٢۵ بهمن، درس هایی که می توان از آن آموخت

kar_logo01از ۶ دیماه ٨٨ تا ٢۵ بهمن ٨٩، بیش از سیزده ماه زمان لازم بود تا جوانان و توده های مردم ایران مجددا در اعتراضات خیابانی حضور یابند. از یکشنبه خونین ٨٨ تا ٢۵ بهمن ٨٩، سران حکومت اسلامی تا آنجا که برایشان مقدور بود بیش از پیش فضای سرکوب و اختناق را در جامعه گسترش دادند، هزاران تن از فعالان جنبش های اجتماعی را دستگیر و شکنجه کردند، دادگاه های فرمایشی را به نمایش گداشتند و زندانیان شکنجه شده را به اعترافات  دروغین تلویریونی وا داشتند. در همین مدت، صدها تن از زندانیان سیاسی و جرائم عادی را به جوخه های مرگ سپردند، تا شاید بتوانند گریبان خود را از موج اعتراضات مردم خشمگین و جان به لب رسیده ایران رها سازند.

ضربه وارد شده بر پیکر نحیف جمهوری اسلامی در روز عاشورای ٨٨ (یکشنبه خونین)، به رغم اینکه تمام صلابت رژیم را در هم شکست، بحران سیاسی رژیم ارتجاعی حاکم بر ایران را عمیق تر و خامنه ای را بیش از هرزمان دیگر بی اعتبار ساخت، اما وسعت سرکوب و خشونت اعمال شده بر توده های معترض، همراه با فقدان حضور مستقل ومتشکل کارگران در اعتراضات سال ٨٨، زمینه های فروکش کردن موقت اعتراضات خیابانی را رقم زد.

جوانان و توده های زحمتکش ایران، پس از چند ماه اعتراضات خیابانی، پس از چند ماه کشتار، تجاوز  و سرکوب بی امان مزدوران جمهوری اسلامی، نیازمند تجدید قوا بودند. می بایست خود را برای وضعیت جدید بوجود آمده، دوباره سازماندهی می کردند، ضعف ها و جنبه های قوت حرکت های اعتراضی خود را بازبینی می کردند و مهمتر از همه، به اتخاذ تاکتیک های جدید و تکامل یافته تر از اعتراضات ٨٨ دست می یافتند.

بیش از یک سال زمان لازم بود تا بحران سیاسی و پوسیدگی درون نظام بیشتر آشکار گردد، ناتوانی هیئت حاکمه جمهوری اسلامی در مهار بحرانهای سیاسی–اقتصادی، نزد عموم توده های مردم ایران عریان تر شود و مهمتر اینکه، توده ها در تجربه مبارزاتی شان، از سد سرکوب بگذرند و به عینه دریابند که وضعیت درونی رژیم، بحرانی تر از آن است که با  بگیر و ببند، زندان، تجاوز، شکنجه و گسترش اعدام های پی در پی، قادر به ادامه حیات باشد.

توده های مردم ایران پس از یک سال عقب نشینی موقت، با تاثیز پذیری از جنبش هایی که هم اکنون کشورهای شمال آفریقا و منطقه خاورمیانه را فرا گرفته است در روز ٢۵ بهمن به خیابان آمدند. دامنه اعتراضات جوانان و توده های وسیع مردم ایران اینبار از محدوده تهران فراتر رفت. علاوه بر تهران، تعدادی از شهرهای بزرگ از جمله اصفهان، شیراز، رشت و زاهدان نیز به صحنه نبرد قهرمانانه توده های مردم با نیروهای سرکوبگر رژیم تبدیل گردید. طرح شعارهای کوبنده علیه خامنه ای و کلیت نظام جمهوری اسلامی و نیز گسست صدها هزار معترض خیابانی از شعارهای اصلاح طلبانه و متمرکز شدن شان روی شعارهایی از قبیل مبارک، بن علی، نوبت سید علی، زندانی سیاسی آزاد باید گردد و مرگ بر دیکتاتور، نه تنها اراده  مبارزاتی و آزادی خواهانه توده های معترض را به نمایش گذاشت، بلکه جمهوری اسلامی و سران آدم کش آن را در شرایط به مراتب وخیم تری نسبت به یکشنبه خونین ٨٨ قرار داد.

حرکت خیابانی و اعتراضی توده های مردم ایران در روز ٢۵ بهمن، در مقایسه با اعتراضات سال ٨٨ حرکتی متفاوت از گذشته بود. جنبش اعراضی مردم، اگرچه تا رسیدن به وضعیت مطلوب و طرح مطالبات معین اکثریت قریب به اتفاق جامعه یعنی کارگران، زحمتکشان و تهی دستان کشور از قبیل کار، نان، آزادی فاصله دارد اما، نسبت به اعتراضات سال گذشته حرکتی رادیکال و کاملا رو به جلو بود. در این نوشتار، ما به سهم خود تلاش خواهیم کرد ضمن برجسته کردن جنبه های قوت حرکت اعتراضی مردم در روز ٢۵ بهمن، اشاره ای هم به  برخی نکات که جنبش اعتراضی مردم ایران را تهدید می کند، داشته باشیم.

١- نخستین و برجسته ترین ویژگی حرکت اعتراضی ٢۵ بهمن، انتخاب روز اعتراض و به خیابان آمدن جوانان و توده های وسیع مردم، در زمانی غیر از روزهای منتسب به جمهوری اسلامی بود. اگر توجه کرده باشیم، در اعتراضات سال ٨٨، اقشار مختلف مردم، روزهایی را جهت نمایش قدرت و اعتراضات خیابانی شان انتخاب می کردند که روزهای مختص به جمهوری اسلامی بود. از اعتراضات میلیونی مردم در نخستین روزهای پس از انتخابات ٢٢ خرداد ٨٨ که بگذریم، به تدریج جوانان و توده های معترض عمدتا تحت پوشش روزهای سیزده آبان، روز قدس، عاشورا و دیگر روزهایی که مختص به برگزاری مراسم از طرف جمهوری اسلامی بود، اعتراضات خیابانی خود را به نمایش گذاشتند. در آن مقطع تاریخی، جوانان، زنان، دانشجویان و انبوه توده های میلیونی مردم معترض با انتخاب چنین روزهایی و سود بردن از محمل تجمع های قانونی رژیم جمهوری اسلامی، از خانه بیرون می آمدند، در کوچه و خیابان های فرعی به هم می پیوستند و آنگاه در خیابان های اصلی و میادین شهر با طرح شعار مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر خامنه ای رو در روی رژیم و نیروهای سرکوبگرش قرار می گرفتند. لذا، به رغم همه جانفشانی های صورت گرفته در آن مقطع تاریخی و به رغم نتایج ارزنده به دست آمده از حضور مبارزاتی و علنی مردم در اعتراضات خیابانی سال ٨٨، باید اذعان کرد که جنبش اعتراضی جوانان و توده های زحمتکش در آن مقطع تاریخی به لحاظ انتخاب روز های اعتراضات خیابانی، قائم به ذات نبود.

حرکت اعتراضی ٢۵ بهمن ٨٩، این مانع را در هم شکست. اینبار، توده ها با اقتدار و با اتکا به نیروی مبارزاتی شان به خیابان آمدند، کلیت جمهوری اسلامی را به مصاف طلبیدند، سد سرکوب و ارعاب رژیم را درهم شکستند و در تداوم حرکت مبارزاتی شان، تمام قدرت پلیسی و هیمنه جمهوری اسلامی را به سخره گرفتند. لذا، از این منظر، می بایست روز ٢۵ بهمن ٨٩ را به عنوان نقطه مهمی در مبارزات آزادی خواهانه مردم ایران به حساب آورد.

فراموش نکنیم که از یک حکومت اسلامی آدم کش صحبت می کنیم، نه از یک رژیم متعارف. از نظامی صحبت می کنیم که طی بیش از سه دهه، خشن ترین و بی رحمانه ترین شکل کشتار و سرکوب عریان را بر مردم تحمیل کرده است. رژیمی که اعمال خشونت، زندان، شکنجه، تجاوز و کشتار علنی مردم، جزء ابزارهای رسمی  آن بوده و هست. حکومتی که به لحاظ جنایت و اعمال شیوه های سرکوب عریان، قابل مقایسه با هیچ یک از حکومت های دیکتاتوری معاصر نیست. در حاکمیت چنین نظامی، حضور گسترده و همزمان جوانان و توده های جان به لب رسیده در خیابان های تهران و دیگر شهرهای بزرگ ایران، آنهم در روزی مجزا از  روز های برگزاری مراسم رسمی  رژیم جمهوری اسلامی شجاعت و جسارت فوق العاده ای می خواهد. چرا که در چنین روزی، از همان بدو بیرون آمدن از خانه و لحظه ورود به کوچه و خیابان، خطر ضرب و شتم، دستگیری، تجاوز و کشتار مستقیم توده های معترض، ده ها برابر بیشتر از روزهای منسوب به جمهوری اسلامی است.

٢- دومین نقطه قوت حرکت اعتراضی توده های مردم در روز ٢۵ بهمن، فاصله گرفتن معترضان خیابانی از طرح شعارهای مذهبی و اصلاح طلبانه بود. اگرچه میرحسین موسوی و مهدی کروبی  از وزارت کشور درخواست مجوز راهپیمایی را کرده بودند، اما توده های وسیع مردم ایران با تاکید بر اینکه بدون مجوز نیز به خیابان ها خواهند آمد، اراده مصمم خود را جهت مبارزه علیه جمهوری اسلامی در ابعاد بی سابقه ای به نمایش گذاشتند. جنبش اعتراضی توده ها، در روز ٢۵ بهمن، از همان آغاز با طرح شعارهای مبارک، بن علی، نوبت سید علی، زندانی سیاسی آزاد باید گردد و مرگ بر دیکتاتور به مقابله با کلیت نظام جمهوری اسلامی برخاستند. صدها هزار جوان و توده های معترضی که  به خیابان ها آمدند اگر طرفدار موسوی و کروبی بودند، چرا در جهت مطامع و اهداف سیاسی این آقایان که همان اصلاح نظام و استمرار “جمهوری اسلامی نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر” است، کمترین وقعی نگذاشتند. مگر نه این است، وقتی نیرو یا نیروهایی در چهارچوب یک برنامه معین و در اینجا به عنوان نیروهای مدافع اصلاحات و طرفدار موسوی و کروبی به خیابان می آیند، الزاما می بایست بر اهداف و شعارهای رهبران خود وفادار بمانند. پس چرا چنین نشد. چرا شعارهای مذهبی و شعارهای اصلاح طلبانه معترضین در روز ٢۵ بهمن، دیگر جایی در  کلیت اعتراضات خیابانی جوانان و توده های وسیع مردم نداشت. آنهایی که همچنان به دنبال این ادعا هستند تا وانمود کنند که توده های جان به لب رسیده و منزجر از جمهوری اسلامی، به تبعیت از موسوی و کروبی کماکان جهت اصلاح نظام و استمرار “جمهوری اسلامی نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر” به خیابان آمدند، دیگر نه فقط عناصری ساده لوح و متوهم نیستند بلکه،  سیاست بازان مکاره ای هستند که منافع معینی را در استمرار حاکمیت جمهوری اسلامی دنبال می کنند و چه بسا، بند نافشان با هزاران رشته مرئی و نا مرئی به جمهوری اسلامی بسته است. آنچه که مسلم است، توده ها به سلاخی نمی روند تا آنچه را که بیش از سه دهه با پوست و گوشت خود تجربه کرده اند، دوباره به دنبال اشکال بزک کرده اش باشند. توده ها به خیابان آمده اند تا خشم فرو خورده سی ساله شان را فریاد کنند، به اعتراضات  خیابانی برخاسته اند تا سرانجام جمهوری اسلامی را با یک انقلاب اجتماعی ساقط کنند و این نظام فاسد دینی را با همه کثافاتش به زباله دان تاریخ بفرستند.

