برگزاری اربعین حسینی در عراق و اهداف جمهوری اسلامی

یادداشت سیاسی- جمهوری اسلامی هرچه بیشتر در پاسخگویی به نیازها و مطالبات اجتماعی توده ها ناکام تر می شود، به همان نسبت بر تار و پود پوسته مذهبی تنیده بر روبنای سیاسی اش رنگ و لعاب بیشتری می زند . رواج گسترده خرافات، دامن زدن به توهمات مذهبی توده ها و دایر کردن زیارتگاه های متعدد برای جذب لایه های عقب مانده جامعه اگرچه بخشی از دورنمای ایدئولوژیک هیئت حاکمه ایران است اما، کاربرد این سیاست در دوره احمدی نژاد ابعاد وسیعتری به خود گرفت. اوج فریبکاری و پوپولیسم احمدی نژاد با راه اندازی تبلیغات وسیع در مورد سجایای چاه جمکران و وسیعتر از آن اعلام حشر و نشر او با یک موجود خیالی به نام “مهدی موعود” و وعده ظهور زود هنگام اش رقم خورد. پیشبرد عمومی این سیاست در سال های پایانی دوره احمدی نژاد با راه اندازی موج جدیدی از تبلیغات مذهبی در مورد گسیل نیروهای بسیج و بخش هایی از توده های مذهبی ایران به عراق در ایام “اربعین حسینی” سر باز کرد. سیاستی که در دوره حسن روحانی نیز با حدت و شدت بیشتری تا کنون دنبال شده است. لذا، امسال نیز هیئت حاکمه ایران و به تَبَع آن کابینه روحانی با همه امکانات و ابزارهای دولتی و غیر دولتی جهت تبلیغ و بسیج گسترده نیروهای وابسته به رژیم و گروه هایی از توده های مذهبی ایران جهت گسیل به عراق و حضور آنان در “بزرگترین راهپیمائی شیعیان جهان” وارد میدان شدند.
اعلام رقم کذائی حضور ۲۵ میلیون از مسلمانان شیعه و سنی سراسر جهان در مراسم “اربعین حسینی” توسط روزنامه کیهان و اعلام حضور بیش از ۲ میلیون شیعه ایرانی (سایت شیعه نیوز) در این مراسم به همراه گسیل کاروان های متعدد خدماتی و سرویس دهی مجانی هلال احمر و دیگر نهادهای دولتی به عراق در ایام مراسم اربعین کربلا و نیز اظهار نظر خامنه ای در سوم آذر ماه امسال، مبنی بر اینکه “اربعین هم جزو روزهایی است که دست خداوند روشنتر از هر جایی در آن دیده می شود” جملگی نشانه اهمیت تبلیغاتی و ایدئولوژیک این روز برای هیئت حاکمه ایران است.
پوشیده نیست که جمهوری اسلامی به عنوان یک رژیم مذهبی که در آن دستگاه دین و دولت به نحو آشکاری در هم تنیده شده اند، مذهب و تبلیغ و ترویج گسترده خرافات اسلامی و گسترش بنیان های مذهبی یکی از موثرترین ابزارهای تحمیق عمومی توده ها توسط هیئت حاکمه ایران است. ابزاری برای در انقیاد نگه داشتن توده ها و نماد به ظاهر غیرعلنی سرکوب که در همگامی و همدستی با دیگر ابزارهای عریان و آشکار سرکوب از قبیل دستگاه قضایی، ارتش، سپاه و زندان پایه های ستم و سلطه طبقاتی جمهوری اسلامی را بر کارگران و توده های زحمتکش جامعه استمرار و قوام می بخشد.
لذا، در وضعیت کنونی که هیئت حاکمه ایران در پاسخگویی به خواست های روزمره و مطالبات اقتصادی، اجتماعی توده مردم ورشکستگی سیاسی و ایدئولوژیک خود را بیش از هر زمان دیگری به نمایش گذاشته است، طبیعی است که در مواجهه با انبوه معضلات جامعه و بحران ایدئولوژیکی که بدان گرفتار است، بیش از گذشته به ترویج خرافات و دامن زدن به توهمات مذهبی توده ها اقدام کند. خصوصا در شرایط کنونی که بخش وسیعی از توده های مذهبی به رغم سرخوردن از جمهوری اسلامی، از آنجایی که چشم انداز امید بخشی در تغییر وضعیت ندارند و در کنار این بی افقی، دچار یاس، سرخوردگی و به طریق اولی در انفعال سیاسی به سر می برند، بسیج این بخش از توده ها در مسیر تجمعات مذهبی، هیئت های عزاداری و راه پیمایی های عمومی سوگواری از قبیل “اربعین حسینی” در عراق می تواند بخشی از سیاست کلان جمهوری اسلامی برای فائق آمدن بر ناتوانی و بحران ایدئولوژیک خود در میان توده های مذهبی جامعه باشد.
با این همه، گسیل چند صد هزار نفری نیروهای وابسته به رژیم و قشرهایی از توده های مذهبی ایران به عراق جهت حضور در مراسم “اربعین حسینی” و نتایج حاصل از آن برای هیئت حاکمه ایران صرفا در عرصه داخلی خلاصه نمی شود. جدای از ورشکستگی اقتصادی و ناکامی های جمهوری اسلامی در عرصه اجتماعی که این رژیم را هرچه بیشتر به سمت متوسل شدن به باورهای خرافاتی، سوگواری و برگزاری ایام مذهبی برای در انقیاد نگه داشتن توده های شکست خورده و مایوس سوق داده است، عوامل دیگری هم وجود دارند که هیئت حاکمه ایران در امر حضور در “بزرگترین راهپیمائی شیعیان جهان” در عراق تا بدین حد از خود اشتیاق نشان می دهد. اشتیاقی که با صرف هزینه ها و سرمایه گذاری های مادی، معنوی و تبلیغاتی کلان و حتا به بهای کشته شدن تعداد زیادی از همین مشتاقان “اربعین حسینی” در ناامنی های عراق باز هم هر ساله در راه اندازی اینگونه اقدامات مذهبی تلاش بیشتری از خود نشان می دهد.
بر کسی پوشیده نیست که پیشبرد اهداف ایدئولوژیک و قطب سازی مذهب شیعه جهت بهره برداری از اعتقادات مذهبی توده های مردم ایران و منطقه همواره یکی از اهداف ذاتی جمهوری اسلامی است. استراتژی و سیاستی که هیئت حاکمه ایران در مسیر اثبات وجودی خود به عنوان یک رژیم دینی و ایدئولوژیک همواره و در هر شرایطی به آن اقدام کرده و خواهد کرد.
علاوه بر این خصلت ذاتی جمهوری اسلامی، با تیره تر شدن روابط سیاسی هیئت حاکمه ایران و حکومت آل سعود که رژیم سعودی با تکیه بر وجود کعبه – خانه خدای مسلمانان- در این کشور، خود را مدعی رهبری جهان اسلام می داند، حضور در مراسم “اربعین حسینی” برای جمهوری اسلامی که از آن به عنوان “بزرگترین راهپیمائی شیعیان جهان” یاد می کند، از اهمیت بیشتری برخوردار شده است. خصوصا که با قطع مناسبات سیاسی و روابط دیپلماتیک دو رژیم ایران و عربستان و ممنوعیت ورود مسلمانان ایران در مراسم حج امسال، حضور در مراسم “اربعین حسینی” برای جمهوری اسلامی به امری حیاتی تر از گذشته تبدیل شده است. خصوصا که رژیم ایران و دستگاه های تبلیغاتی آن با ادعای حضور مسلمانان سنی مذهب کشورهای منطقه در مراسم اربعین امسال سعی کرده اند دایره “اربعین حسینی” را از محدوده مسلمانان شیعه خارج و برگزاری این مراسم را همانند مراسم حج به دایره وسیعتری با وجود مسلمانان شیعه و سنی رسمیت بخشند.
در واقع جمهوری اسلامی با گسیل نیروهای بسیج، عوامل دولتی و مزدوران خود به عراق که طبیعتا بخشی از توده های مذهبی و بعضا روستایی نیز در آن حضور یافته اند و پیامد آن اعلام حضور ۲۵ میلیون مسلمان شیعه و سنی در مراسم “اربعین حسینی” در صدد محور کردن قطب شیعه و اجتماع راه پیمایی “اربعین حسینی” در مقابل قطب اجتماع مسلمانان در عربستان است.
هیئت حاکمه ایران با چنین اقداماتی از یک طرف تلاش می کند تا در عرصه داخلی بر ناتوانی خود در پاسخگویی به نیازهای اولیه مردم و پیامد آن بر بحران ایدئولوژیکی که بدان گرفتار است سرپوش بگذارد و از سوی دیگر با معرفی خود به عنوان یک رژیم شیعه و مدافع همه مسلمانان جهان که اکنون علاوه بر شیعیان منطقه قدرت بسیج مسلمانان سنی مذهب را هم دارد، می خواهد قدر قدرتی خود را در وهله اول به عربستان سعودی و سپس به قدرت های جهان نشان دهد.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۳۰ در فرمت پی دی اف

سوگواری در مرگ جلاد

یادداشت سیاسی- مرگ این بار به سراغ یکی دیگر از جلادان رژیم جمهوری اسلامی آمد. عبدالکریم موسوی اردبیلی که دوران سرکوب و کشتارهای دهه ی شصت و تابستان ۶٧ رئیس قوه ی قضائیه بود، بر خلاف هزاران زندانی سیاسی که اجسادشان را شبانه در گورهای دسته‌جمعی مخفی کردند، مرگ پُر سر و صدایی در رسانه‌های رژیم داشت. دو روز عزای عمومی اعلام شد.
خامنه ای در پیام تسلیت خود، موسوی اردبیلی را “در همه ی حوادث و قضایای مهم” دوران حیات خمینی “در شمار فعالان و خدمتگزاران برجسته ی کشور” می خواند. در پیام رفسنجانی نیز جملات مشابه می بینیم ” مشتاقانه در سنگرهای حساس و مهم سیاسی و قضایی و تقنینی گوناگون خدمت کرد که اوج حضور مؤثرشان، … در قوه قضائیه بود که تا سالها از جایگاه این قوه دفاع می‌کرد و به آن اعتبار می‌بخشید.” روحانی که در تزویر و ریا گوی سبقت را از بسیاری از همپالگی های حکومتی اش ربوده است، در پیام خود علاوه بر تأکید بر نقش موسوی اردبیلی در “استحکام نظام اسلامی”، از “مشی اعتدالی” وی تعریف و تمجید می کند.
این پیامها به روشنی تقدیر از جلاد بیرحمی‏ست که خون هزاران کمونیست و انقلابی را برزمین ریخته است.این پیام ها درواقع تأکید بر نقشی است که سرکوب های گسترده پس از قیام بهمن ۵٧ و به ویژه دستگیری ها و کشتار زندانیان سیاسی در دهه ی شصت، در “استحکام” رژیم ایفا کرده است. جدال انقلاب و آرمانهای آزادی خواهانه و برابری طلبانه اش از یک سو با ضد انقلاب واپسگرا به رهبری خمینی از سوی دیگر، که ارتش و تمام ارگان های اصلی قدرت از جمله قوه ی قضائیه را بی درنگ تصاحب کرد، تحت عنوان “همه ی حوادث و قضایای مهم” در هاله ای مبهم بیان می گردد. سعی می‌شود تا از موسوی اردبیلی که در مقام ریاست قوه ی قضائیه مسئول صدور تمام احکامی است که هزاران انقلابی و آزادیخواه را به جوخه های اعدام سپرد، چهره ای مقبول و معتدل معرفی شود. در تمام شبکه‌های مجازی و رسانه‌های رژیم در مورد جنایت هایی که در دوران تصدی رباست قوه ی قضائیه صورت گرفت، سکوت می‌شود. از وی به عنوان “روحانی خوش سیما”، “بذله گو”، “خوش مشرب” و “مردی که هرگز پرخاش نکرد” یاد می شود. سایت‌های رژیم پر شده است از سخنان موسوی اردبیلی در مورد “عدم خشونت علیه کودکان”، “مجاز نبودن اهانت به انسان ها” و معذرت خواهی اش از مردم، البته بابت کارهایی که نکرده، نه از بابت جنایت هایی که کرده است. مراجعه به سخنان وی در نماز جمعه در تاریخ ١۴ مرداد سال ۶٧ یعنی آغاز اعدام های دسته‌جمعی زندانیان سیاسی مشخص می کند، منظور اردبیلی از معذرت خواهی از کارهایی که نکرده، چه بوده است: “اینها که محاکمه ندارند، حکمش معلوم، موضوعش هم معلوم است و جزایش نیز معلوم می‌باشد. قوه قضایی در فشار است که اینها چرا محاکمه می‌شوند، قوه قضایی در فشار است که چرا تمام اینها اعدام نمی‌شوند و یک دسته‌شان زندانی می‌شوند.” با توجه به وقایع تابستان ۶٧، می‌توان به یقین گفت که منظور او برقراری دادگاه های مرگ بوده که سه دقیقه‌ای حکم اعدام را صادر می‌کردند و از نظر این دژخیم، حتی همین هم لازم نبوده است. البته با توجه به تعداد کمی از زندانیان سیاسی که از دهه ی شصت و به ویژه از تابستان ۶٧ جان به در بردند، می‌توان گفت که موسوی اردبیلی دلایل زیادی برای معذرت خواهی ندارد و البته که با پرونده ی سیاه جنایاتش در شمار یکی از برجسته ترین”فعالان و خدمتگزاران” رژیم به حساب می آید. علاوه بر این‌ها موسوی اردبیلی کسی بود که در رویدادهای سیاسی پس از دهه ی شصت، هرگز زبان به انتقاد جدی از جناح مسلط نگشود و وارد درگیری‌های جناحی درون رژیم نشد. بنابراین تعجبی ندارد که چنین از سوی جناح های مختلف از وی قدردانی می شود.
رژیم جمهوری اسلامی به خوبی آگاه بوده و هست که بدون سرکوب انقلابیون و آزادیخواهان در دهه ی شصت هرگز قادر به بقای خود و گستردن حکومت وحشت و خفقان در سال‌های پس از آن تا امروز نبود. امروز دیگر تنها هواداری از یک سازمان سیاسی چپ و کمونیست نیست که مجازات دارد. امروز نوبت شلاق زدن کارگری رسیده که حقوقش را می طلبد، نوبت حبس معلمی که لب به اعتراض می گشاید، نوبت اخراج دانشجویی که جواب توهین‌های حراست دانشگاه را می دهد، …. امروز روز سوگواری رژیم در مرگ جلاد است.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۳۰ در فرمت پی دی اف

