علیه خشونت بر زنان متحد شویم! به مناسبت ۲۵ نوامبر روز جهانی منع خشونت علیه زنان

علیه خشونت بر زنان متحد شویم!

به مناسبت ۲۵ نوامبر روز جهانی منع خشونت علیه زنان

۲۵ نوامبر روز جهانی منع خشونت علیه زنان است. اعمال خشونت بر زن یکی از ویژگی‌های جهان معاصر است که هر روزه ابعاد گسترده‌تری به خود گرفته است.

اکنون وسعت اعمال خشونت بر زنان به حدی رسیده است که هر روزه در هر نقطه‌ای از این جهان پهناور جان زنی در خانه، محل کار و در خیابان گرفته می‌شود. آنچه ویژگی این جنایات را برجسته کرده است، همانا نوع کشتار این زنان است. زنانی که قاتلین‌شان اغلب از بستگان نزدیک و پدرانی هستند؛ که با رنج و زحمت دخترانشان را بزرگ کرده‌اند. یا مردان زن‌ستیزی هستند که به‌زعم خود همسرانشان را عاشقانه دوست می‌داشتند. مردانی که تا پیش از آن هرگز مرتکب قتل، جرم یا خشونتی نشده بودند. اما در لحظه‌ای به بهانه دفاع از شرف و غیرت و حیثیت خانواده، به تبعیت از سنت‌های عقب‌ماندهٔ مذهبی و تحت عنوان حق مالکیت بر جسم زن، نام و نشان عزیزانشان را با خشونتی بی‌رحمانه از روی زمین پاک می‌کنند.

اما واقعیت این است که سلاح و چاقوی زن کشی را عقب‌ماندگی فرهنگی، سنت‌های عصر حجری، تبعیضات جنسیتی، مردسالاری و خدایان کار و سرمایه در دست این مردان ضد زن قرار داده‌اند، تا جامعه همچنان بر پایه‌ای بچرخد که آنان می‌خواهند. تا اعمال فرودستی، نابرابری جنسیتی و ستم و تبعیض بر زنان آن‌گونه ادامه یابد، که خدایان کار و سرمایه می‌خواهند.

بااین‌همه و به‌رغم تبعیضاتی که دولت‌های مرتجع و صاحبان کار و سرمایه بر زنان اعمال کرده‌اند، مبارزه برای پایان دادن به این توحش و بربریت روزمره علیه زنان، دیرگاهی است پیش چشم جهان و جهانیان ظاهرشده است. ما بر این باوریم که آزادی زن، حرمت و امنیت اجتماعی او تنها زمانی ممکن خواهد شد که زنان در تمام عرصه‌های حقوقی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در مقام انسان‌هایی برابر در جامعه شناخته شوند. حقوق شهروندی، حرمت و امنیت آنان در تمام شئونات زندگی به‌عنوان شهروندان متساوی الحقوق به رسمیت شناخته شود.

اما تاریخ نشان داده است که پایان ریشه‌ای خشونت علیه زنان، نه با تصویب، نه با تغییر و نه با جابه‌جایی این یا آن قانون نظام‌های سرمایه‌داری اتفاق می‌افتد، و نه با الطاف خیرخواهانه قانون‌گذاران نظم موجود. رهایی زن و پایان ریشه‌ای خشونت و ستم علیه زنان به پایان دادن نظام سرمایه‌داری و جامعه‌ای عاری از تبعیض و نابرابری سیاسی و اقتصادی و جنسیتی گره‌خورده است. بدون ایجاد جامعه‌ای عاری از ستم و استثمار – جامعه‌ای سوسیالیستی – که حرمت و حقوق و برابری انسانی تمامی آحاد شهروندان آن را به رسمیت بشناسد و تضمین کند، خشونت بر زنان هم پایان نمی‌پذیرد.

اسلحه خشونت علیه زنان، همواره در دستان سرمایه و رژیم‌های مرتجعی چون جمهوری اسلامی است. امروزه جنبش آزادی و برابری زن در ایران برای پایان دادن به هر نوع خشونت دولتی و مذهبی، و مقابله با سنت‌های زن‌ستیز حاکم بر جامعه قد علم کرده است. خیزش مهسا، پتانسیل بالای این جنبش را به جهان و جهانیان نشان داد. باگذشت بیش از چهار دهه اعمال خشونت و جنایت و تبعیضات جنسیتی توسط حکومت زن‌ستیز جمهوری اسلامی علیه زنان، اکنون به همت مبارزات دلاورانه زنان و دیگر گروه‌های اجتماعی، جامعه به سمتی شتاب گرفته است که اعمال خشونت و ستم بر زنان به نقطه پایانی خود نزدیک شده است.

شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست همراه با جنبش آزادی زن برای ایجاد جامعه‌ای انسانی، فارغ از هرگونه ستم و نابرابری مبارزه و تلاش می‌کند. در روز ۲۵ نوامبر برابر با ۴ آذر، متحد و هم‌صدا برعلیه حکومت زن‌ستیز جمهوری اسلامی و علیه اعدام و سرکوب صدایمان را بلندتر کنیم.

سرنگون باد رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی

زنده باد آزادی، زنده باد سوسیالیسم

۲۰۲۵- ۱۱- ۱۹

اتحاد سوسیالیستی کارگری، حزب کمونیست ایران، حزب کمونیست کارگری – حکمتیست، سازمان راه کارگر، سازمان فدائیان (اقلیت) و هسته اقلیت

پائیز سرخ

رنگ زرد پائیز بر دیدگان درختان آفت‌زده نشسته است. برفراز آسمان، بر کوهسار، بر زمین حتی بر عقربه‌های ساعت. برگ‌های خشک زرد هر شب در تلهٔ باد آواره‌تر از قبل پیش می‌روند. آسمان هزاران تکه ابر سرخ را در خود نهفته دارد. بی‌میل به هیچ جنبشی. بی‌میل به هیچ بارشی. تنها اشک درختان تیغ خورده بر صورت زمین فرومی‌ریزد. یک‌مشت خاکستر سرد از شعله‌های سرکش نیزارهای سوخته نیمه‌جان به‌جامانده است. چه آتشی بر دل زمین افتاده است که از خاک شراره می‌خیزد. علف‌های هرز شاخه‌های جوان را به خاک سپرده‌اند. ابر اگر ببارد هم زمین پاک نمی‌شود. درخت اما نخواهد مرد. استقامت ریشه در زمین ناآرام و زیر سایه داس به نهال جان می‌دهد. قلب درخت هم ساکن نمانده است. شب‌های مهتابی، در کوچه‌باغ‌های اطراف پرسه می‌زند. یقین دلش درگرو شکوفه‌های بهاریست که نیمه‌شب زیر سایه بید مجنون شاعرمی‌شود.

شب در سکوت سنگین جاده به خواب‌رفته است. شبی پریشان که در تاریکی جاده پیچیده است. چشم‌هایی در تاریکی شب بر این جاده خیره مانده است که با رؤیایی تلخ، با خواب‌های شوم دست‌به‌گریبان است. هر شب خواب دستان خونینی را می‌بیند که در آغوش تاریکی پنهان می‌شود. خواب می‌بیند دور زندگان را دیوار کشیده‌اند. قصه‌های شاد را سوزانده‌اند. ازهر طرف بن‌بست است. هرکس در انزوای خویش از اشک‌هایش سیراب می‌شود. در کوره‌راه این جاده غریب چشمه‌های خون از دل زمین می‌جوشد. در پیچ‌پیچ لایه‌های شب، پرندگان بدون اعتنا به سیاهی شب سینه آسمان را شکافتند. به دورها پر زدند. آهوان در دشت‌های دوردست، آرام گرفتند. یک نفر زیر سایه درختی با زخم‌های کهنه عمیق چشم‌به‌راه مانده است و می‌اندیشد دیر یا زود پگاهی از راه می‌رسد.

باد پائیزی پنجره را می‌لرزاند. از شکاف پنجره خاطره‌ها سرک می‌کشند. کنار هر خاطره‌ای بغضی جا مانده است. بغضی که در صدای خش‌خش برگ‌های افتاده بر زمین می‌شکند. آسمان ابری چشمش را تنگ کرده، گره در ابرو انداخته و به زمین چشم‌غره می‌رود. در نم‌نم باران، زمین زخمی و خونین چه حس غریبی دارد. غمخوار شاخه‌های زرد، همراز کوچ مرغان بال شکسته، سوگوار دل‌های جامانده در پائیز سرد. چرخش زمین افسانه‌ای پرملال را دور می‌زند. در پشت دیوارهای سیاه شب، صورت‌های زرد به شیشه چسبیده‌اند. شیشه از یک‌عمر درد و حرمان نشسته در نفس‌هایشان بخارمی‌کند. شب، تیره‌تر می‌شود.‌ از شکاف پنجره، زیر چتر خاطره‌ها یاد عطر گل‌های سرخ بر زمین ریخته به پرواز درمی‌آیند. صورت‌های زرد با آخرین نفس‌های باقی‌مانده از فرط گرسنگی فریاد می‌زنند، از خاک نان می‌خواهیم نه تابوت‌های خونین. در جدال طوفان و شاخه‌هایی که در چنگ باد می‌لرزند، کسی خوابش نمی‌برد. صورت‌های زرد با اقتدار به آن فردایی چشم دوخته‌اند که شب از نفس افتاده است. در چرخش زمین فصل‌ها تغییرمی‌کنند. هر فصل به رنگ خودش ظاهرمی‌شود،‌ اما پائیز سرخ مانده است.

 

آبان ۱۴۰۴

کنش‌یار

 

بحران خودکشی در ایران

بحران جامعه ایران، بحرانی عمیق و فراگیر است. پوسیدگی نظم اقتصادی- اجتماعی و سیاسی سرمایه‌داری حاکم بر ایران پی‌درپی بحران‌های جدیدی می‌آفریند که همگی ریشه در تضادهای لاینحل نظمی دارند که قادر به حل و غلبه بر آن‌ها نیست. خودکشی در ایران دیگر پدیده‌ای منحصر به کارگران و زنان، یا مناطق عقب‌افتاده کشور نیست، بلکه در گروه‌های اجتماعی مختلف رواج یافته و مدام در حال افزایش است. تنها در طول یک هفته گذشته سه مورد اقدام به خودکشی به سطح رسانه‌ها کشیده شد که دو مورد آن به مرگ انجامید و مورد سوم، ظاهراً جان به در برده است.

۱۱ آبان احمد بالدی، دانشجوی اهوازی که در اغذیه‌فروشی پدرش نیز کار می‌کرد، در اعتراض به تخریب اغذیه‌فروشی خانوادگی‌شان در پارک زیتون اهواز و برخورد ددمنشانه اوباش سرکوبگر شهرداری که معمولاً از میان لات‌ها و چاقوکش‌های شهرها گزین می‌شوند و نمونه‌های متعددی از وحشی‌گری آن‌ها را مکرر در برخورد با دست‌فروشان و تخریب مراکز مسکونی مردم دیده‌ایم، اقدام به خودسوزی کرد. او تهدید کرده بود اگر اوباش شهرداری به تخریب ادامه دهند، خودش را به آتش خواهد کشید. پاسخی که یکی از مزدوران شهرداری به تهدید او داد، چنین بود: “بسوزان ببینم چطوری می‌سوزی” و احمد که تمام منبع تأمین هزینه زندگی‌شان را نابودشده می‌دید، بی‌درنگ با بنزین خود را به آتش کشید. او سرانجام در ۲۰ آبان ۱۴۰۴ جان باخت. در شامگاه چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۴۰۴ تحت تدابیر شدید امنیتی به خاک سپرده شد.

واکنش دستگاه ستمگر قضائی جمهوری اسلامی به این بیدادگری، رسوایی دیگری برای رژیم آدم‌کش بود.”دادسرای عمومی و انقلاب مرکز استان خوزستان” با صدور بیانیه‌ای  به افراد و جریاناتی که بخواهند از این حادثه در راستای اهداف دشمنان برای ایجاد شکاف قومی یا برهم زدن آرامش عمومی استفاده کنند، هشدار داد و تهدید کرد” هر فرد یا جریان و با هر گرایشی، همگام با دشمنان مهین اسلامی، بخواهند از این حادثه برای ایجاد تفرقه قومیتی و برهم زدن آرامش و امنیت عمومی بهره‌برداری کنند، دستگاه قضایی استان با جدیت و اقتدار، قاطعانه، قانونی و بدون اغماض برخورد خواهد کرد.”

چند روز پس از خودکشی احمد، فؤاد شمس، روزنامه‌نگار و فعال سیاسی، به زندگی خود پایان داد.

روز چهارشنبه هفته گذشته نیزشاهو صفری، از نیروهای آتش‌نشانی شهرداری سنندج نیز در اعتراض به پرداخت نشدن حقوق و معوقاتش خودسوزی کرد. گزارش‌ها حاکی است که او در بیمارستان بستری است.

در ایران، کشوری که غرق در بحران و مصائب اجتماعی متعدد است، در هرماه صدها تن از مردمی که زیر فشار بحران‌های جامعه له‌شده‌اند، از سر نومیدی اقدام به خودکشی می‌کنند. آنچه از این خودکشی‌ها به سطح رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی کشیده می‌شود، تنها نمونه‌های کوچکی از خودکشی‌ها در ابعاد گسترده در ایران است. روند افزایشی این خودکشی‌ها اکنون چنان بالاست که رژیم استبدادی حاکم بر ایران، از سال ۱۴۰۱ انتشار آمار سالانه خودکشی‌ها را محرمانه و ممنوع اعلام کرده است.این روند افزایش خودکشی‌ها از دهه ۹۰ سده گذشته، هم‌زمان با عمیق‌تر شدن بحران‌های نظم سرمایه‌داری حاکم بر ایران، سیر صعودی به خود گرفته است.

بر طبق آمار رسمی اعلام‌شده، روزانه بیش از ۱۵ نفر در نتیجه خودکشی جان می‌دهند.

معاون اجتماعی سازمان بهزیستی، در تیر ۱۴۰۰،  در گفت‌وگو باخبر آنلاین، آمار خودکشی در ایران را در سال‌های ۱۳۹۸ و ۱۳۹۹ بر پایهٔ گزارش‌های پزشکی قانونی ایران، ۴۱ هزار نفر اعلام کرد.

به گزارش آمارفاکت به نقل از سایت مرکز آمار ایران” در سال ۱۳۸۵، تعداد خودکشی‌های ثبت‌شده در کشور ۲۹۸۱ مورد بود. این رقم در سال ۱۳۹۰ به ۳۵۱۴ مورد رسید که نشان‌دهنده رشد حدود ۱۸ درصدی در طی پنج سال است. ادامه این روند افزایشی باعث شد تا در سال ۱۳۹۵ تعداد خودکشی‌ها به ۳۷۷۸ مورد برسد.

از سال ۱۳۹۷ که آمار ۴۲۴۰ مورد را نشان می‌دهد، روند افزایشی شدت بیشتری پیدا کرد. اگرچه در سال ۱۳۹۸ یک کاهش نسبی به ۴۱۵۶ مورد مشاهده شد، اما از سال ۱۳۹۹ با ۴۸۱۳ مورد، مجدداً شیب صعودی بازگشت.

در سال ۱۴۰۰ تعداد خودکشی‌ها به ۵۰۵۸ مورد رسید و در سال ۱۴۰۱ با ثبت ۵۲۰۵ مورد رکورد بالاترین آمار طی این دوره را ثبت کرد.”