٣- سومین عنصر قوت حرکت اعتراضی مردم در روز ٢۵ بهمن، روحیه بالا و تعرضی آنان در مقابله با نیروهای سرکوبگر جمهوری اسلامی بود. جوانان و توده های مردم با جمعبندی از اعتراضات سال ٨٨ و نیز به تاسی از تاکتیک های تهاجمی توده های بپا خاسته مصر و تونس به عینه دریافتند که در مواجهه با خشونت عریان سرکوبگران، نمی توان تسلیم محض بود. عدم دفاع از خود و فقدان روحیه تعرضی در مقابل  نیروهای سرکوبگر جمهوری اسلامی، این مزدوران آدمکش را  بر آن می دارد تا بدون نگرانی از مقابله به مثل جوانان و توده ها خشمگین، خود را عناصر پیروز میدان ببینند و دامنه اعمال خشونت شان را گسترش دهند. در حالی که روحیه جمعی و تهاجمی معترضین خیابانی در مقابله با سرکوبگران، علاوه بر دفاع از خود، ترس را در میان بخش وسیعی از نیروهای بدنه سرکوب رسوخ داده و باعث تزلزل لایه های میانی آنها خواهد شد.

باید اذعان کرد حرکت اعتراضی جوانان و توده های مردم در روز٢۵ بهمن، از چنان عظمتی برخوردار بود که سران جمهوری اسلامی را به شدت غافلگیر کرد. جنایتکاران حاکم بر ایران، هرگز تصور نمی کردند پس از آنهمه بگیر و ببند، آنهمه کشتار، شکنجه، تجاوز و صدور احکام مرگ و مجازات اعدام، جوانان و توده های جان به لب رسیده در چنین ابعاد وسیعی به خیابان ها بیایند و مجددا شعار مرگ بر دیکتاتور را سردهند.

اعتراضات وسیع مردم در روز ٢۵ بهمن، آنچنان دست اندرکاران رژیم جنایتکار حاکم بر ایران را به وحشت انداخت که طی یک هفته، همه عوامل ریز و درشت هیئت حاکمه و عناصر میانی و حتا منتقدان احمدی نژاد از جمله ناطق نوری، حسن روحانی، رفسنجانی و نمایندگان مجلس ارتجاع را موقتا به اتخاذ موضع مشترک و یکپارچه علیه “سران فتنه” وا داشت. نمایندگان مجلس، با صدور بیانیه و تظاهرات در صحن درونی و بیرونی مجلس، خواهان اعدام کروبی و میرحسین موسوی شدند.

خامنه ای و مجموعه هیئت حاکمه رژیم نیز در نهایت امر، جهت جبران ضربه وارده بر خود و سرپوش گذاشتن بر عدم کارآیی سیاست ارعاب و سرکوبگری تا کنونی شان، چاره را در آن دیدند تا با نرده کشی بر اطراف خانه موسوی و کروبی تکلیف خود را با “سران فتنه” یکسره کنند. نیروهای امنیتی رژیم با قطع تلفن، اینترنت و تعویض قفل و کلید خانه، ابتدا کروبی و میرحسین موسوی را در خانه هایشان در وضعیت زندان انفرادی نگه داشتند و سپس آنطور که طرفدارانشان اعلام نموده اند، آنان را به  زندان های امنیتی انتقال دادند.

تظاهرات خیابانی روز ٢۵ بهمن، بحران سیاسی رژیم را عمیق تر و چشم انداز فروپاشی ارتجاع حاکم بر ایران را روشن تر ساخت. با این همه، جنبش اعتراضی مردم ایران هنوز با کمبودها و ضعف های اساسی روبرو است. ضعف هایی که در صورت تداوم و عدم پاسخگویی به آنها، مسلما جنبش اجتماعی ایران را با خطرات و تهدیدات جدی روبرو خواهد کرد. عدم حضور مستقل جنبش های اجتماعی و به طور اخص عدم ورود مستقل و پر قدرت طبقه کارگر ایران در روند اعتراضات توده ای، از جمله نقیصه های برجسته جنبش اعتراضی مردم ایران در مرحله کنونی است.

از طرف دیگر، اگر جنبش اعتراضی جوانان و توده های وسیع مردم ایران، نتواند با طرح شعارهای روشن مطالباتی و طرح آلترناتیو معین انقلابی، ماهیت اعتراضی این جنبش را فراتر از شعارهای کلی مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر خامنه ای بکشاند، یقینا خطراتی که هم اکنون گریبان انقلابات مردم مصر و تونس را گرفته، گریبان جنبش مردم ایران را نیز خواهد گرفت. در پی انقلاب و حرکت اعتراضی مردم مصر و تونس، مبارک از قدرت ساقط شد، بن علی از تونس گریخت اما، کلیت نظام های دیکتاتوری حاکم بر مصر و تونس نه تنها تغییر نکرد بلکه در مصر، ارتش و اصلی ترین عناصر وفادار به مبارک، رسالت حفظ کلیت سیستم ضد مردمی حاکم بر مصر را به عهده گرفته اند.

همه این حوادث در شرایطی رخ داده اند که همان جوانان و مردمی که طی هفته ها به صورت شبانه روز در میدان التحریر مصر اعتراضات خود را تداوم دادند، با ساده انگاری سیاسی، سقوط مبارک را پایان کار دانسته و پس از جشن و پایکوبی به خانه هایشان باز گشتند. اگر چه مبارزات مردم مصر پایان نیافته و کماکان در بطن جامعه جاری ست، اما به دلیل متوقف شدن روی همان شعارهای کلی، لحظه های تاریخ سازی را از دست داده و چه بسا برای رسیدن به آن روزهای سرنوشت ساز، دوباره می بایست هزینه های گزافی بپردازند.

قدرت های امپریالیستی و سرمایه داری جهانی اگرچه ممکن است در هر کشوری با توجه به موقعیت جنبش های اجتماعی و با توجه به توازن قوا میان نیروهای انقلاب و طبقه حاکمه، تاکتیک های به ظاهر متفاوتی را به کار گیرند اما، همواره استراتژی ثابتی را دنبال می کنند و آنهم حفط کلیت نظام های فاسد سرمایه داری حاکم بر این کشورهاست. جنبش اعتراضی و انقلاب اجتماعی توده های مردم ایران نیز نمی تواند از این قاعده مستثنا باشد. اگرچه خامنه ای سمبل نظام حاکم بر ایران است و شعار مرگ بر خامنه ای در این مرحله از جنبش اعتراضی مردم ایران بی هیچ شبهه ای به معنای نفی کامل حکومت اسلامی است. شعاری که از عمق وجود اکثریت قریب به اتفاق جوانان و توده های سرکوب شده ایران بر می خیزد و میلیون ها انسان دردمند و زخم خورده را به هم پیوند می دهد، با این همه، در کنار شعار مرگ بر خامنه ای و نیاز عاجل سرنگونی جمهوری اسلامی، غفلت از طرح مطالبات سیاسی- طبقاتی مشخص و عدم وجود آلترناتیو معین انقلابی می تواند تمامی تلاش مبارزاتی و جانفشانی های بیش از سه دهه آزادی خواهان، مبارزان و توده های سرکوب شده را بار دیگر در مسیر ناکجا آباد دیگری بکشاند.

در کنار شعارهایی چون مرگ بر خامنه ای، زندانی سیاسی آزاد باید گردد، طرح مطالباتی از قبیل کار، نان، آزادی و متمرکز شدن روی آلترناتیوهای انقلابی از جمله حکومت شورایی که قدرت گیری واقعی شوراها را از هم اکنون در همه لایه های اجتماعی جامعه تبیین و مورد نظر داشته باشد، مسلما خطرات و تهدیدات احتمالی جنبش اجتماعی توده های مردم ایران را به حداقل ممکن خواهد رساند.

متن کامل نشریه کار در فرمت پی دی اف

“وینان دل به دریا افکنانند، به پای دارنده آتش‌ها، زندگانی دوشادوش مرگ، پیشاپیش مرگ …” – در گرامی‌داشت یاد جانباختگان فدائی

بیست و پنج اسفند روز جانباختگان فدائی‌ست. روز بزرگداشت انسانهائی‌ست که به نبردی آشتی‌ناپذیر و تا پای جان علیه نظم ارتجاعی حاکم برخاستند، با دشمنان آزادی و سوسیالیسم قهرمانانه جنگیدند و در راه آرمانهای انسانی و سوسیالیستی خود سرفرازانه جان باختند.

در طول چهل سالی که از حیات سازمان ما می‌گذرد، هزاران تن از رفقای ما توسط دو رژیم ارتجاعی و سرکوبگر شاهنشاهی و اسلامی محبوس و شکنجه و یا به جوخه‌های مرگ سپرده شده‌اند. از همان آغاز اعلام موجودیت سازمان و از همان لحظات اولیه‌ای که غریو مبارزه مسلحانه در سیاهکل، جزیره ثبات و امنیت نظام شاهنشاهی را برهم زد، رژیمِ وحشت‌زدۀ شاه، به وحشیانه‌ترین شکل ممکن به سرکوب و کشتار رفقای ما پرداخت. رژیم سفاک پهلوی، علاوه بر آنکه صدها تن از بهترین و برجسته‌ترین کمونیست‌ها، از جمله بنیانگذاران و رهبران سازمان ما  را به جوخه‌های تیرباران سپرد و یا در درگیری‌های نظامی و خیابانی به قتل رساند، هزاران رفیق دیگر را در شکنجه‌گاه‌های خود به بند کشید. شکنجه و خشونت پلیسی علیه فدائی چنان ابعاد غیرقابل تصوری پیدا کرد که تا پیش از آن سابقه نداشت. سوزاندن بدن، خردکردن دست و پا، شلاق و تجاوز به زن و مرد و انواع شکنجه‌های وحشیانه به امری روزمره و پیش پا افتاده تبدیل گردید.