“مسئلۀ زن”

از: النور مارکس و ادوارد اولینگ

بخش پنجم (آخرین قسمت)

ترجمۀ زهره مهرجو

۲۷ نوامبر ۲۰۱۶

نکتۀ دیگر ما، پیش از آنکه به آخرین قسمت این مقاله برسیم، آن پیامد لازم سیستم امروزی مان – فحشا است. این پدیدۀ مضر، همانطور که قبلا متذکر شده ایم، در برخی از کشورهای اروپایی به رسمیت شناخته شده؛ و قانونی گشته است. تنها چیزی که در اینجا احتیاج به اضافه کردن به آن داریم؛ این امر پُرواضح است که حامیان اصلی آن افراد طبقه بالا می باشند. از طبقۀ اشراف، البته که انتظار نمی رود؛ ولی تکیه گاه اصلی این سیستم شنیع، کاپیتالیستِ آبرومند، ثروتمند و به ظاهر پرهیزکارترین است.

این امر تنها به دلیل انباشته شدن بیش از حد ثروت، و عادت به تجمٌل بعنوان پیامد آن نمی باشد. واقعیت مهم این است که در یک جامعۀ بنا شده بر سرمایه، که در نتیجه مرکز آن، طبقۀ مرفه سرمایه دار است؛ فحشا – یکی از بدترین پیامدهای چنین جامعه ای؛ عمدتاً توسط همان طبقه حمایت می شود. این نکته، بار دیگر بروشنی به اصول اخلاقی اشاره می کند که ما در شکل جدید اجتماعی؛ قویاً خواستار آن هستیم.

چیزی که می توان گفت مجلۀ پال مال* در موارد بخصوصی ما را با آن آشنا ساخته؛ در مورد فحشا بطور عمومی صدق می کند. برای خلاص شدن از پدیده فحشا، ما باید شرایط اجتماعی مولٌد آن را از میان برداریم. قرار ملاقات های نیمه شبانه، پناهگاه های پریشان حالان، تمام تلاش هایی که با خوش نیٌتی برای مبارزه با این مشکل خطرناک انجام می پذیرند؛ همانطوری که مبتکران آنها با نومیدی اعتراف می کنند؛ بی نتیجه اند. و همچنان بی نتیجه باقی خواهند ماند، تا زمانی که آن سیستم تولیدی باقی است که با بوجود آوردن انبوه جمعیت–کار اضافی؛ مردان و زنان مجرمی را می سازد که بطرز غم انگیزی به حال خود رها شده اند.

از شرٌ این سیستم تولید کاپیتالیستی خلاص شوید – سوسیالیست ها می گویند؛ و فحشا نیز از بین خواهد رفت.

این ما را به آخرین نکته هدایت می کند. چه چیزی است که ما سوسیالیست ها، خواهان آن هستیم؟ چیست که انتظارش را داریم؟ چه چیزی است که از آمدنش، به همان اندازه که از طلوع آفتاب فردا؛ مطمئنیم..؟ چه تحولات اجتماعی را معتقدیم که رسیدن شان نزدیک است؟ و چه تغییراتی در شرایط زنان را بعنوان پیامد این تحولات؛ پیش بینی می کنیم؟

بگذارید همۀ پیشگویی های دقیق در این زمینه را رد کنیم. او که با استدلال، بر اساس مشاهدۀ یک سری پدیده ها، رویداد اجتناب ناپذیری را که به سویش هدایت می شوند؛ می بیند، یک پیشگو نیست! یک فرد به همان اندازه ای که محق نیست دربارۀ امری مسلٌم شرط ببندد؛ نمی تواند در آن زمینه پیشگویی نیز بکند.

برای ما واضح به نظر می رسد که همچون انگلستان، جامعه آلمان که اساس اش را صاحبین مُلک آزاد تشکیل می دادند، بوسیلۀ سیستم فئودالی جایگزین شد؛ و سیستم فئودالی بوسیلۀ سیستم کاپیتالیستی.. از اینرو این آخری هم، مثل پیشینیانش ابدی نیست و بوسیلۀ سیستم سوسیالیستی جایگزین خواهد گشت. واضح بنظر می رسد که همانگونه که بردگی به رعیتی، و رعیتی به بردگی-مزدی امروزی بدل شد، این آخری هم به شرایطی گذر خواهد کرد که در آن تمام ابزار تولید نه به اربابِ برده، نه به اربابِ رعیت، و نه به اربابِ بردۀ مزدی – سرمایه دار؛ متعلق خواهد بود، بلکه به جامعه در کلیٌت آن.

ما با پذیرفتن ریسک برانگیختن آن خنده و تمسخر همیشگی، اعتراف می کنیم که به جزئیات کارکرد سوسیالیستی جامعه، به همان اندازه ای آماده ایم داخل شویم؛ که اولین سرمایه داران هنگامیکه سیستم کنونی را بنا نهادند؛ آمادگی داشتند. هیچ چیزی از آن سر و صدای مبتذلِ طالب جزئیات دقیق امور، تحت شرایط اجتماعی که ما معتقدیم جهان به سوی رسیدن به آن حرکت می کند؛ عامیانه تر، غیرعادلانه تر و نشاندهندۀ درک ناچیزتر نیست.

مفسٌر هیچ حقیقت بزرگ جدید، و هیچیک از پیروان او؛ نمی توانند به پی بردن به تمام آن حقیقت و پیامدهای نهایی اش امیدوار باشند. آیا آنهایی که کشف جاذبه بوسیلۀ نیوتن را رد کردند؛ چون او بوسیلۀ بکاربردن آن، نِپتون را پیدا نکرده بود؛ چنین امیدی داشتند؟ یا آنهایی.. که تئوری انتخاب طبیعی داروین را به این دلیل انکار نمودند که غریزه مشکلاتی را ارائه می داد ..؟

با این وجود، این دقیقاً همان کاریست که مخالفین سطح متوسط سوسیالیزم انجام می دهند؛ همیشه با یک آرامش احمقانه، و نادیده انگاشتن این واقعیت، که برای هر مشکل یا بدبختی که آنها تصور می کنند از اجتماعی کردن ابزار تولید بوجود خواهد آمد؛ یک درجه بدترش در جامعه رو به زوال امروزی، حقیقتاً موجود است.

چه چیزی است که ما از آمدن آن مطمئنیم؟ ما رشتۀ افکارمان را از بِبل تا به اینجا رساندیم، به دروازه ای که راه هایش را کار او بطور کلی به ما اشاره کرده؛ و از اینرو برای پاسخ دادن به این سئوال با خوشنودی و قدرشناسی به او بازمی گردیم: “جامعه ای که در آن تمام وسایل تولیدی متعلق به عموم اند، جامعه ای که برابریِ کامل همه را، بدون امتیاز دادن به هیچیک از جنس ها؛ برسمیت می شناسد، و بکار گرفتن هر گونه پیشرفت یا اکتشاف تکنیکی و علمی را میسٌر می سازد؛ جامعه ای که همۀ آنانی را که در حال حاضر غیرتولید کننده اند یا اعمالشان برای خود و جامعه زیان آور است، بیکاره ها و طفیلی ها را به کار می گیرد؛ و جامعه ای که با به حداقل رساندن مدت زمان کار لازم برای نگهداریش؛ شرایط ذهنی و جسمی تمام اعضای خود را به بالاترین حد ممکن ارتقاء می دهد.”

ما نه از خود و نه از مخالفین مان، پنهان نمی کنیم که اولین قدم برای رسیدن به چنین جامعه ای؛ لغو کلیۀ مالکیت های خصوصی زمین و سایر ابزار تولیدی است. با چنین چیزی، دولت به گونه ای که امروز موجود است؛ از میان برداشته خواهد شد. هیچ اشتباهی درباره اهداف ما، رایج تر از آن ابهامی نیست که موجب می شود مردم سردرگم اینگونه تصور کنند که، تغییرات و شرایط مطلوب ما، تحت یک حکومت دولتی – مثل رژیم کنونی؛ امکان پذیر می باشند.

دولت در حال حاضر، یک نهاد- فشار در جهت حفظ شرایط کنونیِ مالکیت و نظم اجتماعی است. نمایندگان آن، معدود مردانی از طبقات مرفه و بالا هستند، که برای بدست آوردن مقام هایی با درآمدهای هنگفت با هم رقابت می کنند. دولت تحت شرایط سوسیالیستی – اگر در واقع کلمه ای با یک چنین وابستگی های تاریخی کریه باقی بماند– ظرفیتِ سازمان یافتۀ اجتماع کارگران خواهد بود. مقامات رسمی آن، در شرایطی نه بهتر و نه بدتر از سایر شهروندان خواهند زیست. جدایی بین هنر و کار، تضاد میان کارهای ذهنی و یدی؛ که روح هنرمندان را عذاب می دهد، بی آنکه در اکثر موارد خود از دلایل اقتصادی آن آگاه باشند؛ محو خواهد گشت.

و حالا هنگام این سئوال می رسد که، چگونه وضعیت آیندۀ زنان و از اینرو نژاد انسانی؛ از همه این چیزها تأثیر می پذیرد؟ ما ممکن است از دو سه چیزی کاملاً مطمئن باشیم. بقیه را، تکامل جامعه به تنهایی و به گونه مثبتی تعیین خواهد کرد؛ با اینکه هر کدام از ما ممکن است دربارۀ هر مورد خاصی، نظر خودمان را داشته باشیم.

واضحاً، برای همه بدون استثناء جنسیت؛ برابری وجود خواهد داشت. از اینرو، زنان مستقل خواهند بود: تحصیل و سایر فرصت های زندگیِ او، با مردان یکسان خواهد بود. از او، مثل مردان، در صورت بهره مند بودن از سلامت ذهنی و جسمی (و در این ظرفیت، شمارۀ زنان چقدر بالا خواهد رفت!) انتظار خواهد رفت که برای برآورده شدن نیازهای جامعه، و بنابراین برآورده شدن نیازهای خودش؛ روزانه یک، دو یا سه ساعت کار اجتماعی انجام دهد. پس از آن، او آزاد خواهد بود که به هنر یا علم، تدریس یا نویسندگی، یا هر سرگرمی دیگری بپردازد. فحشا بهمراه محو شدن شرایط اقتصادی که آن را بوجود آوردند، و هنوز هم آن را به ضرورتی مبدل می سازند؛ از بین خواهد رفت.

اینکه در جامعه سوسیالیستی، تک همسری یا چندهمسری رایج خواهد شد، یکی از جزئیاتی است که تنها می توان از زاویه شخصی در موردش صحبت کرد. حل شدن این مسئله در ابرها و ابهامات سیستم سرمایه داری نمی گنجد. شخصاً، ما معتقدیم که تک همسری غالب خواهد شد. شمار مردان و زنان تقریباً یکسانند، و اینچنین به نظر می رسد که بالاترین ایده آل؛ ترکیب کامل، هماهنگ و پایدار دو زندگی انسانی باشد.

چنین ایده آلی که امروزه تقریباً غیرممکن می باشد؛ حداقل نیازمند چهار چیز است. اینها عبارتند از: عشق، احترام، تشابه فکری و ادارۀ نیازمندی های زندگی. امکانپذیریِ هر یک از این چهار مورد، در سیستمی که به سویش حرکت می کنیم؛ بسیار بیشتر از سیستمی است که در حال حاضر تحت آن زندگی می کنیم. آخرین مورد مطلقاً برای همه تضمین خواهد شد. همانگونه که هِلمر در اثر ایبسِن، به نورا می گوید: “زندگیِ خانگی آزادی و زیبایی خود را از دست می دهد، اساس آن را مستقیماً قرض ها و بدهی ها تشکیل می دهند.” (۱) اما هنگامیکه فرد عضوی از جامعه است؛ و نه فردی منزوی شده که برای بقای خودش مبارزه می کند، هرگز به قرض و بدهی نیازی نخواهد بود.

