پناه بردن به گذشته و یاری طلبیدن از مردگان تاریخ، خصلت نمای آن گروههای اجتماعی و گرایشها طبقاتی است که آیندهای ندارند و آن را تیرهوتار میبینند، ازاینرو میکوشند با یاریگرفتن از ارواح مردگان، راهی برای نجات و دارویی تسکیندهنده، برای عجز و ناتوانی خود جستجو کنند.
نظام سرمایهداری جهانی، سالهاست که به دوران زوال و انحطاط گام نهاده است. بحرانهای شدید و پیدرپی، شالودههای این نظم را به لرزه درآوردهاند. بحرانهای اقتصادی ژرف، زمینهساز بحرانهای سیاسی متعدد و بیشمار شده است. این بحرانها بیانی از این واقعیتاند که نظم سرمایهداری دیگر نیاز تاریخی بشریت نیست و باید جای خود را به نظمی نوین و عالیتر بسپارد. اما این واقعیت بدان معنا نیست که این روند گذار از نظمی کهنه به جدید، خودبهخود، صاف و ساده انجام خواهد گرفت. بر عهده طبقه کارگر و مبارزه طبقاتی پرولتاریاست که این دگرگونی را به انجام برساند. اما اگر طبقه کارگر به علت مانع عامل ذهنی در شرایطی نباشد که این وظیفه را به فرجام برساند، آنچه رخ خواهد داد، تحلیل رفتن جامعه در گرداب بحرانهای عمیق و لاینحل است. بااینهمه بحرانها نتایج دیگری نیز خواهند داشت.
هرگاه تضادها و بحرانها بهقدر کافی شدید باشند که نتوانند در چارچوب نظم موجود راهحلی ولو موقتی پیدا کنند، در درون طبقه حاکم نیز تضادها و کشمکشها به مرحلهای رشد میکنند که قدرت جمعی طبقه حاکم برای سلطه سیاسی فرومیپاشد و هیچیک از جناحها و فراکسیونهای این طبقه دیگر قادر به اعمال هژمونی بی درد سر، نخواهند بود. لذا بحران سیاسی به درون طبقه حاکم کشیده میشود. در چنین شرایطی که جامعه سرمایهداری از هر سو با بحران مواجه است، ایدئولوژی طبقه حاکم نیز که سالها از طریق آن اسارت معنوی تودههای زحمتکش تأمین میشد، نقش و کار آیی خود را از دست میدهد. بحران ایدئولوژیک طبقه حاکم بر بحرانهای موجود افزوده میگردد. در این وضعیت که جامعه سرمایهداری در بحرانی همهجانبه فرورفته، طبقه حاکم دیگر نمیتواند به روال پیشین حکومت کند، اما چنانچه طبقه کارگر هم قادر به سرنگونی بورژوازی نباشد، ازجمله پدیدههایی که میتواند ظهور کند، جنبشهای ارتجاعی خردهبورژوایی و رشد گرایشهای واپسگرا و ضد تاریخی است که در سده گذشته شالوده جنبشهای فاشیستی در اروپا را شکل دادند.
خردهبورژوازی مأیوس، بی آینده و واپسگرا، شورش خود را ظاهراً زیر علم مخالفت با همه طبقات آغاز میکند. ازآنجاییکه جایگاه معینی در آینده برای خود نمیبیند، به تاریخ گذشته رجوع میکند و دورانی را میجوید که بههرحال واقعی یا کاذب، دوران عظمت است. بدین طریق میکوشد احساسات ناسیونالیستی و عظمت طلبانه را بیدار کند، بر پایه آن ایدئولوژی ورشکسته بورژوازی را در شکل نوین بازسازی نماید و به جنبشی شکل دهد که ظاهراً خود را ورای طبقات معرفی میکند، اما در واقعیت مستقیم و غیرمستقیم از سوی بورژوازی یا لااقل جناحی از آن حمایت میشود، تا جنبش طبقه کارگر را در هم شکند و آنگاه بورژوازی با شیوههای جدید برای حل بحرانهای موجود، اقدام کند.
آنچه گفته شد، گرچه نمونههای کلاسیک آن را کشورهای پیشرفته اروپایی عرضه داشتهاند، اما فقط مختص آنها نیست، بلکه تمام کشورهای سرمایهداری بهحسب وضعیتهای ویژه، خود میتوانند یک چنین پدیدههایی را تجربه کنند.
اگر به ایران نظری بیفکنیم، این واقعیت بر همگان آشکار است که نظام سرمایهداری از جمیع جهات ورشکسته است و طبقه حاکم در طول تمام دوران استقرار جمهوری اسلامی هیچ راهحلی برای بحرانهای این نظم ارتجاعی نداشته است. ۳۷ سال است که بحران اقتصادی رکود – تورمی ادامه یافته و در دوران حسن روحانی به اوج خود رسیده است. این بحران، فجایع بیشماری به بار آورده و تودههای کارگر و زحمتکش را به اعماق فقر و سیهروزی سوق داده است. درنتیجه رشد نارضایتی و اعتراض تودهای و رشد مبارزه طبقاتی کارگران، در طول این سالها، بحرانهای سیاسی متعددی در ایران شکلگرفته، اما به علت عدم آمادگی طبقه کارگر، به سرنگونی طبقه حاکم منجر نشده است.
در همین حال، رشد تضادها و تعمیق بحرانهای موجود، مکرر به شکافهای عمیق در درون هیئت حاکمه انجامیده است. وضعیت درونی جمهوری اسلامی و توازن قوای جناحهای بورژوازی درنتیجه بحرانها و ناتوانی همه آنها، اکنون بهگونهای است که هیچکدام از آنها قادر نیست هژمونی خود را بر دیگران تحمیل کند و یا بههرحال دیگران را به پذیرش این هژمونی وادارد. بنابراین جمهوری اسلامی همواره با یک بحران سیاسی در بالا نیز مواجه بوده است.
عامل دیگری که ورشکستگی نظم موجود و طبقه حاکم را به نمایش گذاشته، بحران ایدئولوژیک طبقه حاکم است. طبقه سرمایهدار ایران در دوران جمهوری اسلامی و تلفیق دین و دولت، پایه ایدئولوژیک حفظ نظم موجود را بر مذهب قرار دارد. بدین طریق، توانست تا مرحلهای تودههای ناآگاه را که اسیر خرافات دینی هستند، به تبعیت وادارد. اما با رشد تضادها و بحرانهای نظم موجود، این ایدئولوژی کار آییاش را برای واداشتن توده مردم به تبعیت ازدستداده است. به بیانی روشنتر، تودههای مردم، جمهوری اسلامی را که تجسم این ایدئولوژی نیز هست نمیخواهند و به اشکال مختلف آن را ابراز داشتهاند.
تمام واقعیاتی که به آنها اشاره شد، بهوضوح نشان میدهد که طبقه حاکم بر ایران نهفقط نمیتواند به شیوه گذشته سلطه خود را حفظ کند، بلکه طبقهای بهکلی ورشکسته و رسواست. در مقابل این طبقه ارتجاعی، طبقه انقلابی و بالنده کارگر قرارگرفته که تمام ابزارها و امکانات حل بحرانهای جامعه موجود را از طریق دگرگونی آن در اختیار دارد. مبارزات این طبقه بهویژه در یک دهه اخیر، زیر فشار بحرانهای موجود، پیدرپی رشد و اعتلا یافته است. کمتر روزی را میتوان سراغ گرفت که عرصه اشکال متعددی از مبارزات کارگران و تقابل آنها با سرمایهداران و دولت نباشد. این مبارزه هنوز به آن مرحله اعتلا نیافته یا بههرحال توازن قوا امکان نداده که طبقه کارگر با نظم موجود تسویهحساب کند. با تمام این اوصاف، مبارزه طبقه کارگر، برای طبقه حاکم تهدیدی جدی است و این تهدید همواره جدیتر میشود. لذا، کشمکش طبقاتی گستردهتری در پیش است. اما اکنون دیگر ابزار سرکوب دولتی بهتنهایی کافی نیست، ابزار اسارت معنوی مذهبی هم کار آییاش را ازدستداده و دیگر بقا و حفظ نظم موجود، به شیوه و روال تاکنونی آن ممکن نیست.
دقیقاً در یک چنین شرایطی است که شاهد ظهور پدیدهای در ایران هستیم که موجودیت خود را در ۷ آبان ماه بر سر قبر کوروش در پاسارگاد اعلام کرد.
هزاران تن از افرادی که خود را فرزندان کوروش مینامیدند، در تجمع پاسارگاد حاضر شدند تا در برابر پیامبر جدیدی که اکنون رسالت او کشف شده است، پیشانی بر خاک بسایند. خود را وطنپرست پیرو او اعلام کنند، برتری نژاد آریاییشان را به سمع همگان برسانند و برای اینکه از شوونیسم و نژادپرستی چیزی بی کموکاست باقی نگذارند، دشمن فوری را نیز میلیونها عرب اعلام نمودند و تمام بدبختی و بلاها را به عرب نسبت دادند، یا به گفته خودشان، “هرچه بلاست از عرباست”.
پیش از آنکه به بررسی ماهیت واقعی ایدئولوژی کوروش پرستان بپردازیم، از همین جمله بالا هدف واقعی آنها آشکار است. بهحسب شعارهای اعلامشده آنها، این طبقه سرمایهدار حاکم بر ایران، دولت پاسدار منافع آنها، جمهوری اسلامی و نظم سرمایهداری حاکم نیست که اینهمه فجایع در ایران به بار آورده است. اگر تودههای مردم ایران در چنگال فقر و بدبختی ناگفتنی گرفتارند، اگر ١۵ میلیون انسان حاشیهنشیناند، اگر ١٠ میلیون تن از مردم ایران بیکار و گرسنهاند، اگر میلیونها تن معتادند، اگر کودکان فقیر کار و خیابانی سر به چند میلیون میزنند، اگر تنفروشی ابعاد گستردهای به خود گرفته، اگر جرم و جنایت به شکل بیسابقهای رشد کرده و اگر مردم ایران در چنگال استبداد اسیرند و انواع و اقسام فجایع دیگر، “هرچه بلاست از عرباست” . بنابراین پوشیده نیست که هدف واقعی این کوروش پرستان، مقابلهای است با طبقه کارگر و تلاش برای منحرف ساختن مبارزه کارگران و تودههای زحمتکش علیه طبقه سرمایهدار و نظم سرمایهداری. بهطریقاولی واضح است که امپریالیسم و قدرتهای امپریالیست نیز نقشی در فجایع موجود در ایران و ایضاً در جهان ندارند، بازهم در همهجا “هرچه بلاست از عرباست”.
اما اینان که هستند که با این افکار و عقاید ارتجاعی به صحنه آمده و برای ایجاد جنبشی واپسگرا تلاش میکنند؟
اینان گروهی از خردهبورژواها یا بهاصطلاح قشر متوسط مرفه جامعه ایران هستند که تا دیروز بهعنوان طرفدار پرشور جناح موسوم به اصلاحطلب رژیم، آشکارا از نظم ارتجاعی موجود دفاع میکردند، اما ازآنجاییکه “اصلاحطلبان” نتوانستند حتی مطالبات محقر و ناچیز آنها را محقق سازند، از آنها کنده شدند و بر بستر بحرانهای موجود، اکنون میکوشند در پوشش مخالفت با جمهوری اسلامی، همان نقشی را در دفاع از نظم سرمایهداری و طبقه سرمایهدار بر عهده گیرند، که زمانی خردهبورژوازی اروپایی برای شکل دادن به یک جنبش فاشیستی بر عهده گرفت. کسانی که پشت سر آنها قرارگرفته و آنها را تشویق و حمایت میکنند، نیز ماهیت این جریان را بهخوبی نشان میدهد، در یک سر آن طرفداران سلطنت و رضا پهلوی قرارگرفته و در سر دیگر آن جریاناتی از اصلاحطلبان ، ملی مذهبیها و پان ایرانیستها، که حالا رهبری علنیشان را پسر آخوند خزعلی برعهدهگرفته است. این نیز ناگفته نماند که جمهوری اسلامی نیز فعلاً نهفقط از جانب آنها احساس خطر نمیکند، بلکه از آنها در خدمت پیشبرد سیاست توسعهطلبانه و هژمونیطلبانه خود در خاورمیانه و نزاع و اختلاف با دولتهای عربی منطقه استفاده میکند.
اما آنچه به تجمع این گروه، خصلت فاشیستی میدهد، فقط ناشی از شرایط بحرانی که به آن اشاره شد، نیست.
اینان مثل هر جنبش فاشیستی دیگر بربرتری نژاد خود و بهطور خاص همانند جنبشهای فاشیستی آلمان و ایتالیا بربرتری نژاد آریایی تأکید میکنند. اینکه فریاد میزنند “ما آریایی هستیم” بر یکی از پایههای ایدئولوژی نژادپرستانه و فاشیستی تأکید میشود. این ایدئولوژی هر قوم و ملیت دیگری را پستتر میداند، اما همواره نوک حمله و تبلیغات خود را بر گروهی خاص از مردم جهان متمرکز میسازد. یهودیان آماج حملات و تبلیغات نژادپرستانه نازیسم هیتلری و فاشیسم موسولینی بودند که سرانجام نیز به آزار و کشتار بیرحمانه آنها انجامید. کوروش پرستان ایرانی هم نفرت پراکنی قومی و نژادی خود را با تمرکز بر عربها نشان میدهند. هر جنبش فاشیستی بر احیاء سنن، شعائر و مناسک گذشته تأکید میورزد، کوروش پرستان ایرانی نیز از هماکنون با پوشیدن لباسهای دوران هخامنشی و اجرای مناسک باستانی، آن را به جزئی از ایدئولوژی خود تبدیل کردهاند. اما اساس ایدئولوژی فاشیستی بر پایه شوونیسم و وطنپرستی افراطی قرارگرفته است. تأکید بر کوروش و پدر خواندن او، بیان چیز دیگری جز رؤیای یک امپراتوری توسعهطلب و عظمت طلبی آریایی نژادپرست نیست. آنها البته میکوشند کوروش را چهرهای انساندوست و مداراگر معرفی کنند. اما کوروش برخلاف ادعای این نژادپرستان، امپراتوریاش را بازور و انقیاد و برده سازی ملیتهای دیگر برپا ساخت. از همین روست که پس از مرگ وی، شورش سراسر امپراتوری هخامنشی را فراگرفت و تمام مردم و ملیتهایی که به انقیاد درآمده بودند علم استقلال و رهایی از اسارت و بردگی را برافراشتند. اینکه چگونه بعداً داریوش هخامنشی با زور و سرکوب بار دیگر آنها را به انقیاد درمیآورد، شرح آن از زبان خود وی در کتیبه بیستون بر همگان آشکار است. امپراتوریهای عصر بردهداری جز بر پایه انقیاد و برده سازی ملیتهای دیگر بنا نشدند.
کوروش پرستان آریایی اما میکوشند، او را مخالف بردهداری معرفی کنند و شاهد آن را نیز رهایی یهودیان ذکر میکنند که توسط بختالنصر شاه بابل به اسارت و بردگی درآمده بودند.
نخست اینکه اگر کوروش مخالف بردهداری و آزادی مردم ملیتهای دیگر میبود، چرا در پی لشکرکشی به کشورهای دیگر، اسارت و انقیاد اقوام و ملیتها ، توسعهطلبی و برپایی امپراتوری هخامنشی برآمد؟ روشن است که تسخیر سرزمینهای دیگر و انقیاد مردم آنها با این ادعا در تناقض آشکار قرار دارد. درهر لشکرکشی، هزاران تن از مردم سرزمینهای فتح شده، به اسارت درآمدند. اگر گروهائی از این اسرا آنگونه که داریوش هخامنشی در کتیبه خود میگوید، به رودخانه ریخته شدند تا کشته شوند، بخش اعظم آنها تبدیل به بردگان طبقه حاکم میشدند.
اما اینکه کوروش یهودیان را از اسارت در بابل نجات داد، دلیلی بر مخالفت او با ستمگری و برده سازی دیگران نبود. امپراتوریهای توسعهطلب باستان، فقط بازور شمشیر پدید نیامدند. مجموعهای از اتحادها و ائتلافها نیز به شکلگیری آنها یاری رساند.
در آن دوران، یهودیان یک قوم و ملیت بانفوذ و قدرتمند در منطقهای وسیع بودند و در تعدادی کشورها، نقش مهمی در اقتصاد و سیاست بر عهده داشتند. اینکه خود یهودیان تا چه حد از داخل بابل و بیرون از آن در پیروزی کوروش بر بابل نقش داشتند، دقیقاً روشن نیست، اما نکته مهم در این است که آنها پس از رهایی از بابل میتوانستند یکی از متحدان قدرتمند کوروش برای فتوحات آتی وی باشند.
همین امروز هم میتوانیم نمونههایی از این سیاست را توسط رژیمهای فوق ارتجاعی در خاورمیانه نیز ببینیم. اگر قرار باشد بخشی از مردم لبنان که شیعیان این کشور نامگرفتهاند، تاریخ خود را بنویسند و برای آیندگان برجای بگذارند، بیتردید واقعیتی را خواهند نوشت که جمهوری اسلامی ایران، نجاتبخش آنها از فلاکت و اسارتی بوده است که سالها در چنگال آن گرفتار بودند. شرایط زندگی مادی و معیشتی آنها اکنون مطلقاً قابل قیاس با فرضاً چهل سال پیش نیست. درنتیجه حمایت جمهوری اسلامی ایران، آنها نقش سیاسی چنان مهمی در لبنان کسب کردهاند که هیچگاه خواب آن را هم پیشازاین ندیده بودند. با تمام این واقعیتها اما چیزی که قطعاً دراین تاریخنویسی شیعیان لبنان پوشیده و پنهان خواهد ماند، این است که اولاً جمهوری اسلامی ایران یکی از ارتجاعیترین و بیرحمترین رژیمهای استبدادی این دوران است. ثانیاً- جمهوری اسلامی ایران، صرفاً به خاطر اهداف توسعهطلبانه منطقهایاش، به یاری آنها برخاست و سرانجام آنها را به نیروی مسلحی برای پیشبرد سیاست خود در کشورهای دیگر تبدیل کرد.
