حجاب اجباری؛ هویت لرزان حکومت و میدان نزاع قدرت

در روزهایی که کشور با بحران‌های فزاینده اقتصادی، اجتماعی و زیست‌محیطی؛ از نبود آب و برق، آتش‌سوزی جنگل‌های هیرکانی گرفته تا گرانی مرحله‌ای بنزین، سقوط ارزش پول ملی، گسترش فقر شدید و وضعیت به شدت پیچیده رژیم در مناسبات خارجی دست‌به‌گریبان است، انتشار یک فایل صوتی ۱۱ دقیقه‌ای «فوق محرمانه» درباره حجاب اجباری، پرده‌ای از شکاف‌های درونی حاکمیت را نیز بالا زد: از گزارش «دردناک» وزارت اطلاعات به خامنه‌ای درباره گسترش بی‌حجابی تا سفارش برای اجرای «قانون عفاف و حجاب» با چراغ خاموش.

انتشار این فایل نه اتفاقی است و نه با هدف افشاگری صرف صورت گرفته است، بلکه کارکرد آن اقدامی هدفمند برای تقویت دستِ جریان‌های” تندرو” در تنظیم میدان سیاسی است که در رقابت با کابینه پزشکیان به دنبال تثبیت جایگاه خود و حفظ رانت‌های گسترده نهفته در ساختار حجاب اجباری‌اند. در این میان، حجاب بار دیگر به ابزاری تبدیل شده است برای تعیین حدود قدرت درون حاکمیت، بسیج پایگاه سنتی نظام، و مهندسی موازنه نیروها درون دولت و البته به بهای سرکوب زنان و تلاش برای بازپس‌گیری آن چه زنان در سال‌های اخیر به دست آورده‌اند.

فایل صوتی منتشرشده حاوی سخنان فردی است که خود را رابط میان وزارت اطلاعات و نهادهای مذهبی معرفی می‌کند. او توضیح می‌دهد که وزیر اطلاعات در گزارشی مفصل به رهبر جمهوری اسلامی نوشته که «وضعیت عفاف و حجاب بحرانی است» و این گزارش از سوی خامنه‌ای «دردناک و تکان‌دهنده» خوانده شده است. بر اساس این فایل، در حال حاضر «طرح عفاف و حجاب روی میز نظام است، اما قرار نیست علناً اعلام شود». به بیان دیگر، حکومت قصد دارد بخشی از مفاد قانونی را که با تائید شورای امنیت ملی مسکوت مانده است، بدون سر و صدا و بدون بازگرداندن رسمی گشت ارشاد اجرا کند؛ همان چیزی که امروز در برخی شهرها از جمله تهران به شکل برخوردهای موردی، فشارهای انتظامی و دستورالعمل‌های داخلی نهادهای امنیتی دیده می‌شود.

فرد گوینده از آموزش حجاب‌بانان توسط سپاه در قم نیز سخن می‌گوید، و این خود نشان می‌دهد که پرونده حجاب از یک موضوع «فرهنگی» فراتر رفته و به عرصه تقسیم قدرت میان نهادهای امنیتی و نظامی تبدیل شده است.

چند روز بعد از انتشار فایل، نماینده قم در مجلس عملاً مضمون آن را تأیید کرد. او گفت سخنان اخیر خامنه‌ای درباره حجاب «مسئولان را تکان داده» و تأکید کرده که «حتی برخی افراد مؤمن» هم دیگر به ضرورت حجاب اعتقاد عملی ندارند و باید «با گفت‌وگوی اقناعی با این افراد» مواجه شد. او به این ترتیب، ناخواسته بخشی از حقیقت را آشکار کرد: فروپاشی اعتقاد مذهبی نسبت به حجاب اجباری و معیارهای جمهوری اسلامی حتی در میان نیروهای متدین داخل نظام.

جریان اصولگرا با اتکاء به این فایل صوتی، به کابینه پزشکیان تاخت. آن‌ها مدعی شدند سه عضو کابینه با «دستور رهبری» درباره حجاب مخالف‌اند؛ ادعایی که رئیس شورای اطلاع‌رسانی دولت آن را «کذب محض» خواند و افزود «مدتی پیش از آن‌که دستور رهبری در این رابطه به دولت ابلاغ شود، آقای ضرغامی در نامه‌ای خطاب به رئیس‌جمهور، نکاتی را در بحث حجاب و راه‌های ارتقای سلامت جامعه از این حیث مطرح کرده‌بود و آقای پزشکیان هم پس از مطالعه نامه آقای ضرغامی، موضوع را جهت رسیدگی، به بنده و آقای صالحی، وزیر ارشاد ارجاع کردند.» الیاس حضرتی اما افزود «رئیس‌جمهور و کابینه با شیوه‌های قهری گذشته همچون گشت ارشاد و حجاب‌بان مخالفند و روش‌های جدید و عقلانی در دستور کار است».

واقعیت این است که مسأله نه اختلاف بر سر حجاب، بلکه نزاع بر سر بودجه، رانت و قلمرو قدرت در درون جمهوری اسلامی است.

حجاب اجباری صنعت بزرگ و پردرآمدی برای نهادهای مذهبی، امنیتی و نظامی ایجاد کرده است: از یارانه‌های تولید و واردات چادر مشکی تا بودجه‌های چند صد میلیاردی نهادهای امر به معروف، درآمدهای گسترده صداوسیما از پروژه‌های تبلیغاتی و شبکه تأمین مالی گروه‌های فشار.

یکی از کلیدی‌ترین دلایل بازگشت موضوع حجاب، مسئله پول و رانت است. نهادهای مذهبی، امامان جمعه، گروه‌های امر به معروف و بسیاری از شبکه‌های تبلیغاتی وابسته به نظام، بودجه‌هایی دارند که در دوره کسری بودجه دولت در معرض کاهش قرار گرفته است.

“اصلاح‌طلبان” در این میان در موقعیتی دوگانه قرار دارند. آذر منصوری رئیس جبهه اصلاحات در عین اعتقاد به حجاب اجباری، از «ضرورت رواداری» سخن می‌گوید و هشدار می‌دهد که بازگشت به سیاست‌های گذشته «منجر به بحرانی ویرانگرتر» خواهد شد. اما “اصلاح‌طلبان” خود در ۸ سال دولت روحانی نتوانستند کوچک‌ترین تغییری در قانون حجاب ایجاد کنند و تنها برگ باقی‌مانده در دست‌شان همین است که وعظ کنند «با خشونت مشکل حل نمی‌شود». اما همین جریان نیز راهکار عملی ندارد.

محمدمهدی تندگویان ناکارآمدی شورای عالی انقلاب فرهنگی را مثال زده و خواستار انحلال این نهاد شده است.

عباس عبدی از نظریه‌پردازان اصلاح‌طلب حکومتی هم، ضمن انتقاد از “تندروها”، خواستار پای‌بندی حکومت به «هنجار میانی» شد.

اختلاف اصلاح‌طلبان با اصولگرایان نه بر سر اصل حجاب اجباری، بلکه بر سر شیوه اجرای آن است؛ نرم یا سخت. اصلاح‌طلبان در دو دهه اخیر در مقابله با جناح رقیب در دو زمینه مانور داده‌اند؛ خواست رفع محدودیت اینترنت و خواست انحلال گشت‌های حجاب. با رسوایی «اینترنت سفید» آخرین برگ اعتماد اجتماعی اصلاح‌طلبان نیز سوخت. اکنون تنها چیزی که می‌توانند روی آن مانور دهند «انتقاد از روش‌ها» و ضرورت پای‌بندی به «هنجار میانی» است، نه زیر سؤال بردن اساس حجاب اجباری.

در میانه این جنجال‌ها، خامنه‌ای در سخنرانی تلویزیونی خود آب سردی بر سر “تندروها” ریخت و خطاب به «ملت» گفت: «از دولت و رئیس‌جمهور حمایت کنید.» این جمله اگرچه به ظاهر حمایتی از پزشکیان بود، اما تأکید بر «حمایت» بیشتر، تلاشی بود برای جلوگیری از تشدید شکاف درونی و مهار جناح‌هایی که با بحران اقتصادی و کسری بودجه شدید در حال تمرّد از دولت‌اند.

یک روز پس از این سخنان، علم‌الهدی، نماینده خامنه‌ای در خراسان رضوی و یکی از چهره‌های اصلی جریان تندرو، در نماز جمعه، ایران را «زادگاه مقاومت» نامید و هشدار داد : «اگر فضای کشور به سمت گسترش منکرات، بی‌حجابی و رفتارهای ناهنجار پیش برود، بستر مقاومت از ایران گرفته می‌شود و با خاموش‌شدن مقاومت در ایران، این جریان در همه جای جهان افول می‌کند. دشمن این را فهمیده و به همین دلیل یک جبهه تازه علیه ما گشوده است.»

او خطاب به خامنه‌ای گفت: «اگر می‌گویید برای حفظ وحدت باید به دولت احترام گذاشت، دولت هم باید رعایتِ ما را بکند… رهبری نیز بارها فرمان داده‌اند که وحدت باید حفظ شود، اما سوال این است که چگونه؟ برای حفظ وحدت باید هر دو جهت رعایت شود؛ هم باید جلوی برخوردهای خشن گرفته شود، و هم نباید عواطف دینی مردم در برابر صحنه‌های علنی فساد و بی‌حجابی لگدمال شود.»

این جملات از سوی نماینده خامنه‌ای در خراسان، نشان ‌داد در ساختار قدرتی که در حال چندپاره شدن است، سخنان خامنه‌ای برای بخش‌هایی از حاکمیت و حتی نزدیکترین افراد به او، نه دستورو لازم‌الاجرا، بلکه نظر یا توصیه است که می‌توان آن را نادیده گرفت.

اظهار نظر علم‌الهدا و سایر امامان جمعه در وصف ضرورت حجاب اجباری، همزمان بود با راهپیمایی حجاب در تهران و حضور قاآنی در آن. تظاهرات را سازمان تبلیغات اسلامی سازمان داده بود و اسماعیل قاآنی، فرمانده سپاه قدس، در تجمع شرکت داشت. او نماینده جریان نظامی-برون‌مرزی‌ای است که هویت ایدئولوژیک جمهوری اسلامی از جمله حجاب را ابزار مشروعیت و نفوذ منطقه‌ای می‌داند. پیام این حضور روشن بود: دستکم بخشی از دستگاه امنیتی به دنبال بازگرداندن فضای سرکوب است.

حکومت می‌کوشد مسئله را امنیتی و «اخلاقی» جلوه دهد، اما واقعیت میدانی چیز دیگری می‌گوید. نظم حجاب اجباری در جامعه فروریخته و وضعیت پوشش در ایران به مرحله‌ای رسیده که قابل بازگشت نیست. زنان و دختران دبیرستانی و دانشگاهی، زنان کارگر و کارمند، و حتی زنان در شهرهای مذهبی در سبک پوشش تحولاتی ایجاد کرده‌اند که نه با گشت ارشاد و نه با ضرب سرکوب حجاب‌بانان قابل مهار نیست.

رویدادهای سال ۱۴۰۱ و جنبش «زن، زندگی، آزادی» نقطه عطفی بود که هویت ایدئولوژیک جمهوری اسلامی را لرزاند.

حتی در میان بویژه نسل‌های جوان افراد وابسته به حکومت هم اعتقاد عملی به حجاب و شیوه زندگی که به مردم دیکته می‌کنند فروریخته. گوشه‌ای از سبک زندگی آن‌ها را در کلیپ‌هایی که از مراسم عروسی دختر شمخانی و شیوه زندگی آقازاده‌ها در فضای مجازی منتشر می‌شود می‌توان دید.

در جنبش «زن، زندگی، آزادی»، زنان و دختران جوان نه تنها با برداشتن حجاب و سوزاندن روسریها به کنترل بدن زن و کنترل جامعه نه گفتند بلکه آزادی پوشش را در محدوده‌ای به حکومت تحمیل کردند.  برخلاف خواست جمهوری اسلامی و جناحهای آن که تلاش دارند با شیوه‌های فاشیستی  یا به روش “اصلاح‌طلبان” با شیوه‌های نرم اوضاع را به عقب برگردانند، اوضاع به قبل از ۱۴۰۱‌که برنمی‌گردد .

اما جامعه وارد مرحله‌ای برگشت‌ناپذیر شده است. پس از اعتراضات و تجربه‌های جمعی سال‌های اخیر، آزادی پوشش دیگر تنها مطالبه‌ای فردی نیست، بلکه بستری برای مطالبه آزادی‌های سیاسی، حق انتخاب سبک زندگی و حق مالکیت بر بدن و رفع ستم جنسی و جنسیتی شده است. مقاومت زنان در برابر اجبار، امروز نیروی محرکه‌ای اجتماعی ایجاد کرده که اثر آن از دانشگاه و سینما تا بازار و شبکه‌های اجتماعی قابل مشاهده است. این نیروی اجتماعی، مبارزه برای آزادی فردی را به مبارزه برای تغییر ساختار سیاسی پیوند زده است. همان گونه که شعار زن، زندگی، آزادی با شعار مرگ بر حکومت اسلامی همراه بود، کسب آزادی‌های اجتماعی در گرو سرنگونی حکومت ارتجاعی و ضدبشری اسلامی و برقراری حکومتی است که شعار رهایی جامعه در گرو رهایی زن است را متحقق کند

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۴۷ در فرمت پی دی اف

جنگ ناتمام اسرائیل و جمهوری اسلامی در لبنان

رژیم‌های ارتجاعی جمهوری اسلامی و اسرائیل در پی اهداف توسعه‌طلبانه و هژمونی‌طلبانه خود، آرامش را از مردم منطقه خاورمیانه گرفته‌اند. این دو رژیم از آنجائی که نمی‌توانند یکدیگر را در یک جنگ مستقیم شکست دهند و هیچ‌یک امکان پیروزی قطعی بر دیگری را ندارد، نزاع خود را با برافروختن جنگ‌ها به درون  کشورهای دیگر منطقه کشانده‌اند.

جمهوری اسلامی پس از شکست‌هایی که در طول دو سال گذشته در جریان جنگ اسرائیل در غزه، شکست حزب‌الله، از دست دادن سوریه و نیز جنگ دوازده روز متحمل شد، در طول چند ماه اخیر تلاش کرده است ضمن‌ترمیم صدمات نظامی داخلی،  به بازسازی نیابتی‌های خود بپردازد که در جریان جنگ‌های دو سال گذشته تضعیف‌شده‌اند. در این میان، تمرکز را بر تجدید سازمان‌دهی حزب‌الله لبنان قرار داده است که در استراتژی هژمونی‌طلبانه منطقه‌ای جمهوری اسلامی و محاصره اسرائیل، از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است.

حزب‌الله در جریان جنگ سال ۲۰۲۳ با اسرائیل متحمل صدمات و خسارات سنگینی شد. تعدادی از پایگاه‌های نظامی خود را به همراه مناطقی از لبنان از دست داد و ناگزیر به عقب‌نشینی شد. بسیاری از رهبران و فرماندهان نظامی این گروه درنتیجه بمباران‌ها و اقدامات تروریستی رژیم اسرائیل کشته شدند. حملات نظامی اسرائیل در لبنان به مرگ حدود ۵۰۰۰ نفر و هزاران تن زخمی‌ انجامید که تعداد زیادی از آن‌ها اعضا و طرفداران حزب‌الله بوده‌اند. حزب‌الله ناگزیر شد از جنوب رودخانه لیتانی به مناطق شمالی عقب‌نشینی کند. اما برای تجدید سازمان‌دهی خود با موانع و دشواری‌های جدی روبه‌رو شده است. پیش از سرنگونی بشار اسد تمام تجهیزات نظامی ، تدارکات جنگی و حتی مالی که اهمیت تعین کننده‌ای برای حزب‌الله دارند، به‌سادگی توسط جمهوری اسلامی از طریق سوریه تأمین می‌شد. اکنون اما این امکان ازدست‌رفته است. این در حالی است که حزب‌الله در مناطق شمال رودخانه لیتانی زیر حملات نظامی مداوم اسرائیل قرارگرفته که فرصت بازسازی را از آن سلب کرده است.