روزنامه اعتماد در شهریور ماه طی گزارشی از خودکشی‌ها نوشت” در ایران، روزانه ۱۳ نفر اقدام به خودکشی می‌کنند که از سال ۹۹ تعداد اقدام به خودکشی به ۱۵ نفر در هرروز افزایش‌یافته است. در سال ۱۴۰۲ تعداد مرگ‌های براثر خودکشی ۷۶۰۳ مورد بوده که نسبت به آمار سال ۱۴۰۱ حدود ۶۸۵ مورد افزایش‌یافته است.

طی ۵ سال اخیر و در هرسال، مرگ براثر خودکشی حدود ۱۰ درصد افزایش داشته و در ۱۴۰۳ با همین افزایش ۱۰ درصدی نسبت به سال قبل، نرخ مرگ براثر خودکشی به حدود ۵ / ۹ نفر الی ۷ / ۹ نفر در ۱۰۰ هزار جمعیت خواهد رسید. ۳۲ درصد موارد خودکشی در سال ۱۴۰۱ (از جمع ۶۹۱۸ جان‌باخته) کارگران بوده‌اند، ۱۹ درصد مربوط به دانش‌آموزان و دانشجویان، ۱۱ درصد مربوط به زنان خانه‌دار و ۱۱ درصد مربوط به مشاغل آزاد بوده است. ۱۱ درصد موارد مرگ براثر خودکشی در سال ۱۴۰۱ مربوط به افراد بدون شغل بوده است.

اگر در سال ۱۴۰۲ در ایران ۷۶۰۳ مورد خودکشی منجر به مرگ اتفاق افتاده، در این سال بیش از ۱۵۰ هزار اقدام به خودکشی انجام‌شده است.”

به آنچه گفته شد، باید به رشد آمار خودکشی کادر درمان در سال‌های اخیر به‌ویژه در میان پرستاران و رزیدنت‌ها نیز اشاره کرد. بر طبق یکی از این آمار در سال ۱۴۰۲ ، ۱۳ مورد خودکشی رزیدنت‌ها صورت گرفت که ۱۱ نفر آن‌ها زن بودند.  اما آمار دیگری نشان می‌دهد که خودکشی پزشکان در چند سال اخیر ۵ برابر شده است. سید محمد میرخانی، مشاور اجتماعی سازمان نظام پزشکی در گفت‌وگو با “دنیای اقتصاد” آمار خودکشی قطعی سال ۱۴۰۲ را ۱۶  نفر اعلام و تأکید کرد که ممکن است آمارها از این عدد بیشتر باشد، اما سکوت خانواده‌ها و آبروداری مانع از اعلام خودکشی شود. او یکی دیگر از عوامل مؤثر بر حال کنونی پزشکان را محیط پادگانی بیمارستان‌ها عنوان کرد: “این موضوع به‌خصوص در مورد رزیدنت‌ها صدق می‌کند. آن‌ها گاهی ۷۲ ساعت نمی‌توانند بخوابند و این شرایط به‌شدت خطرناک است.”

به گزارش اعتماد از اواخر شهریور ۱۴۰۴ تاکنون نیز دست‌کم ۵ پزشک و رزیدنت پزشکی دست به خودکشی زده‌اند.  سخنگوی سازمان نظام پزشکی ایران می‌گوید “حجم کار داده‌شده به یک رزیدنت، بسیار بالا است و عدم تناسب دریافتی این افراد نسبت به فعالیت‌هایی که انجام می‌دهند، بسیار زیاد است. یک رزیدنت قادر نیست به‌تنهایی در شهر تهران خانه‌ای را اجاره کند و دیگر هزینه‌های زندگی ازجمله مایحتاج روزمره‌ خود را تهیه کند.”

هیچ منبع رسمی آمار خودکشی پرستاران را که زیر فشار کاری بالا، ساعات کاری طولانی، دستمزدهای ناچیز و تبعیض‌های مختلف قرار دارند ارائه نکرده است. تنها پاسخی که دبیر کل خانۀ پرستار به روزنامه‌ها داد این بود که این آمار محرمانه است.

با توجه به این‌که تعدادی از خودکشی‌ها حتی در پزشکی قانونی هم ثبت نمی‌شود، اما همین آمار که از سه سال پیش نیز متوقف‌شده است، به‌قدر کافی گویای سونامی خودکشی در ایران است. این خودکشی‌ها که در شرایط یاس و ناامیدی و از دست دادن هرگونه چشم‌انداز، تبدیل به یک اعتراض فردی شده، محصول ناگزیر جامعه‌ای است  که بر پایه استثمار، ستم، فقر، بیکاری، تبعیض و نابرابری، استبداد و بحران‌هایی بناشده که امروزه ۸۰ تا ۹۰ درصد مردم ایران را به زیرخط فقر سوق داده است.

در چنین جامعه‌ای، کسی که خودکشی می‌کند هرگونه امید و چشم‌انداز به تغییر و بهبود اوضاع را از دست داده است. در ایران میلیون‌ها انسان بیکارند و بسیاری از آن‌ها از یافتن کار مأیوس و ناامید شده‌اند، کارگرانی که در شرایط بحرانی جامعه کار خود را از دست می‌دهند و چشم‌اندازی برای یافتن کار جدید ندارند، کارگرانی که حتی با ساعت‌ها اضافه‌کاری از تأمین هزینه‌های زندگی بازمی‌مانند، در شرایطی که رژیم دیکتاتوری راه هرگونه مبارزه متشکل را از آن‌ها گرفته، گاه دچار چنان ناامیدی و استیصال می‌شوند که اقدام به خودکشی می‌کنند. زنانی که در جامعه مردسالار تحت رژیم استبداد مذهبی محروم از حق‌وحقوق انسانی خود هستند، زیر فشار کار و سرکوب اعضای مرد خانواده و حتی محیط کار قرار می‌گیرند، به خودکشی متوسل می‌شوند. رزیدنت‌ها و پرستارانی که زیر فشار کار، ساعات طولانی، تبعیض و دستمزد و حقوق ناچیز کار می‌کنند، از فرط اضطراب، استرس، یاس و ناامیدی به خودکشی روی می‌آورند.

علت و مسبب تمام خودکشی‌ها در ایران نظم ارتجاعی سرمایه‌داری حاکم است که انسان‌ها را به نهایت استیصال، ناامیدی و درماندگی رسانده و هرگونه چشم‌انداز تغییر و بهبود اوضاع را از آن‌ها سلب کرده است. این خودکشی‌ها البته یک اقدام اعتراضی علیه نظم ارتجاعی حاکم بر کشوراند که انسان‌ها را در بن‌بست ناتوانی از روی‌آوری به اشکال مؤثر مبارزه قرار داده و هرگونه آینده امیدبخش و چشم‌انداز روشن را از آن‌ها سلب کرده است. اما این خشم و اعتراض، انفرادی است و مبارزه انفرادی هرآن چه هم که قهرمانانه به نظر آید، چیزی را تغییر نخواهد داد. ادامه حیات نظمی که انسان‌ها را به پوچی و ناامیدی سوق داده، اوضاع را پیوسته با بحران‌های عمیق، وخیم‌تر کرده و خواهد کرد. باید برای نجات، این خشم و اعتراض را در مبارزه‌ای جمعی به آتشی ویرانگر برای نابودی نظمی که عموم توده‌های زحمتکش و ستمدیده ایران را به‌روز سیاه نشانده، تبدیل کرد. مبارزه جمعی و متشکل کارگران، معلمان، پرستاران، بازنشستگان شیوه صحیح مبارزه علیه نظم ضد انسانی حاکم است و همین مبارزه است که سرانجام به مرحله‌ای اعتلا خواهد یافت که نظم فاجعه‌بارموجود را سرنگون خواهد کرد و نظمی سوسیالیستی و شورایی را مستقر خواهد ساخت که به تمام فجایع و بدبختی‌هایی که نظم سرمایه‌داری و دولت دینی پاسدار آن به بار آورده‌اند پایان خواهد داد.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۴۵ در فرمت پی دی اف:

سرمایه، دولت و سیاست تولیدِ نیروی کار ارزان: ویزای ۹ ماهه کارگران افغان

پس از اخراج گسترده، خشن و تحقیرآمیز صدها هزار مهاجر افغانستانی از ایران، دولت سیاست تازه‌ای را با عنوان «ویزای کارگری ۹ ماهه» اعلام کرد؛ سیاستی که در ظاهر هدفش سامان‌دهی حضور اتباع و تأمین نیروی کار مورد نیاز معرفی می‌شود، اما در واقع بازتاب روشنی از منطق بنیادی سرمایه‌داری و ضرورت دائمی آن برای در اختیار داشتن «ارتش ذخیره‌ی کار» است. در این چارچوب، قدرت حاکم، به مثابه ابزار سیاسی طبقه‌ی مسلط، نه برای دفاع از کارگران، بلکه برای تنظیم ظرفیت انباشت سرمایه به سود کارفرمایان، ساختارهایی می‌آفریند که کارگران را در موقعیتی هرچه آسیب‌پذیرتر و بی‌قدرت‌تر قرار دهد. طرح ویزای ۹ ماهه یکی از همین ساختارهاست؛ ساختاری که نه فقط بر استثمار کارگران افغانستانی می‌افزاید، بلکه سطح عمومی دستمزد و قدرت چانه‌زنی کارگران ایرانی را نیز تضعیف می‌کند.

دولت اعلام کرده است که در سال نخست اجرای این طرح، برای حدود ۲۰۰ هزار کارگر افغان ویزای اشتغال صادر می‌شود. کارگر باید ۹ ماه کار کند، سپس سه ماه از ایران خارج شود و اگر فرصت شغلی موجود بود، با دریافت مجدد ویزا بازگردد. این سازوکار عمداً بی‌ثبات طراحی شده است: به این دلیل که سرمایه برای بقای خود نیازمند نیروی کاری است که هیچ‌گاه به حدی از امنیت نرسد که بتواند مقاومت کند یا مطالبه‌ای مطرح سازد. نیروی کارِ بی‌ثبات و مهاجرِ فاقد حق اقامت دائم، ابزاری برای تضمین تولید ارزش اضافی است. بی‌ثبات‌سازی، امکان سازمان‌یابی را از بین می‌برد، هویت طبقاتی را تضعیف می‌کند و رابطه‌ی کار را به سطح خالص‌ترین شکل استثماری‌اش تقلیل می‌دهد.

این سیاست زمانی روشن‌تر می‌شود که به اخراج بیش از یک‌میلیون و چهارصد هزار نفر از افغانستانی‌ها در ماه‌های اخیر توجه کنیم. جمهوری سلامی ابتدا با فشار امنیتی و فضای ارعاب، جمعیت بزرگی از نیروی کار مهاجر را بیرون می‌راند، سپس بخشی از همان نیروی کار را از مسیر ویزای کنترل‌شده و با هزینه‌های اضافی دوباره وارد می‌کند. ارتش ذخیره‌ی کار باید همواره در موقعیتی نگه داشته شود که «اضافه» باشد، «اضطراری» باشد و دائماً آماده ورود و خروج از بازار کار؛ زیرا سرمایه از این طریق می‌تواند سطح دستمزدها را در کل جامعه پایین نگه دارد. اخراج گسترده و بازگشت سازمان‌یافته‌ی محدود، شیوه‌ای مدرن برای حفظ این ارتش ذخیره است.

هزینه‌های ویزا و سایر ملحقات که از ۱۵۰ تا ۵۰۰ یورو گزارش شده، بخشی از روند تجاری‌سازی نفسِ اقامت کارگر است. در نظام سرمایه‌داری، هرآنچه بتواند ارزش اقتصادی بیافریند، تبدیل به کالا می‌شود: از زمین تا آب، از دانش تا مناسبات عاطفی. اکنون اقامت کارگر، یعنی شرط اولیه‌ی زیست و امکان کارش، به کالایی تبدیل شده است که دولت آن را می‌فروشد. این امر تصادفی نیست؛ دولت در دوره نولیبرالی به‌جای آنکه هزینه‌های اجتماعی را پوشش دهد، خود به بازیگر بازار تبدیل می‌شود و از وضعیت فرودست‌ترین گروه‌ها سود می‌کشد. فروش اقامت به کارگران مهاجر، در شرایطی که آنان فاقد امکان چانه‌زنی‌اند، نمونه‌ای واضح از این تحول است: دولت به‌عنوان «سرمایه‌دار جمعی» عمل می‌کند.

در سال گذشته بیش از یک‌میلیون و چهارصد هزار افغانستانی از ایران اخراج یا ناچار به خروج شدند؛ در حالی‌که کابینه اعلام می‌کند تنها دویست‌هزار نفر از آنان می‌توانند با پرداخت هزینه‌ی ویزای کار دوباره وارد کشور شوند. بهای این ویزا بنا بر گزارش‌ها بین ۱۵۰ تا ۵۰۰ یورو است و همین رقم، بدون در نظر گرفتن هزینه‌های جانبی، بین سی تا صد میلیون یورو درآمد مستقیم برای دولت ایجاد می‌کند.

اما بخش مهم‌تر ماجرا در پرداخت‌های اجباریِ دیگری است که هر کارگر باید متحمل شود: هزینه‌ی اقامت نُه‌ماهه، بیمه، مالیات، صدور پروانه‌ی کار، آزمایش‌های پزشکی، ترجمه‌ی مدارک و خدمات دفاتر کفالت. برآوردهای محافظه‌کارانه نشان می‌دهد که مجموع این هزینه‌ها برای هر فرد بین هفت تا ده میلیون تومان است. در مقیاس دویست‌هزار ویزا، این رقم به حدود یک‌هزار و چهارصد تا دو هزار میلیارد تومان می‌رسد؛ درآمدی که عمدتاً به ساختارهای دولتی، نظامی و امنیتی سرازیر می‌شود.

با جمع این دو بخش می‌توان گفت سیاست ویزای نُه‌ماهه حداقل سی میلیون تا صد میلیون یورو و هزار میلیارد تا حدود دو هزار میلیارد تومان منفعت برای دولت ایجاد می‌کند. افزون بر این، چون کارگر پس از پایان دوره‌ی نُه‌ماهه مجبور به خروج از کشور است و تنها با پرداخت مجدد همان هزینه‌ها می‌تواند بازگردد، این طرح عملاً به چرخه‌ای دائمی از درآمدزایی تبدیل شده است.

این واقعیت وقتی روشن‌تر می‌شود که توجه کنیم بسیاری از همین دویست‌هزار نفر، همان کارگرانی‌اند که پیش‌تر سال‌ها در ایران زندگی و کار کرده بودند و اخراج آنان خود مقدمه‌ای برای ایجاد این سازوکار مالی جدید بوده است. در نتیجه، این سیاست نه ابزاری برای ساماندهی بازار کار، بلکه شیوه‌ای برای استخراج مضاعف ارزش از کارگران مهاجر است؛ روشی که در آن کارگر افغانستانی هم نیروی کارش را ارزان می‌فروشد و هم هزینه‌ی امکانِ کارکردن را دوباره می‌پردازد.

علاوه بر این، ویزا توسط کارفرما درخواست می‌شود، نه کارگر. به عبارت دقیق‌تر، کارگر تنها در حد «یک ضمیمه در پرونده» است. همین مکانیزم کارفرما را در موقعیت مالکیت غیررسمی بر نیروی کار قرار می‌دهد. کارگر می‌داند که اگر شکایتی کند، اگر دستمزدش را مطالبه کند، اگر از ساعات طولانی کار خسته شود یا اگر فقط لب به اعتراض بگشاید، کارفرما می‌تواند به‌سادگی ویزا را تمدید نکند، و این یعنی اخراج عملی از کشور. سرمایه در چنین ساختاری از «قدرت دوگانه» بهره می‌برد: قدرت اقتصادی (دستمزد و کار) و قدرت مهاجرتی (سرنوشت اقامت). ترکیب این دو، کارگر مهاجر را به مطیع‌ترین شکل نیروی کار تبدیل می‌کند.

