بله “تنها تعداد محدودی مدارس دولتی عادی است که نباید شهریه دریافت کنند.” گرچه آنان نیز به بهانه‌های مختلف و در فرصت‌های مختلف در طول سال تحصیلی، وجوه اجبارا داوطلبانه را دریافت می‌کنند. خانواده‌های بسیاری خود این را تجربه کرده‌اند و نیازی به ذکر گزارشات متعدد درباره دریافت وجوه مختلف در مدارس عادی از هنگام ثبت نام گرفته تا پایان سال و دادن کارنامه‌ی آخر سال نیست.
مسئولین آموزش و پرورش دریافت وجوهی غیر از وجوه رسما اعلام شده را “غیرقانونی” و “تخلف” می‌نامند. از آن سو، مدیران مدارس می‌گویند چاره‌ای ندارند زیرا باید به نوعی هزینه‌های جاری مدرسه را بپردازند. در خبری در خرداد ۹۳ آمده است، با آن که فانی وزیر آموزش و پرورش از احتمال واریز ۵۰ میلیارد تومان به عنوان سرانه مدارس پیش از شروع سال تحصیلی ۹۳ – ۹۲ خبر داده است، دو سال است که هیچ مبلغی از سوی این وزارت‌خانه به حساب مدارس واریز نشده است.
در خبرهای ۳ اردیبهشت ۹۳ آمده است، به گفته وحید کیارشی، معاون پشتیبانی و توسعه وزارت آموزش و پرورش، در سال‌های گذشته سرانه مدارس در قالب بودجه آموزش و پرورش اختصاص می‌یافت؛ اما از سال گذشته این ردیف بودجه جدا شد اما تخصیص مطلوب نداشت که خوشبختانه در سال جاری ۱۲۰ میلیارد تومان تحت یک ردیف مستقل برای سرانه مدارس اختصاص یافته است که به صورت کاملا مستقل در اختیار مدارس قرار می‌گیرد. در مرداد ماه سید محمد بطحایی، قائم مقام وزیر آموزش و پرورش گفت: تاکنون ۳۰ میلیارد تومان را برای سرانه مدارس ابلاغ کرده‌اند که رقم زیادی نیست، اما امیدواریم بتوانیم رقم بیش‌تری را دریافت کرده و آن را به مدارس ابلاغ کنیم. تسنیم خبر می‌دهد در آستانه‌ی سال تحصیلی اعتباری معادل ۵۰ میلیارد تومان به عنوان سرانه به حساب مدارس واریز شد.
از میان این خبرهای ضد و نقیض متوجه می‌شویم، ۱۲۰ میلیارد تومان وعده است و احتمال دارد، ۳۰ میلیارد باشد که آن هم قرار است در اختیار مدارس قرار گیرد. ۵۰ میلیاردی که تسنیم گزارش می‌کند “واریز شد” صحت ندارد. اگر صحت هم داشته باشد، به گفته‌ی عضو کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس به تاریخ ۱۶ تیر ماه، “کل بودجه وزارت آموزش و پرورش در سال ۹۳ بالغ بر ۲۱ هزار میلیارد تومان است که از این مبلغ بیش از ۹۸ درصد صرف حقوق و مزایای کارکنان و معلمان این وزارت‌خانه می‌شود که فقط ۴۰۰ میلیارد تومان باقی می‌ماند و مشکلات فراوان. کلا ۵۰ میلیارد تومان سرانه مدارس در کشور است که شاید به هر مدرسه‌ای ۲۰۰ هزار تومان هم نرسد و پول کاغذ کپی این مدارس نیز نمی‌شود.” پس سرانه‌ای آن گونه که تبلیغ می‌شود در کار نیست و مدیران باز هم امسال باید هزینه‌های مدارس را از محل “کمک‌های مردمی” اجبارا داوطلبانه تأمین کنند.
به ابتدای مقاله برگردیم و مصاحبه روحانی. روحانی در پاسخ به این سؤال که “برنامه‌های شما برای حل این مشکلات چیست؟” می‌گوید: “اقدام عاجلی که باید در زمینه آموزش و پرورش صورت گیرد، اصلاح روندی است که مدارس را به یک نهاد انتفاعی، خودگردان و بنگاه اقتصادی تبدیل کرده است. به این معنا که حتا هزینه‌ی آب و برق و گاز و کاغذ مصرفی مدارس با اولیا باید تأمین کنند.” وی پس از ذکر این بدیهیات که همه مردم بهتر می‌دانند، به دراز‌گویی می‌پردازد تا نشان دهد که راه حلی ندارد. اگر سخنان وی را خلاصه کنیم، حاصل چنین می‌شود: “آموزش و پرورش جای هزینه کردن است. دولت‌ها باید پول و اعتبار کافی برای هزینه کردن داشته باشند… مشکل ما اکنون این است که رشد اقتصادی کشور منفی شده و اصلاً پول کافی برای برآوردن نیازهای اولیه مثل دارو هم وجود ندارد، چه رسد به آموزش و پرورش به عنوان سرمایه‌گذاری بلند مدت….. هر برنامه‌ای که فقط دنبال دادن اعتبارات بیش‌تر باشد بدون نجات اقتصادی کشور ظاهرسازی است.”
اگر درست فهمیده باشیم، یعنی اقتصاد رونق گیرد تا دولت پول برای هزینه کردن داشته باشد. طی این یک سال و اندی که از دوران ریاست جمهوری روحانی گذشته، اقتصاد که رونق نگرفته، هیچ بر رکود و تورم نیز افزوده شده است، یعنی دولت، حداقل امسال هم پول ندارد تا هزینه کند. اگر دولت پول ندارد که خرج آموزش و پرورش کند، پس چرا هر سال بر بودجه‌های دستگاه‌های نظامی و روحانیت افزوده می‌شود؟ چرا آموزش و پرورش استخدام روحانیون را در دستور کار خود قرار می‌دهد؟ و هزاران چرای دیگر.
به جز این سؤالات، واقعیت ناگفته‌ی دیگری وجود دارند. سیستم سرمایه‌داری ایران دچار یک بحران رکودی – تورمی است و چشم‌اندازی هم برای خروج از آن وجود ندارد. این بحران حتا با رفع تحریم‌ها و بازگشت درآمد نفت نیز رفع نمی‌شود. از سوی دیگر اجرای سیاست‌های نئولیبرالی، بر ابعاد آن افزوده است. روحانی نمی‌گوید که در مدل اقتصادی نئولیبرالی، یعنی همان سیاست اقتصادی که وی و کل رژیم مشتاقانه در صدد شتاب‌بخشی به اجرایش هستند، اصولا قرار نیست دولت هزینه‌های “سرمایه‌گذاری‌های بلندمدتی” مانند آموزش و پرورش را بپردازد. این بخش مانند بسیاری از خدمات اجتماعی دیگر باید به بخش خصوصی واگذار شود. به همین دلیل بر تعداد مدارس غیر انتفاعی افزوده می‌شود. به همین دلیل تحت عنوان “مشارکت‌های مردمی”، سالانه تعداد هر چه بیش‌تری از مدارس رایگان دولتی به جای مانده از گذشته، به مدارس دولتی شهریه‌بگیر تبدیل می‌شوند. به یک کلام، مدارس بایستی در این سیاست به “نهاد انتفاعی، خودگردان و بنگاه اقتصادی” تبدیل شوند و با ادامه‌ی حیات جمهوری اسلامی و اجرای کامل این سیاست تبدیل نیز خواهند. این همه در حالی که از یک سو، سال به سال بر گرانی و تورم و بیکاری افزوده می‌شود و از سوی دیگر، دستمزدهای کارگران و زحمتکشان هیچ گاه متناسب با سطح افزایش تورم، بالا نمی‌روند. در این میان، تنها چاره‌ای که برای برخی از خانواده‌ها باقی می‌ماند تأمین این هزینه‌ها به قیمت زدن از هزینه‌های کالاهای اساسی دیگر، یا ترک تحصیل فرزندان و پیوستن به کودکان کار.
راه حل دیگری نیز وجود دارد. مبارزه توده مردم زحمتکش برای سرنگونی جمهوری اسلامی، برچیدن مدارس خصوصی، آموزش رایگان و اجباری تاپایان دوره متوسطه و بهر مندی تمام دانش آموزان به هزینه دولت ازغذا، پوشاک، وسایل تحصیل و ایاب و ذهاب.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۷۷ در فرمت پی دی اف

سخنان خامنه ای و بن بست احتمالی دولت روحانی

kar_logo01روز چهارشنبه ۶ شهریور به مناسبت هفته دولت، ” روحانی و  اعضای هیات دولت به دیدار خامنه ای رفتند. دیداری که هر ساله در چنین روزهایی برگزار می شود و طبق روال معمول، خامنه ای ابتدا به تعریف و تمجید از مجموعه عملکرد دولت ها پرداخته و پس از آن، توصیه هایی نیز به رئیس دولت و اعضای کابینه می کند.