جمهوری اسلامی و حزب‌الله در داخل لبنان نیز با مشکلات جدی رو به رو شده‌اند. کابینه‌ای که در لبنان بر سر کار آمده است نه‌تنها مخالف حزب‌الله و دخالت‌های جمهوری اسلامی در لبنان است، بلکه زیر فشار دولت آمریکا و رژیم اسرائیل برای خلع سلاح این گروه قرار دارد. لذا برای مهار حزب‌الله و جلوگیری از ارسال کمک‌های نظامی و مالی جمهوری اسلامی، نظارت بر کانال‌های مالی و ورود محموله‌های نظامی را در بنادر، فرودگاه‌ها و مرزها تشدید کرده است. این اقدامات نه‌تنها حزب‌الله را ازنظر نظامی و تسلیحاتی تحت‌فشار قرار داده، بلکه توان مالی آن را به‌شدت محدود کرده است. البته دولت آمریکا مدعی است که به‌رغم این محدودیت‌ها، جمهوری اسلامی یک میلیارد دلار به حزب‌الله رسانده و محموله‌های تسلیحاتی نیز از طریق بندر طرابلس منتقل شده‌اند. هرچه باشد، این واقعیت برکسی پوشیده نیست که حزب‌الله نه‌فقط برای تأمین نیازهای تسلیحاتی و هزینه‌های نظامی خود به کمک‌های مالی جمهوری اسلامی وابسته است، بلکه تأمین هزینه شبکه‌های رفاهی مناطق تحت نفوذ خود را در میان شیعیان از طریق کمک‌های مالی جمهوری اسلامی تأمین می‌کند. بنابراین قبل از هر چیز نیاز به پول‌های هنگفت دارد.

جمهوری اسلامی تلاش کرده است از طریق مذاکره با دولت لبنان، موانع ارسال تجهیزات نظامی و کمک مالی به حزب‌الله را برطرف کند. اما نه‌تنها به نتیجه‌ای دست نیافته بلکه  بر سر همین مسئله با دولت لبنان نیز درگیری شدیدی پیداکرده است.

در مردادماه سال جاری، لاریجانی در جریان ملاقات با  رئیس‌جمهوری لبنان تلاش کرد به توافقاتی با این کشور دست یابد، اما این مذاکرات بدون نتیجه پایان یافت. آنچه مناسبات این دو دولت را به ویژه وخیم‌تر کرد، موضع‌گیری آشکارا مداخله‌جویانه ولایتی، مشاور خامنه‌ای در مورد لبنان بود.

وی در مصاحبه‌ای با سایت تسنیم،  با اشاره به ترور هیثم طباطبایی رئیس ستاد و از فرماندهان رده‌بالای حزب‌الله لبنان گفت: “رژیم صهیونیستی با نقض آتش‌بس به همگان ثابت کرد که خلع سلاح حزب‌الله چه تبعاتی برای لبنان خواهد داشت، رژیم صهیونیستی با ترور فرماندهان حزب‌الله لبنان سعی دارد اهداف نامشروع خود را با ایجاد رعب و وحشت در لبنان محقق کند. امروز وجود حزب‌الله از آب‌ونان برای لبنان ضروری‌تر است. ایران از حزب‌الله و جبهه مقاومت حمایت کرده و خواهد کرد.” موضع‌گیری ولایتی موجی از اعتراضات علیه جمهوری اسلامی را  در پی داشت.

وزیر خارجه لبنان گفت:”آنچه برای ما مهم‌تر از آب‌ونان است، حاکمیت، آزادی و استقلال تصمیم‌گیری داخلی‌مان است، به‌دوراز شعارهای ایدئولوژیک و زمینه‌ها و بسترهای منطقه‌ای فرامرزی که کشور ما را ویران کرده و همچنان با سختگیری و لجاجت، ما را به‌سوی تباهی سوق می‌دهد. ”

در پی آن نخست‌وزیر لبنان نیز نه‌فقط به جمهوری اسلامی پاسخ داد بلکه در همان حال با به بهانه شکست‌ها و ناتوانی‌های حزب‌الله برای رودرروئی با اسرائیل، بر ضرورت خلع سلاح تأکید نمود.

به گزارش سایت العربیه، وی روز پنج‌شنبه ۶ آذر ماه گفت: “این حزب ادعا می‌کند که سلاح‌هایش مانع از تجاوز می‌شود و بازدارندگی به معنای جلوگیری از حمله دشمن است، اما حمله کرد و سلاح‌ها مانع آن نشد. افزون بر این، این سلاح‌ها از رهبران این گروه و مردم لبنان و دارایی‌های آن‌ها محافظت نکرد، همان‌طور که ده‌ها روستای ویران‌شده، گواه آن است.این سلاح‌ها نه‌تنها بازدارندگی و محافظت ایجاد نکرده‌اند بلکه پیروزی را برای غزه به ارمغان نیاورده‌اند. ” وی سپس بر خلع سلاح حزب‌الله تأکید کرد و گفت:

“ما مهلت‌هایی را برای فرآیند حصر سلاح تعیین کرده‌ایم. مرحله اول که قرار است تا پایان سال به پایان برسد، شامل منطقه جنوب رودخانه لیتانی می‌شود، جایی که سلاح‌ها و زیرساخت‌های نظامی باید ازآنجا برچیده شوند. در منطقه شمال لیتانی، اصل مهار سلاح و جلوگیری از انتقال و استفاده از آن‌ها، باید اجرا شود. سپس مراحل بعدی برای کنترل سلاح‌ها در مناطق مختلف دیگر اجرا خواهد شد.”

این اظهارنظر نخست‌وزیر لبنان در حالی است  که  نعیم قاسم، دبیر کل «حزب‌الله»، به‌صراحت اعلام کرده که حزب‌الله خلع سلاح را نمی‌پذیرد و آن را موکول به عقب‌نشینی اسرائیل از مناطق اشغالی لبنان و بازگرداندن اسرای لبنانی کرده است.

در یک چنین شرایطی، حزب‌الله در وضعیت دشواری قرارگرفته است. توان نظامی پاسخ دادن به عملیات نظامی اسرائیل را به‌رغم وعده دبیر کل حزب‌الله برای گرفتن انتقام ندارد و در همان حال می‌داند که هرگونه پاسخ به اقدامات اسرائیل دقیقاً آن چیزی است که این رژیم  در پی آن است تا دامنه عملیات نظامی خود را در درون لبنان به‌ویژه پایگاه‌های مناطق شمالی حزب‌الله گسترش دهد. این را نیز می‌داند که خودداری از تحویل سلاح می‌تواند به جنگ داخلی منجر شود که تنها به نفع اسرائیل خواهد بود. علاوه بر این، جنگ داخلی در شرایطی که اکثریت مردم لبنان مخالف حزب‌الله هستند و این گروه دیگر یک پشت جبهه مستحکمی نیز برای تأمین تسلیحاتی و مالی ندارد، از داخل و خارج زیر ضربات ویرانگری قرار خواهد گرفت. از همین روست که اخیراً اخباری از اختلاف‌نظر بر سر خلع سلاح در درون خود حزب‌الله نیز انتشاریافته که می‌تواند در شرایط شکست و ضعف، واقعی باشد. بنابراین به‌رغم تمام تلاش‌های جمهوری اسلامی برای بازسازی حزب‌الله در شرایط دشوار کنونی، این تلاش‌ها به نتیجه‌ای نینجامیده است.

در شرایطی که اختلافات درونی گروه‌بندی‌های لبنانی تشدید شده است،  رژیم اسرائیل  بر دامنه اقدامات نظامی خود در این کشور افزوده است. وزیر دفاع اسرائیل نیز اخیراً گفت تا زمانی که امنیت اسرائیل تضمین نشود و حزب‌الله خلع سلاح نشود، لبنان روی آرامش را نخواهد دید.  رژیم اسرائیل که خود را مقید به هیچ‌ توافق، مصوبه، آتش‌بس و قراردادی نمی‌داند، همچنان به مداخله نظامی در سرزمین‌ها و کشورهای هم‌جوار و ترور سران و فرماندهان نظامی گروه‌های مخالف ادامه می‌دهد. در غزه، ظاهراً آتش‌بس برقرار است، اما عملیات نظامی این رژیم نژادپرست در غزه و کرانه باختری ادامه دارد. همه‌روزه مناطقی از سوریه را بمباران می‌کند. در لبنان نیز به‌رغم آتش‌بس، به عملیات نظامی خود ازجمله ترور رهبران و فرماندهان حزب‌الله و بمباران مناطق شمال لیتانی ادامه می‌‌دهد. همچنین در مناطقی از خاک لبنان دیوار‌های امنیتی و دفاعی بتونی ایجاد کرده و بخشی از خاک این کشور را به تصرف خود درآورده است. گرچه بعید است حتی با خلع سلاح حزب‌الله، رژیم اسرائیل به تجاوزات نظامی خود در لبنان پایان دهد، همان‌گونه که امروز بدون هرگونه بهانه و تهدیدی از جانب رژیم سوریه به خاک این کشور حمله می‌کند، اما درهرحال، فشارهای داخلی و خارجی که حزب‌الله اکنون با آن روبه‌روست، چنان سنگین‌اند که مشکل بتواند در برابر خلع سلاح مقاومت کند. جمهوری اسلامی هم که نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل‌گیری و حیات حزب‌الله داشته، در موقعیتی نیست که بتواند اوضاع را به نفع حزب‌الله تغییر دهد. با تمام این اوصاف، هر جهتی که تحولات لبنان به خود بگیرد، این واقعیت به‌جای خود باقی خواهد ماند که جنگ ناتمام اسرائیل و جمهوری اسلامی در اشکال مختلف ادامه خواهد یافت. عواقب آن نیز همچنان دامن‌گیر توده‌های مردم ایران خواهد بود.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۴۷ در فرمت پی دی اف

مرگ‌آفرینی آلودگی هوا

زنگ خطر آلودگی هوا که مدتهاست در ایران به صدا در آمده، دیگر جنبه هشدار ندارد، چرا که به بحرانی ساختاری و مرگبار تبدیل شده که زندگی و جان میلیونها تن را نشانه گرفته و هر روز نیز بر ابعادش افزوده می‌شود.

طبق آمار وزارت بهداشت در سال ۱۴۰۳ حدود ۵۹ هزار نفر جان خود را بر اثر آلودگی هوا در ایران از دست داده‌اند. به عبارت دیگر در هر ۹ دقیقه، یک نفر. باید در نظر داشت که این، تنها آمار رسمی است و نه واقعی!

طی هفته‌های اخیر بار دیگر بحران آلودگی هوا به اوج رسید و تهران روزها در صدر آلوده‌ترین شهرهای جهان قرار گرفت. در بسیاری از دیگر مناطق کشور نیز وضعیت «ناسالم» برای تمامی گروه‌های سنی اعلام شد.  طبق استانداردهای بین‌المللی هر چه شاخص آلودگی به صفر نزدیک‌تر باشد، هوا سالم‌تر و پاک‌تر است، اما در روزهای اخیر شاخص آلودگی هوای تهران در سایت‌های معتبر جهانی بین ۱۹۶ و ۲۳۳ اما در سایت‌ها و منابع داخلی عمدتا پائین‌تر گزارش شده است.

به گفته عباس شاهسونی عضو هیئت علمی دانشگاه پزشکی بهشتی، آلودگی تهران در ۶ ماه اول سال جاری نسبت به بازه زمانی مشابه در ۱۴۰۳ تغییرات قابل توجهی کرده و تعداد روزهایی با شاخص آلودگی «قابل قبول»‌ آن کاهش و تعداد روزهای «ناسالم» برای گروه‌های حساس سنی نظیر سالمندان و کودکان ۴۰ درصد افزایش یافته و برای همه گروه‌های سنی ۳ برابر شده است.  وی مرگ‌های ناشی از آلودگی هوا را به چند دسته تقسیم می کند:‌ مرگ های ناشی از آلودگی هوا در منازل، صنایع، تولید انرژی‌ها(مانند نیروگاه‌ها)، کشاورزی و منابع انسانی. بیشترین ‌آمار مرگ و میر، ناشی از آلودگی صنایع و تولید انرژی‌اند.

از سوی دیگر، صادق ضیائیان، رئیس مرکز ملی پیش‌بینی وضع هوا تأکید کرده است که پایداری هوا و غلظت آلاینده‌ها در شهرهای بزرگ و صنعتی طی روزها و هفته‌های آینده ادامه می‌یابد، یعنی حتی بارش باران نیز تغییری در وضعیت موجود به وجود نخواهد آورد. موسسه کنترل کیفیت هوای تهران نیز روزهای وخیم‌تری را در دی ماه پیش‌بینی کرده است.

وسعت ابعاد و دامنه این بحران در تهران، استان خوزستان و ۲۲ شهر دیگر نظیر مشهد، کرج، اصفهان، ارومیه و تبریز منجر به تعطیلی مهد کودکها و مراکز پیش دبستانی، فعالیت آنلاین مدارس و دانشگاه‌ها و تعطیل یا دورکاری برخی ادارات گشت. این بود مجموعه اقدامات حکومت برای مقابله با این بحران مرگبار: تعطیلی و دورکاری. نه از اطلاع رسانی و توصیه‌های لازم خبری هست، نه از کنترل و نظارت بر تردد وسایل نقلیه شخصی آلوده کننده و حمل و نقل عمومی، نه از تعطیل صنایعی که خودعامل بزرگ آلودگی‌اند و نه توقف استفاده از آلاینده‌ها.  برعکس! جمهوری اسلامی عملاً و با (افزایش) استفاده از آلاینده‌هائی چون مازوت- یکی از آلاینده‌ترین سوخت‌های فسیلی جهان- موجبات مرگ بیشتر توده‌های مردم را فراهم می‌کند و آگاهانه آنها را در معرض خطر جانی قرار می‌دهد. به گزارش گروه اقتصادی خبرگزاری فارس، «مصرف مازوت در نیروگاه‌های ایران شروع شده و در روز ۲۳ آبان سال جاری به بیش از ۲۱ میلیون لیتر در روز رسیده است. این حجم، نیاز به قطار کردن نفتکش‌هایی به طول ۱۴ کیلومتر را دارد. سال گذشته به دلیل بحران گاز، رکورد مصرف مازوت در ایران شکسته شد. نیروگاه مفتح، سلیمی و شازند، رکوردداران مصرف مازوت در کشور هستند».

طی سال‌های گذشته استفاده از مازوت نقش بسزائی در آلودگی هوا به ویژه در ماه‌های سردتر سال داشته است. تراکم ذرات ناشی از سوخت مازوت و معلق ماندن آنها، لایه‌ای ایجاد می‌کند که از یک سو موجب غلظت آلاینده‌ها و از سوی دیگر مانع از گردش و جریان هوا می‌شود و دیگر حتی بارش باران نیز چاره ساز نیست چرا که آلاینده‌ها را دگربار به زمین باز می‌گرداند. مازوت علاوه بر آلودگی شدید هوا،  موجب بیماری‌هایی نظیر سرطان، سکته قلبی، مشکل ریوی و تنفسی و همچنین سقط جنین می‌شود. میلیونها تن از توده‌های  کارگر و زحمتکشی که در کارخانه‌ها و یا در جوار مراکز تولیدی و صنعتی زندگی می‌کنند، بطور مضاعف در معرض خطر جانی قرار دارند: هم در معرض مستقیم آلودگی هوا و عواقب بیشمار و مرگبار آن بر جسم و جانشان هستند و هم از داشتن امکانات اولیه و رفاهی، بهداشتی، پزشکی و درمانی محروم‌اند. کار و تردد مداوم در چنین محیط‌هایی به کاهش طول عمر آنها منجر می‌شود. پژوهش‌های علمی آژانس مراقبت سلامت بریتانیا حاکی از آن است که چنانچه فردی در روزهایی که شاخص آلودگی هوا حدود ۱۷۰ – و بالاتر از آن- است روزانه ۱۰ ساعت تردد داشته باشد، به دلیل ورود نامرئی این ذرات به ریه و خون  در معرض خطر جدی قرار می‌گیرد و تداوم این وضعیت، به طور متوسط ۳ تا ۶ سال از طول عمر مفید فرد کم می‌کند.ریزذرات به محض ورود به بدن،  بدون ایجاد علائم فوری، ریه، قلب و مغز را فرسوده می‌کنند و قدرت دفاعی سیستم ایمنی را کاهش می‌دهند و به این ترتیب ذرّه ذرّه و تدریجی مقدمات مرگ زود رس فراهم می‌شود.

بحران آلودگی هوا، آئینه تمام نمایی از وضعیت جامعه‌ای است که تحت حاکمیت جمهوری اسلامی قرار دارد. حکومتی که با چپاول و غارت ثروت کشور، مردم را به فقر و فلاکت و نیستی کشانده، حق حیات و حق تنفس در هوای سالم را نیز از آنها سلب کرده است. جمهوری اسلامی با این که ناقوس مرگ ناشی از آلودگی هوا مدتهاست  به صدا در آمده، استفاده از مازوت و سایر آلاینده‌های کُشنده را گسترش می‌دهد و بار جانی و مالی آن را بر دوش میلیونها تن از توده‌های کارگر و زحمتکش قرار می‌دهد. جمهوری اسلامی نه می‌خواهد و نه می‌تواند راه حلی برای حوادث و فجایع زیست محیطی چون نابودی جنگل های هیرکانی ، یا خشک شدن رودها و سدها و کم آبی داشته باشد. حکومت ورشکسته مرگ‌آفرین جمهوری اسلامی نه تنها راه حلی برای بحران ها ندارد بلکه خود بر ابعاد، دامنه و عمق فجایع و بحرانها می‌افزاید.

