گزارشی از یادمان جان‌باخته‌گان دهه ۶۰ در کپنهاک

۱۰ شهریور برابر با ۱ سپتامبر و در سی‌مین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی در دهه ۶۰، جمعی از فعالان سازمان فدائیان (اقلیت) و دیگر فعالان سیاسی در کپنهاک از ساعت ۱۳ تا ۱۴ در میدان Gammeltorv کپنهاک که به فراخوان فعالین چپ و کمونیست در دانمارک برگزار شد، یاد و خاطر رفقای جان‌باخته‌ی خود و نیز تمامی جان‌باختگان راه آزادی و سوسالیسم را گرامی داشتند.

در این اکسیون یک ساعته توجه تعدادی را به کشتار زندانیان سیاسی در ایران جلب کنند و بدین ترتیب یاد و خاطره تمامی آن‌ها را گرامی داشتند.

فعالین سازمان فدائیان (اقلیت) در دانمارک

۲سپتامبر ۲۰۱۸

بحرانی ژرف که تظاهر به وحدت را نیز ناممکن کرده است

جمهوری اسلامی، این روزها در گرداب بحران های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی فرو رفته است. بحران هایی که به شدت بر گلوی نظام چنگ انداخته و مدام هم فشرده تر می شود. بحران هایی چند وجهی که جناح ها و مجموعه هیات حاکمه ایران را به انشقاق و سردر گمی کشانده است. این بحران چند وجهی که از مدت ها پیش در ابعاد اقتصادی و اجتماعی شکل گرفته است، اکنون به نحو کم سابقه ای در زمینه سیاسی نیز طبقه حاکم و نهادهای آن را به چالش گرفته است. نمونه مشخص آن، موضوع طرح سئوال از روحانی، رئیس جمهوری ایران توسط نمایندگان مجلس ارتجاع بود. نمایندگانی که با طرح پنج سوال رئیس کابینه “تدبیر و امید” را برای پاسخگویی به وضعیت نابسامان و بحرانی حاکم بر جامعه، به مجلس کشاندند.

بدین منظور، حسن روحانی روز سه شنبه ششم شهریور (۲۸ اوت) به اتفاق جمع کثیری از اعضاء کابینه وارد مجلس شورای اسلامی شد. روحانی اگرچه با هدف پرکردن شکاف موجود میان دو نهاد اجرایی و قانونگذاری وارد مجلس شد، اما نتیجه این نشست بر خلاف انتظار او، تعمیق بحران سیاسی، تشدید شکاف در درون حاکمیت و کشیده شدن دامنه این بحران سیاسی به تمام سطوح جامعه بود. آنچه سبب دامن زدن به این بحران سیاسی در متن جامعه شد، بیان جملاتی بود که روحانی در شروع سخنان خود به آن اشاره کرد. اعلام خبر دیدار با خامنه ای پیش از ورود به مجلس و توصیه های او، از جمله نکاتی بودند که روحانی مجلسیان را نسبت به رعایت آن هشدار داد. او گفت: “همه باید با بهترین کلام، بهترین سخن، نیکوترین جملات را نسبت به هم به کار ببریم. امیدواریم توصیه هایی که مقام معظم رهبری نسبت به همین جلسه به من فرمودند، بتوانم نکات مورد نظر ایشان را دقیقا مراعات کنم.”

جان کلام و هدف روحانی از حضور در مجلس را نیز باید در همین توصیه خامنه ای دید. اینکه این توصیه ها چه بودند، تا کنون مشخص نشده است، اما، با توجه به سرمقاله کیهانِ وابسته به خامنه ای که صبح روز سه شنبه ساعاتی پیش از ورود روحانی به مجلس منتشر شد، می توان تا حدودی به توصیه و احیانا هشدار خامنه ای پی برد.

کیهان طی یادداشت شدیدالحنی سرنوشت بنی صدر را به روحانی یادآوری کرد. حسین شریعتمداری نماینده خامنه ای با هشدار به روحانی نوشت، هرگونه “افشاگری” احتمالی از طرف رئیس جمهور می تواند به مثابه “انتحار و خودزنی و به هم ریختن کشور” و یا “خراب کردن پل های پشت سر” باشد. کیهان همچنین از درخواست طرفداران روحانی که از او خواسته بودند تا حضور در مجلس را به فرصتی مغتنم برای کابینه خود تبدیل کند، به مثابه “پوست خربزه زیر پای رجال گذاشتن و قربانی گرفتن” از آنان یاد کرد.

با چنین فضایی که خامنه ای و روزنامه کیهان برای روحانی ترسیم کرده بودند، معلوم بود که او نه برای پاسخگویی “شفاف” به سئوالات نمایندگان در مجلس ارتجاع حضور یافته و نه جهت افشاگری و ایجاد فرصتی مغتنم برای کابینه خود. او حضور یافته بود تا فقط پیام وحدت خواهی و هشدارهای خامنه ای را به گوش نمایندگان برساند، شرایط ویژه حاکمیت را به آنان یادآوری کند و خطاب به دوستان و دشمنان نظام بگوید: “فکر نکنند که امروز آغاز شکافی بین دولت و مجلس است، چرا که این تصور کاملا اشتباه است.”

روحانی صد البته، به این وظیفه خود عمل کرد، تا جایی که با تحسین و تمجید شخص خامنه ای مواجه شد. او برای عادی جلوه دادن اوضاع کشور، تا بدان جا پیش رفت که اعتراضات وسیع جوانان و توده های زحمتکش را از دیماه ۹۶ به این طرف، نه نارضایتی عمیق توده ها از حاکمیت، که آن را صرفا در حد تغییر تصور “ملت” توصیف کرد. او برای سرپوش گذاشتن بر بحران حکومتی و ناتوانی دولت در پاسخگویی به نیازهای اولیه جامعه با وقاحتی کم نظیر همه تقصیرها را به گردن “ملت” انداخت و گفت: معتقدم اِشکال از ترسیم ملت ایران نسبت به آینده ایران است که ناگهان طی هشت ماه گذشته دچار تغییر شد.

با این همه و به رغم تلاشی وافر که روحانی در وارونه جلوه دادن واقعیت های فلاکت بار جامعه از خود بروز داد و در این مسیر تمام شارلاتانیزم آخوندی خود را به کار گرفت تا بحران حکومتی موجود را به رنگ و لعاب وحدت درآمیزد، نتیجه اما کاملا برعکس شد.

خروجی جلسه پاسخگویی روحانی به سوالات نمایندگان مجلس، بجای تظاهر به وحدت درونی، با تشدید بحران سیاسی و تعمیق بیشتر کشمکش ها همراه شد. به جای کتمان حقیقت، حقایق بیشتری در متن جامعه جاری و توده ها نسبت به دغلکاری مجموعه هیات حاکمه ایران درک روشنتری یافتند. در واقع سخنان روحانی و مجموعه شرایط حاکم بر جمهوری اسلامی اکنون به صد زبان فریاد می زنند که، بحران سیاسی موجود، عمیق تر از آن است که صرفا با اتکاء به توصیه های خامنه ای و یا با تکرار یک سری اوهام و شعارهای دروغین روحانی بتوان بر آن سرپوش گذاشت و نظام غرقه در بحران را به نمایش ظاهری وحدت رسانید.

قانع نشدن نمایندگان از سخنان روحانی و پیامد آن خواست برخی از نمایندگان برای ارجاع سوالات به قوه قضائیه، نخستین نشانه های آشکار شعله ورتر شدن آتش بحران سیاسی موجود در درون هیات حاکمه ایران بود. حسن روحانی که با هدف نمایش اقتدار نظام به “دشمن” و پرکردن شکاف موجود در میان دو نهاد اجرایی و قانونگذاری وارد مجلس شده بود، اکنون با شرایطی دشوارتر و ابهامات بیشتری نسبت به ادامه کاری خود و کابینه اش مواجه است.

نتیجه این نشست البته، فقط تعمیق بحران سیاسی موجود و پیامد آن تشدید کشمکش های درونی هیات حاکمه نبود. حسن روحانی با تصویری که از خود به نمایش گذاشت، اکنون در جمع نیروهای مدافع خود نیز مفتضح تر از پیش شده است. از روز ششم شهریور تا به امروز، روزی نیست که رئیس کابینه “تدبیر و امید” مورد عتاب مدافعان اعتدال‌گرا و “اصلاح طلب” خود قرار نگرفته باشد.

جدای از شبکه های اجتماعی که طی هفته گذشته به صورت همه جانبه روحانی و ریاکاری او را به سخره گرفتند، مجموعه نیروهای به اصطلاح میانه و معتدل و اصلاح طلب طرفدار روحانی نیز، او را مورد شماتت و نکوهش قرار داده اند.

مصطفی تاجزاده، رای منفی نمایندگان را نشانه “جری شدن رقیب” و “ناامیدی” مردم خواند. علی شکوری راد، دبیر کل حزب اعتماد ملت، بر رویکرد عدم پاسخ دهی مشخص روحانی به هر سوال انتقاد کرد، عبدالله ناصری فعال اصلاح طلب و مدیر عامل پیشین ایرنا، او را به “از دست داد سرمایه عظیمی” متهم کرد، احمد زیدآبادی، از حضور روحانی به عنوان “نمایش تصویری دل خوشکنک از اوضاع” یاد کرد، روزنامه جمهوری اسلامی نوشت: روحانی وارد مسائل پشت پرده نشد و مطمئن بود با این روش می تواند از گردنه مجلس عبور کند. تصوری که در پایان جلسه معلوم شد درست نبود و نمایندگان نعل وارونه زدند. حزب کارگزاران سازندگی وابسته به خط فکری رفسنجانی با صدور یک بیانیه رسمی اعلام کرد: حضور روحانی در مجلس و پاسخ های او، نه نمایندگان را قانع کرد و نه ملت را راضی. این حزب همچنین با توجه به ناکارآمدی کابینه روحانی، خواهان یک خانه تکانی در دولت و “اصلاحات راهبردی” در کابینه به لحاظ “سیاست گذاری و اجرا” شد.

موارد فوق، فقط نمونه هایی از واکنش طرفداران روحانی در درون جامعه است. در واقع جدای از بحران حکومتی، حسن روحانی اکنون با بحران مشروعیت در بین طرفداران خود نیز مواجه شده است. در وضعیت کنونی که جامعه از هر طرف دچار نابسامانی های شدید اقتصادی و اجتماعی است و بحران سیاسی بر گلوی هیات حاکمه ایران چنگ انداخته است، در شرایطی که نقش “اصلاح طلبان” و تاریخ مصرف آنان در توهم زایی توده ها دیگر تمام شده است، بخش هایی از حاکمیت از جمله طرفداران پیشین روحانی به این سیاست روی آورده اند تا همه کاسه کوزه های وضعیت موجود را سر روحانی و کابینه اش بشکنند. آنان بر این پندارند که با چنین سیاستی قادرند به مردم بقبولانند که مجلس و جناح هایی از حاکمیت در صدد پیدا کردن راه حلی برای معضلات جامعه هستند و با توهم پراکنی، می‌توانند جمهوری اسلامی را از مخمصمه بحران نجات دهند .

اقداماتی همانند آنچه در جلسه پرسش نمایندگان از حسن روحانی در روز  ششم شهریور رخ داد، نمونه ای از پیشبرد چنین سیاستی بود که آنان در پیش گرفته اند. غافل از اینکه اقداماتی از این دست و اقداماتی نظیر عزل و نصب وزیران و حتا فراتر از آن استیضاح کابینه روحانی، نه تنها راه به جایی نخواهد برد، بلکه به دلیل بحران ژرفی که هم اکنون جمهوری اسلامی در آن دست و پا می زند، هر گونه اقداماتی از این دست، اوضاع را برای طبقه حاکم بحرانی تر خواهد کرد.

بحران سیاسی موجود که برخاسته از تضاد عمیق منافع کارگران و زحمتکشان با طبقه حاکم است، اکنون آنچنان حاد شده است که دیگر حکومت قادر نیست به شیوه های گذشته بر مردم حکومت کند و صد البته توده ها نیز دیگر نمی خواهند بیش از این به وضعیت موجود تن در دهند. لذا، در چنین شرایطی هر اقدام به ظاهر وحدت طلبانه نتیجه معکوس داشته و در عمل به تعمیق شکاف، تشدید بحران و گسترش هر چه بیشتر نزاع در میان جناح های رژیم منجر خواهد شد.

بحران موجود یک بحران انقلابی است و راه حل آن نیز در گرو تحقق یک انقلاب اجتماعی است. انقلابی که جمهوری اسلامی و تمام کثافات آن را جاروب کند و بر ویرانه های آن حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان را مستقر سازد.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۸۸ در فرمت پی دی اف

 

وخامت اوضاع اقتصادی در جریان نزاع میان دو ارتجاع

کمتر از یک ماه پس از اعلام نخستین مرحله تحریم‌های دولت آمریکا علیه جمهوری اسلامی، تقریباً عموم شرکت‌های بین‌المللی که پس از توافق برجام، قرارداد‌ها یا توافق‌نامه‌هایی برای سرمایه‌گذاری، فروش کالا و انجام برخی خدمات امضا کرده بودند، هم‌اکنون ادامه فعالیت در ایران را متوقف ساخته یا تصمیم به خروج از ایران دارند. در همین حال، باوجوداینکه قرار است تحریم نفتی جمهوری اسلامی از ١٣ آبان آغاز شود، از هم‌اکنون صادرات نفت شدیداً کاهش‌یافته است. عواقب این تحولات بر اقتصاد ایران و اوضاع مالی جمهوری اسلامی چیست و چه نتایجی دربر خواهد داشت؟

همان‌گونه که تاکنون مکرر در مقالات نشریه کار توضیح داده‌شده است، بحران اقتصادی در ایران، معضلی نیست که مرتبط با تحریم‌های جدید یا گذشته باشد، بلکه درنهایت، این تحریم‌ها، تنها تأثیر تشدیدکننده داشته و دارند. بیشترین تأثیر  نیز همواره مرتبط با درآمدهای ارزی دولت، به‌ویژه درآمد حاصل از نفت بوده است.

اقتصاد ایران در تمام دوران موجودیت جمهوری اسلامی همواره از یک‌سو با رکود و از دیگر سو با نرخ تورم دورقمی مواجه بوده است. هیچ‌گاه این بحران رکود-تورمی علاج نشده است. افت‌وخیزی که این بحران داشته، تابع درآمد نفت بوده است و نه چیزی ورای آن. وقتی‌که اقتصاد از یک‌سو با یک بحران مزمن مواجه باشد و از دیگر سو، افت‌وخیزهای لحظه‌ای بحران اقتصادی و اوضاع مالی رژیم را درآمدهای نفتی تعیین کند، پوشیده نیست که تحریم‌های اقتصادی، به‌ویژه تحریم‌های نفتی و بانکی تأثیری جدی بر تشدید بحران اقتصادی و به‌ویژه بحران مالی دولت خواهد داشت. این واقعیت بر کسی پوشیده نیست که پیش از توافق برجام، بحران اقتصادی وجود داشت و تحریم‌ها این بحران تشدید را کرده بودند، درآمد دولت هم از نفت کاهش‌یافته بود. پس از توافق برجام، اما این بحران اقتصادی، به‌جای خود باقی ماند، آنچه رخ داد، تنها درآمدهای دولت از نفت شدیداً افزایش یافت، بدون این‌که تأثیری بر بهبود اوضاع اقتصادی، بیکاری و فقر و شرایط معیشتی کارگران و زحمتکشان داشته باشد.

تأثیر تحریم‌های کنونی اما با دوره پیشین، کمی تفاوت خواهد داشت. چراکه بحران اقتصادی در این دو سال عمیق‌تر شده ، ذخایر ارزی دولت محدودتر، بیکاری و فقر فزون‌تر و نارضایتی از وضع موجود گسترده‌تر است. بنابراین، تحت چنین شرایط داخلی، تأثیرات عمیق‌تری، بر بحران اقتصادی و به‌ویژه بحران مالی رژیم برجای خواهد گذاشت. البته به عامل دیگری که به نفع جمهوری اسلامی عمل می‌کند نیز، باید توجه داشت. اتحادیه اروپا ، روسیه و چین در رقابت‌های درونی اردوگاه امپریالیسم با آمریکا، تلاش کرده‌اند که به خاطر حفظ منافع اقتصادی و سیاسی خود در ایران در برابر تعرض آمریکا، جانب جمهوری اسلامی را بگیرند و چنانچه بتوانند آن را از مخمصه عواقب تحریم‌ها نجات دهند. چراکه نزاع آمریکا و جمهوری اسلامی صرفاً یک نزاع سیاسی و اقتصادی دوطرفه نیست، بلکه نزاعی میان قدرت‌های امپریالیست بر سر تسخیر بازار ایران و سلطه‌ منطقه‌ای نیز هست. از همین روست که آن‌ها اعلام کرده‌اند از تحریم‌های دولت آمریکا تبعیت نمی‌کنند و بالعکس امکاناتی برای خنثی‌سازی تحریم‌ها در اختیار جمهوری اسلامی قرار می‌دهند. رئیس گروه اتحادیه اروپا اعلام کرده است، این اتحادیه برای محافظت از منافع شرکت‌های اروپایی در برابر تحریم‌های آمریکا، مقررات بازدارنده را به اجرا درخواهد آورد و بانک‌های مرکزی کشورهای عضو اتحادیه، راه‌هایی برای نقل‌وانتقال پول به جمهوری اسلامی در نظر می‌گیرند، تا از دامنه تأثیرتحریم‌های دولت آمریکا که با منافع شرکت‌های اروپائی و وضعیت مالی رژیم در تضاد قرار می‌گیرد، بکاهند.

اما در واقعیت این اقدامات تاکنون کارساز نبوده است. دلیل آن نیز روشن است. اقتصاد جهانی، اقتصادی درهم‌تنیده، تحت سلطه انحصارات بین‌المللی است. به‌رغم تضعیف روزافزون قدرت اقتصادی امپریالیسم آمریکا در مقابل رقبای دیگر، اما آمریکا هنوز قدرت اقتصادی برتر جهان است. ابزارهای اقتصادی و مالی بین‌المللی که دولت آمریکا برای هژمونی اقتصادی در اختیار دارد، هیچ‌یک از قدرت‌های رقیب ندارند. بنابراین، آنچه در این رقابت تعیین‌کننده می‌باشد، این است که انحصارات اقتصادی جهان به‌حسب منافعشان در کدام جبهه‌بندی قرار می‌گیرند و نه تصمیمات دولت‌های آن‌ها. یعنی مهم‌ترین انحصارات اروپائی و آسیائی، به‌حسب منافع درازمدت خود تصمیم می‌گیرند که در نزاع سیاسی و اقتصادی دولت‌ آمریکا و جمهوری اسلامی، جانب کدام‌یک از دو طرف نزاع را بگیرند. بنابراین، به‌رغم تصمیمات اتحادیه اروپا برای حمایت از انحصارات اروپائی در ایران و تشویق آن‌ها به ادامه فعالیت ، از مجموع متجاوز از ۵٠ شرکتی که در فاصله یک ماه اخیر از فعالیت در ایران انصراف داده‌اند، یا قصد انصراف دارند، اکثریت آن‌ها را انحصارات اروپائی تشکیل می‌دهند. در این مورد می‌توان در رشته نفت و گاز به شل، توتال، ان.جی فرانسه، انی ایتالیا، شرکت لهستا  نی پی جی ان آی جی، شرکت نروژی دی‌ان‌او ، آکر سولوشنز نروژ، اوام‌وی اتریش، سایپم ایتالیا، باسف وینترشال آلمانی، پالایشگاه کپسای اسپانیا،

در بخش حمل و نقل دریائی به ای پی مولر مائرسک دانمارکی، آژانس کشتیرانی ام-اس-ث سویسی، شرکت حمل‌ونقل دریائی پترولوژستیک بلژیکی، شرکت تانکری تورم دانمارک، در بخش هواپیمایی، ایرباس، ای‌تی‌آر،لوفت هانزا، در بخش ریلی،زیمنس آلمانی، فرووی دلو استاتوایتالیائی، آلستوم فرانسوی، در بخش خودروسازی، پژو- سیتروئن، رنو، فولکس واگون، مرسدس بنز، اتونئوم سوئیسی ، در بخش انرژی‌های تجدیدپذیربه ساگا انرژی نروژی، در بخش بانکی و بیمه‌ای به دی‌زد بانک، اوبربانک،آلیانتس(خدمات بیمه) لوید انگلیس، پی آندآی انگلیسی، و غیره اشاره کرد.

نکته قابل تامل در مورد شرکت‌هایی که انصراف داده‌اند، این است که اکثریت بزرگ این شرکت‌ها در رشته اکتشاف و بهره‌برداری از نفت و گاز و خدمات بانکی، بیمه و حمل‌ونقل دریایی مرتبط با صدور نفت قرار داشتند. از همین روست که در طول دو سال گذشته تأثیری هم بر کاهش رکود اقتصادی در ایران نداشتند و تنها توانستند درآمد دولت را از نفت افزایش دهند که معمولاً خرج هزینه‌های دستگاه دولتی می‌شود یا میان سرمایه‌داران توزیع می‌گردند، بدون این‌که وارد روند تولید شوند.

بنابراین مهم‌ترین معضلی که جمهوری اسلامی با آن مواجه خواهد شد، کاهش فروش نفت و به دست آوردن ارزهای بین‌المللی است. طبق گزارش‌هایی که هم‌اکنون انتشاریافته، درحالی‌که هنوز دو ماه به آغاز تحریم‌های نفتی باقی است و قاعدتاً خرید نفت جمهوری اسلامی با توجه به تخفیف‌های کلانی که رژیم برای فروش نفت قائل شده است باید افزایش می‌یافت، اما میزان فروش نفت در یک ماه گذشته ٧٠٠هزار بشکه کاهش داشته است. به گزارش رویتر، مجموع صادرات نفت و میعانات گازی ایران در ماه اوت، به روزانه ۲ میلیون و ۵۰ هزار بشکه رسیده است. قبل از خروج آمریکا از برجام، مجموع صادرات روزانه نفت و میعانات گازی ایران سه میلیون و ۹۰ هزار بشکه بود.

مشکل جمهوری اسلامی در مورد فروش نفت و گاز صرفاً به شرکت‌های اروپائی محدود نشده، بلکه شرکت نفتی پرتامینای اندونزی،اینپکس ژاپن، دایلیم کره جنوبی، دو شرکت فعال در صنعت نفت هند به نام‌های نارایا انرژی و ریلاینس، نیز خرید نفت را متوقف یا کاهش داده‌اند و همراه با آن‌ها دو بانک هندی مرتبط با این معاملات، بانک ایندوس ایند و یو سی او، معامله با جمهوری اسلامی را به حالت تعلیق درآورده‌اند.

شرکت نفتی لوک‌اویل روسیه و یک شرکت حمل‌ونقل دریایی تایوانی به نام اورگرین را نیز می‌توان به این فهرست افزود.

روشن است که وقتی خریداران نفت از هم‌اکنون درنتیجه تهدیدهای آمریکا خرید نفت را کاهش داده و شرکت‌های بزرگ حمل‌ونقل دریایی و بیمه حاضر به حمل نفت جمهوری اسلامی نیستند، هنگامی‌که تحریم‌های نفتی رسماً آغاز شود و دسترسی جمهوری اسلامی به سوئیفت نیز ناممکن گردد، حتی با این شرط که چین، هند، ترکیه یا برخی کشورهای دیگر به خرید نفت و گاز ادامه دهند، معضل درآمد ارزی جمهوری اسلامی حل نخواهد شد و به‌شدت کاهش خواهد یافت. چراکه در مورد برخی کشورها از نمونه هند و چین، جمهوری اسلامی به ناگزیر باید به مبادله پایاپای روی آورد. نتیجه تمام این تحولات، نه‌فقط تشدید بحران اقتصادی، بلکه گسستگی در مبادلات بین‌المللی رژیم خواهد بود. جمهوری اسلامی البته می‌تواند برای مدتی کوتاه از ذخایر ارزی خود استفاده کند و از تسهیلاتی که اتحادیه اروپا برای نقل‌وانتقال پول ایجاد می‌کند، استفاده نماید، اما باوجوداین، شدیداً دچار بحران مالی خواهد شد.

اما تأثیر تحریم‌ها به همین‌جا ختم نمی‌شود. علاوه بر خروج شرکت‌های ماشین‌سازی اروپائی و آسیائی، از آنجائی که بسیاری از مؤسسات تولیدی به مواد خام و کالاهای واسطه‌ای از خارج نیاز دارند، یا باید آن‌ها را به قیمت‌های بالاتر، از منابع دست‌دوم و سوم تهیه کنند، یا فعالیت خود را متوقف سازند. نتیجتاً از این بابت نیز، رکود تشدید خواهد شد و بیکاری و فقر گسترش می‌یابد.

کمبود کالاها، کمبود ارزهای بین‌المللی و صدور اسکناس بی‌پشتوانه توسط دولت برای گذران امور روزمره خود، بی‌ثباتی اوضاع اقتصادی و تلاش یک درصدی‌های صاحب نقدینگی کشور برای تبدیل این نقدینگی به طلا، ارز، مستغلات، تورم بی‌سابقه‌ای را به بار خواهد آورد و شرایط زندگی توده‌های زحمتکش را نیز بیش از هر زمان تحمل‌ناپذیر خواهد ساخت. بنابراین در نزاع میان دو ارتجاع امپریالیستی و اسلامی، به‌ویژه سیاست‌های ماجراجویانه جمهوری اسلامی که یکی از سرمنشأهای این نزاع است، تمام فشار بار این نزاع به کارگران و زحمتکشان منتقل خواهد شد. اینجا دیگر راهی برای مردم ایران جز این نخواهد بود که برای نجات از این وضعیت فاجعه‌بار که هم‌اکنون نیز شاهد آن هستیم، به قیام همگانی روی‌آورند و خود، سرنوشتشان را در دست‌گیرند.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۸۸ در فرمت پی دی اف

 

به شارلاتان‌های غارتگر، بیش از این فرصت ندهیم

علی خامنه‌ای رهبر جمهوری اسلامی در دیداری که روز چهارشنبه هفتم شهریور با “اعضای هیئت دولت” به سرپرستی روحانی داشت پیرامون مسائل و موضوعات گوناگونی به اظهارنظر پرداخت، از جمله اینکه او از عملکرد یک ساله “دولت دوازدهم” و کارهای خوب آن در زمینه “رشد اقتصادی” قدردانی کرد. خامنه‌ای نیز به نحو دیگری حرف روحانی که قسم خورده بود، جمهوری اسلامی هیچ بحرانی ندارد را تکرار نمود و تاکید کرد در اداره اقتصاد کشور هیچ بن‌بستی وجود ندارد.

صرف‌نظر از اوضاع عالی و رضایت‌بخشی که خامنه‌ای از وضعیت اقتصادی و جمهوری اسلامی تصویر کرد، او جلسه سه‌شنبه شش شهریور مجلس و روحانی را که نمایندگان سوال کرده‌اند و رئیس‌جمهور پاسخ داده است، “نمایش اقتدار وثبات جمهوری اسلامی” دانست. حتا روزنامه کیهان که اغلب منتقد روحانی بوده است، این جلسه را “موفقیتی برای ارکان نظام” دانست.

حقیقتا انسان از اینگونه اظهارنظرها و از این همه دروغ‌بافی و بیهوده‌گویی سران حکومتی در‌می‌ماند. پس‌از حوادث دی ماه ۹۶، ادامه اعتراضات توده‏ای و گسترش اعتصابات کارگری که ستون‌های پوسیده کاخ ارتجاع حاکم را به لرزه انداخته است و همین‌که بوی الرحمن رژیم بلند شده، تو گویی همه حضرات و دارو‌دسته‌های حکومتی دست به یکی کرده‌اند که شب را روز و سیاه را سفید جلوه دهند. پی‌درپی دروغ‌های بزرگ، ادعاهای قلابی و وقاحتی که نظیرش را در هیچ جای جهان نمی‌توان دید!

کار این حضرات اما بسیار فراتر از دروغ‌بافی‌ست. وارونه‌بافی و طرح ادعاهایی که هیچ‌کس آن را باور نمی‌کند و این بر وارونه‌بافان پوشیده نیست، دغل‌کاری، شیادی، شارلاتانیسم و بدتر از آن است. ظاهرا رهبر حکومت اسلامی و نوکران او در مجلس و کابینه، زده‌اند به سیم آخر! وگرنه چه کسی‌ست که نداند جمهوری اسلامی در بن‌بست و بحران است و در یکی از ضعیف‌ترین، آسیب‌پذیرترین و بی‌ثبات‌ترین دوران‌های حیات خود بسر می‌برد و انکار بحران و بن‌بست و حرف زدن از “اقتدار” و “ثبات” جمهوری اسلامی، حرفی پوچ و بی‌ربط و ادعایی‌ توخالی‌ست؟ درست در شرایطی که کارگران، زحمتکشان و عموم توده‌های مردم در بدترین شرایط اقتصادی و معیشتی به سرمی‌برند، گرسنگی، فقر، فلاکت و بدبختی میلیون‌ها تن را در تنگناهای کشنده قرار داده و بخش زیادی از فقیرترین و آسیب‌پذیرترین زحمتکشان جامعه را، به معنای واقعی مستاصل ساخته است، حرف زدن از اوضاع خوب اقتصادی، تنها موجب پوزخند مردم و درعین‌حال نفرت وانزجار بیشتر آن‌ها از دستگاه حاکم می‌شود.

رهبر حکومت اسلامی اما زمانی که حسابی سرگرم تعریف و تجمید از اوضاع خوب اقتصادی بود، ناگهان یادش افتاد که بعضی کارخانه‌ها تعطیل می‌شوند یا زیر ظرفیت کار می‌کنند و بعد با پیش‌کشیدن “اقتصاد مقاومتی” که “اساس آن تکیه بر تولید داخلی است”، برای این معضل جزئی وکوچک هم چاره‌اندیشی می‌کند. او که حلال تمام مشکلات است و بی‌استثناء در همه امور اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، هسته‌ای، اجتماعی، نجوم، علوم – و البته توضیح المسائل خمینی – از کارشناسی و  خبره‌گی “خدادادی” برخوردار است، با یک جمله “نغز” این مشکل را هم بر طرف کرد. خامنه‌ای به دولت توصیه کرد اقتصاد را مدیریت کند و با ذکر این‌که “مدیریت اقتصادی” معنایش “تصدی‌گری” نیست، از رئیس‌جمهور و کابینه وی انتقاد می‌کند که چرا در زمینه استفاده وسیع از ظرفیت‌های بخش خصوصی استفاده نمی‌شود! خامنه‌ای این “بی‌رغبتی” را به دستگاه اجرایی گوشزد و امرکرد به “تجار، تولیدگران، صنعتگران، قطعه‌سازان و دیگر اجزاء بخش خصوصی” باید بیشتر توجه شود و با واگذاری بخش‌ها و کارخانه‌ها و شرکت‌های بیشتر به بخش خصوصی ازجمله واگذاری طرح‌های نیمه تمام، برای ورود بخش خصوصی، “جاذبه” ایجاد کند.