در این شکلِ حادِ کار مزدی، کارگر مجبور است هم نیروی کارش را بفروشد و هم هزینه‌ی «اجازه‌ی ماندن» در همان محل کار و زندگی را بپردازد. در اینجا «استثمار» فقط در محل کار نیست؛ در مرزها نیز هست، در اداره گذرنامه هست، در ‌پست‌های بازرسی هم هست. سرمایه در همه‌جا دستمزد و هزینه را تنظیم می‌کند.

محدودیت‌های شغلی اعمال‌شده بر افغانستانی‌ها شامل ممنوعیت کار در رشته‌های حساس، تخصصی، مالی، آموزشی، پزشکی، وکالت، خدمات دولتی، نظامی و قضایی، نشان می‌دهد که دولت نه برای «حفظ امنیت»، بلکه برای حفظ ساختار طبقاتی و سلسله‌مراتبی بازار کار برنامه‌ریزی می‌کند. ساختاری که در آن کارگران خارجی تنها برای انجام کارهای سخت، کثیف و خطرناک مجازند: همان بخش‌هایی که تولید ارزش اضافی در آن‌ها بالا اما دستمزد پایین است. سرمایه همیشه به بخشی از طبقه کارگر نیاز دارد که از نظر قانونی و اجتماعی در پله‌ای پایین‌تر قرار گیرد؛ تا کارفرمایان بتوانند از این رتبه‌بندی برای فشار بر سایر کارگران استفاده کنند. ممنوعیت مشاغل تخصصی در واقع تثبیت جایگاه آنان به‌عنوان نیروی کار فوق‌العاده ارزان و بی‌حقوق است.

این وضعیت میان کارگر ایرانی و کارگر افغانستانی «رقابت‌سازی» می‌کند. کارگر افغانستانی بدون حقوق پایه، بدون امنیت، بدون بیمه، با ترس دائم از اخراج. کار می‌کند. کارفرما با در دست داشتن نیروی کار ارزان‌تر، می‌تواند سطح دستمزد کارگران ایرانی را نیز کنترل کند. بدین‌ ترتیب، وجود کارگر مهاجر نه تهدیدی برای کارگر ایرانی، بلکه ابزاری برای فشار بر اوست؛ و این ابزار را نه کارگر مهاجر، بلکه سرمایه‌دار به‌کار می‌گیرد.

هنگامی که یک بخش از طبقه کارگر بی‌ثبات و کم‌هزینه نگه داشته می‌شود، دستمزد کل طبقه کارگر، حتی بخش سازمان‌یافته و قانونی، پایین نگه داشته خواهد شد. کارگران افغان با دستمزدی که گاه به نصف دستمزد همتای ایرانی می‌رسد، ابزاری هستند برای جلوگیری از افزایش دستمزد و کاهش نرخ سود. بنابراین مسئله نه «رقابت بین دو کارگر» بلکه رقابت تحمیلی توسط سرمایه بین دو بخش از یک طبقه است.

نشانه‌های این واقعیت در بازار کار ایران آشکار است. پس از خروج بخش بزرگی از اتباع، دستمزد روزانه برخی مشاغل آن گونه که مقامات وزارت کار می‌گویند در بخش‌هایی مانند مازندران از ۳۰۰ هزار تومان به بیش از یک میلیون تومان افزایش یافت. برای نخستین‌بار در سال‌های اخیر عرضه نیروی کار ارزان کمتر شد و کارگران در غیاب این فشار، قدرت بیشتری یافتند. این افزایش دستمزد، سرمایه‌داران را مضطرب کرد و دولت را واداشت که به سرعت طرح ویزای جدید را اجرا کند. سرمایه در لحظه‌ای که احساس خطر می‌کند، از ابزارهای حکومتی برای کنترل دستمزد استفاده می‌کند؛ دقیقاً همان کاری که اکنون دولت ایران انجام می‌دهد.

دولت در چنین شرایطی «بی‌طرف» نیست. دولت در سرمایه‌داری نهادی است که چارچوب‌های قانونی و سیاسی لازم برای بقای سرمایه را فراهم می‌کند. سیاست ویزای ۹ ماهه نمونه‌ای روشن از نقش دولت در ایجاد شرایط مناسب برای سرمایه است: دولت با کنترل مرزها، با اخراج گسترده، با تعیین سهمیه بازگشت، با فروش ویزا، با محدود کردن شغل، با وابسته‌سازی اقامت به کارفرما و با تقسیم کارگران به دو گروه قانونی و غیرقانونی، ساختار ایده‌آل سرمایه برای استثمار را بنا می‌کند.

این طرح از منظر طبقاتی، بازآفرینی یک «نظم دوگانه کار» است: طبقه‌ای از کارگران که می‌توانند بمانند اما تحت فشار، و طبقه‌ای که می‌توانند اخراج شوند اما تنها برای بازگشت به شکل ارزان‌تر. این چرخه، طبقه کارگر را بخش‌بخش می‌کند، هویت مشترک را متلاشی می‌کند و مبارزه طبقاتی را تضعیف می‌سازد. کارفرما در این میان نه‌تنها سود بیشتری می‌برد، بلکه از واهمه‌ی دائمی کارگر افغان و بیمِ جانشین‌شدن کارگر ایرانی استفاده می‌کند تا هرگونه مقاومت و اعتراض را در سطح جنینی خفه کند.

کارگران ایرانی و افغانستانی نه دشمن هم، بلکه قربانی یک سازوکار واحدند؛ سازوکاری که هدفش پایین نگه‌داشتن ارزش نیروی کار و بالا بردن ارزش اضافی است. آنچه میان این دو گروه تنش می‌آفریند، تضاد ذاتی میان کارگر و کارگر نیست، بلکه تضاد ساختاری میان کار و سرمایه است. سرمایه برای بقای خود نیازمند آن است که کارگران را در برابر یکدیگر قرار دهد؛ زیرا همبستگی طبقاتی—اگر شکل بگیرد—توان مهار سرمایه را دارد. اما زمانی که دولت، رسانه‌ها، نهادهای امنیتی و حتی بخشی از جامعه بر طبل «رقابت» می‌کوبند، سرمایه مطمئن است که هیچ هزینه‌ای بابت استثمار خود نخواهد داد.

راه‌حل این نیست که کارگران ایرانی از ورود کارگران افغان بترسند، یا کارگران افغان کارگران ایرانی را رقیب ببینند. راه‌حل در به‌ رسمیت شناختن این حقیقت است که هر دو بخش از یک طبقه‌اند؛ و دشمن مشترک آنان ساختاری است که از شکاف میانشان سود می‌برد. هیچ کارگر افغانی با کارگر ایرانی دشمنی ندارد؛ دشمنِ واقعی، همان سیستمی است که آنان را مجبور می‌کند برای بقا با یکدیگر در رقابتی نابرابر شرکت کنند. سرمایه‌داری از تفرقه تغذیه می‌کند. تنها با همبستگی طبقاتی، با مبارزه مشترک برای دستمزد، امنیت شغلی و حق زندگی انسانی، می‌توان این ساختار را به چالش کشید.

طرح ویزای ۹ ماهه نه یک سیاست مهاجرتی است، نه یک برنامه اشتغال؛ این سیاستی است برای تنظیم نرخ استثمار. دولت با استفاده از ابزارهای قانونی و مرزی، ارتش ذخیره کار را تولید، کنترل و بازتولید می‌کند. هرچه تعداد بیشتری از کارگران در موقعیت ناامن قرار گیرند، نرخ سود بالاتر می‌رود. اما این وضعیت، آینده‌ای سیاه‌تر برای کل طبقه کارگر رقم می‌زند؛ ایرانی و افغان فرقی ندارد. اگر این روند متوقف نشود، نتیجه چیزی جز تعمیق شکاف‌ها، تشدید فقر و گسترش استثمار نخواهد بود. پیوند میان کارگران، آگاهی از وحدت منافع، و مبارزه علیه سیاست‌هایی که آنان را به ابزار سودآوری تبدیل می‌کند، تنها مسیر عبور از این چرخه است.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۴۵ در فرمت پی دی اف:

پزشکیان نماد استیصال جمهوری اسلامی

روز سه شنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۴ مسعود پزشکیان به منظور بررسی میزان اجرای سال نخستِ برنامۀ هفتم توسعه و پیشرفت کشور در جلسه علنی مجلس ارتجاع اسلامی حضور یافت. حضور او در مجلس از همان ابتدای ورود با چالش ها و حاشیه هایی همراه بود که دستکم از چشم طرفداران او دور نماند. وقتی پزشکیان وارد مجلس شد، قالیباف به استقبال او نرفت. به هنگام ورودش، علیرضا منادی که در حال صحبت از پشت تریبون مجلس بود، از رئیس مجلس درخواست کرد وقفه ای ایجاد شود تا او بتواند به استقبال همشهری اش برود، اما قالیباف اجازه نداد. حتا نمایندگان دیگری که به استقبال پزشکیان رفته بودند، با تذکر قالیباف مواجه شدند که از آنان خواست نظم جلسه را رعایت کنند و سر جای خود برگردند.

بازتاب اختلافات مجلسیان با پزشکیان و کابینه اش و جدال های دیگری از این دست که این روزها کل هیئت حاکمه را فرا گرفته است، صرفا در حد یکی از موضوعات حاشیه ای دیدار پزشکیان با نمایندگان مجلس بود. مسائل مهمتر اما بازتاب سخنان مسعود پزشکیان در این جلسه بود که واکنش هایی را در داخل و خارج کشور بر انگیخت.

از جمله موضوعاتی که پزشکیان در ابتدای سخنانش بدان اشاره کرد، اهمیت  وجود خامنه ای برای نظام و فرامین او در رفع اختلافات درون حاکمیت بود. پزشکیان با تأکید بر «فصل الخطاب» بودن دستورات خامنه ای گفت: «ما با هم می تونیم اختلاف بکنیم [داشته باشیم]. ولی کسی هست که می تونه در اختلافات نهایتاً بگه این نه، آن. تمام شد و رفت. ما زمانی که در جنگ بودیم، هیچ ترسی از اینکه چه اتفاقی بیافتد نداشتیم. ولی از این واهمه داشتیم، خدای نکرده یک اتفاق برای رهبری بیافتد، آنوقت با همدیگر دعوا می کنیم؛ اصلاً لازم نیست اسرائیل بیاد… این چیزیست که باید قدر آن را بدانیم و محکم پشتش بایستیم و ما ایستاده ایم».

اگرچه در سالهای اخیر، اعتبار خامنه ای بعنوان رهبر بلامنازع نظام تا حدودی خدشه دار شده است و سخنان پزشکیان به نوعی می تواند تأکیدی دوباره بر اهمیت جایگاه خامنه ای به عنوان ستون خیمه جمهوری اسلامی باشد، اما این بخش از سخنان او نیز حرف تازه ای نبود. آنچه این بخش از سخنان پزشکیان را دستکم برای سلطنت طلبان و دیگر نیروهایی که به تغییر جمهوری اسلامی از بالا دل بسته اند، خوشایند کرد، همانا قسمت دوم حرف های او در این پاراگراف بود که گفت: ما زمانی که در جنگ بودیم، هیچ ترسی از اینکه چه اتفاقی بیافتد نداشتیم. ولی از این واهمه داشتیم، خدای نکرده یک اتفاق برای رهبری بیافتد، آنوقت با همدیگر دعوا می کنیم؛ اصلاً لازم نیست اسرائیل بیاد.

جملاتی که طی چند روز گذشته به صورتی فراگیر در شبکه های مجازی و برنامه های تلویزیونی سلطنت طلبان با تفسیرهای سطحی و کشدار تکرار شد. به واقع انتشار گسترده این بخش از سخنان پزشکیان دانسته یا ندانسته برای به حاشیه راندن سخنان اصلی پزشکیان در مورد تورم و بودجه نویسی سال ۱۴۰۵ بود. سخنانی که از هم اکنون مستقیم و غیر مستقیم زندگی معیشتی کارگران و زحمتکشان ایران را در سال آتی نشانه گرفته است.

پزشکیان در این بخش از سخنان خود خطاب به نمایندگان مجلس گفت: «برنامه بودجه را با کسری می نویسیم. بنابراین کمک کنید بودجه را بدون کسری بنویسیم. هر برنامه ای بنویسیم، کسری خواهد داشت و تورم ایجاد خواهد کرد؛ چرا که  باید پول چاپ کنیم. چاپ پول هم تورم می آورد که به گردن مردم خواهد بود».

تا اینجای قضیه، مسعود پزشکیان به عنوان بالاترین مقام اجرایی کشور دستکم بر این امر صحه گذاشته که نه فقط او و کابینه اش، بلکه همه کابینه های تاکنونی جمهوری اسلامی برای جبران کسری بودجه، هرساله صدها هزار میلیارد تومان اسکناس بدون پشتوانه چاپ کرده اند. نتیجه این شیوه فاجعه بار حکمرانی حتی به اعتراف خود پزشکیان ایجاد فقر و فلاکت، گرانی سرسام آور و تورم کمرشکنی است که جمهوری اسلامی طی سال های متمادی به کارگران و توده های مردم ایران تحمیل کرده است.

علاوه بر این اعتراف صریح پزشکیان، او در همین بخش از صحبت هایش به گونه ای موضوع بودجه را مطرح کرده که انگار این مجلس است که بودجه را می نویسد نه او و کابینه اش. این مجلس است که سهم نیروهای سپاه و ارتش و دیگر نهادهای سرکوب و مذهبی را در ردیف های بودجه لحاظ کرده است، نه او و تیم اقتصادی کابینه اش. اگرچه مجلس هم طرح هایی را تصویب می کند که دولت قدرت پرداخت آن را ندارد و این امر نیز باعث افزایش کسری بودجه می شود و یا با اضافه کردن بودجۀ نهادهای حکومتی و مذهبی شریک جرم دستگاه اجرایی در ایجاد کسری بودجه و تورم ناشی از آن می گردد، اما پزشکیان نمی تواند با تکیه بر بخشی از واقعیت ها، مسئولیت اصلی خود و کابینه اش را در بودجه نویسی کاهش دهد و یا خود را به حاشیه براند.

پزشکیان اما در گفتن همین حد از فجایعی که کابینه او و دیگر کابینه های جمهوری اسلامی به کارگران و زحمتکشان تحمیل کرده اند، بسنده نکرد. او برای رسیدن به اهداف خود، به ملزومات بیشتری نیاز داشت. لذا، با فریبکاری و اعتراف به اینکه «عامل تورم مائیم. دولته، مجلسه و حکومته»، سعی کرد تا آنجا که برایش ممکن بود، گریبان خود را از مخمصه ای که در آن گیر کرده، رها سازد. او با این مقدمه چینی و تکرار اینکه «چون ما با کسری می آئیم بودجه را می نویسیم، توقعاتی ایجاد می کنیم، ولی واقعیت اینه که پولی وجود نداره، نتیجه، همان گرانی می شه که آلان وجود داره»، عملاً  نه فقط به استیصال  خود و کابینه اش در اداره امور اعتراف کرد، بلکه در گستره ای وسیعتر به شکست حکمرانی کل حاکمیت در ۴۷ سال گذشته نیز صحه گذاشت. البته او همه این مقدمات را گفت، همه کثافات کابینه خودش و کابینه های قبلی را در نحوه بودجه نویسی افشا کرد تا بتواند حرف اصلی اش را بگوید، که گفت: «ما نمی توانیم حکومت کنیم اما مردم گرسنه باشند… بودجۀ امسال را که می بندیدم، آن چیزایی که اضافه است، کارآیی نداره، بهره وری نداره، کارآمد نیست و بیخود درست کرده ایم، جمع اش کنیم که معیشت مردم در اولویت دیده شود».

