از کوبانی تا عفرین، ازحلب تا غوطه‌شرقی

اگرچه نیروهای مسلح داعش از سی هزار نفر به کمتر از ۱۰۰۰ نفر رسیده و سرزمین‌هایی را که در سوریه داشت از دست داد، اما جنگ در سوریه بیش از هر زمان دیگری قربانی می‌گیرد. به‌گونه‌ای که۲۵ بهمن، استفان دی‌میستورا نماینده سازمان ملل در امور سوریه گفت: “چهار سال است که نماینده ویژه هستم، اما اکنون شرایط آن‌چنان خشن، نگران‌کننده و خطرناک است که در این مدت شاهد آن نبوده‌ام”. اوضاع اما در طول این دو هفته باز هم وخیم‌تر شده است. چرا جنگ داخلی در سوریه این قدرادامه پیدا کرده و چشم‌انداز آن چیست؟!

 

پس از چانه‌زنی‌ها و عقب‌افتادن‌های متعدد، شورای امنیت سازمان ملل با تصویب قطعنامه‌ای (صبح روز یکشنبه به وقت ایران) خواستار آتش‌بس ۳۰ روزه در سراسر سوریه شد. حاصل تنها یک هفته بمباران غوطه‌شرقی توسط هواپیماهای ارتش بشاراسد، کشته شدن بیش از ۵۰۰ غیرنظامی بود که حدود ۱۳۰ تن از آن‌ها کودک بودند. روزهایی که قدرت‌های امپریالیستی در شورای امنیت به‌خاطر منافع حقیر خود مشغول چانه‌زنی بودند، از عفرین تا غوطه‌شرقی این مردم غیر نظامی، از زن و کودک و پیر و جوان بودند که همچنان قربانی جنگی ارتجاعی می‌شدند.

هم اکنون ۳۸ روز است که ارتش ترکیه بدون آن که با اعتراضی واقعی ازسوی کشورهای دیگر روبرو شود، هم چنان به بمباران عفرین و کشتارغیرنظامیان ادامه می‌دهد. اما کشورهایی که کشتار غیرنظامیان در غوطه‌شرقی را “رسوایی انسانی” نامیدند، در قبال “رسوایی انسانی” در عفرین سکوت کرده و این‌گونه بار دیگر چهره و ماهیت واقعی “دموکراسی بورژوایی و دمکرات‌های بورژوا” را در برابر دیدگان مردم جهان آشکار ساختند.

همان‌طور که پیش از این ما بارها در نشریه “کار” نوشته بودیم، به دلیل شرایط خاصی که در سوریه بوجود آمده این جنگ پیروزی نخواهد داشت و شکست داعش نیز به معنای پایان جنگ نخواهد بود. ما از جمله در نشریه کار شماره ۷۳۹ (نیمه دوم فروردین۹۶) نوشته بودیم: “تا زمانی که نیروهای عمده‌ی این جنگ به سیاست‌های ارتجاعی و تجاوزکارانه‌ی خود ادامه دهند، جنگ و کشتار مردم ادامه خواهد یافت. حتا شکست نیروهایی چون داعش به این بحران خاتمه نخواهد داد، چرا که ریشه‌ی این بحران در فقر، نابرابری، نبود آزادی، توسعه‌طلبی امپریالیستی و منطقه‌ای و حاکمیت مناسبات سرمایه‌داری در کشورهای منطقه است که در نبود آلترناتیو انقلابی و حضور قدرتمند طبقه کارگر به رشد نیروهای ارتجاعی اسلامی و فرقه‌گرایی مذهبی و در نهایت به میدان رقابت قدرت‌های ارتجاعی منطقه منجر گردید”. گذشت زمان، بویژه در ماه اخیر، درستی تحلیل ما را به اثبات رساند.

در غوطه‌شرقی، ارتش بشاراسد با کمک دولت‌های ایران و روسیه، بی‌محابا دست به کشتار زد. از زمانی که روسیه دخالت مستقیم نظامی در سوریه را در دستور کار قرار داد، موازنه جنگ به نفع نیروهای حامی بشار اسد در برابر گروه‌های مخالف که تحت حمایت کشورهای ارتجاعی منطقه بودند، به هم خورد تا جایی که بسیاری از مناطق تحت تسلط آن‌ها از جمله “حلب” که اهمیت خاصی برای آن‌ها داشت، تماما بدست نیروهای بشار اسد افتاد.

هم چنین حملات اخیر به نیروهای مخالف بشاراسد در نزدیکی مرز اسرائیل و اردن که از دی‌ماه آغاز شد، هم چون “بیت جن” و “مغر المیر” و پیشروی در مناطقی از استان “قنیطره” (در جولان) عملا باعث شد تا بهانه دیگری به مداخلات نظامی اسرائیل داده شود. حمله هواپیماهای اف ۱۶ اسرائیل به مناطقی از خاک سوریه که درپی مقابله ارتش بشار اسد به سرنگونی یکی از هواپیماهای اسرائیل منجر شد، بیان‌گر خطر بالقوه‌ای‌ست که می‌تواند به شعله‌ورتر شدن جنگ بیانجامد. البته پیشروی نیروهای بشار اسد به همراه نیروهای مزدور ایران و حزب الله لبنان در این منطقه بدون پشتیبانی روسیه است و روسیه به دلیل روابطی که با اسرائیل (و اردن)  دارد در این منطقه خود را درگیر نمی‌کند.

درعفرین نیز ترکیه به کشتارکردها ادامه می‌دهد. هر چند که پس از گذشت ۳۸ روز، ارتش ترکیه و نیروهای شبه نظامی وفادار به ترکیه، پیشروی بسیار اندکی داشته و برای همین پیشروی اندک تلفات زیادی داده‌اند. هم‌چنین حملات هوایی مکرر هواپیماهای جنگی ترکیه به قربانی شدن تعدادی ازغیرنظامیان از جمله کودکان منجر شده است. ترکیه حتا در یک مورد متهم به استفاده از سلاح شیمیایی در تعدادی از روستاهای کانتون عفرین گردیده است. یکی از نکات قابل توجه استفاده ارتش ترکیه از گروه‌های اسلامی افراطی ازجمله وابستگان به القاعده و عناصر فراری داعش است که هیچ‌کدام از کشورهای به اصطلاح اروپایی به این موضوع واکنشی نشان نداده‌اند. هدف ترکیه در استفاده از شبه‌نظامیان گروه‌های اسلامی پایین آوردن تلفات ارتش ترکیه است، چرا که بالا رفتن تلفات ارتش ترکیه می‌تواند بازتاب منفی زیادی در داخل ترکیه برای اردوغان داشته باشد، بویژه آن‌که “حزب دمکراتیک خلق‌ها” (یکی از احزاب اصلی در پارلمان ترکیه) به شدت با حمله به عفرین مخالفت کرده و خواستار انجام مذاکره برای حل مساله کردها شده است.

اما نکته مهم این است که کردهای سوریه (نیروهای سوریه دمکراتیک) تنها جریانی در سوریه هستند که از حمایت مردمی برخوردارند و همین حمایت توده‌ای سد بزرگی برای پیشروی ارتش ترکیه و شبه‌نظامیان وفاداربه آن شده است، به‌‌گونه‌ای که می‌رود تا عفرین به کوبانی دیگری تبدیل شود. واقعیت این است که همین حمایت توده‌ای منجر به این شده است که کردهای سوریه بعد از نیروهای ارتش بشار اسد، بیشترین قسمت‌های سوریه را تحت کنترل خود داشته و حتا مدام برنیروهای داوطلب آن از میان اعراب سوری افزوده می‌گردد. گفته می‌شود که در صفوف این نیروها ۱۵۰۰ تا ۲۰۰۰ نیروی خارجی داوطلب نیز حضور دارند که برای حمایت از کانتون‌ها و مبارزات کردهای سوریه به صفوف “نیروهای سوریه دمکراتیک” پیوسته‌اند.

با حضور شبه نظامیان وفادار به بشار اسد در عفرین، امکان درگیری بین ارتش ترکیه و ارتش بشار اسد نیز به معادلات کنونی افزوده شده است، همان‌طور که تاکنون دو بار شبه‌نظامیان وفادار به بشار اسد مورد حمله توپخانه‌ای ارتش ترکیه قرار گرفته‌اند. اما نکته مهمی که در رابطه با تجاوز ترکیه به عفرین باید بر آن انگشت گذاشت این است که برای دولت ترکیه هیچ هدفی مقدس‌تر از سرکوب کردها وجود ندارد و دولت ترکیه تمام تلاش خود را دارد تا از شکل‌گیری یک منطقه خودمختار کردی در آینده‌ی سوریه جلوگیری کند و این یکی از مسائل مهمی‌ست که به آتش جنگ در سوریه دامن می‌زند.

بدین ترتیب با حذف داعش به‌عنوان یکی از بازیگران اصلی نه تنها ازحدت جنگ در سوریه کاسته نشده، بلکه جنگ ابعاد تازه‌ای به خود گرفته است. از یک سو خطر درگیری بین اسرائیل با ایران، حزب‌الله و ارتش بشار اسد بویژه به دلیل حضور شبه نظامیان وابسته به ایران در مناطق مرزی با اسرائیل، از سوی دیگر تلاش بشار اسد برای گسترش مناطق تحت نفوذ و تثبیت موقعیت خود، و در نهایت جنگ ترکیه و شبه نظامیان هوادارش با کردها و خطر رودرویی ارتش بشار اسد و شبه‌نظامیان حامی‌اش با ارتش ترکیه. به بیان دیگر جنگ در سوریه بدون هیچ چشم‌انداز امیدوار کننده‌ای می‌رود تا دامنه‌اش به تمامی خاک سوریه کشیده شود، اما این بار با حضور مستقیم ارتش‌های کشورهای منطقه.

واقعیت این است که جنگ در سوریه به کلاف پیچیده‌ای تبدیل شده که بازیگران متعدد با منافع متضادی دارد. حتا توافق‌های ظاهری و مقطعی هم نمی‌تواند بر این واقعیت سرپوش بگذارند. به طور مثال همکاری نیروهای سوریه دمکراتیک (The Syrian Democratic Forces) و بشار اسد در عفرین نیز یک اتحاد ناپایدار و شکننده است. نه تنها جمهوری اسلامی ایران به‌عنوان یکی از مهم‌ترین حامیان اسد که نقش مهمی هم در جنگ بازی می‌کند، با تقویت موقعیت کردها مخالف است، بلکه اساسا دیکتاتوری مانند بشار اسد نمی‌تواند با “نیروهای سوریه دمکراتیک” در درازمدت همکاری کند. همین نیروها چندی قبل‌تر در منطقه “دیرالزور” با هم درگیر شده بودند.

ترکیه نیز اگرچه امروز مشغول جنگ با کردها است، اما حضورش در سوریه برای بشار اسد و حامیان‌اش غیرقابل قبول است. حتا اختلافات آمریکا و ترکیه نیز به مرحله‌ی حادی رسیده است. آمریکا جدا از این که همراه با برخی از دیگر کشورهای منطقه از نیروهای اسلامی مخالف بشار اسد در مناطق مرزی اردن و اسرائیل حمایت می‌کند، بیشترین سرمایه‌گذاری را بر روی “نیروهای سوریه دمکراتیک” کرده است تا بتواند در چانه‌زنی‌های سیاسی موقعیت خود را حفظ کند. یعنی درست همان گروهی که دولت ترکیه دشمن شماره‌ی یک خود می‌داند.

گذشت ۷ سال از جنگ داخلی در سوریه، حاصلی جز ویرانی، کشتار صدها هزار غیرنظامی و رنج‌های بی‌پایان میلیون‌ها سوری نداشته است. آن‌چه که سوریه را به این وضع دچار ساخته، دخالت و منافع کشورهای امپریالیستی و قدرت‌های ارتجاعی منطقه است. منافع متضادی که هیچ کشور مداخله‌گر حاضر به کوتاه آمدن از آن نیست، سوریه را به ویرانه‌ای تبدیل کرده است. دولت‌هایی که منافع خود را بر همه چیز ترجیح می‌دهند و در این میان مهم نیست که چه تعداد کودک و غیرنظامی قربانی مطامع آن‌ها شوند. مردم سوریه از عرب و کرد نباید به هیچ دولتی اعتماد کنند، تمام این دولت‌ها دشمن مردم سوریه هستند. سرنوشت سوریه را تنها مردم سوریه، کارگران و زحمتکشان این کشور باید تعیین کنند و تمامی نیروهای خارجی باید ازاین کشور بیرون بروند. این تنها راه برای پایان جنگ در سوریه است.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۶۳ در فرمت پی دی اف

 

از اعتصابات و اعتراضات رو به گسترش کارگران حمایت کنیم

بیش از۵۰۰ تن از کارگران کارخانه‌های گروه ملی صنعتی فولاد ایران، به نمایندگی از ۴۰۰۰ کارگر شاغل در این واحد‌ها، در ششمین روز اعتصاب و تجمعات اعتراضی خود، صبح امروز از فلکه کیان پارس اهواز تا ساختمان استانداری دست به تظاهرات و راه‌پیمایی زدند و با تجمع در مقابل استانداری خوزستان، خواستار رسیدگی به مطالبات خود شدند. این کارگران روزهای گذشته نیز دست به تجمع و راه‌پیمایی زده و در محل نماز جمعه اهواز، تجمع و اعتراض گسترده‌ای را سازمان داده بودند. کارگران فولاد اهواز در اجتماعات اعتراضی خود شعارهای گوناگونی را سر دادند و از جمله می گفتند: “تا حق خود نگیرم- نمی‌رم نمی‌رم”. کارفرمای گروه ملی صنعتی فولاد، دستمزد آذر، دی و بهمن کارگران را پرداخت نکرده است.علاوه برآن به دلیل خودداری کارفرما از واریز حق بیمه کارگران به صندوق سازمان تأمین اجتماعی، دفترچه بیمه کارگران تمدید اعتبار نمی‌شود که این موضوع مشکلات زیادی را برای کارگران و خانواده ان‌ها در پی داشته است. کارگران مصمم‏اند تا دریافت معوقات مزدی و عیدی و پاداش و تحقق سایر مطالبات خود، به اعتصاب و تجمع ادامه دهند.