بنابراین رهاسازی یهودیان از اسارت بابل نه دلیلی است بر اینکه کوروش مخالف بردهداری بود و نه طرفدار استقلال و آزادی اقوام و ملیتهای دیگر. همانگونه که پیشازاین گفته شد، تمام امپراتوریهای دوران باستان، بر پایه توسعهطلبی، انقیاد، اسارت و برده سازی اقوام و ملیتهای کشورهای دیگر همراه با کشتار و ویرانسازیهای بزرگ شکل گرفتند. بنابراین دخیل بستن شوونیستهای آریایی به کورش فقط عقاید و افکار عظمتطلبانه آنها را به نمایش میگذارد.
سالها مردم ایران را با ادعاهای موهوم که ما در گذشته سرآمد همگان، بودیم فریب دادند و خواب کردند، نتیجهاش هم این شد که امروز ما در زمره عقبماندهترین ملتها به لحاط اقتصادی، سیاسی، علمی و فرهنگی قرارداریم. ننگی هم بالاتر از این نیست که حتی در قرن بیست و یکم، آخوند، این پسمانده جهل و خرافات قرون وسطائی و باستانی بر مردم ایران، فرمانروائی میکند.
حقیقتی است غیرقابلانکار، که دوران امپراتوری هخامنشیان، در قیاس با امپراتوریهای رم و یونان باستان و حتی قبل از آن تمدنهای بینالنهرین و مصر، چیزی برای عرضه افتخارآفرین به مردم جهان نداشت.
تمدن بینالنهرین دستآوردهای علمی و فرهنگی بزرگی برای بشریت و پیشرفت آن داشت که امپراتوری کورش از آن بیبهره بود. رم و یونان باستان در عرصههای مختلف علمی، سیاسی و فرهنگی چنان دستآوردهای ارزشمندی داشتند که تا همین امروز بشریت بر آنها ارج مینهد.
اگر از این دوران، اثری هم از فرهنگ، هنر و پیشرفت در امپراتوری هخامنشی یافت شده است، از نمونه کاخهای داریوش، بر دوش مردم اسیر و برده کشورها، اقوام و ملیتهای دیگر بناشدهاند. داریوش خود در کتیبههایش توضیح میدهد که از آجرپز، سنگتراش، بنا و معمار، تا نجار، طلاکار و تزئین کار روی دیوارهای کاخ، همگی، یونانی، مصری، ماد، بابلی، ساردی بودند. در این گذشتهگرایی چیزی افتخارآفرین وجود ندارد. امپراتوریهای ایران باستان، آنچه عرضه داشتند، توسعهطلبی و استبداد شرقی بود.
کسانی که به این گذشته افتخار میکنند، هدفی جز فریب مردم و اسارت آنها در چنگال جهل و عقبماندگی ندارند.
جستجوی راهی برای نجات درگذشته، ثمرهاش همان چیزی است که جمهوری اسلامی در ایران به بار آورد. مردم ایران باید با این گرایشهای کهنهپرست از هر قماش قاطعانه تسویهحساب کنند و دست رد بر سینه کسانی بزنند که اکنون در لباسی دیگر مدافع و مبلغ این کهنهپرستی و واپسگرایی شدهاند.
راهی که نوید آیندهای روشن را به عموم تودههای زحمتکش و ستمدیده مردم ایران میدهد، نفی هر چیز کهنه و ارتجاعی است. این راهی است که طبقه کارگر با مبارزه برای برانداختن نظم سرمایهداری و استقرار نظم نوین سوسیالیستی در آن گام نهاده است. نظمی بدون طبقات، ستم و استثمار، نظمی متشکل از انسانهای آزاد و برابر.
کهنهپرستی و فاشیسم
روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان، روز مبارزه با دیکتاتوری
نوامبر ١٩۶٠ روزی بود که بعدها در تاریخ جمهوری دومینیکن نماد مقاومت علیه دیکتاتوری گردید. در این روز سه خواهر، پاتریا، ماریا و آنتونیا میرابل که به ملاقات همسران زندانی شان می رفتند، با گلوله های عوامل رژیم دیکتاتوری رافائلو تروخیو به قتل رسیدند. فمینیست های آمریکای لاتین و منطقه ی کارائیب در سال ١٩٨١ این روز را روز یادمان خواهران میرابل اعلام کردند. سازمان ملل در سال ١٩٩٩ با صدور بیانیه و قطعنامه ای، این روز را روز جهانی دفع خشونت علیه زنان نامید. در این قطعنامه تعریف “خشونت” چنین آمده است: هر اقدام خشونت آمیزی علیه زنان که بر مبنای جنسیت آنان صورت گیرد و موجب صدمات جسمی، جنسی و روانی و یا رنج شان گردد یا بتواند موجب این صدمات گردد. همچنین هر امری که به زنان تحمیل شود و آزادی آنان را خودسرانه سلب کند، چه در اماکن عمومی و چه در محدوده ی خصوصی. با این تعریف جامع، خشونت علیه زنان نه تنها محدود به خشونت فیزیکی نمی شود، بلکه از حیطه ی خصوصی خارج شده و خشونت در عرصه ی اجتماعی را نیز دربرمی گیرد. اما این قطعنامه نیز مانند بسیاری دیگر از اسناد این چنینی که به تصویب سازمان ملل رسیده اند، تنها بر روی کاغذ مانده و هیچگونه ضمانت اجرایی ندارد. از جمله اسناد مهم بینالمللی دیگر، کنوانسیون رفع هرگونه تبعیض علیه زنان است که رژیم جمهوری اسلامی حتی حاضر به امضای آن نیز نشده است. ایران در کنار سومالی، سودان و تونگا تنها کشورهای عضو سازمان ملل هستند که از امضا سر باز زدند.
جایگاه فرودست زن یادرواقع حق تملک زن برای مرد، پدیده ای مختص عصرحاضر نیست بلکه ریشه در تاریخ مناسبات پدرسالاری دارد و جهانشمول است. این پدیده که خشونت علیه زنان را از نظر قانونی، اخلاقی ودر عمل مجاز می دارد، در طول تاریخ بشر با پیدایش مالکیت خصوصی و مناسبات پدرسالاری به شکل ساختاری در مناسبات جنسیتی جامعه، وارد روابط زندگی بشر شده و در مذاهب بزرگ و کتابهای “مقدس” از جمله در تورات، در داستان آفرینش توجیه ایدئولوژیکی یافته است. فریدریش انگلس در کتاب منشاء خانواده، دولت و مالکیت خصوصی بر اساس تحقیقی تاریخی رابطه ی اشکال خانواده و مالکیت خصوصی را به وضوح نشان داده و وضعیت زنان در مناسبات اجتماعی پدرسالاری را چنین شرح می دهد:
“برافتادن حق مادری، شکست جهانی- تاریخی جنس مؤنث بود. مرد فرمانروایی خانه را نیز به دست آورد، زن تنزل مقام یافت، برده شد، بنده شهوت مرد و ابزاری صرف برای تولید فرزندان. این موضع تنزل یافته زن، که بهخصوص در میان یونانی های عهد نیم خدایان، و از آن هم بیشتر عهد کلاسیک به چشم می خورد، به تدریخ بزرگ شده و آراسته گشته و تا اندازهای در لفاف شکلهای ملایم تری پیچیده شد، اما به هیچوجه از بین نرفت. اولین اثر حکومت مطلقه مرد، که اکنون پابرجا شده بود، در شکل بینابینی خانواده، که اکنون ظاهر می شود- خانواده پدرسالار- نشان داده می شود.”
با به قدرت رسیدن طبقه ی بورژوازی در تاریخ بشر، حتی سه شعار اصلی دوران روشنگری، آزادی، مساوات و “برادری” ، رد پای جامعه ی پدرسالار و تأکید بر مناسبات مردسالار را در خود بازتاب می دهند. اکنون باگذشت بیش از سه قرن و در دوران سرمایه داری نئولیبرالیسم، اگرچه زنان طبقه ی بورژوا به پست های مدیریتی و حتی ریاست جمهوری دست یافتهاند، اما خشونت مستقیم و غیر مستقیم علیه زنان به ویژه زنان طبقه ی کارگر و کم درآمد و فقیر در نظام سرمایه داری جهانی گسترش و شدت یافته است. به ویژه، دو عامل موجب چنین وضعیتی گردیده است. یکی از این دو عامل، نظام سرمایه داری جهانی در شکل نئولیبرالیستی خود است که به ویژه از دهه ی هفتاد در ابعادی وسیع تر از نیروی کار زنان به عنوان نیروی کار ارزان استفاده کرده و می کند. فقر و وابستگی اقتصادی زنان به مردان یکی از مهمترین عواملی است که زمینه ی اِعمال خشونت علیه آنان و حتی پذیرش اجباری آن توسط خود زنان را فراهم می کند. رژیم جمهوری اسلامی نیز که به خوبی در چرخه ی سرمایه داری جهانی جای گرفته است، نه تنها اکثریت جامعه و طبقه ی کارگر را با اجرای سیاستهای نئولیبرالیستی تحت فشار اقتصادی شدید قرار داده، بلکه به ویژه تبعیض علیه زنان را در عرصه ی اقتصادی گسترش داده است. یکی از نمادهای این تبعیض در زمینه ی اشتغال است. نگاهی به نمودار زیر که از آخرین پژوهش مؤسسه عالی آموزش و پژوهش مدیریت و برنامهریزی برگرفته شده است، نشان میدهد که تفاوت نرخ بیکاری زنان و مردان در سالهای اخیر به زیان زنان افزایش یافته است.
این وضعیت به ویژه شامل زنان فارغ التحصیل دانشگاه می شود. بر اساس آخرین آمارها، ۵ . ۶۵ درصد از این زنان از نظر اقتصادی کاملاً غیرفعال هستند، در حالی که این آمار در مورد مردان ۵ . ٣٨ درصد است. این تفاوت نمونه ی بارز تبعیض در بازار کار برای زنان است. زنان که شانس کمتری از مردان در زمینه ی اشتغال دارند و یا زنان شاغل که بیش از مردان در خطر بیکاری قرار دارند، به اجبار به حقوق کمتر و شرایط سخت تر کار تن میدهند. در صورت شاغل بودن نیز در سمت های مشابه زنان در ایران ٢٩ درصد کمتر از مردان حقوق دریافت می کنند. در ضمن باید درنظر داشت که طبق آمار در حال حاضر حدود ٢ میلیون زن سرپرست خانواده در کشور وجود دارد که کم درآمد بودن آنان به معنای فقر خانوادههای شان نیز می باشد. اگرچه تفاوت حقوق بین زنان و مردان در تمام کشورهای جهان سرمایه داری کم و بیش وجود دارد، اما ناتوانی اقتصادی به ویژه بر بستر قوانین مذهبی حاکم و وضعیت فرهنگی جامعه، آسیبپذیری زنان را در تمام عرصه های اجتماعی و در محیط خانواده شدت می بخشد.
یکی دیگر از عواملی که موجب افزایش خشونت علیه زنان در سطح جهان در دهه های اخیر و به ویژه در سالهای اخیر است، رشد بنیادگرایی اسلامی میباشد. وضعیت اسفبار زنان در مناطق جنگی و یا تحت سلطه ی بنیادگرایان اسلامی و جنایات و خشونتی که در مورد زنان اِعمال می شود، فروختن زنان در بازارهای بردگی توسط عوامل داعش، تجاوز و قتل زنان ، افزایش خشونت خانگی و شدت یافتن تبعیض جنسیتی در عرصه ی اجتماع، خشونتی است که هم از نظر جنسی، و هم از نظر جسمی و روانی گریبانگیر زنان به طور اخص در کشورهای منطقه ی خاورمیانه شده است. ایران که اولین کشور در منطقه است که در آن قدرت سیاسی توسط بنیادگران اسلامی تصرف شد، پس از ٣۷ سال حکومت نه تنها همواره سیاست سرکوب زنان را ادامه داده است، بلکه آن را تشدید کرده است. تبعیضات گوناگونی که در حق زنان میشود و درواقع حقوق انسانی آنان را در تطبیق با احکام مذهبی، پایمال می کند، زمینه ی اِعمال خشونت مستقیم و غیرمستقیم بر زنان را در تمام عرصه های زندگی اجتماعی موجه ساخته و تشویق می کند. وجود حکم سنگسار زنان در صورت رابطه ی جنسی با فردی غیر از شوهر در قانون اساسی جمهوری اسلامی و موارد متعددی از سنگسار که به اجرا درآمده اند، نمونه ی عریانی است از خشونت علیه زنان و درواقع جنایت در حق آنان از جایگاه قانونی حکومت مذهبی. قوانینی که زنان را به جرم پوششی که از نظر مرتجعان حکومتی و دستگاه پلیسی و قضایی شان، نامناسب است، زنان را مورد آزار و اذیت، فحاشی و توهین و احکام شلاق و مجازات های دیگر قرار می دهند، قوانینی که تفکیک جنسیتی را به زنان و مردان تحمیل می کنند، قوانین خانواده که حق حضانت فرزند ٧ ساله را به پدر می دهند، که حق طلاق را به شوهر می دهند، که به مردان اجازه ی چند همسری می دهند، که خروج زنان از کشور و حتی از خانه و اشتغال را منوط به اجازه ی شوهر یا پدر می کنند، تبعیض در قوانین ارث و کیفری و…
تمامی اینها جزئی لاینفک از حکومت اسلامی است. بدون این قوانین، چیزی بنام رژیم جمهوری اسلامی نیز وجود ندارد. همانطور که سرکوب طبقاتی و سیاسی عمومی اجزای حیاتی برای حفظ این رژیم می باشند، سرکوب زنان نیز در ماهیت این نظام ریشه دارد. به همین دلیل است که خشونت علیه زنان، یکی از عرصه هایی است که هیچ آماری جدی در رابطه با آن اصولاً وجود ندارد، چرا که اصولاً مساله ی سردرمداران حکومت نیست و مشکلی با این پدیده ندارند. بنابراین در نمونه ی ایران میبینیم که مناسبات تبعیض آمیز جنسیتی چگونه با کل مناسبات سلطه در هم تنیده شده و برای تداوم و تحکیم قدرت سیاسی در جامعه به یک ضرورت تبدیل گردیده است، همانطور که ذخیره ی ارتش بیکاران و رقابت در بین نیروی کار و اِعمال تبعیض جنیستی در خدمت این هدف برای نظام سرمایه داری امری حیاتی است. به همین دلیل است که قطعنامه های سازمان ملل هیچ تأثیری در زندگی زنان جهان نداشته است. آنچه در این میان تعیین کننده است، ضرورتهای اقتصادی، اجتماعی و تاریخی هستند که در زندگی اجتماعی انسانها به واقعیت تبدیل می شوند. این ضرورتها خود را نه تنها در قوانین، بلکه در فرهنگ، سنت و اخلاق حاکم بر جامعه نشان داده و در آگاهی انسانهای جامعه بازتاب می یابند. به همین دلایل است که مردان بسیاری نیز به زن، به چشم مایملک خود نگاه کرده و به خود اجازه ی اِعمال خشونت به آنان را میدهند و زنان بسیاری دختران خود را آنگونه تربیت میکنند که این نابرابری را بپذیرند و پسران خود را آنگونه، که از این نابرابری سود و لذت برند. اینجاست که واقعیت وارونه جلوه میکند و علت به جای معلول نشانده می شود. سلطه ی مردان بر زنان که شکلی از سلطه ی انسان بر انسان است، تنها زمانی محو میشود که استثمارانسان از انسان محو گردد. اما این به معنای به تعویق انداختن مبارزه برای حقوق زنان تا تغییر ساختارهای اقتصادی جامعه نمی باشد، بلکه تنها تاکیدی است بر ضرورت پیوند مبارزات زنان برای رفع تبعیض که یکی از مهمترین آنان مبارزه برای دفع خشونت است، با دیگر مبارزات جنبش های اجتماعی عمومی برای کسب حقوق دموکراتیک و آزادیهای سیاسی. فراموش نکنیم که روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان، سمبل مبارزه با دیکتاتوری است.
تعمیق بحران ترکیه، شکست سیاست های دولت اردوغان
ماموران امنیتی رژیم ترکیه در تاریخ ۱۵ آبان ماه ۹۵ با هجوم شبابه به منازل رهبران حزب دمکراتیک خلق های ترکیه در آنکارا و دیاربکر، “صلاح الدین دمیرتاش” و “فیگن یوکسک داغ” از رهبران اصلی این حزب را بازداشت کردند. همزمان با دستگیری رهبران این حزب، ۹ تن از اعضای پارلمانی حزب دمکراتیک خلق های ترکیه نیز در یورش های مشابه بازداشت شدند. دستگیری رهبران و اعضای پارلمانی حزب دمکراتیک خلق های ترکیه از جمله جدیدترین اقدامات سرکوبگرانه دولت اردوغان در مواجهه با رشد و تعمیق بحران های سیاسی و اجتماعی در این کشور است.
نزدیک به دو سال است که گرداب بحران رو به تزاید خاورمیانه گریبان ترکیه را هم گرفته است. این بحران که پیش زمینه های کشیده شدن آن به ترکیه از زمان استقرار دولت اسلامی عراق و شام (داعش) در بخش های وسیعی از خاک عراق و سوریه فراهم شده بود، به مرور در عرصه های وسیعتری سر باز کرد. همکاری آشکار و پنهان دولت ترکیه در خصوص فراهم ساختن تسهیلات لازم جهت ورود نیروهای داعش از مسیر مرزهای ترکیه به سوریه نخستین نشانه های ورود دولت اردوغان به نزاع های منطقه ای بود.