مقابله با معضلاتی چون آلودگی هوا که به عوامل و فاکتورهای متعدد اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و بهداشتی مرتبط اند، راه‌حلی ریشه‌ای، مستمر و مسئولانه‌ای را می‌طلبد. تعهد به سلامت، رفاه و بهداشت عمومی جامعه و تعهد به تامین و تضمین منافع توده های زحمت و کار و برخورداری آنها از حق حیات و زندگی سالم و با نشاط .

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۴۷ در فرمت پی دی اف

 

 

در گرامی‌داشت شانزده آذر، نماد مبارزه با ارتجاع و استبداد

در آستانه روز دانشجو قرار داریم. از شانزده آذر ۱۳۳۲ تا به امروز، بیش از هفت دهه گذشته است. هفتاد و دو سال پیش در چنین روزی دانشجویان دانشگاه تهران در واکنش به سفر نیکسون – معاون اول رئیس جمهوری وقت آمریکا – به ایران به اعتراض برخاستند. سفر نیکسون آنهم سه ماه بعد از کودتای ننگین ۲۸ مرداد که برای حمایت از رژیم کودتاگر پهلوی دوم به ایران می‌آمد، بیش از هرچیز خشم و نفرت دانشجویان مبارز و انقلابی را برانگیخته بود. خشم برآمده از آمریکا و رژیم کودتایی دست نشانده آن، دانشگاه تهران را به سازمان‌دهی اعتراضات وسیع دانشجویی علیه استبداد، ارتجاع داخلی و آمریکا کشانید. خشم انقلابی دانشجویان، روز ۱۶ آذر همانند آتشی فروزان علیه رژیم سلطنتی و حامیان امپریالیست آن در دانشکده فنی دانشگاه تهران زبانه کشید.

رژیم برآمده از کودتا و نیروهای سرکوب‌گرش برای خوش آمدگویی نیکسون و نمایش تثبیت قدرت، دانشجویان معترض را به رگبار بستند. در آن تهاجم وحشیانه، سه دانشجوی مبارز، احمد قندچی، شریعت رضوی و مصطفی بزرگ نیا با شلیک نیروهای سرکوب از پای در آمدند. در پی جان‌باختن این سه دانشجوی انقلابی و به پاس گرامی داشت یاد و خاطره ماندگار آنان، روز ۱۶ آذر به عنوان روز دانشجو در حافظهٔ تاریخی دانشجویان و توده‌های مردم ایران ماندگار شد.

ماندگاری این روز تاریخی در حافظهٔ مردم ایران برخاسته از واقعیت عینی مبارزات آزادی خواهانه و ضد استبدادی دانشجویان چپ، انقلابی و رادیکال در دوران رژیم استبدادی پهلوی دوم بود که از آن روز تا به امروز، طی بیش از هفت دهه حقانیت مبارزاتی خود را در ذهنیت توده‌های آگاه جامعه تثبیت کرده است. از این رو جنبش دانشجویی ایران نه تنها در حاکمیت استبدادی نظام پادشاهی گذشته، بلکه در دوران سلطه ارتجاع و استبداد مذهبی جمهوری اسلامی نیز، یکی از سنگرهای مبارزه علیه ستم و نابرابری بوده است.

جنبشی با پایگاه توده‌ای که جمهوری اسلامی به اتکاء پیشینهٔ مبارزات رادیکال و انقلابی‌اش در رژیم گذشته همواره از قدرت‌گیری آن در هراس بوده است. بر بستر همین هراس ارتجاع اسلامی از جنبش دانشجویی بود که خمینی و دیگر حاکمان اسلامی همزمان با سرکوب مردم و سازمان‌های سیاسی، تهاجم به دانشگاه‌ها را نیز در برنامه کار خود قرار دادند. سرکوب و تهاجمی که از آغاز به قدرت رسیدن حکومت اسلامی، در دانشگاه‌ها کلید خورد و در روزهای اول و دوم اردیبهشت ۵۹ تحت پوشش «انقلاب فرهنگی» به اوج رسید. روزهای خونینی که نیروهای بسیج و سپاه در یورشی وحشیانه به دانشگاه‌های کشور، تعداد زیادی از دانشجویان چپ و انقلابی را کشتار کردند و دانشگاه‌ها را نیز به مدت دو سال بستند. پس از آن، پروسهٔ پاکسازی را آغاز و هزاران استاد و دانشجوی کمونیست و مبارز و مترقی را اخراج کردند. پس از دو سال که دانشگاه‌ها مجدداً باز شدند، در پی سیستم گزینشی و سهمیه‌ای، نیروهای بسیج و سپاه و عناصر وابسته به رژیم به کلی دانشگاه‌ها را تسخیر کردند. برای دست‌کم ده سال دانشگاه حیاط خلوت رژیم شد و جنبش دانشجویی در آن سال‌ها عملاً به محاق رفت. پس از آن نیز به رغم اینکه تا سال‌های نخست دههٔ هشتاد در سیطرهٔ نفوذ «اصلاح‌طلبان» حکومتی بود، باز هم یکی از خونین‌ترین سرکوب‌های خود را در دوران ریاست جمهوری محمد خاتمی در قیام شش روزه تیرماه ۷۸ تجربه کرد. سرکوب‌هایی که در سال‌های ۸۲ تا ۸۵ هم ادامه یافت و بسیاری از دانشجویان آزادی‌خواه و برابری طلب در آن سال‌ها، بازداشت، اخراج و «ستاره‌دار شدند. اما از آنجاکه جنبش دانشجویی ریشه در مبارزات توده‌های مردم ایران داشت، از نیمه دوم دههٔ هشتاد، جنبش دانشجویی چپ و رادیکال با درس‌گیری از مبارزات دلیرانه دانشجویان در دوران ستم‌شاهی، به‌ویژه با الهام گرفتن از شانزده آذر – روز دانشجو – آرام آرام کمر راست کرد. سال از پی سال قد برکشید، در خیزش انقلابی دیماه ۹۶ با شعار «اصلاح‌طلب اصول‌گرا، دیگه تمام ماجرا»، بند ناف خود را از کل حاکمیت برید و پس از آن، در جنبش انقلابی «زن، زندگی، آزادی» در جایگاهی که شایستگی‌اش را داشت، قرار گرفت.

در تمامی این سال‌های سپری شده، هرچه جنبش دانشجویی بیشتر قدبرافراشت، یورش به دانشگاه‌ها و سرکوب دانشجویان چپ و انقلابی نیز شدت گرفت. در دوران شکوفایی جنبش انقلابی نیمه دوم ۱۴۰۱ و ماه‌های پس از آن تا به امروز، هزاران دانشجوی چپ و مبارز و آزادی‌خواه، اخراج، بازداشت و زندانی شده‌اند. استادان زیادی تسویه یا با تحمیل بازنشستگی زودهنگام از تدریس در کلاس‌های درس محروم شدند. اما به رغم تمام این ترفندها، سرکوبگری‌ها، زندان و بگیر و ببندها، از آنجا که جنبش دانشجویی در کلیت خود، ریشه در مبارزات جامعه دارد و عناصر تشکیل دهنده آن از فرزندان همین توده‌های مردم زحمتکش هستند، مبارزات دانشجویی به رغم اُفت و خیزهایی که تاکنون داشته است، نه تنها رژیم را از دست یابی به پادگانی کردن دانشگاه‌ها باز داشته، بلکه با مقاومت، مبارزه و ایستادگی بر سر مطالبات آزادی خواهانه و برابری طلبانه‌اش، قدم‌های بزرگی را در جهت کسب هویت مبارزاتی‌اش برداشته است. هویتی مستقل که در همراهی و همگامی با مبارزات کارگران و زنان و توده‌های زحمت‌کش مردم ایران به سهم خود در این مبارزات نقش‌آفرینی داشته است.

شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست در گرامی‌داشت روز دانشجو، این روز تاریخی را که روز قدبرافراشتن جنبش دانشجویی علیه ارتجاع و استبداد، و روز همبستگی دانشجویان با توده‌های مردم ایران در دفاع از آزادی و برابری است، به عموم دانشجویان، خاصه به دانشجویان چپ و کمونیست و مبارز، و اساتید مترقی شادباش می‌گوید. بدان امید که نه فقط ۱۶ آذر، که تمام ایام تحصیلی، روزهای خروش دانشجویان در پاسداری از حریم دانشگاه برای رسیدن به آزادی و برابری باشد.

 

سرنگون باد رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی

زنده بادآزادی – زنده‌باد سوسیالیسم

شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست

۵ آذر ۱۴۰۴ – ۲۵ نوامبر ۲۰۲۵

امضاها: اتحاد سوسیالیستی کارگری، حزب کمونیست ایران، حزب کمونیست کارگری – حکمتی است، سازمان راه کارگر، سازمان فدائیان (اقلیت) و هسته اقلیت

گزارشی کوتاه از آکسیون روز جهانی منع خشونت بر زنان در شهر و بندر روتردام هلند

برابر فراخوان کمیته برگزارکننده روز جهانی منع خشونت بر زنان در هلند، فعالین سازمان به همراه دیگر نیروهای چپ و کمونیست هلندی، ایرانی و خارجی در این آکسیون که در عصر ۲۵ نوامبر از ساعت ۱۷٫۰۰ تا ۱۹٫۰۰ در جلوی ایستگاه مرکزی قطار بندر روتردام برگزار شد، شرکت داشتند. فعالین سازمان در این آکسیون همبستگی خود را با مبارزه علیه خشونت، تبعیض، مردسالاری، فاشیسم و جنگ اعلام داشتند. آکسیون امروز با شعار همین حالا خشونت علیه زنان را متوقف کنید، شعار محوری آکسیون بود. در برنامه بیانیه کمیته برگزارکننده و دیگر نیروها خوانده شد و بخشی دیگر برنامه سرود به همراه ترانه‌هایی به این مناسبت بود.

فعالین سازمان فدائیان (اقلیت) – هلند

 

غزه، تحت قیمومیت بین‌المللی

حمله نظامی ۷ اکتبر گروه‌های اسلام‌گرای فلسطینی تحت رهبری حماس به اسرائیل و پی‌آمد آن، جنگ دوساله ای که رژیم نژادپرست اسرائیل علیه مردم غزه برپا کرد،  از هر جهت برای مردم غزه و مبارزه رهائی‌بخش مردم فلسطین برای کسب حق تعیین سرنوشت و تشکیل کشور فلسطینی یک فاجعه بود. آنچه که پس از دو سال با آتش‌بس یک ماه پیش، از این جنگ و تجاوزگری وحشیانه اسرائیل برجای ماند، غزه‌ای ویران و نزدیک به ۷۰ هزار کشته فلسطینی است. اما این هنوز پایان فاجعه نیست. نه از آن رو که درد و رنج مردم غزه در نتیجه کارشکنی‌های رژیم اسرائیل، نبود امکانات غذائی، دارو و درمان و مسکن همچنان ادامه دارد و کمک‌هائی که وارد غزه می شود با فرارسیدن سرمای زمستان و سیلاب‌های ناشی از باران برای مردم آواره‌ای که در چادر زندگی می‌کنند، بسیار ناچیز است، بلکه پس از سال ها مبارزه ، اداره امور روزمره فلسطینیان ساکن غزه نیز از آن‌ها سلب می‌شود و در دست گروهی خارج از مردم غزه قرار می‌گیرد .

طرح ۲۰ ماده‌ای صلح ترامپ که در نخستین مرحله به تبادل اسرا و زندانیان و برقراری آتش‌بس انجامید، زیر فشار افکار عمومی مردم جهان، عجالتاً نسل‌کشی فلسطینیان توسط رژیم آدم‌کش اسرائیل را متوقف کرد. به‌رغم ادامه اقدامات نظامی رژیم اسرائیل که در همین فاصله کوتاه پس از آتش‌بس به کشته شدن متجاوز از ۲۵۰ فلسطینی و صدها زخمی انجامیده است، بااین‌همه، توقف نسل‌کشی به مردم غزه امکان داد که از کشتارجمعی زیر بمباران‌های مداوم نجات پیدا کنند. طرح ترامپ، اما حاوی نکات دیگری بود که نه‌تنها خواست‌های اسرائیل را تأمین می‌کرد، بلکه مردم غزه را از حق اداره امور خود نیز محروم می‌کرد. پس از آتش‌بس، مذاکراتی میان دولت‌های عربی منطقه و ترامپ بر سر اصلاح برخی از بندهای طرح صورت گرفت و نتیجه نهائی آن قطعنامه‌ای شد که روز ۲۶ آبان ۱۴۰۴ در شورای امنیت سازمان ملل به تصویب رسید.

برطبق این مصوبه شورای امنیت، اداره امور غزه از مردم فلسطین سلب و ظاهراً تا پایان سال ۲۰۲۷ در دست نهادی به نام “شورای صلح” متشکل از کارشناسان بین‌المللی و تکنوکرات‌های فلسطینی، تحت ریاست ترامپ قرار خواهد گرفت.این مصوبه می‌گوید کشورهای شرکت کننده و شورای صلح می توانند نهادهای عملیاتی با اختیارات بین المللی برای اداره امور ایجاد کنند. ساختارهای اجرایی غزه زیر نظر و با نظارت شورای صلح فعالیت خواهند کرد. تأمین مالی آنها از طریق کمک‌های داوطلبانه کشورهای کمک‌کننده، سازوکارهای مالی شورای صلح و دولت‌ها انجام خواهد گرفت. در این قطعنامه از بانک جهانی و دیگر مؤسسات مالی بین‌المللی نیز خواسته شده از بازسازی غزه حمایت کنند و صندوقی برای این منظور ایجاد نمایند. شورای صلح برای نظارت بر بازسازی غزه تا زمان تکمیل اصلاحات تشکیلات خودگردان فلسطین باقی خواهد ماند.

مصوبه شورای امنیت همچنین تصریح دارد که یک «نیروی بین‌المللی ثبات» در نوار غزه مستقر می‌شود که با همکاری اسرائیل، مصر و پلیس تازه‌ آموزش‌دیدۀ فلسطینی، امنیت مناطق مرزی را تأمین و از جمله اختیاراتش خلع سلاح دائمی گروه‌های مسلح غیر‌دولتی و جمع‌آوری تجهيزات نظامی حماس است. این نیرو حفاظت از غیرنظامیان و تأمین گذرگاه‌های کمک‌های بشردوستانه را نیز برعهده خواهد گرفت. با افزایش دامنه کنترل نیروی ثبات بر غزه، ارتش اسرائیل طبق ضوابط توافق‌شده و یک جدول زمانی، عقب‌نشینی خواهد کرد.

سفير آمريکا در سازمان ملل، روز دوشنبه در جلسه شورای امنیت گفت: نیروی بین‌المللی ثبات وظيفه خواهد داشت در این موارد فعالیت کند: تامين امنيت منطقه، پشتيبانی از خلع سلاح غزه، برچيدن زيرساخت‌های تروريستی، جمع‌آوری سلاح‌ها، و تضمين امنيت غيرنظاميان فلسطينی.

همانگونه که گفته شد، خروج اسرائیل زمانی آغاز خواهد شد که نیروی بین‌المللی، کنترل و ثبات را برقرار کرده باشد. اسرائیل اما گفته است: “تا زمانی که مطمئن نشویم حتی یک اسلحه هم نمی‌تواند دوباره به سوی اسرائیل نشانه رود، از غزه خارج نخواهیم شد.” سفیر اسرائیل در سازمان ملل، پیش از رأی‌گیری گفت: “این قطعنامه تضمین می‌کند که حماس دیگر تهدیدی برای اسرائیل نباشد.”

نقش سازمان ملل در این قطعنامه، در محدوده ازسرگیری تحویل کمک‌های بشردوستانه از طریق صلیب سرخ و هلال احمر پذیرفته شده است.