به واقع تمام صغرا و کبرا چیدن مسعود پزشکیان برای این بود که بتواند طرح کوچک کردن دولت و حذف «چیزای اضافه» در بودجه نویسی را با نمایندگان مجلس ارتجاع اسلامی طرح کند تا بتواند نظر مساعد آنان را  برای رسیدن به اهداف خود جلب نماید. آنهم بدون اینکه کمترین توضیحی از مفهوم کوچک کردن دولت ارائه دهد. بدون اینکه بگوید در نگاه او کوچک کردن دولت به چه معناست و کابینه اش برای تحقق آن چه راه حل هایی دارد.

اگرچه پزشکیان در مورد کوچک شدن دولت و کاهش هزینه ها، صرفاً به صرفه جویی آب و برق و کاهش نیروهای دولتی بسنده کرد، اما برای کارگران و زحمتکشان ایران که طی دهه های گذشته با تبعات فاجعه بار اجرای سیاست نئولیبرالیستی صندوق بین المللی پول و بانک جهانی آشنایی دارند، مفهوم این بخش از صحبت های او کاملاً روشن است. آنان به خوبی می دانند کوچک شدن دولت یعنی گسترش خصوصی سازی، یعنی گسترش فقر و بیکاری. یعنی فروش اموال دولتی و واگذاری شرکت ها و مؤسسات و کارخانه های دولتی به بخش غیر دولتی که اصطلاحاً به خصولتی کردن سرمایه های کشور معروف شده است. به بیان دیگر اجرای این بخش از سخنان او، انتقال مجموعه ای از اموال منقول و غیر منقول دولتی به «آقازاده ها» و وابستگان دولت و دیگر نهادهای حکومتی است که هرساله به ثمن بخس به آنان واگذار می شوند.

بر کسی پوشیده نیست، از دوران رفسنجانی تا به امروز، خصوصاً در دوران هشت ساله ریاست جمهوری احمدی نژاد و حسن روحانی، بخش وسیعی از اموال دولتی و سرمایه های حیاتی کشور که حاصل دسترنج کارگران و زحمتکشان ایران بود، با خصوصی سازی به بخش خصوصی و خصولتی واگذار شد. آخرین تتمه های آن نیز در دوران سه ساله ریاست جمهوری ابراهیم رئیسی به یغما رفت. حال آن حداقل چیزهایی هم که باقی مانده اند، ظاهراً مسعود پزشکیان در صدد است تا با همدستی مجلس آنرا نیز برای جبران کسری بودجه اش به بخش «خصوصی» واگذار کند. تازه اگر موفق به چنین کاری شود؛ مطمئناً درآمد حاصل از فروش و واگذاری این بخش از مؤسسات دولتی آنقدر نخواهد بود تا کفاف حداقلی از کسری بودجه را جبران کند. پس راه حل مسعود پزشکیان برای کاهش هزینه ها یا افزایش درآمدهای دولت برای جبران کسری  بودجه کدام است؟ او از چه طریقی و با توسل به چه اقداماتی می خواهد تورم موجود را دستکم در حد دو رقمی نگه دارد و از رسیدن آن به اعداد سه رقمی جلوگیری کند

تجربه نشان داده است، بالابردن قیمت کالاها و افزایش مالیات از جمله ساده ترین روش های افزایش درآمد دولت از آغاز تا به امروز بوده است. اما اجرای این سیاست نیز تاکنون قادر به جبران کسری صدها هزار میلیارد تومانی بودجه نبوده است و بعد از این هم نخواهد بود. بنابراین می ماند حذف آن چیزهایی که به زعم پزشکیان، اضافه هستند، کارآیی و بهره وری ندارند، کارآمد نیستند و بیخود در ردیف های بودجه لحاظ شده اند.

پوشیده نیست، دخل و تصرف در میزان بودجۀ سپاه، ارتش، اطلاعات، دستگاه های امنیتی و تمامی نهادهای زیر مجموعه وابسته به بیت رهبری عملاً امری محال و غیر ممکن است. بودجه این نهادها نه در دولت و مجلس، که در نهاد رهبری تنظیم  و صرفاً برای تأیید به رؤسای جمهور و مجلس ابلاغ می گردد. بودجه‌ای که با اراده رهبری و به درخواست سپاه و دیگر نهادهای نظامی – امنیتی تنظیم و هرسال با رشدی ۵۰ درصدی و بعضاً بالاتر لحاظ می شود.

پس مسعود پزشکیان از کدام چیزهای اضافه و غیر کارآمد حرف می زند که می خواهد با حذف آن بخشی از کسری بودجه را جبران کند. شاید مقصود او باید کاهش یا حذف بودجه بخشی از نهادهای مفت خور مذهبی باشد. اما از آنجا که این نهادهای مذهبی نیز منبع درآمدی برای باندهای تبهکار حکومتی و ابزاری برای رانت خواری نمایندگان مجلس است، اگر نگوییم حذف یا کاهش بودجه آنان محال است، دستکم باید گفت حذف بودجه نهادهای دینی و مذهبی برای دولت هزینه های سنگینی را به همراه خواهد داشت.

بنابراین می ماند همان واگذاری مؤسسات دولتی به بخش خصوصی و خصولتی که آن هم بنا به تجارب گذشته، اگر فاجعه اش برای کارگران بیشتر از تورم و گرانی نباشد، کمتر نخواهد بود.

لذا با توجه به واقعیات موجود، بیان آن بخش از دروغ بافی های پزشکیان را که گفت: «ما نمی توانیم حکومت کنیم ولی مردم گرسنه باشند، باید بودجه را طوری بنویسیم که معیشت مردم در اولویت باشد»، صرفاً می بایست به حساب اوج استیصال او در مواجه با بحران تورم و گرانی گذاشت. چرا که به رغم هذیانگویی های پزشکیان که می خواهد در بودجه نویسی معیشت مردم در اولویت باشد، خود او بهتر از هر کسی می داند در باتلاق فروپاشی اقتصادی که جمهوری اسلامی در آن غوطه ور است، تنها راه باقی مانده برای دولت کماکان چاپ صدها هزار میلیارد تومان اسکناس بدون پشتوانه است که انجام آن نیز به اعتراف خود پزشکیان تحمیل تورمی بالاتر از سال های قبل به کارگران و توده های مردم ایران است. به واقع پزشکیان با اعتراف به اینکه «عامل تورم مائیم. دولته، مجلسه و حکومته»، عملاً به استیصال جمهوری اسلامی و حکومت شکست خورده اش اعتراف کرده است. اعترافی سنگین که رئیس دستگاه اجرایی نظام از روی عجز و ناتوانی به روی خود و حاکمیت تیغ کشیده است.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۴۵ در فرمت پی دی اف:

“غنی سازی زندگی حق مسلم ماست”

سال‌هاست که خامنه‌ای و اعوان و انصارش با بیان این دروغ که “مردم ایران زیر بار توقف غنی‌سازی نمی‌روند” و “غنی سازی اورانیوم خواست عموم مردم ایران است”، به سیاست‌های سلطه‌جویانه‌ی خود در منطقه ادامه داده و با تمسک به همین دروغ بزرگ خواست‌های مردم ایران را برای داشتن یک زندگی انسانی و حقوق بدیهی‌شان نادیده گرفته‌اند. هرگاه هم که موج اعتراضات توده‌ها به وضع موجود وسعت گرفت، با زور سرنیزه تلاش کردند اعتراضات را پایان دهند.

خواست مردم ایران اما برخلاف گفته‌های خامنه‌ای و خدمتگزاران دربارش حل معضلاتی‌ست که روز به روز مردم ستم‌دیده ایران را بیشتر به قعر درٌه  فقر و گرسنگی و در یک کلام نابودی پرتاب می‌کند. معضلاتی که روزانه با آن درگیر هستند و یک لحظه آن‌ها را آسوده نمی‌گذارد. اگر خامنه‌ای که همواره خود را “مردم” پنداشته و از زبان آن‌ها از غنی‌سازی اورانیوم حرف می‌زند، مردم مبارز و ستم‌دیده ایران اما “غنی‌سازی زندگی‌” را حق مسلم خود می‌دانند.

ارمغان حکومت اسلامی برای مردم ایران اختناق، اعدام، زندان، فقر، بیکاری و محروم شدن از بدیهی‌ترین حقوق انسانی خود هم‌چون مسکن مناسب، درمان مناسب و بسیاری از دیگر بدیهی‌ترین حقوق‌شان بوده است. البته برای قشر بسیار نازکی حکومت اسلامی بهشت روی زمین است. برای سرمایه‌داران، برای رانت‌خواران و برای مدیران و مقامات فاسد آن، از مجلس اسلامی تا کابینه و دستگاه قضایی و بالاخره نیروهای مسلح و سرکوبگر آن.

این واقعیت را جز خامنه‌ای مستبد و جنایتکار که همواره خود را در همه جبهه‌ها پیروز می‌خواند، دیگر کسی کتمان نمی‌کند. از مسعود پزشکیان ملیجک خامنه‌ای گرفته تا روشنفکران طبقه حاکم به دلیل وخامت شدید اوضاع مجبور به اعتراف شده‌اند. حسین راغفر یک نمونه از اقتصاددانان طبقه حاکم است که در طول حیات حکومت اسلامی از مناصب دولتی تا نشستن بر کرسی استادی دانشگاه را تجربه کرده است.

وی در گفت‌وگو با سایت “خبرآنلاین” می‌گوید: “۴۰ درصد از جمعیت کشور دچار فقر مطلق شده‌اند. در عین حال هفت میلیون نفر از مردم هم اگر تمام درآمدشان را صرف تهیه غذا کنند، باز هم به کالری کافی دست پیدا نمی‌کنند که به اصطلاح آن‌ها را باید زیر خط گرسنگی حساب کرد. در دهه ۲۰ شمسی هم به دلیل اشغال، در ایران گرسنگی به وجود آمد، اما در آن زمان مساله ناشی از اقدامات هدفمند انگلیسی‌ها بود. امروز اما گرسنگی موجود، به دلیل بلاهت و طمع‌کاری همراه با خیانت، به وجود آمده است… این تصور که مردم تا ابد منتظر می‌نشینند و صرفا به تماشای گرسنه‌تر شدن خودشان بنشینند، تصوری پوچ و خام است. من فکر می‌کنم ادامه این وضعیت از نظر امنیتی و اجتماعی هم به ایران صدمه خواهد زد چرا که در نهایت واکنش‌های شدید اجتماعی بروز خواهد کرد”.

راغفر به علت اصلی و ریشه موضوع نمی‌پردازد و تنها به فساد و رانت قدرت اشاره می‌کند، در حالی‌که فساد و رانت ریشه در نظم موجود دارند، مناسبات سرمایه‌داری حاکم با تمام ویژگی‌های آن که یکی از نتایج آن دولت استبدادی و فاسد کنونی‌ست. اما او که به مناسبات سرمایه‌داری وفادار است، نمی‌تواند وضعیت کنونی را ریشه‌یابی کند و در نهایت مشکل از نظر او به “بلاهت و طمع‌کاری همراه با خیانت” تعدادی از افراد محدود می‌گردد.

وی البته هشدار می دهد ‌که اگر این شرایط ادامه یابد خطر سرنگونی جمهوری اسلامی و نظم سرمایه‌داری حاکم وجود دارد. این همان هشداری‌ست که در روزهای گذشته “کمیته سیاسی جبهه اصلاحات ایران” نیز در نامه‌ای به خاتمی به وی یادآور شدند. ترس از فروریختن جمهوری اسلامی و برچیده شدن نظم سرمایه‌داری که مسبب اصلی این وضعیت تحمل‌ناپذیر بر مردم مبارز و ستم‌دیده ایران است. کمیته فوق در این نامه می‌نویسد: “فشار اقتصادی بر مردم به مرز بحران معیشتی رسیده، و نارضایتی اجتماعی در حال انباشت است”. در ادامه نیز با تایید این که مردم برخلاف دهه‌ی ۷۰ به “اصلاح‌طلبان” باور ندارند، تنها راه را در این می‌بیند که بتوان با تغییراتی تاکتیکی، نارضایتی و اعتراضات مردم را مهار کرده و به اصلاح نظم موجود امیدوار ساخت.

بحران نارضایتی که به انبار باروتی آماده انفجار تبدیل شده، آن‌چنان عمیق است که حتا در نظرسنجی اخیر موسسه “ایسپا” که کابینه پزشکیان به این موسسه سفارش داده بود و نتایج آن از سوی مقامات موسوم به “اصلاح‌طلب” و رسانه‌های‌شان منتشر گردید، نارضایتی مردم از حکومت را ۹۲ درصد اعلام کرد. البته انتشار نتایج این نظرسنجی از سوی “اصلاح‌طلبان” آگاهانه و با هدف تحت‌فشار قرار دادن جناح مقابل صورت گرفت، اما در عین‌حال واقعیتی را در خود نهفته دارد و آن نارضایتی عمومی از حکومت اسلامی است.

 

جمهوری اسلامی دولت سرمایه‌داران

نکته اساسی این است که جمهوری اسلامی دولت حامی سرمایه‌داران است و از آن‌جا که وظیفه‌ی آن حفظ سلطه‌ی این طبقه است، تمام سیاست‌های‌اش نیز در همین راستا معنا می‌یابند. حتا سیاست خارجی جمهوری اسلامی را نیز باید از همین زاویه به تحلیل نشست. نتیجه‌ی این سیاست را هم امروز همگان یعنی توده کارگر و زحمتکش جامعه با تمام وجود خود حس می‌کنند. از سویی سرمایه‌دارانی چون علی انصاری‌ها و مدلل‌ها را داریم و از سوی دیگر میلیون‌ها انسانی که با شکم‌های گرسنه سر بر بالین می‌گذارند. میلیون‌ها انسانی که توسط امثال علی انصاری‌ها و مدلل‌ها و مقامات فاسد و دزدی که با بهره‌گیری از رانت قدرت در رفاه و ثروت غرق شده‌اند، در حال له شدن هستند. جمهوری اسلامی یک چیز را ثابت کرد و آن این که بالاتر از سیاهی هم رنگی هست.

علی انصاری و مدلل تنها دو نمونه از بزرگ سرمایه‌داران هستند که با مکیدن خون مردم ستم‌دیده‌ی ایران به ثروت‌های افسانه‌ای دست یافتند. این روزها اخبار گوناگونی در مورد ثروت علی انصاری از جمله قصر او در لندن انتشار یافته است. براساس گزارش بانک مرکزی تنها در بهار سال‌جاری حدود ۹ میلیارد دلار توسط سرمایه‌داران از کشور خارج شده که بی‌سابقه است. به‌گفته‌ی صمصامی نماینده مجلس اسلامی از سال ۹۷ تا تیرماه ۱۴۰۴ از مجموع ۲۷۰ میلیارد دلار صادرات غیرنفتی بیش از ۹۵ میلیارد دلار به کشور بازنگشته و این جدا از سالانه میلیاردها دلاری است که به صورت ارزهای دیجیتال به‌ویژه بیت کوین از کشور خارج می‌شود.

جمهوری اسلامی با آن‌که از وضعیت بانک آینده کاملاً آگاه بود، به دلیل ارتباط او با حکومت هیچ اقدامی نکرد تا آن‌که بالاخره مجبور گردید بدهی‌های فزاینده او را به بانک ملی منتقل کند. به عبارتی بدهی آن را به گردن اقتصاد و بودجه کشور انداخت. بانکی که از سال ۹۷ ناترازی‌‌اش مشخص شده بود و تنها در یک بازه زمانی ۱۸ ماهه (فروردین ۱۴۰۳ تا آبان ۱۴۰۴) بدهی‌اش به سایر بانک‌ها از ۲۴۳ هزار میلیارد تومان به ۴۸۵ هزار میلیارد تومان رسید و باید بدانیم که این بدهی را بانک مرکزی با تزریق پول و شبه پول به سیستم بانکی جبران می‌کند. اما به‌رغم تمام این اطلاعات هیچ اقدام معناداری صورت نگرفت. سایت تابناک در این رابطه نوشت: ” برخی مدیران بانکی می‌گویند تصمیم به گزیر (انحلال بانک و انتقال بدهی به بانک ملی) از ماه‌ها قبل قطعی بود اما به‌دلیل ملاحظات، اجرای آن عقب افتاد”. نکته مهم این‌که اساساً در سال ۹۲ بانک آینده از ادغام بانک تات و دو موسسه اعتباری شکل گرفت که هر سه آن‌ها در آن زمان دارای ناترازی بودند و سهام‌دار اصلی بانک تات نیز همین علی انصاری بود.

ملاحظاتی که ۵۰۰ هزار میلیارد تومان آب خورد، اما نیروهای سرکوب جوانان بیکار را به خاطر یک گالن بنزین به قتل می‌رسانند. شنبه همین هفته ماشین دو برادر به نام‌های خالص و یوسف پرویزی اهل یکی از روستاهای خوی تنها به دلیل آن‌که نیروهای سپاه پاسداران به آن‌ها برای حمل کالای “قاچاق” مشکوک شدند، به رگبار بسته شد و هر دو برادر کشته شدند. در ایرانشهر پاسدارانی که مسئول قتل یوسف شهلی‌بر کودک ۵ ساله بلوچ بودند، توسط “قاضی” پرونده تبرئه شدند. مادر یوسف نیز که باردار بود مجروح شد و زنده ماند، اما کودکی را که باردار بود از دست داد. آن‌گاه جواد ساداتی نژاد  وزیر جهاد کشاورزی و رضا فاطمی امین وزیر صنعت، معدن و تجارت در کابینه رئیسی به جرم مشارکت در اختلاس دو میلیارددلاری “چای دبش” به ۲ و یک سال زندان محکوم شدند که البته از زندانی شدن آن‌ها هم هیچ خبری منتشر نشد.

در عوض ماموران شهرداری دکه پدر احمد بالدی را که تنها راه معیشت خانواده بود با خشونت تخریب کردند که در پی آن احمد دست به خودسوزی زد و پس از چند روز در بیمارستان جان باخت. همین ماموران شهرداری که خانه‌های مردم را بر سرشان آوار می‌کنند به این جرم نداشته که خانه‌های‌شان “مجوز ساخت نداشته”. همان مامورانی که بساط دستفروشان و زباله‌های جمع‌آوری شده توسط کودکان کار را با زور تصاحب می‌کنند. این جمهوری اسلامی است. حکومتی‌ که خامنه‌ای جلاد در راس آن قرار گرفته و از آن نمونه‌ای کم‌نظیر از فقر و فساد و جنایت در جهان امروز ساخته است. این است اسلام ناب و محبوب خامنه‌ای و خمینی.

در همین روزها که توجه بسیاری به بانک آینده جلب شده بود، گزارشی از چگونگی اختصاص دلار ۲۸۵۰۰ تومانی به واردکنندگان از ابتدای سال‌جاری تا مهرماه منتشر گردید که بیان‌گر رانت بزرگ خانواده عبدالعلی مدلل است. خانواده‌ای که هم‌چون اختاپوسی از صنایع تا کشاورزی، از واردات و صادرات تا شرکت سرمایه‌گذاری “پارس آریان” و بانک پاسارگاد، در همه جا حضور دارند و دست در دست مقامات حکومتی به غارت مشغولند. براساس این گزارش از مجموع ۷ میلیارد و ۴۰۰ میلیون دلار ۲۸۵۰۰ تومانی برای واردات کالاهای اساسی، حدود ۱۹ درصد آن یعنی معادل ۱ میلیارد و ۴۰۰ میلیون دلار به شش شرکت زیر مجموعه گروه صنعتی مدلل اختصاص یافته است. براساس برآورد سازمان برنامه و بودجه اختصاص دلار ۲۸۵۰۰ تومانی تنها در ۳۰ درصد قیمت نهایی مصرف‌کننده تاثیر داشته و ۷۰ درصد آن به جیب واردکنندگان و واسطه‌ها سرازیر می‌گردد. با یک حساب سرانگشتی با توجه به این‌که ارز بازار آزاد قیمت کالاها را عموماً تعیین می‌کند، رانتی را که این گروه از بابت تفاوت نرخ ارز تصاحب کرده و به ثروت خود افزود تنها در هفت ماهه اول سال جاری، حدود ۱۰۰ هزار میلیارد تومان است. آن‌گاه جمهوری اسلامی مدعی‌ست که نه پولی برای دادن یارانه نان دارد، نه پولی برای آموزش و پرورش و نه پولی برای دارو و درمان. البته پول هر قدر و هر وقت که برای نیروهای نظامی و سرکوب لازم باشد، موجود است. این حکومت اسلامی است. جمهوری اسلامی ایران. جمهوری سرمایه‌داران و فاسدان و جنایتکاران.

 

چاره چیست؟

گرانی بیداد می‌کند و تورم افسارگسیخته می‌تازد. در این میان توده‌های کارگر و زحمتکش زیر بار گرانی تحمل‌شان به نقطه جوش رسیده است. وعده‌ وعید شکم‌های گرسنه و چشم‌های منتظر را پاسخگو نیستند. به گفته‌ی رئیس شورای تامین دام بخش قابل توجهی از جامعه دیگر توان خرید گوشت‌های منجمد را نیز ندارند که به ۶۰۰ تا ۷۰۰ هزار تومان رسیده است. بهای لبنیات هفتگی افزایش می‌یابد، بهای شیر کیسه‌ای چوپان در روزهای اخیر از ۲۴ به ۴۵ هزار تومان رسید. به گفته‌ی یکی از اساتید دانشگاه‌های ایران “بزودی مردم دیگر نان و ماست هم نمی‌توانند بخورند”. درآمد بخش بزرگی از کارگران حتا هزینه‌های خوراکی را نیز پوشش نمی‌دهد چه رسد به مسکن، دارو و هزینه مدرسه کودکان.

سخنگوی کمیسیون بهداشت مجلس اسلامی می‌گوید: “هزینه تزریق تنها یک نوبت داروی شیمی درمانی به بیماران سرطانی به یک میلیارد و ۸۰۰ میلیون تومان رسیده است” و به راستی چه کسی قادر به پرداخت این هزینه‌هاست؟

دیگر نمی‌توان و نباید این وضعیت دردناک را تحمل کرد. تا زمانی که جمهوری اسلامی بر سریر قدرت است و نظام ظالمانه سرمایه‌داری پابرجاست، روز به روز کارگران و دیگر زحمتکشان جامعه بیشتر به قعر درٌه‌ی فقر پرتاب می‌شوند. باید نقطه‌ی پایانی بر آن گذاشت. چیزی جز زنجیرهای پاهای‌مان برای از دست دادن وجود ندارد. باید این زنجیر اسارت را در هم شکست. دست در دست یکدیگر نهاد و این نظم ظالمانه و جنایتکار را از ریشه برانداخت. همان‌گونه که بازنشستگانِ امروز (کارگران و معلمان و پرستاران و دیگر زحمتکشان دیروز) فریاد می‌زنند: “غنی‌سازی زندگی حق مسلم ماست”.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۴۵ در فرمت پی دی اف:

تغییرات در قانون مهریه و تداوم تبعیض علیه زنان

اخیراً مجلس شورای اسلامی کلیات طرح اصلاح قانون مهریه را تصویب کرد. تغییراتی که نتیجه‌اش، استمرار و تداوم تبعیض و نابرابری علیه زنان است، چرا که اس و اساس این قانون ارتجاعی، کالایی کردن رابطه عاطفی و انسانی بین دو فرد و تبدیل آن به یک معامله است که پایه آن بر نابرابری و تبعیض است.

کمیسیون قضائی و حقوقی مجلس البته این تغییرات را در پوشش طرحی موسوم به «اصلاح قانون نحوه اجرای محکومیت‌های مالی» در دستور کار اجلاس ۱۸ آبان مجلس قرار داد و چنین ادعا کرد که هدف از چنین طرحی کاهش «زندانیان مهریه» از طریق به‌کارگیری روش‌های جایگزین حبس – از جمله استفاده از پابند الکترونیکی – است. محمد سرگزی رئیس کمیسیون حقوقی و قضائی مجلس، آمار پرونده‌های مربوط به موضوع مهریه را سالانه ۲۴۰ هزار مورد ذکر کرده که از این میزان ۴۰ هزار پرونده تا زمان صدور حکم، منجر به زندان می‌شود.

کلیات این طرح که با ۱۹۷ رأی موافق از مجموع ۲۴۲ رأی به تصویب رسید، دربرگیرنده تغییراتی چشمگیر در قانون مهریه است. طبق این تغییرات، سقف ۱۴ سکه طلا جهت ضمانت کیفری مهریه در نظر گرفته شده است،در سال ۱۳۹۲ این سقف ۱۱۴ سکه تعیین شده بود. ضمنأ طبق این طرح، هیچ مردی به علت ناتوانی در پرداخت مهریه زندانی نخواهد شد، و چنانچه توان پرداخت مهریه را نداشته باشد، مهریه قسط‌‌‌‌ بندی می‌شود. اگر مرد توانایی پرداخت قسط را نیز نداشته باشد و یا حتی به بهانه‌ها و شگردهای مختلف قصد پرداخت را نیز نداشته باشد، تحت نظارت سامانه الکترونیک قرار می‌گیرد و با پابند از زندان آزاد می‌شود. در صورت قسط‌‌‌ بندی نیز، مرد با پرداخت اولین قسط از زندان آزاد می‌شود و حق زن در این مورد،از آن لحظه به بعد از بین می‌رود و در صورت عدم تمکین، حق نفقه را از دست می‌دهد و مرد می‌تواند گواهی ازدواج مجدد درخواست کند. به گفته برخی حقوقدانان و وکلای این حوزه، این مصوبه عملاً ماهیت پرداخت مهریه را نیز تغییر داده است. تاکنون در سند عقد، مبنای پرداخت مهریه به نحوی بوده که زن هر زمان قادر بوده پرداخت مهریه را طلب کند – امری که در قوانین شرعی «عندالمطالبه» نامیده می‌شود. اما از این پس و به‌دنبال این تغییرات، مبنای پرداخت مهریه، استطاعت و توانایی مالی مرد است که زمان و هر میزانی که بتواند و یا بخواهد پرداخت کند – امری که در قوانین شرعی «عندالاستطاعه» نامیده می‌شود. مورد دیگری که در این کلیات عنوان شده است، برخورداری زن از حق طلاق در صورت چشم‌پوشی کامل از مهریه است. این موارد موجب می‌شود زنی که به موجب قانون ارتجاعی حاکم، فاقد حق طلاق است، ناگزیر شود از حق مهریه بگذرد و نیز قادر نخواهد بود از ابزار مهریه به‌عنوان اهرم فشار استفاده کند و طلاق بگیرد.

البته با این که این موارد در جریان بررسی طرح مذکور در مجلس علنی و منتشر شده، اما مقدمات و زمینه‌های این امر پیش‌تر، در پشت پرده و از سوی برخی از مرتجعین مذهبی فرموله و درخواست شده بود. سال‌ها پیش و در اوائل مهرماه سال جاری، جعفر سبحانی که از او به‌عنوان مرجع تقلید نام برده می‌شود، در نامه‌ای به محسنی اژه‌ای خواستار اصلاح شرایط پرداخت مهریه شده و پیشنهاد کرده بود شورای فقهی قوه قضائیه این امر را بررسی و به مجلس ارسال کند تا از این پس در عقدنامه‌ها مبنای پرداخت مهریه، استطاعت و توانایی مالی مرد باشد و لاغیر.

مصوبه اخیر، واکنش‌های مختلفی در پی داشته است. برخی حقوقدانان و وکلای طرفدار جمهوری اسلامی و قوانین شرعی‌اش هستند که از جمله با انتشار پیام‌های ویدیویی مفاد این مصوبه را تشریح کرده و از «ختم شدن غائله مهریه» به شادمانی پرداخته‌اند. جعفر بختیاری یکی از این وکلاست که به‌ویژه در قسمت مربوط به امکان صدور گواهی ازدواج مجدد برای مردی که “قادر” به پرداخت مهریه نبوده، سراپا شور و شعف شده است، چرا که پیرو تغییرات اخیر، امکان طلب مهریه از سوی زن عملاً منتفی می‌گردد، و این تنها ابزار از زنان گرفته می‌شود و در رابطه‌ای که بر مبنای نابرابری حقوقی بنا شده، دیگر هیچ پناه و پشتیبانی نخواهد داشت.

دسته دیگری نیز هستند که تغییرات را ناکافی می‌دانند و خواهان اصلاحاتی هستند که منافع زنان را نیز در برداشته باشد. مخالفت آن‌ها از زاویه چگونگی طلب مهریه و جرح و تعدیل شرایط آن است.

واکنش دیگر از جمله از سوی حقوقدانان و وکلایی است که طی سال‌های اخیر در دفاتر و مشاوره‌های حقوقی خود بر ضرورت شروط ضمن عقد پافشاری کرده و به زوجین پیشنهاد می‌کنند در هنگام قرارداد عقد، حقوق شش‌گانه‌ای را که حتی‌الامکان برابری بین دو فرد را تضمین می‌کنند، منظور کنند تا از طریق توافقات دوطرفه، قوانین تبعیض‌آمیز حاکم به نفع مردان را دور بزنند. کاوه راد از جمله وکلای مترقی است که در واکنش به تصویب کلیات این طرح در صفحه اینستاگرامی خود، ضمن مخالفت آشکار و پایه‌ای با مهریه و مباحث مربوط به آن، خواستار قید حقوق از طریق شروط ضمن عقد شد. او نوشت: «با تصویب کلیات اصلاحات قانون مهریه، همان اندک ضمانت اجرای باقیمانده از مهریه هم بر باد رفت و بر یک استدلال دیگر مدافعین قانون مهریه خط بطلان کشیده شد.»