شکست حزب عدالت و توسعه در انتخابات پارلمانی ژوئیه ۲۰۱۵ که نشان از ترک برداشتن ۱۳سال حاکمیت مطلق این حزب در عرصه سیاسی بود از ورود ترکیه به بحرانی جدی تر خبر می داد. پیامد شکست سیاسی حزب عدالت و توسعه اردوغان در انتخابات پارلمانی، یورش نظامی و امنیتی رژیم ترکیه به شهرهای مناطق کردنشین و اقدامات سرکوبگرانه آن علیه حزب دمکراتیک خلقها که از مطالبات مردم کرد دفاع میکند، به نحو چشمگیری شدت یافت. ضربه شکست انتخابات پارلمانی ژوئیه ۲۰۱۵ برای اردوغان که در رویاهای خود نیم نگاهی هم به دوران اقتدار امپراتوری عثمانی داشت، چنان سنگین و سرگیجه آور بود که او به صورت یکجانبه و به بهانه مبارزه با تروریسم اعلام کرد: “ادامه روند صلح با کردها در شرایط کنونی امکان پذیر نیست”.
اعلام توقف یکجانبه روند مذاکرات صلح از طرف اردوغان با عبدالله اوجالان رهبر زندانی حزب کارگران ترکیه (پ ک ک) از جمله اقدامات شتاب زده اردوغان بود که چشم انداز تیره ای را برای ترکیه رقم می زد. توقف مذاکرات صلح که از سال ۲۰۱۳ برای دستیابی به یک آتش بس و خاتمه دادن به سه دهه درگیری های مسلحانه میان “پ ک ک” و رژیم ترکیه آغاز شده بود، خبر از وقوع یک سری رخدادهایی می داد که می توانست دولت اردوغان و رژیم ترکیه را هرچه بیشتر به کام گرداب بحرانی ژرف و غیر قابل کنترل بکشاند.
در پی اعلام توقف یکجانبه مذاکرات آتش بس و تروریست خواندن حزب کارگران ترکیه توسط اردوغان، ارتش این کشور نیز به انجام یک رشته عملیات هوایی و بمباران های گسترده مواضع نیروهای “پ ک ک” در کوهستان های ترکیه و عراق روی آورد. با شروع حملات هوایی به مواضع حزب کارگران ترکیه، مذاکرات صلح عملا در محاق رفت و دولت اردوغان پس از سه سال آتش بس نیم بند دور تازه ای از تهاجمات زمینی و هوایی همه جانبه ای را علیه نیروهای “پ ک ک” و مردم بی دفاع مناطق کردنشین ترکیه سازماندهی کرد.
با گسترش اقدامات نظامی دولت اردوغان علیه کردها و تهاجم به مواضع حزب کارگران ترکیه، “پ ک ک” نیز در واکنش به این حملات به رغم اینکه روند صلح را رد نکرد اما در وضعیت بوجود آمده آن را “بی معنی” خواند و متقابلا به انجام یک رشته عملیات نظامی و بمب گذاری های پراکنده در مقرهای پلیس و نیروهای امنیتی ترکیه روی آورد. با ورود مجدد طرفین به اقدامات نظامی، ناامنی سیاسی و اجتماعی در ترکیه به خصوص در مناطق کردنشین ابعاد تازه تری یافت. دولت اردوغان در مواجهه با وضعیت جدید و برای برون رفت از دامنه داخلی این بحران، چاره را در سرکوب بازهم بیشتر مردم کرد نشین و دیگر نیروهای اجتماعی دید. با برقراری حکومت نظامی در دیاربکر و بخش های وسیعی از مناطق کردنشین، بحران ترکیه نیز وارد مرحله تازه ای شد. با وخیم تر شدن اوضاع، اردوغان در ۲۸ ژوئیه ۲۰۱۵ طی نطقی در آنکارا خواهان لغو مصونیت قضائی نمایندگانی از پارلمان شد، که به گفته او با “گروه های تروریستی” ارتباط داشتند. اینبار اردوغان در سخنرانی خود علاوه بر پیشبرد سیاست تهاجم نظامی علیه نیروهای “پ ک ک” لبه تیز حملات خود را متوجه نمایندگان حزب دمکراتیک خلق های ترکیه کرد. حزبی که به صورت جدی از حق خودمختاری کردهای ترکیه دفاع می کند و در انتخابات پارلمانی ۲۰۱۵، ۱۳ درصد (۶ میلیون) آراء مردم را کسب و اعضای آن به عنوان سومین حزب بزرگ ترکیه وارد پارلمان این کشور شدند.
با پیشبرد سیاست های جدید اردوغان، از جمله اعمال سرکوب های گسترده اجتماعی، زمینه های بحران ناامنی در ترکیه فراهم تر شد. بمب گذاری ها در گوشه و کنار ترکیه از جمله در استانبول و دیگر شهرهای توریستی شدت یافت، مراکز پلیس و مقرهای امنیتی ترکیه با یک رشته عملیات انتحاری مواجه شدند و پیامد آن صنعت توریسم این کشور با کاهش ۶۰ درصدی توریستها روبرو شد. در پی کاهش درآمد صنعت توریسم که سهم بسزایی در تامین بنیه مالی این کشور دارد، ارزش لیر به شدت کاهش یافت و در نتیجه اقتصاد ترکیه نیز تا حدودی به سمت بحران کشیده شد. مجموعه شرایط بوجود آمده رژیم ترکیه را بر آن داشت تا برای برون رفت از بحران های داخلی به بحران سازی و تشنج آفرینی در بیرون از مرزهای خود روی آورد. از این رو، دولت اردوغان همزمان با تشدید سرکوب کردها در داخل، به اقدامات نظامی و انجام یک رشته حملات هوائی علیه کردها در عراق و سوریه نیز روی آورد. سیاستی که در ظاهر با هدف قرار دادن مواضع داعش اعلام گردید، اما در عمل بیش از داعش به بمب باران مواضع کردها در شمال عراق و شرق سوریه منتهی شد.
با شروع عملیات هوایی و زمینی ترکیه علیه کردها در عراق و سوریه، بحران ترکیه به خارج از مرزهای این کشور کشیده شد. تنش های لفظی میان ترکیه با دولت مرکزی عراق افزایش یافت، ناخرسندی آمریکا و اتحادیه اروپا از اقدامات ترکیه علیه کردها در سوریه تشدید شد و مهمتر اینکه در پی هدف قرار گرفتن یک جنگنده سوخوی روسی توسط ارتش ترکیه در خاک سوریه، روابط دولت روسیه با ترکیه به شدت تیره شد. نتیجه اینکه دولت رجب طیب اردوغان عملا با چشم انداز یک سیاست شکست خورده و تشدید بحران در عرصه داخلی و خارجی مواجه می شد.
در شرایطی که سیاست های دولت اردوغان عملا با شکست مواجه شده بود، وقوع کودتای نظامی علیه دولت اردوغان در ۲۵ تیرماه ۹۵ و شکست این کودتا در همان ساعات اولیه، فرصت مغتنمی را برای دولت اسلامی و بحران زده ترکیه رقم زد. اردوغان با استفاده از این فرصت، بیش از هر زمان دیگری به سرکوب نیروهای مخالف و منتقد خود روی آورد. او با تکیه بر جریان های ناسیونالیست ترک، همزمان با تشدید سرکوب و بگیر و ببند گسترده نویسندگان، روزنامه نگاران و فعالان اجتماعی به یک پاکسازی وسیع و همه جانبه در ادارات دولتی اقدام کرد. از فردای روز کودتا، پاکسازی های گسترده در همه ادارات و نهاد های دولتی و حتا خصوصی شروع شد. از فردای کودتای نافرجام تاکنون بیش از ۱۰۰ هزار قاضیو بازپرس، افسر و سرباز ارتش، کارمند، معلم و استاد و خبرنگار بازداشت یا از کار برکنار شده اند. اردوغان از این هم فراتر رفت و چند روز بعد از شکست کودتا با استفاده از همین فرصت پیش آمده وضعیت اضطراری سه ماهه را در ترکیه اعلام کرد. با تصویب وضعیت اضطراری در مجلس ترکیه، اردوغان قادر شد با دور زدن پارلمان و وضع قوانین جدید و تشدید اعمال دیکتاتوری فردی عملا آزادیهای سیاسی – اجتماعی و حقوق دمکراتیک شهروندان جامعه را مورد تاخت و تاز قرار دهد. در پی تصویب وضعیت اضطراری سه ماهه، او همچنین قادر شد زمان بازداشت بدون تفهیم اتهام را از ۴ روز به ۳۰ روز افزایش دهد. علاوه بر این ها، اعدام و احیای دوباره اجرای آن در ترکیه شعار محوری اردوغان در هر نطق و سخنرانی او شد.
یکه تازی اردوغان و تاکیدات مکرر او به احیای قانون اعدام از جمله مسائلی بود که تمام امید و تلاش های پیشین این کشور در مسیر پیوستن به اتحادیه اروپا را به یاس و ناامیدی کشانید. اتحادیه اروپا که در مورد تثبیت وضعیت پناه جویان و فراهم شدن مسیر بازگشت مجدد آنان از کشورهای اروپایی به ترکیه امتیازهای مادی و سیاسی قابل توجهی را به دولت ترکیه ارزانی کرده بود، ابتدا در مورد تجدید نظر در مورد توافق اهدای چند میلیارد یورویی تسهیلات پناهندگی و سپس در مورد موضوع احیای اجرای اعدام در ترکیه به شدت به دولت اردوغان هشدار داد. شورای اروپا که متشکل از ۴۷ کشور از جمله ترکیه است، یک روز پس از اظهارات اردوغان مبنی بر احیای اجرای حکم اعدام در ترکیه با انتشار بیانیه ای در روز ۹ آبان تاکید کرد: اجرای مجازات مرگ با عضویت در شورای اروپا منافات دارد. وزیر خارجه اتریش از این هم فراتر رفت و هشدار داد که: “معرفی مجازات مرگ و اعدام در ترکیه می تواند درهای اتحادیه اروپا را به روی ترکیه ببندد.”
در چنین وضعیتی، رژیم ترکیه با یک رشته بحران های خارجی هم مواجه شد. با تشدید بحران و فشار اتحادیه اروپا، اگرچه اردوغان و پارلمان این کشور در مورد احیای اجرای اعدام در ترکیه عقب نشینی کردند، اما سیاست سرکوب عریان در گستره ای وسیعتر از قبل همچنان ادامه یافت.
روی آوری دولت ترکیه به سیاست مشت آهنین و پیگردهای قضایی و امنیتی آن برای خروج از بحران های فوق که ابتدا فقط به کودتاگران و طرفداران “جنبش گولن” محدود بود، پس از آن با سرعتی فزاینده به نیروهای سیاسی چپ، فعالین کارگری و اتحادیهای سرایت کرد. دستگیری “صلاح الدین دمیرتاش” و “فیگن یوکسک داغ” دو تن از رهبران اصلی حزب دمکراتیک خلق های ترکیه به همراه ۹ تن از اعضای پارلمانی این حزب از جمله جدیدترین اقدامات سرکوبگرانه دولت رجب طیب اردوغان است که اوضاع سیاسی این کشور را وخیم تر و بحران موجود را وارد مرحله تازه ای کرد. اقدامات اخیر اردوغان نشان می دهد که او همانند غریقی که در حال غرق شدن است، به هر آنچه که در کنارش است چنگ می اندازد تا خود را نجات دهد، اما هر بار به جای حل مشکل عملا بحران جدیدی را برای خود و رژیم ترکیه ایجاد می کند.
در شرایطی که دولت اردوغان از هر سو با بحران و سیاست های شکست خورده مواجه است، دستگیری رهبران و نمایندگان پارلمانی حزب دمکراتیک خلق های ترکیه، نه تنها کمکی به کاهش یا تعدیل بحران های داخلی این کشور نکرد، بلکه بحران داخلی و خارجی رژیم ترکیه را نیز تشدید و دولت اردوغان را وارد تنش های فزاینده ای در عرصه جهانی نمود. اگر در یکی دوسال گذشته اردوغان در سایه سکوت و بعضا حمایت اتحادیه اروپا و نهادهای بین المللی با اعمال سیاست ها و اقدامات سرکوبگرانه خود دست کم در کوتاه مدت قادر شده بود در پاره ای از موضوعات از جمله انتخابات مجدد پارلمانی در نوامبر ۲۰۱۵، اوضاع را به نفع خود تغییر دهد هم اکنون اما، ادامه همان سیاست ها و روش های سرکوبگرانه به شدت علیه او عمل می کنند. در شرایط کنونی و در کنار ادامه پاکسازیها و تعطیلی رسانهها و بازداشت گسترده روزنامهنگاران منتقد، دستگیری رهبران حزب دمکراتیک خلق ها، با انتقادهای سازمان ملل متحد، اتحادیه اروپا و نیز دولت آمریکا روبهرو شدهاست.
اقدامات سرکوبگرانه دولت ترکیه هم اکنون به آن مرحله از انزجار عمومی رسیده است که عملا بحران های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی این کشور را در عرصه داخلی و خارجی تشدید و اوضاع را به شدت علیه اردوغان و رژیم ترکیه سوق داده است. با شکست دیوار سکوت جهانی، اکنون خشم احزاب مترقی، شخصیت ها، نهادهای مدنی و بین المللی علیه اقدامات سرکوبگرانه دولت اردوغان بر انگیخته شده است. در چنین وضعیتی، علاوه بر اعتراضات اجتماعی در داخل و خارج از ترکیه، رئیس کمیسیون اروپا نیز نسبت به اقدامات اخیر رژیم ترکیه واکنش تند و تیزی از خود نشان داده است. ژان کلود یونکر، روز ۱۸ آبان در واکنش به بازداشت رهبران حزب دمکراتیک خلق های ترکیه اعلام کرد: “بازداشت مخالفان سیاسی و توقیف رسانهها، ترکیه را هر روز از اروپا دورتر میکند و این احساس را بهوجود آورده است که این کشور دیگر تمایلی به عضویت در اتحادیه ندارد”. رئیس کمیسیون اروپا در عین حال خواسته است تا رجب طیب اردوغان، رئیسجمهوری ترکیه، صریحا بیان کند، آیا میخواهد کشورش به عضویت اتحادیه اروپا درآید یا نه؟علاوه بر یونکر، خود کمیسیون اتحادیه اروپا هم دولت ترکیه را ” به برگشت جدی از حکومت قانون” از زمان کودتای نافرجام پانزدهم ژوئیه (۲۵ تیر) تاکنون متهم کرد.
حال با توجه به مجموعه شرایط موجود، به نظر می رسد، با ادامه سیاستهای دولت اردوغان هیچ چشم انداز روشنی برای تعدیل و یا کاهش بحران های داخلی رژیم ترکیه وجود ندارد. روابط ترکیه با دولت مرکزی عراق با تنش مواجه است، دخالت ترکیه در عراق و سوریه عملا بحران و نزاع های منطقه ای را به درون این کشور کشانده است. روابط و مناسبات آشکار و پنهان دولت اردوغان با نیروهای داعش همواره مورد نزاع و ابهام کشورهای منطقه است. اوضاع داخلی این کشور هم اکنون بسیار پر تنش و شکننده است. قدرت اقتصادی آن دستخوش سیر نزولی شده است. موضوع پیوستن ترکیه به اتحادیه اروپا به طور جدی زیر علامت سئوال است، علاوه بر این ها، موقعیت فعلی کردهای عراق و سوریه شرایط را برای دولت اردوغان در اعمال سرکوب و پایمال کردن مطالبات ۲۰ میلیون کرد ترکیه پر هزینه تر کرده است. حال در چنین وضعیتی و در کنار تشدید سرکوب کردها و زیر پا گذاشتن ابتدایی ترین مطالبات دمکراتیک آنان از جمله حق برخورداری از خودمختاری وسیع، بازداشت رهبران و اعضای پارلمانی حزب دمکراتیک خلق های ترکیه نیز مزید بر علت شده است.
لذا، نظر به مجموعه شرایطی که هم اکنون بر اوضاع داخلی و خارجی ترکیه حاکم است و نیز با توجه به توقف مذاکرات صلح و روی آوری مجدد “پ ک ک” به حرکت های مسلحانه علیه رژیم ترکیه، به نظر می رسد که اوضاع ترکیه هر چه بیشتراردوغان را دچار سردرگمی کرده است. در چنین وضعیتی او با تکیه بر اقدامات فردی و سرکوبگرانه خود خصوصا یورش به مناطق کرد نشین و رهبران سیاسی آن ها که برای مطالبات دمکراتیک و حق برخورداری از خودمختاری مبارزه می کنند، بجای بهبود شرایط عملا بحران ترکیه را تشدید و همزمان خود نیز هر روز که می گذرد بیشتر در گرداب این بحران فرو می رود.
روحانی، صادق لاریجانی و آزادی مطبوعات
یادداشت سیاسی- چرا نباید عجیب دانست وقتی در کشوری که هیچ حزب مخالف جمهوری اسلامی اجازه فعالیت قانونی ندارد و هیچ نشریه و روزنامه مخالف نظام اجازه انتشار نمییابد، رئیس جمهور آن در نمایشگاه مطبوعات خود را نماینده آزادی مطبوعات بنامد و از بستن دهان و شکستن قلم بنالد.
دلیل آن واضح است. روحانی نه از آزادی مطبوعات و نه از آزادی بیان و اندیشه که از آزاد بودن رسانههای جناح “اصولگرا” در حمله به کابینه مینالد. او از این ناراحت است که چرا رسانههای نزدیک به جناح او توسط قوه قضاییه تعطیل میشوند اما رسانههای جناح مقابل آزادند تا هر چه می خواهند علیه او و جناح او بگویند. او از این ناراحت است که چرا تلویزیون جمهوری اسلامی دربست در اختیار جناح مقابل است. آنجا که نوبخت سخنگوی کابینه میگوید “صداوسیما اپوزیسیون دولت (کابینه) است”. وی از این ناراحت است که چرا وقتی کابینه از رسانهای شکایت میکند و تاکنون بارها کرده است، در قوه قضاییه آن رسانه تعطیل نشده و تبرئه میشود. این است ناراحتیهای “آقای رئیس جمهور”. روحانی این ناراحتی را به صراحت در سخنرانی خود در نمایشگاه مطبوعات سال گذشته نیز بیان کرده بود. وی گفته بود: “مگر قابل تحمل است که در کشوری برخی از رسانهها برای همیشه از تنبیه و توقیف و تعطیل و تهدید مصون باشند و یک حاشیه امن امنیتی دائمی برای آنها مقرر شده باشد”.