در این قطعنامه، زیر فشار کشورهای عربی، به شکلی مبهم از تشکیل کشور فلسطینی نیز صحبت به میان آمده و تصریح شده که پس از انجام اصلاحات مورد درخواست توسط تشکیلات خودگردان فلسطین و پیشرفت در بازسازی غزه، “ممکن است بالاخره شرایط برای مسیر معتبر خودگردانی و تشکیل کشور فلسطین فراهم شود.” اسرائیل اما از هم اکنون مخالفت خود را با این بخش از مصوبه شورای امنیت اعلام کرده است.

با تصویب این قطعنامه، ترامپ در تروث‌سوشال نوشت: “این رأی که هیئت صلح، که خودم ریاست آن را بر عهده خواهم داشت، را به رسمیت شناخت و تأیید کرد، به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین تأییدها در تاریخ سازمان ملل متحد ثبت خواهد شد و به صلح بیشتر در سراسر جهان منجر می‌شود.”

گروه اسلام‌گرای حماس که پیش از این زیر فشار وضعیت فاجعه‌بار مردم غزه و متحدین منطقه‌ای خود، طرح صلح ترامپ را پذیرفته بود و اعلام کرد فقط ملاحظاتی در مورد برخی بندها دارد و این ملاحظات بیشتر بر خلع سلاح متمرکز بود، اکنون اعلام کرده است که این قطعنامه، حقوق و مطالبات فلسطینیان را “برآورده نمی‌کند و قصد دارد یک قیمومیت بین‌المللی را بر نوار غزه تحمیل کند که فلسطینیان و گروه‌های مقاومت با آن مخالف‌اند”. در حالی که از همان آغاز روشن بود، طرح ترامپ  شامل نوعی قیمومیت بر غزه است.

حماس اکنون می‌گوید ” اداره نوار غزه باید توسط یک نهاد تکنوکرات کاملاً فلسطینی و بدون هرگونه مداخله خارجی انجام شود، به‌طوری که رئیس این نهاد از داخل غزه یا از میان وزرای تشکیلات خودگردان فلسطین انتخاب شود و همه اعضای آن مورد اجماع ملی فلسطینی‌ها باشند.”

این در حالی است که نه فقط رژیم های عربی منطقه به همراه پاکستان، ترکیه، اندونزی حمایت  خود را از این مصوبه اعلام کرده، بلکه تشکیلات خودگردان فلسطینی نیزبا صدور بیانیه‌ای از قطعنامه شورای امنیت استقبال و اعلام کرده که آماده مشارکت در اجرای آن است. دقیقاً همین حمایت تشکیلات خودگران فلسطین و دولت‌های عربی منطقه از مصوبه شورای امنیت، باعث شد که روسیه و چین به قطعنامه آمریکا رای ممتنع دهند. مخالفت روسیه و چین با قطعنامه آمریکا در این بود که در قطعنامه به صراحت از تشکیل دولت فلسطینی صحبت نشده، علاوه بر این، نقش سازمان ملل به ویژه در نظارت بر آتش‌بس نادیده گرفته شده است.

نماینده روسیه در جلسه شورای امنیت گفت: این قطعنامه با راه حل دو کشور مغایرت دارد. هیچ گونه شفافیتی در مورد جدول زمانی انتقال کنترل غزه به تشکیلات خودگردان فلسطین ندارد.  هیچ قطعیتی در مورد شورای صلح و نیروی بین‌المللی حفظ ثبات وجود ندارد. این تصمیم می‌تواند جدایی نوار غزه از کرانه باختری را قطعی کند.

در واقعیت نیز از هم اکنون روشن است که برخلاف آنچه در مصوبه آمده، بعید است تا تاریخ تعیین شده یعنی پایان سال ۲۰۲۷، قیمومیت غزه به پایان برسد. چرا که هیچ جدول زمانی مشخصی برای انتقال آن به تشکیلات خود گردان وجود ندارد و  آن را موکول به شرایطی کرده که خود آن‌ها مبهم و نامعلوم اند. یعنی “شورای صلح برای نظارت بر بازسازی غزه تا زمان تکمیل اصلاحات تشکیلات خودگردان فلسطین باقی خواهد ماند.” معلوم نیست که اصلاحات تشکیلات خودگردان تا کی عملی می‌شود و چه نهادی تعیین می کند که این اصلاحات انجام گرفته است یا نه. به سازمان ملل در این مورد نقش و وظیفه‌ای داده نشده، بلکه ترامپ و شورای صلح اوست که سرانجام تصمیم خواهند گرفت. وقتی که تکلیف وضعیت غزه تا به این حد در ابهام قرار داشته باشد، روشن است که بحثی از تشکیل کشور فلسطین و حق تعیین سرنوشت فلسطینیان هم نمی تواند در میان باشد. نه صرفاً از آن رو که اسرائیل مانع از آن خواهد شد، بلکه خود قطعنامه نیز آن را در ابهام نگه‌داشته است. قطعنامه می‌گوید: “پس از انجام اصلاحات مورد درخواست توسط تشکیلات خودگردان فلسطین و پیشرفت در بازسازی غزه، ممکن است بالاخره شرایط برای مسیر معتبر خودگردانی و تشکیل کشور فلسطین فراهم شود.” یعنی نه فقط موکول به اصلاحات مبهم بدون زمان‌بندی تشکیلات خودگران فلسطینی و بازسازی غزه شده، بلکه حتی اگر اصلاحات هم عملی و تایید شود و بازسازی هم که معلوم نیست چند سال طول بکشد، انجام بگیرد، باز هم تشکیل کشور فلسطین قطعی نیست. فقط “ممکن است بالاخره شرایط برای مسیر معتبر خودگردانی و تشکیل کشور فلسطین فراهم شود.” که این هم وعده مبهمی است که زیر فشار متحدین عرب منطقه‌ای ترامپ در قطعنامه گنجانده شده است.

آنچه که در این قطعنامه به صراحت از آن صحبت شده است،قیمومیت بین‌المللی یا دقیق‌ترقیمومیت امپریالیسم آمریکا بر غزه است. این قطعنامه نه وسیله‌ای برای نجات مردم فلسطین و برسمیت شناختن حق تعیین سرنوشت و تشکیل کشور مستقل فلسطین، بلکه ابزاری برای تحکیم اسارت مردم فلسطین از طریق استقرار رژیم قیمومیت خواهد بود. در یک چنین شرایطی آنچه که می‌تواند به یاری مردم فلسطین برخیزد، فشار افکار عمومی جهان و ادامه همان مبارزات جهانی است که توانست نسل‌کشی فلسطینیان را متوقف سازد. ادامه این مبارزه اکنون می‌تواند قدرت‌های ستمگر را زیر فشار برای پذیرش حق تعیین سرنوشت مردم فلسطین  و تشکیل کشور فلسطین قرار دهد.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۴۶ در فرمت پی دی اف:

آمار، نوک کوه یخ خشونت ساختاری علیه زنان

در جهان معاصر، زیر سلطه‌ سرمایه‌داری افسارگسیخته و سیاست‌های بی‌رحمانه و ویرانگر نئولیبرالی، بشر در میانه‌ی اَبَر‌بحران‌هایی نفس‌گیر گرفتار شده است: بحران مزمن اقتصادی، فاجعه‌ عمیق زیست‌محیطی، جنگ‌های خانمان‌سوز و کشتارهای جمعی که هر روز دامنه‌ی بیشتری می‌گیرند. در میان همه این مصائب، زنان، نیمی از جمعیت کره‌ زمین، بیشترین بار این نابسامانی را بر دوش می‌کشند؛ آنان بیشترین قربانیان خشونت‌هایی هستند که حاصل این شرایط‌اند.

هر ساله در آستانه‌ ۲۵ نوامبر، «روز جهانی منع خشونت علیه زنان»، برخی نهادها و سازمان‌های دولتی و بین‌المللی گزارش‌ها و آمارهایی از خشونت علیه زنان منتشر می‌کنند، اما این آمارها، با همه‌ تلخی‌شان، تنها نوک کوه یخ را آشکار می‌سازند؛ تصویری محدود از واقعیتی به‌مراتب عمیق‌تر، گسترده‌تر و فاجعه‌بارتر که زیر سطح، پنهان مانده است. طبق گزارش سازمان بهداشت جهانی در تاریخ ١٩ نوامبر ٢٠٢۵، تقریبآ حدود ٨٤٠ میلیون زن در سال گذشته، تجربه‌ی خشونت داشتند. در طول ١٢ ماه گذشته (منتهی به زمان گزارش)، ٣١٢ میلیون زن (١۵ سال به بالا) از سوی شریک زندگی خود، مورد خشونت فیزیکی یا جنسی قرار گرفته‌اند.

با آن‌که همین آمار محدود نیز از فاجعه‌ای عظیم و تکان‌دهنده پرده برمی‌دارد، اما به‌هیچ‌وجه بازتاب‌دهنده‌ی تمام واقعیت نیست. در بسیاری از کشورها اساساً هیچ آمار رسمی درباره خشونت علیه زنان منتشر نمی‌شود و در موارد بی‌شماری حتی گزارش‌های خشونت در مراجع پلیسی و قضایی ثبت یا پیگیری نمی‌شوند. آنچه در گزارش‌های بین‌المللی ارائه می‌گردد، تنها به بخشی از خشونت‌ها می‌پردازد و گستره‌ی وسیع اشکال دیگر خشونت را نادیده می‌گذارد: خشونت روانی، کلامی، سایبری، فشارها و آزارهای پنهان در محیط خانواده، خشونت در محیط کار و اجتماع، بهره‌کشی جنسی، قاچاق و تجارت زنان، تن‌فروشی ناشی از فقر، ازدواج‌های اجباری کودکان، ختنه‌ی اجباری دختران، و حتی سوزاندن یا زنده‌به‌گور کردن زنان در برخی مناطق، به‌ویژه در بخش‌هایی از آسیای دور. همچنین این آمارها تقریباً هیچ تصویری از خشونت‌های هولناک دوران جنگ، از جمله قتل، شکنجه و تجاوز سیستماتیک به زنان در میدان‌های درگیری ارائه نمی‌دهند. گزارش‌های رسمی به مناسبت روز جهانی منع خشونت علیه زنان، عمدتاً تنها بر خشونت فیزیکی از سوی مردان خانواده، به‌ویژه همسران، تمرکز دارند و بدین ترتیب بخش عظیمی از واقعیت خشونت ساختاری علیه زنان نادیده گرفته می‌شود.

اما شاید مهم‌ترین کارکرد چنین آمارهایی، پنهان‌سازی ساختارهای عمیقاً نابرابر و خشونت‌زایی باشد که تولیدکننده و بازتولیدکننده‌ی خشونت علیه زنان‌اند: ساختارهای طبقاتی، سیاسی و اجتماعی‌ای که در تار و پود جوامع تنیده شده‌اند. وقتی خشونت علیه زنان صرفاً به عنوان «مشکلی فرهنگی» یا «رفتاری شخصی» بازنمایی می‌شود، عملاً از عرصه‌ی عمومی و سیاسی بیرون کشیده شده و به حوزه‌ی خصوصی تقلیل داده می‌شود؛ درحالی‌که این خشونت نه یک انحراف فردی، بلکه برآیند مستقیم مناسبات نابرابر قدرت است. نگاهی دقیق به تاریخ تمدن بشر نشان می‌دهد که پیدایش مناسبات طبقاتی و شکل‌گیری مالکیت خصوصی با استقرار نظام پدرسالاری هم‌زمان و درهم‌تنیده بوده است؛ نظمی که از همان آغاز، زنان را در جایگاهی فرودست قرار داده و انقیاد آنان را در چارچوب نهاد خانواده تثبیت کرده است. در واقع، کنترل و تملک بر بدن زن یکی از پیش‌شرط‌های حفظ و انتقال مالکیت خصوصی بوده، زیرا استمرار این مالکیت از مسیر «ارث» عبور می‌کند و تنها با کنترل کامل بر زنان، به‌ویژه بر باروری و روابط جنسی آنان، ممکن می‌شود. از سوی‌ دیگر، نقش زنان در بازتولید اجتماعی، تولید نسل و نیروی کار سبب شده است که صاحبان قدرت و ثروت در طول تاریخ، برای تداوم نظم طبقاتی، کنترل همه‌جانبه‌ای بر زندگی زنان اعمال کنند: از بدن و رفتار زنان گرفته تا نقش آنان در تولید، حضور اجتماعی و حتی افکار و آرزوهای آنان. از همین‌جاست که خشونت علیه زنان و زن‌ستیزی در اشکال گوناگون پدیدار می‌شود و از سطح روابط خصوصی و خانوادگی فراتر رفته، تمام عرصه‌های زیست اجتماعی زنان را دربرمی‌گیرد. با پیدایش نظام سرمایه‌داری این وضعیت ابعاد تازه‌ای پیدا می‌کند. نظام سرمایه‌داری، افزون بر اتکای تاریخی‌اش به نقش زنان در بازتولید اجتماعی، از آنان به‌عنوان نیروی کار ارزان ومطیع بهره‌کشی می‌کند. چنین ساختاری زنان را نه تنها در محیط کار، بلکه در خانواده نیز زیر فشار و ستم مضاعف قرار می‌دهد؛ ستمی که هم اقتصادی است و هم فرهنگی، هم جسمی و هم نمادین. بدین‌ترتیب، زنان در نظام سرمایه‌داری در محل کار بهره‌کشی می‌شوند و در خانه تحت انقیاد پدر- مردسالاری باقی می‌مانند؛ دو سازوکاری که در نهایت یکدیگر را تقویت و بازتولید می‌کنند. در چنین ساختاری، تمامی نهادهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در خدمت حفظ زیربنای تولیدی و بازتولید مناسبات مسلط قرار می‌گیرند. از این‌روی جای تعجب نیست که با تشدید بحران‌های اقتصادی، گسترش فقر و فلاکت در میان اکثریت مردم، برآمد نیروهای راست و افراطی و نیز قدرت‌گیری جریانات ارتجاعی در کشورهای خاورمیانه، همراه با جنگ‌افروزی‌های امپریالیستی و صهیونیستی و بروز جنگ‌های داخلی، آمار خشونت علیه زنان روندی شدیداً صعودی پیدا کرده است. طبق گزارش سازمان ملل در سال ٢٠٢۵، خشونت علیه زنان نسبت به سال پیش ٢۵ درصد افزایش داشته است؛ افزایشی تکان‌دهنده که نمی‌توان آن را جدا از بحران‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در سطح جهان بررسی کرد. این پیوند ساختاری، همان حقیقتی است که در بسیاری از آمارهای رسمی یا نادیده گرفته می‌شود یا عمداً پنهان می‌ماند.

به همین دلیل، انتشار صرفِ آمار، نه تنها کمکی به حل ریشه‌ای مسئله نمی‌کند، بلکه گاه خود به ابزاری برای انحراف بحث از علت‌های بنیادی تبدیل می‌شود. اساساً هدف اصلی این گزارش‌ها، آنگونه که از سوی دولت‌ها و نهادهای بین‌المللی عرضه می‌شوند، رفع ریشه‌ای این جنایت‌ها نیست؛ بلکه اغلب برای مصرف در مراسم رسمی، برنامه‌های مناسبتی، تولید محتوا برای رسانه‌ها و توجیه پروژه‌ها و بودجه‌هایی است که در چارچوب نظم موجود تعریف شده‌اند.

در این میان، رژیم جمهوری اسلامی برای این آمارها کارکرد دیگری نیز تعریف کرده است: مصرف سیاسی برای توجیه و پنهان‌سازی خشونت گسترده علیه زنان در ایران. برای این منظور، دائماً بر «جهانی بودن» و «قدمت» خشونت علیه زنان در جوامع مختلف تأکید می‌شود تا این پدیده امری طبیعی و بدیهی جلوه کند و نقش حکومت دینی کم‌رنگ یا به کلی پنهان شود. اما در کشوری که استبداد دینی بر آن حاکم است، واقعیت این است که جمهوری اسلامی خود بزرگ‌ترین دشمن زنان است. این رژیم دینی را تبلیغ و نهادینه می‌کند که در کتاب مقدس آن، به صراحت به مردان اجازه داده شده است زنان را در صورت «عدم تمکین» در خانه حبس کرده و حتی تا حد مرگ گرسنگی دهند؛ ایدئولوژی‌ای که در قوانین شرعی آن، پدر می‌تواند دخترش را بدون هیچ مجازاتی به قتل برساند. قوانین ازدواج، طلاق، حضانت، ارث و غیره، همگی به زیان زنان نوشته شده‌اند. این حکومت از کتب درسی مدارس تا فیلم‌ها و رسانه‌های رسمی، زن‌ستیزی سیستماتیک را تبلیغ می‌کند؛ با محدودیت‌های سنگین شغلی و تحصیلی، تبعیض جنسیتی را در عرصه عمومی نهادینه می‌کند و در عرصه خصوصی آن را تا حد خشونت و قتل عادی‌سازی می‌کند. جمهوری اسلامی زنان را به‌خاطر پوشش، هویت مستقل از هنجارهای رژیم و تلاش و مبارزه برای کسب حداقل حقوق انسانی‌شان سرکوب و زندانی می‌کند و ایران را به کشوری تبدیل کرده که بالاترین آمار اعدام زنان، قتل دولتی، را در جهان دارد.