آنچه اینبار در بزرگداشت “هفته دولت” آنهم در پایان نخستین سال شروع به کار دولت روحانی اتفاق افتاد، تا حدودی متفاوت با سخنرانی های خامنه ای در ارتباط با دولت های پیشین بود. سخنرانی روز چهارشنبه خامنه ای، پیش از آنکه حمایت از دولت روحانی باشد، عملا نوعی مخالفت و موضع گیری آشکار علیه عملکرد روحانی و اعضای کابینه در عرصه سیاست داخلی بود. اگرچه خامنه ای طبق روال هر ساله، ابتدا با بیان یک سری جملات کلی از عملکرد “خوب” دولت در قبال فلسطین، سوریه، عراق و نیز اقدامات “با ارزش” دولت یازدهم در باره “ایجاد آرامش روحی و روانی در جامعه، کنترل تورم، تثبیت قیمت ارز و اجرای دقیق سیاست های اقتصاد مقاومتی” یاد کرد، اما پس از بیان این تعارفات تکراری، با صراحت کلام، عملکرد دولت روحانی در عرصه سیاست داخلی و نیز همدلی اعضای کابینه او با “جریان فتنه” را شدیدا به چالش گرفت.
خامنه ای در این رابطه به روحانی و اعضای کابینه اش یادآور شد: “مسئله فتنه و فتنه گران، از مسائل مهم و از خطوط قرمز است که آقایان وزرا، باید همانگونه که در جلسه رای اعتماد خود بر فاصله گذاری با آن تاکید کردند، همچنان بر آن پایبند باشند”..
طی دو هفته گذشته، این دومین بار است که خامنه ای اینگونه صریح و روشن علیه دولت “تدبیر و امید” سخنرانی کرده است. ابتدا، در دیدار با دستگاه دیپلماسی ایران، روند مذاکرات هسته ای را زیر سئوال برد و اکنون در هفته دولت، سیاست داخلی و فرهنگی کابینه روحانی را به چالش گرفت. در واقع اگر از تعارفات همیشگی خامنه ای بگذریم، اس و اساس سخنرانی او را باید در بیان مخالفت آشکار او با اقدامات دولت در عرصه سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ارزیابی کرد
خامنه ای در ۲۲ مرداد طی دیدار با وزیر امور خارجه، سفیران و مسئولان نمایندگی های ایران در خارج از کشور، با بیان اینکه “عده ای اینجور وانمود می کردند که اگر با آمریکایی ها دور میز مذاکرات بنشینیم بسیاری از مشکلات حل می شود، البته ما می دانستیم اینجور نیست و قضایای یک سال اخیر هم برای چندمین بار این واقعیت را اثبات کرد”، باصراحت اصلی ترین بخش سیاست خارجی دولت روحانی یعنی روند مذاکرات هسته ای را به چالش کشید. خامنه ای در همین دیدار و در ادامه صحبت های خود تاکید کرد: “رابطه با آمریکا و مذاکرات با این کشور برای جمهوری اسلامی نه تنها هیچ نفعی ندارد، بلکه ضرر هم دارد و کدام عاقلی است که دنبال کار بی منفعت برود”. در واقع خامنه ای با بیان این جملات، به طور رسمی شکست مذاکرات اتمی دولت ایران با آمریکا و دیگر کشورهای پنج بعلاوه یک را اعلام کرد.
هنوز دو هفته بیشتر از این موضع گیری خامنه ای نگذشته بود، که در هفته دولت نیز، با تاکید بر خط قرمز نظام در فاصله گذاری با جریان “فتنه” و “فتنه گران”، دایره حملات خود به سیاست داخلی کابینه روحانی را نیز تنگتر کرد. بدین سان طی دو هفته و در دو سخنرانی، هم سیاست داخلی و هم سیاست هسته ای دولت روحانی توسط خامنه ای زیر سئوال رفت. دو حوزه ای که  روحانی با دادن شعار و وعده های انتخاباتی روی آنها سرمایه گذاری کرده بود.
حال اگر این دو سخنرانی خامنه ای را در کنار هم بگذاریم، به روشنی می توان تنگناها و بن بستی را که روحانی در همین نخستین سال ریاست جمهوری اش با آن مواجه شده است، دریافت. آنچه را که دولت “اعتدال و امید” هم اکنون بدان گرفتار شده است، همان تجربه شکست خورده کابینه های پیشین است. دولت “اصلاحات” خاتمی، دست کم پس از دوسال با قدرت نمایی دم و دستگاه “ولایت” مواجه شد و سرانجام هم بر”تدارکاتچی” بودن خود اعتراف کرد.
دولت احمدی نژاد که دولت نورچشمی بود و از حمایت همه جانبه اصول گرایان، “دستگاه ولایت” و حتا پشتیبانی بی حد و حصر شخص خامنه ای برخوردار بود، در دو سال پایانی ریاست جمهوری اش، به همان نتیجه ای رسید، که محمد خاتمی بدان رسیده بود. اما، برای دولت روحانی و برای همه آنهایی که یک بار دیگر با توهم تغییر در وضعیت سیاسی ایران در ۲۴ خرداد ۹۲ به پای صندوق های رای رفتند، کمتر از یک سال لازم بود تا به تجربه محمد خاتمی برسند. روحانی طی همین یک سال اول ریاست جمهوری اش، با حجم وسیعی از انتقادات و منازعات مخالفین خود در درون نظام مواجه بوده است و حالا خامنه ای با دو سخنرانی اخیرش تا آنجا که مقدور بوده، دست منتقدین دولت را بیش از پیش باز گذاشته است. با وضعیت موجود، اگر نگوییم دولت روحانی در پایان نخستین سال روی کار آمدن اش، با بن بست حکومتی مواجه شده است، دست کم باید اذعان کرد که با پررنگ شدن خطوط قرمزی که خامنه ای برای دولت ترسیم کرده است، از این پس ادامه کاری روحانی بر بستر شعارها و وعده های انتخاباتی اش، با تنگنای جدی مواجه شده است.
استیضاح وزیر علوم اولین اقدام عملی نمایندگان مجلس علیه دولت “تدبیر و امید” بود. اگر چه پس از برکناری وزیر علوم، روحانی همچنان بر ادامه سیاست فرجی دانا تاکید کرده است، اما با سخنرانی اخیر خامنه ای مبنی بر فاصله گرفتن وزرا از جریان “فتنه”، نه تنها گزینه نجفی سرپرست کنونی وزارت علوم به جای فرجی دانا امری ناممکن شده است، بلکه انتخاب گزینه های دیگری نیز همانند نجفی یا فرجی دانا به بهانه عدم فاصله گذاری با “جریان فتنه” با واکنش تند نمایندگان مجلس مواجه خواهد شد. طبیعتا، استضاح فرجی دانا نخستین هشدار و اقدام عملی منتقدین روحانی علیه کابینه بود. چرا که نمایندگان گوش به فرمان خامنه ای، پس از استیضاح فرجی دانا، هم اکنون برای استیضاح وزیر ارشاد  بسیج شده اند و چه بسا وضعیت موجود به سمت وزرای دیگری هم کشیده شود.
در ساختار حکومتی جمهوری اسلامی، اگر تا پیش از این وزرای وزارت خانه هایی همانند اطلاعات، کشور، امور خارجه و وزارت دفاع با نظر خامنه ای تعیین می شدند، اینک با کشیده شدن خط قرمز مورد نظر خامنه ای بسیار محتمل است که دولت از انتخاب وزیر مورد نظرش برای وزارت خانه های دیگر نیز باز ماند. چرا که از این پس، هر گزینه دولت به بهانه نزدیکی و یا همدلی آنان با “فتنه” و “فتنه گران” می تواند با مخالفت دستگاه ولایت مواجه گردد.
پوشیده نیست در یک سیستم حکومتی همانند جمهوری اسلامی که دین و دولت بهم آمیخته اند و کل نظام نیز تحت زعامت یک دیکتاتور مطلق العنان به نام “ولی فقیه” اداره می شود، نه فقط ریاست جمهوری و هیئت دولت، بلکه دستگاه قضایی، مجلس و دیگر نهادهای کوچک و بزرگ حکومتی نیز، همه سرسپردگانی هستند که در درجه اول و پیش از هر چیز، وظیفه شان سر فرود آوردن در مقابل منویات این رهبر مطلق العنان است. رهبری که به هیچ کس و هیچ ارگانی پاسخگو نیست و همه باید مطیع اوامر او باشند.  بنا بر این، با توجه به واقعیات موجود، باید اذعان کرد که در پی موضع گیری های اخیر خامنه ای، کابینه روحانی از هم اکنون  با تنگناه مواجه شده است.
حال با توجه به وضعیت موجود، اگر روحانی بخواهد به تمام توصیه هایی که خامنه بر آن تاکید داشته، از جمله فاصله گرفتن از جریان “فتنه”، “پرهیز از حاشیه سازی ها”، “حفظ انسجام درونی” و “شنیده شدن یک صدا از دولت” عمل کند، این به معنای پشت پا زدن دولت به تمام وعده های انتخاباتی اش است. در این صورت، نه تنها همانند خاتمی بر تدارکاتچی” بودن خود و کابینه اش صحه گذاشته است، بلکه راه “امیدوارکردن مردم به آینده”ی مورد نظر جمهوری اسلامی را نیز مسدود خواهد کرد. لذا، بعید به نظر می رسد که روحانی با رها کردن کامل میدان، بخواهد نیروهای عقبه خود را به سمت سرخوردگی و فاصله گرفتن از صندوق های رای بکشاند.