کابینه روحانی از سویی با استفاده از اهرم “هیات نظارت بر مطبوعات” که اکنون وزن سنگینی نسبت به جناح مقابل در آن دارد، به مطبوعات جناح رقیب فشار میآورد و در سوی دیگر قوه قضاییه با توجه به این که به طور کامل در اختیار جناح رقیب است اقدام به تعطیلی مطبوعات نزدیک به روحانی میکند. این است تمام ماجرا. این است آنچه که رئیس جنایتکار قوه قضاییه صادق لاریجانی در جواب به روحانی گفت. لاریجانی دو روز بعد از سخنان روحانی در پاسخ به او در جلسه مسوولان قضایی گفت: “شما خودتان شفاها یا کتبا، با واسطه یا بیواسطه بارها گفتهاید که چرا با فلان روزنامه یا فلان سایت برخورد نمیکنید، یا نزد مقام معظم رهبری گلایه میکنید که چرا دستگاه قضایی با فلان روزنامه برخورد نکرده است. اما وقتی در بین اهالی مطبوعات و رسانه حضور مییابید ندای آزادی مطبوعات سر میدهید و اینکه قلمها را نشکنید و دهانها را نبندید”.
وقتی اصلاحطلبان و نمایندگان جناح روحانی – رفسنجانی از آزادی مطبوعات سخن میگویند در واقع اعتراضشان این است که چرا این همه حمله از سوی مطبوعات جناح رقیب در رابطه با “حقوقهای نجومی مدیران” و “فساد ۸ هزار میلیارد تومانی در صندوق ذخیره فرهنگیان” به مدیران اجرایی میشود و قوه قضاییه کاری نمیکند، اما در عوض یاشار سلطانی روزنامهنگار نزدیک به کابینه به دلیل افشای “فساد ۲ هزار میلیارد تومانی در شهرداری” زندانی میشود.
رجبی نماینده شیراز در مجلس و عضو فراکسیون امید این موضوع را به صراحت در دانشگاه آزاد شیراز بیان میکند. وی میگوید: “همهی نهادهای امنیتی و سیاسی و اداری باید از آزادی بیان در محدودهای که قانون تعیین کرده و با رعایت تمام خطوط قرمز نظام دفاع کنند. گله ما از این است که چرا این آزادی بیان برای همه نیست. فردی اعلام کرده است که مجلس شده است لانه فتنه. در حالی که نمایندگان مجلس بیش از آن آقا برای نظام زحمت کشیدند، بیشتر شهید دادند، بیشتر آبرو گذاشتند. ولی ما نمیتوانیم معترض آن آقایی بشویم که به ما تهمت فتنه میزند”. نوبخت سخنگوی کابینه نیز در پاسخ به سوالی در رابطه با منظور روحانی از سخناناش در افتتاحیه نمایشگاه مطبوعات باز همین سخنان را به نوعی تکرار کرده و میگوید: “دولت نسبت به آزادی بیان، نظر، نقد و انتقاد در چارچوب قانون معتقد است. دولت نسبت به آن عدهای که در یک حاشیه امن قرار بگیرند و هتاکی بکنند و تهمت بزنند و از قانون فراتر عمل کنند و برای خودشان یک حفاظتی را متصور شوند معترض است”.
بنابر این مشکل آنها نه در نبود آزادی بلکه در آزادی جناح مقابل است!! آزادی برای این افراد در محدودهی قانون و رعایت تمام خطوط قرمز نظام جمهوری اسلامی معنا دارد و این خطوط قرمز آنقدر وسیع است که حتا افرادی را که نه خواهان سرنگونی نظام بلکه خواهان تنها اصلاحاتی در چارچوب قانون هستند هم چون جریانات موسوم به “ملی – مذهبی” از گزند زندان و تعقیب قضایی مصون نمیدارد. این خطوط قرمز به حدی گسترده هستند که کارگران و فعالین کارگری تنها به دلیل تلاش برای ایجاد تشکل و یا دفاع از حقوق کارگران به سالها حبس محکوم میشوند.
مگر همین وزارت اطلاعات روحانی نیست که همواره از برگزاری نشست کانون نویسندگان ایران جلوگیری کرده است؟! مگر همین کابینه روحانی نیست که بارها از کارگران اعتصابی شکایت کرده و در دادگاهها، کارگران با توسل به آن شکایتها به زندان و شلاق و اخراج از محل کار محکوم شدهاند؟! آیا هرگز کابینه روحانی و وزیر کار او اقدامی عملی برای آزادی تشکلهای کارگری انجام دادهاند؟! یا برعکس همین افراد هستند که یکی از موانع اصلی ایجاد تشکلهای کارگری هستند چرا که حضور این تشکلها را خطری برای نظام جمهوری اسلامی میدانند. حتا نسبت به دوره ریاست احمدینژاد بر کابینه، تعداد زندانیان کارگر و معلمی که به خاطر فعالیتهای صنفی و یا تلاش برای ایجاد تشکل دستگیر شدهاند افزایش یافته است. بهویژه اخراج کارگران برای شرکت در اعتصابات در همین دوره افزایش چشمگیری داشته است.
البته سخنان روحانی نکته مهم دیگری نیز دارد. او وجود دو جناح و از جمله حضور هر دو جناح در فضای رسانهای را به امنیت جمهوری اسلامی ربط میدهد. او با تاکید بر نقش نیروهای نظامی در حفظ نظام جمهوری اسلامی بر این نکته انگشت میگذارد که تنها نیروی نظامی نمیتواند امنیت جمهوری اسلامی را تضمین کند. او برای تایید ادعای خود نیز بر دستیابی داعش بر موصل به رغم حضور پرتعداد نیروهای ارتش عراق با سلاحهایی مدرن و نیز سرنگونی محمدرضا شاه پهلوی انگشت میگذارد که ارتشی نیرومند داشت. او میخواهد بگوید که برای حفظ امنیت جمهوری اسلامی ما باید فضای دو قطبی داشته باشیم. فضایی که بتواند با بمباران تبلیغی، افکار عمومی را سمت و سو دهد و این امکان ندارد مگر آن که به رسانههای جناح او و اصلاحطلبان فضا داده شود، جناحی که اتفاقا در سمت و سو دهی به افکار عمومی بسیار موفقتر از “اصولگراها” بودهاند. او میگوید که اگر فضا از جمله فضای رسانهای یک قطبی باشد، آن گاه نمیتوان نارضایتیهای تودهها را سمت و سو بخشید. اگر روحانی به نقش قلم در حفظ امنیت جمهوری اسلامی میپردازد او در واقع بر این واقعیت مهم انگشت میگذارد.
او میخواهد بگوید که یکی از وظایف رسانههای جمهوری اسلامی این است که بتوانند بر افکار تودهها اثر گذاشته، آنها را از انقلاب و سرنگونی جمهوری اسلامی مایوس و راه فریبی با نام “اصلاح” را پیش پای آنها بگذارد.
در واقع، تمام دعواهای روحانی و امثال صادق لاریجانی تنها بر سر چگونگی حفظ نظام جمهوری اسلامی و سهمبری هر کدام از چپاول کارگران و زحمتکشان است.
آزادی نیز از نظر آنها چیزی فراتر از آزادی در چپاول کارگران نیست. اگر کارگری بخواهد با ایجاد تشکل و یا اقدام به اعتصاب این آزادی را مورد تهدید قرار دهد به زندان محکوم میشود. اگر کمونیستی بخواهد راز نظام سرمایهداری را برملا، نقش دولت در حفظ این مناسبات را افشا و ضرورت درهم شکستن این نظم را برای کارگران توضیح دهد، خطریست برای آزادی چپاولگران و باید به اشد مجازات برسد. این است مفهوم آزادی در جمهوری اسلامی. آزادی در چپاول زحمتکشان، در استثمار کارگران و هر گونه تعرض به این آزادی مستوجب مجازات است.
قصاص، مجازاتی برخاسته از عصر بربریت
یادداشت سیاسی- در میان خبرهای آبان ماه، به خبری برمیخوریم مبنی بر “اجرای حکم قصاص دو چشم” یک زندانی. این اولین باری نیست که یک زندانی با صدور و اجرای حکم “قصاص” کور میشود. در سال ۹۳، نیز یک چشم، فردی محکوم به اسیدپاشی با اجرای این حکم کور شده بود. گویا حکم کور کردن چشم در دو مورد اجرا شده است، اما صف انتظار زندانیان محکوم به کوری، طولانیتر است. به جز آن، احکام متعددی در زمینه قطع عضو بر اثر ارتکاب به جرائم مختلف از جمله دزدی صادر شده و به اجرا درآمده است. و بیش از آن احکام پرشمار اعدام تحت عنوان “قصاص”.
“قصاص” در فقه اسلام، به مجازات مجرم به شکلی مشابه جرم گفته میشود: دست در برابر دست، چشم در برابر چشم و جان در برابر جان. این مجازاتها که در دوران بربریت، به ویژه در میان قبایل، رواج داشتهاند، امروزه فقط در قوانین شرعی، از جمله شرع اسلام، به حیات خود ادامه میدهند.
قوانین کیفری و تعریف جرم در طول تاریخ بشریت، متناسب با شیوه تولید مسلط، تغییر و تحولاتی را از سر گذرانده اند. در دوران سرمایه داری، بورژوازی در پروسه رشد و تسلط خود، ناچار بود روبنای حقوقی کهنه را در هم شکند و نظام حقوقی ویژهی خود را ایجاد کند تا نظم اجتماعی متناسب با شیوه تولید بورژوایی را برقرار سازد. در این راه، لازم آمد دین و نهاد کلیسا که یکی از ارکان قدرت سلاطین و اشراف دوران فئودالی بود، و خود از زمینداران بزرگ بود، از عرصه دولت بیرون رانده شود یا با تحولات جدید همساز گردد. گرچه سیر و آهنگ این دگرگونی در تمامی کشورهای غربی یکسان نبود، اما سرانجام کلیسا، در کشورهای مهد بورژوازی، کم یا بیش از عرصه دولت بیرون رانده شد و با تغییر روبنای حقوقی، قوانین دینی جای خود را به قوانین عرفی دادند، از جمله در زمینه قضا.
اگر در غرب، مسیحیت و کلیسا به ناچار رفرمهایی را از سر گذراند تا خود را با شیوه تولید جدید سازگار سازد، در کشورهایی مانند ایران که رشد سرمایهداری در آنها دیرهنگام، ناموزون و در راستای نیازهای سرمایه مالی جهانی انجام گرفت، دین حاکم، یعنی اسلام، دستخوش تحول چندانی نشد. این امر پس از انقلاب ۵۷ در ایران آشکار گردید.
انقلابی، که شاید بتوان آن را، پیروزی “مشروعه” بر “مشروطه” دانست. جدلی که به نظر میآمد، ۱۲۰ سال قبل به نفع مشروطه پایان یافته است. انقلاب مشروطه و قانون اساسی مصوب ۱۲۸۵ به رغم مخالفت آخوندها، به سلطه محاکم شرع و قوانین شرعی پایان داد. هر چند بعدها در متمم قانون اساسی، بار دیگر آخوندها توانستند امتیازاتی را کسب کنند، اما در عمل از آن زمان به بعد محاکم شرعی و سلطه آخوندها بر نظام قضایی برچیده شد.
پس از قیام ۵۷، آخوندها قدرت گرفتند، این بار، نه به عنوان همپیمانان سلطنت، بلکه به عنوان قدرتمداران اصلی. اخراج زنان قاضی از دادگستری، اولین ندای پیروزی و اعلام سلطه بر دستگاه قضایی بود. پس از آن با لغو قوانین عرفیی “مغایر” با شرع اسلام و تصویب قوانین جدید، محاکم شرع را بازآفریدند؛ احکام جزایی شرعی از جمله قصاص، “حدود شرعی” و “تعزیرات” را بر زندگی مردم حاکم گرداندند.
از همان اوان تاکنون، احکام بیشماری برای ارتکاب “جرم”هایی گوناگون صادر شده است، از نوشیدن مشروبات الکلی گرفته تا قتل. و “مجرم”های بیشماری با شلاق، قطع عضو و مرگ مجازات شدهاند. مجازاتهایی متعلق به هزاران سال پیش که انتقام و انتقامجویی، اساس قضا را تشکیل میداد. و در فاصله این سالها، چه بسا افرادی که نقص عضو شدهاند. بسیاران دیگری که جان خود را از کف دادهاند. حتا جوانانی که برخی هنگام محکومیت، حتا به سن قانونی نرسیده بودند. و همه نه مجرم از نظر استانداردهای بینالمللی، بلکه بسیاری، “مجرم” طبق قوانین اسلامی.
از آن سو، در ایران، متأسفانه در موارد متعددی خانوادهی قربانی، خود خواهان قصاص میشوند و در هنگام اجرا، نظارهگر یا مجری حکم میشوند، از جمله هنگام اجرای حکم اعدام. آنان به این ترتیب، خود، بار دیگر قربانی یک رژیم دینی سفاکِ متحجرِ ضد بشری میشوند. بیخبر از آن که، مجازاتهایی اینچنینی، نه به نفع خانواده قربانیست و نه به نفع جامعه. تنها اسلامگرایان حاکماند که با ترویج مجازاتهای اسلامی، ارزشهای پوسیده و قرون وسطایی خود را در جامعه نهادینه میکنند. وظیفهی نیروهای مترقی و آگاه است که با پذیرش اجتماعی این شکل از مجازاتهای غیر انسانی مقابله کنند و آگاهی نسبت به عمق این جنایات را در میان مردم گسترش دهند.
امروزه این احکام در تمامی کشورهای پیشرفته، مغایر با حقوق بشر، شکنجهگرانه و ظالمانه دانسته میشوند، اما اسلامگرایان آنها را عین “عدالت” و “عطوفت اسلامی” میخوانند. و همچون همیشه بر جنبهی بازدارندهی این مجازاتهای غیر انسانی پای میفشارند، بی آن که آمار و واقعیتهای جامعه ایران این ادعا را تأیید کنند. آمار و واقعیتهایی که بیشتر نشان از افزایش بزهکاری، به دلایل مختلف، دارند تا کاهش آن.
همان گونه که میدانیم، اجرای این مجازاتهای وحشیانه محدود به ایران نیست. از خاورمیانه و آسیا گرفته تا برخی از مناطق آفریقا، هر جایی که دولتهای اسلامی بر اریکه قدرت تکیه زدهاند و قوانین شرع رایج گشته، مجازاتهای اسلامی برقرارند. به جز کشورهایی که رسماً نام “اسلامی” را یدک میکشند، در هر منطقهای از جهان که جنبشهای اسلامگرا قدرت یافتهاند، به اجرای قوانین بیرحمانه و ارتجاعی حد و تعزیر و قصاص دست میزنند. و همه به یک دلیل: اجرای اسلام و قوانین شرعی. از این نظر تفاوتی میان جمهوری اسلامی ایران، رژیم عربستان، داعش و طالبان و بوکوحرام و تمامی جنبشهای اسلامی وجود ندارد.
با آن که سران جمهوری اسلامی بر جنایات داعش در عراق و سوریه اشک تمساح میریزند، اما خود در داخل ایران همان جنایتها را تحت همان عنوان، یعنی اجرای قوانین اسلام، مرتکب میشوند. تا جمهوری اسلامی برقرار است، این روند ادامه خواهد یافت. خواه جناح “اصولگرا” قدرت را در کف داشته باشد، خواه جناح “اصلاحطلب” یا “میانهرو”. هر فرد و جناحی که خواهان حفظ جمهوری اسلامی است، خواهان تمامی کثافات و جنایات و عقبگردهای تاریخی آن است از جمله احکام شرعی تعزیر و حد و قصاص. تنها با سرنگونی جمهوری اسلامی و جدایی کامل دین از دولت، پرونده سیاه این دوره از تاریخ ایران بسته خواهد شد.
ترمیم کابینه چاره ساز نیست، خانه از پای بست ویران است
استعفای سه وزیر کابینه حسن روحانی، علیاصغر فانی وزیر آموزش و پرورش، محمود گودرزی وزیر ورزش و جوانان و علی جنتی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی که روز ۲۸ مهر روحانی پذیرش استعفای هر سه را اعلام کرد، پرسشهایی را پیرامون چرایی این برکناریها آن هم در این مقطع زمانی که کمتر از هشت ماه به پایان دوره ریاستجمهوری روحانی ماند ه است، درپی داشت. بویژه آنکه دوتن از این سه نفر (فانی و گودرزی) که رای اعتماد مجلس را کسب کرده بودند، گزینه نخست روحانی نبودند و نفر سوم (علی جنتی) نیز مورد تایید جناح رقیب روحانی بود. با این حال تا جاییکه به علی جنتی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی برمیگردد، او عملا توسط جناح اصولگرای طرفدار خامنهای که امام جمعهها و برخی مراجع و روحانیون و بیت خامنهای در آن جای میگیرند، برکنار شد. وقتیکه برگزاری یک کنسرت موسیقی در مشهد اعلام شد، وزیر ارشاد مورد حملات بسیار تند علمالهدا امام جمعه این شهر قرار گرفت. بهرغم آنکه علی جنتی در قبال این حملات مواضع بسیار نرمی اتخاذ کرد، اما از شدت حملات طرف مقابل کاسته نشد. وزیر روحانی در برابر این حملات آشکارا عقب نشست و تصمیم وزارت ارشاد برای برگزاری کنسرت در شهر مشهد را لغو کرد. این عقب نشینی که شمهای از بزدلی و ناتوانی دارودسته روحانی در برابر دارودسته خامنهای را نشان میدهد، چنان مایه سرشکستگی و افتضاحآمیز بود که صدای روحانی را درآورد و “تبعیت” وزیر خود از امام جمعه مشهد را مورد انتقاد قرار داد. در قم نیز پساز اجرای یک کنسرت موسیقی، یزدی رئیسجامعه مدرسین حوزه علمیه قم و تعداد دیگری از روحانیون این شهر، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی را مورد حمله و انتقاد قرار دادند که به استعفای عباس دانش مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان قم منجر گردید. وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، زیر فشار این حملات پیدرپی تاب نیاورد و دستها را به علامت تسلیم بالا برد. در متن استعفانامه خود نیز ضمن شکوه و شکایت از جوسازی جریان رقیب و عقیم ساختن برنامههای وزارت خانه تحت مسولیت خود، اقرار کرد که قادر به ادامه کار نیست. علی جنتی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی روحانی را، در واقع جریان رقیب وی برکنار ساخت.