این ساختار سیاسی در ایران، در خدمت زیربنای تولید کالایی قرار گرفته و به تقویت ساختار پدر-مردسالارانه یاری می‌رساند. از این‌روی، نخستین گام برای برقراری امنیت واقعی برای زنان در ایران، سرنگونی انقلابی این رژیم و استقرار حکومتی است که از قید مذهب رها باشد و تمامی ساختارهای بازتولیدکننده زن‌ستیزی را برچیند. در این مسیر، روشنگری در مورد ریشه‌های خشونت علیه زنان، و نشان دادن ارتباط آن با ساختارهای حاکم نقشی تعیین‌کننده دارد.  در این رابطه می‌توان حتی از همین آمارهای ناقص و سطحی نیز برای برانگیختن حساسیت اجتماعی بهره گرفت، اما همواره باید یادآور شد که این اعداد تنها نمایانگر نوک کوه یخ هستند و واقعیت خشونت علیه زنان ساختاری و بسیار عمیق‌تر و گسترده‌تر از آن چیزی است که آمار رسمی نشان می‌دهد.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۴۶ در فرمت پی دی اف:

افزایش قیمت بنزین و تبعات آن بر زندگی مردم

پس از ماه‌ها گمانه‌زنی و تکذیب‌های چندباره پزشکیان و دیگر کارگزاران کابینه مبنی بر عدم افزایش قیمت بنزین، سرانجام انتظارها به پایان رسید و وزیر نفت جمهوری اسلامی خبر افزایش قیمت بنزین را رسانه‌ای کرد. محسن پاک‌نژاد، روز چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۴، در حاشیه جلسه هیئت دولت با تأکید بر سیاست‌های دولت مبنی بر اینکه «در زمینه فروش و توزیع سوخت در حال حاضر هیچ مشکل یا دغدغه‌ای وجود ندارد»، با زبانی گویا از فاز اول افزایش قیمت بنزین و نحوهٔ توزیع و قیمت‌گذاری آن پرده‌برداری کرد و گفت: «از هفتهٔ آینده، عرضهٔ بنزین وارداتی توسط بخش خصوصی در بورس انرژی آغاز می‌شود. قیمت این بنزین متناسب با هزینهٔ تمام‌شده تعیین و در نهایت در زمان عرضه، کشف خواهد شد. برآورد فعلی بین ۶۴ تا ۶۵ هزار و ۸۰۰ تومان به ازای هر لیتر است، اما رقم دقیق پس از معامله در بورس مشخص می‌شود و مصرف آن نیز کاملاً اختیاری است». در پایان معاملات یک‌شنبه دوم آذر ۳۰۰ هزار لیتر بنزین سوپر با قیمت پایه ۶۵ هزار و ۸۰۰ تومان در بورس فروخته شد.

اگرچه وزیر نفت عجالتاً از بیان افزایش قیمت بنزین معمولی خودداری و اقدام به چنین کاری را منوط به تصمیم کارگروهی متشکل از نهادهای اقتصادی، امنیتی و اجتماعی کرد، اما اظهارات قائم پناه و حسینی‌کیا حاکی از آن است، که کابینهٔ پزشکیان هرآن مترصد فرصت است تا از طریق اعمال نرخ سوم بنزین معمولی – پنج هزار تومان برای هر لیتر – بخشی از کسری بودجه دولت را تأمین و تبعات این افزایش قیمت را بر سر توده‌های مردم ایران آوار سازد.

در همین رابطه، محمد جعفر قائم‌پناه – معاون اجرایی رئیس جمهوری – هفتهٔ گذشته در پایان جلسهٔ هیئت دولت ضمن تأیید سیاست‌های کابینهٔ پزشکیان بر افزایش قیمت بنزین گفت: «هنوز تصمیم قطعی برای افزایش قیمت بنزین گرفته نشده است»، اما اگر اقدامی صورت گیرد، «ابتدا از خودروها و کارت‌های سوخت دولتی» آغاز خواهد شد. او سپس با اشاره به هزینهٔ بالای یارانهٔ پنهان سوخت در توجیه ضرورت افزایش قیمت بنزین گفت: «قیمت تمام‌شده هر لیتر بنزین برای دولت حدود ۳۴ هزار تومان است. اما به مردم با نرخ ۱۵۰۰ و ۳۰۰۰ تومان عرضه می‌شود.

حسینی‌کیا – نماینده سنقر و نایب‌رئیس کمیسیون صنایع و معادن مجلس – نیز با تأکید بر ضرورت افزایش قیمت بنزین و همچنین سهمیه و نحوهٔ اجرای آن گفت: بنزین تا سقف ۶۰ لیتر با نرخ ۱۵۰۰ تومان برای هر لیتر عرضه می‌شود. برای مصرفِ تا سقف ۱۰۰ لیتر، نرخ ۳ هزار تومان تعیین شده و بیش از ۱۰۰ لیتر هم با نرخ ۵ هزار تومان محاسبه خواهد شد. او در نهایت اضافه کرد: این روند درحال کارشناسی است و اجرای آن به تصمیم نهایی دولت بستگی دارد. نکته‌ای که فاطمه مهاجرانی – سخنگوی کابینه – نیز در جلسهٔ هفتگی خود عین همین حرف‌های حسینی‌کیا را تکرار کرد.

پرده‌برداری از سیاست رسمی دولت مبنی بر افزایش قیمت بنزین، آنهم در روزهای سالگرد قیام خونین آبان ۹۸ با هر انگیزه‌ای که صورت گرفته باشد، دست‌کم برای توده‌های مردم ایران پیامی دوگانه را به همراه دارد. نخست، بازتولید حافظهٔ تاریخی توده‌های مردم ایران از آن قیام شکوهمند و اعتراض و مبارزات خیابانی وسیع توده‌ای در واکنش به افزایش قیمت بنزین در دوران حسن روحانی. دوم، یادآوری سرکوب خونین مردمانی معترض که طی ۵ روز مبارزات سلحشورانه، پایه‌های حاکمیت را به لرزه درآوردند. مردمی که با اعلام سه برابر شدن قیمت بنزین در نیمه شب جمعه ۲۵ آبان، از نخستین ساعات همان روز به اعتراض برخاستند، در خیابان‌ها حضور یافتند، پمپ بنزین‌ها را آتش زدند، به بانک‌ها حمله بردند و تعدادی از نهادهای سرکوب را به آتش کشیدند. زنان و جوانان و توده‌های مردمی که طی ۵ روز با جنگ و گریز و سنگربندی‌های خیابانی چنان حماسه‌ای آفریدند، که تا به امروز در ذهنیت جامعه زنده و پابرجاست. اما آنچه مسلم است دولت با اعلام این خبر در چنین مقطع زمانی در پی اهداف دیگری است.

پرده‌برداری از سیاست افزایش قیمت بنزین در روزهای سالگرد قیام شکوهمند آبان، اگرچه برای مردم ایران یادآور قهرمانی‌ها و دلاوری‌های آنان در آن روزهای آتش و خون است، اما حاکمیت با اعلام این خبر در چنین روزهایی دچار پارادوکسی است که رهایی از آن برایش سخت و دشواراست.

هرچند هیئت حاکمه با اعلام خبر افزایش قیمت بنزین در روزهای سال‌گرد آبان ۹۸، خواسته تا اقتدار و قدرت سرکوبگری خود را به رخ توده‌های مردم ایران بکشد. اما این یک طرف قضیه است. طرف دیگر این ماجرا بیم و هراسی است که نظام از تکرار چنین واقعه‌ای دارد. بیم از شکل‌گیری اعتراضات خیابانی و هراس از اینکه اینبار قیامی بزرگتر از آبان ۹۸ و جنبشی فراتر از جنبش انقلابی ۱۴۰۱ جامعه را فرا گیرد، حاکمیت را بر آن داشته تا به شیوه‌ای کاملاً محتاطانه پروژه افزایش قیمت بنزین را پیش ببرد.

چراکه شرایط کنونی جمهوری اسلامی بسی وخامت‌بارتر از آبان ۹۸ و شکننده‌تر از ماه‌های پیش از شکل‌گیری جنبش انقلابی «زن، زندگی، آزادی» است. در این شرایط بحرانی، در این وضعیت وخیمی که حاکمیت در آن غوطه‌ور است، ترس از قیامی دیگر، وحشت از شکل‌گیری اعتصابات و اعتراضات خیابانی جوانان و زنان و توده‌های معترضی که دیگر چیزی برای ازدست‌دادن ندارند، هیئت حاکمه را بسیار بیمناک کرده است. اینکه پزشکیان و اعضای کابینهٔ او طی یک سال گذشته هربار با لکنت زبان و دست‌به‌عصا پا به میدان افزایش قیمت بنزین گذاشته‌اند، جملگی ناشی از همین وحشتی است که نظام را فرا گرفته است.

بر کسی پوشیده نیست در وضعیت کنونی هم توده‌های مردم ایران، هم پزشکیان و کابینه‌ او، و هم کل حاکمیت تجربه قیام شکوهمند آبان ۹۸ را پیش روی خود دارند. لذا، نه فقط کارگران و توده‌های مردم ایران، بلکه حاکمیت نیز  بر این امر واقف‌ است در وضعیتی که نظام به مرز فروپاشی رسیده است، اگر بنزین گران شود، بی‌درنگ حمل‌ونقل نیز گران خواهد شد. حمل‌ونقل که گران شد، تورم افزایش می‌یابد. تورم که بالا رفت، گرانی قیمت‌ها نیز با شیب تند به تمام کالاهای مصرفی سرایت خواهد کرد.

این واقعیت را همه تجارب تاکنونی افزایش قیمت بنزین به توده‌های مردم ایران نشان داده است. کارگران و زحمت‌کشان ایران به خوبی می‌دانند که با افزایش قیمت بنزین – حتی یک افزایش محدود – قیمت ده‌ها کالاهایی که در ارتباط با معیشت و زندگی مردم است، در حرکتی دومینویی افزایش خواهد یافت.

اگرچه با رونمایی افزایش قیمت بنزین، اینجا و آنجا صداهای اعتراضی هم علیه سیاست افزایش قیمت بنزین حتی از طرف عناصری در درون حاکمیت برخاسته است، اما پوشیده نیست که سیاست افزایش قیمت بنزین، نه سیاست این یا آن جناح، نه تصمیم این یا آن کابینه، بلکه سیاست استراتژیک کل هیئت حاکمه برای جبران بخشی از کسری بودجۀ صدها هزار میلیارد تومانی دولت است.

همهٔ کابینه‌های تاکنونی جمهوری اسلامی از هاشمی رفسنجانی گرفته تا مسعود پزشکیان، سعی کرده‌اند بخش بزرگی از مشکل کسری بودجه خود را از طریق چاپ اسکناس‌های بدون پشتوانه و یا از طریق افزایش قیمت آب و برق و گاز و سوخت و انرژی و دیگر کالاهایی که در انحصار دولت اند، بر دوش کارگران و توده‌های مردم ایران قرار دهند.

اگرچه کابینهٔ پزشکیان به دلیل ترس از اعتراضات توده‌ای، عجالتاً این پروژه را به صورت قطره‌چکانی با افزایش قیمت بنزین سوپر وارداتی – که مورد استفاده دهک‌های ثروتمند جامعه است – شروع کرده است، اما آنگونه که قائم پناه و حسینی‌کیا مطرح کرده‌اند دیر یا زود شتر گرانی بنزین با نرخ ۵ هزار تومان در هر لیتر بر دَرَ خانهٔ دهک‌های فقیر و مردم کم‌درآمد هم خواهد خوابید. چرا که در هر افزایش قیمتی ابتدا به ساکن این توده‌های کارگر و زحمتکش هستند که می‌بایست تاوان این گرانی را که مستقیماٌ روی قیمت کالاهای مصرفی آنان سر ریز می‌شود، بپردازند.

نکته دیگری که باید به آن توجه کرد، واگذاری واردات و توزیع و قیمت‌گذاری بنزین سوپر از طریق بورس به بخش خصوصی است. موضوعی که می‌تواند تجربه و پیش‌درآمدی برای واگذاری توزیع و قیمت‌گذاری بخش‌های دیگر بنزین به بخش خصوصی باشد. که در این صورت فجایعی فراتر از آنچه تاکنون بر سر کارگران و زحمت‌کشان آمده است، بر سرشان آوار خواهد شد.

تمام توجیه پزشکیان، دغل‌بازی تیم اقتصادی کابینهٔ او و فریب‌کاری اقتصاددانان نئولیبرال مدافع خصوصی سازی که خواهان قطع سوبسید سوخت و به تبع آن افزایش قیمت بنزین در ایران هستند، بر این نکته استوار است که قیمت بنزین در ایران از «یک بطری آب در کشورهای همسایه» ارزان‌تر است. و یا بعضاً قیمت بنزین در ایران را با قیمت بنزین پایه در کشورهای اروپایی و حوزه خلیج فارس مقایسه می‌کنند. بدون اینکه نسبت دستمزد کارگران و حقوق‌بگیران ایران را با میزان دستمزد کارگران و حقوق‌بگیران اینگونه کشور مقایسه کنند.

حداقل دستمزد کارگران و حقوق‌بگیران در کشورهایی نظیر سوئیس و لوکزانبورگ ۳۵۵۱ و ۲۷۱۱ دلار و متوسط آن مبلغ ۸۲۱۸ و ۶۷۴۰ دلار در ماه است. این حداقل دستمزد و حقوق در نروژ و دانمارک ۱۷۶۰ و ۲۶۴۵ دلار و متوسط آن ۵۷۷۲ و ۵۷۴۹ دلار در ماه است. در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی اما حداقل دستمزد کارگران کمتر از ۱۱۰ دلار و متوسط آن با احتساب ۲۵ میلیون تومان حقوق و دستمزد در ماه، چیزی حدود ۲۳۰ دلار است.

حداق دستمزد کارگران در کشورهای منطقه نظیر عربستان، قطر، امارات و ترکیه نیز بسیار بالاتر از حداقل دستمزد کارگران و حقوق‌بگیران ایران است. حداقل دستمزد ماهانه کارگران و حقوق‌بگیران در عربستان ۱۰۶۶ دلار معادل ۱۰ برابر ایران، قطر ۵۰۰ دلار، امارات ۱۳۶۱ دلار و در ترکیه معادل ۶۷۵ دلار است.

حال با چنین مقایسه‌ای تمام فریب‌کاری پزشکیان که مدام تکرار می‌کند، قیمت بنزین در ایران از یک لیتر آب در کشورهای منطقه ارزان‌تر است و یا ریاکاری فاطمه مهاجرانی – سخنگوی دولت – که هفته پیش با بیان اینکه قیمت تمام شده بنزین قریب به ۷۰ هزار تومان است، و فراتر از آن با تکرار دروغ‌هایی همانند اینکه «دولت مسئول تصمیمات مرتبط با معیشت مردم و سلامت جامعه است»، حاکی از آن است که نه فقط کابینه پزشکیان بلکه کل حاکمیت سعی دارد با تبلیغاتی هماهنگ ذهنیت جامعه را برای فاز بعدی افزایش قیمت بنزین آماده کند.

تأکید قائم پناه معاون اجرائی پزشکیان مبنی بر اینکه «قیمت تمام‌شده در هر لیتر بنزین برای دولت حدود ۳۴ هزار تومان است. اما به مردم با نرخ ۱۵۰۰ و ۳۰۰۰ تومان عرضه می‌شود و تناقض گویی سخنگوی دولت که همین مبلغ را حدود ۷۰ هزار تومان اعلام کرد، حاکی از استیصال و سردرگمی پزشکیان و اعضای کابینهٔ او در نحوۀ آماده‌سازی ذهنیت جامعه برای افزایش قیمت بنزین است. افزایشی که به ادعای فاطمه مهاجرانی نه برای تنظیم «معیشت مردم و سلامت جامعه»، بلکه برای جبران بخشی از کسری بودجه دولت است. افزایش قیمتی که یکسره منجر به بالارفتن تورم و گرانی کالاها در جامعه می‌شود و تاوان این گرانی نیز مستقیماً بر سر کارگران و زحمتکشان ایران آوار خواهد شد.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۴۶ در فرمت پی دی اف:

تلاش یک جریان حکومتی برای مهار و انحراف مبارزه در صنعت نفت

اعتراضات کارگری و مبارزه در صنعت نفت بی‌وقفه درحال گسترش است. ماه آبان نیز مانند ماه‌های قبل، اعتراض در اشکال متنوع به‌ویژه در شکل تجمع و اعتصاب و راه‌پیمایی در بخش‌های مختلف صنعت نفت ادامه داشت. درجریان این مبارزات،ایجاد تشکل معلوم‌الحالی که برای به انحراف بردن مبارزه درصنعت نفت توسط دولت ساخته و پرداخته شده و از چندسال پیش با حرکتی خزنده و  چراغ خاموش، گام‌هایی نیز در این زمینه برداشته است، خطری را که از ناحیه این جریان، مبارزات کارگری در صنعت نفت را تهدید می‌کند بیشتر نمایان ساخت.

سوای تجمعات منظم و روتین نیروی کار رسمی و غیررسمی در شرکت فلات قاره، شرکت نفت و گاز پارس( در عسلویه و کنگان)،نفت و گازگچساران، آغاجاری، منطقه ویژه انرژی پارس، سکوهای دریایی ۴۰ گانه، پالایشگاه آبادان، پالایشگاه گاز فجرجم وغیره، مبارزات کارگران ارکان ثالث در مجتمع گاز پارس جنوبی به‌ویژه تجمع سراسری و مستقل آنان مورخ ۱۰ آبان در تهران مقابل دفتر ریاست جمهوری و تجمع دیگری که ۲۰ آ بان مقابل “ستاد مجتمع گاز پارس جنوبی” واقع در عسلویه برپاشد، در زمره مهمترین اعتراضات این ماه در نفت  بودند.

مبارزات مستمر کارگران ارکان ثالث شاغل در مجتمع گاز پارس جنوبی در چند سال اخیر و برپایی چندین تجمع سراسری مستقل در تهران و نیز مقابل “ستاد مجتمع گاز پارس جنوبی” این مجتمع را به یکی از مراکز بسیار مهم مبارزات مستقل با شعارهای رادیکال و کارگران این مجتمع را  به پیشقراولان مبارزه در صنعت نفت تبدیل نموده است. این مجتمع در همان حال به مرکز اصلی توجه و تلاش دولت و “انجمن‌های صنفی” و “کانون انجمن‌های صنفی کارگران پالایشگاه‌های گاز استان بوشهر” دست ساز حکومت برای نفوذ در بین کارگران ، دردست گرفتن رهبری اعتراضات، مهار و به انحراف کشاندن آن، تبدیل شده است.

موضوع را از نزدیک مورد بررسی قرار دهیم؛ اوایل آبان “کانون انجمن‌های صنفی کارگران پالایشگاه‌های گاز استان بوشهر” از این پس (“کانون انجمن‌های صنفی”) با صدور بیانیه‌ای اعلام کرد، “این نهادکارگری” اعتراضاتی را درسه مرحله به شرح زیر تدارک دیده است.سه شنبه ۶ آبان تجمع در محیط داخل پالایشگاه‌ها( البته ” درچارچوب مقررات صنفی و با حفظ نظم و آرامش”)، درصورت بی‌عملی مدیران، تجمع هماهنگ مقابل ستاد مجتمع گاز پارس جنوبی ( از این پس “ستاد مجتمع”) و در گام سوم در صورت عدم پاسخ‌گویی، تجمع مقابل فرمانداری عسلویه.مرحله اول و دوم این برنامه به اجرا درآمد، به این صورت که در پالایشگاه‌های گاز دوازده گانه پارس جنوبی تعدادی از کارگران تجمعات کوتاهی برپا کردند. در مرحله دوم نیز تجمع نسبتاً گسترده‌ای مقابل”ستاد مجتمع” برپاشد و مرحله سوم که هنوز به اجرا درنیامده است.

درتجمعات مستقل کارگران ارکان ثالث، یکی از شعارها و خواست‌های همیشگی حذف پیمانکار بوده است. این شعار، هم در تجمعات سراسری تهران و هم در تجمعات مکرر کارگران ارکان ثالث مقابل “ستاد مجتمع” تکرار شده است.”ما پیمانکار نمی خوایم، ما استثمار نمی‌خوایم”،”ارکان ثالث بیداراست ، از استثمار بیزار است” و در تجمع ۱۰ آبان در شعار جدید “توپ،تانک، فشفشه، پیمانکار حذف بشه” نیز تکرارشد.اما درتجمعاتی که با مداخله “انجمن‌های صنفی” برپاشد، این شعار به کلی غایب بود. صرف نظر از این موضوع و صرف نظر از کمیت کارگران در تجمعات جداجدا در پالایشگاه‌های گازی که سرنخ برگزاری آن در دست “انجمن‌های صنفی” بود و همچنین صرف نظر ازاینکه تعداد کارگران حاضر در تجمع مقابل “ستاد مجتمع” نسبت به تجمعات مستقل قبلی که شمار کارگران تا پنج هزار نفر و بیشتر می‌رسید کمتر بود، اما نفس فراخوان به اعتراض توسط تشکل‌های دولتی حاکی از موقعیتی است که این تشکل‌ها در مجتمع گاز پارس جنوبی بدست آورده‌اند تا آنجا که جرئت می‌کنند خود را به عنوان مدافعان منافع کارگران جابزنند!

متأسفانه برخی از جریان‌های سیاسی نیز در شبکه‌های اجتماعی و ابزار تبلیغاتی خود، به واگویی صرف خبرهای انتشار یافته توسط این انجمن‌ها و” کانون انجمن‌های صنفی” پرداخته و از این تشکل‌ها به عنوان “تشکل کارگری” یا همانطور که خود این انجمن‌ها ادعا نموده‌اند “نهادهای کارگری” یاد کردند و نه فقط نسبت به خطری که ازاین ناحیه مبارزه در صنعت نفت را تهدید می‌کند دچار تغافل شدند بلکه آگاهانه یا ناآگاهانه چشم بر ماهیت این تشکل‌های دست‌ساز و وابسته به دولت نیز فروبستند.

پرسش اساسی این است که رژیم جمهوری اسلامی که در اغلب صنایع اقدام به ایجاد شوراهای اسلامی کار نمود، چرا صنعت نفت را از آن مستثنی کرد و چه شد که اکنون چند سالی است در صنعت نفت و گاز، تحرکاتی را در این زمینه آغاز نموده و تشکل‌هایی با نام “انجمن صنفی” و “کانون انجمن‌های صنفی” سرهم‌بندی نموده است.این تشکل‌ها اساساً تحت چه شرایط و ضوابطی بوجود می‌آیند، چه وظایفی دارند و در حال حاضر در صنعت نفت مشغول چه‌کاری هستند. برای پاسخ به این پرسش‌ها ناگزیریم ولو به اختصار، به پیشینه تلاش‌های رژیم در رابطه با تشکیل شوراهای اسلامی کار و انجمن‌های صنفی در محیط‌ها و مراکز کارگری اشاره‌ای داشته باشیم.

 

از شوراهای اسلامی کار تا انجمن‌های صنفی

انگیزه و ایجاد تشکل‌های دولتی در محیط کار و مراکز کارگری در اساس به دوره انقلاب و رویدادهای بعد از قیام سال ۵۷ بر می‌گردد. کارگران ایران که همزمان با آغاز دوران اعتلای انقلابی از نیمه دوم شهریور سال ۵۷ در مقیاس وسیع و توده‌ای به زندگی فعال سیاسی روی آوردند، بعد از سرنکونی رژیم شاه به سرعت در تمام صنایع و مؤسسات تولیدی و خدماتی تشکل‌های مستقل و قبل از همه شوراهای خود را شکل دادند. طبقه کارگر ایران پرچم‌دار مبارزه و جنبش شورایی شد تا با ایجاد شوراها، بتواند از عهده‌ی وظایف جدیدی که شرایط سیاسی جامعه برعهده آن میگذاشت برآید. هزاران شورا از درون مبارزات کارگری و ابتکار خود کارگران جوشید و سربرآورد. شوراهای کارگری تقریباً در تمام کارخانه‌ها و مؤسسات بزرگ و کوچک صنعتی و خدماتی پدیدار شدند. طبقه کارگر هرجا که توانست گام‌های مهمی در جهت اعمال کنترل و نظارت برتولید و اداره امور کارخانه برداشت. اقدامات مستقل و انقلابی شوراها اما با منافع رژیم سیاسی تازه به قدرت خزیده و طبقه سرمایه‌دار حاکم در تعارض جدی قرار داشت.ارتجاع اسلامی بی‌درنگ به سرکوب وحشیانه و خونین شوراها برخاست. پس از سرکوب و قلع و قمع شوراهای کارگری، اخراج گسترده کارگران پیشرو، بازداشت و حبس و حتی اعدام فعالان شوراها، تشکل‌های جدیدی را بنام “شوراهای اسلامی کار” برپاکرد. بعد ازآنکه قانون شوراهای اسلامی کار در دیماه سال ۱۳۶۳ به تصویب مجلس رسید،ایجاد این تشکل‌ها نظم بیشتری به خود گرفت و شمار آن نیز فزونی یافت. شوراهای اسلامی کار، چه به حسب تعریف چه وظایف، هیچ ربطی به منافع کارگران نداشتند. تشکل‌های ایدئولوژیک حکومتی در محیط های کارگری بودند که وظایفی جز خبرچینی، شناسایی کارگران پیشرو، اعمال کنترل و مراقبت و همکاری با دستگاه امنیتی و پلیسی، مهار و به انحراف بردن اعتراضات کارگران و در یک کلام تلاش برای سازش کار و سرمایه به سود کارفرمایان، کار دیگری انجام نمیدادند. ازاینرو، شوراهای اسلامی کار ازهمان بدو تولد مورد نفرت عمیق کارگران آگاه و عموم کارگران قرار داشتند. این به اصطلاح شوراها در عین حال هیچ سنخیتی با استانداردهای شناخته شده بین المللی در زمینه حقوق کار و فعالیت‌های ولو سندیکایی و صنفی نیز نداشتند.

سلاخی شوراهای کارگری و ایجاد گسترده‌ی شوراهای اسلامی اما نمی توانست رژیم را از بحران عمیق اقتصادی که در دوران جنگ ایران و عراق و سالهای بعد ازآن ژرف‌تر و بیش از پیش تشدید شد، نجات دهد.از اواخر دوران رفسنجانی، جمهوری اسلامی برای غلبه بر این بحران، به سوی سرمایه های خارجی و بین‌المللی روی آورد. درخواست وام و کمک‌های سرمایه گذاری ازسوی نهاد‌های مالی انحصاری مانند صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی، همراه با تلاش برای پذیرفته شدن در سازمان تجارت جهانی(WTO ) در دستور کار رژیم قرار گرفت. این جهت گیری در دوران خاتمی قطعی‌تر و جنبه‌های عملی آن نیز پررنگ‌تر شد. سرمایه‌داران و انحصارات مالی بین المللی نیز شرط و شروطی را در برابر جمهوری اسلامی قرار دادند. آن‌ها خواهان ضمانت‌های قوی قانونی و روشن شدن چند‌وچون جاری بودن معیارها و مقررات مورد نظر خود به‌ویژه در زمینه مناسبات بین کارگر و سرمایه دار بودند و باید در این زمینه کسب اطمینان می‌کردند و درجه تطابق مناسبات جاری و تشکل‌های رسمی  به اصطلاح کارگری در جمهوری اسلامی را با معیارهای سرمایه بین‌المللی مورد سنجش قرار می‌دادند. سازمان بین‌المللی کار(ILO ) که پیش‌برنده‌ی سیاست‌های انحصارات و سرمایه بین‌المللی است، وظیفه انتقال و ابلاغ معیارهای خود و محک زدن ضوابط جاری در کشورهای عضو را بر عهده دارد.اواخر دهه هفتاد جمهوری اسلامی و وزارت کار آن، گزارش‌های متعددی در این زمینه به سازمان جهانی کار ارائه داد و چانه زنی با این سازمان را رسماً آغاز کرد.سال ۸۱ وزیر کار وقت رژیم ( صفدر حسینی) که در نودمین اجلاس سازمان جهانی کار شرکت کرده بود، رسماً خواستار همکاری‌های فنی و کارشناسی این سازمان برای برداشته شدن موانع موجود بر سر راه ورود جمهوری اسلامی به سازمان تجارت جهانی شد.

ازاین لحظه به بعد بود که سازمان جهانی کار نیز وارد صحنه شد.اوائل مهرماه سال ۸۱ هیئتی را به سرپرستی “برناردجرنیگان” مدیر کل آزادی تشکل‌های سازمان جهانی کار به ایران اعزام کرد تا در دیدارها و گفتگوهای متعدد خود با مقامات وزارت کار، “دبیر کانون عالی شوراهای اسلامی کار” وبرخی دست اندرکاران خانه کارگر، از یک سو از درجه آمادگی و پذیرش مقاوله نامه‌های ۸۷ و۹۸ این سازمان(۱) ارزیابی دقیق تر و از سوی دیگر شناخت و ارزیابی عینی تری از تشکل‌های رسمی مورد تأیید دولت بدست آورند.ارزیابی هیئت اعزامی سازمان جهانی کار گرچه دوپهلو اما در آن مقطع مبتنی بر این بود که وضعیت فعلی شوراهای اسلامی کار معیارهای این سازمان را بطور کامل و صد درصد تأمین نمی کند.

ناگفته نماند که در این مقطع وضعیت شوراهای اسلامی بسیار وخیم بود. حسن صادقی اعلام کرد حدود دوسوم شوراهای اسلامی دچار انحلال شده‌اند. با بی اعتباری و رسوایی و فقدان نفوذ شوراهای اسلامی در میان کارگران، تاریخ مصرف آن‌ها برای سرمایه‌داران و دولت آن‌ها نیز سپری شد. گرچه از همان دوره رفسنجانی زمزمه برچیدن این تشکل‌ها آغاز شده بود اما با اجرای همه جانبه برنامه‌های اقتصادی بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول، این روند تسریع شد. این تشکل‌ها مرتب در حال ریزش بودند. حتی سران خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار نیز اعتراف می‌کردند این تشکل‌ها هیچ‌گونه “جذبه ای” ندارند. واقعیت این است که عمر مفید شوراهای اسلامی به سر رسیده بود.تشکل دست‌سازی که فاقد اعتبار و نفوذ در میان کارگران باشد، نمی تواند به موقع جلو اعتراضات را بگیرد یا آن را مهار کند و به درد کارفرما نمی‌خورد.وقتی که دارو دسته “اصلاح طلبان” زمام امور را در دست گرفتند، به رغم اینکه کنترل و مهار اعتراضات کارگری و جنبش توده‌ای را در رأس وظایف خود قرار دادند، اما اعتراضات و اعتصابات کارگری روز به روز افزایش یافت. شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر نیز به رغم خرابکاری در جنبش کارگری اما قادر به مهار مبارزات کارگری نبودند. اکنون باید تشکل دیگری در محیط‌ها و مراکز کارگری بوجود می‌آمد که این اعتصابات و مبارزات را کنترل و مهار کند. از اینجاست که جایگزینی “انجمن های صنفی” بجای شوراهای اسلامی کار در دستور کار قرار می‌گیرد و در گزارش سازمان جهانی کار نیز “انجمن صنفی”، “بهترین نمونه تشکل در سطح واحدکار، صنعت، منطقه و ملی” شناخته می‌شود.

از این به بعد، تلاش‌هایی نیز در راستای ایجاد برخی جرح و تعدیل‌ها در ساختار شوراهای اسلامی کار صورت گرفت و حتی سخن از تغییر قانون کار و محدود ساختن اختیارات شوراهای اسلامی کار در انطباق بیشتر با شرایط جدید و مصالح سرمایه و نیز اصلاح تبصره ۴ ماده ۱۳۱ قانون کار، به منظور رفع مانع قانونی ایجاد انجمن‌های صنفی در مراکز کارگری به میان آمد. در تبصره ۴ ماده ۱۳۱ قانون کار گفته شده:” کارگران یک واحد فقط می‌توانند یکی از سه مورد شورای اسلامی کار، انجمن صنفی یا نمایندگان کارگران را داشته باشند”(تأکید از ماست). پیشنهاد نمایندگان اعزامی سازمان جهانی کار برای تسهیل ایجاد انجمن‌های صنفی این بود که کلمه “فقط” و “یا” از این تبصره برداشته شود.