شق دوم، این است که روحانی بر ادامه روند تاکنونی خود در عرصه سیاست داخلی، لااقل در حرف و از منظر موضع گیری های سیاسی اصرار ورزد و در این مسیر برای “امیدوارکردن مردم به آینده” هر از گاهی، طی یک سخنرانی آتشین، مخالفین خود را “ترسو” و “لرزان” خطاب کند. با انتخاب این گزینه که به اجبار محتمل ترین انتخاب روحانی هم خواهد بود، نه تنها شاهد “حفظ انسجام درونی” و “شنیده شدن یک صدا”  از رژیم نخواهیم بود، بلکه بر دامنه “حاشیه سازی ها” و به عبارت بهتر بر دامنه درگیری های درونی نظام افزوده خواهد شد.
علاوه بر این، با توجه به هشدار خامنه ای نسبت به ورود حامیان رفسنجانی و “اصلاح طلبان” در پست های وزارتی، که خامنه ای در همین سخنرانی اخیرش، هیئت دولت را از به کارگیری آنان در پست های دولتی بر حذر داشت، انتخاب شق دوم الزاما به تشدید تنش ها دامن زده و نتیجه اینکه فشار خامنه ای و ارگان های تحت امر او نسبت به روحانی و کابینه اش افزایش خواهد یافت. بروز این وضعیت، شرایط را برای روحانی باز هم دشوارتر کرده و چه بسا او را به بن بست اعتراف بر “تدارکاتچی” بودن ریاست جمهوری سوق دهد.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۷۶ در فرمت پی دی اف

پرچمی که در معدن سنگ‌آهن بافق برافراشته شد

دور دوم اعتصاب کارگران معدن سنگ‌آهن بافق که از ۲۸ مرداد ۹۳ آغاز شد، تا به امروز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ادامه یافته است. این اعتصاب گرچه در اعتراض به بازداشت دوتن از کارگران معدن شروع شد، اما در اساس ادامه اعتصاب قبلی و ۳۹ روزۀ کارگران (۲۷ اردیبهشت تا ۴ تیر ۹۳) و در مخالفت با عرضه ۵/۲۸ درصد سهام این معدن برای واگذاری به بخش خصوصی‌ست. اعتصاب اول زمانی پایان یافت که مقامات و مسئولین دولتی تلویحا موضوع واگذاری ۵/۲۸ درصد سهام این معدن را منتفی اعلام کردند و دو ماه مهلت خواستند تا این موضوع و سایر مطالبات کارگران را مورد بررسی قرار دهند. کارگران اعتصابی همراه با مخالفت شدید خود با واگذاری معدن به بخش خصوصی و خواست آزادی فوری کارگران بازداشت شده، خواست‌های دیگری مانند برکناری مدیرعامل، اجرای قانون مشاغل سخت و زیان‌آور و اختصاص ۱۵ درصد سهام معدن به شهر بافق که بیشتر از سوی مردم بافق مطرح می‌شد نیز داشتند. پیش از پایان مهلت دو ماهه، علی ربیعی وزیرکار رژیم راهیِ بافق شد اما جز مشتی وعده توخالی، ظاهرسازی و حرف‌های عوام‌فریبانه چیزی تحویل کارگران نداد. علی ربیعی از مدیرعامل معدن دفاع کرد، اختصاص ۱۵ درصد سهام معدن به شهر بافق را غیرعملی و اعتصاب کارگران را نیز تلویحا بیهوده خواند و بطور ضمنی شایعه تصمیم دولت به واگذاری ۵/۷۱ درصد سهام سنگ معدن به “صندوق بازنشستگی فولاد” را تایید کرد. قرار بود موضوع ۵/۲۸ درصد سهام معدن که در سایت سازمان خصوصی‌سازی برای واگذاری به بخش خصوصی عرضه شده است، از این سایت برداشته شود که این هم انجام نشد. هنوز چند روزی از وعده‌های توخالی وزیرکار نگذشته بود که دستگیری دو تن از ۱۸ فعال اعتصاب اول که با شکایت کارفرما حکم بازداشت آن‌ها صادر شده بود، جرقه اعتصاب دوم زده شد. دولت که از اتحاد و همبستگی کارگران معدن سنگ‌آهن بافق و گسترش اعتصاب آن‌ها به سایر معادن منطقه می‌ترسید، به نحو عجولانه‌ای که با سراسیمگی همراه بود، نیروهای سرکوب گارد ویژه را به قصد ارعاب کارگران و کنترل اوضاع، در معدن مستقر ساخت.
این اقدام ضدکارگری اما نه فقط هیچ خللی در ارادۀ کارگران به ادامه اعتصاب ایجاد نکرد، بلکه خشم و اعتراض شدید آنان را نیز درپی داشت به نحوی که رژیم به فاصله یک روز مجبور شد این نیروها را لااقل از محوطه معدن به خارج آن منتقل سازد. با این همه نه فقط دو کارگر بازداشت شده آزاد نشدند، بل‌که در روزهای بعد و یورش‌های شبانه، ۶ کارگر دیگر معدن و یکی از اهالی بافق که برخی از کارگران تحت پی‌گرد را پناه داده بود، بازداشت نمود. حقانیت ۵ هزار کارگر معدن سنگ‌آهن بافق از یک سو از سوی دیگر موقعیت و نقش مهم و موثری که این معدن در گردش چرخ اقتصاد و زندگی سایر کارگران و دیگر اقشار مردم بافق دارد، حمایت گسترده مردم شهر از کارگران اعتصابی را درپی داشت. از سومین روز اعتصاب نه فقط خانواده کارگران بازداشت شده، بل‌که انبوهی از کارگران و زحمتکشان بافق که هر روز بر تعداد آن‌ها افزوده می‌شد، به نشانه حمایت و پشتیبانی از کارگران معدن بافق و برای آزادی کارگران بازداشت شده به تجمعات شبانه‌روزی در مقابل فرمانداری روی آورده‌اند. تحت فشار مبارزات کارگران و زحمتکشان اگرچه مدیرعامل معدن، ظاهرا از شکایت خود انصراف داد و از پی آن استاندار یزد و فرماندار بافق وعده‌هایی برای آزادی کارگران بازداشت شده و تحقق خواست کارگران داده‌اند، اما ۸ کارگر معدن کماکان در بازداشت به سر می‌برند و مقامات بلندپایه دولتی و امنیتی به‌منظور بررسی موضوع از تهران به بافق رفته‌اند.این در حالی‏ست که قند و چای وآب یخ کارگران معدن را قطع کرده‌اند تا کارگران را به زانو درآورند. محسنی اژه‌ای سخن‌گوی قوه قضاییه ۱۰ شهریور ماه علنا کارگران اعتصابی معدن بافق را تهدید کرد. دستگاه قضایی و امنیتی مشغول توطئه‌چینی و در تدارک سرکوب کارگران هستند. اما به‌رغم تمام این‌‌ها، اعتصاب کارگران سنگ‌آهن معدن بافق که مخالف واگذاری این معدن به بخش خصوصی هستند و گفته‌اند تا آزادی کارگران بازداشت شده و صدور قرار منع تعقیب و پی‌گرد کارگران ادامه خواهد داشت، بی‌تزلزل هم‌چنان ادامه دارد.
معدن سنگ‌آهن بافق نباید به بخش خصوصی واگذار شود! این حرف اصلی کارگران معدن و دلیل محوری اعتصاب ۳۹ روزه و اعتصابی‌ست که از ۲۸ تیر آغاز شده و تا به امروز (۱۱ شهریور) ادامه یافته است. اعتصاب بزرگ و هم‌بسته ۵ هزار کارگر معدن سنگ‌آهن بافق نه فقط از این جنبه بسیار حائز اهمیت است که کارگران به‌طور یک‌پارچه و چون تنی واحد تولید را خوابانده و با برخورداری از یک روحیه بالای همبستگی، پی‌گیرانه برخواست‌های خود پای فشرده و از نمایندگان خود حمایت کرده‌اند، بل‌که به ویژه از این جهت مهم است که آنان با خصوصی‌سازی که یکی از سیاست‌های اصلی دولت روحانی‌ست، آشکارا به مقابله برخاسته‌اند. گرچه اعتصاب کارگری در اعتراض به خصوصی‌سازی نکته جدیدی نیست و برای نمونه کارگران نی‌شکر هفت‌تپه در دهه هشتاد اعتصابات بزرگی را در مخالفت با واگذاری کشت و صنعت هفت‌تپه به بخش خصوصی سازمان دادند، اما واقعیت این است که بعد از آن، جنبش کارگری با اعتصاباتی به این گستردگی و این کم و کیف در مخالفت با خصوصی‌سازی را شاهد نبوده است. اعتصاب و مخالفت ۵ هزار کارگر معدن سنگ‌آهن بافق با واگذاری این معدن به بخش خصوصی نشان‌دهنده این واقعیت است که کارگران به عواقب فوق‌العاده مخرب این سیاست که یکی از اجزاء اصلی و مهم برنامه‌های نئولیبرال اقتصادی‌ست پی‌برده‌اند. اعتصابات یک‌پارچه، استمرار مبارزه و مخالفت با خصوصی‌سازی معدن، بیان‌گر رشد آگاهی سیاسی کارگران است. سیاست خصوصی‌سازی، در مرکز سیاست‌های دولت روحانی و سیاستی‌ست که همه نهاد‌های حکومتی از مجلس و دولت گرفته تا رهبر حکومت و جناح‌های آن، جملگی با اجرای آن موافق‌اند، سیاستی‌ست که از دوران رفسنجانی تاکنون بی‌وقفه به اجرا گذاشته شده است. این سیاست درعین حال در امتداد سیاست‌های انحصارات مالی بین‌المللی چون بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول و کاملا با خواست و برنامه این نهادها منطبق است.