تشابه فکری – تحصیلات یکسان برای مردان و زنان، پرورش دادن این دو در کنار هم، تا زمانی که سرانجام دست در دست هم نهند؛ امکانات بیشتری را برای چنین چیزی فراهم می سازد. آن محصول ناشایسته کاپیتالیزم، در اثر تنیسن (۲) بنام یادبود “In Memoriam” زن جوان و گفته اش که: “من نمی توانم درک کنم؛ من عشق می ورزم” به افسانه ها خواهد پیوست. همه خواهند آموخت که بدون درک کردن، عشق نمی تواند وجود داشته باشد. و عشق و احترام – که امروزه به دلیل خطاها و کمبودها، محصولات سیستم تجاری جامعه، کمیاب گشته و یا از دست رفته اند؛ راحت تر میسٌر خواهند شد و تقریباً هیچگاه محو شدنی نخواهند بود.

پیمان بین مرد و زن طبیعتی کاملاً خصوصی خواهد داشت، بدون دخالت هیچ مأمور رسمی. زن دیگر نه خدمتکار مرد؛ بلکه با وی برابر خواهد بود. به طلاق دیگر نیازی وجود نخواهد داشت.

و نظر ما راجع به تک همسری بعنوان بهترین شکل جامعه، چه صحیح باشد و چه اشتباه؛ می توانیم در این زمینه مطمئن باشیم که بهترین حالت، بوسیلۀ آگاهی بالاتر و غنی تر از آگاهی ما؛ برگزیده خواهد شد. ما به همان اندازه می توانیم مطمئن باشیم که ازدواج های–مبادله ای با چندهمسریِ یکجانبه، که در دوران غم انگیز ما رواج دارد؛ انتخاب نخواهد شد. بیشتر از همه، می توانیم یقین داشته باشیم که دو بلای بزرگی که در کنار بقیه مشکلات، کمک به ویرانیِ روابط بین مرد و زن می کنند؛ از میان خواهند رفت. این دو؛ رفتار کردن با مردان و زنان بعنوان دو هستیِ متفاوت، و فقدان حقیقت می باشند.

دیگر برای مرد و زن، قانون های متفاوتی وجود نخواهند داشت. اگر جامعۀ آینده، مانند جامعۀ امروز اروپا، داشتن معشوقه در کنار همسر را، حق مردها بداند؛ ما می توانیم یقین داشته باشیم که همین آزادی برای زنان نیز وجود خواهد داشت. آن نقاب شنیع، دروغگویی مدامی که زندگی خانگیِ تقریباً همۀ انگلیسی ها را به یک هیپوکراسی (دو رویی) سازمانیافته مبدل می سازد؛ نیز دوام نخواهد آورد.

هرآنچه را که عقیدۀ تکامل یافته و هدفمند اجتماع، بعنوان صحیح ترین تشخیص دهد؛ عادلانه و آشکارا به اجرا در خواهد آمد. زوج ها قادر خواهند بود آن چیزی را انجام دهند، که اکنون فقط عده معدودی توانش را دارند – بروشنی از چشمان هم، به قلب یکدیگر بنگرند.

ما شخصاً معتقدیم که پیوند بین یک مرد و یک زن، برای همه بهترین خواهد بود؛ و اینکه هریک از اینها در قلب دیگری آن چیزی را خواهد یافت که در چشم هاست – تصویری از خود.

 

توضیحات:

(۱) Henrik Ibsen

۱۸۲۸ – ۱۹۰۶ میلادی، زاده نروژ، یک نمایشنامه نویس، شاعر برجسته و از بنیانگذاران تئاتر مدرن به شمار می رود. از وی اغلب بعنوان پدر رئالیسم یاد می کنند.

در اثر او بنام “خانۀ عروسک” “A Doll’s House”

Nora Helmer بیشتر اوقات خود را در صحنه بعنوان یک عروسک می گذراند: شخصیتی بی روح و پاسیو، که فقط به اندازۀ ناچیزی متعلق به خودش (خالص) می باشد. تمام زندگی او ساختۀ نُرم های اجتماعی و پاسخ به خواسته های دیگران است.

(۲) Alfred Tennyson

۱۸۰۹ – ۱۸۹۲ میلادی، از شعرای برجسته قرن نوزدهم بریتانیا بود.

Pall Mall Gazette *

 

منابع:

“مسئلۀ زن، از: النور مارکس و ادوارد اولینگ” – ترجمۀ زهره مهرجو:

بخش اول تا چهارم – سایت سیاسی و فرهنگی مجلۀ هفته:

https://mejalehhafteh.com/2016/05/11/%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%DB%80-%D8%B2%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B3-%D9%88-%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-3/

“مسئلۀ زن – النور مارکس و ادوارد اولینگ، ۱۸۸۶ میلادی”، آرشیو مارکسیست ها:

https://www.marxists.org/archive/eleanor-marx/works/womanq.htm

یورش وحشیانه پلیس ضد شورش به تجمع اعتراضی کارگران شرکت واحد

به دعوت سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوس‌رانی، صدها تن از کارگران شرکت روز ١۴ آذر از ساعت ده صبح برای پیگیری مطالبه مسکن خود به شهرداری مراجعه کرده بودند که مورد یورش وحشیانه واحدهای ضد شورش پلیس قرار گرفتند. آخرین اخبار حاکی است که حدود ٣٠ تن از کارگران بازداشت و ١۶ تن درنتیجه وحشی‌گری پلیس روانه بیمارستان شدند.
حسن سعیدی، وحید فریدونی، علی‌رضا توسلی، امیر تأخیری، محمدعلی اصلاغی، امیرعباس حسینی، ایرج فدایی ناصر محرم زاده ، اسامی تعدادی از کارگران بازداشت‌شده است.
به‌رغم تمام ددمنشی واحدهای مزدوران سرکوبگر و بسته شدن خیابان‌های منتهی به شهرداری، کارگران دست از اعتراض برنداشتند و به تجمع و تظاهرات خود ادامه دادند.
کارگران شعار می‌دادند:
کارگران دردمند. در تب‌وتاب مسکن
قالیباف پول مسکنم کجاست
قالیباف قالیباف، استعفا استعفا
مسکن ما راندید این وضع ادامه دارد
مشکلات رفع نکنی. اعتصاب هم تو راه
این چندمین بار از سال ١٣٩٢ است که کارگران شرکت واحد برای تحقق مطالبه مسکن خود دست به اعتراض می‌زنند و مقامات شهرداری به‌رغم وعده‌های خود، خواست کارگران را عملی نکرده‌اند. آخرین تجمع اعتراضی کارگران پیرامون این مطالبه در ١٢ مردادماه امسال بود که به کارگران وعده داده شد که مصوبه شورای مسکن شهرداری در مورد برخورداری کارگران از تسهیلات بلاعوض مسکن، اجرا خواهد شد.
درحالی‌که سران و مقامات رژیم، حقوق‌های ده‌ها و صدها میلیونی می‌گیرند، دزدی‌های آن‌ها از منابع عمومی سر به تریلیون‌ها می‌‌زند و سرمایه‌داران از استثمار کارگران، سودهای افسانه‌ای به جیب می‌زنند، رژیم ضد کارگری حاکم بر ایران، اما از تحقق خواست برحق کارگران و اجرای مصوبات خود، سرباز می‌زند و وحشیانه کارگران را سرکوب می‌کند.
مبارزات کارگران شرکت واحد در چند سالی که از بازگشائی سندیکا می‌گذرد، آشکارا نشان داده است که این سرکوب‌ها نمی‌تواند کارگران را از مبارزه برای تحقق مطالبات خود بازدارد. تعدادی از کارگران مبارزشرکت واحد، سال‌ها به بند کشیده شدند. احکام محکومیت تعداد دیگری هم‌اکنون صادرشده است. ده‌ها تن از کارگران فعال اخراج شده‌اند. اما مبارزه سندیکا و کارگران شرکت واحد ادامه یافته است.
سازمان فدائیان ( اقلیت) اقدام وحشیانه نیروهای سرکوب جمهوری اسلامی را علیه کارگران شرکت واحد شدیداً محکوم می‌کند و خواستار آزادی فوری کارگران بازداشت‌شده و اجرای فوری مطالبه مسکن و دیگر مطالبات کارگران است.

سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی – برقرار باد حکومت شورایی
نابود باد نظام سرمایه‌داری
زنده‌باد آزادی – زنده‌باد سوسیالیسم
سازمان فدائیان (اقلیت)
١۴ آذرماه ١٣٩۵
کار – نان – آزادی – حکومت شورایی

متن کامل در فرمت پی دی اف

گزارش به سوزان

souzan_shرسم ما نبود تا سوگواری کنیم. عادت براین بود تا درسوگ رفقایمان دندان خشم برجگرخسته بربندیم و رزممان را بسامان تر کنیم. حالا اما آبان ماه که میشود یاد عزیز تو مثل نسیم لابلای ساعات زندگی میچرخد و سوگوار میشوم . کارها بسامان نمی شود . دندان خشم جگر خسته را می خورد ومی تراشد ویاد تو انگار سرزنشی بر روزگار عسرت ماست تا کاری بکنیم. برای آنکه این تمنا را پاسخی در خور داد باید بدانی که پس از شما برما چه گذشته است.  پس از تو آنچه بر ما گذشت داستان غم انگیز شکست یک انقلاب است. در متن این شکست است که از تو و ژیلای عزیزمان ومنصور و.. صدهای دیگر یادی در خور عشق عزیمتان نشده است وقرارمان برای بسامان کردن جنگ با طبقه حاکم بجای سوگواری برقرار نماند. ژیلا رجائی، حتما یادت هست! پر شور وصمیمی با لهجۀ گرم و شیرین خراسانی اش .آن رفیق ۲۵ـ۲۶ ساله و سرشار از صداقت، شاید یک ماهی  قبل از دستگیریمان بود که ارتباط مان محدود شده بود.  من خبر اعدام او را همزمان با خبر کشتن تو در زندان شنیدم. اصلا نمی دانستم که اسیر شده است. ژیلا می دانست که من در زندانم و از دوستی خواسته بود که وصیت نامۀ شفاهی اش را به من منتقل کند. او گفته بود که پسر صاحبخانه که بسیجی بوده لوش داده ، در هنگام محاصرۀ خانه او، رفیق….. توانسته از معرکه  فرار کند و ازاین مورد بسیار خوشحال بود. گفته بود که به گرایش ” خط انقلابی”  تعلق داشته و در دادگاه ازسازمان فدایی ــ اقلیت و مارکسیم دفاع کرده و حکم اعدام دارد. دوستی که در مورد ژیلا صحبت می کرد می گفت ژیلا بسیار شکنجه شده بود، پا هایش بر اثر شلاق داغان شده بودند. ژیلا به همبندی هایش گفته بود که وقتی برای اعدام می رود اشک نریزند و خودش با آن پا های آسیب دیده لری رقصیده بود. یادت هست که روزی ژیلا را در یکی از بیمارستان های تهران ملاقات کردیم؟ با لباس سبز رنگ اتاق عمل آمد پائین تا جزوه ها را از من بگیرد؟ اصلا باورت می شد که حدود دو ماه بعد هر دو نفرتان بروید؟  شاید در موقع اعدام همدیگر را دیده باشید. ژیلا رجایی هم در همان آبان ماه ۶۰ اعدام شد.

سوزان جان، وقتی تو رفتی ، خیل عظیمی از رفقا همزمان با تو  رفتند ، کلا در طی همان سالها ی اوایل دهه شصت همه چیز تغییر کرد. حاکمیت یکه تاز میدان شده بود تمام تشکل ها، شوراها، روزنامه ها و هر آنچه به زبان حاکمیت سخن نمی گفت تعطیل و قلع و قمع شده بودند. بعد از سه ــ چهار سال دیگر  دنیای خارج از زندان غریبه بود.اصلا معیارهای ارزشی و روابط بین انسانها در جامعه تغییر کرده بود. دیگر روحیه همبستگی ،عدالت خواهی و آزادی طلبی به محاق رفته و بی ثمری اعتراض به وضع موجود را به گفتمان غالب تبدیل نموده بودند. جامعه ترسیده بود وعقب نشینی سنگینی را تجربه می کرد. چند سال بعد، وقتی جنگ لعنتی به اتمام رسید، در تابستان سال ۶۷هزاران نفر زندانی سیاسی در سراسر کشور اعدام شدند.

از چه بنویسم؟ از سنگینی تحمل از دست دادن یکایک شما؟ از شکست انقلاب ۵۷؟ از بحران جهانی در جنبش  کمونیستی که ما را به آحاد تجزیه کرد؟ از دنیایی که سواری کشیدن از دیگران را توانایی فردی و کار آفرینی  خواند وبیشتر از پیش ستود و فضلیت دانست، از اینکه ایدئولوژی نظام حاکم با در خدمت گرفتن امکانات گسترده، با شکل دهی باورهای انسانها، با به عقب راندن ارزش ها و مفاهیم انقلابی وجایگزینی هرچه بیشترارزش های مطلوب روابط سرمایه داری تسلط هر چه بیشتری یافت!؟ از رشد فردگرایی، به جای امر اجتماعی، آویزان شدن به قدرت مسلط به جای مبارزه و تعرض به نظم موجود !؟ و …… بگذار اما برای اندگی تسلی خاطرتان از دوران اخیربنویسم که دوباره خیل عظیم فرودستان و گرسنگان به خیابان ها سرازیر شدند، مارکس دوباره زنده شد و کشمکش های طبقاتی جان دوباره ای گرفته است!؟ هرچند صف کارگران هنوز ضعیف است.

