رویکرد نظامی حزب دمکرات، اهداف و شرایط

جوله سیاسی – تبلیغی پیشمرگه‌های حزب دمکرات کردستان ایران (حدکا) در هفته پایانی خرداد و هفته نخست تیر ماه ۹۵ در منطقه اشنویه، مریوان و مهاباد، مورد حمله وحشیانه مزدوران تا بدندان مسلح حکومتی قرار گرفت که با مقابله پیشمرگان روبرو شد و به درگیری نظامی انجامید. در این درگیری‌ها ۹ تن از پیشمرگان حدکا جان باختند و تعداد زیادی از نیروهای سرکوب از جمله معاون فرمانده سپاه پاسداران در اشنویه به هلاکت رسیدند. نیروهای مسلح و سرکوب‌گر رژیم، در طی این یورش‌ها، مناطق مرزی کردستان ایران و عراق و نیز مناطق کوهستانی داخل کردستان ایران را به شدت توپ باران کرده و خسارت‌های زیادی به اهالی منطقه وارد ساختند. بدنبال آن سپاه پاسداران تهدید کرد قرارگاه‌های حدکا در خاک عراق را مورد حمله هوایی قرار خواهد داد.
چند روز پس از این درگیری‌ها، شورای نظامی حدکا با صدور بیانیه‌‌‌‌ای در ۱۵/ ۴/ ۹۵، بر ادامه فعالیت پیشمرگه‌های حزب در عمق خاک کردستان ایران تاکید نمود. حدکا در این بیانیه نوشت، روز ۱۳ تیر برای گردشگران حاضر در منطقه “هاوشیانی” مهاباد، تجمع سیاسی وسیعی برپا نموده که در آن تعداد کثیری از مردم شهر‌های مهاباد، پیران‌شهر، نقده و اشنویه حضور داشتند و سخنان یکی از مسئولان حزب درباره “سیاست‌ها، مواضع و خیزش مجدد” حزب، با تشویق گسترده حضار روبرو شده است.
جوله سیاسی – تبلیغی، یکی از اشکال مرسوم و همیشگی فعالیت گروه‌ها و احزاب سیاسی در کردستان بوده است. تبلیغ سیاسی در میان مردم کرستان، حق مسلم هر حزب و جریان سیاسی است. حدکا نیز مستقل از ماهیت بورژوائی‏اش، همچنین سایر احزاب و گروه‌های سیاسی، باید از حق آزادی تبلیغ مواضع سیاسی خود در میان مردم برخوردار باشند. پیشمرگه‌هایی که درجوله سیاسی – تبلیغاتی یا سیاسی – تشکیلاتی شرکت می‌کنند، اگرچه مسلح هستند، اما عموما قصد درگیری نظامی یا حمله به نیروهای مسلح رژیم را ندارند، ولی چنان‌چه مورد حمله آنان واقع گردند، بدیهی‌ست که از خود دفاع می‌کنند. درگیری‌های اخیر حدکا و سپاه پاسداران نیز عینا دارای همین مختصات بوده است. بنابراین ممانعت از حضور سیاسی و تبلیغ که جزء حقوق اولیه احزاب است و مهم‌تر از آن حمله وحشیانه مزدوران رژیم و کشتار مبلغان و پیشمرگان حدکا، اقدامی‌ست جنایتکارانه و به شدت محکوم است.
اما جوله سیاسی و تبلیغ سیاسی یک مساله است و اینکه آیا در شرایط کنونی می‌توان از طریق عملیات نظامی، مردم کردستان را بسیج کرد و به مبارزه نظامی علیه جمهوری اسلامی کشاند، مساله دیگر!
نزدیک به دو دهه است که حدکا بی‌آنکه اشکال مختلف مبارزه را نفی کرده باشد، اما مبارزه نظامی نداشته است. اینکه اکنون از “خیزش دوباره” حزب سخن می‌گوید این البته می‌تواند نشان‌‌‌دهنده چرخش سیاست عملی حدکا در کردستان باشد. سخنان مصطفی هجری نیز این برداشت را تقویت می‌کند. مصطفی هجری دبیرکل حدکا در سخن‌رانی خود به مناسبت سالگرد جمهوری کردستان در اول بهمن ۹۴ در شهر اربیل پایتخت اقلیم کردستان گفت: به دلیل تغییرات استراتژیک و معادلات سیاسی ابر قدرت‌های جهان و منطقه، برای اولین بار شرایط مناسبی در راستای منافع ملی کردها ایجاد شده که در طول تاریخ ملتمان بی‌نظیر بوده است. وی در ادامه افزود” در کل می‌توانیم بگوییم که با تمام مشکلات پیش‌رویمان، زمینه‌ای مناسب برای رسیدن به پیروزی مهیا شده است.”(تأکید ها همه جا ازماست)
دبیرکل حدکا البته نه در مورد کم و کیف این “تغییرات استراتژیکی و معادلات سیاسی ابرقدرت‌ها که شرایط مناسب و بی‌نظیری را برای “پیروزی” مهیا کرده است سخنی گفت و نه در مورد “مشکلات پیش‌رو”! اما حدود دو ماه بعد (۲۹/ ۱۲/ ۹۴) در مراسم جشن نوروز که در کوه‌های مرزی ایران برگزار شد، از مردم خواست که توان خویش را در کوهستان‌ها و شهرهای کردستان یکپارچه سازند و زندگی نوینی را برای خود رقم زنند. دبیرکل حدکا گفت “پیام ما در عید نوروز این است که صدا و توان خود را در کوهستان‌ها و شهرهای کردستان برای ایجاد یک نیروی قدرتمند و سرنوشت‌ساز یکپارچه نماییم که زندگی نوینی را به دور از زیردستی و محرومیت از حقوق برایمان رقم بزند. حزب دمکرات کردستان ایران این توانایی و پتانسیل را در مردم کردستان ایران می‌بیند و در بسیاری از رویدادهای سالیان گذشته شاهد بروز این توانایی‌ها بوده است، از همین رو بر این باوریم که می‌توانیم همه با هم نوروز سال جدید ۱۳۹۵ خورشیدی را به سالی متفاوت از سالیان گذشته و حامل پیام و وعده امید به رستاخیزی سرفرازانه تبدیل نماییم”.
در اینجا نیز هیچ‌گونه تحلیل مشخصی از شرایط مشخص بدست داده نمی‌شود و درباره این که “رستاخیز سرفرازانه” چگونه قرار است جنبه عملی خود بگیرد سخنی گفته نمی شود. اما هم‌پای این موضع‌گیری‌ها، دبیرکل حدکا، پیرامون شعار سرنگونی جمهوری اسلامی و ضرورت آن نیز صحبت می‌کند و بر این نکته تاکید می‌شود که “با بودن این رژیم، ایده‌های حزب متحقق نخواهد شد” مصطفی هجری ضمن تاکید بر سرنگونی رژیم، غفلت از مبارزه انقلابی و کاهش روحیه انقلابی را سرآغاز یک استحاله خطرناک می‌داند و معتقد است جریانی که از حدکا جدا شد و خود را “پیروان کنگره چهارم” معرفی می‌کرد، دچار این استحاله شده است و آن را هشدار می‌دهد. دبیرکل حدکا سعی می‌کند این موضوع را نیز دستمایه “خیزش مجدد” حزب خود سازد! تاکید بر مبارزه انقلابی و روحیه انقلابی البته به خودی خود امری مثبت است. تاکید بر سرنگونی جمهوری اسلامی نیز گرچه از این بابت که از مرزهای تغییر و اصلاح وضع موجود در چارچوب رژیم جمهوری اسلامی عبور می‌کند و چنین پنداری را غیرممکن می‌شمارد مثبت است، اما این تاکید هنوز چیزی را مشخص نمی‌کند چرا که کم نیستند نیروهای سیاسی مرتجعی ازنمونه سلطنت طلبان که خواهان سرنگونی رژیم هستند. بنابراین طرح مساله سرنگونی و تاکید بر آن بدون آن‌که مشخص باشد چه نیرویی و چگونه قرار است این رژیم را سرنگون سازد – فعلا از این بحث مهم که چه حکومتی جای آن می‌نشیند می‌گذریم – نه فقط هیچ چیز را حل نمی‌کند بلکه ابهامات فراوانی را نیز همراه دارد. آنچه که از مجموع صحبت‌ها و موضع‌گیری‌های دبیرکل حدکا می‌توان به آن پی‌برد، این است که حدکا فعالیت نظامی و انجام یک سری جوله‌های سیاسی – نظامی را مجدداً در دستور کار خود قرار داده است. گرچه هنوز در آغاز راه است اما این سیاستی است که باید اجرائی شود تا از شرایطی که “مناسب” و “بی‌نظیر” خوانده شده به سود حزب و احیانا به سود مبارزات مردم کردستان استفاده کند.
اما آیا با چند جوله سیاسی – تشکیلاتی و یا عملیات نظامی درکردستان می توان جمهوری اسلامی را برانداخت؟ بسی دور از ذهن و بسیار بعید است که حدکا و دبیرکل آن نداند که با چند جوله سیاسی – نظامی در کردستان نمی‌توان جمهوری اسلامی را سرنگون ساخت. حال اگر چنین است، حدکا چگونه می‌خواهد جمهوری اسلامی را سرنگون سازد؟ این پرسش بسیار مهمی است که حدکا و دبیرکل آن باید به آن پاسخ صریح بدهد. صریح یا غیرصریح اما هر کسی که مواضع حدکا و دبیرکل آن را دنبال کرده باشد، پاسخ این پرسش را دریافته است. حدکا و دبیرکل آن در ملاقات‌های مکرر خود با مقامات دست دوم آمریکایی از جمله کمیته امور خارجه سنای آمریکا در ۱۱/ ۳/ ۹۴، تلاش نموده است دولت آمریکا را از نرمش در برابر جمهوری اسلامی و توافق با آن بازدارد و این دولت را به سرنگون ساختن رژیم ترغیب کند و در نهایت خواستار این شده که اگر توافقی هم با جمهوری اسلامی صورت می‌گیرد، اما فشار علیه جمهوری اسلامی ادامه داشته باشد. طرف مقابل نیز با گفتن این‌که در رفتار جمهوری اسلامی هیچ‌گونه تغییری ایجاد نشده، تا حدی با حدکا همراهی نموده است. همین تقاضای حدکا از دولت آمریکا در مورد تشدید فشار بر جمهوری اسلامی، تا حدزیادی تمایل حدکا و چگونگی سرنگونی جمهوری اسلامی را نیز روشن می‌‌سازد. دبیرکل حدکا، زمانی که موضع خودش را در مورد شعار سرنگونی بیان می‌کرد، نوشت “هنگامی که حزب ما شعار سرنگونی جمهوری اسلامی را تصویب می‌کند، مقصود این است که اساسا ذات و سرشت این رژیم علی‌رغم برخی تفاوت‌های ظاهری همان ذات و سرشت … رژیم صدام حسین در عراق، یا حکومت قذافی در لیبی است” وی در ادامه می‌افزاید “به همان اندازه که این حکومت‌ها – هنگامی که مشکلاتشان به حد فروپاشی رسید – توانستند در برابر امواج سرنگونی مقاومت نمایند، جمهوری اسلامی نیز در زمان مقتضی، به همان اندازه می‌تواند از سرنگونی خویش جلوگیری نماید” (توضیحی درباره شعار سرنگونی جمهوری اسلامی ۱۵/ ۴/ ۹۵ – سایت حدکا)
با این نقل‌قول‌ها کنه اهداف حدکا روشن می‌شود و دیگر نیازی به توضیح بیشتر و ذکر این نکته باقی نمی‌ماند که وجه مهم استراتژی حدکا و دبیرکل آن برای سرنگونی جمهوری اسلامی، دخالت قدرت‌های امپریالیستی به رهبری آمریکاست. جمهوری اسلامی باید به شیوه رژیم قذافی و یا صدام حسین سرنگون گردد. جمهوری اسلامی نمی‌تواند از سرنگونی خود جلوگیری کند، همان‌طور که رژیم‌های صدام حسین و قذافی نتوانستند.
سرنگونی ارتجاع اسلامی به یاری ارتجاع امپریالیستی! این فشرده آن چیزی است که حدکا و دبیرکل آن در رویای تحقق آن یا شاید بتوان گفت در آرزوی تحقق آن است.
سال ۸۲ پس از سرنگونی رژیم بعثی صدام حسین و اشغال عراق که متعاقب آن احزاب بورژوا ناسیونالیست کرد عراقی در پناه امپریالیسم آمریکا به نان و نوایی رسیدند، حدکا همراه با خیل دیگری از نیروهای اپوزیسیون بورژوایی دست استمداد به سوی آمریکا دراز کرد و دولت امپریالیستی و تجاوزگر آمریکا را به تکرار سناریوی عراق در ایران ترغیب می‌کرد. حدکا در آن مقطع نیز آمادگی خویش را برای ایفای همان نقشی که بورژوا – ناسیونالیست‌های کرد عراقی ایفا کردند، اعلام نمود. سیزده سال بعد از آن ماجرا که سرمنشاء کشتارها وفجایع بزرگی‌ شد که تا به امروز ادامه یافته و کل خاورمیانه را درخود غرق ساخته است، حدکا و دبیرکل آن بار دیگر ولو در شکلی خجولانه، از سرنگونی جمهوری اسلامی به روش سرنگونی رژیم قذافی و صدام حسین سخن می گوید.
بر کسی پوشیده نیست که قدرت‌های امپریالیستی و در راس آن امپریالیسم آمریکا، در راستای تامین منافع اقتصادی و سیاسی خود، اپوزیسیون بورژوائی دست آموزخودرا بسیج و سازماندهی نموده و درجریان منازعات خود با جمهوری اسلامی ازاین اپوزیسیون بهره برداری می کند. بدیهی‏ست که امپریالیسم آمریکا درمیان نیروهای اپوزیسیون بورژوائی، برای آن دسته از نیروهایی که توان و آمادگی بیشتری برای مسلح شدن و برآورده ساختن خواست آن را دارند، حساب بیشتری باز کند و جریان‌هایی از نوع حدکا نیز در این زمینه از موقعیت بهتر و شانس بیشتری برخوردارند. این موضوع اما عموما تابعی است از میزان تنش میان رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی و ارتجاع امپریالیستی به رهبری آمریکا و با آن تناسب مستقیم دارد. هر چقدر نزاع و اختلاف میان این دو نیروی ارتجاعی شدیدتر شود، امکان استفاد ه از این نیروها و ماجرای آلترنانیوسازی امپریالیستی نیز پررنگ‌تر می‌شود.
این تنش‌ها اما از بداقبالی حدکا در دوره اوباما و در قیاس با دوره بوش پسر کاهش یافته و به موازات آن از کوشش‌های دول امپریالیستی در ارتباط با آلترناتیوسازی نیز کاسته شده است. دولت اوباما هیچ‌گاه سیاست تعویض رژیم را در رابطه با جمهوری اسلامی که هزاران تن از کمونیست‌ها و دشمنان آشتی‌ناپذیر امپریالیسم را به زندان و جوخه‌های مرگ سپرده است، دنبال نکرده است. گرچه نزاع و کشمکش میان ارتجاع اسلامی و ارتجاع امپریالیستی پایان نگرفته و مادام که جمهوری اسلامی بر سر کار باشد نیز پایانی بر آن متصور نیست، اما توافقات هسته‌ای و برجام، بار دیگر نشان داد که تمام نزاع بر سر کسب امتیاز و عقب راندن جمهوری اسلامی‌ست نه سرنگونی آن.
چهار سال پیش درست در چنین روزهایی، مجموعه‌ای از نیروها، احزاب و سازمان‌های اپوزیسیون بورژوائی همراه بخش‌هایی از اصلاح‌طلبان رانده شده از حکومت و سبزها، سخت به تکاپو افتاده و تحت حمایت و تشویق قدرت‌های امپریالیستی سرگرم آلترناتیوسازی‌های بورژوا امپریالیستی بودند، در آن موقع نیز اپوزیسیون بورژوایی از “فرصت مناسب” و موقعیت استثنائی پیش آمده سخن می‌گفت و به دامان امپریالیسم متوسل شد که آلترناتیوی شبیه آنچه در سوریه شکل داده شد ایجاد کند. پروسه مذاکرات و توافق هسته‌ای اما پروژه آلترناتیوسازی را موقتا به پشت صحنه راند. تمنای بورژوازی اپوزیسیون برای “مداخله بشردوستانه” آمریکا با چنان مخالفتی از سوی مردم آگاه و نیروهای کمونیست و انقلابی روبرو شد و چنان بی‌آبرویی و رسوایی برای مدافعان آن ببار آورد که دیگر جرات تکرار آن را نیافتند.
صرف‌نظر از اینکه “خیزش مجدد” حدکا تا چه حد سازمان‌گر یک مبارزه نظامی توده‌ای باشد یا در خدمت مبارزه مستقل مردم کردستان علیه رژیم جمهوری اسلامی قرار بگیرد، همچنین مستقل از آن‌که تا چه میزان توجه قدرت‌های امپریالیستی را به خود جلب کند یا با چراغ سبز آن‌ها همراه بوده باشد، اما واقعیت این است که مجموعه شرایط حاکم بر ایران و کردستان به نحوی نیست که عملیات نظامی حدکا بسیج‌کننده‏ی توده‌های مردم کردستان برای سرنگونی رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی باشد.
اگرچه رژیم سرکوب‌گر جمهوری اسلامی که پاسدار انواع تبعیضات و نابرابری‌ها منجمله تبعیض و نابرابری ملی، مذهبی و طبقاتی‌ست، در اِعمال سرکوب و تبعیض هیچ فرصتی را از دست نداده و نیاز به هیچ مستمسکی ندارد، اما روشن است که با سوءاستفاده از عملیات نظامی حدکا، بر ابعاد سرکوب‌‌گری‌ها و میلیتاریزه کردن بیش از پیش کردستان می‌افزاید.
مردم آگاه و زحمتکش کردستان تحت هیچ شرایطی نباید اجازه دهند مساله ملی کرد، به ابزاری در دست احزاب بورژوا ناسیونالیست، یا وسیله معاملات سیاسی و بدتر از آن به جزئی از پروژه‌های ارتجاع امپریالیستی مبدل گردد. رژیم جمهوری اسلامی، ملت کرد را در معرض شدیدترین ستم و سرکوب و تبعیض قرار داده و مردم زحمتکش کردستان را از حقوق اولیه و دمکراتیک‌شان محروم ساخته است. به این تبعیض و ستم و سرکوب باید پایان داد. کارگران و زحمتکشان کردستان منافعی جدا از کارگران و زحمتکشان سراسر کشور ندارند. رژیم جمهوری اسلامی را بی‌هیچ تردید و گذشتی با تمام دستگاه‌های عریض و طویل آن باید سرنگون ساخت و از ریشه برانداخت. ارتجاع اسلامی باید بدست توده‌های مردم ایران و در یک انقلاب قهرآمیز سرنگون شود.
سازمان ما که خواهان اقدامات متحد کارگران تمام ملیت های ساکن ایران و توده‌های زحمتکش و ستمدیده برای سرنگونی انقلابی رژیم جمهوری اسلامی، استقرار فوری حکومت شورایی و برافتادن تبعیض و نابرابری طبقاتی‌ست، خواستار برابری کامل تمام ملیت‌های ایران است. سازمان فداییان (اقلیت) خواهان اتحاد داوطلبانه و آزادانه تمام ملیت‌های ساکن ایران است. مردم کردستان باید از خودمختاری وسیع منطقه‌ای برخوردار باشند و از طریق شوراهای منتخب خود، در کنگره سراسری شوراهای نمایندگان کارگران و زحمتکشان، در تعیین سیاست‌های عمومی و اداره امور کشور مشارکت و مداخله داشته باشند. این است یگانه راه انقلابی پایان محرومیت‌ها و ستم ملی مردم زحمتکش کردستان.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۲۱ در فرمت پی دی اف

پاسخ به سؤالات

questionبا توجه به نقش و اهمیتی که سازمان ما برای استقرار یک دولت شورایی در جریان انقلاب اجتماعی کارگری ایران قائل است، نشریه کار در طول سال‌های گذشته، مقالات متعددی را به توضیح و تشریح جوانب مختلف این دولت، ضرورت و اهمیت آن، مختصات ، کارکرد و وظایف آن اختصاص داده است. ازجمله می‌توان به مجموعه مقالات نشریه کار تحت عنوان “وظایف فوری انقلاب اجتماعی و حکومت شورایی، یا مجموعه پاسخ به سؤال‌ها در مورد حکومت شورایی، اشاره کرد. با این وجود، احتمالاً به علت عدم دسترسی به این نوشته‌ها یا آشنایی تازه با مواضع سازمان، همواره سؤالات جدیدی در مورد جوانب مختلف حکومت شورایی به نشریه کار ارسال می‌شود. ازجمله اخیراً سؤال شده است:
١-آیا شوراهای موردنظر شما شوراهای جغرافیایی هستند یا حرفه‌ای و صنفی؟ به عبارت دیگر، به‌طور مثال، در یک شهر، حوزه عمل شوراها بر اساس جغرافیا – محله، منطقه، خیابان – است یا بر اساس محل کار، فی‌المثل شوراهای کارخانه‌های مختلف، شوراهای دانشگاه‌های مختلف، شورای کارمندان، شورای معلمان و قس علیهذا؟
٢-برنامه شما می‌گوید ” حکومت شورایی به جدایی قانون‌گذاری و اجرای آن پایان خواهد داد و شوراها در آن واحد ارگان‌های مقننه و اجرایی خواهند بود” آیا این عدم جدایی در سطح همه شوراها انجام می‌شود یا فقط “شورای عالی” این اختیار را دارد؟ اگر فقط در سطح شورای عالی است پس شوراهای پایینی فقط چیزی در حد انجمن‌ها و شوراهای محلی خواهند بود که در حکومت‌های سرمایه‌داری نیز یافت می‌شود. اگر این اختیار – یعنی قانون گزاری و اجرا – در ید قدرت شوراهای پایینی است آیا شورای مثلاً یک کارخانه حق تصمیم‌گیری و تنظیم مقررات و اعمال آن درباره سطح دستمزدها، میزان تولید، فروش، مبادله و غیره را خواهد داشت؟ اگر شورای هر شاخه صنعتی و هر حرفه قادر به قانون گزاری و اجرا باشد آیا این به سندیکا لیسم و رقابت برای بالا بردن منافع کارکنان در آن رشته نمی‌شود؟ فی‌المثل شورای کارکنان نفت، گاز، صنایع خودروسازی که ثروت بیشتری تولید می‌کنند قاعدتاً از منافع بیشتر به صورت دستمزدهای بالاتر برخوردار خواهند بود؟ اگر شورای بالاتر و ارگان مرکزی دولتی این تصمیم را وتو کند پس این شوراهای پایینی دارای اختیار “قانون گزاری و اجرای همزمان” نخواهند بود.
٣-اختلافات و مشاجرات بین شوراهای گوناگون را چه کسی حل خواهد کرد؟ اگر قرار است نهادی به صورت شورای عالی به مدت معین ناظر بر کار شوراهای پایین‌تر باشد و نیز مسائل کلان مملکت را حل‌وفصل کند فرق این نهاد با پارلمان و دولتی که از سیاستمداران حرفه‌ای تمام وقت تشکیل می‌شود چیست؟ آیا برنامه‌ریزی و سازمان‌دهی تولید، مبادله، تجارت خارجی، حمل‌ونقل و محاسبات مربوطه توسط متخصصان مربوطه و درواقع تکنوکرات‌های مرکزی انجام خواهد شد یا این مسائل به شوراها واگذار می‌شود؟ اگر قرار است که یک جمع متخصص تکنو کرات این کار را انجام دهند این همان دستگاه بوروکراتیک دولتی خواهد بود و لا غیر، و اگر قرار است این امور را شوراها انجام دهند چگونه؟
تحریریه نشریه کار ضروری می‌داند که ضمن پاسخ به این سؤالات تا جایی که این ستون اجازه می‌دهد، دیدگاه سازمان در مورد دولت شورایی مختصراً توضیح داده شود.