در حالیکه یک سال بیشتر از حیات سازمان نمی‌گذشت، نزدیک به صد تن از رفقای سازمان به انحاء مختلف جان‌باختند. پس از کشتار بیرحمانه رفقای ما در سیاهکل، رفقا مفتاحی و مسعود احمدزاده همراه با ده‌ها رفیق دیگر در سال ۵۰ تیرباران شدند. به دنبال آن رفقا بهروز دهقانی، امیرپرویز پویان، اسکندر صادقی‌نژاد، حسن نوروزی و ایضاً ده‌ها رفیق دیگر به دست مزدوران شاه کشته شدندو در سال ۵۴ خون رفیق بیژن جزنی و همراهان در تپه‌های اوین بر زمین ریخت و در هشتم تیر ماه ۵۵، با حمله مزدوران و نیروهای مسلح رژیم شاه، رفیق حمید اشرف و دیگر اعضای رهبری سازمان جان خود را از دست دادند. شاه و ساواک آن، کمر به درهم شکستن فدائی و نابودی سازمان بسته بود، اما این وحشیگری‌ها و کشتارها، اگرچه ضربات سنگینی بر پیکر سازمان وارد ساخت، ولی هرگز نتوانست سازمان را نابود کند و یا حتی خللی در عزم و اراده سازمان ما به ادامۀ مبارزه در راه آرمان‌های کارگری و سوسیالیستی ایجاد نماید و آتش عشق به این مبارزه را در دل فدائی خاموش کند. فدائی مشعل‌دار نبرد پیگیر علیه ظلم و ستم، علیه نابرابری و استثمار بود و به جای هر رفیقی که به خاک افتاد و در خون غلطید، ده‌ها رفیق دیگر، پای در راه نهادند و ادامه‌کاری مبارزه و فعالیت سازمان را تضمین کردند.

اعتقاد راسخ رفقای ما به سوسیالیسم، شور و ایمان و اشتیاق به دگرگونی نظم موجود و براندازی هرگونه ستم و استثمار، لحظه‌ای رفقای ما را آرام نمی‌گذاشت و هیچ مانعی، حتا رژیم شاه و ساواک مخوف آن نیز نمی‌توانست و نتوانست سازمان را از ادامه مبارزه در راه تحقق آرمان‌های بلند انسانی خود بازدارد. ایستادگی، از خود گذشتگی، پایداری در مبارزه و آشتی ناپذیری سازمان ما در مبارزه با سرمایه‌داران و ستمگران، صدها و هزاران انسان شیفتۀ آزادی و سوسیالیسم را جانبدار سازمان نمود. سرانجام رژیم ارتجاعی و سرکوبگر شاه سرنگون شد، اما انقلاب توده‌های مردم به پیروزی نرسید و ارتجاع اسلامی به جای ارتجاع سلطنتی نشست.

ارتجاع تازه به قدرت خزیده نیز نخستین هدف خود را سرکوب و نابودی کمونیست‌ها قرار داد. نفوذ روزافزون و گسترده سازمان در میان کارگران و اقشار زحمتکش مردم، مرتجعین حاکم را شدیداً به وحشت انداخت. بذرهائی که  سازمان در طول هشت سال مبارزه خونین و استوار پاشانده بود، تازه پس از سقوط رژیم شاه بود که در شکل وسیع و گسترده‌ای به بار نشست. تنها چند ماه پس از قیام ۵۷ بود که سازمان به بزرگترین سازمان کمونیست، نه تنها در ایران، بلکه در منطقه خاورمیانه و به یک آلترناتیو جدی در جامعه تبدیل گردید. پاسداران جدید نظام سرمایه‌داری نیز که از رشد آگاهی سیاسی در صفوف کارگران و از فدائی که محبوبیت و نفوذ بی‌همتائی در میان کارگران و زحمتکشان و کلیه آزادیخواهان برخوردار شده بود،  منافع مرتجعین و سرمایه داران را در خطر دیدند، به وحشیانه‌ترین شکل ممکن و در ابعادی وسیع‌تر و وحشیانه‌تر از سلف ضد کمونیست خود، به کشتار و سرکوب رفقای ما دست زدند. از ترکمن صحرا و ترور رفقا توماج، مختوم، واحدی و جرجانی رهبران شوراهای خلق ترکمن بگیر تا کردستان و تهران و خوزستان و گیلان و در یک کلام تمام پهنه ایران، از خون سرخ فدائی رنگین شد. صدها گل سرخ دیگر و صدها مدافع پیگیر آزادی و سوسیالیسم با داس ارتجاع اسلامی درو شد!

با این وجود و به رغم تمام این وحشی‌گری‌ها و یورش‌های ارتجاع اسلامی، سازمان با سرعت شگفت‌آوری در تمام کارخانه‌ها، دانشگاه‌ها و در تمام جامعه ریشه دواند و درست در شرایطی که سازمان قادر بود میلیون‌ها انسان کارگر و زحمتکش را در سراسر ایران برای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی بسیج نماید، انشعاب بزرگی که گرایش راست و اپورتونیستی بر سازمان تحمیل نمود، ضربۀ بسیار بزرگی بر سازمان وارد ساخت. اکثریت به ارتداد و اپورتونیسم درغلطید، به توده‌های کارگر و زحمتکش خیانت کرد و مانند حزب توده راه سازش و حمایت از ارتجاع حاکم را در پیش گرفت و اقلیت به عنوان یک سازمان مارکسیست – لنینیست، به مبارزۀ آشتی ناپذیر علیه نظم موجود و رژیم جمهوری اسلامی ادامه داد. به رغم خیانت اکثریت، فدائیان اقلیت، پرچم مبارزه سازمان را در مبارزه علیه ارتجاع طبقاتی و مذهبی در اهتزاز نگاه داشتند و پیگیرانه از اهداف آزادیخواهانه و آرمان‌های سوسیالیستی طبقه کارگر دفاع نمودند. رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی نیز در همین دوره است که کشتار و سرکوب کمونیستها و انقلابیون را به اوج خود رساند. وقتی که سازمان در ۱۷ بهمن ۵۹ فراخوان برگزاری میتینگی را به مناسبت ۱۹ بهمن سالروز بنیان‌گذاری سازمان اعلام نمود، به رغم آنکه رژیم نیروهای خود را برای جلوگیری از برگزاری این مراسم، بسیج کرده بود، اما ده‌ها هزار تن از رفقا و نیروهای هوادار سازمان به خیابان آمدند و بر مبارزه پی‌گیر علیه نظم ارتجاعی و سرمایه‌داری حاکم تأکید نمودند. رفیق جهان‌گیر قلعه میاندوآب کارگر آگاه “جهان کمونیست” در همین روز دستگیر و سپس توسط مزدوران جمهوری اسلامی به قتل رسید. در سال ۶۰، ارتجاع اسلامی سنگین‌ترین و سهمناک‌ترین ضربات را بر سازمان وارد ساخت.

رفیق احمد غلامیان لنگرودی (هادی) که در بازسازی تشکیلات سازمان پس از ضربات سهمگین در تیرماه سال ۵۵، نقش مهمی ایفا کرده بود، رفقا یدالله گل‌مژده (نظام)، محمد رضا بهکیش (کاظم)، محسن شانه‌چی، منصور اسکندری و سیامک اسدیان که همگی از اعضای کمیته مرکزی سازمان بودند، به دست پاسداران و مزدوران نظام اسلامی کشته شدند. رفیق سعید سلطانپور که از زندان‌های رژیم شاه جان سالم به دربرده بود، توسط رژیم جمهوری اسلامی تیرباران شد. ده‌ها کادر برجسته سازمان و صدها تن از اعضاء و هواداران سازمان در سال ۶۰ و سال‌های بعد از آن توسط جمهوری اسلامی تیرباران شدند و یا در درگیری‌ها و زیر شکنجه به قتل رسیدند و هزاران رفیق دیگر در شکنجه‌گاه‌های قرون وسطائی رژیم به حبس افتادند. در سال ۶۷ نیز تعداد زیادی از رفقای سازمان، قتل عام شدند.

هدف رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی نیز مانند رژیم سلطنتی، نابودی سازمان و سایر کمونیست‌ها و انقلابیون بود. به رغم تمامی این ضربات و ضایعات جبران ناپذیر اما، سازمان فدائیان (اقلیت)  نابود نشد. اقلیت، با حفظ سنت‌های انقلابی سازمان، حتا یک لحظه از دفاع از منافع طبقه کارگر، حقانیت طبقه کارگر و نقش و رسالت طبقه کارگر دست برنداشت. در دوران حکومت اسلامی نیز همانند دوران شاه، رفقای ما نمونۀ کاملی از مقاومت و ایستادگی در برابر دشمنان طبقاتی و پای‌بندی به اهداف و آرمان‌های آزادی‌خواهانه و کمونیستی سازمان بوده اند.

در سالروز ۲۵ اسفند، روز جانباختگان فدائی، بار دیگر یاد تمامی رفقای جان‌باخته سازمان، این پرندگان عاشق آزادی و سوسیالیسم را گرامی می‌داریم. و در چهل سالگی حیات سازمان بار دیگر با این قهرمانان و پیشتازان مبارزه برای آزادی و سوسیالیسم، عهد و پیمان می‌بندیم که به راه آشتی ناپذیر این جانباختگان، علیه ارتجاع و ظلم وستم و استثمار وفادار بمانیم و در دفاع از اهداف و آرمان‌های کمونیستی و کارگری ، به پیکار سرسخت و آشتی ناپذیر خود با دشمنان طبقاتی کارگران و زحمتکشان ادامه دهیم.

ای مرغ‌های طوفان، پروازتان بلند.

آرامش گلوله سربی را

در خون خویشتن

اینگونه عاشقانه پذیرفتید

اینگونه مهربان

زان سوی خواب مرداب

آوازتان بلند!

متن کامل نشریه کار در فرمت پی دی اف

انقلاب های نیمه کاره آفریقای شمالی و خاورمیانه

موج قیام ها و شورش های مردمی که از تونس آغاز شد، پس از مصر به دیگر کشورهای عرب منطقه ی آفریقای شمالی و حاشیه خلیج فارس رسید. شتاب رویدادها به حدی ست که پرداختن همزمان به تمام این رویدادها دشوارمینماید. تظاهرات های توده ای اکنون در لیبی در جریان است و برخی از شهرهای این کشور همچون بنغازی به کلی از کنترل نیروهای دولتی خارج شده اند. بر اساس گزارشی که خبرنگار ایتالیایی شبکه ی تلویزیونی یورونیوز روز هشتم اسفند فرستاده است شهر بنغازی در لیبی به همت “کمیته های انقلابی” اداره می شود. خبرهای ضد و نقیضی از تعداد مردمی که در تظاهرات ها یا درگیری ها کشته شده اند منتشر گشته اند و گمان می رود تاکنون دست کم هزار تن در لیبی کشته شده باشند.