امروز همچنین رانندگان شرکت واحد اتوبوس‌رانی تهران، در ادامه سلسله اعتراضات و تجمعات خود که بیش از دو هفته ادامه یافته است، با روشن کردن چراغ اتوبوس‏ها به نشانه اعتراض، در شکل گسترده‌ای دست به اعتراض زدند. به‌رغم سنگ‌اندازی‌های مدیریت شرکت و عوامل آن، سندیکای کارگران شرکت واحد اتوس‌رانی تهران و حومه، توانست اعتراض جمعی موفقی را سازمان دهد. کوشش مدیر سامانه هفت پی ار تی و همدستان مدیریت برای جلو گیری از آکسیون و ممانعت از روشن کردن چراغ اتوبوس‌ها نیز به جایی نرسید. کارگران شرکت واحد در این اقدام اعتراضی خواهان مطالبات خود از جمله بن، لباس کار و تسهیلات مسکن شدند.

اعتصابات، تجمعات و راه‌پیمایی‌های کارگری، به موارد فوق خلاصه نمی‌شود. همین امروز و هم‌زمان با اعتصاب و راه‌پیمایی  و اعتراض کارگران فولاد و کارگران شرکت واحد، کارگران در ده‌ها کارخانه و مؤسسه دیگر نیز دست به اعتصاب و تجمع و یا راه‌پیمایی زدند. تجمع اعتراضی کارگران و کارکنان پالایشگاه گاز ایلام، تجمع اعتراضی هم‌زمان کارگران “فولاد قزوین” و کارگران “آرمان شفق”، تجمع کارگران سامان کاشی بروجرد، شرکت فراورده‌های لبنی بینالود نیشابور، کارخانه روغن خوراکی سیرجان  تنها چند نمونه از مجموع اعتراضات و اعتصابات کارگری امروز است!

تمامی شواهد حاکی از گسترش اعتراضات و اعتصابات کارگری‏ست. سرمایه‌داران و دولت آن‌ها زورگویی و فشار علیه کارگران را به حد اعلا رسانده‌اند. اکثریت کارگران، معلمان و سایر زحمتکشان در زیر خط فقر زندگی می کنند. تلاش میلیون‌ها بیکار و جوانان تحصیل‌کرده برای کار و اشتغال به جائی نمی‌رسد. ثروت های جامعه وثمره دسترنج کارگران توسط مشتی دزد و غارت‌گربه یغما می‌رود. برای نجات از این وضعیت، راه دیگری در برابر کارگران و زحمتکشان نیست جز آن که با تشدید مبارزات خود، رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی را سرنگون سازند و با مستقر ساختن یک حکومت شورایی بر سرنوشت خود حاکم شوند.

سازمان فدائیان (اقلیت)، ازمبارزات و مطالبات کارگران کارخانه‌های گروه ملی صنعتی فولاد ایران حمایت می‌کند.

سازمان فدائیان (اقلیت)، از مبارزات و مطالبات کارگران شرکت واحد و تمام کارگران ایران حمایت می‌کند و همه کارگران را به تشدید مبارزه علیه رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی فرا می‌خواند.

سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی – برقرار باد حکومت شورایی

زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم

سازمان فدائیان (اقلیت)

۶  اسفند ۹۶

کار – نان – آزادی – حکومت شورایی

متن کامل در فرمت پی دی اف

بحران انقلابی و شکاف در بالا

هر بحران سیاسی انقلابی، در درون طبقه حاکم بازتاب می‌یابد و اختلافات و شکاف در بالا را تشدید می‌کند. در مراحل عالی‌تر این بحران، اختلافات می‌تواند نه‌فقط به شکاف عمیق در میان هیئت حاکمه، بلکه به شکاف در دستگاه دولتی نیز بیانجامد. تجربه انقلاب سال ١٣٥٧ نیز به‌وضوح این واقعیت را نشان داد.

در جریان بحران سیاسی اخیر نیز که تجلی آن اعتراضات توده‌ای سرا سری بوده است، این اختلافات به‌وضوح تشدید شده اند. گذشته از ادعاهای تبلیغاتی و تکراری امثال خامنه‌ای که دست خارجی را در هر رویداد سیاسی ایران می‌بینند، جناح‌های اصلی هیئت حاکمه کوشیدند یکدیگر را مسئول و مقصر وقوع ناآرامی و رشد مبارزات و اعتراضات مردم معرفی کنند. گروه موسوم به اصلاح‌طلب ادعا کرد که اصولگرایان محرک اعتراضات و وقوع بحران بوده‌اند. جناح اصولگرا نیز، سیاست‌های کابینه روحانی را سرمنشأ بروز بحران معرفی نمود.

بحران سیاسی کنونی اما نتیجه رشد تضادهای نظم اقتصادی- اجتماعی و سیاسی حاکم است. این تضادها وقتی‌که به درجه ستیز می‌رسند، راه‌حل خود را در خارج از نظم موجود جستجو می‌کنند. توده‌‌ها به عرصه مبارزه علنی و مستقیم برای نفی نظم موجود روی می‌آورند و بحران سیاسی آشکار می‌گردد. لذا بانی و مسبب بحران، نظم سرمایه‌داری حاکم بر ایران و کل سیاست طبقه حاکم است و یکی از جوانب این بحران، تشدید اختلافات و بحران در میان بالائی‌ها است.

از همین‌رو است که در جریان بحران کنونی به‌رغم اینکه موج نخست جنبش فروکش کرده است، اما اختلافات درونی طبقه حاکم تشدید شده‌اند. در هفته‌‌ای که گذشت، برخی از گروه‌ها و جناح‌ها، پا را از محدوده‌ اختلافات مرسوم پیشین فراتر گذاشتند. روحانی در سخنرانی ٢٢ بهمن، ضمن این‌که وخامت اوضاع را به رقبای خود یادآور شد و از آن‌ها خواست که اختلافات را در این شرایط بحرانی کنار بگذارند، خواستار برگزاری رفراندوم درونی نظام برای حل اختلافات شد. او عوام‌فریبانه کوشید که اختناق و استبداد حاکم را نه به سیاست کل طبقه حاکم، نه به ماهیت ارتجاعی و خصلت مذهبی دولت دینی، بلکه صرفاً به جناح رقیب نسبت دهد و خطاب به رقبای خود گفت: “راه انتخابات را سهل کنید. اعتماد کنید به مردم ما. مردم را مشارکت دهید. راه را بازکنید. با مردم مدارا کنید. قواعد بازی را رعایت کنید.انتخابات که تمام شد،رقابت تمام شد. قواعد سیاسی جهانی را رعایت کنید. مردم را راحت بگذارید. در حریم خصوصی مردم دخالت نکنید. اگر جایی ما باهم بحث داریم مراجعه به آرای مستقیم مردم. اگر جناح‌ها اختلاف دارند، دعوا ندارد. به صندوق رأی رجوع شود.”

ادعاهای روحانی یک عوام‌فریبی است. او سال‌ها در بالاترین نهاد امنیتی رژیم تصمیم‌گیرنده بوده است و اکنون نزدیک به ٥ سال به‌عنوان رئیس‌جمهوری اسلامی مجری سیاست‌های استبدادی نظم سرمایه‌داری و دولت دینی است. گویا وی در این مملکت هیچ‌کاره بوده که اکنون در نقش اپوزیسیون ظاهرشده است. مسئله مهم اما این است که او با این اظهارنظرمی پذیرد که اختلافات درونی طبقه حاکم به درجه‌ای رشد کرده که با روش‌های معمول تا کنونی قابل‌رفع و رجوع نیست و از همین‌رو، خواهان برگزاری رفراندوم می‌شود. این موضع‌گیری روحانی یکی از جوانب انعکاس بحران سیاسی در درون طبقه حاکم است.

گروه وابسته به احمدی‌نژاد نیز به شکلی دیگر این اختلافات و بحران درونی را بازتاب می‌دهد. آن‌ها نیز حملات خود را به گروه‌های رقیب تشدید کرده‌اند. درحالی‌که دستگاه قضائی برای تسویه‌حساب با این گروه، در حال دستگیری و محاکمه افراد وابسته به آن است، احمدی‌نژاد که ٨ سال وردست و چاکر خامنه‌ای در اجرای سیاست سرکوب و اختناق بود، اکنون ادعا می‌کند: “انقلاب شد که عدالت باشد، انقلاب شد که مردم بتوانند آزادانه حرف بزنند و آزادانه از حق خودشان دفاع کنند ، انقلاب شد که یک عده صاحب اختیارات مطلق و ملت حقیر و ذلیل نباشد. انقلاب شد که یک عده از زور سیری در حال انفجار نباشند و اکثریت ملت به مسائل اولیه زندگی محتاج نباشند.

امروز یک جوانی که به تنگ آمده است، یک مردی که در مقابل خانواده به خاطر فقر شرمنده است به‌محض اینکه صدایش درمی‌آید، دستگیر می‌شود و می‌برند در زندان‌ها و افراد را بدون ملاحظه دستگیر می‌کنند، جنازه را تحویل می‌دهند و بعد هم می‌گویند معتاد بوده است، خودکشی کرده است. رهبری هم که می‌گویند مسئولیت عملکرد دستگاه قضایی و بقیه دستگاه‌ها به عهده ایشان نیست. اما به لطف خدا به همت ملت، به‌زودی شرایط کشور به نفع ملت به نفع آرمانهای انقلاب به‌طور اساسی تغییر خواهد کرد.” وقتی‌که احمدی‌نژاد با این صراحت از لجن‌زار دولت دینی سخن می‌گوید، اوج بحران‌ درونی رژیم و ورشکستگی جمهوری اسلامی را جار می‌زند.

باند‌های وابسته به جناح اصول‌گرا نیز کوتاه و مختصر به امثال روحانی و احمدی‌نژاد پاسخ دادند. مادام که دولت دینی و سیستم ولایت مطلقه حاکم است، تغییری در نظم موجود رخ نخواهد داد.

ازجمله، علم الهدی امام‌جمعه مشهد خطاب به روحانی که به اصل ٥٩ قانون اساسی رژیم برای رفراندوم اشاره‌کرده بود، پاسخ داد و گفت:

“قبل از اصل ۵۹ اصل ۵۷ است که می‌گوید «قوای حاکم در جمهور اسلامی ایران عبارت‌اند از: قوه مقننه، قوه مجریه و قوه قضاییه که زیر نظر ولایت مطلقه امر و امامت امت بر طبق اصول آینده این قانون اعمال می‌گردند. این قوا مستقل از یکدیگرند» سه قوه حاکم‌اند اما زیر نظر ولایت‌فقیه. همه عقده‌ها و گره‌های سردرگم با درایت رهبری حل می‌شود.

در اصل ۱۱۰ قانون اساسی، فرمان رفراندوم هم از اختیارات ولی‌فقیه است. این هم به او مربوط است.”

اصول‌گرای مرتجع در این مورد حقیقت را می‌گوید. دولت دینی جمهوری اسلامی، یک جمهوری پارلمانی نیست. در اینجا چیزی به نام آزادی، انتخابات، تفکیک قوا وجود ندارد. همه‌چیز درید قدرت یک دیکتاتور به نام ولی‌فقیه در رأس نظام استبدادی است. همه ارگان‌ها، نهادها و صاحبان مقام و منصب، مستقیم و غیرمستقیم توسط وی گماشته می‌شوند و تابع نظر و فرامین او هستند. در این نظام بدون نظر او حتی چیزی به نفع این یا آن باند کارگزار رژیم استبدادی تغییر نمی‌کند.

تجربه چهار دهه گذشته پوچ بودن هرگونه بهبود اوضاع را به نفع توده‌های زحمتکش به همگان نشان داد. فریب اصلاح نظم موجود به پایان رسید. با شکست و رسوایی اصلاح‌طلبی و پدیدار شدن بحران انقلابی، باندهای درونی هیئت حاکمه امثال “اصلاح‌گرا” اعتدال‌گرا، باند احمدی‌نژاد، برای بقای نظم موجود به عوام‌فریبی دیگری متوسل شده‌اند. آن‌ها از رفراندوم و آزادی مردم سخن می‌گویند. اما این حرف‌ها نیز دیگرچاره‌ساز نیست. نه‌فقط ازآن‌رو که جمهوری اسلامی نمی‌تواند جز یک رژیم سیاسی استبدادی باشد، نه‌فقط ازآن‌رو که طبقه حاکم بر ایران به خاطر چهار دهه، ستمگری بی‌کران، جنایت و کشتار،گسترش فقر، گرسنگی، بیکاری و ویرانی که بار آورده است، نمی‌تواند گامی از استبداد، اختناق و سرکوب به عقب بردارد، بلکه بحران سیاسی، آشکارا ضرورت فوری سرنگونی تمام نظم موجود را اعلام کرده است.