سازمان ما به عنوان یک سازمان کمونیست، به درک‌مادی تاریخ باور دارد. بر این نظراست که هستی اجتماعی، آگاهی اجتماعی را تعیین می‌کند و هر نظم اقتصادی – اجتماعی که در طول تاریخ بشریت پدیدار شده، روبنای سیاسی، حقوقی و ایدئولوژیک مختص خود را داشته و با هر تغییری در ساختار اقتصادی و شیوه تولید، روبنای سیاسی و ایدئولوژیک نیز منطبق با نیازهای شیوه تولید جدید، تغییر کرده و دگرگون‌شده است.
هنگامی‌که شیوه تولید سرمایه‌داری به ضرورتی تاریخی تبدیل گردید و نظم فئودالی را که قرن‌ها دوام آورده بود، نفی کرد و به نظم مستقر جهانی تبدیل گردید، این نظم به روبنایی سیاسی متمایز از روبنای دوران فئودالیسم شکل داد. بورژوازی در طی یک‌رشته انقلاب‌ها، نهادهای کهنه عصر فئودالی را برچید و نهادهای سیاسی و حقوقی جدیدی را مستقر ساخت که نیاز شیوه تولید سرمایه‌داری بود.
اما تاریخ به حسب قوانین ذاتی‌اش درجایی توقف نمی‌کند و هیچ نظم اقتصادی – اجتماعی ابدی وجود نداشته و نخواهد داشت. هنگامی‌که شیوه تولید سرمایه‌داری استقرار یافت، ازآنجایی‌که نظمی بالنده و مترقی بود، تاریخ بشریت را به جلو، به مرحله عالی‌تری سوق داد و از همین رو، حامل این نظم، طبقه سرمایه‌دار و نیز روبنای سیاسی – ایدئولوژیک سرمایه‌داری ، نقشی مترقی داشتند. اما از اواخر قرن نوزدهم، دورانی که شیوه تولید سرمایه‌داری و نهادهای سیاسی آن نقشی مترقی در تاریخ داشتند، به پایان رسید و طبقه سرمایه‌دار نیز به یک طبقه زائد و ارتجاعی تاریخ تبدیل گردید.
سرمایه‌داری، همان‌گونه که کارل مارکس به ویژه در آثار اقتصادی خود مفصل توضیح داده است نه‌فقط تمام شرایط مادی ضروری را برای گذار به یک نظم عالی‌تر جهانی فراهم کرد، بلکه در بطن خود تضادهایی را رشد و توسعه داد که این نظم را به بن‌بست کشاند. نظام سرمایه‌داری تضاد میان خصلت اجتماعی تولید و تملک خصوصی را به نقطه‌ای رساند که راه‌حلی جز نفی تملک خصوصی وسایل تولید برای حل این تضاد باقی نگذارد.
عصر جدیدی از تحولات، در تاریخ جهانی آغاز گردید و طبقه کارگر، به عنوان طبقه‌ای که رسالت انجام این تحول اجتماعی و تاریخی به نظم عالی‌تر سوسیالیستی را بر عهده دارد، در محور این عصر قرار گرفت. دوران انقلاب‌های کارگری فرارسید. طبقه کارگر فرانسه، نخستین انقلاب کارگری جهان را برای ایجاد نظمی سوسیالیستی برپا کرد و کمون پاریس را در ١٨٧١ آفرید. با آغاز قرن بیستم، موجی از انقلاب‌ها و جنبش‌های کارگری سراسر اروپا را فراگرفت. انقلاب‌های کارگری در روسیه، انقلاب کارگری آلمان، مجارستان از این نمونه بود. برجسته‌ترین این انقلاب‌ها نیز انقلاب کارگری سوسیالیستی اکتبر ١٩١٧در روسیه بود.
اما آنچه که در جریان این انقلاب‌های اجتماعی به رغم شکست‌شان، رخ داد و به بحث ما ارتباط می‌یابد، این بود که نخستین اقدام پرولتاریا در پی سرنگونی بورژوازی از اریکه قدرت سیاسی، تلاش طبقه بالنده جدید تاریخ، برای دگرگونی انقلابی روبنای سیاسی به عنوان پیش‌شرط دگرگونی اجتماعی بود. مهم‌ترین جزء این روبنای سیاسی – ایدئولوژیک که می‌بایستی دگرگون شود، دولت بورژوایی، به عنوان ارگان سیادت بورژوازی و ابزار سرکوب و ستم بر طبقه کارگر بود.
پیش از آن‌که انقلاب‌های اجتماعی پرولتری تکلیف را با دولت بورژوایی روشن کنند، کارل مارکس در اثر معروف خود، هجدهم برومر لوئی‌بناپارت، در ۱۸۵٢، نوشته بود: “تمام انقلاب‌ها به جای درهم شکستن این ماشین دولتی آن را تکمیل کرده‌اند.” این گفتار بدان معنا بود که انقلاب‌های آینده این ماشین دولتی را درهم خواهد شکست.
کمون پاریس در عمل بر این تحلیل و دیدگاه مارکس مهر تأیید زد. کمون پاریس نخستین و مهم‌ترین کاری که انجام داد، در هم شکستن و به دور ریختن دولت بورژوایی با برچیدن بوروکراسی ممتاز و مافوق مردم ، پلیس، ارتش حرفه‌ای جدا از مردم و ضمایم مادی ارگان‌های سرکوب، دادگاه‌ها و زندان‌ها و نیز تسویه حساب با مداخله کلیسا در دولت بود. عین همین مسئله در جریان انقلاب سوسیالیستی اکتبر در روسیه رخ داد. دستگاه دولت بورژوایی در این انقلاب کارگری نیز، سرتاپا درهم‌شکسته شد. هر تلاش بعدی کارگران جهان نیز برای سرنگونی نظام سرمایه‌داری، همین هدف را تعقیب کرده است. ازاین‌روست که مارکس و انگلس، پس از کمون پاریس، در مقدمه مشترکشان در ۱۸۷۲، اصلاحی را که در مانیفست حزب کمونیست لازم دانستند، این جمله بود که طبقه کارگر نمی‌تواند صاف و ساده ماشین دولتی حاضر و آماده را تصاحب کند و آن را برای تحقق اهداف خود به کار گیرد.
اما چرا طبقه کارگر در هرکجا که به برپایی انقلاب اجتماعی روی‌می‌آورد، به فوریت درهم شکستن ماشین دولتی بورژوازی را در دستور کار قرار می‌دهد؟ آیا فقط از آن روست که می‌خواهد بورژوازی را خلع سلاح کند، ابزار سرکوبش را از دستش بگیرد، تا قدرت خود را برای انجام وظائفش تحکیم کند؟ اساس مسئله در این است که طبقه کارگر می‌خواهد نظم طبقاتی را برای همیشه براندازد و جامعه‌ای بدون طبقات، بدون استثمار و ستم، جامعه‌ای متشکل از انسان‌های آزاد و برابر را مستقر سازد. در یک چنین جامعه‌ای، دولت که پیدایش و بقای آن همراه با مالکیت خصوصی، طبقات و مبارزه طبقاتی بوده و ابزار ستم و سرکوب و انقیاد طبقه تحت ستم و استثمار توسط طبقه حاکم بوده است، دیگر نمی‌تواند جایی داشته باشد. انقلاب اجتماعی پرولتری در ذات خود نافی دولت است. اما نکته اینجاست که انقلاب اجتماعی پرولتری یک روند است و تحقق هدف آن، یک دوران تاریخی را می‌طلبد. طبقات به یک ضربه از میان نمی‌روند و مبارزه طبقاتی حتی پس از سرنگونی بورژوازی از قدرت سیاسی، مدت‌ها ادامه خواهد یافت. لذا مادام که مبارزه طبقاتی هنوز در بطن جامعه جدید جریان دارد، مادام که طبقات محو نشده‌اند و شیوه تولید کمونیستی بر پایه‌های مادی خود استقرار نیافته است، دولت نیز نمی‌تواند ملغا گردد.
بنابراین، از یک‌سو نظم نوین سوسیالیستی مستلزم نفی و نابودی قطعی دولت است و از دیگر سو، دولت نمی‌تواند به فوریت ملغا گردد.
البته این یک تناقض است. اما تناقضی که از خود شرایط عینی و روند تحول تاریخی برخاسته است. طبقه کارگر اما در جریان انقلاب، فقط دولت بورژوایی را با در هم شکستن آن نفی نکرد، بلکه با اقدامات ایجابی خود، راه‌حل غلبه بر این تناقض را ارائه داد. وقتی‌که بوروکراسی به عنوان مانع حاکمیت مردم بر سرنوشت خود و نیروهای مسلح حرفه‌ای به عنوان ابزار قهری سرکوب و انقیاد طبقات تحت ستم به همراه ضمایم مادی آن‌ها ، جاروب شدند، اساس و بنیان دولت، درهم کوبیده شده و دیگر دولت به معنای اخص و مرسوم کلمه که در تمام دوران جوامع طبقاتی وجود داشته و در نظام سرمایه‌داری به کمال رسیده است، وجود ندارد. آنچه تحت عنوان دولت هنوز باقی‌مانده است، شبه دولت است که طبقه کارگر، آن را به نحوی سازمان داد تا تدریجاً زوال یابد و کاملاً ناپدید شود. پرولتاریای پاریس، برای سازمان‌دهی این ارگانی که دیگر دولت به معنای اخص کلمه نبود و وجودش فقط برای دوره‌ای معین ناگزیر است، نهادهای جدیدی آفرید که با وظائف و هدف انقلاب اجتماعی انطباق داشته باشد. در این دولت زوال یابنده، توده‌های مردم از طریق ارگان‌های شورایی خود مستقیماً اعمال حاکمیت می‌کنند. برخلاف دولت‌های سرمایه‌داری حتی درجایی که دمکراسی پارلمانی بورژوایی حاکم است، اما تصمیم‌گیرنده اصلی بوروکراسی انتصابی است ، نمایندگان انتخابی پارلمان فاقد قدرت‌اند، و انتخاب‌کنندگان نمی‌توانند آن‌ها را عزل کنند، در یک دولت کارگری،هرگونه ارگان، مقام و منصب انتصابی به کلی از میان می‌رود. اصل انتخابی در تمام ارگان‌ها و مناصب از بالا تا پایین حاکم است. انتخاب‌کنندگان در هرلحظه که اراده کنند، می‌توانند نماینده خود را عزل و نمایندگان دیگری را انتخاب نمایند.
این اصل، شامل دستگاه قضایی نیز می‌شود و قضات نیز انتخابی و قابل عزل هستند. این ارگان‌های اعمال حاکمیت مستقیم و اصل حاکم بر انتخابات، فی‌نفسه، نفی بوروکراسی است. در این دولت کارگری، دیگر نمایندگان و مقامات، همانند دولت‌های بورژوایی، از امتیازات ویژه‌ای برخوردار نخواهند بود. حقوقی که آن‌ها در ازای خدمت خود دریافت می‌کنند، در همان محدوده‌ای خواهد بود که کارگران دریافت می‌کنند. بنابراین راه بر افراد جاه‌طلب و سودجو بسته خواهد شد. کمون پاریس و سپس دولت شورایی در روسیه لااقل در مراحل اولیه‌اش، این اصل را نیز به مرحله‌عمل درآوردند. هر آنچه توده‌های کارگر و زحمتکش فعال‌تر و گسترده‌تر در این ارگان‌های اعمال حاکمیت مستقیم دخالت داشته باشند، امکان پیدایش و رشد تمایلات بوروکراتیک محدودتر خواهد شد، وظایف انقلاب اجتماعی سریع‌تر انجام خواهد گرفت و زوال دولت نیز تسریع خواهد شد.
تجربه انقلاب‌های اجتماعی و دولت‌های کارگری هم‌چنین نشان داد ، برخلاف دولت‌های بورژوایی، که ارگان‌های قانون‌گذاری و اجرایی از یکدیگر جدا هستند و پارلمان مرکز بحث‌و وراجی و تصمیم‌گیری‌های جزئی است و کار اجرایی هم بر عهده بوروکراسی مبتنی بر سلسله‌مراتب دستگاه اجرایی و مقامات انتصابی است، در دولت پرولتری، قوای مقننه و اجرایی از یکدیگر جدا نیستند. شوراها به عنوان ارگان‌های اعمال حاکمیت پرولتری باید به عنوان مراکز فعال و زنده حیات سیاسی از قدرت تصمیم‌گیری برخوردار باشند و خود اجرای تصمیمات را بر عهده‌داشته باشند. در اینجا دیگر نیازی به یک بوروکراسی اجرایی نخواهد بود.
در این پیگیرترین و همه‌جانبه‌ترین دمکراسی که توده‌های وسیع کارگر و زحمتکش، سرنوشت خود را در دست گرفته‌اند و فرمانروای واقعی‌اند، به جای ارتش و پلیس و دیگر ارگان‌ها و نهادهای نظامی و سرکوب‌که برچیده شده‌اند، توده‌های مردم مسلح‌اند و درحالی‌که کار مولد و سودمند خود را انجام می‌دهند، از انقلاب و دست‌آوردهای آن پاسداری می‌کنند. در چنین نظامی، به خدمت نظام‌وظیفه اجباری نیز پایان داده خواهد شد و دیگر نیازی نیست که جوانان کشور دو سال از بهترین ایام زندگی خود را در گوشه پادگان‌ها سپری کنند. درهم شکستن دستگاه دولتی بورژوازی درعین‌حال توده مردم را از تحمل بار سنگین هزینه‌های هنگفت آن نجات خواهد داد.
عالی‌ترین ارگان حکومت شورایی ، کنگره سرتاسری شوراهای نمایندگان کارگران و زحمتکشان است که نمایندگان آن، از پایین‌ترین سطوح شوراها انتخاب‌شده و همچون تمام سطوح دیگر شوراها، پاسخگو و قابل عزل‌اند.
آنچه گفته شد، مختصات کلی دولت پرولتری در ایران خواهد بود. اما این سؤال مطرح است که آیا دولت شورایی که در ایران استقرار خواهد یافت، بر اساس شوراهای شهروندان، از نمونه کمون پاریس سازمان خواهد یافت، یا شوراهای طبقاتی خالص از نمونه دولت شورایی کارگران روسیه؟
نظام شورایی که سازمان ما مدافع آن است، یک نظام تلفیقی از شوراهای طبقاتی- حرفه‌ای و شهروندی با تکیه‌بر تجارب انقلاب سوسیالیستی اکتبر در روسیه و کمون پاریس است، تا عموم مردم ایران بتوانند در انتخابات شوراها شرکت کنند، نمایندگانی را برای شوراها انتخاب نمایند و یا خود انتخاب شوند و در همان حال، تضمینی بر خصلت طبقاتی پررنگ کارگری شوراها باشد. ازآنجایی‌که نشریه کار شماره ۴٣٢ قبلاً در سال ١٣٨٣ مفصل در ستون پاسخ به سؤالات به این موضوع پرداخته است، این نوشته را عیناً نقل می‌کنیم:
” س- سازمان فدائیان (اقلیت) خواهان استقرار یک حکومت شورایی در ایران است. سؤال این است که ترکیب طبقاتی شوراهایی که قرار است قدرت را در دست بگیرند، چگونه است؟ آیا در یک حکومت شورایی حق رأی عمومی نیز وجود دارد یا نه؟ اگر پاسخ مثبت است چگونه می‌شود حق رأی عمومی و شوراها با یکدیگر وجود داشته باشند؟
ج- نخست به این مسئله اشاره‌کنیم که برنامه سازمان ما پاسخ صریح و روشنی به مسئله حق رأی عمومی داده است. سازمان ما خواهان برخورداری عموم مردم ایران از حق رأی و انتخاب کردن و انتخاب شدن در تمام ارگان‌ها نهادها در کلیه سطوح است. در آثار متعدد سازمان ازجمله مقالاتی که به توضیح و تشریح برنامه سازمان اختصاص‌یافته است، گفته‌شده است که سازمان ما اصولاً خواهان محروم ساختن حتی بورژوازی در دورانی که طبقه کارگر قدرت راه به دست می‌گیرد، از آزادی‌های سیاسی و برخورداری از حق انتخاب کردن و انتخاب شدن نیست. تاکنون نیز هیچ مارکسیست و سوسیالیستی در جهان پیدا نشده است که بگوید در یک حکومت کارگری و دولت شورایی نمی‌تواند و یا نباید حق رأی عمومی وجود داشته باشد. چنین ادعایی تنها از جانب بورژوازی و عوامل رفرمیست آن مطرح می‌شود که می‌خواهند کالای بنجل خود را که دمکراسی بورژوایی نام دارد به عنوان عالی‌ترین شکل دمکراسی به توده مردم قالب کنند.
اگر به تمام آثار تئوریسین‌های برجسته سوسیالیسم علمی، مارکس، انگلس و لنین رجوع شود، در هیچ جا نمی‌توان چیزی را که دال بر تأیید نظر بورژوازی و عوامل آن باشد یافت.
کمون پاریس به عنوان نخستین حکومت کارگری جهان نیز در عمل نشان داد که کامل‌ترین دمکراسی و آزادی‌های سیاسی را تنها در یک حکومت کارگری می‌توان داشت. در نخستین انتخابات کمون، گروهی از نمایندگان سرشناس بورژوازی نیز به عضویت کمون انتخاب شدند. اما در پی اقدامات رادیکال کمون به نفع کارگران و توده‌های زحمتکش، این گروه استعفا دادند و کمون را بایکوت کردند. با این وجود، کمون پاریس حتی در دورانی که با لشکرکشی ضدانقلابی بورژوازی و جنگ داخلی روبرو گردید، کسی را از حق رأی محروم نکرد و به خاطر نرمش بیش از حدش از جانب مارکس موردانتقاد قرار گرفت.
در روسیه نیز هنگامی‌که طبقه کارگر قدرت را به دست گرفت، اساساً بحثی از محروم کردن حتی بورژوازی از آزادی‌های سیاسی نبود. اما بورژوازی از همان آغاز به مقابله مسلحانه با طبقه کارگر برخاست و جنگ داخلی را به طبقه کارگر تحمیل نمود که با لشکرکشی قدرت‌های امپریالیست جهان علیه حکومت کارگری، طغیان ضدانقلابی بورژوازی به اوج خود رسید. تحت چنین شرایط ویژه‌ای بود که حکومت کارگری، آزادی‌های سیاسی و حق انتخاب کردن و انتخاب شدن را از بورژوازی سلب نمود. با این وجود لنین در پاسخ بورژوازی بین‌المللی و عوامل سوسیال رفرمیست آن می‌گفت، آنچه در روسیه پیش‌آمده ناشی از شرایط ویژه است و مارکسیست‌ها هیچ‌گاه از آن یک اصل نمی‌سازند. بنابراین روشن است که حتی محروم کردن بورژوازی از آزادی‌های سیاسی و حقوق دمکراتیک و ازجمله حق انتخاب کردن و انتخاب شدن نه جزء اصول سوسیالیسم است و نه لازمه حکومت کارگری و دولت شورایی. اکنون ببینیم که با وجود یک نظام سیاسی شورایی در ایران، به رسمیت شناخته شدن آزادی‌های سیاسی در وسیع‌ترین و گسترده‌ترین شکل آن و حق رأی عمومی، چگونه حتی مخالفین طبقه کارگر می‌توانند از حق انتخاب کردن و انتخاب شدن در شوراها برخوردار باشند.
برخی تصور می‌کنند که شوراها تنها در کارخانه‌ها تشکیل می‌شوند و ازآنجایی‌که این شوراها خالص، کارگری‌اند و بورژوازی و خرده بورژوازی، نه می‌تواند در اینجا انتخاب کنند و نه انتخاب شوند، پس حق رأی عمومی در عمل منتفی شده است. اما چنین چیزی واقعیت ندارد. حتی در روسیه نیز که مورد استناد این گروه است، تنها شوراهای کارگری نبودند که شکل گرفتند، بلکه شوراهای سربازان و دهقانان نیز پدید آمدند که سوای ماهیت طبقاتی‌شان، لااقل در مراحل اولیه شکل‌گیری‌شان عمدتاً تحت نفوذ و ایده‌های بورژوازی و خرده بورژوازی قرار داشتند. در آن ایام، دهقانان روسیه حدود ٨۰ درصد جمعیت کشور را تشکیل می‌دادند و کسی آن‌ها را از حق رأی محروم نکرد.
در ایران اگر به تجربه انقلاب گذشته رجوع شود، هرچند که شوراها مجموعاً در شکل نطفه‌ای خود شکل گرفتند، اما در سطوح مختلف پدید آمدند. شوراهای کارگران، سربازان، دهقانان، شوراهای محلات. برمبنای این تجربه می‌توان گفت که سوای شکل‌گیری شوراها در میان گروه‌های صنفی دیگر نظیر معلمان، پرستاران ، دانشجویان و دانشگاهیان و غیره، اساساً شوراها را می‌توان در شکل شوراهای کارگری و شوراهای شهروندان تصور نمود. شوراهای کارگری که اساساً در کارخانه‌ها و دیگر مراکز تولیدی و خدماتی شکل می‌گیرند و شوراهای خالص کارگری هستند . دیگری شوراهای شهروندان که در محلات و برمبنای محل زندگی افراد جامعه شکل می‌گیرند و هر فرد متعلق به هر طبقه و قشری می‌تواند با انتخاب شهروندان، به عضویت آن‌ها درآید. بنابراین در اینجا حتی افراد وابسته به طبقه بورژوا نیز می‌توانند به عضویت شوراهای شهروندان انتخاب شوند. بدیهی ست که بورژوازی تنها در شهرها حضور ندارد بلکه در روستاها نیز حضور دارد و اساساً بخشی از دهقانان، بورژوازی ده را تشکیل می‌دهند.
با در نظر گرفتن این واقعیات روشن است که نه‌تنها حکومت شورایی هیچ‌گونه تضادی با پذیرش حق رأی عمومی ندارد، بلکه بالعکس ازآنجایی‌که کامل‌ترین شکل دمکراسی ست که نه‌تنها بر اصل انتخابی بودن تمام ارگانها و نهادها و مقامات حکومتی و در همان حال قابل عزل بودن فوری منتخبین توسط انتخاب‌کنندگان مبتنی ست، بلکه ازآنجایی‌که امکان برخورداری توده مردم از آزادی‌های سیاسی را در وسیع‌ترین، گسترده‌ترین و همه‌جانبه‌ترین شکل فراهم خواهد آورد، حق رأی عمومی را از یک واژه صرفاً حقوقی و صوری به یک امر واقعی زندگی سیاسی مردم جامعه تبدیل خواهد نمود. یعنی در عمل همه شهروندان و نه یک طبقه خاص به نام بورژوا و سرمایه‌دار، از امکان واقعی برای استفاده از حق خویش برخوردار می‌گردند. با همین توضیحات باید پاسخ به بخش دیگر سؤال، در مورد ترکیب طبقاتی شوراها نیز روشن‌شده باشد.
شوراهایی که در محل کار، در کارخانه‌ها و دیگر مراکز کارگری ازجمله بخش‌های خدمات و کشاورزی تشکیل می‌شوند، شوراهای خالص کارگری هستند. درحالی‌که شوراهای دهقانان (نه کارگران کشاورزی) و نظایر آن اساساً شوراهای خرده بورژوایی هستند. بر همین منوال هرچند که شوراهای شهروندان در مناطق کارگر نشین، عمدتاً دارای ترکیب طبقاتی کارگری خواهد بود، اما در مجموع شوراهای شهروندان، شوراهای خالص کارگری نخواهند بود، چراکه طبقات و اقشار غیر پرولتر، به ویژه خرده بورژوازی در آن‌ها حضور خواهد داشت. این‌که شوراهای شهروندان با یک ترکیب مختلط طبقاتی چه سرنوشتی خواهند داشت و کدام جهت طبقاتی را در پیش خواهند گرفت، همواره در طول تاریخ جنبش کارگری تابعی بوده است از نقش و موقعیت طبقه کارگر در جریان تحولات انقلابی. کمون پاریس درواقع شورای شهروندان پاریس بود که در مناطق بیست‌گانه پاریس برگزیده‌شده بودند و تعداد نمایندگان بورژوازی و خرده بورژوازی که به ویژه در مناطق مرفه نشین انتخاب‌شده بودند نیز در آن کم نبود، مع‌هذا ازآنجایی‌که طبقه کارگر از مدت‌ها پیش از انتخابات کمون، نقش اصلی را در تحولات سیاسی، در دست گرفته بود و در اغلب مناطق نیز کارگران و سوسیالیست‌ها انتخاب‌شده بودند، پیش برنده، یک سیاست رادیکال کارگری بود. برعکس این مسئله در جریان انقلاب ۱۹۱٨ آلمان پیش آمد.
ضعف جناح رادیکال کارگری نقش مخرب سوسیال دمکرات‌های رفرمیست آلمانی در شوراهای کارگری، به دنباله روی شوراهای شهروندان از بورژوازی انجامید. درواقع جناح رفرمیست سوسیال دمکراسی آلمان که متحد بورژوازی آلمان برای از پای درآوردن انقلاب کارگری آلمان بود، با تقویت شوراهای شهروندان که دارای ترکیب طبقاتی مختلطی بودند، عملاً شوراهای خالص کارگری را در شوراهای شهروندان حل کرد و سیاست سازش طبقاتی خود را پیش برد.
در ایران هم سرنوشت شوراهای شهروندان وابسته به نقشی ست که طبقه کارگر و شوراهای خالص کارگری بر عهده خواهند گرفت. بدون نقش فعال و رهبری کننده طبقه کارگر و شوراهای خالص کارگری، شوراهای شهروندان در بهترین حالت، به چیزی نظیر شوراهای شهرداری‌های دمکراسی‌های پارلمانی و در بدترین حالت به ارگان‌های سرکوب از نمونه ”کمیته‌های انقلاب“ جمهوری اسلامی تبدیل خواهد شد. اما چنانچه طبقه کارگر در جریان تحولات انقلابی بتواند نقشی هژمونیک به دست آورد و شوراهای خالص کارگری به اهرم اصلی پیش برد سیاست‌های کارگری تبدیل شوند، شوراهای شهروندان نیز قادرند نقشی انقلابی و رادیکال بر عهده گیرند.”
با این توضیح باید پاسخ به سؤالی که در این مورد شده است، روشن باشد.
در مورد نکات دیگری که در سؤالات مطرح‌شده است، باید گفت که تصمیم‌گیری و اجرا در مورد شوراها عمومیت دارد و تنها مختص کنگره سرتاسری شوراهای نمایندگان نیست. تمام سطوح شوراها در حیطه وظائف و اختیارات خود، از قدرت تصمیم‌گیری و اجرا برخوردارند. اما نمی‌توانند مصوبات شوراهای سطح بالاتر را نقض کنند. به این دلیل که اولاً- نمایندگان شوراهای سطوح بالاتر، شهر، منطقه، سرتاسری، رشته‌های تولید و خدمات، منتخب خود کارگران، توده‌های وسیع مردم از پایه‌اند و به آن‌ها این اجازه داده‌شده است که در سطوح بالاتر تصمیم بگیرند. از این قدرت نیز برخوردار بوده‌اند که اگر نمایندگان خلاف نظر آن‌ها عمل کنند، آن‌ها را فوری عزل کنند. لذا موظف به اجرای تصمیمات ارگان‌های بالاتر خود هستند. ثانیاً- مسائل مهم مورد تصمیم‌گیری شوراهای سطوح بالاتر، از قبل، در شوراهای سطوح پایین‌تر و حتی در سطح توده‌های وسیع مردم، به بحث و تصمیم‌گیری گذاشته‌شده است و تصمیم ارگان بالاتر درواقع تصمیم شوراهای سطوح پایین‌تر است. مثلاً برای این‌که مشخص شود که در سال آینده به چه میزان از هر محصولی نیاز است و واحدهای تولیدی چقدر می‌توانند تولید کنند، قبل از هر تصمیم‌گیری ارگان‌های عالی حکومت شورایی، در کارخانه‌ها و رشته‌های تولید به بحث و تصمیم‌گیری توده‌های کارگر، شوراها یا کمیته‌های کارخانه گذاشته می‌شود و بر این مبنا تصمیم نهایی اتخاذ خواهد شد. یا در مورد دستمزد که در سؤال مطرح‌شده است، تا جایی که در آغاز انقلاب اجتماعی هنوز می‌توان از دستمزد صحبت کرد، پس از بحث و تصمیم‌گیری واحدهای پایه‌ای کارگران در نقطه تولید و رشته‌های تولید است که سرانجام، نمایندگان کارگران در عالی‌تری ارگان خود در مورد دستمزد و سطوح مختلف آن تصمیم می‌گیرند. هنگامی‌که این تصمیم را نمایندگان خود کارگران اتخاذ کردند، عموم کارگران باید از آن تبعیت کنند. بنابراین، کارگران این یا آن کارخانه یا رشته تولید نمی‌توانند به‌تنهایی و به‌دلخواه خود، سطح دستمزد را به حسب، فرضاً مهارت، تخصص و غیره، خودشان تعیین و به مرحله اجرا بگذارند. اصل حاکم بر شوراها و حکومت شورایی سانترالیسم دمکراتیک است.