عملکرد تاییدآمیز کابینه روحانی فقط آن‌جا مورد انتقاد رهبر حکومت اسلامی است که طرح‌ها، موسسات و شرکت‌های دولتی واگذار شده به بخش خصوصی ناکافی بوده و توصیه‌اش به مسئولین دولتی و دستگاه اجرائی این است که هر طور شده باید برای سرمایه‌داران بخش خصوصی “جاذبه” ایجاد کنند.توصیه خامنه ای به خصوصی سازی بیشتر وایجاد”جاذبه” برای بخش خصوصی آن هم با دل‏سوزی ظاهری به حال”تولید داخلی” و تعطیل شدن کارخانه ها که یکی ازنتایج همین خصوصی سازی ها بوده است، ریاکاری این مرتجع بزرگ را نشان می دهد. این در حالی‌ست که همه گونه امتیاز به بخش خصوصی داه شده و کارخانه ها، موسسات و شرکت‌های گوناگون دولتی که در دوره حسن روحانی به بهاء ناچیز، به دارودسته‌های حکومتی و بخش خصوصی واگذار شده‌اند درکل دوران حکومت اسلامی، بی‌سابقه است و چه از نظر تعداد شرکت‌ها چه به لحاظ ارزش سهام، از مجموع آن‌چه که در دوره خاتمی و احمدی‌نژاد به بخش خصوصی واگذار شده بیشتر بوده است. واگذاری شرکت‌ها و کارخانه‌های دولتی به بخش خصوصی زمانی مطرح می‌شود که عواقب وخیم این سیاست ضد کارگری در برابر چشم همگان قرار دارد. در صدها کارخانه و موسسه و شرکتی که به بخش خصوصی واگذار شده وضعیت کارگران به لحاظ دستمزد، مزایا، بیمه ومطالبات معوقه فوق‌العاده وخیم است. درصد بالایی از این واحدها به کلی تعطیل شده و صدها هزار کارگر  اخراج شده و کار خود را از دست داده‌اند. در برخی از کارخانه‌ها و موسساتی که هنوز تعطیل نشده‌اند، یا در واقع کارگران با مبارزات پیگیر و مستمر خود مانع تعطیلی آن شده‌اند، از نمونه گروه ملی فولاد اهواز، هپکو، آذرآب و کشت‌ و صنعت نیشکر هفت‌تپه، آینده شغلی کارگران به طور جدی به مخاطره افتاده است.

خصوصی‌سازی و واگذاری کارخانه‌ها و صنایع گوناگون مانند صنایع پتروشیمی، نفت و گاز، برق، مخابرات، معادن ماشین‌سازی، خودروسازی، فولاد، کشت‌وصنعت‌ها و امثال آن که از دوره رفسنجانی شروع شده و در دوره خاتمی و احمدی‌نژاد شدت گرفت، در دوره روحانی به اوج خود رسیده است. بسیاری از پتروشیمی‌ها از جمله پتروشیمی تبریز، پتروشیمی باختر، زاگرس زنجان، امیرکبیر، جم، خراسان، سلمان‌ فارسی، پارس، کازرون، دهدشت، دماوند، مروارید، مارون، فیروز‌آباد، دهلران و پتروشیمی شیراز در دوره حسن روحانی به بخش خصوصی واگذارشده‌اند. پالایش نفت تبریز، پالایش پارس فرایند شیراز، نفت کرمانشاه، توسعه صنایع نفت و گاز، پالایش نفت شیراز، پالایش نفت بندرعباس، نفت تهران، بیدبلند، لاوان و پالایش گاز پارسیان نیز همه در دوره روحانی به بخش خصوصی واگذار شده‌اند. تمام نیروگاه‌های برق، از جمله تولید نیروی برق آبادان، نیروگاه خلیج فارس، جهرم، زنجان، سلطانیه، چابهار، طبس، منجیل، شاهرود، سد و نیرگاه دز، سد و نیروگاه مسجد سلیمان، هم‌چنین عرصه، اعیان و تاسیسات جایگاه‌های سوخت در تمام استان‌های کشور، بیمه آسیا، بیمه دانا، بیمه البرز، بانک صادرات، بانک تجارت، بانک ملت، پست بانک نیز در همین دوره خصوصی‌سازی شده‌اند. ذوب‌آهن اصفهان، فولاد خوزستان، فولاد زاگرس، فولاد آذربایجان، نورد و لوله اهواز، ایران خودرو، سایپا، کشت و صنعت نیشکر هفت‌تپه، کشت و صنعت شهید بهشتی، کارخانه‌های قند و شکر، معادن ذغال‌سنگ، سنگ آهن، مس، ماشین‌سازی تبریز، ماشین‌سازی اراک، آلومینیم‌سازی‌ها، کاشی‌سازی‌ها، سیمان‌سازی‌ها همه این‌ها در دوره حسن روحانی به بخش خصوصی واگذار شده‌اند. افزون بر این‌ها، بسیاری دیگر از صنایع و خدماتی که در کشورهای سرمایه‌داری نیز تحت کنترل ونظارت دولت‌هاهستند، به بخش خصوصی یا همان افراد و دارودسته‌های وابسته به حکومت واگذار شده‌اند. صرف‌نظر از بهداشت و درمان و آموزش و پرورش که مشمول خصوصی‌سازی شده‌اند، دخانیات ایران، فرش ایران، مخابرات ایران، گروه هتل‌های هما، مجموعه پیست اسکی، هلدینگ خلیج فارس، گسترش و توسعه صنعت، توسعه صنایع حمل و نقل ریلی، توسعه صنایع و صادرات فارس، کشتیرانی جمهوری اسلامی، کشتی سازی خلیج فارس، حمل و نقل بین‌المللی خلیج فارس، بهره‌برداری از شبکه‌های آبیاری و زهکشی، توسعه راه‌آهن، خط و ابنیه فنی راه‌آهن، حمل و نقل بین‌المللی جمهوری اسلامی، حمل و نقل خدمات دریایی، توسعه گردشگری ایران، کشتی‌سازی، هواپیمایی ایران ایر تور و غیره و غیره همه در دست بخش خصوصی است! ارزش سهام واگذار شده از سال ۹۲ تا آخر سال ۹۶ برحسب تومان، حدود ۵۹۶ با ۱۱ صفر جلو آن بوده است! همه این‏ها و خیلی بیشتر ازاین ها به بخش خصوصی واگذارشده و تقریباً چیزی برای بذل و بخشش نمانده اما ظاهراً رضایت کامل خامنه ای هنوز حاصل نشده است.

تمام این واحدها که به ثَمَن بَخس فروخته شده ، وجوه دریافتی آن به یغما رفته یا خرج دستگاه سرکوب دولتی شده و در راه امیال مرتجعین حاکم در سوریه و عراق و لبنان و یمن هزینه شده است! در حالی‌که اکثریت کارگران وزحمتکشان و عموم مردم زحمتکش ایران با هزار و یک مشکل معیشتی و اقتصادی دست به گریبانند، این پول ها و پول های هنگفت دیگری که ازقبل فروش نفت نصیب حکومت شده، توسط گروه کوچکی انگل و مفتخورکه از بهترین امکانات زندگی برخوردار‏ند ومشتی دزد و جانی و استثمارگرغارت شده است. درست زمانی ‏که آه و فغان و فریاد اعتراض توده های زحمتکش مردم ازظلم وفقروستم وبیکاری و تشنگی و گرسنگی گوش ها را پرکرده است، رهبرشیاد حکومت اسلامی با دروغ وبیهوده گوئی، چنان تصویری از جامعه بدست می‌دهد که تو گویی مردم در ناز و نعمت زندگی می‌کنند و هیچ درد و مشکل و کمبودی ندارند.

جمهوری اسلامی و سران آن هر چقدر به پایان خط نزدیک‌تر می‌شوند با وقاحت بیشتری حقایق و واقعیت‌ها را انکار و کتمان می‌کنند و با پرروئی بیشتر، دروغ‌های بزرگ‌تری می‌گویند. وضعیت فلاکت‌بار اقتصادی، بحران و رکود و بیکاری و فقر و گرسنگی انکار می‌شوند، شکست‌ها و ناکامی‌های رژیم پیروزی قلمداد می‌شوند، ضعف و زبونی، اقتدار، از هم‌گسیختگی، ناامنی و ناتوانی اداره جامعه، امنیت و ثبات نامیده می‌شوند. سران حکومت خوب می‌دانند که همه این ادعاها دروغ است و می‌دانند کسی این دروغ‌ها را باور نمی‌کند! با این همه آن‌ها دست از شیادی بر نمی‌دارند، بویژه آن‌که تضاد کارگران و زحمتکشان با سرمایه‌داران و تمام غارتگران حاکم بیش از پیش تشدید و حاد شده است. نارضایتی در میان اقشار وسیع‌تری از توده‌های مردم به شدت افزایش یافته است. اعتصابات فزاینده کارگری و اعتراضات توده‌ای خواب از چشم رژیم ربوده است. سران حکومتی دریافته‌اند که چیزی به پایان عمرننگین رژیم باقی نمانده است و در فرصت باقی مانده، هر چه بردنی‌ست باید برد، هرچه فروختنی‌ست باید فروخت، هر چه چاپیدنی‌ست باید چاپید و هر چه قاپیدنی‌ست باید آن را قاپید ولو نان خالی از دست مردم فقیر و زحمتکش! چنین است که استثمار و دزدی و غارت و چپاول به حد نهایی خود رسیده است. مرتجعین حاکم تمام ثروت‌های جامعه را غارت و میان خود تقسیم نموده و هر چیزی که قابل فروش و تبدیل به پول و دلار و یورو بوده آن را فروخته و غارت کرده‌اند. زمین، کوه، جنگل، رودخانه، خاک و حتا دریا را بلعیده‌اند! تاراج‌کنندگان کارخانه‌ها و موسسات و شرکت‌های دولتی که خامنه‌ای اصرار دارد ته مانده آن نیز هر چه زودتر به بخش خصوصی وگذار شود، در واقع همان سرمایه‌داران، وابستگان به رژیم، آقازاده‌ها و مرتجعین حاکم‌اند که از بهترین امکانات زندگی در داخل و خارج کشور برخوردار هستند و تمام ثروت‌های جامعه و دسترنج کارگران را غارت کرده‌اند. تمام دیگ را سرکشیده‌اند و می‌خواهند تا هنوز هستند و تا فرصت از دست نرفته، ته دیگ را هم بلیسند!

نباید دست روی دست گذاشت. نباید بیش از این به این استثمارگران، اوباشان و دزدان غارتگر که اکثریت مردم را به فقر و تنگدستی و مرزهای هلاکت رسانده‌اند، فرصت داد. حال که رژیم در ضعیف‌ترین دوران حاکمیت خود قرار دارد ضربات کاری بر آن وارد سازیم. با گسترش اعتصابات کارگری و اعتراضات توده‌ای و سراسری کردن آن، مبارزه علیه رژیم را تشدید کنیم و با قیامی یک‌پارچه، همه دزدان و ستمگران و مرتجعین حاکم و رژیم آن‌ها را ساقط کنیم.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۸۸ در فرمت پی دی اف

 

مبارزه علیه بیکاری

در ایران میلیون‌ها انسان از حق کار که یکی از بدیهی‌ترین حقوق انسان‌هاست، محروم می‌باشند. حقی که حتا مجامع حقوق بشری نظام سرمایه‌داری جهانی هم‌چون سازمان جهانی کار آن را به رسمیت شناخته‌اند. در ماده ۲۳ اعلامیه جهانی حقوق بشر نیز از جمله آمده است: “هر انسانی حق دارد که صاحب شغل بوده، آزادانه شغل خویش را انتخاب کند، شرایط کاری منصفانه مورد رضایت خویش را دارا باشد و سزاوار حمایت در برابر بیکاری است”.

اما در ایران به‌گفته‌ی محمدرضا بادامچی رئیس فراکسیون “کار و کارآفرینی” مجلس اسلامی ۲۰ میلیون نفر از جوانان بین ۱۵ تا ۲۹ سال بیکار هستند. جوانانی که از هیچ گونه حمایتی در برابر بیکاری برخوردار نیستند. تمامی آمارها نیز حکایت از افزایش بیکاری در سال‌های اخیر دارد. براساس گزارش بانک مرکزی در ۲۸ درصد از خانوارهای ایرانی حتا یک فرد شاغل نیز وجود ندارد که بیانگر شش درصد افزایش در طول دوران ریاست‌جمهوری روحانی می‌باشد. از خانوارهایی که دو فرد شاغل دارند نیز در طول این مدت ۵ درصد کاسته شده است.

هم‌چنین با تشدید رکود، بسیاری از کارگران شاغل کار خود را از دست داده و یا در خطر اخراج هستند. به‌نوشته‌ی روزنامه اعتماد (۱۸ فروردین) از فروردین ۱۳۹۶ تا فروردین ۱۳۹۷ بیش از ۳۰۰ هزار کارگر به دلایلی هم‌چون ورشکستگی کارگاه، پایان قرارداد و تعطیلی کارخانه از کار اخراج شده‌اند.

با اعلام بازگشت تحریم‌های اقتصادی آمریکا (اردیبهشت ۹۷)، و سیاست‌های بانکی و ارزی جمهوری اسلامی که تشدید رکود اقتصادی را به همراه آورده، بر شتاب اخراج کارگران و یا کارگرانی که در خطر اخراج هستند، افزوده شده است. مازیار بیگلو دبیر انجمن قطعه‌سازان خودرو در این زمینه می‌گوید: “هفته پیش طی نامه‌ای به وزیر کار به طور رسمی اعلام کردیم که از شهریورماه آماده موج بیکاری ۴۵۰ هزار نفر باشند” (خبرگزاری ایلنا ۲۴ مرداد). وی با بیان مشکلات ارزی، نقدینگی و بانکی قطعه‌سازان که برای تامین نقدینگی خود مجبورند وام‌هایی با ۲۵ درصد بهره بگیرند، گفت: “از ابتدای سال تا به امروز ۱۴ هزار نفر بیکار شدند و شرکت کروز نیز ۳۵۰۰ نفر را این هفته اخراج می‌کند. دیگر اعضای انجمن نیز بعد از پایان شهریور دیگر قرارداد سه ماهه کارگران خود را تمدید نخواهند کرد”. وی از برگزاری نشست‌های متعدد با مقامات دولتی از جمله مسولان وزارت اطلاعات برای حل این معضل خبر داد، جلساتی که نتیجه‌ای به همراه نداشتند.

کم آبی، خشک شدن زمین‌ها و باغات کشاورزی، یکی دیگر از عوامل افزایش بیکاری در سال جدید است که بسیاری از روستاییان را مجبور به ترک روستا و پناه آوردن به حاشیه شهرها در جستجوی کار کرده است. کاهش شدید جمعیت روستایی و خالی شدن بسیاری از روستاها از سکنه بویژه در مناطقی هم‌چون سیستان و بلوچستان، نتیجه‌ی این شرایط است.

اما اقدامات دولت سرمایه‌داری ایران برای مقابله با بیکاری و ابعاد فاجعه‌بار آن چه بوده است؟!

حکومت اسلامی در تمام این سال‌ها به جز وعده هیچ پاسخ دیگری برای بیکاران نداشته است. جمهوری اسلامی نه تنها در مقابله با رکود ناتوان بوده و مدام بر شدت و دامنه‌ی رکود اقتصادی افزوده شده، بلکه بیکاران نیز که بزرگ‌ترین قربانی این رکود هستند، از هیچ‌گونه حمایت دولتی برخوردار نشدند. میلیون‌ها بیکار که به گفته بادامچی نماینده مجلس ۲۰ میلیون تنها در سنین ۱۵ تا ۲۹ سالگی هستند، بدون هیچ درآمدی و بدون هیچ‌گونه خدمات اجتماعی رها شده‌اند.

برای همین است که جمهوری اسلامی به جای اذعان به ابعاد وسیع بیکاری، و پذیرش مسئولیت خود در این زمینه، همواره سعی در کوچک جلوه دادن و حتا انکار آن دارد. سخنان اخیر روحانی در مجلس اسلامی در رابطه با بیکاری و ایجاد اشتغال میلیونی، یک نمونه‌ی بارز از این انکار توسط مقامات جمهوری اسلامی است. او به‌قدری وقیحانه از دستاوردهای کابینه‌ در افزایش اشتغال سخن گفت که حتا موجب استهزاء نمایندگان مجلس اسلامی شد. براساس آمارهای رسمی حکومتی تعداد بیکاران سه میلیون و ۲۲۶ هزار نفر است، آماری که هیچ سنخیتی با واقعیت‌ها ندارد. علت آن نیز روشن است. میلیون‌ها جوان جویای کار هیچ‌گاه در آمارهای رسمی حضور ندارند، برای این‌که هیچ ارگانی در جمهوری اسلامی برای ارائه خدمات به بیکاران – از جمله جوانان جویای کار – وجود ندارد. بیکاران خودشان باید به این در و آن در بزنند تا شاید کاری حتا شده برای یک هفته یا یک روز پیدا کنند. وقتی هیچ‌گونه حمایت دولتی وجود ندارد، طبعا آمار درستی نیز از میزان بیکاری هرگز وجود نخواهد داشت. برخلاف کشورهای اروپای شمالی که آمار بیکاری در این کشورها تا ۹۹ درصد نزدیک به واقعیت است. علت آن هم این است که براساس قوانین این کشورها هر بیکاری با رجوع به اداره بیکاری، مورد حمایت این اداره قرار می‌گیرد و تا زمانی که بیکار است از حقوقی حداقل که نیازهای اولیه از جمله مسکن، بهداشت و درمان، خوراک، آموزش و تا حدودی سایر نیازها را تامین کند، برخوردار می‌شوند.

اما جمهوری اسلامی چه می‌کند؟! جمهوری اسلامی به جای کمک و تامین نیازهای معیشتی بیکاران، در کردستان، سیستان و بلوچستان، خوزستان و دیگر مناطق کشور با خشونت به تلاش آن‌ها برای تهیه یک لقمه نان برخورد می‌کند. با حمله اوباشان شهرداری به دستفروشان، بیکارانی که برای تامین نیازهای خود و یا خانواده‌ی خود مجبور به دستفروشی شده‌اند. با مین‌گذاری برای جلوگیری از کولبری، بیکارانی که هر هفته اخباری از کشته شدن و یا قطع پای آن‌ها در اثر انفجار مین یا تیراندازی ماموران نظامی منتشر می‌شود. با تیراندازی و قتل جوانان بلوچ‌ بیکاری که برای تامین نیازهای اولیه‌ی زندگی خود مجبور به قاچاق کالا هستند، و یا صیادانی که تورهای صیدشان خالی از ماهی‌ست و مجبور به قاچاق کالا شده‌اند و در نهایت سرکوب اعتراضات جوانان بیکاری که از این ستم به خروش آمده‌اند. این تنها اقدام عملی جمهوری اسلامی برای بیکاران است!!!

خادمی نماینده مجلس اسلامی ۱۲ دی‌ماه ۹۶، در رابطه با اعتراضات جوانان ایذه که دو تن از آن‌ها با گلوله دژخیمان رژیم جان خود را از دست دادند، گفته بود: “اگر می‌بینید که تجمعات و اعتراضات اخیر در ایذه تا حدودی پُررنگ‌تر بوده، به این دلیل است که جوانان ایذه همه بیکار هستند، هر جا بیکاری بیشتر باشد، طبیعتا زمینه اعتراضات بیشتر است”. در اعتراضات دی‌ماه ۹۶ که در بیش از ۱۰۰ شهر صورت گرفت، جوانان بیکار بیشترین نقش را داشته و تقریبا در همه جا در صف اول قرار داشتند.

جدا از آن، جوانان بیکار بارها در اعتراض به بیکاری در شهرهای مختلف دست به تظاهرات زدند. ۲۶ تیرماه، جمعی از جوانان شهر هویزه در برابر فرمانداری در اعتراض به بیکاری دست به اعتراض زده و راه‌های ورود و خروج به فرمانداری را مسدود کردند. روز شنبه ۲۵ فروردین نیز جوانان بیکار عسلویه و گنگان دست به اعتراض زدند. پیش از این در روز ۱۱ آذر ۹۶ هم جوانان عسلویه در اعتراض به بیکاری به تظاهرات دست زده بودند. ۲ اسفند ۹۶ تعدادی از جوانان بیکار در برابر فرمانداری قصرقند در استان سیستان و بلوچستان در اعتراض به بیکاری دست به تجمع زدند که ماموران سرکوب رژیم آن‌ها را متفرق کردند. آبان ۹۶ نیز جوانان آبادانی دو روز متوالی در برابر فرمانداری آبادان دست به تجمع زده و خواستار کار شدند.

در شهرستان مُهر در جنوب استان فارس نیز در روز ۹ شهریور ۹۶ تعدادی از جوانان در برابر دفتر نماینده مجلس اسلامی شهرهای لامرد و مُهر دست به تجمع زدند، آن‌ها ۲۷ مرداد هم در محل برگزاری نماز جمعه این شهر تجمع اعتراضی برپا کرده بودند. ۲۴ اردیبهشت ۹۶ جمعی از جوانان بیکار با مدرک دانشگاهی در شهرستان شادگان در مراسم روشن شدن مشعل‌های ریفرمر کارخانه تولید آهن اسفنجی دست به تجمع اعتراضی زدند. به گفته‌ی یکی از جوانان معترض، از هر ۱۰ نفر ۷ نفر در شادگان بیکار هستند و هیچ کاری به جز شرکت فولاد شادگان وجود ندارد.

این‌ها تنها نمونه‌هایی از اعتراضات جوانان بیکار بودند، اما این اعتراضات که در اقصا نقاط کشور صورت گرفته، نتیجه‌ای برای بیکاران به همراه نیاورد. یک علت بسیار مهم این است که بیکاران به‌رغم این‌که بخش بزرگی از جمعیت را تشکیل می‌دهند اما متاسفانه فاقد هرگونه تشکلی هستند. در سال ۵۸ تجاربی از ایجاد تشکل‌هایی علیه بیکاری بویژه از سوی جوانان بیکار وجود دارد. امروز نیز با توجه به ابعاد بیکاری و افزایش تعداد بیکاران، عدم وجود هر‌گونه برنامه و حمایت دولتی و شرایط اسفناک بیکاران، ضرورت دارد تا بویژه جوانان بیکار با ایجاد تشکلاتی در شهرهای گوناگون و ارتباط این تشکلات با یکدیگر، نیروی خود را متحد کرده و به مبارزه علیه بیکاری برخیزند.

رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی ثابت کرده است که هیچ اقدامی برای بیکاران نخواهد کرد. بنابراین تنها بیکاران هستند که باید برای سرنوشت خود به میدان آمده و با ایجاد تشکل‌های بیکاران، مبارزه علیه بیکاری را متحدانه به پیش برده و گام‌های موثری در این زمینه بردارند.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۸۸ در فرمت پی دی اف

 

باجور و یارانش در آتشی سوختند که جمهوری اسلامی برافروخته بود

در آتش‌سوزی ۳ شهریور، شریف باجور به همراه امید کهنه‌پوشی یکی دیگر از اعضای انجمن سبز چیا و دو تن از جنگل‌بانان منطقه به نام‌های محمد پژوهی و رحمت حکیمی نیا هنگام تلاش برای مهار آتش‌سوزی در جنگل‌های روستای پیله و سلسی واقع در ۲۰ کیلومتری مریوان، جان باختند. در میان این چهار تن، شریف باجور، سرشناس‌ترین چهره بود. با مرگ باجور، تنها محیط زیست ایران نبود که یکی از حامیانش را از دست داد. وی در آبان سال گذشته برای دفاع از حقوق حیوانات و در اعتراض به حیوان‌آزاری قصد داشت از مریوان تا ثلاث رکاب زند که در نیمه راه دستگیر شد. بار دیگر به یاری زلزله‌زدگان کرمانشاه شتافت. چند ماه پیش بود که وی در اعتراض به کشتار کولبران، در حمایت از رضا شهابی و معلمان زندانی و تقدیر از آتنا دائمی و در حمایت از قربانیان خشونت در میانمار از مریوان تا تهران همراه با اعتصاب غذا رکاب زد. فعالیت‌هایی که دستگیری و بازداشت و به آتش کشیده شدن دکه‌اش در آذر ۹۵ به دست نیروهای امنیتی را به دنبال داشت.

مرگ این چهار تن، اعتراض گسترده مردم مریوان را برانگیخت. در مراسم خاکسپاری نیز جمعیت چشمگیری از مریوان و روستاهای اطراف و شهرهایی چون سنه، سقز، بانه و کرمانشاه گرد آمده بودند. دست‌نوشته‌های آنان، نشان‌گر گرامی‌داشت اهدافی بود که باجور در طول زندگی خود پیگیری می‌کرد. در یکی آمده بود: “نان، کار، آزادی”، در دیگری: “به کشتار کولبران پایان دهید”؛ در دیگری: “رفاه ستم‌گران، بلای جان زحمتکشان”. در سنندج نیز مردم با دست‌نوشته‌هایی چون: “قتل و کشتار کولبران را متوقف کنید”، “نان، مسکن، آزادی، محیط زیست سالم” و “یاد و خاطره جانباختگان محیط زیست را گرامی می‌داریم” تجمع کردند.

درباره علت آتش‌سوزی و نحوه مرگ این چهار تن ابهامات زیادی وجود دارد. فرماندار مریوان علت مرگ فعالان محیط زیستی را “غلظت زیاد دود و خفگی” اعلام کرد. مردم نیز پرسیدند اگر آنان در شعله‌های آتش سوختند، پس چرا پیکرشان متلاشی شده است. رئیس سازمان امداد و نجات هلال احمر در گفتگویی با صدا و سیما، از آلوده بودن منطقه به مین و مرگ بر اثر انفجار احتمالی این مین‌ها خبر داد.

باری، اکنون، مردم کردستان و انجمن‌های مدنی با توجه به تناقضات در گفته‌ها و رفتار مقامات به ویژه مقامات امنیتی، مرگ چهار فعال محیط زیستی را مشکوک می‌دانند و خواهان روشن شدن علت آتش‌سوزی و مرگ آنان هستند. بدگمانی‌ و بی‌اعتمادی‌ای که پایه در تجربه مردم منطقه دارد.

فرماندار مریوان علت آتش‌سوزی را “خطای انسانی” و گرمای هوا اعلام کرد و مدعی شد “یک نفر در این منطقه آتش روشن کرده است”. ادعایی که مردم نمی‌پذیرند. چرا که از اوایل دهه هشتاد، سپاه پاسداران برای نابودی امکان اختفا و و مقابله با نیروهای احزاب کرد، مناطق جنگلی مریوان را توپ‌باران می‌کند یا برای نابودی پوشش گیاهی آتش سوزی‌های عمدی به راه می‌اندازد. حدود یک ماه پیش بود که در ۱۲ کیلومتری همین محل طی یک درگیری، سپاه منطقه را توپ‌باران کرد که در نتیجه آن آتش‌سوزی رخ داد.

هر سال خبر از خسارت و نابودی سوختن بخشی از جنگل‌ها و مراتع کردستان در رسانه‌ها درج می‌شود. در تیر ماه، مدیر کل منابع طبیعی و آبخیزداری استان کردستان از سوختن ۳۷ هکتار از مراتع و جنگل‌های استان در سه ماهه اول سال خبر داد. در سال گذشته نیز در مجموع ۲۸۲ هکتار از مراتع بر اثر حریق خسارت دیدند. این روند در سال‌های پیش از آن نیز ادامه داشته است و علت ۹۵ درصد آن‌ها، “خطای انسانی” اعلام می‌شود. با وجود اذعان مسئولین به کمبود تجهیزات و نیروهای متخصص برای اطفای حریق، چاره‌ای برای رفع این کمبودها اندیشیده نمی‌شود. یکی از انجمن‌های محیط زیستی بانه، از زمین‌خوارانی نام می‌برد که برای توسعه زمین‌ها و فروش آن‌ها برای ساخت و ساز، مراتع و جنگل‌ها را آتش می‌زنند. این انجمن هم‌چنین به عدم همکاری سازمان جهاد کشاورزی، مسکن و شهرسازی، اداره محیط زیست و نیروهای نظامی و ارتش در کنترل و مهار حریق اشاره می‌کند. یا گفته می‌شود نیروهای نظامی برای ایجاد امنیت در اطراف پاسگاه‌های نظامی اقدام به آتش‌سوزی می‌کنند که با توجه به دشواری مهار آتش‌سوزی‌ها، به جنگل‌ها و مراتع مجاور گسترش می‌یابد.

بر پایه این مجموعه عوامل است که مردم ادعای فرماندار مبنی بر روشن کردن آتش در این منطقه توسط “یک نفر” را نمی‌پذیرند. در مرداد سال ۹۵ پس از آتش‌سوزی در جنگل‌های شهرستان پاوه، مردم که دلیل آتش‌سوزی‌ها را مانور نظامی نیروهای سپاه می‌دانستند با تشکیل یک سپر انسانی مانع از حضور نیروهای سپاه در منطقه شدند و خود اقدام به خاموش کردن آتش کردند.

کم‌تر روزی‌ست که خبری از انفجار مین و کشته و مجروح شدن روستاییان و کولبران منتشر نشود. ادعا می‌شود این مین‌ها از دوران جنگ به جا مانده‌اند، اما ساکنان محلی می‌گویند، این سپاه است که در جنگل و مسیر تردد مردم و کولبران در مرز مریوان مین‌گذاری می‌کند.

جنگل‌های کردستان بعد از جنگل‌های شمال ایران در رتبه دوم اهمیت قرار دارند. این جنگل‌ها ریه این منطقه شمرده می‌شوند و با توجه به خشکسالی و هوای آلوده برای منطقه اهمیت زیادی دارند، با وجود این مقامات سودجو و نیروهای نظامی سرکوب‌گر نه تنها چاره‌ای برای حفظ جنگل‌‌ها و مراتع این منطقه نمی‌کنند، بلکه آگاهانه و عامدانه در حال نابودی آن‌ها هستند.

این بی‌توجهی به محیط زیست و جنگل‌ها و منابع آبی منحصر به کردستان نیست. امروزه پیامدهای سیاست‌های تخریبی محیط زیستی در سراسر ایران چنان آشکار شده است که مردم بسیاری را به اعتراض واداشته است. خشکاندن رودها و دریاچه‌ها و تالاب‌ها و منابع آبی زیرزمینی نه تنها مردم را از دسترسی به آب آشامیدنی محروم کرده است بلکه ده‌ها هزار کشاورز را خانه خراب کرده و روستاهای بسیاری بر اثر مهاجرت روستاییان خالی از سکنه شده‌اند. بروز پدیده ریزگردها و گردوغبار نیز از عواقب این سیاست‌هاست. در همین دو روز گذشته، نزدیک به ۶۰۰ نفر از مردم سیستان و بلوچستان به دلیل بیماری‌های تنفسی ناشی از ریزگردها روانه مراکز درمانی شدند. ریزگردهایی که دیگر به نواحی مرزی کشور محدود نیست و حتا به مناطق مرکزی ایران، از جمله تهران نیز رسیده است.

سال‌هاست که مردم مناطق مختلف به این سیاست‌های مخرب اعتراض می‌کنند. اعتراضاتی که پس از دی ماه گسترش یافته و بارها به رویارویی مردم و نیروهای سرکوب رژیم انجامیده است.

در کنار تخریب محیط زیست، رژیم سرکوب‌گر جمهوری اسلامی از دستگیری و قتل فعالان محیط زیست نیز فروگذار نمی‌کند. در ماه‌های گذشته خبرهای بسیاری از دستگیری فعالان محیط زیست در شهرهای مختلف و شکنجه و حتا قتل آنان منتشر شده است. کاووس سید امامی از فعالانی بود که در زندان به قتل رسید، اما علت قتل “خودکشی” اعلام شد. در پی آن هواپیمایی در مسیر تهران – یاسوج با ۶۰ سرنشین سقوط کرد که در میان مسافران دست کم ۷ تن از فعالان محیط زیست بودند. طبق اطلاعات کنونی بیش از ۵۰ فعال محیط زیستی اتهام فعالان محیط زیست از سوی اطلاعات سپاه، “جاسوسی” اعلام شد. در حالی که وزارت اطلاعات و مسئولین کابینه روحانی این اتهامات را رد می‌کنند.

در فروردین سال جاری، سایت “کلمه” در گزارشی علت دستگیری فعالان محیط زیستی را ناشی از اختلافات بین سپاه و نهادهای محیط زیستی غیر دولتی اعلام کرد. به گزارش این سایت، سازمان ملل در تمام کشورها از جمله ایران، مناطقی را به عنوان مناطق حفاظت شده محیط زیست معرفی می‌کند. این سازمان با تخصیص بودجه خواستار حفاظت از این مناطق حتا در زمان جنگ است. به همین دلیل، به محض ثبت مناطقی در ایران در سازمان ملل، سپاه اقدام به تأسیس زاغه و استقرار سامانه‌های موشکی و تجهیزات خود در این مناطق کرده است. از آن‌جایی که گروه‌های محیط زیستی باید مرتب به سازمان ملل درباره حیات وحش و گیاهان این مناطق گزارش و عکس ارسال کنند، بارها از سپاه خواسته‌اند از این مناطق خارج شود. اما سپاه زیر بار این خواسته نرفته و از آن‌ها خواسته که عکس‌های قدیمی را ارسال کنند. با مخالفت فعالان محیط زیست، اطلاعات سپاه آنان را به اتهام “جاسوسی و عکسبرداری از تأسیسات نظامی” دستگیر کرده تا با خیال راحت به فعالیت‌های نظامی خود در مناطق محافظت شده ادامه دهد.

از دیگر اختلافات بین فعالان مستقل محیط زیست و دولت، اعتراض به عملکردهای سپاه و سازمان‌های دولتی به ویژه سازمان محیط زیست است. مافیایی که از تخصیص بودجه به پروژه‌های ویرانگر محیط زیستی از جمله انتقال آب، سدسازی، شیرین‌سازی آب، کشت نهال و صدور و دریافت مجوز پالایشگاه و کارخانه و کشاورزی تراریخته و کارخانه‌های فولاد و پتروشیمی سودهای میلیاردی می‌برند. در مهر ماه گذشته بود که سازمان محیط زیست به رغم انتقادات و اعتراضات فعالان محیط زیست پارک ۱۸۰ هکتاری پردیسان را برای “بهسازی” به شهرداری تهران واگذار کرد. از این‌روست که حتا روحانی و وزرا و مدیرانش با وجود آگاهی نسبت به پوچی و بی‌پایگی اتهامات علیه فعالان محیط زیست از سوی سپاه و دستگاه قضایی، واکنشی از خود نشان نمی‌دهند.

گذشته از آن، رژیم با هر ابتکاری از سوی مردم مخالف است. مشارکت مردم نه تنها نشانه‌ای‌ست بر بی‌لیاقتی مسئولین رژیم در مقابله با معضلات، بلکه برای رژیمی که بر سرنیزه تکیه دارد، تشکل مردم در هر نهادی از جمله نهادهای محیط زیستی هراس‌برانگیز است. به یاد بیاوریم که رژیم طی سالیان متمادی حتا از مشارکت مردم در یاری‌رسانی به زلزله‌زدگان در هر گوشه‌ای از کشور جلوگیری کرده است، مانند زلزله‌زدگان استان کرمانشاه که با وجود گذشت نزدیک به دو سال، هنوز در شرایط وخیمی زندگی می‌کنند.

در آتش‌سوزی جنگل‌های مریوان بار دیگر ۲ فعال محیط زیست و ۲ جنگل‌بان قربانی سیاست‌های نه تنها ضد محیط زیستی، بلکه ضد مردمی و ضد انسانی رژیم شدند. از نظر مردم نیز به درستی رژیم، مسئول قتل آن‌‌ها به شمار می‌رود. از همین‌رو بود که مردم مریوان و سایر شهرهای کردستان با گردهمایی گسترده خود به طرز شایسته‌ای از این فعالان محیط زیست تجلیل کردند. آنان با وجود سوگواری، مراسم خاکسپاری را به فرصتی برای اعتراض بدل کرده و بر ادامه راه‌شان پا فشردند.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۸۸ در فرمت پی دی اف

 

با تابستان ۹۷ حمید هم از میان ما رفت

وقتی که خبرش رو شنیدم، باورش برام سخت بود، هرچند که بیماری‌اش سرطان پیشرفته‌ی ریه بود.

در بخشی از تشکیلات شرق تهران سازمان چریک‌های فدایی خلق که ما بودیم، حمید زیاد داشتیم و برای همین همه‌ی حمیدها یک لقبی گرفته بودند. حمید کورد (کیومرث احمدی اعدام تابستان ۶۷)، حمید دراز (حمیدرضا زمانی اعدام فروردین ۶۶)، حمید سیاه، حمید پلخانف و بالاخره حمید بوخارین، حمیدرضا اشعاری که امسال رفاقت ما ۴۰ ساله شد.

۸ شهریور ۶۷، حمید توی گوهردشت بند ملی‌کش‌ها بود که تمام بچه‌ها رو از بند بیرون کشیدند تا سلاخی کنند. حمید که از اخبار اعدام‌ها مثل سایر هم‌بندی‌ها شب قبل با خبر شده بود، از اون تابستان فراموش نشدنی جان بدر برد. تعدادی از عزیزترین رفقاش هم‌چون حسین ملا طالقانی اما نه. سی سال بعد ۴ شهریور (۲۶ اوت) نوبت به حمید رسید و سرطانی که ریه‌های اون رو به تسخیر درآورده بود، حمید رو از پا درآورد.

بعد از قیام ۵۷ و از مدرسه با هم رفیق شده بودیم، هر دو مثل تعدادی دیگه از بچه‌های مدرسه بنای رفاقت‌مون بر هواداری از سازمان چریک‌های فدایی خلق شکل گرفته بود، و چه روزهایی. توی همه‌ی بچه‌ها رفاقت من و دو تا حمیدها اما جور دیگه‌ای رقم خورد، اغلب با هم بودیم، من و حمید بوخارین و حمید پلخانف. دو تا حمیدها سوم دبیرستان بودند و من اول دبیرستان.

از میانه‌ی بهار ۵۸ که به حوزه‌ی محلات شرق تهران منتقل شدیم، ما سه تا همراه با سه تای دیگه توی یک هسته قرار گرفتیم. یکی شهرام و از بچه‌های مدرسه‌ی ما بود اما قبل از این‌که ۵۸ تموم بشه راه‌کارگری شد. دو تای دیگه یکی کارگر یکی از کارخونه‌های شرق تهران بود و دیگری کارگر خیاط و عضو سندیکای خیاطان که البته کمی بعدتر به هسته‌ی ما منتقل شد، و چه روزهایی.

سال ۱۳۴۰ در تهران به دنیا اومده بود اما پدر و مادرش مازندرانی بودند، بابلسر یا یه شهر دیگه اون نزدیک‌ها. توی هیچ‌کاری کم نمی‌آورد و کم هم نمی‌گذاشت. یکی از مهم‌ترین ویژگی‌هاش صداقت‌اش بود، به زلالی آب. خنده‌های قشنگ و صورت مهربانی داشت، به‌خصوص وقتی از ته دل می‌خندید، خیلی می‌چسبید. تکه کلام‌اش این بود “قربونت برم”، و چه روزهایی.

تظاهرات سال ۵۸ از دانشگاه تا سفارت آمریکا، برای جلوگیری از نفوذ فالانژها بچه‌ها دستاشون‌رو به هم زنجیر کرده بودند، یهو یکی از فالانژها اومد یقه حمید رو گرفت، حمید هم که دست‌اش تو زنجیر انسانی بود، نمی‌خواست زنجیر رو ول بکنه. هر بار که فالانژه یقه‌ حمید رو که تو دست‌اش بود تکون می‌داد، حمید فقط یه “اِه” می‌گفت، محکم‌تر که تکون می‌داد، حمید می‌گفت “اِه اهِ”. بالاخره یکی از هواداران سازمان که خیلی گُنده بود اومد و فالانژه رو مثل موش بلند کرد و انداخت اون طرف، اما این “اِه” با ما موند و بارها حمید رو با همین خاطره و “اِه” گفتن‌اش اذیت ‌کردیم و خندیدیم، چه روزهایی بود هر روزش یه خاطره.

تابستان ۵۹، حمید اصرار می‌کرد که موتورسواری رو به اون یاد بدم. من زودتر یاد گرفته بودم. یک روز گفتم باشه بریم. توی خیابون تخت‌جمشید به سمت دانشگاه مسیر اتوبوس بود، حمید پشت فرمون بود و من ترکش، حمید گاز می‌داد و من هم می‌گفتم آفرین خوب می‌ری. یهو چراغ قرمز شد، سرعت ما اما خیلی زیاد شده بود و ترمز نتونست کاری بکنه. با موتور رفتیم تو دل یک ماشین تویوتا و من از پشت حمید پرت شدم روی صندوق عقب ماشین و افتادم روی زمین. حمید اما چیزی‌اش نشد، کتف‌ام اما استخونش یه مقدار  زد بیرون که تا حالا هم با منه. این هم یه یادگاری از حمید، خیلی دیوونه بودیم.

زمستان ۵۸، یکبار موقع پخش و نصب اعلامیه تو خیابون “ارباب مهدی” یه یارو که فکر می‌کنم ساواکی بود، با ما درگیر شد، می‌گفت منظور شما از عموسام با این ریش خمینیه. حمید خوب از پس‌اش براومد، یارو در رفت. اوایل ۵۸ البته دو تا حمیدها جلوی مدرسه از فالانژها یک بار خیلی کتک خوردند. برخلاف حمید پلخانف که برای پخش اعلامیه همش خواب می‌موند و شده بود ماجرا، حمید بوخارین همیشه بود و چون خونه‌اش دور بود، شب پیش من می‌خوابید تا با هم بریم. امان از دست این حمید پلخانف! ساعت رو کوک می‌کرد ولی وقتی ساعت زنگ می‌زد، زنگ رو خاموش می‌کرد و دوباره می‌خوابید، حمید بوخارین اما نه، همیشه بود. مادرم خیلی دوست‌اش داشت.

سال ۶۴ توی اتاق‌های دربسته‌ی سالن ۳ آموزشگاه اوین بودیم، حمید اتاق ۷۰ بود و من ۶۴. مدتی بود که ملاقاتی نداشتم. از طریق سرویس بهداشتی با هم تماس داشتیم، روی کاغذ خبرها و مطالب لازم دیگر رو ریز می‌نوشتیم و توی کاسه‌ی توالت جاسازی می‌کردیم، جایی که عقل جن هم به اون نمی‌رسید اما به عقل جمشید الوکی (منصور) از رفقای عزیز فدایی ما می‌رسید. از خلاقیت سرشار بود، هرگز کسی رو با خلاقیت‌های اون ندیدم و چقدر جمشید حمید رو دوست داشت. یکی از روزهای سرد زمستان بود، نامه حمید رو از محل جاسازی برداشتم. وقتی به اتاق برگشتیم، برای خواندن نامه طبق معمول رفتم روی طبقه سومِ تنها تخت اتاق دراز کشیدم و پتو رو روی سرم کشیدم. هرگز یادم نرفته نامه‌ی پُردرد و با احساسی رو که حمید برای من نوشته بود تا خبر درگذشت مادرم رو به من بده که در ملاقات از مادر خودش شنیده بود.

دیروز ۸ شهریور (۳۰ اوت) دیدم از طریق واتس‌اپ حمید پلخانف پیغام داده، نگاه کردم. مثل همون روز! انگار زیر پتو هستم و دارم اون نامه رو می‌خونم دوباره به من همون احساس دست داد. برام نوشته بود: “”دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم” آهنگی که در دیدار سال پیش برایم حمید زمزمه می‌کرد. نمی‌دانم خبر داری. … تماس گرفت و گفت که رفیق خوبم دیگه در میان ما نیست. یار دیرین با تمام رنج‌های زندان و زندگی رفت. در ذهن من صورت جوان ۱۸ ساله او با موهای سیاه و پوتین سربازی که سرودهای کوهستان را در دل کوه و شهر می‌خواند و شب‌ها و روزها که تبلیغ و پخش اعلامیه می‌کردیم زنده است”. بعدش هم زنگ زد و گریه کرد.

در جریان انشعاب، اکثریت بسیار بزرگ بچه‌های محلات شرق تهران – از جمله ما – اقلیتی شدند. بعد از انشعاب، حمید به حوزه محلات جنوب تهران سازمان منتقل شد و چند نفر از هواداران دروازه غار به او وصل شدند. فضای جدیدی در فعالیت‌هاش باز شده بود و این باعث شده بود که حمید شکوفاتر بشه و توانایی‌هاش بیشتر به چشم بیاد. دو نفر از اون هواداران دو رفیق زن بودند که خواهر بودند و سن‌شان هم از حمید که اون موقع هنوز ۱۹ سالش نشده بود، بیشتر بود. سال‌ها بعد باز در فکر این بود که سرنوشت این دو خواهر چی شد، براش مهم بود. از سرنوشت بقیه‌ی بچه‌های دروازه غار البته خبر داشت. یکی‌شون رفیق خوب‌مون عزیز محمدرحیمی بود که سال ۶۰ اعدام شد.

باروت کوبی محله‌ای بود جنب کارخانه سیمان و پایین‌تر از دولت آباد که محل زندگی برخی از کارگران سیمان هم بود. یک محله‌ی کارگری در جنوب تهران و حمید که تازه دیپلم گرفته بود با توجیه این‌که معلمه اون جا اتاقی کرایه کرد. در همین محل هم موقع شعارنویسی دستگیر شد، ۲۶ آذر ۵۹.

درست موقع انشعاب، امتحان نهایی سال آخر دبیرستان بود و حمید که به دلیل فعالیت‌های سیاسی، تمام سال درس نخونده بود، تنها در روزهای امتحانات رفت سراغ کتاب‌هاش و خرداد هم قبول شد. البته معدل‌اش هم‌چین بالا نبود ولی این مهم بود که خرداد قبول شد و کارش به شهریور نکشید.

بعد از چهل روز که در بند موقت اوین بود (اون موقع نامش بند ۳۲۵ بود که دو بند ۵ و ۶ هم اون‌جا بودند)، حمید رو به بند یک منتقل کردند. این قسمت در واقع بخش اصلی زندان بود که جدا از بهداری، یک بند جداگانه برای زنان و بند ۲۰۹، چهار بند دو طبقه داشت که به بندهای ۱، ۲، ۳ و ۴ معروف بودند. در بند یک زندانیان سیاسی با زندانیان عادی قاطی بودند برخلاف بندهای ۲ و ۳ که زندانیان سیاسی تونسته بودند بند رو جدا بکنند. بند ۳ بالا و ۲ پایین متعلق به زندانیان سیاسی بود. در بند یک اگرچه اتاق‌های بچه‌های سیاسی جدا بود، اما قاطی بودن بند این فرصت رو به زندانبان داده بود تا برخی از لومپن‌ها رو علیه سیاسی‌ها به کار بگیره. ۲۵ خرداد هم همین موضوع منجر به یک درگیری شدید شد که زندانبان هم علیه زندانیان سیاسی وارد ماجرا شد و بچه‌های سیاسی رو با بردن به زیرهشت حسابی کتک زدند، حمید هم اون روز حسابی کتک خورد. بعد از ۳۰ خرداد حمید رو چند ماهی در اوین نگه داشتند و اوایل پاییز به همراه جمشید الوکی و سایر بچه‌های زندانی دستگیری قبل از سی خرداد، به زندان قزل‌حصار واحد ۳ منتقل شد. در چند ماهی که بعد از ۳۰ خرداد در اوین بود، با جمشید الوکی توی یک اتاق بود و از اون‌جا هم رفاقت‌شون شکل گرفت.

در زندان قزل‌حصار، حمید یا در بندهای تنبیهی بود یا در اتاق‌هایی که از نظر توابین که از طرف زیرهشت مسئولیت بند رو داشتند اتاق سرموضعی‌ها محسوب می‌شد، مثل اتاق ۲۱ بند یک واحد سه قزل‌حصار در انتهای سال ۶۰ و سال ۶۱. بعد از قزل‌حصار هم بیش از دو سال رو در سلول‌های انفرادی گوهردشت گذروند تا فروردین ۶۴.

۲۳ فروردین ۶۴ حمید رو به بند ما – بند ۱۷ گوهردشت – آوردند و فردای اون روز هم من و حمید رو با اتوبوس به زندان اوین منتقل کردند. هر دو ملی‌کش بودیم. بعد سه سال – فروردین ۶۱ – که از هم جدا شده بودیم، حالا در کنار هم در اتوبوس نشسته بودیم، و چه روزی. اتوبوس بعد از گوهردشت به قزل‌حصار رفت و ملی‌کش‌های اون‌جا هم سوار اتوبوس شدند، اما وسط راه پنچر کرد. ما رو از اتوبوس پیاده کردند و دور تا دور ما رو نیروهای مسلح گذاشتند. درست روبروی پیکان شهر. مردم هم همه با تعجب به یک مشت جوون رنگ و رو رفته که دمپایی به پا داشتند نگاه می‌کردند. هر چی بود چند ساعتی بیرون زندان بودیم.