هم زمان با لیبی تظاهرات های پراکنده ای در الجزایر با شعار اصلی”حکومت قاتل است”، در مراکش با وسعتی کم تر و همچنین در بحرین، یمن و عمان صورت گرفته اند. در بیش تر این کشورها – به جز بحرین – که با نام “جمهوری” اداره می شوند حاکمانی بر رأس قدرت هستند که دو، سه یا چهار دهه رئیس جمهور، رئیس دولت یا شاه هستند. سرهنگ معمر قذافی از جمله آنان است. وی در سال ۱۹۶۹ در حالی که بیست و هفت ساله بود با یک کودتا قدرت را در لیبی به دست گرفت و از آن سال تاکنون “رهبر انقلاب” است!

این جمهوری های سلطنت گونه از حمایت و پشتیبانی قدرت های امپریالیستی که اغلب در گذشته این کشورها را مستعمره کرده بودند برخوردار بودند. حمایت فرانسه و آمریکا تا آخرین لحظه ای که زین العابدین بن علی از تونس فرار می کرد اکنون زبان زد خاص و عام شده است. حمایت از بن علی چنان افتضاحی برای به اصطلاح دیپلماسی فرانسه به بار آورد که قرار شده است وزیر امور خارجه آن، خانم الیو – ماری، جای خودرا به دیگری به سپارد تا بلکه چهره ی این استعمارگر قدیمی قاره ی آفریقا اندکی ترمیم گردد. خانم الیو – ماری بی جهت از بن علی حمایت نمی کرد، او در واقع از منافع سرمایه داران فرانسوی حمایت می کرد که به سردمداری گروهی همچون ACCOR اکثر هتل های تونس را در اختیار دارد. بن علی البته فقط هتل ها را با توجه به اهمیتی که صنعت توریسم در تونس دارد خصوصی سازی نکرده بود و در اختیار سرمایه داران فرانسوی نگذاشته بود، او بانک ها، ماهیگیری، نساجی ها، اینترنت و حتا بهداشت و آموزش را نیز خصوصی سازی کرده بود و در اختیار سرمایه داران آمریکایی گذاشته بود. بن علی یکی از بهترین شاگردان نهادهای بین المللی سرمایه داری بود به طوری که آقای دومینیک اشتراوس – کان، رئیس کنونی صندوق بین المللی پول (که در ضمن عضو برجسته ی حزب سوسیالیست فرانسه هم هست) گفته بود:”اقتصاد تونس سالم است، دیگر کشورهای در حال رشد باید از آن الگو برداری کنند.”

مردم یک کشور می توانند یک رئیس جمهور، رئیس دولت یا هر کس دیگری را که به هر عنوانی در رأس یک دولت قرار دارد سال های متمادی تحمل کنند یا او را بپذیرند. اما هنگامی که این اشخاص با تقلب و با اعمال سرکوب و دیکتاتوری و با آراء قلابی نود و نه درصدی برای چندین دهه در بالای هرم قدرت قرار می گیرند و کارنامه ای به جز افزایش فقر، نبود آزادی و عدم هر گونه عدالت به جای نمی گذارند، آن گاه مردم را وادار می کنند که برای رهایی خود و برای برقراری عدالت به خیابان ها بیایند و خواهان سرنگونی آنان گردند. واقعیت این است که مردم تونس بن علی را به عنوان فردی که بیش از دو دهه در قدرت بود عامل فساد، فقر و خفقان می دانستند، مردم مصر مبارک را، مردم لیبی قذافی را، مردم یمن علی عبدالله صالح را، مردم بحرین حمد بن عیسی آل خلیفه را و غیره. چرا که تمام این افراد دو، سه و حتا چهار دهه “رئیس جمهور” یا شاه هستند و چیزی به جز فقر و خفقان به بار نیاورده اند.

هر چند در تونس و مصر مردم توانستند با تظاهرات های قاطعانه ی خود بن علی و مبارک را وادار به ترک قدرت کنند، اما عدم وجود رهبری انقلابی در این کشورها منجر به این شده است که در تونس حتا افرادی مانند غنوشی که تا همین چند روز پیش در دولت بن علی بودند همچنان در قدرت باقی بمانند و با وارد کردن مثلاً یک وبلاگ نویس ناراضی به دولت کل سیستم را دست نخورده نگاه دارند یا در مصر رتق و فتق امور به ارتش واگذار شده است. در این جا هم نیروهای اجتماعی واپسگرا از سطح پایین تر درجه ی آگاهی مردم سوء استفاده کردند و از توهمی که مردم به ارتش مصر دارند به نفع خود بهره برداری نمودند. عدم وجود رهبری انقلابی البته تنها دلیل بی فرجامی تاکنونی انقلاب ها نیست، دخالت ها و تلاش قدرت های بزرگ در حفظ منافع خود در این کشورها نیز نباید فراموش گردد. چه کسی می تواند اهمیت مصر در منطقه را نه فقط از نظر اقتصادی بلکه سیاسی و سوق الجیشی در نظر نداشته باشد؟ از همین جاست که ما شاهدیم که همان قدرت های امپریالیستی که تا دیروز از بن علی و مبارک حمایت می کردند ناگهان آنان را دیکتاتور می نامند و دست به آلترناتیوسازی می زنند.

در مصر گروهی به نام “جنبش جوانان شش آوریل” به نام این که افرادی که آن را تشکیل می دهند جوان و مدرن هستند و در سال ۲۰۰۸ حتا به حمایت از مطالبات کارگری برخاسته‌اند، ابتکار عمل را به دست گرفت. بر اساس دو سندی که ویکی لیکس منتشر نموده است برخی افراد وابسته به جنبش ۶ آوریل در نوامبر ۲۰۰۸ و ژانویه ۲۰۱۰ در ارتباط مستقیم با سفارت آمریکا در قاهره بوده اند. یکی از بنیان گذاران جنبش شش آوریل مصر زنی به نام ایسره عبدل فتاح است. وی در یک دوره ی کارآموزی یک نهاد آمریکایی به نام Freedom House شرکت داشته است. این نهاد که بودجه اش را وزارت امور خارجه ی آمریکا و یک نهاد دیگر آمریکایی به نام USAID تأمین می کند برنامه ای به نام “نسل جوان” دارد که وظیفه اش را تربیت “اصلاح گران اجتماعی و سیاسی” تعریف کرده است. اکثر این نهادهای آمریکایی توسط شورایی متشکل از دو حزب جمهوریخواه و دمکرات آمریکا، اتاق بازرگانی ایالات متحده و سندیکای CIO –  AFL  اداره می شوند. عبدل فتاح تنها فردی نیست که برای “نمایندگی راه سوم، راهی معتدل و آرام” دوره ی کارآموزی دیده است. Freedom Hous پیش قدم شد تا دیگر افرادی که مخالف حسنی مبارک بودند در ماه می ۲۰۰۸ و ماه می ۲۰۰۹ با کاندولیزا رایس و هیلاری کلینتون وزاری سابق و کنونی امور خارجه ی آمریکا دیدار و گفت و گو کنند.

در روزهایی که مردم به جان آمده ی مصر در میدان تحریر شبانه روزی تظاهرات می کردند و خواهان کار و نان و آزادی بودند، رسانه های بزرگ فرد دیگری به نام وائل قونیم را به خصوص با پخش یک مصاحبه از وی بزرگ نمایی کردند. وی در این مصاحبه با گریستن از دستگیری خود و حبس دوازده روزه اش چنان صحبت کرد که به قهرمان آزادی طلبی تبدیل شد. اما وائل قونیم کیست؟ او در دانشگاه آمریکایی قاهره تحصیل کرده است. قونیم رئیس بازاریابی گوگل در کل خارومیانه و آفریقای شمالی وکل خاورمیانه ا ست. همسرش نیز یک زن آمریکایی ست. او یکی از فعالان جنبش شش آوریل مصر است و اخیراً مدیرعامل گوگل گفته است که او به آن چه قونیم انجام می دهد افتخار می کند!

سوای این نیرو که می توان گفت به عنوان نیروی اضطراری و در غیاب یک نیروی واقعاً انقلابی در مصر عمل کرد، افراد و نیروهای دیگری هم در مصر به صحنه آمدند که بابی توجهی مردم روبه رو شدند و عجالتاً از صحنه کنار رفتند. از جمله اخوان المسلمین یا فردی مثل محمد البرادعی که در ابتداء نامزد مطلوب آمریکا برای جایگزینی مبارک بود.

البته نیروهای امپریالیستی و قدرت های جهانی در تمام کشورها به یک شکل عمل نمی کنند و ترفندهای گوناگونی را برای حفظ بازارهای این کشورها در آستین دارند. بد نیست در این جا کمی به مسئولیت آن ها پیش از این قیام ها و در حال حاضر پرداخته شود.

کشورهای عربی که اکنون با قیام مردم خود روبه رو هستند از بحران ژرف نظام سرمایه داری بی نصیب نبودند. آمریکا و اکثر کشورهای اتحادیه اروپا ثروت های ملی این کشورها را به یاری دست نشاندگان خود در مصر و عربستان سعودی و بحرین به یغما بردند. بهای کالاهای اولیه مورد نیاز مردم در این کشورها در سال های اخیر دائماً بالا رفت. از جمله ی این کالاها می توان به غلات اشاره کرد. این در حالی بود که شرکت های بزرگ نفتی آمریکایی و اروپایی ثروت های افسانه ای از قبل منابع نفت و گاز و دیگر منابع سودزای آن ها از جمله صنعت توریسم به جیب زدند. اکنون همین قدرت ها می خواهند هر طور شده بر طغیان های اجتماعی جاری این کشورها فائق آیند تا منافع خود را همچنان حفظ کنند. چند روز پیش یک بانک ژاپنی به نام Nomura نگرانی خود را از افزایش بهای نفت چنین به رویترز اعلام کرد:”اگر لیبی و الجزایر تولید نفت را متوقف کنند، بهای هر بشکه می تواند از ۲۲۰ دلار فراتر رود. در چنین صورتی تولید اوپک روزی دو میلیون و یک صد هزار بشکه کاهش خواهد یافت.” در چنین اوضاعی ست که در رابطه با قیام مردم لیبی بیش از پیش مسئولان ناتو اعلام موضع می کنند و حتا برخی از رسانه های غربی از دخالت نظامی ناتو در صورت ادامه ی بحران در لیبی سخن می گویند. به عبارت دیگر لیبی مصر نیست و اگر لازم باشد به آن حمله می کنند تا قذافی را سریع تر سرنگون کنند تا تولید نفت با اغتشاش روبه رو نگردد.

سه یا چهار ماه پیش چه کسی می توانست تصور کند که دیکتاتورهایی همچون بن علی و مبارک با قدرت سیل آسای توده های مردم مانند موش بگریزند؟ در پایان سال میلادی گذشته چه کسی می توانست تصور کند که الجزایری ها، یمنی ها، بحرینی ها و مراکشی ها دسته دسته به خیابان ها سرازیر می شوند و خواهان آزادی و عدالت می گردند و در برابر نیروهای سرکوب سینه سپر می کنند؟ اکنون این ها تماماً به واقعیت پیوسته است. اما نباید این تحولات را با تغییرات واقعی انقلابی اشتباه کرد. در تونس و مصر و شاید به زودی در لیبی نظم سیاسی و اقتصادی برجا مانده است. صد البته قدم اول برداشته شده است و تلاش مردم این کشورها برای آزادی های بیش تر تاکنون درمحدوده ای نتیجه بخش بوده است به ویژه این که در این کشورها نیروهای مذهبی به حاشیه رانده شده اند و عملاً نقشی در تحولات ندارند و این درسی ست که مردم این کشورها از فاجعه ی استقرار جمهوری اسلامی در ایران گرفته اند. آزادی سیاسی بیش تر، زمینه  را برای تشدید مبارزه طبقاتی فراهم و راه را برای تحولات دیگری در زمینه ی اقتصادی و اجتماعی باز می کند. با این حال بعید است که ساختارهایی مانند ارتش مصر یا قدرت های مداخله ی جوی غربی اجازه دهند که لااقل در چارچوب های متعارف بورژوایی آزادی در کشورهای در جوش و خروش عربی استقرار یابد. به همین جهت جنبش های مردمی تونس، مصر، لیبی، یمن، بحرین و غیره هنوز در آغاز راه اند و باید دید که سیر تغییر و تحولات آن ها را تا به کجا به پیش می راند یا احتمالاً متوقف می کند و در بدترین حالت به عقب سوق می دهد. فرار بن علی و مبارک در تونس و مصر نشان داد که قدرت آنان پوشالی بود که با چنین شتابی کنار رفتند ، اما تحولاتی که پس از کناره گیری آنان شاهدش هستیم بر این واقعیت صحه گذاشت که آلترناتیوی به جز رهبری انقلابی طبقه ی کارگر که مسلح به سوسیالیسم علمی باشد برای نظم سرمایه داری وجود ندارد. این که متأسفانه چنین آلترناتیوی در تونس و مصر و در لیبی و بحرین و یمن وجود ندارد ذره ای از درستی این نظر نمی کاهد. به همین جهت است که قیام و شورش مردم این کشورها را می توان از هم اکنون انقلاب های نیمه کاره نامید و همواره باید درنظر داشت که نیروهای غیرکارگری و غیرکمونیستی  وظیفه ای در به فرجام رساندن و پیروزی انقلابات ندارند.

متن کامل نشریه کار در فرمت پی دی اف

فقر و بیکاری حاصل از بحران اقتصادی تنها یک راه حل دارد؛ انقلاب !

گرداب بحران اقتصادی فقط توده‌ها را در خود غرق نمی‌سازد، این بار دیگران نیز در وحشت فرو رفته‌اند. صدای پای‌ غول بحران، حاکمیتی را که تا دیروز با لبخند بی‌اعتنایی به آن می‌نگریست به وحشت انداخته و رویاهای‌اش را به خواب‌های پریشان بدل ساخته است. بیکاری، فقر و گرسنگی که با بحران اقتصادی جهانی تشدید شده بودند، امواج سهمگینی ساختند که سدهای بن‌علی و مبارک را درهم شکست و جمهوری اسلامی از همین می‌ترسد.

از سال‌های ۵٣ – ۵۴ ایران با معضل بحران اقتصادی روبرو شد. اما در پی قیام بهمن ۵٧ و به دلایلی از جمله جابجایی مدام قدرت در طیف‌های گوناگون بورژوازی، ساختار اقتصادی و وابستگی آن به نفت، بحران‌های سیاسی و اجتماعی، جنگ هشت ساله، این بحران به یک رکود مزمن و ساختاری تبدیل گردید و سیاست‌های اقتصادی دولت‌های حاکم که گاه به دلایلی چند (غیر اقتصادی) اتخاذ شد بر شدت آن افزود.

ویژ‌گی بحران مزمنی که اقتصاد ایران با آن روبروست رکود همراه با تورم است. تورمی که براساس “آمارهای دولتی” در سال ٧٣ به ٢/ ٣۵ و در سال ٧۴ حتا به ۴/ ۴٩ درصد رسید، از بزرگترین آثار این تورم کاهش قدرت خرید کارگران و زحمتکشان است. با کاهش دستمزدهای واقعی، از سویی سهم دستمزد در سبد هزینه‌های تولید کالا کاهش یافت(١) و از سوی دیگر هر ساله بر تعداد کارگران و زحمتکشانی که به زیر خط فقر می‌روند، افزوده ‌گردید. “مسعود نیلی” اقتصاددان لیبرال که از جمله طراحان برنامه‌های پنج‌ساله جمهوری اسلامی است، می‌نویسد: “بررسی وضعیت شغلی سرپرستان خانوارهای زیر خط فقر نشان دهنده آنست که بر خلاف تصور اولیه، درصد کوچکی از خانوارهای زیر خط فقر، دارای سرپرست بیکار هستند و بخش اصلی فقرا (در شهر ۶٧% و در روستا ۵٢%) شاغلند!  اما شغلی که کفاف مخارج اولیه زندگی برای تأمین حداقل‌ها را هم نمی‌‌دهد”(٢). براساس گزارش‌ها بیش از ۴٠% جمعیت ایران در زیر خط فقر مطلق زندگی می‌کنند.

رکود اقتصادی نیز از دیگر عواملی است که بر فقر توده‌ها دامن می‌زند. اولین معضلی که رکود اقتصادی برای توده‌ها می‌آفریند بیکاری است. آمار بیکاری در سال‌های اخیر به شدت نگران کننده هستند. به گزارش روزنامه جهان اقتصاد در تاریخ سوم بهمن ماه ٨٩ حسن روحانی (از اعضای مجمع تشخیص مصلحت) در مصاحبه با خبرگزاری ایلنا می‌گوید: “بیش از٣٠ درصد از جوانان کشور بیکار هستند و درآمد آنها صفر درصد است‏‌”. براساس گزارش مرکز آمار ایران نرخ بیکاری در سال ٨٨ حدود ٧/ ١۴ درصد بوده است. این در حالی‌ست که محمدعلی موسوی نماینده مجلس و عضو کمیسیون اجتماعی معتقد است برای پی بردن به نرخ واقعی بیکاری، باید نرخ رسمی را حداقل در ٢ ضرب کرد تا به میزان واقعی بیکاری پی برد!! در گزارش ایسنا به تاریخ ١٩ خرداد ٨٩ رحیمی نسب دیگر نماینده مجلس از خرم‌آباد میزان بیکاری در لرستان را ۴٠ درصد اعلام می‌کند. با نگاهی به آن‌چه که از سوی مقامات دولتی گفته ‌شد می‌توان دریافت که معضل بیکاری بسیار حاد است. برخی منابع شمار بیکاران را در ایران تا ٧ میلیون و پانصد هزار نفر اعلام کرده‌اند(٣). اما با توجه به این‌که حدود ٧٠ درصد جمعیت ایران در سنین ١۵ تا ۶۴ سالگی قرار دارند، می‌تواند تعداد واقعی بیکاران حتا از این رقم نیز بیشتر باشد.

از سوی دیگر، تمام سیاست‌های دولت در رابطه با اشتغال با شکست کامل روبرو بوده است. در حالی که سردمداران دولت احمدی‌نژاد از جمله خود وی، رحیمی و وزیرکار مدعی ایجاد شغل تا یک میلیون و هشتصد هزار نفر در سال ٨٩ شده‌اند، آمارهای اقتصادی نشان می‌دهد که نه تنها این رقم غیرممکن می‌باشد که حتا حفظ اشتغال در سطح قبلی نیز محل تردید است. برای مثال، موسی‌الرضا ثروتی نایب رییس کمیسیون برنامه و بودجه مجلس اعلام کرده است که در طول سال‌های ١٣٨۴ تا ١٣٨٧ کل اشتغال ایجاد شده از رقم ۶٠٠ هزار فراتر نرفته است، در حالی که در طی این سال‌ها دولت بیش از ٢٢ میلیارد دلار در چارچوب طرح بنگاه های زودبازده هزینه کرده است، هزینه‌ای که جز افزودن به تورم تاثیر دیگری بر اقتصاد ایران نداشته است.

براساس بدیهی‌ترین اصول علم اقتصاد کاهش بیکاری با رشد اقتصادی ارتباط مستقیم دارد و رشد اقتصادی در سال‌هایی از دوره‌ی احمدی‌نژاد تنها مرهون بالا رفتن قیمت نفت بوده است و از سال ٨٧ حتا همین نیز تحقق نیافته و در طی این سال‌ها رشد اقتصادی حتا زیر یک درصد بوده است (در صورت امکان تحقیق مستقل ممکن است این رقم حتا به رشد منفی نیز کاهش یابد). براساس آمارهای موجود، کشاورزی ایران در سال‌های اخیر عقب‌گرد داشته و تولیدات این بخش کاهش بسیار یافته است، به‌طوری که نتیجه‌ی مستقیم آن مهاجرت وسیع جوانان به شهرها و خالی شدن برخی روستاها از سکنه بوده است. در بخش صنعت اوضاع از این نیز بدتر است. اکبرنژاد نماینده تبریز و عضو کمیسیون اقتصادی می‌گوید: “هم اکنون بسیاری از کارخانه‌های کشور با ظرفیت ٣٠ درصد کار می‌کنند” و این به‌معنای عدم حفظ اشتغال در رشته‌های صنعتی است. هر روز اخباری از اخراج کارگران به گوش می‌رسد و این چیزی نیست جز نتیجه‌ی بحرانی که بخش صنعت را تا حدود زیادی آسیب‌پذیر ساخته است. تنها بخشی که در سال‌هایی از دوره‌ی احمدی‌نژاد و در اوج درآمدهای نفتی مقداری رشد یافت، بخش مسکن بود که با سرازیر شدن پول نفت به این بخش و گسترش زمین‌خواری و دلالی  قیمت مسکن به صورت نجومی افزایش یافته و سپس این بخش نیز وارد رکود شد. بخش خدمات نیز از نظر اشتغال نتوانست تاثیر چندانی در جذب نیروی کار داشته باشد.

به دلیل رشد زاد و ولد در دهه‌ی ۶٠ جمعیت جوانی که هر ساله وارد بازار کار می‌شود از سوی مقامات دولتی یک میلیون و دویست‌هزارنفر تخمین زده می‌شود. به گفته‌ی مسعود نیلی ایجاد کار برای این گروه رشدی “متناظر با نرخ رشد اقتصادی حدود ده درصد در سال برای یک دوره دهساله” نیاز دارد(۴). به گفته‌ی وی “منابع مورد نیاز برای تحقق رشد متوسط هشت درصد (توجه کنید هشت درصد و نه ده درصد!) در سال حدود ٢٠٠ میلیارد دلار است”(۵). سرمایه‌‌ای  که جمهوری اسلامی فاقد آن است.

دولت احمدی‌نژاد و بحران اقتصادی

افزایش درآمدهای نفتی که از سال ٨٣ آغاز شد، در دوره‌ی برسرکار آمدن احمدی‌نژاد به اوج خود در طول تاریخ ایران رسید. حجم درآمدهای ارزی حاصل از صادرات نفتی و غیرنفتی در طول سال‌های ٨۴ تا ٨٨ به بیش از ۴۵١ میلیارد دلار رسید. این در حالی‌ست که مجموع درآمدهای ارزی طی سالهای ٨٣ – ٧٩ به زحمت به ١٧۵ میلیارد دلار رسیده بود. اما به رغم درآمدهای بی‌سابقه‌ی ارزی حاصل از گران شدن قیمت نفت، سال به سال وضعیت اقتصادی ایران به وخامت گرایید.

در پی رقابت‌های سیاسی بین دو جناح بورژوازی حاکم، دولت احمدی‌نژاد در راستا – و یا بهتر است بگوییم به بهانه‌ی – برخی از شعارهای خود، اقدام به تثبیت نرخ ارز از سویی و وارد کردن وسیع کالاهای مصرفی با ارز حاصل شده از صادرات نفت نمود که حاصل آن ایجاد رکود در برخی از صنایع شد که در طول این سال‌ها به دلیل ویژگی‌های اقتصاد رانتی  شکل گرفته و قادر به مقابله با کالاهای ارزان قیمت چینی (با آن پشتوانه‌ی محکم اقتصادی) نبودند. در واقع نیز رشد اقتصادی محدود این سال‌ها تنها مرهون قیمت بالای نفت بود وگرنه دولت هیچ اقدامی برای این رشد صورت نداده بود. اما تزریق این پول به نوبه‌ی خود افزایش تورم را به‌دنبال آورد. به‌گونه‌ای که در سال ٨٧ و در حالی که به دلیل بحران اقتصادی در برخی کشورها میزان تورم در حد صفر رسیده بود، در ایران آمار دولتی حکایت از تورم ۴/ ٢۵ داشت. در دوره احمدی‌نژاد به ویژه باید به غیرقابل اعتماد بودن آمارها تاکید داشت، بنابر این میزان تورم اعلام شده تازه بسیار کمتر از میزان واقعی تورم بوده است. جالب این که در همین سال (١٣٨٧) به رغم درآمد ارزی ١٠٨ میلیارد دلاری رشد اقتصادی کمتر از یک درصد بوده است!! در نهایت آن‌چه که حاصل سیاست‌ اقتصادی دولت احمدی‌نژاد در سرریز کردن دلارهای نفتی در بازار بود نه به نفع توده‌ها که به نفع سرمایه‌داران تمام شد.

حاصل این سیاست‌ها هم چنین ورشکستگی برخی صنایع بود. اگر تا پیش از این صنایع نساجی از جمله صنایع بحرانی بودند، اکنون بازار بسیاری از کالاها در اختیار محصولات چینی قرار گرفته و شرکت‌های صنعتی که به دلیل ساختار خود به بازار داخلی چشم دوخته و به آن وابسته بودند یکی پس از دیگری ورشکست گردیدند. دولت از این فرصت حتا برای پاسخ‌گویی به بدهی‌های خود نیز استفاده نکرده و به رغم درآمد بالا، بر حجم بدهی‌های دولت افزوده شد. در واقع دولت در این سال‌ها به جای کوچک شدن، بزرگ‌تر نیز شده بود و به‌ویژه بودجه دستگاه‌های سرکوب، امنیتی و تحمیق مذهبی در طی این سال‌ها افزایش چشم‌گیری یافته و در برخی مواقع چند برابر شده بود. همین‌طور ولخرجی‌های دولت در خارج از کشور نیز از شتابی بی‌نظیر برخوردار گشت. کارخانجات تولیدکننده‌ی لوازم برق و الکترونیک یکی از صنایعی بودند که در اثر سیاست‌های فوق با بحران روبرو گشتند. به گفته‌ی وزیر نیرو بدهی این وزارت‌خانه به پیمانکاران  ٢٠٠٠ میلیارد تومان است و دولت هیچ مبلغی نیز برای دادن بدهی خود در بودجه سال ٨٩ در نظر نگرفته و تنها راه برای پرداخت بدهی، فروش نیروگاه‌های دولتی می‌باشد.

از سوی دیگر بودجه عمرانی دولت نیز در طی این سال‌ها هرگز هم‌پای بودجه جاری کشور رشد نکرد. براساس آمارهای بانک مرکزی در حالی‌که طی سال‌های ٨۴ تا ٨٨ میزا ن بودجه عمرانی تقریبا ثابت بوده در مقابل هزینه‌های جاری دولت از ٣۶ میلیارد دلار در سال ٨۴ به ۵٩ میلیارد دلار رسید. جالب آن‌که براساس آمارهای ارایه شده از ٣٠ هزار میلیارد تومان (حدود ٣٠ میلیارد دلار) بودجه عمرانی سال ٨٩ تنها ١۶ هزار میلیارد تومان آن اختصاص یافته و این به معنای هزینه شدن ١۴ هزار میلیارد تومان بودجه عمرانی در ردیف بودجه‌های جاری به دلیل کمبود بودجه است. براساس عملکرد بودجه در سال ٨٨ نیز از ٢٢ هزار میلیارد تومان بودجه عمرانی، حدود ١۵ هزار میلیارد تومان اختصاص یافته است. به گفته‌ی اعضای کمیسیون برنامه و بودجه۶٠ درصد بودجه عمرانی کشور در این سال‌ها صرف هزینه های جاری دولت شده است. در بودجه سال ٩٠ نیز که از سوی احمدی‌نژاد به مجلس ارایه شده، مبلغ بودجه عمرانی ۴٨ هزار میلیارد پیش‌بینی شده است (که البته تحقق این مبلغ نیز با توجه به عملکرد بودجه در سال ٨٩ و وضعیت اقتصادی بعید است)، این در حالی است که در همین بودجه  سال ٩٠ بودجه شرکت‌های دولتی با رشدی کم‌سابقه ۴۴ درصد افزایش یافته‌اند!! اما به رغم این افزایش و با کمال تعجب، بیش از ٧ درصد اعتبار حقوق کارمندان دولت دربودجه سال ٩٠ کاهش یافته است!!

مبلغ بودجه سال ٩٠ با ۴۶ درصد افزایش از مبلغ ٣۶٨ هزار میلیارد تومان در سال ٨٩ به مبلغ ۵٣٨ هزار میلیارد تومان در سال ٩٠ رسید. به یاد داشته باشیم که افزایش مبلغ بودجه با در نظر گرفتن منابع محدود رژیم بیش از هر چیز به معنای افزایش کسری بودجه خواهد بود و این تورم‌زاست. در حالی که برای سال آینده با تورم شدیدی روبرو هستیم، رکود هم چنان سایه سنگین خود را بر اقتصاد ایران پهن کرده است؛ بانک جهانی که به طور عمده براساس آمارهای دولتی رشد اقتصادی را محاسبه می‌کند برای سال ٢٠١٠ رشد اقتصادی ایران را ۵/ ١ درصد و برای سال ٢٠١١، نیز تنها ٣ درصد برآورد کرده است که اولا تحقق آن بعید است و دوم این که با نرخ تورم به هیچ وجه تناسبی ندارد.

اما حتا اگر براساس همین پیش‌بینی نیز بخواهیم تحلیل کنیم، واقعیت اقتصاد ایران در سال آینده – همان‌طور که نشان داده شد – چیزی جز افزایش بیکاری و تورم نخواهد بود. از این رو در سال جاری نیز بازنده‌گان اصلی شرایط وخیم اقتصادی در ایران کارگران و زحمتکشان خواهند بود.

از سویی با توجه به آن‌چه که در بالا توضیح داده شد می‌توان به‌راحتی درک کرد که وعده‌های دولت برای کاهش بیکاری چیزی جز شعاری توخالی نبوده و برای کاهش بیکاری احتیاج به رشد اقتصادی بیش از ١٠ درصدی است(۶). از سوی دیگر وضعیت تورم نیز در سال آینده بخش باز هم بیشتری از توده‌ها را به زیر خط فقر رانده و گرسنگان، گرسنه‌تر خواهند شد.

غول گرانی از هم اکنون بیدار شده است. به گزارش روزنامه ابرار در تاریخ ٧ اسفند، قیمت یک شانه تخم مرغ به ۶٠٠٠ تومان رسیده است! و این درحالی‌ست که در تاریخ ٣٠ بهمن (یعنی ٧ روز قبل‌تر) خبرگزاری فارس به نقل از رییس اتحادیه مرغداران قیمت یک شانه تخم‌مرغ را ٣٧۴٠ تومان اعلام کرده و فروش بالاتر از آن را تخلف نامیده بود.

براساس خبر روزنامه همشهری، قیمت اغلب میوه‌ها رشدی معادل ٣٠ درصد نسبت به ماه قبل داشته است. در این میان قیمت سیب زرد و قرمز افزایش چشم‌گیری داشته است. سیب قرمز از ٢‌هزار هشت‌صد تومان تا حدود ۴ هزار تومان و سیب زرد از ٢‌هزار و ۵٠٠ تومان تا ٣ هزار و ٨٠٠ تومان به فروش رفته است. قیمت پیاز نیز در هر کیلوگرم به ١٣٠٠ و سیب‌زمینی به بیش از هزار تومان رسیده است (جالب این که گزارش‌های منتشره از سوی بانک مرکزی همه‌ی این موارد را نادیده گرفته و گاه در کمال وقاحت از کاهش قیمت‌ها سخن می‌راند).

قیمت حبوبات نیز نسبت به قبل از آغاز یارانه‌ها در برخی اقلام تا ۵٠ درصد افزایش داشته‌اند. به‌گزارش خبرگزاری ایلنا، بهای اجاره مسکن در فصل زمستان ٢٠ درصد افزایش یافته که به نوشته‌ی این خبرگزاری در تاریخ ٣٠ ساله اخیر این موضوع بی‌سابقه بوده است و این به معنای این است که حتا در سال ٧۴ با حدود ۵٠ درصد تورم نیز ما شاهد چنین موضوعی نبوده‌ایم!!

