چهل کارگر مجتمع کشت و صنعت هفت‌تپه به دادگاه فراخوانده شدند

اقدامات سرکوبگرانه دستگاه پلیسی- امنیتی و قضائی رژیم جمهوری اسلامی علیه کارگران مبارزه نیشکرهفت تپه ادامه دارد.

در پی اعتراضات چند هفته گذشته کارگران نیشکر هفت‌تپه برای تحقق مطالبات معوقه خود که به سرکوب وحشیانه و بازداشت گروهی از کارگران انجامید، دستگاه قضائی جمهوری اسلامی، گروه دیگری از کارگران را به دادگاه فراخوانده است.

سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه اعلام کرده است که “چهل کارگر دیگر توسط شعبه اول دادیاری دادگستری شوش احضار شده‌اند. این کارگران بایستی روز یکشنبه، ۱۵ مرداد، ساعت هشت صبح در دادگاه حضور یابند. اتهام اولیه محرک، ذکرشده است. طبق اطلاعات رسیده، این اسامی توسط مدیرعامل شرکت، سیامک افشار، و با همکاری حراست، تهیه‌شده و به دادگستری شوش ارسال گردیده است”

در چند روز گذشته، تعدادی از کارگران که بازداشت‌شده بودند، به قید وثیقه آزاد شدند. اکنون اما چهل کارگر با اتهام محرک به دادگاه فراخواند شده‌اند. تحریک، اتهام جعلی پاسداران نظم ستمگرانه سرمایه‌داری علیه کارگرانی است که برای تحقق مطالبات بر حق خود به مبارزه برخاسته‌اند. فراخواندن کارگران به دادگاه و طرح اتهامات جعلی ، فقط ترس و وحشت رژیم را از بیداری میلیون‌ها کارگر در سراسر ایران بازتاب می‌دهد.

این اتهامات، اما نمی‌توانند کارگرانی را که چندین ماه دستمزد و دیگر مطالبات آن‌ها به تعویق افتاده و خانواده‌های آن‌ها در فقر و گرسنگی به سر می‌برند، مرعوب سازد. بالعکس به آن‌ها می‌آموزد که تمام دستگاه دولتی حاکم بر ایران، پاسدار منافع سرمایه‌داران و دشمن آشتی‌ناپذیر کارگران است. کارگران می‌آموزند که برای نجات قطعی از وضعیت فاجعه‌بار موجود باید مبارزه خود را تشدید کنند، هرچه بیشتر متشکل شوند، در مقیاس سرا سری متحد شوند و تمام نظم موجود را براندازند.

کارگران نیشکر هفت‌تپه تنها نیستند. در سراسر ایران همه‌روزه کارگران واحدهای تولیدی و خدماتی مختلف علیه این نظم ضد انسانی و ضد کارگری در حال نبردند. چندان طول نخواهد کشید که این جویبارهای بی‌شمار مبارزه کارگری در یک سیل بنیان‌کن به هم بپیوندند و بساط تمام نظم ستمگرانه موجود را جمع کنند.

سازمان فدائیان(اقلیت) اقدامات سرکوبگرانه رژیم حاکم بر ایران را علیه کارگران شدیداً محکوم می‌کند. و بار دیگر خواستار تحقق فوری مطالبات کارگران مجتمع کشت و صنعت نیشکر هفت‌تپه است.

سازمان فدائیان(اقلیت) هم‌صدا با سندیکای نیشکر هفت‌تپه، احضار کارگران هفت‌تپه و هرگونه پرونده‌سازی، اتهامات امنیتی و قضائی علیه آن‌ها و عموم کارگران را در سراسر ایران، محکوم می‌کند و خواهان لغو کلیه این اتهامات است.

سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی – برقرار باد حکومت شورایی

زنده‌باد آزادی – زنده‌باد سوسیالیسم

نابود باد نظام سرمایه‌داری

سازمان فدائیان (اقلیت)

١۴ مردادماه ١٣٩۶

کار- نان- آزادی- حکومت شورایی

متن کامل در فرمت پی دی اف

عواقب تحریم‌های جدید

سرانجام با تصویب طرح “مقابله با اقدامات بی‌ثبات کننده ایران” در مجالس سنا و نمایندگان آمریکا، مرحله جدیدی از مقابله و فشار بر جمهوری اسلامی ایران که ترامپ وعده آن را داده بود، فرارسید. این قانون، رئیس‌جمهوری آمریکا را موظف می‌کند که در ظرف ۹۰ روز از تصویب این قانون، مجموعه‌ای از اقدامات و تحریم‌ها را علیه جمهوری اسلامی به مرحله اجرا درآورد.

بخش چهارم این قانون به اعمال تحریم علیه شرکت‌ها و افراد مرتبط با برنامه موشک‌های بالستیک اختصاص‌یافته است. بخش پنجم، اعمال تحریم‌های مرتبط با تروریسم سپاه پاسداران است که در این بخش آمده است. “نیروی قدس بازوی اصلی دولت ایران برای اجرای سیاست‌های تروریستی و شورشی است. سپاه پاسداران (نه‌فقط سپاه قدس) مسئول اجرای برنامه بین‌المللی ایران برای اجرای فعالیت‌های بی‌ثبات کننده، حمایت از اقدامات تروریستی بین‌المللی و برنامه موشک‌های بالستیک است. بخش ششم، به اعمال تحریم‌های بیشتر در ارتباط با اشخاص مسئول در نقص حقوق بشر اختصاص‌یافته است. بخش هفتم، مرتبط با تحریم‌های تسلیحاتی به ایران یا از ایران به کشورهای دیگر است.

و بالاخره بخش مهمی از این مصوبه، بخش سوم آن تحت عنوان استراتژی منطقه‌ای برای مقابله با تهدیدات متعارف یا غیرمتقارن ایران در خاورمیانه و شمال آفریقاست که وزیر خارجه، وزیر دفاع، وزیر خزانه‌داری و مدیر آژانس اطلاعات ملی را موظف می‌سازد که حداکثر تا ۱۸۰‌روز پس از تصویب این قانون و هر دو سال یک‌بار، باید به‌طور مشترک، راهبردی را در جهت مقابله با تهدید‌ها و فعالیت‌های متعارف و غیرمتقارن ایران علیه ایالات‌متحده و متحدان کلیدی در خاورمیانه، شمال آفریقا و ماورای آن تدوین کرده و به کمیته‌های مربوطه در کنگره تسلیم کنند. این شامل خلاصه‌ای از طرح‌ها، ابزارها و اهداف نزدیک و بلندمدت ایالات‌متحده، برای مقابله با فعالیت‌های بی‌ثبات کننده ایران، ازجمله شناسایی کشورهایی که هدف مشترکی در مقابله با اهداف بی‌ثبات کننده ایران دارند. همچنین شامل ارزیابی از قابلیت‌های نظامی و سایبری رژیم، انواع و میزان کمک‌های مالی، آموزشی، دخالت در خطوط بین‌المللی کشتیرانی تجاری، تلاش ایران برای تضعیف یا برانداختن دولت‌های خاورمیانه ، حمایت از رژیم اسد و بالاخره خلاصه‌ای از اقدامات یک‌جانبه ایالات متحده یا همکاری با دولت‌های خارجی برای ممانعت از ارسال سلاح به گروه‌های تروریست خواهد بود. واکنش سران و مقامات بالای رژیم به این مصوبه کاملاً محتاطانه بود. چراکه از دیدگاه آن‌ها، هر واکنش جدی به معنای افتادن در دام ترامپ برای لغو برجام است. ازاین‌روست که وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی در نخستین واکنش خود، آن را نه نقض توافق هسته‌ای، بلکه نقض روح برجام اعلام کرد. به بیانی ساده، از دیدگاه وزارت خارجه، هدف از توافق هسته‌ای بهبود مناسبات اقتصادی و سیاسی قدرت‌های بزرگ جهان با جمهوری اسلامی و خاتمه هرگونه تحریمی بود نظیر آنچه اکنون به خط‌مشی رسمی اتحادیه اروپا تبدیل‌شده است و دولت آمریکا با تحریم‌های جدید، خلاف آن اقدام نموده است.

در ارتباط با همین موضع‌گیری بود که روحانی به گروه‌های رقیب هشدار داد باید “هوشیاری‌مان را حفظ کنیم” او حتی به قرآن متوسل شد و گفت: این‌طور نباشد که یک آیه را بخوانیم و آیه دیگر را فراموش کنیم. همه این آیات کنار هم بوده و ما را برای مقابله هدایت می‌کنند. او در ضمن سخنان خود پیامی ضمنی نیز به دولت آمریکا فرستاد و افزود: “ما مخالف منافع دیگر کشورها نیستیم و می‌خواهیم کشورهای دیگر به منافعشان برسند، اما اعمال تحریم و فشار را نمی‌پذیریم. اما این پیشنهاد روحانی در واقعیت امر یک اظهارنظر توخالی است. چراکه نه او تصمیم‌گیرنده بده و بستان‌ها با دولت آمریکاست و نه حل اختلاف به‌سادگی با این بده و بستان ممکن است. دولت آمریکا می‌خواهد توسعه‌طلبی پان‌اسلامیستی جمهوری اسلامی را به نفع توسعه‌طلبی امپریالیستی خود در خاورمیانه حل کند و جمهوری اسلامی هم به‌سادگی نمی‌تواند تسلیم شود، چراکه این سیاست جزئی از وجود و موجودیت آن است.

لاریجانی، رئیس مجلس نیز که یکی دیگر از اعضای شورای امنیت ملی به‌عنوان ارگان تصمیم‌گیرنده تحت نظارت خامنه‌ای در مورد مسائل مهم رژیم است، در کل انکار کرد که اتفاق جدیدی رخ‌داده است. او گفت: ” این موضع چیز جدیدی نبوده و بخش‌هایی به تحریم‌ها اضافه‌شده است. مقدار زیادی جنبه تبلیغاتی دارد. باید به این موضوع توجه شود که در دام آن‌ها نیافتیم که قصد دارند مسیر را به سمت دیگری بکشانند، به رسانه‌ها توصیه می‌کنم به‌اندازه‌ای که واقعیت دارد به مصوبه اخیر آمریکایی‌ها بپردازند، به دلیل این‌که آن‌ها سعی دارند اضطراب ایجاد کنند و روند سرمایه‌گذاری در کشور را مختل و مردم را ناامید کنند. تأثیر آن‌هم در زندگی مردم بسیار نازل است.”

اما برخلاف این اظهارنظر رئیس مجلس و دیگر مقامات رژیم، گرچه تحریم‌های جدید، در ابعاد تحریم‌های ناشی از پرونده هسته‌ای نیست، اما قطعاً عواقب و نتایج جدید و جدی برای جمهوری اسلامی در پی خواهد داشت. به‌ویژه اگر مصوبه جدید کنگره آمریکا را در چارچوب استراتژی دولت آمریکا در خاورمیانه برای تحکیم هژمونی خود در مقابل قدرت‌های رقیب امپریالیستی مدنظر قرار دهیم. دولت آمریکا برای تحقق هدف این استراتژی در تلاش است، تقریباً عموم کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا را تحت رهبری خود متحد سازد. در این استراتژی جهت اصلی ضربه، جمهوری اسلامی ایران است که بدون آن تحقق هدف استراتژیک ممکن نیست.

مانع جمهوری اسلامی در این استراتژی درکجاست؟ در آنجایی که می‌کوشد جنبش‌های اسلام‌گرای منطقه را در خدمت مقاصد توسعه‌طلبانه پان‌اسلامیستی خود برای کسب هژمونی در خاورمیانه، تقویت کند، ثباتی را که امپریالیسم آمریکا و سرمایه جهانی در منطقه به آن نیاز دارند برهم بزند، رژیم‌های عربی موردحمایت امپریالیسم آمریکا را متزلزل سازد و موجودیت رژیم اسرائیل را به مخاطره اندازد. بنابراین، دولت آمریکا در تلاش است از تمام امکانات خود و دولت‌های متحد منطقه‌ای‌اش استفاده کند، تا این مانع را ازسر راه بردارد.

البته برداشتن این مانع به معنای تلاش برای سرنگونی جمهوری اسلامی نیست. نه منافع دولت آمریکا و حفظ ثبات منطقه‌ای ایجاب می‌کند که جمهوری اسلامی سرنگون شود، چراکه جمهوری اسلامی به‌رغم تضادهایی که با دولت آمریکا دارد، یک رژیم پاسدار نظم سرمایه‌داری است و نه اوضاع سیاسی جهان و توازن قوای قدرت‌های بین‌المللی، امکان لشکرکشی‌های نظامی و سرنگونی را به امپریالیسم آمریکا، می‌دهد.

آنچه امپریالیسم آمریکا می‌خواهد، این است که با استفاده از ابزارها و امکانات متعدد سیاسی و اقتصادی ، فشارهای اقتصادی و سیاسی به جمهوری اسلامی را به نحوی افزایش دهد که ناگزیر به عقب‌نشینی در سیاست خارجی، سیاست پان‌اسلامیستی و تلاش‌های هژمونی طلبانه، شود. تحقق این امر نیز ملازم است با تضعیف یک جناح رژیم که تحت رهبری خامنه‌ای در جناح موسوم به اصول‌گرا جای گرفته است و به‌ویژه با تکیه‌بر ارگان‌های سرکوب، سیاست خود را پیش می‌برد و در مقابل تقویت جناح موسوم به معتدل و اصلاح طلب ا ست که خواهان سیاست به‌اصطلاح ” تعامل” با دنیای خارج، بده و بستان و عقب کشیدن در سیاست خارجی به نفع آمریکا است.

از همین روست که مقامات آمریکایی اخیراً مکرر از تغییر جمهوری اسلامی با تکیه‌بر نیروهای داخلی سخن گفته‌اند. در مصوبه کنگره آمریکا نیز در اساس، نهادها و ارگان‌هایی مشمول تحریم‌ها هستند که تحت کنترل جناح موسوم به اصول‌گرا و شخص خامنه‌ای قرار دارند.

اما دامنه تأثیر اقتصادی و سیاسی تحریم‌های مصوبه جدید بر جمهوری اسلامی گرچه به‌ظاهر محدود است و قابل‌مقایسه با تحریم‌های گذشته نیست، بااین‌وجود به علت نقش و موقعیت اقتصادی و سیاسی امپریالیسم آمریکا در جهان سرمایه‌داری، گاه می‌توانند تأثیراتی نزدیک به تحریم‌های بین المللی گذشته داشته باشند.

واقعیتی است ناگفته روشن، که درنتیجه این تحریم‌ها، درهرحال دامنه سرمایه‌گذاری بین‌المللی که یکی از نیازهای مبرم جمهوری اسلامی است، محدود خواهد شد. چون انحصارات بزرگ بین‌المللی که یا وابسته به آمریکا هستند، یا انحصارات آمریکایی در آن‌ها سهم و نقش دارند و بالاخره در بازار آمریکا از منافع بیشتری برخوردارند، از ترس تحریم‌های دولت آمریکا، برای سرمایه‌گذاری یا حتی خریدوفروش کالاهای خود احتیاط می‌کنند.

جمهوری اسلامی به فروش نفت و درآمدهای آن وابسته است، اما این درآمدها باید عمدتاً با تبدیل به دلار و از طریق بانک‌های بزرگ جابه‌جا شوند. سیستم بانکی جهان مستقیم و غیرمستقیم، تحت کنترل دولت آمریکاست. لذا، بانک‌ها به‌سادگی نمی‌توانند نقل‌وانتقال میلیاردها دلار را بر عهده گیرند، چون ممکن است مشمول تحریم‌های آمریکا و جریمه‌های سنگین شوند.

همان‌گونه که دیدیم در این مصوبه سپاه پاسداران یک سازمان تروریست، مشمول تحریم اعلام‌شده است. سپاه پاسداران یک ارگان نظامی درون دستگاه دولتی است و بودجه آن توسط رئیس دستگاه اجرایی هرسال در بودجه سالانه تعیین می‌شود. بنابراین دولت آمریکا هرگاه که سیاستش ایجاب کند، می‌تواند نقل‌وانتقال دلارهای نفتی را بخشی از پولی اعلام کند که برای یک سازمان نظامی تروریست و یک دولت تروریست ارسال می‌شود. بنابراین روشن است که بار دیگر جمهوری اسلامی برای نقل‌وانتقال دلارهای نفتی با مشکل روبه‌رو خواهد شد. شرکت‌های بیمه بین‌المللی نیز تحت یک چنین شرایطی، به معضل دیگری برای رژیم تبدیل می‌شوند.

تأثیر خیلی فوری این تحریم‌ها را هم در طی چند روز اخیر در ایران دیده‌ایم که بهای ارزهای بین‌المللی سریعاً افزایش و بهای سهام در بورس اوراق بهادار کاهش یافت. البته تردیدی نیست که کشورهای اتحادیه اروپا ازآنجایی‌که منافع کلانی در سرمایه‌گذاری‌های نفتی، گاز پتروشیمی و ماشین‌سازی و صدور کالا، در ایران دارند، در برابر تحریم‌های آمریکا مقاومت خواهند کرد، اما این مقاومت محدود خواهد بود، چراکه به‌رغم افزایش اختلافات و تشدید تضادها میان اتحادیه اروپا و آمریکا، اتحادیه اروپا، برای این‌که بتواند در عرصه بین‌المللی نقش داشته باشد، لااقل در کوتاه‌مدت، چاره دیگری جز اتحاد با آمریکا و دنباله‌روی از آن در مورد ایران را ندارد.

چنانچه در همین چند روز اخیر دیدیم، در اعتراض آن‌ها به مصوبه کنگره “قانون مقابله با دشمنان آمریکا از طریق تحریم‌‌ها” که در آن تحریم‌های روسیه، کره شمالی و جمهوری اسلامی ایران، صورت گرفته، اتحادیه اروپا کمترین اعتراضی به تحریم‌ها علیه ایران نداشت، بلکه از روسیه دفاع کرد و از این‌که نباید با تحریم روسیه، منافع اتحادیه اروپا در رابطه با تأمین انرژی از طریق روسیه و سرمایه‌گذاری در این کشور به مخاطره افتد.

علاوه بر این، به‌محض این‌که دولت آمریکا پرتاب موشک ماهواره‌بر جمهوری اسلامی را نقض برجام اعلام کرد، کشورهای اروپایی عضو گروه ۱ + ۵ بار دیگر با دولت آمریکا بیانیه مشترکی در محکومیت جمهوری اسلامی انتشار دادند. مصوبه جدید کنگره آمریکا نه‌فقط، اقدامات اقتصادی علیه جمهوری اسلامی را تشدید کرده، نه‌فقط خواستار یک استراتژی سیاسی جامع برای مقابله با جمهوری اسلامی‌شده است، بلکه این امکان را به دولت این کشور نیز داده است که مستقیماً یا در همراهی با دولت‌های دیگر، حتی کشتی و هواپیماهای جمهوری اسلامی را به بهانه حمل‌ونقل سلاح مورد تجسس قرار دهند.

اما اقدامات دولت آمریکا محدود به آنچه قرار است بر طبق این مصوبه در آینده پس از امضای آن توسط رئیس جمهوری آمریکا به مرحله اجرا درآید، نیست. از وقتی‌که ترامپ بر سرکار آمد، تلاش نموده است با محوریت عربستان به یک اتحاد سیاسی از دولت‌های منطقه علیه جمهوری اسلامی شکل دهد و پیشرفته‌ترین تسلیحات را در اختیار آن‌ها قرار دهد. دولت آمریکا برای تحقق استراتژی خود و چنانچه منافعش ایجاب کند، حتی می‌تواند ، جمهوری اسلامی و دولت‌های منطقه‌ای را به یک درگیری نظامی مستقیم با یکدیگر بکشاند. درعین‌حال همان‌گونه که در طول چند هفته اخیر شاهد بودیم. کوشیده است دامنه تحرکات نیروی دریایی جمهوری اسلامی را در خلیج‌فارس محدود کند. تمام این اقدامات اجزاء تشکیل‌دهنده همان استراتژی هستند که مصوبه کنگره نیز خواهان تحقق آن است. بنابراین برخلاف ادعای رئیس مجلس، مصوبه اخیر کنگره آمریکا، دربرگیرنده اقدامات جدید و گاه جدی است و می‌تواند عواقب متعدد اقتصادی و سیاسی برای جمهوری اسلامی در برداشته باشد. البته جمهوری اسلامی به روال گذشته تلاش خواهد کرد تمام فشارهای امپریالیسم آمریکا را مستقیم و غیرمستقیم به توده‌‌های مردم ایران منتقل کند. سال‌هاست که این کشمکش و منازعه میان جمهوری اسلامی و دولت آمریکا ادامه یافته و رژیم حاکم بر ایران،همواره کوشیده است فشارهای ناشی از این درگیری به‌ویژه تحریم‌های اقتصادی را بر گرده توده مردم ایران قرار دهد.

این منازعه که ناشی از اهداف و مقاصد توسعه‌طلبانه،‌ تجاوزکارانه و جاه‌طلبانه طرفین درگیری است، به‌سادگی حل نخواهد شد و باگذشت هرروز عواقب وخیم‌تری برای مردم ایران به‌بار خواهد آورد.

توده‌های مردم ایران در هر فرصتی مکرر اعلام کرده‌اند که مخالف مقاصد توسعه‌طلبانه امپریالیستی و پان‌اسلامیستی هستند. آن‌ها مکرر مداخله جمهوری اسلامی را در عراق، سوریه، لبنان، یمن و دیگر کشورهای منطقه محکوم کرده‌اند و خواهان پایان یافتن این سیاست تجاوزکارانه، شده‌اند. جمهوری اسلامی اما کمترین ارزشی برای نظر مردم ایران و خواست آن‌ها قائل نیست. ده‌ها میلیون تن از مردم ایران بیکار، گرسنه و فقیرند، دستمزد کارگران ماه‌ها به تعویق می‌افتد، اوضاع اقتصادی ازهم‌گسیخته و سطح معیشت عموم توده‌های مردم به‌شدت تنزل یافته است. جمهوری اسلامی اما حاصل دسترنج توده‌های کارگر و زحمتکش ایران و تمام درآمدهای حاصل از نفت و گاز را صرف مخارج نظامی و توسعه‌طلبی پان‌اسلامیستی در منطقه می‌کند. هیچ تغییری در این اوضاع رخ نخواهد داد، جز این‌که طبقه کارگر و توده‌های زحمتکش به پا خیزند و جمهوری اسلامی و تمام جناح‌ها و باندهای آن را سرنگون و جاروب کنند.

متن کامل نشریه شماره ۷۴۶ در فرمت پی دی اف

 

 

برگ دیگری از دفتر مبارزات سندیکا و کارگران نیشکر هفت‌تپه

پس‌از واگذاری مجتمع کشت‌وصنعت نیشکر هفت‌تپه به بخش خصوصی در بهمن سال ۹۴، دور جدیدی از اعتراضات کارگری در این مجتمع آغاز شده که تا به امروز ادامه یافته است. دولت که مصمم بود در همان سال‌های اولیه دهه هشتاد این شرکت را به بخش خصوصی واگذار کند، به ترفندهای گوناگونی برای کاهش هزینه‌های شرکت متوسل شد تا بتواند آن را به قیمت هرچه ارزان‌تری در اختیار سرمایه‌داران مورد نظر خود در بخش خصوصی قرار دهد. در همین راستا پرسنل مجتمع کشت‌وصنعت نیشکر هفت‌تپه را به تدریج از هفت هزار به چهار هزار نفر تقلیل داد. تنها مقدمات و گام‌های اولیه برای خصوصی‌سازی این شرکت، اخراج هزاران کارگر را درپی‌داشت. اما عواقب و نتایج فاجعه‌بار خصوصی‌سازی‌ها، بر کارگران نیشکر هفت‌تپه پوشیده نبود. از این رو کارگران، آگاهانه و به شدت با واگذاری شرکت به بخش خصوصی مخالف بودند و این مخالفت را با اعتصاب و تجمع و راه‌پیمایی و دیگر اشکال مبارزه، نشان می‌دادند. به یُمن همین اعتصابات و مبارزات شورانگیز کارگران بود که دولت نتوانست این شرکت را به فوریت به بخش خصوصی واگذار نماید. کشمکش میان دولت و کارگران نیشکر هفت‌تپه در این زمینه، اگرچه پس از یک دورۀ حدودا پانزده ساله، سرانجام به سود دولت رقم خورد، اما کارگران نیشکر هفت‌تپه، دیگر آن کارگران ۱۵ سال قبل نبوده و نیستند. کارگران نیشکر هفت‌تپه درطی این دوره و در جریان مبارزات خود، تجارب بسیار مهمی کسب نموده و شناخت بهتری نسبت به دولت پیدا کرده‌اند. آنان به اهمیت اتحاد و همبستگی کارگری بهتر و بیشتر پی‌برده‌اند. طعم شکست‌ها و پیروزی‌های متعددی را چشیده‌اند، به نیروی خود پی‌برده اند، خود را بهتر شناخته و تا حدودی سازمان یافته‌، تشکل مستقل و سندیکای خود را ایجاد کرده‌اند.کارگران مبارز هفت تپه، آگاه‌تر و متشکل‌تر شده‌اند . درجه آگاهی و تشکل امروز کارگران هفت‌تپه با ۱۵ سال قبل، قابل‌قیاس نیست و مهم‌تر آنکه هیچ‌یک از این‌ها را نمی‌توان از کارگران پس گرفت! علاوه بر این، در عرصه مطالبات روزمره نیز گام‌هایی به جلو برداشته و دستاوردهایی داشته‌اند که آن‌ها را نیز به سادگی نمی‌توان از کارگران پس گرفت.

کارفرمای جدید نیشکر هفت‌تپه که با حرص و ولع بیشتر و برای استثمار شدیدتر کارگران وارد این مجتمع شده است، حذف تمام دستاوردها، تشدید فشار کار، ارعاب و کار برده‌وار کارگران را در سرلوحه برنامه خود قرار داده است. بسیار بدیهی‌ست که کارگران هفت‌تپه نه فقط در برابر این تهاجم‌ها بایستند و به مبارزه برای حفظ دستاوردهای خود ادامه دهند، بلکه هم‌چنین طبیعی است و حق آن‌هاست که این تلاش و مبارزه را برای بهتر شدن وضعیت معیشتی و حقوقی و کسب دستاوردهای جدید نیز ادامه دهند. خواست‌ها و انگیزۀ اصلی مبارزه کارگران نیشکر هفت‌تپه در لحظه کنونی، در اساس با این تهاجم و تغییر نحوۀ اداره شرکت و تلاش سرمایه برای تشدید استثمار و بازستاندن دستاوردهای مبارزاتی کارگران هفت‌تپه گره خورده است.

یکی از خواست‌ها یا یکی از عرصه‌های نبرد کارگران با کارفرمای جدید، پرداخت بموقع دستمزدهاست. سال‌های نخستین دهه هشتاد، دستمزد کارگران هفت‌تپه همواره با چند ماه تاخیر پرداخت می‌شد. اما کارگران شجاع و مبارز هفت‌تپه، طی یک رشته اعتصابات، راه‌پیمایی‌ها و تجمعات اعتراضی، سرانجام توانستند پرداخت بموقع دستمزدها را بر دولت تحمیل کنند. پرداخت بموقع دستمزد، دستاوردی است که ثمرۀ اتحاد و استمرار مبارزه کارگران هفت‌تپه و فعالیت سندیکای آن‌ها است. درحالی‌که در بسیاری از شرکت‌ها و کارخانه‌ها، دستمزد‌ها با چند ماه تاخیر پرداخت می‌شد، پرداخت بموقع دستمزد، موفقیت بزرگی بود که در پرونده کارگران هفت‌تپه و سندیکای آن‌ها به ثبت رسید. پس ازواگذاری شرکت به بخش خصوصی دستمزدها همواره با چندماه تأخیر و پس از چند اعتراض و اعتصاب پرداخت می شود.

موضوع دیگری که در طی حدود یک سال‌ونیمی که از واگذاری شرکت نیشکر هفت‌تپه به بخش خصوصی می‌گذرد، سبب اعتراض مداوم کارگران است، وضعیت بازنشستگی کارگران در این شرکت است. اصل بر این است که، کارگرانی که در قالب قانون مشاغل سخت و زیان‌آور به صورت پیش‌ازموعد بازنشسته می‌شوند، برابر مقررات تامین‌اجتماعی کارفرمایانی که مشمول این قانون می‌شوند، باید بابت بازنشستگی پیش‌ازموعد هر کارگر، مبلغی را به حساب سازمان تامین‌اجتماعی واریز کنند که حدودا ۴ درصد حق بیمه‌ای است که بابت حضور کارگران در مشاغل سخت و زیان‌آور پرداخت شده است. این موضوع اگرچه پیش‌از واگذاری شرکت به بخش خصوصی نیز یکی از مشکلات کارگران برای بازنشستگی پیش‌ازموعد بود، اما مانع جدی برای بازنشستگی کارگران نبود. کارفرما که دولت بود، در مورد پرداخت سهم ۴ درصدی به سازمان تامین‌اجتماعی، با این سازمان کنار می‌آمد و در نتیجه مانع جدی برای بازنشستگی پیش‌ازموعد کارگران نبود و کارگران زیادی نیز با همین شرایط بازنشسته شده‌اند. اما پس‌از واگذاری شرکت به بخش خصوصی، به علت واریز نشدن سهم ۴ درصدی کارفرما، احکام بازنشستگی کارگرانی که از اسفند ۹۵ پایان کار گرفته‌اند، صادر نشده و در نتیجه سازمان تامین‌اجتماعی نیز از پرداخت مستمری بازنشستگی به این گروه از کارگران خودداری نموده است.

باز در همین رابطه، باید از عدم پرداخت بیمه کارگران شاغل به سازمان تامین‌اجتماعی نام برد. به‌رغم آن‌که سهم بیمه کارگران از دستمزد آن‌ها کسر شده اما کارفرما آن را به حساب سازمان تامین‌اجتماعی واریز نکرده است. این سهل‌انگاری یا سودجویی از پول کارگران، موجب آن شده که دفترچه بیمه کارگران تمدید اعتبار نشده و کارگران نمی‌توانند از این دفترچه‌ها استفاده کنند. به جز این‌ها، کارگران هفت‌تپه در جریان مبارزات خود، برخی امتیازات و مزایای دیگری مانند پاداش و حق‌بهره‌برداری، لباس و کفش کار و نظائر آن نیز بدست آورده بودند که عمل به آن، به امری روتین تبدیل شده بود. اما این امتیازات و مزایا در این دوره، یا بکلی حذف، یا با اشکالات جدی مواجه شده‌اند که این موضوع نیز اعتراضات شدید کارگران را درپی داشته است.

اما این هنوز تمام تهاجمات کارفرمای جدید و تغییرات در نحوۀ اداره شرکت نیست.

نصب صدها دوربین دیجیتالی در جای‌جای شرکت، استقرار نیروهای انتظامی در محل شرکت، ایجاد فضای پلیسی – امنیتی شبه‌پادگانی برای کنترل، سرکوب و تشدید استثمار کارگران، از جمله سوغات‌های کارفرمای جدید بخش خصوصی است که برای کارگران این شرکت به ارمغان آورده است. مطابق اظهارات کارگران هفت‌تپه، پس‌از نصب این دوربین‌ها، دست‌کم ۳۰ کارگر اخراج شده‌اند. کارگران نیشکر هفت‌تپه، نسبت به این اقدامات کارفرما به شدت معترض و خواهان تغییر این وضعیت، برچیدن تمام دوربین‌های کنترل کارگران و نیروهای انتظامی از شرکت هستند. کارگران سخت‌کوش کشت‌وصنعت نیشکر هفت‌تپه که در شرایط دشوار و گرمای طاقت‌فرسای ۵۰ درجه کار می‌کنند، مدت‌هاست خواهان حق بدی آب‌وهوا هستند. مدیریت بحران استانداری خوزستان، اخیرا بخاطر گرمای زیاد در فصل تابستان، بخشنامه‌ای برای کاهش ساعات کار صادر نموده است. این بخشنامه که تبعیض آشکار دیگری علیه کارگران است، مخصوص کارکنان دستگاه اجرایی است و شامل حال کارگران نمی‌شود. بنابراین یکی دیگر از خواست‌های کارگران درحال حاضر، حق بدی آب و هوا و کاهش ساعات کار است.

کارگران نیشکر هفت‌تپه البته زمانی‌که هنوز این شرکت به بخش خصوصی واگذار نشده بود نیز هزار و یک مشکل داشتند، اما بعداز واگذاری، این مشکلات تشدید شده و معضلات جدیدتر و حادتری نیز به آن افزوده شده است. حرف کارگران هفت‌تپه اکنون این است که اگر سرمایه‌دار بخش خصوصی نمی‌تواند دستمزد کارگران را بموقع بپردازد، اگر نمی‌تواند پاداش و حق‌بهره‌برداری کارگران را بپردازد، اگر نمی‌تواند بیمه کارگران را بموقع رد کند و سهم ۴ درصدی هزینۀ بازنشستگی پیش‌ازموعد کارگران را به حساب تامین‌اجتماعی واریز کند و اگر نمی‌تواند مزایایی که تاکنون کارگران از آن استفاده می‌کرده‌اند را به کارگران بدهد، پس بهتر است شرکت را به دولت برگرداند. کارگران نیشکر هفت‌تپه که از روز اول هم با تصمیم دولت مبنی بر واگذاری شرکت به بخش خصوصی مخالف بودند، اکنون خواهان آن هستند که مانند گذشته، دولت ادارۀ امور شرکت را بدست گیرد.

کارگران مبارز نیشکر هفت‌تپه و سندیکای آن‌ها برای تحقق این خواست‌‌ها، ده‌ها بار دست به اعتصاب و تجمع و راه‌پیمایی زده‌اند. سلسله اعتصابات و اعتراضات کارگران که در اسفند ۹۴‌ و در آستانه واگذاری این شرکت به بخش خصوصی به اوج خود رسیده‌ بود، با وعده‌هایی که در آن مقطع از طرف کارفرمای آینده شرکت به کارگران داده می‌شد، به پایان رسید. اما خیلی زود پوچ بودن این وعده‌ها برملا و اعتراضات و اعتصابات کارگران از سرگرفته شد که تا امروز ادامه یافته است. هفت‌تپه در سال ۹۵ ده‌ها اعتصاب و تجمع داشت که در مواردی تا یازده روز نیز ادامه داشت. از ابتدای سال ۹۶ تاکنون نیز کارگران هفت‌تپه، اعم از کارگران شاغل و بازنشسته، ده‌ها بار دست به اعتصاب و تجمع و راه‌پیمایی زده و در چند مورد نیز اقدام به بستن جاده بین‌المللی اهواز – اندیمشک نموده‌اند.

در اعتصابات و تجمعات اعتراضی کارگران (۱۳ الی ۱۷ خرداد) که منجر به مسدود شدن جاده بین‌المللی اهواز – اندیمشک شد و خانواده کارگران نیز حضور پررنگ‌تری در آن داشتند، قائم‌مقام مدیریت شرکت (سیامک نصیری‌افشار) توام با وعدۀ رسیدگی به خواست‌ها، فعالان اعتصاب و اعضای سندیکا را به اخراج تهدید کرد و درپی آن بیش از ۳۰ تن از کارگران اخراج یا تعلیق شدند. اعتصاب و تجمع اما در روزهای بعد (۲۱، ۲۵، ۲۸، ۲۹، ۳۰ و ۳۱ خرداد) ادامه یافت تا این‌که سرانجام از مجموع خواست‌های کارگران فقط دستمزد فروردین به حساب آن‌ها واریز شد. از این‌رو در تیر ماه نیز اعتصاب و اعتراض ادامه یافت. اول تیر کارگران بخش صنعت در حمایت از ۳۰ کارگر اخراجی و برای بازگشت به کار آن‌ها، دست از کار کشیدند و کارفرما مجبور شد آن‌ها را به سر کارهای خود بازگرداند. اما از آنجا که سایر خواست‌های کارگران برآورده نشد، عموم کارگران هفت تپه، اعم از کارگران بخش صنعت یا کشاورزی، کارگران شاغل رسمی یا روزمرد و یا کارگران بازنشسته با اعتراضات متعدد دیگری در ۱۰، ۱۲، ۱۴، ۱۷، ۱۹، ۲۴ و ۲۸ تیر وارد مرداد ماه شدند. در ۱۷ تیر کارگران بازنشسته به نشان اعتراض برق شرکت و سیستم مخابرات آن را قطع کردند. دوم مرداد بار دیگر همه کارگران نیشکر هفت‌تپه همراه با شماری از اعضای خانواده خود در محوطه کارخانه دست به تجمع زدند. اعتراض در ادامه خود به جاده ترانزیتی شوش – اهواز کشیده شد و جاده مسدود شد. این اعتصاب و تجمع در حالی صورت گرفت که مدیریت شرکت فضای امنیتی – پلیسی شدیدی را بوجود آورده بود و چپ و راست کارگران را تهدید می‌کرد و تمامی پرسنل سه شیفت حراست را نیز به مقابله با کارگران فرستاده بود. سه‌شنبه سوم مرداد ۸ تن از فعالان اعتصاب و اعتراض، در یک یورش شبانه بازداشت شدند. فردای آن روز (۴ مرداد) ۵ کارگر دیگر با هماهنگی و همکاری حراست و مدیریت شرکت، توسط نیروهای اطلاعات در محل کارخانه دستگیر و روانه زندان شدند. درعین‌حال اعضاء هیات مدیرۀ سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه نیز به نحو محسوسی تحت فشار قرار گرفتند.دستمزد چند تن ازاعضای سندیکا را بلوکه کرده اند. پس‌از چند ماه تاخیر، وقتی دستمزد اردیبهشت به حساب کارگران واریز شد، دستمزد سه تن از اعضای سندیکا، فریدون نیکوفرد، جلیل احمدی و قربان علی‌پور پرداخت نشد.

سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه نسبت به این اقدامات سرکوب‌گرانه به سرعت واکنش نشان داده و در بیانیه سوم مرداد خود، ضمن موضع‌گیری علیه این اقدامات سرکوب‌گرانه و اطلاع‌رسانی، خواستار رسیدگی فوری به خواست‌های کارگران شد. سندیکا هم‌چنین خواستار آزادی فوری و بی‌قید و شرط بازداشت‌شدگان شد و بر تداوم اعتصاب تا آزادی تمام کارگران دستگیر شده تاکید ورزید. چهارم مرداد، اعتصاب و تجمع ادامه یافت. آزادی فوری و بی‌قید و شرط بازداشت‌شدگان و بازگشت به کار آن‌ها به خواست‌های کارگران اضافه شد. تلاش قائم‌مقام شرکت (سیامک نصیری‌افشار) و مدیر کارخانه (مؤمن) برای پایان دادن به اعتصاب و شکستن آن به جایی نرسید. شمار زیادی از کارگران و خانواده‌ها به‌رغم جو پلیسی شدید، در مقابل ساختمان دادگاه شهر شوش دست به تجمع زده و خواستار آزادی کارگران زندانی شدند. مطابق اطلاعیه‌ای که سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه در هفتم مرداد انتشار داد، ده تن از کارگران بازداشت شده شرکت کشت وصنعت نیشکر هفت تپه در زندان دزفول پس از محاکمه در دادگاه شوش توسط دادستان به طور موقت و با سپردن کفالت یا فیش حقوقی از زندان آزاد شدند. ایلنا روز هشتم مرداد اعلام کرد ، همه کارگران بازداشت شده آزاد شده‌اند.

جمع‌بندی

جمع‌بندی از مبارزات دلاورانه و خستگی‌ناپذیری کارگران هفت‌تپه در این دوره، حاوی چند نکته و شاخصه مهم است که مجموعا بیان‌گر ارتقاء آگاهی سیاسی و تقویت تشکل‌یابی کارگران است.

نخستین موضوع، استمرار تحسین‌برانگیز مبارزه و پی‌گیری خواست‌هاست. مبارزات مستمری که درعین‌حال با ایستادگی در برابر تعرض سرمایه، پاسداری از دستاوردهایی که در طول سالیان دراز بدست آمده و تلاش برای کسب دستاوردهای جدید همراه بوده است.

شاخصه مهم دیگر، اتحاد و یکپارگی کم‌نظیر کارگران بخش‌های مختلف است. در کارزار مبارزاتی و در اعتصابات و تجمعات اعتراضی مکرر، ما نه فقط شاهد همراهی کارگران شاغل با اعتراضات کارگران بازنشسته و پشتیبانی شاغلین از خواست‌های بازنشستگان هستیم، بلکه هم‌چنین شاهد نمونه درخشانی از اتحاد و یکپارچگی تمام کارگران اعم از کارگران بخش صنعت یا کشاورزی، کارگران رسمی یا روزمزد و کارگران شاغل یا بازنشسته هستیم. کارگران آگاه و هوشیار هفت‌تپه در طی تمام مبارزات سال جاری (و نیز سال گذشته) این اتحاد و یکپارچگی را حفظ کردند و تمام تلاش‌های مذبوحانه برای ایجاد نفاق و چند‌دستگی در میان کارگران را خنثا کردند. هرجا پیروزی و موفقیتی بدست آمد یا کارفرما مجبور به عقب‌نشینی شد، در اثر همین اتحاد و مبارزه متشکل و یکپارچه کارگران بود.

موضوع بعدی، روحیه اعتراضی و نترسی کارگران در برابر تهدیدات مکرر کارفرما و حامیان آن، واکنش اعتراضی یکپارچه آن‌ها نسبت به تعرض دستگاه سرکوب و امنیتی و بازداشت تعدادی از کارگران است. وقتی‌که شماری از کارگران و فعالان اعتصاب بخاطر سازماندهی یا شرکت در اعتراضات بازداشت شدند، همۀ کارگران بدون استثناء خواهان آزادی فوری آن‌ها شدند و تا آزاد شدن تمام آن‌ها به تجمع و اعتصاب ادامه دادند.

نکته بسیار مهم دیگر، واکنش بجای کارگران در مورد تشدید سیاست سرکوب در هفت‌تپه از طریق نصب دوربین‌های کنترل و استقرار نیروهای انتظامی در محل شرکت است. کارگران آگاهند که این اقدامات، در خدمت ناامنی بیشتر شغلی، تشدید فشار کار و استثمار آن‌هاست. از همین‌رو خواستار برچیده شدن این دوربین‌ها و ترک نیروهای انتظامی از شرکت هستند.

موضوع بعدی که بسیار مهم است، نقش و اهمیت سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه در این مبارزات است. کارگران پیشرو و فعالان سندیکا پس از یک دهه فعالیت و کار منظم و آگاه گرانه در میان کارگران، پیوند‌های تنگاتنگ لازم با توده کارگران این شرکت برقرار نموده و آن را مستحکم نموده‌اند. کارگران که به اهمیت سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه و فعالیت‌های مبارزاتی آن پی‌برده‌اند، بر گرد آن حلقه زده حامی و پشتیبان این سندیکا که نمایندۀ تمام کارگران و درعین حال سمبل اتحاد و یکپارچگی آن‌هاست، می‌باشند. سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه در جریان اعتراضات کارگران با هوشیاری توانست بموقع موضع‌گیری و خبررسانی کند وبا صدور اطلاعیه هائی، معضلات کارگران هفت‌تپه را، در سطح نسبتا وسیعی رسانه‌ای کند.

نکته بعدی تقویت همبستگی کارگری نه فقط در میان کارگران هفت‌تپه، که در مقیاس عمومی‌تر است. کارگران نیشکر هفت‌تپه و سندیکای آن‌ها از چنان محبوبیت و اتوریته‌ای در جنبش کارگری ایران برخوردار هستند که علاوه بر احزاب و سازمان‌های چپ و کمونیست ، تقریبا تمام تشکل‌های کارگری و تشکل‌های فعالان کارگری از آن‌ها حمایت کردند و قبل از همه، این سندیکای کارگران شرکت‌واحد اتوبوس‌رانی تهران و حومه بود که بیانیه سوم مرداد سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه را همان روز انتشار داد و از تلگرام خود پخش کرد و درعین حال خود نیز همان روز بیانیه‌ای در حمایت از مبارزات و خواست‌های کارگران هفت‌تپه و سندیکای آن‌ها صادر نمود . سندیکای کارگران شرکت واحد در بیانیه خود بر “تقویت تشکل، اتحاد و همبستگی” تاکید نمود. بدین‌سان، در همین چند ماهی که از سال جاری می‌گذرد، دومین گام مهم در جهت تقویت و تحکیم اتحاد و همکاری نزدیک تر این دو سندیکای کارگری برداشته شد. چراکه با صدور بیانیه مشترک آن‌ها که توسط حسن سعیدی نماینده سندیکای کارگران شرکت واحد، به یکصدوششمین اجلاس سازمان جهانی کار ارائه شد و نیز سخنرانی وی پیرامون مشکلات کارگران هفت‌تپه، نخستین گام این اتحاد و همکاری فعال برداشته شده بود. در سطح جهانی نیز برخی از سندیکاها و اتحادیه‌های کارگری از کارگران هفت‌تپه حمایت کردند که از جمله می‌توان به اعتراض “روزمن” دبیرکل فدراسیون بین‌المللی کارگران صنایع غذایی، کشاورزی و خدمات، نسبت به بازداشت کارگران هفت‌تپه اشاره کرد. این فدراسیون هم‌چنین با صدور بیانیه‌ای، ضمن حمایت از کارگران هفت‌تپه، از اتحادیه‌های کارگری عضو خود و نیز سایر اتحادیه‌های کارگری خواست که از مطالبات کارگران نیشکر هفت‌تپه حمایت کنند.

تمام شاخصه‌ها و نکاتی که به اختصار به آن اشاره شد، نشان‌دهندۀ ارتقاء آگاهی سیاسی، تقویت روحیه اعتراضی، تقویت همبستگی کارگری و تقویت تشکل‌یابی کارگران شرکت نیشکر هفت‌تپه است. در هفت‌تپه نیز مانند بسیاری از کارخانه‌ها و موسسات دیگر، اگرچه کارگران در اشکال متنوعی دست به مبارزه زده‌اند، اما اعتصاب و تجمع، کماکان عمده‌‌‌ترین شکل مبارزه است. اعتراضات هفت‌تپه مانند بسیاری از واحدهای دیگر درعین‌حال به ما نشان داد که اشکال رادیکال‌تر مبارزه – از نوع مسدود کردن جاده، راه‌پیمایی، قطع برق و تلفن شرکت – که بیان‌گر روحیه اعتراضی کارگران است، درحال افزایش است و حضور خانواده‌ها در اعتراضات کارگری به پدیدۀ دائمی تبدیل می‌شود.

در پایان به این نکته باید اشاره کرد که مبارزه کارگران هفت‌تپه پایان نیافته است. اعتصاب و تجمع و اعتراض تا تحقق خواست‌ها ادامه خواهد یافت. تمام مطالبات مزدی و بیمه‌ای، پاداش و حق‌بهره‌برداری و سایر مطالبات و مزایای کارگران بی‌کم و کاست باید پرداخت شود.دستمزد ها باید بموقع پرداخت شود. کارفرما اجازه ندارد دستمزد کارگر را بلوکه کند. هیچکس حق ندارد علیه کارگران و اعضای سندیکا پرونده سازی کند. هیچ کارگری نباید اخراج شود. دوربین‌های کنترل کارگران بایستی برچیده شوند. تردد نیروهای انتظامی در محل شرکت موقوف شود. اگر سرمایه‌دار بخش خصوصی نمی‌تواند خواست‌های کارگران را برآورده سازد و شرکت نیشکر هفت‌تپه را اداره کند، باید فورا کنار برود و دولت مسولیت آن را بپذیرد. مبارزات دلاورانه کارگران هپکو نشان داد که می‌توان سرمایه‌دار بخش خصوصی که دولت حامی آن بوده است را عقب راند و حتا آن را عوض کرد. در پرتو اتحاد و اتفاق و مبارزه یکپارچه کارگران تحت هدایت سندیکای مبارز کارگران نیشکر هفت‌تپه، می‌توان و باید این خواست‌ها را بر سرمایه‌داران و دولت آن‌ها تحمیل کرد.

متن کامل نشریه شماره ۷۴۶ در فرمت پی دی اف

 

 

 

جمهوری اسلامی و جرم و جنایت علیه کودکان

چه اتفاقی افتاده که جامعه ما این‌قدر سنگدل، بی‌رحم و خشن شده‌است؟! از مرگ بنیتا تا آتنا، از کیمیا تا پریا، و کودکانی که برای اعضای بدن‌شان سلاخی می‌شوند، از کرمان تا دروازه غاز.
آیا آدم‌هایی که دست به این جنایات می‌زنند، مقصر اصلی هستند و با حذف فیزیکی آن‌ها این معضل بزرگ حل می‌شود؟! نزدیک به ۴ دهه است که جمهوری اسلامی با همین تفکر دست به اعدام این “تبه‌کارانِ تباه شده”، می‌زند و این تفکر را با حجم وسیعی از تبلیغات به میان بخش بزرگی از جامعه برده است. اما اگر براستی معضل جامعه این افراد هستند، پس چرا این جنایات در طول نزدیک به ۴ دهه حکومت جمهوری اسلامی، این “ام‌القرای” اسلام، سال به سال بیشتر و بیشتر شده‌اند؟! چگونه می‌توان به جنگ این قساوت و خشونت رفت؟! ریشه این قساوت‌ها و خشونت‌ها در کجاست؟!
جمهوری اسلامی به این سوالات به درستی پاسخ نمی‌دهد و برای مثال هیچ جوابی برای افزایش شتابان جرم و جنایت در سال‌های اخیر ندارد! دلیل آن نیز روشن است. اگر بخواهیم پاسخی منطقی به این سوالات بدهیم، جمهوری اسلامی و نظام سرمایه‌داری حاکم عامل اصلی این جنایات هستند و این چیزی‌ست که جمهوری اسلامی از آن فرار می‌کند. بنابر این یا به کتمان حقیقت برمی‌آید و یا آدم‌ها را تنها مقصر جنایت اعلام کرده و با اعدام افراد جنایت‌کار،خود را مدافع قربانیان نشان می‌دهد. غافل از آن که این تبه‌کاران و جنایت‌کاران، خود قربانیان تبهکارانی بس بزرگتر و جنایتکارانی بس سنگدل‌تر هستند.
قبل از آن که به مرور چند نمونه از این جنایات بپردازیم، باید تصوری از جامعه امروزی‌مان در ذهن داشته باشیم. جامعه‌ای که یک نفر در استان ایلام تنها به خاطر ده میلیون تومان بدهی دست به خودکشی می‌زند اما در آن طرف پول عیاشی و ولخرجی یک شب بعضی‌ها از ده میلیون تومان بیشتر است، همان‌ها که می‌توانند وثیقه‌های ۵۰ میلیارد تومانی (حسین فریدون) و ۲۰ میلیارد تومانی (حمید بقایی) را در کمتر از چند ساعت تودیع کنند. جامعه‌ای که بیش از ده میلیون بیکار دارد و جوانان‌اش باز برای نمونه در همان استان ایلام به خاطر بیکاری دست به خودکشی می‌زنند. جامعه‌ای که بیش از ۳ میلیون معتاد و البته معتاد بیکار دارد که برای تامین مخارج اعتیادشان دست به هر کاری می‌زنند. مانند پدر معتاد و بیکاری که پسرش را به امید گرفتن دیه به زیر ماشین انداخت. پسربچه جان باخت، دیه هم نگرفت، مراسمی نیز برای درگذشت این کودک گرفته نشد، چون پولی برای مراسم در کار نبود. در خانه‌ای که این کودک زندگی می‌کرد عده‌ی زیادی در کنار هم زندگی می‌کنند و همه بیکار.
جامعه‌ای که ۱۳ میلیون حاشیه نشین و از این هم بیشتر آدم‌هایی دارد که در محدوده‌ی شهرها اما فاقد هر گونه امکانات شهری زندگی می‌کنند. در همین تهران، پایتخت دولت اسلامی، ام القرای اسلام که رهبر، رئیس‌جمهور و نقاره‌زنان‌ عفریتی‌شان جار می‌زنند “پیشرفت‌های‌مان، کشورهای بزرگ امپریالیستی را به حسادت انداخته و دنیا انگشت به دهان مانده است از این همه پیشرفت”، ‌در آخر اتوبان نواب، در نزدیکی گور خمینی، در چندصد متری نمایشگاه شهر آفتاب، “قلعه لهک” قرار دارد، یکی از آن هزاران خرابه‌هایی که حاشیه‌نشینان را به خود جذب کرده است، “قلعه‌”ای در کنار پالایشگاه تهران که ساکنان “قلعه” هیچ نصیبی از نفت آن ندارند، چرا که سرمایه‌داران حریص‌تر از آن هستند که قطره‌ای از آن نفت را برای رفاه آن‌ها خرج کنند. “قلعه‌”ای که ساکنان‌اش از آب آشامیدنی نیز محروم هستند و چه انتظاری‌ست از کودکانی که در آن‌جا بزرگ می‌شوند؟!! کودکانی محروم از تحصیل که برای آن‌که یک دمپایی به پا کنند باید بجنگند!!! به‌راستی چه سرنوشتی در انتظار کودکان “قلعه لهک”ها و یا سرنوشت کودکان ۷۰ درصد از جمعیت ایران است که امروز زیر خط فقر زندگی می‌کنند؟!! براستی چه سرنوشتی؟!! کشوری که به برکت “اسلام و سرمایه‌داری” چندین میلیون بی‌سواد مطلق دارد در میان همان حاشیه‌نشینان، از کودکان تا مادران و پدران.
حال در این جامعه، در محله‌ی مشیریه یکی از جنوبی ترین مناطق تهران در ابتدای جاده مشهد پایین تر از میدان شوش که کمی آن‌طرف‌تر حاشیه‌نشینان زیادی روزگار می‌گذرانند، پدری در حالی‌که دختر هشت‌ماهه‌اش را در صندلی عقب ماشین جا داده، بعد از بیرون آمدن از پارکینگ خانه، برای بستن درب پارکینگ از ماشین پیاده می‌شود. شاید حتا یک دقیقه هم این عمل طول نکشد. در همین لحظاتی که لحظه لحظه‌ی آن از خاطر پدر بنیتا (کودک هشت ماهه) پاک نخواهد شد، دو جوان معتاد به مواد مخدر شیشه به درون ماشین خزیده و ماشین را می‌دزدند. پدر بنیتا برای نجات کودک‌اش، این عزیزتر از جان‌اش، خود را به روی کابوت ماشین می‌اندازد، اما چه کند که چاره‌ساز نیست و همه‌ی این‌ها را بازگو می‌کند در بازسازی صحنه‌ی دزدی ماشین، روز جمعه ۶ مرداد.
پدر و مادر بنیتا همان روز به کلانتری رفته بودند، اما جواب می‌شنوند: “امروز تعطیل است، بروید بعد از تعطیلات بیایید”!!! مادر بنیتا می‌گوید “اگر ما کسی را بکشیم ما را نمی‌گیرید؟”، و می‌شنود “نه! چون امروز تعطیل است”!!! چقدر فاجعه بزرگ است!! باورنکردنی!! و مادر بنیتا فریاد می‌زند: “مگر امروز هم تعطیل نیست؟ پس چرا همه آمده‌اید؟” آن روز که فرماندهان نیروی انتظامی برای گرفتن عکس یادگاری و چاپ در روزنامه‌ها و پخش از تلویزیون به بهانه‌ی بازسازی صحنه‌ی دزدی ماشین آمده بودند، روز جمعه ۶ مرداد.
پدر بنیتا از ساجدی‌نیا فرمانده “نیروی انتظامی” می‌گوید و این‌که برای پیدا شدن فرزندشان به وی گفته است “۱۴ هزار صلوات نذر کن تا فرزندت پیدا شود”. مادر بنیتا هم همین را می‌گوید، ساجدی‌نیا به او گفته بود “این ذکر را بگو تا فرشته‌ات بیاید”.
دردناکتر آنکه یکی از دو جوان معتاد، ماشین را جلوی یک ابزارفروشی پارک میکند به امید اینکه کسی ماشین و بچه را ببنید، حتا همان روز ساعت ۸ و سی دقیقه شب به کلانتری خاتون آباد موضوع را خبر میدهد و محلی را که ماشین پارک شده میگوید، اما ماموران کلانتری که به او قول پیگیری موضوع را میدهند، هیچ کاری در عمل نمیکنند و موضوع را پشت گوش میاندازند.
همان نیروی انتظامی که شبانه به خانه‌ی تعدادی از کارگران نیشکر هفت‌تپه ریخته و آن‌ها را دستگیر کردند، کارگرانی که طبیعی‌ترین حق خود یعنی دستمزدهای عقب‌افتاده‌شان را طلب کرده بودند. برای نیروی انتظامی “روز تعطیل” تعطیل است، اما “شب‌ها” برای دستگیری کارگران آماده‌ی خدمت!!! همین نیروی انتظامی که فرمانده پیشین‌اش اسماعیل احمدی‌مقدم به خاطر روشدن اختلاس ۶۳۳ میلیارد تومانی‌ تنها به انفصال از خدمت محکوم ‌شد.
اما بنیتا راه دوری نرفته بود. با ماشین تنها ۲۰ دقیقه با مادر نگران‌اش فاصله داشت، او در مامازند بود، نه کسی او را دید و نه صدای گریه‌اش را کسی شنید تا این‌که مُرد. دو معتاد جوان، تازه در اتوبان با صدای گریه بنیتا متوجه حضور او شده بودند. یکی از آن دو در قیامدشت در ۲۵ کیلومتری خانه بنیتا از ماشین پیاده شد و دیگری در مامازند ۳۲ کیلومتری خانه بنیتا ماشین را کنار خیابان گذاشت و از ترس فرار کرد. اما نیروی انتظامی تعطیل بود و برای پیدا کردن بنیتا مادر و پدر باید دعا می‌کردند و برای نجات دخترشان پیش یک رمال و دعانویس رفتند و پول زیادی هم دادند، دعانویس هم به آن‌ها گفته بود “نگران نباشید دخترتان پیدا می‌شود، فقط باید بعد از پیدا شدن اسم‌اش را عوض کنید” فاجعه تا کجا؟!!
حال دستگاه قضایی جمهوری اسلامی برای این که نشان دهد تا چه حد با خانواده بنیتا که خواستار قصاص شده‌اند همدرد است، این دو جوان معتاد مستأصل را به سرعت محاکمه و به احتمال زیاد در همان محل به دار خواهند آویخت. محسنی اژه‌ای معاون قوه قضاییه هم می‌گوید: “تفاضل دیه‌ی قصاص قاتلان بنیتا و آتنا از خزانه داده می‌شود”. این است جمهوری اسلامی.
واقعه‌ی دلخراش قتل و تجاوز به آتنا اصلانی دختر ۷ ساله‌ی پارس‌آباد مغان یک نمونه‌ی دیگر است. آتنا که با پدر خود به دستفروشی می‌رفت، توسط مغازه‌داری که در آن نزدیکی مغازه داشت مورد تجاوز قرار گرفته و به قتل رسید. مردم پارس‌آباد مغان با آتش‌کشیدن مغازه‌ی قاتل “آتنا” خواستار مجازات فوری او شدند. جمهوری اسلامی در این مورد نیز حتما می‌خواهد قاتل را به سرعت محاکمه و در همان محل وقوع جنایت به دار آویزد.
اما ماجرا به “بنیتا قلعه‌نویی” و “آتنا اصلانی” ختم نمی‌شود. برای نمونه ۲۷ تیر، چند روز پس از کشف جسد آتنا، روزنامه همدلی نوشت: “هنوز داغ آتنای پارس‌آبادی سرد نشده که خبر آزار و اذیت جنسی دخترکی هفت ساله در استان البرز سرزبان‌ها افتاده. دختری به نام کیمیا که از طرف ناپدری مورد تجاوز قرار گرفت تا این روزها روی تخت بیمارستان روزگار بگذراند”. در همین روز روزنامه آرمان نوشت: “رئیس اورژانس اجتماعی کشور از تجاوز به یک دختر خردسال در دروازه‌ غار خبر داد و گفت: طبق گزارشات ارایه‌ شده به اورژانس اجتماعی، این کودک توسط پدربزرگ خود مورد آزار و اذیت قرار گرفته است”. فاجعه تا کجا؟!!
داستان قتل “ستایش قریشی” کودک ۶ ساله افغانی در ورامین را هم که به یاد داریم. قاتل او تنها ۱۶ سال سن داشت و گفته می‌شود که در زندان دست به خودکشی زده و وضعیت روانی‌اش کاملا به هم ریخته است. او نیز منتظر است تا وقتی ۱۸ سالش شد، طناب دار را بر گردن خود ببیند و احتمالا باز در محل جنایت.
موارد آن‌قدر زیاد و وحشتناک است که فقط گاه‌گاهی از لابلای اخباری که خبرگزاری‌های دولتی و نیمه دولتی که موظف‌اند سیاهی را در جمهوری اسلامی بازتاب ندهند درز می‌کند، از جمله خبر به کما رفتن و سپس مرگ پریا دختر ۵ ساله در ساوه در اثر ضرب و شتم در ۹ مرداد. شهیندخت مولاوردی معاون روحانی نیز بر این موضوع مُهر تایید می‌زند وقتی که در واکنش به قتل آتنا و تجاوز به کیمیا می‌گوید: “بسیاری از این آسیب‌ها رسانه‌ای نمی‌شوند”(خبرگزاری ایلنا ۲۹ تیر). همین خبرگزاری در گزارشی که در این رابطه تهیه کرده به موانع متعددی اشاره می‌کند که بر سر راه پیگیری قضایی کودک آزاری (جسمی و جنسی) وجود دارد، اما با این وجود به گفته‌ی رئیس اورژانس اجتماعی کشور تنها طی سه ماه ۲ هزار و ۷۶۵ مورد کودک آزاری گزارش شده است.
به گزارش ایلنا در پرونده‌ای یک مامور پارک در ۷ مورد به کودک‌آزاری جنسی متهم می‌شود اما به دلیل آن‌که قابل اثبات نبود پرونده به نتیجه نمی‌رسد. یا در مورد دیگری یک موتورسوار پیش چشم حاضران در صحنه، در چهارراه چشمه‌علی تهران، پسربچه‌ای را می‌دزدد. پسربچه بعد از دو روز در خیابان‌های اطراف پیدا می‌شود، در حالی که مورد آزار جنسی قرار گرفته بود. در همین گزارش شفاخواه وکیل دادگستری می‌گوید: “کسانی هستند که پدر دارند اما به دلیل اعتیاد پدر مجبور به تن فروشی می‌شوند، پدرهایی هستند که به دلیل استعمال شیشه بار‌ها به کودک خود تجاوز می‌کنند، اما در بسیاری از موارد نمی‌توان جرم را اثبات کرد. بسیاری از اتفاقات در بستر خانواده رخ می‌دهد و … نمی‌توانیم کار خاصی انجام دهیم”. باید این را هم اضافه کنیم که به گفته‌ی رئیس اورژانس اجتماعی کشور ۷۵ درصد کودک‌آزاری در محیط خانواده صورت می‌گیرد.
اما فاجعه در این جا به پایان نمی‌رسد. مساله ربودن و قتل کودکان به خاطر اعضای بدن‌شان یک نمونه‌ی وحشتناک دیگر است. موضوع آن‌قدر حاد شده که دو نماینده شورای شهر تهران فاطمه دانشور و محمدعلی پورمختار و یک نماینده مجلس یحیی کمالی‌پور در روزهای اخیر به این موضوع اعتراف کرده‌اند. آن‌ها از اجساد کودکانی صحبت کردند که بدون کلیه و چشم در بیابان پیدا می‌شوند. از ناپدید شدن بچه‌ها در دروازه غار (محله هرندی)، یعنی در همین تهران، این پایتخت بزرگ مسلمانان جهان. گاهی اوقات این کودکان حتا از پدر و یا مادر معتادشان خریده می‌شوند.
از معدود مواردی که به رسانه‌ها کشیده شد، گم‌شدن یک دختر ۷ ساله، بهمن‌ماه سال گذشته در کرمان بود که بعد از دو روز جسد وی در حالی که سینه‌اش شکافته، یکی از دستانش قطع، دو چشمش از حدقه بیرون آورده شده و پاهایش را به وسیله‌ پارچه‌ای پوشانده بودند، پیدا شد. به‌راستی وقتی که شهریاری نماینده مجلس اسلامی فروش کلیه را این گونه توجیه می‌کند که: “چه اشکالی دارد وقتی که فرد در فقر به سر می‌برد و با دریافت ۲۰ الی ۳۰ میلیون زندگی‌اش متحول می‌شود این کار را انجام دهد؟” چه انتظاری باید داشت؟!! این چه جامعه‌ای‌ست که انسان‌هایی چنین مریض، روانی و سنگدل تربیت می‌کنند که می‌توانند سینه یک دختر کوچک را به خاطر فروش اعضای بدن‌اش بشکافند؟ این هیولا چگونه سر بر آورده است؟!!
واقعیت این است که در تمامی کشورهای دنیا با میزانی از جرم و جنایت روبرو هستیم. اما در کمتر کشوری می‌توان جنایاتی را در این حد و وسعت دید. اما چرا؟!
واقعیت این است که نظام سرمایه‌داری در یکی از وحشیانه‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین اشکال‌اش در ایران حاکم است که یکی از نمودهای این شکل وحشیانه، دولت جمهوری اسلامی‌ست که با تکیه بر سرکوب، تحمیق مذهبی، ترویج خرافات، ممانعت خشونت‌آمیز از هر چیزی که کمترین منافاتی با مذهب ارتجاعی قرون وسطایی دارد، و اعمال قوانین وحشیانه مذهبی که ترویج خشونت و نابرابری را به صورتی عریان در خود دارد، تاکنون به بقای خود ادامه داده است. نتیجه‌ی این شرایط اما تنها رانده شدن ۷۰ درصد جمعیت به زیر خط فقر و بیش از ده میلیون بیکار نبوده و نیست. فقر و بیکاری خود منبع و ریشه‌ی نابسامانی‌هایی‌ اجتماعی هستند که جامعه‌ی ما هم اکنون در آن غرق شده است.
افزایش فاصله‌ی طبقاتی و فقر و بیکاری در حالی‌که هیچ امیدی در میان بخش‌هایی از جامعه برای تغییر وجود ندارد، بسیاری را به راه‌هایی هم‌چون اعتیاد، سرقت، زورگویی و غیره کشانده است.
یکی دیگر از نتایج این شرایط، افزایش اختلالات روانی است. براساس آمارهای رسمی ۲۵ درصد مردم دچار اختلالات روانی هستند. به گفته‌ی باقر لاریجانی، رئیس شورای سیاست‌گذاری وزارت بهداشت، در برخی مناطق کشور ۵۰ درصد کودکان دچار غمگینی و اضطراب می‌باشند.
فاجعه اما به این جا ختم نمی‌شود.
نه فقط ایران در میان تمامی کشورهای جهان به لحاظ تعداد سرانه جمعیت بالاترین میزان اعدام را دارد، آن‌هم با فاصله‌ی بسیار، بلکه بیشترین میزان زندانی را نیز داراست. به‌گفته‌ی رئیس قوه قضاییه تنها در سال گذشته ۱۵ میلیون پرونده قضایی تشکیل شده است که در یک کشور ۸۰ میلیونی به مفهوم فاجعه است. در سال ۹۳ به گفته‌ی رئیس سازمان زندان‌ها بیش از ۶۰۰ هزار نفر به زندان وارد شده بودند که بدون هیچ تردیدی می‌توان گفت که امروز با این حجم از پرونده‌های قضایی تعداد افرادی که به زندان وارد می‌شوند به مرز یک میلیون نفر رسیده است.
رژیم با اعمال سرکوب، با اعدام و زندان، با بازگذاشتن دست نیروهای مسلح برای هرگونه جنایت و سوء استفاده از قدرت سلاح، با ممنوع کردن احزاب، تشکل‌های مستقل کارگری و معلمان، و حتا محدود کردن وسیع سازمان‌های غیردولتی (NGO)، با جلوگیری از آزادی بیان و اندیشه، سانسور وقیحانه کتاب، سینما و موسیقی و جلوگیری از جشن‌ و شادی حتا در خانه‌های در بسته به بهانه‌ی اختلاط زن و مرد نامحرم و استفاده از مشروبات الکلی، تنها خشونت را ترویج می‌کند و این فرهنگ حاکم یعنی فرهنگ خشونت، در طول سالیان، هر چه بیشتر در این جامعه که تنها ارزش حاکم بر آن پول و قدرت شده، ریشه دوانده است.
در این جامعه است که معتاد بیکاری که جامعه آن را نه به عنوان بیمار بل‌که به‌عنوان یک تبه‌کار می‌شناسد و به همین دلیل فاقد هرگونه حمایت اجتماعی‌ست، برای تامین هزینه‌های‌اش تن به هر کاری می‌دهد. بارها دیده و شنیده‌ایم که معتادی پدر، مادر، برادر، خواهر و یا همسرش را برای تامین هزینه مواد مخدر کشته است. طبیعی‌ست که فردی که زندگی‌اش چنین سیاه است، آمادگی هر جنایتی را پیدا می‌کند.
بنابراین تا زمانی که ما با این سطح گسترده از فقر و بیکاری و نابسامانی‌های اجتماعی روبرو هستیم، برای مثال تا زمانی که به بیش از ۳ میلیون معتاد به عنوان مجرم نگاه کرده و از هرگونه خدمات اجتماعی به آن‌ها دریغ کنیم، با افزایش جرم و جنایت علیه کودکان نیز مواجه خواهیم بود. افزایش جرم و جنایت اگرچه ارتباط مستقیمی با افزایش فقر و بیکاری دارد، اما در ایران به دلایلی که بیان شد این مساله به معضلی بسیار حادتر از آن‌چه که در دیگر کشورهای سرمایه‌داری معمول است تبدیل گردیده و جمهوری اسلامی نشان داده است که هیچ اراده‌ای برای حل و مقابله با این معضل ندارد و این را نزدیک به ۴ دهه حاکمیت جمهوری اسلامی و افزایش مداوم جرم و جنایت ثابت کرده است. به‌ویژه آن‌که در سال‌های اخیر با گسترش شتابان فقر، این معضل نیز شتابی دو چندان یافته است.
به همین دلیل تا زمانی که جمهوری اسلامی است، این وضعیت نیز باقی‌ست. در ایران واقعیت این است که تنها با یک برنامه رادیکال و انقلابی می‌توان شرایط کنونی را دگرگون کرد و این نه از عهده‌ی جمهوری اسلامی و تمامی جناح‌های آن برمی‌آید و نه از اپوزیسیون‌های بورژوایی دیگر. تنها حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان است که می‌تواند با برنامه وسیع تامین اجتماعی و تامین رفاه برای تمامی خانواده‌ها، برای زنان سرپرست خانوار، برای کودکان، آموزش رایگان و بسیاری از موارد دیگر به جنگ این معضلات رفته و از آن پیروز بیرون بیاید.

متن کامل نشریه شماره ۷۴۶ در فرمت پی دی اف

جنایتکاران، جنایت خود را جار می زنند

“بعد از چند ماه بی خبری مطلق از سرنوشت عزیزانمان، ما، خانواده ها را به جلوی درب زندان فرا خواندند. همه پریشان حال در جلوی زندان جمع شده و منتظر بودیم تا بدانیم چه بر سر فرزندانمان آمده است. هیچ کس را یارای گفتن کلامی نبود، سکوت بود و سکوت. همه در بیم و هراس بودیم. اضطراب و نگرانی در نگاه همه موج می زد. شایعه قتل عام زندانیان، راه نفس را از ما گرفته بود. در چنین فضایی پر از وحشت و مرگ، پر از امید و ناامیدی، جملگی بر دهان رئیس زندان چشم دوخته بودیم. در سکوتی مرگ آور، اسامی تعدادی از زندانیان خوانده شد. رئیس زندان، از خانواده های آنان خواست تا در یک طرف قرار بگیرند. بغض بر گلوی همه چنگ انداخته بود. نگاه اندوه بار خانواده هایی که نام زندانی شان خوانده شده بود، در نگاه بقیه گره خورد. هیچ کس نمی دانست اسامی اعلام شده، جزو قتل عام شدگان هستند یا از گروه جان بدر بردگان. لحظه به لحظه بر التهاب جمع افزوده می شد. قطرات اشک آرام و بی صدا بر گونه هایمان می لغزید.

صدای رئیس زندان جمع انبوه خانواده ها را به خود آورد. اسامی بیشتری خوانده شدند. از خانواده های این گروه از زندانیان خواسته شد تا جلوتر بروند. یک به یک فرا خوانده شدند و به هر کدام برگه ای تحویل داده شد. برگه هایی با تاریخ و روز دریافت ساک های زندانیان قتل عام شده. در اینجا بود که بغض ها ترکید و فاجعه عریان تر از مرگ بر سر همه آوار شد”. (به نقل از خانواده یکی از زندانیان).

کشتار زندانیان در دهه شصت و به طور اخص، کشتار جمعی دست کم ۵ هزار زندانی سیاسی در مرداد و شهریور سال ۶۷، یکی از فجیع ترین جنایات جمهوری اسلامی است که همچنان بر جسم و جان خانواده های زندانیان و جامعه سرکوب شده ما همانند زخمی بدون التیام باقی مانده است.

ابعاد این جنایت آنچنان وسیع و گسترده است که هیئت حاکمه ایران طی سال های متمادی همواره از بیان آن و روشن شدن عمق فاجعه در ذهنیت توده های وسیع مردم ایران وحشت داشته اند. سران جمهوری اسلامی، از خوف برملا شدن این جنایت دهشتناک تا بدان جا پیش رفتند که کشتار تابستان ۶۷ را به عنوان خط قرمز نظام اعلام کردند و تا همین اواخر از بیان هرگونه سخن و اشاره ای در مورد این جنایت تاریخی، مطلقا سکوت می کردند. در تمام این سال های سکوت، مسئولان ریز و درشت جمهوری اسلامی چنان خود را به بی خبری محض می زدند، که انگار نه انگار در تابستان ۶۷ طی زمانی کمتر از دو ماه چندین هزار تن از زندانیان سیاسی به دستور مستقیم خمینی به دار آویخته شدند. زندانیانی که تماما طی سال های نخست دهه شصت در خانه و خیابان و محل کار خود دستگیر شدند. پس از دستگیری، توسط آدمکشان خمینی تحت عنوان بازجو، دادستان و قاضی به بی رحمانه ترین شکل ممکن شکنجه و سپس محاکمه شدند. هزاران تن از دستگیرشدگان سال های ۶۰ تا ۶۲ در بیدادگاه های سری و چند دقیقه ای جمهوری اسلامی به جوخه های مرگ سپرده شدند و ده ها هزار تن دیگر نیز به حبس های طولانی مدت محکوم شدند. قریب به اتفاق همه زندانیانی که در آن سال ها به حبس محکوم شده بودند و دوران محکومیت خود را می گذراندند، در تابستان ۶۷ با یک حکم چند سطری خمینی مبنی بر اینکه “هر کس که بر سر نفاق باشد، مهدورالدم است”، بدون محاکمه به جوخه های مرگ سپرده شدند.

این فاجعه وحشتناک در اوین و گوهردشت توسط هیئت مرگ منتخب خمینی، متشکل از حسینعلی نیری (حاکم شرع وقت)، مرتضی اشراقی (دادستان وقت)، ابراهیم رئیسی (معاون وقت دادستان) و مصطفی پور محمدی (نماینده وقت وزارت اطلاعات در زندان اوین) و در شهرستان ها، توسط نمایندگان وزارت اطلاعات، دادستانی، حاکم شرع و روسای زندان در سکوت و در بی خبری محض صورت گرفت. این سکوت و بی خبری، نه فقط در همان روزها و هفته های قتل عام در جامعه اعمال شد، بلکه تا همین اواخر نیز هیئت حاکمه ایران تحت عنوان خط قرمز نظام، هر گونه ورود به چگونگی کشتار ۶۷ را ممنوع اعلام کرده بود.

اما، این سکوت و مخفی کاری مسئولان نظام، هم اینک اندک مدتی است که شکسته شده است. نه تنها شکسته شده، بلکه آدمکشان جمهوری اسلامی به یکباره از لاک سکوت خود سر بیرون آورده و در کمال وقاحت و بی شرمی، جنایات خود را علنا و با صدای بلند در هر کوی و برزن جار می زنند. این جانیان، نه فقط هیچ اِبایی از آنهمه جنایت و آدم کشی های خود ندارند، بلکه پس از نزدیک به سه دهه سکوت، هم اینک به آن افتخار هم می کنند.

پور محمدی، وزیر دادگستری کابینه حسن روحانی که خود یکی از عاملان این کشتار بوده است، از اینکه فرمان خمینی را اجراء کرده به خود می بالد و اعلام می کند، وجدانش از بابت کشتار آنچنان راحت است که هر شب “با آرامش خیال و بدون کابوس” می خوابد. ابراهیم رئیسی کاندیدای جناح خامنه ای در خیمه شب بازی انتخاباتی اردیبهشت ماه ۹۶، با افتخار از پیشینه قضایی خود یاد می کند، رفیق دوست، از بنیانگذاران سپاه در مصاحبه با “مهر” با صراحتی تمام از دستور خمینی در قتل عام زندانیان دفاع می کند و می گوید: “این فرمان تا همین امروز نیز برای ولایت فقیه به قوت خود باقی است”. رفیق دوست، وزیر سپاه در دوران نخست وزیری میر حسین موسوی، خمینی را به دلیل فتوای کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷، “عاقل ترین فرد در قرون اخیر” می داند. چرا که به زعم او، خمینی ” دستور داد که هر کسی بر عقیده نفاقش هست، مهدورالدم است” و باید اعدام شود” و از این بابت او، این فرمان خمینی در کشتار زندانیان را رمز ماندگاری نظام می داند.

عربده کشی های آدمکشان جمهوری اسلامی اما، تا همین جا خاتمه نیافت. با انتشار گفتگوی حسین دهباشی با علی فلاحیان، وزیر اطلاعات کابینه هاشمی رفسنجانی در ۲۷ تیر ماه ۹۶، وقاحت آدمکشان جمهوری اسلامی در عربده کشی و دفاع علنی از کشتار و جنایات شان، به اوج خود رسید. فلاحیان که علاوه بر پست وزارت اطلاعات، حکم قضاوت و رئیس کل بازرسی نیروهای مسلح جمهوری اسلامی در دهه ۶۰ را هم در پیشینه آدمکشی خود دارد، در این گفتگو به روشن ترین شکل ممکن از ایدئولوژی کشتار جمهوری اسلامی دفاع کرد. او به صراحت از زبان همه علمای فقه جمهوری اسلامی اعلام کرد، که ایدئولوژی اسلام و نظام بر این پایه است که هر کسی با یک سازمان و نیروی محارب در ارتباط باشد، “حتا اگر برای آن نیرو نان گرفته باشد، حکمش اعدام است”. فلاحیان با هیمن نگاه فقه اسلامی در توجیه کشتار ۶۷ می گوید: “حکم همه این ها اعدام بود. اگر حاکم شرعی [در سال ۶۰ و ۶۱] حکم اعدام نداده باشد، خلاف کرده، بنابر این باید اعدام می شدند”. این عنصر جانی جمهوری اسلامی، بر مبنای همین ایدئولوژی حاکم بر نظام و نیز با توسل به یک دروغ بزرگ که “زندانیان در زندان شورش کردند”، از صدور حکم اعدام چندین هزار زندانی توسط خمینی جلاد دفاع می کند. او، تا بدانجا پیش می رود که به صراحت اعلام می کند، “هیئت مرگ سه نفره” منتخب خمینی، اساسا وظیفه اش صدور حکم اعدام نبود، چرا که “حکم اعدام شان از قبل [توسط خمینی] صادر شده بود” و لذا، “قرار شد یک گروه سه نفره از وزارت، قاضی و کسانی که وارد هستند، قضاوت کنند تا کسانی که لازم است اعدام نشوند، اعدام نشوند”.

پس از مصاحبه ها و عربده کشی های این تعداد از جانیان جمهوری اسلامی، دیگر پرده ها برای هیئت حاکمه ایران آنچنان دریده شد که احمد خاتمی، عضو هیئت رئیسه مجلس خبرگان در خطبه های نماز جمعه تهران (۳۰ تیر ۹۶) اعلام کرد: “همه کسانی که در تابستان ۶۷ به فرمان امام عمل کردند، باید به آنان مدال داد”.

به راستی این همه وقاحت از کجا سرچشمه گرفته است؟ چرا هیئت حاکمه ایران پس از نزدیک به سه دهه سکوت مطلق، اکنون به یک باره این چنین بی پروا و با وقاحت تمام بر کشتار جمعی هزاران زندانی سیاسی در تابستان ۶۷ افتخار می کند؟ و مهمتر اینکه، چرا در این جار زدن های علنی، تمام تلاش و نیروی خود را بر وارونه جلو دادن حقیقت قتل عام زندانیان در مرداد و شهریور سال ۶۷ گذاشته است؟

راز اینهمه وقاحت و عربده کشی های هیئت حاکمه ایران در تحریف قتل عام زندانیان، تماما در آشکار شدن چند و چون فاجعه کشتار ۶۷ برای ده ها میلیون نفر از توده های مردم ایران است. در تمامی این سال ها، خانواده های زندانیان جانباخته (مادران خاوران)، زندانیان جان بدر برده از کشتار، سازمان های سیاسی و تمامی نیروهای فعال اجتماعی با تمام نیرو و هرآنچه در توان و بضاعت خود داشتند، تلاش کردند تا نگذارند در سکوت جمهوری اسلامی، غبار فراموشی بر کشتارهای دهه ۶۰ بنشیند.

با این همه و به رغم همه این تلاش ها، جانفشانی ها و از خودگذشتگی ها، ماجرا برای طبقه حاکم اما، فراتر از بازخوانی این کشتار توسط خانواده ها و نیروهای سیاسی بود. آنچه رژیم را به شکست سکوت خود واداشت، انتشار فایل صوتی مذاکرات منتظری با هیئت چهار نفره مرگ در اوین و گوهردشت بود. دو سال پیش، همزمان با بیست و هشتمین سالگرد قتل عام زندانیان، بیت منتظری اقدام به انتشار فایل صوتی گفتگوهای منتظری با هیئت مرگ جمهوری اسلامی کرد. در این فایل صوتی، علاوه بر روشن شدن بخش هایی از اسرار چگونگی کشتار زندانیان، منتظری در خطاب به اعضای “هیئت مرگ”، از اعدام های ۶۷ به عنوان بزرگترین جنایت صورت گرفته در جمهوری اسلامی نام می برد و به آنان می گوید: “شما را در آینده جزو جنایتکاران در تاریخ می نویسند”.

انتشار این نوار صوتی دیوار بلند سکوت جمهوری اسلامی را شکست. با گذشت هر روز، این فایل صوتی ۴۰ دقیقه ای به سرعت برق و باد در شبکه های اجتماعی منتشر شد. در کوتاه مدتی، میلیون ها تن از توده های مردم ایران با بهره بری از امکانات اینترنتی و شبکه های اجتماعی به این نوار و پیامد آن به بخشی از حقیقت کشتار دست یافتند.

اینبار، دیگر سخن از برملا شدن رمز و راز کشتار ۶۷ در اجتماع مادران خاوران، سایت های سازمان های سیاسی و یا در مراسم های یادبود جانباختگان نبود که در جمع های محدود از کشتار ۶۷ رمز گشایی می شد. اینک، با دست بدست گشتن این فایل صوتی در شبکه های اجتماعی و گسترش سریع آن در ابعاد چند ده میلیونی، به یک باره دیوار بلند سکوت و خط قرمز هیئت حاکمه ایران فرو ریخت. برای جمهوری اسلامی و آدمکشان آن، دیگر رازی سر به مُهر باقی نمانده بود تا همچنان بر سکوت مطلق خود پای بفشارند. اکنون، تشت رسوایی نظام با صدایی بلند از بام افتاده بود و طنین مرگبار آن در هر کوی و برزن به گوش مردم رسیده بود. در اینجا بود که رهبر جمهوری اسلامی برای برون رفت از این رسوایی جمهوری اسلامی، وارد میدان شد.

خامنه ای در ۱۴ خرداد بر سر قبر خمینی، از بعضی مسئولان که وقایع دهه شصت را “مورد تهاجم” قرار داده اند، گله کرد و پس از آن به تمام نهادهای فرهنگی و مزدوران اهل قلم این نظام دستور داد، تا در قضاوت در باره دهه شصت، “جای شهید و جلاد” عوض نشود”. با این دستور و توصیه خامنه ای بود، که آدمکشان جمهوری اسلامی از هر سو به صف شدند تا اولا از “مظلومیت” خمینی دفاع کنند و نگذارند تمام جنایات جمهوری اسلامی به پای خمینی نوشته شود و ثانیا، در پی طنین انداز شدن تشت رسوایی شان دیگر سکوت چاره کارشان نبود. از این رو، خامنه ای و دیگر جانیان رژیم به میدان آمدند تا این بار با تحریف حقایق و جعل تاریخی، جنایت خود را توجیه کنند.

هیئت حاکمه ایران با چنین تاکتیکی، اینبار به جای سکوت در مورد کشتار تابستان ۶۷، تمام نیروی تبلیغاتی خود را درتحریف کشتارزندانیان سیاسی گذاشت. برای رسیدن به این مقصود، اینبار نیروی تبلیغاتی خود را روی یک وجه کشتار تابستان ۶۷، یعنی قتل عام زندانیان مجاهد متمرکز کرد و در مورد کشتار جمعی نزدیک به هزار تن از نیروهای چپ و کمونیست کماکان مهر سکوت بر لب زده اند. تا اولا با بهره برداری از اقدامات ماجراجویانه و ترورهای کور سازمان مجاهدین خلق در سال های نخست دهه شصت، کشتار جمعی زندانیان مجاهد در تابستان ۶۷ را با جعل خبر “شورش زندانیان مجاهد در زندان” به زعم خود توجیه و “منطقی” جلوه دهند. این منطق آنان برخاسته از همان ایدئولوژی اسلامی نظام است که علی فلاحیان در گفتگو با حسین دهباشی به صراحت از آن دفاع می کند و در این مورد تا آنجا پیش می رود که به نقل از موسوی تبریزی، دادستان کل جمهوری اسلامی در دهه شصت و “اصلاح طلب” امروزی یادآور می شود، که موسوی تبریزی می گفت: “اساسا محاکمه نمی خواهد، باید اعدامشان کرد”.  چنانکه خود فلاحیان هم، از اعدام هر کسی که با یک سازمان “محارب” در ارتباط باشد، حتا اگر” یک روزنامه” فروخته باشد یا “یک نان” برای اعضای آن سازمان فراهم کرده باشد، حکم اعدام را لازم الاجرا می داند. در واقع، آنگونه که فلاحیان و رفیق دوست عنوان کرده اند، این منطق اسلامی خمینی و کل هیئت حاکمه ایران، حتا برای امروز هم جاری و “لازم الاجرا” است.

به نظر می رسد اینبار، تاکتیک جمهوری اسلامی در جار زدن کشتار زندانیان مجاهد و سکوت در مورد کشتار زندانیان چپ و کمونیست رقم خورده است. چرا که، در سناریوی کشتار ۶۷، وقتی موضوع قتل عام زندانیان چپ و کمونیست به میان می آید، جمهوری اسلامی نیاز به توجیه و منطق دیگری فراتر از منطق کشتار نیروهای مجاهد دارد، که هنوز سران آدمکش جمهوری اسلامی به کشف آن نایل نشده اند. دلیل عمده این سکوت هم این است که در زمان گفتگوی منتظری با هیئت مرگ، که اواخر مرداد ماه ۶۷ است، هنوز کشتار زندانیان مجاهد خاتمه نیافته و نوبت به اعدام جمعی زندانیان کمونیست نرسیده بود. کشتار زندانیان چپ و کمونیست از پنجم شهریور ماه ۶۷ شروع شد. لذا، در نوار صوتی منتشر شده آیت الله منتظری، هیچ اشاره ای به اعدام کمونیست ها نیست. طبقه حاکم ایران نیز، با همین توجیه که هنوز توده های میلیونی مردم ایران در ابعادی عمومی و گسترده از کشتار زندانیان کمونیست با خبر نشده اند، همچنان در مورد قتل عام این بخش از زندانیان که از پنجم تا بیست و پنجم  شهریور ماه ۶۷ رخ داد، تاکتیک سکوت را بر گزیده است.

نکته دیگر اما، سکوت سنگین نیروهای موسوم به اصلاح طلب است، که همچنان در مورد اعدام های دهه شصت و به طور اخص کشتار جمعی زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷ مُهر سکوت بر لب زده اند. کشتارهایی که در دوران خمینی رخ داد و عناصر موسوم به “اصلاح طلب” کنونی، عمدتا در راس دولت، سیستم قضایی و نهادهای اطلاعاتی جمهوری اسلامی بودند. درست به خاطر همین قدرت فائقه و حضور دست بالای آنان در نهادهای حکومتی آن دهه است، که “اصلاح طلبان” حکومتی همواره از دهه شصت به عنوان “دوران طلایی” خمینی یاد می کنند و ده ساله اول حکومت اسلامی را، از جمله افتخارات خود و نظام می دانند. دورانی که اکنون بر همگان روشن شده است که وسیعترین کشتارها و جنایات جمهوری اسلامی، دقیقا در همین دوران رقم خورد و مسئولیت بخش اعظم کشتارهای آن دوره نیز بر دوش همین نیروهای موسوم به اصلاح طلب سنگینی می کند.

نیروهایی که اکنون سکوت پیشه کرده اند و لام تا کام سخنی از کشتارهای آن دهه بر زبان نمی آورند. تا بدینوسیله از بر ملا شدن نقش و مسئولیتی که در فرایند آنهمه کشتار و جنایت داشته اند، چند صباحی دیگر در امان بمانند. اما، تا آنجا که به خانواده های زندانیان جانباخته، سازمان های سیاسی، نیروهای مبارز و انقلابی، توده های تحت ستم و مردم آگاه جامعه ما مربوط می شود، خمینی و همه جناح های هیئت حاکمه ایران و به طور اخص جریان موسوم به اصلاح طلب کنونی، مسئول تمامی کشتارها و ویرانی هایی هستند که بر جامعه ایران اعمال شده است. تمام جناح های رژیم و تمامی کسانی که در تحکیم این نظام ارتجاعی و سرکوبگر همت گماشته اند، همه مستقیم و غیر مستقیم در انجام جنایات رژیم شریک جرمند. چه آنان که اکنون به این کشتارها افتخار می کنند و آن را با صدای بلند جار می زنند و چه آنان که سکوت پیشه کرده اند و در این سکوت به دنبال مفری برای نجات خود می گردند. پوشیده نیست، نه این سکوت و نه آن جارزدن های وقیحانه آدمکشان رژیم، هیچکدام دیگر نمی تواند طنابی را که هر لحظه بر گلوی هیئت حاکمه ایران فشرده می شود، از فشردگی بیشتر باز دارد.

متن کامل نشریه شماره ۷۴۶ در فرمت پی دی اف

شاملو، شاعر زندگی

روزهایی بود آکنده از اندوهی ناگفتنی. خموده. سرد به رنگ خاکستری گرفته. با جوی‌های لجن‌زده. و موش‌هایی که شهر را به تصرف می‌گرفتند. و تنها مایه‌ی سرسبزی شهر، انبوه هرزگیاهان بودند. در شهری در محاصره پادگان‌ها و زندان‌ها. با یک گریزگاه منتهی به گورستان. در میان پادگان‌ها و زندان‌ها و گورستان، گُله گُله، کلانتری، پایگاه بسیج، مسجد، کمیته. بر سر خیابان‌ها و چهارراه‌ها، گشت‌های مستقر. با مأمورانی مجهز به اسلحه و باتوم.

شهری با آدمانی در آمد و شد. صدها هزار نفر، پیچیده در شولای وهم. از این‌رو، متروک. در این شهر، نگاه، نگاهی را برنمی‌تافت. “سلامی” “پاسخ نمی‌یافت”. “هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست‌ها پنهان”* بود. (نقل قول برگرفته از “زمستان” اثر مهدی اخوان ثالث)

در این سرزمین، زندگی، وزنی نداشت. مرگ ارزان بود و فراوان. آن‌چه کمیاب بود، آزادی آدمی می‌بود.

و تو؟ به دنبال گریزگاهی بودی تا لحظه‌ای از شهر میله و تفنگ و علف هرز رهایی یابی. تا حس کنی می‌توانی نفسی بکشی. تا بغض گلویت کمی فرونشیند. تا جان آشفته‌ات دوباره رنج و شادی، زیبایی و زشتی را دریابد.

یکی از این گریزگاه‌ها شعر بود. به سراغ شاملو می‌رفتی.

می‌پرسیدی: “امید کجاست / تا خود / جهان / به قرار / بازآید؟” او هشدار می‌زد: “هان، سنجیده باش / که نومیدان را معادی مقدر نیست!” و در گوش جان‌ات زمزمه می‌کرد: “تو / یا من، / آدمی‌یی / انسانی / هر که خواهد گو باشد / تنها / آگاه از دست‌کارِ عظیم نگاهِ خویش – / تا جهان / از این دست / بی‌رنگ و غم‌انگیز نماند / تا جهان / از این دست / پلشت و نفرت‌خیز نماند.” (خطابه‌ی آسان، در امید؛ تیر ماه ۵۹)

و می‌رفتی تا امید بازیافته‌ات را با یاران تقسیم کنی. نه امیدی سرشار از نویدهای خوش آینده. نه امید به ظهور ناجی. بلکه امیدی برگرفته از “حضور گرانبهای ما / هر یک / چهره در چهره‌ی جهان / (این آیینه‌یی که از بودِ خود آگاه نیست / مگر آن دَم که در او نگرند) – (همان جا). امیدی که ادامه مبارزه و تلاش را می‌طلبید. گردن ننهادن به یأس و سکون را. حتا در سرزمینی “که مزد گورکن / از بهای آزادی آدمی / افزون” می‌بود.

و در سرمایی که گرمای عشق، بعید می‌نمود، بی‌دریغ سرخی‌ی عشق‌اش را تقسیم می‌کرد: “من فکر می‌کنم / هرگز نبوده قلب من / اینگونه / گرم و سرخ / احساس می‌کنم / در بدترین دقایق این شامِ مرگزاری / چندین هزار چشمه‌ی خورشید / در دلم / می‌جوشد از یقین؛ / احساس می‌کنم / در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زار یأس / چندین هزار جنگل شاداب / ناگهان / می‌روید از زمین” (ماهی، ۱۳۳۸).

سال‌ها بعد راز تأثیر ژرف شعر شاملو را به زبان خودش می‌خوانی. “امروز / شعر / حربه‌ی خلق است / زیرا که شاعران / خود شاخه‌یی از جنگل خلق‌اند / نه یاسمین و سنبل گلخانه‌ی فلان / بیگانه نیست / شاعر امروز / با دردهای مشترک خلق / او با لبان مردم / لبخند می‌زند، / درد و امید مردم را / با استخوان خویش / پیوند می‌زند.” چرا که نزد او “الگوی شعر شاعر امروز / گفتیم: زندگی‌ست!” و ادامه می‌دهد: “او شعر می‌نویسد، / یعنی / او دست می‌نهد به جراحات شهر پیر / یعنی او قصه می‌کند / به شب / از صبح دلپذیر / او شعر می‌نویسد، / یعنی / او دردهای شهر و دیارش را / فریاد می‌کند / یعنی / او با سرود خویش / روان‌های خسته را / آباد می‌کند.” (شعری که زندگی‌ست، زندان قصر ۱۳۳۳).

از شکوه و توان انسان می‌سراید: “- جهان را که آفرید؟ / – جهان را؟ / من / آفریدم! / بحز آن که چون من‌اش انگشتانِ معجزه‌گر باشد / که را توانِ آفرینش این هست؟”

با معرفتی روشن، پیش از آن که حاکمان نورسیده “برای کشتن چراغ” زنگ شبانه را به کابوس خانه‌ها بدل کنند، او سروده بود: “آنک قصابانند / بر گذرگاه‌ها مستقر / با کنده و ساتوری خون‌آلود / روزگار غریبی‌ست، نازنین / و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند / و ترانه را بر دهان. / شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد / … / کباب قناری / بر آتش سوسن و یاس / روزگار غریبی‌ست، نازنین / ابلیس پیروزمست / سور عزای ما را بر سفره نشسته است.” (در این بن‌بست، تیر ۱۳۵۸)

از آزادی می‌سراید: “آه اگر آزادی سرودی می خواند / کوچک / همچون گلوگاه پرنده‌ای، / هیچ کجا دیواری فروریخته بر جای نمی‌ماند. / سالیان بسیار نمی‌بایست / دریافتن را / که هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانی‌ست / که حضور انسان / آبادانی‌ست.” (ترانه‌ی بزرگ‌ترین آرزو، دی ۱۳۵۵)

از فقر و ناآگاهی در جهان می‌گفت: “… پیش از سخن گفتن از مسائل جهان سوم به حضور هولناک واپس ماندگى فرهنگى، جهل مطلق و خرافه‏پرستى حاضر در قلب و حاشیه شهرهاى بزرگ سراسر جهان اشاره کنم که به‏ویژه ترم «جهان سوم» را مخدوش مى‏کند. یعنى بر میلیون‏ها نفر انسان تیره‏روزى انگشت بگذارم که درون لوله‏هاى سیمانى، زیر پل‏ها، در حلبى‏آبادها یا به‏سادگى در حاشیه خیابان‏ها مى‏لولند و از آفتاب سوزان و باران‏هاى بى‏برکت پناهى مى‏جویند. انسان‏هایى که جفت‌گیرى مى‏کنند، مى‏زایند، و کودکان‏شان را در باتلاقى از لجن و مگس رها مى‏کنند تا اگر نمیرند نسل بى‏سرپناهان را از انقراض رهایى بخشند. به‌راستى کى مى‏تواند بگوید انسان‏هایى که فى‏المثل در سان‏ست پارک، در قلب نیویورک ثروتمند از گرسنگى مداوم رنج مى‏برند مردم جهان چندم‏اند؟” (من درد مشترکم، مرا فریاد کن؛ سخنرانی در کنگره نویسندگان آلمان (اینترلیت) با عنوان “جهان سوم: جهان ما”؛ ۱۳۶۷)

از غارت دسترنج توده‌ها و رنج مشترک آنان: “آنچه از منابعِ کشورهاى ما به‏اصطلاح جهان سوم بیرون مى‏رود، آنچه تلاشِ کارگران ما در واحدهاى فراملیتى نصیب آن‏ها مى‏کند، آنچه از بازارهاى ما به جیب صادر و واردکنندگان مى‏رود؛ و آنچه از خزانه دولت‏هاى دست‏نشانده یا ماجراجو یا ارتجاعى به کیسه سلاح‏فروشان بین‏المللى سرازیر مى‏شود، همه براى ادامه حیات اقتصادى قدرت‏هاى موجود اهمیتى اکسیژنى دارد. در غرب و شرق مى‏گویند: «جاى بسى خوشوقتى است که در عرض چهل و چند سال جنگى جهانى روى نداده!» – چه وقاحتى! درتمام این‏مدت جنگ‏هاى بى‏شکوهِ بى‏حاصلى خاکِ بسیارى از کشورهاى جهان را به توبره کرده است. جنگ کشورهاى جهانِ‏سوم البته که جنگِ آن کشورها نیست. آن‏ها جنگ‏شان را به جهان سوم منتقل مى‏کنند. کارخانه‏هاى سلاح‏سازى به برکتِ چه‏چیز مى‏گردد؟ و مگر جز این است که اگر این جنگ‏ها نباشد مى‏باید درِ این کارخانه‏ها را گل بگیرند؟ عواید جهان سوم چرا باید به‏جاى سرمایه‏گذارى در قلمروهایى که حاصلش رفاه و سربلندى آدمى است صرف خرید وسایل کشتار ستمکشانى بشود که در آینه تصویرى دقیقاً مشابه خود ما دارند؟” (من درد مشترکم، مرا فریاد کن؛ سخنرانی در کنگره نویسندگان آلمان (اینترلیت) با عنوان “جهان سوم: جهان ما”؛ ۱۳۶۷)

با هر گونه باورهای خرافی درمی‌افتد و خواهان اندیشه‌ای منتقد است. از این‌رو، با بازخوانی شاهنامه، نخوت خرافی و پوچ ناسیونالیست‌ها را به فغان می‌‌آورد. (سخنرانی در دانشگاه برکلی کالیفرنیا، فروردین ۱۳۶۹)

این همه، شاملو را شاعر توده‌ها ساخت. شاعری که شعرهایش در بندهای شکنجه‌گاه‌ها خوانده می‌شد. در میان جان‌های شیفته‌ی آزادی و عدالت و انسان‌گرایی ورد زبان‌ها بود. و هم‌چنان هست. شاعری که با مردم و برای مردم رنج می‌کشد. “من / درد در رگانم / حسرت در استخوانم / چیزی نظیر آتش در جانم / پیچید. / سراسر وجودِ مرا / گویی / چیزی به هم فشرد / تا قطره‌یی به تفتگی خورشید / جوشید از دو چشمم. / از تلخی تمامی دریاها / در اشک ناتوانی‌ِ خود ساغری زدم.” (با چشم‌ها، ۱۳۴۶)

و در همین شعر از “گاوگندچاله‌دهان”ها می‌گوید. “گاوگندچاله‌دهان‌”هایی که امروزه، پس از ۵۰ سال، جامه‌ی “مصلحان” رژیم اندیشه‌ستیز و خرافه‌پرور را بر تن دارند و با “آفتاب‌گونه” در پی “فریفتن” خلایق‌اند: “… / افسوس! / آفتاب / مفهوم بی‌دریغ عدالت بود و / آنان به عدل شیفته بودند و / اکنون / با آفتاب‌گونه‌یی / آنان را / این گونه / دل / فریفته بودند!”

و خون می‌گرید: “… / ای کاش می‌توانستم / خون رگان خود را / من / قطره / قطره / قطره / بگریم / تا باورم کنند / ای کاش می‌توانستم / – یک لحظه می‌توانستم ای کاش – / بر شانه‌های خود بنشانم / این خلق بی‌شمار را، / گرد حباب خاک بگردانم / تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدِشان کجاست / و باورم کنند.”

اکنون، ۱۷ سال پس از مرگ شاملو، قامت‌اش چنان استوار است که “ابلیس پیروزمست” ناتوان از خدشه زدن به چهره‌‌اش، گورش را هم برنمی‌تابد. هر از گاهی گزمکان خود را گسیل می‌کند تا سنگ گورش را برکنند. هر چند شاعر سرانجام، با رنج و بیماری در سرزمینی درگذشت که در آن “مزد گورکن / از بهای آزادی آدمی / افزون” است، با این همه، مردمانی که شاعر برای‌شان می‌سرود، این شیفته‌گان آفتاب، با همه بگیر و ببندها و تهدیدها، بی‌پروا در سالروز مرگش گرد می‌آیند تا یادش را گرامی دارند. تا سروده‌هایش در رسای انسانیت، آزادی و عدالت‌خواهی را، پاس بدارند. تا سرود “سراومد زمستون” را سر دهند. تا

“نه به آئین پرستش مردگان مرگ

یا به هیئت سوگواران حِرفَت

از این رو که آن شکسته‌ی رنگ‌آجین امروز سنگِ نشان ماست، تا فراموشمان نشود چه سرهای پرشور و چه جان‌های زیبایی بر این راهِ تفته رفته­است.” (اطلاعیه کانون نویسندگان ایران در گرامی‌داشت یاد احمد شاملو، ۲۹ تیر ۱۳۹۶)

باشد روزی که شیفتگان‌اش، بنایی در خور قامت این شاعر بزرگ معاصر برپا کنند. به پاس خدماتش به شعر، ادبیات، فرهنگ و هنر این کشور. و به پاس زندگی‌اش که تابناک‌ترین شعرش بود. چرا که در هنر تعهد اجتماعی، حقیقت‌جویی و انسان‌دوستی را می‌جست. از این‌رو، هیچ‌گاه در برابر هیچ قدرتی سر فرود نیاورد و قلم‌اش را جز در خدمت باورهایش به کار نگرفت.

چنین است که تا پلیدی و نفرت، خرافه، بی‌عدالتی و آزادی‌ستیزی در جهان هست، کلام شاعرانی چون ا. بامداد راه خود را در جان و اندیشه‌‌ی تشنگان عدالت و برابری و آزادی می‌یابد. به آنان امید می‌بخشد. به تلاش می‌خواندشان. به مبارزه برمی‌انگیزدشان.

یادش گرامی باد

متن کامل نشریه شماره ۷۴۶ در فرمت پی دی اف

سوانح کاری در مثلث شوم

هنوز داغ بازماندگان ده ها کارگر زنده به گور شده ی معدن زمستان یورت در اردیبهشت امسال تازه است که خانواده‌های هشت کارگر سیمان خوزستان که در روز ۴ مرداد دچار سوختگی شدید شدند، بار سنگین هراس مبتلا شدن به همین درد را به دوش می کشند. شاید هم توفیق (!) نصیب شان شود و کارگران مصدوم، زنده بمانند. اما در این صورت نیز مانند بسیاری خانواده‌های کارگرانی که دچار سانحه ی کار می شوند، عمری مجبور به پرستاری از نان آوران پیشین خود خواهند شد. کارگران زحمتکشی که اکنون معلول و از کارافتاده شده‌ و هر چه بیشتر در چنبره ی فقر و فلاکت گرفتار می شوند. خبر مرگ یک کارگر کارخانه ی داروسازی رشت یک روز قبل از آن منتشر شده بود. انفجار در معدن زغال سنگ شهر راور در استان کرمان که طی آن مسئول ایمنی معدن نیز جان خود را از دست داد و دو کارگر دیگر نیز مصدوم شدند. آتش سوزی در اسکله بندر کنجان و سوختن ١٢ لنج در اثر آن… مرگ دو کارگر ساختمانی جوان در اثر سقوط از بلندی …

سوانح ناشی از کار یکی از دردهای مشترک کارگران است. چنین مواردی که غالباً به فوت و یا مجروح شدن کارگران می انجامند، یکی از معضلات جدی و چالش روزمره ی طبقه ی کارگر در ایران می باشند . سوانحی که می‌توانند دربسیاری از دیگرکشورهای سرمایه داری به ندرت و یا کمتر اتفاق بیافتند،درنظام سرمایه داری جمهوری اسلامی بسیار بیشتر و به وفوررخ می دهند. به گزارش روزنامه ی مهر، در ۹ ماهه ابتدایی سال گذشته ۱۲ میلیون ۶۶۹ هزار و ۳۱۷ نفر در معرض خطر حوادث ناشی از کار بودند که در مجموع ۱۳ هزار و ۶۳ نفر در حوادث ناشی از کار دچار حادثه شدند. بر این اساس می‌توان تخمین زد که تعداد کارگران فوت شده یا مصدوم در اثر سوانح کاری در عرض سال گذشته به بیش از ١٧ هزار نفر رسیده است. آماری که در این مورد از سوی وزارت کار، سازمان تأمین اجتماعی و پزشکی قانونی منتشر می شوند، متفاوت هستند. اما هیچکدام آمار واقعی را ارائه نمی دهند. برای نمونه، وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی به استناد بند ه – ماده ۹۶ قانون کار، آمار سوانح کاری را فقط در مورد کارگران مشمول قانون کار و بر حسب شکایت کارگران آسیب دیده یا در صورت فوت، شکایت خانواده‌های آنان درنظر می گیرد. بنابر این، این آمار شامل کارگران یا بازماندگان آنان که به هر دلیل شکایت نمی کنند، نمی شود. هم چنین نه آمارهای وزارت کار و نه سازمان تأمین اجتماعی شامل کارگران کارگاه های کمتر از ده نفر، یا کارگرانی که به هر دلیل تحت پوشش قانون کار نمی‌شوند. از این دسته می توان کارگران مناطق آزاد تولیدی و تجاری را نام برد. کارگران خارجی، به ویژه کارگران ساختمانی و نیز کودکان کار زیر ١۵ سال نیز به این گروه تعلق دارند. همچنین کارگرانی که به دلیل محیط های کاری بیماری زا، دچار بیماری‌های مزمن می گردند، در این آمار جایی ندارند. بر این اساس می‌توان واقع‌بینانه برداشت کرد که ده‌ها هزار سانحه ی کاری در سال رخ می‌دهد که در آمار رسمی مراجع دولتی منعکس نمی شوند.

مسئولان رژیم جمهوری اسلامی از سویی با تحریف آمار، سعی دارند تعداد واقعی کارگران دچار سانحه را کمتر از رقم واقعی نشان دهند و از سویی دیگر بیشترین علت این وقایع را بی احتیاطی کارگران جلوه می دهند. حتی اگر این ادعا درست باشد، بایستی علل بی احتیاطی را بررسی کرد. عللی که مهمترین آن‌ها یا عدم آموزش کافی در مورد کار با دستگاه‌ها و ابزار کار و یا خستگی مفرط کارگران می باشد. اما واقعیت این است که چنین توضیحی تنها برای تبرئه کردن کارفرمایان و عدم پرداخت خسارت از سوی آنان می باشد. کارفرمایان نه تنها کارگران را استثمار می‌کنند، تلاش در عدم پرداخت و یا تعویق پرداخت حقوق و مزایای کارگران را دارند، بلکه حتی با عدم رعایت موازین ایمنی کارگران زحمتکش را در معرض مخاطرات جدی قرار می دهند و تمام این‌ها فقط برای کسب سود بیشتر است. سرمایه داران بر بستر دو عامل اصلی قادر به تحمیل چنین شرایط شغلی غیرانسانی به کارگران می باشند. از سویی قوانین حاکم در جامعه دست آنان را باز می‌گذارد و یا حتی تشویق شان می کند، به انحاء مختلف و به هر قیمتی سودآوری خود را افزون کنند و از سوی دیگر رژیم با دستگاه سرکوب خود به پاسداری از این قوانین می پردازند و با تهدید و ارعاب، دستگیری و زندان، شلاق زدن و … تلاش در مانع شدن از مبارزات کارگران و در هم شکستن مقاومت آنان دارد. در مورد قوانین حاکم می‌توان در بین قوانین متعدد دیگر، برای نمونه به این مورد اشاره کرد که در کارگاه های کمتر از ٢۵ نفر بازرس ایمنی که وظیفه‌اش نظارت بر رعایت موارد ایمنی می باشد، حقوق بگیر کارفرما است و مسلماً در چارچوب خواسته‌ها و منافع کارفرما کارش را انجام می دهد. در ضمن با ممنوع ساختن تشکل های قانونی کارگری مستقل از دولت با نمایندگان واقعی کارگران در محیط کار، طبقه ی کارگر را در تنگنای مبارزاتی قرار می‌دهد تا سرمایه داران بتوانند به راحتی حق و حقوق کارگران را پایمال کرده و برده‌داری مدرن خود را به پیش برند.

به این ترتیب تعجبی ندارد که بیشترین تلفات سوانح کارگری که منجر به فوت کارگران منجر می شود، در بخش ساختمانی اتفاق می افتند. طبق آماری که در آذرماه سال گذشته منتشر شد، در آن زمان، یک میلیون و صد هزار نفر کارگر ساختمانی وجود داشت. اگر چه این آمار شامل بسیاری از کارگران خارجی در این بخش نمی شود، اما با استناد به همین آمار نیز هنوز ۴۰۰ هزار کارگر در این بخش فاقد بیمه ی درمانی هستند. در‌واقع این کارگران مشمول قانون کار نمی‌شوند و هیچگونه بازرسی ایمنی نیز انجام نمی گیرد. با توجه به اینکه در این بخش درصد بالایی از سوانح کاری به طور روزمره اتفاق می‌افتد و به گفته ی محمد اصابتی، مدیر کل بازرسی وزارت کار، ۶۰ درصد سوانح منجر به فوت در این بخش اتفاق می افتد، می‌توان از کارگران زحمتکش این بخش به عنوان نمونه ی بارزی نام برد که چگونه، استثمار شدید توسط سرمایه داران، قوانین ضد کارگری در رژیم دیکتاتوری جمهوری اسلامی و عدم تشکل کارگران، مثلث شومی را فراهم آورده‌اند که عامل اصلی سوانح کاری می باشد. مثلثی که کلیه شرایط نظام سرمایه داری را در نقطه ی اوج غیر انسانی اش در خود جمع کرده است. تشکل کارگران، اولین قدم در نفی این شرایط است، شرایطی که مناسبات کل جامعه را دربردارد. به بیان مارکس و انگلس، این متفکران بزرگ مارکسیسم در کتاب خانواده ی مقدس: “پرولتاریا قادر به آزاد کردن خود نیست بی‌آنکه شرایط زندگی خود را نفی کند و شرایط زندگی خود را نمی‌تواند نفی کند، بی‌آنکه شرایط زندگی غیرانسانی جامعه امروزی را که در وضع وی جمع آمده اند، نفی نماید. پرولتاریا بیهوده آموزشگاه شاق ولی فولادین کننده کار را طی نمی نماید.”

متن کامل نشریه شماره ۷۴۶ در فرمت پی دی اف

بزرگ‌داشتي ديگر براي احمد شاملو، شاعر سرخ انقلابي

DIGITAL CAMERA

“مراسم هفدهمين سال‌گرد جاودانگي احمد شاملو روز دوشنبه 2 مرداد 1396 با بازداري نيروهاي انتظامي برگزار نشد.”

“تیتر بسیاری از خبرهای منتشر شده در سایتها از مراسم سالگرد احمد شاملو”

راستي چه انتظاري از عبارت «برگزاري مراسم» در ذهن داريم كه خوانش سرودهاي انقلابي و شعارهاي راديكال خودجوش جمعيتي جان به‌لب‌رسيده را مراسم نمي‌دانيم! آيا از واژه‌ي بزرگ‌داشت براي شاعري حماسي و انقلابي و سرخ در قامت احمد شاملوي بامداد چه تصويري در ذهن ما نقش مي‌بندد؟ ـ‌ كه چونان شنوندگاني خاموش به گِرد سنگ قبر شاعر گرد آييم و سر به‌زير به سخن‌راني‌هاي اعضاي «كانون نويسندگان ايران»‌گوش بسپاريم! و نيز به‌مانند هر سال دسته‌گلي بازاري از نوع مراسم سوگ‌واري سنتي بر مزار شاعري انقلابي و سنت‌شكن نهند!

البته كانون امسال با فراخواني راديكال و مبتكرانه از دوستاران شاعر خواسته بود كه هركدام با گل سرخي مزار شاعر را گل‌باران كنيم. اين بدعت در نوع خود سنت‌شكني زيبا و بكري درخور شاعر بود. با شناخت عميقي كه از شخصيت حماسي و انقلابي و سرخ احمد شاملو در زندگي اجتماعي و شعرهايش دارم، مي‌دانم كه شاعر گل سرخ را به گلايل سفيد مراسم سنتي سوگ‌واري با روبان سياه برتري مي‌دهد. گرچه اكنون اختلافات خونين طبقاتي به‌حدي رسيده كه شايد زيباتر باشد حتا بهاي گل سرخ را نيز به نقطه زخم فاجعه‌اي زنيم! اما آيا برگزاركنندگان بزرگ‌داشت روشن‌فكر و شاعري در مقام حماسي احمد شاملو مي‌بايد خود را در چارچوب اجازه رسمي محبوس كنند و خود را با صلاح و مصلحت زمانه و حكومت وفق دهند؟!

هنگامي‌كه به «امام‌زاده طاهر» رسيدم نيروهاي انتظامي گورستان را قُرق كرده بودند و جمعيت را با تحقير به بيرون مي‌راندند. نعره‌ي خشم‌گين زني گويي نه‌تنها از اعماق گلو كه از اعماق زخم‌هاي كهنه ساليان عفونت برخاست: «سراومد زمستون / شكفته بهارون…» . نعره، نعره‌ي خشم و انتقام انقلابي بود كه زخم عفونت‌ها را حتا در رگه‌هايي پرخاش‌گر و عاصي خود به بيرون مي‌پاشيد. جمعيت نخست حيرت‌زده و مبهوت تنها مي‌نگريست. اما با اوج‌گيري غرش خروشان واژه‌ها، كم‌كم دم گرفت و كلام سرخ سرود «آفتاب‌كاران جنگل» چون رودي از آهن، سكوت قبرستان را شكست. سراينده اين سرود نيز يكي از اعضاي كانون نويسندگان بود كه در شكنجه‌گاه جمهوري اسلامي شكنجه و به‌قتل رسيده بود.

آري! همراه با اين سرود گوئي سعيد سلطانپور در اين گورستان عفونت حضور يافته و از دهان جمعيت خشم‌گين عليه سكوت مي‌خروشيد. گويي شهادت مي‌داد كه شاعر كمونيست انقلابي را در شب عروسي‌اش بازداشت و با خوف‌انگيزترين شكنجه‌ها به‌قتل رسانيده‌اند. شهادت مي‌داد كه پس از «عروسي خون» شاعر عاشق در شكنجه‌گاه دژخيمان جمهوري اسلامي به‌تاريخ 31 خرداد 1360، تمامي عروسي‌ها به «عروسي خون»‌ مبدل گشت! و آن‌چه از دهان جمعيت به بيرون پرتاب مي‌شد، گويي نعره‌ي خشم و خون بود كه از قلب‌ها برمي‌خاست.

نيروهاي امنيت سرمايه‌داران، منكوب و منجمد به جمعيت خشم‌گين كه با فرياد و نعره سرود مي‌خواندند، ناباورانه و مبهوت مي نگريستند. از پي آن و بي‌درنگ بانگ سرخ حماسي «سرود انترناسيونال» با آغاز شورانگيز «برخيز اي داغ لعنت‌خورده / دنياي فقر و بندگي …» در آن فضاي سياه خفقان طنين انداخت و روح سرخ انقلاب و زندگي را به گورستان بازگردانيد. هم‌چنين شعارهاي راديكال انقلابي در ستايش آزادي و انقلاب و در نكوهش استبداد و خفقان حكومتي، گورستان امنيت سرمايه و جهل جمهوري اسلامي را منقلب كرد. شعارهايي مانند:

«درود بر شاملوي بزرگ كه هرگز با ستم‌كاران سازش نكرد (درود، درود، درود)، درود بر شاملو شاعر آزادي و انقلاب، زنده‌باد شاملو شاعر آزاده، مرگ بر قاتلين، مرگ بر خائنين، مرگ بر استبداد، مرگ بر ديكتاتور، مرگ بر اختلاس‌گر، زنده‌باد آزادي، زنده‌باد انقلاب، زنده‌باد شاملو كه هرگز در برابر هيچ مصلحت و قدرت حكومتي سر خم نكرد و پيوسته در كنار مردم زحمت‌كش باقي ماند (درود، درود، درود).»

جمعيت هر دم خشم‌گين‌تر و شعارها تندتر و سياسي‌تر مي‌شد و گسترش مي‌يافت. نيروهاي انتظامي با سبعيت به جمعيت كه هم‌اكنون در خيابان خارج گورستان بودند حمله‌ور شده و آنان را با زور باتوم پراكندند. در همين هنگام نيز بود كه به‌كمك لباس شخصي‌ها مي‌كوشيدند رعب و وحشت به جان جمعيت بيندازند و با يورش عده‌اي را بازداشت كردند. بدين‌سان در مراسم هفدهمين سال‌گرد جاودانگي شاعر، رنگ زنده و سرخ انقلاب اجتماعي از لابه‌لاي رنگ‌هاي مرده و مزورانه زرد و سبز و بنفش رفاه رفرميستي سرمايه‌داري، جلوه نمود و آشكار شد. به جرأت مي‌توان گفت كه خواست كارگران و زحمت‌كشان و ستم‌ديدگان در برآيند سرودها و شعارهاي انقلابي تبلور يافت.

خود قضاوت كنيد! آيا نام اين حركت انقلابي خودجوش برآمده از دل خشم‌گين جمعيت مراسم نبود؟ اگر آري، چرا رسانه‌هاي خبري به‌اصطلاح اپوزيسيون چپ نوشتند كه امسال مراسم سال‌گرد احمد شاملو برگزار نشد! با اندكي صداقت مي‌توانستند بنويسند مراسم از پيش مشخص‌شده هر ساله از سوي «كانون نويسندگان ايران» برگزار نشد اما مراسم خودجوش دوستاران شاعر با سرودخواني و شعارهاي انقلابي ضد حكومتي برگزار شد.

از رسانه‌هاي راست امپرياليستي كه خصم سوگندخورده خيزش‌هاي انقلابي به‌ويژه از نوع سرخ آن بوده‌اند هرگز چنين انتظاري نبوده و نيست. اما آيا گردانندگان خارج‌نشين سايت‌هاي به‌اصطلاح چپ نيز از راديكاليسم انقلابي جمعيت مي‌هراسند؟ آيا آنان نيز مراسم بزرگ‌داشت احمد شاملو را در حصار مصلحت‌هاي روز سياسي مي‌پسندند؟ بدين‌سبب هم بود شايد كه فيلم‌ها و عكس‌هاي اين مراسم خودجوش و انقلابي در هيچ سايتي (دست‌كم تاكنون و تا جایی که من دیده ام) به اشتراك گذاشته نشده! مبادا اين آتش سرخ انقلابي به جان گردهم‌آيي‌هاي زينتي مصلحت‌طلبانه حقوق بشري و مضحكه‌هاي اصطلاح‌طلبي هم سرايت كند كه پيوسته خاموش كننده آتش مبارزه طبقاتي و خشم‌ انقلابي توده‌ها بوده است!

يقين كامل دارم اگر خود شاعر زنده بود همين حركت خودجوش برآمده از قلب جمعيت خشم‌گين را به سخن‌راني‌هاي ملال‌آور رسمي برتري مي‌داد. مگر نه‌ اين‌كه احمد شاملو بارها و با روايات گوناگون هدف  هنر را نه بزك جهان و نه سرگرمي كه تغيير جهان، زندگي و انسان دانسته بود. آن‌هم در اين شرايط هول‌ناك كه نيروي هار و بحران‌زده سرمايه‌ براي رفع بحران و بقاي انگلي‌اش، جهان را به دوزخي تمام عيار مبدل كرده و سياره را به تباهي و نابودي كشانده و نان خونين گلوي طفلان را نيز از گلو بيرون مي‌كشد و به سوخت‌بار سلاح‌هاي كشتار جمعي‌اَش مي‌زند. در شرايطي كه اكثريت مطلق ساكنان كره زمين در ميان كابوس بيكاري و آوارگي و بي‌خانماني و گرسنگي و خودكشي و خودسوزي و خودفروشي و بزه‌كاري و اعتياد و تجاوز و قتل و غارت و جهل و خرافه و از خودبيگانگي زنده به‌گوري مي‌كشند. در شرايطي كه سرمايه ‌هار و غرق در منجلاب بحران و تباهي، جهان را به جولان‌گاه سلاح‌هاي كشتار جمعي، جنگ، غايت غارت منابع و نيروي كار ارزان و تحميق توده‌ها و رشد فاشيسم و بنيادگرايي مذهبي تبديل كرده.

در شرايطي كه شكنجه و زنده‌به‌گوري و كشتار ستم‌ديدگان خوراك مغزي حكومت‌هاي تبه‌كار سرمايه‌داري است كه خود گماشته‌ اقليتي انگل و ناچيزند و بر اين دوزخ فرمان مي‌رانند.

بي‌شك در اين شرايط تنها مي‌بايست با پرچم سرخ انقلابي بر اين شرايط موهن شوريد و اين عصاره كلام احمد شاملوست.

سوسياليسم يا نابودي سياره و حيات

 

3 مرداد 1396

  ريرا بامداد

 

کارگران بازداشت‌شده مجتمع کشت و صنعت نیشکر هفت‌تپه باید فوراً آزاد شوند

در پی اعتراض به‌حق کارگران مجتمع کشت و صنعت نیشکر هفت‌تپه به به تعویق افتادن دستمزد و دیگر مطالبات خود، در روزهای دوم و سوم مردادماه، دستگاه پلیسی- امنیتی رژیم استبدادی و سرکوبگر حاکم بر ایران، اقدام به بازداشت لااقل ٢٠ تن از کارگران این شرکت نموده است.

بر طبق اطلاعیه چهارم مردادماه سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه، “در سوم مردادماه، مأموران امنیتی و انتظامی شبانه حدود ۱۵ نفر از کارگران را دستگیر کردند. تا ساعت مخابره این خبر از افراد بازداشتی شب گذشته اطلاعی در دست نیست و خانواده‌ای بازداشتی همچنان سرگردان به دنبال فرزندان و همسران خود هستند.

در ادامه بازداشت‌های دیروز امروز نیز تعداد پنج کارگر دیگر با هماهنگی حراست شرکت و مدیر شرکت آقای افشار توسط نیروهای اطلاعات و امنیت نیروی انتظامی بازداشت و به مکان‌های نامعلوم منتقل‌ شده‌اند.”

کارگران می‌گویند دستمزد و مطالبات معوقه ما را بدهید، خانواده‌های ما در فقر و گرسنگی به سر می‌برند، اما  دستگاه پلیسی – امنیتی رژیم پاسدار نظام سرمایه‌داری، به سرکوب و بازداشت کارگران، متوسل می‌شود. در هیچ کشوری از جهان نمی‌توان نمونه این بی حقوقی و استبداد را یافت که از یک‌طرف دستمزد و مزایای کارگران را ماه‌ها پرداخت نکنند و در همان حال، اعتراض کارگران را نیز با سرکوب و بازداشت، پاسخ دهند.

سازمان فدائیان (اقلیت) سرکوب و بازداشت کارگران مجتمع کشت و صنعت نیشکر هفت‌تپه را شدیداً محکوم می‌کند و خواهان آزادی فوری و بی‌قید و شرط کارگران بازداشت‌ شده و تحقق فوری مطالبات عموم کارگران این مجتمع است.

سازمان فدائیان (اقلیت) از فعالین سازمان می‌خواهد که از طریق تشکل‌های کارگری کشورهای جهان و استفاده از تمام امکانات دمکراتیک و تبلیغی رژیم را برای آزادی فوری کارگران بازداشت ‌شده، زیر فشار قرار دهند.

سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی – برقرار باد حکومت شورایی

زنده ‌باد آزادی – زنده ‌باد سوسیالیسم

نابود باد نظام سرمایه‌داری

سازمان فدائیان (اقلیت)

۴ مردادماه ۱۳۹۶

کار- نان- آزادی- حکومت شورایی

متن کامل در فرمت پی دی اف

درباره برخورد به انتخابات ریاست جمهوری و مسئله تضادهای داخلی حاکمیت

مثل همیشه انتخابات ریاست جمهوری در ایران مباحث تندی رامیان طرفداران شرکت در آن و مدافعان تحریم فعال  دامن زد . از زمانی که اصلاح طلبان حکومتی  موفق شدند که «منطق» انتخاب میان بد و بدتر را در میان بخشی از اپوزیسیون سابق جا بیاندازند این مباحثات در خارج گاه اشکال بسیار تندی هم به خود میگیرد. درین میان برخی در مغلطه تا به آنجا پیش می روند که مسئله رای دادن را با آزادی بیان و اندیشه یکی گرفته، منکر هر نوع بار سیاسی و یا تحلیل رای دادن به مثابه یک اقدام سیاسی شده و لاجرم هر نوع برخورد انتقادی به آن را ناقض آزادی بیان و اندیشه می انگارند! تو گوئی که آزادی بیان درین مورد با خود عدم مجاز بودن انتقاد را هم بهمراه می‌آورد!  این شگرد جدید بویژه ازینرو تاسف بار و شگفت انگیزاست که نفس و پایه خود این انتخابات- انتصابات اساسا بر پایه نفی آزادی نه تنها بیان و اندیشه بلکه حتی خود اصل انتخاب بنا شده، نماد خشنی از انکار دمکراسی و آزادی انتخاب است تا بدانجا که گریبان حتی «خودی ها» را نیز گرفته است. تجربه سه رئیس ‌جمهور سابق رفسنجانی واحمدی نژاد که رفع صلاحیت شدند و خاتمی که ممنوع الصدا و تصویر شد خود بارزترین نمونه ها برای اثبات این مدعا ست.

غلبه  گفتمان اصلاح طلبی حکومتی در اقشار خرده بورژوازی شهری موجب این شده که هر بار مسِئله شرکت یا عدم شرکت در این انتخابات – انتصابات و تبلیغات گسترده فعالان وابسته به این اقشار برای شرکت در آن به گیج‌سری احزاب مدعی طبقه کارگر نیز بیانجامد و تحت لوای تاکتیک درست “استفاده از ابزار انتخاباتی و پارلمانی” بدون توجه به جایگاه دیروزین و امروزین این انتخابات در رابطه رژیم  جمهوری اسلامی و ولایت فقیه با جامعه، به تفکیک هاِی “تئوریک” میان آنها که شرکت کرده ولی رای به کاندیدای اصلاح طلبان – اعتدالگرایان  میدهند و آنهائی که در موافقت با ولایت فقیه در این انتخابات شرکت میکنند قائل شده و بر اهمیت “رای اعتراضی” دسته اول تاکید میکنند و در این میان اصل مطلب یعنی “لبیک گفتن کل رای دهندگان” به فراخوان “رهبر نظام ” و کارگزارانش را بکلی فرعی قلمداد میکنند و اهمیت این نمایش انتخاباتی – انتصاباتی در دستگاه تبلیغاتی رژیم جمهوری اسلامی در ارائه یک “دمکراسی اسلامی” را نادیده میگیرند. مهمتر از آن اینکه شرکت در انتخابات رژیم از جانب کل طیف اصلاح طلبان رنگارنگ به مثابه “تنها راه تغییر” قلمداد و به طور سرسام آوری تبلیغ و ترویج میشود. کسانی که درین انتخابات رژیمی شرکت میکنند چه بخواهند و چه نخواهند آب به آسیاب این تبلیغات میریزند و بطور عینی همدست تمام عیار رهبران طیف اعتدال – اصلاحات و “تغییر از بالا” میشوند . این “شرکت اعتراضی” کاملا در خدمت مناسبات بالائی ها و در چهارچوب تنگ توازن قوای میان هسته اصلی قدرت یعنی ولایت مطلقه فقیه و ائتلاف اعتدالگرایان – اصلاح طلبان است.  بخصوص که امروزه در سایه فجایعی که در عراق و سوریه اتفاق میفتد این طیف بر شدت تبلیغات خود در جهت “انقلاب از پائین نه! تغییر از بالا آری!” افزوده و در مقابل “هرج و مرج ناگزیر” ناشی از اقدامات براندازنده از پائین  بر “عقلانیت تلاش از بالا” و مسالمت آمیز بودن “طبیعی” این استراتژی تکیه میکنند. تکرار میکنم: در شرایط مشخص امروزین منطقه شرکت در انتخابات کمک موثر و عینی، خواسته یا ناخواسته، به این تاکتیک و استراتژی بالایی هاست و جائی در استراتژی انقلابی با تکیه بر تغییر از پایین ندارد و نه تنها کوچکترین خدمتی به استراتژی انقلابی نمیکند بلکه مشخصا تاکتیکی در توهم پراکنی در جهت “امکان تغییر از بالا” و بدتر از آن تبلیغ عملی برای “تنها راه” ممکن هست.

از طرف دیگر ما در جریان جنبش ضد تقلب انتخاباتی احمدی نژاد شاهد تحولات مهمی که در این اقشار خرده بورژوازی شهری صورت گرفته و استفاده رهبری اصلاح طلبان رنگارنگ از این سطح آگاهی آنان بوده ایم. در شرایطی که همزمان با جنبش استبدادی یکی از بزرگترین جنبشهای مطالباتی کارگران و حقوق بگیران در سراسر کشور در جریان بود هیچگونه کوششی نه توسط رهبری جنبش موسوم به سبز و نه فعالان و سازماندهندگان آن برای نزدیکی به جنبش مطالباتی کارگران، در جهت همگرائی با خواسته های آنان صورت نگرفت و بویژه عدم همراهی آنان با بخش آگاه و سازمان یافته این جنبش که دلاورانه شعار “حق اعتصاب و حق تشکیل سازمانهای مستقل کارگری” رامطرح کرده و زیر ضربات پلیس و نیروهای امنیتی رژیم بود، آشکارا این بی اعتنائی مطلق به جنبش اجتماعی مطالباتی کارگران و حقوق بگیران را به نمایش گذاشت. حال آنکه این خواسته های فعالان جنبش کارگری نه خواسته هائی سوسیالیستی بلکه مفاد مقاوله نامه شماره ۸۷ سازمان جهانی کار می باشند!!! یعنی اصلاح طلبان ما و فعالان خرده بورژوازی شهری ما حتی حاضر به همراهی با جنبش کارگری در سطح در خواستهای سازمان جهانی کار نیز نیستند! اینان حتی درین حد از خصائل دمکراتیک برخوردار نبوده و توده کارگران و حقوق بگیران را تنها و تنها بعنوان لشکر “رای دهندگان اعتراضی” برای حمایت از کاندیداهای ائتلاف اصلاح طلبان – اعتدالیون میخواهند. نه تنها از رادیکالیسم خرده بورژوائی ، در هیچ سطحی، خبری نیست، همه هم و غم متوجه کشاندن توده کار به بازی در بساط بالائی ها و جلوگیری از اقدامات مستقل آنهاست که “مبادا ایران سوریه نشود!”.

اگر بخواهیم در خصلت بندی این نیروها از یک تشابه تاریخی استفاده کنیم باید بگوئیم که در قیاس با تجربه انقلاب روسیه، خرده بورژوازی شهری ما بیشتر دارای خصائل کادتی هست و بوئی از دمکراتیسم و انقلابیگری نارودنیکی نبرده است و اصلاح طلبان ما هم فقط و فقط به اجرای “اپوزیسیون بارگاه خلافت ” مشغولند و در این راه هر خفتی را تحمل میکنند تا آنجا که برای رعایت خطوط قرمز نظام حتی هویت و صف بندی مستقل خود را فدا کرده و تبدیل به ستاره دنباله دار”اصول گرایان معتدل” شده اند و حتی وجود امنیتی های از نوع پورمحمدی وزیر “دادگستری” دولت روحانی نیز مانع خوش خدمتی آنها نمیشود.

در هم آمیختن آرای مردم با این دسته و جناح از جناح های حکومت تحت عنوان “انتخاب میان بد و بدتر” کوچکترین خدمتی به پیشبرد امر دمکراسی و آزادی در ایران نمیکند و بر عکس با بازی در بساط رژیم و شرکت در بالماسکه انتخاباتی او از یک طرف دست رژیم را در ارائه یک چهره “دمکراتیک با ویژگیهای اسلامی” باز میگذارد و از طرف دیگر با عدم طرح حداقل خواسته های دمکراتیک، به جای تقویت هویت مستقل توده کارگران و حقوق بگیران در مبارزه ضداستبدادی، آنان را تبدیل به لشکر بی هویت رای دهندگان ائتلاف اصلاح طلبان – اعتدالیون مینماید و این بدترین ضربه ای است که میتوان به جنبش واقعی ضداستبدادی  وارد کرده و آنان را ملعبه بازیهای درونی جناحهای حاکمیت نمود.

از سوی دیگر نباید فراموش کرد که در حیطه اقتصاد و ماهیت طبقاتی جناحهای حاکم کوچکترین تفاوتی درماهیت سیاستهای کلان اقتصادی آنان وجود ندارد، هردو از مدافعان خشن اقتصادیات سرمایه داری نئولیبرال هستند و در سرکوبی جنبش مستقل مطالباتی کارگران و حقوق بگیران از یکدیگر سبقت میگیرند.

این کاملا درست است که در ایران سد اولیه و اصلی در مقابل پیشروی جنبش دموکراتیک در ایران هسته اصلی قدرت یعنی ولایت فقیه و دستگاههای سرکوب وابسته به آن است. مردم عادی از بسیج و پاسداران بیشتر رنج میکشند تا پلیس شهربانی و ارتش. به قولی اگر بخواهیم از ادبیات کلاسیک مارکسیستی (که این روزها، به نا درست، زیر آوار واژه های پسا مارکسیستی مدفون شده اند) استفاده کنیم تضاد عمده کارگران و زحمتکشان ایران با دستگاه ولایت فقیه است. اما این دستگاه در خلا و روی هوا نمانده بلکه، بر خلاف سالهای اولیه دولت بناپارتیستی خمینی، درست مثل دوران سلطنت و دیکتاتوری شاه مستقیما بر قدرت سرمایه و اقتصادیات سرمایه داری استوار است. یعنی پشت سر تضاد عمده با دستگاه ولایت، تضاد اساسی کار و سرمایه ایستاده است و چهره می نماید. انتخاب تاکتیکها و شعارهای درست تاکتیکی حکم میکند که ما در این دوره نوک تیز حمله تبلیغاتی خود را روی دستگاه ولایت فقیه و ارگانهای سرکوب آن متمرکز کنیم. اما این به معنای نادیده گرفتن “پشت سر و پایه” این قدرت نیست. بخصوص این حقیقت انکار ناپذیر که بخشی از مردم با درک استفاده از تضادهای موجود در حاکمیت، به دنبال این یا آن جناح روانه شده اند تغییری درین تحلیل نمی دهد و تنها نشان دهنده درجه  انحطاط، یا در بهترین حالت، خطای سیاسی بخش فعال این گروه و دسته ازمردم است.

تردیدی نیست که در بین میلیونها مردمی که درین انتخابات شرکت کردند، بخشی صرفا برای “انتخاب بین هیتلر و موسولینی” و برای مقابله با رئیسی به پای صندوق های رای رفتند و توهمی نسبت به روحانی و اعوان وانصار نداشتند. اما اگر به تجمع میلیونی سازماندهی شده برای مراسم خاکسپاری رفسنجانی جنایتکار این “محور خرد و اعتدال” به گمان طیف اصلاح طلبان، توجه لازم را بکنیم باید بپذیریم که اکثریت مهمی از میلیونها رای دهندگان نه فقط به رئیسی نه گفتند بلکه، با توهم کامل، با پیروی از خاتمی و شرکا، به روحانی نیز آری گفتند و این دسته را می بایستی در زمره پایه اجتماعی ائتلاف اصلاح طلبان – اعتدالیون بشمار آورد. اینان در مقابل اقدام پایینی ها در کنار حاکمیت ایستاده اند. برای اینان تحولات می بایستی از طریق بالائیها به پیش برده شود. بدین ترتیب اکثریت بزرگ میلیونها رای دهنده گان به روحانی متحد کارگران و زحمتکشان نبوده و بخشی از نیروی ماند، اگر نه ضد انقلابی، حداقل غیر انقلابی هستند و در استراتژی انقلابی تغییر از پایین کارگران و زحمتکشان جایی نداشته و باید خنثی شوند. آ گاهی طبقاتی این دسته از خرده بورژوازی شهری، متا ثر از شکست انقلاب ضد سلطنتی و بسیج لمپن پرولتاریا از جانب روحانیت حاکم به رهبری خمینی تحت نام “مستضعفان”، آنها را از انقلاب و ابتکارعمل توده های پائینی گریزان کرده و حال نیز با شکست “بهار عربی” و جهنم لیبی و سوریه ، گریزان تر از “پائینی ها” شده اند. درست مانند سن سیمونیستهای بعد از انقلاب فرانسه که با سرزنش ژاکوبن ها به “ایجاد خرابی و قحطی” ناشی از انقلاب اشاره داشته و علیه دخالت مردم فرودست تبلیغ میکردند تا “دانشمندان سن سیمونیست ” در اتاقهای مطالعه خود “راه حل” بحران سیاسی – اجتماعی را پیدا کرده و به جهانیان عرضه کنند!

اضافه کنم که فاکتور دیگری نیز درین معادلات دخالت مستقیم میکند. مبلغان آگاه طیف اصلاح طلب با هشیاری هر چه تمامتر دیوار چینی بین خواسته های عدالت اجتماعی – اقتصادی جنبش های مطالباتی – اجتماعی و خواسته های آزادیخواهانه- دمکراتیک کشیده اند و با جدیت هرچه تمامتر لزوم رعایت چهارچوب تاکتیکهای بالائیهائی برای حفظ “خصلت مسالمت آمیز” مبارزه و تمرکز روی “دستگاه ولایت فقیه و اعوان انصار تفنگدارش” را تبلیغ میکنند. شوخی تاریخ درینست که تعداد قابل توجهی ازین “مبلغان دموکرات” که امروز منکر هر رابطه مستقیمی بین خواسته های دموکراتیک و عدالت اجتماعی و مبلغ ارجحیت مطلق “دمکراسی خواهی” در برابر عدالت اجتماعی هستند، همان کسانی هستند که در دوران خمینی بین “مبارزه امپریالیستی” و خواسته های دمکراتیک هیچ رابطه مستقیمی نمی دیدند و با دادن ارجحیت مطلق به “مبارزه ضد امپریالیستی امام خمینی” در مقابل جنبش دمکراتیک و مطالباتی کارگران، ملیتهای تحت ستم، زنان و دانشجویان ایستادند تا امام خمینی شان را تضعیف نکنند!

تکیه یک جانبه به این “رای اعتراضی” میلیونها نفر به نفع روحانی با نادیده گرفتن این مسائل و تجارب تاریخی باعث میشود که بعضی از تحلیلگران سیاسی طوری وانمود میکنند که گویا اهمیت این “شرکت اعتراضی” دست کمی از تحریم فعال میلیونها مردمی که درین انتخابات شرکت نکردند، ندارد! این همان عزیمت از “اهمیت خارق العاده” تضاد بالائیها ست. حال آنکه “عنصر اعتراضی” را اتفاقا، قبل و بالاتر از همه، در جنبش عظیم مطالباتی کارگران و حقوق بگیران و، در مورد مشخص انتخابات اخیر، درمیان میلیونها مردمی باید جستجو کرد که علیرغم تبلیغات سرسام آور اصلاح طلبان داخل و خارج و ارگانهائی چون بی بی سی، فریب شرکت در “حماسه انتخاباتی” ساخته و پرداخته رژیم سرمایه داری جمهوری اسلامی را نخوردند. گرایشات کارگری هیچ باجی به این “شرکت کنندگان معترض” اما شریک حماسه انتخاباتی نمی دهند و بر عکس با قدرت تمام این “حسن نیت ” قلابی که راه جهنم ولایت فقیه سرمایه داران را سنگفرش میکند افشا کرده و در لوای “ستایش هشیاری سیاسی” یک واقعیت سازش عینی و عملی با تاکتیک جناحهای حکومت و چشمداشت از بالائیها را توجیه نمیکنند. این خاک پاشیدن به آگاهی و کمک به دامن زدن این توهم خطرناک است که گویا با همکاری با یاران “عالیجناب سرخ پوش” و در رکاب پور محمدی ها میتوان “گام به گام” رژیم دهه شصت و کهریزک ساز را عقب نشاند.

یادآوری یک تجربه تاریخی درین مورد خالی از اهمیت نیست.

در دوران سلطنت، رهبری حزب توده ایران و بیژن جزنی هر دو به مسئله عمده بودن تضاد جنبش با رژیم دیکتاتوری فردی شاه و وجود تضاد در داخل هئیت حاکمه واقف شده بودند. بیژن جزنی ازین مسئله چنین نتیجه گیری کرده بود که برای پیشبرد جنبش، ضمن توجه به تضادهای داخلی نظام سلطنت و درگیری مردم با نهادهای زیر کنترل شاه، جنبش مسلحانه برای سرنگونی کل نظام، بر خلاف ویتنام که شعار مرحله ای “مرگ بر امپریالیسم و سگهای زنجیریش” را سرلوحه تبلیغات توده ای خود قرار داده بود، می بایستی از شعار “مرگ بر دیکتا توری شاه و حامیان امپریالیستش” استفاده کند. یعنی باید از طریق جنبه ملموس دیکتاتوری شاه به وجود قدرت امپریالیستی نگهبان آن تهاجم کرد و توده های مردم را، به گمان جزنی از طریق جنگ چریکی، برای یک مبارزه مسلحانه توده ای بسیج کرد. حزب توده اما با همین تشخیص عمده بودن تضاد با دیکتاتوری فردی شاه ، ائتلاف با “جناح دور اندیش حاکمیت” را هدف خود قرار داده بود و مدام برای این بخش از حاکمیت پیامهای ائتلاف و وحدت داده و مبارزان را به انتخاب بین “بد و بدتر” ترغیب و هر مخالفتی با سیاست جلب و همراهی با جناح “دوراندیش حاکمیت ” را ماجراجوئی و بی خردی در “تحلیل مشخص از شرایط مشخص” قلمداد میکرد.

میبینید که چگونه میتوان با یک تشخیص درست از وجود تضاد عمده و شکاف در بالائیها به نتیجه گیری های بکلی متفاوت رسید و صرف تکرار “تحلیل مشخص از شرایط مشخص” هیچ اکسیر و راه حلی را به خودی خود همراه ندارد. کسانی که ما را دائما به توجه به تضادهای واقعی موجود در حکومت جلب کرده و به بهانه وجود “مستی خرده بورژوازی شهری غیرانقلابی” به جناح اصلاح طلبان، از کارگران دعوت میکنند که بین “بد و بدتر” انتخاب کنند دستخوش همان تفکر توده ای- اکثریتی آن زمان و این زمان هستند که با نادیده گرفتن تضاد اساسی کار و سرمایه در یک جامعه سرمایه داری و واقعیت یکی بودن ماهیت و وحدت این جناحها در تقابل با اردوی کار، خواسته و یا ناخواسته، فعالیت بخش آگاه جنبش کارگری را محدود به بازی در بساط بالائیها، با دنباله روی از خرده بورژوازی شهری، میکنند. این امر نه تنها، ولو بطور تاکتیکی، جنبش کارگری در حیطه مبارزه دمکراتیک را به جلو نمی برد بلکه با پایین کشیدن سطح خواسته های دمکراتیک و عدم پافشاری بر روی حداقل درخواستهای دمکراتیک در برابر هر دو جناح رژیم سرمایه داری جمهوری اسلامی و نیز در برابر بخش آگاه و فعال خرده بورژوازی شهری که امروزه نقش فعال سازمانده لشکر رای دهندگان ائتلاف اصلاح طلبان- اعتدالیون را بر عهده دارد، این مبارزه دمکراتیک را نه تنها به مبارزه سوسیالیستی گره نمی زنند بلکه آن را حتی از سطح درخواستهای سازمان جهانی کار نیز پایین تر می آورد.

به هر رو مناسبات جنبش کارگری با دیگر اقشار و طبقات در مبارزه ضد استبدادی اساسا از طریق همکاری در بطن اعتراضات و جنبش های اجتماعی و از ورای انجمنها، اتحادیه ها و نهادهای موجود یا در حال شکل گیری آنان میگذرد و نه از طریق مصالحه برای شرکت یا عدم شرکت در انتخابات و موضعگیری یا همجهتی در مورد تضاد های موجود در حاکمیت. ما در هیچ شرایطی چرخ پنجم یک جناح حاکم نئولیبرال نخواهیم شد. در شرایط کنونی ایران متاسفانه اکثریت قاطع فعالان خرده بورژوازی شهری شناخته شده، از جمله بخش مهمی از فعالان دانشجویی و زنان فمینیست راه جاده صاف کنی ائتلاف اصلاح طلبان – اعتدالیون را در پیش گرفته و در مبارزه برای تحمیل حق اعتصاب و تشکلهای مستقل کارگری، کارمندی، معلمان، دانشجویان و.. هیچ همکاری واقعی را بر نمی تابند. در نتیجه فعالان جنبش کارگری در برابر این معضل قرار گرفته اند: یا در آینده نزدیک، فعالان خرده بورژوازی شهری مست و مسخ شده اصلاح طلبان، این حداقل خواسته های دمکراتیک را می پذیرند و درین صورت امکان یک سری همکاریهای موضعی با آنها ممکن خواهد بود و یا، همانند دو خرداد ۷۶ بدینسوی، خود را نیروی هژمونیک جنبش و “موتور تاریخ” تلقی کرده، هیچکدام ازین خواسته ها را نمی پذیرند که مارا با آنان هیچ کاری نیست جز تلاش برای جدا کردن توده دنباله رو اینان از این نیروی انحصار طلب هژمونیک از طریق پیشبرد همکاری های عملی برای ایجاد اتحادیه ها و انجمنها.

بهروز فراهانی

۲۳ ژوئیه ۲۰۱۷