اعتصاب کارگران معدن سنگ‌آهن بافق و مخالفت آن‌ها با واگذاری معدن به بخش خصوصی، در واقع مخالفت کارگران با تصمیم و سیاست دولت و مخالفت با خواست و تصمیم کل ‌نظام است. اگر پیش از این افشای ماهیت ضدکارگری برنامه‌های نئولیبرالی بر دوش روشنفکران انقلابی و سازمان‌ها و احزاب چپ و کمونیست و کارگران آگاه قرار داشت، اکنون این موضوع به یک پراتیک کارگری تبدیل شده است. که ایضا دلیلی بر رشد آگاهی کارگران است. یک کارگر معدن سنگ‌آهن بافق می‌گوید: “کارگران آگاه شده‌اند، بیدار شده‌اند، اما مسئولین نمی‌خواهند آن را باور کنند.”
تردیدی در این مساله وجود ندارد که سرمایه، اعم از دولتی یا خصوصی، با استثمار کارگر عجین است و طبقه کارگر برای نابودی کل نظام سرمایه‌داری و برچیدن مناسابت سرمایه‌داری مبارزه می‌کند. اما این هم برای هر کارگر آگاهی و از جمله برای کارگران معدن سنگ‌آهن بافق روشن است که واگذاری این معدن به بخش خصوصی، اگر به معنای تعطیلی کل معدن و اخراج و بیکار‌سازی تمام کارگران این معدن نباشد، حتما به معنای تعدیل نیروی کار و اخراج گسترده کارگران است. به معنای بی‌حقوقی بیشتر، ساعات کار و استثمار بیشتر است. به معنای سوانح و ناامنی بیشتر تحمیل شرایط بدتر و خفت‌بارتر و به معنای مزد و مزایای کم‌‌تر است. کارگر معدن سنگ‌آهن بافق مخالف این روند است و با اعتصابات شکوه‌مند خود که الگوی درخشانی از اتحاد و یک‌پارچگی کارگری‌ست در برابر آن ایستاده است. این الگوی نضج‌یافته بر پایه اتحاد و همبستگی کارگری، می‌تواند و باید به الگوی مناسبی برای کارگران معادن و موسسات تولیدی مشابه تبدیل شود. اهمیت مبارزه و ایستادگی کارگران معدن سنگ‌آهن بافق زمانی مشخص‌تر می‌شود که بدانیم دولت روحانی مصمم است در عرصه واگذاری‌ها از ابعاد پیشین خصوصی‌سازی‌ها عبور کند و آن را بیش‌ازپیش گسترش دهد. طی سال‌های ۸۲ الی ۹۲، سال ۸۳، سالی‌ست که بیشترین تعداد شرکت‌ها (۱۵۷ شرکت) به بخش خصوصی واگذار شده است. در سال ۹۲ که اولین سال ریاست جمهوری روحانی بوده است، گرچه تعداد ۶۰ شرکت به بخش خصوصی واگذار شده است، اما این شرکت‌ها از لحاظ میزان سهام، بیش از ۲۰ برابر و به لحاظ ارزش بیش از ۳۰ برابر سهام و ارزش شرکت‌های واگذار شده در سال ۸۳ بوده است [۱] . در سال ۹۳، تنها در همین ۶ ماهه اول سال, ۱۸۶ شرکت برای واگذاری به بخش خصوصی عرضه شده است که این تعداد در تمام طول ۱۰ سال گذشته سابقه نداشته است. در سایت سازمان خصوصی نام و مشخصات این شرکت‌ها و میزان سهام عرضه شده برای واگذاری به بخش خصوصی آورده شده است که از جمله‏ی شرکت‌های عرضه شده می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: ۱۰۰ درصد ماشین‌سازی تبریز، ۱۰۰ درصد ریخته‌گری ماشین‌سازی تبریز، لوله گستراسفراین، کشتی‌سازی، کشت وصنعت نی‌شکر هفت‌تپه، ۱۰۰ درصد تولید نیروی برق لوشان، منجیل، خلیج‌فارس، شاهرود و خراسان، ۴۹ درصد تولید برق ری، اهواز، نکاء، هرمزگان و شهیدرجائی، ۴۰ درصد تولید برق اصفهان، شازند، طرشت، سیستان و بلوچستان و یزد، ۹۵ درصد پالایش نفت خوزستان، ۸۰ درصد پالایش نفت پتروفیلد شیراز، ۴۹ درصد پالایش نفت کاسپین، ۱۰ تا ۲۰ درصد پتروشیمی‌های دهدشت، کازرون، ابن‌سینا، فیروزآباد و دهلران، ۱۰۰ درصد ذغال‌سنگ البرز مرکزی، ذغال‌سنگ البرز شرقی، مس شهر بابک (میدوک)، آلومینای ایران، فولاد آذربایجان، سنگ‌آهن شرق ایران و ۵/ ۲۸ درصد سنگ‌آهن مرکزی (بافق) که البته گفته می‌شود ۵/ ۷۱ درصد سهام آن نیز به “صندوق بازنشستگی فولاد” فروخته شده است.
قابل ذکر است که بافق و اطراف آن و کل استان یزد که مردم محرومی را در خود جای داده است، از لحاظ مواد معدنی بسیار غنی‌ست. تا آن‌جا که به سنگ‌آهن بر می‌گردد، ذخائر سنگ‌آهن در این منطقه حدود ۲ میلیارد تن تخمین زده می‌شود. معدن سنگ‌آهن مرکزی (بافق)، شامل معدن چغارت، لایه شمالی، لکه سیاه و معدن سه‌چاهون است. این معدن از سال ۱۳۵۰ مورد بهره‌برداری قرار گرفته و ذخائر آن در حال حاضر حدود ۶۷ میلیون تن برآورد شده است. سنگ‌آهن این معدن مرغوب و عیار آن بین ۶۱ تا ۵۷ است و در ۱۰ کیلومتری شهر بافق وافع شده است که از طریق راه‌آهن حدود ۴۷۰ کیلومتر با اصفهان و ۶۰۰ کیلومتر با بندرعباس ارتباط دارد. این معدن در گذشته زیر نظر شرکت سهامی خاص معادن و سنگ‌آهن ایران بود. در سال ۶۵ به عنوانی یکی از شرکت‌های زیر مجموعه “شرکت ملی فولاد” به فعالیت ادامه داد. اما پس از انحلال این شرکت و تشکیل “سازمان توسعه و نوسازی صنایع و معادن ایران” به یکی از شرکت‌های زیر مجموعه این سازمان واگذار گردید. از مجموعه سه معدن بزرگ سنگ‌آهن این منطقه یعنی سنگ‌آهن بافق، معدن چادرملو و معدن گل‌گهر، سالانه ۱۸ میلیون تن سنگ‌آهن استخراج می‌شود که ۳ میلیون تن آن به چین و پاکستان صادر می‌شود و بقیه آن خوراک ذوب‌آهن اصفهان، فولاد مبارکه و فولاد اهواز است. کمیت و کیفیت بالای معادن سنگ‌آهن منطقه، دسترسی به راه‌آهن و دریا و از همه مهم‌تر پایین بودن هزینه تولید از ناحیه نیروی کار فوق‌العاده ارزانِ بی‌تشکلِ محروم از حقوق اولیه کار، رواج قراردادهای موقت و پیمانی در معدن سنگ‌آهن بافق و دیگر معادن منطقه، موجبات جلب توجه و علاقه سرمایه‌داران داخلی و خارجی را فراهم ساخته است. اما درست در آن لحظاتی که سرمایه‌داران بخش خصوصی و آقازاده‌ها در همدستی با مسئولین بالای دولتی [۲] خود را آماده کرده بودند تا بر معدن سنگ‌آهن بافق چنگ بیاندازند و به بهای بیکارسازی گسترده کارگران و تباهی زندگی هزاران انسان، معدن را چپاول و سودهای بیشتری به جیب زنند، کارگران معدن سنگ‌آهن بافق یکدست و یکپارچه در برابر آن‌ها ایستادند. خروش اعتراضی کارگران معدن بافق که از حمایت عموم مردم زحمتکش این شهر نیز برخوردارند، ضربه محکمی بر دولت فریب‌کار روحانی و سیاست ضدکارگری واگذاری صنایع و معادن به بخش خصوصی وارد ساخته است.