سوای آنچه در پشت پرده و یا در صحن علنی مجلس می‌گذرد، تغییراتی است که جامعه ایران به‌ویژه در سال‌های اخیر از سر گذرانده است که در شکل خودآگاهی زنان و قشر جوان، پس زدن الگوهای حکومتی و شرعی و انتخاب‌های آگاهانه در آغاز روابط عاطفی خود را نشان می‌دهد. رواج زندگی مشترک افراد، بدون ثبت و عقد رسمی و مقاومت در برابر تن دادن به کلیشه‌ها و الگوهای سنتی یکی از این تغییرات است. پدیده و ترند دیگر، منظور کردن حقوق زن از طریق شروط ضمن عقد است که دست حکومت را از زندگی و روابط خصوصی کوتاه می‌کند. روندی که نه تنها به موازات فرهنگ پوسیده و ارتجاعی حاکم بر جامعه در جریان است، بلکه رو به رشد نیز هست. گرچه آمار رسمی و سراسری در این زمینه موجود نیست، اما بررسی‌های میدانی و گزارش‌های تحقیقی که در برخی مناطق صورت گرفته‌اند، روند این تغییرات را به نمایش می‌گذارد. طبق تحقیقی که در چند شهر از جمله شهر شهریار صورت گرفته است، بین ۲۰ تا ۳۰ درصد زوج‌ها در محضر، حقوق زن را در سند عقد ذکر کرده‌اند،حقوقی مانند اشتغال، حضانت، سفر به خارج کشور، حق تعیین محل سکونت و طلاق.

به‌رغم سرکوب و اعمال فرهنگ منحط و متحجر، بارقه‌های آگاهی، پیشرفت و تعالی و کرامت انسانی در بطن جامعه نضج گرفته و روزبه‌روز رو به رشد است. این مسیر قابل برگشت نیست. برعکس! این روند رو به جلوست و چنانچه آگاهی فردی با آگاهی اجتماعی، انقلابی و طبقاتی نیز توأم گردد، به تغییرات شگرفی در جامعه منجر خواهد شد، تغییراتی که پایه و اساس تبعیض و نابرابری بر پایه جنسیت را ملغی خواهد کرد و با تحقق و تضمین سیستم تأمین و رفاه اجتماعی، موجب ریشه‌کن شدن هرگونه وابستگی اقتصادی و اجتماعی در روابط خواهد شد. زمانی که ازدواج و جدایی فارغ از دردسرها و کشمکش‌های حقوقی و قضائی به امری خصوصی و توافقی تبدیل خواهد شد.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۴۵ در فرمت پی دی اف:

تکلیف رابطه با آمریکا یک‌سره شد

خامنه ای در دیداری که به مناسبت “سالروز تسخیر سفارت آمریکا” با جمعی از دانش‌آموزان، دانشجویان و خانواده‌های کشته شدگان جنگ ۱۲ روزه داشت، پیرامون رابطه جمهوری اسلامی با دولت آمریکا و یا کنار آمدن با آن اظهارنظر نمود. سخنان وی فقط ادامه مواضع و حرف‌های قبلی او در این زمینه نبود، بلکه مراحل قبلی را پشت سرگذاشت و در واقع “همکاری ” یا کنار آمدن با آمریکا را موکول به محال کرد.

وی گفت:” با توجه به پشتیبانی آمریکا از دولت صهیونیستی اسرائیل،  درخواست آمریکا برای همکاری، بی‌معنی و غیر‌ قابل قبول است”. وی در ادامه، شرط و شروطی را برای “همکاری” با آمریکا عنوان کرد و گفت: اگر آمریکا پشتیبانی خود از رژیم اسرائیل را کنار نهد و پایگاه‌های خود را از منطقه جمع کند و دخالت‌هایش را کنار بگذارد، تازه آن موقع درخواست همکاری آمریکا “قابل بررسی” می‌شود. و برای اینکه شُبهه‌ای در این زمینه بوجود نیاید بلا فاصله اضافه کرد که این “البته مربوط به اکنون و آینده نزدیک نیست”.

تا همین‌جا مشخص بود که حرف جدید خامنه‌ای، نفی هرگونه”همکاری” و نفی هرگونه اقدام برای “عادی سازی” مناسبات جمهوری اسلامی با دولت آمریکا است. اما خامنه ای در ادامه سعی کرد به نکاتی در حقانیت و درستی این موضع گیری اشاره کند. او ضمن تأیید وحمایت از “تسخیر سفارت آمریکا” در ۱۳ آبان سال ۵۸، به نقش آمریکا در کودتای ۲۸ مرداد، “تحریک صدام برای حمله به ایران”، ” ساقط کردن هواپیمای مسافری” وغیره اشاره نمود و سرانجام چنین نتیجه گرفت که “اختلاف آمریکا با جمهوری اسلامی، نه یک اختلاف تاکتیکی و موردی بلکه اختلافی ذاتی است”.

خامنه‌ای در واقع با این تحلیل و اظهار نظر جدید و قاطع، هرگونه راه مصالحه و سازش با آمریکا را در شرایط فعلی بست و روزنه هایی را نیز که پیش از آن بدین منظور گشوده شده بود، همه را عجالتاً مسدود کرد.

عادت خامنه ای پیش از آن، بر این بود که به رغم هرگونه اختلاف با دولت آمریکا و به رغم سخنان گاه تند وتیز علیه آن، نوعی سیاسی کاری دیپلماتیک، مماشات وعافیت اندیشی را نیز چاشنی صحبت های خود می‌کرد و همواره درِ مصالحه و سازش و پایان دادن به مناقشات فیمابین را باز می گذاشت و از جاده اصلی یعنی تمایل به برقراری روابط با آمریکا که مورد تأیید خمینی بود، خارج نمی‌شد. این‌بار اما سخنان وی دور از آن سیاسی‌کاری دیپلماتیک و عافیت اندیشی های همیشگی بود و با این “استدلال” که “اختلاف جمهوری اسلامی با دولت آمریکا نه اختلافی تاکتیکی و موردی” بلکه اختلافی  استراتژیک یا به گفته وی “اختلافی ذاتی” است، تکلیف این مناسبات را بعد از ۴۶ سال یکسره کرد و ماجرای “همکاری ” با امریکا را نیز قاطعانه رد کرد.

پرسش اصلی این است که این موضع‌گیری خامنه‌ای که تا قبل از جنگ ۱۲ روزه سابقه نداشت بر چه زمینه ای استوار است و سر منشأ اصلی آن کجاست؟

این واقعیتی است که جنگ ۱۲ روزه صدمات بزرگی بر جمهوری اسلامی وارد ساخت. اما این نیز واقعیت است که جمهوری اسلامی در این چند ماه بخش زیادی از ضربات جنگ را ترمیم و تأسیسات و مراکز نظامی آسیب دیده را بازسازی نموده است. جمهوری اسلامی با توجه به نقش و تأثیرات حملات موشکی خود، موشک های بیشتری ساخته ، تجهیزات نظامی بیشتری تهیه کرده و در عین حال پدافند هوایی خود را نیز ترمیم نموده است.

افزون بر این و به رغم اینکه نیروهای نیابتی رژیم متحمل ضربات بسیار سنگینی شدند، اما نفوذ جمهوری اسلامی در میان این نیروها ادامه یافته و رژیم توانسته است در باز سازی و ترمیم آن‌ها نقش مهمی ایفا کند. حزب الله لبنان کماکان از کمک‌ها و حمایت‌های جمهوری اسلامی برخوردار است. نفوذ و اعتبار رژیم در حشدالشعبی عراق همچنان برقرار است و کمک های گوناگون رژیم به این نیروها ادامه دارد. در مورد حوثی های یمن نیز وضعیت از همین قرار است. به عبارت دیگر آن از هم گسیختگی نظامی در عرصه داخلی تا حدود زیادی برطرف شده و ضربات هولناک نیروهای نیابتی نیز تا حدی جبران و ترمیم شده است.

مهمتر از همه‌ی این‌ها اما موضع‌گیری روسیه و به دنبال آن چین در قبال ایران و قبل از همه، حمایت همه‌جانبه پوتین از جمهوری اسلامی است. وقتی پوتین یک ماه قبل، درحاشیه اجلاس کشور های مشترک المنافع در دوشنبه پایتخت تاجیکستان سخنان بی‌سابقه‌ای در حمایت قاطع از جمهوری اسلامی بر زبان راند، امنیت ایران را امنیت روسیه خواند و تجاوز به ایران راهمسان  تجاوز به روسیه دانست که بی پاسخ نخواهد ماند و در ادامه، از کمک های نظامی و تسلیحاتی و تحویل تجهیزات گوناگون جنگی از جمله تجهیزات پیبشرفته هوایی و جنگنده سوخوی ۳۵ سخن گفت،جمهوری اسلامی و در رأس آن شخص علی خامنه‌ای نیز احساس قدرت کرد. خامنه‌ای که اکنون از حمایت عملی قدرت‌های بزرگ رقیب آمریکا برخوردار شده و به امکانات نظامی و جنگی قابل توجهی برای جبران عقب ماندگی‌های نظامی در برابر اسرائیل دست یافته بود، دیگر آن خامنه‌ای قبل از جنگ نبود.خامنه‌ای و جناح او، بجای ادامه التماس در پشت درهای نیمه بسته غرب و آمریکا، چرخش قطعی به سمت شرق و درهای باز و کامل گشوده را برگزید.

موضوع به‌طور واقعی از این قرار است که خامنه‌ای نیازی به ارتباط با آمریکا یا حتی تا حدودی با دولت‌های اروپایی نمی‌بیند یا دست کم اینکه حاضر نیست به قیمت تسلیم و پذیرش خواست آن‌ها، چنین روابطی میان جمهوری اسلامی و آمریکا برقرار شود.

چنین است که دعوت مستقیم یا غیر مستقیم آمریکا و ترامپ برای مذاکره، تلاش‌های مکرر سه کشور اروپایی آلمان،انگلیس و فرانسه به همین منظور و همچنین هشدار ها و نصایح آژانس بین المللی انرژی اتمی و رئیس آن رافائل گروسی برای “پرهیز از تشدید تنش با غرب” و همکاری با بازرسان و از سرگیری نظارت بر تمام تأسیسات اتمی را جدی نمی‌گیرد. نه فقط هشدارها و تهدیدها را جدی نمی گیرد بلکه نسبت به پیام‌ها و درخواست‌های مستقیم و غیرمستقیم برای مذاکره با آمریکا نیز اساساً رغبتی نشان نمی‌دهد و عجله‌ای برای آن ندارد.

جمهوری اسلامی در عمل مشمول این هشدارها و تهدیدهاشده و عواقب آن را نیز چشیده است. در واقع تا همین لحظه به خاطر مسائل هسته‌ای و موشکی، تحریم و مجازات شده و آمریکا و اروپا از هرطریقی که توانسته‌اند، این فشارها و تهدیدات و مجازات‌ها را نیز اعمال نموده اند.تحریم های سازمان ملل را برگردانده‌اند و مکانیسم ماشه را نیز- که جهت تشدید فشار برجمهوری اسلامی و تسلیم آن یکی دوسال روی آن مانور می‌دادند- به مرحله اجرا گذاشته اند.تأسیسات هسته ای رژیم را بمباران کرده اند، جنگ به راه انداخته‌اند و خلاصه اینکه هر کاری از دست آمریکا و سه کشور اروپایی برمی آمده، آن را به مرحله اجرا گذاشته اند. جمهوری اسلامی می بیند که غرب و آمریکا همه کاری علیه آن انجام داده و دیگر کاری نیست که تا کنون انجام نداده باشند.

بنابراین جمهوری اسلامی علاوه بر اینکه به لحاظ نظامی و تهیه ملزومات جنگی خود را تجهیز و تقویت نموده و برخی ضربات وارده به نیروهای نیابتی را در لبنان و یمن و عراق تا حدی ترمیم نموده، در عین حال با مجموعه تحریم‌ها و فشارها نیز به نحوی کنارآمده و خیالش تا حدی آسوده است که آمریکا و اروپا کار بیشتری نمی‌توانندانجام دهند. حتی اگر بخواهند از طریق جنگ اهداف خود را پیش ببرند، این نیز کار ساده ای نیست و دیگر نمی توان چیزی شبیه جنگ ۱۲ روزه را تکرار کرد.

البته جمهوری اسلامی مذاکره با آمریکا را بطور کلی نفی نمی‌کند. آشکار یا پنهان، مستقیم یا غیر مستقیم، همواره این کار را انجام داده است. حتی در شرایط بسیار حاد ماقبل جنگ ۱۲ روزه نیز سرگرم مذاکره با دولت آمریکا بود. گرچه همین روزها پیام‌هایی میان عباس عراقچی و آمریکا البته از طریق واسطه ها رد وبدل شده است، اما جمهوری اسلامی درحال حاضر درمورد مذاکره با آمریکا یا اروپا، پیشقدم نیست. درعین حال دولت آمریکا نیز به چیزی کمتر از خلع سلاح و تسلیم جمهوری اسلامی راضی نیست. جمهوری اسلامی اگر وارد مذاکره با آمریکا شود، حتی در زمینه مسائل هسته ای نیز به سادگی حاضر به عقب نشینی نخواهد بود. انعطاف آن در این زمینه بسی کمتر از دوره قبل است. درنهایت ممکن است بر سر درصد غنی سازی اورانیوم کوتاه بیاید اما حاضر به توقف و تعطیل برنامه‌های هسته ای خود نیست و بسیار بعید است به یک چین شرایطی تن دهد. اما جمهوری اسلامی حتی اگر به فرض به این خواست آمریکا و غرب رضایت دهد، ولی در زمینه مسائل موشکی به هیچوجه حاضر به گفتگو نیست و از برنامه موشکی خود صرف نظر نخواهد کرد و خواست طرف مقابل در این مورد را نمی پذیرد.

پوشیده نیست آنچه که دولت آمریکا و نماینده اصلی آن دونالد ترامپ دنبال می کند،  توقف برنامه هسته‌ای و محدود سازی برد موشک‌هاست که به معنای تسلیم و خلع سلاح کامل جمهوری اسلامی است. نیازی به گفتن نیست که این تسلیم باید زمینه و مقدمه برقراری مناسبات اقتصادی و تجاری و اعطای امتیازات و سیع اقتصادی و سیاسی باشد و این را خامنه‌ای بهتر از موافقان سازش با آمریکا وحتی برخی هم جناحی‌های خود  متوجه شده است. با موضع‌گیری اخیر خامنه‌ای، عادی سازی مناسبات رژیم با آمریکا عجالتاً و دست کم تا علی خامنه‌ای در قید حیات باشد منتفی است. بیهوده نبود که خامنه ای در همان سخنان، روی تقویت قدرت نظامی تأکید نمود و گفت:” بخش نظامی به توفیق الهی شب و روز درحال کار و پیشرفت است و از این هم جلوتر خواهد رفت تا نشان دهد ملت ایران، ملتی قوی است که هیچ قدرتی نمی تواند آن را تسلیم کند و به زانو درآورد.”

در اینجا این پرسش به میان می‌آید که اگر جمهوری اسلامی به خواست‌های آمریکا و متحدین آن تن ندهد آیا ما شاهد جنگ دیگری مشابه جنگ ۱۲ روزه خواهیم بود؟

واقعیت این است که شرایط کنونی با شرایط قبل از جنگ ۱۲ روزه متفاوت است. موضعگیری پوتین و حمایت قاطع نظامی و سیاسی روسیه از جمهوری اسلامی، به عنوان فاکتور جدیدی که به صحنه ورود نموده، مستقیماً روی توازن قوا و معادلات منطقه تأثیر گذاشته و به نفع جمهوری اسلامی بوده است. افزون بر حضور یک پشتیبان قوی در صحنه، تجهیزات جنگی به‌ویژه تسلیحات هوایی جمهوری اسلامی در حال حاضر، نسبت به آغاز جنگ ۱۲ روزه، متفاوت و بسیار پیشرفته‌تر است. پدافند هوایی که در همان لحظات اولیه جنگ از کار افتاد، اکنون بازسازی و در پرتو حمایت های روسیه، مدرن شده است. تهدیدها و هشدارای مستقیم پوتین، مستقل از اینکه تا چه اندازه به آن عمل کند، حمایت‌های آشکار روسیه و چین از جمهوری اسلامی ازجمله در زمینه استفاده صلح‌آمیز از انرژی هسته ای و موارد دیگری از این دست، فاکتورهای مهمی هستند که هر کشوری بخواهد با جمهوری اسلامی وارد جنگ شود نمی‌تواند آن ها را نادیده بگیرد. دولت صهیونیست اسرائیل و ترامپ فاشیست نیز نمی‌توانند این فاکتورها را نادیده بگیرند و در همان شکل و شمایل قبل با دولت ارتجاعی جمهوری اسلامی وارد جنگ شوند. البته اقدام به بمباران چند نقطه یا مرکز نظامی توسط اسرائیل و حامی اصلی آن آمریکا منتفی نیست. اما دامنه این اقدامات احتمالی نیز احتمالاً محدود خواهد بود و جنگ، در ابعاد و شکل جنگ ۱۲ روزه تکرار نخواهد شد.

اما مستقل از سخنان اخیر خامنه‌ای و مستقل از ماهیت و کنه اختلافات جمهوری اسلامی با دولت آمریکا، مادام که جمهوری اسلامی در قدرت باشد، مشاجرات و دعواهای آن و احتمال جنگ نیز وجود خواهد داشت. ارتجاع اسلامی نه در صلح، نه در مذاکره و نه در جنگ، هیچ توجه و اعتنایی به جان و زندگی و منافع توده‌های مردم ایران نداشته و ندارد. سیاستهای جمهوری اسلامی در همه حال در راستای تأمین منافع مشتی انگل و طبقه سرمایه‌دار حاکم و به زیان کارگران و زحمتکشان بوده است و خواهد بود. در سیاست خارجی، چنانکه در سیاست داخلی، همه‌جا توده‌های کارگر و زحمتکش و تهیدستان جامعه قربانی شده‌اند. عمری را بافقر و بدبختی، با اضطراب و نگرانی در چنگال دولت استبدادی اسیر بوده و در تنگناهای عدیده اقتصادی، معیشتی و اجتماعی، شمع وجودشان ذره  ذره آب شده است. برای رهایی از انواع نگرانی‌های ناشی از کشمکش ارتجاع اسلامی و ارتجاع امپریالیستی، برای رهایی از دغدغه بروز درگیریهای نظامی و جنگ و برای رهایی از تنگناهای بی‌شمار اقصادی، معیشتی و اجتماعی، راه دیگری در برابر کارگران و زحمتکشان وجود ندارد جز اینکه بپا خیزند، ارتجاع اسلامی و تمام نظم موجود را به زیرکشند و حکومت شورایی خود را مستقر سازند.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۴۴ در فرمت پی دی اف:

گسترش دایره سرکوب و چرایی آن

دولت استبدادی جمهوری اسلامی که در باتلاق بحران‌های عمیق اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در حال غرق شدن است، هراسان از خروش توده‌ها، مدام دایره سرکوب را گسترش می‌دهد. جمهوری اسلامی از ترسِ مرگ، هر روز انسان‌های بیشتری را به زنجیر می‌کشد و با برپایی چوبه‌های دار، بر این خیال باطل است که می‌تواند مانع برآمد موج جدیدی از اعتراضاتی شود که  از تمامی موج‌‌های گذشته هم‌چون جنبش بزرگ انقلابی “زن، زندگی، آزادی” برای نظم حاکم ویران‌کننده‌تر باشد، و نظم موجود را با تهدیداتی جدی مواجه سازد.

رژیم که ناتوان از پاسخ‌گویی به خواست‌های عدیده و برحق توده‌های تحت ستم ایران است، راه بقای خود را در تشدید سرکوب می‌بیند، اما همان‌طور که “شارل موریس د تالیران” وزیر امورخارجه ناپلئون بناپارت خطاب به وی گفت: “با سرنیزه‌ها می‌توان هر کاری کرد، جز این که روی‌شان نشست”.

دوشنبه ۱۲ آبان ۳ تن از پژوهشگران و نویسندگان از جمله پرویز صداقت سردبیر نشریه و وبسایت “نقد اقتصاد سیاسی”، شیرین کریمی نویسنده و مترجم و مهسا اسدالله‌نژاد پژوهشگر علوم اجتماعی دستگیر شدند. در همین روز، رسول قنبری مترجم و پژوهشگر در حوزه نقد اقتصاد سیاسی نیز برای ساعاتی دستگیر و پس از بازجویی موقتاً آزاد شد. محمد مالجو نویسنده و پژوهشگر در امور اقتصادی نیز پس از یورش نیروهای امنیتی به منزل‌اش تاکنون سه بار در “دفتر پیگیری و نظارت سپاه” مورد بازجویی قرار گرفته است. هیمن رحیمی نویسنده و مترجم دیگری‌ست که مانند محمد مالجو پس از یورش نیروهای امنیتی به منزل وی برای بازجویی به این مرکز امنیتی احضار گردید. دستگیری و بازجویی هم‌زمان این نویسندگان که عمدتاً به کارهای پژوهشی و ترجمه اشتغال دارند، به روشنی نشان داد که رژیم تا چه میزان از وحشت خروش توده‌ای، در حال گسترش دایره سرکوب است.

دستگیری پرویز صداقت که یکی از منتقدان سیاست‌های اقتصادی جمهوری اسلامی است و بارها به تاثیر ویرانگر این سیاست‌ها بر زندگی توده کارگر و زحمتکش جامعه پرداخته، برای برخی از مخالفان حکومت بیش از هر چیز یادآور دستگیری فریبرز رئیس‌دانا اقتصاددان منتقد حکومت بود که به دلیل انتقاد از “هدفمندسازی یارانه‌ها” به یک سال زندان محکوم شد. کابینه و دستگاه قضایی جمهوری اسلامی پیش از اجرای این طرح (پاییز۸۹) هرگونه انتقاد به “هدفمندسازی یارانه‌ها” را ممنوع اعلام کرده بودند و فریبرز رئیس‌دانا تنها به‌دنبال یک مصاحبه در این رابطه به زندان افتاد.

چند پژوهشگر و نویسنده‌ای که نام‌شان در بالا آمد، تنها کسانی نیستند که در ماه آبان به دلایل سیاسی دستگیر شدند. چند روز قبل‌تر (از ۶ تا ۸ آبان)، تنها در کردستان تعداد زیادی از فعالان اجتماعی و هواداران محیط زیست از جمله زیلان کمانگر (فرزند حسین کمانگر زندانی سیاسی سابق)، سیروان شاوله (همسر زندانی سیاسی جلال صدفی)، رئوف فرخی، رحیم رحمانی، آرام وفایی، فتاح یوسف‌پور، خضر (شمال) رسول‌مروت (زندانی سیاسی سابق)، کیوان سیداحمدی، وهاب محمد‌پور، آکو عزیزی، نوشین رضایی، ایوب رشی و امجد صالح‌زاده در شهرهای کامیاران، بوکان، مهاباد، سردشت و پیرانشهر دستگیر شده بودند.

پنج‌شنبه ۱۵ آبان نیز یک نوجوان ۱۶ ساله بلوچ به نام امیرحسین پیام (دهانی) همراه با پدرش دستگیر شد. گرچه پدر وی بعد از یک روز آزاد شد، اما خبری از وضعیت نوجوان ۱۶ ساله در شکنجه‌گاه دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی در دست نیست.

حسین میربهاری فعال باسابقه حقوق کودک و بنیانگذار جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان که پیش از این نیز بازداشت و پس از مدتی آزاد شده بود، ۲۳ مهرماه بار دیگر دستگیر شد که تاکنون اطلاعی از وضعیت وی منتشر نشده است.

در مهرماه حداقل ۸۷ نفر که اخبار آن‌ها منتشر شده، با اتهامات سیاسی دستگیر و به زندان افتادند. از این تعداد ۳۷ نفر در شهرهای کردستان و ۱۶ نفر در سیستان و بلوچستان دستگیر شدند که دو مرکز مهم اعتراضات در جنبش انقلابی بزرگ ۱۴۰۱ بودند. اتهام تعدادی از دستگیرشدگان مهرماه نیز اعتقاد به آئین بهایی است. هم‌چنین در میان بازداشت شدگان ۱۹ نفر زن و ۴ نفر کودک هستند.

حسن فرجی استاد دانشگاه آزاد مریوان، جهانگیر رستمی معلم بازنشسته شهر هرسین و گزنگ قاضی نویسنده و شاعر متولد مهاباد (ساکن تهران) از جمله دستگیرشدگان ماه مهر می‌باشند. عباس دغاغله رپر عرب اهوازی نیز از جمله بازداشت شدگان این ماه بود. سال گذشته براساس اسامی انتشار یافته ۲ هزار و ۷۸۳ نفر به دلیل اعتقادات و یا فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی خود توسط دستگاه‌های امنیتی و سرکوب رژیم دستگیر شده‌ بودند.

روز شنبه ۱۷ آبان نیز سه نفر با نام‌های حسن سلامات، صادق آلبوشوکه و جواد ساعدی فقط به دلیل خبررسانی در مورد خودسوزی احمد بالدی در شبکه‌های اجتماعی دستگیر شدند. احمد بالدی دانشجوی ۲۰ ساله در اعتراض به ویران کردن دکه پدرش که تنها راه معاش خانواده بود و برخورد وحشیانه ماموران شهرداری با مادرش دست به خودسوزی زد که هم اکنون با وضعیتی وخیم در بیمارستان بستری است. خودسوزی وی منجر به واکنش اعتراضی مردم اهواز گردید و خواستار محاکمه و مجازات عوامل این اتفاق از جمله شهردار اهواز شدند.

هم اکنون، به صورت واقعی نمی‌توان روزی را یافت که پاسداران امنیت جمهوری اسلامی کسی را به دلایلی حتا هر چند کوچک دستگیر و شکنجه و تهدید نکنند. اما این چنگ و دندان نشان دادن‌های جمهوری اسلامی به مردم ایران نه از روی قدرت که از روی ترس است. گسترش دایره سرکوب ارتباط مستقیمی با بحرانی‌تر شدن شرایط وخیم جمهوری اسلامی دارد.

جمهوری اسلامی از یک سو با اتخاذ سیاست‌هایی هم‌چون برپایی نمایشی کنسرت مجانی در میدان انقلاب برای پرده برداری از مجسمه‌ی زانو زدن امپراتور رم در برابر پادشاه هخامنشی سعی در انحراف افکار و تفرقه‌انداختن در میان مردم دارد. از سوی دیگر نیز با گسترش دامنه‌ی سرکوب از برپاکنندگان و یا سازماندهندگان اعتراضات توده‌ای تا روشنفکران و پژوهشگران و حتا کسانی که در شبکه‌های اجتماعی مخالفت‌هایی را بروز می‌دهند که برای رژیم و دستگاه‌های متعدد سرکوب آن خوشایند نیست، تمام تلاش خود را برای مهار خشم توده‌ها به کار می‌برد.تشدید فضای امنیتی و سرکوب از جمله در مناطقی که خطر را بیشتر احساس می‌کند هم‌چون کردستان، خوزستان و سیستان و بلوچستان یکی دیگر از سیاست‌های رژیم است.

جالب آن که این کنسرت با حضور زنان و دختران بی‌حجاب برگزار شد و تصاویرشان نیز از سوی رسانه‌های حکومتی وسیعاً پخش گردید. همان زنان و دخترانی که صباحی پیش به دلیل بیرون ماندن چند تار موی‌شان به قتل می‌رسیدند یا اسید بر صورت‌شان می‌ریختند. امروز اما به دلیل شرایط بحرانی حکومت، جمهوری اسلامی سعی می‌کند با تن دادن عملی و غیررسمی به یکی از خواست‌های زنان و دختران که تاثیر زیادی در شکل‌گیری جنبش انقلابی “زن، زندگی، آزادی” داشت، امکان تصادم و جرقه بر سر حجاب را که می‌تواند برای رژیم خطرآفرین باشد، از بین ببرد.

با همین جنس از سیاست‌ورزی، رژیمی که تا دیروز فقط از اسلام می‌گفت، امروز از سرناگزیری از عظمت ایران و تاریخ پادشاهان سخن می‌گوید. در کنسرت میدان انقلاب تصویر سرباز هخامنشی را در کنار یک پاسدار قرار می‌دهد که مشترکاً یک سرنیزه را در دست دارند و بر روی سپرهای‌شان نوشته شده: “مقابل ایرانیان دوباره زانو می‌زنند”.

این‌ها همه از سر ناچاری‌ست. اما هیچ چیز نمی‌تواند مانع بروز سیلی شود که جمهوری اسلامی را به زباله‌دان تاریخ خواهد فرستاد. هیچ‌کدام از این ترفندها نمی‌تواند بقای رژیم را حفظ کند. چرا که آن چه زمینه‌ساز سیلی بزرگ و بنیان‌کن است، خواست‌های توده‌های ستم‌دیده‌ای است که جمهوری اسلامی هیچ پاسخی به آن‌ها نداده و قرار هم نیست که بدهد. همان زمینه‌هایی که امروز از کارگران تا بازنشستگان و معلمان و پرستاران و دهقانان و دیگر گروه‌های اجتماعی را به اعتصاب و خیابان‌ها کشانده است.

از علل بحران عمیقی که جمهوری اسلامی در آن دست و پا می‌زند نه تنها کاسته نشده، بلکه مدام این بحران‌ها از شدت و حدت بیشتری برخوردار می‌شوند. جمهوری اسلامی گرچه دایره سرکوب را به همین دلیل مدام افزایش می‌دهد و در تلاش‌ است جو جامعه را به‌ویژه در برخی از مناطق امنیتی‌تر کند و از نظر سیاسی اختناق را در فضای جامعه حاکم نماید، اما هر قدر هم که سرکوب را شدت بخشد، نمی‌تواند امنیت خود را تضمین کند. جمهوری اسلامی نه با سرکوب و نه با کنسرت‌ها و ناسیونالیسم مبتذل‌اش از سرنوشت محتوم خود، یعنی مرگ رهایی نخواهد یافت.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۴۴ در فرمت پی دی اف:

سودان: جنگی برای نابودی

سودان، کشوری که زمانی دروازهٔ شرقی جهان عرب، پل آفریقا به دریای سرخ و یکی از غنی‌ترین سرزمین‌های قاره از نظر زمین، آب و معادن بود، اکنون زیر آوار جنگی گرفتار است که شهرها را ویران کرده، میلیون‌ها نفر را آواره ساخته و یک ملت را به آستانهٔ قحطی، فروپاشی و تجزیه کشانده است. تاکنون بیش از ۱۲ میلیون نفر آواره شده‌اند؛ حدود ۲۰ تا ۲۴ میلیون نفر با ناامنی شدید غذایی روبه‌رو هستند؛ شبکهٔ آب و بهداشت فروپاشیده، شیوع وبا و بیماری‌های واگیردار در حال گسترش است؛ و حمله به بیمارستان الفاشر با بیش از ۴۶۰ کشته تنها نمونه‌ای از فروپاشی سیستم سلامت است.

این جنگ ظاهراً میان ارتش سودان (SAF) و نیروهای پشتیبانی سریع (قوات حمیدتی) در جریان است؛ اما ریشه‌های آن به تاریخ شکل‌گیری دولت، اقتصاد غارت و مدل نابرابر توسعهٔ سیاسی بازمی‌گردد.

ریشه‌های تاریخی

سودان پس از استقلال، دولت مرکزی در خارطوم به ابزاری برای کنترل منابع و توزیع امتیازات در میان گروهی محدود از نخبگان تبدیل شد. در مقابل، مناطق غرب، جنوب و شرق کشور ـ به‌ویژه دارفور، کردفان و نیل آبی ـ از خدمات عمومی محروم ماندند و هر اعتراض با سرکوب نظامی پاسخ داده شد.

در جنگ دارفور (۲۰۰۳)، دولت برای سرکوب شورش به‌جای اصلاحات، شبه‌نظامیان عرب بیابان‌نشین را مسلح کرد. این نیروها، معروف به جنجوید، جنگ را به نسل‌کشی و آوارگی گسترده کشاندند. جنجوید طی زمان، نهادینه و رسمی شد و نام قوات حمیدتی گرفت. در مقابل، ارتش سودان به‌عنوان نیروی بوروکراتیک شهرنشین باقی ماند. بدین ترتیب، دو مرکز قدرت مسلح شکل گرفت که هیچ‌یک حاضر به ادغام در دیگری نبود.

قوات حمیدتی فقط یک نیروی نظامی نیست؛ یک الیگارشی اقتصادی ـ قبیله‌ای است که ثروتش را از معادن طلا در دارفور، قاچاق سوخت و انسان در مرز چاد و لیبی و اعزام مزدور به جنگ‌های خارجی به‌دست آورده است. این الگوی انباشت ثروت، دولت را زائد می‌کند: برای حکومت‌کردن نیازی به مدرسه، بیمارستان یا بوروکراسی نیست؛ اسلحه و مسیر قاچاق کافی است. از این‌رو برای این نیرو، جنگ نه بحران، بلکه شیوهٔ بازتولید قدرت و کسب منافع اقتصادی است.

باوجود این ساختار نامتوازن، زندگی تا پیش از جنگ به‌واسطهٔ مردم ادامه داشت: شبکه‌های نان محلی، همیاری زنان در مراقبت، مدارس کم‌امکانات اما فعال، درمان‌های ابتدایی اما در دسترس، و اقتصادهای خرد. همین بافت‌های نامرئی، زیست‌پذیری جامعه را حفظ می‌کردند.

انقلاب و ضدانقلاب

انقلاب ۲۰۱۸–۲۰۱۹ از دل همین شبکه‌ها سربرآورد؛ شبکه‌هایی که ریشه در سنت سازمان‌دهی کارگری و محلی حزب کمونیست سودان از دههٔ ۱۹۵۰ داشتند. حزب کمونیست سودان نه بر نخبگان دانشگاهی، بلکه بر اتحادیه‌های کارگری، معلمان، کارگران راه‌آهن و شبکه‌های زنان محلات تکیه داشت. کمیته‌های مقاومت ادامهٔ همین میراث بودند، نه تقلید از الگوهای وارداتی.

عمرالبشیر در ۱۱ آوریل ۲۰۱۹ تحت فشار اعتصاب‌ها و تحصن‌های سراسری سرنگون شد. ارتش تنها زمانی دخالت کرد که دریافت بقای البشیر نظم را تهدید می‌کند. این مداخله، مسیر تبدیل قدرت اجتماعی به قدرت سیاسی را قطع کرد؛ و همان لحظه، ضدانقلاب آغاز شد.

در ۲۰۲۲–۲۰۲۳ اختلاف بر سر ادغام قوات حمیدتی در ارتش به نقطهٔ گسست رسید. ارتش خواهان ادغام سریع بود؛ قوات حمیدتی خواهان تعویق طولانی. مسئله بر سر زمان نبود؛ بر سر پایان یا بقای یک قدرت شبه‌نظامیان قوات حمیدتی بود. این لحظه، لحظهٔ اجتناب‌ناپذیری جنگ بود.

امروز سودان در وضعیت «تجزیهٔ خاموش» قرار دارد: دولت در مرکز، کاغذی است و قدرت واقعی در پیرامون پراکنده.

بدن زنان: میدان نبرد

با آغاز جنگ، آنچه ویران شد فقط زیرساخت نبود؛ امکان ادامهٔ زندگی جمعی بود. آوارگی یعنی بیرون راندن نیروهای حامل بازتولید اجتماعی: زنان، معلمان، پرستاران، نانوایان، کشاورزان خرد و کارگران حمل‌ونقل. از این لحظه جنگ از رقابت بر سر قدرت به حمله به توان جامعه برای بازبنیاد خود تبدیل شد.

در این چارچوب، خشونت جنسی نقش مرکزی دارد. تجاوز در سودان نه حادثه و نه انحراف، بلکه ابزار جنگی است برای شکستن پیوندهای جمعی. طبق گزارش صندوق جمعیت سازمان ملل، بیش از ۱۲ میلیون زن و دختر در معرض خشونت جنسی‌اند. پزشکان بدون مرز تنها در سه‌ ماههٔ نخست ۲۰۲۵ در جنوب دارفور بیش از ۶۵۰ مورد تجاوز ثبت کرده است. واحد مبارزه با خشونت علیه زنان، ۱۳۸۵ مورد ثبت‌شده را گزارش کرده که ۲۰۴ مورد مربوط به کودکان بوده است. درخواست کمک، طی یک سال ۲۸۸ درصد افزایش یافته است. در دارفور، زنان “ماسالیت و فور” هدف قرار می‌گیرند؛ زیرا بدن آنان حامل زبان، حافظه و استمرار جمعی است. تجاوز، ابزار پاک‌سازی اجتماعی است.

الگوی خشونت امروز، ادامهٔ جنجوید در دهه ۲۰۰۰ است؛ اما اکنون با اقتصاد جهانی طلا، مزدوری و شبکه‌های قاچاق فراملی پیوند خورده. در این منطق، بدن زنان هم ابزار هراس‌افکنی، هم کنترل جمعیت، هم غنیمت جنگی و هم نیروی کار اجباری است. از آن گذشته، در نظم پدرسالار، بدن زن حامل “آبرو” و حافظهٔ جمعی است؛ بنابراین حمله به آن، حمله به کل جماعت است. تجاوز در این جنگ همان نقشی را دارد که شکنجهٔ جنسی در زندان‌های سیاسی: خاموش‌کردن آیندهٔ مقاومت.

نقش مداخله گران خارجی

جنگی که در سودان در جریان است، جنگی داخلی نیست، بلکه جنگی است در مدار جغرافیای سرمایه. با طولانی‌تر شدن آن، سودان هر چه بیشتر به صحنه برخورد پروژه‌های منطقه‌ای و بین‌المللی تبدیل شده است؛ پروژه‌هایی به خاطر منافع ژئوپولیتیک، مسیرهای تجاری، طلا، نیل و دریای سرخ. این جنگ را نمی‌توان فهمید مگر آن که این رقابت‌های بیرونی دیده شود.

امارات نقش فعال‌ترین و تهاجمی‌ترین بازیگر را دارد. ابوظبی از نیروهای پشتیبانی سریع حمایت می‌کند، تا یک نیروی مسلح فرامرزی وابسته به خود بسازد؛ نیرویی که بتواند کنترل مسیرهای طلا در دارفور، گذرگاه‌های مرزی میان چاد و لیبی و دسترسی به ساحل دریای سرخ را تضمین کند. این پروژه در ذات خود جایگزینی دولت با شبه‌دولت است؛ تبدیل سودان به کریدوری از نفوذ نظامی-اقتصادی که خارج از منطق دولت کلاسیک عمل کند. پیروزی قوات حمیدتی برای امارات یعنی قدرت‌گیری یک «ارتش خصوصی» به‌جای ساختار دولتی.

در برابر آن، مصر پشت ارتش سودان ایستاده است. قاهره به سودان نه به‌عنوان همسایه، بلکه به‌عنوان دیوار امنیتی نیل نگاه می‌کند. فروپاشی دولت مرکزی یا تسلط  قوات حمیدتی بر خارطوم، برای مصر یعنی باز شدن مسیر بی‌ثباتی، موج مهاجرت، و مهم‌تر از آن، تهدید مستقیم امنیت آبی کشور. مصر می‌داند که اگر دولت در سودان سقوط کند، نیل بی‌سرپرست می‌شود. برای قاهره این جنگ نه ژئوپلیتیک بلندمدت، بلکه جنگ بقاست.

عربستان، سودان را منبع زمین، آب و ثبات برای خود می‌بیند. ریاض سال‌هاست در زمین‌های کشاورزی سودان سرمایه‌گذاری کرده تا بحران امنیت غذایی و وابستگی‌اش به واردات را کنترل کند؛ سودان برای عربستان انبار غله و دام بالقوه است. به همین دلیل عربستان بیش از همه از فروپاشی کامل سودان می‌ترسد: فروپاشی یعنی نابودی زمین‌های سرمایه‌گذاری‌شده و تبدیل ساحل مقابل جده به یمن دوم. ریاض نه پیروزی قاطع ارتش را می‌خواهد، چون آن می‌تواند راه نفوذ ایران را دوباره باز کند؛ و نه پیروزی “قوات حمیدتی” را، چون آن دریای سرخ را به عمق نفوذ امارات و اسرائیل تبدیل می‌کند. سیاست عربستان حفظ دولت ضعیف اما موجود است: سودانی که کافی‌ست زنده بماند تا زمین‌هایش قابل کشت بماند، اما کافی‌ست ضعیف بماند تا اراده سیاسی مستقل نداشته باشد.

جمهوری اسلامی ایران در کنار ارتش سودان قرار گرفته است. زمانی «پورت‌سودان» مسیر انتقال سلاح به غزه بود و اسرائیل برای قطع این مسیر، چند بار خاک سودان را بمباران کرد. پس از سال‌ها که تحت فشار عربستان و امارات، جمهوری اسلامی از سودان بیرون رانده شد، جنگ ۲۰۲۳ امکان بازگشت را فراهم آورد. اهمیت سودان برای جمهوری اسلامی نه «همکاری سیاسی» است و نه «پیوند ایدئولوژیک»؛ مسئله نفس‌کشیدن در دریای سرخ است. اگر قوات حمیدتی به عنوان بازوی نظامی – تجاری امارات و شریک راهبردی اسرائیل در آفریقا در سودان تثبیت شود، دریای سرخ، از سوئز تا باب‌المندب، به کمربند بسته‌ی محاصره جمهوری اسلامی و نیروهای هم‌پیمان آن در غزه تبدیل خواهد شد. این یعنی قطع آخرین مسیرها به غزه  و بی‌اثر شدن اهرم یمن در توازن منطقه‌ای.

ترکیه در سودان منافع روشنی دارد: کنترل موقعیت بندری در دریای سرخ، دسترسی به زمین‌های کشاورزی و تقویت نفوذ در شاخ آفریقا. اما پس از عادی‌سازی روابط با امارات و عربستان و در شرایط بحران اقتصادی داخلی، آنکارا ترجیح می‌دهد نقش خود را پنهان، آهسته و بلندمدت پیش ببرد. نه از شبه‌نظامیان حمیدتی حمایت می‌کند و نه به‌طور کامل پشت ارتش می‌ایستد؛ بلکه در کنار مصر بر حفظ ساختار دولت و جلوگیری از فروپاشی تأکید دارد، بدون اینکه وارد مداخله آشکار یا نظامی شود. این یعنی ترکیه منتظر شکل‌گیری نظم پس از جنگ است تا جای خود را تثبیت کند.

اتحادیه اروپا نیز در معادله حضور دارد، اما نه به‌عنوان نیرو، بلکه به‌عنوان بیم و تردید. اروپا سودان را از زاویه موج‌های احتمالی مهاجرت می‌بیند: اگر سودان فروبپاشد، مسیر دارفور – چاد – لیبی – مدیترانه دوباره فعال می‌شود. اروپا خطر را می‌فهمد، اما اراده و قدرت مداخله ندارد؛ تماشاگری است که تنها وقتی وارد عمل می‌شود که بحران به سواحلش رسیده باشد.

و آمریکا، به سودان از منظر ثبات خطوط کشتیرانی در دریای سرخ نگاه می‌کند. واشینگتن نمی‌خواهد قوات حمیدتی پیروز شود، زیرا بی‌دولتی رادیکال و شبکه‌های قاچاق را تقویت می‌کند. اما نمی‌خواهد ارتش سودان آن‌قدر تقویت شود که تماماً در محور مصر یا ایران قرار گیرد. بنابراین آمریکا سیاست تعادل منفی را پیش می‌برد: جلوگیری از پیروزی قاطع هر طرف، حفظ جنگ در سطحی کنترل‌شده، و تلاش برای نگه‌داشتن سودان در وضع «ضعیف اما قابل اداره.»

اما میدان جنگ سودان تنها میان قدرت‌های منطقه‌ای و غربی تقسیم نشده است؛ روسیه و چین نیز در این سرزمین بخشی از پروژه‌های جهانی خود را پیش می‌برند. روسیه در سودان بیش از هر چیز به‌دنبال طلا و دسترسی نظامی به دریای سرخ است. شبکهٔ شرکت نظامی خصوصی “واگنر” در دارفور و شمال سودان، طلا را برای مسکو استخراج و از طریق امارات به چرخهٔ تأمین مالی جنگ اوکراین وارد می‌کند. از سوی دیگر، روسیه تلاش می‌کند پایگاه دریایی خود را در پورت‌سودان تثبیت کند؛ پایگاهی که حضور روسیه را در کنار سوئز و در مسیر کشتیرانی جهانی نهادینه می‌کند. به همین دلیل، مسکو نه به پیروزی ارتش و نه به پیروزی قوات حمیدتی نیاز ندارد؛ آنچه برای روسیه مطلوب است، جنگِ فرسایشی اما کنترل‌پذیر است.

چین، سودان را در چارچوب کمربند-راه می‌بیند: به‌عنوان مسیر اتصال داخلی آفریقا به دریای سرخ. چین نه مانند امارات در پی ساختن نیروی نیابتی است و نه مانند روسیه در پی پایگاه نظامی؛ چین ثبات برای سرمایه‌گذاری می‌خواهد. پروژه‌های کشاورزی، انرژی و ترانزیت چین در سودان تنها زمانی کار می‌کنند که دولت ـ ولو ضعیف و فرسوده ـ باقی بماند. بنابراین پکن، مانند عربستان، از فروپاشی کامل می‌ترسد، اما برای بازسازی سیاسی جامعه نیز هیچ طرحی ندارد.

و در پایان

با وجود تفاوت‌های ظاهری در اهداف و رقابت بر سر طلا، نیل و دریای سرخ، تمامی بازیگران خارجی در یک اصل مشترک‌اند: مردم سودان نباید به نیروی سیاسی مستقل تبدیل شوند. اما پرسش آن است که آیا چیزی از جامعه باقی خواهد ماند که بتوان بر آن حکومت کرد؟

امروز مردم سودان در سه وضعیت ازهم‌گسیخته زندگی می‌کنند: ساکنان شهرها که بقا، کار روزانه‌شان شده؛ آوارگان داخلی در تعلیق اجتماعی؛ و کسانی که گریخته‌اند و با خروج‌شان ظرفیت بازسازی جامعه نیز تبعید شده است. جنگ تنها نمی‌کشد؛ آینده را می‌سوزاند.

رهایی سودان نه از مذاکره، نه از آتش‌بس و نه از پیروزی نظامی به‌دست خواهد آمد. راه رهایی همان‌جاست که انقلاب آغاز شد: در کمیته‌های مقاومت، در سازمان‌دهی زندگی روزمره، در بازسازی مردم؛ زیرا این جنگ، پیش از هر چیز، جنگ علیه توده‌های مردم است و تنها چیزی که می‌تواند آن را شکست دهد، بازگشت مردم است.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۴۴ در فرمت پی دی اف: