مرحله‌ی تازه‌ای از اختلافات درونی در جمهوری اسلامی

یکی از مختصات بارز رژیم جمهوری اسلامی از همان ابتدای حیاتش تضاد و تناقضی ست که میان شکل حکومت و نهادهای آن وجود دارد. از سویی این رژیم خود را یک جمهوری نامید و حتا پارلمانی برای خودش دست و پا کرده و از سویی دیگر بر رأسش فرد مطلق العنانی را به نام ولی فقیه گذاشته که می تواند با یک “حکم حکومتی” همان رئیس جمهور را خلع کند یا بااشاره وی مجلس منحل گردد. اما از آن جایی که دخالت مستقیم ولی فقیه که نه به خلق که فقط به خدا پاسخگو است همه روز و در هر مورد امکان پذیر نبود، رژیم وادار شد تا نهادهای دیگری را برپا کند تا اوامر ولی فقیه اجراء شوند، نهادی مانند مجمع تشخیص مصلحت نظام از جمله این هاست. از مختصات دیگر رژیم جمهوری اسلامی ملوک الطوایفی بودن آن است. در جمهوری اسلامی هر نهادی در گوشه ی خودش سازی می زند و تلاش می کند که به نهاد دیگر جوابگو نباشد. به همین خاطر در حالی که در رژیم های متعارف سرمایه داری لااقل سه قوه ی مقننه و اجرائیه و قضائیه کمابیش هماهنگ عمل می کنند و به جز در موارد استثنائی اختلاف پیدا نمی کنند، در جمهوری اسلامی عدم همخوانی ساختار و شکل حکومت دائماً بحران تولید می کند به طوری که گاهی امور روتین نیز به پیش نمی روند.

در ماه های اخیر اختلافات قوای مجریه و مقننه جمهوری اسلامی به طرز بی سابقه ای حاد شده اند. برای مثال در حالی که وزیر امور خارجه در سفر دولتی ست، ناگهان از سوی رئیس جمهور برکنار می شود چرا که وی فردی ست که نزدیک به ریاست قوه ی مقننه است که با رئیس قوه ی مجریه اختلاف دارد! این در حالی ست که اعضای قوه ی مقننه هم دست به کار می شوند و وزیر راهی را  که  نزدیک  به رئیس قوه ی اجرائیه است بدون دلیل کافی استیضاح و برکنار می کنند. این آخری هم برای این که پاسخگوی استیضاح وزیر نباشد می گوید که بر اساس قانون کوچک سازی دولت دیگر لزومی ندارد وزیر راه تعیین شود و قصد خود را برای ادغام این وزارت خانه اعلام می نماید!

اختلافات و مجادلات کنونی قوای مختلف جمهوری اسلامی فقط به دلیل اختلافات شخصی احمدی نژاد و لاریجانی که به ترتیب رؤسای قوای مجریه و مقننه هستند، نمی تواند باشد. اختلافات سیاسی در جمهوری اسلامی بیش از آن که ریشه در اختلاف نظر و عقیده داشته باشند ریشه در تلاش برای کنترل ارگان های سیاسی و منابع مالی دارند. بی جهت نیست که احمدی نژاد روز چهار بهمن به طرز بی سابقه ای نامه “سرگشاده ” منتشر می کند ودر آن به رؤسای قوه ی مقننه و قضائیه که برادران لاریجانی هستند خرده می گیرد که چرا در کار قوه ی مجریه دخالت می کنند و در رابطه با “صندوق توسعه ملی” که کنترل ذخایر ارزی را در اختیار دارد دخالت می کنند یا حتا در برکناری رئیس بانک مرکزی “بدعتی آشکار” می گذارند که جز با تغییر قانون اساسی میسر نیست. محمود احمدی نژاد پا را فراتر می گذارد و به کل مجلس شورای اسلامی هشدار می دهد که حق ندارد هر چه را خواست به مجمع تشخیص مصلحت نظام ارجاع دهد. البته احمدی نژاد بی دلیل چنین درخواستی را از مجلس نمی کند، چرا که او اکنون نه فقط با رئیس مجلس و خود مجلس، بلکه با مجمع تشخیص مصلحت نظام هم اختلاف دارد به طوری که حتا در جلسات آن هم شرکت نمی کند. احمدی نژاد از زبان دبیر شورای مشاوران خود که فردی به نام مهدی خورشیدی ست گفت که حضورش در مجمع ثمری ندارد. خورشیدی که با ایسنا گفت و گو می کرد در رابطه با نامه سرگشاده احمدی نژاد افزود که از نظر وی برخی نهادها (بخوان مجلس و مجمع تشخیص مصلحت نظام) اختیارات ریاست جمهوری را محدود کرده اند و می خواهند آن ها را کنترل کنند. البته محدودیت اختیارات ریاست جمهوری که حالا احمدی نژاد را هم به نامه سرگشاده نوشتن واداشته است موضوع جدیدی نیست. احمدی نژاد که از حامیان محکم “ذوب در ولایت” است خوب می داند که در جمهوری اسلامی رئیس جمهور، بدون حمایت ولی فقیه فردی بی اختیار است که بود و نبودش تأثیری در عملکرد رژیم ندارد. تقریباً تمام رؤسای جمهور اسلامی از محدویت اختیارات خود نالیده اند و کار به جایی کشید که نخستین آنان، ابوالحسن بنی صدر با دستور ولی فقیه وقت، روح الله خمینی برکنار هم شد! بنابراین نزاع بر سر حدود اختیارات رئیس جمهور فی نفسه موضوع تازه ای نیست.

به هر حال احمدی نژاد که می خواهد کنترل نهادهای مالی مهم رژیم مانند صندوق توسعه ملی و بانک مرکزی را در دستان باند خودش نگاه دارد در نامه ی سرگشاده اش مجمع تشخیص مصلحت نظام را متهم به عدم التزام به قانون اساسی می کند که ازنظر وی “بزرگ ترین مصلحت نظام” است. او در همان نامه به این نکته اشاره می کند که مجمع تشخیص مصلحت نظام در حال سلب اختیار از “منتخب ملت” است! واقعاً جالب و خنده دار است که حالا احمدی نژادی که با آن تقلبات گسترده و آن همه بگیر و ببند و کشتار پس از انتصابات سال گذشته بر مسند ریاست قوه ی مجریه باقی ماند خودش را قربانی یک باند دیگر رژیم می داند که می خواهند اختیارات “منتخب ملت” را محدود کنند!

نامه ی سرگشاده ی محمود احمدی نژاد در کم تر از بیست و چهار ساعت با واکنش مجلسیان روبه رو شد. تا جایی که برخی از آنان ناخواسته به واقعیتی اشاره کردند. در همین رابطه بود که احمد توکلی، نماینده ی مجلس که اتیکت اصولگرایی را بر پیشانی دارد روز پنجم بهمن گفت که احمدی نژاد قصد دارد با چنین نامه نگاری هایی افکار عمومی را از مشکلات اقتصادی و اجتماعی منحرف کند. او صراحتاً چنین گفت:”من فکر می کنم در حالی که در ابتدای قانون هدف مند کردن یارانه ها قرار داریم، این نوع حمله به مجلس، مجمع تشخیص مصلحت نظام و رئیس قوه قضائیه به نظر می رسد که یک بهانه جویی برای پوشاندن مشکلات اجتماعی پیش رو و فراافکنی ضعف های جدی اقتصادی به ویژه در بخش تولید است که گرفتاری هایش روز به روز بیش تر می شود.”

اختلافات قوه ی مجریه و مقننه با استیضاح حمید بهبهانی، وزیر راه حادتر شد به طوری که احمدی نژاد روز شانزدهم بهمن گفت که در رابطه با عملکرد مجلس شورای اسلامی با مردم صحبت خواهد کرد. آن چه احمدی نژاد در رابطه با مجلس خواهد گفت اهمیت چندانی ندارد. او به محض این که مجلس وزیرش را استیضاح کرد وی را به سمت مشاور خود برگزید و از سوی دیگر گفت که به هر حال دولت قصد داشته وزارت راه را ادغام کند. با این حال احمدی نژاد تأکید کرد که برکناری بهبهانی از سوی مجلس “غیرقانونی” بوده است. به عبارت دیگر از نظر احمدی نژاد فقط مجمع تشخیص مصلحت “غیرقانونی” عمل نمی کند بلکه “منتخبان ملت” که مجلسیان باشند نیز چنین می کنند!

همان گونه که پیش تر گفته شد اختلافات در قوای مختلف جمهوری اسلامی بیشتر ریشه در حفظ و کنترل منابع مالی دارد. در این زمینه نکته ی مهم دیگری که باید به آن اشاره کرد همانا افشای برخی از دزدی هاست. اختلافات قوای مقننه و مجریه که در بهمن ماه اوج تازه ای گرفت منجر به آن شد که در هفته ی دوم این ماه مجلس از ناپدید شدن یک مبلغ هنگفت دوازده میلیارد دلاری صحبت کند. دراین رابطه یک عضو کمیسیون برنامه و بودجه گفت که بر اساس گزارش دیوان محاسبات کشور هشتاد درصد از مازاد فروش نفت که برابر با یازده میلیارد و هفتصد میلیون دلار می شده به حساب ذخیره ارزی واریز نشده است. از همین خبر می توان فهمید که چرا مجلس و مجمع و قوه ی قضائیه می خواهند در تعیین رؤسای صندوق توسعه ملی که جایگزین صندوق ذخیره ارزی شده است و همچنین بانک مرکزی نقش داشته باشند. اما بالاخره این مبلغ هنگفت که “گم شده” چگونه توسط دولت هزینه شده و به کجا رفته است؟ آن چه مشخص است این است که اگر همین مجلسیان لازم ببینند از پیگیری این موضوع برای “مصلحت نطام” صرف نظر می کنند و عطای هزاران هزار ساعت کار و زحمتی را که برای تولید چنین مبلغ هنگفتی صرف شده به لقای منافع رژیم اسلامی می بخشند.

پرسشی که اکنون با توجه به اختلافات قوای مختلف رژیم جمهوری اسلامی مطرح است این است که چگونه احمدی نژاد می تواند به عنوان یک رئیس جمهور در برابر دیگر قوای جمهوری اسلامی شاخ و شانه بکشد در حالی که بر اساس قوانین جمهوری اسلامی یک رئیس جمهور فرد اول نظام نیست؟ احمدی نژاد فردی است که با سلام و صلوات ولی فقیه رژیم رئیس جمهور شده است. ولی فقیه هم هر چند در فرد خامنه ای خلاصه می شود اما به هر حال خود به تنهایی به عنوان عالی ترین و بالاترین ارگان رژیم نهادی ست که تعداد قابل ملاحظه ای از افراد را به عنوان حامی و مشاور و غیره بر گرد خود دارد. اگر پشت سر احمدی نژاد آخوندهایی مانند مصباح یزدی و جنتی یا مشاوران خامنه ای همچون ولایتی قرار نداشتند آن گاه او هرگز جرئت نمی کرد که علیه عملکرد مجلس نامه سرگشاده منتشر کند یا در جلسات مجمع تشخیص مصلحت نظام شرکت نکند، هر چند اعضای این مجلس هم منتصبان همان ولی فقیه باشند. از سوی دیگر نباید فراموش کرد که احمدی نژاد از حمایت سپاه پاسداران که اصلی ترین ارگان نظامی رژیم جمهوری اسلامی ست برخوردار است. اگر احمدی نژاد در نامه سرگشاده اش با کلماتی کمابیش دیپلماتیک به انتقاد از مجلس و مجمع مصلحت می پردازد تا اختلافش را با رؤسای آنان، لاریجانی و هاشمی رفسنجانی، از طریق نامه و بدون نام بردن از آنان مطرح کند، فردی مانند مجتبا ذوالنور که نماینده ی ولی فقیه در سپاه پاسداران است رک و راست به ایلنا می گوید:”اخیراً آقای هاشمی رفسنجانی حرکت جدیدی را آغاز کرده و در جرگه پیام دهندگان قرار گرفته است.” او پیش تر گفته بود:”در فتنه سال گذشته (اعتراضات پس از انتصابات احمدی نژاد)، فتنه گران اساس نظام، مقدسات و ولایت فقیه را هدف قرار دادند و متأسفانه آقای هاشمی رفسنجانی هم به ستون طرفداران این خیمه تبدیل شده است.” محسن رضایی هم که خود دبیر مجمع تشخیص مصلحت و یک نظامی سابق است، انتقادات مشابهی را علیه هاشمی رفسنجانی مطرح کرد. آری احمدی نژاد بدون حمایت  خامنه ای، بدون تکیه بر نظامیانی همچون ذوالنور و آخوندهایی همچون مصباح یزدی جرئت نمی کرد که برای برادران لاریجانی یا هاشمی رفسنجانی این چنین شاخ و شانه بکشد چرا که در نظام جمهوری اسلامی رئیس جمهور عددی نیست که بتواند چنین کند.

به هر حال یکی از دغدغه های باند احمدی نژاد برای علنی کردن اختلافات، به اصطلاح انتخابات آینده مجلس شورای اسلامی هم هست. شواهد و قرائن موجود نشان می دهند که این اختلافات تا آن هنگام روز به روز عمیق تر و حادتر می شوند. در خبری که روز بیستم بهمن یکی از سایت های حکومتی به نام فردا نیوز منتشر کرد، دار و دسته ی احمدی نژاد از هم اکنون برای انتخابات مجلس فعالیت های خود را آغاز کرده اند. بر اساس این خبر حجت الاسلام احمد احمدی رئیس ستادهای مردمی احمدی نژاد در بوشهر گفت:”با توجه به نزدیکی به انتخابات مجلس شورای اسلامی، از رؤسای ستادها انتظار داریم ارزیابی خود را از نامزدها و موقعیت آن ها مطرح کنند.”

جمهوری اسلامی از بدو پیدایش خود مخالفان جدی خود را قلع و قمع کرد و فعالیت آنان را ممنوع اعلام نمود. این رژیم حتا نتوانست اپوزیسیونی که اساس نظام را قبول داشت و خواستار تغییراتی جزئی در ساختار حکومت بود تحمل کند. از آن پس دائماً توجه رژیم به “پیرایش غیرخودی ها” بود تا جایی که حتا اصلاح طلبان دوم خردادی را نیز به حاشیه راند و حتا سرکوب آنان را نیز در دستور کار خود قرار داد. هدف رژیم از این همه تصفیه یکپارچه کردن نظام برای حکمرانی بی قید و شرط بود. نمایشی که اکنون شاهدش هستیم نشان می دهد که این تلاش ها بی ثمر و بی فایده بوده اند. تضادها دائماً در این نظام تولید و بازتولید می شوند. اکنون در شطرنج حکومتی یکی دیگری را حذف می کند تا روزی که مردم ایران به پاخیرند و تمام مهره های این بازی را به زیر بکشند و طرحی نو دراندازند.

سیاهکل و جنبش کارگری – کمونیستی

kar_logo01از ۱۹ بهمن سال ۱۳۴۹ که رفقای ما با حمله مسلحانه به پاسگاه سیاهکل موجودیت سازمان و نبرد آشکار علیه نظم موجود را اعلام کردند،  چهار دهه می‌گذرد.  خروش رعد آسائی که چهل سال پیش از سیاهکل و از جنگل‌های شمال برخاست و در پهنه کشور طنین انداز شد،  فقط یک نبرد سادۀ فی نفسه نظامی نبود. سیاهکل محصول سال‌ها کار تئوریک، مطالعه و شناخت جامعه، تجربه و مبارزه انقلابی آگاه‌ترین و پیشروترین افراد و حماسه‌ای بود که آغاز مرحله جدیدی از جنبش کمونیستی را اعلام می‌کرد و به یک رویداد تاریخی در جنبش کمونیستی – کارگری ایران تبدیل گردیدد.

چهل سال از این رویداد و قهرمانی رفقای ما در سیاهکل گذشت. طبقه استثمارگر و مرتجعین، در این چهل سال هر چه توانستند علیه سازمان و جنبش مسلحانه کردند. افزون بر سرکوب فیزیکی، کشتار، زندان و شکنجه وحشیانه، در هر شکل رذیلانه دیگری نیز که توانستند علیه سازمان و رفقای ما زهرپاشی کردند تا اعتبار چریک فدائی، که اعتراض و نقد اسلحۀ آن به جامعه طبقاتی، تجسم فریاد در گلو خفته کارگران و زحمتکشان بود را لکه دار سازند و عظمت راه و آرمانش را مخدوش و یا انکار کنند.  به‌رغم این اما سیاهکل و جنبش مسلحانه درآن سال ها، مانند خورشید تابناک در آسمان جنبش کمونیستی می‌درخشد و لکه‌های ابری را که برای ناپدید ساختن آن به سویش پرتاب می‌شود از سر راه خود کنار می‌زند.  این فقط ساواک شاه و سازمان اطلاعاتی رژیم جمهوری اسلامی، دشمنان مستقیم سازمانی که نطفه‌اش در سیاهکل بسته شد نبود که هر بار علاوه بر کشتار و تیرباران و شکنجه رفقای ما برای نابودی فدائی، تیرهای زهرآگینی را نیز به سوی سازمان پرتاب کرده‌اند، بلکه پادوان رنگارنگ ارتجاع و بورژوازی و حتا برخی از کسانی که خود را در صفوف سازمان جا زده بودند، اما جریان رشد مبارزه طبقاتی نشان داد که آن‌ها اساساً تعلقی به آرمان‌های رفقای بنیان‌گذار سازمان یعنی آرمان‌های سوسیالیستی طبقه کارگر نداشته و ندارند، بلکه افکار و عقاید و اهدافشان در مقابل اهداف و خواست‌های کارگران و توده‌های مردم بوده است، این‌ها نیز با پرتاب تیرهای سمّی به سمت سازمان و رفقای ما، جملگی بر آن بوده‌اند تا خورشید را در پس لکه‌های ابر ناپدید کنند! اما خورشید را نمی‌توان برای همیشه در پس ابرها پنهان کرد و تیرهای زهرآگین دشمن طبقاتی و کارگزاران آن، قادر نشده است حقانیت، درستی راه، شجاعت، از خود گذشتگی و فدارکاری و خصائل برجسته کمونیستی رفقای سازمان ما را خدشه‌دار سازد. چهل سال پس از سیاهکل و به‌رغم تلاش‌های همه جانبۀ طبقات ارتجاعی در مکتوم ساختن و تحریف حقایق، سمپاشی علیه سازمان و انکار و تخطئه فعالیت‌های انقلابی و کمونیستی مؤثر آن در جامعه، سیاهکل و جنبش فدائی اما همچنان مورد احترام پیشروترین اقشار جامعه و محبوب کارگران و زحمتکشان است. چهل سال پس از سیاهکل خطاب به آن گروه‌ها، محفل‌ها و کسانی که آیه یأس و ناامیدی می خواندند، اهل عمل و مبارزه جدی نبودند و حاشیه امن و عافیت گزیده بودند و نیز دشمان امروزین سازمان که با هزار و یک رشته مرئی و نامرئی به همان نحله پیوند می‌خورند، بار دیگر باید سخن رایج آن روزهای آغازین نبرد در سیاهکل را گفت: آنکه می‌گفت حرکت مرد در این وادی خاموش سیاه، برود شرم کند !

سیاهکل، جنبش مسلحانه و جنبش کارگری – کمونیستی

در چهل سالگی تولد سازمان، اما ببینیم حماسه سیاهکل و جنبش مسلحانه چه تأثیراتی بر جنبش کمونیستی و کارگری گذاشت.

تأثیرات سیاهکل و جنبش مسلحانه عرصه  بسیار گسترده ای را دربر می گیرد و زمینه‌های مختلف، گوناگون و متنوعی را شامل می گردد. در این نوشته، سعی ما بر این است به تأثیرات آن بر جنبش کمونیستی و کارگری اشاراتی داشته باشیم. اما پیش از آنکه وارد این مبحث شویم ابتدا باید ببینیم جنبش کمونیستی و کارگری در آن سال‌ها چه مختصاتی داشت و در چه وضعیتی بود. اما پی بردن به وضعیت جنبش کمونیستی و کارگری درآن سال ها زمانی بهتر و دقیق تر قابل درک خواهد بود که، مروری ولو به اختصار بر وضعیت جنبش کمونیستی وکارگری در سال های قبل ترازآن نیز، داشته باشیم.

بررسی تاریخ جنبش کمونیستی و کارگری ایران، این حقیقت را اثبات می‌کند که فعالیت‌های کمونیستی و کارگری، جدا از فعالیت‌های سیاسی جاری در عرصه جامعه نبوده و به نحو لاینفکی با آزادی‌های سیاسی در جامعه پیوند و با آن اوج و فرود داشته است.

فعالیت های کمونیستی در ایران از اواسط دهه ۹۰ قرن سیزده شمسی با تشکیل حزب عدالت آغاز گردید. این حزب در نخستین کنگره که در سال ۱۲۹۹ برگزار شد، نام خود را به “حزب کمونیست ایران” تغییر داد. فعالیت‌های کمونیستی در این سال‌ها، پیوسته در حال گسترش بود. حزب کمونیست که تعداد زیادی از اعضای آن کارگر بودند، به کار و سازماندهی در درون کارگران پرداخت. حزب کمونیست، اعتصابات زیادی را سازماندهی کرد و بخش‌های زیادی از کارگران را متشکل ساخت. جنبش اتحادیه‌ای در آن سال‌ها،  تا روی کار آمدن رضا خان در سال ۱۳۰۴، در سراسر کشور گسترش یافت و جنبش کارگری ازرشد خوبی برخوردارگردید. حزب کمونیست ایران، یک حزب واقعی کارگری، مدافع منافع کارگران و حزبی محبوب و مورد اعتماد کارگران بود که درنزد توده های طبقه کارگرنیز از اعتبار زیادی برخوردار بود. اولین کار رضا خان سرکوب حزب کمونیست‌ و اتحادیه های کارگری بود. با وضع قانون سیاه ضد کمونیستی در سال ۱۳۱۰، دیگر هیچگونه حزب، سازمان و تشکل کارگری یا کمونیستی اجازه فعالیت نداشت. رضا خان قلدر، اعتصابات کارگری را وحشیانه به خون کشید. صدها کارگر پیشرو را دستگیر و زندانی و صدها کارگر را از کار اخراج نمود. اتحادیه‌های کارگری را قلع و قمع نمود. شمار زیادی از کمونیست ها را بازداشت و روانه زندان ساخت. فعالیت علنی را غیر ممکن ساخت و اگر اتحادیه‌ای به کلی درهم شکسته نشده بود، به فعالیت محدود و زیرزمینی روی ‌آورد. جنبش کمونیستی و کارگری بشدت تضعیف شد و تا سال ۱۳۲۰ بر آن رکود حاکم گردید. با سقوط رضا شاه در شهریور ۲۰، فضای سیاسی دوباره باز شد و فعالیت‌های کمونیستی و کارگری در مقیاس وسیع و علنی ممکن گردید.

با تشکیل حزب توده، فعالیت‌های اتحادیه‌ای و علنی در جنبش کارگری نیز گسترش یافت. اتحادیه‌های کارگری متعددی بوجود آمدند. در سال ۱۳۲۴  شورای مرکزی اتحادیه‌های کارگری تشکیل و یک اتحادیه سراسری بوجود آمد . اعتصابات و اعتراضات کارگری گسترش یافت و جنبش کارگری به رونق رسید و گام‌هائی به پیش برداشت . حزب توده که بعد ها آشکارابه جنبش کارگری خیانت ورزید، در آن مقطع نقش فعالی در رشد جنبش کارگری  داشت. اما این روند رشد جنبش کارگری دوام نیاورد. در سال ۱۳۲۷ شورای مرکزی اتحادیه‌های کارگری و حزب توده غیر قانونی اعلام شدند. دوباره هرگونه فعالیت کارگری و اتحادیه‌ای به استناد قانون سیاه ضد کمونیستی، ممنوع گردید و با کودتای ۲۸ مرداد سال ۳۲، بار دیگر جنبش کارگری و اتحادیه‌ای و همراه با آن، حزب توده سرکوب و هرگونه فعالیت علنی برای سازماندهی مبارزات کارگری و متشکل ساختن کارگران، منتفی و ناممکن گردید. سرکوب و خفقان شاهنشاهی بر جامعه حاکم شد. حزب توده که نفوذ نسبتاً زیادی در میان کارگران داشت و در سازماندهی کارگران و تشکل‌های کارگری نقش مهمی ایفا کرده بود، به خیانت درغلطید. رهبران بزدل این حزب، پس از کودتای ۲۸ مرداد، توبه نامه و تنفر نامه از آنچه که کرده بودند، نوشتند و اعضای حزب را نیز به آن تشویق کردند و بزرگ‌ترین ضربات و لطمات را بر جنبش کارگری وارد ساختند. با نفوذ گسترده ساواک در حزب توده، فعالیت این حزب درداخل کشوردراواخر دهه ٣٠  به کلی متوقف گردید. شاهکار بعدی حزب توده، اعزام چهار نفر از خارج به ایران بود، برای گردآوری باقیمانده نیروهای حزب و راه اندازی “تشکیلات تهران” که یکی از این چهار تن عباس شهریاری با نام مستعار اسلامی، مامور ساواک بود. بدین ترتیب تشکیلات ساواک ساخته، باقی مانده نیروها و هوادارن حزب توده و نیز شماری از نیروهای انقلابی را شکار نمود و تحویل ساواک داد.

خرابکاری‌های حزب توده، تسیلم طلبی و خیانت رهبران این حزب که تحت عنوان چپ و سوسیالیست فعالیت می‌کردند و داعیه طرفداری از طبقه کارگر داشتند، لطمات بسیار بزرگی بر کمونیسم و نیروهای چپ و سوسیالیست و بر جنبش کارگری وارد ساخت. اگر چه پس از کودتای ۲۸ مرداد و خیانت حزب توده، اعتصابات کارگری کم و بیش ادامه می‌یابد و گاه اعتصابات بسیار بزرگی در نفت و کوره‌پز خانه‌ها رخ می‌دهد، اما این اعتصابات نیز به کشته شدن و دستگیری صدها کارگر می‌انجامد و توسط رژیم شاه به شدت سرکوب می‌شوند . اعتصابات و اعتراضات کارگری به شدت افت می‌کند. صرف نظر از دوران کوتاه کاهش نسبی سرکوب‌ها در سال های ۳۹ و ۴۰ که سرانجام به شورش ۱۵ خرداد ۴۲ انجامید ، اما روند فعالیت های کارگری و روند اعتراضات و اعتصابات کارگری،به یک روند نزولی افتاد. “انقلاب سفید” شاه، اصلاحات ارضی و تبلیغات رژیم سلطنتی در مورد سهیم کردن کارگران در سود کارخانجات و رونق نسبی اقتصادی در اوائل دهه ۴۰ از یک سو، راه‌اندازی یک سری اتحادیه‌ها و سندیکاهای قلابی توسط ساواک و یا افراد نزدیک به آن و کنترل شدید محیط‌های کار و دیکتاتوری خشن و عنان گسیخته شاهنشاهی از سوی دیگر، دامنه اعترضات در کل جامعه و مبارزات و اعتراضات خود انگیخته کارگران را بسیار کاهش داد و سکون و سکوت و وحشت مرگباری را بر شرایط سیاسی و جنبش کمونیستی و کارگری حاکم کرد.

با برچیده شدن بساط حزب توده در داخل ایران که با بحران جهانی جنبش کمونیستی نیز همزمان بود، جنبش کمونیستی در سال‌های دهه ۴۰ با یک بحران نظری و عملی بزرگی روبرو گردید. هر چند این بحران اساساً محصول شرایط داخلی ایران بود، اما بحران جهانی جنبش کمونیستی نیز بر آن تأثیر می‌گذاشت و این بحران را تشدید می‌کرد. حزب توده اگر چه نه در عمل و نه بر مبنای برنامه خود، هیچگاه یک حزب کمونیستی نبود، اما تمام اقدامات، فعالیت‌ها و خرابکاری‌های آن به پای کمونیسم نوشته می‌شد.  پس از کثافت کاری‌ها، سازش‌کاری‌ها و خیانت‌های رهبران این حزب تسلیم طلب، گرایش به کمونیسم و فعالیت کمونیستی به شدت محدود شده بود. فعالیت کمونیستی و کارگری در شرایط جدید، نه فقط از این جنبه که یک دیکتاتوری عریان و عنان گسیخته برجامعه حاکم بود و کم‌ترین فعالیت کارگری و کمونیستی، با کنترل پلیسی، شناسائی، سرکوب و منهدم می‌شد، کار ساده ای نبود، بلکه با سابقه‌ای که از عملکرد حزب توده در ذهنیت کارگران و زحمتکشان و کل جامعه نقش بسته بود، مشکلات کار دوچندان می‌شد. با این وجود با تشدید تضادها در نیمه دوم دهه چهل گروه‌ها و محافل کمونیستی نیز آغاز به رشد نمودند. در این محافل و گروه‌ها، آگاه‌ترین و پیشروترین افراد عموماً از میان دانشجویان و همچنین در مواردی از میان کارگران آگاه گردهم می‌آیند به مطالعه متون مارکسیستی و در عین حال شرکت در مبارزات بالفعل جامعه می‌پردازند. اما سئوال بزرگی که درآن مقطع در برابر انقلابیون و کمونیست‌ها قرار داشت این بود که چه باید کرد؟ چگونه باید در درون طبقه کارگر به فعالیت پرداخت؟ چگونه باید بر تشتت نظری و پراکندگی موجود میان محافل و گروه‌های چپ غلبه کرد و همه را در یک تشکل واحد گرد آورد؟ تحولات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی پس از رفرم ارضی را چگونه باید تبیین کرد؟ باید کسانی پیدا می‌شدند که به این چه باید کرد پاسخ می‌دادند. باید کسانی پیشقدم می‌شدند و با مطالعه دقیق جنبش‌های بین‌المللی کارگری، انقلابات روسیه، چین،  کوبا و تجارب جنبش مسلحانه در ویتنام، آمریکای لاتین، خاورمیانه و بالاخره با شناخت و تحلیل عینی از شرایط مشخص ایران به این سئوال‌ها پاسخ‌های مشخص می‌دادند. و این‌ها، کسان دیگری جز فدائیان نبودند.  پیشروترین و برجسته‌ترین عناصر آگاه و کمونیست، پس از سال‌ها کارو تلاش و مطالعه، با شلیک گلوله‌های آتش و آگاهی در سیاهکل راه را نشان دادند.

رژیم شاه در سرکوب‌های پس از کودتا در سال ۳۲ و تشدید آن پس از وقایع خرداد۴۲، کوچکترین امکان مبارزه قانونی را از مردم سلب کرده بود و هر گونه فعالیتی را قهراً سرکوب می‌کرد. از این رو مبارزات اعتراضی مردم نیز شکلی قهرآمیز به خود می‌گرفت و گرایش به مبارزه مسلحانه در درون گروه‌ها و محافل انقلابی نیز نه فقط از این جنبه، بلکه اساساً تحت تأثیر شرایط عمومی داخلی و بین‌المللی نیز تقویت می‌گردید. البته سوای محافل و گروه‌هایی که صرفاً به کار مطالعاتی می پرداختند و عموماً دچار بی عملی بودند و از عمل مبارزاتی پرهیز می‌کردند و معمولاً هم توسط ساواک ضربه می‌خورند و از هم می پاشیدند، گرایش‌ها، گروه‌ها و محافلی نیز وجود داشتند که تحت تأثیر انقلاب چین، طرفدار مبارزه مسلحانه بودند. این گروه‌ها و محافل که بخشاً از حزب توده جدا شده و اساساً در خارج کشور بودند، می‌خواستند به سبک چین و محاصره شهرها از طریق روستاها، انقلاب کنند و در همین رابطه نیز تعدادی از آنها به ایران آمدند تا این برنامه را پیاده کنند. به عنوان مثال سازمان‌هایی مانند سازمان انقلابی و طوفان که پس از پایان کار حزب توده در ایران و انشعاب از این حزب به وجود آمده بودند و از مشی چین طرفداری می‌کردند، می‌خواستند به سبک چین در ایران  جنگ دهقانی برپا کنند. اما از آنجا که این گروه‌ها حامل تئوری‌های نادرستی بودند، با جامعه و مردم ایران بیگانه بودند، تحلیل‌هایشان نیز غلط و ذهنی بود تا جائی که ایران را یک کشور نیمه مستعمره و نیمه فئودال می‌دانستند، بنابراین کوشش این گروه‌ها و محافل دیگری نظیر این‌ها، دست آوردی نداشت و با شکست روبرو گردید. بسیاری از رهبران این محافل که می‌خواستند دهقانان را بسیج و جنگ‌های مسلحانه دهقانی راه بیاندازند، کارشان به تأیید سیاست‌ها و برنامه‌های رژیم شاه و تعریف از رفرم ارضی شاه کشیده شد و به سرعت سقوط کردند. داستان افتضاحات پرویز نیکخواه، کورش لاشائی و سیروس نهاوندی مربوط به همین دوره است. نتایج کار این گروه‌ها نیز جز شکست و تسلیم طلبی چیز دیگری نبود. آنچه که بر ذهن توده‌های مردم نقش می‌بست و ذهنیت پیشین وی را تقویت می‌کرد، شکست و تسلیم‌طلبی رهبران و باز هم شکست بود. این پدیده بر متن فضای خفقان و سرکوب شدید حاکم بر جامعه،  تأثیرات مخربی بر بی اعتقادی و بی اعتمادی کارگران و تودۀ مردم به مبارزه، بی اعتقادی به عناصر پیشرو و کمونیست و بی اعتقادی به نیروی خود آن‌ها را سبب گشته بود. جنبش به یک سازمان آگاه و جدی کمونیستی نیاز داشت و سازمان چریک های فدائی خلق، پاسخ به این نیاز حیاتی در آن دوران بود.

چهل سال پیش، رفقای ما در روز ۱۹ بهمن با حمله مسلحانه به پاسگاه سیاهکل، مبارزه‌ای را آغاز کردند که نه فقط جو یأس و نا امیدی و وحشتی را که رژیم شاه بر جامعه حکم فرما ساخته بود درهم شکست،  بلکه تأثیرات آشکار و غیر قابل انکاری را در برانگیختن شور و شوق انقلابی به مبارزه‌ای جدی علیه شاه نیز بر جای گذاشت.

سیاهکل و جنبش مسلحانه اگرچه از تأثیرات جنبش‌های مسلحانه در کشورهای آمریکای لاتین، خاورمیانه و امثال آن بر کنار نبود، اما قبل از هر چیز برخاسته از شرایط داخلی و بر پایه یک تحلیل مشخص و مطالعه دقیق شرایط عینی ایران بود و در هر حال کپی برداری ازهیچیک از آن‌ها نبود. رفقای رهبری و بنیان گذارسازمان،  سوای مطالعه تئوریک و مارکسیستی، جامعه سرمایه‌داری ایران را از نزدیک می‌شناختند. مناسبات اقتصادی و اجتماعی را مطالعه و بررسی کرده بودند. این رفقا آگاه‌ترین، پیشروترین، فداکارترین و برجسته‌ترین کمونیست‌های زمان خویش بودند که برای رسیدن به یک جامعه فارغ از ظلم و ستم و استثمار،  آگاهانه قدم در راهی می‌گذاشتند که می‌دانستند بازگشتی در آن وجود ندارد. آفرینندگان حماسه سیاهکل، اگرچه در یک نبرد نابرابر، خود از پای درآمدند، اما این حرکت سر منشاء چنان تأثیری در جامعه شد که در قلب توده‌های مردم جای گرفت و به رویدادی ماندگار تبدیل گردید. حماسه سیاهکل و جنبش مسلحانه بر اغتشاش فکری و نظری در آن دوران غلبه کرد، و همه محافل و گروه‌هائی را که سرگرم تئوریزه کردن انفعال و بی عملی خویش بودند ایزوله و از صحنه خارج ساخت. طولی نکشید که محافل، گروه‌ها و عناصر انقلابی و کمونیست که به مشی مسلحانه باور داشتند اما جدا از سازمان شکل گرفته بودند، به سازمان پیوستند و آن دسته از گروه‌ها و محافل و عناصر انقلابی و کمونیست که هنوز فعالیت مستقل داشتند خود را متعلق به سازمان چریکهای فدائی خلق می‌دانستند و قلب و مغزشان با سیاهکل و ادامه دهندگان راه آن بود. این، سیاهکل و جنبش مسلحانه بود که ذهنیت منفی و بی اعتمادی نسبت به کمونیسم را که در اثر عملکرد حزب توده ایجاد شده بود، در عمل و با فداکاری، از خود گذشتگی، صداقت، و پایبندی رفقا به آرمان‌ها و اهداف کارگران و زحمتکشان عوض کرد و اعتبار از دست رفته و خدشه‌دار شده کمونیست‌ها را احیا کرد. رفقای ما، چه در سیاهکل و چه بعد از آن، با فداکاری و شجاعت کمونیستی نشان دادند که فدائی در دفاع از منافع کارگران و زحمتکشان و در مبارزه علیه دشمن طبقاتی،  استوار و سرسخت است و تا پای جان ایستاده است. با بانگ بلند و پرخروشی که از سیاهکل بلند شد و در تمام کشور طنین انداخت و با بر افراشته شدن پرچم مبارزه مسلحانه در سیاهکل، پاسخ چه باید کردی را که کمونیست‌ها دنبال آن بودند به طرز شفافی داده شد. بن بست‌های پیشین جنبش شکسته و آغاز مرحله جدیدی در جنبش کمونیستی پدیدار گردید. سیاهکل و جنبش مسلحانه کل جامعه را تحت تأثیر قرار داد. سوای آنکه چهرۀ دانشگاه‌ها را عوض کرد و مبارزات دانشجوئی و کل دانشگاه را به سوی خود جلب نمود و تحت تأثیر قرار داد، تأثیرات بلاانکاری بر سایر اقشار، بویژه آگاه‌ترین و پیشروترین عناصر برجای گذاشت. شعاع پرتاب گدازه‌های این آتش‌فشانی که در سیاهکل آغاز شده بود، تا قلب کارخانه‌ها ادامه یافت و پیشروترین و آگاه‌ترین کارگران را نیز به سمت خود جلب نمود.

رژیم شاه به بی رحمانه‌ترین شکلی به کشتار و شکنجه رفقای ما دست زد تا سازمان را نابود کند. رژیم شاه حداکثر تلاش خود را بکار بست که اخبار مبارزات و عملیات و اهداف رفقای ما به گوش مردم نرسد. رژیم شاه ترفندهای مختلفی را برای تخریب فدائی بکار بست و رفقای ما را “خرابکار” و “عامل بیگانه” خواند،  اما هیچیک از این اقدامات نمی‌توانست برای طولانی مدت راه نفوذ فدائی به درون توده‌های کارگر و زحمتکش را سد کند و نتوانست.  فدائی، حتا در همان سال‌های خفقان و سرکوب شاهنشاهی نیز اندک اندک به درون کارگران و زحمتکشان راه خویش را باز نمود و از حمایت معنوی آن‌ها نیز برخوردار گشت.

کارگران و جنبش مسلحانه

پیش از این به شرایط خفقان و دیکتاتوری شاهنشاهی و کنترل پلیسی شدید در کارخانه‌ها، دائر نمودن سندیکاهای ساواک ساخته و شناسائی و دستگیری کارگران پیشرو اشاره کردیم. به رغم این باید گفت که امکان کار و فعالیت کمونیستها در حد برقراری ارتباط فردی اگر چه بسیار بسیار محدود، اما غیر ممکن نبود. کمااینکه رفقای ما چه در گروه رفیق بیژن جزنی و چه در گروه رفیق احمدزاده، با محیط‌های کارگری تماس و ارتباط کارگری داشتند. اما جو پلیسی حاکم بر کارخانه ها و ذهنیت منفی موجود در میان کارگران نسبت به کمونیست‌ها که ثمرۀ عملکرد منفی و تخریبی حزب توده بود مانع از آن می‌شد که این ارتباط فردی بتواند کارگران را در مقیاس جمعی و توده‌ای به عرصه مبارزه سیاسی بکشاند.  نمونه آن تلاش و فعالیت رفقا اسکندر صادقی نژاد کارگر تراشکار وجلیل انفرادی کارگرجوشکارکه هردو رفیق، دبیر سندیکای کارگران فلزکارمکانیک بودند و پیش از سیاهکل مدت ها درمیان کارگران به فعالیت پرداخته وبا موانع و مشکلات موجود بر سر راه این شکل کار، ازنزدیک آشنا شده، دریافت و درک عینی از محیط های کارگری داشتند. نمونه دیگر آن، رفیق حسن نوروزی است که پس از سال‌ها کارگری در کارخانه‌ها و شهرهای مختلف، از جمله کار در کارخانجات شاه پسند تهران، در کارخانجات راه آهن در بخش لوله کشی و تأسیسات مشغول بکار بود. رفیق حسن نوروزی یک کارگر پیشرو بود که از سال ۴۶ با مطالعات فشرده‌، آگاهی سیاسی خود را بالاتر برد. رفیق حسن در اوائل سال ۴۸ با گروه مارکسیستی رفیق احمد زاده تماس گرفت. در این دوره است که فعالیت گروه رفیق احمد زاده شکل مشخص‌تری به خود می‌گیرد و دو برنامه و وظیفۀ مشخص در دستور کار رفقا ی گروه قرار می‌گیرد. هسته‌های سه نفره مطالعه و کار تئوریک و نیز فعالیت در جهت رسوخ در توده‌های کارگر و ایجاد زمینه‌های مناسب برای تشکیل حزب. بنابراین رفیق حسن نوروزی موظف  به فعالیت سیاسی در کارخانجات راه آهن می شود. در پی این برنامه ریزی است که رفیق حسن نوروزی علیرغم خفقان و فضای پلیسی حاکم بر کارخانه، اقدام به ارتباط گیری با کارگران مستعد و جلب آنها می‌کند. پیرامون مسائل و مشکلات کارگری با آنها صحبت  و به منظور ارتقاء آگاهی کارگران تلاش می‌کند و در این زمینه کتاب‌هائی را نیز در اختیار آنها قرار می‌دهد. اما در اثر خفقان و سرکوب پلیسی موجود در کارخانه و تهدیدهای دائمی و وحشتی که حکومت در کارخانه و در کل جامعه پراکنده است، کارگران از این تلاش‌ها استقبال نمی‌کنند. برخی از کارگران قدیمی‌تر که تجاربی از سال‌های گذشته داشتند با بدبینی و بی اعتمادی برخورد می‌کنند.

از میان این کارگران، تنها یک کارگر جوان از قسمت نجاری کارخانه با شور و شوق از این کار استقبال نمود اما وی نیز به به شکل کار معترض بود. این کارگر جوان رفیق یوسف زرکار بود که بعدها به صفوف چریکهای فدائی خلق پیوست. به‌رغم تلاش‌های منظم و خستگی ناپذیر رفیق حسن نوروزی، اما فعالیت سیاسی در میان کارگران با مشکلات و موانع جدی روبرو بود. جمع بندی رفیق که در گروه رفیق احمد زاده آن را مطرح کرد این بود که “هر نوع کار تبلیغی سیاسی با توده‌ها بدون یک اقدام عملی و بدون یک حداقل نیروی متمرکزی که بتواند به دشمن ضرباتی وارد سازد و هیولای دشمن را در ذهن مردم فرو ریزد و ایشان را به آسیب پذیری و امکان نابودی مطمئن سازد، بی ثمر است” (نبرد خلق شماره ۴ خرداد ۱۳۵۳)

غیر از رفیق حسن نوروزی، رفقای دیگری که در میان کارگران و روستائیان فعالیت داشتند، نظرات مشابهی را مطرح می‌ساختند. بدین ترتیب “اولین نطفه‌های مفهوم نوین مبارزه از طریق رفقای کارگر در گروه احمد زاده مطرح گردید که رفیق حسن نوروزی در این میان نقش مهمی ایفا کرد”(همان) در واقع تجربه مشخص و شرایط واقعی مبارزه، به رفقای ما می‌گفت که در تحت شرایط دیکتاتوری و اختناق شدید پلیسی و با توجه به ذهنیت منفی کارگران از مبارزات و فعالیت‌های گذشته، شکل مناسب مبارزه، نوعی مبارزه سیاسی – نظامی است که با شرایط کشور منطبق است.

مقصود از ذکر این نمونه ها، توضیح این مسأله بود که رفقای ما پیش از آنکه جنبش مسلحانه را آغاز کرده باشند، راه‌های دیگری را نیز پیموده و بیگانه با محیط‌های کارگری و کار در میان کارگران نبودند، برعکس اتخاذ مشی مسلحانه تا آنجا که مربوط به شرایط داخلی‌ست، اتفاقاً مبتنی بر همین شناخت و آگاهی‌ست.

به هر رو اعتراضات و اعتصابات کارگری که با تشدید تضادها در اواخر دهه چهل و محو شدن تدریجی اثرات رفرم ارضی شاه افزایش یافته بود، پس از آغاز جنبش مسلحانه بیش از پیش تشدید گردید. افزایش اعتراضات و اعتصابات کارگری، از یک سو بیان‌گر تشدید فشارهای سیاسی و اقتصادی بر کارگران و از سوی دیگر شکستن قدرقدرتی دولت شاهنشاهی و فرو ریختن ترس کارگران بود. رفقای سازمان از این به بعد نیز اعتصابات و اعتراضات و مطالبات کارگری و وضعیت جنبش کارگری را به دقت دنبال می‌کنند و نسبت به این اعتصابات برخوردی فعال دارند وبرای ارتقاء سطح مبارزات کارگران تلاش می ورزند. در این زمینه می‌توان به اعتصاب و راه‌پیمائی کارگران جهان چیت در سال ۵۰ اشاره کرد.

در اردیبهشت سال ۵٠ اعتصاب بزرگی درکارخانه جهان چیت رخ داد. در آن زمان، مزد روزانه کارگران در ازاء ۸ ساعت کار، طبق معیارهای وزارت کار چیزی بین ده تا دوازده تومان بود. اما فاتح یزدی، صاحب کارخانه جهان چیت که یکی از مالکان و سرمایه‌داران بزرگ بود و در عین حال روابط نزدیکی با خاندان پهلوی داشت حتا نُرم‌های وزارت کار را هم رعایت نمی‌کرد و در ازاء ۱۲ ساعت کار، مبلغی بین ۵ تا ۷ تومان به کارگران می‌داد. کارگران جهان چیت برای افزایش دستمزد، از روز ۶ اردیبهشت دست به اعتصاب زدند. سه روز اعتصاب و تجمع در محوطه کارخانه برای افزایش دستمزد، نتیجه‌ای نداد. نماینده ادراه کار کرج به این کارخانه رفت و کارگران بر این تصور بودند که وی برای اجرای مقررات وزارت کار و حمایت از کارگران به آنجا رفته است. اما این نماینده دولت،  کارگران را تهدید به اخراج کرد و از آنان خواست به اعتصاب پایان دهند. به دنبال آن فرمانده ژاندارمری کرج با چند ژاندارم وارد کارخانه شده و کارگران را تهدید کردند. کارگران تصمیم گرفتند به سمت وزارت کار در تهران دست به راهپیمایی بزنند. پس از آن رئیس ساواک کرج نیز کارگران را تهدید کرد که “اگر از کارخانه بیرون بیائید هر چه دیدید از چشم خودتان دیده‌اید”! و کارگران در مقابل این تهدیدها جوابشان این بود که “اگر جلو آتش و گلوله برویم بهتر از این است که این زندگی را تحمل بکنیم”! به دنبال آن، دو هزار کارگر کارخانه جهان چیت به خیابان می ریزند و به سمت تهران دست به راه پیمائی می‌زنند. در میان راه و ساعت حدود ۵ بعد از ظهر، وقتی که کارگران به کاروانسرا سنگی رسیده بودند، ژاندارم‌های شاه صفوف کارگران را مورد یورش قرار می‌دهند و کارگران را به گلوله می‌بندند. در اثر این اقدام وحشیانۀ رژیم شاه، حداقل سه کارگر جهان چیت کشته و چندین نفر دیگر به سختی مصدوم می‌شوند.(۱)

با وجود آنکه هر گونه اعتصاب و اعتراض کارگری در این سال‌ها به شدت سرکوب می‌شد، اما اعتصابات کارگری رو به گسترش داشت. در سال ۵۲ بار دیگر در همین کارخانه جهان چیت کارگران دست به اعتصاب زدند که کارفرما تعدادی از کارگران پیشرو را دستگیر و به اتهام “خرابکاری” آن‌ها را تحویل ساواک داد. کارگران نه فقط فاقد تشکل‌های واقعی بودند، بلکه ساواک خود، سندیکاها و تشکل‌های زوباتوفی (۲) دائر کرده و از طریق این تشکل‌ها، عناصر پیشرو کارگری را شناسائی و به دام می‌انداخت و از کار اخراج و روانه زندان می‌ساخت. هر چند سازمان امنیت و دستگاه پلیسی شاه در وهله نخست سعی می‌کرد هر اعتصاب و اعتراضی را در نطفه خفه کند، اما اگر موفق به چنین کاری نمی‌شد در کمال خشونت آن را سرکوب می‌نمود و به خون می‌کشید. در اعتصابی که سال ۵۳ در نفت در گرفت، ساواک ۵۳ تن از کارگرانی که در زمره فعال‌ترین و پیشروترین کارگران بودند دستگیر نمود و به زندان انداخت و آن‌ها را از برخی حقوق اجتماعی نیز محروم ساخت و در نهایت نیز از تمام آن‌ها به زور تعهد گرفت که در فعالیت‌های اجتماعی دخالت نکنند. چنین است که در طول سال‌های پس از سیاهکل ده‌ها کارگر پیشرو از کار اخراج می‌شوند و یا به زندان می‌افتند که با قیام ۲۲ بهمن از زندان آزاد می‌گردند.

دو سال و نیم بعد از حماسه سیاهکل، سازمان در حالیکه در تمام طول این سال‌ها، اعتصابات، مبارزات، مطالبات، اشکال مبارزه و تمام جزئیاتی که مربوط به مبارزه طبقه کارگر می‌شود را در تهران، کرج، گیلان، شیراز، تبریز، اصفهان و برخی دیگر از استان‌ها و شهرهای بزرگ دنبال می‌کند، پیوسته از تشکل طبقه کارگر و از اینکه این مبارزات و اعتصابات، گام‌های موثری در راه تشکل‌یابی طبقه کارگر محسوب می‌شود، یاد می‌کند. رفقای ما علاوه بر ارتباط‌ها و تماس‌های فردی در مقیاس این یا آن کارخانه، در راه بسیج کارگران و کشاندن آن‌ها در مقیاس وسیع به مبارزه تلاش می‌ورزند. رفقای ما در همان حال که با مبارزه مسلحانه، خود را در مقیاس تمام جامعه مطرح می‌کنند و سدهائی را که شاه برای بی خبری توده‌ها از فعالیت پیشگامان ایجاد کرده بود می‌شکنند در عین حال در اقدامات و عملیات ویژه، نفوذ خود را در میان کارگان گسترش می‌دهند. اعدام انقلابی فاتح یزدی سرمایه‌دار و صاحب کارخانه جهان چیت در مرداد ماه سال ۵۳ تاکتیک تبلیغی واقدام مستقیم در رابطه با کارگران و بردن سازمان به درون کارگران در ابعاد وسیع اجتماعی است. فاتح یزدی نمونه و سمبلی از طبقه سرمایه‌دار بود و عکس‌العمل وی در برابر اعتصابات کارگران برای افزایش دستمزد نیز، نمونه آشکاری از روش این طبقه در برابر کارگران. رفقای ما با دقت کم نظیری اثرات اجتماعی تاکتیک‌های خود را مورد مطالعه و بررسی قرار می‌دادند. در بیانیه‌های توضیحی که در باره این عملیات در میان کارگران پخش شد، رابطه سرمایه‌داران با رژیم شاه، رابطه کلی سرمایه‌داری ایران با امپریالیسم و نیز نقش دولت در دفاع از منافع سرمایه‌داران به زبان ساده توضیح داده می‌شود و بدین گونه، سازمان نه فقط اتوریته و قدرت دولت شاهنشاهی را زیر سؤال می‌برد و توجه توده کارگران را به سوی پیشاهنگ معطوف می‌سازد، بلکه تبلیغات سوء رژیم علیه چریک فدائی و کوشش‌های مذبوحانه آن برای دور نگاه داشتن توده‌های مردم از پیشاهنگ را خنثا می‌کند. اسناد و انتشارات سازمان در آن سال‌ها تماماً حاکی از آن است که رفقای ما در همان حال که از هر نوع مبارزه صنفی و اقتصادی طبقه کارگر حمایت می‌کنند به منظور به میدان کشاندن وسیع‌تر نیروهای طبقه نیز تلاش می‌کنند.

 ترکیب نیروها و جایگاه کارگران در سازمان

ترکیب نیروهای سازمان و جایگاه کارگران در این ترکیب، با هیچ سازمان و حزب دیگری حتا در طول سال‌های ۴۹ تا قیام و به ویژه بعد از قیام قابل قیاس نیست. در ترکیب نیروهای سازمان، در آغاز اگر چه روشنفکران کمونیست و انقلابی وزن بیشتری داشتند،اما اولاً اغلب این رفقا نیز از خانواده‌های کارگری و زحمتکش برخاسته بودند، ثانیاً از نزدیک با کارگران و زحمتکشان در تماس و با درد و رنج آنان آشنا بودند و از این گذشته کم نبودند رفقای کارگری که در سازمان فعالیت می‌کردند. در این جا بی مناسبت نیست به نمونه‌هائی در این زمینه اشاره کنیم:

رفیق اسکندر صادقی نژاد، همرزم رفیق پویان ، کارگر تراشکار، بینان گذار و دبیر سندیکای کارگران فلزکار مکانیک است که در آغاز سال ۵۰، در کنار رفقا مسعود احمد زاده، حمید اشرف، امیر پرویز پویان و عباس مفتاحی عضو مرکزیت سازمان است.  رفیق جلیل انفرادی که خود یکی از حماسه سازان سیاهکل است، کارگر جوشکار، دبیر سندیکای کارگران فلزکار مکانیک بود. رفیق حسن نوروزی کارگر راه آهن در سال ۵۰ عضو مرکزیت سازمان است. رفیق یوسف زرکار که بلافاصله پس از سیاهکل به سازمان پیوست، کارگر راه آهن بود. رفقا جعفر اردبیلچی و اصغر عرب هریسی هر دو کارگر آهنگری بودند. رفیق مناف فلکی، کارگر قالیباف بود و هر سه این رفقا در سال ۵۰ تیر باران شدند. رفیق محمد چوپان‌زاده کارگر بنا بود که به گروه رفیق جزنی پیوست در سال ۴۶ زندگی مخفی آغاز کرد و پس از دستگیری، در سال ۵۴ همراه با سایر رفقا در زندان ترور شد. رفیق رحیم خدادادی کارگر مزرعه و کوره پزخانه، رفیق کاظم شهید ثالث کارگر شرکت “ریمینکو” هر دو پس از سیاهکل به سازمان  پیوستند. بندعلی مرادی از قهرمانان مقاومت در زندان شاه کارگر خیاط، حسین قاسم نژاد کارگر خیاط، خلیل هوشیاری کارگر یکی از کارخانه‌های رشت، علیرضا کیایی از نفتگران پالایشگاه تهران، خشایار خواچیان، محمد حسین دیانک شوری و . . .  از جمله رفقای کارگری هستند که پیش یا در مقطع آغاز حماسه سیاهکل با سازمان بوده و در راه آرمان‌های طبقه کارگر جان باخته‌اند. با آغاز مبارزه مسلحانه و تداوم فعالیت‌های سازمان، نفوذ سازمان در میان کارگران افزایش یافت و پیشروترین کارگران نیز یا به صفوف سازمان می‌پیوستند و یا خود را جانبدار آن می‌دانستند.

رفقا یدالله زارع کاریزی کارگر کارخانه نپتون، عبدالله کریم پور کارگر اسکله، حسن محمدی راننده، جهان بخش پایداری، بهنام امیری دوان کارگر کارخانه کارتون سازی و کفش وین، رفیق اکبر پارسی کیا کارگر چاپ که در جریان قیام جان باخت و بسیاری دیگر، از جمله رفقای کارگری بودند که پیش از قیام به سازمان پیوستند. رفیق مرتضی (ایوب) کریمی کارگری آگاه، مبلغی توانا که از سال ۴۹ هوادار سازمان بود، در سال ۵۵ دستگیر و به ۱۴ سال زندان محکوم شد. پس از قیام دوباره به سازمان پیوست و در سازماندهی کارگران چاپ تهران، کارگران پروژه‌ای آبادان، نقش فعال و ارزنده‌ای ایفا کرد و در سال ۶۲ به دست دژخیمان جمهوری اسلامی تیر باران شد. رفیق جهان‌گیر قلعه میاندوآب، کارگر لوله کشی و تأسیات، رفیقی آگاه و مبارز، پیش از قیام به سازمان پیوست، در بخش تشکیلات کارگری سازمان فعالیت می‌کرد و نقش بسیار مهمی در سازماندهی کارگران بیکار ایفا نمود. رفیق جهان در متینگ سازمان در روز ۱۷ بهمن ۵۹ دستگیر و توسط مزدوران جمهوری اسلامی تیر باران شد.

به این لیست البته می‌توان اسامی دیگری را نیز اضافه و آن را تکمیل کرد، اما باید متذکر شد که این لیست بطور قطع تمام رفقای کارگری را که به سازمان پیوسته‌اند دربر نمی‌گیرد بلکه فقط مشمول آن رفقائی است که توسط مزدوران تیرباران شده و یا در درگیری‌ها جان باخته‌اند. با این وجود، موضوع پیوستن رفقای کارگر به سازمان، به روشنی نشانۀ استقبال کارگران از جنبش فدائی و نفوذ سازمان در جنبش کارگری است.

اگر بتوان لیستی ولو ناقص از رفقای کارگری که در صفوف سازمان به فعالیت پرداخته‌اند و تا پیش از قیام جان باختند را تنظیم نمود و براین پایه تا حدودی نفوذ قابل توجه سازمان در میان کارگران را مشاهده کرد، اما تهیه لیستی از رفقای کارگری که پس از قیام به سازمان پیوستند و جانبدار سازمان شدند تقریباً غیر ممکن است. در این جا نیز فقط به چند نمونه اشاره می کنیم. رفیق خیرالله حسنوند کارگر صنایع فولاد اهواز و نماینده منتخب کارگران و عضو کمیته کارگری سازمان در خوزستان و سپس در تهران، رفیق داود مدائن کارگر شرکت فلور اصفهان و از اعضای برجسته سازمان، رفیق غلامرضا مولائی بیرگانی، کارگر جنرال موتورز عضو کمیته کارگری تهران، رفیق محمد علی ابرندی سازمانده مبارزات کارگران پروژه‌ای نورد اهواز، رفیق عبدالله طهماسبیان کارگر خباز، رفیق اقبال طاهرخو کارگر جوشکار، رفیق فرزاد صیامی کارگر بافنده سوزنی، بهمن راست خدیو کارگر ماهیگیری، علی اکبر حیدریان کارگر کوره پزخانه، ونداد ایمانی کارگر کارخانه نساجی (شماره ۲ قائم شهر)، علی میرشکاری کارگر کوره پزخانه و سنگ بری، احمد رضا بیک محمدی هزاوه کارگر تریکو باف، محمد چشم براه کارگر بندر، محمد سلیمانی کارگر کارگاه قاب سازی و ده ها رفیق کارگر دیگر، از رفقای کارگر سازمان می‌باشند که توسط مزدوران جمهوری اسلامی، بعد از قیام کشته شده‌اند و باید اضافه نمود که ده ها رفیق کارگر دیگر نیز به زندان افتاده اند.

در زمان حکومت شاهنشاهی یعنی از فاصله حماسه سیاهکل تا قیام ۲۲ بهمن، به دلیل وجود دیکتاتوری و اختناق شاهنشاهی، تأثیر فعالیت‌های سازمان بر جنبش کارگری و میزان نفوذ آن در میان کارگران را نمی‌شد فهمید. تأثیر فعالیت‌های سازمان بر جنبش کارگری و نفوذ آن در میان کارگران در زمان دیکتاتوری شاه زمانی آشکار شد که در پی قیام ۲۲ بهمن ۵۷ گروه گروه از کارگران به سازمان پیوستند به نحوی که به جرأت می‌توان گفت در هیچ کارخانه‌ای نبود که نیروی کارگری سازمان در آن حضور نداشته باشد. بازتاب و نتایج این حضور را در شماره‌های مختلف نشریه کار که پس از قیام انتشار یافت و تیراژ آن تا ۲۰۰ هزار رسید می‌توان به خوبی مشاهده کرد. اخبار و گزارشات متعدد کارگری، موضع‌گیری کارگران در کارخانه‌های مختلف، انعکاس خواست‌ها و مشکلات کارگران، درج اشعار و مقالاتی که توسط رفقای کارگر تهیه می‌شد، بازتاب وسیع وضعیت تشکل‌های کارگری و گزارش از اقدامات و پیشرفت‌های شوراهای کارگری و بازتاب وسیع نظرکارگران در ستون کارگران سخن می‌گویند، همه این‌ها نشان از نفوذ سازمان در میان طبقه کارگر و روی آوری کارگران به سمت سازمان بود. کارگران در مهم ترین کارخانه های استان آذربایجان مانند سایر استان ها در مقیاس گسترده ای به سمت سازمان روی آوردند.دربسیاری از کارخانه های تبریز کارگران بطور یک‏پارچه طرفدارسازمان بودند. رفقای کارگر در کارخانه کبریت سازی درصدد آن برآمده بودند که آرم سازمان را بر روی قوطی های کبریت چاپ کنند. در سال ۵۸ در تمام شهرهای بزرگ به مناسبت سیاهکل مراسمی برگزار گردید که همه جا مورد استقبال کارگران قرار گرفت. در تهران صدها هزار تن از کارگران و هواداران و توده‌های مردم در مراسم بزرگداشت ۱۹ بهمن شرکت کردند. در این مراسم علاوه بر گروه‌های متعدد و مختلفی از هوادران سازمان، ده‌ها گروه و سازمان و تشکل برای سازمان پیام فرستاده بودند که در میان آن‌ها پیام گروه‌های زیادی از کارگران پیشرو نیز وجود داشت. کارگران پیشرو صنعت نفت، کارگران پیشرو صنعت پتروشیمی جنوب، کارگران پیشرو صنایع فولاد، کارگران پیشرو بندر خمینی، کارگران پیشرو نفت تهران، کارگران قالیباف اردیبل و بسیاری دیگر از گروه‌های کارگری به مناسبت بزرگ داشت حماسه سیاهکل برای سازمان پیام فرستاده بودند.

در اول ماه مه روز جهانی کارگر در همان سال، حدود ۵۰۰ هزار نفر از کارگران و هواداران سازمان و سایر نیروهای چپ در آن شرکت کردند.

در اهمیت سیاهکل و جنبش فدائی، عظمت و تأثیرات آن بر جنبش کارگری و کل جنبش انقلابی همین بس که گفته شود، نه در آن مقطع تاریخی و شروع مبارزه مسلحانه در سیاهکل، نه در سال‌های بعد از آن تا قیام ۲۲ بهمن و نه بعد از آن نه فقط هیچ حزب و سازمان کمونیستی را نمی‌توان با سازمان قیاس کرد، بلکه حتا مجموعه این سازمان‌ها و احزاب نیز پس از ۴ دهه، نه به لحاظ نظری از چنان موقعیتی برخوردار شده‌اند و نه به لحاظ عملی.

زیر نویس:

١- مشروح ماجرای این اعتصاب و راهپیمائی توسط یکی ازکارگران جهان چیت که دراثرتیراندازی مزدوران شاه درجریان راه پیمائی زخمی شد و بعد ازقیام به سازمان پیوست، درنشریه کار مورخ ١٠ اردیبهشت ۵۸ ویژه اول ماه مه درج شده است.

٢ – زوباتف – رئیس اداره آگاهی شهر مسکو و بدعت گذار سوسیالیسم پلیسی بود که سازمان های کارگری جعلی که تحت قیمومت ژاندارم ها و پلیس بودند تشکیل داده بود برای اینکه کارگران را به دام بیاندازد و از جنبش انقلابی دور سازد.

تاثیر حماسه سیاهکل بر جنبش دانشجویی ایران

چهل سال از تولد سازمان چریک های فدایی خلق ایران گذشت. چهل سال پیکار،مبارزه و از خودگذشتگی، چهل سال در میانه اشک و آتش و خون، چهل سال امید و انتظار، چهل سال شکست و پیروزی، چهل سال مقاومت علیه استبداد سلطنتی و ارتجاع مذهبی جمهوری اسلامی، چهل سال افتادن و دوباره برخاستن، چهل سال پایداری بر سر اهداف مسلم کارگران و توده های زحمتکش ایران.

در طی این سال ها، ده ها تن از با ارزش ترین رهبران سازمان، در وفاداری به سوسیالیسم و آرمان های طبقه کارگر جان باختند، بسیاری از اعضاء و کادرهای ارزنده سازمان، در شکنجه گاه های مخوف ساواک  و یا جمهوری اسلامی به قتل رسیدند، صدها تن از اعضاء و هواداران سازمان پس از دستگیری و تحمل شکنجه های وحشیانه اعدام شدند و هزاران تن دیگر نیز، سال هایی از زندگی دوران پر بار مبارزاتی شان را در شکنجه گاه ها و زندان های دو رژیم آدم کش شاه و خمینی با شکنجه های مرگ آور سپری کرده اند.

اگر در رژیم گذشته، با نبرد حماسه آفرینان سیاهکل و پس از آن، با تولد سازمان چریک های فدایی خلق ایران، سال پنجاه و سال های بعد از آن، سال هایی بودند که “زنگ بزرگ خون به صدا در آمد و طوفان شکوفه داد”، سال های نخست دهه ۶٠ نیز، سال های آتش و خون بود. سال های کشتار و قلع و قمع مبارزان، نیروهای آزادی خواه، انقلابیون کمونیست و به طور اخص، کشتار رهبران و کادرهای سازمان چریک های فدایی خلق ایران (اقلیت) در خیابان ها و زندان های جمهوری اسلامی ایران بود.

هم اینک پس از گذشت چهار دهه مبارزه، فداکاری، صداقت و در اهتزاز نگه داشتن پرچم سرخ کارگران و توده های زحمتکش ایران، در آستانه چهلمین سالگردحماسه شکوهمند ١٩ بهمن قرار گرفته ایم. حماسه ای که نطفه های اولیه آن در سال های نیمه دهه چهل  شکل گرفت.

رفیق بیژن جزنی، در نوروز سال ١٣۴٢ با تنی چند از فعالان دانشجویی از جمله حسن ضیاءظریفی و عباس سورکی گروهی را تشکیل دادند که بعدها به گروه  جزنی– ضیاءظریفی معروف گشت.

در ادامه  شکل گیری گروه بیژن جزنی– ضیاءظریفی، رفقا مسعود احمدزاده، امیرپرویز پویان و عباس مفتاحی نیز، که خود از فعالان جنبش دانشجویی در سال های میانه دهه چهل بودند، گروه دیگری را سازماندهی کردند، که به گروه احمدزاده–پویان شهرت یافت. به رغم اینکه بیژن جزنی، حسن ضیاءظریفی و چند تن دیگر از رفقای این گروه در بهمن ماه ۴۶، توسط ساواک دستگیر شدند اما، رفقای باقیمانده این گروه، پس از طی یک دوره تدارک و گردآوری نیرو، سرانجام در ١٩ بهمن سال ۴٩، با حمله به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل، فصل نوینی از مبارزات کمونیستی ایران را علیه نظام سلطنتی و امپریالیسم جهانی پایه ریزی کردند. اگرچه حماسه آفرینان سیاهکل، با سازماندهی مبارزه مسلحانه، در تمام عرصه های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جامعه تأثیرات مهمی برجای گذاشتند، اما این تأثیرات، در گسترش مبارزات دانشجویی و رادیکالیزم این جنبش، بیش از دیگر عرصه های اجتماعی تاثیرگذار بود. چرا؟

در مبارزات آزادی خواهانه، دموکراتیک و ضد استبدادی توده های مردم ایران علیه رژیم استبدادی شاه، یقینا جنبش دانشجویی ایران نقش مهمی ایفا کرده است. این جنبش، به دلیل پاره ای از ویژه گی­های مختص به خود، علاوه بر پیگیری مطالبات دموکراتیک دانشجویی، بستر مناسبی نیز جهت پیوند فعالان چپ جنبش دانشجویی به جنبش کمونیستی ایران بوده است.

یکی از ویژه گی های موثر جنبش دانشجویی ایران، جوان بودن و آرمان خواهی مجموعه نیروی های دانشجویی است. نیروهایی که با قدم گذاشتن به محیط دانشجویی، به لحاظ ماهیت وجودی دانشگاه، تا حدودی از فرهنگ سنتی حاکم بر جامعه دور شده و با یک نگرش نسبتا علمی با پدیده های سیاسی-اجتماعی روبرو می شوند.

حضور جمعی دانشجویان در محیط علمی دانشگاه که الزاما به صورت جمع در کنار هم قرار می گیرند، نکته دیگری ست که شور و پتانسیل مبارزاتی این جنبش را دو چندان می کند. وقتی این دو فاکتور، یعنی نیروی جوانی و به تبع آن، شور و شوق آرمان خواهی مبارزاتی در امتزاج با نیرو و قدرت “جمع” در کنار هم قرار می گیرند، بدون شک از ظرفیت و پتانسیل بالای مبارزاتی برخوردار خواهد بود. چرا که، نیروی “جمع” و با جمع بودن، به فرد نیرو می دهد، شور می بخشد، اعتماد به نفس ایجاد می کند، جسارت می آفریند و بعضا “فرد” را به “آتشفشانی” سوزان مبدل می سازد.  ویژگی هایی که معمولا اغلب افراد در صورت انفراد و یا دور ماندن از “جمع”، چه بسا از آنها برخوردار نیستند.

فاکتور مهم تر از اینها شرایط اقتصادی اجتماعی جامعه، فقرو استثمار توده های کارگر و زحمتکش وآگاهی سیاسی است که دانشجویان بربستر این شرایط کسب می کنند.

از آنجا که  بخشی از پایه گذاران سازمان، خود از فعالان جنبش دانشجویی بوده و از درون این جنبش خود را سازماندهی کردند، بالطبع تاثیرات انکارناپذیری هم در رشد مبارزات دانشجویی و رادیکالیزه شدن این جنبش در دهه ۵٠ بر جای گذاشتند.

بخش آگاه تر جنبش دانشجویی ایران، علی­العموم و به طور اخص در دوران دیکتاتوری شاه، علاوه بر طرح مطالبات آزادی خواهانه و دموکراتیک دانشجویی، همواره یکی از حلقه های موثر ارتباط و نفوذ سازمان های سیاسی چپ و کمونیست جهت پیوند با طبقه کارگر و توده های زحمتکش مردم ایران بوده است. این امر، در ارتباط با حماسه آفرینان سیاهکل و به دنبال آن، شکل گیری سازمان چریک های فدایی خلق ایران کاملا در خور اهمیت است.  در شرایط مبارزه مسلحانه، نحوه سازماندهی تشکیلاتی ، تاثیر گذاری بر دانشجویان و قرار گرفتن عناصر فعال جنبش دانشجویی به عنوان نیروهای سمپات سازمان چریک های فدایی خلق ایران، یکی از عوامل موثر نفوذ و ارتباط  سیاسی این سازمان، با کارگران و توده های زحمتکش ایران در دهه ۵٠ بود. حماسه آفرینان سیاهکل، از کانال تاثیر گذاری بر جنبش دانشجویی ایران و جذب نیروهای رادیکال آن، به عنوان یک جنبش علنی، دموکراتیک و آزادی خواه، زمینه های تاثیر گذاری بیشتردر رابطه با کارگران، نویسندگان، شاعران و دیگر اقشار توده های جامعه را فراهم ساختند.

مسلما رابطه نیروهای کمونیست و به طور اخص سازمان چریک های فدایی خلق ایران در دهه پنجاه با جنبش دانشجویی، صرفا یک رابطه یکسویه نبوده و نمی توانست باشد. این رابطه، خصوصا در دوران دیکتاتوری سلطنت پهلوی، به لحاظ شکل و مضمون، از ماهیت دو سویه و دیالکتیکی برخوردار بود. رابطه ای که تاثیر گذاری و تاثیر پذیری متقابل را  توامان همراه داشت.

با توجه به مقتضیات شرایط و فضای سیاسی حاکم بر جامعه، میزان تاثیر گذاری و تاثیر پذیری متقابل میان نیروهای چپ و کمونیست با جنبش دانشجویی ایران می تواند تغییر کند. به عبارت دیگر، با همه تاثیر گذاری که احزاب و سازمان های کمونیست، نسبت به رشد فکری و نفوذ اندیشه های  چپ و کمونیستی در درون دانشگاه های کشور داشته و دارند، به ویژه در دوران دیکتاتوری عریان، با پیوستن دانشجویان انقلابی و کمونیست به صفوفشان و تغذیه شدن از طرف همین دانشجویان انقلابی و کمونیست، قادر به بقاء و استمرار حیات سیاسی خود نیز بوده اند. فراز و فرودهای جنبش دانشجویی در دهه چهل، روند شکل گیری سازمان چریک های فدایی خلق ایران، تاثیرگذاری انکارناپذیر حماسه آفرینان سیاهکل بر جنبش دانشجویی در سال های دهه پنجاه و نیز عضو گیری از میان فعالین چپ جنبش دانشجویی، به روشنی یک رابطه  و پیوند دوطرفه را نشان می دهد.

اگراز این منظر به دانشگاه و جنبش دانشجویی نظر افکنیم، باید گفت که جنبش دانشجویی ایران، نه تنها دین خود را به احزاب و سازمان های کمونیست تا حدودی ادا کرده است بلکه، به دلیل گسترش مبارزات دموکراتیک و آزادیخوانه در محیط دانشگاه های کشور، زمینه های ارتقاء روحیه مبارزاتی دیگر گروه های اجتماعی موجود در جامعه را نیز فراهم کرده اند.

در واقع باید گفت، به دلیل معوق ماندن انبوه مطالبات دموکراتیک توده های مردم و بر بستر شرایط فرهنگی، سیاسی و مبارزاتی تا کنونی حاکم بر ایران، گسترش اندیشه های چپ و کمونیستی چه در میان عناصر فعال جنبش دانشجویی و چه در میان انبوه توده های دانشجویان، خود یکی از ابزارهای موثر گسترش و نفوذ رادیکالیسم مبارزاتی در متن مبارزات توده های مردم ایران است.

اساسا، چرا  و چگونه یک چنین رابطه ای تنگاتنگ، و تاثیرگذار میان سازمان های مبارز و کمونیست با جنبش دانشجویی و بالعکس وجود دارد؟

طبیعتا، تا زمانی که این پیوند میان سازمان های چپ و کمونیست و یا به عبارت دیگر پیوند اندیشه های روشن مبارزاتی و کمونیستی با جنبش دانشجویی ایجاد نشود، خطر این احتمال وجود دارد که جنبش دانشجویی در مرحله شور انقلابی متوقف شده و لاجرم از ورود به عرصه شعور مبارزاتی باز ماند. برعکس، زمانی که این ارتباط برقرار گردد، جنبش دانشجویی وارد مرحله نوینی از تکامل کیفی خود می شود. در این مرحله است که، جنبش دانشجویی چه در تجربه عملی خود، و چه در ارتباط با سازمان های انقلابی و کمونیست،  مرحله شور انقلابی را پشت سر گذاشته و به طور همزمان به شعور انقلابی و مبارزاتی نیز مسلح می شود.

درک این ضرورت، همواره رژیم های سرکوبگر و دیکتاتوری را به هراس می افکند و آنها را بر آن می دارد تا از تحقق این واقعیت مبارزاتی جلوگیری کنند. لذا، چه با سرکوب عریان و چه با هزاران فریب و ترفند دیگر همیشه سعی کرده و می کنند تا راه های ارتباط و نفوذ اندیشه مبارزاتی سازمان های چپ و کمونیست را در درون جنبش دانشجویی سد کنند.

چنانکه شاهدش بوده و هستیم، هم در رژیم گذشته و هم در حاکمیت جمهوری اسلامی، عمده تلاش نیروهای امنیتی برای جلوگیری از ورود دانشجویان به عرصه های سیاسی- مبارزاتی، ایجاد رعب و وحشت در میان فعالین جنبش دانشجویی بوده است. که نقطه شروع آن، پرونده سازی و وارد کردن اتهام وابستگی دانشجویان و به طریق اولی، جنبش دانشجویی به سازمان های انقلابی کمونیست بوده است. تمام حساسیت پلیسی و سرکوبگرانه رژیم های ارتجاعی و خودکامه، نسبت به جنبش دانشجویی، از تاثیرپذیری این جنبش در ارتباط با جنبش کمونیستی و به تبع آن، پیوستن عناصر برجسته و مبارز جنبش دانشجویی به صورت عضو یا کادر در سازمان های انقلابی و کمونیست است

ضرورت ایجاد این ارتباط و تاثیرگذاری متقابل میان سازمان چریک های فدایی خلق ایران و جنبش دانشجویی در دهه ۵٠، بیش از هر برهه دیگری شکل واقعیت عینی به خود گرفت. اگر در مرحله نخست، این حماسه آفرینان سیاهکل بودند که با نبرد شکوهمند ١٩ بهمن ۴٩ و پس از آن با تاسیس سازمان چریک های فدایی خلق ایران ، تاثیر بی بدیل خود را بر جنبش دانشجویی ایران گذاشتنند، در ادامه حرکت، این جنبش دانشجویی بود که با تامین بخشی از کادرهای سازمان چریک های فدایی خلق ایران تا حدودی به تداوم حرکت مبارزاتی این سازمان یاری رساند.

اگرچه پیوند میان سازمان های سیاسی و جنبش دانشجویی، از سال های دهه بیست در دانشگاه های ایران نمود داشته است، اما  این ارتباط در دهه چهل شکل بارزتری به خود گرفت.

اندیشه ی مبارزه مسلحانه، ایده ای مجرد و انتزاعی نبود که فقط تعدادی از برجسته ترین و انقلابی ترین افراد جامعه به ضرورت آن رسیده بودند، بلکه بخش وسیعی از روشنفکران و جنبش دانشجویی نیز به ضرورت اقدام مبارزه مسلحانه باور پیدا کرده بودند. لذا، بر بستر نفوذ این اندیشه ازجمله در درون جنبش دانشجویی بود که مبارزه مسلحانه و شکل گیری حماسه سیاهکل سازماندهی شد و در تداوم خود به شکوفایی رسید.

رفقا، هادی بنده خدا لنگرودی، دانشجوی دانشکده پلی تکنیک تهران، غفور حسن پور، دانشجوی دانشکده پلی تکنیک تهران، علی اکبر صفائی فراهانی، دانشجوی علم و صنعت تهران و عباس دانش بهزادی، دانشجوی دامپزشکی تهران، از جمله رفقای فعال جنبش دانشجویی در دهه چهل بودند که مستقیما در حماسه سیاهکل حضور داشتند. رفقایی که پس از عملیات سیاهکل، دستگیر و همراه با دیگر حماسه آفرینان ١٩ بهمن، در سحرگاه ٢۶ اسفند ۴٩ به دست رژیم جنایتکار شاه، به جوخه اعدام سپرده شدند و جان باختند.

رفقا، مسعود احمدزاده، امیر پرویز پویان و عباس مفتاحی که جزو بنیان گذاران سازمان بودند، از دانشجویان فعال سال های میانی و نیمه دوم دهه چهل بودند. رفیق مسعود احمدزاده، تدوین کننده تئوری “مبارزه مسلحانه هم استراتژی و هم تاکتیک” دانشجوی رشته ریاضی دانشکده علوم دانشگاه تهران، امیر پرویز پویان، نویسنده کتاب “ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقاء” دانشجوی دانشگاه تهران و عباس مفتاحی، دانشجوی فنی دانشگاه تهران بودند.

رفقا، مجید احمدزاده، دانشجوی برق دانشگاه صنعتی، بهمن آژنگ دانشجوی اقتصاد دانشگاه تهران و زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه مشهد، بهمن امین نیا، دانشجوی کشاورزی دانشگاه تبریز، علی نقی آرش، دانشجوی دانشکده فنی دانشگاه تهران و عبدالمناف فلکی دانشجوی ریاضی دانشکده علوم دانشگاه تهران، از جمله اعضاء و کادرهای برجسته سازمان چریکهای فدائی خلق ایران و نیز از فعالان جنبش دانشجویی در سال های نیمه دوم دهه چهل بودند، که در سال پنجاه جان باختند.

رفقا، صبا بیژن زاده، دانشجوی دانشسرای عالی سپاه دانش “مامازن” و عبدالرضا کلانتر نیستانی، دانشجوی دانشکده فنی دانشگاه تهران، که در سال ۵۵ جان باختند، نیز دانشجویانی بودند که به سازمان و جنبش مسلحانه پیوستند.

از دیگر رفقای دانشجو که از درون جنبش دانشجویی، به جنبش مسلحانه پیوستند، رفیق حاجیان سه پله بود. رفیق حاجیان، از گروه احمدزاده و شاگرد اول کنکوررشته حقوق بود.

اینها، نمونه هایی از تاثیر و نفوذ شگرف حماسه آفرینان سیاهکل بر جنبش دانشجویی است. که سپس در یک رابطه دوجانبه با تاثیر متقابل خود، موجبات تغذیه و تقویت کادرهای سازمان چریک های فدائی خلق ایران را از طرف جنبش دانشجویی فراهم ساخت.

اگر این تاثیر گذاری وجود نداشت، ما هرگز شاهد یک جنبش دانشجویی رادیکال، چپ و کمونیست در دهه پنجاه نمی بودیم. با نگاهی به روند جنبش دانشجویی در سال های دهه پنجاه،  طرح شعارها و رابطه آن با جنبش کمونیستی از منظر دفاع از منافع کارگران و توده های زحمتکش ایران، به روشنی تاثیر گذاری حماسه آفرینان سیاهکل و به تبع آن، تاثیر جنبش فدائی را بر دانشگاه و جنبش دانشجویی به عینه خواهیم دید. مضافا اینکه، پس از این تاثیر پذیری، جنبش دانشجویی نیز در یک رابطه متقابل تاثیر خود را بر جنبش فدائی گذاشت و تکیه گاه سترگی برای بقاء و تداوم این جنبش گردید

اوج تاثیرگزاری حماسه آفرینان سیاهکل و جنبش فدائی بر جنبش دانشجویی را، در سال های ۵۶ و ۵٧ شاهد بودیم. در زمستان سال ۵۶، هنگامی که طرح شعار علنی سرنگونی رژیم در جامعه و تجمعات اعتراضی گروه های مختلف اجتماعی ، می توانست بسیاری از سازماندهندگان جنبش های اعتراضی را به وحشت بیندازد، جنبش دانشجویی چپ و کمونیستی ایران، با تحصن ها و اعتراضات و طرح علنی مطالبات خود، از جمله انحلال ساواک و سرنگونی رژیم، تاثیر شگرفی نه فقط در میان توده های دانشجویی، بلکه در میان مردم نیز برجای گذاشت.

در سال های ۵۶ و ۵٧ در هنگام خیزش انقلابی توده های میلیونی مردم ایران، شاهد پیوستن بیشترین بخش دانشجویان دانشگاه های مختلف کشور، به سازمان چریک های فدائی خلق ایران بودیم. گستردگی این پیوند، آنچنان وسیع و دامنه دار بود که بعد از سرنگونی رژیم سلطنتی شاه، دانشجویان هوادار سازمان چریک های فدائی خلق ایران، با تشکل دانشجویی “پیشگام”، اولین و بزرگترین نیروی سازمان یافته دانشجویی در دانشگاه های کشور و جنبش دانشجویی ایران بود.

در واقع  گسترش چشمگیر و روزافزون نیروهای چپ و کمونیست در درون دانشگاه های کشور، خمینی و مرتجعین جدید حاکم بر ایران را آنچنان به وحشت انداخت، که از همان آغاز به قدرت رسیدن، دانشگاه و جنبش دانشجویی را، یکی از بزرگترین موانع پیشبرد سیاست های ارتجاعی و سرکوبگرانه جمهوری اسلامی ارزیابی کردند. لذا از همان روزهای نخست به قدرت رسیدن، در فکر تعطیلی دانشگاه های کشور و حذف کامل جنبش دانشجویی بر آمدند. تا بدین وسیله بتوانند در نبود حضور جنبش دانشجویی متشکل و پر انرژی، اهداف سرکوبگرانه شان را بی دغدغه پیش ببرند.

ضد انقلاب فرهنگی دوم اردیبهشت ماه ۵٩، دقیقا با همین هدف صورت گرفت. تعطیل کردن دانشگاه های کشور به مدت دو سال، یک فرصت طلایی برای خمینی و رژیم جمهوری اسلامی بود، تا در غیاب اعتراضات تنها جنبش متشکل در جامعه، اهداف سرکوبگرانه خود را عملی سازند.

با نگاهی به روزهای تهاجم جمهوری اسلامی به دانشگاه های کشور در هفته اول اردیبهشت ۵٩، ایستادگی و مقاومت دانشجویان پیشگام در مقابل تهاجم عریان رژیم، به دانشگاه های کشور، تعداد دانشجویان جان باخته هوادار سازمان چریکهای فدائی خلق ایران که تحت عنوان دانشجویان پیشگام فعالیت می کردند، عمق و گستردگی نفوذ حماسه آفرینان سیاهکل بر جنبش دانشجویی ایران را به خوبی نشان می دهد.

اگر جنبش دانشجویی ایران در ١۶ آذر سال ١٣٣٢، در مقابل هجوم ارتجاع  به دانشگاه تهران، با ایستادگی و مقاومت در مقابل سلطه امپریالیسم و ارتجاع رژیم دیکتاتوری شاه، سه دانشجو را نثار آزادی خواهی کرد، در دوم اردیبهشت ۵٩ نیز، در مقابله با هجوم سرکوبگرانه نیروهای خمینی به دانشگاه های کشور، ده دانشجوی پیشگام جان باختند. بدین سان، جنبش دانشجویی ایران که در آن برهه تاریخی، برآمد و موجودیت خود را بیش از همه، در تشکیلات دانشجویان هوادار سازمان چریک های فدایی خلق ایران (پیشگام)، تعریف می کرد، نشان داد که همواره یکی از موثرترین نیروهای اجتماعی در مقابله با سرکوبگری رژیم های ارتجاعی و دیکتاتوری حاکم بر ایران است.

جان باختن تعدادی از دانشجویان پیشگام، از جمله رفقا: امان الله ایمانی، منیژه موسی نژاد و جهانی از دانشگاه گیلان، محمد راکعی، ناصر بهرامی، علی بدری، کورش پیروزی، مهناز معتمدی و جبرئیل هاشمی از دانشگاه اهواز و رفیق صادق از دانشگاه زاهدان، در واقع نه تنها استمرار ١۶ آذر و ادامه راه جان باختگان روز دانشجو بود ، نه تنها، مقاومت و ایستادگی در جهت حفظ دست آوردهای انقلابی قیام ٢٢ بهمن و جنبش دانشجویی ایران بود، بلکه فراتر از آن، نشانگر تاثیر و نفوذ چشمگیر حماسه آفرینان سیاهکل و نفوذ سازمان چریک های فدائی خلق ایران بر دانشگاه های کشور و جنبش دانشجویی ایران بود.

متن کامل در فرمت پی دی اف

حماسه سیاهکل، مبارزه مسلحانه و تاثیر آن بر ادبیات و هنر زمان

آن که می‌گفت حرکت مرد در این وادی خاموش و سیاه

برود شرم کند!

مویه کن بحر خزر

گریه کن دشت کویر

پیرهن چاک بده جنگل سرخ گیلان

قلب خود را بدر ای قله سرسخت البرز

پانزده مرد دلیر

پانزده جان برکف

دست درآوردگه رزم عظیم

خون‌شان رنگ خروش

خون‌شان جلوه دل‌های امید

سیاهکل آغازی‌ست، چیزی نو، آغازی در تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی ایران، برگی نوین و صد البته پرشور. چه از بازمانده‌گان و یا بر‌پامانده‌گان‌اش باشیم و چه از ناانگاشته‌گان‌ و دورمانده‌گان‌اش، نمی‌توان بر سیاهکل لب فرو بست و خاموش ماند. از آن‌چه که سیاهکل برجای گذاشت در عرصه سیاست و اجتماع تا سپهر هنر و ادبیات. بیهوده نیست که امروزه روز، قلم‌هایی که از آغاز بر آن شوریدند، به دشمنی و یا به واداده‌گی، این همه به آن تاختند و هنوز بی‌پروا و لجوجانه به آن می‌تازند، کورچشمانی که خود را هنرمند و ادیب می‌نامند اما گاه یک صدم از نعره‌هایی را که علیه هنر و ادبیات متعهد برآوردند، به سانسور که دشمن بزرگ خلاقیت‌های هنری بوده و هست نپرداختنند. هنر متاثر از فضای جامعه را به جفا، “سیاسی” و “حزبی” نامیدندش و حتا “شاملو” نیز به خاطر “ابراهیم در آتش”اش از طعنه و استهزاهای‌شان در امان نماند. آن‌ها هرگز نفهمیدند که تفاوت هنر “متعهد” با “حزبی” چیست و این به واقع خودشان بودند که در “هنر حزبی اعلام شده (حکومتی) و نشده (برای هنر)” غرق بودند.

“سیاهکل” و جنبش مسلحانه را نمی‌توان نادیده انگاشت. جنبشی که در عرصه‌ی ادبیات و هنر دو چهره‌ برجسته‌ی پیشگام خود را به آن تقدیم نمود. سعید سلطان‌پور شاعر، نویسنده و کارگردان تئاتر و صمد بهرنگی داستان‌نویس و محقق در کنار هنرمندان و مبارزانی چون خسرو گلسرخی، مرضیه احمدی اسکویی، امیرپرویز پویان، بهروز دهقانی و سایرین چهره‌های برجسته‌ای بودند که نه فقط به اعتبار اعتقادات انقلابی‌شان که به اعتبار هنرشان و توانایی‌های بی چون و چرایشان در تصویر شاعرانه و واقعی جامعه طبقاتی جایگاهی ارزشمند در حافظه‌ی مردمان یافتند. سعید سلطان‌پور با نمایشنامه‌ی “عباس آقا کارگر ایران ناسیونال” با ترانه سرودهای “آفتابکاران جنگل” و مجموعه نوارهای “بهمن” با مجموعه شعرهای “صدای میرا”، “آوازهای بند” و “از کشتارگاه” و آثار هنری دیگر و صمد بهرنگی با آثاری چون “ماهی سیاه کوچولو”، “پسرک لبو فروش”، “افسانه‌های آذربایجان”، “کندوکاوی در مسایل تربیتی ایران” و ده‌ها اثر دیگر. بر شما چاره‌ای نیست!!  در بررسی تاریخ هنر و ادبیات ایران، نمی‌توان بر “حماسه سیاهکل” و جنبش مسلحانه چشم فرو بست.

در بررسی تاریخ ادبیات و هنر می‌توان سه گرایش را مشاهده کرد. هنر حاکمان، هنر محکومان  و هنر خنثا و یا آن‌چه که مدعیان خود می‌پسندند “هنر محض”. هر کدام از این گرایش‌ها به مقتضای شرایط تاریخی مشخص از اوج و فرودهایی برخوردار بودند. بدیهی‌ست که در قرون گذشته و به دلایلی روشن از جمله گستره‌ی بیسوادی و وابسته‌گی معیشتی اغلب هنرمندان به دربار و طبقات دارا، بسیاری-شان در خدمت شاهان و خلاصه طبقات دارا بودند. هر چند بودند هنرمندانی که به جامعه و اطراف خود توجه خاصی داشته و اشعارشان را از آن‌ها الهام گرفتند. شاملو در مصاحبه با حریری در این رابطه می‌گوید: “حافظ براى من انسانى است غمخوار بشریت”. فراموش نکنیم که در ایران شعر نقشی ممتاز در ادبیات نوشتاری تمامی دوران تا دهه‌های اخیر داشته است.

اگر خوب به سیر تاریخی هنر بنگریم و سخن کوتاه کنیم، به روشنی آفتاب می‌توان دید هنری که خود را بری از طبقات، اجتماع و سیاست می‌خواند با هنر حاکمان در یک چیز مهم اشتراک دارد و آن این که هنر در نزد این هنرمندان هیچ وظیفه‌ای برای پایان دادن به جهل و ناآگاهی ، انقیاد و ستمدیدگی مردم ندارد و این به این معنا بوده و هست که هنر را کاری با مردم نمی‌باشد. هنر آن‌ها چشم بر فقر می‌بندد. هنرشان چشم بر دیکتاتوری، خفقان و جنایت می‌بندد. هنر خنثا چشم می‌بندد که چگونه هنر حاکم با پول وامکانات‌ فراوان فرهنگ جامعه را به ابتذال می‌کشاند و بر این فخر هم می‌فروشد و البته که این هنری‌ست برای این‌گونه هنرمندان.

شاملو-ی شاعر که سهمی بی‌گفت‌وگو در تکامل شعر فارسی دارد، در گفت‌وگو با “حریری” می‌گوید: “بر این عقیده نیستم که هر چیز ِزیبا، مفید و ارزشمند است بل معتقدم هنر که مى‏تواند چیز مفیدى را زیباتر عرضه کند و به آن قدرت نفاذ بیشترى بدهد باید از خنثا بودن شرم کند. قصدم مطلقا این نیست که خواست خود را با باید و نبایدها به دیگران تحمیل کنم اما فضیلت هنرمند است که در این جهان بیمار به دنبال درمان باشد نه تسکین، به دنبال تفهیم باشد نه تزئین، طبیب غمخوار باشد نه دلقک بیعار” و ادامه می‌دهد: “آرمان هنر اگر جغجغه رنگین به دست کودک گرسنه دادن یا رخنه دیوار خرابه نشینان را به پرده تزئینى پوشاندن یا به جهل و خرافه دامن زدن نباشد عروج انسان است. طبعا کسانى که جوامع بشرى را زبون و خرافه‏پرست مى‏خواهند تا گاوِ شیرده باقى بماند آرمان‌خواهى را “جهتگیرى سیاسى” وانمود مى‏کنند و هنر آرمانخواه را “هنر آلوده به سیاست” مى‏خوانند. آنان که اگر چه مدح خود را نه آلودگى به سیاست بل‏که “ستایش حقیقت” به حساب مى‏آورند، در همان حال برآنند که هنر را جز خلق زیبائى – حتا تا فراسوهاى “زیبایی محض” – وظیفه‌اى نیست. من هوا خواه آن‏گونه هنر نیستم و هرچند همیشه اتفاق مى‏افتد که در برابر پرده‏اى نقاشى تجریدى یا قطعه‏اى “شعر محض فاقد هدف” از ته دل به مهارت و خلاقیت آفریننده‏اش درود بفرستم، بى گمان از این‏که چرا فریادى چنین رسا تنها به نمایش قدرت حنجره پرداخته و کسانى چنین نیازمند به همدردى را در برابر خود از یاد برده است دریغ خورده‏ام” (وب‌سایت احمد شاملو – گفت‌وگو با حریری).

سعید سلطان‌پور شاعر انقلابی که تا پیش از دستگیری و اعدام در تحریریه‌ی همین نشریه – کار – قلم می‌زد در خرداد سال ۴٩ کتابی به نام “نوعی از هنر نوعی از اندیشه” به تحریر درآورد که به دلیل چاپ آن به زندان افتاد. وی در این کتاب کوچک اما گویا به خوبی از نقش سانسور در عقب‌مانده‌گی فرهنگی و نقش هنر حاکم در سیطره‌ی طبقه‌ی حاکم سخن ‌راند. وی نوشت: “آیا خرافات و ادبیاتی که امروزه در مدارس تدریس می شود باید سیاسیون پاسخگو باشند و وظیفه اهل فرهنگ در این میانه چیست؟” او ادامه می‌دهد: “مجلات و روزنامه ها در قورق ارتجاعند و گردانندگان آن یا خریداری شده‌اند یا زیر سایه‌ی تفنگ ترسیده‌اند و یا خود از مریدان نزدیک ارتجاعند و در کادر سرمایه‌های داخلی و خارجی سهام گذاری می‌کنند… و دیگر پیداست که سرنوشت فرهنگی خوانندگان چیست!… ترس، هر لحظه بیشتر، ما و هنر و ادبیات ما را به کام میکشد. به طوری که امروز، هنر و ادبیات ما، هنر و ادبیات ترس نیست. هنر و ادبیاتی ترسوست. همواره میگریزد، تحقیر میشود، در انزوا چون شیر، یال برمیآشوبد و در جمع، در جامعه، چون روباهی زیرک از خطر می گریزد”. وی در این اثر که از جنبه‌هایی تاریخی بسیار ارزشمند است به خوبی وضعیت اسف‌بار هنر حاکم را در موسیقی، شعر و به ویژه تئاتر به تصویر می‌کشد.

در گذر تاریخ، و تحولاتی که ایران را در پیش و پس از انقلاب مشروطیت دربر گرفت، به وضوح شاهد تاثیر تحولات اجتماعی در ادبیات و هنر هستیم. تحولاتی که گاه مثبت و گاه هم‌چون کودتای ٢٨ مرداد ٣٢ و یا سرکوب دهه‌‌ی ۶٠ منفی بوده‌اند. اگر آغاز دوران مشروطه را آغاز تحولات مدرن در جامعه‌ی عقب‌مانده‌ی آن روز بنامیم، تحولات مدرن تاثیر خود را بر ادبیات‌مان نیز گذاشت. در بطن تحولات تاریخیِ جامعه‌ی ایرانی، شاعران دوران مشروطیت، متاثر از فضای دوران به آفرینش‌های هنری نوینی دست زدند. محمدتقی بهار (ملک الشعرا)، ایرج میرزا، عارف قزوینی، میرزاده عشقی، فرخی یزدی، ابوالقاسم لاهوتی و حتا پروین اعتصامی از این جمله‌اند ، ادبیاتی که بیش از هر دوره‌ی تاریخی دیگر رو به اجتماع و طبقات محروم جامعه و مبازان آن دوران داشت. “مرغ سحر” ملک‌الشعرا که اول بار توسط قمرالملوک وزیری خواننده فراموش نشدنی خوانده شد، برای نسل نوین هنوز از بهترین‌هاست، شعری که از ماندن بر طاقچه‌ها و کتاب‌خانه‌ها دوری گُزید و در هر کوی و برزن شهره گشت. امروزه و به رغم بیش از سی سال سانسور در ادبیات مدارس و دانشگاه‌ها، بسیارند کسانی که عارف قزوینی را با “از خون جوانان وطن لاله دمیده” می‌شناسند. وی در مقدمه‌ای بر این تصنیف نوشت: “این تصنیف در دوره دوم مجلس شورای ایران در تهران ساخته شده است. به‌واسطه عشقی که حیدرخان عمواوغلی بدان داشت، میل دارم این تصنیف به یادگار آن مرحوم طبع گردد”. فرخی یزدی شاعری که در زندان با دکتر تقی ارانی آشنا گردید و در سال ١٣١٨، در زندان توسط عوامل رضا شاه به قتل رسید، نه فقط با هنر-اش چهره از استبداد برگرفت که حتا با فراتر رفتن از آن، در اشعار خود برای رهایی از ستم به طبقات محروم جامعه نظر کرد:

توده را با جنگ صنفی آشنا باید نمود
کشمکش را بر سر فقر و غنا باید نمود
در صف حزب فقیران اغنیا کردند جای
این دو صف را کاملا از هم جدا باید نمود
تا مگر عدل و تساوی در جهان مجری شود
انقلابی سخت در دنیا به پا باید نمود

ابوالقاسم لاهوتی نیز از دیگر شاعران این دوره است که سرود بین‌المللی کارگران “انترناسیونال” را به شیوایی ترجمه کرد. این دوران از ادبیات به ویژه در عرصه شعر به واقع دوران گذار است. دورانی که با تغییر و تحولات اجتماعی و پدیدار شدن گروه‌های جدید اجتماعی، ادبیات نیز به جلو رانده شد. دوران مشروطه بی‌شک یکی از بزرگترین اثرات را در پیشرفت ادبیات و هنر ایرانی بر جای گذاشت و “نیما” که از او به عنوان پدر شعر نو نام می‌برند به واقع محصول نهایی این تحولات و پیشرفت بود. انقلابی را که نیما در شکل و معنای شعر فارسی پدیدار آورد چیزی نبود جز نتیجه‌ی تحولاتی که مشروطه پرده‌ی اصلی نمایش آن بود.

نیما شاعر نوآوری بود که هنر یک هنرمند را نه در خلا که نتیجه کنش و واکنش بین هنرمند و جامعه می‌دید. احمد کریمی حکاک در این باره می‌نویسد: “خلاقیت شاعرانه… فرآیندی پنداشته نمی‌شود که ضمن آن دست استادانه‌ی بی‌نقصی انرژی‌های درونی را متمرکز می‌کند، شکل می‌دهد و تبدیل به انرژی هنری می‌کند، بل‌که مجموعه‌ی پیچیده، ظریف و فرّاری از بده بستان‌هایی است میان هنرمند و محیط اجتماعی‌اش که در درون ظرفیت‌های محدود کننده‌ی زبان که خود نمونه اعلای خلاقیت جمعی است بیان می‌شود” وی ادامه می‌دهد: “نیما نه تنها ادبیات را پدیده‌ای اجتماعی می‌داند، بل‌که تحول ادبی را فرآیندی اجتماعی می‌انگارد” (ماهنامه آرش شماره ۵۵) وی به نقل از نیما می‌نویسد: “زندگی معنی‌اش تغییرات است و هنر از زندگی است و این است که با تغییر همپا است” (منبع فوق) . از نظر نیما شاعر نماینده‌ی زمانه‌ی خویش است و این زمانه در شعر او منعکس می‌باشد. محمد مختاری در مطلبی به نام “نیما و شعر امروز” (فرهنگ توسعه شماره ٢۵) ٣ مرحله در تکامل شعر نیما می‌بیند و می‌نویسد: “مرحله‌ی سوم، یعنی از نیمه‌ی دهه‌ی بیست به بعد، دستگاه منتظم نیمایی به انسجام نهایی خود می‌رسد. این صورت با شعرهایی چون پادشاه فتح و مهتاب و… نمودار می‌شود، و در شعرهایی چون ماخ‌اولا، شب است، مرغ آمین، ری را، همه شب، هست شب، کک‌کی، ترا من چشم در راهم و غیره تحقق می‌یابد”. وی ادامه می‌دهد: “آدمیزاد که خیک ماست نیست انگشت بزنی توش ردّ انگشت هَم بیاید. ردّ انگشتان بلا در آدم می‌ماند. در درون همه‌ی آدم‌های جامعه می‌ماند. درون هنرمند و شاعرش هم می‌ماند. شعر اگر نتواند زبان، شکل و ساخت و وزن و تصویر متناسب با این ردّ انگشتان بلا را در درون انسان کشف کند و در بیاورد، پس چه کاره است؟”.

با کودتای ٢٨ مرداد ١٣٣٢، بازگشت شاه، سرنگونی دولت مصدق و سرکوبی احزابی چون توده و جبهه‌ی ملی دورانی در تاریخ ایران آغاز گشت که تاثیری بی‌واسطه در هنر و ادبیات زمانه‌ی خود گذاشت. از سویی هنر حاکم سازماندهی نوینی در دستور کار خود قرار داد و از سوی دیگر برخی از شاعران نیز به سکوت کشانده شدند. شکست سال ٣٢ و تاثیری که بر هنر و ادبیات‌مان برجای گذاشت، بی شباهت به شکست دهه‌ی ۶٠ نیست. دهه‌ی ۶٠ و سرکوب همه جانبه‌ی حاکمیت باعث شد تا هنر و ادبیات سال‌ها در حالت کما قرار گیرد و هنرمندانِ شکست این بار عذر تقصیر را با توانی دو چندان بر سر “سیاسیون” و “شاعران حزبی” و “ادبیات دستوری” خراب کنند. تنها در دهه‌ی هفتاد و در  فضایی که مختصر تغییراتی در شرایط بعد از جنگ ایران و عراق به وجود آمد، شاهدیم که بار دیگر “چه باید کرد”ها آغاز گردید.

مهدی اخوان ثالث که به دلیل اشعار و افکار-اش بعد از کودتا و در سال ٣٣ به زندان افتاده بود در ادبیات معاصر به عنوان سمبل برجسته‌‌ی این دوران و بیان شعری این شکست معروف گردید. شعر زمستان که در دی‌ماه ٣۴ سروده شد، معروف‌ترین شعری‌ست که آن دوران و احساس شاعر را بیان می‌کند:

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است.
کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
اگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان است…

اما اخوان ثالث در کنار توانایی‌ها و استعدادهای ناب‌اش در شعر فارسی دو ویژگی خوب نیز داشت اول آن که او به جایگاه شعر متعهد در ادبیات واقف بود و به آن ارج می‌گذاشت. وی می‌گوید: “من به گذشته و تاریخ ایران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر کس قافیه را می‌شناسد، عقده عدالت دارد، قافیه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است…. گهگاه فریادی و خشمی نیز داشته ام”. دوم این که او با صداقت شکست خود را در شعر زمستان بیان می‌کند و هرگز این شکست را به گردن “سیاست” نمی‌اندازد و هم چنان از قهرمان می‌گوید:

گفت‌وگو از پاک و ناپاک است

ما به “هست” آلوده‌ایم، ای پاک! و ای ناپاک!

پست و ناپاکیم ما هستان

گر همه غمگین، اگر بی غم.

پاک می‌دانی کیان بودند؟

آن کبوترها که زد در خونشان پرپر

سُربیِ سردِ سپیده دم.

(هستن خرداد ٣۵)

اما سهراب سپهری شاعری دیگر از این کاروان است که اگر چه می‌توان او را به خاطر برخی از شعرهایش تحسین کرد اما از سوی دیگر تنها باید افسوس خورد که چگونه این همه استعداد به جامعه و پیرامون خود بی‌تفاوت است. آیدا شاملو در مصاحبه‌ با ماهنامه فرهنگ توسعه (شماره ۴٧) به مناسبت درگذشت احمد شاملو در این رابطه می‌گوید: “سهراب واقعا شعرهایش شعر بود و خیلی هم زیباست. منتها مثل این که در یک دنیای دیگر است. یعنی آن رابطه‌ی با هم بودن و هم دردی… را با او برقرار نمی‌کنی، این جا دیگر بستگی دارد به نظر منِ نوعی که چه را انتخاب می‌کنم. عده‌ای معتقدند او شعرش را گفته و خیلی هم خوب است، چه کاری به این کارها دارد. ولی ممکن است یکی مثل شاملو بگوید چه طور ممکن است آن طرف لب جوی سر یک نفر را می‌برند این طرف من بگویم آب را گِل نکنید. شاید سهراب کمال مطلوب خودش را تصویر کرده. یادمان باشد که شاملو گفته: ترجیح می‌دهم شعر شیپور باشد تا لالایی!”

اما با گذر از سال‌های شکست و به ویژه از دهه‌ی ۴٠ هنر و ادبیات بار دیگر به دنبال “راه” می‌گردد و هم چنان به ستایش قهرمانان ادامه می‌دهد. اشعاری هم چون “مرگ نازلی”، “ساعتِ اعدام”، “از عموهای‌ات” (همگی از شاملو) از این جمله‌اند.
اما “پریا” حکایتی دیگر دارد. شاملو خود در این‌باره می‌گوید: “من هم شعر پریا را مستقیما به سفارش اجتماع نوشتم. جامعه که با کودتاى ١٣٣٢ لطمه نومیدانه شدیدى خورده بود به آن نیاز داشت و من که در متن جامعه بودم این نیاز را درک کردم و به آن پاسخ گفتم. آن هم با زبان خود توده. و توده هم بى درنگ آن را تحویل گرفت و برد. لازمش داشت و من این لزوم را با پوست و گوشتم احساس کرده بودم. پس شعرى بود محصول لزوم و اقتضا. اقتضاى وارستگى، نه اقتضاى وابستگى. اقتضاى ایثارى نه اقتضاى بیعارى. این شعر منباب مقایسه در همان تاریخى نوشته شد که مثلا شاعر دیگرى سرگرم صادر کردن چنین چیزهایى بود:

تشنه، اى بس که به آغوش گنه رفتى و باز
آمدى تشنه‏تر از روز نخستین به کنار.
همسرت ناله برآورد که: “اى اُف به تو شوى!”
دلبرت چهره برافروخت که: “اى تف به تو یار!”
قطعه ملعون از فریدون تولّلى، چاپ شده در ماهنامه سخن، شماره دى ماه ١٣٣٢: سال کودتا(!)، سرپیچ یکى از بزرگترین وقایع قرن اخیر”.(گفت‌وگو ناصر حریری با شاملو – به نقل از وب‌سایت شاملو)

احمد شاملو و فروغ فرخزاد از جمله شاعرانی هستند که در دهه‌ی ۴٠ در جستجویند و گاه حتا هم چون فروغ به اشعاری بسیار نبوغ‌آمیز و قابل تعمق برمی‌خوریم. فروغ فرخزاد نبوغی کم‌نظیر در شعر داشت. بسیاری سه کتاب شعر اول او را فاقد ارزش می‌دانستند. جلال آل احمد به دنبال چاپ “تولدی دیگر” چهارمین دفتر شعر فروغ می‌نویسد: “فروغ فرخزاد یک کتاب تازه داده که شاید برایت با آرش فرستادم. بدک نیست. “تولدی دیگر” از شر پایین تنه دارد خلاص می‌شود و این خبر خوشی است” (ماهنامه آرش ٩۵ – ٩۶ ص ١٠۴) اما این نظرات نشانه‌ی چیزی نیست جز عدم درک شعر فروغ. “تولدی دیگر” نه تنها “بدک” نیست که با اشعاری هم چون “تولدی دیگر” و “پرنده فقط یک پرنده بود” یکی از شاهکارهای شعر فارسی‌ست. و فروغِ دفتر‌های “تولدی دیگر” و “ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد” ادامه و تکامل فروغِ “اسیر”، “دیوار” و “عصیان” است که می‌تواند آن‌گونه زیبا و صمیمی به اجتماعی که در آن زیست می‌کند نگاه کرده و آن را به نقد بکشد (البته فروغ خود در جایی از محتوای دفترهای شعرهای اول‌اش انتقاد می‌کند، اما این جا صحبت از فروغِ شاعر و صمیمی‌ست). او حتا در برخی از این آثار از نقد شاعرانه‌ی جامعه فراتر رفته و به دنبال راه حل می‌باشد:

برادرم به فلسفه معتاد است

برادرم شفای باغچه را

در انهدام باغچه می‌داند.

…

از پشت در صدای تکه تکه شدن می‌آید

و منفجر شدن

همسایه‌های ما همه در خاک باغچه‌هاشان بجای گل

خمپاره و مسلسل می‌کارند

همسایه‌های ما همه بر روی حوض‌های کاشیشان

سرپوش می‌گذارند

و حوض‌های کاشی

بی‌آنکه خود بخواهند

انبارهای مخفی باروتند

و بچه‌های کوچه‌ی ما کیف‌های مدرسه‌شان را

از بمب‌های کوچک

پر کرده‌اند.

حیاط خانه‌ی ما گیج است

(بخشی از “دلم برای باغچه می‌سوزد” از مجموعه‌ی “ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد”)

و یا در شعر “کسی که مثل هیچ‌کس نیست” در نقش پرسشگر وارد می‌شود:

و مردم محله کشتارگاه

که خاک باغچه‌هاشان هم خونیست

و آب حوض‌هاشان هم خونیست

و تخت کفش‌هاشان هم خونیست

چرا کاری نمی‌کنند

چرا کاری نمی‌کنند

چقدر آفتاب زمستان تنبل است

شاملو پایه‌گذار مدرن‌ترین و خلاقانه‌ترین سبک شعر در ایران، سهمی بزرگ در هنر و ادبیات معاصر ایران از دهه‌ی چهل داشته است. نگاه او به ادبیات و جایگاه آن یک نگاه طبقاتی‌ست و این نگاه را نه فقط در شعرهای‌اش که در بسیاری از آثار نوشتاری به جا مانده از وی می‌توان دید. شاملو شاعری‌ست که اشعار زیبایی در ستایش حماسه سیاهکل و نیز چریک‌های فدایی خلق سروده است. او شعر ضیافت را در ستایش حماسه سیاهکل سرود. او در توضیح این شعر نوشته است: “چنان که از ظاهر آن برمی‌آید برای اجرای صوتی نوشته شده، هنگام چاپ برای گریز از سانسور نام پاره‌ای از شخصیت‌ها تغییر پیدا کرد و از جمله دلقک و ول‌گرد… آن چه مهم است این است که این هر دو از زمره‌یِ قهرمانان‌اند و شخصیت‌ِ مثبت‌شان از فحوایِ مطلب پیداست”. او در این شعر و از زبان “راوی” می‌گوید:

میهمانان را

غلامان

ازمیناهایِ عتیق

زهر در جام می‌کنند.

لب‌خندِشان

لاله و تزویر است.

انعام را

به طلب

دامن فراز کرده‌اند

که مرگِ بی‌دردِسر

تقدیم می‌کنند.

مرده‌گان را به رَف‌ها چیده‌اند

زنده‌گان را به یخ‌دان‌ها.

گِرد

بر سفره‌یِ سور

ما در چهره‌هایِ بی خونِ هم‌کاسه‌گان می‌نگریم:

شگفتا!

ما

کیان‌ایم؟_

نه بر رِف چیده‌گان‌ایم کز مرده‌گان‌ایم

نه از صندوقیان‌ایم کز زنده‌گان‌ایم؛

تنها

درگاهِ خونین و فرشِ خون‌آلوده شهادت می‌دهد

که برهنه پای

بر جادّه‌ئی از شمشیر گذشته‌ایم…

او شاعری بود که هم‌چون دیگر شاعران و هنرمندان بزرگ تاریخ هم چون ناظم حکمت، محمود درویش، فدریکو گارسیا لورکا، پابلو نرودا، ویکتور خارا، داریو فو و امثال آن از جامعه و آن‌چه که در آن می‌گذشت تاثیر می‌پذیرفت و این تاثیر به دلیل دیدگاه طبقاتی‌اش همدلی‌اش را با چریک‌ها و مبارزه‌ی مسحانه به همراه آورد. مجموعه شعر “ابراهیم در آتش” که در سال‌های ۴٨ تا ۵٢ سروده شده، حاوی اشعاری در ستایش آن است. مجموع شعری که “آیدا” آن را بیش از دیگر اشعار شاملو دوست می‌داشت، “چون یک جور شور و مبارزه در آن است” (مصاحبه با آیدا شاملو، ماهنامه فرهنگ توسعه شماره ۴٧ ص ١۶).  شاملو شعر شبانه از مجموعه سرودهای “ابراهیم در آتش” را در ٢۶ اسفند ماه و به یاد رفقای فدایی اعدام شده در این ماه می‌سراید:

اگر که بیهده زیباست شب

برایِ چه زیباست

شب

برایِ که زیباست؟ _

شب و

رودِ بی انحنایِ ستاره‌گان

که سرد می‌گذرد.

و سوگ‌وارانِ دراز گیسو

بر دو جانبِ رود

یادآوردِ کدام خاطره را

با قصیده‌یِ نفس‌گیرِ غوکان

تعزیتی می‌کنند

به هنگامی که هر سپیده

به صدایِ هم آوازِ دوازده گلوله

سوراخ

می‌شود؟

اشعار “بچه‌های اعماق” و “میلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد” نیز در یاد چریک فدایی احمد زیبرم سروده شده است. شاملو هم چنین شعر “شکاف” را به یاد خسرو گلسرخی می‌سراید:

آه، از که سخن می‌گویم؟

ما بی‌چرا زنده‌گان‌ایم

آنان به چِرا مرگِ خود آگاهان‌اند.

“محمود معتقدی” شاعر و نویسنده دربازخوانی شعر “میلادِ آن که عاشقانه بر خاک مُرد” می‌نویسد: “همانا مرگ اینان در ادبیات سیاسی ما، میلادی تازه برای سرافرازی انسان و عشق بوده است. ابراهیم در آتش گستره‌ای تب‌ناک برای عبور از خود و نشان دادن راز بیگناه مردمی بود که پیوسته در دوزخی تاریک دست و پا می‌زدند. اما میلاد آن که عاشقانه بر خاک مرد چشم‌انداز رستاخیزی از شدن بود که انگیزه‌های خشم و جسارت و شور انقلابی بر پیشانی آن یادآور روزهائی پر از ترس و نکبت، برای مردمی بود که در خلوت خود دل به رهایی سپرده بودند. شاملوی شاعر که ابراهیم‌های زمانه را پیوسته در آتش مرگ و به خاک افتادن می‌دید، در این تابلوی بزرگ، به طرح حقیقتی دشوار می‌پردازد و از مرگ به عنوان میلادی تازه یاد می‌کند. لذا گفتنی که کارنامه ابراهیم در آتش گزینه‌ای از مرگ، میلاد و دوباره شکفتن گروهی از مردم بود”. (ماهنامه فرهنگ توسعه شماره ۴٧ ص ٣٧) شاملو در این شعر می‌سراید:

نگاه کن

چه فروتنانه بر درگاهِ نجابت به خاک می‌شکند

رخساره‌ئی که توفان‌اش

مسخ نیارست کرد

چه فروتنانه بر آستانه‌یِ تو به خاک می‌افتد

آن که در کمرگاهِ دریا

دست حلقه توانست کرد.

نگاه کن

چه بزرگ‌وارانه در پایِ تو سر نهاد

آن که مرگ‌اش میلادِ پُرهیاهایِ هزار شه‌زاده بود.

نگاه کن!

شاملو به دلیل تاثیری که در ادبیات معاصر داشته، به دلیل توانایی‌هایی رشک‌انگیزش در شعر و بیش از هر چیز به خاطر دیدگاه‌اش در مورد “التزام هنرمند” (و نه هنر ملتزم) و مخالفت صریح‌اش با هنر حاکم و هنر برای هنر، همواره مورد تنفر حاکمان و برخورد غیرمنصفانه‌ی منتقدان قرار داشت.

در ادبیات داستانی “غلامحسین ساعدی” دیگر پدیده‌ی درخشان این سال‌هاست. ساعدی داستان و نمایشنامه نویس ارتباط بسیار نزدیکی با محفل تبریز داشت. محفلی که نقش برجسته‌ای در شکل‌گیری و حرکت “سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران” ایفا کرد. در آن زمان و قبل از پیوستن محفل تبریز به سازمان، صمد بهرنگی نقشی برجسته در آن محفل داشت که متاسفانه با مرگ وی این جایگاه از او دریغ گردید تا در کنار آثار هنری‌اش در آغاز مبارزه‌ی مسلحانه نیز نقش شایسته‌ی خود را ایفا کند. هر چند که محفل تبریز – حتا در غیاب او – توانست نقش خود را در آغاز مبارزه مسلحانه با رزم‌آورانی چون بهروز دهقانی ایفا کند.

غلامحسین ساعدی با بچه‌های محفل تبریز به ویژه صمد بهرنگی دوستی داشت. صمد بهرنگی در باره‌ی او می‌نویسد: “غلامحسین ساعدی اگر چه پایتخت نشین است، اما هنوز بوی و خوی شهرستانیش را حفظ کرده است و هنوز آن عطر خنگ دامنه‌های “ساوالان” کوه از نمایشنامه‌ها و داستان‌هایش می‌آید. او این حسن را دارد که از مردم نمی‌گریزد. همیشه با آنها است. پژوهنده است. یک روز می‌بینی در “ایلخچی” است و روز دیگر صدایش از جزایر خلیج‌فارس و بندر لنگه و “خیاو” می‌آید. همین گشت و گذارها و نشست و برخاست با مردم است که ذهن او را غنا و نوشته‌هایش را تنوع می‌بخشد” (همسرایانی غبارآلود – علیرضا ذیحق).  مهستی شاهرخی درباره‌ی مونوگرافی‌های ساعدی و تاثیرش بر آثار وی می‌نویسد: “ایلخچی اولین مونوگرافی اوست که با کمک بهروز دهقانی در سفری به ایلخچی و روستاهای اطراف آن انجام می دهد”. وی ادامه می‌دهد: “از مقایسه پژوهش‌های انسان‌شناسی ساعدی با آثار داستانی همین نویسنده ‌پی می‌بریم که سرچشمه داستان‌های او در دهه‌ی ۴٠، پژوهش‌هایی توسط خودش، بر روی مردم نواحی مختلف ایران و یا مردم حاشیه‌نشین شهری است. ساعدی این روایات با تخیل و ترسها و کابوس‌های ساعدی در هم آمیخته تا او بتواند داستانهایی فراموش نشدنی از مردمانی ساده بیافریند. بعدها بر اساس “اهل هوا” پژوهشی بر مناطق جنوبی ایران، ساعدی داستانهای “ترس و لرز” را  نوشت” (ماهنامه مهر هرمز اردیبهشت ٨٨ ویژه غلامحسین ساعدی). ساعدی مجموعه داستان‌های به‌هم پیوسته‌ی “عزاداران بیل” را در سال ۴٣، نمایشنامه “چوب بدست‌های ورزیل” را در سال ۴۴ و “ترس و لرز” را در سال ۴٧ نوشت.

دهه‌ی ۴٠ دوران شکوفایی ادبیات نوشتاری ایران چه در شعر و چه در داستان نویسی است و شکی نیست که در این میان رشد اقشار جدید جامعه از طبقه کارگر گرفته تا خرده‌بورژوازی شهری از یک‌سو و ادامه‌ی نهضت ادبی که از دوران مشروطه آغاز گردید و بعدتر نیما یوشیج و صادق هدایت بر قله‌های آن درخشیدند، سهم بسزایی در آن داشتند. از همین روست که ادبیات دهه‌ی ۵٠ در ادامه‌ی ادبیات دهه‌ی ۴٠ بهتر قابل درک می‌باشد.

در همین دهه است که نسلی در ادبیات و هنر سر برمی‌آورد که بیش از آن‌که دغدغه هنر داشته باشد، دغدغه جامعه را دارد و از هنر-اش برای بیان دیدگاه‌های‌اش برای تغییر جامعه بهره می‌جوید صمد بهرنگی و سعید سلطان‌پور از این گروه هستند.

صمد بهرنگی متولد ١٣١٨ در عمر کوتاه خود، آثار ارزشمندی به جای گذاشت. او توانست با داستان‌های‌اش ادبیات کودکان و نوجوانان را بکلی دگرگون سازد، علی اشرف درویشیان که خود نیز از داستان‌نویسان آن دوره است در این باره می‌نویسد: “او برای اولین بار در ادبیات کودکان، گروهی از کودکان و نوجوانان را مورد توجه قرار داد که زیر چرخ‌های بی‌شفقت سرمایه، خُرد می‌شدند، مورد توهین قرار می‌گرفتند و از حقوق اولیه‌ی یک انسان بی‌بهره بودند (ماهنامه فرهنگ توسعه شماره ٢٩ و ٣٠). ماهی سیاه کوچولو مشهورترین اثر اوست. اثری که نه فقط برای کودکان و نوجوانان که برای یک نسل که به دنبال راهی نو بودند خواندنی بود. ماهی سیاه کوچولویی که در اوج داستان با خنجر کوچک‌اش که از مارمولک دانا به عاریت گرفته بود و با فدا کردن خویش، مرگِ مرغ ماهی‌خوار را رقم می‌زند. ماهی سیاه کوچولو وقتی به دریا رسید با خود گفت: “مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم – که می شوم – مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد” و این همان منطقی بود که گروه‌های اولیه‌ی شکل‌دهنده‌ی سازمان چریک‌های فدایی خلق را به انتخاب سلاح برای مبارزه با شاه و شکست سکوت کشاند. به جرات می‌توان گفت که هیچ کتاب داستانی به اندازه‌ی کتاب‌های داستان صمد در زمینه‌ی کودکان و نوجوانان در ایران به فروش نرسیده است. درویشیان در این باره می‌نویسد: “برای اولین بار در تاریخ ادبیات ما، تیراژ کتاب‌های‌اش را به مرز دویست هزار جلد رساند. در روزگاری که تیراژ ۵ هزارتایی برای نویسندگان تراز اول ایده‌آل بود”. وی در مورد نگاه صمد در آثارش می‌نویسد: “آثار صمد بهرنگی را می‌توان حدیث نفس او و جامعه‌ی ستم‌دیده‌اش خواند… روانکاوانی چون کارل گوستاو یونگ بارها تکرار کرده‌اند که هر تجربه‌ی عمیق و قطعی بر ذهن انسان نشانه‌ای به جا می‌گذارد و اثری ماندگار حک می‌کند. به روشنی پیداست که اغلب نویسندگان برجسته‌ی دنیا از این نشانه‌ها و آثار، یا بهتر بگوییم از این داغ‌ها در نوشته‌هاشان متاثرند” درویشیان در ارتباط با توانایی‌ها و خلاقیت‌های هنری صمد می‌نویسد: “در داستان “پسرک لبوفروش” بهرنگی به اساسی‌ترین اصول واقع‌پردازی می‌رسد و آخرین نشانه‌های حضور نویسنده را به عنوان شخصیتی مستقل و قابل رویت از بین می‌برد. این داستان نشان می‌دهد که اگر بهرنگی جوان مرگ نمی‌شد، به مرتبه‌ی یکی از درخشان‌ترین چهره‌های جهانی ادبیات می‌رسید”(همگی منبع بالا).

اکبر معصوم بیگی نویسنده و مترجم ایرانی در مقاله‌ای زیبا و محکم در نشریه آرش شماره ٩٧ در “میراث صمد بهرنگی” می‌نویسد: “برای خواننده امروزی ماهی سیاه کوچولو ضمن آن که می‌تواند حاوی این یا آن فکر اجتماعی یا فلسفی باشد، در وهله‌ی نخست “اودیسه”ی کشف است، اودیسه کنجکاوی سمجی که از کاهلی و آسان‌گیری تن می‌زند. اودیسه‌ی گام در راه نهادن و از نامکشوف نهراسیدن است. به اصطلاح شکسپیرشناس‌ها قهرمان بهرنگی، یا به سخن بهتر قهرمانان بهرنگی، بیش‌تر اتللویی‌اند تا هملتی. ترجیح می‌دهند در راهی که گام می‌گذارند دچار خطا شوند و حتا نقد جان بر سر مطلوب و دل‌خواسته‌ی خود بگذارند اما تفکر محض و عاقبت‌اندیشی را بهانه‌ی بی‌عملی نکنند. داستان‌های بهرنگی روایت صادقانه‌ی اتللوهای یک نسل است”. وی ادامه می‌دهد: “برخلاف شعر و داستان امروز ایران (غرضم بخش قابل توجهی از شعر و داستان امروز است) که به سبب بی‌اعتنایی به مخاطب، بریدن از مسایل اجتماعی و پشت کردن به سنت درخشان ادبیات اجتماعی دهه‌ی ۴٠ و ۵٠ ایران و روی‌آوری به نظریه‌های نامربوط و مُدهای فکری، اساسا مخاطب ستیز است و استعداد خوانده شدن در جمع را ندارد و به نظر می‌رسد ساختار کار اقتضای آن دارد که در حلقه‌های سه یا چهار نفری خوانده شود، داستان‌های بیست‌وچهار ساعت در خواب و بیداری، ماهی سیاه کوچولو، پسرک لبوفروش و بسیاری از دیگر داستان‌های بهرنگی را می‌توان برای مخاطبان چند صد نفری خواند و به جمع لذت بخشید”.

شاملو در مقاله‌ای به یادبود صمد بهرنگی به نام “کاش این هیولا هزار سر می‌داشت!” در شهریور سال ۵١ نوشت: ” هیچ چیز در هیچ دوره و زمانه‌یی هم چون “تعهد روشن‌فکران و هنرمندان جامعه” خوف انگیز و آسایش برهم‌زن و خانه خراب‌کن کژی‌ها و کاستی‌ها نیست. چرا که تعهد، اژدهایی است که گران بهاترین گنج عالم را پاس می‌دارد: گنجی که نامش آزادی و حق حیات ملت‌هاست!

و این اژدهای پاسدار، می‌باید از دسترس مرگ دور بماند تا این گنج عظیم را از دسترس تارجیان دور بدارد؛ می‌باید اژدهایی باشد بی‌مرگ و بی‌آشتی، و بدین سبب می‌باید هزار سر داشته باشد و یک سودا؛ اما اگر یک سرش باشد و هزار سودا، چون مرگ بر او بتازد، گنج، بی پاسدار می‌ماند.

صمد سری از این هیولا بود.

و کاش… کاش این هیولا، از آن گونه سر، هزار می‌داشت؛ هزاران می‌داشت”.

ساعدی که رفاقتی نزدیک با صمد داشت در مرگ او گفت: “شاهکار او زندگی‌اش بود”.

اگر آثار صمد بهرنگی در تیراژهای بی‌سابقه‌ای چاپ و منتشر شدند، ترانه سرودهای “آفتاب‌کاران جنگل” که سعید سلطان‌پور شاعر، نویسنده و کارگردان تاتر سراینده‌ی شعر آن بود، گوی سبقت در محبوبیت و گردآوری مخاطب را حتا از مطرح‌ترین تصنیف‌ها هم‌چون “مرغ سحر” ربود. نمایشنامه‌ی “عباس آقا کارگر ایران ناسیونال” کاری نو و کم‌نظیر درعرصه‌ی نمایشی است. توانایی‌هایی او در عرصه‌ی شعر نه تنها چیزی از هم‌نسلان خود در مجموع کم ندارد که در کنار تعهد انقلابی، از او شاعری متفاوت ساخت و نقش وی در کانون نویسندگان ایران بیش از هر چیز به دلیل همین ویژگی‌ها بود. سعید نه فقط خود را به توده‌ها متعهد می‌بیند که بی هیچ گفت‌وگویی برای رهایی آن‌هاست که شعر می‌سراید. اما آن چه که شاید در شعر سعید و در “آوازهای بند” و “از کشتارگاه” او را از دیگران متمایز می‌سازد این است که طنین شعر او از درون زندان و بند است. او از زندان‌ است که برای ما می‌خواند و این خشم و خروش در شعر او جایگاه ویژه‌ای دارد:

نه

تا ارتفاع خشم و جنون

نه

تا آخرین ستاره ی خون

نه

به اوج نفرت خواهم رسید

و از تمام ارتفاعات بردباری سقوط خواهم کرد

و روی لجه ی تاریک خون

چو نیلوفر

در انتظار خشم تو ای عشق خفته

خواهم ماند

و از بساک پریشان خویش در مرداب

هزار گرده‌ی طغیان خواهم افشاند

فلات را بنگر

دریای وحشت انگیزی ست

که موج می‌زند از خون عاشقانه‌ی ما

و بادبان سیاه تمام قایق‌ها

صلیب سوخته‌ی گورهای دریایی‌ست

(قسمتی از شعر بر این کرانه‌ی خوف از مجموعه آوازهای بند)

و چه زیبا می‌گوید به یاد “پویان”:

رها کنید مرا تا ببینم

من این گُل را می‌شناسم

من با این گُلِ سرخ در قهوه خانه‌ها نشسته‌ام

من به این گُلِ سرخ درمیدان راه آهن سلام داده‌ام

سعید “جهان کمونیست” را به یاد “جهانگیر قلعه میاندوآب” که در تجمع ١٧ بهمن سال ۵٩ توسط پاسداران حکومت اسلامی ربوده و به قتل می‌رسد می‌سراید و این آخرین شعری‌ست که از او به یادگار مانده و براستی که یادگاری‌ست به قامت سعید:

آ…ی

“جهان” شکنجه شکن

“جهان” شکست ناپذیر

“جهان” کمونیست

با دو قفل بسته خون

در شکنجه گاه

قفلی در دهان

قفلی در چشم

دستبند جمهوری بر دست

چکمه جمهوری بر سینه

مشت جمهوری

در فک‌های خونین “جهان”

کلید کهنۀ کلت

در کام

کلید کهنه تفنگ

بر پلک

گلوله‌ای در دهان

گلوله‌ای در چشم

در سردخانه پزشک قانونی

سند جنایت جمهوری

در تکه‌های یخ

سعید در کتاب “نوعی از هنر نوعی از اندیشه” که در فضای آغاز جنبش مسلحانه منتشر شده، می‌نویسد: “اکنون شرایطی دیگر است و ما به هنر و ادبیات خشمگین نیازمندیم، به تئاتر خشمگین و حتا هولناک. تئاتری که با سوخت خون و عصب از رذیلانهترین روابط آراستهی طبقاتی در پایگاه صحنه پرده برمیگیرد تا انسان محروم ایرانی را در کانون مغلوب حقیقت وجودی خویش قرار دهد و فاصله او را تا حقوق از دست رفتهاش آشکار سازد و همواره اشاراتی برای اقدام داشته باشد”. و این دقیقا همان چیزی‌ست که ما در شعرهای سعید می‌بینیم. توانایی‌های بی‌گفت‌وگوی صمد بهرنگی و سعید سلطان‌پور گاه باعث شده است که مخالفان سیاسی آن‌ها برای گریز از موضوع تلاش کنند تا صمد و سعید-ی به دور از دیدگاه‌های‌شان در مورد مبارزه مسلحانه و وابسته‌گی‌های تشکیلاتی‌‌شان- نقش صمد در محفل تبریز و یا حضور سعید در تشکیلات سازمان فدائیان (اقلیت) –  در ذهن‌های ترسو و گرفتارشان بسازند.

حماسه سیاهکل و آغاز مبارزه مسلحانه در دهه‌ی ۵٠، حرکتی را آغاز کرد که تاثیرات امیدبخش و مبارزه‌جویانه‌اش را در بخشی از هنرمندان آن دوره و در نتیجه در فرهنگ و هنر زمانه می‌توان دید. حماسه سیاهکل و در پی آن تثبیت مبارزه مسلحانه منجر به روی‌آوری برخی از هنرمندان به این مبارزه شد، همان‌گونه که یک کارگر، یک روشنفکر، یک دانشجو و غیره را به خود جذب کرد. در این بین هنرمندی که از این شکل مبارزه متاثر گردید، به نوبه‌ی خود این تاثیر، در هنر وی خود را نشان داد. شاعران برجسته‌ای چون اسماعیل خویی و نعمت میرزازاده (م. آزرم) از جمله کسانی بودند که در دهه‌ی ۵٠ از این جریان متاثر شده، به حمایت از آن برخاسته و با آن همراه گشتند. سعید یوسف و منصور خاکسار از دیگر شاعرانی بودند که در آن سال‌ها به جنبش مسلحانه می‌پیوندند. خسرو گلسرخی دیگر شاعری‌ست که متاثر از این جریان جان خود را در این راه نهاد. وی می‌نویسد: “چرا شعرمان را که تنها هنر تاثیرگذارماست در مکاتب ادبی و سَبک اسیر کنیم؟ شعر جایش در کتابخانه‌ها نیست. در زبان و ذهن است” (دستی میان دشنه و دل، به کوشش کاوه گوهرین). شاملو در مورد خسرو گلسرخی و م. آزرم و ارتباط آن‌ها با میراث نیما می‌گوید: “نکته‏ای که جاى گفتنش درست همین‏جا است این است که هنرمند خلاق و پیشرو، هنرمندى چون نیما که نوآور است و آثارش به غناى هرچه بیشتر فرهنگ جامعه خود و نهایتا جامعه بشرى مى‏انجامد لزوما پیشاپیش جامعه حرکت مى‏کند. محصول فعالیت این چنین فردى بناچار نمى‏تواند آن‏چنان که مارکسیست‏نماهاى فاقد بینش دیالکتیکى مدعى هستند “بُرد توده‏ئى” داشته باشد، چرا که توده مستقیما نمى‏تواند اثر چنین هنرمندى را جذب کند. اثرى که او مى‏گذارد بر “فرهنگ هنرى” جامعه است و از طریق واسطه‏ها در اختیار توده‏ها قرار مى‏گیرد، یعنى از طریق هنرمندانى که از او تأثیر پذیرفته‏اند و در فاصله میان او و لایه‏هاى دیگر طبقات واقع شده‏اند. بهره نیما به وسیله خسرو گلسرخى و م. آزرم  است مثلا که از رأس به قاعده مى‏رسد”.

از دیگر چهره‌هایی که در دهه‌ی ۵٠ آثار هنری قابل بحثی داشتند، می‌توان از تعدادی رفقای اولیه سازمان نام برد. کسانی که بیش از هر چیز به دلیل نقش‌شان در مبارزات مسلحانه، عضویت در سازمان چریک‌های فدایی خلق و جان باختن در این راه برای ما شناخته شده‌اند، رفقایی چون مرضیه احمدی اسکویی، امیرپرویز پویان، بیژن جزنی، بهروز دهقانی، مناف ملکی، علیرضا نابدل و غلامرضا گلوی. در واقع آن چه که این رفقا را به هنر می‌کشید همان آثار بلا بود که ذره ذره وجود عاشق‌شان را به آتش کشیده بود. هنری که “هنر مبارزان” بود و غذای روحی‌شان، هنری که نه فقط رنج جامعه را که رنج‌های مبارزه، زندان و شکنجه و اعدام را به تصویر می‌کشید. برای یک انقلابی، ادبیات و هنر غذای روح است. نیازی روحی که به او در برابر آن بلاها نیرو و توان ایستادگی می‌دهد و این نیاز را به خوبی می‌توان از گرایش رفقای چریک در خانه‌های تیمی و زندان به هنر دید. تاریخ زندان‌ و زندانی سیاسی سرشار از آفرینش‌های هنری‌ست. زندانی سیاسی هر گاه که فرصتی بدست آورد دست به شکار آن زد و هنری اصیل آفرید. از شعر و داستان گرفته تا هنرهای دستی، نقاشی و غیره. چریک فدایی مرضیه احمدی اسکویی شاید یکی از بهترین نمونه‌های این چنینی در دهه‌ی ۵٠ باشد. مرضیه خالق اشعاری چند و هم چنین داستان‌های کوتاهی مانند “سلام آقا معلم” و “نخستین تجربه مرگ” می‌باشد. برخی از اشعار او بیانگر نبوغی‌ست که در اوج صمیمیت کلمات را شاعرانه به تصویر می‌کشید:

جویبار خرد و باریکی بودم

در جنگل‌ها و کوه‌ها

و دره‌ها جاری بودم

می‌دانستم آب‌های ایستاده

در درون خود می‌میرند

می‌دانستم در آغوش امواج

دریاها

برای جویباران کوچک

هستی تازه‌ای می‌زایند

نه درازی راه

نه گودال‌های تاریک

و نه هوس بازماندن از جریان

مرا از راه باز نداشت

اینک پیوسته‌ام

به امواج بی‌پایان

هستی‌‎امان تلاش

و نیستی‎ا‌مان آسودن است!

در شعر “من یک زنم” او به خوبی و از مواضعی طبقاتی آلام و دردهای زنان جامعه را به تصویر می‌کشد:

من یک زنم

من از ویرانه های دور شرقم

زنی که از آغاز با پای برهنه

عطش تند زمین را در پی قطره ای آب درنوردیده است

زنی که از آغاز با پای برهنه

همراه با گاو لاغرش در خرمن گاه

از طلوع تا غروب

از شام تا بام، سنگینی رنج را لمس کرده است

…

من یک زنم

کارگری که دست هایش

ماشین عظیم کارخانه را

به حرکت درمی آورد

هر روز توانایی اش را

دندانه های چرخ ریزریز می کند

پیش چشمان اش

…

من یک زن ام

زنی که مترادف مفهوم اش

در هیچ جای فرهنگ ننگ آلود شما

وجود ندارد

زنی که پوست اش

آیینه ی آفتاب کویر است

و گیسوانش بوی دود می دهد

تمام قامت من

نقش رنج و

پیکرم تجسم کینه است

زنی که دستانش را کار

برای سلاح پروده است.

وقتی از آن سال‌ها سخن به میان می‌آید، هرگز نمی‌توان از کنار نام امیر پرویز پویان به‌سادگی گذر کرد. امیرپرویز پویان رابط گروه احمدزاده – مفتاحی – پویان با محفل تبریز بود، و در ارتباط با صمد بهرنگی قرار داشت. معروف است که وی نیز هر گاه وقتی پیدا می‌کرد بر روی کاغذی مطلبی یادداشت می‌کرد اما متاسفانه آثار بسیار ناچیزی از او باقی مانده است. از جمله آثار باقی‌مانده از وی می‌توان “کنون ره او” (به یاد صمد بهرنگی که در ابتدا با نام علی کبیری منتشر شد) و ترجمه “ادبیات چیست” و “بازگشت به ناکجاآباد” را نام برد. سعید سلطان‌پور که چندین شعر را در یاد او سروده، بهتر از هر کسی این جنبه از “پویان” را به قلم آورده است. او می‌نویسد:

“در زندان بودم که خبررسید. عکس رفیق با دیگررفقایش در روزنامه بود. نگاهم روی عکس ماند…  شگفتا…  آغاز کردند… پس آن سفرهایش به روستاها، آن دوستی‌هایش با مردمانِ جوراجور… آن جوان با آن لبا سِ چرب و روغنی درقهوه خانه…  آن یادداشت‌ها…  آن شیوه‌های مختلفِ لباس پوشیدن‌هایش… شکل مردم بود… مثلِ مردم حرف می زد… آن کتاب‌ها… آن ترجمه‌ها… آن غیبت‌های ناگهانی… یک روز در مشهد… یک روز در شهرهای لرستان…  یک روز در تبریز… همیشه در میانِ مردم و به ندرت در میان ما روشنفکران…  براستی شگفت انگیز بود. وآن روز…  کنار چمن دانشگاه…  نوشته‌ای از جرج حبش ترجمه می‌کرد. کنارش نشسته بودم، سر برداشت. آن چهره سبزِ تند. آن چشم‌های نافذِ مهربان و آن لحن بومیِ صدایش: “نیروهای انقلابی ایران چوب خیانت حزب توده را می‌خورند. این خیانت تاریخی است. تنها با یک حرکتِ تاریخی می‌توان آن را شست.” ، “این دیکتاتوری گندیده است. مردم باید باورکنند.”“از مارکسیسم حرف زدن بد نیست. به مارکسیسم عمل کردن دشواراست.” و بعد…  با لحنی ساده پرسید: “می‌توانی به من گریم یاد بدهی؟!”، تعجب کردم و به آرامی گفت: به تاترعلاقه‌مندم، شاید بیایم بچه‌ها را گریم کنم… وآ ن شب… زمستان بود. نفس روی سبیل‌ها یخ می‌بست. آن جثه‌ی مقاوم و چالاک… آن پیکر ریز اما یکپارچه تحرک و تلاش… می‌لرزید…  با آن پیراهن و ژاکت تازه، با آن کُتِ معمولی… عجیب اصرار داشت سرد نیست… گفت: “لباس زیاد دست و پاگیر است.”…  گفتم: “آخراین هم شد لباس.”  گفت: “خیلی هم اشرافیه.” و دستش را که در جیب داشت از آستر بال کُت بیرون و با پنجه‌اش اَدا درآورد. خنده‌ام گرفت. خندید: “شاید تو هم روزی لازم باشد آستر کُتت را پاره کنی.” سر در نیاوردم. در آن یخبندان هزاران متر قدم زدیم و او از زندگیِ کارگران می‌گفت. از زندگی دهقان‌ها، ازسندیکاها، از شرکت‌های زراعی…  از بانک‌ها…  از وام‌های مردم تهیدست… و بعد… از روشنفکرانِ بورژوایی می‌گفت: “همه در خلوت و در حرف مبارزاند!!” گفتم: “چه می‌شود کرد؟” خندید. گفت: “اگر برایم با دقت بگویی چه نمی‌شود کرد، به توخواهم گفت چه می‌شود کرد.” خاموش ماندم. “برای آن که حتا بفهمی چه نمی‌شود کرد باید  کارکنی، باید جامعه را بشناسی. به دهات بروی. از کارخانه خبر داشته باشی. باید بدانی زیرِ این سقف‌ها چه می‌گذرد.” و به آلونک‌های پُشتِ مجسمه اشاره کرد. از آن شب دیگر او را ندیدم. فکر می‌کنم آن شب همین که با تکان سر و تندی نگاه به آلونک‌ها اشاره کرد در میان همان آلونک‌ها از من جدا شد. هر وقت به او فکر می‌کنم آلونک‌ها را در آن زمستان سرد می‌بینم وآن رفیقِ ریزنقش را که مثلِ گوزنی سرما زده درلابه لای آلونک‌ها ازمن دورشد. مبارزی هنرمند بود. گاه شعر می‌سرود و گاه قصه‌یی می‌نوشت. در نقد هنر و هنرمند اگر چه بیش از چند نوشته ندارد. اما بنیان گذارِ نگرش و شیوه‌ای مارکسیستی در نقدِ هنر است. آن آخرین شبی که دیدمش ازخانه‌ی تیمی به تئاتر آمده بود و من نمی‌دانستم. مثلِ کودکی روستایی ساده و مثلِ توسنی کوهی هوشیار بود. رفیقی ساده و هوشیار، نقاد و مهربان… رفیقی انقلابی که به ما درس‌ها آموخت”.

حماسه سیاهکل و جنبش مسلحانه البته در سایر عرصه‌های هنری نیز تاثیراتی از خود بر جای گذاشت و هنرمندانی به حمایت  یا همدلی با آن کشیده شدند در این میان می‌توان به  تصنیف “پویان” که در سال ۵۶ توسط گروه “چاووش” اجرا شد اشاره کرد:

شب است و چهره ی میهن سیاهه نشستن در سیاهی ها گناهه

تفنگم را بده تا ره بجویم که هر که عاشقه پای اش به راهه

…

شب و دریای خوف انگیز و توفان من و اندیشه های پاک پویان

برای‌ام خلعت و خنجر بیاور که خون می‌بارد از دل‌های سوزان

اما این گرایش به ویژه در خارج از کشور امکان بروز یافت، چرا که در ایران به دلیل جو خفقان امکان کار کردن به صورت علنی وجود نداشت و از همین روست که هنرمندانی هم چون “مهرداد باران” که در خارج از کشور زندگی می‌کردند، در خلق اثر جاودانی هم چون “آفتابکاران جنگل” سهیم می‌شوند. اردلان سرفراز در مصاحبه‌ای با نشریه “آرش” (شماره ٧٢) به مشکلات ترانه‌سرایی در آن شرایط و تشدید اختناق و سانسور پس از آغاز جنبش مسلحانه و اعتراضات دانشجویی اشاره می‌کند. به واقع در عرصه‌هایی از هنر سانسورچی‌ها امکانات گسترده‌تری در جلوگیری از ارایه کارهای هنری متعهد و آرمان‌گرا داشتند. از همین روست که تاثیر جنبش مسلحانه را در برخی از عرصه‌های هنری نمی‌توان آن‌گونه و به وضوح دید، اما با این وجود و به دلیل تاثیری که مبارزه مسلحانه و تثبیت این شکل از مبارزه بر جامعه و روشنفکران گذاشت، شاهدیم که حتا رد پای آن را در سینما نیز با فیلمی چون “گوزن‌ها” می‌توان دید.

با آن‌چه گفته شد می‌توان تاثیرات سیاهکل را از دو جنبه در ادبیات و هنر دهه‌ی ۵٠ خلاصه کرد. اول این که حماسه سیاهکل، آغاز مبارزات مسلحانه و در پی‌اش تثبیت آن، تاثیراتی را در جامعه و در گروه‌های مختلف اجتماعی به ویژه روشنفکران بر جای گذاشت و این تاثیرات در عرصه‌ی ادبیات و هنر و به‌ویژه ادبیات نوشتاری همراهی و همدلی بخشی از هنرمندان (به ویژه شعرا با توجه به جایگاه ویژه شعر در ادبیات ایران) را که دارای دیدگاه طبقاتی بودند و یا از آلام و دردهای توده‌ها متاثر بودند به همراه آورد، به گونه‌ای که حتا برخی از آنان مانند دیگر گروه‌های اجتماعی از کارگر گرفته تا دانشجو به صفوف چریک‌ها پیوستند. از سوی دیگر هنر مبارز نیز به نوبه‌ی خود بر گرایش مبارزان آن دوره به مبارزه مسلحانه اثر گذاشت و در طول آن سال‌ها، در کنار لحظات سخت‌شان چه در سنگر مبارزه مسلحانه و چه در زندان‌ها و شکنجه‌گاه‌ها با آن‌ها همراه بود. و این تاثیر متقابلی بود که بر اساس ضرورت‌ها شکل گرفت و نتایج درخشانی نیز برای هنر و ادبیات ایران به دنبال آورد.

متن کامل در فرمت پی دی اف

کارگران و ناگزیری تشدید مبارزه برای افزایش دستمزد

kar_logo01در نظام سرمایه‌داری حاکم بر ایران، اکنون چندین سال است که اواخر هر سال عده‌ای دور هم جمع می‌شوند و تحت عنوان “شورای عالی کار” برای تعیین میزان حداقل دستمزد کارگران در سال بعد، تصمیم می‌گیرند. اما چون همه آن‌ها، مستقیم و غیرمستقیم از منافع سرمایه‌داران دفاع می‌کنند، عاقبت قضیه، نه بهبود وضعیت دستمزدها و بهبود وضعیت معیشت کارگران، بلکه کاهش دستمزد واقعی کارگران، بدترشدن وضعیت معیشت کارگران و پدیدار شدن یک فاصله و شکاف بزرگ، میان هزینه‌های زندگی و درآمد کارگران و عمیق‌تر شدن مداوم این شکاف بوده است.

در تعیین میزان حداقل دستمزد، لااقل طبق معیارهای رسمی رژیم و قانون کار آن، دو نکته باید معیار باشد و مبنا قرار بگیرد، یکی میزان نرخ تورم است که از سوی بانک مرکزی اعلام می‌شود و دوم اینکه این حداقل دستمزد باید به اندازه‌ای باشد که زندگی یک خانوار ۵ نفره را تامین نماید.

روال تعیین میزان حداقل دستمزد اما در حکومت اسلامی هیچگاه چنین نبوده و بر این پایه تعیین نشده است. چرا که اولاً بانک مرکزی به جای نرخ تورم واقعی، ارقام بسیار کمتری را به عنوان نرخ تورم اعلام نموده است و گاه حتا همین ارقام اعلام شده هم نادیده گرفته شده و رقم‌های پائین‌تر مبنا قرار گرفته است و ثانیاً، طبقه حاکم و نمایندگان آن در شورای عالی کار هیچگاه این موضوع را در نظر نگرفته‌اند که هزینه‌های زندگی یک خانوار پنج نفره کارگری برای تامین خوراک، پوشاک، مسکن، آموزش، بهداشت و امثال آن چقدر است که برآن پایه، میزان حداقل دستمزد را تعیین کنند.

نتیجه، آن شده است که اکنون میان حداقل دستمزدها و دریافتی کارگران و هزینه‌های زندگی، به طرز وحشتناکی فاصله ایجاد شده است. این سطح از تفاوت، فاصله و ناهماهنگیِ فاحش میان دستمزدها و هزینه‌ها را، به ندرت می‌توان در سایر کشورهای سرمایه‌داری دید.

تمامی شواهد موجود، حاکی از آن است که امسال نیز همان روال پیشین تکرار می‌شود. رئیس کل بانک مرکزی جمهوری اسلامی ادعا کرده است میانگین نرخ فعلی تورم ۸/ ۱۰ درصد است و افزایش نرخ تورم به خاطر طرح هدفمند کردن یارانه‌ها ۱۵ درصد خواهد بود و با اجرای این طرح، در مجموع نرخ تورم به ۸/ ۲۵ درصد خواهد رسید.

با اعلام این نرخ‌ها، دولت و بانک مرکزی آن، در آن واحد به دو تقلب بزرگ دست می زنند، یعنی هم رقم نرخ فعلی و هم تورم حاصل از حذف سوبسیدها و آزاد سازی کامل قیمت‌ها را به دو تا سه برابر تقلیل می‌دهند!

اولاً باید گفت که نرخ تورم فعلی، بسیار بیشتر ازرقم ادعائی بانک مرکزی‏ست. ثانیاً دولت برمبنای نرخ تورم امسال، میزان حداقل دستمزدی که سال آینده باید به کارگران پرداخت شودرا تعیین می کند که کارگران باید برای تهیه کالاها وخدمات مورد نیازخود، بیشتر ازآن چیزی بپردازند که اکنون می پردازند،چراکه با آزاد سازی قیمت ها، حتا خودِ حکومتیان هم می دانند که نرخ تورم به شدت افزایش پیدا می کند.

رئیس کل بانک مرکزی، در حالی ادعای تورم ۱۵ درصدی از ناحیه حذف سوبسیدها را به میان می‌کشد، که برخی از جانبداران دولت و اصول گرایان مجلس، تورم حاصل از اجرای این طرح را بین ۴۰ تا ۶۰ درصد ذکر می‌کردند. اکنون نه فقط منتقدان دولت مرعوب دارو دسته احمدی نژاد شده و سکوت اختیار نموده‌اند، بلکه برخی از نمایندگان مجلس، تاثیرات تورم زای اجرای قانون حذف سوبسیدها را حتا به کلی منکر می‌شوند و یا چنین ادعا می‌کنند که چون دولت یارانه نقدی به مردم می پردازد، دیگر نیازی نیست در تعیین میزان حداقل دستمزدها تورم ناشی از این ناحیه در نظر گرفته شود!

یک عضو کمسیون تلفیق مجلس به نام ثروتی در این مورد می‌گوید “شورای عالی کار نمی‌تواند موضوع هدفمند سازی یارانه‌ها را در تعیین حداقل دستمزد سال آینده در نظر بگیرد چرا که دولت پول یارانه را به مردم می‌پردازد و در این زمینه نیازی به افزایش بیش از اندازه حداقل دستمزد به دلیل اجرای قانون هدفمند کردن یارانه نیست”.

صرف نظر از دروغ و تحریف مجلسیان که مکمل دروغ‌های دولت است، اما در بحث‌های نمایندگان مجلس در مجموع چنین به نظر می‌رسد که پیشنهاد مجلس برای افزایش میزان حداقل دستمزد، چیزی بین ۱۵ تا ۲۰ درصد است. خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار نیز که سران آن هیچگاه پا را فراتر از خواست‌ها و پیشنهادات دولت و کارفرمایان نگذاشته‌اند نیز در مجموع نظر مشابهی دارند و در حال حاضر نیز نگرانی‌شان نه کم و کیف افزایش میزان حداقل دستمزدها، بلکه از این ناحیه است که دولت و مسئولین وزارت کار، طرحی را تدوین کرده‌اند که نقش این‌ها را در شورای عالی کار کم رنگ‌تر می‌کند!

دولت و کارفرمایان نیز اگر چه تا این لحظه، نه نظر مستقل و قطعی خود را اعلام کرده‌اند و نه از طریق تصمیمات شورای عالی کار، اما در هر حال قرار نیست و هیچ بحثی هم در این مورد نیست که میزان حداقل دستمزدها اولاً بر پایه نرخ تورم واقعی و دوماً به اندازه‌ای باشد که زندگی خانوار کارگری را تامین کند!

بر خلاف ادعای رئیس کل بانک مرکزی و دیگر افراد حکومتی، نرخ تورم نه فقط در حال حاضر بیشتر از آن چیزی‌ست که ادعا می‌شود، بلکه این نکته نیز مسلم و روشن است که حذف سوبسیدها نرخ تورم را بطور جهشی افزایش خواهد داد. دولت البته سعی نموده است اجرای قانون حذف یارانه‌ها به نحوی پیش برده شود که شوک اقتصادی و شوک افزایش جهشی قیمت‌ها جامعه را تکان ندهد. اقداماتی نظیر کنترل و نظارت نسبی بر قیمت‌ها و یا تمدید عرضه سوخت به قیمت‌های سهمیه‌ای و اقدامات موردی دیگر از این دست. اما این سیاست و خرده اقدامات دولت احمدی نژاد، اولاً اقدامات عوام فریبانه‌ای است که به منظور فریب مردم انجام می‌گیرد و ثانیا در مواردی، در ذات خود اساساً مغایر آزاد سازی کامل قیمت‌ها و لاجرم اقداماتی‌ست موقتی و آنطور که به صراحت اعلام شده، تدابیری‌ست برای جلوگیری از “بروز شرایط ویژه”! به بیان صریح‌تر برای جلوگیری از بروز شورش‌ها و تکان‌های اجتماعی! بنا بر این، این نکته از هم اکنون روشن است که به رغم ترفندهای رژیم و یا اتخاذ سیاست اجرای تدریجی و آرام قانون، حذف سوبسیدها، آزاد سازی کامل قیمت‌ها و چند برابر شدن قیمت مواد سوختی و حامل‌های انرژی، افزایش شدید قیمت دیگر کالاها و خدمات را نیز در پی خواهد داشت و علاوه بر نرخ تورم کنونی ، تورم حاصل از اجرای این طرح نیز بر دوش کارگران و زحمتکشان تحمیل خواهد شد . در حال حاضر نیز اجرای این طرح تاثیرات خود را کم و بیش بر افزایش شدید قیمت‌ها و کاهش شدید قدرت خرید مردم نشان داده است.

سوای آنکه قیمت کالاها و خدمات، از جمله قیمت انواع خوراکی‌ها، پوشاک، اجاره مسکن، دارو و امثال آن در طول سال جاری چند بار افزایش یافته است، با حذف سوبسیدها در همین آغاز، قیمت آب، برق، گاز و نان به طور متوسط ۳۰۰ درصد افزایش داشته است. کرایه حمل و نقل بیش از ۱۰۰ درصد اضافه شده است. قیمت بنزین و گازوئیل و امثال آن از ۶۰۰ به ۲۰۰۰ درصد افزایش یافته یعنی ۶ تا ۲۰ برابر شده است. قیمت آرد چهل برابر شده است. افزایش قیمت مواد سوختی به سرعت دارد تاثیرات خود را بر افزایش دیگر کالاها نشان می‌دهد. در این مورد می‌توان به ده‌ها مثال و نمونه اشاره کرد. در این جا کافی است به یک نمونه آن به نقل از خبرگزاری حکومتی مهر اشاره شود. این خبرگزاری در مورد افزایش قیمت سوخت آجر پزی‌ها و تاثیرات آن بر قیمت آجر چنین نوشته است. حواله نفت کوره از ۲۰۰ هزار تومان به ۵ میلیون و ۲۰۰ هزار تومان رسیده (یعنی ۲۶ برابر شده است) و آجر فعلاً از تنی حدود ۲۰ هزار تومان به ۴۷ هزار تومان رسیده یعنی بیش از ۱۰۰ درصد افزایش یافته است. بدیهی‌ست که افزایش قیمت آجر به سایر مصالح ساختمانی و در نهایت افزایش قیمت مسکن نیز سرایت می‌کند.

البته دولت و رئیس آن احمدی نژاد، نه فقط خود از اعلام آمار و ارقامی که گوشه‌ای از واقعیت را بازتاب دهند، در هر زمینه‌ای، اعم از بیکاری، تورم، گرانی و امثال آن خودداری می‌کنند و در این موارد آشکارا  دست به قلب واقعیت می‌زنند، بلکه علناً مخالفت خود را با اعلام اینگونه آمار و ارقام اعلام کرده‌اند. احمدی نژاد خواستار “آمارهای امیدوار کننده” است و رسماً گفته و هشدار داده است که “نیازی به آمارهای نگران کننده نیست”!

بنابراین دستگاه‌های دولتی، همه باید دروغ بگویند. دروغ‌هائی بزرگ‌تر از دروغ‌های سال‌های گذشته. از اینروست که در مورد موضوعات یکسان، آمار و ارقام متفاوتی از سوی وزارت کار یا مرکز آمار و بانک مرکزی و امثال آن انتشار می‌یابد. از اینروست که معاون مسکن و شهر سازی می‌گوید: سیمان ۲۰ درصد، آجر ۳۰ درصد و مسکن تا ۱۵ درصد افزایش قیمت دارند. از اینروست که در کمال وقاحت تاثیر حذف یارانه‌ها بر افزایش نرخ تورم انکار می‌شود و تورم در شرایط فعلی نیز، به حدود یک سوم رقم واقعی تقلیل داده می‌شود وبالاخره میزان حداقل دستمزد نیز بر پایۀ همین جعلیات و دروغ‌ها تعیین می‌شود.

اما ناچیز بودن دستمزدهای کارگری در برابر هزینه‌ها، فاصله دائم التزاید و وحشتناک این دو و لاجرم فشارهای شدید اقتصادی و معشیتی  اکنون به مرحله‌ای رسیده است که حتا گاه از درون حکومتیان و تشکل به اصطلاح کارگری وابسته به دولت نیز، آمار و ارقام ادعائی بانک مرکزی و دولت و معیارهای آن برای تعیین میزان حداقل دستمزد زیر سئوال می رود. ایلنا، مورخ ۱۷ دی ۸۹ به نقل از یک عضو هیات مرکزی کانون هماهنگی شوراهای اسلامی کار قزوین می‌نویسید “نرخ تورم اعلامی توسط بانک مرکزی دقیق نیست و بر اساس سبد معشیتی شامل هزینه مسکن، آموزش، درمان، خوراک، حمل و نقل و… ، میزان حداقل دستمزد باید یک میلیون تومان در نظر گرفته شود”!  حسن صادقی، از سران خانه کارگر و یکی از چماقداران اصلی و ضاربین فعالان سندیکای کارگران شرکت واحد، دستمزدهای کنونی را زیر خط فقر مطلق و دستمزد کارگری تا ۹۰۰ هزار تومان را، در مرز خط فقر نسبی می‌داند.

این نکته کاملا روشن است که کارگر زمانی می‌تواند هزینه زندگی را در حداقل خود تامین کند که دستمزد وی لااقل پائین‌تر از خط فقر نباشد. محافل و ارگان‌های وابسته به حکومت، خط فقر را در سال گذشته رقمی حدود ۹۰۰ هزار تا یک میلیون تومان اعلام کردند. خبرگزاری موج در تاریخ ۳۰ مهر سال ۸۹، به نقل از فتح الله بیات، رئیس “اتحادیه کارگران قراردادی و پیمانی سراسر کشور” خط فقر را یک میلیون و ۲۰۰ هزار تومان اعلام نموده و چنین اضافه کرده است که بر این پایه ۸۵ درصد خانوارهای شهری زیر خط فقر زندگی می‌کنند.

نیازی به توضیح نیست که با توجه به روند فزاینده گرانی و چند برابر شدن قیمت‌ برخی از کالاها در شرایط کنونی،  به اضافه افزایش شدید و جهشی نرخ تورم مخصوصاً در سال آینده، حتا با این مبالغ نیز نمی‌توان حداقل نیازهای ضروری یک خانوار پنج نفره را تأمین کرد.

دولت احمدی نژاد و پادوان رنگارنگ آن، تلاش می‌کنند تورم ناشی از حذف سوبسیدها را در محاسبه میزان حداقل دستمزدها به کلی حذف کنند آن هم با این ادعای پوچ که یارانه نقدی پرداختی به کارگران، آن را جبران می‌کند. اما همه مردم و قبل از آن، همه کارگران می‌دانند که این، یک دروغ بیشرمانه و یک فریب بیشتر نیست. نشریه کار در مقالات متعددی به این موضوع پرداخته است و عوام فریبی‌های احمدی نژاد، شیادی و کلاه برداری دولت در مساله یارانه‌های نقدی را برملا ساخته است. مستقل از این، کارگران در زندگی روز مره خود به این شیادی‌ها، دروغ‌ها و عوام فریبی‌ها پی برده‌اند و بیش از این پی می‌برند که این به اصطلاح یارنه نقدی، کلک و حقه‌ای است که دولت سرمایه‌داران برای سرکیسه کردن و تشدید استثمار کارگران به آن متوسل شده است و در بهترین حالت، مُسّکن موقتی و دانه برفی است که در برابر تابش تند  آفتاب تورم، به سرعت برق آب می‌شود و اثری از آن باقی نمی‌ماند!

تمامی شواهد و داده‌های اقتصادی موجود حاکی از آن است که کارگران برای تامین نیازهای زندگی خود،  در سال ۹۰، باید بسیار بیشتر از آن مبلغی بپردازند که در سال جاری پرداخته‌اند. سرمایه‌داران و دولت آن‌ها، در حالیکه قیمت بسیاری از کالاها و خدمات مورد نیاز مردم را از هم اکنون چند برابر نموده و قیمت نان، آب، گاز و برق را تا چند صد درصد افزایش داده و تعمیم همین وضعیت به سایر کالاها و خدمات را نیز تدارک دیده‌اند، در صدد آن هستند که با افزایش مقدار اندکی در حدود ۱۵ تا ۲۰ درصد بر میزان حداقل دستمزدها، بازهم بر فاصله نجومی میزان هزینه‌های زندگی و درآمدهای کارگری بیافزایند و کارگران را که چندین سال است به زندگی  در زیر خط فقر محکوم نموده‌اند، به منتهاالیه فقر و گرسنگی و یک زندگی سیاه و پر فلاکت که از آستانه تحمل انسان فراتر می‌رود برانند!

بدیهی‌ست که کارگران در برابر این یورش‌ها نمی‌توانند ساکت و آرام بنشینند و در اعتراض به ناچیز بودن و ناکافی بودن دستمزدها دست به مبارزه و اعتراض می‌زنند. هم اکنون نیز یکی از خواست‌های مهم و اصلی کارگران افزایش دستمزد است. کارگران خواهان افزایش میزان حداقل دستمزد به بالای خط فقر هستند. هر کارگری که نخواهد خود و خانواده‌اش از گرسنگی بمیرند، باید با کارفرما، سرمایه دار و دولت دربیفتد و برای افزایش دستمزد مبارزه کند.افزایش دستمزد های کارگری، درگروتشدید مبارزه کارگران است. در برابر کارگران راه دیگری جز اتحاد و مبارزه متشکل برای افزایش دستمزد و تشدید مبارزه علیه نظم حاکم وجود ندارد.

متن کامل در فرمت پی دی اف

از جرقه حریق برخاست – کار، نان، آزادی، محرک قیام بود

بحران اقتصادی جهان سرمایه‌داری همچون توفانی که همه چیز را در هم می‌کوبد، نظام سرمایه‌داری را در چنبره‌ی خود گرفته است. این بحران، موج وسیعی از اعتصابات و تظاهرات کارگران و زحمتکشان را در سراسر جهان در پی داشته است. قیام کارگران و زحمتکشان تونس حلقه دیگری از زنجیر به هم پیوسته‌ی این مبارزات است.

در ظاهر امر، در تونس آرامش برقرار بود. سرمایه‌داران جهان، ثبات اوضاع را در این کشور می‌ستودند. فوروم اقتصادی جهان و صندوق بین‌المللی پول، چند ماهی پیش از این، مدال طلای شاگرد اول موفق اجرای دستورالعمل‌های اقتصاد نئولیبرال در آفریقا را به طبقه‌ی سرمایه‌دار حاکم بر تونس اعطا کرده بودند.

هیئت اجرایی صندوق بین‌المللی پول در گزارش سپتامبر سال ۲۰۱۰ یعنی ۴ ماه قبل از آغاز قیام، با خرسندی اعلام نمود که تونس به خوبی از پس بحران جهانی برآمده است و این نشان‌دهنده‌ی مدیریت درست اقتصاد کلان و اصلاحات ساختاری در طول یک دهه‌ی گذشته است. مقامات تونسی سیاست‌های به موقع برای مقابله با بحران را اتخاذ نمودند. تولید ناخالص داخلی در ۲۰۰۹، رشدی بیش از ۳ درصد داشت. بخش مالی تحت تأثیر بحران جهانی قرار نگرفت. صندوق بین‌المللی پول، سپس چشم‌انداز سالی بهتر و پررونق‌تر را برای تونس در ۲۰۱۰ پیش‌بینی می‌کرد.

اما تمام این ادعاها که برای دلگرم کردن سرمایه‌داران و فریب توده‌های زحمتکش سر هم بندی شده بود، با واقعیت‌ها انطباقی نداشت. طبل شکست و رسوایی سیاست اقتصادی نئولیبرال از سال‌ها پیش به صدا درآمده بود و بحران جهانی اقتصاد سرمایه‌داری آخرین میخ را بر تابوت این سیاست کوبیده بود. نتایج ویران‌گر سیاست نئولیبرال برای توده‌های کارگر و زحمتکش تونس، فقر، گرانی، بیکاری و گرسنگی، به سان توده عظیمی از مواد منفجره انباشته شده بود. فقط جرقه‌ای کافی بود ، تا انفجار رخ دهد و اعتراض و قیام، سراسر تونس را فراگیرد.

روز ۱۷ دسامبر ۲۰۱۰ برابر با ۲۶ آذر ماه، یک جوان تحصیل‌کرده‌ی تونسی به نام محمدالبوعزیزی که از فرط بیکاری و گرسنگی به فروشنده‌ی دوره‌گرد میوه و سبزی تبدیل شده بود، خودرا در شهر سیدی بوزید به آتش کشید. پلیس رژیم سرکوب‌گر تونس با توهین و تحقیر، تمام دار و ندار او را که یک چرخ دستی بود، به جرم نداشتن مجوز، مصادره کرده بود. محمد که از ستم‌گری‌های نظم حاکم جان‌اش به لب رسیده بود، با نومیدی مرگ را در میان شعله‌های آتش برگزید. با این رویداد، خشم و انزجار مردم از ستم‌گری نظم موجود منفجر شد. جامعه‌ای که آبستن حوادث بود، دچار طغیان گردید. تظاهرات و اعتصابات از همان شهر آغاز شد و در طول دو، سه هفته تمام تونس را فراگرفت. رژیم دیکتاتوری زین‌العابدین بن علی که در طول ۲۳ سال با مشت آهنین بر تونس و مردم این کشور حکومت کرده بود، تلاش نمود با قهر نظامی، سرکوب و کشتار، موج اعتراضات را مهار کند. ده‌ها تن به قتل رسیدند و صدها تن دستگیر شدند. آخرین گزارش‌های رسمی حاکیست که تاکنون، ٧٨ تن کشته و ٩۴ تن زخمی شده‌اند. اما پایانی بر اعتراض و مبارزه نبود. با هر سرکوب، مبارزات وسعت و اعتلای بیش‌تری به خود گرفت و شهرهای دیگر را نیز فرا گرفت. اعتراض به فقر، گرانی و بیکاری به یک جنبش سیاسی بزرگ فراروئید که محرک نیرومند آن، کار، نان، آزادی، بود. بحران سیاسی به اوج خود رسید و ناقوس مرگ رژیم بن علی به صدا درآمد.

توده‌های مردم، مراکز ستم، سرکوب، چپاول و غارت را مورد حمله قرار دادند. مراکز دولتی به ویژه پلیس، بانک‌ها و فروشگاه‌های بزرگ در آتش خشم قیام‌کنندگان سوختند. اعلام حکومت نظامی، تعطیل مدارس و دانشگاه‌ها، راه نجاتی بر مرتجعین حاکم نبود. اتحادیه‌های کارگری که با فراخوان‌های خود درحمایت از تظاهرات مردم سیدی بوزید نقش مهمی در گسترش تظاهرات و قیام به سراسر تونس ایفا کرده بودند، در پایتخت، دفاتر خود را به مراکز تجمع و تظاهرات تبدیل کردند. اتحادیه‌های کارگری، اتحادیه معلمان، دانشجویان، نویسندگان، روزنامه‌نگاران، تشکل‌های زنان و سازمان‌های سیاسی غیر قانونی، نبض جنبش را در دست گرفتند و شکلی سازمان‌یافته‌تر به اعتراضات خود انگیخته دادند. جوانان تونسی به رغم فیلترینگ دستگاه امنیتی رژیم، به پخش اخبار در سراسر تونس یاری رساندند. در صفوف طبقه حاکم نیز شکاف افتاده بود. حتا برخی از احزاب بورژوایی قانونی نیز اکنون خود را طرفدار جنبش و اصلاحات می‌نامیدند. بحران سیاسی به یک موقعیت انقلابی رسیده بود. روز ۱۲ ژانویه، موج وسیع جدیدی از یورش مردم به مراکز ستم و سرکوب رژیم آغاز گردید. این حملات به زودی به وزارت کشور، به عنوان سمبل رژیم سرکوب و اختناق کشید.

زین‌العابدین بن علی، رئیس جمهور مادام‌العمر تونس که پیش از این، مبارزات مردم را اقدامات “مشتی تروریست”، “باندهای تبهکار” و “عوامل بیگانه‌ای که عوامل ناآرامی‌اند” می‌نامید، تازه دریافت که طغیان مردم تونس قدرتمندتر از آن است که بتوان با سرکوب نظامی و اراجیف همیشگی مرتجعین، آن را مهار کرد. بنابراین به رسم تمام دیکتاتورهایی که در آخرین دقایق عمر ننگین‌شان، صدای اعتراض و نارضایتی مردم را در لحظات قیام و انقلاب می‌شنود، با وعده‌ی اصلاحات، به مقابله با مردم، مطالبات و مبارزات آن‌ها برخاست. او در نطق تلویزیونی‌اش وعده‌ی اصلاحات اقتصادی و سیاسی داد. او گفت که خواست‌‌های مردم برای اصلاح امور و برطرف ساختن بیکاری را شنیده و فهمیده است. “تغییر پاسخی خواهد بود به نیازهای شما که آن‌ها را درک کردم و بسیار درد کشیدم.”

او افزود: آن‌هایی که مرا گمراه کردند و حقیقت را از من پنهان داشتند و اخبار غیر واقعی به من دادند، مجازات می‌شوند. بهای مواد غذایی، نان، شیر، شکر کاهش می‌یابد. رسانه‌ها آزاد می‌شوند و فیلترینگ برداشته می‌شود. نیروهای امنیتی دیگر از مهمات جنگی علیه مردم استفاده نخواهند کرد. در تونس ریاست جمهوری مادام‌العمر وجود نخواهد داشت. نخست وزیر بن علی، الغنوشی هم برای آرام کردن اوضاع، برخی از مأموران و مقامات دولتی و نیز وزیر کشور را برکنار کرد. وعده‌ی آزادی بازداشت‌شدگان و تشکیل کمیته‌ای ویژه برای بررسی پرونده‌های فساد را داد. وعده ایجاد ۳۰۰ هزار شغل تا قبل از پایان یافتن سال ۲۰۱۲ داده شد.

اما توده‌های مردم تونس به این وعده‌ها باور نداشتند. مردم، مبارزه را ادامه دادند و شعارشان “نه به بن علی، قیام ادامه دارد” بود. وزارت کشور به تصرف قیام‌کنندگان درآمده بود. بن علی کابینه و مجلس را منحل کرد و وعده برگزاری انتخابات پس از ۶ ماه را داد. اما فایده‌ای نداشت. راه دیگری برای طبقه حاکم باقی نمانده بود جز این که عجالتاً برای جلوگیری از ضربات بیش‌تر مردم به نظم موجود و تلاش برای حفظ آن، بن علی کنار رود. روز ۱۴ ژانویه، برابر با ۲۴ دی، چهار هفته پس از قیام، ارتش در مراکز حساس و فرودگاه‌ها مستقر گردید و خبر فرار بن علی از تونس انتشار یافت. ساعاتی بعد، بیانیه‌ی دفتر شاه عربستان سعودی انتشار یافت که در آن اعلام شده بود: “این دفتر ورود زین‌العابدین علی را به عربستان خیر مقدم گفته است. این تصمیم در راستای وضعیت استثنایی که مردم تونس با آن مواجه‌اند و امیدواری برای برقراری صلح و آرامش در تونس اتخاذ شده است.” دیکتاتور، برای نجات خود از چنگال خشم انقلابی زحمتکشان تونسی، به دربار دیکتاتور دیگری پناه برده بود.

قدرت‌های امپریالیست جهان که همواره در طول سال‌های حکومت بن علی، پشتیبان و حامی او بودند، تازه چرت‌شان پرید و فهمیدند که در تونس خبرهایی هست. اوباما در بیانیه‌ای که از سوی کاخ سفید انتشار یافت، شجاعت تظاهرات‌کنندگان را ستود! خشونت علیه مردم تونس را محکوم کرد! و از دولت تونس خواست که با احترام به حقوق بشر، انتخابات آزاد و عادلانه برگزار کند! گویی که در این یک ماه قیام مردم تونس، چیزی در مورد آن نشنیده بود و با فرار بن علی فهمید اوضاع از چه قرار است. مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا حالا درس دمکراسی و مسالمت می‌داد و می‌گفت: “هدف‌های دمکراتیک از راه‌های مسالمت‌آمیز دست‌یافتنی‌ست.” اشتون پیش از این فراموش کرده بود که به سران رژیم سرکوب‌گر تونس، درس دمکراسی و برخورد مسالمت‌آمیز با اعتراضات مردم بدهد. مرکل، صدر اعظم آلمان هم اوضاع تونس را نگران‌کننده نامید و خواستار راه  حلی مسالمت‌آمیز برای غلبه بر ناآرامی‌های اجتماعی شد. دولت فرانسه، اصلی‌ترین حامی بن علی که پیش از این، مبارزات مردم تونس را مشکلات محلی یک دولت دوست نامیده بود و وزیر خارجه‌اش درس امنیتی به بن علی می‌داد، حالا سکوت کرده و در حال پیشبرد سیاست خود در مذاکرات پشت پرده با طبقه حاکم بر تونس بود.

با فرار بن علی، نخست وزیر منفورش، الغنوشی بر صفحه تلویزیون ظاهر شد، تا به مردم اعلام کند، اداره‌ی امور کشور را به دست گرفته است. اما مردم تونس قیام نکرده بودند که نخست وزیر رژیم استبدادی را به جای رئیس جمهور فراری قرار دهند. تظاهرات علیه وی بالا گرفت و دوره ریاست جمهوری‌اش به ۲۴ ساعت نیز نکشید. طبقه حاکم، رئیس مجلسی را که گویا پیش از این منحل شده بود، فؤاد المبزع را به عنوان کفیل ریاست جمهوری برمی‌گزیند تا در دو ماه آینده انتخابات را برگزار کند. او بار دیگر غنوشی را مأمور تشکیل “کابینه اتحاد ملی” ظاهراً با حضور احزاب اپوزیسیون کرد. مردم تونس اما خواهان کنار رفتن تمام کسانی هستندکه شریک و سهیم در حکومت بن علی بوده‌اند.

دار و دسته‌ی حاکم، اکنون تمام تاکتیک‌ها و شیوه‌ها را از اعلام حکومت نظامی و حضور ارتش در خیابان‌ها، زد و بند با احزاب مختلف بورژوایی و تبلیغات زهرآگین برای لکه‌دار کردن جنبش را برای برگرداندن مردم از خیابان‌ها به خانه‌هایشان به کار گرفته است. دستگا‌ه‌های تبلیغاتی داخلی و بین‌المللی سرمایه‌داران، بر سر هرج و مرج حاکم بر تونس جنجال به راه انداخته‌اند. برای بی اعتبار کردن جنبش انقلابی مردم و بی اثر کردن تأثیرات آن بر مردم کشورهای دیگر، ادعا می‌کنند که شادی اخراج بن علی چندان به طول نیانجامیده که هرج و مرج، غارت و هراس، مردم را مأیوس کرده است. اما این تبلیغات پوشالی نتوانسته و نمی‌تواند چهره شفاف و روشن قیام مردم تونس را لکه‌دار کند. بحران به جای خود باقی‌ست و اعتراض و مبارزه در تونس ادامه دارد. مردم خواهان برچیده شدن تمام دستگاه ظلم و ستم‌گری طبقه حاکم‌اند. این سرمایه‌داران و ثروتمندان تونسی که سال‌ها خون مردم را مکیده‌اند هستند که دچار ترس و هراس شده‌اند و نه توده‌های زحمتکش مردم. جنبش به پیشروی خود ادامه می‌دهد. تظاهرات ادامه دارد و عجالتاً مردم خواهان کنار رفتن تمام همدستان بن علی از قدرت‌اند.

اما پیش از آن که دستاوردها، چشم‌اندازها و تأثیرات قیام مردم تونس را بر مبارزات مردم کشورهای دیگر، مورد بررسی قرار دهیم، نخست ببینیم چه عواملی در تونس دست اندر کار بود که امکان داد، جنبش توده‌ای کارگران و زحمتکشان این کشور، به سرعت تبدیل به یک جنبش سیاسی سراسری گردد و بحران‌ سیاسی چنان وسعت بگیرد که در طول ۴ هفته به فرار رئیس جمهوری این کشور بیانجامد؟

در سال ۱۹۸۷، در شرایطی که مردم تونس از دیکتاوری حبیب بورقیبه، رئیس جمهور مادام‌العمر که رهبری جنبش استقلال‌طلبانه را بر عهده داشت، به تنگ آمده بودند، زین‌العابدین بن علی در یک کودتای بدون خونریزی وی را برکنار و جانشین وی شد. بن علی برای جلب حمایت مردم وعده می‌داد که به آزادی‌های سیاسی مردم و مفاد قانون اساسی این کشور که برگرفته از قانون اساسی فرانسه بود، احترام خواهد گذاشت. با احزاب اپوزیسیون “میثاق ملی” امضا کرد. جمهوری مادام‌العمر را ملغا شده اعلام نمود و ادعا کرد که رهبری‌اش افق‌های جدیدی برای یک زندگی حقیقتاً دمکراتیک و سیاسی تکامل یافته، خواهد گشود. اما این وعده‌ها چندان نپایید. سیاست اقتصادی نئولیبرال که او در پی اجرای آن بود، با منافع کارگران و زحمتکشان و دستاوردهای مبارزاتی آن‌ها در تضاد قرار داشت. جریانات کارگری و چپ به همراه تشکل‌های اتحادیه‌ای، زیر فشار قرار گرفتند و روند محدود شدن روزافزون آزادی‌ها و تشدید سرکوب و اختناق، در دستور کار قرار گرفت. بن علی تقریباً هم زمان با دوره‌ای که رفسنجانی در ایران مجری سیاست‌های صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی گردید، سیاست اقتصادی نئولیبرال موسوم به “تعدیل ساختاری” را در تونس آغاز کرد. واگذاری مؤسسات دولتی به بخش خصوصی، حذف سوبسیدها، آزادسازی قیمت‌ها، تعدیل تعرفه‌های گمرکی، کاهش مالیات بر سرمایه‌های داخلی و بین‌المللی و زیر پا نهادن حق و حقوق قانونی کارگران، محورهای این سیاست بودند. بزرگ‌ترین خصوصی‌سازی‌ها و فشار به طبقه کارگر در اوایل قرن بیست و یکم صورت گرفت که قرار بود تاسال ۲۰۰۸ تمام شرایط برای تبدیل شدن تونس به منطقه‌ی تجارت آزاد اروپا فراهم گردد و تعرفه‌های گمرکی برای کالاهای صنعتی در کل حذف گردد.

خصوصی‌سازی مؤسسات دولتی در تونس، دقیقاً به همان شکلی انجام گرفت که درایران. یعنی به دار و دسته‌های وابسته به هیئت حاکمه و خانواده‌های سران حکومت انتقال یافت که آن‌ها یا خود به سرمایه‌داران بزرگ تبدیل شدند و یا با دریافت مبالغی کلان آن‌ها را به سرمایه‌داران بخش خصوصی واگذار می‌کردند. انحصار مهم‌ترین بخش‌های اقتصاد در دست چندین خاندانی قرار گرفت که مهم‌ترین و شناخته شده‌ترین آن‌ها، خاندان طرابلسی همسر بن علی بود. آن‌ها علاوه بر سرمایه‌گذاری‌های کلان به ویژه در رشته‌های خدمات توریستی که سودهای کلانی عاید آن‌ها می‌کرد، تجارت واردات پر مصرف‌ترین کالاها را به انحصار خود درآورده بودند. فساد در درون دستگاه دولتی مدام افزایش می‌یافت و به موازات این فساد، اختناق و دیکتاتوری نیز تشدید می‌شد. در حالی که سیاست اقتصادی نئولیبرال سود و ثروت هنگفتی را نصیب سرمایه‌داران کرد و درآمد ۶۰ درصد مردم تنها ۳۰ درصد از درآمد کشور بود، شرایط مادی و معیشتی کارگران مدام وخیم‌تر گردید. این سیاست منجر به اخراج و بیکاری گروه وسیعی از کارگران گردید. بهای کالاها مدام افزایش یافت. محروم شدن کارگران از حقوق قانونی که تا پیش از اجرای این سیاست داشتند، استثمار و فقر آن‌ها را تشدید کرد. بیش از نیمی از جمعیت شاغل در بخش‌های به اصطلاح غیر رسمی مشغول به کار شدند. با این همه،  رژیم اختناق و سرکوب، از آن‌ رو هنوز می‌توانست بی دغدغه حکومت کند که در مراحل اولیه اجرای این سیاست، در برخی از مناطق و رشته‌های خاص نظیر توریسم، گروهی از مردم مشغول به کار شده بودند و در مجموع کمی وضع‌شان بهتر شده بود. رشد و گسترش تحصیلات عالی، چشم‌اندازهای جدیدی ولو ناپایدار در برابر جوانان می‌گشود و مهم‌تر این که در تونس همانند دیگر کشورهایی که این سیاست به مرحله اجرا درآمد، به همراه خود قشر خرده‌بورژوازی به اصطلاح مرفه و مدرن را رشد داده بود که در رژیم‌های خودکامه از نمونه تونس، تبدیل به پایگاه اجتماعی آن‌ها می‌گردند. بنابراین تا پیش از فرارسیدن بحران اقتصادی جهان سرمایه‌داری که امکان سرمایه‌گذاری‌ها نیز در تونس قابل ملاحظه بود و صنعت توریسم پر رونق، اوضاع بالنسبه آرام به نظر می‌رسید. بن علی برای دور سوم هم رئیس جمهور شد. او در سال ۲۰۰۲ رفراندوم تغییرات قانون اساسی را برگزار کرد که برای دور بعدی هم رئیس جمهور باشد و مادام‌العمر و بعد هم از مصونیت قانونی برخوردار گردد.

نخستین تجلی نارضایتی کارگران و زحمتکشان در سال ۲۰۰۸ در منطقه‌ی معدن خیز قفسه با اعتراض و تظاهرات بر سر مسئله دستمزد و استخدام با شرکت فسفات رخ داد، که به اعتراضی گسترده‌تر علیه پارتی‌باری، بیکاری و فقر انجامید. رژیم، نیروی سرکوب خود را به مقابله با کارگران فرستاد که در نتیجه وحشی‌گری پلیس، یک تن کشته، ده‌ها تن زخمی و صدها تن دستگیر شدند. تعدادی از اعضای اتحادیه عمومی کار تونس به حبس تا ۱۰ سال محکوم شدند. این جنبش سرکوب شد، اما نارضایتی کارگران با وخیم‌تر شدن اوضاع اقتصادی در حال افزایش بود.

عمیق‌تر شدن بحران در کشورهای سرمایه‌داری به ویژه در اتحادیه اروپا، مستقیماً بر وخامت اوضاع اقتصادی در تونس تأثیر می‌گذاشت. چرا که ۷۰ درصد واردات و ۸۰ درصد صادرات به اتحادیه اروپا وابسته بود. درآمدهای ناشی از توریسم کاهش یافت. بر بدهی‌های دولت به بانک جهانی و دیگر بستانکاران افزوده شد. فشار دولت برای انداختن هزینه‌های سیاست اقتصادی که با ورشکستگی روبرو شده بود، بر دوش مردم، وضعیت را غیر قابل تحمل کرد. جمعیت بیکاران کشور حتا بر طبق آمار رسمی از ۱۴ درصد تجاوز نمود. بر تعداد جوانانی که تحصیلات عالی خود را به پایان رسانده و اکنون دیگر نمی‌توانستند کاری پیدا کنند، افزوده گردید تا جایی که در صد بیکاران ١۵تا ۲۹ ساله به متجاوز از ۳۰ درصد رسید. اکنون موج جدیدی از افزایش بهای مواد غذایی هم فرا رسیده بود و خشم و نارضایتی از نظم موجود را به نهایت خود رساند. بهای مواد غذایی به ۴ برابر افزایش یافت. فقر، گرسنگی، بیکاری، اختناق و فساد دستگاه دولتی، تضاد مردم تونس را با رژیم بن علی به نهایت خود رساند. جرقه‌ای کافی بود تا تمام ثبات پوشالی رژیم را در هم بکوبد و چنین شد.

بنابراین اگر جنبش اعتراضی توده‌های زحمتکش مردم تونس توانست به سرعت تبدیل به یک جنبش سراسری گردد و به قیامی بیانجامد که نخستین دستاوردش فرار دیکتاتور بود، مقدم بر هر چیز، رشد تضادهای اقتصادی و سیاسی به درجه‌ای انفجارآمیز بود. اما نکته مهم‌تر در این بود که نیروی محرکه‌ی این جنبش، کارگران و زحمتکشان بودند و نه همانند جنبش سال گذشته ایران، دانشجویان و روشنفکران.

بنا به خصلات طبقاتی و توده‌ای جنبش در تونس، شعارهای آن از بطن جامعه و مطالبات عموم زحمتکشان برخاسته بود: کار، نان، آزادی، خواست شفاف عموم مردم بود و خصلتی بسیج‌گر و همگانی داشت.

در این جا هیچ مرتجعی پیدا نشد که شعار الله اکبر سر دهد و مردم را متفرق سازد. در جنبشی که کارگران نقشی فعال برعهده دارند، اجازه این خرابکاری‌ها را در مبارزه‌ی سیاسی نمی‌دهند. جای شعارهای مذهبی در مبارزات سیاسی نیست. کارگران، ثناگویی مؤمنین را به خدا، در خانه‌هایشان واگذار می‌کنند.

در جنبش توده‌های مردم تونس، کسی به الطاف جناح‌های هیئت حاکمه امید نبسته بود و برای انتخاب میان بد و بدتر چرتکه نمی‌انداخت. توده‌های مردم در پی اصلاح امور توسط جناحی از هیئت حاکمه نبودند، بلکه به خود و قدرت‌شان برای دگرگونی انقلابی، اتکا داشتند.

مبارزه برای این مردم، محدود به روزهای خاصی نشد. از وقتی که به تظاهرات، اعتصاب و قیام روی آوردند، پیگیرانه، همه روزه آن را ادامه دادند و به تمام سرکوب‌ها، و وعده و وعیدهای بن علی نه گفتند.

البته باید به نکته دیگری هم اشاره کرد که تفاوتی میان دیکتاتوری حاکم بر تونس و مثلاً دیکتاتوری حاکم برایران است. رژیم دیکتاتوری بن علی اگر بخواهد با دیگر رژیم‌های عرب و  حتا کل خاورمیانه مقایسه شود، انصافاً در مقایسه با آن‌ها دمکراتیک به نظر می‌رسد. در تونس همانند حکومت اسلامی حاکم بر ایران، قصاب‌خانه آدم‌کشی اسلامی برپا نبود که روزانه گروهی از مردم را به دار بکشند و سلاخی کنند. از سال ۱۹۹۴ یعنی حدود ۱۵ سال پیش کسی در این کشور به رغم دیکتاتوری اعدام نشده است. در تونس مخالفان رژیم دستگیر، شکنجه و به زندان محکوم می‌شدند، اما هرگز همانند رژیم دیکتاتوری و سرکوب، شکنجه و زندان حاکم بر ایران نبود که همواره هزاران زندانی به بند کشیده شده ‌باشند، بی‌رحمانه‌ تا سر حد مرگ شکنجه‌ها ‌شوند و در دادگاه‌های چند دقیقه‌ای به مرگ محکوم ‌شوند.

در تونس آزادی سیاسی وجود نداشت، سانسور مطبوعات و رسانه‌ها برقرار بود، سازمان‌های چپ و کمونیست از فعالیت علنی محروم بودند و تشکل‌های مستقل دمکراتیک و صنفی زیر فشار مداوم. اما قابل مقایسه با اختناق و بی حقوقی مردم ایران در رژیم حاکم بر ایران نبود. لااقل تشکل‌های توده‌ای به رغم فشارها و سرکوب‌ها می‌توانستند به نحوی خود را حفظ کنند. وقتی که قیام مردم تونس شکل می‌گیرد، انبوهی از تشکل‌های توده‌ای، حی و حاضر وجود دارند که مهم‌ترین آن‌ها اتحادیه عمومی کارگران تونس، اتحادیه ملی معلمان، اتحادیه‌ روزنامه‌نگاران، سندیکای نویسندگان تونس، اتحادیه عمومی دانشجویان تونس، اتحادیه وکلای دادگستری، انجمن زنان دمکرات تونس، انجمن زنان تونس برای تحقیق و پیشرفت و غیره است.

این تفاوت البته دلیل داشته و دارد. آن‌هم در وهله‌ی نخست به سطح فرهنگی پیشرفته‌تر، آگاهی سیاسی عمومی بالاتر و سابقه‌ی مبارزاتی مردم تونس بازمی‌گردد. در تونس به رغم دیکتاتوری سیاسی و حتا استبداد فردی بن علی و پیش از او حبیب بورقیبه، رژیم این کشور در نتیجه مبارزات مردم، حامل نوعی سکولاریسم بود. همین که شر مذهب از دستگاه دولتی کم شده بود، تفاوتی مهم میان رژیم سیاسی تونس و دیگر کشورهای منطقه بود. حیطه‌ی برابری زن و مرد در تونس با هیچ یک از رژیم‌های افریقائی، عربی، و خاورمیانه قابل مقایسه نبوده و نیست. در حالی که زنان در ایران هنوز باید بر سر مسایل ابتدایی و قرون وسطایی، از نمونه‌ی چندهمسری مردان و حق طلاق یک جانبه برای مردان، مبارزه کنند، این پس‌مانده‌های قرون وسطایی، متجاوز از ۵۰ سال پیش از جامعه‌ی تونس جاروب شدند و حقوق زنان مدام بسط یافت. حتا برای کسانی که مانع از حضور دختران خود در مدارس می‌شدند، مجازات تعیین شده بود. اتحادیه‌های کارگری به رغم فشارها و سرکوب‌ها، تهدید و تطمیع‌ها توانستند به نحوی خود را حفظ کنند. حتا وجود احزاب به اصطلاح قانونی بی خاصیت هم از این واقعیت ناشی می‌شد که این رژیم نمی‌توانست همه چیز را هم‌چون جمهوری اسلامی رسماً و علناً تعطیل کند.

از طرف دیگر، رژیم بن علی می‌خواست خود را در ظاهر هم که شده نسبت به ضوابط بین‌المللی رعایت حقوق و آزادی‌های مثلاً اعلامیه جهانی حقوق بشر و یا ضوابط اروپایی پای‌بند نشان دهد، ولو این که در عمل آن‌ها را نفی می‌کرد. بنابراین، پذیرش همین ضوابط، محدودیت‌هایی برای این رژیم در اعمال سیاست سرکوب و اختناق پدید می‌آورد. نتیجتاً نمی‌توانست هم‌چون رژیم‌های دیکتاتوری عریان از نمونه‌ی جمهوری اسلامی ایران، بی توجه به تمام افکار عمومی جهان و سازمان‌های بین‌المللی به کشتار، سرکوب و اختناق ادامه دهد. از این‌رو در جریان قیام مردم تونس هم در محدوده‌ای می‌توانست ایستادگی کند و سریع‌تر می‌بایستی صحنه‌ی سیاسی تونس را ترک گوید.

مواردی که به آن‌ها اشاره شد، در عین حال که تفاوت‌های جنبش مردم تونس را با جنبش سال گذشته‌ی مردم ایران نشان می‌دهد، دلایل پیشرفت سریع آن را نیز آشکار می‌سازد.

اما این که، جنبش توده‌های زحمتکش مردم تونس، تا کجا می‌تواند پیش رود و چه دستاوردهای قطعی خواهد داشت، وابسته به ادامه ابتکار عمل کارگران و زحمتکشان است. اگر در جریان مبارزه‌ای که هم اکنون جریان دارد، کارگران صرفا به تشکل‌های صنفی اکتفا نکنند، بلکه بتواند تشکل‌هایی از نمونه‌ی کمیته‌ها و شوراهای کارگری و محلات را که ارگان‌های اعمال قدرت توده‌ای هستند، ایجاد کنند و سرانجام تمام دستگاه دولتی موجود را در هم بکوبند، جنبش به بزرگ‌ترین دستاورد خود دست یافته است. اما ضعف جنبش کارگران و زحمتکشان تونسی در این است که در نتیجه‌ی سال‌ها سرکوب و اختناق، سازمان‌های چپ و کمونیست ضعیف‌اند و حزب طبقاتی که نماینده سیاسی واقعی کارگران باشد و بتواند مبارزه آن‌ها را رهبری کند، فعلاً وجود ندارد. از همین نقطه‌ی ضعف است که طبقات سرمایه‌دار کشورهای سرمایه‌داری همواره کوشیده‌اند به نفع خود استفاده کنند و اوضاع را تدریجاً آرام نمایند. اما آن‌ چه که دستاورد قطعی جنبش است و دیگر کسی به سادگی نمی‌تواند آن را از مردم بگیرد، آزادی‌های سیاسی‌ست. به نظر می‌رسد که لااقل برای یک دوره این دستاورد، ماندنی‌ست. اما از آن‌جایی که طبقه حاکم قادر نیست به ویژه در بطن بحران اقتصادی جهان، پاسخ کار و نان کارگران و زحمتکشان را بدهد، سرنوشت آن هم وابسته به رشد مبازره طبقاتی و تناسب قوایی خواهد بود که در آینده وجود خواهد داشت.

نتیجه قیام مردم تونس، برای مردم منطقه خاورمیانه نیز اهمیت جدی دارد و تأثیرات غیر قابل انکاری بر تمام منطقه بر جای خواهد گذاشت. هر پیروزی آن مشوقی برای حرکت و مبارزه‌ی توده‌های کارگر و زحمتکش منطقه‌ی خاورمیانه به ویژه کشورهای عربی خواهد بود. پیروزی‌های این جنبش می‌تواند کاری را که جنبش توده‌های مردم ایران نتوانست به سرانجام برساند و ضربات مرگباری بر اسلام‌گرایی در منطقه وارد آورد، انجام دهد. اکنون مردم منطقه تا همین جا و در همین محدوده‌ی فعلا موجود دست‌آوردهای توده‌های مردم تونس، با نمونه‌ جدیدی ازمبارزات و پیروزی‌ها روبرو هستند که از هر گونه ارتجاع اسلامی به دور است. پیروزی آن پیروزی بزرگی برای کارگران و زحمتکشان منطقه در مبارزه علیه رژیم‌های دیکتاتوری، ارتجاعی و اسلامی محسوب می‌گردد. از هر جهت، موفقیت مباررات توده‌های زحمتکش تونس، برای جنبش توده‌های کارگر و زحمتکش مردم خاورمیانه و آفریقا بی نهایت حائزاهمیت است.

متن کامل در فرمت پی دی اف

ستمگری بی اندازه ی جمهوری اسلامی برضد مهاجران افغان

در خبرهای روزهای اخیر آمده بود که حدود چهارصد هزار کودک افغان ساکن ایران همچنان از تحصیل محروم هستند و به مدرسه نمی روند. هر چند آمار دقیقی از تعداد مهاجران افغان درایران در دست نیست، اما ظاهراً حدود صد هزار دانش آموز افغان در مدارس ایران به تحصیل مشغول اند، اگر جمع این دو، تعداد واقعی کودکان افغان که باید به مدرسه بروند باشد، نتیجتاً چهار پنجم کودکان افغان به علت سیاست های ستمگرانه و حتا نژادپرستانه ی جمهوری اسلامی از یکی از ابتدائی ترین حقوق خود که همانا آموزش باشد محروم شده اند. اما سیاست های ارتجاعی جمهوری اسلامی فقط مربوط به تحصیل کودکان نمی شود، بلکه دیگر سخت گیری های رژیم موجب ازهم پاشی خانواده ها، چه افغان و چه ایرانی – افغان و فجایع دیگر از قبیل کشته شدن مهاجران در مرزها و بی حقوقی مطلق صدها هزار کارگر افغان در ایران شده است.

مهاجرت انسان ها از نقطه ای به نقطه ی دیگر به قدمت تاریخ پیدایش انسان است، بر اساس اکتشافات علمی تاکنونی نخستین انسان ها یا انسان نماها در قاره ی آفریقا پدیدار شدند و سپس به دیگر نقاط جهان “مهاجرت” کردند. البته مهاجرت های اولیه انسان ها ده ها و گاهی صدها سال به درازا می کشیده است.

در سده های هجدهم و نوزدهم میلادی برخی از قدرت های استعمارگر همچون انگلستان، فرانسه و پرتغال و غیره با جا به جایی میلیون ها انسان برده از قاره ی آفریقا به قاره ی آمریکا به “مهاجرت” سیمایی اجباری و وحشیانه دادند. در این دوران نه فقط صدها هزار انسان در کشتی ها بر اثر ازدحام و به ویژه بیماری جان دادند، بلکه در کشورهای مقصد نیز به دلیل واداشته شدن به کارهای سخت در زمین های کشاورزی، معادن و بخش های ساخت و ساز و غیره، زیر فشار کار مردند.

در سده ی بیستم میلادی و اکنون که چند سالی از سده ی بیست و یکم می گذرد بیش تر مهاجرت ها به دلایل اقتصادی و سیاسی صورت می گیرند و میلیون ها انسان از کشوری به کشوری دیگر مهاجرت می کنند با این امید که در کشور مقصد زندگی بهتری داشته باشند یا از خطرات سیاسی که در کشورهای خودشان تهدید می شدند دور گردند. هر چند دولت های سرمایه داری کنونی مانند قدرت های استعمارگر سده های پیشین با مهاجران رفتار نمی کنند و آنان را آشکارا به بردگی نمی گیرند، اما با اتخاذ سیاست های تبعیض آمیز، وضع قوانین ضدخارجی و انواع و اقسام فشارها از سویی از نیروی کار عمدتاً ارزان تر مهاجران استفاده می کنند و از سویی انگشت اتهام را به سوی آنان نشانه می روند و آنان را عامل اکثر ناهنجاری ها که ذاتی نظام های طبقاتی ست و ربطی به خارجی و مهاجر بودن ندارد، متهم می کنند. البته جناح های مختلف سرمایه داری برخوردی مشابه به هم بر ضد مهاجران ندارند و بسته به گرایش خود می توان آن ها را دسته بندی کرد. برای مثال در اروپا گروه های نئو – فاشیستی مانند “جبهه  ملی” در فرانسه مهاجران را عامل بیکاری، جرائم اجتماعی و دیگر معضلات برآمده از نظم طبقاتی می دانند و خواهان اخراج خارجیان هستند در حالی که جناح ها و احزاب متعدد بورژوازی ازیک چنین سیاستی پیروی نمی کنند.

سیاست های جمهوری اسلامی علیه مهاجران و به ویژه افغانان که بزرگ ترین تعداد مهاجران ساکن ایران را تشکیل می دهند دارای شباهت های انکار ناپذیری با سیاست های گروه های نئو فاشیستی اروپایی از قبیل جبهه ملی فرانسه، لیگ شمال ایتالیا و دیگر گروه های راست افراطی بورژوایی ست.

در حالی که کنوانسیون بین المللی حقوق کودک که جمهوری اسلامی آن را امضاء کرده است تحصیل برای کودکان را از هر ملیت و قومیت و مذهب و نژاد اجباری کرده است، جمهوری اسلامی به صدها هزار کودک افغان اجازه ی تحصیل نمی دهد یا با سیاستی آشکارا تبعیض آمیز خواهان راه اندازی مدارس مختص کودکان افغان می شود. در این رابطه جمال صبح خیز، سرپرست مرکز امور بین الملل و مدارس خارج از کشور وزارت آموزش و پرورش به خبرگزاری مهر گفت:”هم اکنون کمیته کارشناسی در حال تصمیم گیری درباره وضعیت دانش آموزان افاغنه و مدارس آنان است.” سیاست ارتجاعی جمهوری اسلامی علیه حق ابتدائی تحصیل کودکان با عدم صدور کارت اقامت برای والدین آنان یا بستن شهریه سنگین برای خانواده هایی که به نان شب هم محتاج اند پیش برده می شود. به همین خاطر است که بر اساس گفته ی سرپرست سازمان بهزیستی استان تهران بیش از هفتاد درصد کودکان کار و خیابانی ایرانی نیستند و اکثراً کودکان افغان هستند. یک فرد دیگر به نام داود هزاره که عضو انجمن روانشناسی اجتماعی ایران است می گوید:”کودک کار مجاز حتا اگر خانواده ی فقیری داشته باشد باز هم می تواند درس بخواند اما کودک غیرمجاز (یعنی کودکی که والدینش اجازه اقامت رسمی ندارند) چون از امکان تحصیل محروم است برای رفع بیکاری حتا اگر نیاز نداشته باشد به کار در خیابان، دستفروشی و دوره گردی مشغول می شود.”

اما جمهوری اسلامی فقط به کودکان افغان ظلم و جور روا نمی دارد و از چند سال پیش سیاست های ارتجاعی دیگری را برای اعمال فشار به مهاجران در پیش گرفته است. با روی کار آمدن دولت امنیتی – نظامی احمدی نژاد این سیاست ها تشدید شده اند و به شیوه ای وحشیانه تر اجراء می شوند. این چنین است که از سال ۱۳۸۵ ازدواج زنان ایرانی با مردان افغان پذیرفته نمی شود و زنان ایرانی که با مردان افغان ازدواج می کنند وادار می شوند تا برای زندگی با همسران خود به افغانستان بروند. فرزندانی که از چنین ازدواج هایی متولد می شوند از نظر جمهوری اسلامی “کودکان بی هویت” هستند. ابراهیم اسماعیلی وکیل و فعال حقوق کودکان به سایت خبرآنلاین گفت:” سی و دو هزار کودک بی شناسنامه که حاصل ازدواج دختران ایرانی با اتباع بیگانه اند در وضعیت نامعلومی در ایران به سر می برند.”

جمهوری اسلامی و دار و دسته های گوناگونش اغلب ادعا می کنند که حضور میلیون ها افغان در ایران “فرصت های شغلی” را از اتباع ایران سلب کرده است و موجب بیکاری شده است! آمار و ارقام موجود نشان می دهند که کارگران افغان ساکن ایران عمدتاً در استان هایی سکونت دارند که میزان بیکاری از بقیه استان ها کم تر است. از سوی دیگر کارگران افغان در بخش هایی کار می کنند که کارهای سخت و زیان آور محسوب می شوند. دستمزد کارگران در ایران هزینه های نیازهای اولیه را نمی پوشاند، این درحالی ست که کارگران افغان گاهی سه برابر کم تر از دیگر کارگران حقوق دریافت می کنند و از آن جایی که صدها هزار نفرشان فاقد کارت اقامت و اجازه ی کار هستند همواره با تهدید کارفرمایان مواجه اند. بسیاری از کارفرمایان کارگران افغان را بیش از دیگر کارگران استثمار می کنند چرا که آنان را به افشای موقعیت “غیرمجاز اقامتی” تهدید می کنند. این کارفرمایان زالوصفت حتا همان حقوق بخور و نمیر را سروقت به کارگران افغان پرداخت نمی کنند. از این جنبه وضعیت کارگران افغان ساکن ایران کم شباهت به بردگانی نیست که استعمارگران اروپایی در سده های پیشین از آفریقا به قاره ی آمریکا می بردند.

دولت احمدی نژاد با تکیه به سیاست ارتجاعی و نژادپرستانه “یک افغان در ایران یک شغل کم تر برای تبعه ایرانی” به سیاست اخراج افغانان از ایران دامن زد. در سال ۲۰۰۸ میلادی در روزهای تابستان روزانه ۶۰۰ نفر از ایران به افغانستان فرستاده شدند. محمدرفیق شهیر، رئیس شورای متخصصان هرات دو سال پیش ازاین به بخش فارسی رادیو آلمان گفت:”تعداد مهاجران افغان که به خاطر نداشتن مدارک قانونی کار و اقامت در طول یک سال اخیر از طریق مرز دو غارون – اسلام قلعه به افغانستان بازگردانده شده اند ۱۴۹ هزار نفر بوده است. یک سال پیش از آن ایران حدود ۳۶۰ هزار افغان را ، که میانشان خانواده های افغان هم بوده اند، به افغانستان بازگردانده بود… در زمستان شمار اخراجی ها به ۷۰۰ تا ۷۵۰ نفر رسیده است.”

مهاجرت افغانان به ایران با توجه به پیوندهای فرهنگی و تاریخی ایران و افغانستان فقط به دوران های اخیر برنمی گردد. اوضاع سیاسی افغانستان در سه دهه گذشته بخشی از مردم ستم دیده ی افغانستان را وادار به مهاجرت از کشورشان کرد. جمهوری اسلامی که با بحران های ژرف و حل نشدنی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی روبه رو ست، با دامن زدن به “مسئله مهاجران افغان” یک رشته سیاست های به شدت ارتجاعی و ضدانسانی را علیه آنان در پیش گرفته است. این رژیم به صدها هزار کودک افغان اجازه ی تحصیل نمی دهد و آنان را آواره ی خیابان ها کرده است، جایی که آنان هر لحظه در معرض انواع تعرضات و تجاوزات هستند. رژیم جمهوری اسلامی زنان ایرانی را که با مردان افغان ازدواج کرده اند وادار می کند که به افغانستان بروند این در حالی ست که این کشور هنوز صحنه ی جنگ و درگیری نیروهای اشغالگر خارجی از یک سو و جنایتکاران طالبان از سوی دیگر است. حکومت اسلامی ایران مدعی ست که مهاجران افغان فرصت های شغلی را از بیکاران ایرانی سلب کرده اند، این یک ادعای بی پایه و اساس است که از دهان رهبران احزاب نئوفاشیست و خارجی ستیز اروپایی هم بیرون می آید، گیریم که سه میلیون افغان در ایران ساکن هستند که البته همه اشان در بازار کار نیستند، آیا جمهوری اسلامی قادر است برای سه تا چهار میلیون ایرانی که اکنون در چهار گوشه ی جهان سکنا گزیده اند، در صورت بازگشت کار و اشتغال ایجاد کند که حالا می خواهد مهاجران افغان را به زور از ایران بیرون کند؟ جمهوری اسلامی صدها هزار کارگر افغان را با عدم صدور مدارک اقامتی وادار به سخت ترین کارها کرده است بدون این که حتا در سطح موجود حقوق صنفی و اجتماعی آنان رعایت شود. سیاست جمهوری اسلامی علیه مهاجران افغان در همه ی زمینه ها، سیاستی به شدت تبعیض آمیز و ستمگرانه است. هر گونه تبعیض علیه مهاجران افغان به ویژه کودکان و زنان و کارگران باید متوقف شود. مهاجران افغان باید مانند تمام شهروندان ایران از حقوق برابر اجتماعی و سیاسی برخوردار گردند. ستم و تبعیض و آزار برضد مهاجران افغان باید فوراً متوقف گردد.

متن کامل در فرمت پی دی اف

خاتمی و رویای اصلاح طلبان

روز پنجم دیماه ٨٩، نمایندگان اقلیت مجلس ارتجاع اسلامی موسوم به نمایندگان اصلاح طلب با خاتمی دیدار کردند. در این دیدار، خاتمی ضمن بیان تفصیلی نقطه نظراتش در مورد وضعیت کنونی جمهوری اسلامی، پیش شرطهای “اصلاح طلبان” را جهت حضور در انتخابات پیش روی مجلس بیان کرد.

آزادی زندانیان سیاسی، پایبندی همگان، به خصوص مسئولان نظام به قانون اساسی و فراهم شدن ساز و کاری برای برگزاری “انتخابات سالم و آزاد” از جمله شروط  خاتمی جهت حضور “اصلاح طلبان” در نهمین دوره انتخابات مجلس اسلامی بود.

دیدار نمایندگان اقلیت مجلس با خاتمی و نیز موضوعات طرح شده از طرف او، با واکنش تند افراد شاخص جناح مسلط رژیم، رورنامه کیهان و نمایندگان طرفداران احمدی نژاد روبرو گردید.

دبیر شورای نگهبان و مرد شماره یک مجری نظارت استصوابی، در یک جمله آب پاکی را روی دست خاتمی ریخت. جنتی روز سه شنبه ١۴ دیماه در واکنش به موضع خاتمی گفت: اصلا نیازی به حضور این عده (اصلاح طلبان) در انتخابات نیست و آن ها خواب های بی تعبیر دیده اند.

عباس جعفری دولت آبادی، دادستان تهران نیز گفت: این نظام اسلامی است که برای اصلاح طلبان شرط تعیین می کند نه آنها. او همچنین تاکید کرد:  خاتمی و اصلاح طلبان ابتدا باید دست از کارهایشان بردارند و سپس محاکمه شوند.

دیگران نیز به فراخور جایگاه و وزنی که در نهادهای جمهوری اسلامی و مجموعه قدرت سیاسی حاکم بر ایران دارند، به تحقیر و تمسخر خاتمی و “اصلاح طلبان” برخاستند. به کارگیری الفاظی همچون خیانتکار، محارب، عامل اسرائیل، یکی از سران فتنه، قاتل بسیجیان و ده ها واژه این چنینی، از جمله واکنش های متعارف نیروهای جناح مسلط جمهوری اسلامی نسبت به خاتمی و “اصلاح طلبان” طی دو هفته گذشته بود. در این میان، حسین شریعتمداری نماینده خامنه ای در روزنامه کیهان، با “منحرف و خائن” دانستن خاتمی خواهان محاکمه او به عنوان یکی از سران فتنه شد.

به راستی این همه حقارت و در یوزگی خاتمی برای چیست؟ جناح موسوم به اصلاح طلبان و در راس آنها خاتمی با کدام تحلیل همچنان در رویای قدرت هستند؟ آیا جناح مسلط جمهوری اسلامی، همانند انتخابات گذشته از “اصلاح طلبان” به عنوان هیزم تنور انتخاباتی بهره خواهد برد؟ یا کار را یکسره کرده و با محاکمه “سران فتنه” در جهت حذف نهایی نیروهای موسوم به اصلاح طلب پیش خواهد رفت؟

اگر تا پیش از انتخابات ٢٢ خرداد ٨٨، اصلاح طلبان حکومتی و نیروهای رفرمیست خارج از نظام جمهوری اسلامی، اصلاح پذیری جمهوری اسلامی را در سر تیتر برنامه های شان تبلیغ و برای متوهم ساختن توده ها به این امر، تلاش می کردند، هم اکنون بطلان این فریب و دروغ بزرگ، حتا برای ناآگاه ترین افراد جامعه نیز آشکار گردیده است. تقلب وسیع انتخاباتی، انتصاب مجدد احمدی نژاد از طرف خامنه ای، سرکوب و کشتار توده های بپا خاسته مردم معترض، از همان فردای روز انتخابات، واقعیتی است که دیگر کسی را یارای انکار آن نیست.

به رغم اینکه ماهیت اصلاح ناپذیری نظام سرکوبگر حاکم بر ایران، برای سازمان های سیاسی و نیروهای مبارز جامعه و بخش وسیعی از توده های مردم ایران امری بدیهی و مسلم بود اما، حوادث بعد از انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری، توهم پراکنی “اصلاح طلبان” و دیگر نیروهای  رفرمیست رابه کلی باطل و اصلاح ناپذیری نظام دینی حاکم بر ایران را بیش از پیش به اثبات رسانید.

حضور اعتراضی توده های جان به لب رسیده مردم ایران و مبارزات وسیع خیابانی شان ، رژیم را با یک بحران ژرف سیاسی روبرو ساخت. خامنه ای و جناح مسلط جمهوری اسلامی، جهت غلبه بر  بحران فوق و جلوگیری از گسترش شکاف ایجاد شده در درون هیئت حاکمه، به عریان ترین شکل ممکن به سرکوب جوانان، زنان و توده های مردم روی آوردند. دستگیری های گسترده، بازجویی های شبانه روزی، شکنجه و تجاوز به دختران و پسران جوان بازداشت شده  در دوران پس از انتخابات، نمایی از اعمال شکنجه، تجاوز و سرکوب بی رحمانه زندانیان سیاسی در سال های نخست دهه ۶٠ را در اذهان جامعه زنده گردانید. دورانی که خمینی، این دیکتاتور بزرگ و سردسته آدم کشان جمهوری اسلامی با تمام قوا به سرکوب نیروهای سیاسی و کشتار توده های مردم ایران همت گماشت.

در وضعیت بوجود آمده بعد از انتخابات و بحران سیاسی حاکم بر جمهوری اسلامی، خامنه ای و جناح مسلط رژیم نیز، به تاسی از خمینی و الگوبرداری از سال های نخست دهه ۶٠ به عریان ترین شکل ممکن به سرکوب جوانان و توده های جان به لب رسیده روی آوردند. خامنه ای و دولت احمدی نژاد نه فقط سلاح سرکوب را برگزیدند، بلکه همچنان جهت تشدید سرکوب در جامعه پیش می روند.

خامنه ای و مجموعه نهادهای قدرت جمهوری اسلامی، بقا و استمرار حکومت استبدادی شان را، تنها در گرو پیشبرد سیاست کشتار و گسترش سرکوب عریان در جامعه می دانند. اگرچه بحران سیاسی حاکم بر جمهوری اسلامی و شکاف ایجاد شده در قدرت حاکمه، عمیق تر از آن است که این رژیم  بتواند با تکیه بر کشتار و سرکوب عریان توده ها، استمرار حاکمیت ننگین خود  را تضمین نماید اما، در وضعیت موجود، هر گونه عقب نشینی از سیاست فوق، بدون شک روند اضمحلال و سقوط نظام فاسد جمهوری اسلامی را تسریع خواهد کرد.

لذا، بر بستر وضعیت موجود و بحران سیاسی حاکم بر جمهوری اسلامی، دوران “اصلاح طلبان” و توهم پراکنی هایشان خاتمه یافته است. خامنه ای و جناح مسلط جمهوری اسلامی، نه تنها خود را بی نیاز از حضور “اصلاح طلبان” در قدرت سیاسی می دا نند، بلکه، در این برهه، استفاده از آن ها حتا به عنوان هیزم تنور انتخاباتی نیز  ضروری نمی بینند. در شرایط موجود، تمام راه ها به سوی حذف کامل آنها از دایره نظام است.

آنچه را که احمد جنتی دبیر شورای نگهبان و پیش برنده اصلی   سیاست خامنه ای در امر سازماندهی ساز و کار انتخاباتی رژیم گفت، صرفا یک موضع تبلیغاتی جهت مقابله با پیش شرط های خاتمی نبود.

پاسخ جنتی و تاکید او مبنی بر اینکه ” اصلا نیازی به حضور اصلاح طلبان در انتخابات نیست و سران فتنه با اقداماتی که انجام داده اند، بهتر است همچنان خارج از عرصه سیاست بمانند”، بیان صریح و شفاف موضع خامنه ای و قدرت حاکمه جمهوری اسلامی نسبت به خاتمی و جریان موسوم به اصلاح طلبان حکومتی بود.

با توجه به مستندات فوق و  با توجه به همه این واقعیات ملموس، آیا برای خاتمی و “اصلاح طلبان” حکومتی این موضوع روشن نبود که دیگر به عنوان نیروی “اصلاح طلب”، جایی در درون نظام سیاسی حاکم بر ایران ندارند؟

آیا “اصلاح طلبان” چشمان خود را به روی همه این واقعیات بسته اند و همچنان در توهم رویای قدرت هستند؟ یا اینکه منافع طبقاتی و نظام فکری شان ایجاب می کند تا همچنان نیروی مادی و معنوی خود را جهت بقاء و ماله کشی این نظام دینی به غایت فاسد بکار گیرند؟

اگر تا پیش از انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری، بر فرض محال، این تصور وجود داشت که   ممکن است “اصلاح طلبان” دچار توهم بوده باشند، مسلما بعد از انتخابات ٢٢ خرداد ٨٨ که منجر به دستگیری، شکنجه و اعتراف گیری تلویزیونی بخش اعظم نیروهایشان گردید، دیگر نمی توان از آنان به عنوان “اصلاح طلبان” متوهم نام برد. بلکه، منافع طبقاتی و نظام فکری شان ایجاب می کند که همچنان خود را جزئی از این نظام بدانند و برای استمرار و بقاء آن بکوشند. چنانکه برای توده های مردم ایران روشن است و خود اصلاح طلبان نیز بدان تاکید دارند، آنها، خود از پایه گذاران اولیه این نظام سرکوبگر بوده و در کنار خمینی جلاد، طی سال های دهه ۶٠، مخوف ترین دوران حاکمیت اسلامی را پایه ریزی کردند. سال هایی که سازمان های سیاسی مبارز و کمونیست، فعالان اجتماعی و توده های مردم ایران به وحشیانه ترین شکل ممکن قلع و قمع شدند. طی آن دوره، دستگیری های گسترده و به دنبال آن شکنجه های وحشیانه، تجاوز و کشتار زندانیان سیاسی به سیاست روز جمهوری اسلامی تبدیل شد.

ماجرای تجاوز و قتل تعدادی از دستگیرشدگان در بازداشتگاه کهریزک و همه جنایات دیگری که در روزها و ماه های بعد از انتخابات ٢٢ خرداد ٨٨ در جامعه به وقوع پیوست، هرگز اتفاق تازه ای نبود. رسوایی زندان کهریزک، تجاوز به زندانیان و دیگر جنایاتی که در دوران پس از انتخابات ٢٢ خرداد رخ داد، تنها گوشه ای از ادامه همان سیاست سرکوب، کشتار و قتل عام زندانیان سیاسی در دوران خمینی بود. اگر زندانیان سیاسی در سال های نخست دهه ۶٠، همان سال هایی که “اصلاح طلبان” از آن به عنوان “دوران طلایی” خمینی یاد می کنند، بی آنکه نام و نشانی از آنان در جراید و رسانه های عمومی درج گردد، در زندان های جمهوری اسلامی شکنجه شدند، مورد تجاوز بازجویان حیوان صفت قرار گرفتند، در انفرادی های طولانی مدت، سلامت جسمی و روحی خود را از دست دادند، طی ماه ها نشستن و خوابیدن در “قیامت و تابوت های زندان قزلحصار به مرز جنون رسیدند و  سرانجام نیز با شقاوت تمام در تابستان ۶٧ قتل عام شدند، این بار در حوادث بعد از انتخابات ٢٢ خرداد، به یمن اینترنت،  شبکه های ماهواره ای و شکاف ایجاد شده در قدرت حاکمه، بخشی از تجاوزات، کشتار و جنایات صورت گرفته توسط آدمکشان جمهوری اسلامی برملا گردید و بازتاب بیرونی یافت. تا جائیکه تنفر جهانیان را نیز علیه جمهوری اسلامی بر انگیخت.

بنابر این، آنچه که خاتمی و “اصلاح طلبان” را بر آن می دارد تا به رغم این همه سرکوب، تحقیر و استهزاء، همچنان بر آستان خامنه ای و قدرت حاکمه نظام  بوسه زنند، هرگز از سر توهم نیست. این جماعت، خود را جزئی از این نظام متعفن اسلامی و به درستی وارثان خمینی جلاد می دانند. و طبیعی ست که در جهت بقاء و استمرار آن نیز بکوشند. منافع طبقاتی، ایدئولوژی و نظام فکری شان در چهار چوب حاکمیت این نظام تامین و تعریف می گردد. آنها، گزینه ای غیر از جمهوری اسلامی ندارند. همه اضطراب و نگرانی شان، ناشی از روند فروپاشی و اضمحلال نظام ارتجاعی حاکم بر ایران است.

بعد از حوادث دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ایران، اگرچه نیروهای موسوم به اصلاح طلب حکومتی از نظر سیاسی مرده اند، اما، جریان طبقاتی که این گروه نمایندگی آنها را برعهده دارند، درجامعه حضوردارند. آنها همیشه بر اساس منافع طبقاتی شان عمل خواهند کرد و در مقابل انقلاب و تحولات اجتماعی رادیکال خواهند ایستاد. لذا، “اصلاح طلبان” اگر بیش از این نیز از طرف رژیم سرکوب و مورد تمسخر واقع شوند، باز هم  بر اساس ضرورت منافع طبقاتی و نظام فکری شان  جهت بقاء و استمرار نظام سرمایه داری و مذهبی حاکم بر ایران بر طبل اصلاحات خواهند کوبید.

توده های وسیع مردم ایران، بیش از سه دهه است که حاکمیت ارتجاع مذهبی را تجربه کرده اند. طبیعی است که کمترین خواست عموم توده های مردم ایران، پس از سقوط جمهوری اسلامی، برپایی نظامی باشد که جدایی دین از دولت جزو مفروضات اولیه آن حکومت باشد. مذهب باید از زندگی سیاسی و اجتماعی توده ها خارج و در پستوی خانه ها به امر شخصی و خصوصی افراد تبدیل گردد. هیچ مذهبی بر مذهب دیگر برتری نداشته باشد و در قانون اساسی کشور نیز، هیچ دینی به عنوان دین برتر به رسمیت شناخته نشود.

تحقق همین یک اصل دموکراتیک، به تنهایی با کل منافع طبقاتی، ایدئولوژی و نظام فکری “اصلاح طلبان” در تعارض است. تا چه رسد به اینکه کارگران و زحمتکشان ایران بر اساس مطالبات طبقاتی شان، خواهان برپایی حکومت شورایی نیز باشند. حکومتی که در آن آزادی‌های سیاسی و کلیه حقوق دمکراتیک مردم ایران از قبیل آزادی کامل فکر و عقیده، بیان، مطبوعات، اجتماع، تظاهرات و اعتصاب، تشکیل و فعالیت احزا ب و سازمان‌های سیاسی، اتحادیه‌های کارگری، شوراها و کلیه تشکل‌های صنفی و دمکراتیک، برابری کامل زنان و مردان در تمام عرصه های فردی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، برابری حقوق کلیه اتباع کشور، مستقل از عقیده، نژاد، جنسیت، قومیت و ملیت، و نیز برابری تمام ملیت‌های ساکن ایران و لغو هرگونه ستم، تبعیض و نابرابری ملی در کامل ترین و گسترده ترین شکل آن برقرار و تضمین گردد.

متن کامل در فرمت پی دی اف

محرومیت میلیون‌ها کودک از حق آموزش در نظام اسلامی

چرا جمهوری اسلامی باید برود؟ دلایل بسیاری برای آن وجود دارد. یکی از دلایل این است که جمهوری اسلامی از جمله بزرگترین دشمنان کودکان است. یکی از بزرگترین دشمنانی که کودکان در طول حیات مناسبات سرمایه‌داری تاکنون داشته‌اند. حکومتی که از هیچ جنایتی در حق آن‌ها کوتاهی نکرده و نمی‌کند. از اعدام و شکنجه کودکان تا نقض بدیهی‌ترین حقوق‌شان برای زندگی. از نقض حق آزادی بیان، مذهب و اجتماعات گرفته تا زیر پا لگد مال کردن حق آموزش، بهداشت و تغذیه!!

جمهوری اسلامی باید برود! چرا که شاکیانی به نام کودکان ایران دارد.

براستی چگونه می‌توان ظلمی که بر کودکان‌مان می‌رود با قلم به تصویر کشید؟! چگونه می‌توان  در درد کودکان کار، کودکان رنج، کودکان بازمانده از هر چیز، کودکان بی‌چیز، کودکان آفتاب، رانده بر زمین، غرق در رویا که ذره ذره به خاک فرو می‌روند و خون گریه‌ می‌کنند شریک شد؟! براستی چگونه؟! اگر بی‌شرمی را حد و مرزی بود، باید که جمهوری اسلامی تاکنون صد بار پوست می‌انداخت!!

برای کمی روشن‌تر شدن وضعیت کودکان در ایران در این‌جا با توجه ویژه به حق آموزش کودکان و وضعیت آن در شرایط کنونی جامعه‌ی ایران و نیز با نگاهی به دیگر معضلات کودکان، به مقایسه‌ی این شرایط با حقوق بین‌المللی کودک و نیز آن چه که ما به عنوان حقوق کودک آن را می‌شناسیم، خواهیم پرداخت. با این امید که روزی تمام کودکان ایرانی لا اقل از حقوق شناخته‌شده‌ی جهانی برای یک کودک از جمله حق آموزش همگانی به طور واقعی برخوردار گردند.

در یکی از جدیدترین اخبار منتشره از سوی رسانه‌های حکومتی، آمده است که سالیانه بیش از ٢۵ درصد از دانش‌آموزان ترک تحصیل می‌کنند. به گزارش خبرگزاری ایلنا، مصطفا اقلیما رییس انجمن مددکاران و عضو شورای بررسی آسیب‌های اجتماعی با اعلام آمار فوق گفت: “این آمار بسیار نگران کننده است و معلوم نیست سرنوشت این دانش‌آموزان که چندین برابر بیش از دیگران در معرض تهدیدهای اجتماعی هستند، چه می‌شود”. براستی که چنین خبری بسیار وحشتناک است!!

در رابطه با تعداد کودکان بین ۶ تا ١٨ سال و نیز تعداد دانش‌آموزان مشغول به تحصیل آمارهای متناقضی در رسانه‌های جمهوری اسلامی وجود دارد اما از میان همین آمارهای متناقض نیز می‌توان به عمق فاجعه پی‌برد.

براساس آخرین سرشماری جمعیت در ایران به سال ١٣٨۵– و بنابر آمار ارایه شده از سوی مرکز آمار ایران –  جمعیت کشور در این سال حدود هفتاد میلیون و چهارصد و هفتاد و دو هزار نفر بوده است که ٣٧ درصد از این جمعیت تا ١٩ سال سن دارند. با توجه به آمار فوق می‌توان برآورد کرد که در سال ٨۵ حدود ١٧ میلیون کودک بین ۶ تا ١٨ سال سن داشته‌اند.

در این میان سایت “جهان” از وابستگان به جناح حاکم در ایران مدعی است که ١۴ میلیون و پانصد هزار دانش‌آموز در کشور وجود دارد و تنها یک میلیون کودک از چرخه‌ تحصیل بازمانده‌اند. این در حالی است که خوش‌بینانه‌ترین برآوردها حاکی از بازماندن ٣ تا ۴ میلیون کودک از تحصیل می‌باشد. سایت “جهان” خود نیز در اظهارات متناقضی به این موضوع اشاره کرده و می‌نویسد: “برخی مراجع اعلام می‌کنند که طی چهار سال گذشته سه میلیون کودک ایرانی ترک تحصیل کرده‌اند”. در گزارش سایت فوق و به نقل از “فتاح نیازی” معاون آموزشی “موسسه آموزش از راه دور” آمده است: “در سطح کشور بیش از ١٣ میلیون کم‌سواد بین ١١‌ تا ۴۵ سال وجود دارد که سه میلیون نفر از این عده دانش‌آموزان ترک تحصیل کرده بین ١١ تا ١٧ سال سن هستند”.

اما در مصاحبه‌ای که در روزنامه اعتماد به تاریخ پانزدهم مردادماه سال ٨۶ چاپ شده است، به حقایق دیگری برمی‌خوریم. ناصر یوسفی که روزنامه از وی به عنوان یکی از کارشناسان این رشته یاد می‌کند، در این مصاحبه می‌گوید: ” در آمارهای رسمی آموزش و پرورش اعلام شده است ٧٠ درصد دانش آموزان ما دچار افت آموزشی هستند و این یعنی این که از هر ١٠٠ کودک که وارد اول دبستان می شوند ٣٠ نفر آنان به مرحله دیپلم می رسند و ٧٠ نفر آنان جا می‌مانند.

در روزنامه همشهری از قول مسوولان آموزش و پرورش اعلام شده بود حدود ۴٠٠ هزار کودک در مقاطع پایه دبستان در سال ٨۴ ترک تحصیل کرده اند. اگر همین میزان ترک تحصیل را در دوره راهنمایی و دبیرستان در نظر بگیریم، ببینید چه وضعیتی پیدا می‌شود؟ این کودکان به کجا می‌روند و چکار می‌کنند؟”

بنابر گفته‌ی جاوید سبحانی عضو هیات مدیره انجمن حمایت از حقوق کودکان در مصاحبه با خبرگزاری ایلنا در تاریخ سی‌ام شهریورماه ۴ میلیون کودک ایرانی از تحصیل بازمانده‌اند. وی هم چنین تعداد کودکان زیر خط فقر مطلق را ٣‌ تا ۴ میلیون کودک ارزیابی می‌کند. حسن الحسینی معاون پیشین حقوقی و امور مجلس وزارت آموزش و پرورش نیز میزان کودکان بازمانده از تحصیل را ۴ میلیون نفر اعلام می‌کند وی می‌گوید: “براساس تحقیقاتی که در زمان حضور من در آموزش و پرورش انجام شد، بیش از ٣ میلیون دانش‌آموز بازمانده از تحصیل وجود داشت”. نیز براساس گفته‌ی فرهاد بشیری عضو کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس در گفت‌وگو با خبرگزاری فارس بیش از ٩ میلیون و هشتصد هزار بی‌سواد درکشور وجود دارد”. بهروز سلطانی، کارشناس آموزش و پرورش نیز معتقد است که نیمی از این تعداد (نه میلیون و هشتصد هزار نفر) کودکان در سن تحصیل هستند و این به معنای حدود ۵ میلیون کودک بازمانده از تحصیل است.

با توجه به آمار فوق می‌توان دریافت که حداقل کودکان بازمانده از تحصیل بیش از ۴ میلیون و احتمالا رقمی بیش از ۵ میلیون کودک است که البته هر سال به تعداد آن‌ها افزوده می‌شود. علت اصلی اما در افزایش فقر است و در این میان با حذف یارانه‌ها طبیعی است که گروه‌های بیشتری از مردم به زیر خط فقر رانده شده و در نتیجه تعداد هر چه بیشتری از کودکان از تحصیل باز خواهند ماند. ترک تحصیل دلایل دیگری از جمله وضعیت فاجعه‌بار آموزشی نیز دارد که البته موارد فوق علل اصلی بازماندن کودکان از تحصیل در این سطح وسیع نمی‌باشند.

با این توضیحات یک سوال مهم به وجود می‌آید. سرنوشت کودکان بازمانده از تحصیل چیست؟ کودکانی که در زمان تحصیل بخش مهمی از روز را در مدرسه سپری می‌کردند، حال از تحصیل بازمانده و اکنون وظیفه دارند تا در تامین معاش خانواده شرکت کنند. اما آیا همه‌ی آن‌ها می‌توانند به کار دست یابند؟ طبیعی است که جواب این سوال “نه” می‌باشد. از همین روست که بسیاری از این کودکان به مشاغلی روی می‌آورند که در واقع کار نیستند. از فروش کتابچه‌های دعا گرفته تا روزنامه و واکس‌زدن تا متاسفانه گدایی و حتا روسپی‌گری. کودکانی نیز که کار پیدا می‌کنند با انواع خطرهای جسمی و روانی روبرو هستند. جمع کردن زباله برای بازیافت از جمله کارهاست. کودکان عموما سخت کار کرده و دستمزدهای بسیار ناچیزی دریافت می‌کنند. شرایط سخت کودکان بازمانده از تحصیل و تاثیرات منفی این زندگی بر روح و جسم کودک برای همیشه با آن‌ها همراه خواهد بود و برخی از این‌ها را از سنین کودکی و یا حتا در دوران جوانی و غیره به کارهای خلاف از جمله روی آوری به مواد مخدر، دزدی و حتا جنایت می‌کشاند. به گزارش سایت حکومتی “جهان” و به نقل از بهروز سلطانی کارشناس آموزش و پرورش “بسیاری از بزهکاری‌ها نتیجه ترک تحصیل دانش‌آموز از مدرسه است به نحوی که ۵١ درصد بزهکاران زیر ١٨ سال در کانون اصلاح و تربیت، دانش‌آموزان ترک تحصیل کرده هستند”.

نه فقط فقر که آموزش و پرورش غلط، فضای بسته‌ی فرهنگی، سیاسی، اجتماعی جامعه و محدودیت‌های بسیاری که در برابر رشد جسمی و ذهنی کودکان وجود دارد، منجر به ابتلای کودکان به انواع گوناگون بیماری‌های روحی و جسمی می‌شود. بیماری‌های روحی و مشکلاتی از این دست را در روی‌آوری کودکان به مواد مخدر و سایر آسیب‌های اجتماعی از جمله خودکشی می‌توان دید. میزان بالای خودکشی در ایران گواه این مدعاست. برای مثال براساس آمارهای منتشره در سال ٢٠٠٧ ایران بعد از دو کشور پر جمعیت جهان یعنی چین و هند، مقام سوم را در خودکشی زنان داشته است.

مشکلات جسمی کودکان نیز از دیگر معضلات پیشِ‌رو می‌باشد. به گفته‌ی بهروز سعادت استاد دانشگاه علوم پزشکی: “هشت میلیون دختر دانش‌آموز به انواع اختلالات و ناهنجاری‌های جسمی و حرکتی مبتلا هستند” (به نقل از خبرگزاری دولتی ایرنا) و این به معنای ابتلای تمامی دانش‌آموزان دختر است. اختلالاتی که به گفته‌ی وی می‌تواند موجب کوتاهی قد و انواع بیماری‌ها از جمله کمردرد، گوژپشتی و غیره گردد.

ازدواج در سنین کودکی که باز ناشی از فقر اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جامعه است، یکی دیگر از معضلات کودکان برای پرورش جسمی و ذهنی‌شان است و از همین روست که ازدواج در سنین کودکی در اغلب کشورها ممنوع می‌باشد. براساس گزارش‌های منتشره در برخی از نقاط ایران حتا دختران زیر ده سال مجبور به ازدواج می‌شوند. به گفته‌ی حسن موسوی، بخشدار خسروشهر از توابع  تبریز در استان آذربایجان شرقی سن ازدواج در برخی مناطق و روستاهای این منطقه در میان دختران به ٨ سال و پسران به ١٣ سال کاهش یافته است. هم چنین “حسین عشقی” معاون اداره آموزش و پرورش رشتخوار واقع در استان خراسان رضوی با اشاره به ازدواج دختران سوم تا پنجم ابتدایی در روستاها می‌گوید” : یکی از مشکلات دانش‌آموزان این شهرستان، ازدواج زودهنگام دختران در مناطق روستایی است که این امر موجب ترک تحصیل قشر دختر در مدارس شده است”.

در ماده ١ کنوانسیون حقوق کودک، به کلیه افراد انسانی زیر ١٨ سال کودک اطلاق شده است. در ۵۴ ماده پیمان‌نامه‌ی حقوق کودک که توسط مجمع عمومی سازمان ملل در ٢٠ نوامبر (روز جهانی کودک) ١٩٨٩ به تصویب رسیده است بر مجموعه‌ای از حقوق کودکان تاکید شده است. در حالی که این پیمان نامه تا کنون به امضای ١٩٣ کشور جهان رسیده است، در برخی از کشورها از جمله ایران که یکی از امضاکنندگان آن می‌باشد، به واقع هیچ کدام از این مواد و حقوق مصوب شده‌ی کودکان رعایت نمی‌گردد. در این پیمان‌نامه بر رفتار عادلانه با کودک به‌دور از جنسیت، ملیت (و یا قومیت)، زبان، دین، رنگ پوست و غیره تاکید گردیده است، در این پیمان نامه بر تعهد دولت‌ها برای تامین اهمیت رفاه و آسایش کودکان، بهداشت و درمان و آزادی کودکان بر بیان نظرات خود تاکید شده، و شکنجه، صدور و اجرای حکم اعدام و یا ابد بدون امکان آزادی منع گردیده است (مواردی که هیچ کدام از آن‌ها در ایران رعایت نمی‌گردد). این پیمان نامه پس از اعلامیه حقوق کودک ژنو در سال ١٩٢۴ و اعلامیه حقوق کودک مصوب مجمع عمومی سازمان ملل در بیستم نوامبر ١٩۵٩ به تصویب رسیده است. در مصوبه‌های قبلی نیز بر این حقوق که ما آن را اولین و بدیهی‌ترین حقوق کودکان می‌نامیم تاکید شده بود و از این روست که در برخی از کشورها به ویژه پس از پایان جنگ جهانی دوم، دولت‌ها خود را موظف به اجرای برخی از این تعهدات کرده‌اند؛ از جمله بیمه درمانی مجانی تا سن ١٨ سالگی، کمک هزینه برای کودکان تا سن ١٨ سالگی، آموزش رایگان و اجباری تا سن ١۶ سالگی، احکام قضایی ویژه برای کودکان و غیره.

اما در ایران ما شاهد این هستیم که روز به روز بر مشکلات کودکان از جمله هزینه‌های آموزشی افزوده می‌گردد. در ایران در حالی که کودکان از سوی دولت هیچ‌گونه حمایت مالی نمی‌شوند، شاهدیم که با افزایش فقر تعداد هر چه بیشتری از فرزندان کارگران و زحمتکشان و بیکاران جامعه از تحصیل محروم می‌شوند. با عمیق ‌تر شدن هر چه بیشترشکاف طبقاتی در جامعه و به ویژه با حذف یارانه‌ها که بر روند فوق تاثیر تصاعدی خواهد گذاشت، شکی نیست که کودکان هر چه بیشتری از تحصیل بازمانده و تحصیل در ایران هر چه بیشتر طبقاتی می‌شود. هم اکنون نیز برای راه‌یابی به دانشگاه‌ها فرزندان اقشار محروم جامعه با معضلات بسیاری روبرو هستند و با طرح‌های جدید دولت که حذف برخی از یارانه‌ها در دانشگاه‌ها و افزایش مشکلات خوابگاهی را در برداشته و نیز طرح پولی کردن دانشگاه‌های دولتی بر این مشکلات دوچندان افزوده خواهد گردید. براستی کدام یک از این بدیهی‌ترین حقوق شناخته شده‌ی کودکان که جمهوری اسلامی نیز آن را امضا کرده است در ایران رعایت می‌شود؟ از ٣٢ مورد اعدام کودک در طی سه سال گذشته در کل جهان، ٢۶ تن در ایران به دار آویخته شده‌اند و هم اکنون نیز برای ١٣٠ کودک حکم اعدام صادر شده است. آرش رحمانی‌پور از زندانیان سیاسی اعدام شده در جریان اعتراضات سال گذشته به اتهام ارتکاب عملی در سن ١۶ و ١٧ سالگی به این حکم محکوم گردید. در سال‌های اولیه بعد از قیام ۵٧ به ویژه در دهه‌ی ۶٠ بسیاری از کودکان به دلیل عقاید‌شان دستگیر، شکنجه و اعدام شدند. در تابستان ۶٧ تعدادی از زندانیان سیاسی که به دار آویخته شدند، در سنین کودکی دستگیر شده بودند.

پُر واضح است که حکومت اسلامی در طول سال‌های حاکمیت خود نه تنها تلاشی در راستای بهبود حقوق و زندگی کودکان نداشته که شرایط بسیار بدتر از گذشته نیز گردیده است. میزان بیسوادی در میان کودکان دردآور است. کودکان بسیاری هم اکنون در زندان‌ها هستند و خلاصه آن که در هر زمینه‌ای در مورد کودکان اگر بخواهی انگشت بگذاری می‌بینید که کودکان در چه شرایط اسفباری در ایران زندگی می‌کنند و متاسفانه آینده (با اجرایی شدن طرح حذف یارانه‌ها) تاریک‌تر از آن است که بتوان حتا تصورش را کرد. دیگر مصرف آب و برق و گاز هم می‌رود تا چیزی لوکس برای این کودکان گردد چه رسد به مدرسه رفتن. اگر در گذشته‌های نه چندان دور سفره‌ی خالی با نان‌ و پنیر مترادف بود و  بعد به نان خالی رسید امروز دیگر سفره‌ی خالی براستی خالی‌ست و حتا نان هم از این سفره رخت بربسته است.

تحقق یک زندگی کاملاً انسانی برای کودکان از جمله اهداف یک انقلاب کارگری می‌باشد، از همین‌روست که در برنامه‌های سازمان از جمله برنامه عمل سازمان بر برخی از این حقوق به ویژه در امر آموزش تاکید گردیده است. در این برنامه ضمن تاکید بر بازماندن میلیون‌ها فرزند کارگر و زحمتکش از تحصیل، بر حق آن‌ها در استفاده از آموزش رایگان و اجباری بودن آن تا پایان دوره متوسطه و بهره‌مندی دانش‌آموزان از غذا، پوشاک، وسایل تحصیل و ایاب و ذهاب تاکید گردیده است. جدایی دین از نظام آموزشی کشور، تحول نظام آموزشی و برقرار کردن ارتباط بین آموزش نظری و کار اجتماعی مولد به نحوی که هر کسب بر حسب تمایل و استعدادش قادر به ادامه تحصیلات عالی رایگان باشد و بتواند بعد از اتمام تحصیلات (در هر مقطعی) به کار مورد نظر دست یابد، حذف نیروهای سرکوب‌گر و سیستم جاسوسی در مدارس، ایجاد امکانات فرهنگی، ورزشی، هنری و تفریحی و به منظور پرورش جسمی و روحی کودکان از دیگر موارد برنامه‌ی فوق می‌باشند.

متن کامل در فرمت پی دی اف

مردم کارگر و زحمتکش و فاجعه‌ای که نسخۀ آن را سرمایه بین‌المللی پیچیده است

kar_logo01طرح هدفمند سازی یارانه‌ها یا قانون حذف سوبسیدها، رسماً از تاریخ ۲۸ آذر ۸۹ به مرحله اجرا گذاشته شد. “طرح تحول اقتصادی” که بخشی ازاین طرح، بعداً هدفمند سازی یارانه‌ها نام گرفت و در مهر ماه سال ۸۷ به مجلس ارتجاع رفت، پس از یک سال بحث و جدل پیرامون عواقب تصویب و اجرای این طرح، در مهر ماه سال ۸۸ به تصویب مجلس رسید. به رغم تصویب این طرح، اما از آنجا که هم دولت و هم مجلس از عواقب اجرای آن و واکنش‌های اعتراضی مردم بیمناک بودند، زمان اجرای آن به ابتدای سال ۸۹ موکول گردید. در این جا نیز دوبار و هر بار به مدت سه ماه، به همان دلایل پیشین اجرای قانون حذف سوبسیدها عقب افتاد و به اول ماه مهر ماه سال جاری موکول شد.

تمام جناح‌ها و دسته بندی‌های حکومتی، به رغم آنکه ممکن بود بر سر تاریخ و یا شتاب اجرای این قانون اختلافاتی داشته باشند، اما همه با اجرائی شدن آن و آزاد سازی کامل قیمت‌ها موافق بوده‌اند. با این وجود همه آن‌ها از عواقب اجرای این قانون شدیداً نگران بوده و این نگرانی را نیز در پوشش عباراتی چون، شوک بزرگ اقتصادی، افزایش جهشی قیمت‌ها و نرخ تورم و دوران سخت ریاضت و امثال آن بر زبان آورده‌اند. رژیم جمهوری اسلامی خیلی خوب می‌دانست و می‌داند که اجرای این قانون معنایش چند برابر شدن قیمت‌ها، افزایش جهش وارنرخ تورم، کاهش قدرت خرید مردم و تشدید بیش از پیش فشارهای اقتصادی و معشیتی بر گرده توده‌های مردم زحمتکش است، که می تواند طغیان‌ها و اعتراضات وسیع توده‌ای را در پی داشته باشد. همین وحشت و ترس که یک وحشت و ترس واقعی بوده است، حکومت را وا می‌داشت که احتیاط کند و اهداف خویش را آرام آرام پیش به برد. دولت احمدی نژاد نیز که در ابتدا بر اجرای هر چه سریع‌تر این قانون اصرار می‌ورزید، اما به زودی متوجه شد که نمی‌تواند بی گدار به آب بزند و برای اجرای این قانون باید زمینه سازی کند.

دستگاه دولتی که از همان آغاز موج وسیعی از تبلیغ و عوام فریبی پیرامون فوائد اجرای این قانون را در پیش گرفته بود، همراه با مشتی وعده  تو خالی، مبالغی را به عنوان یارانه نقدی به حساب برخی از اقشار مردم ریخت. احمدی نژاد قول داد که به زودی مبلغ یارانه نقدی به دو برابر افزایش خواهد یافت و به دنبال آن دولت بی آنکه زمان دقیق اجرای رسمی قانون حذف سوبسیدها را اعلام کند، اما کم و بیش مشغول پیاده کردن آن شد. ابتدا قیمت برق را در چند استان، البته نه بطور همزمان افزایش داد تا بدین وسیله هم از روحیات و زمینه‌های اعتراضی مردم یک ارزیابی بدست آورد و هم بطور خزنده طرح خود را پیش برده باشد. این شیوه پیشبرد سیاست حذف سوبسیدها نیز کاملاً بیان‌گر این بود که دولت کماکان از واکنش مردم در قبال اجرای قانون حذف سوبسیدها وحشت دارد و می‌خواهد آن را آرام آرام جا بیاندازد. حرف‌های احمدی نژاد در اواخر شهریور سال جاری که گفت “اجرای این طرح از مدت‌ها پیش شروع شده اما روز دقیق اجرای نهائی طرح را اعلام نمی‌کنیم” و صحبت وی هنگامی که زمان دقیق اجرای رسمی قانون را اعلام کرد، در این باره که تدابیری اندیشیده شده و کارهائی انجام شده است که این طرح “با کم‌ترین تنش” در زندگی مردم اجرا شود، تماماً بیان‌گر همین واقعیت می‌باشند.

وعده‌ها و تلاش‌های عوام فریبانه اما به تنهائی نمی‌توانست خطر بالقوه‌ای که کل رژیم را تهدید می‌کرد،  مرتفع سازد. از این رو دولت علاوه بر وعده‌ها و عوام فریبی‌ها و حزم و احتیاط در اجرای قانون حذف سوبسیدها، نیروی سرکوب مستقیم خود را نیز در مقیاس وسیعی به میدان کشید. نیروهای رنگارنگ سرکوب رژیم بارها به خیابان‌ها و مراکز پر جمعیت شهر سرازیر شدند و به مانورهای نظامی دست زدند تا رژیم هم درجه آمادگی نیروهای سرکوب خود را بیازماید و هم در دل مردم رعب و هراس ایجاد کند. همزمان با این رویدادها، جو اختناق و سرکوب در جامعه نیزبیش از پیش تشدید می گردد و موجی از بازداشت‌های گسترده، محاکمات و مجازات‌های سنگین و زندان و اعدام به راه می‌افتد. دولت به صراحت بیان می‌کند که هرگونه مخالفت با اجرای این قانون و مقاومت در برابر آن را به شدت سرکوب خواهد کرد و آنچنان فضائی ایجاد می‌کند که حتا رقبای درون جناحی جریان مسلط، امثال احمد توکلی هم که زمانی پیرامون شوک تراپی و عواقب اجرای این طرح و نرخ تورم ۶۰ درصدی هشدار می‌دادند، یک سره خفه خون گرفتند! بر بستر این شرایط بود که احمدی نژاد به خود جرأت داد زمان دقیق اجرای حذف سوبسیدها را اعلام کند. شرایطی که یک طرف آن تبلیغات کر کننده حول و حوش یارانه‌های نقدی، وعده‌های دروغ و قلابی، عوام فریبی، دادن امیدهای واهی و شارلاتانیسم، و طرف دیگر آن سرکوب و خفقان بیشتر، ارعاب و زندان و اعدام و میلیتاریسم بیشتر بود. اکنون نیز دولت احمدی نژاد در اساس با تکیه بر همین دو مؤلفه است که می‌خواهد اجرای این قانون را بر مردم تحمیل کند!

احمدی نژاد بلاوقفه تبلیغ می‌کرد و وعده می‌داد که با اجرای قانون هدفمند سازی یارانه‌ها، وضعیت معیشتی مردم بهبود خواهد یافت، که مردم متضرر نمی‌شوند و لازم نیست از اجرای این قانون نگران باشند. اما ببینیم بلافاصله بعد از اعلام رسمی اجرای قانون حذف سوبسیدها، چه بر سر قیمت‌ها آمد و اکثریت عظیم مردم زحمتکش با چه مشکلاتی روبرو گشته‌اند.

با اجرای قانون حذف سوبسیدها آنطور که انتظار می‌رفت و همگان شاهد بودیم، بلافاصله قیمت‌ها یک افزایش جهشی را آغاز کرد. مطابق این قانون قیمت تمام انواع حامل‌های انرژی از بنزین گرفته تا گاز و نفت سفید، نفت کوره، گازوئیل و برق از ۳ تا ۲۰ برابر و گاه بیشتر افزایش یافت. یک لیتر بنزین از ۱۵۰ تومان به ۴۰۰ تومان (قیمت سهمیه‌ای) و ۷۰۰ تومان (قیمت آزاد) افزایش یافت. بنزین سوپر به لیتری ۸۰۰ تومان رسید. هر متر مکعب گاز خودرو (سی ان جی) از ۴۰ تومان به ۳۰۰ تومان رسید یعنی ۵/۷ برابر شد. گازوئیل از لیتری ۱۶ تا ۱۷ تومان به ۱۵۰ تومان (قیمت سهمیه‌ای) افزایش یافت یعنی ۹ برابر شد و قیمت آزاد آن ۳۵۰ تومان تعیین شده یعنی ۲۱ برابر شده است! قیمت هر کیلو وات ساعت برق خانگی از ۵ /۷ تومان به ۲۷ تومان افزایش یافته و حدوداً ٣ برابر شده است که با افزایش میزان مصرف، قیمت آن نیز افزوده می‌شود و تا ٢١۰ تومان می‌رسد! قیمت گاز خانگی ۴ برابر شده است، قیمت آب نیز دو تا ۳ برابر افزایش یافته است و هر متر مکعب آب شیرین در منازل مسکونی ۲۵ تومان، برای بخش‌های صنعت و کشاورزی به ترتیب ۴۱۲ و۴۰۰ تومان تعیین شده است. قیمت آرد از کیلوئی ۵ /۷ تومان به ۳۰۰ تومان افزایش یافته و ۴۰ برابر شده، که به دنبال آن قیمت انواع نان نیز چند برابر افزایش یافته است. نان لواش ۳۰ تا ۳۵ تومانی به ٢۰۰ تومان رسیده است. نان سنگک ۱۵۰ تومانی، شده ۴۰۰ تومان، تافتون ۲۰۰ تومان و قیمت نان بربری که پیش از این حدود ۱۲۰ تا ۱۵۰ تومان بود به ۳۵۰ تومان افزایش یافته است.

این شمائی کلی از افزایش قیمت چند قلم کالا در فردای اعلام اجرای رسمی قانون حذف سوبسیدهاست. با افزایش جهش وار و چند برابر شدن قیمت این کالاها که قطعاً به نسبتهای مختلفی به سایر کالاها و خدمات نیز سرایت خواهد نمود، در همین نخستین گام اجرای قانون حذف سوبسیدها، به روشنی می‌توان اثرات بسیار مخرب و زیانبار اجرای این قانون بر سطح زندگی و معشیت توده‌های مردم زحمتکش را مشاهده کرد!

دولت که خود قیمت حامل‌های انرژی و آب و آرد را رسماً افزایش داد، به منظور عوامفریبی و باز داشتن مردم از اعتراضات توده‌ای، افزایش قیمت سایر کالاها و خدمات را ظاهراً منع کرد! اما بدیهی بود که این تلاش‌ها و ظاهر سازی‌ها، نمی‌تواند روند افزایش قیمت سایر کالاها را سد کند و علی‌رغم منع دولتی،  بلافاصله قیمت کرایه‌های بین شهری، حمل مسافر و بار و غیره به دو برابر و گاه بیشتر افزایش یافت و دولت نیز رسماً تا ۲۰ درصد افزایش کرایه‌ها را مجاز شمرد!

صرف نظر از پیشینۀ عوام فریبی‌ها و دروغ پردازی‌های احمدی نژاد در مورد فوائد اجرای این قانون و صرف نظر از این موضوع که اعلام رسمی اجرای قانون با اعزام گسترده نیروهای سرکوب و استقرار آن‌ها در میادین و خیابان‌ها و در محل پمپ بنزین‌ها و جلوی بانک‌ها و فروشگاه‌های بزرگ همراه بوده است، اما روش تدریجی و گام به گامی را که دولت پیش از اجرای رسمی این قانون، برای جلوگیری از انفجار نارضایتی و واکنش اعتراضی مردم پیشه کرده بود، در بعد از اعلام اجرای رسمی قانون حذف سوبسیدها نیز به نحوی ادامه داده و یا سعی کرده است ادامه دهد که در همین رابطه البته ترفندهائی را نیز به کار بسته است.

برای نمونه می‌توان به روش برخورد دولت با مساله افزایش قیمت برق و نحوۀ محاسبه آن در دو ماه اول اشاره نمود. در این رابطه وزیر نیرو اعلام کرد که بهای برق مصرفی در دو ماه اول، فقط یک روز به قیمت‌های جدید و ۵۹ روز دیگر به قیمت‌های قدیم محاسبه می‌شود و نخستین صورت حساب دو ماهه برق با نرخ‌های جدید در تاریخ ۲۸ بهمن ماه صادر می‌شود که اوائل اسفند به دست مردم می‌رسد! یا در مورد بنزین که گفته شد یک ماه بنزین اضافه داده می‌شود و به افرادی که در شبکه حمل و نقل بیرون شهری از گازوئیل استفاده می‌کنند، سوخت به آن‌ها به مدت ۱۰ روز به قیمت‌های قبلی داده می‌شود.

نمونۀ دیگر وعده‌های دولت در زمینه تهیه سوخت صنایع و کارخانجات است. دولت چنین اعلام کرده است که روزانه ۳۹ میلیون لیتر گازوئیل با قیمت ۱۵۰ تومان، در بخش صنعت و کشاورزی توزیع می‌کند.  معاون وزیر صنایع چنین وعده داده است که نیمی از مصرف گازوئیل واحدهای صنعتی و معدنی به قیمت ۱۵۰ تومان عرضه خواهد شد و مابقی را باید با قیمت ۳۵۰ تومان توسط شرکت‌های پخش فرآورده‌های نفتی تهیه کنند.

مورد دیگر نان است که احمدی نژاد اعلام کرد به هر نفر مبلغ ۴ هزار تومان به ازای هر ماه یارانه داده می‌شود. این اقدام نیز مانند سایر اقدامات دولت، صرفاً برای جلوگیری از اعتراضات و انفجار خشم و نارضایتی مردم، اقدامی عوام فریبانه و شیادانه است و در بهترین حالت یک مسکن موقتی بیشتر نیست. چرا که اگر خوب به مساله توجه کنیم می‌بینیم که این مبلغ ۴ هزار تومان، در برابر آن مبلغی که بابت افزایش قیمت، نه افزایش قیمت تمام کالاها و خدمات، بلکه تنها بابت افزایش قیمت نان از مردم می‌گیرند،  بسیار اندک است و حتا به یک سوم آن هم نمی‌رسد.

بیائید فرض کنیم که یک خانوار زحمتکش ۴ نفره، روزانه به طور متوسط ۸ عدد و در ماه ۲۴ عدد نان سنگک مصرف کنند. قیمت یک عدد نان سنگک پیش از اجرای قانون حذف سوبسیدها حدود ۱۵۰ تومان بود. بر این پایه، هزینۀ نان این خانوار در  یک  ماه می شود:

۳۶ هزار تومان=(   ۱۵۰ × ۳۰ × ۸) . قیمت نان سنگک پس از حذف سوبسید ها شد ۴۰۰ تومان و بر این پایه هزینه نان این خانواده در یک ماه می‌شود:

۹۶ هزار تومان = ( ۴۰۰ × ۳۰ × ۸). بنابراین یک خانوار ۴ نفره تنها بابت تهیه نان باید ۶۰ هزار تومان (۳۶ – ۹۶ ) بیشتر بپردازد. دولت احمدی نژاد بر سر مردم منّت می‌گذارد که گویا به هر نفر ۴ هزار تومان و یک خانوار ۴ نفره ۱۶ هزار تومان در ماه بابت نان، یارانه نقدی می‌دهد! این در حالی‌ست که در واقع دولت ۶۰ هزار تومان از این خانوار می‌گیرد و ۱۶ هزار تومان آن را به آن‌ها پس می‌دهد و ۴۴ هزار تومان بقیه را هم به جیب می‌زند! بسیار خوب، این اگر شیادی و کلاه‌برداری نیست، پس چیست؟ امروز که دولت در آغاز اجرای این طرح است، بخش کوچکی از آنچه که از مردم می‌گیرد را به آن ها پس می‌دهد اما فردا همینکه احساس کرد خطری آن را تهدید نمی کند و بر اوضاع مسلط است، تمام آن را یکجا می‌بلعد!

شیادی و کلاه‌برداری دولت تنها به مساله نان و یارانه آن خلاصه نمی‌شود. کل داستان یارانه‌های نقدی به همین شکل است یعنی دولت بسیار بیشتر از آنچیزی که تحت عنوان یارانه نقدی به مردم می‌پردازد، مستقل از آن که این پرداخت‌ها تا چه مدت زمانی دوام داشته باشد، از مردم می‌گیرد.

نیازی به توضیح این مساله نیست که کوشش‌ها و ترفندهای دولت احمدی نژاد چه از نوع اعمال سرکوب عریان‌تر و گسترش خفقان بیشتر در جامعه، چه توسل به عوام فریبی،  دروغ بافی و وعده‌های توخالی، و چه ملاحظات اجباری آن در حزم و احتیاطی که برای اجرای قانون حذف سوبسیدها در پیش گرفته است، هیچکدام نمی‌توانند تاثیرات بلند مدتی بر اصل قضیه و عواقب آن داشته باشند. توده های مردم زحمتکش ایران، تا هم اکنون هم اثرات فاجعه‌ای را که در حال انجام است با گوشت و پوست خود لمس کرده‌اند و به سرعت به تمام ابعاد هولناک آن به طور ملموس‌تری پی می‌برند.

در زمینه صنعت و کشاورزی نیز حتا چنانچه دولت به وعده‌های خود عمل کند و نیمی از سوخت مصرفی را در اختیار این بخش‌ها قرار دهد، باز هم مسأله تأمین سوخت به قیمت چند برابر قیمت‌های پیشین و گازوئیل ۹ و ۲۱ برابر قیمت‌های قبلی، به معضلی برای این بخش‌ها تبدیل می‌شود و در هر صورت از دو حال خارج نیست، یا با تهیه سوخت گران‌تر، تولید در این واحدها و بخش‌ها ادامه پیدا می‌کند که لاجرم هزینه تولیدات آن‌ها نیز افزایش یافته و در نتیجه، این تولیدات با قیمت‌های بالاتری وارد بازار می‌شوند که زیان آن متوجه مصرف کننده و مردم کارگر و زحمتکش می‌شود، یا تولید در این بخش‌ها و واحدها به کلی می‌خوابد، رکود عمیق‌تر می‌شود که نتیجه مستقیم آن اخراج و بیکاری گسترده‌تر کارگران است.

باید گفت که با حذف سوبسیدها، تا همین لحظه نیز برخی از پروژه‌ها و واحدهای صنعتی و کشاورزی به حالت تعلیق درآمده و یا با مشکلات جدی روبرو شده‌اند. از آنجائیکه سوخت، به ویژه گازوئیل علاوه بر صنعت و بخش کشاورزی، نقش مهمی نیز در حمل و نقل و مبادلات جاده‌ای و کارخانه‌ای ایفا می‌کند، افزایش قیمت آن علاوه بر تاثیرات منفی بر بخش صنعت و کشاورزی، بسیاری از شرکت‌های حمل و نقل را نیز دچار بحران ساخته ودرهمین رابطه اعترضاتی را نیز در چندین شهر و برخی از بنادر جنوب ایران در پی داشته است.

اجرای قانون حذف سوبسید‌ها، جزئی از سیاست‌های اقتصادی نئولیبرال و فاجعه‌ای است که نسخه آن از سوی نهادهای مالی  بین‌المللی، بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول پیچیده شده است. تردیدی در این مساله وجود ندارد که مردم کارگر و زحمتکش ایران مخالف اجرای این سیاست فاجعه بار و مخالف حذف سوبسیدها هستند و برای دفاع از حق حیات و زندگی و برای مقابله با این فاجعه، با دولت اسلامی درگیر می‌شوند و علیه رژیم حاکم و دولت مجری چنین سیاستی به مبارزه بر می خیزند.