دو ماه در سلول‌های انفرادی “آسایشگاه” اوین بود تا به اتاق ۷۰ بند ۳ “آموزشگاه” منتقل شد. هم من بودم، هم جمشید، هم حمید و هم چند تا از رفقای دیگه مثل علی شرف. تا موقعی که بند ۳ آموزشگاه در خرداد ۶۵ عمومی شد، حمید تو همین اتاق بود. در تمام این سال‌ها و به‌رغم تمام سختی‌ها و شکنجه‌ها، حمید محکم و استوار بر سر عقایدش موند و در جمع رفقای اقلیت هم توی هر بندی که بود، همیشه جزء فعال‌ترین رفقا بود. حمید تا اواخر سال ۶۴ با نام مستعار “محسن محامدی” در زندان بود تا این‌که به دلیل لو رفتن اسم اصلی من اون هم مجبور شد اسم‌اش رو بده. توی زندون با اشاره به تواب‌ها می‌گفت: “هرگز نمی‌تونم تصور بکنم که خیانت کنم”. حمید اگرچه زود دستگیر شد و فرصت پیدا نکرد تا در درون تشکیلات و از کار تشکیلاتی تجارب بیشتری اندوخته بکنه اما زندان خیلی چیزها به‌اش آموخت. می‌گفت “چیزهایی تو زندان یاد گرفتم که هیچ جا نمی‌شد اون‌ها را یاد گرفت”. زندان برای زندانیانی مثل حمید، زندان نبود، قامت‌شون بلندتر از زندان بود که اون‌ها رو به اسارت بکشه.

بهار سال ۶۶ و با انتقال ملی‌کش‌ها به بند ۴ (بندهای قدیم اوین)، حمید هم به این بند منتقل شد تا زمانی که ملی‌کش‌ها رو در بهار ۶۷ به گوهردشت منتقل کردند. بعد از کشتار تابستان ۶۷ تا بهمن‌ماه در بندهای مختلف بود تا این که بعد از هشت سال و دو ماه از زندان آزاد شد. حمید تنها به دو سال زندان محکوم شده بود. پاییز سال ۶۵ در دادیاری فرمی به‌اش دادند تا در صورت امضای اون از زندان آزاد بشه. در این فرم نوشته بود “تعهد می‌دهم پس از آزادی با سازمان معاند اقلیت همکاری نکنم”، اما او حاضر به امضای این فرم هم نشد تا تابستان ۶۷ را به چشم ببینه.

بعد از آزادی باز هم با هم بودیم، چند روز از عید سال ۶۸ رو با هم در بابلسر گذروندیم. این بار خانواده‌ها هم بودند همه با هم در خانه‌ی پدری حمید. بعد از آزادی، حمید سعی کرد درس بخونه و بره دانشگاه اما مشکلات معیشتی هم در سر راهش بود و مجبور شد بعد از مدتی شروع به کار بکنه، حمید موقع آزادی از زندان ۲۷ سالش بود.

حمید ازدواج کرد، پدر “پرنیان” شد، برای تامین معاش و رهایی از شرایط سخت سیاسی و پلیسی ایران، به آمریکا رفت و بالاخره اونجا ماندگار شد. در آمریکا هم پدر “آوا” شد، سخت کار می‌کرد، خیلی سخت والبته چاره‌ای هم به نظر می‌اومد نداره. آمریکا بود و اون تنها اندوخته‌اش تجربیات مبارزاتی‌اش بود که با اون ریالی نمی‌تونست دربیاره. پس باید از صفر شروع می‌کرد و سخت کار می‌کرد.

حمید کارش شد نصب دستگاه‌های تهویه. جاهایی هم بودند که آزبست در آن‌ها به کار رفته بود. می‌گفت از ماسک استفاده می‌کنم اما ذرات بسیار ریز و نامریی رها شده از آزبست که می‌تونه قطرشون‌ کمتر از ۵/ ۰ میکرون باشه، بی‌رحم‌تر از این بودند که حمید براش آماده شده باشه.

خیلی لاغر شد، فکر می‌کرد از کار زیاده اما وقتی غده‌ای در پشت گوش‌اش ظاهر شد، رفت آزمایش داد و دید که به سرطان ریه مبتلا شده و به جاهای دیگه بدن‌اش هم سرایت کرده.

از وقتی که اولین بار به من گفت به سرطان ریه دچار شدم تا رفتن‌اش از این دیار تنها چهار ماه طول کشید (آوریل تا آگوست). در این مدت چندین بار تلفنی با هم صحبت کردیم، خیلی روحیه داشت. می‌گفت ما اهل مبارزه‌ایم، می‌گفت می‌خوام سرنگونی جمهوری اسلامی رو ببینم، می‌گفت هنوز خیلی کارها داریم. سرحال بود، روحیه بالایی داشت و من هم از او روحیه ‌گرفتم.

آخرین دفعه اما از بیمارستان به من زنگ زد. قبل‌اش من چند بار زنگ زده بودم اما جواب نداده بود. گفت بیمارستانم و برای همین نتونستم جواب‌ات رو بدم. این بار اما مثل همیشه سرحال نبود ولی گفت به خاطر داروهاست. در همون حال اما مشتاق بود تا از آخرین اخبار با خبر بشه و گفت این رژیم دست بردار مردم نیست. باید توده‌ها در کنار هم قرار بگیرند و تا این نشه رژیم با ابزار سرکوب با اعتراضات پراکنده مقابله می‌کنه. این آخرین باری بود که اون رو می‌دیدم، آخه همیشه با تلفن تصویر می‌داد تا همدیگر رو ببینیم.

حمید رو که اولین بار در مدرسه دیده بودم، برای آخرین بار روی تخت بیمارستان دیدم.

حمید از تابستان ۶۷ جان به در برد اما در نقطه‌ی دیگری از جهان، قربانی نظام سرمایه‌داری شد. جایی که مجبور شده بود سخت کار کنه، و به دلیل کار و شرایط کاری به بیماری سرطان مبتلا شد و در نهایت هم قربانی این شرایط کاری! شرایط کاری آلوده به مواد سرطان‌زا.

حمید خوبم!

رفیق من!

عزیز من!

“قربونت برم”!

زود رفتی، هنوز خیلی کارها بود که باید انجام می‌دادیم.

 

یادش گرامی

رحمان

۹ شهریور ۱۳۹۷ برابر با ۳۱ اوت ۲۰۱۸

چرا نه می‌بخشیم و نه فراموش می‌کنیم؟

در تابستان ۱۳۶۷ هزاران زندانی سیاسی در کم‌تر از دو ماه در زندان‌های ایران اعدام شدند. این اولین باری نبود که جمهوری اسلامی مخالفان سیاسی خود را دسته‌جمعی اعدام می‌کرد، اما اولین باری بود که چنین جنایتی را در خفا و در سکوت کامل مرتکب شدند. از سال ۱۳۶۰ که رژیم، اعدام سیستماتیک و گسترده نیروهای آزادی‌خواه و کمونیست را آغاز کرد، تعداد و نام اعدامیان را در رسانه‌های خود اعلام می‌کرد تا رعب و وحشت را بر جامعه حاکم سازد. اما در تابستان ۱۳۶۷، زندانیانی که یک بار محاکمه شده و به زندان‌های چند ساله محکوم شده بودند، بار دیگر در دادگاه‌های چند دقیقه‌ای محاکمه و به اعدام محکوم شدند و در همان روز نیز حکم آنان اجرا شد.

در “دادگاه‌های انقلاب اسلامی” که پس از قیام بهمن ۵۷ تشکیل شدند، متهمان نه وکیل داشتند، نه حق دفاع از خود. “دادستان‌های انقلاب اسلامی” لازم نبود مدرکی علیه متهم در دادگاه ارائه کنند، کافی بود ادعا کنند این متهمان هوادار یک سازمان سیاسی مخالف رژیم بوده‌اند. قاضی‌ شرع نیز طی چند دقیقه حکم زندان درازمدت یا اعدام را صادر می‌کرد و همان روز هم حکم اجرا می‌شد. اعدام‌ها چنان شتاب‌زده بودند که گاهی حتا نام متهم ناشناخته بود و فقط عکس‌‌های اعدامیان در روزنامه‌های رژیم به چاپ می‌رسید.

رژیم ادعا می‌کرد دستگیرشدگان “تروریست” هستند، اما در میان اعدام شدگان بسیاری بودند که تنها اتهام آنان داشتن اعلامیه یک سازمان سیاسی بود. به این ترتیب هزاران نفر بی‌توجه به جنسیت و سن اعدام شدند. چنان‌چه در میان اعدام‌شدگان آن سال‌ها، کودکان و نوجوانان بسیاری یافت می‌شود.

هدف سران جمهوری اسلامی از این دستگیری‌های گسترده و اعدام‌ها، تثبیت پایه‌های رژیم خود و بازپس‌گیری آزادی‌ها و دستاوردهایی بود که مردم طی انقلاب به دست آورده بودند.

در تابستان ۶۷، با وجود تمامی سرکوب‌ها و اعدام‌ها هنوز هزاران زندانی سیاسی در زندان‌های سراسر ایران در بند بودند. زندانیانی که دادگاه‌های پیشین نتوانسته بودند به اعدام محکوم کنند. در آن زمان، جنگ ایران و عراق پس از ۸ سال به پایان می‌رسید. جنگی که جان صدها هزار نفر را گرفت و ده‌ها هزار نفر را معلول ساخت و شهرهای بسیاری را ویران کرد.

رژیم هنوز می‌خواست به جنگ ادامه بدهد، اما وضعیت وخیم اقتصادی به همراه نارضایتی فزاینده مردم در داخل، و فشارهای بین‌المللی، خمینی را وادار ساخت با پذیرش قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل متحد به جنگ پایان دهد. وی پذیرش این قطعنامه را به “نوشیدن جام زهر” تشبیه کرد.

در سال ۶۷، رژیم از سویی با یک بحران سیاسی – اقتصادی ناشی از نارضایتی مردم از وضعیت معیشتی وخیم خود و پیامدهای جنگ خانمانسوز روبرو بود، و از سویی با هزاران زندانی که حکم بسیاری از آنان به پایان رسیده بود یا رو به اتمام بود. پس باید چاره‌ای می‌اندیشید. سران رژیم نمی‌توانستند به خواسته‌های اقتصادی مردم پاسخ دهند، اما سعی کردند، با توسل به جنایتی کم‌نظیر در جهان “معضل” زندانیان سیاسی را حل کنند. “راه حلی” که تنها در یک رژیم دیکتاتوری دینی ممکن است.

به فرمان خمینی و از سوی خمینی سه نفر انتخاب شدند تا زندان‌ها را از وجود زندانیان سیاسی خالی کنند. سه نفری که بین زندانیان سیاسی به “هیئت مرگ” معروف شده‌اند. به زندانیان گفته شد قرار است به وضعیت آنان “رسیدگی” شود. یک یک نزد این “هیئت مرگ” برده شدند. پیش از آن کلیه ارتباطات زندانیان سیاسی با خارج از زندان و ملاقات با خانواده‌ها قطع شده بود. از زندانیان سیاسی مسلمان پرسیده می‌شد “آیا سازمان سیاسی‌ات را قبول داری؟” اگر پاسخ مثبت بود، حکم اعدام وی صادر می‌شد. اگر پاسخ منفی بود، پرسیده می‌شد “آیا حاضری با رژیم همکاری کنی؟” باز اگر پاسخ منفی بود، حکم اعدام وی صادر می‌شد. از زندانیان سیاسی چپ و کمونیست پرسیده می‌شد: “آیا خدا را قبول داری؟” اگر پاسخ وی منفی بود، حکم‌اش اعدام بود؛ اگر پاسخ مثبت بود: “پرسیده می‌شد آیا حاضری نماز بخوانی؟” “آیا حاضری همکاری کنی؟” باز اگر پاسخ منفی بود، حکم‌اش اعدام بود. پرسش و پاسخ‌هایی چند دقیقه‌ای که مرگ و زندگی هزاران نفر را رقم زد.

حکم اعدام هم در همان روز اجرا می‌شد. به این ترتیب در کم‌تر از دو ماه هزاران نفر اعدام شدند. اجساد این اعدام‌شدگان در گورهای دسته‌جمعی دفن شد. چند هفته بعد، تنها وسایل شخصی اعدام‌شدگان به خانواده‌ها تحویل داده شد. جسدی تحویل داده نشد، نشانی گوری داده نشد. به تدریج زندانیان سیاسی جان به در برده از زندان‌ها آزاد شدند.

در کشوری که هیچ‌گونه آزادی سیاسی و مطبوعات آزاد وجود نداشت، تنها زندانیان سیاسی و خانواده‌ها بودند که از این قتل‌عام فجیع مطلع شدند. سران رژیم که یا در این جنایت دست داشتند یا از آن آگاه بودند، تا سالیان سال سکوت کردند و کلامی در این باره نگفتند. نهادهای بین‌المللی که از جنایت مطلع شدند، واکنشی نشان ندادند. تنها ۲۰ سال بعد بود که سازمان عفو بین‌الملل آن را به عنوان “جنایت علیه بشریت” به رسمیت شناخت.

اما خانواده‌ها و بسیاری از زندانیان سیاسی از پای ننشستند. با یافتن گورهای دسته‌جمعی در حاشیه شهرها و گورستان‌های متروک، خانواده‌های زندانیان چپ و کمونیست هر سال در ۱۰ شهریور دسته‌جمعی به این گورستان‌ها رفتند و با وجود سرکوب و دستگیری و ضرب و شتم کوشیدند مراسمی به یاد عزیزان‌شان برگزار کنند. به روش‌های مختلف از این گورها محافظت کردند تا رژیم نتواند با نابودی گورها، آثار جنایت خود را پاک کند. در خارج از کشور هر ساله مراسم مختلفی به یاد جان‌فشانان تابستان ۶۷ برگزار شد. هر سال، و تقریبا در بسیاری از شهرهای بزرگ اروپایی و آمریکایی.

خانواده‌های اعدام‌شدگان، زندانیان سیاسی سابق، چپ‌ها و کمونیست‌ها سال‌هاست می‌کوشند تا این جنایت فراموش نشود. جنایتی که برگی سیاه از تاریخ کشور ما در زمان سلطه جمهوری اسلامی است. قتل‌عام هزاران نوجوان و جوانی که تنها دل به آرمان برپایی جامعه‌ای عاری از ستم و استثمار و سرکوب بسته بودند. شهادت‌نامه‌ها جمع شدند؛ کتاب‌های متعدد نوشته شد؛ مقالات بسیار منتشر گردید؛ مصاحبه‌ها و سخنرانی‌های بی‌شمار انجام شد. تا این جنایت به فراموشی سپرده نشود. و در سال‌های اخیر بر اثر استقامت و پایداری خانواده‌ها، زندانیان سیاسی سابق، نیروهای چپ و کمونیست و آگاهی‌رسانی، برخی از سران رژیم، ناچار شدند به این جنایت اعتراف کنند. بسیاری از آن دفاع کردند. معدودی از “مخالفان” درون حکومتی، یعنی “اصلاح‌طلبان” امروزین، کوشیدند بر نقش خود در این جنایت سرپوش بگذارند.

آیا در حالی که عاملان و همدستان این جنایت عظیم هنوز بر مسند قدرت‌اند یا حاضر نیستند حقایق را بر زبان رانند، در حالی که هیچ یک از آنان مسئولیت را نمی‌پذیرد، در حالی که هیچ یک از جنایت‌کاران محاکمه نشده‌اند؛ در حالی که بسیاری از پرسش‌های خانواده‌ها و زندانیان سیاسی سابق بی‌پاسخ مانده‌ است؛ و در حالی که هنوز هیچ یک از آگاهان و دست اندرکاران در این جنایت، لب به سخن نگشوده‌اند و اسرار رژیم در این باره را منتشر نکرده‌اند.

آیا چنین جنایتی فراموش شدنی‌ست؟

آیا چنین  جنایتی بخشودنی است؟

 

سرنگون باد جمهوری اسلامی – برقرار باد حکومت شورایی

زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم

کمیته خارج کشور سازمان فداییان (اقلیت)

آگوست ۲۰۱۸

 

پروژه عبث سندیکاسازی رژیم وشوراهای کنترل و نظارت کارگری

قدامات سرکوب‌گرانه و توطئه‌آمیز رژیم و دستگاه امنیتی آن علیه کارگران و تشکل‌های مستقل کارگری وارد مرحله جدیدی شده است. هم‌پای رشد و گسترش اعتصابات و مبارزات و اعتلاء جنبش کارگری، نگرانی هیات حاکمه از ارتقاء سطح آگاهی و تشکل‌یابی طبقه کارگر نیز به شدت افزایش یافته است. طبقه حاکم و رژیم سیاسی پاسدار منافع این طبقه نیز تلاش‌های مذبوحانه خود را برای به انحراف کشاندن این مبارزات و مهار جنبش کارگری دوچندان کرده است. ارتجاع حاکم که با هر گونه تشکل مستقل بویژه تشکل مستقل کارگری از نمونه سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه (یا سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه) دشمنی آشتی‌ناپذیر دارد، دست به توطئه جدیدی علیه این سندیکا زده است. پوشیده نیست که به‌رغم تمام محدودیت‌ها و فشارهای گوناگونی که علیه سندیکای کارگران شرکت واحد اعمال شده و علی‌رغم اخراج و بازداشت و زندان فعالان آن، این سندیکا موفقیت‌ها و پیشرفت‌های مبارزاتی قابل توجهی داشته و تاثیرات مهم و مثبت انکارناپذیری بر کارگران شرکت واحد و کل جنبش کارگری ایران بر جای نهاده و همواره چون خاری در چشم سرمایه‌داران، مرتجعین حاکم و نوکران آنها بوده است. دستگاه سرکوب و امنیتی رژیم همراه با وزارت کار و عمال آ ن در شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر، چندین سال متوالی تلاش کرد از شکل‌گیری سندیکای کارگران شرکت واحد (یا بازگشایی آن) ممانعت به عمل آورد که موفق نشد. بیش از یک دهه فشار و سرکوب سیستماتیک، پیگرد و احضار و محاکمه و بریدن حبس‌های طولانی مدت برای فعالان واعضاء هیات مدیره سندیکا، به منظور از هم پاشاندن سندیکا و انحلال آن نیز به جایی نرسید. پس از بی نتیجه ماندن تمام این ترفندها و تلاش‌های سرکوب‌گرانه، ارتجاع حاکم اکنون به توطئه جدیدی علیه این سندیکا متوسل شده است. درست زمانی که سندیکای کارگران شرکت واحد در تدارک برگزاری مجمع عمومی است، نهادهای دولتی – امنیتی و وزارت کار رژیم با همدستی مدیریت شرکت واحد و همکاری دو تن از کسانی که “همواره در خدمت کارفرما، حراست شرکت واحد و شورای اسلامی ضد کارگران بوده” و در پرونده‌سازی علیه فعالان این سندیکا نقش داشته‌اند، درصدد ایجاد یک سندیکای دست‌ساز و تقلبی برآمده‌اند.

مزدوران حکومتی تحت هدایت دستگاه اطلاعاتی رژیم بر این تلاش‌اند که با نام سندیکای کارگران شرکت واحد، یک مجمع عمومی تقلبی برگزار کنند تا به خیال خود با ایجاد یک سندیکای موازی، سندیکای کارگران شرکت واحد و فعالان آن را به حاشیه برانند. در حال حاضر نیز با سوء استفاده از نام سندیکا و جعل آرم آن، یک کانال تلگرامی راه انداخته‌اند! خوشبختانه سندیکای کارگران شرکت واحد با حفظ هوشیاری و صدور اطلاعیه به موقع خود در ۲۸ مرداد ۹۷، از پروژه سندیکاسازی رژیم و عمال رنگارنگ آن که در خرداد ماه با ارسال نامه به سندیکاهای فرانسوی و با امضاء جعلی، “شورای سندیکای مستقل کارگران شرکت واحد” کلید خورده بود، پرده برداشت واین توطئه شوم را به موقع برملا کرد.

تردیدی نباید داشت که تلاش مذبوحانه رژیم به پروژه سندیکاسازی و عَلَم کردن یک سندیکای دست ساز و تقلبی در برابر سندیکای کارگران شرکت واحد خلاصه نمی‌شود. هر جا که پای تشکل واقعی و مستقل کارگران در میان باشد، ارتجاع حاکم و نهادهای امنیتی به یاری بازوان خود در محیط‌های کارگری، با شیوه‌ها و حیله‌های گوناگون سعی خواهد کرد یا آن تشکل را از میان بردارد یا در آن نفوذ کند و تحت کنترل خود درآورد و یا برای ایجاد سردرگمی و بی اعتبار ساختن تشکل مستقل کارگری، تشکل موازی دست ساز خود را سازمان دهد. بدیهی‌ست که برای پیشبرد و تحقق این اهداف شوم و ضدکارگری خود، از ابزارهایی چون سرکوب و ارعاب و تهدید و تطمیع گرفته تا شایعه پراکنی، پرونده‌سازی و تخریب فعالان کارگری و سندیکایی نیز استفاده خواهد کرد. روشن است که کارگران و فعالان کارگری و سندیکایی، با دفاع و حمایت گسترده از تشکل‌های مستقلی که با پرداخت هزینه‌های زیاد و تحمل درد و رنج و محرومیت‌های فراوان آن را پایه گذاری نموده و ادامه کاری آن را تا این لحظه تضمین کرده‌اند، این ترفند رژیم را نیز خنثا خواهند کرد. این واقعیتی‌ست که تشکل‌های دست‌ساز پیشین رژیم از قماش شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر، مدت‌هاست کارآیی گذشته خود را از دست داده‌اند و نمی‌توانند مبارزات طبقه کارگر را به انحراف بکشانند و یا تحت کنترل خود درآورند. از این روست که دستگاه حکومتی به ایجاد انواع دیگری از تشکل روی آورده و به سندیکاسازی پناه برده است.

ارتجاع حاکم اما زمانی به پروژه سندیکاسازی و انواع تشکل‌های دست ساز و تقلبی و موازی با تشکل‌های واقعی و مستقل کارگری روی آورده است که آگاهی سیاسی کارگران به نحو چشمگیری افزایش یافته و به سرعت در حال رشد و ارتقاء است. مبارزات و اعتصابات کارگری و شمار کارگران شرکت کننده در آن‏ها پیوسته در حال افزایش است. کارگران و عموم توده‌های معترض و زحمتکش وارد خیابان‌ها شده‌اند و هر روز در این شهر و آن استان دست به تظاهرات و راهپیمایی می‌زنند. ارتجاع حاکم علی‌رغم تشدید سرکوب و پیگرد و بازداشت و زندان و شکنجه و مجازات‌های سنگین، نتوانسته است کارگران، جوانان، زنان، بیکاران و عموم زحمتکشان و تهیدستان شهری و روستایی را از اعتراض باز دارد و به خانه‌ها بازگرداند. در راس این اعتراضات، جنبش اعتراضی طبقه کارگر نیز وارد مرحله جدیدی شده و به سرعت در حال پیشرفت و پیشروی است. بر بستر بحران انقلابی موجود و دورانی که از دی ماه ۹۶ آغاز شده و مشخصه اصلی آن اعتلاء جنبش است، اعتصابات و خواست‌های کارگران نیز در حال تعمیق و گسترش است. خواست‌های سیاسی کارگران پر رنگ‌تر شده است. از درون همین مبارزات بی وقفه است که تشکل‌های مستقل کارگری نطفه بسته و سر بر می‌آورند. تشکل‌هایی که پاسخگوی نیازهای مبارزه در لحظه فعلی باشند. تشکل‌هایی که نه فقط سازمانده و هدایت‌گر مبارزات کارگران برای خواست‌های روزمره هستند، بلکه کنترل و نظارت بر کل پروسه تولید و کارخانه را نیز برعهده می‌گیرند. طبقه کارگر دارد خود را برای انجام وظایف جدیدی که رشد و تعمیق مبارزه طبقاتی به ناگزیر برعهده وی خواهد گذاشت آماده می‌کند.

این واقعیتی‌ست که سیاست‌های اقتصادی و ضد کارگری رژیم، خصوصی سازی و مساله رکود، موجب اخراج، بیکاری، سرگردانی و بلاتکلیفی ده‌ها هزار کارگر شده است. بسته شدن کارخانه‌ها، فروش زمین‌ها و وسائل و ابزار تولیدی کارخانه توسط سرمایه‌داران، اخراج‌ها و بیکارسازی‌های وسیع را در پی داشته است. بدیهی‌ست که کارگران در برابر این یورش‌ها نه فقط نمی‌توانند خاموش و بی‌تفاوت باشند، بلکه برای مقابله با سرمایه‌داران و دولت حامی آنها به اشکال جدیدی از مبارزه و بویژه به اشکال جدیدی از تشکل روی می‌آورند تا بتوانند تعرض سرمایه را خنثا و ادامه کاری خود و کارخانه را حفظ کنند. نمونه بارز آن شرکت کشت و صنعت نیشکر هفت تپه و ایجاد شورای مستقل کارگری و تلاش کارگران آگاه و پیشرو برای اعمال کنترل و نظارت کارگری بر این شرکت است.

از هنگام واگذاری این شرکت به بخش خصوصی، تعرض سرمایه و استثمار کارگران تشدید شده است. دستمزدها که خیلی ناچیز و پایین است، به موقع پرداخت نمی‌شود. مطالبات سال‌های ۹۴ و ۹۵ به کارگران پرداخت نشده است. اضافه کاری‌ها قطع شده است. طرح طبقه‌بندی مشاغل اجرا نمی‌شود. وضعیت بیمه و قراردادها نامشخص و مبهم است. نه کارفرما و نه دولت حامی وی به اعتصابات و اعتراضات مکرر کارگران هفت تپه و خواست‌های‌شان توجه نکرده‌اند. اعتصاب اخیر کارگران که از ۲۷ مرداد آغاز شده بیش از ۸ روز ادامه یافته است. هیچ‌کس به فکر کارگران نیست. بلاتکلیفی شرکت کشت و صنعت نیشکر هفت تپه اکنون با فروش زمین‌های شرکت و واگذاری بخش‌های مختلف آن به شرکت‌های گوناگون، تمام کارگران این شرکت را در معرض اخراج و بیکاری قرار داده و آینده شغلی آن‌ها را بطور جدی به مخاطره افکنده است. به گفته اسماعیل بخشی یکی از نمایندگان کارگران هفت تپه، “مدیرعامل شرکت ۹ ماه است پایش را توی شرکت نگذاشته است”. روشن است که کارگران هفت تپه نمی‌توانستند و نمی‌توانند دست روی دست بگذارند و بی‌سروصدا ناظر اخراج و بیکاری خود باشند. برعکس، کارگران هفت تپه فعال‌تر از گذشته، آستین‌ها را بالا زده، خود دست بکار شده و با تشکیل شورای مستقل کارگری، مصمم‏اند کنترل و نظارت بر شرکت و عملکرد کارفرما و مدیریت را به مرحله اجرابگذارند.

وقتی که نماینده کارگران هفت تپه از ضرورت تشکیل شوراهای مستقل کارگری و نظارت بر عملکرد کارفرما و مدیریت سخن می گوید، و بارها آن را تکرار می‌کند، وقتی تنها راه نجات از “فساد نهادینه شده در کشور” و وضعیت نابسامان اقتصادی را تشکیل شوراهای مستقل کارگری و مردمی و نظارت بر کار دولت و نهادهای دولتی ذکر می کند، او در واقع ضمن این که کل دولت جمهوری اسلامی را نشانه می‌رود، برای رهایی کشت و صنعت نیشکر هفت تپه از وضع موجود، راهکار مناسبی را که کارگران هفت تپه در عمل به آن رسیده‌اند مطرح می‌کند. هفت تپه نه فقط به نحو آشکاری ارتقاء آگاهی و ارتقاء سطح تشکل‌یابی کارگران را به نمایش می‌گذارد، بلکه اوضاع جاری و حاکم در بیشمار واحدهای مشابه هفت تپه را نیز به تصویر می‌کشد و این واقعیت را نشان می دهد که بحران سیاسی جامعه و شرایط بحرانی واحدهای تولیدی، اشکال جدیدی از تشکل کارگری را بر کارگران این واحدها دیکته می‌کند.

موضوع فقط به کارگران هفت تپه خلاصه نمی‌شود. نمونه دیگر آن را در گروه ملی فولاد اهواز و اعتصابات، راهپیمایی‌ها و تجمعات اخیر کارگران این شرکت که روز یکشنبه چهارم شهریور وارد نهمین روز خود شد، مشاهده کردیم. واگذاری این شرکت به بخش خصوصی، سپس انتقال مالکیت آن به بانک ملی و دست به دست شدن و ناروشنی وضعیت شرکت، مشکلات عدیده‌ای برای کارگران فولاد در پی داشته است. چهار هزار کارگر این شرکت ده سال است با مشکل دستمزد، بیمه، مطالبات معوقه روبرو بوده‌اند. خطر تعطیلی کامل شرکت و بیکاری در یک قدمی آن‌هاست. کارگران فولاد اهواز هر ساله ده‌ها بار دست به اعتصاب و تجمع و راهپیمایی زده‌اند، اما نه کارفرما و نه مسئولین دولتی، نه فقط هیچ توجهی به خواست‌های کارگران نکرده‌اند، بلکه ده‌ها تن از کارگران اعتصابی و معترض را نیز بازداشت کرده‌اند. در حال حاضر نیز گروه ملی فولاد اهواز و کارگران آن بلاتکلیف و سرگردان به حال خود رها شده‌اند. “میثم آل مهدی” کارگر مبارز فولاد اهواز در اعتصاب و تجمع اخیر کارگران روز ۲۹ مرداد در ارتباط با بی‌توجهی کارفرما و بلاتکلیفی شرکت و کارگران و راه برون رفت از آن گفت: “ما باید شورای مستقل کارگری تشکیل بدهیم. با تشکیل شورای مستقل کارگری و نظارت بر اعمال این آقایون (کارفرما و مدیریت) ما می توانیم راه کار پیدا کنیم. چون این‌ها الان دقیقا چهار ساله یکسری اشخاص میان نماینده اون سرمایه گذارن میان برای ما یک سری دروغ میگن، با این که ما هیچ از پشت پرده خبر نداریم. باید یک نظارت کارگری باشه، باید یک شورای مستقل کارگری ایجاد بشه، اگر بخواهیم همین طور ادامه پیدا کند هیچ اتفاق خاصی نمی‌افته”.

گروه ملی فولاد اهواز و کشت و صنعت نیشکر هفت تپه تنها نمونه‌هایی از واحدهای خصوصی‌سازی شده هستند که کارگران در جریان مبارزه و در عمل به این رسیده‌اند که برای احقاق حقوق خود باید با ایجاد شورای مستقل کارگری، کنترل و نظارت خود را بر کارخانه و مدیریت برقرار سازند. اما واقعیت این است که در شرایط حاضر صدها هزار کارگر در صدها و هزارها واحد تولیدی و خدماتی دیگر شرایطی مشابه فولاد اهواز و هفت تپه دارند. بنابر این در تمام کارخانه‌ها و شرکت‌های مشابه کشت و صنعت هفت تپه و فولاد اهواز که به نحوی از انحاء کارفرما و مدیریت مطالبات کارگران را پشت گوش می‌اندازند، کارگران را در حالت بلاتکلیفی و اضطراب دائمی نگاه داشته‌اند و برای درهم شکستن مبارزات کارگران به فروش و تعطیلی کارخانه متوسل می‌شوند، کارگران نیز می‌توانند با ایجاد شوراهای مستقل کارگری کنترل و نظارت بر تولید و توزیع را برقرار سازند.

نیازی به توضیح نیست که این شوراها هنوز آن شوراهایی که ارگان اعمال قدرت سیاسی کارگران باشند، نیستند و نمی‌توانند باشند. این شوراها در واقع در حد کمیته‌های کارگری کنترل و نظارت هستند. در جنبش کارگری جهانی نیز، هم شکل‌گیری شوراهای کارگری با کارکرد کنترل و نظارت بر تولید و هم شکل‌گیری کمیته‌های کارگری به منظور اعمال کنترل و نظارت بر کارخانه سابقه داشته است. در روسیه کمیته‌های کارخانه که در آغاز شکل گیری‌شان عمدتا مطالبات اقتصادی را برنامه عمل خود می‌دانستند، سپس به کنترل تولید روی آوردند و البته بعداً با کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر، خواهان برقراری مدیریت کارگری شدند.درایتالیا شوراهای کارگری درکارخانه ها شکل گرفت. شوراهای کارگری ایتالیا نیز در روند یک چنین تحولی، کنترل کارگری را محور برنامه عمل خود قرار داده بودند.آنتونیو گرامشی کمونیست برجسته ایتالیائی شوراهای کارخانه را یگانه شکل سازمان کارگری می دانست که طبقه کارگر را درمسیراستقلال و موقعیت تاریخی خود قرارمی دهد.وی درمورد موقعیت ومبارزه شوراهای کنترل ونظارت کارگری می‏گوید”نتیجه مبارزه باید تشکیل شورای سراسری طبقه کارگرباشد.درهمه سطوح- ازشوراهای کارخانه تاشورای شهری تاشورای سراسری- منتخب کارگران باشد،مطابق باشیوه ها و روش هائی که خودطبقه کارگرتعیین می‏کند نه دولت یا پارلمان بورژوائی.این مبارزه باید به شیوه ای انجام گیردکه به توده های مردم نشان دهد کلیه مسائل ومشکلات اساسی این دوره ازتاریخ ،مساله نان،مسکن،برق،پوشاک…تنهازمانی حل خواهدشد که تمام قدرت اقتصادی،سیاسی دردست طبقه کارگرباشد.به عبارت دیگراین مبارزه باید آن‏چنان پیشبرده شود وقیام توده های خلقی،حول طبقه کارگر علیه رژِیم سرمایه داری راسازماندهی کند که طبقه کارگر درعمل رهبری مبارزات رابدست گیرد وهمه نیروهای مولده را ازطریق استقرار کمونیسم به سوی رهائی کامل پیش برد”(۱)

شکل‌گیری و ایجاد شوراهای مستقل کارگری کنترل و نظارت که در هفت تپه و فولاد اهواز کلید خورده است، بی‌شک با تعمیق بحران سیاسی و اعتلای بیشتر جنبش مبارزاتی طبقه کارگر به صدها و هزارها کارخانه و شرکت دیگر تسری خواهد یافت. این شوراها که خود محصول بحران انقلابی و اعتلاء جنبش طبقه کارگرند، نقش مهمی در بسط و گسترش مبارزه طبقاتی ایفا خواهند کرد. گام بعدی پس از تکثیر این شوراها، ایجاد پیوند و ارتباط میان آنها، در سطح شهرها، استان‌ها و منطقه وایجاد شوراهای سراسری است. با تعمیق و گسترش مبارزه طبقاتی، بیش از پیش این واقعیت در برابر طبقه کارگر قرار می گیرد که کارگران در عین ایجاد و گسترش و تحکیم تشکل‌های مستقل و طبقاتی خود که در هر گام با دولت ارتجاعی و سرکوب گر حاکم وارد اصطکاک می‌شود، بایستی خود را برای تعیین تکلیف قطعی و نهایی با تمام نظم موجود تجهیز و آماده کنند و در گام نخست مانع مقدم و اصلی یعنی رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی را از سر راه خویش بردارند، تمام دستگاه دولتی را درهم بکوبند و دولت شورایی خود را مستقر سازند.

زیرنویس:

۱ – منتخب آثارسیاسی گرامشی- کنترل کارگری

متن کامل نشریه کار شماره ۷۸۷ در فرمت پی دی اف

 

کشتار خونین ۶۷، جنایتی هولناک که بر پیشانی خمینی و جمهوری اسلامی حک شد

“از آنجا که منافقین خائن به هیج وجه به اسلام معتقد نبوده و هرچه می گویند از روی حیله و نفاق است و به اقرار سران آنها از اسلام ارتداد پیدا کرده اند، و با توجه به محارب بودن آن ها و جنگ های کلاسیک آن ها در شمال و غرب و جنوب کشور با همکاری های حزب بعث عراق و نیز جاسوسی آنان برای صدام علیه ملت مسلمان ما، و با توجه به ارتباط آنان با استکبار جهانی و ضربات ناجوانمردانه آنان از ابتدای تشکیل نظام جمهوری اسلامی تاکنون، کسانی که در زندان های سراسر کشور بر سرِ موضع نفاق خود پافشاری کرده و می کنند، محارب و محکوم به اعد ام می باشند و تشخیص موضوع نیز در تهران با رای اکثریت آقایان حجه السلام نیری دامت افاضاته (قاضی شرع) و جناب آقای اشراقی (دادستان تهران) و نماینده ای از وزارت اطلاعات می باشد، اگرچه احتیاط در اجماع است، و همینطور در زندان های مراکز استان کشور رای اکثریت آقایان قاضی شرع، دادستان انقلاب و نماینده وزارت اطلاعات لازم الاتباع می باشد. رحم بر محاربین ساده اندیشی است، قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول تردید ناپذیر نظام اسلامی است. امیدوارم با خشم و کینه انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام رضایت خداوند متعال را جلب نمائید. آقایانی که تشخیص موضوع به عهده آنان است، وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند [اشداء علی الکفار] باشند، تردید در مساتل قضایی اسلام انقلابی نادیده گرفتن خون پاک و مطهر شهدا می باشد.”

سطور بالا، متن کامل دستور خمینی برای قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷ است. پیامی که در سطرسطر آن کینه، نفرت و جنایت موج می زند. فرمانی هولناک و دستورالعملی جنون آمیز برای خاموش کردن آتش شکست و حقارتی که از درون خمینی را می سوزاند. حقارت از نوشیدن “جام زهری” کشنده که خمینی در پایان جنگ سرکشیده بود.

فرمان خمینی اگر چه فاقد تاریخ است، اما با توجه به پذیرش قطعنامه ۵۹۸ (قطعنامه صلح جنگ ایران و عراق) در روز ۲۷ تیر و نوشیدن “جام زهر” خمینی در شامگاه ۲۹ تیر و پس از آن حمله سازمان مجاهین خلق در روزهای سوم تا پنجم مرداد با همراهی نیروی هوایی ارتش عراق که در مناطق غربی ایران اتفاق افتاد، فرمان کشتار خمینی می بایست در روزهای  پنجم تا هفتم مرداد ماه ۶۷ صادر شده باشد.

پیامی خوفناک و سفاکانه که اجرای آن از روز پنجم مرداد در زندان اوین و از هشتم مرداد در گوهردشت و دیگر زندان های کشور با قتل عام زندانیان مجاهد به اجرا درآمد. کشتاری که در فاصله پنجم تا روزهای پایانی مرداد ماه ۶۷ به وحشیانه ترین شکل ممکن با به دار آویختن چندین هزار زندانی مجاهد توسط آدمکشان جمهوری اسلامی عملیاتی شد.

در فرمان خمینی، اگرچه نامی از نیروهای چپ و کمونیست برده نشده است، در عمل اما، نوک پیکان این جنایت دهشتناک از تاریخ پنجم تا ۲۵ شهریور ۶۷ به سوی زندانیان چپ و کمونیست نشانه رفت (۱). حاصل این فرمان جنون آمیز خمینی، قتل عام بیش از ۵ هزار زندانی سیاسی بود. زندانیانی که در فاصله کمتر از دو ماه طناب دار بر گلوگاه شان چنگ انداخت و بدین سان هزاران جان شیفته بی رحمانه به یغما رفتند.

کشتار تابستان ۶٧، همانند یک صاعقه بود. صاعقه‌ای که رعدآسا بر فراز زندان­ های ایران فرود آمد. قتل عام زندانیان سیاسی آنچنان سریع، وحشتناک و ناباورانه بود که پس از گذشت۳۰ سال هنوز هم، شانه‌های خانواده‌ها و دل‌سوختگان آن فاجعه از یادآوری آن روزهای داغ و درفش به لرزه می‌افتند.

زندان های اوین و گوهر دشت کرج که در آن ایام، بیشترین زندانیان سیاسی را داشتند، سهم بیشتری از کشتار نصیب شان شد. کشتار زندانیان، با دادگاه­ های دو دقیقه­ ای و چند پرسش کوتاه در درون زندان ­های جمهوری اسلامی آغاز گردید. مسلمانی یا کافر؟ سازمانت را قبول داری یا نه؟ حاضر به همکاری با جمهوری اسلامی هستی یا نه؟

دادگاه هایی که حتا عنوان و مضمون آن نیز به عنوان دادگاه و محاکمه دوباره زندانیان به آنان اعلام نشد. در هفته نخست، هیچ یک از زندانیان نمی دانستند که در مقابل هیات مرگ ایستاده اند. تیم های سه نفره آدمکشان جمهوری اسلامی که مجریان کشتار بودند، تماما در قالب هیات نمایندگی عفو به زندانیان معرفی می شدند.

تصور ایجاد چنین فضایی دروغین از سوی عاملان جنایت و ایجاد صحنه هایی این چنین فریبنده و توهم زا برای کشاندن هرچه بیشتر زندانیان به پای چوبه های دار، حتا در ذهن و خیال آدمی هم نمی گنجد، تا چه رسد به اینکه در دنیای واقعیت رخ داده باشد. انگار تاریخ به عقب بازگشته بود و کمیته های مرگ با ردای دوران انگیزاسیون به قتل زندانیان کمر بسته بودند.

دادگاه­های تفتیش عقاید قرون وسطائی خمینی که با ظاهری آراسته با عنوان هیات “عفو” و “آزادی” در زندان ها حضور یافته بودند، هر چند دقیقه یک زندانی را به کام مرگ فرستادند. ناقوس مرگ یک سره به صدا درآمده بود. هیولای مرگ، زندان به زندان را درنوردید. کابوس کشتار بر فراز تمام زندان­ های ایران سایه افکنده بود. هرروز، صدها زندانی قربانی شدند. قربانی کمیته­ های مرگ. مرگی ” فجیع و نابکار”.

دو روز بعد از کشتار زندانیان اوین، ناقوس مرگ در گوهردشت به صدا درآمد. ناقوسی که دیگر سَرِ باز ایستادن نداشت. کابوس مرگ از گوهردشت به زندان های اهواز، تبریز، مشهد، شیراز و از شیراز به کرمانشاه، گیلان، مازندران و از آنجا به ده­ ها زندان کوچک و بزرگ سراسر ایران کشیده شد. بدین سان در پی دو ماه سکوت، دو ماه بی خبری، دو ماه قطع ملاقات، دو ماه قرنطینه کردن زندانیان از هرگونه روزنه های خبری، فاجعه تابستان ۶۷ با قتل عام هزاران زندانی سیاسی زن و مرد، به اجرا درآمد.

از آن تاریخ تا به امروز سی سال گذشته است. با گذشت سه دهه هنوز از زخم های آن جنایت هولناک در جای جای ایران خون شتک می زند. هنوز دیوارهای اوین و گوهردشت، نجوای آن کُشتگان عاشق را پژواک می دهند. هنوز زندان گیلان بر مدار سرخ فاجعه می گردد. هنوز دیوارهای تمامی زندان های با نام و بی نشان جمهوری اسلامی، مظلومیت زندانیان پرپر شده در آن تابستان تفتان را نجوا می کنند.

با گذشت۳۰ سال هنوز بازتاب فتوای مرگ خمینی، از دریچه هر سلول و بند به گوش می رسد. هنوز زخم های مانده بر چهره بازماندگان آن جنایت عظیم، عمق فاجعه را بازتاب می دهد. هنوز جامعه در لهیب آتش آن کشتار می سوزد. هنوز هم چهره خوفناک خمینی با نقاب تزویر و مرگ بر فراز کشور سایه افکنده است. تصویری که بی محابا فریاد می کشد: “بشکَنید این قلم ها را، بکُشید منافقین و کفار را”.

با گذشت سه دهه از آن تابستان تفتان، هنوز رهروان پلشت خمینی به تاسی از امام راحل شان، بر طبل مرگ می کوبند. دسته ای فتوای مرگبار او را “فتوای نجات بخش” می خوانند و دسته ای دیگر، از آن سال های کشتار و مرگ بعنوان “دوران طلایی” امام راحل شان یاد می کنند و در حسرت بازگشت آن دهه خونین به انتظار نشسته اند.

در این میان اما، جامعه، همچنان روز از پس روز، سال از پی سال در لهیب تند حادثه می سوزد، مادران و پدران در یادواره های خونبار عزیزانشان قامت شکسته اند، همسران همچنان در سوگ اند، و کودکان، تصویرهای گم شده پدران و مادران خود را در قاب عکس های مانده به دیوار خانه جستجو می کنند.

آنچه کشتار تابستان ۶٧ را بر تارک کشتارهای جمهوری اسلامی نشاند، صرفا کشتار هزاران انسان آزاده، مبارز و کمونیست نبود. آمار کشتار فعالان سیاسی در سال های ۶٠ و ۶۲ به مراتب بیشتر از کشتار تابستان ۶٧ بوده است. آنچه فاجعه ۶٧ را در میان مجموعه جنایات جمهوری اسلامی برجسته کرده است، پرپر شدن زندانیانی بود که تماما دوران محکومیت حبس خود را می گذراندند. زندانیانی که با قوانین قرون وسطایی همان رژیم، زیر شکنجه های مرگ آور قرار گرفتند، از داشتن هر گونه حق و حقوقی بی بهره بودند، طی سال های نخست دهه ۶۰، به دور از هر گونه موازین حقوقی در دادگاه های چند دقیقه ای محاکمه و به حبس های سنگین محکوم شدند.

حال چگونه می توان تصور کرد، همان زندانیانی که توسط قوانین قرون وسطایی جمهوری اسلامی محاکمه شده، حبس گرفته و تا سال ۶۷ در زندان بودند، اکنون به یکباره و با یک فرمان جنون آمیز خمینی جلاد به جوخه های مرگ سپرده شوند؟

در واقع هیات حاکمه ایران و به طور اخص شخص خمینی، در پایان جنگ و پس از نوشیدن “جام زهری” که مرد مقتدر جمهوری اسلامی سر کشید، نیاز به خاموش کردن آتشی داشتند که بر خرمن آنان و نظام فتاده بود. در وضعیتی که خمینی و مجموعه هیات حاکمه ایران قرار گرفته بودند، آنان حتا حاضر نبودند وجود هزاران بازمانده سازمان های مبارز، آزادی خواه، چپ و کمونیست را که از سال ۶۰ در زندان بودند، تحمل کنند. در وضعیت بحرانی موجود، سران جمهوری اسلامی از یک سو آزادی هزاران زندانی سیاسی را به نفع خود نمی دیدند و از سوی دیگر نگهداری چنان حجمی از زندانیان سیاسی نیز برایش هزینه های اجتماعی و سیاسی بالایی در بر داشت.

در حقیقت جمهوری اسلامی با امید به اینکه از این ستون به آن ستون فرجی هست، بدون توجه به عواقب چنین جنایت هولناکی به کشتار هزاران زندانی سیاسی روی آورد. اینکه بعد از انجام این جنایت چه اتفاقی برای نظام خواهد افتاد، دست کم در آن برهه زمانی برای خمینی و دیگر رهبران جمهوری اسلامی یک امر ثانوی بود.

جمهوری اسلامی فکر می کرد با کشیدن یک خط قرمز پُررنگ به دور این جنایت هولناک و نصب یک تابلوی ورود مطلقا ممنوع، برای همیشه گریبان خود را از آن فاجعه خوفناک رها خواهند ساخت. پیشبرد این سیاست، اگرچه تا دو دهه برای هیات حاکمه ایران مفید واقع شد، اما با تلاش مداوم و خستگی ناپذیر مادران خاوران، خانواده های زندانیان جانفشان، سازمان های سیاسی، زندانیان از بند رسته و دیگر کنشگران اجتماعی ابعاد این جنایت مخوف برای توده های میلیونی مردم ایران از پرده بیرون افتاد. با برملا شدن عمق و ابعاد این فاجعه در عرصه داخلی و بین المللی، همان فرمان کشتاری که روزگاری برای خمینی و هیات حاکمه ایران در حکم نسخه “نجات بخش” بود، اکنون به کابوسی برای جمهوری اسلامی و داغ لعنتی بر پیشانی خمینی حک شده است.

(۱): در بعضی از زندان ها از جمله زندان مرکزی نیروی دریایی رشت، کشتار زندانیان مجاهد و کمونیست به صورت همزمان از تاریخ ۸ مرداد شروع شد.

 متن کامل نشریه کار شماره ۷۸۷ در فرمت پی دی اف