رفیق عزیزم، درطی همین سی و پنج سال گذشته، بازماندگان کشتاردهۀ شصت،مادران و خانواده ها وتمامی وجدانهای آگاه با جان و روح خود در افشاء و بازگوئی تاریخی تلاش کرده اند که نظام قدرت درانکارو وارونه جلوه دادن آن کوشیده است. کشتار دهۀ ۶۰، اولین و یا آخرین جنایت حاکمیت  نبوده و نیست ولی آگاهی از چگونگی سرکوب یک انقلاب و آرمانهای آن وهمچنین تعمق بر کاستیها و اشتباهات ما به مثابه کسب تجربه و  مقوله ای تاثیر گذاربرهمین دوران است.حاکمیت جعل تاریخ را در واقع درجهت تکرارآن وممانعت از شناخت و آموختن نیروهای جوان از تجارب آن دوران بکار می برد. حاکمیت جدید از بدو پیدایش سرکوب انقلاب را در دستور کار خود داشت. به خاطر داری که از ماهها قبل از ۳۰ خرداد سال ۶۰ پروژۀ سرکوب گسترده و کشتار دسته جمعی مبارزان برنامه ریزی شده بود. همان زمان اسنادی در رابطه با این پروژه به بیرون درز کرده بود که درنشریات نیروهای چپ منتشر شده بود. همۀ کسانی که در آن دوران در سن بزرگ سالی می زیستند، شرایط آن دوران را هر چند در ابعاد متفاوت شاهد بودند و شاید بهتر است گفته شود آن دوران را زندگی کردند زیرا به جرآت می توان گفت شهریا روستائی، خیابان یا کوچه ای نبود که زندانی و اعدامی نداده باشد. کشتار سال های نخست این دهه،به طور عریان و ارعاب کننده ای در جراید پخش می شد. حاکمیت وقتی توانست جامعه را مرعوب و به عقب نشینی وادارد، کشتار سال ۶۷ را در خفا و در نهایت پنهان کاری انجام داد. جمهوری اسلامی سالها کوشید تا کشتاربسیار وسیع سال های ۶۰ تا ۶۳ را هم از اذهان پاک کند. تلاش کرد تا در افکار جامعه توابین را به جای چهره زندانیان مبارز جا بزند.آنجا که امکان پنهان کاری نداشت  از قلم بدستان و تئوری پردازان و فیلم سازان مزدورو حراف گرفته تا دستیاران بی جیره و مواجب به خدمت گرفته شدند تا وقایع آن دوران را سرکوب تعداد معدودی گانگستر مآبِ مسخ شده نمایش دهند و این استقامت وصف ناپذیر خانواده ها و دیگر بازماندگان آن دوران بوده و هست که همچنان بر پوزه این جانیان کلاّش می کوبد. رفیق جان، راستش را بخواهی هربار که به مادران، این شیفته گان در خاوران، همانجایی که تو، ژیلا، منصور، محسن و …..هزاران عزیز دیگر خفته ایدفکر میکنم از اینهمه عشق و استقامت این تن های رنج کشیده،تمام وجودم منقلب و طوفانی می شود.گویی تکه تکه پیکرشان را دوباره و دوباره در قامت گل های سرخ بر مزارتان می پاشند و بر وجدان جامعه بانگ می زنند«خوب نگاه کن، راستکی است».در طی این سالها و به ویژه در سال های اخیر بازبینی فجایع دهه ۶۰ در ابعاد بیشتری مطرح شده است، بخشی از فرزندان ما و نوجوانان کنونی پیگیرٍ کشف واقعیت آن دوران شده اند و درمقابل جریاناتی در تحریف تاریخ تلاش می کنند. از کسانیکه در ساختار قدرت و حاکمیت آن دوره دست داشتند و حال خودشان را اصلاح طلب می نامند تا جریاناتی که بدون دستمزد بر سفره کشتار رژیم خوش رقصی کردند و عاقبت خودشان هم از معر که کشتار بدون دادن  سهم جان به در نبردند. هر دو گروه تلاش می کنند تا کشتار چندین هزار زندانی در سال های ۶۰  تا ۶۳ و در واقع سرکوب انقلاب، به فراموشی سپرده شود. گروه اول خود از برقرار کنندگان ساختار حکومت و از عامران و عاملان آن جنایات بود و گروه دوم، حزب توده و اکثریت حامی آنها. آنجا که به کشتار سال ۶۷، بر می گردد اسیران گروه دوم هم در زندانها به  جوخه اعدام سپرده شدند پس ادامه دهندگان این جریان تلاش می کنند تا کشتار ۶۷ را از آن دهه جدا کنند.و اصلاح طلبان هم مزورانه دم از بی اطلاعی در سال ۶۷می زنند. چندی پیش نوار منتظری که دریک مجلس محرمانه با هییت مرگ کشتار ۶۷ اعتزاض کرده بود بعد از ۲۸ سال پخش شد. انگار همه دست بدست هم داده اند تا کشتار به ۶۷ خلاصه شود. مگر میشود گذاشت تا کشتن تو و هزاران زندانی در سالهای اولیه انقلاب را از تاریخ قیچی کنند. با نخستین بر آیند توده ای شما باید دوباره به خیابان بیائید.

۲۸ آبان ۱۳۹۵

 

سوزان نیکزاد از فراز قله ای به حقارتشان چشم دوخته بود

با تاکسی وارد کوچه نسبتا باریکی شدیم که پر از خانه های مسکونی بود و در یک طرف کوچه ماشین ها تنگاتنگ پارک کرده بودند، تاکسی در مقابل یک خانه کلنگی ایستاد، او به سرعت از تاکسی پیاده شد تا از خانه مادرش دستگاه تایپی را که از مدت ها پیش و بعد از پاکسازی هنوز باقی مانده بود بیاورد و من در تاکسی ماندم، مدت ها بود که به این خانه رفت و آمد نمی کرد، شب بود، من به ماشین هائی که روبروی ما پارک کرده بودند نگاه می کردم، همه خالی به نظر می رسیدند، ماشینی از پشت سر آمد، در روشنائی نور این ماشین به نظر رسید که سایه ای در یکی از ماشین های روبروی من تکان خورد ولی سریع محو شد، در همان لحظه صدای مردی از بیرون شنیده شد: “خانم سوزان نیکزاد …..” مردی مسلسل را میان دو کتف سوزان فشار می داد و دو نفر مسلح به درون تاکسی که من در آن بودم هجوم آوردند! راننده تاکسی به دو مرد مسلح اعتراض می کرد و می گفت: “کسی اینجا کار خلافی که نکرده، چرا این جوری حمله می کنید؟ این خانم کاری نکرده …..”

سوزان را به درون همان اتومبیلی بردند که چند لحظه پیش سایه ای در آن تکان خورده بود و به کف ماشین خزیده بود، ماشین ها که با تاکسی حداقل سه تا می شدند حرکت کردند، با سرعتی که گوئی در حال پرواز بودند! بالاتر از چهار راه سیدخندان برای لحظه ای دو تا اتومبیل در موازات هم قرار گرفتند، در صندلی پشت راننده سوزان را دیدم، مصمم و نترس و مشت گره کرده اش را به من نشان داد، در کنار او مرد مسلح و در همان لحظه سایه خزیده را، آه! او بود، همان دختر جوانی که چهار ساعت پیش سر قرارش با سوزان نیامده بود! او مرا دید ولی نگاهش را از من دزدید، چیزی در او تغییر کرده بود، انگار که قوز درآورده بود! به چشم من قوزی بر شانه ها و گردنش آمده بود، یاد ورزشکارانی افتادم که روزگاری در تلویزیون دیده بودم، یک نوع ورزش اروپائی که آن موقع عجیب به نظرم رسیده بود، آنها لباس های مخصوصی می پوشیدند که سرشانه ها و پشت کتفشان خیلی برآمده بود تا در بازی بتوانند مرتب به هم تنه بزنند و رقیب را به این طرف و آن طرف پرتاب کنند، بازیکنان هاکی روی یخ، آن دو نفر مسلح در تاکسی مرتب به من فحش می دادند، در سربالائی اوین تو سر و کله و صورت من می زدند و می گفتند: “میدونی کجا میریم؟ از اینجا راه برگشتی نیست! عمودی میری، افقی برمیگردی! فلان، فلان شده و …” در همان جاها بود که به من چشمبند و دستبند زدند!

★★★★★

همه چی با سرعت پیش می رفت، بازجوها عجله داشتند که صید خود را به مسلخ ببرند! دستان و کتفم را برای بستن قپانی کشیدند! یک دست از بالای سر و در جهت مخالف دست دیگرم را از پشت به هم رساندند و پشت گردنم به شکل ضربدری بستند! “اسمت چیه؟ اسم رابطتت چیه؟ محل قرار و …..” در همان حال صدای فریاد سوزان را شنیدم و مرا از سقف آویزان کردند! باورم نمی شد که چنین دردی هم وجود داشته باشد! بند، بند پیکرم در حال از هم گسستن بود! انگار که ماده ای اسیدی سراسر بدنم، ذرات وجودم را می سوزاند و از هم پاره می کند! در عین حال که فقط نوک انگشتان پایم به زمین می رسید با وسیله ای که شاید کابل و یا شلاق بود بر گردن و شانه ها و کمرم می زدند! چشمبند داشتم و هیچ نمی دیدم، در آن لحظات گاهی به نظرم می رسید که این ضربات آن قدر منظم هستند که اگر بتوانم خودم را تکان بدهم شاید ضربه بعدی به من اصابت نکند ولی هر بار که تلاشی می کردم حلقه دستبند تنگتر و زنجیر کشیده تر می شد! گاه حواس و هوشم را از دست می دادم ولی هر بار که به هوش بودم فریاد سوزان را هم می شنیدم، ساعت ها می گذشت، شکنجه بود و فریاد و بد و بیراه شکنجه گران که نمی خواستند وقت از دست برود! در آن میان صدای آن دختر را هم شنیدم، با درد می گفت: “من که گفتم، چرا دوباره می زنید؟!” نه! آنها سیر نمی شدند! تصور می کردند که تازه صید را به دام انداخته اند!

روزهای متوالی با قپانی، شلاق و یا مشت و لگد گذشتند، بارها در پشت در اتاق شکنجه منتظر نوبت نشستم و آن وقت فریاد سوزان و صدای نفس نفس چند مرد، شیهه بازجوها: “حرف بزن سلیطه، کجا قرار داری هرزه؟ رابطتت کیه؟” و صدای تازیانه هائی که فضا را می شکافت، روز و شب و ساعت های متوالی، چقدر طولانی! سوزان را لحظه ای رها نمی کردند و سوزان از ته دل فریاد می زد، فقط فریاد می کشید، فریادی که تمام وجود را می شکافت و در اعماق روح دردی عمیق به جا می گذاشت. دردی که هرگز التیام نیافت… آه! رفیق من چه کشیدی؟ چگونه فشرده رنج تاریخی انسان های ستمدیده بر پیکر و روح مهربانت متراکم شد!؟

★★★★★

متعلق به نسلی بودیم که رژیم سلطنت را با هزاران امید و آرزو سرنگون کرده بودیم.

مردمی که در آرزوی دنیائی بهتر و دور از استثمار از جا برخاسته، مردمی که در شرایط انقلابی طعم همبستگی و همدلی را چشیده بودیم، جوانان آرمانگرائی بودیم که سکوت در برابر بی عدالتی تا آنجائی که در قدرت درکمان بود را پذیرا نبودیم و اکنون حاکمیتی که وادارت می کرد تا پشت در به انتظار نوبت خود بنشینی و به فریادهای رفقا و همراهانت زیر شلاق شکنجه گوش دهی، رنج و خشمت را در سکوت قورت دهی، آنچه در زندان بر ما می گذشت متراکم شده همانی بود که در کل جامعه به وقوع می پیوست. خشونت عریان برای به عقب راندن و به سکوت واداشتن جامعه، سرکوب قیام ۵۷ .

★★★★★

یک شب بعد از این که از اتاق بازجوئی و شکنجه بیرون آمدم به علت پر بودن سالن منتظرین بازجوئی فرصتی پیش آمد که در کریدور بزرگی در کنار چند نفر دیگر دراز بکشم، از زیر چشمبند و پتوی سربازی سعی می کردم به اطراف نگاهی بیندازم،فقط پاها را می دیدم، غلغله ای بود، پاهای برهنه، سیاه و ورم کرده بود که بر زمین کشیده می شد، اسیران  یا پابرهنه بودند و یا دمپائی پلاستیکی داشتند و آنانی که کفش به پا داشتند بازجوها و زندانبانان بودند که در رفت و آمد بودند، یک نفر را می زدند، آن که می زد فریاد می زد: “بی شرف مادر فلان بگو چه کسی رو می خواستی بکشی؟ می خواستی منفجر کنی؟ ها؟ با همین مواد دهنت رو منفجر می کنم!” و آن که می خورد می گفت: “آی، آی، نزن بابا من ماهیگیرم، من کارم اینه، اینا رو تو آب منفجر می کنم، بعد کلی ماهی گیرم میاد، به چی قسم بخورم که قبول کنید؟ من نمیدونم در مورد چی حرف می زنید؟ بروید از همسایه ها بپرسید، همه مرا می شناسند!”

نه! بازجو وقت پرس و جو از همسایه ها را هم نداشت! سرش شلوغ بود و ابزارش شکنجه تا مرگ! “همین جا دهنتو …. این قدر بخور تا بمیری! نمیگی؟ نه؟” خسته و خرد و خمیر بودم، به حرف های مرد جوان فکر می کردم، آیا واقعا ماهیگیر بود؟ راستی چه بر سر راننده تاکسی تلفنی که همراه ما دستگیر شدآمده بود؟ آیا او هم الان در حال تحمل ضربات شلاق بود ؟؟ صدای نعره بازجوئی دیگر با صدای زوزه تازیانه در فضا پیچید: “حرف بزن دختره پتیاره، کجا قرار داری؟” و دخترکی با صدائی بسیار جوان جیغ می زد: “مامان ….. مامان …..” آه! او مادرش را می خواست، طفلک در کجای این دنیا ایستاده بود؟ چند سال زندگی کرده بود که حالا گذارش به این سرزمین وحشت افتاده بود؟ و واقعا چه می توانسته انجام داده باشد که این چنین جسم و روحش را تکه تکه می کردند؟ و دوباره فریاد یا زینب بازجو با صدائی که از چرخیدن تازیانه در هوا به هم می پیچید!

یک زندانی را با برانکارد دستی آورند و در کنار من خواباندند، پاهایش که از زیر پتو بیرون بود باندپیچی و خونی بود، دستانش، پیشانی و سر و صورتش! و بر باندپیچی روی بینیش هنوز خون تازه بود، سوزان بود! از زیر پتو دستش را گرفتم، به زور لبخند کوچکی زد، با حالتی که به نظر می رسید به سختی حرف می زند پرسید: “تویی …؟!” پچ پچ کنان گفتم: “آره، آروم، اینا اینجان!” با صدای بلندتری گفت: “نتونستند چیزی از من در بیارند! نگفتم، نتونستند!” از فاصله بیست قدمی ما، کفش هائی شروع به جلو آمدن کردند، به نظرم رسید که سوزان کاملا هوشیار نیست! با صدای بلندتری به سوزان گفتم: “ما که چیزی نداریم بگیم! ما هیچی نداریم که بگیم!” و آن کفش ها بر سر و کله من کوبیدند! کفش های بازجو روح الله بود و فریاد او با فحاشی های رکیکش!

★★★★★

آیا من و سوزان هر چند در کنارهم، از دو دنیای متفاوت حرف نمی زدیم؟ دنیای من که من در آن امکان انکار را می دیدم و دنیای سوزان که خود را لو رفته یافته بود و جائی برای انکار نمی دید! زندان! عجب پدیده سنگین و پیچیده ای! حتی اگر اتفاقی دستگیر می شدی کافی نبود که بازجوهای جنایتکار چیزی از تو ندانند، خودت زیر شکنجه تاب بیاوری، فریب بلوف های آنها را نخوری، هیچ اطلاعاتی به آنها ندهی و همه را به تمامی بدون لحظه ای تردید حفظ کنی! مقاومت و سکوت یاران و آشنایان دور و نزدیکت نیز بود که تو را حفظ می کرد، پیکر خرد شده رفیقت در کنارت بود، عزیزت، دوستت، همکارت، همه آنهائی که داغ گرفتن اطلاعات را بر سینه بازجویان می کوبیدند بود که چارچوب امکانت را فراهم می ساخت. واقعیت این است که چندین هزار انسانی که به دست رژیم جمهوری اسلامی اعدام شدند و یا جوانی و زندگی خود را در اسارت سپری کردند اکثریت آنها اسرار خود را با دشمنان تقسیم نکردند، در تنگناها جا عوض نکردند و در کنار ستمدیگان جهان باقی ماندند و اکثریت آنها در گمنامی باقی ماندند!

★★★★★

روزهای نخست آبان ماه* سال۱۳۶۰ بود، شعبه، محلی در زندان اوین که آنهائی که زیر بازجوئی بودند را به آنجا می آوردند، روزها می گذشتند، این بار در اتاق انتظار بازجوئی بودم، در آن اتاق جا تنگ بود، بیشتر از پنجاه نفر با چشمبند در اتاقی به هم فشرده شده بودیم ولی در آنجا بیشتر می شد چشمبند را دستکاری کرد ویا گاهی بدون چشمبند دیگران را دید و یا گاهی حرفی هم زد، همه شکنجه شده بودیم و در انتظار ادامه آن! بوی خون مانده و چرک فضای اتاق را پر کرده بود! در آنجا کمتر کسی را با پای سالم می دیدی! فقط پاهائی ورم کرده، بنفش، سیاه، مثل چرم و با ترک هائی که از آنها خون جاری می شد، در آنجا دختران قوزدار، با قوزی پهن و بزرگ که از گردن و بازوان و دست ها گرفته و تا کمر امتداد پیدا می کرد هم کم نبودند، گاهی هم خون از ترک این برآمدگی جاری می شد، بر مچ های دستانشان نیز گودی عمیقی همراه با زخم هائی عمیق و گاهی چرکین دیده می شد، نه! اینان بازیکنان آن ورزش اروپائی به نام هاکی روی یخ نبودند! دختران قپانی شده بودند! سوز سرما بدن های خرد شده ما را می لرزاند ولی روحیه ها خوب بود، از دخترهای جوان ۱۳ – ۱٤ ساله تا زنی باوقار که حدود ۶۰ سال داشت ولی اکثریت جوان بودند.

در کنار در ورودی اتاق که همیشه باز بود یکی دو نفر که به سرعت تواب شده بودند از جمله مینومشهدی باغبان دختر سیه چرده ای که بعدها برای اثبات تواب بودنش هر چه ممکن بود انجام داد به همراه زن زندانبانی نشسته بودند! مینو مشهدی باغبان با وقاحت یک کودنی که میدانی برای اثبات حقارت خود یافته با چاپلوسی برای زن زندانبان تعریف می کرد که به همراه برادران بازجویش به خانه سوزان نیکزاد رفته! می گفت: “این فلان، فلان شده تا تلفن زنگ زد گوشی را برداشت و با پر روئی گفت مریضم، اسهال دارم و گوشی را گذاشت، برای خودش غذا پخت، سالاد و دوغ درست کرد و خورد و بعد هم همان جا در حضور برادران بازجو نشست و ابروشو برداشت، اصلا عین خیالش نبود، خیلی بی حیاست، ما مدت ها آنجا نشستیم و کسی نیامد، بعد هم با دعوا و پر روئی دو تا ساک پر از وسایل کرد و با خودش آورد، فکر می کنه اینجا هتله، نمی دانم چرا برادران همون جا خفه اش نکردند، باید درجا اونو می کشتند ولی برادران بازجو خیلی مهربانند!”

طرف های عصر همان روز سوزان را دیدم که صابون و نوار بهداشتی از ساک قهوه ای رنگش بیرون آورده و بین زندانیان تقسیم می کند، چند تا پتوی سبک هم در ساک دیگری داشت و در آن حال و روز این پتوها بدن های خسته و لرزانی را در خود پیچاندند، صدای سوزان را از کریدور می شنیدم، لحنی معترض داشت، به کمبود پتو و نبود امکانات اعتراض می کرد، مردی (احتمالا یک بازجو) می گفت: “چشمبند بزن، فکر می کنی اشرف دهقانی هستی؟ ها؟ اشرف دهقانی هم باشی خردت می کنیم! همه تونو اعدام می کنیم!” و سوزان می گفت: “اگه آدمی بیا بحث کنیم، همین جا !”

★★★★★

روزی دیگر دوباره به اتاق بازجوئی رفتم و این بار مشت و لگد و پرت شدن بین دو الی سه بازجو بود با چشم بسته! مطمئن نبودم که چند نفرند، بعد از ساعاتی که نمی دانم چقدر بود به اتاق انتظار برگشتم و در یک فرصت مناسب در کنار سوزان نشستم، برایم تعریف کرد که بسته نشریه برای توزیع را از خانه اش پیدا می کنند و باز به طور طولانی شلاقش می زنند تا عاقبت سوزان برای این که بتواند نفسی تازه کند به دروغ میگوید که باید این بسته را زیر پل حافظ قرار می داده و کسی آن را از آنجا می برده! آنها  همراه سوزان می روند و بسته را زیر پل می گذارند و در اتوموبیل به کمین می نشینند، بعد از گذشت  نیمی از روز و نا امید از این که نتوانسته بودند کسی را دستگیرکنند می روند که بسته را بردارند ولی بسته نشریات ناپدید شده بود! سوزان می گفت که: “انتظار در آنجا جانکاه بود، نگران بودم که از بخت بد یکی فکر کنه که بسته ارزشمندی را پیدا کرده و آن را بخواد برداره! وای که چه سخت بود ولی جات خالی از تمام وجود خندیدم وقتی پاسداره با چهره وحشتزده و مبهوتش آمد و گفت بسته سر جاش نیست!” بعد از آن سوزان را به قدری زده بودند که قادر به راه رفتن نبود! آن شب مرا به همراه تعدادی دیگر به بند آپارتمان ها بردند، سوزان با ما نبود! شاید یک هفته ای گذشت و من خبری از سوزان نداشتم!

★★★★★

نزدیک به یک سال بود که سوزان را می شناختم، در زمان دستگیری حدود ۲۵- ۲۶ سال سن داشت، اولین باری که او را دیدم در جمعی بود چند نفره، دختری با چشمان سیاه، چهره ای گندمگون که  گیسوان نیمه بلندش را پشت سرش جمع کرده بود، تا حدودی باریک اندام با قدی نسبتا بلند، آن چه بیشتر از چهره و حرکاتش نمایان می شد اتکا به نفسش بود، روزی باهم به خانه ای پیش مادرش رفتیم، قبلا سوزان هم با مادرش در همان خانه زندگی می کرد ولی مدت ها بود که دیگر کمتر آنجا پیدایش می شد، خانه کوچکی بود با روبنای گلی (کلنگی) در خیابان خواجه نظام الملک در شرق تهران،  با یک اتاق و یک فضای زیر پله به عنوان آشپزخانه و یک حیاط که شاید حدود چهل متر بود، تا آنجا که در خاطرم مانده از پله ها که بالا می رفتیم یک اتاق بسیار کوچک دیگر هم وجود داشت که اتاق سوزان بود، سوزان تنها فرزند خانواده بود که هنوز کم و بیش با مادرش زندگی می کرد، یک تخت و یک میز تحریر کوچک، روتختی و تزئینات مختصر اتاق حال و هوای صنایع دستی را داشتند.

از مادرش، زنی با قد بلند، چهره ای مهتابی، مهربان، خسته و آرام را به خاطر دارم و سوزان از پدرش هرگز با من سخنی نگفت، سوزان پرستار بود و در بیمارستانی دولتی در سعادت آباد کار می کرد، دوره هائی پیش آمد که من عملا همخانه سوزان شدم البته در مکان دیگری، در آن تابستان گرم وقتی خسته و تشنه به خانه می رسیدیم همیشه نوشیدنی هائی که سوزان متخصص درست کردن آنها بود (معجون های انرژی زا و یا گیاهی) آبی بود که بر آتش عطش و خستگی ما ریخته می شد، در آن لحظات کوتاهی که از بحث ها و شرایط پرتلاطم آن دوران تنفسی گیرمان می آمد و یا بعد از بحث هائی که حول انتقادهائی که از هم داشتیم که گه گاه به بحث های نظری هم کشیده می شد سریع غذائی سرهمبندی می کردیم و دو صدائی آواز می خواندیم، به خصوص سرود ای عشق را (….. قسم خوردم بر تو من ای عشق ….. که جان بازم در رهت ای عشق …..) هر چند که سوزان صدای خوشی داشت و من نه ولی نمی توانستم فرصت را از دست بدهم و همپای هم می خواندیم.

تقریبا هم سن و هم اندازه  بودیم و این برای من که در آن دوران سر و سامان درست و حسابی نداشتم حل یک مشکل دست و پا گیر بود چون از لباس های موجود دو تائی استفاده می کردیم و آن البته لباس های سوزان بود، پرشور و سخت مهربان بود، از آن دست آدم هائی بود که قلبی وسیع دارند و همیشه جائی برای عشق ورزی بیشتر در قلبشان یافتنی است، شاید ازسرهمین عشقش به انسان ها بود که مماشات با سلطه گران و استثمارگران را برنمی تابید، سنگلاخ های زندگی را می دید ولی آنها را آن قدر کوچک می شمرد که سنگلاخ بیچاره شرمگینانه خود را جمع و فشرده می کرد تا از سر راه به کناری زده شود، سوزان یک انساندوست سوسیالیست بود.

★★★★★

دوباره مرا خواستند، چشم بسته در راهروئی که شاید طبقۀ بالا همان شعبه بود کنار دیوار منتظر نشسته بودم و این انتظار طولانی بود، ساعت ها بود که اعلام کرده بودم که باید به توالت بروم ولی خبری نبود تا به داد و بیداد افتادم و عاقبت زن زندانبان آمد و گوشه مانتوی مرا کشید و برد به توالت، در آنجا چشمبند را برداشتم،  تا آنجا که یادم می آید در یک راهروی نسبتا کوچکی دو تا دستشوئی قرار داشت و دو یا سه تا توالت، وقتی از توالت بیرون آمدم و داشتم دستم را می شستم متوجه آینه بزرگی شدم که بر دیوار کناری وصل شده بود، از دیدن خودم جا خوردم، چهره آشنائی نبود! چشمانم قرمز و خون آلود و صورتم کبود و ورم کرده بود، همه پیکرم متورم بود، به نظرم فکم کج بود و ….. یک زندانی از توالت دیگر بیرون آمد و ناگهان نگاهم به نگاه سوزان در آینه تلاقی کرد! پریدیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم، از ذوق هر دو می گریستیم و از دیگری می پرسیدیم: “کجائی؟ چطوری؟ چی به سرت آوردند؟” ولی فرصت زیاد نبود!

زندانبانی که در ورودی دستشوئی مرا رها کرده بود حتما به زودی سر می رسید،

سوزان گفت: “فکر می کنی اینا با من چه بکنند؟”

جوابی ندادم….

“اعدامم می کنن؟ به زودی…. منو می کشند..؟ تو چی میگی؟… کار دیگه ای می تونم بکنم؟”

سکوت جانگداز من..!

“چی میگی؟”

من چی بگم در مورد زندگی تو…؟ و نتوانستم ادامه بدم… فقط در آغوشم فشردمش، سوزان ادامه داد: “من لو رفتم، اگه یک ذره کوتاه بیام اینا قدم بعدی رو می خوان تا آخر خط، نه، همین طوری بهتره… همین طوری بهتره،.

از تو چیزی ندارند، شاید یک روزی بری بیرون، بگو که خیلی دوستشون داشتم، به رفیق (ب) و بقیه بگو که خیلی دوستشون داشتم.” و بعد جیغ و ویغ آن کرکس سیاه! زن زندانبان که ما را می کشید به سر و صورت ما چنگ می انداخت و موهای مرا آن قدر کشید تا ما را از هم جدا کرد و این آخرین دیدار من با سوزان بود!

★★★★★

سوزان لو رفته بود، آری، ولی واقعا از او چه می دانستند؟ این که مسئول یا رابط آن دختر جوان بوده  و به او نشریه می داده است و این بدین معنی بود که او در ارتباط با سازمان چریک های فدائی خلق ایران – اقلیت بود و در محل زیست سوزان تعدادی نشریه و اطلاعیه و امثالهم پیدا کرده بودند؟ آیا این جرم کمی بود؟ جرم زیادی بود؟ آن کودکان ۱۳- ۱٤ ساله که فقط به علت همراه داشتن یک اطلاعیه راهی میدان های تیرباران و اعدام می شدند، مادرانی که به علت لو ندادن فرزاندانشان روانه زندان و متحمل سخت ترین شکنجه ها می شدند و یا بچه های نوزاد و خردسالی که در زندان سال ها زندگی می کردند جرمشان چه بود؟ آن هزاران نفر که در طی چند ماه گروه گروه اعدام شدند چی؟ و آن دختر کم سن و سالی که در زیر نعره یا زینب، یا زینب بازجو و یورش تازیانه او آرزوی آغوش مادرش را داشت چی؟ آیا می دانست که چرا؟ چرا دنیا چنین است؟ و او در کجای این دنیای نابرابر و وارانه ایستاده است؟

برای سرکوب مردمی که هنوز تمام و کمال همه چی را به حکومت نسپارده و کم و بیش در میدان بودند و توقع بهتر شدن وضعیت جامعه را داشتند و فعالین سیاسی – اجتماعی، آنها که علیرغم بی تجربگی ها و کاستی هایشان در مقابل پایمال کردن آرزوهای مردم و ستم قد علم می کردند حکومت تازه به دوران رسیده  نیازمند کوبیدن قفلی سنگین به دهان همه مردم بود! منفعتش در به مسلخ کشیدن کامل آزادی های نیم بند به دست آمده بعد از انقلاب ۵۷ بود، حکومت در پی آنچنان سرکوبی بود که امکان نفس کشیدن خارج از ریتم آژیر تأمین هر چه بیشتر سود سرمایه  وجود نداشته باشد، مردم گروه، گروه در خیابان و خانه و محل کار دستگیر می شدند، صدای تیر و مسلسل از همه جای شهر به گوش می رسید، از سال ۶۰ سخن می گویم، از زمانی که لیست اعدام های روزانه که در جراید درج می شد از صد نفر هم بالاتر می رفت! تشکل های مردمی و شوراهای کارگران و دیگر اقشار، مهر و موم شدند و فعالین آن روانه زندان! روزنامه های مترقی تعطیل و آزادی بیان مثله شد، حجاب خفت بر سر زنان کوبیده شد و بیش از پیش حقوق ناچیز آنان پایمال شد و زندانی بزرگ به وسعت سرزمینمان ساخته شد و درون آن، زندانی کوچکتر که فشرده همان خشونت ها، شکنجه ها و کشتارهای جاری در جامعه در آن نمودی متراکم و مضاعف داشت، کابوس وحشتی برای مردم به ظاهر خارج از زندان!

★★★★★

چند ماه بعد در بند تنبیهی، بند هشت قزلحصار بودم، چند نفر را تازه از اوین آورده بودند و طبق معمول همه ما دور آنها جمع شده بودیم تا خبرهای جدید را بشنویم، دختری بود حدود بیست ساله که در رابطه با یکی ازجریانات چپ دستگیرشده بود و برایمان از اتفاقات اوین تعریف می کرد، از دختر پرستاری می گفت که کمتر از یک ماه در بند ۳۱۱ با او بوده، دختری که شاد بود و به همه روحیه می داد، از زخمی ها پرستاری می کرد، مواظب همه بود و شجاعت و مهربانیش چشمگیر بود، در بازجوئی ها علیرغم شدیدترین شکنجه ها مقاومتی حماسی داشته و همچنان در بند هم با زندانبانان درگیر می شده، از سوزان نیکزاد می گفت که وقتی اسمش از بلندگو خوانده می شود همبندی هایش را در آغوش گرفته و می بوسد و با قامتی استوار برای اعدام از بند خارج می شود، مقاومت اسطوره ای و وسعت مهربانی سوزان در عمر کوتاه او در زندان برای هر کسی که چند لحظه ای او را دیده و یا شنیده بود فراموش نشدنی است، برخورد تعرضی سوزان با بازجوها و زندانبانان ویژگی خاصی بود که در آن دوران همگانی نبود.

همان روز وقتی من در خشم و اندوه در خود فرو رفته و پریشان در راهروی بند قدم می زدم دو دختر نوجوان که در رابطه با سازمان مجاهدین دستگیر شده بودند و همان روز از اوین آمده بودند به من نزدیک شدند، با شرمی خاص در روبروی من ایستادند، خواستند که با من حرف بزنند، از سوزان و مهربانی ها و مراقبت هائی که او از آنها بعد از شکنجه می کرده برایم تعریف کردند، در اندوه از دست دادن سوزان چشمانشان مرطوب و صدایشان زیر فشار بغض بریده می شد ولی به ناگاه وقتی از برخوردهای تعرضی سوزان با زندانبانان تعریف می کردند شعفی در چشمانشان می درخشید، در آغوششان گرفتم، آنها بیشتر از ۱٤ – ۱۶ سال نداشتند! سوزان نیکزاد تکاپوی قهرمانانه یک انسان معتقد به سوسیالیسم بود، یادش گرامی باد.

مهرنوش شفيعی

mehrnosh.sh@hotmail.com

*در اولین نسخۀ این نوشته ، آگوست ۲۰۱۱ ،متاسفانه به جای ماه آبان نوشته بودم ماه آذر، وقتی دریکی از  سایتهایی که این مطلب درج شده بود نگاهی انداختم به این اشتباه نوشتاری خودم واینکه نسخه ویرایش نشده را ارسال کرده ام پی بردم.  تصحیح شده را ارسال کردم که دیگر دیر بود. سوزان نیکزاد در۳ آبان سال ۶۰ دستگیر و در ۲۸ آبان همان سال تیرباران شد.

اطلاعیه کمیته‌ی خارج از کشور سازمان فدائیان (اقلیت) پیرامون نتیجه‌ی انتخابات اخیر امریکا

logo01در شرایطی که بحران عمیق اقتصادی امریکا کارگران و زحمتکشان این جامعه را به فقر و فائقه‌ی بی‌سابقه‌ای کشانده بود، در شرایطی که سیر نزولی سطح معیشت کارگران و زحمتکشان امریکا و وجود اختلاف عمیق طبقاتی و رشد روزافزون بیکاری نارضایتی فراوانی در جامعه ایجاد کرده بود، و همچنین در شرایطی که فشار بی‌حد دستگاه‌های پلیسی و قضایی در مواجهه با اعتراضات توده‌ای و حتی در مواجهه با اعتراضات فردی سیاه‌پوستان و دستگیری و کشتار خیابانی آن‌ها بیش‌ازپیش فزونی یافته بود، انتخابات امریکا برگزار شد.

 شعارهای انتخاباتی دونالد ترامپ بر بستر چنین زمینه‌ای، امیدی واهی جهت تغییر وضعیت اجتماعی و معیشتی توده‌ها به وجود آورد و سرانجام آنچه که تراست‌ها و کنسرن‌های حامی وی با توسل به انتخابات بورژوایی و کشاندن برخی از مردم ناراضی به‌پای صندوق‌های رأی خواهانش بودند به وقوع پیوست و ترامپ رئیس‌جمهور آینده‌ی امریکا شد.

سیاست‌های اقتصادی تراست‌ها و کنسرن‌های حامی ترامپ مبنی بر انتقال هزینه‌های نظامی امریکا بر دوش اتحادیه‌ی اروپا، با امید به کاهش بحران اقتصادی امریکا هرگز نمی‌تواند در وضعیت معیشتی توده‌های کارگر و زحمتکش این جامعه تأثیر بگذارد. تمام تاریخ سرمایه‌داری به‌خوبی نشان داده است که فقر و فلاکت توده‌ها امری ساختاری در جوامع طبقاتی است و اساساً مربوط به مالکیت خصوصی و انباشت سرمایه نزد عده‌ی قلیلی از افراد جامعه است و ربطی به سیاست‌های مقطعی این یا آن جناح بورژوازی ندارد.

اما آنچه که مسلم است این ست که سیاست‌های نژادپرستانه و راسیستی ترامپ علیه مهاجرین، مسلمانان و سیاه‌پوستان، و همچنین نگاه تحقیرآمیز و مردسالارانه به زنان افقی سیاه را در آینده‌ی امریکا و جهان در مقابل دید همگان قرار می‌دهد. ترامپ نماینده‌ی سیستمی ست که تولیدکننده‌ی چنین سیاست‌هایی ست. برای مقابله با این سیاست‌ها باید مبارزه علیه سیستم تولیدکننده‌ی آن و نظام سرمایه‌داری را سازمان داد. نتیجه‌ی انتخابات امریکا اتفاقاً این فرصت مناسب را پیشاروی توده‌های زحمتکش امریکا و جهان قرار داده است که کارکردهای خانمان‌سوز سرمایه‌داری را در ابعاد مختلف بشناسند و به این امر پی ببرند که این سیستم را نمی‌توان اصلاح کرد. این نظام امتحان خود را پس داده است. بیش از دو قرن است که سیستم انتخابات دموکراسی بورژوایی مکرراً نتایج مخرب خود را نشان داده است. راهی وجود ندارد جز آن‌که توده‌های کارگر و زحمتکش هم خود را مصروف مبارزه‌ای جدی برای امحاء قطعی این پدیده‌ی گندیده‌ی تاریخ نمایند.

کمیته خارج از کشور سازمان فدائیان (اقلیت) ضمن محکوم کردن شعارها و سیاست‌های رئیس‌جمهور آینده‌ی امریکا و طبقه‌ی سرمایه‌دار حامی وی خواهان تلاش در راستای مبارزه علیه همه‌ی مظاهر ستم و استثمار سرمایه‌داری و ایجاد جامعه‌ای سوسیالیستی است.

زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم

کمیته خارج از کشور سازمان فدائیان (اقلیت)

۱۶ نوامبر ۲۰۱۶

اهداف توسعه‌طلبانه و سرکوب‌گرانه اردوغان در ترکیه به‌شدت محکوم است

logo01طی روزهای گذشته دولت اردوغان در ادامه سیاست‌های سرکوب‌گرانه خود، تعرض همه‌جانبه علیه آزادی‌های سیاسی را شدت بخشیده و ده‌ها تن از اعضا و نمایندگان حزب دمکراتیک خلق‌ها، خبرنگاران و کارکنان روزنامه‌های مستقل و دیگر فعالین جنبش‌های اجتماعی این کشور را دستگیر و به زندان افکنده است.

بر بستر شرایطی که جنگ و مناقشات فرقه‌ای و مذهبی در منطقه فراهم آورده است، دولت اردوغان به بهانه‌ی “کودتا”ی بخشی از ارتش این کشور، در صدد است به اهداف و مقاصد شوینستی و پان ترکیسم خود در دو عرصه‌ی داخلی و خارجی به‌طور کامل تحقق بخشد. اول آن‌که، جنبش مقاومت حق‌طلبانه خلق کرد برای تعیین سرنوشت خود و به‌ویژه نیروهای حزب کارگران کردستان را در هم شکسته و در پی آن هر ندای مخالفت‌آمیز دیگر موجود در جامعه را منکوب  نماید؛ و دوم، اهداف توسعه‌طلبانه و ارتجاعی خود در منطقه را با دخالت در اوضاع سوریه و اکنون شمال عراق، یعنی اقلیم کردستان جامۀ عمل بپوشاند. اردوغان برای پیشبرد و تثبیت اهداف ارتجاعی خود در ابعادی گسترده به تصفیه و اخراج هزاران نفر از کارکنان دولت، زندانی کردن ده‌ها هزار تن از مردم ترکیه در ماه‌های اخیر، بستن دفاتر و توقیف روزنامه‌های مستقل، همچنین دستگیری نمایندگان پارلمانی حزب دمکراتیک خلق‌ها… دست زده است، که همه در راستای سلطه تام و تمام خفقان در جامعه و تثبیت حاکمیت خود بر این کشور می‌باشد.

باید توجه داشت، در شرایط بحرانی منطقه (که دولت اردوغان خود یک پای آن‌ست) و تلاش در جهت بیرون راندن تروریست‌های داعش از موصل توسط جبهه‌های گوناگونی از ارتش دولت مرکزی عراق، پیشمرگان کرد و حمایت نیروی هوایی امپریالیسم آمریکا و همچنین معضل آوارگان جنگی در منطقه، پارامترهایی هستند که دولت اردوغان به عنوان اهرم فشار برای به سکوت کشاندن افکار عمومی جهان منجمله اتحادیه اروپا در مقابل سیاست‌های خود، از آن‌ها استفاده می‌کند.

به‌رغم تمامی ترفندهای دولت اردوغان، مبارزه و مقاومت نیروهای چپ و آزادی‌خواه در سطوح گوناگون در این کشور ادامه دارد.

همچنین در دفاع از مبارزات مردم ترکیه و نیز در محکومیت دولت اردوغان، شهرهای بزرگ اروپا و آمریکای شمالی این روزها به صحنه‌ی اعتراضات و تظاهرات نیروهای انقلابی و آزادی‌خواهان تبدیل شده است.

کمیته خارج کشور سازمان فدائیان (اقلیت) ضمن محکوم کردن سیاست‌های سرکوب‌گرانه دولت ترکیه، هر گونه مماشات و سکوت در مقابل عملکردهای دولت اردوغان را در خدمت و تداوم سیاست‌های جاه‌طلبانه و ارتجاعی اردوغان می‌داند.

کمیته خارج از کشور سازمان فدائیان (اقلیت) حمایت و پشتیبانی از مبارزات حق‌طلبانه و دمکراتیک نیروهای چپ و آزادی‌خواه و توده‌های مردم ترکیه را جزئی از وظایف همبستگی انترناسیونالیستی دانسته و بر آن تأکید می‌کند.

ما خواهان آزادی تمامی زندانیان سیاسی در ترکیه می‌باشیم.

زنده باد همبستگی انترناسیونالیستی

زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم

۱۲ نوامبر ۲۰۱۶

کمیته خارج از کشور سازمان فدائیان (اقلیت)

متن کامل در فرمت پی دی اف

از فراخوان و تجمع کارگران شرکت واحد در اعتراض به ”اصلاحیه قانون کار” حمایت کنیم

logo01سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوس رانی تهران و حومه، با انتشار فراخوانی درتاریخ ۲۲ آبان، از کارگران و رانندگان این شرکت دعوت به عمل آورد که ساعت ده صبح روز سه شنبه ۲۵ آبان، بالباس فرم درمقابل مجلس تجمع کنند و نسبت به “اصلاحیه قانون کار” که مجلس درصدد تصویب آن است، اعتراض کنند.

این سندیکای کارگری همچنین طی چند هفته اخیر، با تهیه یک طوما اعتراضی که به امضای تعداد زیادی ازکارگران شرکت واحد، بازنشستگان و سایر کارگران و زحمتکشان رسیده، خواهان لغو فوری لایحه ضد کارگری “اصلاحیه قانون کار” شده است.
سازمان فدائیان(اقلیت) پیش ازاین هشدار داده بود که کابینه روحانی و وزیر کار آن علی ربیعی، درادامه لوایح پیشین و دست‏کاری این یا آن بند و تبصره قانون کار، این‏بار درصدد سلاخی نهائی قانون کار برآمده اند. این به‏اصطلاح اصلاحیه قانون کار که مردادماه سال جاری تحویل مجلس داده شده است، عیناً همان “اصلاحیه” ای‏ست که درماه های پایانی دوره احمدی نژاد به مجلس داده شده بود و به علت مخالفت گسترده کارگران، مجلس حتا جرأت نکرد آن را در دستور کار خود قرار دهد. اکنون حسن روحانی و وزیر کار وی علی ربیعی مصمم اند کاری را که احمدی نژاد مرتجع نتوانست انجام دهد به سرانجام برسانند و این لایحه فوق ارتجاعی و ضد کارگری را به کمک مجلس به تصویب برسانند.

ما اطمینان داریم که کارگران ایران با مخالفت شدید خود و اعتراض گسترده علیه این لایحه ارتجاعی، قادرند هم مجلس ارتجاع و هم کابینه حسن روحانی را عقب برانند و مانع پیشبرد اهداف ضدکارگری رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی شوند.

سازمان فدائیان(اقلیت) ازفراخوان سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوس رانی تهران و حومه و تجمع کارگران دراعتراض به “اصلاحیه قانون کار” حمایت می کند.

سازمان فدائیان(اقلیت) سایر کارگران و تشکل های کارگری را به حمایت ازکارگران شرکت واحد و شرکت درتجمع اعتراضی علیه “اصلاحیه قانون کار” فرا می خواند.

سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی – برقرار باد حکومت شورایی
زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم
سازمان فدائیان (اقلیت)
۲۴ آبان ۹۵

کار – نان – آزادی – حکومت شورایی

از خواست‌ها و مبارزات کارگران مخابرات حمایت کنیم

logo01بیش از هزار تن از کارگران و کارکنان شرکتی مخابرات که از شهرها و استان‌های مختلف کشور راهی تهران شده‌اند، از صبح روز گذشته در برابر مجلس دست به تجمع اعتراضی زده‌اند. کارگران با طرح مهم‏ترین خواست‌های خود مانند انعقاد قرارداد مستقیم با مخابرات و حذف پیمانکاران واسط، اجرای طرح طبقه‌بندی مشاغل و تأمین امنیت شغلی، خواستار رسیدگی به آن شدند.

برخی از نمایندگان مجلس با حضور در میان کارگران و گفتگو با نمایندگان آن‌ها، قول‌هایی به کارگران دادند. اما این وعده‌ها که گوش کارگران از آن پر شده است نمی‌توانست کارگران را راضی کند. از این‌رو کارگران امروز دهم آبان نیز برای دومین روز متوالی به تجمع اعتراضی خود ادامه دادند. امروز علاوه بر کارگرانی که از استان‌های مختلف به تهران آمده‌اند و پیوسته بر شمار آنان افزوده شده است، کارگران و کارکنان شرکتی مخابرات تهران نیز به اعتراض‌کنندگان پیوسته‌اند و تعداد اعتراض‌کنندگان به بیش از ۲۰۰۰ نفر رسیده است.

با حضور نماینده “تی سی تی” پیمانکار کشوری مخابرات در میان جمعیت، کارگران با سر دادن شعارهائی مانند “قرارداد مستقیم حق مسلم ماست”، “مخابرات حیا کن پیمانکار را رها کن” نسبت به حضور وی و شرکت‌های پیمانکاری در مخابرات اعتراض کردند.

این نخستین اجتماع اعتراضی کارگران مخابرات نیست. کارگران مخابرات علاوه بر اجتماعات اعتراضی و مکرر در شهرها و استان‌های مختلف، چندین اعتصاب و اجتماع اعتراضی و سراسری در تهران برگزار نموده‌اند. آخرین تجمع سراسری کارگران، کم‏تر از یک ماه قبل در ۱۳ مهر در مقابل مجلس برگزار شد که به کارگران قول داده شد ظرف پانزده روز، به خواست آن‌ها رسیدگی شود. اما این بار هم مانند دفعات پیشین، تمام وعده‌ها توخالی بود و نه فقط به آن عمل نشد، بلکه شرکت مخابرات برای جلوگیری از ادامه اعتراض و تجمع سراسری کارگران، با صدور ابلاغیه‌ای در استان‌های مختلف کشور، اقدام به لغو مرخصی کارگران و پرسنل شرکتی از ۹ تا ۱۳ آبان نمود. به‏رغم آن اما کارگران مبارز مخابرات متحد و یکپارچه به میدان آمدند و طی یک اقدام اعتراضی سراسری، بار دیگر خواستار تحقق مطالبات خود شدند. شرکت مخابرات با “فراقانونی” خواندن مطالبات کارگران، کماکان از پذیرش خواست‌های این کارگران که تعداد آن‌ها حدود پنج هزار نفر است، طفره می‌رود.

سازمان فدائیان (اقلیت) تمام اقدامات و شیوه‌های سرکوب گرانه علیه کارگران مخابرات و سر دواندن آن‌ها را قویاً محکوم می‌کند.

سازمان فدائیان (اقلیت) از خواست‌ها و مبارزات کارگران مخابرات حمایت می‌کند و خواهان تحقق فوری و کامل مطالبات آن‌هاست.

سازمان فدائیان (اقلیت) سایر کارگران از جمله کارگران برق، کارگران پتروشیمی، کارگران شرکت واحد و عموم کارگران را به حمایت از کارگران مبارز مخابرات فرا می‌خواند.

سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی – برقرار باد حکومت شورایی

زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم

سازمان فدائیان (اقلیت)