شهاب‌الدین صدر رییس سازمان نظام پزشکی که نایب رییس مجلس اسلامی نیز می‌باشد و همه‌ی مقامات خود را مدیون این حکومت جور و جنایت است، در پاسخ به خبرنگار ایلنا از افزایش ۴٠ تا ۶٠ درصدی هزینه‌های سلامت خبر داد و این‌ها همه هزینه‌هایی هستند که بر دوش کارگران و زحمتکشان سنگینی خود را فرود خواهند آورد.

شکی نیست که با افزایش هزینه‌های حمل‌ونقل و چند برابر شدن هزینه‌ی گاز، برق، آب و تلفن موج دوم گرانی نیز از راه خواهد رسید. آن‌گاه است که باید اندیشید و گفت براستی کارگران و زحمتکشان با دستمزدهای ناچیز چگونه باید حتا برای یک‌بار از پای سفره سیر بلند شوند؟! براستی چگونه ممکن است؟!

اقتصاد ایران برای رهایی از این بحران، و گرسنگان که همانا کارگران و دیگر زحمتکشان و ستم‌دید‌گان جامعه هستند،برای رهایی از گرسنگی راهی جز انقلاب ندارند. تنها با یک انقلاب و سرنگونی انقلابی حاکمیت اسلامی است که می‌توان به تغییر این شرایط امیدوار بود. آینده که در پشت‌درهای بهار ایستاده و نظاره‌گر است وقتی فرا رسد انقلاب تنها راه حل خواهد بود و انقلاب ایران بی‌شک انقلاب کار، نان و آزادی خواهد بود.

پی‌نوشت:

١ – به گزارش ایلنا و به نقل از حاج اسماعیلی یکی از مقامات وابسته به خانه کارگر دستمزد کارگران تنها ١٠ تا ١٣ درصد هزینه تولید را شامل می‌شود.

٢ – تحلیلی از چالش‌های آینده اقتصاد ایران – مسعود نیلی

٣ – در وبسایت رادیو فرانسه آمده است: “نرخ بیکاری در ایران حداقل ٣٠ درصد است که این شامل دست کم ٧ میلیون و ۵٠٠ هزار نفر از نیروی فعال کشور می شود. با اتکا به همین داده ناظران معتقدند که بیکاری ٣٠ درصد جمعیت فعال جامعه دست کم ۴٠ درصد جمعیت کل کشور را زیر خط فقر مطلق فرو برده است”. از سوی دیگر مسعود نیلی نیز که برآورد کمتری از تعداد بیکاران دارد پیش‌بینی کرده است که تا سال ٩۴ تعداد بیکاران به رقم هفت میلیون نفر خواهد رسید هر چند که خود وی نیز با تعریف بیکار توسط دولت مشکل داشته و آن را قبول ندارد. براساس تعریف دولت کسی که حتا یک ساعت در هفته‌ی آمارگیری کار کرده باشد، بیکار محسوب نمی‌گردد در حالی که پیش از این اگر کسی دو روز کار در هفته آمارگیری کرده باشد، جزو بیکاران محسوب نمی‌گردیده است. روش دولت احمدی‌نژاد برای محاسبه بیکاران یکی از دلایلی است که در سال اول و دوم دولت وی دلیل کاهش بیکاری اعلام گردیده است.
۴ و ۵ – منبع شماره ٢.

۶ – با توجه به هجوم نیروی کار جدید به بازار در سال‌های پیشِ رو، برای کاهش بیکاری رشد اقتصادی باید بیش از ١٠ درصد باشد که در شرایط کنونی به یک معجزه بیشتر می‌ماند. برخی منابع لزوم رشد اقتصادی ٢٠ درصدی را برای کاهش بیکاری برآورد کرده‌اند.

متن کامل نشریه کار در فرمت پی دی اف

فراز و فرود جنبش زنان در ایران

در سراسر دورانی که جمهوری اسلامی بر ایران حاکم است، مبارزه‌ی زنان به اشکال مختلف علیه تبعیض و ستم‌گری و برای کسب حقوق برابر با مردان، ادامه یافته است. اشکالی که این مبارزه نیز به خود گرفته، همواره تابعی از جزر و مد اوضاع سیاسی، درجه‌ی آگاهی و تشکل زنان بوده است. در این میان، اما ۲۲ خرداد سال ۸۴، یک نقطه عطف و جهش در مبارزات زنان محسوب می‌گردد. مقدمات این حرکت از اواخر دهه‌ی ۷۰ با شکل‌گیری و تجانس تدریجی محافلی از زنان حول تلاش برای مبارزه‌ای آگاهانه علیه تبعیض و نابرابری جنسی آغاز گردید و در ۲۲ خرداد ۸۴، موجودیت خود را به عنوان یک جنبش بالنسبه سازمان یافته‌ی علنی اعلام نمود.

در فراخوانی که برای برپائی این اعتراض علنی صادر گردید، چنین آمده بود: “سال‌هاست که زنان برای دست‌یابی به حقوق برابر تلاش می‌کنند. دشواری‌‌ها و موانع بسیار جدی بر سر راه آنان وجود دارد. بن‌بست‌های قانون اساسی و قوانین مدنی و جزایی حاکم بر جامعه، یکی از مهم‌ترین این موانع است.” این فراخوان با استقبال گرم زنان آگاه و مردانی که از برابری حقوق زن و مرد دفاع می‌کنند، رو به رو گردید. روز ۲۲ خرداد، چندین هزار تن از مدافعین برابری حقوق زن و مرد  به این فراخوان پاسخ مثبت دادند و با برپایی تظاهرات در مقابل دانشگاه تهران، سر دادن شعار در محکومیت تبعیض و ستم بر زنان و فریاد سرود رهایی زن، خواستار رفع تبعیض و برابری حقوق زن و مرد شدند.

بیانیه‌ی پایانی این گردهمایی و تظاهرات نیز به صراحت اعلام می‌کرد که دمکراسی بدون آزادی و حقوق برابر و انسانی برای زنان متحقق نخواهد شد. این جمله‌ای‌ست که ما برگزارکنندگان این تجمع عمیقاً به آن اعتقاد داریم… کسب حقوق برابر و انسانی، محوری است که توانسته ما را به گرد هم آورد و جنبش همبستگی زنان را تشکیل بدهد.

خصلت رادیکال این حرکت، اولاً، از خود اعتراض آشکار است. زنان با ابتکار عمل خود، بدون توجه به موانع و محدودیت‌های ایجاد شده از سوی رژیم دیکتاتوری، فراخوان گردهمایی علنی را صادر نمودند. در این جا توهمی به نهادها و مؤسسات دولتی موجود وجود نداشت، بلکه بالعکس به ویژه قانون اساسی جمهوری اسلامی، مانعی بر سر راه دست‌یابی به حقوق برابر اعلام می‌شود. ثانیاً، تأکید می‌گردد که دمکراسی بدون آزادی و حقوق برابر و انسانی برای زنان متحقق نخواهد شد. یعنی آزادی و حقوق برابر برای زنان فقط می‌تواند در یک دمکراسی تحقق یابد و نه رژیم دیکتاتوری. ثالثاً، آن‌چه که محور گردهمایی و جنبش همبستگی زنان شده است “کسب حقوق برابر وانسانی” است.

رادیکالیسم این حرکت و محتوای مطالباتی آن، شور و اشتیاق به مبارزه‌ای متشکل را در میان زنان برانگیخت. جانبداری از جنبشی که سر آغاز مرحله جدیدی از مبارزات زنان بود، وسیعاً افزایش یافت. گروه‌های دیگری از زنان به مبارزه علنی پیوستند. این واقعیت، در جریان تظاهرات ۲۲ خرداد سال ۸۵ در میدان هفت تیر به خوبی بازتاب یافت. به رغم تهدیدات رژیم برای منصرف ساختن فعالان جنبش زنان از برپایی گردهمایی، تعداد وسیع‌تری از مدافعان برابری حقوق زن و مرد، در این گردهمایی حضور یافتند. دخالت نیروهای سرکوب‌گر پلیس، به تظاهرات و درگیری انجامید که در جریان آن صدها تن مضروب و ده‌ها تن از فعالان جنبش زنان دستگیر شدند. این وحشی‌گری رژیم قطعاً نمی‌توانست جنبشی را که برای کسب حقوق لگدمال شده نیمی از مردم ایران به حرکت درآمده بود، متوقف سازد. جانبداری از این جنبش و پیوستن گروه‌های بیش‌تری از زنان به آن، باز هم افزایش یافت. در حالی که صفوف جنبش زنان در فاصله یک سال وسیعا تقویت شده بود، تلاش طبقه حاکم برای خنثاسازی رادیکالیسم این جنبش و سوق دادن آن به مجاری قانونی و محدود کردن آن به چارچوب‌های نظم موجود آغاز گردید. در پشت صحنه ی این ماجرا جناح موسوم به اصلاح‌طلب رژیم قرار داشت و مجری پیشبرد آن، زنان بورژوا – فمینیست لیبرال و مذهبی که به این جنبش پیوسته بودند.

این واقعیت در “کمپین یک میلیون امضا” تجلی یافت که از یک سو بازتاب گرایش به قانون‌گرایی و تمکین به نهادهای نظم موجود بود و از طرف دیگر تضاد و کشمکش دو گرایش رادیکال و رفرمیست را منعکس می‌ساخت. در ۵ شهریور سال ۸۵، اجلاس تشکیل کمپین با حضور تعدادی از فعالین جنبش زنان، در تهران برگزار گردید و طرحی که به نام “کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز” توسط گروهی از زنان تهیه شده بود، مبنای فعالیت آن قرار گرفت.

کمپین اعلام می‌کرد: قصد دارد تلاش وسیعی را برای جمع‌آوری یک میلیون امضا آغاز نماید. هدف از این اقدام چه بود؟ در واقعیت امر، قانع کردن مقامات رژیم استبدادی مذهبی به این که خواست “تغییر قوانین تبعیض‌آمیز محدود به ۵ – ۴ هزار نفر از زنان نیست، بلکه این خواسته، خواسته‌ای کاملاً فراگیر است… نه تنها درخواستی غیر مشروع و مخالف اسلام نیست، بلکه با تعهدات بین‌المللی دولت ایران نیز همخوانی دارد… از سوی دیگر هیچ گونه ضدیتی با مبانی اسلام ندارد، زیرا جزو اصول دین به شمار نمی‌آیند. تغییر قوانینی که در این کمپین مورد درخواست است، محل اختلاف بین مجتهدین و علمای دین است و بسیاری از فقها از جمله آیت‌الله صانعی، یا آیت‌الله بجنوردی و شمار دیگری از مجتهدین تغییر آن‌ها را مغایر با اسلام ندانسته‌اند.” بنابراین “جمع‌آوری این امضاها به قانونگذاران ثابت خواهد کرد که زنان ایران در مورد درخواست خود جدی و استوار هستند.”