واگذاری صنایع، معادن و سایر موسسات، که تمام آن‌ها اساسا ثمره کار کارگران‌اند و تحت عنوان کوچک‌سازی دولت انجام می‌گیرد، یکی از اجزاء مهم اقتصاد نئولیبرال است که کابینه روحانی جدی‌تر از تمام کابینه‌های پیشین در حال اجرای آن است. محروم‌سازی کارگران از حداقل‌های قانونی در زمینه حقوق کار، محرومیت از حداقل‌های تامین اجتماعی، باز پس‌گیری تمام دستاوردها و امتیازاتی که ثمره سال‌ها مبارزه طبقه کارگر است و پرتاب کارگران به ورطه هولناکی که جز استثمار خشن و بی‌حدوحصر و جز اراده و قانون بی‌رحم هر سرمایه‌دار و صاحب کارخانه و معدن، هیچ ضابطه و قانون دیگری بر آن حاکم نیست، از اجزاء مهم دیگر این سیاست است.
پرچم برافراشته شده در معدن سنگ‌آهن بافق، پرچم اعتراض جدی علیه چنین سیاستی‌ست. پرچم دفاع از حق حیات کارگر و مقابله با تعرضی‌ست که سرمایه وسیله آن را در دست دولت روحانی قرار داده است! اکنون وقت آن است که کارگران سایر معادن منطقه خصوصا معدن سنگ‌آهن چادرملو و معدن گل‌گهر به حمایت از کارگران معدن سنگ‌آهن بافق برخیزند. ذوب‌آهن اصفهان، فولاد مبارکه و فولاد اهواز که ادامه کاری آن‌ها رابطه تنگاتنگی با تولیدِ سنگ‌آهن دارد، باید به حمایت از رفقای اعتصاب‌کننده خود برخیزند. کارگران معدن سنگ‌آهن بافق و نیز کارگران این واحدها، نسبت به تلاش‌های مذبوحانه و نفاق‌افکنانه عوامل و محافل حکومتی که سعی می‌کنند میان کارگران معدن بافق و کارگران این واحدها اختلاف ایجاد کنند، بایستی هوشیار باشند. آنان با طرح این واقعیت که تداوم اعتصاب و توقف تولید در معدن سنگ‌آهن بافق می‌تواند به توقف تولید در ذوب‌آهن اصفهان ، فولاد مبارکه وفولاد اهواز بیانجامد، سعی می‌کنند کارگران این واحدها را به مقابله و رودررویی با کارگران اعتصابی معدن سنگ‌آهن بافق بکشانند. کارگران ذوب‌آهن و فولاد باید این سیاست مذبوحانه و نفاق‌افکنانه را به شکست بکشانند. آنان در حمایت و همبستگی با کارگران معدن سنگ‌آهن بافق و برای ادامه کاری این معدن، بایستی پیش دستی کنند و با خواباندن چرخ‌های تولید، از خواست کارگران معدن سنگ‌آهن بافق حمایت کنند. پیروزی کارگران معدن سنگ‌آهن بافق، پیروزی کارگران ذوب‌آهن و فولاد هم هست! این پیروزی در گرو استمرار مبارزه متشکل ، در گرو حمایت جنبش کارگری و در گرو پشتیبانی مجدانه‌تر تشکل های کارگری و تشکل‌های فعالان کارگری‌ست! نباید گذاشت، پرچمی که کارگران معدن سنگ‌آهن بافق برافراشته‌اند، بر زمین افتد!
زیرنویس‌ها:
۱ – سال ۱۳۸۳ تعداد سهام واگذارشده ۵۸۶۹۷۷۰۱۷ به ارزش ۶۴۹۱۷۷۵ میلیون ریال و سال ۱۳۹۲ تعداد سهام واگذارشده ۱۲۳۱۳۴۰۰۶۸۱ به ارزش ۲۰۸۶۴۳۶۵۹ میلیون ریال بوده است.
۲ – دربحبوحه اعتصاب کارگران معدن سنگ آهن بافق فاش شد که یکی ازمدیران دولت فعلی(که البته نام وی ذکر نشده است) یکی ازمعادن سنگ آهن کشور را به همسرخود واگذارنموده و بنام وی ثبت کرده است! پس ازآن که گند قضیه درآمد،پرونده این واگذاری در”ستاد مبارزه بامفاسد”بازشد.اسحاق جهانگیری معاون اول حسن روحانی برای فیصله دادن به قضیه، فوراً پادرمیانی کرد ویک روزبعد وزیرصنعت،معدن وتجارت دریک نشست خبری اعلام نمود؛پرونده‏ی معدنی که بنام همسریکی ازافرادبانفوذ صادرشده بود، لغوشده است!

متن کامل نشریه کار شماره ۶۷۶ در فرمت پی دی اف

نقش کردهای عراق و حکومت اقلیم کردستان در استراتژی منطقه‌ای جمهوری اسلامی

در پی پیشروی‌های گروه اسلام‌گرای سنی موسوم به داعش در عراق و پی‌آمد آن، تشدید بحران در درون طبقه حاکم که سرانجام به برکناری مالکی و نخست‌وزیری عبادی انجامید، وزیر خارجه جمهوری اسلامی در دیدار با مسعود بارزانی، رئیس اقلیم کردستان اعلام کرد که “ما خواستار اتحاد و برقراری امنیت و ثبات در عراق هستیم، چراکه تمامیت ارضی و امنیت عراق را امنیت خود می‌دانیم”. وی درعین‌حال افزود: “ما با دولت مرکزی اقلیم کردستان همکاری نظامی داریم. وظیفه خود می‌دانیم که به دوستانمان در عراق کمک کنیم. گرچه وی گفت: ما هیچ نیروی نظامی در عراق نداریم، اما اخبار و گزارش‌های متعددی از ورود نیروهای مسلح جمهوری اسلامی به کردستان عراق و همکاری آن‌ها با پیش‌مرگان کرد انتشاریافته است. نکاتی که وزیر خارجه جمهوری اسلامی بر آن تأکید می‌کند، “اتحاد و برقراری امنیت و ثبات در عراق” و رابطه‌ی “تمامیت ارضی و امنیت عراق با امنیت جمهوری اسلامی” است.
درواقع او به زبان دیپلماتیک آنچه را که اکنون در عراق وجود ندارد، “اتحاد”، “امنیت”، “ثبات”، تمامیت ارضی” را بیان می‌دارد و هدف خود را از دیدار با رئیس اقلیم، تلاش برای تحقق این اهداف اعلام می‌کند و آن‌ها را مرتبط با امنیت جمهوری اسلامی می‌داند.
از همین زاویه است که آمادگی جمهوری اسلامی را برای ارائه هرگونه کمکی به اقلیم کردستان در چارچوب تحقق این اهداف و مقدم بر هر چیز در مبارزه با دولت اسلامی داعش اعلام می‌دارد.
به‌رغم این‌که وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی، در شرایطی که عراق با بحران ازهم‌پاشیدگی درگیر است، در دیدار با رئیس اقلیم کردستان و هم‌چنین سران اتحادیه میهنی کردستان، تلاش نمود، با ارائه هرگونه کمکی خود را دوست و حامی مردم کردستان عراق معرفی نماید، در جایگاه کردستان عراق در استراتژی منطقه‌ای جمهوری اسلامی تغییری صورت نگرفته، بلکه در اوضاع سیاسی موجود، برجستگی ویژه‌ای یافته است.
در این استراتژی که جمهوری اسلامی آن را از رژیم شاه به ارث برده است، کردهای عراق تا جایی نقش دارند و موردحمایت و پشتیبانی سیاسی، مالی و نظامی قرار می‌گیرند که بتوانند رژیم حاکم بر ایران را در تحقق اهداف این استراتژی و حل مخاصمات منطقه‌ای به نفع خود یاری رسانند.
از همین روست که رژیم شاه، همانند جمهوری اسلامی، در همان حال که کردهای ایران را به‌شدت سرکوب می‌کرد و با هرگونه ادعای آن‌ها به خودمختاری، دشمنی آشتی‌ناپذیر نشان می‌داد، اما در جهت پیشبرد سیاست‌های خود در نزاع با دولت عراق، از کردهای عراق به رهبری ملا مصطفی بارزانی در مبارزه با رژیم بعثی عراق حمایت همه‌جانبه‌ی مالی، تسلیحاتی و نظامی به عمل می‌آورد، اما به‌محض دست‌یابی به اهداف خود و توافق با رژیم عراق، این کمک و حمایت قطع گردید. نقش کردهای عراق در استراتژی منطقه‌ای شاه در همین محدوده بود.
پس از سرنگونی رژیم شاه در ایران و تشدید اختلافات جمهوری اسلامی با رژیم صدام، بار دیگر سران کردهای عراق، هر دو جناح بارزانی و طالبانی مجدداً عهده‌دار این نقش می‌گردند و از حمایت مالی و تسلیحاتی جمهوری اسلامی در مبارزه با رژیم صدام برخوردار می‌شوند.
با سرنگونی رژیم صدام در پی لشکرکشی آمریکا به عراق و تقسیم قدرتی که پیامد آن بود، کردهای عراق از موقعیتی برخوردار شدند که البته مطلوب جمهوری اسلامی نبود. نه صرفاً ازآن‌رو که اقلیم کردستان، می‌توانست خواست خودمختاری کردهای ساکن ایران را تقویت کند، بلکه از دامنه نفوذ و تأثیرگذاری سیاسی جمهوری اسلامی بر کردهای عراق می‌کاست.
جمهوری اسلامی چاره‌ای جز پذیرش موقعیت جدید کردهای عراق را نداشت، اما تلاش کرد از طریق تقویت مناسبات اقتصادی و سیاسی خود به‌ویژه با جناح اتحادیه میهنی، نفوذ سیاسی خود را در محدوده‌ای حفظ کند.
تشدید اختلافات درونی بورژوازی عراق و طرح مسئله استقلال از سوی رئیس اقلیم کردستان، واکنش شدید جمهوری اسلامی را برانگیخت. مقامات رژیم عدم تحمل آن را اعلام نمودند و رسانه‌های وابسته، حملات شدیدی را به حکومت اقلیم کردستان آغاز کردند. اما پیشروی‌های برق‌آسای دولت اسلامی که حتا اربیل را در معرض سقوط قرار داده بود و در جبهه‌های دیگر، خطر حمله به بغداد و سقوط دولت شیعی را افزایش می‌داد، جمهوری اسلامی و اقلیم کردستان را که با دشمنی مشترک مواجه شده بودند به یکدیگر نزدیک نمود.
بار دیگر نقش کردهای عراق در استراتژی منطقه‌ای جمهوری اسلامی، بسیار برجسته شد. جمهوری اسلامی امروزه بیش از هر زمان دیگر به حمایت و پشتیبانی کردهای عراق نیاز دارد، چراکه با دشمنی مواجه شده است که اساس استراتژی منطقه‌ای جمهوری اسلامی و حتا امنیت آن را در معرض تهدیدی جدی قرار داده است.
پوشیده نیست که تصرف مناطق وسیعی از خاک عراق و سوریه توسط داعش و تشکیل خلافت اسلامی، تا همین‌جا برای جمهوری اسلامی ایران یک شکست بزرگ منطقه‌ای است.
جمهوری اسلامی ۳۵ سال تلاش نمود تا مناطق تحت نفوذ سیاسی خود را از عراق تا سوریه، لبنان و فلسطین بسط دهد و یک پیوستگی جغرافیایی میان این مناطق نفوذ، از طریق عراق ایجاد نماید.
لشکرکشی نظامی آمریکا به عراق و قرار گرفتن گروه‌های بورژوایی اسلام‌گرای شیعه در رأس قدرت سیاسی، بزرگ‌ترین پیروزی در سیاست توسعه‌طلبانه منطقه‌ای جمهوری اسلامی از کار درآمد. فتح کربلا که با ادامه ۸ سال جنگ، تحقق‌نیافته بود، اکنون بدون جنگ به‌دست‌آمده بود و گروه‌های طرفدار جمهوری اسلامی نقش برتر را در دستگاه دولتی عراق به خود اختصاص دادند. کمی وقت لازم بود تا این گروه‌ها جایگاه و موقعیت خود را در دستگاه بوروکراتیک – نظامی دولت عراق تقویت و تحکیم کنند و با حذف تدریجی گروه‌هایی که دولت آمریکا آن‌ها را تحت عنوان نمایندگان سنی‌ها در قدرت سیاسی سهیم ساخته بود، تمام قدرت اجرایی را قبضه کنند و نفوذ سیاسی بی‌رقیب جمهوری اسلامی در عراق تأمین گردد. بدون سلطه سیاسی بر عراق، نفوذ سیاسی جمهوری اسلامی در سوریه و لبنان و تقویت شیعه‌گری در این منطقه از خاورمیانه، ناتمام می‌ماند. نقشی که جمهوری اسلامی از طریق عراق در بحران سوریه به نفع بشار اسد ایفا نمود، بر کسی پوشیده نیست. مسیری کاملاً امن برای ارسال تسلیحات، گسیل نیروی نظامی و تأمین نیازهای اقتصادی دولت بشار اسد.
جمهوری اسلامی با نفوذ قطعی که در عراق به دست آورد، اهدافی را که سال‌ها برای آن‌ها تلاش کرده بود، تحقق‌یافته می‌دید که سر برآوردن یک گروه اسلام‌گرای سنی از درون جنگ داخلی سوریه که یکی از اهداف مهم خود را نه صرفاً سرنگونی اسد در سوریه، بلکه سرنگونی دولت‌های مذهبی شیعه قرار داده است، به معضلی جدی برای جمهوری اسلامی ایران تبدیل شد. این گروه نه‌تنها توانست بخشی از سوریه را به تصرف خود درآورد، بلکه با یک‌رشته حملات برق‌آسا در عراق، تصرف پی‌درپی شهرهایی که اغلب آنها در مناطق سنی نشین هستند و مخالف جدی دولت شیعی‌مذهب حاکم، و سرانجام شکست ارتش عراق در موصل و تصرف آن، همه‌چیز را در ابهام فروبرد.
از دیدگاه جمهوری اسلامی، اگر پیشروی‌های خلافت اسلامی داعش سد نشود و دولت شیعه‌مذهب در بغداد سرنگون گردد، به معنای از دست رفتن یکی از حلقه‌های مهم زنجیره اهداف استراتژیک است، که پی آمد آن نیز سرنگونی دولت بشار اسد در سوریه خواهد بود.
جمهوری اسلامی نمی‌توانست برای مقابله با خطری که تمام مناطق تحت نفوذ سیاسی‌اش را تهدید می‌کند، را سا و علناً به عراق لشکرکشی کند، چراکه به معنای بحرانی‌تر شدن اوضاع عراق و فرورفتن در جنگی است که حتا امپریالیسم آمریکا نتوانست به‌سادگی از آن بیرون آید. علاوه بر این، دخالت نظامی مستقیم و علنی، می‌توانست به یک جنگ علنی منطقه‌ای بیانجامد که جمهوری اسلامی توان درگیر شدن در چنین جنگی را با وضعیت وخیم اقتصادی کنونی‌اش ندارد.
تکیه‌بر ارتش عراق نیز چاره‌ساز نیست. چراکه این ارتش ناتوانی و پوشالی بودنش را در اولین مواجهه با داعشیان نشان داد.
لذا جمهوری اسلامی عجالتاً چاره دیگری جز این نداشت که بار دیگر، به نقش کردهای عراق در استراتژی منطقه‌ای‌اش برای مواجهه با دشمن مشترک بازگردد، البته با در نظر گرفتن شرایط و موقعیتی که آن‌ها پس از سرنگونی صدام کسب کرده‌اند.
در واقعیت امر هم اگر بتوان درجایی جلو پیشروی‌های خلافت اسلامی را سد کرد، فعلاً کردستان عراق است. چراکه هم‌اکنون یکی از جبهه‌های اصلی درگیری در این منطقه است. گرچه پیشمرگه‌های کرد تجربه و تجهیزات یک جنگ کلاسیک را ندارند و از این بابت نیروهای نظامی خلافت اسلامی برتری دارند، اما مردم کردستان عراق آمادگی جنگیدن و مقاومت را دارند و مسئله مهم این است که حکومت اقلیم از حمایت نظامی دولت آمریکا و تعدادی از کشورهای اروپایی نیز برخورداراست. در همین مدت نیز نشان داده شد که پشتیبانی نیروی هوایی آمریکا تا حدودی توانسته است، ضعف‌های آن‌ها را جبران کند.
جمهوری اسلامی که خود نمی‌تواند از دولت آمریکا، تقاضای کمک نظامی و مداخله مستقیم بکند، از این بابت نیز از تکیه بر نیروهای پیشمرگه برای مقابله با خلافت اسلامی سود می‌برد. با توجه به این واقعیات، جمهوری اسلامی، هر پیروزی پیشمرگه‌ها و اقلیم کردستان را در این جنگ با خلافت اسلامی، یک پیروزی برای خود می‌داند که نه‌تنها از جهت از دست دادن عراق و پیامدهای آن در سوریه و لبنان نگران است، بلکه امنیت داخلی خود را نیز در معرض تهدید می‌بیند.
تاکنون هیچ دولتی و جریانی خارج از مرزهای ایران خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی نشده بود و تهدیدی جدی برای آن نبود. دولت آمریکا به‌رغم تمام اختلافاتی که در این ۳۵ سال با جمهوری اسلامی داشته نه‌فقط هیچ‌گاه خواستار برافتادن دولت مذهبی جمهوری اسلامی نبود، بلکه مکرر نیز اعلام کرده است چنین هدفی را دنبال نمی‌کند. حداکثر آن چیزی که دولت آمریکا و اتحادیه اروپا خواسته باشند، تقویت جناح به‌اصطلاح ملایم‌تر رژِم بوده که با سیاست‌های منطقه‌ای و بین‌المللی آن‌ها هماهنگی بیشتری داشته باشد. حتا دولت اسرائیل که جمهوری اسلامی را خطری برای موجودیت خود می‌داند، نه قدرت آن را داشته و نه این ادعا را که خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی باشد. اکنون اما جمهوری اسلامی با پدیده‌ای به نام دولت اسلامی و خلافت اسلامی روبه‌رو شده است که هدف خود را سرنگونی دولت‌های مذهبی شیعه اعلام نموده، بر بخشی از سوریه و عراق مسلط شده و نیروهای آن به پشت مرزهای غربی ایران رسیده‌اند. این مسئله در مناطقی که جمعیت آن‌ها سنی مذهب‌اند و زیر فشارهای تبعیض‌آمیز جمهوری اسلامی، می‌تواند به بی‌ثباتی دامن بزند و حتا امنیت داخلی جمهوری اسلامی را تهدید کند.
بنابراین خطر خلافت اسلامی داعشیان از جهات مختلف برای جمهوری اسلامی ایران جدی است و تا همین لحظه نیز بازنده اصلی تحولات سیاسی عراق است که خطوط ارتباطی زمینی خود را به سوریه و لبنان از طریق عراق ازدست‌داده است.
دیدار وزیر خارجه جمهوری اسلامی با مقامات اقلیم کردستان و سران اتحادیه میهنی و ادعاهایی مبنی بر این‌که جمهوری اسلامی همواره در کنار مردم کردستان عراق بوده و این سیاست باقوت بیشتری ادامه پیدا خواهد کرد، نه ازآن‌روست که این رژیم ارتجاعی، دوست مردم کردستان عراق است و از این‌که موردحمله قرارگرفته‌اند، نگران می‌باشد، بلکه نگران موقعیت خود در عراق و منطقه هست و نگرشش به مردم کردستان عراق، همان نگرش سنتی رژیم‌های حاکم بر ایران است، به منظور استفاده از کردهای عراق، برای پیشبرد سیاست‌های خود و دفع خطر.
کافی است که اشاره شود، اگر رژیم اسلام‌گرای شیعی حاکم بر عراق می‌توانست چنان قدرتمند شود که منطقه خودمختار عراق را موردحمله قرار دهد، جمهوری اسلامی قطعاً نیازی به یادآوری دوستی با مردم کردستان پیدا نمی‌کرد، همان‌گونه که در جریان قطع بودجه اقلیم کردستان عراق توسط مالکی، از جمهوری اسلامی ایران برای حتا ابراز همدردی با بورژوازی کرد خبری نشد، تا چه رسد به حمایت از مردم کردستان عراق. اما مستثنا از بده و بستان‌ها و اتحادهای بورژوازی ملت‌های مختلف، کارگران و زحمتکشان کردستان عراق نباید فراموش کنند که جمهوری اسلامی ایران یک رژیم ارتجاعی مذهبی است که همان جنایاتی را که امروز خلافت اسلامی در عراق مرتکب می‌شود، در ایران به بار آورده و می‌آورد. جمهوری اسلامی هرگز نمی‌تواند دوست و پشتیبان یک ملت ستمدیده باشد. ستمگری و تبعیض نسبت به ملیت‌های ساکن ایران، فقط یک نمونه از جنایات بی‌شمار جمهوری اسلامی ایران است.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۷۶ در فرمت پی دی اف

آگاهی و مبارزه سیاسی

تمامی تحقیقات مردم‌شناسانه و جامعه‌شناسانه نشان می‌دهند که انسان همواره جمعی می‌زیسته است. این زندگی جمعی موجب گشته بین انسان‌ها یک رابطه اجتماعی پدید آید. رابطه‏ای اجتماعی که گرچه، طی تاریخ، دستخوش تحولات فراوانی گشته، اما پیوستگی و استمرار خود را حفظ کرده است.
زندگی جمعی را نیاز به ادامه حیات، یعنی تولید و مبادله نیازمندی‌های زندگی به انسان تحمیل کرده است. اما این رابطه اجتماعی هرگز در حد تولید و مبادله، محدود نمانده و نمی‌توانسته بماند و برحسب شیوه‌تولید، جلوه‌ها و شکل‌های سیاسی، حقوقی، فرهنگی و دینی خاص و متناسب با شیوه تولید غالب را به خود گرفته است.
جلوه‌ها و اشکالی که بازتاب وقوف و آگاهی انسان به هستی اجتماعی خود در آن دوران ویژه بوده‌اند. مارکس در این باره می‌نویسد: “آگاهی از همان ابتدا یک رابطه اجتماعی‌ست و تا زمانی که انسان‌ها وجود دارند، به همین گونه نیز باقی خواهد ماند.” (ایدئولوژی آلمانی)
از سویی، مبارزه‌ی بورژوازی نوخاسته با طبقه حاکم پیشین، نمی‌توانست تنها به عرصه اقتصاد محدود بماند. لازم بود برای تثبیت این شیوه تولید، کسب قدرت سیاسی و حفظ برتری اقتصادی این طبقه، روبنایی از ایدئولوژی‌ها، اشکال سیاسی، حقوقی، فرهنگی و دینی متناسب با آن آفریده شود. چنین نیز شد.
از سوی دیگر، پیدایش و رشد سرمایه‌داری، طبقه‌ی دیگری را نیز پروراند به نام طبقه کارگر. طبقه‌ای که هم‌چون بورژوازی، وجود و تکامل‌اش بر تکامل فرآیند مدرن تولید استوار است. و از آن‌جایی که وجه تمایز شیوه تولید سرمایه‌داری با شیوه‌های تولید پیشین آن است که با مناسبات اقتصادی محض ساخته شده است، دو طبقه اصلی جامعه، یعنی بورژوازی و پرولتاریا، برای نخستین بار در طول تاریخ بشر، می‌توانستند فارغ از واسطه‌های دینی و سیاسی پیشین رو در روی یکدیگر قرار گیرند. پس، نیاز به آرمانی کردن مناسبات موجود و جلوه منافع بورژوازی به صورت “منافع عام” دو چندان بود.
آگاهی در هر دوره‌ای منطبق با شیوه تولید و مناسبات تولیدی حاکم شکل گرفته و تکوین می‌یابد و  اما، از آن‌جایی که “این آگاهی انسان‌ها نیست که هستی آنان را تعیین می کند، بلکه به عکس هستی آنان است که آگاهی‌شان را تعیین می‌نماید.” (مارکس، سهمی در نقد اقتصاد سیاسی). در این جا نیز بورژوازی با سدی ناگزیر روبرو بود. تکوین و رشد این شیوه از تولید، این امکان را فراهم ‌آورده بود تا بنا به هستی اجتماعی پرولتاریا، آگاهی طبقاتی دیگری نیز پا به عرصه حیات نهد و نظریه‌پردازان و متفکرین خاص این طبقه به وجود آیند. برجسته‌ترین متفکرین این طبقه مارکس و انگلس بودند. آنان با تکوین سوسیالیسم علمی و بررسی ماتریالیستی تاریخ نشان دادند تاریخ بشر که تا پیش از آن، تاریخ جنگ‌های مذهبی، جنگ‌های توسعه‌طلبانه قبایل و ملل، اعمال بزرگ‌مردان تاریخ، آرزوها و هوس‌ها و… تلقی می‌شد، چیزی نیست جز تاریخ مبارزات طبقاتی طبقات حاکم و محکوم. آنان نشان دادند، سرمایه‌داری نیز یکی از مراحل متعدد تاریخ بشر است. در شرایط تاریخی، اقتصادی، و همراه با پیشرفت‌های علمی خاصی پدید آمده است و پس از ایفای نقش خود در تاریخ رو به انحطاط می‌گذارد و به عاملی بازدارنده در برابر نیروهای مولد تبدیل خواهد شد. اما هم‌چنین نشان دادند که از میان دو طبقه اصلی جامعه، طبقه‌ی کارگر یگانه طبقه‌ای‌ست که می‌تواند جامعه را طبق برنامه‌ای هدفمند سازمان و سامان دهد و با کسب قدرت سیاسی نه تنها نظام سرمایه‌داری، بلکه همراه با آن، تمامی اشکال تاکنونی مالکیت خصوصی و نظام طبقاتی را نابود کند.
اکنون پس از گذشته سده‌ها، با آن که بورژوازی مدت‌هاست دوران شکوفایی و رسالت تاریخی خود را از دست داده و به سدی در راه پیشرفت جامعه و رشد نیروهای تولید مبدل گشته است؛ مدت‌هاست که شرایط عینی پایان بخشیدن به سلطه‌ی این طبقه به وجود آمده است، اما، نظام سرمایه‌داری هم‌چنان به هستی خود ادامه داده و بورژوازی هنوز قدرت سیاسی را دراختیار دارد. علت نیز روشن است، سلطه آگاهی طبقات حاکم. این آگاهی به علت رسوب ایدئولوژی‌های طبقاتی طی قرن‌ها و نسل‌ها، ابزار مادی و معنوی فراوان بورژوازی در تبلیغ و تلقین نظرات خود، استفاده از قهر علیه دشمنان طبقاتی خود، امکان تولید و بازتولید خود را دارد.
اگر پرولتاریا می‌خواهد وظیفه تاریخی خود را به سرانجام برساند و با برپایی انقلاب اجتماعی به این نظام پایان بخشد، بایستی به آگاهی طبقاتی خود دست یابد. در راه کسب این آگاهی، این طبقه ناگزیر است پدیده‌های جامعه و ارتباط دیالکتیکی بین آن‌ها را در کلیت خود درک کند، به پیوند بین جامعه و فرآیند تحول آن در کلیت خود آگاهی یابد، مناسبات بین طبقات را دریابد، به منافع خود و تضاد آن با منافع طبقه سرمایه‌دار وقوف یابد. حزب (احزاب) طبقاتی خود را سازمان دهد. تنها در چنین شرایطی است که از “طبقه‌ای در خود” به “طبقه‌ای برای خود” تبدیل می‌شود و به نیرومندترین سلاح خود در پیکار علیه بورژوازی دست می‌یابد.
کسب آگاهی، همان گونه که تجارب تاریخی و تجارب روزمره زندگی این طبقه نشان داده است، تنها در تئوری به دست‌آمدنی نیست، بلکه نیازمند تجربه ملموس و عمل مبارزاتی است. در جریان عمل و مبارزه است که آگاهی شکل می‌گیرد، رشد می‌کند، شفافیت می‌یابد و چارچوب مناسبات موجود را درمی‌نوردد. اما، مبارزه‌ای نه تنها در عرصه اقتصادی، بلکه همان گونه که متفکرین سوسیالیسم علمی بارها تذکر داده‌اند، هم‌چنین در عرصه‌ی سیاسی.
کارگران، از ابتدای شکل‌گیری در سده‌های پیشین، به ناگزیر و بر اثر مقتضیات معیشت‌شان، به اشکال گوناگون به مبارزه علیه سرمایه‌داران روی آورده‌اند و هم‌چنان نیز در سراسر دنیا به آن ادامه می‌دهند. مبارزات اقتصادی، تلاش برای بهبود شرایط فروش نیروی کار و کسب امتیازات از بورژوازی، گرچه اهمیت خود را دارد، اما نباید فراموش کرد که این مبارزه‌ای‌ست در چارچوب نظام سرمایه‌داری‌، مبارزه با معلول‌هاست تا علت‌ها. اگر کارگران به خودی خود می‌توانند به مبارزات اقتصادی – صنفی دست زنند، و از ابتدا نیز چنین کرده‌اند، پس وظیفه و رسالت مارکسیست‌ها چیست؟
لنین می‌گوید: “شعور سیاسی طبقاتی را فقط از بیرون یعنی از بیرون مبارزه اقتصادی از بیرون مدار مناسبات کارگران با کارفرمایان می‌توان برای کارگر آورد. رشته‌ای که این دانش را فقط از آن می‌توان تحصیل نمود رشته‌ی مناسبات تمام طبقات و قشرها با دولت و حکومت و رشته‌ی ارتباط متقابل بین تمام طبقات می‌باشند.” (چه باید کرد؟)
به معنایی دیگر، وظیفه‌ی مارکسیست‌ها آن نیست که از قفای جنبش روان باشند و به مبارزات خود به خودی کارگران خشنود. امری که گرایشات رفرمیستی، اکونومیستی و آنارکوسندیکالیستی، در میان کارگران تبلیغ و تشویق می‌کنند. بر مارکسیست‌هاست که شعور سیاسی طبقاتی کارگران را ارتقاء دهند، مبارزات آنان را از چارچوب مناسبات موجود فراتر برده و مسئله برپایی انقلاب اجتماعی، کسب قدرت سیاسی و برقراری دیکتاتوری پرولتاریا را دستور کار طبقه کارگر قرار دهند.
شاهدیم که امروزه در جهان با وجود زوال و پوسیدگی سرمایه‌داری با وجود تبه‌کاری‌های این نظام، با وجود آمادگی‌کارگران سراسر جهان برای مبارزه، با یک جنبش نیرومند سوسیالیستی روبرو نیستیم، باید آن را به حساب ضعف‌های نظری، تاکتیکی و سازمانی مارکسیست‌ها و ناتوانی‌های آنان در انجام وظایف خود دانست. همان ضعف و ناتوانی که جنبش سوسیالیستی ایران نیز دچار آن است.
مسلم است وظایف مارکسیست‌های ایران بسی دشوارتر از مارکسیست‌های کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری‌ست، زیرا، از یک سو، رژیم سرمایه‌داری حاکم بر ایران، پوشیده در عبای دینی است و این پرده ساتری‌ست در اذهان بسیاری از کارگران ایران در رودررویی مستقیم با نظام سرمایه‌داری و از سوی دیگر، رژیمی‌ست به شدت سرکوب‌گر.
مسلم است که کارگران ایران در خلأ زندگی نمی‌کنند. آنان نیز تحت سلطه عقاید حاکم قرار دارند. عقایدی که”چیزی بیش از بیان آرمانی مناسبات مسلط مادی، مناسبات مسلط مادی‌ای که به عنوان عقاید گرفته می‌شوند و در نتیجه بیان آرمانی مناسباتی که یک طبقه را طبقه حاکم می‌سازند و در نتیجه عقاید و ایده‌های لازم برای استیلای آن را نیز به وجود می‌آورند، نیست.” (ایدئولوژی آلمانی).
این نیز حقیقتی است که کارگران ایران در ۳۵ سال گذشته، هیچ‌گاه از مقاومت و مبارزه برای کسب حقوق صنفی خود بازنایستاده‌اند. با نظری به اخبار کارگری چند هفته گذشته در ایران درمی‌یابیم که مبارزات کارگری نه تنها از نظر کمی، بلکه از نظر کیفی نیز رشد کرده است. اما آن‌چه که در کلیت درباره جنبش کارگری ایران می‌توان گفت آن است که این مبارزات و آگاهی آنان آغشته به دیدگاه های غیرپرولتری است و هنوز از چارچوب‌های خواست‌های صنفی و مناسبات موجود فراتر نرفته است. این مبارزات اشکالی پراکنده و منفرد دارند و از خصلتی سراسری برخوردار نیستند.
آن‌چه طبقه کارگر ایران به آن نیاز دارد، وجود حزب کمونیست است که به وظایف تاریخی خود عمل کند وبرای ارتقای مبارزات کارگران و کسب قدرت سیاسی بکوشد.کارگران برای نیل به آگاهی سیاسی لازم باید رابطه میان پدیده‌های جامعه را دریابند، باید به دخالت‌گری در سایر عرصه‌های اجتماعی و سیاسی بپردازند. بر کمونیست‌هاست که پیوند میان پدیده‌های مختلف سیاسی و اجتماعی با نظام موجود را نشان دهند. پیوند بین مطالبات کارگران با مطالبات سایر جنبش‌های اجتماعی را روشن سازند. برای مثال، عدم حق تشکل، با عدم آزادی‌های سیاسی در سطح جامعه، پیوندی ناگسستنی دارد و دست‌یابی به یکی بدون دیگری امکان‌ناپذیر است؛ دست‌یابی زنان کارگران به مطالبات‌شان از مبارزه علیه نظام مردسالاری، جدایی‌ناپذیر است.
از سوی دیگر، وظیفه مارکسیست‌ها تنها این نیست که به میان کارگران بروند و آنان را آگاه سازند. هیچ دیوار چینی شعور سیاسی کل جامعه را از شعور سیاسی کارگران جدا نمی‌سازد. پس، باید این مبارزه سیاسی به میان تمام توده‌های ناراضی برد و آنان را متحد طبقه کارگر ساخت. توده‌هایی که پس از ۳۵ سال حاکمیت جمهوری اسلامی با انبانی از بی‌حقوقی‌ها و تضیقات و مصایب روبرویند. کارگران و توده‌های مردم باید دریابند که مبارزه با هر یک از جلوه‌های ستم‌گری حاکم، بدون مبارزه با کل نظام حاکم بی‌اثر است.
در جریان مبارزه، باید به زنان نشان داده شود که براندازی نظام مردسالارانه بدون براندازی جمهوری اسلامی و همراه با آن نظام حاکم نامیسر است. به روشنفکران و دانشجویان ثابت شود بدون همراهی سایر جنبش‌های اجتماعی از جمله جنبش کارگری، مبارزات آزادی‌خواهانه‌ی آنان، مبارزه‌ای عقیم باقی می‌ماند. و در این راه، بین کل جنبش‌های اجتماعی و کل مطالبات اجتماعی گروه‌ها و اقشار گوناگون رابطه‌ای هدفمند و سامان‌یافته به وجود آورند. به نحوی که مبارزه‌ی هر جنبش و قشر و گروهی، تقویت‌کننده و تکامل‌گر مبارزه جنبش‌های دیگر شود.
این وظایفی‌ست که از عهده‌ی هیچ تشکل‌و نهاد صنفی برنمی‌آید، به جز سازمان‌های انقلابی مارکسیست. سازمان‌هایی که هم اکنون با توجه به سطح مبارزاتی جامعه می‌توان گفت در انجام وظایف خود درمانده‌اند. وظایف خود هم در نقد و افشای ایدئولوژی‌ها و افکار بورژوایی و هم در شفافیت بخشیدن به آگاهی طبقاتی و هم در عرصه سازمان‌گری در میان تمامی جنبش‌های اجتماعی. هر تلاشی بدون این جنبه‌ی همه‌جانبه، به قول لنین، “خرده‌کاری”‌ای بیش نیست. اگر گفته شود، اکنون نیز چنین می‌کنیم، بایستی پاسخ داده شود، شرایط عینی جامعه نشان از کم‌کاری و ضعف دارد. ضعفی که باید هر چه زودتر بر آن فائق آییم.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۷۶ در فرمت پی دی اف