در آموزش و پرورش، انبوهی از معضلات و مشکلات معلمان و فرهنگیان شاغل و بازنشسته روی هم تلنبار شده و هیچیک از مشکلات این قشر زحمتکش برآورده نشده است. وضعیت نابسامان آموزش و پرورش، خصوصیسازی بیش از پیش تحصیل و مدارس، نبود وسائل کافی آموزش و تحصیل در مدارس دولتی، ساختمانهای کهنه، ناامن و فاقد امکانات و استانداردهای اولیه مدارس، تشکیل کلاسهای درس در بیابان و طویله و چپر و امثال آن، تنبیه بدنی دانشآموزان، اخذ شهریه از والدین دانشآموزان و گسترش نارضایتی در صفوف آنها، رواج آموزش و پرورش “خیرهای” افزایش تراکم تعداد دانشآموزان هر کلاس، زیر خط فقر ماندن حقوق شاغلین و بازنشستگان آموزش و پرورش، تاخیر در پرداخت حقوقها و تنزل سطح معیشت و گسترش فقر در صفوف فرهنگیان که نارضایتیها و اعتراضات گستردهای را در سراسر کشور بوجود آورده است و معضلات دیگری از این دست در دورۀ فانی نه تنها حل و یا حتا تعدیل نشد و بهبودی در اوضاع پدید نیامد، بلکه اوضاع در همه جهت بدتر و بدتر شد. وزیر آموزش و پرورش در آستانه استیضاح قرار داشت. تخلفات برملا شده و فساد مالی گسترده در صندوق ذخیره فرهنگیان که فانی وزیر آموزش و پرورش، رئیس هیئت امنای آن است و ۲۵ شرکت زیرمجموعه آن قرار دارد، اوضاع را بحرانیتر ساخت. حسن روحانی اکنون میبایست با یک تیر دو نشان میزد به نحوی که هم وزیر آموزش و پرورش را که پیش از آن دو بار استیضاح شده بود، از زیر ضرب خارج میساخت و هم بهزعم خود، فرهنگیان ناراضی را بطور موقت آرام میساخت. راه دیگری نداشت جز آنکه وی را برکنار کند. در مورد وزیر ورزش و جوانان نیز اوضاع کم و بیش بر همین منوال بوده است. در دوره وزارت گودرزی، بیبرنامگی در زمینه ورزش ادامه یافت و در وضعیت جوانان و ورزش آنها هیچگونه بهبودی حاصل نشد. روحانی او را نیز مانند وزیر آموزش و پرورش عزل کرد.
روحانی ضمن قدردانی از خدمات وزرای برکنار شده، طی احکام جداگانهای معاونان آنها را به عنوان سرپرستان این وزارتخانهها منصوب کرد اما به فوریت سه نفر را به عنوان وزرای پیشنهادی به مجلس معرفی کرد. وی روز یکشنبه ۲ آبان طی نامه رسمی به علی لاریجانی رئیس مجلس، سیدرضا صالحی امیری، مسعود سلطانیفر و فخرالدین دانش آشتیانی را برای اخذ رای اعتماد به ترتیب جهت وزارتخانههای فرهنگ و ارشاد اسلامی، ورزش و جوانان و آموزش و پرورش معرفی کرد. بدیهی است که روحانی در معرفی وزرای جدید، این ملاحظه را داشته است که وزرای پیشنهادی وی بتوانند رای اعتماد مجلس را بدست آورند و مهمتر از آن، چهرههایی باشند که قادر به بسیج رایدهندگان در زیرمجموعه این وزارتخانهها، مانند فرهنگیان و خانوادههای دانشآموزان سینماگران، جوانان و باصطلاح هنرمندان باشند و آنها را به سود روحانی به پای صندوقهای رای بکشانند. ناگفته نماند که هر سه وزیر پیشنهادی روحانی در مجلس نهم که در دست “اصولگرایان” بود، نتوانستند رای اعتماد مجلس را بدست آورند. البته ترکیب نمایندگان امروز مجلس و وزن جناحهای حکومتی در آن تغییر کرده و آنچه که در مجلس نهم بود نیست، بلکه تغییراتی به سود روحانی در آن بوجود آمده است.
برکناری سه وزیر روحانی که “ترمیم کابینه” نام گرفت، مورد استقبال اصولگرایان واقع شد. در جبهه موسوم به اصلاحطلبان و حامیان روحانی نیز اگرچه برخوردی دوگانه پدید آمد و برخی با انتقاد از روحانی که در کشمکش با جناح رقیب کوتاه آمده و پشت وزرای خویش را خالی کرده است و بجای پذیرش فشارها، باید از وزرای خود حمایت میکرد،این اقدام را بی هنگام و غیر ضروری دانستند. اما گروه دیگری آن را یک اقدام ضروری خوانده و از آن استقبال کردند.
دور از ذهن نیست که دارودسته روحانی درصدد بهرهبرداری از این ماجرا بوده و بخواهند از این رویداد به عنوان ابزاری برای جلب آرای مردم در جریان انتخابات ریاست جمهوری استفاده کنند. چنانکه نوبخت سخنگوی دولت گفت: “تمام تلاش دولت این است که رضایت مردم را بیشتر و شفافتر بدست آورد” محمدرضا عارف، رئیس “فراکسیون امید” مجلس و رئیس “شورایعالی سیاستگذاری اصلاحطلبان”، ضمن استقبال از این اقدام، از چهرههای جایگزین خواست که نه برای چند ماه که برای پنج سال آینده برنامهریزی کنند!
این اظهارنظرها گویای این واقعیت است که دارودسته روحانی و حامیان وی، بیش از آنکه در فکر لحظه فعلی باشند، برای دوره بعدی ریاستجمهوری و بدست گرفتن اهرم اجرایی زمینهسازی میکنند. درهرحال جناح روحانی و شخص وی شاید با ترمیم کابینه و این اقدام “نمادین” بخواهد در عرصه فرهنگی و در بین جوانان و معلمان و برخی اقشار دیگر، تبلیغات بهراه انداخته و از این جابجایی، توشهای برای دوره آیندۀ ریاستجمهوری خود بسازد، اما بسیار بسیار بعید بهنظر میرسد که این ترفندها بر مردم و جلب آراء آنها تاثیر بگذارد. چرا که عملکرد کابینه روحانی رسواتر و اوضاع بسی خرابتر از آن است که با این تاکتیکها و عزل و نصبها بخواهد عوض شود و خانه از پایبست ویران است.
اما صرفنظر از نیات حسن روحانی و حامیان وی و ماجرای ترمیم یا بزک کابینه، این واقعیتی است که جمهوری اسلامی به ویژه جناح مسلط حکومتی که خامنهای در راس آن قرار دارد، همواره نسبت به امور فرهنگی، آموزشی، علمی، هنری و مسائلی که به تربیت دانشآموزان و دانشجویان و جوانان و شکلدهی به افکار آنان مرتبط است، حساسیت زیادی داشته و دارد. هر جا کمترین احتمال روشنگری و غنای ذهنی این اقشار و یا طرح موضوعاتی در میان باشد که بتواند ولو اندک پرتوی بر ظلمتکده مذهب و خرافه بیاندازد و آن را تضعیف کند، حساسیتهای جمهوری اسلامی و جناح مسلط آن نیز شدیدتر است، خواه پای علوم اجتماعی و مسائل فرهنگی و هنری در میان باشد خواه آموزش و پرورش جوانان.
مذهب همواره یکی از ابزارهای اصلی نظامهای طبقاتی و استثمارگر بوده است که علیه تودههای مردم و برای اسارت معنوی آنها بکار گرفته شده است. در رژیم سرمایهداری جمهوری اسلامی حاکم بر ایران که در آن دین و دولت آشکارا درهم ادغام شده و یک دولت مذهبی استبدادی را شکل داده است، نقش تخریبی مذهب بسیار بیشتر و پررنگتر است. دولت مذهبی حاکم نه فقط استثمار و بهرهکشی کارگران را یک امر الهی و خدادادی میداند، بلکه با اجرای قوانین و مقررات مذهبی، به بیرحمانهترین شکلی تودههای مردم و آزادیهای سیاسی و اجتماعی را سرکوب نموده و فراتر از آن حتا آزادیهای خصوصی و فردی آحاد تودههای مردم را نیز از آنها سلب نموده است. همه چیز باید مطابق الگوها و امیال مذهبی دیکتاتور حاکم باشد. چه کتابی نوشته یا خوانده شود، چه موادی در مدارس و دانشگاه تدریس شود، چه فیلمی ساخته و اکران شود، چه موزیکی ساخته یا گوش داده شود، چه اثر هنری و با چه شکل و مضمونی آفریده شود، چه لباسی پوشیده شود و غیره و غیره همه باید تحت کنترل دولت مذهبی باشند و در صافیهای متعدد و گوناگون آن، به قالبها و اندازههای مورد نظر آن درآیند. دولت مذهبی مراقب است که همه اینها بر وفق مراد و معیارهای آن باشد و در هیچ بخشی، خدشهای به مذهب و معیارهای حکومت مذهبی وارد نشده باشد و در همه حال، شمشیر سرکوب و سانسور، مواظب اجرای این “نظم”، منع عدول و تخطی از آن است. حکومت مذهبی و نهادهای رسمی سرکوب و سانسور آن با استفاده از دستگاه عریض و طویل و انگل روحانیت که همواره مروج خرافات و مذهب و تحمیق تودههای مردم بوده است، از طریق شاخکهای حسی حکومتی مانند امامان جمعه و بسیجان مرتجع و غیره، چهار چشمی مراقباند که هیچ پنجرهای به روی تاریکخانه مذهب و خرافه گشوده نشود. در واقع هم آسمان مذهب و دستگاه ارتجاعی روحانیت چنان غرق در ظلمت و نادانی و تاریکی است که پرتو روشنایی نه از یک پنجره که حتا روزنهای کوچک، تعادل تاریکاندیشان را بهم میریزد و منافع آنها را به خطر میاندازد.
از این رو، صرفنظر از اینکه در کابینه روحانی کدام عناصر و با چه اهدافی جابجا شوند و یا در راس کابینه، کدام مرتجعی اکنون قرار گرفته یا در آینده قرار بگیرد، واقعیت دردناک این است که مردم ایران درهرحال با یک دولت مذهبی دست به گریبانند که در راس آن دیکتاتوری به نام ولیفقیه قرار دارد. دولتی که حقوق اولیه و دموکراتیک کارگران، زنان، جوانان، دانشجویان، معلمان و عموم اقشار زحمتکش و آزادیخواه جامعه را از آنان سلب نموده است. دولت مذهبی در اساس، نافی هرگونه دموکراسی و آزادی است. دین بایستی بی هیچ قید و شرطی بطورکامل از دولت جداگردد. دین و مذهب باید امری خصوصی اعلام شود. دولت باید خود را از قید هرگونه دین و مذهبی رها سازد. هیچ دین و مذهبی نباید مورد توجه ویژه دولت باشد. هرگونه امتیاز برای یک مذهب خاص بایستی موقوف شود. هرگونه کمکی از بودجه دولت به نهادهای مذهبی باید منسوخ گردد. هرکس باید مختار باشد به دینی بگرود یا از آن روی برگرداند. مدارس و آموزشگاهها مطلقا بایستی غیرمذهبی باشند. تدریس هرگونه امور دینی و انجام مراسم مذهبی در مدارس بایستی ممنوع شود و مذهب و دستگاه روحانیت نبایستی هیچگونه دخالتی در امور مدارس و برنامههای درسی و آموزشی داشته باشند. دولت موظف است از آحاد جامعه مستثنا از اینکه چه دینی را برگزیدهاند، مستثنا از اینکه کسی دین دارد یا بیدین است، از حقوق اجتماعی و سیاسی و امنیت فردی آنان حمایت کند.
مادام که چنین نشده باشد، نه تغییر این یا آن وزیر و ترمیم کابینه دردی از بیشمار مشکلات مردم را دوا میکند و نه باصطلاح انتخاب این یا آن فرد به ریاستجمهوری! تنها با سرنگونی انقلابی دولت مذهبی و نابودی تمامیت رژیم سرمایهداری حاکم و استقرار یک حکومت شورایی است که میتوان به چنین مطالباتی دست یافت و آن را محقق کرد ، و زمینههای مادی رهایی کامل انسان از انقیاد و اسارت دین و مذهب را فراهم ساخت.
اختلاس اینبار در صندوق ذخیره فرهنگیان
فساد مالی همانند اختاپوسی هزار سر تمام ارگان ها و نهادهای هیئت حاکمه ایران را در سیطره خود گرفته است. موارد برملا شده تاکنونی، همه گویای گستردگی اختلاس، دزدی و رانت خواری در تار و پود جمهوری اسلامی است. اختلاس هایی چند هزار میلیاردی که هر چند وقت یک بار فقط نمونه هایی از آن ها افشا می شوند.
از اختلاس های کلان، تکراری و همیشگی در سیستم بانکی جمهوری اسلامی که بگذریم، طی چند ماه گذشته افشاء حقوق های چند ده میلیون تومانی مدیران دولتی و اختلاس مربوط به شهرداری تهران در واگذاری املاک نجومی به برخی اعضای شورای شهر تهران و دیگر نزدیکان قالیباف از جمله رسوایی هایی بودند که در جامعه و شبکه های اجتماعی بازتاب بیشتری یافتند. با از پرده برون افتادن رسوایی نظام در مورد اخیر، هنوز جامعه و توده های مردم ایران انگشت به دهان بودند که خبر اختلاس ۸ هزار میلیارد تومانی صندوق ذخیره فرهنگیان، یک بار دیگر مهر تاییدی بر فساد نهادینه شده در جمهوری اسلامی زد. چپاولگری اینبار در یکی از نهادهای زیر مجموعه وزارت آموزش و پرورش صورت گرفت. وزارتخانه ای که وزیر و مسئولان سطح بالای آن می بایست مروج دانش، فرهنگ و فضیلت انسانی در جامعه ۱۱ میلیونی دانش آموزان کشور باشند، اما در عمل تا حد دزدان سر گردنه قامت کشیده اند.
زمزمه اتهام فساد مالی در صندوق ذخیره فرهنگیان اولین بار حدود دو ماه پیش رسانه ای شد. روز چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۵ دو نماینده مجلس اسلامی از فساد چند هزار میلیارد تومانی در صندوق ذخیره فرهنگیان خبر دادند و گفتند، متهمانی نیز در این رابطه بازداشت شده اند. حسین مقصودی یکی از دو نماینده فوق اعلام کرد، “که در تحقیقات بعمل آمده حدود ۸۰ هزار میلیارد ریال فساد مالی در این صندوق گزارش شده و همسر و فرزند مدیر عامل صندوق ذخیره فرهنگیان نیز در همین رابطه بازداشت شده اند”. فردای این افشاگری شهاب الدین غندائی، مدیرعامل صندوق ذخیره فرهنگیان با انتشار نامه ای سرگشادهای به دادستان تهران ضمن رد اتهامات فساد مالی، طلبکارانه مدعی شد: اتهامات فوق باعث شده که بهای سهام شرکتهای متعلق به این صندوق در بورس، ظرف دو هفته گذشته ٢٠٠ میلیارد تومان پایین آید.
با گذشت حدود یک ماه و نیم از اولین بازتاب رسانه ای این اختلاس نجومی، مجددا روز ۲۵ مهر روزنامه وقایع اتفاقیه در گزارشی با عنوان “اختلاس معادل یک سوم بودجه آموزش و پرورش” نوشت: حجم تخلفات مالی رخ داده در صندوق ذخیره فرهنگیان به حدود ۸ هزار میلیارد تومان می رسد و این اتفاق در شرایطی رخ داده است که بودجه سالانه آموزش و پرورش نزدیک به ۲۶ هزار میلیارد تومان، یعنی معادل یک سوم بودجه آموزش و پرورش است.
صندوق ذخیره فرهنگیان، یکی از موسسات مالی زیر مجموعه وزارت آموزش و پرورش است که سرمایه های آن با کسر مستقیم ۵ درصد از حقوق فرهنگیان و واریز ۵ درصد سهم دولت در سال ۱۳۷۳ تاسیس شده است. انتخاب اعضای هیئت مدیره، مدیر عامل، رئیس هیئت مدیره و بازرس از وظایف و اختیارات هیئت امنای صندوق است. رئیس هیئت امنا وزیر آموزش و پرورش و نایب رئیس هیئت امنا معاون توسعه مدیریت و پشتیبانی آموزش و پرورش است. در کنار افراد فوق الذکر، ۵ نفر از فرهنگیان شاغل، بازنشسته و یا متخصصان اقتصادی کشور نیز به انتخاب وزیر آموزش و پرورش به عنوان اعضای هیئت امنا انتخاب می شوند و تصمیمات صندوق ذخیره فرهنگیان نیز از سوی وزارت آموزش و پرورش تعیین می گردد.
صندوق ذخیره فرهنگیان، علاوه بر سرمایه ۵ درصدی حقوق فرهنگیان و واریز ۵ درصدی سهم دولت، دارای ۲۵ شرکت زیر مجموعه در بخش های مختلف صنعتی و خدماتی است. گروه صنایع آموزشی با ۴ شرکت، خدمات رفاهی با ۳ شرکت، گروه انرژی با ۵ شرکت از جمله شرکت پتروشیمی خراسان، پترو فرهنگ و کیمیای پارس خاورمیانه، گروه صنعت با ۶ شرکت از قبیل ماشین سازی اراک، گروه بورس، بانک و بیمه با ۷ شرکت از جمله بانک سرمایه و بیمه معلم مجموعه شرکت هایی هستند که صندوق ذخیره فرهنگیان با سرمایه گذاری در این شرکت ها به دریایی از ثروت و سرمایه رسیده است.
وجود این حجم از ثروت و سرمایه بیکران در نهادی به نام “صندوق ذخیره فرهنگیان” انباشت شده است. موسسه ای بسیار سودآور که از شور بختی معلمان، آنان نه تنها کمترین نقشی در سیاست گذاری و برنامه ریزی صندوق ندارند، بلکه در اداره و مهمتر از همه در بازرسی و کنترل مالی آن نیز کمترین نقشی ایفا نمی کنند. در چنین وضعیتی، آنهم با سیستم بوروکراتیک، فاسد و غیر کنترلی حاکم بر مجموعه ارگان های جمهوری اسلامی، وقوع چنین اختلاسی امری بسیار بدیهی و محتمل بود. نمی توان بره را به دست گرگ داد و آنگاه انتظار داشت تا گرگ حافظ بره باشد. وقتی وزیر آموزش و پرورش و معاون او به همراه چند تن دیگر آنهم به انتخاب همان وزیر مربوطه بر ثروت و سرمایه ای چند ده هزار میلیارد تومانی لمیده باشند و در عین حال معلمان کشور که صاحبان اصلی این ثروت و سرمایه هستند، از طریق نمایندگان منتخب و مورد وثوق شان کمترین کنترل و حسابرسی بر اجرای امور صندوق نداشته باشند، اگر غیر از آنچه اکنون اتفاق افتاده رخ می داد، باید مایه شگفتی و تعجب همگان می شد.
با این همه و به رغم اینکه تشت رسوایی دزدی، اختلاس و فساد مالی حاکم بر جمهوری اسلامی دیر زمانی است از بام فرو افتاده است، اما اختلاس ۸ هزار میلیارد تومانی از صندوق ذخیره فرهنگیان به دلیل دستبرد به جیب معلمان زحمتکش کشور بسیار رسوا کننده تر از دزدی ها و اختلاس های پیشین بوده است. اینبار زخم حاصل از این دزدی و اختلاس، تماما بر گرده معلمان و فرهنگیان کشور نشسته است. معلمان و فرهنگیانی که بر بی اعتمادی آنان نسبت به مسئولان نظام که جملگی مهر تزویر و فریب بر پیشانی خود زده اند، افزوده شد. در سیستم بوروکراتیک و غیر کنترلی حاکم بر کلیه نهادهای مالی جمهوری اسلامی اینبار اما، قرعه اختلاس به نام صندوق ذخیره فرهنگیان رقم خورد. صندوقی با سرمایه ای وسوسه گر که با کسر درصدی از حقوق معلمان و با هدف گره گشایی از تنگناهای مالی فرهنگیان در دوران بازنشستگی پا به عرصه وجود گذاشت، اما همانند بره ای طعمه درنده خویی گرگ های جمهوری اسلامی شد.
اینبار دزدانی از نوع هیئت امنای صندوق ذخیره فرهنگیان، که تحت مسئولیت و هدایت مستقیم وزیر آموزش و پرورش مشغول به کار هستند، همانند دزدان سرِ گردنه راه بر معلمان بستند و با اتکا به فرهیختگی و سلامت نفس معلمان، اندوخته آنان را بالا کشیدند. همان معلمان و بازنشستگانی که طی سالیان گذشته برای پاسداشت حرمت انسانی و افزایش چندر قاز حقوق بخور و نمیر و مطالبات معوقه شان به اشکال مختلف صدای اعتراض خود را همگانی کرده اند، همان فرهنگیانی که برای امرار معاش و تداوم شرافت انسانی خود به شغل های دوم و سوم روی آورده اند تا شرمنده افراد تحت تکفل شان نباشند، همان معلمانی که اکثریت مطلق آنان از داشتن یک زندگی متناسب با شان و جایگاه فرهنگی شان محرومند، همان فرهیختگانی که طی ده سال گذشته برای تحقق مطالبات شان به هر دری که امکان آن برای شان فراهم بود، کوبیدند، اما دریغ و درد از دریافت کمترین پاسخی در خور. نه تنها کمترین جواب مناسبی به مطالبات آنان داده نشد، بلکه پاسخ هیئت حاکمه ایران به خواست های برحق آنان تاکنون فقط سرکوب و اخراج و زندان بوده است. و اینک در ورای این همه محرومیت و بی عدالتی که بر آنان روا شده است، صندوق ذخیره شان نیز مورد تاخت و تاز همان وزیر و مسئولان سطح بالای وزارت آموزش و پرورش قرار گرفته است. مسئولانی که رسوایی اختلاس ۸ هزار میلیارد تومانی شان، بیش از گذشته نقاب فریب و ریاکاری را از چهره هیئت حاکمه ایران بر کشیده و اوج پلشتی و انحطاط این رژیم را در معرض دید عموم قرار داد.
فساد هم اکنون همانند یک غده سرطانی بدخیم تمام پیکره جمهوری اسلامی را فراگرفته است. گستردگی این غده سرطانی در ارگانیزم هیئت حاکمه ایران تا بدان حد است که احمد توکلی نماینده چهار دوره مجلس اسلامی، ۱۷ مهر در مصاحبه با برنامه تلویزیونی “دستخط” با اشاره به وضعیت نظام هشدار داد و گفت: “اگر با فساد مبارزه نکنیم، حتما جمهوری اسلامی را ساقط می کند”. علاوه بر توکلی، اسحاق جهانگیری معاون اول روحانی نیز شامگاه دوشنبه سوم آبان در جلسه هماهنگی ستاد مبارزه با مفاسد اقتصادی اعلام کرد: “هیچ خطری همانند فساد، نظام جمهوری اسلامی را تهدید نمی کند”.
با اینهمه تجربه نشان داده است که، هیئت حاکمه ایران فاسدتر از آن است که قادر به مبارزه با فساد درونی خود باشد. نمونه دستبرد به صندوق ذخیره فرهنگیان، آنهم توسط عالی ترین مقامات “فرهنگی” جمهوری اسلامی تنها یک پیام برای فرهنگیان و عموم توده های مردم ایران دارد و آن اینکه، جمهوری اسلامی دیر زمانی است که از سرتا پا گندیده است. این نظام سراپا فاسد باید به دست توده های کارگر و زحمتکش سرنگون گردد وبه زباله دان تاریخ سپرده شود.
چهره عریان نماینده سرمایه
دولت در هر جامعه سرمایهداری، قدرت متشکل طبقه سرمایهدار برای پاسداری از نظم موجود، انقیاد طبقه کارگر و حفظ و تأمین منافع طبقه سرمایهدار در کلیت آن است. کابینههایی که در درون این دولت برای مدت معینی شکل میگیرند، وظیفهای جز این ندارند که مناسبترین سیاستها را بهحسب شرایط اقتصادی و سیاسی داخلی و بینالمللی، توازن قوای طبقات متخاصم، در خدمت نظم موجود اتخاذ کنند و پیش ببرند. پوشیده نیست که این سیاستها را نیز همواره به نام مردم و منافع آنها پیش میبرند. استثنائا میتوان نمونههایی را یافت که این دولت و کابینههای آن خود را آشکارا نماینده و پاسدار منافع سرمایهداران و ثروتمندان معرفی کنند.
یک نمونه چنین استثنائی را میتوان در ایران دید، جایی که طبقه سرمایهدار حاکم به نام الله با وحشیانهترین سرکوب، کشتار و اختناق حکومت میکند. در اینجا این صراحت هم میتواند وجود پیدا کند که کابینه و وزرای آن علناً خود را نماینده ثروتمندان و سرمایهداران معرفی کنند. اساس فلسفه و سیاست کابینهای که به ریاست حسن روحانی بر سر کار است و میلیاردرهای ایران اعضای آن هستند، بر این پایه قرار دارد که باید هر چه بیشتر سرمایه و ثروت را در دست گروهی اندک سرمایهدار و ثروتمند متمرکز ساخت، ولو به بهای، فقر، گرسنگی، بیکاری و تباهی جسمی و فکری میلیونها کارگر. بنابراین جای تعجب نیست که وزیر اقتصاد کابینه، لحظهای همفکر نکند که بر سردهها میلیون کارگر و زحمتکش چه آمده است، اما بهعنوان نماینده عریان و هارسرمایه، بهتماممعنا نگران کم و کیف سرمایه و سود سرمایهداران باشد و آن را صریح و بیپرده بر زبان آورد.
وی در اواخر هفته گذشته در نشستی مشترک با معاونان و مدیران عامل بانکهای کشور و سرمایهداران بخش خصوصی در اصفهان گفت: “در سه سال گذشته ما سعی کردیم از منظر بخش خصوصی مشکلات و مسائل در دولت مطرح شود. تمامی تلاش من و همکارانم این بوده که نماینده بخش خصوصی باشیم و در جهت رفع مشکلات بخش خصوصی قدم برداریم.” “دولت از بخش خصوصی قدرتمند و درآمد زیاد در این بخش حمایت میکند، چون منجر به افزایش درآمد دولت نیز میشود.” این دیگر عوامفریبی و تناقض است. قراری نیست، دولت هزینههای خود را از طریق افزایش درآمد سرمایهداران تأمین کند، بلکه بالعکس میخواهد به افزایش هر چه بیشتر درآمدهای آنها یاری رساند. از همین زاویه است که او از پرداخت مالیاتهای به ادعای او سنگین، ابراز نارضایتی میکند و میگوید:
ما سعی کردیم در ٣ سال گذشته از منظر بخش خصوصی مشکلات و مسائل در دولت مطرح شود اما باید دانست که در چه شرایطی قرارگرفتهایم، در ٣ سال گذشته با رقم پیشبینیشده مالیات مخالف بودم که به دلایلی تصویب شد. واحدهای تولیدی و صنعتی بیشترین فشار مالیات را تحمل کردند. مالیات بر ارزشافزوده با این هدف پیادهسازی شد که فشار از دوش تولیدکننده برداشته و بر دوش مصرفکننده قرار داده شود.
آنگونه که از اظهارات وزیر اقتصاد بهعنوان نماینده سرمایهداران بخش خصوصی برمیآید، درواقع همانگونه که هماکنون کابینه روحانی سرمایهگذاران خارجی و در برخی رشتهها، داخلی را از پرداخت مالیات به بهانه ایجاد اشتغال و رونق معاف کرده است، او خواهان معافیت مالیاتی سرمایهداران بخش خصوصی یا لااقل کاهش شدید آن است. پس اگر قرار باشد سرمایهداران همین مبلغ ناچیز مالیات کنونی را هم نپردازند، هزینههای دولت سوای درآمد نفت از کجا باید تأمین شود؟
وزیر اقتصاد پاسخ میدهد البته از طریق مالیات “در دنیا دولتها معمولاً ۹۰ درصد هزینههای خود را از طریق مالیات تأمین میکنند.” وی فراموش کرد بیافزاید که در این کشورها نرخهای تصاعدی مالیات بر درآمد وجود دارد و نه معافیت سرمایهداران. نرخهای معمولی مالیات هم، گاه از ۵۰ درصد تجاوز میکند. آنچه وزیر اقتصاد ایران به نمایندگی از بخش خصوصی خواستار آن است، حذف یا کاهش شدید مالیات سرمایهداران و انداختن تمام بار مالیات و حتی مالیاتهای سنگین بر دوش مصرفکننده است که اکثریت بسیار بزرگ آن را کارگران و زحمتکشان تشکیل میدهند و ایضاً افزایش مالیات بر دستمزد و حقوق ناچیز کارگران و زحمتکشان.
وزیر اقتصاد در دفاع از منافع سرمایهداران بخش خصوصی گامی فراتر نهاد و صندوقهای تأمین اجتماعی را یکی از مشکلات عنوان کرد ” امروز در کشور با سیستم تأمین اجتماعی معیوبی مواجهیم که افراد پس از بازنشستگی نیز همچنان حقوق خود را از صندوق دولت دریافت میکنند. هرکدام ۳۰ الی ۴۰ هزار میلیارد کمبود دارند و دولت باید از طریق قرض از بانک مرکزی این کسری بودجهها را جبران کند.” این مرتجع چنان از مشکل صندوقهای تأمین اجتماعی حرف میزند که گوئی دولت از سر لطف و ترحم حقوق بازنشستگان را میپردازد. درحالیکه این صندوقها اندوخته بخشی از دستمزد و حقوق کارگران و زحمتکشاناند که برای دوران بازنشستگی به ودیعه گذاشتهشدهاند. بگذریم از اینکه دولت و سرمایهداران در هر فرصتی و به بهانههای مختلف به آنها دستبرد میزنند. چنین به نظر میرسد که نماینده وقیح بورژوازی خصوصی، زمزمه برچیدن این صندوقها را سر میدهد تا آنچه از دستمزد کارگر تحت عنوان سهم دولت و کارفرما برداشت میگردد، مستقیماً به جیب سرمایهداران سرازیر شود. دیگر چیزی بنام بازنشستگی و حقوق بازنشستگی وجود نداشته باشد و کارگر تا لحظه مرگ مجبور به کار کردن با شرایط سرمایهدار شود. درعینحال امکان دیگری برای کسب سود و سرمایه اندوزی بیمههای خصوصی گشوده گردد.
وی سپس به اوضاع بحرانی بانکها در وضعیت وخیم اقتصادی پرداخت و اظهار تأسف کرد از اینکه “بانکها حدود ۱۰۰ هزار میلیارد تومان از دولت طلبکار هستند و (گویا) سودی هم از دولت در سالهای مختلف نتوانستهاند اخذ کند” همچنین افزود”مطالبات غیر جاری از بخش خصوصی نیز حدود همین مبلغ است.”
وزیر اقتصاد پس از اشاره به افلاس و ورشکستگی مالی دولت و نیز سیستم بانکی به توضیح دلایل ادامه رکود و تورم پرداخت.
بر طبق وعدههای آخوند روحانی قرار بود در یک دوره صد روز و حداکثر یکساله، به اوضاع اقتصادی سروسامان داده شود و حل نهایی بحران هم به حصول توافق با قدرتهای امپریالیست بر سر پرونده هستهای، برافتادن تحریمها و آزاد شدن دلارهای بلوکهشده، موکول شد. اما همانگونه که همگان میدانند، توافق به دست آمد، تحریمها برافتادند، دهها هزار دلار بلوکهشده آزاد شد، صدور نفت به چند برابر رسید، اما نه اوضاع اقتصادی بهبود یافت و نه بهبودی در شرایط زندگی تودههای زحمتکش. بالعکس اوضاع از جمیع جهات وخیمتر شد و رکودی عمیقتر حاکم گردید.
وزیر اقتصاد اکنون میگوید که علت اصلی برجای ماندن بحران ساختاری و مزمن، در اقتصاد دولتی است که بعد هم با افزایش بها و درآمدهای نفتی و سهم آن در بودجه، افزایش وابستگی به خارج و اقدامات نسنجیده دورههای اخیر بیتعادلی تشدید شد . پس از آنهم تحریم، کاهش سرمایهگذاری و تشدید رکود و تورم را در پی داشت.اما در دورانی که تصور میکردیم بر آثار تحریم غلبه میکنیم با کاهش شدید قیمت نفت مواجه شدیم که پی آمد آنهم تشدید رکود و تورم بود. خلاصه اینکه همه این مجموعه در تاریخ ایران بیسابقه است و رسیدیم بهجایی که اکنون قرار داریم. حالا اگر همه موانع هم برداشته شوند، چیزی تغییر نخواهد کرد، چون “اقتصاد ما از سالهای دور از بیماری ساختاری مزمنی رنج میبرد که نتیجه آن نظام اقتصادی متکی به بخش دولتی است و شرایط برای عرضاندام بخش خصوصی فراهم نبوده است.”
پس میرسیم بازهم به اصل ماجرا که دعوا بر سر منافع سرمایهداران بخش خصوصی است و اگر بحرانی وجود دارد و این بحران ساختاری و مزمن است، ازآنروست که “شرایط برای عرضاندام بخش خصوصی فراهم نبوده است.” ادعاهای وزیر اقتصاد پوچ و واهیاند. اولاً –بحران اقتصادی، ذاتی شیوه تولید سرمایهداری است. این بحران منتج از تضادهای این شیوه تولید و تشدید آنهاست و ربطی به این مسئله که نقش بورژوازی خصوصی و بورژوازی دولتی دران چه قدر است ندارد. از همین روست که پیشرفتهترین کشورهای سرمایهداری که بخش خصوصی قدرتمندی هم دارند، از ربع آخر قرن بیستم، در چنگال یک بحران مزمن و ساختاری گرفتارند و حدت تضادها اکنون به نقطهای رسیده است که از سال ۲۰۰۷ تا به امروز نتوانستهاند از رکود عمیق خارج شوند. ثانیاً – اگر ادعای وزیر اقتصاد و دیگر سینهچاکان نظم سرمایهداری و سیاست نئولیبرال در ایران درست میبود، میبایستی از دوران رفسنجانی که خصوصیسازی وسعت گرفت، بهطور مستمر شاهد بهبود در اوضاع اقتصادی باشیم و نه اینکه بحران رکود – تورمی پیوسته تشدید شود.
ثالثاً – اکنون دیگر تقریباً تمام مؤسسات دولتی واگذارشده است و اگر چیزی هم باقیمانده باشد در همین لحظه به فروش گذشته شدهاند. تمام واحدهای پتروشیمی، عموم پالایشگاهها، پمپبنزینها، تمام معادن بهجز نفت و گاز و اورانیوم، صنایع ماشینسازی، وسایل نقلیه موتوری، صنایع مواد غذایی و آشامیدنی، صنایع تولید منسوجات، کارخانههای سیمان، فولاد، واحدهای کشت صنعت، مؤسسات مالی، بانکها و بیمهها، تعدادی از واحدهای بزرگ حملونقل و خلاصه هرچه را که فکر کنید خصوصیسازی شده است. در فهرستی از ۵۰۰ موسسه بزرگ تولیدی، مالی و خدماتی ایران که از سوی وزارت صنعت و معدن انتشار مییابد، بهزحمت میتوان ۵۰ موسسه دولتی را یافت که البته بخشی از آنها نیز هماکنون در بورس به حراج گذاشتهشده و بقیه هم از نمونه بانک مرکزی، بانک ملی، مخابرات، کشتیرانی، حملونقل هوایی، شرکتهای مرتبط با تسلیحات و تعدادی از شرکتهای سرمایهگذاری هستند که کارشان سرمایهگذاریهای کلان برای واگذاریهای بعدی پروژهها به بخش خصوصی است. بنابراین تعداد بسیار زیادی از شرکتهایی که در این لیست قرار دارند، در دست بورژوازی بخش خصوصیاند و تعدادی هم در دست سپاه پاسداران و مؤسسات رنگارنگ وابسته به دستگاه مذهبی، یا نهادهای عمومی.
نکته دیگری که وزیر اقتصاد به آن بهعنوان عاملی در “بیماری ساختاری مزمن” اشاره میکند، نقش نفت در اقتصاد سرمایهداری ایران و در تأمین منابع مالی دولت است. شکی نیست که نفت در ساختار اقتصادی سرمایهداری ایران، نقش مهم و گاه تعیینکنندهای در وضعیت اقتصادی داشته است. دقیقاً این نقش را ازآنرو کسب کرده است که جزء لایتجزایی از این سیستم است. سرمایهداری ایران جزئی جداییناپذیر از سرمایهداری جهانی و بازار جهانی آن است. این بازار خواه از طریق مکانیسمهای درونی سرمایه جهانی یا تصمیم آگاهانه قدرتهای امپریالیست و انحصارات بزرگ جهانی، دارای یک تقسیمکار پیچیده است. نقش کشورهایی از نمونه ایران در این بازار هرگز چیزی بیش از تأمین نفت و مشتقات آن نخواهد بود. از همینرو مادام که در ایران سرمایهداری وجود دارد، وظیفه تأمین آن را برای بازار جهانی خواهد داشت و بخشی از درآمد آن نیز از طریق باز توزیع، منبعی برای تزریق سرمایه به بخشهای دیگر اقتصاد و ثروتاندوزی بورژوازی خواهد بود. اما نفت، نقش سیاسی مهمی در حفظ نظم سرمایهداری و طبقه حاکم بر ایران بر عهده دارد. سرمایهداری ایران از همان آغاز علیل به دنیا آمد و در یکروند تدریجی و طولانی منطبق با نیاز سرمایه جهانی و با کمک و حمایت آن بر سرپا ایستاد و سرانجام مسلط شد. لذا بدیهی بود که حامل آن نیز که بورژوازی ایران باشد، سخت محافظهکار و مرتجع باشد. لذا حفظ این نظم جز از طریق دیکتاتوری عریان و اتکا به یک دستگاه دولتی عریض و طویل سرکوب ممکن نبود. تنها منبعی که میتوانست و تا امروز هم توانسته است هزینههای بسیار کلان این دستگاه انگل سرکوب را تأمین کند، نفت بوده، هست و تا سرنگونی سرمایهداری خواهد بود. لذا تمام ادعاهای چندین دهه گذشته در مورد حذف نقش نفت در اقتصاد سرمایهداری ایران و بودجههای دولتی، چیزی جز یکمشت حرفهای پوچ و توخالی از کار درنیامده است. ادعای کنونی وزیر اقتصاد جمهوری اسلامی که گویا هدف اقتصاد مقاومتی حذف نفت از ساختار کنونی از طریق ثروتمند سازی هرچه بیشتر بورژوازی بخش خصوصی خواهد بود، به همان اندازه گذشته پوچ و توخالی است. چراکه حتی چند برابر شدن درآمد جمهوری اسلامی از نفت نیز کفاف دستگاه عریض و طویل نظامی – بوروکراتیک فاسد موجود با هزینههای هنگفت سیاست توسعهطلبانه و هژمونیطلبانه این رژیم را در منطقه خاورمیانه، نخواهد داد. در عین حال همین نفت و درآمد آن یکی از منابع مهم “درآمد زیاد” و ثروتمندسازی بورژوازی ایران است که وزیر اقتصاد خواهان آن است.
اما بیماری ساختاری سرمایهداری ایران فقط به نقش منحصربهفرد نفت در اقتصاد ایران خلاصه نمیشود. تمام ساختار اقتصادی ایران در تمام بخشها و رشتههایی که سرمایهداری ایران را شکل میدهند، معیوب، ازهمگسیخته و نامتعادل است. از همین روست که تضادهای این سیستم نیز حادتر و بحرانهایش عمیقتر و مزمن است. جمهوری اسلامی نهفقط راهحلی برای این بحران نداشته و نخواهد داشت، بلکه خود نیز به علت سرشت متناقض یک دولت مذهبی، عامل دیگری در تشدید بحران بوده و خواهد بود. سیاستهای فوق ارتجاعی کابینه روحانی، البته میتواند به بهای فقر و بدبختی بیشتر تودههای زحمتکش مردم ایران، بورژوازی را فربهتر کند، اما قادر به حل بحران نیست. گذشت ٣٧ سال کافی است تا هرکس به عینه ببیند، نه سرمایهداری دولتی راهحل این بحران است و نه خصوصی.
راهحل بحران نظم سرمایهداری ایران، دگرگونی مناسبات شیوه تولید است و این دگرگونی چیزی نیست، جز برافتادن سرمایهداری و استقرار سوسیالیسم.
وقتی که دختر رحمان با یک تب دو ساعته میمیرد
در جهان امروز، جمهوری اسلامی را میتوان نمونهی حکومتی دانست که بیشترین دشمنی آشکار با کارگران و زحمتکشان را به نمایش درآورده است. در هر عرصهای که بخواهید به ارزیابی سیاستهای جمهوری اسلامی و نتایج آن بیاندیشید به همین نتیجه خواهید رسید و گسترش وحشتناک فقر یکی از نمونههای روشن آن است.
سازمان ملل متحد سال ۱۹۹۲ روز ۱۷ اکتبر را روز جهانی مبارزه با فقر اعلام کرد. این سازمان هم چنین از سال ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۶ را دهه ریشهکنی فقر نامید. سازمان توسعه و همکاریهای اقتصادی نیز این شعار را عَلَم کرد که تا سال ۲۰۱۵ نیمی از افراد فقیر از زیر خط فقر خارج شوند. اما این وعده ها در حد همان شعار باقی ماند و بویژه پس از بحران اقتصادی ۲۰۰۷ بر میزان فقرا افزوده شد.
افزایش فقر و به موازات آن افزایش فاصلهی طبقاتی و تصاحب ثروتهای تولید شده توسط اقلیت کوچک سرمایهدار باعث گردید تا مجمع جهانی اقتصاد World Economic Forum افزایش شکاف و نابرابری را پس از تروریسم بزرگترین خطر جهانی اعلام کند!! موسسه آکسفام که همواره گزارشاتی را قبل از نشست مجمع جهانی اقتصاد در داووس تهیه و در اختیار آن قرار میدهد، در گزارش خود اعلام کرد که بدون مقابله با نابرابری نمیتوان با فقر مبارزه کرد.
اما گسترش فاصلهی طبقاتی و افزایش فقر در همهی کشورهای جهان به یکسان نیست و با سرعتهای متفاوتی رشد میکند و یا حتا گاه کاهش مییابد. در این میان اما ایران کشوریست که میزان افزایش فقر و فاصلهی طبقاتی با شتابی دو چندان در مقیاس جهانی در حال گسترش است.
برای نمونه به گفته ی مصطفی پور محمدی در سال ۲۰۱۲ دارایی ۲۰ درصد ثروتمندان ایران ۴۳ برابر ۲۰ درصد فقرا و بالاترین فاصله در سطح جهان بود.
در این چهار سال نیز فاصلهی طبقاتی سرسامآور رشد کرده و بخش بزرگی از مردم ایران و به بیان دقیقتر عموم کارگران و زحمتکشان کشور به زیر خط فقر رانده شدند. به گونهای که حتا مقامات دولتی نیز تا حدی مجبور به اعتراف شدهاند. ربیعی وزیر کار، از فقر شدید و سوء تغذیه ۱۲ میلیون نفر خبر داد و محجوب نماینده مجلس اسلامی گفت ۹۰ درصد کارگران ایران زیر خط فقر قرار داشته و وضع ده درصد باقیمانده نیز چندان بهتر نیست.
در روزهای اخیر در برخی از رسانههای ایران نیز به مناسبت روز جهانی مبارزه با فقر از گزارش اخیر معاونت رفاه وزارت کار، تعاون و رفاه اجتماعی سخن به میان آمده است، گزارشی که حکایت از گسترش فقر دارد. براساس این گزارش ۱۷ درصد از خانوارهای شهری و ۴۰ درصد از خانوارهای روستایی دچار فقر چند بعدی هستند (فقر در استانداردهای زندگی، آموزشی و بهداشتی).
در سالهای اخیر با تشدید بحران اقتصادی و افزایش تورم به بالای ۴۰ درصد، به سرعت بر میزان فقرا افزوده شد و این در حالیست که در همین سالها گروه معدودی به ثروتهایی عجیب و غریب دست یافته و کاخهایی از خون کارگران و زحمتکشان برپا ساختند. برای پی بردن به این واقعیتها نیز به هیچ آماری نیاز نیست. تنها مقایسهی وضعیت ثروتمندان و فقرای امروز جامعه نسبت به زمان سلطنت پهلوی میتوان پی برد که تا چه حد نابرابری افزایش یافته است. اگر در آن زمان تنها بخشهایی از کارگران و دهقانان در زیر خط فقر بودند و حاشیهنشینی بهطور عمده به شهری چون تهران محدود بود، امروز نه تنها عموم کارگران در زیر خط فقر هستند، بلکه بخشهای متوسط جامعه در زمان سلطنت پهلوی هم چون گروه بزرگی از معلمان به زیر خط فقر رانده شدهاند.
براساس گزارش مرکز آمار ایران تنها طی سال های ۸۳ تا ۹۲ فقر غذایی در شهرها هفت برابر و در روستاها هشت برابر شده است، بهگونهای که سایت “خبرآنلاین” از رسانههای وابسته به حکومت، از آن به عنوان دههای سیاه نام میبرد. تنها در سال ۸۸ این شاخص نسبت به سال قبل ۵۰ درصد افزایش یافت. از سال ۹۲ تاکنون نیز از عواملی که منجر به افزایش فقر و فاصلهی طبقاتی در جامعه شده نه تنها کاسته نشده که حتا شرایط بدتر نیز شده است. بیکاری از مرز ده میلیون نفر گذشته است. براساس آمار بانک مرکزی در ۲۶ درصد از خانوارهای ایران هیچ فرد شاغلی وجود ندارد. نه تنها روستاها در فقر مدفون شده و شهرها در توفان آن غرق گردیدهاند که هم اکنون ۱۲ میلیون نفر در حاشیه شهرها زندگی میکنند که نه کاری دارند و نه حتا ابتداییترین امکانات شهری. افرادی که یا با خشک شدن مزارع بیکار شده و برای پیدا کردن کار از روستاها به حاشیه شهرها پناه آوردهاند و یا شهرنشینانی که در اثر بیکاری و فقر قادر به تهیه مسکن در شهر نشده و آرام آرام به حاشیهها نقل مکان کردهاند.
براساس آمارها فقر در حاشیه شهرها و برخی از استانها همچون سیستان و بلوچستان، کردستان، هرمزگان و خراسان بسیار شدید است. برای نمونه در گزارش معاونت رفاه اجتماعی فقر چندبُعدی در استان سیستان و بلوچستان ۴۵ درصد و در کردستان ۴۳ درصد است. شهر مشهد ، در حالی که آستان قدس رضوی بر سرمایهی عظیمی چنگ انداخته و به یکی از منابع مالی گسترش امپراطوری خامنهای و سیاستهای جنگطلبانهی جمهوری اسلامی تبدیل شده به یکی از بزرگترین نمادهای فقر در جامعهی کنونی نیز تبدیل شده است. نه فقط حاشیه شهر و یا به اصطلاح سکونتگاههای غیررسمی همچون مناطقی چون طوس، سیدی، سیسآباد، درهوی، خواجه ربیع و بسکابادی بلکه حتا بسیاری از محلات شهر مشهد نیز در فقر غوطهور هستند. بهگفتهی مدیرکل دبیرخانه ستاد بازآفرینی شهری وزارت مسکن، بیش از ۶۰ هزار هکتار سکونتگاه غیررسمی و حاشیه نشین در مشهد وجود دارد که ۳۴ درصد از شهر مشهد را شامل میشود و در این مکانها یک میلیون و ۱۵۰ هزار نفر زندگی میکنند. بهگفتهی وی میانگین سنی جمعیت حاشیه نشین مشهد ۲۶ سال است و ۳۴ درصد از حاشیه نشینان را جوانان تشکیل میدهند. جوانانی که عموما بیکار هستند و تنها راه برایشان پذیرش فقر و یا رویآوری به کارهای خلاف و اعتیاد است. شاید تنها تعداد معدودی از آنها شانس آورده و کاری بدست آورند با دستمزدی در حد بخور و نمیر.
هم اکنون تنها یک چهارم جمعیت کشور در روستاها زندگی میکنند و این در حالیست که ۶۰ سال پیش این نسبت معکوس بود. افزایش جمعیت حاشیهنشین نیز ارتباط مستقیمی با خالی شدن روستاها در سالهای اخیر در اثر بیکاری و گسترش فقر داشته است، اما باز براساس آمارها و سخنان مقامات دولتی از جمله احمد میدری معاونت رفاه اجتماعی وزارت کار، تعاون و رفاه اجتماعی با مهاجرت روستاییان به شهرها نه تنها از فقر آنها کاسته نشده که حتا تشدید شده و ابعاد گستردهتری یافته است. رحمانی فضلی وزیر کشور در گفتوگویی با تلویزیون جمهوری اسلامی با اذعان به بیکاری ۴۵ درصدی جوانان، با اشاره به دیداری با خامنهای و سوال وی در رابطه با این که “مشکل امنیتی را چه میبینید؟” میگوید که در پاسخ خامنهای گفته است: “ما نگران تهدید خارجی، منطقهای یا بینالمللی نیستیم. تهدید ما در داخل است. دو موضوع محوریت دارد، یکی اقتصاد مقاومتی و دیگری آسیبها. مخرج مشترک همه اینها نارضایتی است. اگر اعتیاد، طلاق، زندان و حاشیهنشینی داریم به نارضایتی میرسیم. از نظر امنیتی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی نگاه کنیم باید با این پدیدهها جدی برخورد کنیم”. در واقع همانگونه که وزیر کشور میگوید، جنجال بر سر خطر آمریکا، اسرائیل، داعش و مانند آن دروغ است، بحران اقتصادی و معضلات اجتماعی آن دو بمب ساعتی هستند که جمهوری اسلامی از انفجار آنها در وحشت است.
حاشیهنشینی حتا به شهرهای کوچکتر رسیده است. بهگفتهی معاون سیاسی امنیتی استاندار همدان از ۹ شهرستان استان، هشت شهرستان مناطق حاشیهنشین دارند. بهگفتهی معاون توسعه روستایی و مناطق محروم رئیس جمهور، در شهرستان چابهار حاشیهنشینان ۶۰ درصد از جمعیت شهر را شامل میشوند، اهواز ۳۵ درصد و تبریز ۳۳ درصد حاشیهنشین هستند. همچنین ۶۰ درصد از حاشیهنشینهای تهران را روستاییانی تشکیل میدهند که به این مناطق مهاجرت کردهاند. در تهران حاشیهنشینی به پل مدیریت و دره فرحزاد رسیده است. شغل تعدادی از آنها گشتن در زبالههای شمال شهریهاست. بهگفتهی یکی از زنان زبالهگرد حتا آشغالهای شمال شهر هم با جنوب شهر متفاوت است و در بین آشغالهای شمال شهر میتوان جنسهای بیشتر و بهتری برای فروش پیدا کرد. در این سالها همچنین بر تعداد زنان زبالهگرد نیز افزوده شده. زنانی که یا معتاد هستند و یا برای تامین هزینههای زندگی به زبالهگردی روی آوردهاند. اما برای فروش زباله نیز باز بین زنان و کودکان با مردان تفاوت وجود دارد. به گفتهی زنان زبالهگرد واسطهها تا آنجا که میتوانند زبالههای بازیافتی را از زنان ارزان میخرند. یکی از این زنان زباله گرد که برای تامین مخارج زندگی سالهاست که به زبالهگردی پناه آورده، کار زبالهگردها را ابزاری ارزان برای واسطههای خرید زباله میداند. او میگوید که چون شهرداری از آنها مستقیما زباله نمیخرد آنها مجبور به فروش به ضایعاتیها هستند. البته آنها برای همین کار هم با مانعی به نام شهرداری روبرو هستند که مانع زباله جمعکنی آنها میشود. یک زن زبالهگرد میگوید “انگار سطل آشغال هم در این مملکت صاحب دارد”.
زبالهگردانی که بدون هیچگونه تامین اجتماعی و برای رهایی از گرسنگی مطلق با انواع خطرات ناشی از تماس با زبالهها روبرو هستند. به گفتهی زنان زبالهگرد، به دلیل کار در ساعات شب، خِفتگیری و تجاوز از دیگر خطرهاییست که در کمین زنان و کودکان کارگر زباله جمعکن میباشد.