۱۰/ ۸ / ۱۳۹۵

کار – نان – آزادی – حکومت شورایی

متن کامل در فرمت پی دی اف

ظهور “دونالد ترامپ” زمینه‌ها و چشم‌انداز

kar01چهل‌وپنجمین انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا که ۸ نوامبر ۲۰۱۶ برگزار شد با پیروزی یک شخصیت جنجالی میلیاردر به پایان رسید. در حالی که بخش اعظم مدیای آمریکا تبلیغات گسترده‌ای را به نفع “هیلاری کلینتون” از حزب دموکرات و علیه رقیب وی “دونالد ترامپ” از حزب جمهوری‌خواه، سازماندهی نموده و پیروزی وی قطعی تصور می‌شد، در پایان ماجرا اما رسانه‌های خبری با شگفتی، پیروزی غیرمنتظره ترامپ، تاجر و سرمایه‌دار نیویورکی را اعلام کردند و او از ۲۰ ژانویه ۲۰۱۷ رسما کار خود را به عنوان رئیس‌جمهور جدید آمریکا آغاز خواهد کرد.
بدیهی‌ست که صعود ترامپ به راس قدرت سیاسی در آمریکا نمی‌توانسته است بی‌دلیل و زمینه باشد و نبود. اگرچه این پیروزی اعتراضات زیادی را در ده‌ها شهر آمریکا در پی داشت و معترضین در چندین شهر آمریکا دست به راه‌پیمایی و تظاهرات زدند، اما این واقعیتی‌ست که او در هر حال با اتکاء به آرای رای‌دهندگان، مطابق معیارهای قانونی و در چارچوب “دموکراسی” رایج آمریکا برنده شد.
پوشیده نیست که بحران اقتصادی عمیقی که سال ۲۰۰۷ از آمریکا آغاز شد و به سرعت سرتاسر جهان سرمایه‌داری را فرا گرفت، تاثیرات مخربی بر اقتصاد آمریکا و مهم‌تر از آن بر زندگی کارگران و اقشار فرودست و حتا متوسط جامعه برجای گذاشت. سخنگویان سرمایه پی‌درپی وعده حل بحران را می‌دادند و ادعا می‌کردند ابزار مقابله با آن را در اختیار دارند. اما تمام اقدامات و راه‌کارهایی که از سوی سیاستمداران و متخصصین اقتصادی و کل بورژوازی برای حل بحران و برون رفت از آن ارائه شد، تا این لحظه، همه نقش برآب شده و بحران فراگیر اقتصادی هم‌چنان پابرجاست. طی تمام این سال‌ها، آمار بیکاران و تهیدستان در آمریکا افزایش یافت. شمار بی‌خانمان‌ها و کسانی که حتا قادر به تامین یک وعده غذای گرم در روز نیستند، فزونی گرفت. بی‌مسکنی، فقر و نابسامانی‌های اجتماعی شیوع بیشتری یافت. با تعطیل برخی کارخانه‌ها و صنایع مانند معدن و انتقال پاره‌ی دیگری از کارخانه‌ها و شرکت‌های تولیدی به خارج از خاک آمریکا، بر تعداد کارگران اخراجی و بیکار افزوده شد. وضعیت وخامت‌بار بهداشت و بیمه و محرومیت اقشار کم‌درآمد جامعه که در دوره بوش وجود داشت، در دوره اوباما نیز ادامه یافت. بحران، سطح درآمد و رفاه قشر بسیار گسترده خرده‌بورژوازی یا قشر متوسط جامعه را به شدت تنزل داد. تبعیض و نابرابری به‌ویژه تبعیض علیه رنگین‌پوست‌ها شدت بیشتر یافت. تظاهرات و شورش‌های شهری متعددی در ایالات مختلف آمریکا، همه حاکی از وخامت اوضاع اقتصادی و معیشتی اقشار محروم جامعه داشت. فروش کالا با قیمت های متوسط به اقشار متوسط، به دلیل فقر و کاهش قدرت خرید آن‌ها کاهش یافت و در همان حال فروش کالاهای لوکس در میان اقشار پُردرآمد افزایش یافت. فقرا فقیرتر و ثروتمندان ثروتمندتر شدند. اکثریت مردم به‌ویژه اقشار کم‌درآمد و پایین جامعه، اقشار متوسط و پایین‌تر از متوسط، از وضعیت موجود ناراضی و خواستار تغییر آن بودند. انتخابات اخیر ریاست‌جمهوری آمریکا بر بستر چنین شرایطی برگزار شد.
در حالی‌که شعارها و برنامه “هیلاری کلینتون” تماما در تایید سیاست‌های اوباما و ناظر بر حفظ و ادامه وضع موجود بود و بشارت‌دهنده‌ی هیچ تغییری نبود، دونالد ترامپ برخی سیاست‌های اوباما را به سختی زیرضرب گرفت و حرف از تغییر به میان آورد. سخنان وی پیرامون افزایش دستمزدها، راه‌اندازی دوباره معادن و بازگرداندن کارخانه‌های آمریکایی بیرون از مرزهای آمریکا که معنایش ایجاد کار و اشتغال است، در میان این اقشار و گروه‌هایی از کارگران پر جاذبه بود. خارجی ستیزی ترامپ و سخنان او علیه مهاجرین و مسلمان‌ها نیز در میان انبوه بیکاران و اقشار متوسط و کم‌درآمدی که مهاجرین را علت فقر و بیکاری خویش می‌دانند،تأثیر گذار و در جذب آراء این قشر موثر بود. کسی می‌توانست برنده انتخابات شود که سیاست‌های اوباما را به چالش بکشد!
یا ادامه وضعیت فلاکت‌بار موجود یا تغییر آن که ترامپ شعارش را می داد! رای‌دهندگان آمریکایی باید یکی را انتخاب می‌کردند. رای ترامپ، رای به تغییر بود. رای بخش‌هایی از کارگران، اقشار متوسط و کم‌درآمد جامعه و همه کسانی بود که سطح زندگی‌شان در دوره اوباما تنزل یافته است. انتخاب ترامپ نشان داد که اکثریت رای‌دهندگان خواهان تغییر وضعیت موجودند. رای به ترامپ جمهوری‌خواه، بیش از آن‌که رای به جمهوری‌خواهان باشد، رای نه به دموکرات‌هاست که خواهان حفظ و ادامه وضعیت موجود هستند. در عین حال نباید این نکته را از نظر دور داشت که در دوره ریاست‌جمهوری اوباما، دموکرات‌‌ها تعداد زیادی از فرمانداری‌ها، ۶۹ کرسی مجلس نمایندگان و ۱۳ کرسی سنا را از دست داده بودند. در انتخابات اخیر نیز برخی ایالت‌ها که ۲۰ و در مواردی۳۰ سال دست دموکرات‌ها بود، به دست جمهوری‌خواهان افتاد. بنابراین اگرچه شکست دموکرات‌ها و پیروزی ترامپ در نگاه اول شگفتی‌آفرین می‌نمود، اما امری فی‌البداهه نبود.
دونالد ترامپ رئیس‌جمهور آمریکا شد. اما چه خواهد کرد؟ در عرصه داخلی و بین‌المللی چه سیاست‌هایی اتخاذ خواهد کرد؟ آیا خواست رای‌دهندگانی که او را به راس قدرت سیاسی پرتاب کردند، برآورده خواهد ساخت؟ آیا باری از دوش اقشار کم‌درآمد و متوسط جامعه برخواهد داشت؟ آیا گام موثر ولو کوچکی برای نجات اقتصاد بیمار آمریکا از سرپنجه‌های قوی بحران عمیق و فراگیر برخواهد داشت؟
اگرچه ترامپ در جایگاه رئیس‌جمهور آمریکا هنوز سیاست‌های خود را به‌طور شفاف مشخص نکرده است، با این همه تا آن‌جا که از سخنان وی برمی‌آید، دونالد ترامپ بر آن است که عمده توجه و سیاست‌های خود را روی مسائل داخلی آمریکا متمرکز سازد. او ظاهرا می‌خواهد با کاهش هزینه‌های نظامی آمریکا در خارج از این کشور و کاهش کمک‌های مالی به برخی از متحدان خود، اوضاع داخلی را سروسامان دهد. در حال حاضر بخش زیادی از هزینه دفاعی پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) را آمریکا می‌پردازد. یکی از اختلافات درونی کشورهای عضو ناتو، سهم بودجه‌ای است که هر کشور عضو به آن اختصاص می‌دهد. بعد از بحران عمیق اقتصادی که آمریکا و تمام کشورهای اروپایی را فرا گرفت، بساری از اعضای اروپایی ناتو بودجه دفاعی خود را کاهش دادند و بدین‌ترتیب بار اصلی هزینه‌های ناتو بر دوش آمریکا قرار گرفت.
گزارش ینس استولتنبرگ (Jens Stoltenberg) دبیرکل ناتو در سال ۲۰۱۵، حاکی از آن است که آمریکا به تنهایی نزدیک به دو سوم هزینه‌های دفاعی ناتو را تامین می‌کند. ترامپ صریحا از ضرورت پرداخت هزینه‌های ناتوتوسط هر ۲۸ کشور عضو ناتو سخن گفته و درصدد آن است که تا حد امکان آمریکا را از زیر بار این هزینه‌های اضافی خارج سازد و آن را بر دوش کشورهای اروپایی بیاندازد.
در عرصه سیاست بین‌المللی ترامپ، سازش با روسیه را به منفعت آمریکا می‌داند و بر آن است که روابط آمریکا و روسیه را که در دوره اوباما به تیرگی گرائیده، از این حالت درآورد. سخنان وی پیرامون سوریه و نقش روسیه در مقابله با داعش، جنبه‌هایی از همین سیاست و تمایل ترامپ را نشان می‌دهد. بدیهی‌ست که تحقق این سیاست نیز مستقیم و غیرمستقیم از هزینه‌های نظامی آمریکا در خارج از جمله در منطقه خاورمیانه می‌کاهد. افزون بر این راه‌اندازی دوباره معادن و بازگرداندن کارخانه‌ها و شرکت‌های آمریکایی که بخاطر نیروی کار ارزان‌تر به چین منتقل شده‌اند و نیز وضع مالیات سنگین (۴۵ تا ۴۰ درصد) بر کالاها و تولیدات صاحبان کارخانه‌هایی که از بازگرداندن کارخانه‌ها امتناع ورزند، این‌ها نیز درصورت تحقق همه در خدمت مسائل داخلی‌ست که مرکز توجه و سیاست‌های ترامپ است.
موضع‌گیری‌ها و شعارهای راسیستی و نژادپرستانه ترامپ علیه لاتین‌تبارها و مسلمان‌ها، شمه‌ای از سیاست‌های وی در قبال مهاجران و پناهندگان را به نمایش گذاشت. شعارهایی که ضمن جلب آراء بخش زیادی از بیکاران و اقشار کم‌درآمد، نردبان صعود ترامپ به کرسی ریاست‌جمهوری شد. نمی‌توان انکار کرد که گرایش های نژادپرستانه و راسیستی دونالد ترامپ بسیار قوی‌ست. او واقعا یک عنصر ضد خارجی‌ست و بنابراین دور از ذهن نیست که در دوره ریاست‌جمهوری وی قوانین جدیدی علیه پناهندگان و مهاجران وضع شود، فشارها و محدودیت‌های بیشتری علیه آن‌ها اعمال شود و حتا گروه‌هایی از مهاجران اخراج شوند. اما آن داستان دیوارکشی در مرزهای آمریکا و مکزیک آن هم به هزینه مکزیکی‌ها، بیشتر یک تاکتیک تبلیغاتی بود و تاثیرات خود را نیز به موقع بر جای گذاشت.
و اما در رابطه با جمهوری اسلامی و ماجرای برجام، روشن است که درجه انعطاف‌پذیری آمریکا در مناسباتش با جمهوری اسلامی، مانند دوره اوباما نخواهد بود. گرچه ترامپ توافق برجام را بدترین توافق آمریکا خواند و گفت آن را به دور خواهد افکند، اما احتمال چنین اقدامی بسیار ضعیف است. نه از آن رو که در ماهیت ترامپ و حزب سیاسی وی نیست که بساط برجام را بهم بریزد و ساز دیگری کوک کند، بلکه به این دلیل که برجام حاصل تلاش و مورد تواق چندین کشور است. چین و روسیه و اتحادیه اروپا نیز در آن نقش داشته و دخیل بوده‌اند. برجام صرفا توافقی میان ایران و آمریکا نیست و پاره کردن و دورانداختن این توافق‌نامه نیز اقدام سرراست و ساده‌ای نیست. دولت آمریکا پس از ورود ترامپ به کاخ ریاست‌جمهوری البته می‌تواند موانعی در این زمینه ایجاد کند. در هر حال اما تردیدی در این موضوع نیست که دولت آمریکا فشار علیه جمهوری اسلامی را تشدید خواهد کرد و چه بسا در نخستین اقدامات خود تحریم‌های جدیدی را علیه جمهوری اسلامی یا مسوولان آن وضع کند. روشن است که چنین سیاستی به زیان جناح روحانی و طرفداران اوست و رقبای “تندرو” وی را تقویت خواهد کرد.
در هر حال باید دید که ترامپ و مشاوران و حزب سیاسی وی پس از نقل مکان او به کاخ سفید، چه خواهند کرد. اگر شاه بیت سیاست‌های دونالد ترامپ، کاهش هزینه‌های نظامی آمریکادر خارج از این کشور و به فرض، اختصاص آن به امور داخلی و سروسامان دادن آن باشد، باید گفت که این، منشا هیچ تغییر اساسی در وضعیت اقتصادی و معیشتی توده‌های مردم آمریکا نخواهد بود. مهم‌تراز آن ذره‌ای تغییر در نقش و ماهیت دولت امپریالیستی، جنگ‌طلب و تجاوزگر آمریکا ایجاد نخواهد کرد.
دونالد ترامپ که بر بستر بحران عمیق اقتصادی روی کار می‌آید، در بهترین حالت ممکن است بتواند سیاست‌هایی را در زمینه ایجاد اشتغال و کاهش بیکاری به طور موقت و در کوتاه مدت به مرحله اجرا بگذارد، اما او نیز مانند پیشینیان خود نه راهی برای حل بحران دارد نه برای معضل بیکاری.
انتخاب ترامپ اگرچه در اساس بیان نارضایتی اقشار گسترده خرده‌بورژوازی و لایه‌های متوسط جامعه و رای به تغییر آن است، اما تا آن‌جا که به ترامپ و حزب سیاسی وی برمی‌گردد، این رویداد را نباید آغاز تغییرات جدی در آمریکا تلقی کرد. چرا که ساختار سیاسی در آمریکا مانند هر کشور دیگر سرمایه‌داری به‌گونه‌ای است که رئیس‌جمهور تنها مجری سیاست‌ها و تدابیر طبقه حاکم است. مانورها و تحرکات وی تنها و تنها در چارچوب منافع طبقه حاکم و حدود اختیاراتی‌ست که این طبقه به وی تفویض کرده است.
تا نظام سرمایه‌داری حاکم است، تا مناسبات سرمایه‌داری و لاجرم بحران‌های سرمایه‌داری هست، بیکاری و بی‌خانمانی و فقر و بدبختی هم هست و پدیده‌هایی از نوع دونالد ترامپ هم هست. سرمایه‌داری برای برون رفت از بن‌بست‌ها و بحران‌هایی که ذاتی آن است، یک روز هیتلر و تاچر و ریگان را تحویل جامعه می‌دهد، روز دیگر بوش و اوباما و امروز هیولای دیگری چون دونالد ترامپ.
اصل ماجرا بن‌بست و گندیدگی نظام سرمایه‌داری‌ست. بن‌بست مناسباتی است که راه را بر رشد و توسعه نیروهای مولده انسانی مسدود ساخته است. سال‌های سال است که تولید خصلت اجتماعی پیدا کرده است، تملک اما هم‌چنان خصوصی و سرمایه‌داری‌ست. این است آن تضاد اصلی که بایستی حل شود. تضادی که یک راه بیشتر برای حل آن وجود ندارد. سوسیالیسم!

متن کامل نشریه کار شماره ۷۲۹ در فرمت پی دی اف