آنچه در عمل رخ‌داد این بود که به کوشش خانه کارگر بسیاری از شوراهای اسلامی کار با تغییر لباس، یک شبه به انجمن صنفی استحاله پیدا کردند.درعین حال در برخی واحد‌ها و مراکز نیز انجمن‌های صنفی شکل گرفت و نقش شوراهای اسلامی کمرنگ‌تر شد. دردوره احمدی‌نژاد این “شوراها” مورد بی مهری بیشتری قرار گرفتند و بر انجمن‌های صنفی تأکید و رسماً از آن‌ها حمایت شد. اگر تا قبل از آن، وزیرکار، هرساله افرادی را از شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر به اجلاس‌های سازمان جهانی کار اعزام می‌کرد، جهرمی وزیر کار احمدی‌نژاد افراد وابسته به انجمن‌های صنفی را جایگزین آن کرد و ترکیبی از این دو یعنی نمایندگان انجمن‌های صنفی و نمایندگان شوراهای اسلامی کار که طرفداری از احمدی‌نژاد را اعلام کرده بودند به این سازمان اعزام می‌کرد.در همین دوره است که چگونگی تشکیل، حدود اختیارات و وظایف انجمن های صنفی به تصویب می‌رسد.گرچه تدوین آئین نامه تشکیل انجمن‌های صنفی در دوره رفسنجانی صورت گرفت و سال۷۱ تصویب شد و در سال ۷۷ نیز بنا به پیشنهادات وزارت کار اصلاحاتی نیز در آن وارد شد، اما این آئین نامه همراه با اصلاحات و الحاقاتی در آبان سال ۸۹ به تصویب هیئت وزیران رسید.همین سال “قانون ایجاد کانون عالی انجمن‌های صنفی”، نیز به تصویب رسید و به دنبال آن مجمع عمومی انجمن‌های صنفی سرهم بندی و اعضای کانون عالی انجمن‌های صنفی انتخاب و این کانون نیز تشکیل شد.

بدین ترتیب وظایف اصلی شوراهای اسلامی کار و کانون شوراهای اسلامی کار، یعنی مداخله در امور کارگران به نفع دولت و سرمایه‌داران، پیشبرد امیال و اهداف حکومت و تلاش برای کنترل و مهار مبارزات کارگری و به کج‌راه بردن آن، بر عهده انجمن های صنفی و “کانون عالی انجمن‌های صنفی” قرارگرفت، بی‌آنکه البته شوراهای اسلامی کار و کانون  عالی این شوراها رسماً و به کلی برچیده یا بی‌وظیفه شده باشند.

 

ضوابط حاکم بر انجمن‌های صنفی

ضوابط و شرایط حاکم بر چگونگی تشکیل انجمن‌ها و کانون‌های صنفی، حد و حدود اختیارات و وظایف و رابطه آن با دولت، هیچ دست کمی از شوراهای اسلامی ندارد. مطابق تبصره ۵ ماده ۱۳۱ قانون کار، آئین نامه چگونگی تشکیل، حدود وظایف و اختیارات و نحوه عملکرد انجمن‌های صنفی و کانون‌های مربوطه، توسط شورای عالی کار تهیه می‌شود و به تصویب هیئت وزیران می‌رسد. نیازی به توضیح پیرامون ماهیت دست‌پخت شورای عالی کار در زمینه حدود وظایف واختیارات انجمن های صنفی نیست. خروجی شورای عالی کار مرکب از نمایندگان دولت و کارفرما و به اصطلاح کارگران و نقش تعیین کننده رأی نمایندگان دولت، معلوم است و هرچه هست به منفعت کارگران نیست.تازه آنچه شورای عالی کار تهیه می کند باید به تصویب هیئت وزیران هم برسد. مجامع عمومی انجمن‌ها، انتخابات‌ها،بدون حضور، نظارت و تأیید نماینده وزارت کار فاقد اعتبار است.ضوابط و مقرراتی که باید در اساسنامه انجمن‌های صنفی و کانون های مربوطه درج شود قبلاً بایستی به تصویب وزیر کار برسد.درحال حاضر نیز هرجا بخواهد انجمن صنفی شکل بگیرد اساسنامه این انجمن‌ها که از قبل توسط وزارت کار تهیه شده، به صورت فرم های آماده در اختیار انجمن صنفی قرار می گیرد که بایستی در مجمع عمومی به تصویب برسانند و  هیچ گونه تغییری در این اساسنامه توسط مجمع عمومی مجاز نیست. افزون بر این، مطابق تبصره ماده ۱۳۷ قانون کار، آئین نامه انتخابات شورای مرکزی و اساسنامه تشکیلات مرکزی این تشکل ها، توسط کمیسیونی مرکب از نمایندگان شورای عالی کار، وزارت کشور و وزارت کار تهیه می‌شود که باید به تصویب هیئت وزیران برسد.از جمله وظایف این انجمن‌ها که در ماده ۲۳ آئین نامه برآن تأکید شده؛ “قبول مسؤلیت و همکاری با وزارت‌خانه‌ها، سازمان‌ها و نهاد‌های رسمی در انجام وظایف و تکالیفی که این دستگاه‌ها به کانون‌های استانی انجمن محول می‌کنند و آمادگی برای ارائه مشورت به آن‌‌ها”است. در ماده ۲۴ نیز جهت محکم کاری بر ” همکاری با دستگاه‌های اجرایی و مراجع ذی‌ربط جهت حسن اجرای قوانین و مقررات” تأکید شده است و بالاخره در ماده ۱۳۸ قانون کار نیز تصریح شده است مقام ولایت فقیه، “درصورت مصلحت می توانند در این تشکل ها نماینده داشته باشند.” این فشرده ضوابط حاکم بر انجمن‌های صنفی، حدوحدود اختیارات و وظایف آن‌ها و نقش و وظایفی که باید در محیط کار در رابطه با پیشبرد اهداف و برنامه‌های نهادهای دولتی ایفا کنند،جایی برای تفسیر یا توضیح بیشتر در باره این تشکل های رژیمی پیشبرنده اهداف و منافع طبقه سرمایه‌دار و رژیم سیاسی آن باقی نمی‌گذارد.

 

انجمن‌های صنفی در صنعت نفت و گاز

صرف نظر از سرنوشت شوراهای اسلامی کار و چند و چون ورود انجمن‌های صنفی به مراکز کارگری، موضوع بسیار مهم این است که از زمان تصویب قانون شوراهای اسلامی کار، ارتجاع اسلامی هرجا که توانسته این تشکل‌های دولتی را ایجاد نموده تا اهداف خویش را پیاده کند. جمهوری اسلامی چه در سالهای قبل از تصویب این قانون چه بعد از آن، تا انجا که در توان داشته، سعی نموده از طریق همین تشکل‌ها مبارزات و اعتصابات کارگری را مهار کند و یا آن‌را به انحراف بکشاند.شایان ذکر اینکه مطابق ماده ۱۵ قانون تشکیل شوراهای اسلامی کار، مصوب  آذرماه ۱۳۶۳وزارت کار موظف شده در واحدهای بابیش از ۳۵ کارگر، به تشکیل شورای اسلامی کار اقدام کند. تبصره همین ماده، زمان تشکیل شوراهای اسلامی کار در شرکت‌های بزرگ دولتی از قبیل شرکت‌های تابع وزارت نفت ، شرکت ملی فولاد و صنایع مس و امثال آن را به تشخیص شورای عالی کار به ریاست وزیر کار ، واگذار نموده است.

پرسش اساسی این است که از سال ۶۳ که این قانون به تصویب رسیده تا سال ۱۴۰۰ – پایین تر به تلاشها مشخص رژیم در این سال اشاره خواهیم کرد- مدت ۳۷ سال شورای عالی کار در صدد ایجاد انجمن صنفی یا شورای اسلامی کار در صنعت نفت برنیامد،اکنون چه شده که در این چند سال با جدیت و صرف انرژی زیاد به جبران عقب ماندگی‌های خود برخاسته است؟

پوشیده نیست که طبقه سرمایه‌دار حاکم و رژیم سیاسی این طبقه از همان سال‌های آغازین تحکیم موقعیت خود، با توجه به اهمیت و نقشی که کارگران نفت در انقلاب ۵۷ ایفا کردند، از اعتصابات و مبارزات کارگران صنعت نفت به شدت وحشت داشت. برای مهار و مقابله با این مبارزات، سرکوب خشونت‌آمیز را بر مهار مبارزه از طریق تشکل های دست‌ساز خویش مانند شوراهای اسلامی کار و انجمن‌های صنفی ترجیح داد. از آنجا که ترس و وحشت از مبارزه کارگران صنعت نفت مرگبار و برهم زننده هرگونه آرامش نظام بود، سرکوب عریان و بیرحمانه برای خاموشی اعتراض در نفت نیز بسی سنگین و دهشتناک بود. ارتجاع اسلامی برای درهم کوفتن مبارزه و مقاومت کارگران نفت، گرچه از ترفندهای گوناگونی سود جست و به اقدامات مختلفی متوسل شد، اما قهر و سرکوب در رأس فهرست اقدامات آن بود.

ارتجاع اسلامی تصور می‌کرد با سرکوب‌های بی‌سابقه، صدای اعتراض در نفت را برای همیشه خاموش ساخته است.اعتصابات و اعتراضات گسترده و علنی در نفت گرچه در جریان سرکوب‌ها به ویژه در دهه شصت  دچار افت و وقفه شد، اما از اوایل دهه هفتاد دوباره اوج گرفت. کارگران و کارکنان صنعت نفت و گاز، اعتصاباتی را که اواخر سال ۶۹ آغاز کرده بودند در مهر و دی ماه سال ۷۰ پی گرفتند.به دنبال اوج گیری مبارزه در نفت و اعتصابات سراسری در چند پالایشگاه در همین سال، خانه کارگر ضرورت ایجاد شوراهای اسلامی در صنعت نفت برای مقابله با تحرکات اعتراضی و مهار مبارزه کارگران را مطرح ساخت. حتی مجلس ارتجاع نیز قانون شوراهای اسلامی کار مصوب سال ۶۳ را به وزیر کار یادآوری نمود که ایجاد شوراهای اسلامی کار در صنعت نفت را منوط به تصمیم شورای عالی کار می‌کرد. شهریور ۷۱، آبان۷۲، مرداد، آذر و بهمن سال ۷۵ چندین اعتصاب بزرگ و سراسری در پالایشگاه های بزرگ و مهم، تجمعات و راه‌پیمایی‌های پرشور هزاران تن از نیروی کار شاغل صنعت نفت در این سال‌ها، ستون‌های اصلی حاکمیت را به لرزه انداخت. ارتجاع حاکم به سرکوبی گسترده‌تر و وحشیانه ترمتوسل شد. بازداشت های گسترده، اخراج وسیع کارگران پیشرو و معترض و برقرای یک جو سنگین امنیتی و شبه نظامی، توانست تا مدتی بی آنکه پای تشکل های دولتی را در این صنعت باز کند، سیاست خود را در نفت پیش ببرد و مبارزه کارگران نفت را اندکی به تعویق اندازد.

نفت اما ساکت نماند، بار دیگر و این‌بار با نیروی بزرگ‌تری پا به میدان مبارزه گذاشت. مبارزه نیروی کار شاغل در صنعت نفت و گاز، این‌بار چنان وسیع و گسترده و تأثیر گذار بود که ارتجاع حاکم را جدی‌تر از گذشته هراسان کرد. طبقه حاکم و رژیم سیاسی آن، تمام اقدامات سرکوب‌گرانه را از بازداشت و اخراج گرفته تا حبس و زندان و حتی اعدام و هرآن‌چه از دستشان بر‌می‌آمد، به مرحله اجرا گذاشته بودند. نفت اما به‌رغم تمام این اقدامات بار دیگر سربلند کرد، به اعتراض برخاست و پرچم مبارزه را به اهتزاز درآورد. حتی رژیم ارتجاعی و سرکوب‌گر حاکم نیز دریافت که تنها با قهر و سرکوب، نمی‌توان مبارزه کارگران صنعت نفت را منتفی یا آن را مهار کرد. اعتصابات و تجمعات بزرگ و سراسری که سال ۹۹ آغاز شد و ده‌ها هزار کارگر رسمی  و غیر رسمی و پروژه ای و پیمانی را به درون خود کشید، در سال ۱۴۰۰ نیز در ابعاد وسیع‌تری تکرار شد. صنعت نفت به مرکز مهمی از تجمعات اعتراضی و مبارزات طبقه کارگر تبدیل شد. اعتراض و مبارزه به تمام نیروی کار شاغل در شرکت‌ها و پالایشگاه‌ها تسری یافت.شرکت نفت فلات قاره، شرکت نفت مناطق نفت خیز جنوب، نفت و گاز پارس(عسلویه و کنگان) نفت و گاز آغاجاری، گچساران، سکوهای دریایی و خشکی، پالایشگاه گاز فجرجم، مجتمع گاز پارس جنوبی و تمام پالایشگاه های گاز این مجتمع و…به اعتراض و مبارزه روی آوردند. ارتجاع اسلامی خطر را در بیخ گوش خود احساس کرد. اگر سرکوب  و ارعاب و بازداشت و اخراج و زندان نتوانسته بود جلو مبارزه در نفت را بگیرد و آن را مهار کند، پس ارتجاع حاکم باید تدبیر دیگری می اندیشید و برای دست‌یابی به این هدف، به استفاده از یک وسیله و ابزار تکمیلی روی می آورد.

اوایل شهریور ماه ۱۴۰۰ تحرکات وزارت کار و ادارات کار عسلویه و چند شهر دیگر برای ایجاد انجمن‌های صنفی در نفت برملا شد. پارس جنوبی و عسلویه که آگاه‌ترین و مبارزترین کارگران ارکان ثالثی و پیمانی را در خود جای داده است، به عنوان هدف مرکزی دولت برای ایجاد تشکل های وابسته تعیین شد. روابط عمومی ” کانون عالی انجمن‌های صنفی کارگران ایران” روز چهارشنبه سوم شهریور سال ۱۴۰۰ گزارش داد” مهندس سید ابوالفضل اشرف منصوری” رئیس ” کانون عالی انجمن‌های صنفی کارگران ایران” راهی عسلویه شده و در جلسه ای که در محل پالایشگاه دهم پارس جنوبی با حضور ” مدیران حوزه نفت و گاز و پتروشیمی” و رؤسای ادارات تعاون، کار و رفاه اجتماعی عسلویه، کنگان و سیراف و  همچنین ” نمایندگان کارگری” برگزار شد، نکاتی در مورد تاریخچه انجمن‌های صنفی مطرح نمود. در این جلسه مقررشد” نمایندگان کارگری جهت ایجاد وحدت رویه و ایجاد ساختار نظام مند و حقوقی به تشکیل انجمن‌های صنفی متناسب با نوع کار و حرفه کارگران با حمایت و راه‌نمایی کانون عالی اقدام لازم به عمل آورند.” هچنین مقررشد” اداره کل کار استان بوشهر و ادارات شهرستان‌ها و مدیران وزارت نفت، امکاناتی از جمله تخصیص دفتر، تجهیزات اداری و دفتری و بودجه اولیه به انجمن های صنفی تأمین نمایند”.

تنها چهار روز بعد یعنی ۷ شهریور، اولین انجمن صنفی در پالایشگاه نهم مجتمع گاز پارس جنوبی راه اندازی شد و به فاصله حدود سه ماه همین پروژه در ۱۰ پالایشگاه گازی دیگر این مجتمع به اجرا درآمد. چند ماه بعد ( ۱۱ اسفند ۱۴۰۰ ) به اصطلاح نمایندگان کارگری یازده پالایشگا در محدوده شهرستان‌های عسلویه و کنگان ” کانون انجمن‌های صنفی کارگران پالایشگاه گاز استان بوشهر” را سرهم بندی کردند و بدینسان بر ابعاد خرابکاری‌ها و فعالیت‌های خود برای مهار و انحراف مبارزات کارگران صنعت نفت افزودند.

انجمن‌های صنفی دست‌ساز حکومت در صنعت نفت که در وابستگی آن‌ها به طبقه و دولت حاکم کمترین تردیدی وجود ندارد در این چند سال تلاش کرده اند با طرح برخی خواست‌های صنفی، اعتماد کارگران را جلب کنند و در این راستا گاه حتی  تجمعات اعتراضی غالباً نمایشی را نیز سازمان داده‌اند. تمام همّ این تشکل‌‌ها این بوده است که مبارزات کارگران را مهار کنند و نگذارند این مبارزات از محدوده اعتراضات مجوز‌دار قانونی و طرح برخی مطالبات صرفاً صنفی فراتر رود. پرهیز از سیاست و تأکید خاص بر این موضوع که مبارزات کارگران صنعت نفت و مطالبات آن‌ها صرفاً صنفی است و باید صنفی باشد و  مخالفت و ممانعت از طرح هرگونه شعار و خواست سیاسی و در همه حال تأکید بر اینکه این اعتراضات نباید به روال عادی وادامه کاری و “حفظ تولید” خللی وارد سازد، از مواضع مهم این تشکل‌ها در همین دوره بوده است.