در مورد این سؤال هم ‌که اختلافات میان شوراها چگونه حل خواهد شد و بسیاری از مسائل دیگر که در جریان عمل پیش خواهد آمد، پاسخ آن را حکومت شورایی هنگامی‌که استقرار یافت، خواهد داد. اما این‌که گفته‌شده اگر لازم شد که شوراهای سطح بالاتر در مورد حل این اختلافات تصمیم بگیرد، چه تفاوتی میان ارگان‌های دمکراسی شورایی با پارلمانتاریسم بورژوایی خواهد بود، سؤالی تعجب‌آور است. چون تفاوت میان این دو نهاد طبقاتی همان‌گونه که تاکنون توضیح داده شد، بسیار بزرگ و کیفی است. نمایندگان شوراها، منتخب مستقیم خود مردم از پایین‌ترین سطوح‌اند. نمایندگان، قابل عزل توسط انتخاب‌کنندگان هستند. این نمایندگان از هیچ امتیاز ویژه‌ای برخوردار نیستند. شما کجا می‌توانید در یک دولت پارلمانی این مختصات را پیدا کنید. اما از این نکات بگذریم و به ادامه بحث قبلی بازگردیم.
سازمان ما با توجه به تجارب جنبش کارگری و به ویژه شکست انقلاب کارگری روسیه، بر چند نکته مهم
در مورد دولت شورایی در ایران تأکید دارد و بر این عقیده است که قدرت سیاسی ، باید در دست شوراها باشد و نه احزاب. در دولت شورایی ایران این شوراها هستند که باید حکومت کنند و نه یک یا چند حزب. هیچ حزبی نباید قدرت تصمیم‌گیرنده در مورد شوراها و حکومت شورایی باشد، ولو این‌که این حزب نماینده واقعی کارگران و منافع آن‌ها باشد. دلایل این مسئله نیز در دیگر آثار سازمان ازجمله ” انقلاب اجتماعی و حزب انقلاب اجتماعی” توضیح داده‌شده است. این اما بدان معنا نیست که احزاب نمی‌توانند در شوراها فعالیت کنند و اعضای آن‌ها به عضویت شوراها انتخاب شوند. این مسئله‌ای متفاوت است با این‌که حزب جای طبقه را در شوراها بگیرد و حکومت حزبی را به جای حکومت شورایی حاکم سازد.
نکته دیگر این است که از دیدگاه سازمان ما، رهبری در تمام سطوح حکومت شورایی جمعی است و رهبری فردی در هیچ سطحی از شوراها نباید وجود داشته باشد.
علاوه بر این، به منظور مقابله جدی‌تر با رشد تمایلات بوروکراتیک و تشویق حضور و مداخله همه‌جانبه‌تر توده‌های وسیع کارگر در سرنوشت خود و آموختن رسم اداره امور کشور، ضروری است، دوره‌های نمایندگی در شوراها تا جای ممکن کوتاه‌تر شود و مثلاً دوره نمایندگی در شوراهای پایه‌ای محل کار وزندگی، یک سال و سطوح بالاتر دو سال تعیین گردد و محدودیتی بر انتخاب مجدد اعضای شوراها گذاشته شود. و سرانجام این‌که ازآنجایی‌که دمکراسی شورایی عالی‌ترین شکل دمکراسی است، عموم مردم باید از وسیع‌ترین، گسترده‌ترین و جامع‌ترین آزادی‌های سیاسی برخوردار باشند و حقوق دمکراتیک مردم کاملاً رعایت گردد. لذا باید آزادی عقیده و بیان بی‌قید و شرط برقرار باشد و توده‌های مردم آزاد و مجاز باشند بدون کسب اجازه از ارگان ها و مقامات حکومت شورایی تشکل‌های سیاسی، صنفی و دمکراتیک ایجاد کنند و اعتصاب، تجمعات و تظاهرات خود را سازمان دهند.

خلاصه کلام، آنچه گفته شد، مختصات دولتی است که انقلاب اجتماعی ایران، ایجاد خواهد کرد و سازمان ما مدافع آن است.
سازمان فدائیان (اقلیت) راه‌حل فوری تمام بحران‌ها، تضادها و معضلات بی‌شماری که نظم سرمایه‌داری حاکم بر ایران برای توده‌های کارگر و زحمتکش به بار آورده است، یک انقلاب اجتماعی کارگری و استقرار دولت شورایی می‌داند. بنابراین در برابر جریانات اپوزیسیون بورژوایی و خرده بورژوایی که جمهوری پارلمانی و عالی‌ترین نهاد آن، مجلس مؤسسان را بدیل جمهوری اسلامی قرار داده‌اند، سازمان ما، بدیل دولت شورایی و عالی‌ترین نهاد آن را، کنگره سرتاسری شوراهای نمایندگان کارگران و زحمتکشان شهر و روستا قرار داده است. بر طبق نظر سازمان ما، دولت بورژوایی حاکم بر ایران باید در انقلاب کارگری ایران به کلی درهم‌شکسته و نابود شود. آنچه به جای آن قرار خواهد گرفت یک دولت شورایی است. شورایی بودن این دولت، صرفاً از این واقعیت ناشی نمی‌شود که دوران نهادهای بورژوایی به لحاظ تاریخی سپری‌شده و انقلاب‌های کارگری در جهان، نهادها و ارگان‌های جدید و مختص طبقه کارگر را آفریده‌اند، بلکه شوراها در ایران سنت مستحکمی در میان طبقه کارگر دارند.
در جریان انقلاب سال ۱۳۵۷، درحالی‌که جریانات بورژوایی شعار مجلس مؤسسان را مطرح می‌کردند و سرانجام‌هم از مجلس خبرگان سر درآورد، کارگران در سطحی گسترده شوراهای خود را در کارخانه‌ها ایجاد کردند. علاوه بر کارگران، سربازان، دهقانان و برخی گروه‌های اجتماعی دیگر نیز شوراهای مختص خود را تشکیل دادند. از همین روست که امروزه شوراها در میان کارگران و زحمتکشان ایران، از محبوبیت بالایی برخوردار است و تقریباً عموم سازمان‌هایی که خود را کمونیست و مدافع منافع کارگران می‌دانند، بدیل دولت شورایی را پذیرفته‌اند. هرچند که درک و برداشت‌های متفاوتی از آن وجود دارد. اما می‌توان معدود سازمان‌هایی را با گرایش‌های رفرمیستی یافت که می‌کوشند معجونی از تلفیق نهادهای بورژوایی و پرولتری ارائه دهند. اینان مجلس مؤسسان بورژوایی را در برابر دولت شورایی و کنگره شوراهای نمایندگان قرار می‌دهند.
تردیدی نیست که مجلس مؤسسان به عنوان عالی‌ترین نهاد دمکراسی پارلمانی، در دورانی که بورژوازی و نظام سرمایه‌داری نقش مترقی و بالنده داشتند، نهادی مترقی بود. اما اکنون در دوران زوال سرمایه‌داری، در دورانی که بورژوازی به یک طبقه ضدانقلابی تبدیل‌شده و دوران نهادهای سیاسی بورژوازی سپری‌شده ، همانند دیگر ارگان‌ها و نهادهای بورژوایی به پدیده‌ای ارتجاعی تبدیل‌شده است. طرح شعار مجلس مؤسسان به عنوان بدیلی در برابر شوراها و کنگره شوراهای نمایندگان، خواه توسط بورژوازی به میان کشیده شود، یا جریانات سوسیال – رفرمیست به معنای دعوت کارگران به قتلگاه بورژوازی و تلاش برای سرکوب انقلاب کارگری است.
چرا؟ به‌این‌علت که گذشته از ارتجاعی بودن نهادی بورژوایی در عصر انقلاب‌های کارگری، اساس مکانیسم نظام انتخاباتی بورژوازی و نهادهای بورژوایی، همواره به شکلی است که اجازه ندهد، طبقه کارگر به عنوان یک طبقه، طبقه دشمن سرمایه‌دار، در انتخابات شرکت کند. لذا کارگران، همچون اقشار و طبقات دیگر، فقط می‌توانند به عنوان آحاد و عناصر و اتم‌های پراکنده، تهی از تعینات طبقاتی خود، به عنوان شهروند بی‌هویت، در انتخابات شرکت کنند و به یک فرد به عنوان نماینده پارلمان یا رئیس‌جمهوری رأی دهند. این شهروندان هیچ شناخت و آگاهی از داوطلبان نمایندگی ندارند و عموماً حتی نام آن‌ها را قبلاً نشنیده‌اند. معرف این داوطلبان، معمولاً احزاب بورژوایی با امکانات فراوان، روزنامه‌ها، رادیو، تلویزیون‌ها و دیگر وسایل تبلیغی است که در انحصار بورژوازی قرار دارند. در چنین نظامی، کسی که انتخاب می‌شود، درواقع منتخب هیچ‌کسی نیست، چون اتم‌های پراکنده بی‌هویت و گمنام به او رأی داده‌اند. ازاین‌رو به کسی پاسخ‌گو نیست و کنترلی از سوی انتخاب‌کنندگان بر او اعمال نمی‌شود. این انتخاب‌کنندگان از قدرت عزل او نیز برخوردار نیستند. می‌ماند تا ۴ یا ۵ سال بعد که دوباره ماجرا در یک روز تکرار شود و از مردم دعوت به عمل آید که چند لحظه وقت بگذارند و نماینده دیگری را انتخاب کنند.
حالا مجسم کنید که در ایران انقلابی یا به هر حال یک تحول سیاسی جدی رخ‌داده است. این نیز روشن است که بدون حضور و مداخله طبقه کارگر، نه انقلاب ممکن است و نه تحول سیاسی جدی که بخواهد لااقل فوری‌ترین مطالبات مردم ایران را محقق سازد. کارگران که سنت شورایی در میان آن‌ها ریشه‌دار است و درنتیجه ناگزیر تحول اشکال مبارزاتی‌شان، در سطحی بسیار گسترده‌تر و کامل‌تر از سال ۵۷ شوراهای خود را تشکیل می‌دهند. اقشار و گروه‌های اجتماعی دیگری ازجمله معلمان، پرستاران، گروه‌هایی از دهقانان نیز قطعاً این شوراها را ایجاد می‌کنند. شعار و سیاست سازمان ما و دیگر سازمان‌های طرفدار انقلاب اجتماعی و استقرار حکومت شورایی روشن است. ما خواهیم گفت: کارگران و زحمتکشان! توده‌های مردم ایران! نمایندگان خود را در شوراها انتخاب کنید و کنگره شوراهای نمایندگان را برای تعیین نظام آینده کشور تشکیل دهید. این امکان برای کارگران و زحمتکشان و تمام شوراها وجود دارد که به فوریت مجمع عمومی تشکیل دهند، بر سر آنچه قرار است در کنگره شوراها مطرح و تصمیم‌گیری شود، جمعی بحث و تصمیم‌گیری می‌کنند. با شناخت دقیقی که از یکدیگر دارند، نماینده خود را برمی‌گزینند و به کنگره‌ای می‌فرستند که باید سرنوشت آتی آن‌ها و کل کشور را تعیین کند. این حق را نیز برای خود محفوظ می‌دارند که اگر نماینده آن‌ها از خواست و تصمیم انتخاب‌کنندگان عدول نمود، آن را فوراً معزول و دیگری را به جای وی به کنگره بفرستند. در اینجا نمایندگانی که در کنگره حضور دارند، نماینده طبقات و اقشار جامعه‌اند و نه عناصر و اتم‌های بی‌هویت. این نظام انتخاباتی تأمین‌کننده منافع طبقه کارگر و توده‌های زحمتکش به عنوان اکثریت بسیار بزرگ مردم ایران است.
پوشیده نیست وقتی‌که کارگران از طریق تشکل‌های خود به عنوان یک طبقه در انتخابات شوراها شرکت می‌کنند، به همراه
متحدان زحمتکش خود، اکثریت بزرگ کنگره شوراهای نمایندگان را به دست خواهند آورد، که درنتیجه آن تصمیماتی اتخاذ خواهد
شد که خواست‌ها و منافع ده‌ها میلیونی مردم ایران را تأمین خواهد کرد و راه پیشرفت و تعالی را بر جامعه ایران خواهد گشود.
اما در طرف مقابل، بورژوازی و اقشاری از خرده بورژوازی که نفعشان در استقرار نظمی بورژوایی و ادامه اسارت طبقه کارگر است، شعار برپایی مجلس مؤسسان را سر خواهند داد. نظام انتخاباتی مجلس مؤسسان هم دقیقاً همان چیزی است که پیش از این در مورد نهادهای انتخاباتی دمکراسی‌های بورژوایی به آن اشاره شد. طرفداران مجلس مؤسسان از مردم ایران می‌خواهند که در یک روز و ساعت موعود به پای صندوق رأی بیایند و به نماینده خود برای حضور در مجلس مؤسسان رأی دهند. این داوطلبان نمایندگی را که مردم عموماً آن‌ها را نمی‌شناسند، چه کسی معرفی می‌کند؟ احتمالاً احزاب و سازمان‌ها و یا گروه‌های بی چهره‌ای که بورژوازی پشت صحنه آن‌هاست. مردمی که این داوطلبان را نمی‌شناسند، به کدام‌یک باید رأی دهند؟ تمام قدرت مالی و تبلیغاتی بورژوازی داخلی با تمام وسایل ارتباط جمعی آن‌ها به همراه متحدان بین‌المللی آن‌ها و امثال رادیو – تلویزیون‌های بی‌‌بی‌سی، صدای آمریکا و ده‌ها و صدها رادیو، تلویزیون ماهواره‌ای و نیز شبکه‌های اجتماعی به کار گرفته می‌شوند، تا به مردم بگویند به چه کسی رأی دهید. وقتی هم که رأی داده شد، دیگر دست کسی به نمایندگان مجلس مؤسسان نخواهد رسید، و اگر اوضاع خیلی خوب و به اصطلاح دمکراتیک پیش برود و مجلس مؤسسان ارتجاعی به چیزی شبیه مجلس خبرگان نینجامد، در بهترین حالت، با وعده نظام پارلمانی که معمولاً در کشورهایی از نمونه ایران بر روی کاغذ باقی می‌ماند، نظم سرمایه‌داری را حفظ خواهد کرد و بورژوازی را دوباره در رأس قدرت قرار خواهد داد. این نیز در ایران تجربه‌ای یک‌صد ساله است که از درون یک چنین مجلسی، حتی یک رژیم دمکراسی بورژوایی نیز زاییده نخواهد شد. این‌که در ایران جز لحظاتی زودگذر در جریان انقلاب‌ها یا در دوره‌های خلأ قدرت، هرگز مردم ایران، روی آزادی را ندیده‌اند و همواره رژیم‌های دیکتاتوری عریان حاکم بوده‌اند، البته دلایل اقتصادی و طبقاتی دارد که جای بحث آن در این نوشته نیست. اما این واقعیتی تجربه‌شده و قطعی است که تا وقتی، بورژوازی به غایت ارتجاعی و ضدانقلابی بر ایران حاکم باشد و قدرت سیاسی را در دست داشته باشد، رژیم دیکتاتوری و اختناق پابرجا خواهد بود.
بنابراین، نتیجه مجلس مؤسسان برای کارگران و زحمتکشان و عموم توده‌های مردم آزادیخواه، برقراری مجدد رژیم سرکوب، کشتار و اختناق خواهد بود. اپوزیسیون بورژوایی و خرده بورژوایی که زیر شعار مجلس مؤسسان، وعده آزادی و دمکراسی را می‌دهند، در واقعیت چیزی جز این نمی‌خواهند که طبقه کارگر مبارزه و فداکاری کند، حتی رژیم جمهوری اسلامی را سرنگون کند، اما در فکر کسب قدرت سیاسی، درهم‌شکستن ماشین دولتی و ایجاد دولت شورایی و حکومت از طریق شورا نباشد، بلکه وظیفه‌ی پس از سرنگونی را به بخش دیگری از بورژوازی واگذار نماید. دقیقاً عین وضعیتی که با سرنگونی رژیم شاه پیش آمد.
پس روشن است که چرا شعار و بدیل مجلس مؤسسان به ویژه در کشوری از نمونه ایران که طبقه سرمایه‌دار خصلتی بی‌نهایت ارتجاعی داشته و دارد، از جانب هر کس که مطرح شود، علیه کارگر و در خدمت اسارت و انقیاد آن‌ها خواهد بود.
منافع کارگران و زحمتکشان از هر جهت، کسب قدرت سیاسی و استقرار یک حکومت شورایی خواهد بود. از این طریق است که آن‌ها بر سرنوشت خود حاکم می‌شوند و طبقه کارگر قادر می‌شود به وظائف اساسی‌تر خود برای دگرگونی کلیت نظام سرمایه‌داری و استقرار، نظم سوسیالیستی اقدام کند.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۲۱ در فرمت پی دی اف