عوام‌فریبی دیگر کارساز نیست. بحران اقتصادی ژرف، حل ناپذیریش را در چهارچوب نظم موجود، به نمایش گذاشته است. سیاست‌های تمام جناح‌ها و باندهای طبقه حاکم شکست کاملشان را به طبقه کارگر و عموم توده‌های زحمتکش مردم نشان داده‌اند. در یک‌کلام، طبقه حاکم راه‌حلی برای غلبه بر بحران‌های جامعه ندارد و در بن‌بست قرار دارد. زیر فشار تضادهایی که راه‌حل خود را در خارج از نظم اقتصادی- اجتماعی و سیاسی موجود می‌طلبند، توده‌های زحمتکش مردم به مبارزه برای سرنگونی این نظم برخاسته‌اند و یک  بحران انقلابی شکل‌گرفته است. این بحران در میان بالائی‌ها نیز انعکاس یافته و اختلافات آن‌ها را تشدید کرده است. شعار رفراندوم و آزادی‌خواهی جناح‌ها و باندهای بورژوائی درون و بیرون حکومت، بازتاب این اختلافات برای غلبه بر بحران سیاسی و حفظ نظم موجود است. اما بحران سیاسی موجود یک بحران معمولی نیست که به‌سادگی بتواند با این شعارها و ادعاها متوقف شود. این بحران رشد خواهد کرد وتوام با آن، اختلافات و شکاف‌های درون طبقه حاکم را بازهم افزایش خواهد داد.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۶۲ در فرمت پی دی اف

 

طبقه کارگر و حداقل دستمزد سال ۹۷

نمایش فریب‌آمیز و تکراری به اصطلاح سه جانبه‌گرایی و تعیین حداقل دستمزد توسط شورای عالی کار، بار دیگر روی صحنه رفته است. بازیگران این نمایش  وتشکل‏های رسوائی که به نام کارگر دراین “شورا” حضورمی یابند ودردشمنی با طبقه کارگر هیچ دست کمی ازسایر طرف‏ها(دولت و کارفرما) ندارند، هیچ‏گاه نه فقط جائی درمیان کارگران نداشته اند و ندارند بلکه همواره مورد نفرت و انزجار کارگران بوده اند.این تشکل‏ها تابدان حد رسواومفتضح شده اند که امروزحتا یکی ازسران آن‏ها بنام حسن صادقی که جزوچاقوکشان و لمپن های اصلی یورش برنده به دفترسندیکای کارگران شرکت واحد واقع درمیدان حسن آباد تهران در۱۹ / ۲ / ۸۴ بوده است، این تشکل‏هارا”دولت ساخته”، “کاغذی” و”لمپن تشکل”هائی می داند که ازآن ها “برای تضییع حقوق کارگران استفاده شده است”.شورای عالی کار با حضورهمین عناصر رذل و لمپن و ضد کارگر، در روزهای پایانی هر سال مبلغی را به عنوان حداقل دستمزد سال آینده تعیین می‌کنند که مطلقا هیچ تناسبی با سطح هزینه ماهانه کارگران ندارد به نحوی که با آن در بهترین حالت تنها می‌توان هزینه یک هفته تا ده روز را تامین کرد. روندی که با تکرار و توالی آن در ۲۸ سالی که از تصویب و اجرای قانون کار می‌گذرد، همواره خواست کارگران، نیازها و هزینه زندگی خانوارهای کارگری به‌کلی نادیده گرفته شده است. از این رو دستمزدهای واقعی و قدرت خرید کارگران پیوسته کاهش یافته، شکاف و فاصله دستمزدها و هزینه‌ها مدام عمیق‌تر و زیادتر شده است و میلیون‌ها کارگر و خانواده‌های کارگری به زیر خط فقر و گرسنگی دائمی رانده شده‌اند. اگر سهم دستمزد از هزینه تولید را که در جمهوری اسلامی بسیار پایین و ناچیز است مورد بررسی قرار دهیم می‌بینیم که همین سهم ناچیز دستمزدها، سال به سال کاهش یافته است. مطابق پژوهش “موسسه پژوهش‌های اجتماعی” (وابسته به سازمان تامین اجتماعی) در سال ۹۵، سهم هزینه نیروهای انسانی (شامل دستمزد و بیمه) از ۶/ ۱۴ درصد در سال ۷۳ به ۶/ ۴ درصد در سال ۹۲ تقلیل یافته است. همین روند در سال‌های بعد از آن نیز ادامه داشته است. کاهش دائمی سهم دستمزد از هزینه تولید، با کاهش دائمی دستمزدهای واقعی همراه بوده است. ارقام افزایش سالانه حداقل دستمزد چنان اندک و ناچیز بوده است که هیچ تاثیر بازدارنده‌ای در سقوط  اکثریت کارگران به ورطه فقر و گرسنگی نداشته است. تمامی شواهد حاکی از آن است که امسال نیز طبقه حاکم و دولت این طبقه البته به یاری کارگزاران و نوکران خود در تشکل‌های جاسوسی و دست‌ساز رژیم، رقمی در حول و حوش افزایش حقوق کارمندان و در بهترین حالت چیزی حدود ۱۲ تا ۱۵ درصد به حداقل دستمزدها اضافه کنند و حداقل دستمزد از ۹۳۰ هزار تومان کنونی، در نهایت به حدود یک میلیون و ۵۰ هزار تومان افزایش پیدا کند! این در حالی‌ست که حتا بر طبق سند بررسی هزینه خانوار بانک مرکزی برای سال ۹۵، متوسط هزینه یک خانوار شهری (با میانگین ۳/ ۳ نفر) معادل ۳ میلیون و ۲۷۵ هزار تومان بوده است. این مبلغ برای یک خانوار ۴ نفره به ۳ میلیون و ۹۰۰ هزار تومان می‌رسد. حال اگر تورم سال ۹۶ و ۹۷ را نیز در محاسبه وارد کنیم، در این صورت حداقل دستمزد برای تامین هزینه ماهانه یک خانوار ۴ نفره در سال ۹۷، بالغ بر ۵ میلیون تومان می‌شود!

این عین رقمی است که سندیکای کارگران اتوبوس‌رانی تهران و حومه ، سندیکای کارگران کشت‌وصنعت نیشکر هفت‌تپه و “گروه اتحاد بازنشستگان” در بیانیه مشترکی که در رابط با حداقل دستمزد ۹۷ انتشار داده‌اند و مورد تایید سایر تشکل‌ها و فعالان کارگری نیز قرار گرفته است، بر آن تاکید نموده‌اند. عموم کارگران خواهان افزایش حداقل دستمزد به بالای خط فقر هستند و این همان حداقل دستمزدی‌ست که سطح زندگی و معیشت کارگران را دست کم از زیر خط فقر خارج می‌کند. البته روشن است که “شورای عالی کار” و گروه‌های تشکیل‌دهنده آن که بی‌استثنا همه دشمن طبقه کارگرند و جز حفظ منافع طبقه سرمایه‌دار وظیفه دیگری ندارند، به این خواست کارگران و تشکل‌های کارگری تن نخواهند داد. نه از آن رو که به زغم بعضی‌ها چنین امکان و پولی وجود ندارد و از توان طبقه حاکم خارج است. امکانات به حد کافی وجود دارد فقط کافی‌ست سرمایه‌داران به این رضایت دهند که اندکی از سود خود بکاهند تا این خواست و دستمزد کارگری عملی شود. اما هر کس با الفبای نظام سرمایه‌داری و کارکرد سرمایه آشنایی داشته باشد این را می‌داند که طبقه سرمایه‌دار چنین نخواهد کرد و از سود خود صرف‌نظر نمی‌کند که بر دستمزد کارگر بیافزاید که بماند، درست برعکس، دستمزد کم‌تری به کارگر می‌دهد که بر سود خود بیافزاید. تمام تلاش طبقه سرمایه‌دار حاکم این بوده است و این خواهد بود تا آن جا که ممکن است سهم بیشتری از ارزش جدیدی را که طبقه کارگر در پروسه تولید ایجاد می کند به تصاحب خود درآورد و بخش تا حد ممکن کم‌تری را به عنوان دستمزد به کارگر بپردازد. با افزایش دستمزد که با سود سرمایه‌دار تناسب معکوس دارد، از سود سرمایه‌دار کم می‌شود و برعکس با کاهش دستمزد است که بر سود سرمایه‌دار افزوده می‌شود.

از این روست که سرمایه‌داران سودجو در مقابل افزایش دستمزد شدیدا مقاومت و با آن مخالفت می‌کنند و برای تنزل دائمی دستمزدها تلاش می‌کنند. هیچ سرمایه‌داری داوطلبانه و از روی رضایت دستمزد کارگر را اضافه نمی‌کند. بنابراین تحمیل خواست حداقل دستمزدی که در بیانیه تشکل‌های کارگری نیز بر آن تاکید شده و یا حتا تحمیل رقم‌های پایین‌تر از آن در گرو اعمال فشار متشکل ، در گرو اتحاد و مبارزه کارگران و راه‌اندازی یک کارزار مبارزاتی سرتاسری‌ست.

سطح دستمزدها در جمهوری اسلامی فوق‌العاده ناچیز و نه فقط از سطح دستمزدها در کشورهایی مانند آمریکا، ژاپن و کشورهای اروپایی بسیار کم‌تر و گاه تا ده برابر پایین‌تر است، بلکه دستمزدهای کارگری در ایران حتا از بسیاری از کشورهای منطقه، از نمونه قطر، امارات، عربستان و حتا عراق و ترکیه نیز پایین‌تر است. کارگران و تشکل‌های کارگری باید در برابر ارزان‌سازی نیروی کار و در برابر طبقه‌ای که فروش نیروی کار را به قیمت بسیار ارزان و پایین‌تر از ارزش آن بر کارگر تحمیل می‌کند، بایستند. شورای عالی کار هدف دیگری جز این ندارد که با تکرار بازی‌های هر ساله، ارزش نوین آفریده شده یک ساله طبقه کارگر را تا حد امکان یک‌جا به حلقوم سرمایه‌داران بریزد، اضافه ارزش بیشتری را نصیب آن‌ها سازد و سهم باز هم ناچیزتری را به طبقه کارگر اختصاص دهد، تا معیشت نازل‌تر، تیره‌روزی بیشتر و فلاکت افزون‌تری را بر طبقه استثمارشده تحمیل کند. کارگران و تشکل‌های کارگری باید در برابر این تلاش‌ها بایستند و برای افزایش حداقل دستمزد مبارزه متحدانه‌ای را سازمان دهند. تردیدی در این مساله نیست که طبقه کارگر در اساس برای براندازی و نابودی نظام سرمایه‌داری و محو استثمار و طبقات مبارزه می‌کند. اما مادام که هنوز قدرت سیاسی را به چنگ نیاورده و نظم موجود را برنیانداخته است، برای بهبود شرایط معیشتی و حقوقی خود، راه دیگری ندارد جز آن‌که در چارچوب همین نظم، مبارزه کند و خواهان دستمزد بیشتر باشد. در جمهوری اسلامی بدون مبارزه متحد و یکپارچه، حتا از بهبودهای جزیی در شرایط کار اثری نخواهد بود و طبقه حاکم به افزایش حداقل دستمزد به بالای خط فقر رضایت نخواهد داد.

اما از آن جا که خواست افزایش حداقل دستمزد به بالای خط فقر، یک خواست عمومی کارگری و یک خواست سراسری‌ست، از ان جا که تمام کارگران، مستقل از آن که در کدام بخش و کارخانه و چه رشته‌ای کار می‌کنند، همگی خواهان پایان دادن به زندگی فقیرانه و بهبود وضعیت معیشتی و افزایش حداقل دستمزد به بالای خط فقر هستند، لذا زمینه‌های بسیج و سازماندهی اعتراض‌های گسترده و سراسری حول این خواست، بسیار مناسب‌تر از سال‌های گذشته است. با گسترش اتحاد عمل تشکل‌های کارگری حول این خواست مبرم کارگران، تبلیغ مستمر این خواست و حق کارگران برای یک زندگی بهتر، آن‌گاه سازماندهی اعتراض و اعتصاب و برافراشتن پرچم جنبش اعتراضی برای افزایش حداقل دستمزد، می‌توان نخستین گام‌های جدی را در این زمینه برداشت. بدیهی‌ست که تشکل‌های کارگری می‌توانند از تجارب کارگران بازنشسته و اعتراضات مستمر و سراسری بازنشستگان نیز استفاده کنند. خصوصا آن‌که “گروه اتحاد بازنشستگان” نیز در این اتحاد عمل حضور دارد و یکی از امضاکنندگان بیانیه افزایش حداقل دستمزد است. تشکل‌های کارگری می‌توانند، در سراسری کردن این مبارزه و سازماندهی اعتراض به دستمزدهای زیر خط فقر نقش پیشتازانه و مهمی ایفا کنند.

کارگران آگاه و پیشرو، کمیته‌های کارخانه، با سازماندهی کمیته‌های اعتصاب و کمیته‌های ویژه افزایش دستمزد نیز می‌توانند مبارزه حول افزایش حداقل دستمزد به بالای خط فقر را در بزرگ‌ترین کارخانه‌ها و موسسات و واحدهای استراتژیک سازمان دهند. با ایجاد پیوند و ارتباط میان این کمیته‌ها وتشکیل کمیته‌های هماهنگی متشکل از کارگران آگاه واحدهای مختلف یک رشته، می‌توان اعتصابات و مبارزات متشکل فراکارخانه‌ای و هماهنگ شده‌ای را حول افزایش حداقل دستمزد سازمان داد.

تنها با اتحاد، اعتصاب و مبارزه متشکل است که می‌توان افزایش دستمزد به بالای خط فقر را بر سرمایه‌داران و کل طبقه حاکم تحمیل کرد.

از یاد نبریم که طبقه سرمایه‌دار حاکم به افزایش حداقل دستمزد به بالای خط فقر تن نخواهد داد، مگر با زور و اجبار! با اتحاد و اعتصاب و مبارزه متشکل است که باید حق خود را از حلقوم این طبقه بیرون بکشیم!

متن کامل نشریه کار شماره ۷۶۲ در فرمت پی دی اف

 

افزایش بهای دلار، نتایج و چرایی آن

وقتی وعده مقامات حکومتی نتوانست مانع سقوط ریال در برابر دلار آمریکا شود، چوب و چماق به میدان آمد و صحبت از دستگیری “جانشین جمشید بسم‌الله” شد. اما ثابت شده است که در اقتصاد غوطه‌ور در بحران رکود – تورمی ایران، دلار وقتی بالا می‌رود خیال پایین آمدن را نخواهد داشت، چه با چوب و چماق و چه با وعده وعید. اما چرا ریال در برابر دلار آمریکا بار دیگر این چنین سقوط کرد؟ تاثیر سقوط ارزش ریال بر سفره مردم چه خواهد بود؟

سه ماه پیش بود که بهای دلار به رکورد ۴۰۰۰ تومان دست یافت و تا ماه آذر دلار به ۴۱۰۰ تومان رسید که ۲۰۰ تومان از بهای دلار در آذر سال ۹۵ بیشتر بود. اما در هفته‌های گذشته افزایش بهای دلار در برابر ریال شتاب گرفت و در عرض کمتر از دو هفته حدود ۲۰ درصد افزایش یافت. مقامات جمهوری اسلامی هم به جای پذیرش واقعیت‌ها و بیان علت حقیقی افزایش بهای دلار به سراغ دلالان خُرد رفته و با دستگیری ۹۰ نفر از آن‌ها – که اغلب به دلیل نبود کار به خرید و فروش دلار روی آورده‌اند تا پاسخ‌گوی هزینه‌های زندگی‌شان باشند – علت افزایش بهای دلار را به سودجویی برخی نسبت داده و از دستگیری “جانشین جمشید بسم‌الله” سخن گفتند.

انگاری “جانشین ولی فقیه” را دستگیر کرده‌اند که تا این حد قدرت داشته که باعث سقوط ۲۰ درصدی ارزش ریال شود. احمدی‌نژاد “جمشید بسم‌الله” را کشف کرد و روحانی که جانشین احمدی‌نژاد در ساختار قدرت است، جانشین او را!           !

اما علت واقعی سقوط ارزش ریال چیست و چرا بازارهای پولی ایران این چنین دستخوش نوسان‌های شدید می‌شوند؟ مساله‌ای که بارها در رابطه با ارزهای خارجی و یا بازار بورس شاهد بوده و هستیم.

ریشه این مساله را باید در بحران اقتصادی رکود – تورمی و خصلت سرمایه‌دارانه‌ی مناسبات حاکم جستجو کرد. در اقتصاد سرمایه‌داری پول به سرمایه تبدیل می‌شود ولی اگر رکود بر اقتصاد حاکم باشد، سرمایه‌گذاری در بخش تولید با ریسک همراه باشد و یا نرخ سود در بخش تولید پایین باشد، چه اتفاقی برای این پول می‌افتد؟!

از سوی دیگر اقتصادی که با بحران رکود – تورمی همراه باشد، به این معنا نیز هست که قدرت خرید پول مدام کاهش می‌یابد. بنابراین پول نمی‌تواند ساکن در جایی بماند، یا باید به سرمایه (تجاری یا خدماتی) تبدیل شود، یا به صورت سپرده بانکی به بهره بانکی چشم بدوزد، یا این‌که وارد بازارهای مالی شود. یکی از راه‌های ویژه در اقتصاد به‌هم ریخته‌ی ایران، خرید ارز خارجی است که در هیچ کشور دیگری دیده نشده مگر در مقاطعی کوتاه و خاص.

حتا بخش مسکن نیز در ایران به‌گونه‌ای همین حکایت را دارد. در افکار عمومی از دیرباز از سرمایه‌گذاری در مسکن و خرید زمین به عنوان یک سرمایه‌گذاری مطمئن نام برده می‌شد و همین مساله گرایشی را برای سرمایه‌گذاری در این بخش تقویت می‌کرد. به‌گونه‌ای که در سال‌های گذشته شاهد بودیم که قیمت مسکن در یک سال دو برابر افزایش ‌یافت و همین موسسات مالی و حتا بانک‌ها به امید کسب سود نجومی در بخش مسکن، سرمایه‌گذاری‌های عظیمی در این بخش کردند که با رکود بخش مسکن به دلیل عدم قدرت خرید مردم، بانک‌ها و موسسات مالی با بحران مالی روبرو شدند که عیان شدن ورشکستگی موسسات مالی (از نمونه شاندیز) جزئی از آن است. یا سودهایی که در سال ۹۰ و ۹۱ همین موسسات مالی با خرید دلار کردند، زمانی که با “هدفمندسازی یارانه‌ها” اعتماد به ریال به شدت کاهش یافت و این بی‌اعتمادی به اقتصاد و ریال با تشدید تحریم‌های نفتی به اوج خود رسید که منجر به بالا رفتن شدید بهای دلار و دیگر ارزهای خارجی شد، به نحوی که بهای یک دلار از ۱۱۰۰ تومان در سال ۸۹ به ۳۸۶۰ تومان در سال ۹۱ رسید و این در حالی‌ست که پول هیچ کشوری (مگر در حالت‌های استثنایی مانند ونزوئلا) در سطح جهان شاهد چنین سقوطی نبوده است.

اساسا پول به عنوان ابزاری برای تسهیل مبادله‌ی کالا بوجود آمد. پول که در روند تکاملی خود در تاریخ به شکل سکه‌های فلزی با ارزش هم‌چون طلا و نقره درآمده بود، در ادامه‌ و متناسب با نیازهای مناسبات اقتصاد سرمایه‌داری به شکل پول کاغذی با پشتوانه‌ی فلزات گران‌بها درآمد. در ادامه دولت‌ها انحصار چاپ پول کاغذی را در دست خود گرفته، تا امروز که هم‌زمان با انحطاط نظام سرمایه‌داری، پول نیز به غولی غیرقابل مهار تبدیل شده است. غولی که در نظام نابرابر سرمایه‌داری نشان عظمت، ثروت و شکوه اکثریتی ناچیز است.

این غول در اقتصاد بیمار سرمایه‌داری ایران که به بحران رکود – تورمی چهل ساله دچار است، تاثیرات مخرب عظیم‌تری داشته و بدون هیچ‌گونه تردیدی به یک بیماری غیرقابل علاج مناسبات سرمایه‌داری تبدیل شده که مانند سلول‌های سرطانی تمام وجود آن را در برگرفته است و اگر ما می‌گوییم که هیچ‌گونه راه‌حل سرمایه‌دارانه برای برون رفت از بحران اقتصادی حاکم در ایران وجود ندارد، ریشه در همین نگاه واقع‌نگرانه به واقعیت اقتصاد ایران دارد.

از سال ۱۳۷۰ تا کنون نقدینگی بیش از ۵۰۰ برابر گردیده، یعنی از ۲۸۶۰ میلیارد تومان در سال ۷۰ به ۱ تریلیون و ۴۴۵ هزار میلیارد تومان رسیده است و این در حالی‌ست که حجم اقتصاد ایران در بهترین حالت ۲ برابر شده و حتا در برخی از سال‌ها حجم اقتصاد ایران به دلیل رشد منفی اقتصادی کوچک شده است. با این وجود در همان سال‌ها که رشد اقتصادی منفی بود ما شاهد افزایش حدود ۳۰ درصدی نقدینگی هستیم. رشد نقدینگی در دوره ریاست جمهوری روحانی – در مجموع – حتا رکورد شکسته است. درسال ۹۴ نقدینگی ۳۰ درصد، و سال ۹۵ بیش از ۲۸ درصد افزایش یافت. سال جدید و آینده نیز چشم‌انداز افزایش نقدینگی کمتر از سال‌های ۹۴ و ۹۵ نخواهد بود. کسری بودجه کم سابقه به همراه نرخ بالای بهره‌های بانکی و رکود سنگین همه از عوامل رشد نقدینگی در سال آینده خواهند بود.

وقتی که اقتصادی در رکود بسر می‌برد، و بی‌اعتمادی سیاسی و اقتصادی نسبت به حاکمیت در جامعه وجود دارد، چه اتفاقی برای این نقدینگی می‌افتد؟ همان اتفاقی که در روزهای گذشته افتاد، با کمترین رویداد سیاسی و اقتصادی پول‌های سرگردان از این بازار به آن بازار از جمله ارزهای خارجی هجوم می‌آورند، بویژه آن‌که در حافظه نزدیک مردم نیز به طور مثال رشد چند برابری دلار وجود دارد. پول به دلیل بی‌ثباتی اقتصاد، رشد تورم و غیره به دنبال راهی می‌گردد که نه تنها از قدرت خرید آن کاسته نشود بلکه در بهترین حالت افزیش نیز داشته باشد.

بنابر این افزایش بهای برابری نرخ دلار و سقوط ارزش ریال نه به دلیل “جمشید بسم‌الله” و جانشین او و نه به دلیل آزاد شدن مقداری از پول سپرده‌گذاران موسسات ورشکسته مالی(آن‌چنان که سخنگوی کابینه گفت)، بلکه دلیل ساختاری داشته و نتیجه‌ی طبیعی اقتصاد بیمار سرمایه‌داری ایران است. سیاست‌های تازه بانک مرکزی هم نتیجه‌ای نخواهد داشت جز عمیق‌تر کردن معضلات غیرقابل حل ساختاری نظام سرمایه‌داری حاکم.

برای مثال کابینه روحانی و بانک مرکزی سال‌ها این ادعا را مطرح کرده‌اند که یکی از معضلات اقتصاد ایران نرخ بالای سود بانکی است که هم باعث افزایش نقدینگی شده و هم باعث رکود. این درست، اما سیاست بانک مرکزی چیست؟ بانک مرکزی به ادعای خودش برای مقابله با افزایش نرخ برابری دلار و جلوگیری از سقوط بیشتر ریال، می‌خواهد اقدام به فروش اوراق قرضه یک‌ساله با بهره ۲۰ درصد بکند!!! راه حل دیگر بانک مرکزی پیش فروش یک‌ساله‌ی سکه طلا دویست و پانزده هزار تومان زیر قیمت بازار و فروش اوراق مشارکت ارزی با بهره ۴ تا ۵/ ۴ درصد است!! این هم راه حل‌های بانک مرکزی!! همین بودجه سال آینده خود یکی از عوامل افزایش نقدینگی است. بودجه‌ای که حجم آن نسبت به سال گذشته ۱۰ درصد افزایش داشته و کسری آن براساس بررسی مرکز پژوهش‌های مجلس ۱۳۷ هزار میلیارد تومان است. در یک کلام سیاست‌های جمهوری اسلامی نه تنها قادر نیست به این وضعیت آشفته سروسامان دهد، بلکه مدام بر عمق بحران اقتصادی ساختاری نظام حاکم می‌افزاید.

اما از نتایج افزایش بهای دلار، تشدید تورم و به دنبال آن تشدید رکود است. در روزهای گذشته قیمت اغلب کالاها به شدت افزایش یافت و این تازه آغاز کار است. به گزارش رسانه‌های دولتی قیمت انواع اتومبیل تنها در دو ساعت بین ۲ تا ۳۰ میلیون تومان افزایش یافت و حتا پس از کاهش ۱۰۰ تومانی دلار قیمت اتومبیل در روز شنبه برای بار دوم افزایش یافت (خبرگزاری تسنیم). حتا مهم نیست که کالا وارداتی است یا تولید داخل، در اقتصاد فروریخته‌ی ایران همه چیز به دلار ربط پیدا می‌کند. افزایش قیمت کالاها و تورم به نوبه‌ی خود منجر به کاهش قدرت خرید مردم می‌شود. کاهش قدرت خرید مردم نیز به رکود دامن می‌زند. وقتی مردم پولی برای خرید نداشته باشند طبیعی‌ست که کالاها نیز بدون خریدار خواهند ماند. به خصوص که هم اکنون اکثریت بسیار بزرگ جامعه یا در مرز خط فقر قرار دارند و یا زیر خطر فقر زندگی می‌کنند. طبیعی‌ست که این اکثریت بزرگ جامعه مجبورند نه تنها از مسافرت، لوازم خانه و غیره چشم‌پوشی کنند، بلکه در خرید ضروری‌ترین مواد غذایی و بهداشتی نیز امساک به خرج دهند و این‌گونه رکود اقتصادی نیز تشدید می‌شود.

بدین‌ترتیب در آخر به مهم‌ترین نتیجه افزایش بهای دلار می‌رسیم، فقیرتر شدن اکثریت بزرگ جامعه و به موازات آن ثروتمندتر شدن اقلیتی کوچک. افزایش ۲۰ درصدی بهای دلار، یعنی سقوط ۲۰ درصدی ارزش ریال و سقوط ۲۰ درصدی درآمد حقوق و مزدبگیران جامعه، سقوط ۲۰ درصدی سطح زندگی کارگران و زحمتکشان. اما این تنها یک روی سکه است، روی دیگر سکه ثروتمندتر شدن یک اقلیت کوچک است. شکاف طبقاتی در جامعه‌ای که ثروت هر چه بیشتر در دست اقلیتی کوچک جمع می‌شود مدام تشدید می‌شود. نقدینگی که سالانه بین ۲۵ تا ۳۰ درصد افزایش می‌یابد، دود نشده و به هوا نمی‌رود، بلکه مدام در دستان بخش کوچکی تلنبار می‌شود، بخش کوچکی که تمام بازارها از جمله بازار ارز خارجی را به تسلط خود درآورده است. بخش‌ کوچکی که به موازات افزایش ثروت به فکر تحکیم هر چه بیشتر قدرت سیاسی خود برای حفظ نظم موجود نیز می‌باشد. بنابر این تنها یک راه برای کارگران و زحمتکشان باقی می‌ماند و آن در هم شکستن نظم سیاسی و اقتصادی موجود است و اولین قدم اساسی در این راه سرنگونی جمهوری اسلامی و برقراری حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان است.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۶۲ در فرمت پی دی اف

 

ناهنجاری‌های اجتماعی که به “هنجار”های اجتماعی تبدیل شده‌اند

ناهنجاری‌های اجتماعی لکه‌ی پلشتی‌اند بر چهره تمامی شهرها روستاهای جهان سرمایه‌داری که تنها سودایش کسب سود است و نه رفاه انسان‌ها. در این نظام، مالکیت خصوصی بر وسایل تولید، به‌رغم پیشرفت‌های علمی و فنی دوران معاصر که انسان را قادر ساخته به فضا و اعماق اقیانوس‌ها دست یابد و حجم عظیمی از ثروت و رفاه را تولید کند، با انباشت ثروت در یک سو و فقر در سویی دیگر، شرایط زیست اکثر انسان‌ها را به عصر توحش نزدیک‌تر کرده تا سده بیست و یکم. به ویژه شرایط زیست آفرینندگان این ثروت و رفاه را در اکثر کشورهای جهان. گرچه، دولت‌های کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته، بر اثر مبارزات طبقاتی طولانی، و در هراس از تکا‌ن‌های اجتماعی و شورش‌ها، به ناگزیر بخشی از ارزش اضافی دریافتی تحت عنوان مالیات را به تسکین آلام برآمده از این نظام اختصاص می‌دهند، اما این امر در مورد همه کشورها صادق نیست. و در کشورهای بسیاری این ناهنجاری‌ها تمامی عرصه‌ها را دربرگرفته و مرزهای تحمل را نیز درنوردیده‌اند.

ایران یکی از این کشورهاست. کشوری با تمامی پلشتی‌های نظام سرمایه‌داری به همراه پس‌مانده‌ترین نظام سیاسی، یعنی یک حکومت دینی. حکومتی که با تکیه بر سرنیزه هر صدای اعتراضی را در گلو خفه می‌کند حتا اعتراض به ناهنجاری‌های اجتماعی را. “ناهنجاری‌های اجتماعی” که امروزه بر اثر وفور به “هنجار اجتماعی” و امری معمول تبدیل شده‌اند.

کیست که شاهد کار کودکان در کوچه و خیابان نبوده باشد؟ مسئولانی که ابتدا وجودشان را انکار می‌کردند، و هنگامی که جای انکاری باقی نماند، به جعل آمار روی آوردند. کودکانی که بنا به تخمین‌های غیر رسمی تعدادشان به ۳ تا ۷ میلیون نفر رسیده و مسئولان “کودکان خیابانی” می‌نامندشان. گویی کودکانی‌اند بیکاره و آواره در خیابان‌ها. گرچه نه طبقه حاکم و نه دستگاه‌های دولتی از هنگام “انکار” تا “جعل آمار” از استثمارشان دریغ نورزیده‌اند. از کارفرمایان کارگاه‌های زیرزمینی و کوره‌های آجرپزی و بازاریان گرفته تا شهرداری تهران و پیمانکارانش که برای‌شان “کارت زباله‌گردی” هم صادر می‌کنند و بر حسب مصلحت هر از گاهی دستگیرشان میکنند، توهین و تحقیرشان می‌کنند، موهایشان را می‌تراشند و خانواده‌های‌شان را احضار می‌کنند. آنها همه در معرض انواع بیماری‌ها و آزارهای جسمی و جنسی قرار دارند.

کیست که در خیابان‌های شهرها به کارتن‌خواب‌ها برنخورده باشد. کارتن‌خواب‌هایی که حتا به گورها پناه می‌برند تا از شر آزار و اذیت پلیس، سرما یا اوباش رژیم در امان باشند. بی‌خانمان‌هایی که وانمود می‌شود همه معتادند و سارقین خرده‌پا. باز هم آمار ضد و نقیض است. در آبان ۹۵ عضو شورای شهر تهران می‌گوید سال گذشته ۲۴ هزار کارتن‌خواب اسکان داده شدند و هر ساله ۵ – ۴ هزار نفر به تعدادشان افزوده می‌شود، اما آمار غیر رسمی سال ۹۶، از ۱۵ هزار بی‌خانمان یاد می‌کند. و همین چند روز پیش نیز نسبت به افزایش زنان بی‌خانمان ابراز “نگرانی” ‌شد.

یکی می‌گوید تعداد معتادان افزایش یافته و به بیش از ۵ / ۲ میلیون نفر رسیده است. دیگری می‌گوید چند سال پیش ۳ میلیون نفر بود که بر اثر “اقدامات” تعدادشان به ۲ میلیون ۸۰۰ هزار نفر رسیده و آن یکی اعتراف می‌کند این آمار تنها تعداد معتادان ثبت شده است و آمار واقعی معتادان بسیار بیش‌تر است. مسئولین، هم‌چنین “هشدار” می‌دهند اکنون اعتیاد چنان فراگیر شده که یک ششم معتادان را زنان تشکیل می‌دهند. اما “هشدار” به چه ارگان یا مسئولانی؟ به همان ارگان‌ها و مسئولانی که با رواج فقر و بیکاری، نابودی امید به آینده و دریغ امکانات ورزشی و تفریحی از جوانان و قاچاق بی حد و حساب مواد مخدر پدیدآورنده‌ی چنین شرایطی هستند؟

رئیس سازمان برنامه و بودجه نرخ بیکاری در شش ماه اول سال را ۷ / ۱۱ درصد اعلام می‌کند، مرکز آمار نرخ بیکاری در سال گذشته را ۴ / ۱۲ درصد، وزیر کشور در مهر ماه ۱۲ درصد و می‌افزاید که این نرخ در برخی از شهرها به ۶۰ درصد می‌رسد، اما دو روز بعد، سخنگوی دولت آمار وزیر کشور را تکذیب می‌کند! گرچه تمامی این آمارها جعلی هستند. زیرا جمهوری اسلامی افرادی را “بیکار” محسوب می‌کند که در هفته یک ساعت کار با درآمد ۳ هزار و ۷۶۰ تومان نکرده باشند، آن هم از میان جمعیت فعال؛ یعنی مجموع جمعیت شاغل و جویای کار. در نتیجه بیکارانی که خود را به هر دلیلی به ثبت نرسانده‌اند در این آمار ناپیدایند.

گرچه شاغلان نیز روزگار خوشی ندارند. کارگران و بازنشستگان، معلمان و پرستاران، کشاورزان و هر قشر و گروه دیگری از توده زحمتکش. وقتی یکی از مسئولان می‌گوید ۸۰ درصد کارگران بازنشسته حداقل‌بگیرند و از مجموع ۳ میلیون نفر، ۲ میلیون و ۵۰۰ هزار نفر در تأمین مخارج زندگی خود درمانده‌اند و ۹۵ درصد کارگران با قراردادهای موقت کار می‌کنند و ۶۳ درصد هم عقب‌ماندگی دستمزدی وجود دارد، آن هم دستمزدهایی که به اذعان بسیاری از مسئولان چندین برابر زیر خط فقر است، فقط گوشه‌ای از واقعیت بازگو شده است.

و آمارهای دیگر: ۷ میلیون زن سرپرست خانواده وجود دارد که اکثریت آن‌ها بیکارند و با صدقه‌های ناچیز برخی ارگان‌ها نظیر کمیته امداد امرار معاش می‌کنند؛ ۱۱ میلیون حاشیه‌نشین‌اند؛ زنان تن‌فروش که آماری درباره آن‌ها وجود ندارد. در و دیوارهای شهر که پرند از آگهی‌های فروش اعضای بدن؛ کودکان بازمانده از تحصیل بر اثر کمبود امکانات آموزشی یا ناتوانی خانواده‌ها در پرداخت هزینه‌های تحصیل مانند شهریه مدارس “رایگان دولتی” یا دفتر و کتاب و روپوش و هزینه رفت و آمد.

این جامعه نمای دیگری هم دارد. نمای برج‌‌های سر به فلک کشیده و ویلاها و آپارتمان‌های چند میلیارد تومانی، خیابان‌ها و پاساژهای شیک با رستوران‌ها و فروشگاه‌ها و بوتیک‌های پر از آخرین کالاهای اروپایی و آمریکایی و اتومبیل‌های گران‌قیمتی که در خیابان‌ها ویراژ می‌دهند.

نمای اتاق‌های بزرگ با مبلمان شیک که مسئولان اجرایی رژیم روزها به برگزاری همایش و سمینار و گردهمایی و دادن “هشدار” و ابراز “نگرانی” مشغول‌اند تا بی آن که گره‌ای از مشکلات بگشایند، حقوق‌های نجومی را “حلال” کنند. درهای بسته‌ای که پشت آن‌ها معاملات بزرگ چند میلیون و چند میلیارد تومانی با زدوبند و باندبازی روانه حساب‌های بانکی داخلی و خارجی می‌شود یا زمین‌ها و املاکی که سندشان دست به دست می‌شود و همه از کیسه توده کارگران و زحمتکشان این سرزمین.

یا مجلسیانی در اندیشه سخت‌تر کردن زندگی بر کارگران و زحمتکشان و زنان‌اند و البته یافتن راه‌کاری برای چند میلیارد رشوه و اختلاس ناقابل.

یا رهبر رژیمی که وقتی استاندارش برای خالی نبودن عریضه از محرومیت‌های استان‌ سیستان و بلوچستان می‌گوید خود را “هیچ‌کاره” می‌خواند و به دولت حواله‌اش می‌دهد. اما در برداشت ۴ میلیارد دلار از صندوق توسعه ملی “همه‌کاره” است. او با یک چرخش قلم، یک باره ۲ میلیارد و ۵۰۰ میلیون دلار آن را حواله امور نظامی می‌کند و به سوی چندین میلیون نفری که ریزگردها راه نفس‌شان را بسته، ۱۵۰ میلیون دلار پرتاب می‌کند؛ آن هم در شرایطی که خود این رژیم پدیدآورنده‌ی این فاجعه محیط زیستی است، تازه اگر این پول در این راه صرف شود.

آیا در جامعه‌ای که تمام ناهنجاری‌های اجتماعی به “هنجارها” بدل گشته، انفجار خشم و نارضایتی مردم غافلگیرانه است؟ نه چنین نیست. چندان که افزایش بودجه نهادهای نظامی در لایحه بودجه و اختصاص آن ۲ میلیارد و ۵۰۰ میلیون دلار به “تقویت بنیه دفاعی” نامنتظره نیست. چرا که به ویژه با رسوایی اصلاح‌طلبان نزد مردم، این تنها ستونی است که رژیم بر آن تکیه زده و حیات‌اش به ددمنشی آن وابسته است. سران رژیم نیز می‌دانستند توفانی در راه است. توفانی که برپا می‌شود، تا ریشه آنان را برکند و این رژیم توحش و تحجر را به همان اعماق تاریخی براند که از آن سر برآورده است.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۶۲ در فرمت پی دی اف

 

قوه قضائیه قاتل زندانیان است

 روز شنبه ۲۱ بهمن، خانواده کاووس سید امامی فعال محیط زیست و عضو هیئت علمی دانشگاه امام صادق از مرگ او در زندان خبر دادند. کاووس سید امامی ۴ بهمن به اتهام “جاسوسی” که “در قالب پروژه های علمی و محیط زیستی” اسناد طبقه بندی شده کشور را در حوزه های استراتژیک جمع آوری می کردند، دستگیر و دو هفته بعد ماموران امنیتی تحت عنوان “خودکُشی” خبر مرگ او را  به همسر سید امامی اطلاع دادند. اتهام “جاسوسی” و ارتباط با “سرویس های بیگانه” از جمله اتهامات گل و گشادی است که در کیسه مارگیری مقامات قضایی و دادستانی رژیم به وفور یافت می شود و هر بار هم که لازم بدانند بنابر ضروت اتهام “جاسوسی” بر سینه دستگیرشدگان سنجاق می کنند. تا اینجای ماجرا، همه شواهد حاکی از به قتل رسیدن این استاد جامعه شناسی در زندان است. مقامات امنیتی جمهوری اسلامی نیز با تهدید خانواده و نیز با توسل به فیلمی نصف نیمه که در آن هیچ صحنه ای از “خودکُشی” سید امامی ثبت نیست، نمی توانند پشت جعلیات صحنه سازی”خودکُشی” سنگر بگیرند. با این همه، چه کاووس سید امامی در زندان “خودکُشی” کرده باشد و چه توسط ماموران امنیتی به  قتل رسیده باشد، در اصل ماجرا هیچ تغییری نمی کند. بی هیچ تردیدی قوه قضائیه قاتل این استاد جامعه شناسی است.

آنچه در زندان های جمهوری اسلامی بطور مداوم اتفاق می افتد، اگر گوشه ای از این جنایات سیستماتیک حتی در یک رژیم بورژوائی  پارلمانی رخ می داد، به استعفای رئیس قوه قضائیه، دادستانی و مسئول سازمان زندان ها منجر می شد. در جمهوری اسلامی اما، قضیه بسیار متفاوت است. در اینجا نه تنها هیچ اتقاقی نمی افتد، بلکه تجربه ۳۹ ساله نشان داده است که قاتلان و آدم کشان جمهوری اسلامی به پاس اینگونه خدمات مرگبار خود، ارتقاء مقام هم می یابند. دلیل آن هم بسیار ساده است. در جمهوری اسلامی، ما هرگز با یک قوه قضائیه مستقل، دادستانی پاسخگو و سازمان زندان های مسئول مواجه نبوده و نیستیم. سیستم قضایی جمهوری اسلامی و تمامی دستگاه های زیر مجموعه آن از بالا تا پائین انتصابی و جملگی نه تنهاغیر مستقل، بلکه ابزار مستقیم سرکوبگری عریان طبقه حاکم نیز هستند.

در همین ماجرای قتل کاووس سید امامی، به رغم اینکه قوه قضائیه و دادستانی تهران مکرر بر “خودکُشی” او در زندان تاکید دارند، اما در عین حال، از ابتدایی ترین خواست خانواده سید امامی که همانا کالبدشکافی مستقل از جنازه او است، به شدت مخالفت کرده و از همان آغاز راه هر گونه تحقیق و تفحص غیر حکومتی در مورد علت مرگ سید امامی را بسته اند. به وکلای خانواده او حتا اجازه بازدید از سلول سید امامی را ندادند، تا چه رسد به تحقیق و کالبد شکافی مستقل جهت دستیابی به حقیقت موضوع. اینگونه اقدامات قوه قضائیه طی ۳۹ سال گذشته، امری بسیار معمولی، متعارف و شناخته شده است. اگر غیر از این بود، مایه تعجب بود.

انتشار خبر مرگ کاووس سید امامی در زندان، یک بار دیگر موج گسترده ای از نگرانی و واکنش های اعتراضی نسبت به عدم تامین جان زندانیان در زندان های جمهوری اسلامی را ایجاد کرد. اینبار، بر خلاف اعتراضات شکل گرفته نسبت به قتل تعدادی از بازداشت شدگان خیزش انقلابی دیماه گذشته که عمدتا در حد شبکه های اجتماعی باقی ماندند، نگرانی ها بسیار فراتر رفت. بر خلاف بازداشت شدگان دیماه که تماما جوانانی گمنام و از اقشار پایین جامعه بودند و از این رو کشته شدن تعدادی از آنان زیر بازجویی و شکنجه از محدوده شبکه های اجتماعی فراتر نرفت، مرگ کاووس سید امامی اما، به دلیل جایگاه علمی او و نیز داشتن تابعیت کشور کانادا، واکنش های اعتراضی بسیاری را در داخل و خارج بر انگیخت.

در کنار واکنش گسترده شبکه های اجتماعی و نیز ایجاد تردید و عدم پذیرش خبر رسمی “خودکُشی” سید امامی توسط پاره ای از عناصر درونی رژیم از جمله حسام الدین آشنا، مشاور حسن روحانی و علی مطهری نایب رئیس مجلس، ما شاهد موج گسترده ای از اعتراضات توسط انجمن های علمی و مطالعاتی درون کشور هم بوده ایم. در محافل بین المللی نیز کانادا از جمله کشورهایی بوده که نمایندگان و دولت این کشور خواهان پیگیری”حقیقت” و تحقیقات “مستقل” در مورد علت مرگ شهروند کانادایی– ایرانی خود در زندان اوین شده اند. افزون بر واکنش دولت کانادا، ما شاهد موضع تند مگدلنا مغربی، معاون شمال آفریقا و خاورمیانه گروه حقوق بشر عفو بین الملل نسبت به قتل زندانیان در زندان های جمهوری اسلامی هستیم. مگدلنا مغربی در توئیتر خود نوشت:”جلوگیری مقامات از انجام تحقیقات مستقل در مورد مرگ بسیار مشکوک دکتر سید امامی نشان از یک تلاش عامدانه و برنامه ریزی شده برای پنهان کردن هرگونه شواهدی از شکنجه و قتل احتمالی دارد. او در زندان اوین، جایی که بازداشت شدگان تحت نظارت مستمر هستند و تمام وسایل شخصی از آنها گرفته می شود، بازداشت بوده و امکان خودکُشی در چنین شرایطی تقریبا محال است”.

در ماجرای قتل سید امامی، جعفری دولت آبادی دادستان تهران که با موجی از اعتراض نسبت به اعلام خبر “خودکُشی” سید امامی مواجه بود، حتا قصور مسئولان زندان در حفظ جان او را نیز نپذیرفت و اعلام کرد که، ماموران زندان تا آنجا که برایشان مقدور بوده وظایف خود را به درستی انجام داده اند. البته از جعفری دولت آبادی که بر جایگاه پیشین سعید مرتضوی نشسته است، انتظاری بیش از این نباید داشت. جعفری دولت آبادی هم یک سعید مرتضوی دیگر است. همه از یک قماش و تماما از جنس آدمکشانی جانی و جنایتکار هستند.

در دو ماه اخیر، ما دست کم با اعلام رسمی قتل سه زندانی در ایام بازداشت مواجه بوده ایم. قتل کاووس سید امامی استاد جامعه شناسی در ۱۹ بهمن، قتل سینا قنبری و وحید حیدری از بازداشت شدگان جنبش اعتراضی دیماه گذشته که هر سه مورد توسط دادستانی به طور رسمی تحت عنوان “خودکُشی” در زندان اعلام شده اند. در اتفاقات دیماه، دست کم ۸ تن دیگر از بازداشت شدگان زیر بازجویی و شکنجه کشته شدند که جمهوری اسلامی با انداختن جنازه هایشان در بیرون از زندان، اساسا منکر دستگیری آنان شد و از این بابت هیچ مسئولیتی در قبال مرگ این جوانان گمنام و تهیدست جامعه به عهده نگرفت.

در ماجرای سال ۸۸ هم، ما شاهد قتل دست کم چهار نفر از زندانیان در بازداشتگاه کهریزک بودیم. سعید مرتضوی در آن دوره دادستان تهران و متهم اصلی مرگ بازداشت شدگان بود. به رغم آنهمه سرو صدایی که از مرگ بازداشت شدگان کهریزک در جامعه بلند شد، احمدی نژاد، سعید مرتضوی دادستان تهران و عامل اصلی فاجعه کهریزک را ابتدا در مقام ریاست ستاد مبارزه با قاچاق ارز و کالا منصوب کرد و سپس ریاست صندوق تامین اجتماعی را به او واگذار کرد. همین احمدی نژادی که اکنون از فساد و بی عدالتی در قوه قضائیه فریاد می کند و حتا نهیب می زند که خامنه ای هم در مقابل ظلم دستگاه قضایی “پاسخگو” نیست. انگار دستگاه قضایی جمهوری اسلامی فقط طی ۵ سال گذشته فاسد و ظالم شده و در دوران ریاست جمهوری خود احمدی نژاد و دوره دادستانی سعید مرتضوی، دستگاهی مملو از عدالت و پاسخگویی بوده است!!.

نمونه دیگر قتل زهرا کاظمی، عکاس کانادایی- ایرانی در اوین است. قتلی که توسط سعید مرتضوی در تیر ماه ۸۲ صورت گرفت. سعید مرتضوی اما، بعد از قتل زهرا کاظمی به جای محاکمه ارتقاء مقام یافت. او که تا آن زمان تحت عنوان “قاضی مرتضوی” به “قاتل مطبوعات” شهره بود، پس از ماجرای قتل زهرا کاظمی، توسط قاضی القضات جمهوری اسلامی به مقام دادستانی تهران ارتقاء یافت. نمونه فاجعه بار دیگر، قتل نویسندگان، شعرا و هنرمندان توسط دستگاه قضایی و اطلاعاتی جمهوری اسلامی است که در سال های۷۶ و ۷۷ اتفاق افتاد. کشتاری که تحت عنوان “قتل های زنجیره‌ای” ای در تاریخ جمهوری اسلامی ثبت شده اند و اکنون کلیت جامعه تا حدودی از کم و کیف وقوع این قتل ها با خبر هستند. قتل هایی که فرامین فقهی آن توسط عناصری مثل محسنی اژه ای عنصر قضایی-امنیتی رژیم و دری نجف آبادی وزیر وقت اطلاعات صادر می شد و سعید امامی معاون دری نجف آبادی عامل اجرایی احکام فوق بود. با برملا شدن ماجرای قتل های زنجیره ای، سعید امامی را در زندان کشتند تا آمران قتل ها که همان مسئولان درجه اول قوه قضائیه بودند، در امان بمانند. دری نجف آبادی اگر چه از پست وزارت اطلاعات کناره گیری کرد، اما بلا فاصله توسط خامنه ای به پست های بالاتری منصوب شد.

نمونه وحشتناک تر از همه موارد فوق، قتل عام هزاران زندانی سیاسی محکوم در تابستان ۶۷ است. قتل عامی که سرانجام با گذشت بیش از دو دهه، دست کم گوشه هایی از ابعاد این فاجعه هولناک طی سال های اخیر بر ملا و بخش وسیعی از جامعه نسبت به آن آگاه شدند. در میان همه جنایات فوق، تنها نمونه ای که تاکنون هیچ رد پایی از آن در جامعه نیست، قتل بازداشت شدگان در سال های نخست دهه ۶۰ است. صدها جان گرانقدری که در سال های ۶۰ تا ۶۲ زیر شکنجه و بازجویی پرپر شدند و هر کدام از آنان در بی خبری محض در گوشه از خاک پهناور ایران دفن شده اند. در آن دوران تک صدایی جمهوری اسلامی، مقامات قضایی و دادستانی کشور، نه نیازی به عنوان جعلی “خودکُشی” داشتند و نه ضرورتی برای اعلام خبر مرگ آنان به خانواده های شان را احساس می کردند. همه این فراموش شدگان، بی آنکه جامعه از عمق چنین جنایتی مطلع گردد، بی آنکه نام و نشانی از آنان در متن جامعه و شبکه های اجتماعی بر جای مانده باشد، در گوشه ای و یا در گورستانی بی نام و نشان دفن شده اند. با این همه، اگر روزی روزگاری اسناد این قتل ها برملا شوند، تردیدی نیست که در مقابل نام کشته شدگان آن سال ها، طبق نظریه پزشکی قانونی، علت مرگ “خودکُشی” قید شده است.

افرادی مثل تاجزاده، عمادالدین باقی، عبدی، مرتضی الویری و دیگر “اصلاح طلبانی” که اکنون به درستی در “خودکُشی” کاووس سید امامی تشکیک می کنند و همزمان از بی عدالتی قوه قضایی و عدم پاسخگویی مقامات دادستانی داد سخن می دهند، خود بیش از همه در جریان چند و چون قتل زندانیان آن سال ها در زیر شکنجه و بازجویی هستند. از آنجایی که آنان، در سال های ۶۰ و ۶۱ خود جزو موثرترین نیروهای امنیتی و اطلاعاتی سیستم قضایی جمهوری اسلامی بودند، هر یک ده ها نمونه از قتل بازداشت شدگان آن سال ها را شاهد حضوری و بعضا هدایتگر بوده اند. صدها بازداشت شدگانی که زیر شکنجه و بازجویی بدن های شان ریش ریش شد و به کام مرگ رفتند. این نیروهای به ظاهر اصلاح طلب امروزی که همان مسئولان امنیتی و اطلاعاتی آن سال ها هستند، به رغم اطلاعات وسیع و دقیقی که از مرگ زندانیان در هنگام بازجویی دارند و خود نیز در زمره عاملان آن بوده اند، همواره در مورد سال های ۶۰ تا ۶٢ و۶٧ مهر سکوت بر لب زده و هنوز که هنوز است در حسرت بازگشت به آن سال ها که از آن به “دوران طلایی” خمینی جلاد  یاد می کنند، اشک تمساح می ریزند.

همان روز عباس جعفری دولت‌آبادی، دادستان تهران از بازداشت چند نفر به اتهام “جاسوسی” خبر داد و گفت که این افراد “در قالب پروژه‌های علمی و محیط زیستی” اسناد طبقه‌بندی شده کشور را در حوزه‌های استراتژیک جمع‌آوری می‌کردند.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۶۲ در فرمت پی دی اف

 

گزارش برگزاری مراسم سالگرد حماسه سیاهکل در شهر آمستردام هلند

فعالین سازمان فدائیان (اقلیت) – هلند در دهم فوریه به مناسبت چهل وهفتمین سالگرد نبرد حماسه سیاهکل مراسمی را در شهر آمستردام برگزار کردند. این برنامه شامل بخش های سیاسی و هنری بود. در ابتدا با خوشامدگویی از شرکت کنندگان در این برنامه، مراسم با یک دقیقه کف زدن به پاس جانفشانان راه آزادی و سوسیالیسم آغاز و سپس بیانیه سازمان به مناسبت چهل و هفتمین سالگرد حماسه سیاهکل توسط مجری برنامه خوانده شد.

در بخش سیاسی رفیق عباس سماکار شاعر، نویسنده و فعال سیاسی کمونیست سخنران برنامه بودند. عنوان بحث “از مشروطیت تا سیاهکل”، اثری پژوهشی بود که ساختار سه دوره تحول سیاسی در ایران را ارزیابی می‌کرد. بعد از بحث به پرسش و پاسخ پیرامون بحث ارائه شده فوق پرداخته شد.

در قسمت هنری برنامه موزیک گرم آمریکای لاتین بود. ترانه هایی از خود خواننده گروه و هم چنین ترانه هایی از ویکتور خارا شاعر و گیتاریست معروف شیلی توسط گروه چپ و انقلابی شیلی با  نام:

Utopia vital

Patrico Padilla &Sol del Sur

نواخته و اجرا شد. یکی از رفقای سازمان هر ترانه را قبل از اجرا در این برنامه برای حاضرین در سالن ترجمه می کرد.

برنامه با سرود انترناسیونال خاتمه یافت.

فعالین سازمان فدائیان (اقلیت) – هلند

دختران خیابان انقلاب و هذیان گویی محسنی اژه ای

روز یکشنبه پانزده بهمن ماه، محسنی اژه ای سخنگوی دستگاه قضایی جمهوری اسلامی در یک نشست خبری با خبرنگاران، موضع رسمی نظام را در واکنش به جنبش نه به حجاب اجباری اعلام کرد. جنبشی که از اوایل دی ماه تحت عنوان “دختران خیابان انقلاب” در جامعه شکل گرفته است. اژه ای در پاسخ به خبرنگاری که از او در مورد وضعیت بازداشت شدگان “دختران خیابان انقلاب” پرسش کرده بود، ضمن دسته بندی کردن دختران بازداشت شده، اتهامات سخیفی را به آنان نسبت داد. اتهاماتی که تماما بیانگر استیصال جمهوری اسلامی ودرماندگی دستگاه فاسد قضایی آن در مواجهه با جنبش “دختران خیابان انقلاب” است.

اژه ای، در مورد گروهی از دستگیرشدگان که آنان را در ردیف “احساساتی شدگان” و فریب خوردگان می شمارد، گفت: “گاهی یک خانمی با القائاتی که صورت گرفته، خودش هم نمی داند چکار می کند، کاری کرده و بعد هم پشیمان می شود و می گوید تصور این را نمی کردم که بازداشت شوم”. عجب! آن دختر جوانی که با شهامتی در خور تحسین در مقابل چشمان مردم کشف حجاب می کند، بر بلندای سکو می رود و با سری افراشته روسری خود را در انتهای چوبی آویزان و آنگاه آن را همانند پرچمی علیه سال ها بی حقوقی زنان به اهتزار در می آورد، دختری فریب خورده است؟ یا دختری عصیانگر، که آگاهانه علیه حقارت و وهن حجاب اجباری دست به اعتراض زده است. آیا او دختری است که تحت تاثیر القائات صورت گرفته از خارج به میدان آمده است؟ یا دختری است که زخم های شلاق بردگی حجاب اجباری را طی ۳۹ سال بر گرده های خود دارد و اکنون دیگر نمی خواهد تن به این اسارت و بردگی بسپارد.

البته، پوشیده نیست که اقدامات شجاعانه دختران خیابان انقلاب، اکنون بخشی از واقعیت های عینی و ملموس جامعه است. واقعیتی که با شرایط کنونی جنبش انقلابی توده های مردم ایران گره خورده است، اقداماتی که از شرایط عینی جامعه تاثیر می گیرد و بر آن تاثیر می گذارد. از این رو، دختران خیابان انقلاب که سالیان درازی است طعم ستم، تحقیر و بی هویتی حاصل از حجاب اجباری را با پوست و گوشت خود در متن جامعه تجربه کرده اند، دیگر نیازی به القائات صورت گرفته از داخل و خارج ندارند. هر یک از آنان، خود نمونه ای از به تباهی رفتن زنان جامعه ما در حاکمیت جمهوری اسلامی هستند، زنان و دختران قامت برافراشته ای که تصمیم گرفته اند تا به چند دهه اسارت و بردگی حجاب اجباری خاتمه دهند.

آنان نه تنها فریب خورده نیستند، بلکه به عواقب اقدامی که بدان روی آورده اند، آگاهی نیز دارند. روشن است که دختران خیابان انقلاب، به خطرات راهی که برگزیده اند، به مجازات و عقوبتی که در انتظارشان است، به خوبی واقف اند. این دختران که سالیان متمادی، صرفا به دلیل بیرون آمدن تار مویی اسیر نیروهای گشت ارشاد شده اند، آنان که همواره به دلیل “بد حجابی” مورد اهانت، تحقیر و آزار و اذیت نیروهای انتظامی قرار گرفته اند، این دختران دبیرستانی و دانشگاهی که طی سالیان متمادی صرفا به بهانه برافتادن گوشه ای از روسری هایشان توسط عوامل امور تربیتی مدارس و نیروهای حراست دانشگاه ها توهین و تحقیر شده اند، آنان زنان و دخترانی نیستند که از عواقب اقدام شجاعانه خود بی اطلاع باشند. آنان دخترانی نیستند که از هزینه های کشف حجاب و ایستادن بر سکوی بلند آزادی بی خبر باشند. آنچه دختران خیابان انقلاب را هم اینک به بلندای سترگ “دختران انقلاب” نشانده است، همانا همین آگاهی، شعور، عصیانگری و شهامت بی نظیر آنان در انتخاب روشی است که علیه حجاب اجباری انتخاب کرده اند. مجموعه خصایل و ویژگی هایی که آنان را به مظهر مبارزه و پایداری بر حق زنان سرکوب شده جامعه ما علیه ۳۹ سال بردگی حجاب اجباری تبدیل کرده است.

محسنی اژه ای، این عنصر فاسد و تبهکار جمهوری اسلامی، علاوه بر نسبت دادن فریب خوردگی به معترضان علنی حجاب اجباری، گروه دیگری از دختران خیابان انقلاب را به مصرف مواد مخدر صنعتی متهم کرد. سخنگوی قوه قضائیه با وقاحتی مشمئز کننده که معمولا برازنده این عنصر جانی و آدمکش رژیم است، در مورد تعدادی از بازداشت شدگان گفت: “البته عده ای هم با استفاده از مواد صنعتی دست به اقدامات ناشایستی می زنند و برخی هم یا هدایت شده اند و یا خود هدایتگر هستند”.

متهم کردن دختران خیابان انقلاب به اعتیاد و مصرف مواد صنعتی از جمله اتهامات سخیفی است که مقامات قضایی و امنیتی جمهوری اسلامی همیشه علیه مخالفین خود تبلیغ و علیه شان پرونده سازی می کنند. بکارگیری اینگونه شیوه های کثیف و نخ نما شده توسط محسنی اژه ای، جلاد دستگاه قضایی جمهوری اسلامی آنهم در این شرایط زمانی معین، بیانگر این حقیقت است که تا چه حد کفگیر نظام به ته دیگ خورده است. در جریان خیزش عمومی جوانان و توده های مردم ایران در دی ماه گذشته، ما شاهد اینگونه تبلیغات گسترده در ارتباط با مرگ دستگیرشدگان در زندان ها بودیم. در پی جان باختن هر یک از بازداشت شدگان دیماه در زندان های جمهوری اسلامی که زیر شکنجه بازجویان کشته شدند، بلافاصله همه مقامات قضایی، دادستانی و مسئولان زندان های جمهوری اسلامی یک صدا علت مرگ را خودکُشی و یا مرگ بر اثر تزریق مواد مخدر اعلام می کردند. نمونه بارزش، مرگ سینا قنبری در زندان اوین بود، که با وقاحت تمام اعلام کردند که حتا فیلم خودکُشی او نیز موجود است. اما، در پی بازدید تعدادی از نمایندگان ارتجاع اسلامی از زندان اوین، مشخص شد که چنین فیلمی اساسا واقعیت ندارد.

پوشیده نیست که متهم کردن “دختران خیابان انقلاب” به مواد مخدر صنعتی در گام نخست برای جلوگیری از الگو شدن “دختران انقلاب” است. با شکل گیری جنبش “دختران خیابان انقلاب”، ابتدا مسئولان نظام تلاش کردند که مبارزه آنان را بی اثر و “کم اهمیت” جلوه دهند. با روزافزون شدن تعداد زنانی که کشف حجاب کردند، روسری های خود بر چوب گره زدند و بر بلندای سکوی پست های برق به اهتزاز درآوردند، شعار کم اهمیت بودن اقدامات آنان از طرف مقامات قضایی رنگ باخت. دستگیری های فله ای “دختر خیابان انقلاب” شروع شد. تا جاییکه طبق آمار رسمی، فقط در تهران تعداد ۲۹ نفر از آنان دستگیر شدند. وقتی دیدند دستگیری ها افاده نکرد و به رغم فشار وارده بر دختران بازداشت شده، تداوم حرکت آنان در کشف حجاب در سطح خیابان های شهر ادامه یافت و از یک حرکت نمادین فردی به اَشکال چند نفره و گروهی تکامل یافت، تبلیغات مشمئز کننده جمهوری اسلامی برای تخطئه اقدامات شجاعانه “دختران انقلاب” در قالب تهدیدهای سنگینن امنیتی و یا طرح اتهاماتی از نمونه اراجیف سخنگوی دستگاه قضایی جمهوری اسلامی، جایگزین شعار “کم اهمیت” بودن اقدامات دختران خیابان انقلاب شد.

تهدید به پرونده سازی و مجازات های سنگین دخترانی که به زعم اژه ای “به صورت سازماندهی شده این کارها را می کنند”، از جمله موارد دیگری است که سخنگوی قوه قضائیه بر آن تاکید داشته است. محسنی اژه ای که هنوز در توهمات سال های اولیه دهه ۶۰ بسر می برد برای ممانعت از پیوستن دختران به این حرکت اعتراضی، به خانواده ها متوسل شده است. او با زبان تهدید می گوید: “به خانواده ها توصیه می کنیم مراقب فرزندان خود باشند. اگر آنها بخواهند فردا ازدواج کنند، می گویند آنها در زندان بوده اند، اگر بخواهند تحصیلاتشان را ادامه دهند یا سر کار بروند، سوء سابقه دارند”.

متوسل شدن اژه ای به خانواده ها و ترساندن دختران انقلاب از ازدواج، زندان و یا بازماندن از تحصیلات، دیگر اوج استیصال و درماندگی سخنگوی دستگاه قضایی جمهوری اسلامی است. استیصالی که نشان می دهد کشتی شکسته نظام جمهوری اسلامی در ارتباط با مبارزات علنی زنان علیه حجاب اجباری تا چه حد در گِل نشسته است.

محسنی اژه ای همانند اصحاب کَهف هنوز در خواب سال های نخست دهه ۶۰ است. او نمی تواند و یا نمی خواهد بفهمد که شرایط امروز جامعه بسیار متفاوت با آن سال ها است. زنان و دخترانی که اکنون به جنبش “نه به حجاب اجباری” پیوسته اند، زنانی که در قامت “دختران انقلاب” شجاعانه بر سکوی بلند آزادی و رهایی از بردگی حجاب اجباری ایستاده اند، مدت هاست که از سد دلواپسی هایی نظیر بازداشت، ازدواج، تحصیلات و داشتن سوء سابقه عبور کرده اند. آنان، اکنون به مقوله هایی فراتر از ازدواج و سوء سابقه کیفری می اندیشند. دختران انقلاب به خوبی می دانند که اقدام آنان اکنون صرفا یک امر انتزاعی درحد یرداشتن روسری از سر نیست. آنان بخوبی بر این امر واقف اند که طی این سال ها که جمهوری اسلامی ده ها تبعیض جنسیتی دیگر را بر آنان تحمیل کرده است، همه آن تبعیضات جنسیتی دیگر از کاکل سر اِعمال تحمیل همین حجاب اجباری بوده است. اگر حجاب اجباری نبود، نه مانعی برای حضور زنان در ورزشگاه ها بود و نه از تقسیم بندی رشته های دانشگاهی به زنانه مردانه خبری بود، نه جدا سازی در اتوبوس ها رخ می داد و نه زنان از حضور در بسیاری از میدان های ورزشی باز می ماندند، نه گشت ارشادی بود و نه نیروی انتظامی مستقر در گوشه و کنار شهر، نه گشت و گزار دختران و پسران در پارک ها ممنوع می شد و نه زمینه های گسترده سرکوب آنان تا به این حد در جامعه فراهم می شد.

آنچه جمهوری اسلامی و سخنگوی آدمکش قوه قضائیه را به تکاپو انداخته، صرف گذاشتن یا برداشتن یک “تکه پارچه” به نام روسری از سر نیست. جمهوری اسلامی، موجودیت خود را با حجاب اجباری گره زده است و از قَبَل همین تحمیل حجاب تا کنون موفق شده است سرکوب های وسیعتری را بر زنان و مردان جامعه تحمیل نماید. بی دلیل نیست که اقدام شجاعانه “دختران خیابان انقلاب” تا بدین حد هیئت حاکمه ایران را به وحشت انداخته و سخنگوی فاسد و جنایتکار دستگاه قضایی رژیم را این چنین به هذیان گویی وا داشته است.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۶۱ در فرمت پی دی اف

 

 

 

گام‌های استوار جنبش کارگری، چشم‌انداز جنبش انقلابی

اعتراضات و اعتصابات کارگری پیوسته در حال تعمیق و گسترش است. جنبش طبقاتی کارگران، با گام‌هایی استوار و پی‌گیر، در مسیر پیشرفت و اعتلاء به حرکت خود ادامه داده و به چنان مرحله‌ای از رشد رسیده است که هیچ چیز جلودار آن نیست. نه تشدید فشارهای سیاسی و امنیتی، نه تهدید و ارعاب فزاینده و توسل به قهر عریان وزندان و شکنجه و نه به اوج رساندن فشارهای اقتصادی و معیشتی، هیچ‌کدام  قادر نیست جنبش کارگری را از تب و تاب و روند اعتلا یابنده خود باز دارد. ده‌ها تجمع و اعتصاب و راه‌پیمایی در یک هفته اخیر گویای همین واقعیت است. خلاصه‌وار، تنها به چند نمونه از این اعتراضات که هر یک با ویژگی‌هایی همراه بوده و به آن برجستگی خاصی بخشیده است، اشاره می‌کنیم.

نیشکر هفت‌تپه: کارگران نیشکر هفت‌تپه روز ۱۱ بهمن برای چندمین بار در سال جاری دست به اعتصاب زدند. نه دروغ‌ها و وعده‌های توخالی کارفرما، نه تهدید و ارعاب و سوءقصد مزدوران سرمایه به جان اسماعیل بخشی نماینده کارگران و نه تلاش‌های مذبوحانه مدیریت برای ایجاد شکاف و تفرقه در میان کارگران، هیچ‌یک نتوانست در اتحاد و یکپارچگی کارگران و عزم و ارادۀ آن‌ها به مبارزه برای تحقق خواست‌های خود خللی وارد سازد. در پنجمین روز اعتصاب (۱۵بهمن) نیروهای گارد ویژه و دیگر نیروهای سرکوب‌گر، صفوف کارگران اعتصابی را وحشیانه مورد حمله قرار داده و به ضرب و شتم کارگران پرداختند. ۳۴ تن از جمله چند تن از نمایندگان کارگران (کرامت پام، رحیم بساک، رمضان علیپور، اسماعیل بخشی و ابراهیم امیری) بازداشت و با دستبند به پاسگاه هفت‌تپه و سپس مرکز ستاد فرماندهی نظامی شوشتر منتقل شدند. دستگیرشدگان پس‌از پنج ساعت بازداشت و بازجویی و اهانت و تهدید و پس ازسپردن ” تعهد ” آزاد شدند. با این یورش وحشیانه، قرار بود کارفرمای هفت‌تپه و حامیان دولتی آن، دست‌کم عده‌ای از کارگران را مرعوب سازند، میان آن‌ها جدایی و نفاق ایجاد کنند و ارادۀ کارگران و اعتصاب را درهم بشکنند و کارگران را با زور و سرنیزه به سر کار بازگردانند. اما نه فقط شکافی در میان کارگران ایجاد نشد و کسی به سر کار بازنگشت، بلکه روز ۱۶ بهمن، کارگران تمام قسمت‌های شرکت هفت‌تپه متحد و یکپارچه دست به اعتصاب زدند و کارگران بازنشسته نیز به اعتصاب پیوستند. همه کارگران به رغم تلاش برخی از یاران نیمه‌راه یا مخالفان سندیکا که فرمان توقف اعتصاب صادر می‌کردند، به ندای سندیکای خود مبنی بر ادامه اعتصاب لبیک گفتند. کارگران زن در هفت‌تپه و همسران کارگران مرد نیز به پشتیبانی از بازداشت‌شدگان برخاستند. سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه در کانال تلگرام خود نوشت “بازداشت، زندان، تهدید و ارعاب چاره‌ساز نیست. اعتصاب و تجمع تا رسیدن به مطالبات ادامه خواهد داشت.” کارگران آگاه و متحد هفت‌تپه اما در اعتصاب اخیر خود، برگ زرین دیگری بر دفترچه مبارزات خود افزودند. کارگران اعتصابی در هفتمین روز اعتصاب (۱۷ بهمن) انبار شکر را تحت تصرف و کنترل خود درآوردند. تریلی‌ها و کامیون‌های حامل شکر را خالی کردند و مانع خروج شکر از انبار شدند. کارگران هفت‌تپه بدین‌سان یکبار دیگر، روند پیشرفت و تعالی مبارزه در این واحد و تمایل و استعداد کارگران برای اعمال کنترل و نظارت کارگری را به نمایش گذاشتند.

هپکو: کارگران مبارز هپکو که در اعتصابات و اعتراضات خیابانی دی ماه ۹۵، خوش درخشیدند و شعار “زیربار ستم نمی‌کنیم زندگی” سردادند، در سال جاری (۹۶) نیز به اعتراضات خود ادامه دادند. درپی اعتصابات و تظاهرات با شکوه دی ماه ۹۵، مالکیت سهام کارخانه از اوائل سال ۹۶ به یک سرمایه‌دار جدید بخش خصوصی واگذار شد. اما کارفرمای جدید نیز به‌رغم وعده‌هایی که در مورد پرداخت مطالبات معوقه کارگران داد، به آن عمل نکرد. کارگران هپکو اعتصابات و تظاهرات مشترک با کارگران آذرآب در اواخر شهریور را سازمان دادند. این اعتصاب و راه‌پیمایی با سرکوب بسیار خشن و قهرآمیز، شلیک گاز اشک‌آور و ضرب و شتم کارگران روبرو شد. با این وجود، ربیعی وزیرکار روحانی، سراسیمه خود را به اراک رساند و وعده‌ رسیدگی به مشکلات کارگران داد. پس از این اعتصاب و راه‌پیمایی، اداره هپکو به سازمان خصوصی‌سازی محول گردید و این سازمان وعده داد مطالبات عقب‌افتاده کارگران را پرداخت کند. همزمان با این وعده‌ها، پی‌گردهای امنیتی و قضایی کارگران پیشرو و فعالان اعتصاب تشدید شد. ۲۰ فعال اعتصاب و کارگر پیشرو هپکو، به جرم “اخلال در نظم” و شرکت در تجمعات به دادگاه احضار شدند. کارفرما در پرونده سازی علیه کارگران تا آن جا پیش رفت که گروهی از کارگران را “تروریست” نامید! اما هیچ‌یک از این اقدامات وحشیانه و اتهامات رذیلانه، نتوانست ترسی در دل کارگران هپکو بیاندازد یا آن‌ها را از ادامه مبارزه باز دارد.

کارگران هپکو بار دیگر دست به اعتصاب زدند. پرچم‌ها و پلاکاردها بار دیگر به اهتزاز درآمدند و درست همان روزی که هفت‌تپه یکپارچه در اعتصاب بود (۱۶ بهمن) بار دیگر راهی خیابان شدند. در این اعترضات، کارگران علاوه بر مخالفت با خصوصی‌سازی هپکو و خواست پرداخت فوری و کامل مطالبات معوقه، خواهان آن شدند که خودشان در اداره امور کارخانه دخالت و مشارکت داشته باشند و “میدان عمل برای نظارت و ادارۀ کارخانه به کارگران داده شود” کارگران هپکو که مبتکر شعارهای جدید بوده‌اند، در راه‌پیمایی خود شعار “درود بر ستمگر، مرگ بر کارگر” سردادند. شعاری که هر کس می‌توانست به جنبه طنزگونه و منظور اصلی کارگران هپکو پی‌برد. چنان‌که یک روز بعد (۱۷ بهمن) مالباختگان کاسپین به همین سیاق شعار “مفسد اقتصادی آزاد باید گردد – سپرده گذار اعدام باید گردد” سردادند و کارگران شرکت‌واحد در تجمع اعتراضی و خیابانی خود در ۱۸ بهمن، با سردادن شعار “درود بر کارگر – مرگ بر ستمگر” منظور اصلی کارگران هپکو را به صراحت بیان داشتند.

شرکت‌واحد: کارگران شرکت‌واحد و سندیکای مبارز آن‌ها، درعین فعالیت و تلاش مداوم برای آزادی رضا شهابی عضو هیئت مدیره سندیکا، با حضور فعال و مستمر در عرصه سیاسی و اجتماعی و صدور اطلاعیه و موضع‌گیری‌های متعدد از نمونه اطلاعیه مشترک در رابطه با حداقل دستمزد سال ۹۷ اطلاعیه در حمایت از مبارزات و خواست‌های کارگران هفت‌تپه، خواست‌های صنفی کارگران این شرکت را نیز پی‌گیری و کارزار مبارزه برای مسکن کارگران شرکت‌واحد را راه‌اندازی و هدایت نمود. این کارزار مبارزاتی که از دهم بهمن آغاز شد، در تمام طول روزهایی که هفت‌تپه در اعتصاب بود ادامه یافت. پروژه مسکن سپیدار ۲ و ۳ که قرار بود سال ۹۱، واحدهای مسکونی ۲۶۰ کارگر عضو این پروژه را تحویل آن‌ها بدهد، پس از ۵ سال، این  وعده عملی نشده، خانه‌ها نیمه‌کاره مانده‌اند و کارگران هم‏چنان  بی‌خانمان‌اند. جمع‌هایی از کارگران شرکت‌واحد، هشت روز پیاپی، درحالی‌که شعار می‌دادند، “می‌میرم می‌میرم – مسکن مو می‌گیرم” در مقابل شورای شهر تهران دست به تجمع و راه پیمائی زدند. بر پلاکارد بزرگی که توسط کارگران حمل می‌شد نوشته شده بود “۵ سال از موعد تحویل مسکن کارگران عضو پروژه سپیدار ۲ و ۳ تعاونی مسکن شرکت اتوبوس‌رانی گذشته است، اما همچنان بی‌خانمان و بلاتکلیف هستیم.” در همین اعتراضات مستمر خیابانی بود که کارگران شرکت‌واحد در دفاع و همراهی با کارگران هپکو شعار “مرگ بر ستمگر – درود بر کارگر” را سردادند. تمام این تلاش‌ها، در بطن شرایطی‌ست که دستگاه سرکوب امنیتی و قضایی بیشترین فشارها را علیه فعالان این سندیکا اعمال نموده است. رضا شهابی را که بطور موقت برای معالجه آزاد شده، به قصد کشت تحت فشار و شکنجه قرار داده‌اند. ابراهیم مددی و داود رضوی دو عضو دیگر هیئت مدیره سندیکا را مکررا به بی‌دادگاه کشانده و به مجازات‌های سنگین محکوم ساخته‌اند. به‌رغم تمام این اقدامات وحشیانه و ضدانسانی، کارگران شرکت‌واحد و سندیکای آن‌ها همواره در صحنه مبارزه حاضربوده، مانند کارگران هفت‌تپه و سندیکای آن‌ها از اعتراضات و خیزش‌های توده‌های زحمتکش حمایت کرده‌اند و خود پیشگام تجمعات و اعتراضات خیابانی بوده‌اند.

برق فشار قوی: کارگران برق فشار قوی که طی سه چهار سال اخیر، چندین بار تجمعات و اعتراضات سراسری را سازمان داده‌اند، بار دیگر به اعتراض سراسری برخاستند. بیش از صدکارگر برق فشار قوی به نمایندگی از چندهزار کارگر، از شهرها و استان‌های مختلف کشور به تهران آمدند و روز ۱۶ بهمن در برابر وزارت نیرو دست به تجمع زدند. نه وعده‌های کلی و توخالی نمایندگان مجلس و شرکای آن‌ها در کابینه، نه تهدید و تبعید کارگران فعال و سازماندهندگان تجمعات سراسری هیچ‌یک نتوانست کارگران را خام و آرام کند. کارگران برق فشار قوی خواهان تبدیل وضعیت قرارداد معین به قرارداد دائمی هستند و در اعتراض سراسری اخیر خود نیز بر این خواست پای فشردند.

افزون بر موارد فوق، در همین چند روزی که هفت‌تپه در اعتصاب بود، کارگران در ده‌ها کارخانه و موسسه دیگر نیز دست به اعتراض و اعتصاب زدند. کارگران مخابرات روستایی، کارگران واگن‌سازی، پتروشیمی، پرلیت، کارخانه‌ پی‌وی‌سی، رنگین نخ، چوکا، مترو، ماشین‌سازی اراک، کارگران بازنشسته فولاد و ده ها مورد دیگر.

کیان تایر: یکی دیگر از اعتراضات کارگری که برجستگی خاصی داشت، تجمع اعتراضی کارگران کیان‌تایر بود. کارگران کیان‌تایر که هر ماه چندین تجمع و اعتراض داشته‌اند، روز ۱۸ بهمن، بار دیگر در مقابل وزارت صنعت و معدن و تجارت، دست به تجمع زدند. ارتجاع حاکم که از تجمع و اعتراض کارگران وحشت دارد، به منظور سرکوب این حرکت اعتراضی، چندبرابر کارگران اعتراض‌کننده، نیروهای ویژه و انتظامی مجهز به ابزار مدرن سرکوب به محل اعزام نمود. سرکوب‌گران با ایجاد یک دیوار سه چهار ردیفه، کارگران را محاصره کردند. اما نکته فوق‌العاده جالب و قابل توجه این بود که کارگران کیان‌تایر وقتی‌که به محاصره سرکوب‌گران درآمدند شعار می‌دادند “نترسید نترسید – ما همه با هم هستیم” این شعار کارگران کیان‌تایر فوق‌العاده مهم است. نه فقط از این بابت که بر اتحاد کارگران تاکید می‌کند بلکه بویژه از این جهت که شعارها و اعتراضات کارگری را با شعارها و اعتراضات خیابانی زحمتکشان و تهیدستان شهری پیوند می‌زند. این شعار، گرچه هنوز یک شعار موردی‌ست، اما نشان از یک واقعیت دارد و آن واقعیت این است که، آرام آرام زمینه‌های پیوند جنبش اعتراضی زحمتکشان و تهیدستان شهری، با جنبش اعتصابی کارگران و ایفای نقش مهم و منحصر به فرد کارگران درکل جنبش انقلابی فراهم می‌شود.

یک جمع‌بندی کوتاه: اگر بخواهیم یک جمع‌بندی کوتاه از آنچه گفته شد بدست دهم باید بگوییم که، اعتصابات و اعتراضات کارگری پیوسته در حال تعمیق و گسترش است. احضار و بازداشت و سرکوب نتوانسته و نمی‌تواند مانع رشد اعتراضات و اعتلای جنبش طبقاتی کارگران شود. ترس‌ در میان کارگران تقریبا جایی ندارد برعکس شجاعت و نترسی و روحیه اعتراضی کارگران افزایش یافته است. تلاش طبقه حاکم برای مرعوب ساختن کارگران پیشرو و ازهم‌پاشی تشکل‌های مستقل کارگری با شکست روبرو شده است. استمرار و پی‌گیری مبارزات فوق‌العاده چشمگیر است. اتحاد و آگاهی در صفوف کارگران به سرعت درحال افزایش است. کارگران پیوسته با شعارها و ابتکارات جدیدی وارد عرصه مبارزه می‌شوند. جنبش کارگری آرام آرام پیش می‌رود و با گام‌های استوار موانع سر راه خود را یکی پس‌از دیگری از پیش پا برمی‌دارد. قبل از خیزش توده‌ای دی ماه ۹۶، کارگران مکرر دست به تجمع و اعتصاب زده و وارد خیابان‌ها شده‌ بودند، بعد از آن نیز چنین کرده‌اند. چنان‌که در شعارها و متون انتشار یافته کارگری نیز دیده می‌شود، گاه مستقیم و بی‌واسطه تمام نظم سرمایه‌داری را به چالش کشیده اند. گرایش ضدسرمایه‌داری و گرایش به اعمال کنترل و نظارت کارگری در میان کارگران روزبه‌روز در حال افزایش است. درعین حال به روشنی می‌توان دید که جنبش‌های اجتماعی از هم می‌آموزند و یکدیگر را تکمیل می‌کنند. شتاب تاثیر پذیری فوق‌ تصور است و شعارها و تجارب به سرعت منتقل می‌شوند.

معنای واقعی همه این فاکتورها یک چیز و فقط یک چیز است ؛ گشوده‌ شدن چشم‌اندازهای مثبت و امیدبخش فرا روی جنبش انقلابی کارگران و زحمتکشان. قدم‌اش مبارک!

متن کامل نشریه کار شماره ۷۶۱ در فرمت پی دی اف