هزینههای درمانی یکی دیگر از معضلاتیست که به گفتهی وزیر سابق بهداشت سالانه ۷ درصد جمعیت کشور را به زیر خط فقر میراند و در این میان سالمندان بیشترین گروه آسیبپذیر هستند. سالمندان از یک طرف در خطر بیماریهای بیشتری بوده و از طرف دیگر به دلیل کاهش قدرت خرید حقوق بازنشستگی و اینکه قادر به انجام کار نیستند از جمله گروههایی هستند که حتا بیش از دیگران در خطر سقوط به زیر خط فقر قرار دارند. نرخ واقعی بالای بیکاری در میان زنان (که با نگاهی به نرخ مشارکت اقتصادی زنان هویدا میگردد) و بیانگر وابستگی اقتصادی زنان به مردان میباشد در کنار آمار ۲۶ درصدی طلاق (به گفته بهمن مشکینی مشاور وزیر کشور) و وجود نزدیک به سه میلیون زن سرپرست خانوار که ۹۰ درصدشان بیکار هستند، زنان را نیز مانند سالمندان از جمله گروههای اجتماعی قرار میدهد که بیش از دیگران به زیر خط فقر سقوط میکنند.
با توجه به بیکاری ده میلیونی، وضعیت وخیم زنان سرپرست خانواده و سالمندان، و با توجه به این که بخش بزرگی از جمعیت کارگری و حتا کارمندان و معلمان درآمدشان بسیار ناچیزتر از خط فقر است، میتوان نتیجه گرفت که بهطور واقعی بیش از ۷۰ درصد جمعیت کشور هم اکنون زیر خط فقر قرار دارند که از این میان بیش از ۳۰ درصد جمعیت کشور که حاشیه نشینان و بخشی از جمعیت شهر و روستا را شامل میشود در فقری شدید بسر میبرند.
در هیچ عرصه ای رژیم سیاستی برای مقابله با فقر ندارد و این را در عمل و با گسترش هر چه بیشتر دامنهی فقر میبینیم. یکی از نمونههای آشکار آن، سیاستهای ضد کارگری جمهوری اسلامی است که جلوگیری از افزایش واقعی دستمزد و کاهش سالانهی قدرت خرید کارگران یک نمونهی آن است. حمایت از کارفرمایان در ارتباط با قراردادهای موقت، گسترش مناطق آزاد، تلاش برای تغییر قانون کار در راستای منافع سرمایهداران همه بخشی از این سیاستها هستند. سرکوب اعتراضات کارگری از طریق اخراج و به محاکمه کشاندن فعالین اعتصاب، صدور احکام سنگین علیه فعالان کارگری و تشکلهای کارگری بخش دیگری از این سیاست هستند. مقابله با اعتراضات صنفی معلمان و به بند کشیدن برخی از فعالان صنفی معلمان نمونهی دیگری از این سیاست است. از هر طرف صدای اعتراض برای یک زندگی بهتر بلند است، اما جمهوری اسلامی با بیاعتنایی و سرکوب به این موضوع برخورد میکند و نتیجه چیزی نیست جز رانده شدن هر چه بیشتر مردم به زیر خط فقر.
بیکاری نیز که یکی دیگر از علل مهم فقر است در حال گسترش میباشد و جمهوری اسلامی هیچ سیاست عملی برای کاهش آن ندارد. آمارهای اقتصادی که کابینه روحانی به آن میبالد، تنها بیانگر فروش هر چه بیشتر نفت و محصولات جانبی آن هستند و هیچ ربطی به رشد واقعی اقتصادی که کاهش بیکاری یکی از نشانههای آن است ندارد.
حتا “راغفر” اقتصاددان جمهوری اسلامی نیز به این موضوع معترف است. وی در گفتوگو با روزنامه شرق به تاریخ ۲۶ مهرماه با بیان اینکه “در شرایط کنونی کشور، کل نظام تصمیمگیری بستری را ایجاد کرده که عملا در این بستر، توسعه یک امر غیرممکن است” در پاسخ به سوال خبرنگار در رابطه با “انتظار بهبود شرایط و کاهش فقر”، میگوید: “آنچه مطالعات ما نشان میدهد این است که باید انتظار بدتر شدن شرایط را هم داشته باشیم”.
واقعیت این است که در بحرانهای درهمتنیدهی جامعه، جمهوری اسلامی با وجود احساس خطر از رشد فقر و بحران اقتصادی و اجتماعی، از آنجا که راهحلی ندارد، تنها راه را در فرافکنی میبیند. جمهوری اسلامی یا به دنبال ایجاد دشمنیست – در داخل و یا خارج – که بتواند این بحرانها را به آن نسبت دهد و یا با دامنزدن به بحران در سیاست خارجی و جنگافروزی که آن هم هزینههای سرسامآوری را به کارگران و زحمتکشان تحمیل میکند، از یک طرف جو امنیتی و سرکوب را در جامعه تداوم میبخشد و از طرف دیگر به بهانهی خطر خارجی از پاسخگویی به خواستهای تودهها طفره میرود.
جمهوری اسلامی دشمنیاش را با کارگران و زحمتکشان به شکل بیرحمانهای آشکار کرده است.جمهوری اسلامی میلیاردها دلار برای سیاستهای تجاوزکارانهی خارجی خود هزینه میکند اما حاضر به هزینه کردن آن برای ساخت بیمارستان و گسترش بیمهها نیست تا سالانه ۷ درصد مردم تنها به همین خاطر زیر خط فقر نروند. تنها کاری که میکند در میان تودهها هر بار به بهانهای اختلاف میاندازد تا همبسته نشوند. یا هر بار با آوردن دلقکهایی به جلوی نمایش به عنوان کاندیدای ریاستجمهوری و یا اصلاحطلب و اصولگرا و غیره سعی میکند تودهها را در حالت خماری و امید نگاه دارد، اما هر سال از پی سال برای کارگران و زحمتکشان بدتر میشود و تنها راه سرنگونی جمهوری اسلامی و برانداختن نظام و حشیانهی سرمایهداریست که عامل تمامی این بدبختیهاست.
باید این نظم را که در یک گوشهی آن – در دره فرحزاد – حاشیه نشینهایی هستند که چیزی برای خوردن ندارند اما کمی آنطرف تر و در برج میلاد هزینه شام تنها یک میز میتواند زندگی یکی از همان خانوادهها را دگرگون کند برانداخت.
باید این نظم را از بنیان برچید، وقتی زنی ۲۶ ساله در حاشیهی مشهد در پاسخ به خبرنگار که “هنوز جوان است و زیبا” میگوید: “کاش زشتترین چهره دنیا را داشتم اما سرنوشتی اینچنین سیاه گریبانم را نمیگرفت”. زنی که فرزند بیمارش را از دست داد، چون پولی برای مداوایاش نداشت.
وقتی که دختر رحمان با یک تب دو ساعته میمیرد
باید که دوست بداریم یاران
باید که چون خزر بخروشیم
فریادهای ما اگرچه رسا نیست
باید یکی شود.
موفقیتهای نظامی مانع فجایع آینده نخواهند بود
یادداشت سیاسی- از نخستین ساعات روز ۱۶ اکتبر، عملیات بازپسگیری موصل از تصرف نیروهای داعش آغاز شده است. در تابستان سال ۲۰۱۴ بود که نیروهای داعش با اشغال این شهر، آغاز خلافت اسلامی خود بر مناطق اشغالی در عراق و سوریه را اعلام کردند. بنا به خبرها، نیروهای عراقی از سمت جنوب و پیشمرگههای کرد از شرق در حال پیشروی به سوی این شهرند. جهادگران داعشی مستقر در موصل مقاومت می کنند و پیشبینی میشود تصرف کامل موصل ماهها به طول انجامد.
در این شهر که مرکز استان نینواست، پیش از آغاز درگیریها بیش از دو میلیون نفر ساکن بودند. هماکنون نیز ساکنین شهر نزدیک به ۵ / ۱ نفر تخمین زده میشود. نزدیک به ۶۰ درصد اهالی استان نینوا را عربهای سنی تشکیل میدادند. ترکمنها، آسوریها و کردها نیز از اقلیتهای قابل توجه این استاناند.
گفته میشود این عملیات میتوانست زودتر آغاز شود، اما این ترکیب جمعیتی و نیز منابع نفتی موصل به اختلافات بر سر آینده موصل دامن زده و آن را به تعویق انداخته بود. یکی از معضلات ترکیب نیروهای درگیر در جنگ با داعش است، زیرا پس از تصرف موصل، مسئله نیروی جایگزین داعش مطرح خواهد شد که مدعیان متعددی دارد.
یکی از این مدعیان ترکیه است. روز ۲۳ اکتبر نخست وزیر ترکیه مدعی شد، توپخانه ارتش ترکیه به نیروهای پیشمرگه کرد در نزدیکی اردوگاه بعشیقه، واقع در شمال موصل، یاری رسانده است. وی مدعی شد که این مداخله با درخواست نیروهای پیشمرگه انجام شده است. ادعایی که بعدا از سوی کردها تکذیب شد. این مداخله در شرایطی است که عراق بارها جنگ موصل را جنگ نیروهای عراقی خوانده و گفته است هیچ کشور دیگری نباید در آن مداخله کند.
ترکیه از حدود یک سال پیش در پایگاه نظامی بعشیقه، به ظاهر برای آموزش نظامی نیروهای جنگنده با داعش نیرو مستقر کرده است. امری که ماههاست مورد مناقشه دو کشور بوده است. در اوایل ماه اکتبر، پارلمان ترکیه به ادامه مأموریت نظامیان ترکیه در عراق و سوریه رأی داد. در برابر، پارلمان عراق، سربازان ترکیه را “نیروی اشغالگر” خواند و خواهان خروج آنان از عراق شد. حیدر عبادی، نخستوزیر عراق نیز حضور نظامیان ترکیه را “تهدیدی برای حاکمیت ملی” خوانده و خواهان خروج آنان از عراق شده است. اما ترکیه حاضر به ترک عراق نیست.
یکی از بهانههای اردوغان حمایت از سنیها است. بهانهای که شبهنظامیان شیعی به دست وی دادهاند. سازمانهای بینالمللی حقوق بشری تاکنون چندین بار نیروهای شبه نظامی شیعی مستقر در نزدیکی موصل را به آزار و کشتار سنیها متهم کردهاند. از اینرو، اردوغان مدعی است استفاده از نیروهای حشدالشعبی خطری برای سنیها محسوب میشود و ترکیه باید برای حمایت از سنیها و اقلیت ترکمن در عملیات شرکت داشته باشد.
به جز آرزوهای توسعهطلبانه، اردوغان نگران افتادن موصل به دست کردها و گسترش منطقه تحت نفوذ آنان است. وی که در داخل ترکیه به سرکوب وحشیانه کردها دست زده است، همین سیاست را در سوریه نیز پیش میبرد. از اینرو، بارها به مواضع کردهای سوریه در حال نبرد با داعش حمله کرده است. در آخرین حمله ترکیه در ۲۰ اکتبر، حدود ۱۶۰ تا ۲۰۰ نفر از نیروهای یگانهای مدافع خلق کشته شدند.
مدعی دیگر، کردها هستند. موصل، پیش از سیاست عربسازی صدام حسین، قرنها شهری عمدتاً کردنشین بود. ولی این سیاست باعث گردید ترکیب جمعیتی این شهر تغییر کند و در این اواخر، عمده جمعیت آن را عربهای سنی تشکیل میدادند. با وجود این، کردها معتقدند موصل به کردستان تعلق دارد. امری که نمیتواند مورد موافقت دولت عراق و نیروهای شیعی حامی وی وجمهوری اسلامی ایران قرار گیرد.
سیاستهای دولت نوری مالکی، سیاستهای تبعیضگرایانه، در این شهر عمدتا سنینشین از زمینههای نارضایتی مردم و آمادهساز حمایت طوایف این منطقه از ورود داعش به عراق، و نیز منبعجذب نیرو توسط آن بود. از اینرو، اکنون با توجه به حساسیت ویژهی ترکیب نیروهای که وارد موصل میشوند، گویا قرار است به رغم شرکت پیشمرگههای اقلیم کردستان و شبه نظامیان شیعی در عملیات، تنها ارتش و پلیس عراق وارد موصل شوند. علاوه بر آن، احتمال ورود نیروی حشدالوطنی، متشکل از قبایل سنی عرب نیز میرود.
طبق اطلاعات تاکنونی، موصل به طور کامل محاصره نشده و قسمت غربی آن باز است. به این ترتیب، گمانمیرود هدف دولت عراق و آمریکا از این عملیات، بیش از سرکوب داعش در شهر و منطقه، بیرون راندن آن از عراق باشد. زیرا نیروهای داعش در صورت هزیمت، به دو سو روانه میشوند. یک سو، به داخل عراق است. با فرار این نیروها به داخل عراق، بر شدت عملیات تروریستی در شهرهای دیگر عراق افزوده میگردد. و بدین ترتیب، مسئله امنیت داخلی عراق همچنان لاینحل خواهد ماند. و در این میانه صدها نفر همچنان قربانی حملات تروریستی داعش خواهند شد.
سوی دیگر، گریز، به داخل سوریه است. لاوروف، وزیر امور خارجه روسیه در یک کنفرانس مطبوعاتی در روسیه در ۱۷ اکتبر، دقیقا با وقوف به اشاره به این احتمال، گفت: “امیدوارم این امر فقط به خاطر عدم توانایی باشد نه نخواستن. اما این کریدور خطر فرار داعشیها از موصل و نفوذ آنها به سوریه را دارد. اگر این امر رخ دهد ما شرایط را بطور کامل بررسی کرده و تصمیم های نظامی و سیاسی میگیریم.” وی همچنین با توجه به حضور ۵۰۰۰ مشاور آمریکایی در این جنگ، بدگمانی روسیه نسبت به اهداف آمریکا را بیان کرد.
به این ترتیب، جنگ درعراق و سوریه ادامه داشته و حتا بر شدت آن افزوده خواهد شد. گرچه تا پیش از انتخابات آمریکا، احتمال نمیرود، تغییر زیادی در سیاست تاکنونی آمریکا در جنگ در سوریه رخ دهد. اما با تغییر ریاست جمهوری در آمریکا، احتمال تغییرات وجود دارد. روسیه نیز مسلما تمام تلاش خود را به کار خواهد برد تا پیش از تعیین سیاست معینی در آمریکا، جای پای خود را در سوریه محکم کند و حداقل شهر حلب را از تصرف نیروهای اپوزیسیون بشاراسد خارج کند.
تدارکات کنونی برای رقه در سوریه که بیوقفه توسط آمریکا، روسیه، ارتش سوریه، فرانسه، انگلیس و اردن بمباران میشود، همچون موصل، تنها تضادها را آشکار میکند. در سوریه نیز پس از بازپسگیری مناطق تحت تصرف داعش، مسئله نیروی جایگزین و رقابت و مبارزه بر سر آن شدت خواهد گرفت.
تجربه نشان داده است، موفقیتهای نظامی در کوتاه مدت، نمیتواند مانع بروز فجایع آینده گردند. در سال ۲۰۰۷ و پس از فرونشاندن شورش انبار توسط دولت عراق و نیروهای نظامی آمریکایی، پایان کار القاعده عراق اعلام شد. اما داعش امروز چیزی نیست جز احیای القاعده در هیبتی هولناکتر.
این گروه هنوز از شبکه گستردهای از حامیان در خاورمیانه و نیز در آفریقا، آسیای جنوبی، اروپا و کشورهای دیگر برخوردار است و میکوشد تا از دست رفتن مناطق را با روی آوردن به حملات تروریستی جبران کند.
باید اشاره کرد حتا در صورت توافق آمریکا و روسیه، سازش در میان ملتی، چنین از هم گسیخته و آن هم پس از تجربهی دورهای سرشار از جنگ و خشونت و خونریزی در چنین ابعادی، به آسانی میسر نخواهد بود. از سوی دیگر، پای منافع کشورهای دیگری به جز دو قدرت اصلی، یعنی آمریکا و روسیه، نیز در میان است که به آسانی حتا با توافق این دو قدرت اصلی، از پیگیری منافع و مداخله چشمپوشی نخواهند کرد. یعنی کشورهای مرتجع منطقه نظیر ایران، عربستان سعودی، قطر و ترکیه. و حتا در صورت چنین توافق و تقسیم غنایم بین دولتهای امپریالیستی غرب، تا زمانی که وضعیت به روال گذشته ادامه یابد، بخشی از نیروهای داعش دراشکال جدیدی ظاهر خواهند شد، زیرا که نیروی اجتماعی پشت وی هنوز وجود دارد و به یکباره ناپدید نخواهد شد.
آنچه همچنان به روال سابق پیش خواهد رفت، سرنوشت مردمانی است، آواره و بیخانمان، فقرزده، داغدیده. هماکنون سازمان ملل تخمین میزند با آغاز عملیات آزادسازی موصل، بیش از یک میلیون نفر مجبور به فرار از این شهر خواهند شد و فاجعهای انسانی در پیش خواهد بود. آن هم در کشوری که تنها از سال ۲۰۱۴ تاکنون ۳ میلیون نفر در آن آواره شدهاند. در سوریه از آغاز جنگ تاکنون ۱۱ میلیون نفر آواره شدهاند. ۶ / ۶ میلیون نفر در داخل کشور و بقیه به کشورهای همسایه یا کشورهای اروپایی پناه بردهاند. و ۲ / ۱۳ میلیون نفر از جمعیت کشور نیازمند کمکهای بشردوستانهاند.
داعش به جنایات خود در موصل وسایرشهر های عراق ادامه می دهد. در حین تصرف موصل، بر تعداد کشتهشدگان افزوده خواهد شد. پس از آن نیز پاکسازی و انتقامجویی جانهای بیشتری را قربانی خواهد کرد. و شهری ویران، مردمانی فقرزده، خشمگین و داغدار بر جای خواهند ماند و چرخه ادامه خواهد یافت. همانگونه که بارها پیش از این روی داده است.