بن‌بست برکسیت

در روز ٢٣ ژوئن در بریتانیا رفراندومی در رابطه با ادامه ی حضور یا خروج از اتحادیه ی اروپا انجام گرفت که به برکسیت معروف شد. نتیجه ی این رفراندوم، رأی اکثریت قریب به ۵٢ درصدی مردم به خروج از اتحادیه ی اروپا بود.
پس از اعلام این نتیجه، در سراسر جهان نمایندگان طبقه ی سرمایه دار جلسات اضطراری بحران تشکیل دادند. بلافاصله ارزش پوند به کمترین میزان خود از سال ١٩٨۵ رسید. به تبعِ پوند، ارزش یورو نیز کاهش یافت. قیمت نفت تنزل کرد وقیمت سهام شرکت های انگلیسی به ویژه در بازارهای سهام هنگ کنگ، ژاپن و استرالیا سقوط کرد.
آنچه در رسانه‌های جهان به ویژه در کشورهای عضو اتحادیه ی اروپا در پی برکسیت انعکاس یافت، حاکی از غافلگیر شدن و حیرت سیاستمداران و تحلیل گران از نتیجه ی رفراندوم بود. عده‌ای بیشترین تقصیر را به گردن گرایشات راست، پوپولیستی، ناسیونالیستی و راسیستی در بریتانیای کبیر می‌اندازند که علت تمام مصائب را به دوش مهاجران خارجی در انگلیس انداخته و اتحادیه ی اروپا را مسئول می دانند. برخی دیگر این رفراندوم را یک کلاهبرداری سیاسی می‌خوانند و عده‌ای دیگر محاسبات اشتباه دیوید کامرون و یا حتی بی‌عرضگی سیاسی او را عامل وضع موجود معرفی می کنند.
دیوید کامرون، نخست وزیر و رهبر حزب محافظه کار، به ناگهان به عنوان ابراز عدم رضایت از نتیجه ی رفراندوم کناره گیری خود را اعلام کرد. در مورد این سؤال که چرا کامرون که خود ادعای مخالفت با خروج از اتحادیه ی اروپا را داشت، چنین رفراندومی را به کرسی می نشاند، نیز حدس و گمان ها یا نظریه‌های مختلفی بیان می شود. از جمله این که انجام رفراندوم از سوی کامرون، تنها یک مانور برای ساکت کردن گرایش مخالف با حضور در اتحادیه ی اروپا در حزبش بود و خود او نیز به چنین نتیجه‌ای حساب نمی کرد. واقع‌گرایانه تر نظر دیگری است که این رفراندوم برای خاموش کردن شعله ی اعتراضات گسترده علیه سیاست‌های ریاضتی و در‌واقع گرفتن تأییدی بر این سیاست‌ها از طریق رفراندوم صورت گرفته است. اما این نیز تمام واقعیت نیست.
سیاست‌های ریاضتی که از سوی دولت های بورژوازی اِعمال می شوند، نه تنها از سوی اتحادیه ی اروپا به کشورهای عضو خود توصیه می شوند، بلکه در سراسر جهان از سوی نهادهای و مؤسسات نظام سرمایه داری جهانی در خدمت سیاست‌های نئولیبرالیستی به تمام کشورهایی که کم و بیش در بازار جهانی سرمایه جذب شده اند، تحمیل می گردند. نظام سرمایه داری جهانی با بروز مجدد بحران ساختاری خود از سال ٢٠٠٧ به بهانه ی حل بحران و در‌واقع برای تضمین منافع سرمایه داران، بیش از پیش به فقر و استثمار طبقه ی کارگر و توده های زحمتکش دامن زده و استراتژی نئولیبرالیستی را با شدت هر چه بیشتر دنبال می کند.
سیاست‌های نئولیبرالیستی که با پیشقراولان خود، ریگان و تاچر در آمریکا و انگلستان آغاز گردید، به فقر و استثمار ناشی از شیوه تولید سرمایه داری، همزمان به بازار آزاد اقتصاد جهانی سرمایه داری چهره ای جهانی می بخشد و تمام مرزها و موانع ملی را یکی پس از دیگری با کمک کارگزاران خود در عرصه ی سیاست پشت سر می گذارد. کنسرن های بین‌المللی در تکاپوی روزافزون برای کسب سود، در هم تنیده شده و تارهای عنکبوتی خود را بر بازارهای جهانی می گسترانند. دولت های موسوم به رفاه سرمایه داری که خود را آلترناتیوی برای پایان مبارزه ی طبقاتی معرفی می‌کردند به چاکران بی چون و چرای بازار آزاد تبدیل گردیدند که تلاش می‌کنند معیشت کارگران و زحمتکشان را به قهقرا سوق دهند و نان و غذای اندک را نیز از سفره آن ها بربایند.
خصوصی سازی یکی دیگر از استراتژی های نئولیبرالیسم بود. به ویژه در دهه ی هفتاد در دور دوم حکومت تاچر این امر با واگذاری بخشی از بنگاه های دولتی به سرمایه گذاران خصوصی آغاز گردید. در سال١٩٧۵ هنوز یک پنجم تولید ناخالص ملی در بخش دولتی انجام می‌گرفت. تا سال ٢٠٠٧ تمام این بخش به سرمایه گذاران خصوصی واگذار شد. این یکی از سیاست‌های دیکته شده از سوی بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول بود. تأمین اجتماعی در انگلستان که یکی از حقوق اجتماعی محسوب می شد، تنها به کمکی محدود برای بیکاران تبدیل شد، تا آن‌ها را قادر سازد نیروی کار خود را دوباره در بازار کار به فروش بگذارند. همزمان برای جلوگیری از افزایش دستمزدها و کاهش هزینه ی تولید به سود سرمایه داران، بسیاری از تعرفه های عمومی دستمزد حذف و اتحادیه ها و تشکل های کارگری که کارگران مبارزات خود را برای افزایش دستمزد از طریق آنان به پیش می‌بردند تضعیف شدند. نتیجه این شد که دستمزدها در اروپا در دهه ی هشتاد و نود به طور متوسط تنها به میزان ٨ /٠ درصد افزایش یافتند.
نتیجه ی این وضعیت، وخامت هر چه بیشتر وضعیت معیشتی و نارضایتی عمیق توده های کارگران و زحمتکش است. بنابراین یکی از اهداف نئولیبرالیسم برای جلوگیری از شورش ها و جنبش های اجتماعی و طبقاتی تضعیف کردن مبارزات طبقه ی کارگر با انداختن شکاف بین آنان و اتمیزه کردن شان، سلب حقوق شان که دستاورد قرن‌ها مبارزه بود و نیز تهاجم به تشکل های شان بود. جریانی که در تاریخ به تاچریسم موسوم گردید. اقدامات دولت مارگارت تاچر در انگلستان در این زمینه الگوی کشورهای سرمایه داری در اروپا گردید. در دهه ی هشتاد، شکست اعتصاب کارگران معدن پس از یک سال مقاومت در برابر خصوصی سازی معادن شان و خشونتی که از سوی دولت تاچر در این رابطه اِعمال گردید، به تضعیف عمومی اتحادیه های کارگری منجر گردید. این امر، راه را برای لغو قانون عضویت اجباری کارگران در اتحادیه ها باز کرد. حق اعتصابات ناگهانی نیز سلب گردید و اعتصابات فراکارخانه ای که طی آن مقرهای اعتصاب از سوی کارگران دیگر کارخانه ها نیز برای ابراز حمایت و همبستگی اشغال می شد، ممنوع اعلام شد.
اتحادیه ی اروپا نیز خارج از چارچوب سیاست‌های نئولیبرالیستی عمل نمی کند. این اتحادیه که در دهه ی پنجاه میلادی در شکل اولیه به عنوان محدوده ای اقتصادی تشکیل شد، در روند گسترش و رشد خود منطبق بر سیاست‌های نئولیبرالیستی به برقراری بازار مشترک، اقتصاد مشترک و ارز مشترک اقدام کرد. در همین راستا کشورهای شرق اروپا جذب این اتحادیه شدند تا بدون محدودیت صادرات و واردات انجام شوند، کنسرن های اروپایی و بین‌المللی به مواد خام این کشورها دست پیدا کنند، از نیروی کار ارزان در این کشورها استفاده شود و از نظر مواضع سیاسی و نظامی با اهداف دیگر اتحادیه ی اروپا همخوان شوند. به غیر از اهداف اقتصادی، بر سر اهداف دیگر در اتحادیه ی اروپا هرگز توافق کامل به وجود نیامد. انگلستان که خود از بنیانگذاران اتحادیه ی اروپا بود حتی در زمان تاچر خواهان امتیازها خاص و تخفیف بود. در همین راستا پس از ورود یورو، ارز خود را حفظ کرد. اهداف اقتصادی اتحادیه ی اروپانیز در همخوانی با سیاست‌های نئولیبرالیستی آن که هدفش کاهش قدرت دولت های ملی و برداشتن هرگونه مرز و مانعی بر سر راه تجارت آزاد و گردش سرمایه و کسب سود بود، به ویژه از سال ٢٠١٠ دچار بحران های عمیق چند جانبه ای گردید. این بحران که به عنوان بحران یورو نامگذاری شده در سه عرصه ی مهم خود را نشان داد، بحران قرض های دولتی، بحران بانک ها و بحران اقتصادی. به ویژه پس از بحران مالی جهانی از سال ٢٠٠٧ کشورهای قدرتمند اتحادیه ی اروپا از این وضعیت استفاده کردند تا کنترل بیشتری از نظر اقتصادی بر کشورهای عضو خود به ویژه کشورهایی که از اقتصاد ضعیف تری برخوردار بودند، داشته باشند تا به اصطلاح بحران یورو را در اتحادیه ی اروپا مهار کنند.
اتحادیه ی اروپا در مقابل این خدمات خود، به کشورهای مقروض خصوصی سازی هر چه بیشتر و سیاست‌های ریاضتی را تحمیل کرده و سیاست‌های اقتصادی را دیکته می کند. اگرچه خصوصی سازی و سیاست‌های ریاضتی در نظام سرمایه داری جهانی در خدمت سیاست‌های نئولیبرالیستی وجود دارد و کم و بیش اِعمال می‌شود اما فشار مستقیم و آنی بر کشورهایی که از اعتبارات و تسهیلات ویژه ای برای جبران بدهی های دولتی استفاده می کنند، بیشتر است. همین وضعیت در مورد کشورهای خارج از اتحادیه ی اروپا وجود دارد. در این صورت این سیاست‌ها از سوی بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول دیکته می‌شوند و کشورهایی که از این نهادها اعتبارات دریافت کنند، مجبور به اجرای این سیاست‌ها می باشند.
بنابراین برکسیت راه حل واقعی برای مقابله با این سیاست‌های دولت های بورژوازی در سیستم جهانی سرمایه داری نمی باشد، چرا که ریشه ی اصلی معضلات خود این سیستم است. اصولاً نه انگلستان و نه هیچ کشور سرمایه داری دیگر نمی‌تواند در چارچوب های ملی نیازهای نظم سرمایه داری را برآورده کند و این وضعیت نیز تنها ویژگی سرمایه داری نئولیبرالیسم نمی باشد. مارکس در سال ١٨۴٨ در مانیفست در این باره چنین می نویسد:
“نیاز به بازار روز به روز گسترده‌تر برای فروش کالا، بورژوازی را به سراسر گیتی می راند و بورژوازی ناچار است همه جا رخنه کند، همه جا مستقر شود و با همه جا رابطه برقرار کند. بورژوازی با بهره کشی از بازار جهانی، به تولید و مصرف همه ی کشورها خصلت جهان وطنی داده … ”
در روز ١١ ژولای، جلسه ی وزرای دارائی اتحادیه ی اروپا برگزار شد. دو موضوع در این جلسه مورد بحث قرار گرفت، یکی برکسیت و دیگری بدهی های بانکی ایتالیا و بدهی های پرتغال. در مورد برکسیت یکی از مشاوران این هیات در مصاحبه‌ای با کانال یک تلویزیون آلمان اظهار داشت که برکسیت در هر حال دو سال طول خواهد کشید که تمام موارد همکاری یا جدایی و حد و حدود آن تعیین شوند و در هر صورت انگلستان وابسته به بازار اتحادیه ی اروپا است و حداکثر می‌تواند مانند کشورهای نروژ و سوئیس در کنار اتحادیه ی اروپا قرار گیرد و یک جدایی کامل اصولاً عملی نمی باشد.
این که از نارضایتی مردم، نیروهای راست و ارتجاعی در نبود یک آلترناتیو انقلابی و تشکل های طبقه ی کارگر بیشترین استفاده را برده و از آن برای پیشبرد اهداف ایدئولوژیک و منافع خاص خود بهره می‌برند امری تازه در تاریخ تسلط بورژوازی به ویژه از قرن نوزدهم نمی باشد.اما سرمایه داری بحران زده با این ترفند ها از بن بست خارج نمی شود. رأی مردم انگلستان به خروج از اتحادیه اروپا نیز ازبحران سرمایه داری انگلیس و استثمار کارگران این کشور نمی کاهد. سرنوشت توده های مردم در نظام سرمایه داری جهانی با رأی گیری تغییر نمی کند، بلکه تنها با دخالت مستقیم در مبارزه ی طبقاتی متشکل و با تغییر بنیانی مناسبات با هدف سوسیالیسم است که می‌تواند نتیجه ی مطلوب را حاصل کند.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۲۱ در فرمت پی دی اف

۳۰۰ هزار نوزادی که معتاد به‌دنیا می‌آیند

یادداشت سیاسی-بعضی اوقات ممکن است فردی موضوعی را نداند و یا نفهمد اما می‌خواهد که بفهمد. به او می‌توان موضوع را توضیح داد و به اصطلاح فهماند. اما وای بر زمانی که کسی برای انکار حقیقتی خودش را به ندانی بزند و نخواهد بفهمد. اما از این بدتر نیز داریم. یعنی زمانی که کسی نه تنها حقیقت را انکار می‌کند بلکه با واژگونه جلوه دادن حقیقت اساسا دروغی بزرگ را به جای حقیقت می‌خواهد به دیگران بقبولاند. خامنه‌ای رهبر جمهوری اسلامی از این دسته افراد است. فردی که در هر سخنرانی خود و هر جا که مجالی می‌یابد از پیشرفت‌های عظیم جمهوری اسلامی صحبت می‌کند، آن‌هم پیشرفت‌هایی که همه‌ی کشورهای دیگر را انگشت به دهان کرده و به حسادت کشانده است و البته آمریکا و اسرائیل هم در راس آن‌ها قرار دارند. اما همین دروغ‌گویی‌های خامنه‌ای نشان می‌دهد که کوری و کری او درمانی ندارد.
جمهوری اسلامی نه تنها کشور را به ویرانه‌ای تبدیل کرده بلکه حتا قادر به حل ساده‌ترین معضلات اجتماعی نیز نیست و به دلیل همین ناتوانی، بسیاری از این معضلات ساده به معضلات بزرگی تبدیل شده‌اند و هر آینه می‌روند تا به بحرانی در کل جامعه تبدیل شوند.
یکی از این‌ها هشداری بود که در نشست “بررسی وضعیت نوزادان مبتلا به اعتیاد” در مورد تولد ۳۰۰ هزار کودک معتاد در آینده‌ای نزدیک مطرح شد. یکی از سخنرانان نشست با بیان این‌که در دهه ۷۰ اولین کودکان معتاد در میان کودکان کار مشاهده شدند، از قابل پیش‌بینی بودن امکان شیوع و فراگیری اعتیاد در میان کودکان کار از همان سال‌ها سخن گفت. یعنی در یک کلام همان معضل ساده‌ای که بزرگ شده و در مرحله‌ی بعد به یک بحران اجتماعی تبدیل می‌شود.
در این نشست مطرح شد که هم اکنون روزانه ۲۰۰ کودک معتاد متولد می‌شوند و این در حالی‌ست که هیچ امکاناتی در بیمارستان‌ها برای این نوزادان وجود نداشته و آن‌ها در همان حالت به خانواده‌های‌شان تحویل داده می‌شوند در حالی که تمام این نوزادان باید در بخش مراقبت‌های ویژه بیمارستان‌ها (NICU) بستری شوند تا سلامتی خود را بازیابند. اما این نوزادان که با مُهر فقر و سیه‌روزی بر پیشانی بدنیا می‌آیند مکانی در این بخش‌ها پیدا نمی‌کنند چرا که برای بستری شدن در این بخش باید پول داشت و اگر پولی در بساط بود که روزگار این نوزادان این‌گونه نبود.
در این نشست مطرح شد که هم اکنون ۲۷۰۰ محله وجود دارد که به اصطلاح معضل خیز هستند اما در بسیاری از آن‌ها نه بهزیستی وجود دارد و نه خانه بهداشت .
در این نشست از مناطق این چنینی در اطراف تهران یعنی پایتخت “ام‌القرای جهان اسلام” سخن گفته شد، برای مثال از منطقه “هفت‌جوی” در اطراف شهریار که مانند دیگر محلات این چنینی هیچ امکاناتی ندارد، اما نیروی انتظامی هر چند وقت یک بار به آن محله رفته و چادر ساکنین آن جا را به آتش می‌کشد. این هم از کمک‌های دولتی برای محروم‌ترین افراد این جامعه!!
در همین محلات کودکان معتادی هستند که از بدو تولد معتاد بوده و هرگز دستی برای یاری آن‌ها دراز نشده است، جز آتش خشم نیروی انتظامی بر چادرها یعنی همان مسکن شان. همان کودکانی که برخی از آن‌ها به دلیل اعتیاد از هنگام تولد و نداشتن امکان تحصیل از جامعه نیز طرد شده‌اند و با ده ها اختلال جسمی و روانی بدون هیچ کمکی دست و پنجه نرم می‌کنند.
در همان بیمارستان‌ها یعنی در همان کشوری که خامنه‌ای از پیشرفت‌های عجیب و غریب‌اش سخن می‌گوید نوزادان معامله شده و فروخته می‌شوند. بعضی برای سوء استفاده و گدایی و بعضی حتا برای استفاده از اعضای بدن‌شان. واقعا که شرم کردن برای این حاکمان چیز کوچکی است.
حال سرنوشت این کودکان چه می‌شود؟! کودکانی که بسیاری‌شان حتا فاقد شناسنامه هستند!!
یا از فقر و بیماری در همان کودکی می‌میرند، یا به همین دلیل مورد سوءاستفاده جنسی قرار می‌گیرند. یا به زندان می‌افتند، یا اعدام می‌شوند. یا دست به قتل می‌زنند و یا کشته می‌شوند. یا دست به خرید و فروش مواد مخدر می‌زنند، یا یکی می‌شوند مثل آن‌ها که در کودکی از آن‌ها سوءاستفاده می‌کرد.آیا راه دیگری در چارچوب نظم سرمایه‌داری و حاکمیت جمهوری اسلامی وجود دارد؟! حتا شده به اندازه‌ی سر سوزنی؟! کدام است آن راه؟! کجاست آن امید؟! برای این کودکان که نه کودکی را تجربه می‌کنند و نه زندگی را و نه حتا دست گرم و محبت‌آمیزی را که در دستان‌شان آرام گیرد. آن‌ها فقط می‌آموزند که چگونه همان روز زنده بمانند و فردا روز دیگری‌ست با همان حکایت دیروز.
اما و اما معضل به این جا ختم نمی‌شود. چرا که با تداوم و گسترش فقر و بیکاری، مدام بر تعداد این کودکان افزوده می‌گردد. و باز اما و اما تنها این گروه از کودکان نیستند که در معرض انواع آسیب‌های اجتماعی قرار دارند. بسیاری از دیگر کودکان جامعه در معرض خطر هستند. جامعه‌ای که ۶۰ تا ۷۰ درصدشان زیر خط فقر زندگی می‌کنند، طبیعی‌ست که کودکان این خانواده‌ها از آسیب‌ها و ناهنجاری‌های اجتماعی در امان نباشند. و باز اما و اما تنها کودکان نیستند، پدران و مادران‌شان نیز در همین گروه جای می‌گیرند، آن‌ها که خود دیروز کودکی بودند به مانند کودک خود.
در حالی که میلیاردها دلار حاصل دسترنج کارگران در کشورهایی هم‌چون لبنان، عراق، سوریه، یمن و پاکستان صرف جنگ‌افروزی و جاه‌طلبی‌های جمهوری اسلامی می‌گردد، در حالی که هزاران میلیارد تومان از همین ثروت حاصل از کار کارگران توسط مدیران دولتی چپاول می‌شود، در حالی که مشتی اندک حاصل دسترنج کارگران را به یغما می‌برند و به ثروت‌های افسانه‌ای می‌رسند، صد‌ها هزار کودک در همین کشور آرزوی داشتن یک سقف، آرزوی رفتن به مدرسه، آرزوی یک لقمه نان و حتا آرزوی داشتن یک شناسنامه دارند. هزاران کودکی که به جای زندگی در چادرها و یا مکان‌هایی که تنها اسمی به نام خانه یدک می‌کشند، باید تحت مراقبت‌های پزشکی و روانشناسی قرار گیرند.
این است چهره‌ی واقعی جمهوری اسلامی نه آن‌چه که هر روز از بلندگوهای تبلیغاتی حکومتی پخش می‌شود. ایران امروز یک نمونه‌ی روشن از چهره‌ی کریه‌مناسبات سرمایه‌داری است، مناسباتی که به آدم‌ها تنها از بابت این که چقدر می‌توانند به صاحبان سرمایه و ثروت سود برسانند نگاه می‌کنند. مناسباتی به‌غایت غیر انسانی که البته با سیاست‌های دولت جمهوری اسلامی که یکی از هارترین دولت‌ها در جهان سرمایه‌داری امروز است، این مناسبات در یکی از خشن‌ترین و بی‌رحم‌ترین اشکال‌اش به نمایش درآمده است.
باید جمهوری اسلامی را به زیر کشید، باید سرمایه‌داری را واژگون کرد. باید حکومت شورایی را برپا کرد، باید سوسیالیسم را برقرار ساخت. این است تنها امید. برای کودکان، برای پدران و مادران رنجبر، برای آن اکثریت بزرگی که زیر خط فقر فقط ادامه حیات می‌دهند، اما زندگی نمی‌کنند.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۲۱ در فرمت پی دی اف

فلوجه “آزاد” شد، کشتار مردم عراق اما همچنان ادامه دارد

یادداشت سیاسی- ماجرای روند آزادسازی “فلوجه” ازدست داعش، بمبگذاری ها و حوادث پس از آن، واکنش های دوگانه ای را برای دولت عبادی در عرصه داخلی و خارجی رقم زده است. “آزاد سازی” شهر “فلوجه” در ماه گذشته و تصرف دوباره پایگاه هوایی و استراتژیک قیاره در جنوب موصل که روز شنبه ۹ ژولای با پشتیبانی هوایی نیروهای ائتلاف صورت گرفت، بی تردید امتیازات و موفقیت هایی را برای دولت عراق به همراه داشته است. در طرف دیگر این معادله اما، انتشار گزارش کمیساریای عالی حقوق بشر سازمان ملل را داریم، که از کشتار بی رحمانه مردم سنی مذهب و به اسارت گرفتن صدها مرد و زن و کودک غیر نظامی توسط شبه نظامیان شیعه “کتائب” در جریان عملیات “آزاد سازی” “فلوجه” خبر می دهد. شبه نظامیانی که زیر نفوذ قاسم سلیمانی سازماندهی شده اند و مورد حمایت دولت عبادی نیز هستند. کوتاه مدتی پس از “آزادسازی” “فلوجه”، موجی از بمب گذاری ها و عملیات انتحاری مناطق شیعه نشین حوالی بغداد را فرا گرفت. انفجارهایی که تماما توسط نیروهای داعش صورت گرفت. تا جاییکه فقط در بمب گذاری الکراده، نزدیک به ۳۰۰ نفر کشته و همین تعداد زخمی شدند. بمب گذاری هایی که اینبار خشم توده های مردم عراق را نسبت به بی کفایتی دولت عبادی در ایجاد امنیت و حفظ جان مردم بر انگیخت. بیهوده نبود که عبادی پس از حضور در منطقه الکراده در مواجهه با تهاجم مردم خشمگین و زخم خورده، مجبور به فرار شد.
به رغم موفقیت نسبی دولت عراق در “آزادسازی” “فلوجه” و بازپس گیری پایگاه هوایی قیاره، آنچه هم اکنون کابینه عبادی را به چالش گرفته است، روند تشدید ناامنی و گسترش کشتارها در جامعه بحران زده عراق است. کشتارهایی فرقه ای که پس از تهاجم امپریالیستی آمریکا و متحدانش به عراق آغاز شد و تا به امروز همچنان ادامه دارد. روندی که با سرنگونی دولت دیکتاتوری صدام و چیدمان یک دولت مذهبی شیعه در عراق رقم خورد. سازماندهی یک دولت مذهبی بر ویرانه های بجا مانده از تهاجم نظامی امپریالیستی که آمریکا و هیئت حاکمه ایران در ایجاد آن با هم همدست شدند. یک دولت مذهبی و برآمده از نیروهای شیعه تعلیم دیده در جمهوری اسلامی ایران. دولتی که از همان بدو امر مبنای سیاست خود را بر حذف و کشتار مردم سنی و سلب حقوق دمکراتیک آنان گذاشت. سیاستی که از همان ابتدا، زمینه های تعارض گروهای سنی با دولت مذهبی شیعه را فراهم ساخت.
این راهبرد دولت عراق، در دوره مالکی با بحران و تنش های روزافزون داخلی مواجه شد. با گسترش بحران، مالکی از قدرت ساقط و عبادی به جای او نشست. با روی کار آمدن دولت عبادی و به رغم وعده های او در ایجاد یک “دولت فراگیر” و “دموکراتیک”، در عمل اما تغییر چندانی در سیاست راهبردی دولت عراق داده نشد. پر واضح بود که رویکرد دولت عبادی نیز به دلیل همان خصلت مذهبی و پیشبرد سیاست شیعه گری، عملا نمی توانست تفاوت های ماهوی با رویکرد دولت مالکی داشته باشد. پیشبرد این سیاست همراه با باز گذاشتن دست شبه نظامیان شیعه در کشتار غیرنظامیان سنی هم اکنون بیش از گذشته بر گلوی دولت عراق چنگ انداخته است.
“فلوجه” “آزاد” شد اما، به دلیل گسترش بمب گذاری ها و مجموعه کشتارهایی که از طرفین شیعه و سنی قربانی گرفته است، دولت عبادی هم اینک با چالش های وسیعتری مواجه است. سنی ها، دولت عبادی را شریک و همدست نیروهای شبه نظامی شیعه در کشتار مردم بی دفاع سنی مذهب قلمداد می کنند و نیروهای شیعه دولت او را به بی کفایتی در ایجاد امنیت و حفظ جان مردم شیعه از تعرضات نیروهای داعش متهم می سازند. وضعیتی که از یک طرف تقابل و دشمنی نیروهای شیعه و سنی را با هم شدت می بخشد و از طرف دیگر واکنش مجموعه نیروهای عراق چه سنی و چه شیعه را در تقابل با دولت عبادی حادتر می سازد. علاوه بر بحرانی که دولت عبادی با آن مواجه است، خود گروه ها مختلف شیعه عراق نیز هم اینک در پراکندگی و بعضا در ستیز و کشمکش با یکدیگر بسر می برند. اینهمه اما، سبب نمی شود تا دولت عراق و مجموعه نیروهای شیعه نسبت به سیاست راهبردی شان ذره ای عقب نشینی کنند. به رغم تنش های موجود میان گروه های شیعه عراق و به رغم چالش هایی که دولت عبادی از داخل و خارج با آن مواجه است، تردیدی نیست که جملگی آنان همچنان بر پیشبرد سیاست حذف و سرکوب سنی ها توافق نظر داشته و کماکان در اجرای آن با هم و در کنار هم خواهند بود.
در واقع، وضعیت موجود برآمد همان سیاستی است که آمریکا و جمهوری اسلامی با سازماندهی یک دولت مذهبی و فرقه ای در عراق نطفه اش را بستند. برآمدی که در آغاز به صورت تنش های مذهبی سر باز کرد و سپس با حذف و سرکوب توده های سنی عراق تشدید شد و در نهایت در قالب عروج “دولت اسلامی عراق و شام” تبلور مادی یافت.
رویکرد آمریکا اگرچه سازماندهی یک دولت مذهبی و فرقه ای بر ویرانه های عراق پس از تهاجم امپریالیستی بود وشکل گیری یک دولت دست بالای شیعه وابسته به جمهوری اسلامی نیز درجهت سیاست ها و منافع دولت آمریکابود اما درادامه و با توجه به یکه تازی های جمهوری اسلامی و دخالت ها و نفوذ روز افزون آن درعراق، اختلافاتی دراین زمینه میان جمهوری اسلامی و آمریکا پدیدآمد. از این زمان بود که سازماندهی و تقویت گروه ها واحزاب سنی و صد البته مخالف جمهوری اسلامی در دستور کار دولت آمریکا و متحدان منطقه ای اش قرار گرفت.
آنچه امروز در عراق شاهدش هستیم، محصول همین سیاست دوگانه تضاد و وحدت میان آمریکا و جمهوری اسلامی در شکل دهی یک دولت دینی در عراق بوده است. حاصل این سیاست از یک طرف باعث عروج داعش با پایگاه حمایتی سران قبایل و بخشی از مردم سنی مذهب عراق شد و در سوی دیگر، سازماندهی و قدرت گیری بلافصل نیروهای شبه نظامی شیعه وابسته به هیئت حاکمه ایران. شبه نظامیانی با فرماندهی مستقیم و غیر مستقیم قاسم سلیمانی که نشان داده اند در بی رحمی، شقاوت و کشتار مردم غیر نظامی هیچ تفاوتی با داعشیان ندارند. ناگفته پیداست که همه این گروه های موجود در عراق چه شیعه و چه سنی، تماما از آبشخور ارتجاع اسلامی ارتزاق می کنند و تفاوت شان نیز تنها در نامگذاری های متنوع اسلامی و قدرت های حامی آنان است.
تداوم اجرای این سیاست ارتجاعی و امپریالیستی که آمریکا و جمهوری اسلامی معرکه گردان آن هستند، همان سرنوشت محتومی را برای مردم عراق رقم زده است که اکنون شاهدش هستیم.
سرنوشت غم انگیز مردمی بی پناه که روز از پس روز کشتار می شوند. داعشیان با تصرف هر منطقه، هرآنچه را که غیر از تمکین و وفاداری به “داعش” باشد، از دم آتش و تیغ می گذرانند و پس از آن، هر منطقه ای که دوباره از نیروهای به اصطلاح دولت اسلامی عراق و شام (داعش) بازپس گرفته می شود، اینبار این نیروهای شیعه و شبه نظامیان وابسته به دولت عراق هستند که توده های غیر نظامی سنی مذهب را بازداشت، شکنجه و کشتار می کنند. ماجرای شهر “فلوجه” و حوادث بعد از آن، آئینه تمام نمایی از وضعیت غم انگیز حاکم بر عراق است. وضعیتی که پایانی بر آن نیست و قربانیان آن نیز تماما توده های محروم عراق هستند. توده های بی دفاعی که میان چرخ دنده های کشنده دو ارتجاع اسلامی داعش و دولت شیعه تحت حمایت جمهوری اسلامی گرفتار شده اند. مردمی که هر روز شماربیشتری ازآنان آواره می شوند و پیکرشان نیز فوج فوج در آتش انفجارهای انتحاری داعشیان جزغاله می شود.
ناگفته پیداست که، بمب گذاری ها و عملیات انتحاری نیروهای داعش در محلات شیعه نشین تنها یک جلوه از چهره کریه جنگ فرقه ای در عراق است. همانطور که اشاره شد، جلوه دیگر این معادله، گزارش کمیساریای عالی حقوق بشر سازمان ملل است که خبر از کشتار بی رحمانه مردم سنی مذهب و به اسارت گرفتن صدها مرد و زن و کودک سنی در روزهای بازپس گیری “فلوجه” می دهد. بر اساس گزارش سازمان ملل، “شواهد آشکاری وجود دارد که نشان می دهد شبه نظامیان شیعه “کتائب حزب الله” در جریان پیشروی برای تصرف شهر “فلوجه” و بازپس گیری آن از دست نیروهای داعش، صدها غیر نظامی را گروگان گرفتند. این گزارش با استناد به گفته های اسرای نجات یافته می نویسد: وقتی از شبه نظامیان[کتائب] آب خواسته می شد، افراد تشنه را خفه می کردند، می کشتند و یا به قصد مرگ کتک شان می زدند”. گزارش سازمان ملل همچنین در مورد سرنوشت مردانی که گروه “کتائب” به اسارت گرفته بود، می گوید: “در پنجم ژوئن، بیش از ۶۰۰ نفر از مردان و پسران ناپدید شده را به اردوگاه مربوطه آوردند، اما از سرنوشت ۹۰۰ نفر دیگر هیچ خبری نشد”.
بیان همین مختصر کافی ست تا تصویر روشنی از وضعیت عراق و سرنوشت غم انگیز مردم آن داشته باشیم. مردمی که گرفتار یک جنگ فرقه ای تمام عیار شده اند و پایانی نیز بر آن متصور نیست. کشتاری که با” آزادی” “فلوجه” کاهش نیافت و قطعا با “آزاد سازی” “موصل” و دیگر شهرهای تحت تصرف داعش نیز خاتمه نخواهد یافت. بادی را که امپریالیستها با همدستی جمهوری اسلامی در عراق کاشتند، هم اکنون به صورت توفانی ویرانگر بر سر مردم عراق آوار شده است. توفانی که بعید به نظر می رسد در پی “آزادسازی” دیگر مناطق تحت اشغال داعش هم آرام گیرد. چرا که، نیروهای داعش پیش از اینکه در قالب “دولت اسلامی عراق و شام” عروج کنند، از تجربه سال ها زندگی چریکی در میان قبایل و مردم سنی مذهب عراق برخوردار بوده اند. این تجربه آنان به همراه تجربه و تجهیزاتی که طی این سال ها بدست آورده اند، از یک طرف و از طرف دیگر، تداوم پیشبرد سیاست حذف و سرکوب توده های سنی عراق، ضریب احتمال خاتمه این جنگ فرقه ای را به طریق نظامی تقریبا به صفر نزدیک می سازد. تداوم این وضعیت نیز چیزی جز ادامه کشتار توده های بی دفاع عراق از هر دو سو نخواهد بود.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۲۱ در فرمت پی دی اف

“انتفاضه” قاسم سلیمانی در بحرین

kar_logo01موضع‌گیری تند و تهدیدآمیز قاسم سلیمانی فرمانده نیروهای قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در قبال اقدام رژیم آل‌خلیقه در بحرین، مبنی بر لغو تا بعیت “شیخ عیسی قاسم”، یکی از روحانیون شیعه مورد حمایت جمهوری اسلامی، مثل توپ در آسمان خاورمیانه صدا کرد و به سرعت برق و باد در فضای سیاسی پرتنش  ومتشنج این منطقه و جهان پیچید. قاسم سلیمانی در بیانیه کوتاهی، تجاوز به حریم این روحانی شیعه را، عبور از “خط قرمز” و مسبب آتشی خواند که در بحرین و سراسر منطقه شعله‌ور خواهد شد! وی با بیان این‌که؛ جز مقاومت “مسلحانه” راهی در برابر مردم بحرین باقی نمانده است، از آغاز یک “انتفاضه خونین” سخن گفت و عواقب‌ آن را برعهده کسانی گذاشت که به “گستاخی حکام بحرین مشروعیت می‌دهند”!

“عیسی قاسم‌ ” روحانی شیعه و یکی از دست پروردگان رژیم جمهوری اسلامی است که از سال ۱۹۹۲ میلادی، قریب به ده سال در ایران و نزد آیت‌الله‌های حوزه علمیه قم درس می‌خواند و آموزش می دید. وی سال ۲۰۰۱ به بحرین بازگشت تا به قول “تسنیم” “زمام هدایت ملت بحرین را برعهده بگیرد” .عیسی قاسم که از پیروان خمینی و “انقلاب اسلامی‌”ست، چه در حیات خمینی چه بعد از آن، همواره مورد حمایت‌های بی‌دریغ جمهوری اسلامی قرار داشته است. رژیم آل‌خلیفه در واکنش به تحریکات شیعیان توسط جمهوری اسلامی، ضمن ایجاد بعضی محدودیت‌ها برای وی و برخی دیگر از شیعیان، تابعیت وی را که متولد “الدراز” یکی از روستاهای اطراف “منامه” پایتخت بحرین است، سلب نمود که واکنش شدید و خشمگینانه سپاه قدس را درپی داشت.

اظهار نظرها و موضع‏گیری های خبرساز توسط سران سپاه البته امرغریبی نیست. در روزها و هفته‌های اخیر نیز فرماندهان سپاه و نیروهای مسلح رژیم، پیرامون توانائی‌ها و پیشرفت‌های نظامی و قدرت موشکی جمهوری اسلامی، فراوان رجز‌خوانی نموده و شاخ‌وشانه کشیده بودند. اما ورود مستقیم و بی‌واسطه سپاه به ماجرایی که در اساس ربطی به جمهوری اسلامی ندارد و در نهایت به وزارت امورخارجه آن مربوط می‌شود، حاکی از آن است که جمهوری اسلامی در ادامه سیاست‌های جنگ‌طلبانه و ماجراجویانه‌اش برای دست‌یابی به اهداف و مقاصد جاه‌طلبانه و توسعه‌طلبانه، خود را برای حضور گسترده‌تر نظامی در جای جای منطقه آماده می‌کند که تهدید نظامی بحرین توسط قاسم سلیمانی، جزئی از همین سناریوست.

اما تهدید آشکار نظامی دولت بحرین و آغاز انتفاضه خونین برای سرنگونی آن، تنها موضع فرمانده نیروهای قدس سپاه نبود. وزارت امورخارجه جمهوری اسلامی، سپاه پاسداران و نماینده ولی‌فقیه در آن، نمایندگان مجلس، امام‌های جمعه، حزب‌الله لبنان، سپاه بدر عراق و دیگرانی از همین قماش، در اظهارات و بیانیه‌های خود، ولو گاه با اندک تفاوتی در لحن، جملگی بر اصل موضوع و مضمون موضع‌گیری قاسم سلیمانی صحه گذاشتند. صرف‌نظر از این‌که دارودسته حسن روحانی با اعلان جنگ سپاه قدس علیه دولت بحرین تا چه حد روی موافقت نشان داده باشد یا نه، اما مسلم است که این موضع‌گیری، نه موضع یک فرد یا سپاه، بلکه موضع کلی جمهوری اسلامی‌ در قبال بحرین و گشودن صفحه جدیدی در حدود و میزان مداخله در این کشوراست.

شخص خامنه‌ای نیز در سخنان روز شنبه پنجم تیر که برای چندمین بار تاکید نمود برخورد با دشمنان باید بر اساس روحیه انقلابی باشد، به دولت بحرین هشدار داد که تعرض به شیخ عیسی قاسم، جز این‌که جوانان پرشور و حماسی بحرین به هرگونه اقدامی علیه حکومت دست بزنند، ثمر دیگری ندارد. کیهان باند شریعتمداری که سخنگوی جناح مسلط حکومتی‌ست و معمولا از خبرها و تصمیمات مهم درونی حکومت نیز اطلاع دارد، در “یاداشت روز” دوم تیر با عنوان “بحرین و فرمان آماده‌باش سردار سلیمانی” چنین فاش ساخت که، جمع‌بندی جمهوری اسلامی دربارۀ “سطح دفاع از مردم بحرین” دچار تغییر شده و وضعیت جدیدی پدیدآمده  است. کیهان در توضیح مختصات وضعیت جدید نوشت “در وضع جدید ملاحظات سیاسی  مردم بحرین و جمهوری اسلامی کنار می‌روند و روش انقلابی که سرنگونی رژیم جنایتکار بحرین است را در دستورکار قرار می‌دهند” کیهان در این یادداشت که مورد استقبال فوری گردانندگان خبرگزاری تسنیم قرار گرفت و بازنشر یافت، خطاب به “مردم بحرین” اعلام کرد؛ از این پس می‌توانند اسلحه بدست گیرند و روش مسالمت‌آمیز مبارزه را به روش انقلابی تبدیل کنند. کیهان نسبت به دریافت “کمک‌های موثر” جمهوری اسلامی به”مردم بحرین” اطمینان داد و درعین‌حال تاکید نمود که “عدم اتصال زمینی” بحرین با ایران، مانع کمک‌های جمهوری اسلامی نخواهد بود! کیهان بیانیه و موضع‌گیری سلیمانی را نمونه‌ای از “انقلابی‌گری” – که این روزها ورد زبان خامنه‌ای است در قبال دیپلماسی – که روحانی بر آن تاکید می‌کند – نقطه آغاز یک تحرک جدی به قصد دفاع موثر از “حقوق مردم” بحرین دانست و در پایان چنین اتمام حجت نمود که “ایران و بخصوص سردار سلیمانی وقتی وارد پرونده‌ای می‌شوند آن را در میانه راه رها نمی‌کنند و کاری را تا به انتها نرسانند رها نمی‌کنند.”!!

موضع قاسم سلیمانی و توضیح کیهان را اگر درکنار این سخنان حسن نصرالله رهبر حزب الله لبنان قرار دهیم که خطاب به همه دنیا گفت: تمام پول و بودجه و هزینه های حزب الله ازخورد و خوراک گرفته تا تسلیحات و موشک، همه را جمهوری اسلامی تأمین می کند! این برداشت قوت بیشتری می گیرد که جمهوری اسلامی درموضوع کشمکش ها و درگیری های قومی و مذهبی و رقابت های منطقه ای، باقوت بیشتری وارد صحنه می شود و پرصدا تر ازهمیشه برطبل جنگ افروزی و تشنج افرینی می کوبد.

صرف‌نظر از ماهیت ارتجاعی و سرکوب‌گر رژیم حاکم بر بحرین، بیانیه کوتاه قاسم سلیمانی چنان‌که کیهان شریعتمداری نیز به توضیح و تشریح آن پرداخت، یک تهدید جدی نظامی، تحریک شیعیان علیه سنی‌ها، مداخله آشکار و بی‌پرده در امور داخلی یک کشور همسایه است که جزئی جدائی‌ناپذیر از سیاست‌های جاه‌طلبانه و پان‌اسلامیستی رژیم جمهوری اسلامی‌ست. توسعه‌طلبی پان‌اسلامیستی جمهوری اسلامی و دامن زدن به اختلافات و جنگ‌های فرقه‌ای و مذهبی در منطقه خاورمیانه موضوع جدیدی نیست. جمهوری اسلامی یک دولت مذهبی‌ست که داعیه رهبری شیعیان جهان را دارد. رژیم مذهبی و شیعی جمهوری اسلامی، با اتخاذ و اجرای سیاست‌های توسعه‌طلبانه و مداخله‌جویانه، سعی کرده است تحت لوای حمایت از شیعیان، هژمونی خود را بر کشورهای منطقه اعمال کند. جنگ افروزی و مداخله‌جویی از مختصات دولت مذهبی حاکم بر ایران و منطبق  بر جاه‌طلبی‌ها و سیاست‌های هژمونی‌طلبانه و پان‌اسلامیستی آن است. جمهوری اسلامی از طریق تحریک شیعیان و سازماندهی گروه‌های مسلح مذهبی، برانگیختن شورش‌ها و برافروختن جنگ‌های فرقه‌ای و مذهبی و حضور مستقیم و غیرمستقیم در آن است که اهداف و مقاصد توسعه‌طلبانه خود را در منطقه پیش می‌برد. یک روز عراق، روز دیگر سوریه، روزبعد یمن و امروز نوبت بحرین است . دخالت درامور داخلی کشورهای منطقه، ایجاد و تقویت گروه های اسلام گرای شیعی و تسلیح ان ها، ازهمان اغاز از ویژگی های بارز سیاست خارجی جمهوری اسلامی بوده است که تا به امروز نیز ادامه یافته است.سیاست های تجاوزکارانه و پان اسلامیستی جمهوری اسلامی و همتایان و رقیبان آن درمنطقه خاورمیانه، جنگ های فرقه ای و مذهبی حاصل این سیاست ها نه فقط زیان ها و آسیب های جدی برمردم بی دفاع منطقه و شرایط زندگی میلیون ها انسان وارد آورده است بلکه دربرخی ازاین کشور ها مانند عراق، سوریه، لبنان و یمن ویرانگری های عظیم و کشتارهای فجیع و بی سابقه ای ببارآورده است.

پوشیده نیست که تهدیدات نظامی فرمانده نیروهای قدس سپاه، که بی اذن و اجازه فرمانده کل، علی خامنه ای هرگزبرزبان وی جاری نمی شد، تضاد ها و کشمکش های چند گانه موجود درمنطقه را بیش از پیش تشدید خواهد کرد. این تهدیدات که تا همین لحظه نیز اختلاف و کشمکش میان ائتلاف کشورهای عربی به رهبری عربستان سعودی و دولت مذهبی حاکم برایران را تشدید نموده، اگر به مرحله اجرا گذاشته شود، تأثیرات ویرانگر و نابود کننده آن درمنطقه، صدبار فاجعه بارتر از آن‏چه اکنون هست خواهد بود. شعله جنگ به همه کشورهای منطقه سرایت خواهد کرد و  خاورمیانه به یک قتل‏گاه واقعی که میلیون ها انسان را به کام خود می کشد بدل خواهد شد.

اما این هنوز تمام نتایج جنگ افروزی ها وسیاست های توسعه طلبانه و پان اسلامیستی رژیم جمهوری اسلامی نیست. فجایعی که این سیاست درعرصه داخلی ببارآورده و بیش از این ببار خواهد آورد، کم‏تر از فجایع منطقه ای ان نیست. جمهوری اسلامی سالانه میلیاردها دلار حاصل دسترنج کارگران را صرف هزینه های سنگین دستگاه نظامی خود کرده است. بودجه ارگان های سرکوب و نظامی، بویژه بودجه سپاه و ارتش هر ساله افرایش یافته است. درحالی‌که اکثریت قریب به اتفاق کارگران و زحمتکشان ایران زیر خط فقر زندگی می‌کنند، میلیون‌ها تن از جوانان و مردم ایران بیکارند، روزانه صدها کارگر اخراج و به خیابان پرتاب می‌شوند که هیچ‌گونه ممرّ درآمدی ندارند، درشرایطی که حتا دستمزدها و حقوق‌های ناچیز کارگران، معلمان و بازنشستگان نیز بموقع پرداخت نمی شود و کارگری که کار می‌خواهد یا طلب مزد می‌کند به زیر شلاق گرفته و زندانی می‌شود، درحالی که میلیون‌ها کودک کار و زنان خیابانی و کارتن خواب در فقر و نداری و بی‌مسکنی بسر می‌برند و کودکان حتا پیش از تولد به فروش می‌رسند! جمهوری اسلامی هر ساله میلیاردها دلار چه به شکل پول نقد و چه به صورت تجهیزات و تسلیحات، برای پیش‌برد سیاست‌های پان‌اسلامیستی خود درسوریه و لبنان و یمن وعراق و دیگر کشورهای منطقه هزینه می‌کند. جمهوری اسلامی با این سیاست‌ها نه فقط میلیاردها دلار ثروت جامعه را صرف جاه‌طلبی‌های ماجراجویانه خود نموده و با ربودن نان از سفره کارگران، گروه‌های اسلام‌گرای شیعی را در منطقه تقویت کرده است، بلکه در کنار قدرت‌های امپریالیستی و دیگر دولت‌های ارتجاعی منطقه، به رشد ارتجاع‌گرایی در منطقه خاورمیانه و تقویت بنیادگرایان اسلامی از نمونه داعش و النصره نیز یاری رسانده است.

به‌رغم آن‌که دخالت‌های نظامی و سیاست‌های تجاوزکارانه و هژمونی‌طلبانه جمهوری اسلامی در سوریه و عراق و یمن یکی پس از دیگری با شکست و رسوایی روبرو شده، اما جمهوری اسلامی نه فقط از دمیدن بر شیپور تشنج‌آفرینی، جنگ‌های فرقه‌ای – مذهبی و توسعه‌طلبی دست برنداشته بلکه روزبروز بر دخالت‌های نظامی خود در کشورهای منطقه افزوده است. جمهوری اسلامی که تا همین یک سال پیش حضور نیروهای نظامی خود را در سوریه انکار می‌کرد، بعدها که تعداد کشته‌شدگان سپاه فزونی یافت به نحوی که دیگر نمی‌توانست جناز‌ه‌ها را از چشم شهرها و شهروندان پنهان سازد و پی‌برد که دولا دولا نمی‌تواند شترسواری کند، به حضور نیروهای نظامی خود در سوریه اعتراف کرد و در این جنگ ارتجاعی تا آنجا پیش‌ رفت که واحدهای نظامی ارتش خود را نیز به سوریه اعزام نموده است.

این واقعیتی‌ست که جمهوری اسلامی در مناقشه هسته‌ای با دولت آمریکا و دیگر کشورهای موسوم به (۱ + ۵) تحت تاثیر مجموعه‌ای از فشارها به ویژه از ناحیه تحریم‌ها، به عقب‌نشینی تن داد و برجام را پذیرفت. کشورهای (۱ + ۵ ) بر این تلاش بودند که پرونده هسته‌ای را به اهرم فشاری برای عقب راندن جمهوری اسلامی در عرصه سیاست خارجی و کنار نهادن سیاست‌های پان‌اسلامیستی و توسعه‌طلبانه آن تبدیل کنند. اما جمهوری اسلامی حتا در بحبوحه منازعه هسته‌ای نیز یک لحظه، اهداف توسعه‌طلبانه و هژمونی‌طلبانی خود را فراموش نکرد و از دخالت‌های مستقیم و غیرمستقیم در کشورهای منطقه دست برنداشت. رویه‌ای که سی و هفت سال ادامه داشته است. جمهوری اسلامی البته نمی توانست و نمی تواند دراین عرصه عقب نشینی کند مگر آن که آن‏چه را که تا کنون بوده زیر سئوال ببرد وموجودیت جمهوری اسلامی با مختصاتی که تا کنون داشته است را نفی کند.

سی و هفت سال حاکمیت رژیم سرمایه‌داری و مذهبی جمهوری اسلامی بر ایران و تعقیب مداوم اهدافی پان‌اسلامیستی و توسعه‌طلبانه، جز تشدید کشتار و تقویت جدال‌های مذهبی و فرقه‌ای در منطقه و جز خسارت‌ها و آسیب‌های گوناگون اقتصادی و اجتماعی ثمر دیگری برای مردم ایران نداشته است.

فقر و فلاکت و بیکاری میلیونی، شلاق و زندان و اعدام، بی‌آیندگی گسترده جوانان و چند میلیون معتاد، تن‌فروشی، کارتن‌خوابی و کودکان کار و خیابانی باضافه مشتی‌خرافه، تمام آن چیزی است که جمهوری اسلامی طی ۳۷ سال حاکمیت ننگین خود تحویل مردم ایران داده است. اقلیتی کم شمار، مشتی مرتجع، مفتخور و استثمارگر، سرنوشت ده‌ها میلیون انسان را در دست خود گرفته ، جامعه را به هر سو می‌کشند و هر روز فاجعه جدیدی می‌آفرینند. یک روز هوس می‌کنند از طریق کربلا راهی قدس شوند، روز دیگر ثروت‌های ملی و دسترنج کارگران را به پای بشار اسد می‌ریزند ویا درماجراجوئی های یمن حیف و میل‏اش می کنند یا صرف حزب‌الله لبنان و گروه‌های اسلام‌گرای شیعی مشابه آن می‌کنند و امروز از آغاز انتفاضه خونین در بحرین‌ سخن می‌گویند!

به این وضعیت باید پایان داد و بر این فجایعی که مدام و هر بار در شکلی تکرار می‌شوند، بایستی نقطه پایان گذاشت. اما تا جمهوری اسلامی بر سر کار باشد، این فجایع نیز خواهد بود.

برای پایان دادن به این فجایع و رهایی از شر تمام مصائبی که رژیم سرمایه‌داری و مذهبی جمهوری اسلامی ببار آورده است، راه دیگری در برابر کارگران و زحمتکشان ایران نمانده است جز آن‌که مبارزه علیه رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی را تشدید کنند، تمام نظم موجود را از ریشه براندازند و با استقرار یک حکومت شورایی، سرنوشت خویش و اداره امور جامعه را، خود در دست گیرند!

متن کامل نشریه کار شماره ۷۲۰ در فرمت پی دی اف

کارگران و رکود اقتصادی

ابتدا این اخبار را با هم مرور کنیم:
بیش از۲۰ درصد بنگاه‌های مستقر در استان تهران به ویژه در شهرک‌های صنعتی تعطیل هستند و بیش از ۵۰ درصد بنگاه‌ها با ظرفیت زیر ۵۰ درصد کار می‌کنند.
بیش از ۵۰ درصد کارخانجات استان گیلان تعطیل و کارگرانش بیکار شده‌اند.
اکثر کارخانجات تولید کننده کاشی و سرامیک با کمتر از ۵۰ درصد ظرفیت فعالیت می‌کنند.
در استان اردبیل نزدیک ۵۰ درصد کارخانجات تعطیل هستند و مابقی نیز با حداقل ظرفیت کار می کنند.
بیش از ۵۰۰ واحد صنعتی فعال در زمینه لوازم خانگی بزرگ و الکترونیک با ۲۰ تا ۶۰ درصد ظرفیت‌شان در حال تولید هستند و به دلیل شرایط موجود ۱۰۰ واحد تولید لوازم خانگی در کشور هم تعطیل شده‌اند.
در استان یزد ۵۰ درصد واحدهای تولیدی راکد و نیمه تعطیل است و بیش از ۳۰ درصد هم تعطیل هستند.
فقط ۱۰ درصد از شهرک صنعتی بزرگ رازی شهرستان شهرضا در استان اصفهان فعال است.
در استان قم ۴۰۵ واحد با ظرفیت ۵۰ تا ۷۰ درصد و ۱۸۰ واحد با ۷۰ درصد ظرفیت تولید در حال فعالیت هستند.
از ۱۰۴ کارخانه تولید محصولات لبنی در خراسان رضوی ۵۵ واحد تعطیل و مابقی با ظرفیت زیر۳۰ درصد کار می‌کنند.
از هزار و ۷۹۲ واحد تولیدی و صنعتی در استان سمنان، بیش از ۶۰۰ واحد به علت مشکلات اقتصادی تعطیل شده اند.
کارخانجات لبنیاتی فارس یکی بعد از دیگری تعطیل می شوند، تعداد کارخانجات لبنی تعطیل در سطح استان به ۲۶ کارخانه رسید.
در آذربایجان شرقی به عنوان قطب قطعه‌سازی کشور از ۲۲۰ واحد قطعه سازی رسمی و با کسب پروانه فقط ۴۵ درصد آنها فعال هستند و بقیه تعطیل شده‌اند.
واحدهای لبنی شهرستان سراب به عنوان یکی از قطب‌های لبنیات کشور و استان آذربایجان شرقی، یکی پس از دیگری در حال تعطیل شدن است.
از بیش از ۹ هزار واحد صنعتی فعال در استان آذربایجان شرقی، تنها کمتر از ۳ هزار و ۵۰۰ واحد باقی مانده اند.
در استان ایلام ۵۳۷ واحد دارای پروانه هستند که از این تعداد ۶۷ درصد فعال و ۳۳ درصد هم نیمه فعال و تعطیل شده اند.
بسیاری از واحدهای تولیدی شهرک‌های صنعتی استان البرز تعطیل شده و یا با ظرفیت تولیدی بسیار پایین فعالیت می‌کنند.
تنها ۱۰ درصد واحدهای تولیدی شهرستان دامغان به‌صورت نیمه‌وقت در حال فعالیت هستند و ۹۰ درصد دیگر از واحدهای تولیدی حیات اقتصادی ندارند.
کارخانه ذوب‌آهن سهند غرب در آذربایجان شرقی تعطیل و ۴۰۰ کارگر بیکار شدند.
مجتمع معدنی صنعتی آهن و فولاد بافق تعطیل و همه ۳۰۰ کارگر آن بیکار شدند.
از هزاران کارگر کارخانه‌های گروه صنعتی کفش ملی تنها ۷۴۰ نفر باقی مانده‌اند.
تعطیلی پارس الکتریک.
تعطیلی کارخانه ایرانا اولین تولید کننده کاشی و سرامیک.
تعطیلی کارخانه ارج یکی از قدیمی‌ترین کارخانه‌های ایران.
تعطیلی کارخانه قند ورامین با ۷۰ سال سابقه.
تعطیلی آزمایش و…
این‌ها تنها بخشی از اخباری‌هستند که در هفته‌های اخیر از زبان مقامات دولتی در روزنامه‌های رسمی جمهوری اسلامی به ‌چاپ رسیده‌اند. اخباری که همگی حکایت از رکود عمیق اقتصادی دارند.
واقعیت این است که رکود اقتصادی حتا نسبت به سال‌های گذشته شدید‌تر شده است و اگر دولت در سال ۹۳ صحبت از رشد اقتصادی داشت در واقع تنها به علت فروش بیشتر نفت و رفع نسبی تحریم صنایع پتروشیمی و خودروسازی بود که منجر به بالا رفتن تولید ناخالص ملی گردید وگرنه در همان سال نیز بخش صنعت به صورت واقعی نه تنها هیچ رشدی نداشت که اوضاع بدتر از سال قبل‌تر از آن شده بود.
گزارشات مرکز آمار به عنوان یک سازمان دولتی از میزان اشتغال، نشانه‌ی روشن دیگری‌ست از تعمیق رکود در سال‌های اخیر. براساس این آمارها میزان اشتغال در بخش صنعت هر سال با کاهش روبرو بوده است. براساس گزارش مرکز آمار ایران در حالی که میزان شاغلین در تابستان ۹۲ بالغ بر ۲۲ میلیون و ۱۹۱ هزار نفر بوده است، تعداد شاغلین در زمستان ۹۴ به ۲۱ میلیون و ۵۷۶ هزار نفر رسید که بیان‌گر کاهش مطلق تعداد شاغلین به میزان ۶۲۰ هزار نفر است، آن هم در شرایطی که هر ساله صدها هزار نفر نیروی کار جوان به بازار کار وارد می‌شوند.
جدا از کاهش مطلق میزان شاغلین، بررسی میزان شاغلین در بخش صنعت نیز حاکی از کاهش سهم بخش صنعت است. برای مثال در سال ۹۳ سهم بخش خدمات از میزان شاغلین ۳/ ۴۷ درصد، صنعت ۳۳ درصد و کشاورزی ۶/ ۱۹ درصد بوده است که در سال ۹۴ سهم بخش خدمات به ۴/ ۴۹ درصد افزایش یافته و در عوض سهم بخش صنعت به ۵/ ۳۲ و کشاورزی به ۱۸ درصد کاهش یافت.
در سال ۹۱ نیز شاهد کاهش سهم بخش صنعت بوده‌ایم. براساس گزارش مرکز آمار، بخش صنعت در این سال رشد منفی ۴/ ۵ داشته و سهم آن نیز در تولید ناخالص داخلی منفی ۴/ ۱۲ درصد بوده است. البته در این گزارش سهم بخش نفت جداگانه در نظر گرفته شده است. در این سال سهم بخش نفت در تولید ناخالص داخلی به تنهایی منفی ۳۴ درصد است که دلیل عمده‌ی آن‌تحریم‌های اقتصادی بود.
اما آن‌چه که برای ما به عنوان کمونیست بیش از هر چیز دیگر از اهمیت برخوردار است، تاثیر رکود وبحران اقتصادی بر زندگی کارگران است. مستقیم‌ترین اثر رکود اقتصادی افزایش بیکاری‌ست که امروز به صورت واقعی بسیار بیشتر از ۱۰ میلیون بیکار وجود دارند، بویژه در میان جوانان که در عمل امید چندانی برای یافتن کار ندارند و حتا در آمارهای دولتی نیز میزان بیکاری در میان جوانان و زنان بسیار بالاتر از گروه مردان می‌باشد.
بیکاری و در کنار آن سیاست‌های دولت در حمایت از سرمایه‌داران، باعث بی‌حقوقی هر چه بیشتر کارگران، کاهش دستمزدهای واقعی و همزمان با آن افزایش ساعات کار (حتا پرداخت نشده) شده است. عدم پرداخت دستمزد که حتا در بسیاری جاها به سال نیز رسیده است، یکی از نتایج روشن این شرایط است. تعویق دستمزد کارگران حتا از سوی شرکت‌های دولتی به امری عادی تبدیل شده است و این در حالی‌ست که تنها منبع معاش کارگران، دستمزدی‌ست که در برابر فروش نیروی کار‌شان باید از سرمایه‌داران بگیرند.
جدا از میلیون‌ها بیکار که هیچ منبعی برای تامین معاش ندارند، عموم کارگران نیز زیر خط فقر زندگی می‌کنند و این واقعیت را می‌توان از میزان متوسط و یا حداقل دستمزدها و خط فقر به‌خوبی فهمید.
یکی دیگر از نتایج رکود اقتصادی، مهاجرت از روستا و شهرهای کوچک به شهرهای بزرگ به امید یافتن کار است که یکی از دلایل گسترش حاشیه نشینی است، به گونه‌ای که مقامات دولتی به وجود ۱۱ میلیون حاشیه نشین اعتراف کرده‌اند. این موضوع را هم‌چنین در کاهش میزان شاغلین در بخش کشاورزی می‌توان به وضوح دید.
اما بیکاری، حاشیه‌نشینی و حتا فقر کارگران شاغل چه نتایجی به همراه دارند؟
افزایش کودکان کار و ترک تحصیل از سوی فرزندان کارگران یکی از نتایج این شرایط است. وقتی که پولی برای تامین ضروری‌ترین نیازها برای تنها زنده ماندن وجود نداشته باشد، طبیعی‌ست که پولی نیز برای تحصیل کودکان نباشد. در این میان حتا بسیاری از کودکان مجبور می‌شوند با تمام کودکی‌شان وارد بازار کار شده تا باری از دوش خانواده از نظر مالی بردارند. این موضوع به‌ویژه در میان خانواده‌هایی که با مشکلاتی از جمله ناتوان شدن پدر خانواده در اثر حوادث و یا بیماری‌های ناشی از کار مواجه هستند، شدیدتر می‌باشد.
گسترش اعتیاد، قتل، بیماری‌های روانی، تن‌فروشی، سرقت، کارتن‌خوابی و مانند آن که همگی اشکال و یا نتیجه‌ی مستقیم ناهنجاری‌های اجتماعی هستند از دیگر نتایج بیکاری، حاشیه‌نشینی و فقر در میان کارگران و دیگر تهیدستان جامعه است.
هم اکنون ایران بالاترین نرخ اعتیاد به مواد مخدر را دارد. در همین‌جا ضروری‌ست تا عنوان کنیم که دنیای امروز به معتاد به عنوان یک بیمار نگاه کرده و اعتیاد را یک مشکل روانی می‌داند، درست برخلاف دولتمردان ایران که معتادین را مجرم می‌شمارند.
اگرچه یکی از علت‌های مهم اعتیاد فقر و بیکاری‌ست، اما به دلایلی چند از جمله بسته بودن فضای سیاسی، فرهنگی جامعه و ناامیدی در میان اقشار متوسط و حتا بالاتر جامعه بویژه در میان جوانان که منجر به بیماری‌های روانی شده است، از دیگر علت‌های گسترش اعتیاد می‌باشد.
تن‌فروشی یکی دیگر از نتایج فقر و فلاکتی‌ست که مناسبات سرمایه‌داری و دولت جمهوری اسلامی به گروهی از زنان تهیدست جامعه تحمیل کرده است. زنان تن فروش جدا از زجرآور بودن کارشان و تاثیرات مخرب روانی این کار، از نظر قوانین جمهوری اسلامی مجرم نیز شناخته شده و جدا از احکامی چون شلاق و زندان حتا ممکن است به اعدام و سنگسار محکوم شوند، به‌ویژه زنانی که دارای همسر هستند. هم‌اکنون گروه بزرگی از زنان تن‌فروش دارای همسر هستند که حتا در مواردی از سوی همسران‌شان مجبور به تن‌فروشی شده‌اند. آن‌ها هم‌چنین در بسیاری موارد مورد خشونت خریداران سکس قرار گرفته و حتا پول خود را در ازای تن‌فروشی دریافت نمی‌کنند.
بیماری‌های روانی از جمله معضلات دیگری‌ست که در میان کارگران و تهیدستان جامعه رایج می‌باشد. از جمله نتایج این بیماری‌ها افزایش خشونت در محیط خانواده و حتا قتل‌های خانوادگی است.
حاشیه‌نشینی که نه کار دارد و نه پولی برای تامین ضروری‌ترین نیازها، طبیعی‌ست که برای بدست آوردن یک لقمه نان به هر دری بزند. از جمع کردن زباله تا سرقت و متاسفانه حتا در مواردی قتل نتیجه‌ی این شرایط هستند. این معضلی‌ست که نظام ناعادلانه سرمایه‌داری که تنها به ثروت اندوزی فکر می‌کند بوجود آورده است و البته در این میان نقش دولت جمهوری اسلامی را باید بسیار پُر رنگ دید. چرا که دولت جمهوری اسلامی با ویژگی‌های خاص خود به عنوان یک دولت سرمایه‌دار فاسد مذهبی در شدت و حدت این معضلات نقش ایفا کرده و می‌کند. آش آن‌قدر شور شده است که ناطق نوری رئیس اسبق مجلس اسلامی و رئیس کنونی بازرسی دستگاه خامنه‌ای با اذعان به عقب‌گرد در بسیاری موارد نسبت به ۳۷ سال قبل که جمهوری اسلامی بر سر کار آمد، برخلاف ادعاهای روزانه‌ی خامنه‌ای گفت “نمی‌توانیم ادعای الگو بودن برای دیگران داشته باشیم”.
واقعیت این است که پدیده‌هایی چون اعتیاد، تن‌فروشی، قتل، سرقت و مانند آن در دیگر جوامع سرمایه‌داری نیز وجود دارند اما در کمتر جامعه‌ای می‌توان این پدیده‌های ناهنجار را در این سطح و وسعت دید. جمهوری اسلامی نه تنها تلاشی در جهت کاهش این ناهنجاری‌ها نکرده است بلکه با سیاست‌هایش چه در عرصه‌ی اقتصادی و چه در عرصه‌های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی به این ناهنجاری‌ها دامن زده است.
هیچ کس و هیچ زبانی از زبان کارگران و تهیدستان برای بیان تاثیر فقر و بیکاری بر زندگی‌شان گویاتر نیست. این آن‌ها هستند که با تمام وجود خود، با تمام گوشت و پوست و استخوان‌شان این تاثیرات را درک می‌کنند. چرا که با این تاثیرات زندگی می‌کنند و در جدال روزانه با فقر و بیکاری هستند، فقری که شدت و حدت آن نتیجه‌ی رکود عمیق اقتصادی است. بارها دردهای‌شان را فریاد زده‌اند و روزانه. به این امید که کسی صدای‌شان را، فریاد دردشان را بشنود!! اما براستی مگر قرار است کسی در این حکومت این صدا را بشنود؟!! آن‌ها برای شنیدن دردها و فریادهای کارگران و تهیدستان جامعه کورند و ناشنوا. این تنها خود کارگران هستند که می‌توانند بر این دردها نقطه‌ی پایان بگذارند. با بزیر کشیدن سلطه‌گران و حاکمان و با در اختیار گرفتن سرنوشت خویش.
داستان دو تن از کارگران کارخانه کیان تایر، داستان دو نفر از آن ۱۳۰۰ نفر که در رسانه‌های جمهوری اسلامی بازتاب یافته یکی از این حکایت‌هاست. کارگری که از ۱۹ سالگی و به مدت ۲۷ سال در کارخانه کیان تایر کار کرده بود، می‌گوید: “خیلی سخت. شما خودت می‌توانی تصور کنی که نُه ماه، یعنی یک سال، هر روز بروی سر کار و برگردی و هیچ پولی نگیری؟ شما می‌دانی معنی نُه ماه حقوق نگرفتن یعنی چه؟ بربری را سه نصف می‌کردیم با دو تا سیب‌زمینی می‌دادیم کارگرها بخورند. چندتایی پول روی هم می‌گذاشتیم و دارو تهیه می‌کردیم و به پزشکی که آنجا کار می‌کرد می‌دادیم تا بچه‌ها را دوا و درمان کند. او هم نُه ماه بی‌حقوق کار کرد و دوش‌به‌دوش ما ایستاد. ما آنجا سکته‌ها دیدیم، مصیبت‌ها دیدیم، اما با غیرتی که داشیتم زندگی را می‌چرخاندیم. زندگی من و حداقل ۱۰ نفر دیگر منجر به طلاق شد. از این بدترها هم خیلی بود. شما حساب کن صاحبخانه‌ی یکی از کارگرها برای اینکه کرایه‌ی خانه عقب افتاده بود به او گفته بود زنت بیاید جبران کند. او هم فردایش آمد در کارخانه طناب دار انداخت به گردنش، خودش را از منبع آب پایین انداخت، داشت خفه می‌شد که بچه‌ها پایینش آوردند. می‌دانید با دیدن این صحنه چه آتشی به جان همه می‌افتد؟
ما اعتراض کردیم و مسائلی برایمان پیش آمد. دیگر چاره‌ای برایمان نمانده بود. کارگرانی بودند که مستأجر بودند و صاحبخانه پولش را می‌خواست. آنها کارشان به صفر رسیده بود. با تجمع‌ها سعی کردیم صدایمان را به جایی برسانیم
ما با خانواده‌هایمان پنج‌هزار نفر بودیم و تحت فشار. وابسته شدیم به داروهای مسکن، روانپزشک و مانند اینها. از این موردها آنجا فراوان دیدم”.
کارگر دیگری که هم‌چنان در کیان تایر کار می‌کند از مرگ پسر کوچک‌اش و نداشتن پول درمان او می‌گوید: “پسر کوچکم همان سال‌ها از بین رفت؛ توی همان نداری و بدبختی. فقط هم من نبودم. خیلی‌ها را دیدم که مشکلات داشتند. کسانی بودند که سال ۸۶ و ۸۷ خانواده‌هایشان از هم پاشید. چون پول اجاره نداشتند زنشان ولشان کرد و رفت یا خانم‌هایشان به راه‌های کج کشیده شدند. این خیلی برای مردها سخت است. ما ضربه‌ی روحی زیادی خوردیم. اقوام به ما قرض می‌دادند و شرمنده می‌شدیم. داغان می‌شد آدم. هر کار می‌کردیم هیچ کس سراغ ما را نمی‌گرفت. تا اینکه مجبور شدیم جاده را ببندیم و بعدش با ما برخورد شد.
مشکل روحی زیاد دارم. آن استرس و تأثیری که آن اتفاق‌ها در زندگی‌ام گذاشت نمی‌گذارد شب راحت بخوابم. هر موقع چهار نفر دور هم جمع می‌شویم ناخواسته خاطرات آن موقع را می‌کشیم جلو و تعریف می‌کنیم. تأثیر بدی در زندگی‌مان گذاشت. حتی زندگی‌مان را از هم پاشید. پانزده سال کارگری کردم ولی بعدش هرچه جلوتر رفت، به جای بهتر شدن، بدتر شد”.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۲۰ در فرمت پی دی اف

نقش جمهوری اسلامی در تشدید فاجعه زیست محیطی به نام “ریزگردها”

تابستان شروع نشده بود که “ریزگردها” نفس مردم بسیاری از شهرها و روستاها را به تنگ آورد و بسیاری را روانه‌ی بیمارستان‌ها کرد. در هفته‌های اخیر از مناطق مختلف ایران، گزارشاتی مبنی بر افزایش ریزگردها در هوا در حد بحرانی و خطرناک در رسانه‌ها منتشر شد و هر روز بر دامنه آن‌ها افزوده شد. بنا به آمار حداقل ۲۰ میلیون نفر در ۲۳ استان کشور با این پدیده دست و پنجه نرم می‌کنند. با پرواز ریزگردها بر فراز شهرها و روستاها، مسئولان ناگزیر به سخن می‌آیند، تقصیر را به گردن کشورهای دیگر می‌اندازند، وعده و وعید می‌دهند، و با کاهش آن‌ها، همه چیز را به فراموشی می‌سپرند. تا سال بعد و روز از نو و روزی از نو.
یکی از این مسئولان، معصومه ابتکار رئیس سازمان حفاظت محیط زیست بود که در برنامه گفت‌وگوی ویژه خبری عصر یکشنبه، ۴ تیر، توضیحات مفصلی داد و آن را به گردن کشورهای عراق، سوریه و به ویژه داعش انداخت. امری که موجی از خشم و اعتراض و تمسخر را در میان مردم برانگیخت.
خشم و اعتراضی به حق. زیرا که سال‌هاست از عوارض بیماری‌زای این پدیده در رنج‌اند. متخصصان درباره عوارض این پدیده، بر افزایش عفونت دستگاه‌های تنفسی، آسم، اختلالات قلبی، برونشیت و بیماری‌های گوارشی، بینایی و پوستی تأکید می‌کنند.
اما این پدیده چیست؟ شاید بسیاری تا چند سال پیش نام “ریزگرد” را نشنیده بودند. اما با تیره شدن آسمان برخی شهرها، مردم با این پدیده آشنا شدند. ریزدگرها، ذراتی‌اند به قطر کم‌تر از دوهزارم میلی‌متر و بسیار سبک‌تر از شن. بنابراین می‌توانند بر اثر باد هزاران متر بالا روند و مسافت زیادی را طی کنند. از این‌رو، ارتباطی با شن‌های برخاسته بر اثر توفان شن ندارند، زیرا شن‌ها درشت‌ترند و چنین مسافت‌هایی را طی نمی‌کنند.
ریزگردها دو دسته‌اند. برخی با منشأ کانی و از جنس سنگ، رس و کوارتز (خرده شیشه)‌که بسیار خطرناکند و حتا از ماسک‌های تنفسی عبور می‌کنند و در صورت ورود به ریه، آن را پاره می‌کنند؛ و برخی دیگر منشأ آلی دارند و از نفت و بقایای گیاهی‌تالاب‌ها ایجاد می‌شوند که آن‌ها نیز خطرناک‌اند.
آن‌چه که تقریباً همگان بر سر آن توافق دارند، علل بروز این پدیده است که به تغییرات آب و هوایی و سیستم اکولوژیکی منطقه برمی‌گردد. تغییراتی که بر اثر عواملی هم‌چون بروز خشکسالی‌ها، کم آبی و خشک شدن بسیاری از تالاب‌ها، دریاچه‌ها، نابودی پوشش گیاهی، سدسازی‌های بی‌رویه و بیش از ظرفیت، بایر شدن زمین‌های کشاورزی، مدیریت نامناسب منابع آبی و فعالیت‌های انسانی نظیر رفت و آمد وسایل نقلیه، به ویژه وسایل نقلیه سنگین و نظامی به وجود آمده‌اند.
در مورد خاستگاه این ریزگردها، اختلاف نظرهای بسیاری وجود دارد. با آن که سران رژیم عمدتاً کشورهایی مانند عراق، عربستان، سوریه و حتا مصر را خاستگاه این ریزگردها برمی‌شمرند و در بسیاری از گزارش‌ها “مهمانان ناخوانده” نامیده می‌شوند تا بر منشأ خارجی آن‌ها تکیه شود، به نظر برخی کارشناسان خاستگاه این پدیده خارجی نیست، بلکه درصدی از آن زاده‌ی تغییرات سیستم اکولوژیکی داخل کشور هستند.
پس از سال‌ها ظهور و عوارض متعدد سلامتی، زیست‌محیطی و اقتصادی این پدیده، انتظار می‌رفت چاره‌ای اندیشیده شود. چاره‌ای هم اندیشیده شد، اما به روش همیشگی جمهوری اسلامی. ضیاءالدین شعاعی، “مدیر ملی مقابله با پدیده گرد و غبار”، هم‌چون رئیس خود، معصومه ابتکار، در گفتگو با “سلامت نیوز” سرمنشأ این پدیده ریزدگردهای اخیر را کشورهای عراق و سوریه معرفی می‌کند؛ در خصوص اقدامات دولت برای مقابله با این پدیده می‌گوید، با توجه به لزوم تعامل با کشورهای منطقه برای مقابله با ریزگردها، “بیش از یک سال از وقت خود را صرف برگزاری نشست‌های منطقه‌ای کردیم… که عملا نتیجه مثبتی دربرنداشت” و در توضیح علت می‌گوید: “مهم‌ترین دلیل آن شرایط سیاسی منطقه بود. زمانی که پدربزرگ منطقه به موضوع ریزگردها بی‌توجه باشد و با ایران سر عناد داشته باشد، سایر کشورهای عربی نیز به این موضوع پاسخ سربالا خواهند داد”؛ سپس، مدعی می‌شود: “شکل‌گیری و تصویب قطعنامه‌های مختلف بین‌المللی در خصوص مقابله با پدیده گرد و غبار در سطح جهانی با ابتکار عمل و پیشگامی جمهوری اسلامی باعث جلب توجه و نگاه بین‌المللی به این موضوع و آغاز اقدامات جهانی در این حوزه شد”؛ و سرانجام خیال مردم را راحت می‌کند که: “با توجه به این که منشأ گرد و غبار، خارج از مرزها قرار دارد و با توجه به شرایط امنیتی کشورهای منطقه، مردم تا ۵۰ سال دیگر امیدی به حل مشکل نداشته باشند.” آن “شرایط امنیتی کشورهای منطقه” که جمهوری اسلامی خود یکی از بانیان و نقش‌آفرینان اصلی در ایجاد، گسترش و ادامه‌ی آن است.
اما بپردازیم به بقیه ادعاهای این مسئول “مقابله با ریزگردها”. اولین هشدارها در مورد امکان بروز فاجعه در منطقه، برخلاف ادعای شعاعی، نه از جانب جمهوری اسلامی که از سوی برنامه محیط زیست سازمان ملل (یونپ) در حدود ۱۶ سال پیش داده شد. هشداری که در آن زمان از سوی کشورهای منطقه و از جمله جمهوری اسلامی نادیده گرفته شد و امروزه مسئولین رژیم مدعی‌اند که آنان “پیشگام” و “باعث جلب توجه و نگاه بین‌المللی به این موضوع” شده‌اند.
در سال ۲۰۰۱، یونپ در گزارشی با نام “زوال اکوسیستم: نابودی تالاب‌های بین‌النهرین” در مورد خطر زوال تالاب‌های ایران و عراق و اثرات مخرب آن بر محیط زیست و حیات وحش هشدار داد و گفت که اثرات آن می‌تواند از سیبری تا آفریقای شمالی را دربرگیرد. این گزارش در مورد تالاب هورالعظیم می‌نویسد، در حدود ۹۰ درصد از این تالاب که بزرگ‌ترین تالاب خاورمیانه است، از سال ۱۹۷۰ تاکنون خشک شده است. و به خطر سدسازی‌های بی‌رویه بر دجله و فرات اشاره می‌کند که از جمله پرسدترین رودخانه‌های جهان‌اند. آن زمان، خطر زوال این تالاب با خشک شدن دریاچه آرال و نابودی جنگ‌های آمازون مقایسه شد. پس از آن این گزارش بارها به روز شد و هر بار بر لزوم همکاری کشورهای منطقه برای مقابله با این فاجعه تأکید شد. از جمله اقداماتی که برای مقابله با این پدیده بارها به آن اشاره شده است، لزوم ثبیت سطح خاک از طریق مالچ‌پاشی، کاشت گیاهان و درختان، ساخت بادشکن‌ها و اقدامات دیگر می‌باشد.
در ژانویه ۲۰۱۳، یونپ “پروژه توفان‌های شنی و گرد و غبار” را به اجرا درآورد تا به پلاتفرم بی‌طرفی برای کشورهای منطقه جهت مذاکره و کسب توافق بر سر راه‌کار این پدیده بدل گردد. در ماه مه کشورهای عضو “شورای همکاری کشورهای عربی خلیج فارس” و همسایگانشان در ابوظبی گرد آمدند تا درباره کاهش تأثیرات توفان‌ها و سهم مالی هر کشور گفتگو کنند. در این نشست، یکی از سؤالات، درباره موفقیت‌های ایران برای مقابله با این پدیده و هزینه مالی آن بود. نماینده ایران مدعی شد که سرمنشأ اکثر این توفان‌ها در منطقه است و نه در داخل ایران و به سختی می‌توان هزینه مالی مقابله با مراکز توفان‌زا را ارزیابی کرد. اما ایران می‌تواند برنامه‌های موفقیت‌آمیزش را با سایر کشورها در میان بگذارد.
سرنوشت این نشست را می‌توان با رجوع به سرنوشت اقدامات پیشین حدس زد. در سال ۲۰۱۰، ایران، عراق، سوریه، قطر و ترکیه توافقنامه‌ای را در تهران برای تبادل اطلاعات، تکنولوژی و تجارب برای کاهش ریزگردها امضا کردند، اما در سال ۲۰۱۴ این توافقنامه هنوز پیشرفتی نکرده بود. در سال ۲۰۱۱ ایران و عراق قراردادی را امضا کردند که در یک پروژه ۲ / ۱ میلیارد دلاری، ۳۸۶۰ مایل مربع از مناطق بیابانی عراق با مالچ‌پاشی تثبیت شود. این قرارداد هیچ‌گاه اجرا نشد.
در سال ۲۰۱۲ گزارش شد، عمق تالاب انزلی به دلیل حجم بالای رسوبات کم شده است. بخش‌های بزرگی از تالاب گاوخونی، ارژن، پریشان، آجی‌گل و تالاب سه‌گانه هامون نیز خشک شدند. وضعیت تالاب هورالعظیم نیز نامناسب گزارش شد.
در همان سال کارشناسان اعلام کردند، وضعیت تمامی ۲۵۲ تالاب ایران نامناسب است و یکی از کارشناسان وضعیت تمامی تالاب‌های ایران را زیر خط قرمز اعلام کرد و علت را ساخت و ساز سدها در اطراف تالاب‌ها و بر روی رودخانه‌هایی نامید که شریان اصلی تالاب‌ها هستند. وی به عنوان مثال گفت: “نمونه چنین اقداماتی احداث ۳۶ سد بر روی رودخانه‌هایی است که ۵ میلیارد متر مکعب از آب دریاچه ارومیه را تأمین می‌کردند.” دریاچه‌ای که وضعیت بحرانی آن، اعتراضات مردمی زیادی را برانگیخت. و دریاچه‌ای که طبق مطالعات بین‌المللی، بادهای بر فرازش می‌توانند گرد و غبار را هزاران متر بالا برده و تا ترکیه، ارمنستان و آذربایجان حمل کنند.
رئیس پژوهشکده علوم زمین و جغرافیای دانشگاه سیستان و بلوچستان در ۸ تیر ۹۵ با اشاره به کانون‌های ریزگرد در شرق کشور گفت: بیش‌تر تالاب‌هایی که در شرق کشور بوده‌اند یا خشک شده‌اند و یا سطح آب آن‌ها به شدت کاهش یافته است.” وی در ادامه گفت: آمارها نشان می‌دهد که ۶۰ تا ۷۰ درصد از برداشت ریزگردهای سیستان مربوط به تالاب هامون و اراضی اطراف آن است.” بادهای فراز هامون نه تنها می‌توانند ریزگردها را در ایران، بلکه در افغانستان و پاکستان نیز پخش کنند.
به رغم ادعای سران دولت درباره خاستگاه خارجی ریزگردها، حسین آخانی، زیست‌شناس و عضو هیئت علمی دانشکده علوم دانشگاه تهران، در بهمن ۹۳ سرمنشأ تولید ریزگردها را تالاب‌های نابود شده بین‌النهرین حد فاصل مرز بین ایران و عراق دانست. او گفت: “نمونه‌هایی از ریزگردها برای آزمایش از خوزستان به تهران منتقل کردیم”. و افزود: “ریزگردهایی که در آسمان کشور ما دیده می‌شود بدون هیچ تردیدی منشأ تالابی دارند و به احتمال قوی از تالاب هورالعظیم در جنوب ایران و عراق نشأت می‌گیرند. بر این اساس، خاستگاه ریزگردها نمی‌تواند مناطق دوردستی نظیر عربستان و شمال آفریقا باشد زیرا اساسا در این مناطق تالابی وجود ندارد.”
زیاد لازم نیست در میان اخبار جستجو کرد تا به خبرهایی این چنینی برخورد: روز ۲ تیر نیز مدیر کل حفاظت محیط زیست استان بوشهر، اعلام کرد: شش کانون بحرانی فرسایش بادی در مناطق دشتستان، تنگستان، دشتی، دیر و بوشهر شناسایی شده است.
گزارشات در مورد تالاب‌های مختلف و تبدیل آن‌ها به یکی از مراکز بحران کم نیستند. شاید منشأ درصدی از ریزگردها کشورهای همسایه باشند، اما این گزارشات نشان می‌دهند که تالاب‌های خشک شده یا کم‌آب ایران نیز در تولید و انتقال ریزگردها به سراسر ایران و کشورهای همسایه نقش دارند.
اکنون که تخریب هورالعظیم و نقش آن در ایجاد ریزگردها بر همگان عیان شده و انکارپذیر نیست، معصومه ابتکار مدعی می‌شود بر اساس اعتبارات و امکانات موجود اقدامات خوبی در زمینه مقابله با ریزگردها و کانون‌های آن صورت گرفته و می‌افزاید: “احیای تالاب هورالعظیم از اقدمات مهم دولت بود: پنجمین دریاچه این تالاب احیا شده و هورالعظیم دیگر کانون بحران برای خوزستان نیست.” در حالی که ناصر عبیات، یکی از فعالان محیط زیست استان خوزستان، ضمن ارائه تصاویری می‌گوید، هورالعظیم جنوبی یا میدان آزادگان جنوبی که بیشترین وسعت کل تالاب هورالعظیم را شامل می‌شود، تقریباً به طور کامل خشک شده است و فقط فاضلاب و پسماند کشاورزی به آن وارد می‌شود. در این منطقه شرکتهای نفتی مستقر هستند و ده‌ها دکل حفاری و اکتشاف در آن مشغول به کارند که در صورت احیای تالاب باید تاکنون به زیر آب فرو رفته باشند اما متأسفانه شاهدیم که وزارت نفت در دو قسمت تالاب مشغول فعالیت و تغییر کاربری است. او در گفتگو با خبرگزاری دولتی “تسنیم” می‌گوید: تنها طی اقداماتی نمایشی برای مدتی چند روزه در حوزه‌های آب‌ریز به این تالاب از دریاچه عظیم سد کرخه آب رهاسازی کردند … که نسبت به این تالاب بزرگ و عظیم یک قطره در دریاست.
معصومه ابتکار به “اعتبارات و امکانات موجود” اشاره می‌کند. یکی از نمایندگان مجلس ارتجاع در مورد مشکلات زیست‌محیطی و بودجه لازم برای رفع آن‌ها می‌گوید: “نمایندگان مجلس نهم … بودجه‌ای برای این مسئله در نظر گرفتند اما در سال ۹۵ با اصرار دولت این بودجه حذف شد.” یکی دیگر هم افشا می‌کند که سازمان محیط زیست نه نیروی انسانی کافی دارد نه بودجه کافی. به طوری که ۱۰ تا ۲۰ میلیارد تومان بودجه کفاف هزینه‌های جاری خود سازمان را هم نمی‌دهد، چه برسد بیاید برای بحث ریزگردها کاری انجام دهد. اکنون روشن نیست، خانم معصومه ابتکار، بر اساس کدام “اعتبارات و امکانات موجود” توانسته نه تنها اقدامات خوبی انجام دهد، بلکه تالابی را که ده‌ها سال است در معرض نابودی‌ست به یکباره احیا کند.
دولت در حالی بودجه محیط زیست را حذف می‌کند که بنا به برآوردها، هزینه کاهش ریزگردها بسیار کم‌تر از هزینه‌های ناشی از عوارض آن‌هاست. علاوه بر هزینه درمان بیماری‌های ناشی از ریزگردها، بسیاری مواقع بالا رفتن حجم ریزگردها در هوا و امکان عدم تنفس، موجب بسته شدن ادارات و مدارس می‌شود، تصادفات ناشی از کاهش دید را افزایش می‌دهد و حتا به تعطیلی فرودگاه‌ها منجر می‌گردد.
بر این همه باید به عوارض اکولوژیکی ناشی از ریزگردها اشاره کرد. بر اثر بسته شدن روزنه‌های تنفسی گیاهان، فتوسنتز گیاهان کاهش می‌یابد و پوشش گیاهی مناطق دیگری که در معرض ریزگرد قرار می‌گیرند نیز نابود می‌شود. گستره این تأثیرات چنان است که بنا به یک ارزیابی، مرجان‌های ساحل خلیج فارس نیز از گزند ریزگردها در امان نمانده و رنگ طبیعی خود را از دست داده‌اند و حتا بر تولید عسل هم تأثیرات منفی گذاشته است، زیرا زنبورها راه کندو را گم می‌کنند.
گرچه یکی از علل این فاجعه خشکسالی، کاهش بارندگی و گرم شدن هوای کره زمین است، اما نقش مسئولان جمهوری اسلامی در تشدید ایجاد این فاجعه و پس از بروز، عدم اقدام برای کاهش دامنه آن انکارناشدنی‌ست. نقشی که با زدن سدهای بی‌رویه و ندادن سهم آب تالاب‌ها آغاز می‌شود و با برنامه‌هایی هم‌چون “نکاشت” ادامه می‌یابد. آن هم با وجودی که یکی از دلایل بروز ریزگردها، عدم کاشت و بایر ماندن زمین‌های کشاورزی دانسته می‌شود. طبق این طرح دولت به کشاورزان حاشیه دریاچه ارومیه یا برخی نقاط دیگر پول می‌دهد تا زمین‌های خود را نکارند. که این خود باعث تولید ریزگردهای ناشی از کود فسفاتی می‌شود که برای کشت گیاهان به کار رفته و بخشی از آن جذب نشده باقی مانده است. ریزگردهایی که سرطان‌زا هستند. آن هم به این بهانه که زدن چاه‌های غیر مجاز و استفاده از آب برای کشاورزی علت اصلی خشکی و کم‌آبی تالاب‌هاست. در حالی که سده‌هاست در این مناطق کاشت و برداشت می‌شود، بی آن که تالاب‌ها و رودها و دریاچه‌ها به مرحله بحرانی برسند. هدف نیز آن است از بار مسئولیت در بحران‌زایی شانه خالی کند؛ بحرانی که ناشی از سدسازی‌های غیرکارشناسانه، گاهی غیر ضروری و بی‌اعتنا به جنبه‌های اجتماعی، اقتصادی و اکولوژیکی منطقه بوده است؛ ناشی از عدم پیشبرد مؤثر و مفید برنامه‌های مستمر و هدفمند جهت کاهش بیابان‌زایی و ایجاد پوشش گیاهی در مناطق لازم بوده است.
گرچه عامل اصلی وضعیت زیست محیطی وخیم کنونی جهان، نظام سرمایه‌داری است که تنها هدف‌اش کسب سود هر چه بیش‌تر حتا به قیمت تخریب محیط زیست است، اما امروزه در بسیاری از کشورهای پیشرفته، دولت‌ها ناچار شده‌اند برای جلوگیری از فاجعه‌های طبیعی یا کاهش دامنه آن‌ها اقدامات پیشگیرانه یا پس از بروز، اقدامات درمان‌گرانه‌ای را در پیش گیرند. انتظاری که در جمهوری اسلامی عبث است. انتظار از رژیمی که در سراسر عمر منحوس خود، از پدیدآورندگان معضلات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی و تشدید و تعمیق آن‌ها بوده و اکنون نیز مسئول تشدید این فاجعه زیست محیطی‌ست که ترمیم و جبران بخش کوچکی از آن به سالیان طولانی کار نیاز دارد. اگر ریزگردها موجب مرگ و میر، بیماری، تحمیل هزینه‌های درمانی به مردم به ویژه مناطق محرومی چون خوزستان و سیستان و بلوچستان و سایر نقاط کشور شده است، هم‌چون همیشه رحمتی‌اند برای دست اندرکاران رژیم تا با دایر کردن اداره و ایجاد پست و مقامی جدید به بهانه مقابله با معضل، با دریافت حقوق‌های کلان به چپاول حاصل دسترنج کارگران و زحمتکشان بپردازند، بی آن که گام مؤثری برای کاهش درد و رنج مردم بردارند. برای حل این بحران، هم‌چون سایر بحران‌های گریبان‌گیر جامعه ایران، برای رهایی از تمامی مصایبی که جمهوری اسلامی به بار آورده است و برای نجات محیط زیست ایران نیز تنها راه حل سرنگونی این رژیم و برقراری حکومتی شورایی‌ست که جهت برقراری رفاه و سلامت مردم، حفظ محیط زیست در اولویت‌های اقداماتش به شمار می‌رود.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۲۰ در فرمت پی دی اف

هدف رژیم از کشف پی‌درپی شبکه‌های جعلی ترور

در کشورهایی از نمونه ایران که طبقه حاکم سرمایه‌دار، اراده و فرمانروایی خود را به شکل دیکتاتوری عریان و به‌کارگیری تمام شیوه‌ها و ابزارهای استبداد قرون‌وسطایی بر طبقه کارگر و توده‌های زحمتکش تحمیل می‌کند، سازمان‌دهی توطئه، انتشار اخبار و گزارش‌های جعلی و حتی انجام اقدامات نظامی توسط دستگاه پلیسی – امنیتی، به قصد تشدید سرکوب و اختناق، مرعوب کردن مردم و نشان دادن قدرت رژیم دیکتاتوری برای مقابله با هرگونه اقدام ضد حکومتی، جزئی جدایی‌ناپذیر از یک چنین رژیم‌هایی است.
در این کشورها، صحبت از هزاران انسانی که صرفاً به خاطر افکار و عقایدشان یا دفاع از آزادی و حقوق و مطالبات کارگران و زحمتکشان، دستگیر و شکنجه می‌شوند، سال‌ها به بند کشیده می‌شوند و حتی اعدام و تیرباران می‌شوند، بدون این‌که هرگز خبری در مورد آن‌ها انتشار یابد، در میان نیست. در تمام دوران موجودیت جمهوری اسلامی که ده‌ها هزار تن سال‌ها به بند کشیده شدند و هزاران تن اعدام شدند، نه‌تنها نمی‌توان یک مورد را یافت که اتهام واقعی آن‌ها اعلام‌شده باشد، بلکه جز در مواردی بسیار استثنایی، حتی خبری از دستگیری، محاکمه و محکومیت این هزاران انسان، انتشار نیافته است. آنچه همواره از زبان سران و مقامات حکومت در مطبوعات تحت کنترل رژیم اختناق، انعکاس می‌یابد و مردم ایران به قدرت کافی با آن آشنا هستند، صحبت از جاسوسی، عناصر نفوذی، متلاشی کردن شبکه‌های تروریستی و از این نمونه‌هاست.
در طول سه ماهی که از سال جاری می‌گذرد، ارگان‌های سرکوب پلیسی – امنیتی رژیم، هرچند روز یک‌بار، اخبار و گزارش‌هایی از کشف، سرکوب، دستگیری و متلاشی کردن شبکه‌های تروریستی و جاسوسی انتشار داده‌اند. اگر تا یک سال پیش محتوای اصلی این اخبار، متلاشی کردن شبکه‌های نفوذی اسرائیلی و آمریکایی بود، اکنون اما، بیشتر این خبرها مرتبط با متلاشی کردن، تلاش‌های “گروه‌های تروریستی تکفیری وهابی” است که آخرین نمونه آن اقدام به‌ظاهر خارق‌العاده مأموران وزارت اطلاعات در متلاشی کردن یکی دیگر از شبکه‌های تکفیری وهابی است که برای جذاب کردن ماجرا، فیلمی نیز به همراه خبر انتشاریافته است.
در ۳۱ خردادماه، وزارت اطلاعات، با صدور اطلاعیه‌ای، به “ملت شریف ایران” بشارت داد که “با فداکاری سربازان گمنام امام زمان یکی از بزرگ‌ترین توطئه‌های تروریستی گروه‌های تکفیری وهابی، باهدف انجام یک سلسله بمب‌گذاری‌ها در نقاط متعدد در عمق کشور و مشخصاً برای مناسبت‌های پیش‌رو، کشف و خنثی شد. تروریست‌ها بازداشت و تعدادی بمب‌های آماده‌ی انفجار کشف و ضبط گردید.” برای این‌که داستان مهیج‌تر جلوه کند، به “ملت شریف” آماده‌باش داده شد که منتظر اخبار بعدی باشید.
یک روز بعدازاین اطلاعیه، وزیر اطلاعات، خبرنگاران را به حضور پذیرفت، تا “بخشی از اطلاعات قابل نشر” را به آگاهی مردم برسانند. وی گفت “عملیات دستگیری تروریست‌ها از ۲۵ خرداد آغاز و در ۳۱ خرداد پایان یافت. تعداد ۱۰ تروریست تکفیری دستگیر شدند. یک‌صد کیلوگرم مواد انفجاری ضبط شد، آن‌ها پنجاه هدف انفجاری را شناسایی کرده بودند.”
اما اقدامات ضد تروریستی رژیم به همین جا خاتمه نیافت. رئیس دادگستری استان خوزستان نیز در همین روز اعلام کرد “طی دو، سه فقره عملیات، چند تیم خرابکاری که قصد داشتند از خوزستان وارد نقاط مرکزی کشور شوند و عملیات خرابکارانه انجام دهند، دستگیرشده و برخی از اعضای این تیم به هلاکت رسیدند.”
هم‌زمان رئیس دادگستری آذربایجان شرقی خبر از دستگیری ۶ عضو گروه موسوم به گامو به اتهام جاسوسی داد. چند روز قبل از آن فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران نیز اعلام کرده بود که یک شبکه تروریستی در خاش منهدم شد. دو نفر دستگیر شدند که به نقش حمایتی عربستان و آمریکا، در پیشبرد اهداف این گروه اعتراف کردند. قرار است در آینده گزارش مفصل‌تر آن به اطلاع مردم برسد. یک ماه پیش، وزارت اطلاعات اعلام کرده بود که دو عضو داعش را دستگیر کرده است و در اواخر سال گذشته، این دستگاه امنیتی رژیم از دستگیری ۱۰ عضو داعش در شرق و غرب ایران خبر داده بود. در همان ایام، پلیس نیز خبر داد که ۵۳ نفر را که در فضای مجازی به نفع داعش تبلیغ می‌کردند، دستگیر کرده است. باز هم می‌توان این لیست ظاهراً اقدامات ضد تروریستی تکفیری و داعشی رژیم را طولانی‌تر کرد، اما کافی است که به سخنرانی وزیر اطلاعات در ۳۱ اردیبهشت نیز اشاره‌کنیم که گفت: در سال ۹۴ بیست تیم تروریستی که برنامه انفجار بمب‌گذاری و ضد امنیتی را داشتند، متلاشی شد. تعدادی کشته و جمعی هم بازداشت شدند.
آیا کسی تا کنون خبری از سرنوشت بعدی این همه دستگیرشدگان داعشی شنیده است؟ در مورد ١٠ نفر سال گذشته و یا ۵٣ مبلغ داعشی چه؟
روشن است که این اخبار و گزارش‌های دستگاه اطلاعاتی و امنیتی جمهوری اسلامی یا به کلی جعلی و ساختگی‌اند، از همین رو دیگر خبری در پیرامون آن‌ها انتشار نیافت، یا در معدود مواردی که واقعاً اتفاقی رخ‌داده، به شکلی تحریف‌شده آن را انعکاس داده‌اند.
دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی در طول چند دهه گذشته، همواره برای پیشبرد اهداف سیاسی داخلی و خارجی رژیم، به‌سادگی اخبار و گزارش‌های جعلی انتشار داده است. گاه برای جعل خبر، خودش گروه تشکیل داده و حتی برای واقعی نشان دادن طرح‌ها و توطئه‌های خود، عمل نظامی انجام داده است. یک نمونه آن، که درنتیجه تضادهای درونی باندهای هیئت حاکمه افشاء گردید و بر همگان آشکار است، بمب‌گذاری وزارت اطلاعات در مشهد و انتساب آن به سازمان مجاهدین خلق بود. شیوه دیگری که دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی از رژیم شاه به ارث برده ، تشکیل به اصطلاح گروه سیاسی از مأموران امنیتی برای به دام انداختن چند آدم ناآگاه و سپس به راه انداختن هیاهو و جنجال بر سر کشف و خنثی‌سازی شبکه تروریستی و براندازی است. یکی دیگر از شیوه‌های رایج ارگان‌های امنیتی – پلیسی رژیم، پرونده‌سازی زیر شکنجه و واداشتن افراد به اعترافات دروغین تروریستی‌و جاسوسی است که معمولاً فیلم آن نیز از طریق تلویزیون‌های رژیم پخش می‌شود. مردم ایران نمونه‌های فراوانی از این اعتراف گیری‌های رژیم دیده‌اند و به خوبی این شیوه را می‌شناسند. وقتی‌که چند سال پیش متخصصین هسته‌ای رژیم ترور شدند، وزارت اطلاعات و سپاه پاسداران ده‌ها تن از مردم ایران را که هیچ رابطه‌ای با این ماجرا نداشتند، دستگیر کردند و چندین ماه آن‌ها را در سلول‌های انفرادی شکنجه کردند، تا اعتراف به جاسوسی برای اسرائیل و ترور دانشمندان هسته‌ای کنند. این در حالی بود که آن‌ها کمترین اطلاعی از این ماجرا نداشتند و سرانجام نیز پس از ماه‌ها شکنجه و انفرادی، به ناگزیر، آن‌ها را آزاد کردند. اما درواقع کسانی که ترور را انجام داده بودند، هرگز دستگیر نشدند و ماجرا به پایان رسید.
جنجال و هیاهوی اخیر وزارت اطلاعات بر سر کشف یکی از بزرگ‌ترین توطئه‌های تروریستی گروه‌های تکفیری وهابی نیز از نمونه همین اخبار و گزارش‌های جعلی و ساختگی است. ساختگی بودن این خبر از همان فیلم‌برداری وزارت اطلاعات آشکار است. ماجرا از فرط جعلی بودن، شکلی خنده‌آور به خود گرفته است. ده عضو وابسته به داعش با انبوهی سلاح و مهمات به‌سادگی دستگیر می‌شوند، بدون این‌که یکی از آن‌ها، یا مأموران وزارت اطلاعات حتی یک زخم سطحی برداشته باشند. با کدام منطق کسی می‌تواند باور کند که این داعشی‌های تروریست، نادان و کله‌پوک اسلام‌گرا که برای رسیدن به بهشت موهوم‌شان همه‌روزه در عراق و سوریه عملیات انتحاری انجام می‌دهند، در مقابل وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ، بدون هرگونه واکنشی همچون بره سربه‌زیر تسلیم می‌‌شوند. شکل تنظیم خبر هم ساختگی بودن آن را به‌وضوح نشان می‌دهد. وزیر اطلاعات گفت: ١٠‌نفر دستگیر شدند، دقیقاً عین خبر سال گذشته که دستگیری ١٠داعشی اعلام‌شده بود. تعداد دستگیرشده‌ها ، گویا نمی‌توانست فرضاً ۹ یا ۱۱ نفر باشد. بر همین منوال مواد انفجاری ضبط‌شده نیز می‌بایستی دقیقاً ۱۰۰ کیلوگرم باشد، نه کمتر و نه بیشتر. هدف‌های شناسایی انفجاری هم به روال قبل می‌بایستی سرراست رقم ۵۰ باشد، نه به حسب اتفاق ۴۷ یا ۵۱. از هر جهت که به این اخبار و گزارش‌های ارگان‌امنیتی جمهوری اسلامی نگاه کنیم جعلی بودن آن‌ها آشکار است.
اما هدف وزارت اطلاعات و دیگر دستگاه‌های پلیسی و امنیتی رژیم از این صحنه‌سازی‌ها، پرونده‌سازی‌ها و جعل اخبار و گزارش‌ها چیست؟
حقیقت این است که جمهوری اسلامی در وضعیت وخیمی به سر می‌برد. نارضایتی توده‌ای از جهات مختلف اقتصادی – اجتماعی و سیاسی وسیع‌و گسترده است. وضعیت معیشتی توده‌های کارگر و زحمتکش از مدت‌ها پیش به مرحله غیرقابل‌تحملی رسیده است. بیکاری مدام در حال افزایش است. عموم توده‌های مردم از فشارهای سیاسی و سرکوبگری‌های رژیم دیکتاتوری به تنگ آمده‌اند. فساد فراگیر، عمق پوسیدگی حکومت اسلامی را به نمایش گذاشته است. اقتصاد، در بحرانی ژرف گرفتار است. حسن روحانی که قرار بود با حل نزاع هسته‌ای از طریق کمک سرمایه‌بین‌المللی، اوضاع اقتصادی از هم گسیخته را تحت کنترل درآورد، وضعیت وخیم‌تری به بار آورده است.
در یک‌کلام، جمهوری اسلامی در چنگال بحران‌های متعدد در بن‌بست قرارگرفته و نارضایتی عمومی به درجه انفجار آمیزی رشد کرده است. تمام صحنه‌سازی‌های وزارت اطلاعات ، جعل خبر و گزارش و انتشار اخبار پی‌درپی از متلاشی کردن شبکه‌های تروریستی و جاسوسی و پرونده‌سازی‌ها، مقدم بر هر چیز در خدمت مقابله با نارضایتی عمومی مردم از وضع موجود، از طریق تشدید جو پلسی-امنیتی و مستحکم نشان دادن موقعیت رژیم است. هدف اصلی وزارت اطلاعات این است که به مردم بگوید، رژیم بر اوضاع مسلط است و همه چیز در کنترل وزارت اطلاعات قرار دارد که می‌تواند هر حرکتی را در نطفه خفه کند. درعین‌حال برای بازداشتن توده‌‌های کارگر و زحمتکش از هر اقدام انقلابی برای برانداختن رژیم، امنیت را بهانه قرار دهد و بگوید درحالی‌که خطر اقدامات تروریستی داعش وجود دارد و منطقه خاورمیانه درگیر جنگ‌های داخلی است، برهم زدن امنیت را تحمل نخواهد کرد. وزیر اطلاعات در نطق ۳۱ اردیبهشت نماز جمعه، به نحوی همین اهداف رژیم را بازگو کرد. او گفت: سالی که پشت سر گذاشتیم، شاهد حوادث ناامنی و ضد امنیتی در بسیاری از کشورهای جهان بودیم. شاهد بودیم که در این میان جمهوری اسلامی توطئه‌های گسترده را ناکام گذاشت. مردم شاهد بودند که در جمهوری اسلامی اقدامات ضد امنیتی به وقوع نپیوست. وی سپس افزود: وزارت اطلاعات بر هر اقدام ضد امنیتی اشراف کامل دارد و در برابر هر اقدام ضد امنیتی دشمنان انقلاب باقدرت و صلابت برخورد خواهد کرد.
اما دستگاه پلیسی- جاسوسی جمهوری اسلامی علاوه بر اهداف داخلی و تشدید جو سرکوب و اختناق، با این صحنه‌سازی‌ها اهداف خارجی را نیز دنبال می‌کند. از یک‌طرف می‌کوشد به بهانه موهوم اقدامات تروریستی داعش در ایران، مداخلات و تجاوزات نظامی خود را در خارج از ایران از نمونه عراق، یمن، سوریه، لبنان، توجیه کند. ادعاهای پوشالی خود را تکرار کند و بگوید اگر ما نیروی نظامی به سوریه و عراق گسیل نکنیم باید در داخل ایران با داعش بجنگیم. در همان حال، این توجیه را نیز داشته باشد که بگوید اگر جمهوری اسلامی گروه‌های اسلام‌گرای تروریست را در کشورهای دیگر سازمان‌دهی می‌کند و آن‌ها را از جهت مالی، تسلیحاتی و سیاسی موردحمایت قرار می‌دهد، رژیم‌های دیگر ازجمله عربستان سعودی هم، همین کار را در ایران می‌کنند.
خلاصه کلام، این‌که ارگان‌های سرکوب پلیسی – امنیتی رژیم پی‌درپی اخبار و گزارش‌های جعلی و موهوم در مورد کشف و متلاشی کردن شبکه‌های تروریستی انتشار می‌دهند، هدفی جز تشدید جو پلیسی و امنیتی، تشدید سرکوب و اختناق در داخل و توجیه سیاست تجاوزکارانه‌پان‌اسلامیستی را، در خارج ندارد. برای توده های مردم ایران که حکومت فاجعه بار و ضدانسانی اسلامی را در ایران تجربه کرده‌اند، داعش و دیگر گرو‌‌ه‌های اسلام‌گرا از نمونه آن، بیش از آن رسوا هستند که بتوانند در میان مردم ایران طرفدار پیدا کنند و عملیات تروریستی انجام دهند. ادعای وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در مورد شبکه‌های تروریستی این گروه در ایران، موهوم و جعلی است.
توده‌های مردم ایران باید با آگاهی به اهداف و مقاصد جعلی و تبلیغاتی وزارت اطلاعات، پیگیرانه به مبارزه خود علیه داعشی‌های حاکم بر ایران ادامه دهند و بدیل دولت کارگری شورایی را در برابر تمام جریانات ارتجاعی و اسلامی منطقه خاورمیانه قرار دهند.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۲۰ در فرمت پی دی اف

حقوق های کلان، دستبرد به جیب کارگران و زحمتکشان

“در دمکراسی شورائی، این رسم متداول که به نمایندگان و مقامات کشوری و لشگری حقوق‌ها و مزایای کلان پرداخت می‌گردد، ملغا خواهد شد و آن ها نیز حقوقی برابر با متوسط دستمزد یک کارگر ماهر دریافت خواهند کرد”.(برنامه عمل سازمان فدائیان اقلیت، سرنگونی جمهوری اسلامی و استقرار حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان).
انتشار فیش های حقوقی کلان و دریافتی های ماهیانه ده ها میلیون تومانی تعدادی از کارگزاران جمهوری اسلامی از جمله اعضای هیئت عامل بیمه مرکزی و مدیران بانک ها، واکنش های تند و تیزی را در میان توده ها، جامعه رسانه ای و جناح بندی های درون هیئت حاکمه ایران برانگیخته است. استعفای محمد ابراهیم امین، رئیس کل بیمه مرکزی ایران و بر کناری علی صدقی مدیر عامل بانک رفاه کارگران از جمله تبعات اولیه و مادی این ماجرا برای کابینه روحانی بوده است. تبعات سیاسی، رسوایی و ننگ ماجرا اما، بسیار فراتر از تبعات مادی و اقتصادی آن در میان آحاد جامعه بویژه کارگران و زحمتکشان بازتاب داشته است. خصوصا تبعات سیاسی آن که هم اینک به صورت یک بحران و رسوایی فزاینده بر تن رنجور و بیمار دولت به اصطلاح تدبیر و امید روحانی چنگ انداخته ساخت.
دریافت حقوق و مزایای کلان چند ده میلیون تومانی در میان مدیران رژیم که بعضا تا بالای ۱۰۰ میلیون تومان هم می رسد، اگرچه به هیچ وجه امر جدیدی نیست، اما انتشار این فیش های حقوقی، آنهم در شرایطی که کارگران به خاطر اعتراض به دیرکرد پرداخت چندین و چند ماهه دستمزد ۸۱۲ هزار تومانی شان به زندان و جریمه و ضربات شلاق محکوم می شوند و فرهنگیان جامعه در مقابل فرزندان و خانواده های خود شرمسارند، یک بار دیگر رسوایی وفساد درونی نظام اسلامی و سیستم سرمایه داری حاکم بر ایران را آشکار کرد.
واکنش اولیه حسن روحانی در لاپوشانی کردن موضوع و پس از آن دستور اکید او به جهانگیری معاون اول رئیس جمهور جهت بررسی و پیگیری ماجرا، اولین اقدام روحانی جهت خاموش کردن شعله های خشم ناشی از این رسوایی در میان کارگران و زحمتکشان بود. اقدامی که با افشای میزان حقوق و دریافتی تعداد دیگری از کارگزاران دولت از جمله برملا شدن میزان حقوق ۶۵ میلیون تومانی استاندار تهران توسط حمید رسایی، نماینده مجلس نهم، تا حدودی رنگ باخت.
افشای این فیش ها، در ابتدا فرصتی شد برای اصولگرایان تا با تکیه بر رسوایی فیش های حقوقی مدیران دولتی، از یک سو سرپوشی بر اختلاس، دزدی و رانت خواری های میلیاردی خود در دوران ۸ ساله احمدی نژاد بگذارند و از سوی دیگر با اعمال فشار رسانه ای به دولت روحانی، سمت و سوی جدال درونی هیئت حاکمه و به تبع آن توازن سیاسی درون نظام را، به نفع خود رقم زنند. به رغم چنین تصوراتی که افشاء کنندگان فیش های نجومی در سر داشتند، اما افتضاح و رسوایی بسیار فراتر از آن بود تا صرفا در محدوده جدال های درونی رژیم باقی بماند. چرا که، موضوع اختلاس، رشوه، دزدی، رانت خواری و حتا پدیده پرداخت حقوق های کلان به کارگزاران رژیم که ظاهرا این روزها تشت رسوائی اش از بام به زیر افتاده، هرگز مربوط به یک دوره معین و یا برآمد عملکرد این یا آن جناح رژیم نبوده است.
با گذشت این همه سال و رسوایی هایی از این دست که مدام در نظام جمهوری اسلامی سر باز می کنند، دیگر نباید برای کسی پوشیده باشد که دزدی، اختلاس، رانت خواری و رسوایی حقوق های نجومی مدیران دولتی ریشه در ماهیت دیکتاتوری جمهوری اسلامی، سیستم بوروکراتیک و غیر نظارتی حاکم بر این نظام دارد. فرقی هم نمی کند که دولت رفسنجانی بر اریکه قدرت باشد یا خاتمی، احمدی نژاد رئیس جمهور باشد یا حسن روحانی. در نظامی همانند جمهوری اسلامی با خصلت مستبدانه، بوروکراتیک و فقدان یک سیستم نظارتی موثر و نظام مند، وقوع ارتشاء، دزدی، دریافت حقوق های نجومی و اختلاس های چند هزار میلیاردی همواره امری بدیهی و قابل پیش بینی است. خصوصا در دوره های معینی که بحران رژیم حادتر و تقابل جناح ها طبقه حاکم تشدید می شود، اینگونه رسوایی ها هم در نتیجه تقابل طرفین، بیشتر از گذشته برملا می شوند.
اگرچه توده های مردم ایران همواره نسبت به اختلاس، دزدی و رانت خواری های صورت گرفته در جمهوری اسلامی واکنش نشان داده اند، اما اینبار حساسیت جامعه بخصوص واکنش رسانه های مخالف و موافق دولت، شبکه های اجتماعی و واکنش خشم انگیز کارگران و زحمتکشان نسبت به حقوق و مزایای چند ده میلیون تومانی کارگزاران دولت، بسیار شدیدتر از دوره های گذشته بوده است. و این بر می گردد به وضعیت حقوقی و معیشتی اسفباری که توده های مردم ایران در آن بسر می برند. در وضعیتی که کارگران و اکثریت توده مردم با یک حقوق بخور و نمیر روزگار می گذرانند و روز بروز سفره شان تهی تر می شود، در وضعیتی که همان حداقل حقوق ۸۱۲ هزار تومانی کارگران با ماه ها تاخیر پرداخت می شود و درهمان حال اعتراضات به حق کارگران برای افزایش دستمزد و پرداخت حقوق معوقه شان با شلاق و زندان همراه است، طبیعی ست که اینبار واکنش جامعه و توده ها در دستبرد علنی کارگزاران جمهوری اسلامی به جیب کارگران و زحمتکشان شدیدتر از موارد گذشته باشد. در وضعیتی که اکثریت مطلق جامعه با بحران معیشتی دست به گریبانند و حقوق دریافتی ماهیانه شان چندین برابر کمتر از میزان خط فقر اعلام شده رسمی است، بسیار طبیعی است که توده های مردم ایران نسبت به این رسوائی ها ونظام زاینده آن ابراز تنفر و انزجار نمایند.
خصوصا وقتی دولت در افزایش حداقل دستمزد کارگران متناسب با هزینه های زندگی کمترین توجهی ندارد و همان حداقل دستمزد تعیین شده هم با ماه ها تاخیر به کارگران پرداخت می شود و در عوض حقوق ها و پاداش های آنچنانی به مدیران دولتی داده می شود، آیا غیر از این است که این حقوق های کلان از حلقوم کارگران دزدیده شده و به جیب گشاد کارگزاران نظام ریخته می شود؟ مسلم است که ذهنیت جامعه به درستی باید بر این دزدی آشکار نظام از جیب کارگران و معلمان حساس باشد. از این نظر، رسوایی و ننگی که این روزها دامن هیئت حاکمه ایران را گرفته است، بسیار وسیعتر از رسوایی دزدی و اختلاس های ۳ هزار میلیارد تومانی دوران احمدی نژاد است. دقیقا به دلیل گستردگی رسوائی ها و افتضاحات برملا شده بود که خامنه ای نیز وارد میدان شد و سعی کرد با “پاکدست خواندن” مدیران جمهوری اسلامی فتیله این رسوایی را اندکی پایین بکشد. رهبر جمهوری اسلامی که خود بیش از همه بر گنداب درونی نظام واقف هست و بخوبی هم می داند که رسوایی های این چنینی در ذهنیت جامعه و توده های محروم در محدوده این یا آن جناح باقی نمی ماند و ننگ و رسوایی اش دامن کل طبقه حاکم را می گیرد، روز چهارشنبه دوم تیر در دیدار با هیئت دولت گفت: “موضوع حقوق های نجومی، در واقع هجوم به ارزش ها است. اما همه بدانند که این موضوع از استثناهاست و اکثر مدیران دستگاه‌ها، انسان های پاک‌دست هستند؛ اما همین تعداد کم نیز خیلی بد است و باید حتماً با آن برخورد شود”
البته هم خامنه ای و هم روحانی به خوبی می دانند که پرداخت حقوق های کلان، پاداش و مزایای فوق تصور به مدیران ارشد نظام از سال های پایانی جنگ ایران و عراق بسترش فراهم شد و سپس در دولت هاشمی رفسنجانی با روی کار آمدن تکنوکرات ها به امری بدیهی و نهادینه در نظام جمهوری اسلامی تبدیل شد. از آن زمان تاکنون بویژه در دولت احمدی نژاد، پرداخت حقوق های نجومی و مزایای کلان نه تنها به مدیران و کارگزاران دولتی بلکه در بسیاری از ارگان های جمهوری اسلامی و به طور اخص در سطوح فرماندهان و سرداران سپاه به امری عادی و رسمی تبدیل شده است. چرا که جمهوری اسلامی برای بقاء و استمرار خود به اعمال دیکتاتوری و سرکوب های عریان نیازمند است و سرکوب عریان نیز بدون اعمال یک سیستم بوروکراتیک- نظامی تمام عیار ناممکن است. پوشیده نیست که پایه های این سیستم بوروکراتیک نیز فقط با دزدی، اختلاس، رانت خواری و تطمیع همه جانبه و پرداخت حقوق و مزایای کلان به فرماندهان سپاه و دیگر کارگزاران نظام چفت و بست شده است.
اگرچه وقوع فساد مالی و اداری مختص به جمهوری اسلامی نبوده و در همه نظام های سرمایه داری به دلیل ماهیت بوروکراتیک این نظام ها، کم و بیش می توان رد پایی از اختلاس، دزدی و حقوق های نجومی مدیران و کارگزاران را یافت. با این همه، تردیدی نیست که میزان وجود فساد مالی و گستردگی آن در هر یک از کشورهای سرمایه داری و پارلمانتاریستی رابطه تنگاتنگی با عدم وجود آزادی بیان، نبود مطبوعات آزاد و نهادهای کنترل دولتی یا غیر دولتی دارد. لذا، هرچه یک نظام بسته تر و دیکتاتوری در آن عریان تر باشد، آزادی در محاق، رسانه ها سرکوب شده و جامعه از وجود نهادهای مدنی و احزاب سیاسی مستقل محروم تر باشد، به همان نسبت زمینه برای دزدی، ارتشاء، اختلاس و گسترش فساد مالی و اداری فراهم تر خواهد بود. بر عکس هر چه یک نظام از مناسبات بورکراتیک حاکم بر دولت ها فاصله داشته باشد، توسط نهادهای مدنی، مطبوعات، اتحادیه های کارگری، احزاب، سازمان های سیاسی و حتا مجلس و دستگاه قضایی قابل کنترل و مورد بازخواست قرار گیرد، به همان نسبت زمینه اختلاس و دزدی و فساد مالی نیز کاهش می یابد. با این همه، از آنجایی که نظام های سرمایه داری بر بستر یک سیستم بوروکراتیک و سلسله مراتب پایه ریزی شده اند، در بهترین حالت همانند نظام های سرمایه داری پیشرفته غربی که از وجود نهادهای کنترل کننده ای همانند پارلمان و در کنارش با انتشار نسبتا آزاد رسانه های خبری مواجه هستند، اما باز هم فاقد آن کارایی لازم برای پیشگیری قاطع و همه جانبه در وقوع فساد دولتی هستند.
حال با چنین اوصافی، در نظامی با ویژگی های منحصر به فرد جمهوری اسلامی، که پارلمان و سیستم قضایی اش دربست حلقه به گوش ولی فقیه هستند، مطبوعاتش سرکوب شده و زبان ها همه از قفا بریده شده اند، چنین رسوایی هایی از درون گنداب این حکومت اگر بیرون نزند مایه تعجب است. جمهوری اسلامی که بر بستر یک سیستم بوروکراتیک با دیکتاتوری مذهبی عریان و همه جانبه شکل گرفته است، سر تا پا غرق در فساد است.اختلاس و دزدی و فساد مالی و اداری ازخصوصیات نظام حاکم است.نظام فاسد و فساد پرور را با تمام ارگان های بوروکراتیک آن باید ازریشه برانداخت.
سازمان ما، که مدافع منافع طبقه کارگر و از موضع این طبقه مدافع منافع عموم توده‌های زحمتکش و ستم‌دیده است و اساساً برای نابودی نظام سرمایه داری و اسقرار یک جامعه سوسیالیستی مبارزه می کند، هدف فوری خودرا سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی و برقراری فوری حکومت شورائی کارگران و زحمتکشان قرار داده است.
حکومت شورائی، حکومتی‏ست که عالی ترین و کامل ترین شکل دموکراسی را که خواست اکثریت بسیار عظیم مردم ایران است به ارمغان خواهد آورد. دربرنامه حد اقل سازمان فدائیان(اقلیت) بر درهم شکستن تمام دستگاه دولتی موجود با همه ارگان های بوروکراتیک- نظامی آن تأکید شده و چنین آمده است:
“وظیفه کارگران و زحمتکشان است که با سرنگونی جمهوری اسلامی، درهم شکستن تمام دستگاه دولتی موجود با همه ارگان‌های بوروکراتیک، سرکوب و ستمگری آن، یک حکومت شورائی را مستقر سازند.
در دمکراسی شورائی، اعمال حاکمیت مستقیم توده مردم از طریق شوراهائی صورت می‌گیرد که به عنوان نهادهای مقننه و مجریه هر دو عمل می‌کنند. در دمکراسی شورائی، قدرت سیاسی در دست خود توده‌های زحمتکش مردم و نمایندگان واقعا منتخب آن‌هاست. این نمایندگان موظفند به موکلین خود حساب پس بدهند و هر لحظه  که انتخاب‌کنندگان اراده کنند می‌توانند آن‌ها را معزول نمایند. لذا در اینجا دیگر سیستم انتصابی مقامات وجود نخواهد داشت و اصل انتخابی و قابل عزل بودن کلیه مناصب و مقامات حاکم خواهد بود. در دمکراسی شورائی، این رسم متداول که به نمایندگان و مقامات کشوری و لشگری حقوق‌ها و مزایای کلان پرداخت می‌گردد، ملغا خواهد شد و آن ها نیز حقوقی برابر با متوسط دستمزد یک کارگر ماهر دریافت خواهند کرد”.
بنابراین سرنگونی رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی و استقرار یک دولت شورائی، نخستین گام محو و نابودی بوروکراتیسم، و هرگونه فساد و تبعیض و نابرابری‏ست.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۲۰ در فرمت پی دی اف