جالب است بدانید که این تشکل‌ که هم نامش صنفی است و هم هنگام اعتراضات و تجمعات کارگران تأکید می‌کند که یک تشکل صنفی است و از چارچوب مسایل صنفی عدول نمی‌کند، در نامه‌های رسمی خود برای مثال به مقامات استانی از”حمله بی‌شرمانه رژیم غاصب صهیونیستی به کنسول گری جمهوری اسلامی در دمشق” سخن می‌گوید و از “عملیات کوبنده و افتخارآمیز وعده صادق” نیز ستایش می‌کند. تشکلی که ظاهراً قرار بود صنفی باشد و وقتی پای اعتراض و خواست کارگران در میان باشد صد‌در‌صد صنفی است، در بالاترین سطوح وارد مسایل و موضع‌گیری‌های سیاسی می‌شود و در واقع در حمایت  و مجیز گویی از رژیمی که خود، دست‌پرورده‌ی آن است، درنگی به خود راه نمی‌دهد، و چنانکه وظایفش اقتضا می‌کند، پا در جای پای شوراهای اسلامی کار می‌گذارد که این، البته جای هیچ تعجبی ندارد. چراکه مصالح سیاسی تشکل‌های دولتی، همان مصالح حکومت است. هر جا دولت و تأمین کنندگان بودجه اداره این تشکل‌ها اراده کنند و هرجا لازم آید در اینکه در جایگاه یک تشکل دوآتشه سیاسی ظاهر شوند و یا مصالح صنفی ادعایی را فدای مصالح دولت کنند، تردیدی به خود راه نداده و نخواهند داد.

کارگران صنعت نفت و گاز، به‌ویژه کارگران ارکان ثالث و پیمانی شاغل در مجتمع گاز پارس جنوبی باید هوشیاری خود را حفظ کنند و فریب گرگ‌هایی که به لباس میش درمی‌آیند نخورند. انجمن های صنفی، تشکل‌های دولت ساخته‌اند که برای مهار و انحراف مبارزه در صنعت نفت برپاشده و در جریان رشد و گسترش چشمگیر مبارزه در صنعت نفت و گاز در چندسال اخیر، بر تلاش‌های خود بدین منظور افزوده‌اند. البته ممکن است در برخی ازاین انجمن‌ها حتی برخی افرادی که مورد اعتماد کارگران بوده‌اند نیز حضور داشته باشند و یا کسان دیگری آگاهانه یا از روی ناآگاهی وارد این انجمن‌های صنفی شده باشند. اما این‌ها هیچ تغییری در ماهیت و وابستگی این تشکل‌ها ایجاد نمی‌کند. آنچه بیش از هرچیز در لحظه حاضر ضروری است، حفظ هوشیاری کارگران، ایجاد تشکل‌های مستقل و سازماندهی اعتراضات و مبارزات مستقل کارگری است. کارگران ارکان ثالث می‌توانند و باید انجمن‌های صنفی و هر تشکل دولت‌ساخته را طرد و منفرد سازند.

زیر نویس

این دو مقاوله نامه ناظر بر آزادی تشکل و مصونیت حق متشکل شدن و عقد قراردادهای دستجمعی است که جمهوری اسلامی قبل‌تر خواستار امضای آن شده بود.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۴۶ در فرمت پی دی اف:

عراق، کشور انفجارهای به تعویق افتاده

بیش از بیست سال از اشغال ۲۰۰۳ و نزدیک به ده سال از شکست رسمی داعش گذشته، اما زندگی روزمره‌ی مردم عراق هنوز شبیه کشوری است که گویا هرگز از جنگ، ویرانی و فساد رها نشده. اقتصاد عراق، با وجود منابع عظیم نفتی، نه ستون رفاه که موتور تغذیهٔ شبکه‌های رانت، احزاب مسلح و قدرت‌های خارجی است. ۹۰ درصد درآمد دولت از نفت می‌آید، اما به‌جای برق، آب، بیمارستان و مدرسه، به جیب غاراتگرانی می‌ریزد که کشور را میان خود تقسیم کرده‌اند. سقوط ۱۲درصدی اقتصاد در ۲۰۲۰، جهش تصادفی ۲۰۲۲ و رکود دوباره‌ی ۲۰۲۳ نشان می‌دهد ثروت عراق نه برای مردم که برای تثبیت همان نظم پوسیدهٔ سیاسی خرج می‌شود. بیش از یک‌پنجم مردم زیر خط فقر زندگی می‌کنند و در استان‌های جنگ‌زده، فقر دیگر یک وضعیت نیست – ساختار زندگی است.

بازار کار به‌جای ایجاد امید، خودِ بحران است: جوانان با بیکاری ۳۰درصدی روبه‌روهستند، بخش خصوصی عملاً از پا افتاده و بخش دولتی صرفاً ابزار توزیع رانت میان احزاب و گروه‌های شبه نظامی است. زیرساخت‌های  کشور، با وجود دهه‌ها وعده‌ی بازسازی، در حال فرو ریختن‌اند. در بغداد و بصره، شهروندان روزهای ۵۰ درجه‌ای را با برق چندساعته تحمل می‌کنند؛ در موصل و الانبار، آب آشامیدنی سالم هنوز کالایی نایاب است؛ و در بسیاری مناطق، درمان بیماری، یا یافتن کار به رؤیایی دور از دسترس تبدیل شده است. این زندگی فرسوده و تلخ است که نارضایتی را انباشته و فاصلهٔ مردم با کل ساختار سیاسی را به شکافی عمیق بدل کرده است.

در چنین وضعیتی، انتخابات ۱۱ نوامبر ۲۰۲۵ برگزار شد؛ انتخاباتی که بیش از آن که امیدی ایجاد کند، نشان داد سیستم سیاسی عراق همچنان از مردم جدا و مشغول تقسیم قدرت است. مشارکت رسمی ۵۵ درصد اعلام شد، اما در مناطق تحت نفوذ جریان صدر-که انتخابات را تحریم کرد- برگه رأی عملاً در دست مردم بی‌اثر بود. سودانی با ۴۶ کرسی پیشتاز شد، اما نه او و نه دیگر بلوک‌ها فاقد اکثریت پارلمانی هستند و باز هم همان معامله‌گری کهنه آغاز خواهد شد؛ بی‌آن‌که مشکلی از مشکلات میلیون‌ها عراقی حل شود.

اما فهم عراق بدون شناخت نقش حشدالشعبی ممکن نیست: نیرویی که در سال ۲۰۱۴ برای مقابله با داعش ایجاد شد، اما خیلی زود به یکی از ستون‌های اصلی قدرت در عراق تبدیل شد. از همان ابتدا ستون اصلی آن گروه‌هایی بودند که با حمایت مستقیم رژیم جمهوری اسلامی سازمان یافته بودند: بدر، عصائب اهل‌الحق، کتائب حزب‌الله، نجباء و گروه‌هایی مشابه. در کنار آن‌ها، تیپ‌های عتبات وابسته به مرجعیت نجف و سرايا السلامِ جریان صدر و برخی واحدهای سنی و ترکمان نیز در ساختار “حشد” حضور دارند. این تنوع، حشد را به نیرویی ناهمگن تبدیل کرده است: بخشی کاملاً با جمهوری اسلامی همسو، بخشی نیمه‌مستقل و بخشی رقیب گروه‌های ولایی.

پس از ۲۰۱۶ و تصویب «قانون حشد»، این نیرو زیر فرماندهی نخست‌وزیر در ساختار امنیتی رسمی گنجانده شد، اما به‌دلیل ابهام قانون، دوگانگی نیروی دولتی/فرادولتی همچنان پابرجا ماند. پس از شکست داعش، بخشی از گروه‌های ولایی کوشیدند حشد را به نهادی مستقل‌تر- مشابه یک «سپاه پاسداران عراقی» – تبدیل کنند: با قانون خدمت و بازنشستگی، ساختارهای آموزشی اختصاصی، و تلاش برای تثبیت زنجیره فرماندهی جداگانه. این پروژه به‌دلیل مخالفت ارتش، فشار آمریکا و رقابت‌های داخلی درون حشد ناکام ماند، اما هرگز متوقف نشد.

با این حال، بعد از انتخابات ۲۰۲۵، این پروژه دوباره با قدرت بیشتری بازگشته است. افزایش وزن پارلمانی چارچوب هماهنگی و نقش تعیین‌کننده آن‌ها در تشکیل دولت، گروه‌های ولایی را گستاخ‌تر کرده و ایده‌ی «بازسازی امنیت ملی حول محور حشد» دوباره فعال شده است. در روزهای پس از انتخابات، رهبران بدر، عصائب و کتائب حزب‌الله آشکارا از ضرورت ایجاد یک «ساختار مستقل برای حشد» سخن گفته‌اند؛ عباراتی که در ادبیات سیاسی عراق به‌طور ضمنی به معنای تلاش برای ایجاد یک سپاه پاسداران عراقی است؛ با بودجه مستقل، اختیارات فراتر از ارتش و ساختاری که در نهایت وفاداری نهایی‌اش نه به دولت، بلکه به شبکه‌های ولایی و محور مقاومت باشد.

اما تحقق این پروژه با موانع جدی روبه‌روست: ارتش و سرویس ضدتروریسم آن را تهدیدی برای یکپارچگی امنیت ملی می‌دانند؛ آمریکا چنین تحولی را خط قرمز امنیتی اعلام کرده و احتمال واکنش مستقیم وجود دارد؛ واحدهای نزدیک به مرجعیت نجف و سرايا السلام نیز مخالف‌اند، زیرا این مدل قدرت گروه‌های ولایی را یک‌سویه تقویت می‌کند. با این حال، ناممکن نیست: الگوی محتمل این است که نه یک‌باره، بلکه به‌صورت تدریجی – از طریق افزایش بودجه، گسترش اختیارات، و ایجاد ساختارهای موازی – حشد به نهادی شبه‌سپاه تبدیل شود، بدون آن که لزوماً در قانون رسماً اعلام گردد.

در عمل، حشد نه ‌فقط نیروی امنیتی، بلکه یکی از ستون‌های اقتصاد سایه عراق شده است: هزاران نیروی آن از بودجه عمومی حقوق می‌گیرند و دفاتر اقتصادی وابسته به برخی گروه‌ها گمرکات، قراردادهای محلی، اخاذی از تجارت و قاچاق سوخت را کنترل می‌کنند. گزارش رویترز در ۲۰۲۴ نشان می‌دهد شبکه قاچاق نفت سنگین – که بخشی از آن زیر کنترل گروه‌های نزدیک به حشد است – سالانه دست‌کم یک میلیارد دلار درآمد برای رژیم جمهوری اسلامی و متحدانش تولید می‌کند.

در همین حال، عراق یکی از فاسدترین نظام‌های سرمایه‌داری جهان باقی مانده: رتبه ۱۴۰ در شاخص فساد ۲۰۲۴. وزارتخانه‌ها میان احزاب تقسیم شده‌اند، گمرکات در کنترل شبکه‌های مسلح است، بخش دولتی متورم بودجه را می‌بلعد و رانت نفت همچنان به‌جای مردم، در خدمت شبکه‌های سیاسی – مسلح قرار می‌گیرد. نتیجه: «نفت فراوان، فقر فراگیر».

در سطح منطقه‌ای، عراق میدان رقابت قدرت‌هاست. رژیم جمهوری اسلامی عراق را عمق استراتژیک خود می‌داند و با انرژی، تجارت و شبکه‌های ولایی نفوذش را تثبیت کرده است. آمریکا با حضور نظامی محدود و فشارهای امنیتی می‌کوشد نفوذ گروه‌های نزدیک به جمهوری اسلامی را مهار کند. کشورهای خلیج با بسته‌های سرمایه‌گذاری، و ترکیه با عملیات نظامی و پروژه‌های ترانزیتی نفوذ خود را گسترش می‌دهند. در اقلیم کردستان، رقابت میان رژیم جمهوری اسلامی و ترکیه ادامه دارد، هرچند هر دو ترجیح می‌دهند تنش با بغداد را کنترل کنند.

اما در این میان، کم‌صدا‌ترین بازیگر مردم‌اند: جوانانی که آینده‌شان یا مهاجرت است یا پیوستن به شبکه‌های مسلح؛ خانواده‌هایی که در گرمای طاقت‌فرسا با برق چندساعته زندگی می‌کنند؛ آوارگانی که سال‌هاست «موقت» مانده‌اند؛ و معترضانی که در ۲۰۱۹ برای «وطن» و «شغل» و در مخالفت با سیستم سیاسی حاکم به خیابان آمدند و با سرکوب شبه نظامیان روبه‌رو شدند.

پس از انتخابات ۲۰۲۵، عراق هم‌چنان کشوری است که نه دولتش مستقل است، نه انتخاباتش، انتخابات و نه احزابش نماینده‌ی مردم. همه‌چیز میان چند قدرت خارجی و چند باند مسلح داخلی تقسیم شده؛ آن‌هم با تشدید وخامت وضعیت معیشتی توده‌های مردم.

در سطح رسمی، کسی که به عنوان نخست‌وزیر انتخاب خواهد شد، نه رهبر دولت، بلکه مدیر اجرایی شبکه‌ای از احزاب و شبه نظامیان وابسته به رژیم جمهوری اسلامی خواهد بود که در پشت پرده تصمیم‌ها را اتخاذ می‌کنند. این ساختار نه توان اصلاح دارد و نه ارادهٔ آن را. تمام مأموریتش این است که چرخ رانت‌خواری بچرخد و «ثبات ظاهری» حفظ شود.

در کنار این مسیر، احتمال یک بن‌بست سیاسی طولانی هم کاملاً واقعی است. اختلافات میان بلوک‌های شیعی، جنگ دائمی حزب دمکرات کردستان و اتحادیه میهنی کردستان بر سر قدرت در اقلیم، و فروپاشی جریان سنی‌ها ممکن است عراق را وارد دوره‌ای کند که در آن نه دولت شکل می‌گیرد، نه خدمات به مردم می‌رسد، و نه کسی مسئولیت این فاجعه را می‌پذیرد. در چنین وضعی، عراق عملاً به «منطقهٔ خاکستری» تبدیل می‌شود: دولتی فقط روی کاغذ، و حکمرانی واقعی در دست شبکه‌های مسلح و قدرت‌های خارجی.

احتمال دیگری نیز وجود دارد: بازگشت مقتدی صدر به خیابان. صدری‌ها هرچند از پارلمان کنار کشیدند، اما خیابان را از دست نداده‌اند. و کسی که یک‌بار می‌تواند پارلمان را اشغال کند، می‌تواند دوباره کل معادله را به هم بریزد. بازگشت صدر می‌تواند به‌سرعت صحنهٔ سیاسی را منفجر کند: بسیج سرايا السلام، تجمعات میلیونی، رویارویی با احزاب ولایی، و حتی برخوردهای مسلحانه میان گروه‌های شیعه.

اما بالای تمام این خطوط، یک حقیقت بزرگ‌تر سایه انداخته: مردم عراق. بحران برق، آب آلوده، بیکاری، فقر، فساد، و تحقیر روزمرهٔ شهروندان توسط احزاب و شبه نظامیان، کم‌کم جامعه را به نقطه‌ای رسانده که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. اگر موجی شبیه ۲۰۱۹ دوباره آغاز شود – و نشانه‌هایش هم‌اکنون دیده می‌شود – این‌بار نه با پلاکارد که با خشم عریان به خیابان می‌آید و آن‌وقت هیچ‌کدام از بازیگران: نه سودانی، نه احزاب ولایی، نه حشد، نه رژیم جمهوری اسلامی، نه آمریکا، نه خلیج، هیچ‌کدام، توان مهار آن را نخواهند داشت.

عراق بعد از انتخابات ۲۰۲۵ کشور انتخاب‌ها نیست؛ کشور انفجارهای به تعویق‌افتاده است. انفجار سیاسی، انفجار امنیتی، یا انفجار اجتماعی – مسیر هنوز انتخاب نشده، اما جرقه‌ها روشن‌اند.

این، تصویر واقعی عراق امروز است: دولتی که با نخ نگه داشته شده، شبه نظامیانی که خود را صاحب کشور می‌دانند، و ملتی که دیر یا زود سهم خود را طلب خواهد کرد.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۴۶ در فرمت پی دی اف: