طبقه کارگر و آزادی های سیاسی و حقوق دمکراتیک

توده های مردم ایران علی العموم و طبقه کارگر به طور اخص، تاکنون از فقدان آزادی های سیاسی و حقوق دمکراتیک در ایران صدمات بسیار جدی دیده اند. وجود اقشار و طبقات گوناگون در جامعه از یکطرف و میزان درک و چگونگی کنش های متفاوت آنان در مواجهه با آزادی های سیاسی از سوی دیگر، همواره یکی از مسائل جدی و بعضا ابهام آمیز در جامعه بوده است.
در نظام سرمایه داری ایران، علاوه بر طبقه کارگر که در نبردی تاریخی- طبقاتی با دولت سرمایه داری در جدال است، اقشار و لایه های بینابینی دیگری هم وجود دارند که با توجه به فشارها و تنگناهایی که به آنان تحمیل می شود، لااقل در محدوده معینی برای آزادی های سیاسی و حقوق دمکراتیک خود مبارزه می کنند. به عبارت بهتر، درجامعه ای با حاکمیت مطلقه ولایت فقیه که
در آن دین و دولت به عریان ترین شکل ممکن در هم تنیده اند، این تنها طبقه کارگر نیست که بی رحمانه سرکوب می شود و از فقدان آزادی های سیاسی آسیب های جدی متحمل شده است. همراه با طبقه کارگر، روشنفکران، نویسندگان، روزنامه نگاران و برخی گروههای اجتماعی دیگر نیز همواره در معرض سرکوب عریان جمهوری اسلامی قرار داشته اند. از این رو، علاوه بر طبقه کارگر که با تاسی از رسالت تاریخی- طبقاتی اش، پیگیرانه برای تحقق وسیع ترین آزادی های سیاسی در جامعه مبارزه می کند، برخی لایه های خرده بورژوازی نیز تا محدوده ای که منافع اقتصادی شان ایجاب می کند، مدافع آزادی های سیاسی هستند و برای تحقق آن مبارزه می کنند.
این نیروها گرچه طالب آزادی هستند و برای آن نیز مبارزه میکنند، همواره به تاسی از منافع اقتصادی شان هوشیارانه مواظب هستند تا مبارزات آزادی خواهانه آنان، از دایره نظم موجود فراتر نرود. آنان با توجه به وابستگی شان به نظم اقتصادی موجود، دائما در هراسند که مبادا مبارزات آنان به سمت و سویی هدایت شود که دستگاه دولتی و کل طبقه حاکم ایران مورد تعرض قرار گیرد. فراتر از این، آنان به طرز حیرتآوری از مبارزات اقتصادی و سیاسی طبقه کارگر در هراسند. این هراس آنان بر گرفته از منافع طبقاتی و تعلق خاطر آنان به نظام بورژوایی ست. چرا که به خوبی بر این امر واقف اند که، “مبارزه برای آزادی سیاسی در یک جامعه بورژوایی برای پرولتاریا، تنها یکی از مراحل ضروری در مبارزه برای انقلاب اجتماعی است که به سرنگونی نظام بورژوائی می انجامد”. (۱)
از این رو، این گروه های اجتماعی که منافع شان با هزاران رشته مرئی و نامرئی به طبقه حاکم و نظم موجود گره خورده است، نه تنها به طور کلی قادر به مبارزه ای پیگیر و ریشه ای علیه استبداد، و دولت مدافع آن نیستند بلکه، مبارزه آنان برای آزادی های سیاسی نیز آشکارا محدود، بی ثبات و نیم بند است. نمونه های آشکار آن در جامعه، شیوه برخورد و مبارزه روشنفکران و روزنامه نگارانی با گرایشات لیبرال- رفرمیستی در ایران است.
در رژیم جمهوری اسلامی دست کم طی دو دهه گذشته، ما با گرایشی در درون جامعه مواجه بوده ایم که عناصر و روشنفکران منتسب به این جریان فکری، در یک نگاه سطحی به ظاهر تاوان زیادی هم در دفاع از آزادی سیاسی و دمکراتیک پرداخته و حتی به حبس محکوم شدهاند. نمایندگان فکری این جریان، در خانه و خیابان مورد یورش نیروهای امنیتی قرار گرفته اند، دستگیر، محاکمه و به حبس محکوم شده اند، در زندان با انواع شکنجه و بی حقوقی مواجه بوده اند، مواردی هم در اعتصاب غذا، تا پای جان پیش رفته اند. در پشت همه این “فداکاری” ها، اما، تمام هم و غم نمایندگان این گرایش فکری این بوده است که از دل مبارزات آزادی خواهانه شان، کمترین خدشه ای بر بنیان های اساسی نظام جمهوری اسلامی وارد نشود. تعدادی از آنان، حتا در شرایطی که در زندان و تحت شدیدترین آزار و اذیت بوده اند، برای بقاء حاکمیت و استمرار آن بیانیه صادر کردند، رژیم و دستگاه دولتی را تطهیر و کارگران و توده های سرکوب شده را به شرکت در این یا آن انتخابات فرمایشی فرا خواندند. ملتمسانه و وقیحانه از توده های مردم ایران درخواست کردند تا از میان چند جنایتکار و آدمکش دست چین شده شورای نگهبان ولی فقیه، یکی را برای یک دوره چهار ساله دیگر جهت سرکوب، خفقان و “بستن راه نفس” های شان برگزینند.
جای تعجب هم نیست که مبارزات آزادی خواهانه این جماعت روشنفکر “اصلاح طلب” که منافع شان با هزاران قید و بند به کل سیستم حاکم گره خورده است، هرگز از دایره نظم موجود فراتر نرود. از این رو، ساده نگری است کسی بر این باور باشد که تزلزل آنان در مواجهه با آزادی های سیاسی، صرفا یک “صفت اخلاقی است و نه یک خاصیت سیاسی – اقتصادی بورژوایی”.(۲)
حال، با توجه به ماهیت به غایت ارتجاعی و واپسگرایانه جمهوری اسلامی و نظر به مجموعه ساختار انتخاباتی این نظام، هر انسان منصفی که از کمترین دانش سیاسی برخوردار باشد، به خوبی می داند که حضور در پای صندوق های رای یعنی تداوم بخشیدن به استمرار حاکمیت جمهوری اسلامی و مشروعیت دادن به نظامی که تمام بنیان های حکومتی اش بر نفی مطلق آزادی های سیاسی و حقوق دمکراتیک جامعه پی ریزی شده است. بنابر این، بسیار نابخردانه و ساده لوحانه است اگر تصور شود آن دسته از نیروها و لایه های اجتماعی که آگاهانه و بر بستر منافع سیاسی و اقتصادی شان، مبلغ حضور توده مردم در “انتخابات” هستند، ندانند که خود در تداوم سرکوبگری جمهوری اسلامی شریک جرم هستند، تا چه رسد به اینکه “قهرمانان” مبارزه برای دمکراسی و آزادی های سیاسی هم تلقی شوند.
پوشیده نیست که با متمرکز شدن روی همین مولفه “انتخابات”، کاملا روشن است که ادعای هرگونه آزادی خواهی بر بستر راه کارهایی که منجر به تحکیم پایه های هیئت حاکمه ایران می شود، نقض غرض بوده و در عمل نافی یک مبارزه جدی حتا برای تحقق آزادی های نیم بند بورژوایی در جامعه است.
نتیجه اینکه تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، ما با گرایشی از آزادی خواهی در ایران مواجه هستیم که نمایندگان فکری آن به رغم همه سختی هایی که ظاهرا به جان می خرند، دایره آزادی خواهی شان بسیار تنگ و محدود است. در بهترین حالت اگر ادعای آنان پذیرفته شود، آنان فقط به فکر یافتن روزنه ای برای نفس کشیدن خود و گرایش فکری شان در جامعه هستند، نه راهی برای آزادی کارگران و عموم توده های مردم. به عبارت دیگر این جماعت “تنها مایل به کسب امتیازات از استبدادند .”.(۳)
نمایندگان تیپیک این گرایش فکری، تاکنون چه در زندان و چه در متن جامعه به دفعات خود را در معرض قضاوت عمومی قرار داده اند. نمونه هایی که معمولا در ماه های منتهی به دوره های انتخاباتی و موج دستگیری هایی که شروع می شود، نمود عینی تری می یابند. یک مورد از نمونه های مشخص این دوره، هنگامه شهیدی است. کسی که روز ۱۹اسفند با یورش نیروهای امنیتی در مشهد دستگیر و به بند ۲۰۹ اوین منتقل شد. هنگامه از همان روز انتقال به اوین، اقدام به اعتصاب غذا کرد و در روز ۱۲ فروردین طی یک تماس تلفنی کوتاه با مادرش اعلام کرد: “دیگر توان راه رفتن ندارد و خودش را روی زمین می کشد”.
با این همه، همین هنگامه شهیدی، کسی که با اعتصاب غذای قهرمانانه اش و نوشتن وصیتنامه یا مرگ یا آزادی جان خود هم را در راه آزادی مورد نظر جریان “اصلاح طلبی” گذاشته- و از این منظر بر هرکسی واجب است که بی هیچ قید و شرطی از او و آزادی فوری او دفاع کند- در نامه ای سرگشاده از درون زندان خطاب به روحانی نوشته است: “شما قرار بود در روز های پس از خفقان دوره احمدی نژاد، راه نفس کشیدن اصلاح طلبان باشید نه اینکه مانند احمدی نژاد برای رسیدن به ریاست جمهوری، نفس آن ها را نیز ببرید”(۴). تاکید ها از ماست.
هیچ سند و فاکتی گویاتر از جملات بالا، اندازه و حدود آزادی خواهی هنگامه شهیدی و دیگر نمایندگان این جریان فکری را بازتاب نمی دهد. جریانی که به رغم همه آزار و اذیتی که بر آنان تحمیل می شود، باز هم افق دیدشان از آزادی سیاسی، فقط محدود به آزادی قشری از جامعه است که خود بدان تعلق دارند. آزادی لایه هایی از جامعه که منافع سیاسی و اقتصادی شان با هزاران قید و بند به ناف استمرار حاکمیت جمهوری اسلامی گره خورده است.
البته در مواجهه با آزادی های سیاسی، این فقط گرایشات جانبدار”اصلاح طلب” نیستند که نمی توانند قدمی فراتر از حاکمیت جمهوری اسلامی و نظم موجود بر دارند، سازمانهای بورژوائی اپوزیسیون از نمونه مجاهدین، سلطنت طلبان، جمهوری خواهان سکولار و همه آنهایی که ظاهرا خود را مدافع دمکراسی بورژوایی معرفی می کنند، به رغم اینکه سرنگونی جمهوری اسلامی در صدر برنامه مبارزاتی آنان قرار دارد، اما نه فقط دایره مبارزات سیاسی آنها هرگز نمی تواند از چهارچوب نظم استثمارگرانه سرمایه داری فراتر رود، بلکه بنا به خصلت فوق ارتجاعی بورژوازی ایران و پایان عصر پارلمانتاریسم و دمکراسی بورژوائی، اساسا نمیتوانند، آزادیخواه باشند. در واقع، میزان مبارزات “آزادی خواهانه” آنان را ساختار نظام سرمایه داری تعیین می کند، نه منافع و مطالبات آزادیخواهانه توده های زحمتکش ایران. از این رو، مبارزات ضد استبدادی و بعضا دمکراتیک همه گرایشات متعلق به نظم بورژوایی، مستثنا از اینکه چه نامی بر خود نهاده اند، مبارزه ای نه برای آزادی های سیاسی توده های مردم ایران، بلکه صرفا در جهت آزادی عمل بیشتر آنان در چهارچوب نظام سرمایه داری است.
از این رو، برای پرولتاریای انقلابی شناخت از میزان و ماهیت آزادی خواهی همه نیروهای بوژوائی اهمیت شایانی دارد. به عبارت دیگر ” برای پرولتاریای با آگاهی طبقاتی، داشتن درک روشنی از اجتناب ناپذیر بودن اعتراضات لیبرال ها علیه استبداد و نیز ماهیت به راستی بورژوایی این اعتراضات، بی اندازه مهم است”.(۵)
در عوض برای طبقه کارگر انقلابی ایران، مبارزه برای آزادی های سیاسی بسیار فراتر از دایره تنگ تمامی نیروهای بورژوایی و خرده بورژوایی ست. در مقابل همه نیروهایی که افق دیدشان در دفاع از آزادی های سیاسی تماما در محدوده آزادی سرمایه و مناسبات سرمایه داری است، پرولتاریای با آگاهی طبقاتی اما، با نگاهی وسیع و همه جانبه نسبت به تحقق آزادی های سیاسی در جامعه مبارزه می کند. مبارزه و نبردی دوران ساز تا خود، تمامی توده های تحت ستم و کل جامعه را به سمت آزادی کامل و برابری رهنمون سازد.
با چنین درکی از آزادی های سیاسی، طبقه کارگر ایران بر خود لازم و ضروری می داند تا همه آنانی را که آزادی و حقوق دمکراتیک شان در جامعه مورد تعرض قرار می گیرد، مستثنا از اینکه از کدام طبقه، قشر و لایه های اجتماعی باشند، پیگیرانه دفاع کند. پرولتاریای آگاه به منافع طبقاتی در عین حال اما، بی رحمانه و بی هیچ ملاحظه ای نسبت به شیوه های مبارزات نیم بند سیاسی و دمکراتیک نیروهای بورژوایی، خرده بورژوایی ، با عزمی راسخ و در مبارزه ای پیگیر و بی امان میزان آزادی خواهی و نگاه این نیروها به آزادی های سیاسی را در معرض قضاوت عموم توده های مردم ایران قرار می دهد.
چرا که پرولتاریای انقلابی و با آگاهی طبقاتی، نه فقط برای رهایی از تمام قید و بندهای اقتصادی نظم سرمایه پیکار می کند، بلکه همزمان برای تحقق و تثبیت وسیع ترین آزادی های سیاسی برای خود و توده مردم می جنگد. طبقه کارگر به عنوان یگانه نیروی انقلابی و دوران ساز کنونی، نیک می داند رهایی و موجودیت اش بیش از هر طبقه و نیروی
دیگری به آزادی های سیاسی و گسترش وسیع و همگانی آن در جامعه گره خورده است. پرولتاریای با آگاهی طبقاتی که در مقابل خود اهداف پر عظمت رهایی بشریت از هر نوع ستم و استثمار انسان از انسان را قرار داده است، به خوبی می داند “بدون آزادی های سیاسی و دمکراتیک در کامل ترین و گسترده ترین شکل آن، بدون آزادی کامل فکر و عقیده، بیان، مطبوعات، اجتماع، تظاهرات و اعتصاب، تشکیل و فعالیت احزاب و سازمان های سیاسی، اتحادیه های کارگری، شوراها و کلیه تشکل های صنفی و دمکراتیک”(۶) ایجاد یک جامعه نوین، ایجاد جامعه ای بدور از هر نوع ستم و استثمار انسان از انسان، امری محال است.
تردیدی نیست که طبقه کارگر انقلابی ایران در این مبارزه سرنوشت ساز تنها نیست. ده ها میلیون نفر از توده های فقر زده جامعه، لایه های پایینی خرده بورژوازی، روشنفکران انقلابی، زنان و معلمان انقلابی ، با پرولتاریای ایران در این نبرد تاریخی،طبقاتی همراه و همرزم هستند. طبقه کارگر ایران با برخورداری از چنین پشتوانه عظیمی که متحدان واقعی او در این نبرد دوران ساز هستند، می تواند کل جامعه را به سوی رهایی و سوسیالیسم هدایت کند.
تجربه مبارزات صد ساله اخیر مردم ایران علیه استبداد و دیکتاتوری و به طور اخص تجربه انقلاب ۵۷ و به دنبال آن سر بیرون آوردن یک استبداد دینی از دل انقلاب شکست خورده و مصادره شده ۵۷ که عملکرد آن ده ها برابر مخوف تر از رژیم سلطنتی پیشین بوده است، طبقه کارگر ایران را بسیار هشیارتر کرده است. طبقه کارگر ایران، هم اینک با بهرهگیری از تمام تجارب مبارزات جهانی و نیز مبارزات صد ساله اخیر ایران، به خوبی دریافته است که دست زدن به یک مبارزه پیروزمند علیه استبداد، بدون وجود مبارزاتی سازمان یافته و انقلابی و بدون هژمونی طبقه کارگر در کشاکش این نبرد طبقاتی، حتا اگر مبارزات جاری کنونی به سرنگونی جمهوری اسلامی هم منجر گردد، برای طبقه کارگر و توده های زحمتکش ایران رهایی را به همراه نخواهد داشت. از این رو، برای پرولتاری با آگاهی طبقاتی، مبارزه با استبداد و پیکار برای کسب وسیع ترین آزادی های سیاسی، هرگز نمی تواند جدای از مبارزه طبقاتی و نفی استثمار باشد. چرا که: “سرکوب اقتصادی کارگران، لاجرم تمام انواع سرکوب سیاسی و تحقیر اجتماعی را پیش می کشد، تولید می کند، زندگی معنوی و اخلاقی توده ها را زوال می بخشد و تیره و تار می کند. کارگران شاید بتوانند درجه بیشتر یا کمتری از آزادی سیاسی برای مبارزه در راه اقتصادی خود به دست آورند، اما هیج میزان آزادی، آن ها را از شر فقر، بیکاری و سرکوب رها نمی کند، تا وقتی که قدرت سرمایه سرنگون شود”.(۷)

زیرنویس:
۱- لنین: استبداد و پرولتاریا، ژانویه ۱۹۰۵
۲- لنین: طبقه کارگر و دمکراسی بورژوایی، ژانویه ۱۹۰۵
۳-لنین: استبداد و پرولتاریا، ژانویه ۱۹۰۵
۴-اخبار روز، ۱۳ فروردین ۱۳۹۶
۵-لنین: استبداد و پرولتاریا، ژانویه ۱۹۰۵
۶- برنامه عمل سازمان فدائیان- اقلیت
۷- لنین: مذهب و سوسیالیسم

متن کامل نشریه کار شماره ۷۳۹ در فرمت پی دی اف

اول ماه مه، نبض تپنده‌ی جنبش کارگری

“اگه فکر میکنین که با دار زدن ما می‌تونین جنبش کارگری رو پایمال بکنین، یعنی همان جنبشی که میلیون‌ها آدم لگدمال شده، میلیون‌ها آدم که از نداری و فقر رنج می‌برن، از اون توقع آزادی دارن – خب اگه عقیدتون اینه، باشه و دارمون بزنین! شما اینجا رو یه جرقه پا میذارین، اما اینجا و اونجا پشت سرتون و جلو روتون، همه جا شعله‌ها روشن میشه. این یه آتیش زیر خاکستره. نمی‌تونین خاموشش کنین…”(۱)
این سخنان، آگوست اسپایز، یکی از رهبران کارگری آمریکا در دادگاه است. دادگاهی که، پس از واقعه “هی‌مارکت” برای محاکمه هشت تن از رهبران کارگری به اتهام “توطئه قتل” تشکیل شده بود.
در اکتبر سال ۱۸۸۴ “فدراسیون سندیکای صنعتی و تجاری آمریکا”، روز اول ماه مه سال ۱۸۸۶ را روز تثبیت هشت ساعت کار روزانه اعلام کرد. این کمپین از حمایت سازمان‌های کارگری و سوسیالیستی آمریکا برخوردار گردید. آنان به کارفرمایان اولتیماتوم دادند اگر تا اول ماه مه ۱۸۸۶ خواست کارگران را عملی نسازند، با اعتصاب گسترده‌ی کارگران روبرو خواهند شد.
با بی‌اعتنایی سرمایه‌داران به این خواست، روز اول ماه مه ۱۸۸۶، تخمین زده می‌شود از ۳۰۰ هزار تا نیم میلیون کارگر در این روز اعتصاب کردند. در شیکاگو، مرکز این جنبش، نزدیک به ۱۹۰ هزار کارگر دست از کار کشیدند. روز سوم ماه مه، پلیس در مقابله با کارگران یک کارخانه ۴ تن را به قتل رساند و تعدادی را مجروح کرد. کارگران برای اعتراض به وحشی‌گری پلیس، ۴ مه تظاهراتی را در میدان هی‌مارکت فراخوان دادند. طی این تظاهرات، فردی ناشناس، بمبی را منفجر کرد که به کشته شدن چند پلیس و کارگر و مجروح شدن تعدادی دیگر انجامید. پلیس، کارگران را زیر آتش گلوله گرفت که در نتیجه ۱۰ کارگر کشته و ۵۰ نفر زخمی شدند. در پی این واقعه، پلیس ۸ تن از رهبران کارگری را دستگیر کرد، گرچه تنها ۳ تن از آنان در تظاهرات شرکت داشتند. دادگاه، ۷ نفر را به اعدام و ۱ نفر را به ۱۵ سال زندان محکوم کرد. یکی از آن ۷ نفر، در زندان خودکشی کرد. حکم اعدام دو نفردرنتیجه اعتراض جهانی کارگران به حبس ابد تقلیل یافت، اما در نوامبر ۱۸۸۷، چهار تن از آنان به نام‌های اسپایز، پارسونز، فیشر و انجل اعدام شدند.
این واقعه به اعتراضات گسترده‌ای در جهان انجامید. از دید بسیاری، محاکمه این رهبران کارگری آن هم در فضای خصمانه‌ای که رسانه‌های بورژوایی پدید آورده بودند، صدور احکام سنگین بی آن که مدرکی علیه آنان وجود داشته باشد، بی‌تفاوتی نسبت به خشونت بی‌رحمانه‌ی پلیس در حین تظاهرات‌ها و اعتصابات کارگری، همه و همه دلیلی بودند بر یک محاکمه سیاسی و نه جنایی. همان‌گونه که پارسونز در آخرین دفاع خود در دادگاه گفت: “عالی‌جنابان، در موقع مخاطب قرار دادن این دادگاه، من به عنوان نماینده یک طبقه در مقابل نماینده طبقه‌ای دیگر صحبت می‌کنم.” این دادگاه، صحنه‌ی دیگری بود از رویارویی دو طبقه. تلاشی برای ارعاب و سرکوب جنبش “هشت ساعت کار روزانه” و سایر خواست‌های کارگران.
آن سال‌ها، سالیان رشد سرمایه‌داری بود و هم‌گام با آن، ستم و استثماری لگام گسیخته. سالیان مزدهای ناچیز، ساعات کار طولانی، شرایط کاری نامناسب، محرومیت از مزایایی مانند بیمه و بازنشستگی و عدم وجود خدمات تأمین اجتماعی. از همین‌رو، سالیان مبارزه طبقاتی حاد کارگران علیه ستم و استثماری که بر آنان روا می‌رفت. ۱۵ سال از کمون پاریس گذشته بود و ۱۰ سال از فروپاشی انترناسیونال دوم. طبقه کارگر و سازمان‌های سیاسی آن در حال تکوین و گسترش بودند. در تلاشی مجدد برای ایجاد اتحاد و همبستگی در میان احزاب و سازمان‌های کارگری جهانی، در سال‌ ۱۸۸۹ اولین کنگره انترناسیونال دوم به رهبری فریدریش انگلس، در پاریس برگزار شد. پس از تشکیل انترناسیونال دوم، گام‌های مؤثری در راستای گسترش اندیشه‌های سوسیالیستی و تحکیم احزاب کارگری برداشته می‌شد. در همین کنگره، به یاد این واقعه، قطعنامه‌ای کارگران را به اعتصاب و تظاهرات در اول ماه ۱۸۹۰ فراخواند. در بسیاری از کشورهای جهان کارگران در این روز به خیابان‌ها آمدند. تنها در هایدپارک لندن، نیم میلیون نفر در تظاهرات اول ماه مه شرکت داشتند که فریدریش انگلس نیز در آن حضور داشت. یک سال بعد، در دومین کنگره، این روز به عنوان روز جهانی کارگر به رسمیت شناخته شد. کنگره سال ۱۹۰۴ انترناسیونال دوم در آمستردام، اول ماه مه را روز مبارزه برای ۸ ساعت کار روزانه، خواست‌های طبقه کارگر و صلح جهانی اعلام کرد. هم‌چنین تمامی سازمان‌های کارگری جهان را موظف کرد، کارگران در این روز از کار دست بکشند.
در سال‌های پس از آن، احزاب سوسیالیستی در بسیاری از کشورهای اروپایی به نیروی سیاسی مهمی تبدیل شدند. در این دوران بود که اول ماه مه با شور مبارزاتی میلیون‌ها کارگر در سراسر جهان برگزار می‌شد. اما، از دید بورژوازی روز نواختن ناقوس‌های مرگ سرمایه‌داری بود. پس، هراسان، پلیس و ارتش خود را به مقابله با کارگرانی گسیل می‌کرد که به رغم تهدیدات و خطرات به خیابان‌ها می‌آمدند تا خواست‌های خود را فریاد بزنند.
اما در پی پایداری و جسارت جنبش کارگری، برخی محدودیت‌ها و قوانین ضد کارگری و ضد سوسیالیستی لغو شدند و با گسترش حق رأی عمومی در بسیاری از کشورهای اروپایی، احزاب سوسیال دمکرات به پارلمان‌ها راه یافتند. دوران آرامی از مبارزات پارلمانی آغاز شد. در این دوره، اول ماه مه، کم‌کم به یک جشن عمومی و مسالمت‌آمیز تبدیل شد. بورژوازی اروپا نیز در این دوره، از هیچ تلاشی برای نفوذ افکار بورژوازیی و خرده بورژوایی در جنبش کارگری، به ویژه در میان رهبران کارگری کوتاهی نکرد.
پس از آن، به تدریج با رشد نظرات رفرمیستی و سازشکارانه در میان اغلب رهبران احزاب سوسیال دمکرات که بارزترین جلوه‌ی آن غلتیدن به موضع بورژوازی کشورهای خودی در برابر جنگ جهانی اول، به رغم مصوبات پیشین ضد جنگ بود، شکاف عمیقی بین دیدگاه‌های انقلابی و دیدگاه‌های رفرمیستی به وجود آمد. این شکاف سرانجام به فروپاشی کامل انترناسیونال دوم در سال ۱۹۱۶ انجامید.
جنگ جهانی، مدتی بر مبارزات کارگران اروپا و مراسم اول ماه مه، تأثیرات منفی بر جای گذاشت، اما با پیروزی انقلاب کبیر اکتبر، تشدید مبارزات سیاسی و اقتصادی و پیدایش دوران انقلابی در بسیاری از کشورهای اروپایی، مبارزات طبقاتی کارگری جان تازه‌ای یافتند. این شور و امید، در اول ماه می کشورهای گوناگون نیز بازتاب یافت.
امروزه، به جز در معدودی از کشورها، اول ماه مه، تعطیل رسمی و روز تظاهرات کارگران برای طرح خواست‌های خود است .ایران یکی از کشورهایی‌ست که اول ماه مه (۱۱ اردیبهشت) روز کارگر نامیده می‌شود، گرچه این روز، تعطیل رسمی نیست و در سال‌های معدودی کارگران ایران توانسته‌اند، تظاهرات مستقل خود را در این روز برگزار کنند.
نخستین بار در سال ۱۲۹۹، ۱۴ سال پس از انقلاب مشروطه و تشکیل انجمن‌های سوسیال دمکرات، به ابتکار “شورای مرکزی اتحادیه های کارگران”، متشکل از ۱۵ اتحادیه، تظاهرات وسیعی در تهران و برخی شهرستان‌ها برگزار شد.
پس از آن چندین بار توسط حزب کمونیست ایران که در خرداد همان سال تشکیل شد و به رغم سرکوب‌ها و ممنوعیت “مرام اشتراکی” توسط رژیم رضا شاه، این حزب اول ماه مه را به طور مخفی یا علنی برگزار کرد. پس از سرکوب شدید و دستگیری رهبران و فعالان آن، جنبش کارگری برای مدتی دچار رکود شد.
پس از تبعید رضا خان از کشور و برقراری فضای نسبی باز سیاسی، جنبش کارگری به بازسازی خود پرداخت و این بار با تشکیل حزب توده و اتحادیه های کارگری فعالیت سیاسی طبقه کارگر احیا شد. در تظاهرات اول ماه مه سال ۱۳۲۵، نزدیک به ۲۵۰ هزار نفر شرکت داشتند. در همین سال، ده‌ها هزار کارگر نفت جنوب اعتصابی عظیم کردند که یکی از خواست‌های‌شان، قبول تعطیلی اول ماه بود. گرچه رژیم شاه این خواست را پذیرفت، اما هرگز به آن عمل نکرد. در آن سال، پلیس به تظاهرات کارگران در کرمانشاه حمله کرد. در این تظاهرات ۱۴ کارگر کشته و ۱۲۰ نفر زخمی شدند. این کارگران نخستین جان‌باختگان اول ماه مه در ایران بودند.پس ازکودتای۲۸ مرداد، کارگران دیگرنتوانستند روزاول ماه مه راعلنی برگزارکنند.
در سال ۵۸، کم‌تر از ۳ ماه بعد از پیروزی قیام ۲۲ بهمن، در شهرهای مختلف اولین تظاهرات اول ماه مه پس از سرنگونی رژیم شاه برگزار شد که صدها هزارنفر در آن شرکت داشتند. تظاهرات تهران را “شورای هماهنگی برگزاری اول ماه مه” فراخوان داده بود. تظاهرات از ساعت ۹ صبح از محل خانه کارگر واقع در خیابان ابوریحان آغاز شد. “سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران” نیز در همبستگی، از “تمامی کارگران و زحمتکشان و نیروهای مترقی و دمکراتیک” خواست در این تظاهرات شرکت کنند. به رغم کارشکنی‌ها و تلاش عوامل رژیم در مسیر راه‌پیمایی برای اختلال در تظاهرات، و به رغم سازمان دادن تظاهراتی دیگر توسط سران رژیم نوپا، و توهم توده‌ها نسبت به خمینی و “حکومت اسلامی”، در تهران نیم میلیون نفر در راه‌پیمایی “شورای هماهنگی” شرکت داشتند. کارگران پیشاپیش صفوف تظاهرات با شعارهایی از جمله “مصادره و ملی کردن صنایع و بانک‌ها”، “لغو قراردادهای اقتصادی، سیاسی، نظامی و فرهنگی امپریالیستی”، “لغو قانون کار رژیم شاه”، “قانون کار با شرکت نمایندگان کارگران باید نوشته شود”، “دو روز تعطیلی و ۴۰ ساعت کار در هفته”، “مزد برابر در ازای کار برابر برای زنان و مردان”، “مبارزه کارگران شاغل از مبارزه کارگران بیکار جدا نیست” رژه می‌رفتند.
راه‌پیمایی اول ماه مه ۵۸، نقطه عطفی در حیات جنبش کارگری ایران بود. طبقه کارگر که با اعتراضات و اعتصابات خود، اصلی‌ترین ضربه را به پایه‌های رژیم شاه وارد کرده بود، اکنون پس از انقلاب اعلام می‌کرد انقلاب پایان نیافته و تا رسیدن به خواست‌های خود از پای نخواهد نشست. این هشدار هولناکی برای خمینی و همدستانش بود. آنان دریافتند تا سازمان‌های سیاسی طبقه کارگر سرکوب نشوند، تا کارگران سرکوب ومرعوب نشوند و به کارخانه بازنگردند، تثبیت پایه‌های قدرت‌شان نامسیر خواهد بود. پس سرکوب سازمان‌های سیاسی و جنبش کارگری آغاز شد. در سال‌های ۵۹ و ۶۰ نیز در اول ماه مه، تظاهرات خیابانی برگزار شد. هرچند ابعاد آن به گستردگی سال ۵۸ نبود. از آن سال‌ها تاکنون، نهادهای مستقل کارگری ایران، گرچه هر سال تلاش‌هایی برای برگزاری علنی اول ماه مه کرده‌اند، اما عمدتا این مراسم به صورت غیرعلنی و در سطح محدودی در این یا آن شهر برگزار شده است.
طبقه کارگر با تثبیت این روز، سلاح جدیدی را به ابزارهای پیشین مبارزه خود افزود و آن را به روز همبستگی جهانی کارگران و قدرت‌نمایی طبقه کارگر جهانی بدل کرده است. طی یک‌صد و سی سالی که از واقعه “هی‌مارکت” و تعیین “روز جهانی کارگر” می‌گذرد، اول ماه مه، نبض تپنده و زنده‌ی مبارزات طبقاتی و بازتابی از فراز و فرودهای جنبش کارگری بوده است. نگاهی به تاریخ نشان می‌دهد، با آن که مبارزات صنفی – اقتصادی کارگران همواره و در تمامی کشورها جاری بوده است، و در اول ماه مه، کارگران به راه‌پیمایی و گردهمایی و جشن پرداخته‌اند، اما تنها در دورانی که مبارزه طبقاتی حاد گشته و حزب یا سازمان رزمنده و انقلابی طبقه کارگری رهبری این مبارزات را به دست گرفته، اول ماه مه، به روزی با محتوای مبارزه‌ای طبقاتی بدل گشته است. به روز همبستگی و اتحاد و قدرت‌نمایی اردوی کار در برابر اردوی سرمایه. تنها در چنین دورانی است که شبح کمونیسم بر فراز سر بورژوازی به پرواز درآمده است. و بورژوازی بیم‌ناک و هراسناک از این شبح، تمام ابزار سرکوب و تحمیق و تبلیغ را به کار گرفته تا آن را از محتوای طبقاتی خود خالی کند.
با وجود تمامی این تلاش‌ها، اما، همان‌گونه که اسپایز در پای چوبه دار دقایقی پیش از اعدام گفت: “یه روز می‌رسه که سکوت ما قوی‌تر از صداهایی بشه که شما امروز خفه‌شون میکنین!”(۲)
زنده باد اول ماه روز رزم، همبستگی و اتحاد کارگران جهان

زیرنویس:
۱و۲ – نان و گل‌های سرخ: مبارزه‌ی کارگران آمریکا از ١٨۶۵ تا ١٩١۵/ ملتزر میلتون‎‎‎؛ ترجمه‌ی کیومرث پریانی‎‎‎ بازنویسی ع. پاشایی. – انتشارات مازیار، ١٣٧٩- از صفحه ٩١ تا ١٠١

متن کامل نشریه کار شماره ۷۳۹ در فرمت پی دی اف

چرایی و نتایج حمله نظامی آمریکا به ارتش بشار اسد

یادداشت سیاسی- بحران خاورمیانه تاکنون صدها هزار قربانی از خود بر جای گذاشته است که بخش بزرگی از آنان مردم غیرنظامی و کودکان بوده‌اند. تنها در سوریه تعداد قربانیان به بیش از ۳۰۰ هزار نفر رسیده است. علاوه بر آن میلیون‌ها نفر مجبور به ترک محل زندگی خود شده و در شرایطی بسیار سخت زندگی می‌کنند. چرا کار به اینجا رسید؟! علت بروز این فاجعه در قرن بیست و یکم چیست و چه کسانی مسوول این قتل‌عام بزرگ هستند؟! این‌ها سوالاتی هستند که در برابر میلیاردها انسان قرار دارند. سوالاتی که نه تنها پاسخ، بلکه عمل و احساس مسئولیت نسبت به بروز این فجایع و نتایج آن را می‌طلبد. باید علیه این کشتار وحشیانه واکنش نشان داد، به یاری مردم جنگ‌زده شتافت و عوامل بروز این جنایات را در برابر چشمان میلیاردها انسان قرار داد تا در دادگاه تاریخ به محاکمه کشیده شوند.
تنها در روزهای اخیر حدود صد نفر که اغلب زن و کودک بودند در روستای خان شیخون در استان ادلب سوریه و در منطقه تحت کنترل اسلام‌گرایان مخالف بشار اسد، در اثر انفجار بمب‌های شیمیایی که کسی مسوولیت آن را نپذیرفت جان خود را از دست داده و صدها تن دیگر مجروح شدند. در موصل و در اثر بمباران هواپیماهای ائتلاف به رهبری آمریکا، ۲۰۰ نفرغیرنظامی کشته شدند. در اثر انفجار بمب در دو کلیسا در مصر بیش از ۴۰ نفر کشته و ۶۰ تن دیگر مجروح شدند. عملیات تروریستی در شهرهای سن‌پترزبورگ، لندن و استکهلم نیز قربانیانی به همراه داشت. در موصل داعش مردمی را که برای نجات جان خود در حال فرار از شهر بودند دستگیر و اعدام کرد، گفته می‌شود تاکنون ۱۴۰ نفر به این دلیل اعدام شده‌اند.
جنگ ویرانگر خاورمیانه در حالی هم‌چنان تداوم دارد که تمامی طرف‌های درگیر در تمام این سال‌ها – از ابتدا تاکنون – سیاست‌های جنگی خود را این‌گونه توجیه کرده‌اند که هدف‌شان پایان دادن به جنگ و کشتار مردم بی‌دفاع می‌باشد!! و چه ادعای مضحکی!! همگی دست‌شان به خون کودکان و زنان و مردان بیدفاع آلوده است و در همان حال هدف‌شان را نجات همان مردم اعلام می‌کنند!! فجایعی که در دنیای “مدرن” قرن بیست و یکم و در برابر چشمان ما اتفاق می‌افتد، در جهان نابرابر سرمایه‌داری که مدام بر نابرابری‌های آن افزوده می‌گردد.
بهترین و آشکارترین نمونه از این سیاست‌ها در روزهای اخیر، حمله‌ی اخیر موشکی نیروهای نظامی آمریکا به سوریه است که می‌تواند بر شعله‌ورترشدن آتش جنگ تاثیر بگذارد.
براستی هدف دولت آمریکا از این اقدام چه بوده است؟! آیا دولت آمریکا نمی‌داند که هر روز چه جنایاتی در این منطقه رخ می‌دهد و آیا تنها معضل این جنگ بمباران شیمیایی توسط نیروهای بشار اسد (آن هم به فرض صحت) بوده است؟! آیا دولت آمریکا نمی‌داند که این جنگ تنها در سوریه تاکنون به قیمت جان ۳۰۰ هزار نفر تمام شده است؟! در واقع پاسخ به بمباران شیمیایی تنها بهانه‌ی آمریکا برای پیشبرد سیاست‌اش است. “آمریکای دونالد ترامپ” می‌خواهد بار دیگر نقش اول و کلیدی را در منطقه ایفا کند و حمله به پایگاه هوایی شعیرات در حمص بیان روشن این سیاست است. سیاستی که تنها نتیجه‌ی آن تشدید بحران و شعله‌ورتر شدن آتش جنگ خواهد بود. دولت آمریکا تا این‌جا روشن ساخته است که سیاست خاورمیانه‌ای آن با دوران ریاست‌جمهوری اوباما متفاوت بوده و سیاست تهاجمی‌تری را دنبال خواهد کرد که این حمله آشکارترین نمونه‌ی این تغییر سیاست است.
طبیعی‌ست که وقتی آمریکا این کارت را رو می‌کند، نمی‌تواند در همان جا متوقف شود. روند جنگ همان‌طور که کشورهای دیگر هم‌چون ترکیه را بیشتر و مستقیم‌تر وارد میدان جنگ ساخت، آمریکا را هم که می‌خواهد نقشی بیشتر و کلیدی ایفا کند، به اقدامات بیشتری از نوع حمله به پایگاه هوایی شعیرات و حتا بیشتر از آن وادار خواهد کرد و بی‌شک این اقدامات هم نمی‌تواند بدون واکنش طرف مقابل – به ویژه ایران و نیروهای تحت امر آن – بماند. اما واکنش طرف مقابل و حتا تداوم سیاست‌های فعلی در حد و ابعاد کنونی، با تغییراتی که در نتیجه‌ی حمله آمریکا در موازنه‌ی نیروهای درگیر ایجاد شده، به دخالت مستقیم‌تر و واکنش بیشتر دولت آمریکا منجر خواهد گردید، تا جایی که این واکنش‌ها تنها به سوریه محدود نمانده و به عراق و در مرحله بعد به یمن و حتا دیگر مناطق بحرانی هم‌چون خلیج فارس می‌تواند کشیده شود.
آمریکا برای اولین بار به طور مستقیم به نیروهای بشار اسد حمله کرد و این یعنی وارد شدن به یک فاز جدید. اتخاذ این سیاست از سوی آمریکا به این مفهوم است که آمریکا به این سیاست تداوم خواهد داد و همان‌‌طور که انتظار می‌رفت اقدام آمریکا به سرعت مورد حمایت متحدان او قرار گرفت. از ترکیه تا عربستان و حتا کشورهای اروپایی و کانادا و استرالیا از این اقدام حمایت کردند. سران دولت آمریکا که چند روز قبل‌تر اعلام کرده بودند برکناری اسد اولویت آن‌ها نیست، پس از حمله از این سخن گفتند که با حضور اسد هرگز صلحی در سوریه برقرار نخواهد شد و او باید کنار برود.
حال در چنین شرایطی طبیعی‌ست که متحدان آمریکا نیز در حمایت از نیروهای مورد حمایت خود در سوریه جسورتر شوند. اگر مقامات دولت ایران از خامنه‌ای تا روحانی بر این تاکید می‌کنند که “اقدام آمریکا “تروریست‌ها” را جسورتر می‌کند” دقیقا ناشی از همین واهمه جمهوری اسلامی است. کافی‌ست تا کمی به عقب برگردیم، به زمانی که جنگ به نفع نیروهای مخالف بشار اسد رقم خورده بود. اما با دخالت مستقیم روسیه موازنه تغییر کرد و نیروهای بشار اسد موقعیت برتری یافتند. حال در چنین شرایطی نیروهای مخالف بشار اسد و کشورهای حامی آن‌ها در منطقه طبیعی‌ست که شرایط را برای تغییر موازنه به نفع خود مناسب ببینند و همین به معنای شعله‌ورتر شدن جنگ خواهد بود. چرا که حداقل برای دولت ایران این جنگ، جنگ مرگ و زندگی‌ست و شکست و تسلیم در این جنگ بزرگترین شکست در طول حیات جمهوری اسلامی در سیاست‌های خارجی و ابعاد آن – با توجه به وضعیت داخلی و خارجی جمهوری اسلامی – حتا بیشتر و خطرناک‌تر از جنگ ایران و عراق برای حیات آن خواهد بود.
بحران کنونی سوریه که امروز به مرکز اصلی جنگ‌های فرقه‌ای تبدیل شده است، از اعتراضات مردم سوریه به رژیم دیکتاتوری بشار اسد و با شعار نان – کار – آزادی آغاز شد. اما در پی سرکوب اعتراضات مردمی و کشتار مردم که نقش جمهوری اسلامی ایران در اتخاذ این سیاست توسط دولت بشار اسد کاملا هویدا می‌باشد، سوریه مرکز مقابله‌ی نیروهای مرتجع منطقه با یکدیگر شد. از یک سو دولت ایران به همراه نیروهای حزب‌الله لبنان، شبه نظامیان شیعه عراق، افغانستان، پاکستان (که همگی توسط دولت ایران تسلیح شده بودند) و دولت بشار اسد واز سویی نیروهای شبه نظامی سنی با حمایت مالی و نظامی عربستان، قطر، ترکیه و دیگر کشورهای مرتجع منطقه. انقلابی که برای آزادی و با خواست‌های مشخصی آغاز شده بود، با دخالت و حمایت نیروهای مرتجع منطقه که در مرحله‌ی بعد به دخالت نیروهای امپریالیستی آمریکا، روسیه و اروپا منجر گردید به خاموشی گرایید و جنگی ویرانگر به جای آن نشست. جنگی که دامنه‌های‌اش از سوریه به عراق و سپس به یمن کشیده شد.
بنابر این تا زمانی که نیروهای عمده‌ی این جنگ به سیاست‌های ارتجاعی و تجاوزکارانه‌ی خود ادامه دهند، جنگ و کشتار مردم ادامه خواهد یافت. حتا شکست نیروهایی چون داعش به این بحران خاتمه نخواهد داد، چرا که ریشه‌ی این بحران در فقر، نابرابری، نبود آزادی،توسعه طلبی امپریالیستی و منطقه ای و حاکمیت مناسبات سرمایه‌داری در کشورهای منطقه است که در نبود آلترناتیو انقلابی و حضور قدرتمند طبقه کارگر به رشد نیروهای ارتجاعی اسلامی و فرقه‌گرایی مذهبی و در نهایت به میدان رقابت قدرت‌های ارتجاعی منطقه منجر ‌گردید. اگر داعش امروز در عراق شکست بخورد، فردا به شکلی دیگر ظهور می‌یابد. همان‌طور که پیش از داعش نیز درگیری‌های فرقه‌ای در عراق بود و القاعده حضور فعالی در این درگیری‌ها داشت.
سیاست های توسعه طلبانه قدرت های امپریالیستی و دولت های ارتجاعی منطقه تاکنون، جزتشدید بحران و جنگ و کشتار ثمر دیگر نداشته است.حملات نظامی اخیر آمریکا درسوریه نیز بحران خاورمیانه و جنگ های فرقه ای منطقه راتشدید می کند و درخدمت برافروخته شدن آتش جنگ های مخرب ترو کشتار بیشتراست.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۳۹ در فرمت پی دی اف

بی سوادی، حقیقت وارونه!

یادداشت سیاسی- اولین بار نیست که بلندگوهای تبلیغاتی رژیم حقیقت را وارونه ساخته و شکستی را به عنوان پیروزی جلوه می دهند. مبارزه با “بیسوادی“ یکی از این موارد است که این روزها مسئولان رژیم به جای پاسخگویی به شکست سیاست‌های عنوان شده، با استناد به آمارهای خود، با افتخار از آن سخن می رانند. علی باقرزاده، رئیس سازمان نهضت سوادآموزی، اعلام کرد که بر اساس آخرین آمار، نرخ باسوادی بالای ۶ سال کشور، ٨۵ /٢ درصد رشد داشته که این مقدار معادل ١۴ برابر رشد نرخ باسوادی در سالهای ٨۵ تا ٩٠ است. وی با اشاره به اینکه در گروه سنی ١٠ تا ۴٩ سال با رشد ٢٨ /٢ درصدی نرخ باسوادی مواجه هستیم، افزود: یک میلیون و ١١٣ هزار ٧٠٠ نفر از تعداد بی سوادان کاسته شده است.
باقرزاده در اظهاراتش آمارهایی از تعداد باسوادان را دستاویز خود می کند تا به زعم خودش، تعداد باسوادان را زیاد جلوه داده و مردم را ازطرح سؤال اصلی منحرف کند که چرا یکی از هدف های برنامه ی پنجم که محو بیسوادی تا پایان سال ٩۴ بود، عملی نشده است. حتی آماری که وی ارائه می‌دهد نادقیق و تحریف شده می باشند. این امر از تناقضات و ابهاماتی که در این آمارها وجود دارد، به روشنی معلوم است. واقعیت این است که ارائه ی آمار در جمهوری اسلامی، هرگز مبنایی قابل اطمینان برای بررسی و تحلیل‌های اقتصادی و اجتماعی نبوده است. برای نمونه، آخرین آمار سواد در سرشماری سال ٩۵ که در سایت سازمان آمار وجود دارد، تنها مربوط به میزان باسوادی جمعیت بین سنین ١٠ تا ۴٩ سال در سال ٩۵ است و در این مقایسه افزایشی ٣/ ٢ درصدی را نسبت به سال ٩٠ نشان می دهد. بدون اینکه به این شاخص مهم اشاره شود که افرادی که در سال ٩٠، ۴۵ تا ۴٩ سال داشتند، به خودی خود از آمار بیسوادان سال ٩٠ به علت افزایش سن و عبور از مرز سنی مذکور خارج شده اند. به افزایش جمعیت یا کاهش جمعیت اشاره‌ای نمی شود. مبنای این آمارگیری ها روشن نیست و البته اینکه طبق توضیح خود این سازمان، نوع آمارگیری با سال ٩٠ تفاوت کرده و بسیاری از این آمارها از طریق اینترنتی کسب شده اند. در همین رابطه با اینکه در سال ٩٠ اعلام شده بود، ایران ١٠ میلیون بی‌سواد دارد، همین طریقه ی اعلام آمار را در سال ٩۵ مشاهده نمی‌کنیم و به جای ذکر روشن آمار، از نرخ بیسوادی و درصدهای کلی نام می‌برد که بدون داشتن شاخص های دیگر به هیچ وجه قابل فهم و استناد نیستند. باقرزاده از اینکه سالانه ۵٠٠ هزار نفر تحت پوشش نهضت سواد آموزی قرار می گیرد، سخن می گوید، اما آماری از افرادی که واقعاً باسواد شده‌اند، ارائه نمی دهد. در هر حال، کل این ارقام نیز شامل افرادی می‌شود که به عنوان بی‌سواد شناسایی شده اند، که مسلماً شامل تمام بیسوادان نمی شود. نکته‌ی دیگری که در اظهارات مسئولان رژیم جایش خالیست، آمار کم سوادان است که در سال ٩٠ تعدادشان در حدود ١١ میلیون نفر اعلام شده بود. همچنین به آمار کودکان بازمانده از تحصیل که به گفته ی خود مسئولان رژیم، از جمله مولاوردی، معاون رئیس جمهور در امور زنان و خانواده در مهرماه سال گذشته ٣ میلیون و ٢٠٠ هزار کودک بود، نیز در بحث آماری شان اعتنایی نمی شود.
هرچند اگر آمار ارائه شده نیز تناقض ها را پوشانده و تا حدی واقعی به نظر می رسیدند، اما با توجه به فقر روزافزون اکثریت جامعه، سیاست‌های نئولیبرالیستی رژیم از جمله خصوصی سازی ها که در زمینه ی آموزش نیز شدت گرفته اند، و با توجه به ارتجاع و جاهلیتی که سرچشمه ی خرافات است و ایدئولوژی رژیم جمهوری اسلامی و ولایت فقیه از آن تغذیه می کند، تعجبی ندارد که ایران از نظر آموزش در سال ٢٠١۵، در بین ١۴٢ کشور جهان در رتبه ی شصت و پنجم قرار گرفت. رتبه ای که نسبت به سال ٢٠١۴ هشت پله نزول کرده است. این رتبه بندی هر ساله از سوی مؤسسه ی لگاتوم صورت می‌گیرد که اعتباری جهانی در زمینه ی تحقیقات خود دارد.
آموزش همگانی حق مسلم هر فرد است و از شاخص های توسعه ی یک جامعه به شمار می آید. از آنجائیکه جامعه و ارگان ها و نهادهای دولتی مسئول تأمین آموزش خردسالان و بزرگسالان می باشند، بایستی در کنار اقدام‌های دیگر، در بودجه ی هر کشور سهم کافی به این امر اختصاص داده شود. به جای این امر، دولت و مجلس در بودجه ی سال ٩۶، وزارتخانه های آموزش و پرورش و بهداشت را موظف کرده اند، ده درصد از فعالیت‌های خود را به بخش خصوصی واگذار کنند. این روندی است که از سال‌ها پیش شکل گرفته و در دوران روحانی شدت یافته است. به بودجه ی آموزش و پرورش در سال ٩۶، ده درصد افزوده شده است. در حالی که بودجه ی سپاه و ارتش و دستگاه‌های امنیتی رژیم و نیز نهادها و مؤسسات مذهبی که وظیفه ی اصلی شان سرکوب وتحمیق مردم و تحمیل فکری جمهوری اسلامی به جامعه است، ده‌ها برابر بخش آموزش افزایش بودجه گرفته اند. با توجه به این سیاست در سال‌های آتی تعداد کودکانی که به علت هزینه‌های سرسام آور تحصیل و فقر از چرخه ی تحصیل خارج می شوند، افزایش می یابد. بزرگسالانی که به دلیل فقر، کمبود امکانات آموزشی در محل و در مورد زنان به ویژه، تحت تأثیر تعصبات مذهبی و سنتی از تحصیل بازمانده اند، شانس کمتری برای تحصیل خواهند داشت. آموزش افرادی که معلولیت های ذهنی و جسمی داشته و بایستی تحت پوشش آموزش‌های خاص قرار گیرند، همواره وضعیت اسفباری داشته و هرگز به آن اهمیتی داده نشده است. اینکه آموزش حق هر فرد است، به این معناست که باید رایگان باشد و باید تا سطحی از آموزش وظیفه محسوب شود و دولت است که بایستی امکانات لازم را فراهم کرده و سیاست‌ها و تدابیر مناسب را برای عملی ساختن آن اتخاذ کند. اما آموزش در ایران هرگز دغدغه ی رژیم نبوده است. چنانکه می بینیم، با اینکه خمینی در روز هفتم دی ماه سال ١٣۵٨ فرمان مبارزه با بی‌سوادی را صادر کرد، اما هرگز ملزومات این امر به طور جدی حتی در زمان حیات او فراهم نشد. اما فرمان این جنایتکار بزرگ تاریخ، در رابطه با کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۶٧ در عرض چند روز به سرعت عملی شد. مقایسه ی این دو نشان می‌دهد که فرمان خمینی در رابطه با مبارزه ی با بی‌سوادی فقط جنبه ی تبلیغی داشت و حتی همانطور که گفته شد، از جنبه ی تقویت جاهلیت و ارتجاع، ارتقاء سطح آموزش همگانی اساساً به نفع رژیم نبود.
بنابراین تعجبی ندارد که هدف محو بیسوادی که در برنامه ی پنجم توسعه تعیین شده، از زاویه ی آنچه در این برنامه به نوشتار درآمده، شکست‌خورده است و تعجبی نیز ندارد که اکنون این شکست به عنوان یک پیروزی جلوه داده می شود. در جامعه‌ای که بخش زیادی از مردم آن بی‌سواد و کم سواد هستند، می‌توان آمار این چنینی ارائه داد، بدون اینکه برای این بخش تناقضی جدی مطرح شود. اما نکته‌ای که مسئولان رژیم هنوز نفهمیده اند، این است که این بخش از محرومان جامعه نیز با جسم و روح خود بی‌عدالتی عظیم موجود را درمی یابند. این تناقض، آتش زیر خاکستر است که روزی شعله‌ور خواهد شد و هیچ آمار دروغین و ترفند تبلیغی نمی‌تواند آن را از سرکشی زبانه های پرگدازش باز دارد، روزگاری که زمان حقایق وارونه سپری شده است.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۳۹ در فرمت پی دی اف

فراخوان تجمع و راهپیمایی اول ماه مه روز جهانی کارگر در آمستردام

فعالین سازمان فدائیان (اقلیت) همراه با هزاران تن از کارگران هلند، جشن اول ماه مه، روز جهانی کارگر را با شرکت در تجمع و راهپیمایی در آمستردام  برگزار می‌کنند.

این برنامه که به دعوت بزرگترین اتحادیه کارگری هلند برگزار می‌گردد، روز دوشنبه اول ماه مه از ساعت ۱۳ در کنار بنای “یادبود کارگر بارانداز” در “واترلوپلین” آمستردام آغاز شده و با راهپیمایی به سوی “میوزیم پلین” ادامه می یابد.پایان بخش جشن روز جهانی کارگر، سخنرانی و موزیک  خواهد بود.

از ایرانیان مبارز مقیم هلند دعوت می کنیم که در این مراسم  با ما همراه باشند تا ضمن انعکاس مبارزات کارگران ایران، جشن همبستگی بین المللی کارگران را هر چه با شکوهتر برگزار کنیم.

Monday 01 May 2017 at 13.00

Amsterdam- WaterlooPlein- Dokkerwerker

کار، نان، آزادی، حکومت شورایی

 زنده باد سوسیالیسم

زنده باد همبستگی بین المللی کارگران جهان

فعالین سازمان فدائیان (اقلیت) در هلند

حمله هوایی آمریکا به سوریه

     امپریالیسم امریکا در پاسخ به بمباران شیمیایی شهر ادلب که ادعا می کند توسط نیروهای رژیم بشار اسد صورت گرفته است صبح امروز پنجشنبه ۱۷ فروردین (۶ آوریل) با موشک های هدایت شونده غرب سوریه را هدف قرار داد و عده نا معلومی از مردم بی دفاع این کشور را قربانی مطامع سود جویانه و امپریالیستی خود کرد. این حمله ی وحشیانه ی دولت جنگ طلب و فوق ارتجاعی امریکا که یاد آور عملکرد بهانه جویانه ی وی در مقابل عراق در زمان صدام است، منطقه را در آستانه ی جنگی تمام عیار قرار خواهد داد. در حال حاضر هیچ جنگی در کره ی زمین وجود ندارد که  امپریالیسم هار امریکا در آن دخیل نباشد. مسبب اصلی همه جنگ ها و مصائب جهان امپریالیسم و بویژه امپریالیسم امریکا ست.

کمیته خارج از کشور سازمان فدائیان (اقلیت) ضمن محکوم کردن رژیم ارتجاعی بشار اسد و حامیان وی به ویژه روسیه و رژیم جمهوری اسلامی ایران، حمله موشکی امریکا به سوریه و کشتار مردم این کشور را نیز بشدت محکوم می کند و خواهان قطع هر چه سریع تر ادامه ی دخالت در امور خاور میانه است.

   کمیته خارج از کشور سازمان فدائیان (اقلیت)

 ۱۷ فروردین ۱۳۹۶ (۶ آوریل ۲۰۱۷)

بار دیگر جنگ ارتجاعی ۶ ساله در سوریه مردم فقیر این کشور را در استان ادلب به کام مرگ فرستاد.

 صبح روز سه‌شنبه ۱۵ فروردین مصادف با ۴ آوریل شهر “خان شیخون” در شمال استان ادلب سوریه موردحملهٔ هوایی و وحشیانهٔ نیروهای ارتجاعی قرار گرفت که در آن بیش از ۱۰۰ نفر کشته و حدود ۴۰۰ نفر مجروح شدند. اغلب قربانیان این حملهٔ شیمیایی کودکان وزنان فقیر هستند. طرفین جنایتکار این جنگ ارتجاعی یکدیگر را متهم به استفاده از سلاح شیمیایی برای کشتار مردم بی‌دفاع شهر خان شیخون کرده‌اند.

مستقل از اینکه کدامیک از طرفین این جنگ خانمان‌سوز مرتکب این اقدام سبعانه شده است، کاملاً روشن است که هم رژیم بشار اسد و حامیان وی، هم مخالفین مرتجع و تروریست این رژیم و هم کشورهای امپریالیستی به یکسان در کشتار دسته‌جمعی مردم ادلب سهیم‌اند و مسؤول تمام فجایع جنگ می‌باشند.

کمیته خارج از کشور سازمان فدائیان (اقلیت) این جنایت ددمنشانه و هولناک را شدیداً محکوم کرده و خواهان مجازات هر چه سریع‌تر مسببین آن می‌باشد.

 کمیته خارج از کشور سازمان فدائیان (اقلیت)

 ۱۵ فروردین ۱۳۹۶

 ۴ آوریل ۲۰۱۷

آوریل ۱۸۷۱، کمون پاریس: جدائی دین از دولت

جمهوری فرانسه

شماره ۵۹

آزادی ـ برابری ـ برادری

کمون پاریس

 

نظر به اینکه نخستین اصل از اصول جمهوری فرانسه[i] ، آزادی است ؛

نظر به اینکه اولین اصل آزادی ، آزادی اندیشه است ؛

نظر به اینکه بودجه ی ادیان خلاف اصل آزادی اندیشه است؛ زیرا شهروندان را برخلاف اعتقاد شخصی شان مجبور به پرداخت مالیات می کند؛

نظر به اینکه روحانیت، در عمل، شریک جرم جنایات رژیم سلطنتی، علیه آزادی بوده است؛

کمون پاریس مقرر می دارد:

ماده ۱ـ   کلیسا از دولت جداست.

ماده ۲ـ   بودجه ادیان حذف می شود.

ماده ۳ـ   اموالی که به آنها موقوفه[ii] گفته می شود و متعلق به جمعیت های دینی هستند، اعم ازمنقول وغیر منقول، به مالکیت             ملی در می آیند.

ماده ۴ـ   برای تعیین ماهیت این اموال، سریعا”، تحقیقی به عمل می آید، تا در اختیار ملت قرار گیرند.

کمون پاریس

۳ آوریل ۱۸۷۱_ پاریس

چاپخانه ملی  آوریل ۱۸۷۱

[i] آزادی ـ برابری ـ برادری

[ii] Les biens de mainmorte

 

۲ آوریل ۱۸۷۱، کمون پاریس: جدائی دین از دولت

ویکتور هوگو : “من کلیسا را درچهارچوب کلیسا و دولت را در قلمرو دولت می خواهم”

     در روز ۲۸ مارس، بعد ازانجام انتخابات آزاد، کمون، درشهرداری پاریس اعلام موجودیت می کند. روز دوم آوریل ۱۸۷۱، اولین فرمانی که به اتفاق آرای تمام گرایش های چپ صادر می شود، فرمان جدائی دین از دولت (لائیسیته) است.  بنا به نوشته ی واژه نامه ی پل روبر(Paul Robert) قدمت واژه لائیک (laïc) به سال ۱۴۸۷ می رسد. کلمه لائیسیزاسیون (laïcisation) ازسال ۱۸۷۱ مورد استفاده قرارگرفته و واژه لائیسیته(laïcité)  متعلق به سال ۱۸۷۱ یعنی سال کمون پاریس می باشد. واژه نامه پُتی روبر(Le Petit Robert)، لائیسیته را چنین تعریف کرده است: “اصل جدائی جامعه ی مدنی از جامعه ی دینی، دولت هیچ گونه قدرتی بر دین اعمال نمی کند و کلیساها هیچ نوع قدرت سیاسی ندارند” و اضافه می کند بنابر نظر ارنست رُنان (Ernest Renan): ” لائیسیته  به معنای بی طرفیِ دولت، بین ادیان است”. اما مساله جدائی دین  از دولت خلق الساعه نبود و سابقه ای بس طولانی دارد.

تأثیر لائیسیته کمون بر قانون ۱۹۰۵

  ریشه ی فرمان لائیسیته در کمون پاریس و نتیجه نهائی آن که منجربه تصویب قانون ۱۹۰۵ درفرانسه شد، به عصر روشنائی (Les Lumières) در قرن ۱۸ و فلسفه ی آزادی خواهی آن برمی گردد. دراعلامیه حقوق بشروشهروندی انقلاب کبیر فرانسه ۱۷۸۹ به تاریخ ۲۶ اوت چنین نوشته شده: ” هیچکس نباید از ابراز عقایدش، حتی عقاید دینی، واهمه داشته باشد”. سپس قانون اساسی ۱۷۹۱، آزادی اندیشه وعقیده را در مورد تمام ادیان (کاتولیک، پروتستان و یهودی) تضمین می کند.

در سال ۱۷۹۵، اولین جدائی کلیسا ازدولت دردوران ترمیدورهاs) (Les Thermidorصورت گرفته بود، ولی در سال ۱۸۰۱ با معاهده ای (Le Concordat) میان واتیکان و امپراطوری اول به رهبری ناپولئون بناپارت، این جدائی ملغی و اتحادی علیه “مهلکه ی سرخ”  (le péril rouge) ،  “طبقات خطرناک”  (les classes dangereuses) و ” قسمت کنندگان” (les partageux منظور سوسیالیست هاست ) منعقد گردید. هدف اصلی این معاهده حفظ مالکیت ونظم موجود (l’Ordre établi) تعیین شده بود. این اتحاد، درامپراطوری دوم و جمهوری دوم کماکان ادامه یافت.

در ۱۵ مارس ۱۸۵۰ قانون فالوُ (la loi Falloux) ادای احترام و بجا آوردن آیین و آموزش دینی در مدارس را اجباری کرد.

در سال های۱۸۷۰ـ۱۸۶۰، کلیسا در اوج عملی کردن قوانینی ارتجاعی، ” اصل مصونیت کشیش ها”[i] را به تصویب رساند. .اینگونه اَعمالِ کلیسا مورد اعتراض جمهوری خواهان قرار می گرفت، بهمین سبب در سال ۱۸۶۹ دردوران امپراطوری دوم ، لئون گامبِتا (Léon Gambetta) ، جدائی کلیسا از دولت را در برنامه ی جمهوری خواهان گنجانده بود.

اما تمام این اقدامات، برای به سرانجام رساندن قانون لائیسیته “در نهایت”  نتیجه ای ملموس و تعیین کننده نداشت، زیرا نیاز به رادیکالیسمی انقلابی داشت که از توان طبقات بورژوائی خارج بود. اغلب با مذاکرات وبحث هائی بی پایان، سازشی بین  روحانیت و دولتمردان صورت گرفته و با تغییراتی که برای روحانیت مقبولیت داشت، در چهارچوب رفرم هائی بی خطرِ، وضع کم و بیش به روال سابق ادامه می یافت.تمام  شعارهای این دوران و اصلاحات آن حول ” آزادی”  و “مذهب” دور می زد.

به همین جهت مهمترین رویداد، حدود صد وچهل و شش سال پیش اتفاق افتاده است. کمون پاریس، این اولین حکومت کارگری با صدور اولین فرمان خود، بصورتی رادیکال و بدون ابهام ازاهمیتِ عدم دخالت و استفاده دولت از دین وکوتاه کردن دست ادیان در کمک به دولت، تأکید کرده است.

از نقطه نظر کمون پاریس، لائیسیته ، مفهومی کاملا” سیاسی و رادیکال دارد. منظورِ کمونارها کوتاه کردن دست روحانیت از جامعه مدنی و راندن روحانیون به مراکز دینی و ممانعت از دخالت آنها در امور سیاسی، فرهنگی، اجتماعی ـ اقتصادی و قضائی می باشد. در واقع، هدفِ کمونارها، خصوصی و شخصی کردن اعتقادات دینی و مذهبی مردم بود و نه سرکوب مذهب آنها. خواست کمون، جدا کردن روحانیت (Le Clergé)  و توده های مردمِ مذهبی ( Le Laïcat)  از یکدیگر و جلوگیری از سوء استفاده  های روحانیت  از عواطف مذهبی مردم بود و نه چیز دیگر.

 

با این وجود، قانون لائیسیته ۹ دسامبر ۱۹۰۵ آن نبود که طبقه کارگروشاخه فرانسویِ “انترناسیونالِ اول” در فرمان ۲ آوریل ۱۸۷۱ پی ریزی کرده بودند. ولی همین قانون۱۹۰۵ را نیز فرانسویان، مدیون “بلوک چپ ها” (le bloc des gauches) هستند که ائتلافی از رادیکال ها، جمهوری خواهان چپ و چپ های رادیکال بود.

در هرحال ناقوس مرگِ دین دولتی ورسمی (le culte reconnu) در فرانسه به صدا در آمده بود و از این پس کلیسا ها درانجمن های حقوق خصوصی متشکل شده و بسیاری از اموال آنها به انجمن های فرهنگی واگذار شد.

گرچه شالوده اصلی قانون لائیسیته ۱۹۰۵ مرهون شجاعت، درایت ، رادیکالیسم و آموزش های کمونارها می باشد ولی فرمان ۲ آوریل ۱۸۷۱ کمون پاریس به دست فراموشی سپرده شده و در بهترین حالت، در نوشته های تاریخی و آموزشی اشاره ای گذرا به آن صورت می گیرد.

لزوم لائیسیته در ایران

     در ایران، هم اکنون به علت حکومت سی و هشت ساله ی جمهوری اسلامی و دخالت مستقیم روحانیت در امور سیاسی، فرهنگی، اجتماعی ـ اقتصادی، دیگرروحانیت نه در کنار قدرت سیاسی بعنوان شریک جرم، مانند “روحانیت در فرانسه”، بلکه مستقیما” بعنوان سکان دار قدرت سیاسی  و مسوول اصلی جنایات سی و هشت ساله در ایران، در تیررس انقلاب قرار دارد. زمان آن فرا رسیده وجنبش های اعتراضیِ مداوم در ایران نشان می دهند که لائیسیته به مفهوم خاص آن در ایران می تواند به اجرا درآید. اما آنچه امروز از فحوای کلامِ برخی طرفداران سکولاریزاسیون درحکومت ایران و نیز هواداران لائیسیته به ذهن متبادر می شود، این است که باآن که همگی خواستار جدائی دین از دولت هستند  ولی میان دیدگاه های مختلف از این واژه ها اختلاف نظر وجود دارد.  گاهی مفهوم لائیسیته با کلمه سکولیه (séculier) که ازریشه لاتین seculer)) استخراج می شود ، مایه ی اشتباه در درک مفهوم کلمه لائیسیته است وکلمه سکولاریزاسیون مترادف با آن متصّورمی شود ودر نتیجه تشخیص بین دوکلمه ی لائیسیته و سکولاریزاسیون (sécularisation) را در مجموع مشکل می کند. هرچند گاهی این کلمات با یکدیگر مترادف هستند. برای مثال، در واژه نامه پُتی روبر، سکولاریزاسیونِ و لائیسیزاسیونِ درآموزش بطور مترادف بکار رفته است که البته در این مورد خاص کاملا” صحیح و بجاست زیرا منظور راندن آموزش های مذهبی از حوزه عمومی به حیطه خصوصی در چهارچوب کلیسا و دیگرمراکز مذهبی می باشد.

با این تعریف از سکولاریزاسیون ، روحانیت حق دخالت در امور سیاسی را پیدا می کند.  این دیدگاه، به روحانیون اجازه می دهد در حکومت شرکت کنند (از نظر آنها به دلیل ویژگی دین اسلام).  این امر مایه ی اصلی اختلاف نظر و برداشت های التقاتی می باشد زیرا لائیسیته  تا سطح سکولاریزاسیون، پائین کشیده می شود. این گونه تعریف های ناقص، درنهایت عامل ادامه ی شرکت روحانیون در حکومت ایران البته با روش های جدید و توسط افرادی دیگر از همان دیدگاه های دینی می شود و روحانیت نیز همچنان بعنوان ضامن بقای نظم موچود، نظم جامعه سرمایه داری با لعاب دولت سکولار و ایدئولوژی مذهبی در شرایط جدید در میدان عمل باقی می ماند.

در ۱۷ ژانویه ۱۸۵۰ کنت دُمونتلامبر(le  comte de Montalembert[ii]) آکادمیسین ، عضو مجلس اعیان انگلستان و نماینده مجلس فرانسه می گفت : ” …. بعنوان مالک یک کلمه اضافه می کنم و روی سخنم با مالکین است…..امروز مساله چیست؟  مساله ترغیب کسانی است که مالک نیستند ولی باید به مالکیت احترام بگذارند. من فقط یک دستورالعمل (la recette) برای ترغیب مردم به این احترام دارم و آن، باوراندن مردم به خداست. خدائی که در تعالیم اصول مسیحیت، دزدان را تا ابد مجازات می کند. این تنها اعتقادِ به خداست که واقعا” می تواند بصورت جدی از مالکیت حفاظت کند”.

همین سخن را رهبری نظام جمهوری اسلامی به مناسبت اصلاحات ارضی و دادن حق رأی به زنان در نامه ای با امضای فدوی روح اله الموسوی الخمینی به محمدرضا پهلوی نوشت و به تقسیم زمین مالکین اعتراض کرد. بنابراین ، با توجه به آنچه طی سی و هشت  سال اخیر در ایران اتفاق افتاده است ، جدائی دین از دولت و به مالکیت ملی درآوردن اموال نهاد های دینی و نیز اموال موقوفه ی تمام اماکن مقدسه به نفع طبقات زحمتکش ایران که اکثرا” زیر خط فقر زندگی می کنند، حداقلی است که یک حکومت لائیک در ایران باید آن را به اجرا درآورد. خواست ما در ایران همان است که ویکتورهوگو بعد از تصویب قانون ” فالوُ” در فرانسه گفته بود: مسجد در چارچوب مسجد و دولت در چارچوب دولت.

پاریس ـ ۲ آوریل ۲۰۱۷  شهزاد سرمدی

 

[i] Le dogme de l’infaillibilité pontificale

من این نوشته را قبلا” در۲ آوریل سال ۲۰۱۰ منتشر کرده ام . به علت اهمیت این موضوع ، آن را با بعضی اصلاحات و تغییرات دوباره انتشار می دهم. شهزاد سرمدی

.

آرشیو نشریه کار سال ۱۳۹۶

–نشریه کار شماره ۷۶۶ – ۲۸ اسفند ۱۳۹۶

–نشریه کار شماره ۷۶۵  – ۲۱ اسفند ۱۳۹۶

–نشریه کار شماره ۷۶۴ – ۱۴ اسفند ۱۳۹۶

–نشریه کار شماره ۷۶۳ – ۷ اسفند ۱۳۹۶

–نشریه کار شماره ۷۶۲ – هفته اول اسفند ۱۳۹۶

– نشریه کار شماره ۷۶۱ –  هفته چهارم بهمن ۱۳۹۶

– نشریه کار شماره ۷۶۰ –  هفته سوم بهمن ۱۳۹۶

– نشریه کار شماره ۷۵۹ –  هفته دوم بهمن ۱۳۹۶

– نشریه کار شماره ۷۵۸ – هفته اول بهمن ۱۳۹۶

– نشریه کار شماره ۷۵۷ – نیمه دوم دی ۱۳۹۶

 – نشریه کار شماره ۷۵۶ – نیمه اول دی ۱۳۹۶

– نشریه کار شماره ۷۵۵ – نیمه دوم آذر ۱۳۹۶

– نشریه کار شماره ۷۵۴ – نیمه اول آذر ۱۳۹۶

– نشریه کار شماره ۷۵۳– نیمه دوم آبان

– نشریه کار شماره ۷۵۲ – نیمه اول آبان ۱۳۹۶

– نشریه کار شماره ۷۵۱ – نیمه دوم مهر ۱۳۹۶

– نشریه کار شماره ۷۵۰ – نیمه اول مهر ۱۳۹۶

– نشریه کار شماره ۷۴۹– نیمه دوم شهریور ۱۳۹۶

– نشریه کار شماره ۷۴۸– نیمه اول شهریور ۱۳۹۶

– نشریه کار شماره ۷۴۷– نیمه دوم مرداد ۱۳۹۶

– نشریه کار شماره ۷۴۶– نیمه اول مرداد ۱۳۹۶

– نشریه کار شماره ۷۴۵– نیمه دوم تیر ۱۳۹۶

– نشریه کار شماره ۷۴۴ – نیمه اول تیر ۱۳۹۶

– نشریه کار شماره ۷۴۳– نیمه دوم خرداد ۱۳۹۶

– نشریه کار شماره ۷۴۲ – نیمه اول خرداد ۱۳۹۶

– نشریه کار شماره ۷۴۱ – نیمه دوم اردیبهشت ۱۳۹۶

– نشریه کار شماره ۷۴۰ – نیمه اول اردیبهشت ۱۳۹۶

– نشریه کار شماره ۷۳۹– نیمه دوم فروردین ۱۳۹۶

–  نشریه کار شماره ۷۳۸ – نیمه اول فروردین ۱۳۹۶

جمهوری اسلامی به بن بست رسیده است، نجات مردم در سرنگونی این نظام است

سال ۹۶ نیز برای توده های مردم ایران به روال هر ساله با پندها، وعده ها و موعظه های تکراری رهبر جمهوری اسلامی آغاز شد. علی خامنه ای، در پیام نوروزی اش و یک روز بعد به صورت مشروح تر در سخنرانی مشهد به تبیین دیدگاه خود در مورد موقعیت جمهوری اسلامی، وضعیت معیشتی مردم و عملکرد کابینه روحانی پرداخت. او در پیام نوروزی خود به همگان یادآور شد: “من از وضع مردم مطلع هستم، بنابراین تلخیِ کام مردم به ویژه طبقه ضعیف را از مشکلات اقتصادی همچون گرانی، بیکاری، تبعیض ها، نابرابری ها و آسیب های اجتماعی با همه وجود حس می کنم.” خامنه ای سپس در واکنش به عملکرد کابینه روحانی در پاسخگویی به معضلات و مشکلات مردم گفت: “کارهای خوبی هم خوشبختانه انجام گرفت که گزارش آن را به ما دادند، لکن آنچه انجام گرفته است، با آنچه مورد انتظار مردم و مورد انتظار ما [من] است، فاصله زیادی دارد”. تاکید از ماست
سخنرانی خامنه ای در مشهد نیز با کمی تعدیل در بیان موضوعات مربوط به وظایف دولت که با نامه قدردانی روحانی مواجه شد، در مجموع مشروح همان مواضع مندرج در پیام نوروزی اش بود. او در روضه خوانی مفصل خود در مشهد با اشاره به “وجود برخی ضعف ها” گفت: “دشمن در تبلیغات وسیع خود به دنبال نسبت دادن کمبود های معیشتی و اقتصادی به نظام جمهوری اسلامی است تا اینگونه وانمود کند که نظام اسلامی قادر به حل مشکلات و گره گشایی از زندگی مردم نیست”. خامنه ای پس از بیان این مقدمات برای فرار از واقعیت شکست و ناکارآمدی جمهوری اسلامی در پاسخگویی به مطالبات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی توده های مردم ایران و فقر و فلاکتی که طی ۳۸ سال از قَبَل این نظام به آنان تحمیل شده است، همه حرف خود را در یک جمله خلاصه کرد و گفت:”بن بست در کشور معنا ندارد، اگر مدیریت در بخش های مختلف متدین، انقلابی و کارآمد باشد، همه مشکلات حل خواهد شد”. تاکید از ماست
برای جلوگیری از طولانی شدن این نوشتار، ما از بقیه موضوعاتی که خامنه ای در پیام نوروزی و سخنرانی اش افاضه کرد، می گذریم، تا با متمرکز شدن روی همین دو مورد از سخنان او ببینیم آیا آنگونه که او ادعا کرده است، “اگر مدیریت در بخش های مختلف متدین، انقلابی و کارآمد باشد، همه مشکلات حل خواهد شد”، و یا اینکه کار جمهوری اسلامی از این وراجی های مکرر خامنه ای گذشته و این نظام سال هاست که با بن بست و ناکارآمدی در همه عرصه ها مواجه شده است.
خامنه ای با بیان اینکه “کارهای خوبی هم خوشبختانه انجام گرفت، لکن آنچه انجام گرفته است، با آنچه مورد انتظار مردم و مورد انتظار ما [من] است، فاصله زیادی دارد”، به کلی پای خود را از همه نابسامانی های کشور کنار کشید. او با بیان این جملات، طوری وانمود می کند که انگار خود او از کره مریخ آمده و کمترین نقشی در نهادینه شدن این همه بی عدالتی، تبعیض، بی خانمانی و گسترش روزافزون فقر و تهی دستی مردم ایران نداشته است. او برای تبرئه خود از این همه تباهی و ویرانی که بر جامعه حاکم است، از این همه فقر و فلاکت غیر قابل تصوری که طی ۳۸ سال بر گرده کارگران و توده های میلیونی مردم ایران آوار شده است، صرفا به دیگران نهیب می زند و اشک تمساح می ریزد. او با زدن نعل وارونه طوری سخن می گوید، انگار نه انگار که قسمت اعظم نهادها و مسئولیت های کلیدی جمهوری اسلامی مستقیما با انتصاب و مدیریت شخص رهبری انجام وظیفه می کنند. نهادها و ارگان هایی که علاوه بر قدرت سیاسی و نظامی مدیریت بزرگترین مراکز اقتصادی و تولیدی ایران را نیز در سیطره خود دارند. از مجموعه نهادهای کلیدی و انتصابی زیر نظر خامنه ای که بگذریم، آن دسته از ارگان ها که به ظاهر انتخابی هستند، در عمل مدیریت آن ها هم به صورت غیر مستقیم توسط شورای نگهبان که منصوب خود رهبری هستند، گزینش و به کار گرفته می شوند. خامنه ای اما، با وجود همه این واقعیات، بازهم دنبال راه فرار می گردد. اکنون که بن بست جمهوری اسلامی بر همگان روشن شده است، او با دغلکاری و وقاحت تمام که فقط برازنده دیکتاتوری فاسد از جنس خود او است، خود را بکلی از دایره شخص اول تصمیم گیری های کلان سیاسی و اقتصادی نظام خارج می کند تا بتواند همه ناکامی ها و شکست های جمهوری اسلامی را در حد “بی کفایتی مدیران” نسبت دهد. چرا که به زعم او، اگر “مدیریت در بخش های مختلف متدین، انقلابی و کارآمد” بود با چنین وضعیتی در جامعه مواجه نبودیم.
در سخنرانی مشهد اما، خامنه ای از این هم فراتر رفت. اینبار او همه ظرفیت دغلکاری خود را به کار گرفت تا علاوه بر کتمان نقش خود در ویرانی جامعه، نظام جمهوری اسلامی را نیز تبرئه نماید.
خامنه ای با بیان اینکه “دشمن در تبلیغات وسیع خود اینگونه وانمود می کند که نظام اسلامی قادر به حل مشکلات و گره گشایی از زندگی مردم نیست”، ابتدا با سنگر گرفتن پشت دشمن فرضی همه ویرانی های کشور را در حد تبلیغات وسیع دشمنان جمهوری اسلامی دانست و سپس با تاکید بر اینکه “کشور بن بست ندارد و راه حل مشکلات مردم مدیریت انقلابی و کارآمد است”، تمام نابسامانی های موجود و فقر و فلاکتی را که توده ها طی ۳۸ سال متحمل شده اند، نه ناشی از ماهیت و ناکارآمدی جمهوری اسلامی، بلکه صرفا در حد “بی کفایتی مدیران در بخش های مختلف” نظام خلاصه کرد.

حال ببینیم ادعاهای خامنه ای تا چه حد با واقعیت های جامعه ما خوانایی دارد؟، آیا انبوه معضلاتی که مردم هم اینک با آن دست به گریبانند، ناشی از “تبلیغات وسیع” دشمنان است یا حاصل عمکرد ۳۸ سال حاکمیت ویرانگر جمهوری اسلامی؟ آیا این همه فقر و فلاکت، ویرانی و بی خانمانی، بی عدالتی و تبعیض و این همه سرکوب و بی حقوقی کارگران صرفا ناشی از مدیریت غیر متدین در بخش های مختلف نظام بوده است؟ یا اینکه جمهوری اسلامی و بالاتر از آن خود اسلام از اساس در پاسخ دادن به نیازهای معیشتی، رفاهی و حقوق دمکراتیک مردم ناتوان و ابتر است؟
برای هر فردی که در جامعه ایران زندگی کرده و می کند، مثل روز روشن است که طی ۳۸ سال حاکمیت جمهوری اسلامی کمترین رفاه و آسایشی برای توده مردم ایران رقم نخورده است. طی تمام این سال ها، برای توده کارگران و زحمتکشان در همواره بر همین پاشنه چرخیده و زندگی معیشتی “طبقه ضعیف” کشور سال از پی سال وخیم و وخیمتر شده است.
برای درک این مسئله لازم نیست زمین و زمان را به هم بافت. مروری سطحی و بسیار کوتاه در اندازه حوصله این نوشتار به روشنی آفتاب نشان می دهد که نظام جمهوری اسلامی به همان اندازه که برای خامنه ای، مجموعه نهادهای حکومتی و مشتی سرمایه دار مفتخور منبع عظیم دزدی، اختلاس و کسب ثروت های بی حد و حساب بوده است، برای توده های مردم ایران اما، بجز تورم و گرانی، بی خانمانی و زاغه نشینی، اعتیاد و فحشا، بیکاری و فقر، کودکان کار و خیابانی، زن آزاری و تبعیض جنسیتی و در یک کلام سرکوب، کشتار و ویرانی و تباهی هیچ ثمره دیگری نداشته است.
این را تاریخ ۳۸ ساله حاکمیت جمهوری اسلامی به ما می گوید. این را خمینی از همان ابتدا با گفتن اینکه “ما برای شکم انقلاب نکردیم” و “اقتصاد مال خر است” آشکارا به جامعه و توده های مردم ایران اعلام کرد تا انتظار هرگونه زندگی بهتر و انسانی در جمهوری اسلامی را از ذهن خود دور سازند.
هنوز یک ماه از حاکمیت جمهوری اسلامی نگذشته بود که بنا به سرشت و ماهیت این نظام، سرکوب زنان با شعار “یا روسری یا تو سری” آغاز شد. سپس با سازماندهی نیروهای زنجیر به دست و قمه کش، حمله به اجتماعات دمکراتیک و سیاسی شروع شد. کوتاه مدتی بعد، شوراهای کارگری –این بازوان دفاعی و حمایتی طبقه کارگر- به شدت مورد تهاجم قرار گرفت و یکی پس از دیگری سرکوب و منحل شدند. ماهیت پان اسلامیستی، خصلت شیعه گری و سیاست صدور انقلاب اسلامی از طرف خمینی و کل هیئت حاکمه، یک جنگ ویرانگر ۸ ساله را بر سر مردم ایران آوار کرد. جنگی ارتجاعی و توسعه طلبانه که خروجی آن چیزی نبود بجز صدها هزار کشته و زخمی، به تاراج رفتن تمام سرمایه های مملکت، ویرانی شهرها و زیرساخت های صنعتی و تولیدی کشور.
ویرانی هایی که با گذشت ۳۰ سال از پایان جنگ، هنوز هم آثار آن چهره برخی از شهرهای جنوبی کشور را می خراشد و آزار می دهد. جنگی که بزرگترین خسران خروجی آن، قتل عام بیش از ۵ هزار زندانی سیاسی دربند در تابستان ۶۷ بود. این دوران به زعم خامنه ای، حتما یکی از همان دوران های درخشان “مدیریت متدین، انقلابی و کارآمد” جمهوری اسلامی است. چرا که در این دوران خمینی رهبر بود، خامنه ای رئیس جمهور، رفسنجانی رئیس مجلس، موسوی اردبیلی قاضی القضات و میر حسین موسوی نخست وزیر بودند. دورانی که تمام پایه های ویرانی، تباهی و بدبختی جامعه و فقر توده های مردم ایران در همین دوران رقم خورد. دورانی که نیروهای چپ، کمونیست، مترقی و آزادی خواه جامعه یکسره سرکوب، کشتار و به خاک و خون کشیده شدند، دورانی که جامعه و توده های مردم ایران یکسره تاراج و چپاول شدند.
پس از دوران خمینی، مردم ایران تاکنون با ۴ دوره دیگر مواجه بوده اند. دوران ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی، دوران ریاست جمهوری محمد خاتمی، دوران ریاست جمهوری احمدی نژاد و هم اینک نیز دوران ریاست جمهوری حسن روحانی. ۴ دوره ای که خامنه ای در قالب دیکتاتوری مطلق العنان، نقش رهبری نظام و جامعه را به عهده داشته است.
هاشمی رفسنجانی اگرچه دراین اواخر مورد غضب و لعن و نفرین خامنه ای و طرفداران اوبود، دست کم در همان دوران ۸ ساله ریاست جمهوری اش، نه تنها مورد انتقاد خامنه ای نبود، بلکه چهره انقلابی و مورد وثوق جمهوری اسلامی نیز بود. کسی که از طرف کلیت نظام به لقب سردار سازندگی مفتخر شد. سرداری که در دوره ریاست جمهوری اش بارها و بارها تحت حمایت برگزارکنندگان نماز جمعه تهران از جمله خود احمد جنتی با شعار “دشمن هاشمی دشمن پیغمبر است” مورد استقبال قرار گرفت. سرداری که حتا خامنه ای در تاریخ ۳۰ اردیبهشت ۸۸ هم از او به عنوان یک چهره موثر و انقلابی یاد کرد(۱).
این دوران اما، برای کارگران و توده های زحمتکش ایران، دوران اعمال سیاست تعدیل اقتصادی و رفتن نظام به زیر سلطه نئولیبرالیسم اقتصادی بانک جهانی و صندوق بین المللی پول بود. دورانی که پیشبرد سیاست نئولیبرالیسم اقتصادی با حمایت خامنه ای و کل طبقه حاکم تا به امروز هم تداوم داشته است. دورانی که خروجی آن برای شعرا و نویسندگان پروژه قتل های زنجیری را رقم زد و برای کارگران و به زعم خامنه ای “طبقه ضعیف” کشور، تورم ۴۰ درصدی، شروع خصوصی سازی های مراکز تولیدی، اخراج و بیکاری سیستماتیک نیروی کار و افزایش زاغه نشینی در حاشیه کلان شهرهای ایران را به همراه داشت. دورانی که دزدی ها و اختلاس های کلان چند صد میلیون تومانی شروع شد. اختلاس هایی که اکنون در حد چند هزار میلیارد تومانی تارو پود نظام را فرا گرفته است.
دوران ریاست جمهوری خاتمی، برای خامنه ای و جمهوری اسلامی دوران سر بازکردن اختلاف ها و تشدید شکاف در درون هیئت حاکمه ایران بود. دورانی که به زعم خامنه ای مدیریت بخش هایی از جامعه از دست نیروهای “متدین، انقلابی و کارآمد” خارج شد و به دست نیروهای “غیر متدین و ناکارآمد” افتاد. در این دوره، اگرچه اعتراضات جنبش های اجتماعی با بهره گیری از شکاف ایجاد شده در درون هیئت حاکمه تا حدودی شتاب بیشتری گرفت اما، خروجی این دوران هم برای کارگران و توده های زحمتکش ایران به لحاظ اقتصادی و معیشتی تداوم همان فقر و فلاکت و بی حقوقی “طبقه ضعیف” بود. حقوق ها متناسب با رشد تورم و شرایط یک زندگی متناسب با شان انسانی افزایش نیافت و بخش های وسیعتری از کارگران و توده های زحمتکش به زیر خط فقر پرتاب شدند. قیام دانشجویی تیر ماه ۷۸ به خاک و خود کشیده شد، خوابگاه دانشجویی دانشگاه تهران با تهاجم نیروهای امنیتی ویران شد، دانشجویان از طبقات سوم و چهارم خوابگاه به زیر پرتاپ شدند، تعدادی کشته و بعضی هم مفقود گشتند. سعید زینالی از جمله مفقود شدگانی است که تا به امروز هم هیچ نشانی از او بدست نیامده است.
در همین دوران بود که کارگاه های تولیدی زیر ۱۰ نفره از شمول قانون کار خارج شدند. پای کودکان کار به صورت قانونی به این گونه کارگاه های تولیدی و خدماتی کشیده شد. کودکان کار به خیابان ها سرازیر شدند و صدها هزار زن و مرد و کودک کار بدون برخورداری از کمترین حمایت قانونی، بدون برخورداری از حق بیمه و تامین اجتماعی در معرض استثمار شدید و خطرات ناشی از سوانح کاری در اینگونه مراکز تولیدی قرار گرفتند.
دوران ۸ ساله ریاست جمهوری احمدی نژاد اما، برای مردم ایران سرنوشت رقت بارتری را رقم زد. دورانی که سفره کارگران و توده های زحمتکش سال از پی سال تهی تر شد. تورم لجام گسیخته عرصه را بر توده ها تنگ کرد. نقدینگی به طور سرسام آوری افزایش یافت. فقر در جامعه چهره عمومی به خود گرفت. قامت کارگران و توده های زحمتکش جامعه زیر بار گرانی روزافزون خمیده شد. شکاف طبقاتی به بالاترین حد خود در ۱۰۰ سال اخیر رسید. ده ها میلیون نفر از کارگران و توده های زحمتکش به زیر خط فقر پرتاب شدند. بیکاری در جامعه شکل عریان تری به خود گرفت. چهره کلان شهرهای ایران با رشد حاشیه نشینی مزین و خیابان های شهرهای بزرگ با تردد کودکان کار و خیابانی آراسته شد. زباله گردی وسیله ای رایج برای امرار معاش بخشی از توده های فقیر جامعه شد. کارتون خوابی، اعتیاد و فحشا رونق بیشتری گرفت.
این همه تباهی، این همه ویرانی و این همه فقر و فلاکت اما، در دوره ای بر جامعه حاکم شد که به زعم خامنه ای متدین ترین، انقلابی ترین و کارآمدترین فرد نظام مدیریت اجرایی کشور را به دست گرفت. کسی که خامنه ای از او به عنوان کاندیدای اصلح خود در انتخابات ریاست جمهوری ۸۸ نام برد(۲). دورانی که درآمد حاصل از نفت به حدود ۷۰۰ میلیارد دلار رسید، رقمی بالاتر از کل درآمد حاصل از نفت از شروع استخراج آن در ایران تا سال ۱۳۸۴. اما به رغم چنین درآمدی، سفره کارگران و توده های مردم ایران تهی و تهی تر شد. در دوران ۸ ساله همین رئیس جمهور برگزیده، نور چشمی و منصوب خامنه ای بود که ۷۰۰ میلیارد دلار درآمد حاصل از نفت که در واقع حاصل تلاش و دسترنج کارگران ایران بود، به چپاول و یغما رفت، دزدی و اختلاس های مسئولان بانکی و دولتی از مرز چند هزار میلیارد تومان فراتر رفت. گنداب اختلاس و دزدی در نهادهای جمهوری اسلامی یکی پس از دیگری از پرده بیرون افتاد. فساد تمام تار و پود نظام را فرا گرفت و بحران هسته ای به اوج خود رسید.
در چنین وضعیتی که کشتی نظام جمهوری اسلامی در بحران هسته ای به گل نشسته بود و توده ها در چنبره گرانی و بیکاری گرفتار بودند، حسن روحانی برمسند ریاست جمهوری نشست. رئیس جمهوری که رسالت او حل بحران هسته ای نظام بود. بحرانی که حل آن در بالاترین سطوح قدرت تصمیم گیری شده بود. حسن روحانی با حمایت خامنه ای در سازشی آشکار با قدرت های جهانی زیر پوشش “نرمش قهرمانانه” توافق برجام را به نام خود سکه زد. با توافق برجام کشتی به گِل نشسته جمهوری اسلامی اگرچه مجددا بر امواج دلارهای حاصل از فروش نفت حرکت خزنده خود را آغاز کرد، اگرچه سهم بزرگی از دلارهای آزاد شده مجدد نصیب نهادهای امنیتی و سیستم بورکراتیک جمهوری اسلامی شد، در این میان اما، کمترین تغییری در وضعیت معیشتی توده های مردم ایران رخ نداد. با گذشت ۴ سال به رغم ادعاهای کذایی هر ساله روحانی و کابینه اش در مورد کاهش نرخ تورم و افزایش درآمد سرانه ملی، وضعیت رکود- تورمی همچنان بر اقتصاد بیمار نظام سرمایه داری ایران حاکم است، چرخه بسیاری از مراکز تولیدی متوقف و یا به صورت نصف و نیمه به کار خود ادامه می دهند، نقدینگی از حدود۴۶۰ هزار میلیارد تومان در سال پایانی دوره ریاست جمهوری احمدی نژاد(سال٩١) به ۱ هزار تریلیون و ۱٢٢ هزارو ٣۵۶ میلیارد تومان در پایان شهریور سال ۹۵ رسیده است، بیکاری و حاشیه نشینی بیداد می کند، بگیر و ببند در جامعه افزایش یافته و سرکوب کارگران هم به درجاتی نسبت به گذشته تشدید شده است. کار به جایی رسیده است که حتا خامنه ای هم با اعتراف به “تلخیِ کام مردم از مشکلات اقتصادی همچون گرانی، بیکاری، تبعیض ها، نابرابری ها و آسیب های اجتماعی” برای “طبقه ضعیف” و سرکوب شده ایران، اشک تمساح می ریزد.
آنچه گفته شد، تنها برگی از کارنامه ویرانی و تبهکاری های نظام جمهوری اسلامی است که طی ۳۸ سال بر توده های مردم ایران آوار شده است. با چنین اوصافی از کارنامه جمهوری اسلامی، تکرار اینکه اِشکال کار نظام صرفا در فقدان”مدیریت متدین، انقلابی و کارآمد” است، گزافه گویی و یک وراجی به تمام معناست. یک وراجی سخیف که تنها برازنده خامنه ای است. گزافه ای که خامنه ای می خواهد در پشت آن سنگر بگیرد و برای خود و جمهوری اسلامی آبرو بخرد. برای کارگران و توده های سرکوب شده ایران اما، جمهوری اسلامی سال هاست به گنداب و بن بست رسیده است. نجات کارگران و توده های مردم ایران از وضعیت موجود نه تغییر در کابینه ها و یا تغییر در مدیریت بخش های مختلف آن، بلکه براندازی انقلابی جمهوری اسلامی و پیامد آن استقرار حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان است.
زیرنویس:
(۱)-“آقای هاشمی را من از سال ۱۳۳۶ یعنی از ۵۲ سال قبل از نزدیک می شناسم. ایشان از اصلی ترین افراد نهضت بود در دوران مبارزات. بعد از پیروزی انقلاب هم از موثرترین شخصیت ها بود در کنار امام و بعد هم در کنار رهبری تا امروز…این مرد بارها تا مرز شهادت پیش رفت و قبل از انقلاب اموال خود را صرف انقلاب می کرد و اینها را جوان ها باید بدانند. در طول بعد از انقلاب هم هیچ موردی را سراغ نداریم که ایشان اندوخته ای از انقلاب داشته باشند”. سخنرانی خامنه ای در نماز جمعه تهران ۳۰ اردیبهشت ۸۸.
(۲)- خامنه ای در مقایسه احمدی نژاد با رفسنجانی اعلام کرد: “نظر آقای رئیس جمهور (احمدی نژاد) به نظر بنده نزدیک تر است”. نماز جمعه تهران۳۰ اردیبهشت ۸۸.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۳۸ در فرمت پی دی اف