طرح کمپین در حالی که اساس کار خود را بر سازش و توهم‌پراکنی بر سر رفع قوانین تبعیض‌آمیز در چارچوب دولت مذهبی قرار داده بود، برای دادن امتیاز به گرایش رادیکال درون جنبش زنان و خنثا سازی آن‌، ادعا می‌کرد: اساس این کمپین “اصلاحات از پایین، از درون جامعه‌ی مدنی و نه از بالاست.” “این مبارزه راهی دشوار و طولانی است و مسیر اصلی آن نه از مجاری و معادلات قدرت، مردان و زنان قدرتمند و… بلکه خیلی ساده از طریق آگاهی و حساسیت تک تک زنان و شهروندان عادی نسبت به خودشان و درک موقعیت و جایگاه‌شان در جامعه می‌گذرد.”

تناقض عریان و آشکار بود. طرح کمپین بدون این که حتا نامی از برابری حقوق زن و مرد و یا مطالباتی بسیار مشخص و فوری نظیر لغو حجاب اجباری به میان آورد، راه حل عملی‌اش، نگاه به بالا، جمع‌آوری یک میلیون امضا برای تقدیم آن به “قانون‌گذار” دولت اسلامی، تقاضا از دولت مذهبی برای رفع قوانین تبعیض‌آمیز، بود. اما در حرف نیز مدعی بود اساس فعالیت کمپین، اصلاحات از پایین است و نه از بالا و مسیر اصلی آن نیز از مجاری و معادلات قدرت نمی‌گذرد.

سازمان فدائیان (اقلیت) در همان سال ۸۵ با نقد مواضع کمپین در چندین شماره‌ی نشریه کار اعلام نمود که اصلاح وضع زنان و رفع قوانین تبعیض‌آمیز در جمهوری اسلامی، جز یک توهم و فریب زنان بورژوا فمینیست لیبرال و مذهبی نیست. مادام که دولت مذهبی بر ایران حاکم است، چیزی از مطالبات زنان تحقق نخواهد یافت، قوانین تبعیض‌آمیز برنخواهد افتاد و برابری حقوق زن و مرد در یک چنین دولتی محال است. در عین حال هشدار داد که این مواضع کمپین، راهی جز کشیده شدن آن به دنبال یک جناح حکومت، تبدیل شدن به زائده آن و فروپاشی جنبش زنان، باقی نخواهد گذاشت. در دی ماه ۸۵، نشریه کار در مقاله‌ی “دفاع از حقوق و مطالابت زنان آری! قانون‌گرایی و توجیه ارتجاع اسلامی نه!” نسبت به خطراتی که جنبش رادیکال زنان را تهدید می‌کند، هشدار داد و نوشت: “تمام مشاجره‌ای که بر سر کمپین یک میلیون امضا و موافقت و مخالفت پیرامون آن در جریان می‌باشد، نزاعی بر سر دفاع یا نفی نظم موجود است. مشاجره بر سر این مسئله است که آیا تحقق حتا جزئی‌ترین حقوق و مطالبات لگدمال شده زنان و رفع تبعیض و ستم‌گری با مبارزه‌ای فراقانونی و نفی دولت مذهبی قابل حصول است یا از طریق تمسک به دولت مذهبی، توهم‌پراکنی در مورد نهادها و مؤسسات قانونی آن و حتا جناح‌های حکومت؟ آیا زنان باید برای حصول به برابری و برانداختن تبعیض جنسی با نظم موجود بجنگند، یا با دولت مذهبی آشتی کنند و تمنای رفع تبعیض نمایند؟ آیا باید به سیاهی‌ لشکر رقابت جناح‌های حکومت تبدیل شوند یا دست رد بر سینه همه آن‌ها بزنند و به دیگر جنبش‌های اجتماعی علیه نظم موجود بپیوندند؟” واقعیت، بر تمام نگرانی طرفداران پیگیر و واقعی برابری حقوق زن و مرد، مهر تأیید زد. کمپین، مطابق راه حل عملی طرح خود، برپایی تجمعات و تظاهرات و هرگونه اقدام فراقانونی را برای تحقق مطالبات زنان به کنار نهاد. قانون‌گرایی و توسل به نهادهای قانونی به شکل اصلی مبارزه تبدیل گردید و گام به گام به دنباله‌روی از یک جناح حکومت کشیده شد. کمپین برای تحقق مطالبات خود دست به دامان نهادها و ارگان‌های دولت مذهبی از نمونه‌ی مجلس گردید. از آیت‌الله‌های مرتجع دستگاه مذهبی یاری طلبید. کار به جایی رسید که حتا از مرتجعی به نام هاشمی رفسنجانی نیز کمک خواست. کمپین بر طبق طرح عملی خود نیازی به اتحاد با جنبش‌های رادیکال از نمونه‌ی جنبش کارگری و دانشجویی نداشت. کمپین متحدین خود را در درون جمهوری اسلامی می جست. کمپین نه نیاز داشت و نه می‌توانست در درون زنان کارگر و زحمتکش جایی برای خود باز کند. چرا که نگاه‌اش به بالا بود و نه به پایین، به توده‌های میلیونی زنان ستم دیده. کمپین نمی‌توانست حتا یک میلیون امضا جمع‌آوری کند، چرا که فقط زنان طرفدار نظم موجود و دولت مذهبی، آن هم گروهی از آن‌ها که به اصلاحات ناچیز در جمهوری اسلامی باور داشتند، می‌توانستند جانبدار آن باشند. پاسخ زنان آگاه و رادیکال، زنان کارگر و زحمتکش، به کلی منفی بود. خانه از پای‌بست ویران است، این پاسخ صریح و روشنی بود که آن‌ها به فعالان کمپین می‌دادند. بنابراین روشن است که مواضع کمپین فقط می‌توانست گرایش زنان بورژوا فمینیست لیبرال و مذهبی را تقویت و بالعکس زنان برابری‌طلب رادیکال را منفرد و حذف کند. با این همه جمهوری اسلامی بنا به خصلت مذهبی و ماهیت عمیقا ارتجاعی‌اش، نمی‌توانست حتا این فعالیت محدود برای اصلاحات حقوقی کوچک و ناچیز را تحمل کند. فعالان کمپین زیر فشار و سرکوب قرار گرفتند. یک سال بعد در سال ۸۶، شکست کمپین چنان آشکار گردید که نخستین شکاف در درون آن رخ داد و گروهی از زنان به این نتیجه رسیدند که از این طریق چیزی تغییر نخواهد کرد. زنان رادیکال و جوان جنبش زنان که عمدتاً از میان دانشجویان بودند، تدریجاً خود را از کمپین کنار کشیدند.  رهبری کمپین تماماً در درست زنان بورژوا – فمینیست قرار گرفت که در پی ائتلاف علنی با جناح موسوم به اصلاح‌طلب رژیم بودند. جریان انتخابات خرداد سال ۸۸، تمام شرایط را برای این ائتلاف رسمی و علنی و تبدیل شدن لااقل بخش عمده‌ی باقیمانده کمپین به زائده‌ی تام و تمام یک جناح از جمهوری اسلامی را فراهم ساخت. آن‌هایی که زمانی برای سرپوش نهادن بر ماهیت راه و روش کمپین و مواضع آن، ادعا می‌کردند، ما سیاسی نیستیم، اکنون تمام پرده‌ها را کنار زدند و خود را جانبدار یک جناح جمهوری اسلامی نامیدند . فاتحه‌ی کمپین یک‌سره خوانده شد و در پی مبارزات علنی و خیابانی مردم ایران علیه جمهوری اسلامی عملاً محو گردید. زنانی که به این نتیجه رسیده بودند، بدون سرنگونی جمهوری اسلامی و برافتادن دولت مذهبی، برابری حقوق زن و مرد ممکن نیست، بر خلاف مواضع کمپین، در پیشاپیش این نبردهای خیابانی قرار گرفتند.

تحولات پس از ۲ خرداد سال ۸۸ نیز، بیان چیز دیگری جز شکست سیاسی اصلاح‌طلبی و قانون‌گرایی نبود. زنان بورژوا فمینیست لیبرال و مذهبی نه فقط از این بابت خود با شکست روبرو شدند، بلکه نقش اصلی را در شکست و پراکندگی جنبش زنان بر عهده داشتند.

در هم ریختگی و پراکندگی جنبش زنان در طول نزدیک به دو سال اخیر، نتیجه‌ی سیاستی‌ست که کمپین در پیش گرفت. آن‌چه که در جریان تشکیل کمپین و روند بعدی آن رخ داد، حاوی درس‌های بزرگی برای فعالیت آتی جنبش زنان است. گرچه جنبش زنان عجالتاً دچار از هم گسیختگی و پراکندگی‌ست، اما این جنبش که مطالبه اصلی آن برابری کامل و بی قید و شرط حقوق اجتماعی و سیاسی زن و مرد است، به جای خود باقی‌ست. شکل فعالیت و سازمان‌دهی آن دیگر نمی‌تواند به شیوه گذشته انجام بگیرد. دوران جنبش همه با هم به پایان رسید. زنان بورژوا فمینیست لیبرال و مذهبی یک‌سره مطالبات حتا نیم‌بند خود را کنار نهادند و در جنبش طرفداران موسوی و کروبی حل شدند. سازمان‌دهی آینده جنبش زنان، فقط می‌تواند با اتکا به زنان کارگر و زحمتکش حول رایکال‌ترین شعارها و در محور آن برابری کامل حقوق اجتماعی و سیاسی زنان شکل بگیرد. این جنبش برای پیروزی خود به اتحاد و همبستگی با جنبش‌های اجتماعی رادیکال، جنبش کارگران و جنبش دانشجویی و تمام جنبش‌هایی که خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی هستند، نیاز دارد. تجربه فعالیت‌های مبارزاتی زنان در دوره‌ای که گذشت، آشکارا نشان داد که نخستین شرط  برافتادن تبعیض، نابرابری و ستم‌گری علیه زنان، سرنگونی جمهوری اسلامی و استقرار دولتی‌ست که در آن دین و دولت از یکدیگر کاملاً جدا باشند و هیچ دین و مذهبی، به عنوان دین رسمی کشور به رسمیت شناخته نشود. بنابراین، هر تلاشی برای تجدید سازماندهی جنبش زنان از سوی فعالان این جنبش، تنها می‌توتند با نفی دولت مذهبی آغاز گردد و در سرلوحه‌ی برنامه‌ی عمل آن، جدایی کامل دین از دولت و برابری کامل حقوق اجتماعی و سیاسی زن و مرد قرار گیرد.

مطالبات مشخص‌تر زنان، تنها می‌تواند در ذیل این دو اصل و به عنوان نتیجه‌ی تبعی آن‌ها مطرح گردد. اوضاع سیاسی جهان و به ویژه منطقه‌ی خاورمیانه، بحران‌های متعددی که جمهوری اسلامی را فرا گرفته است، همگی نشان از اعتلای مجدد جنبش مبارزاتی توده‌های مردم ایران برای سرنگونی جمهوری اسلامی‌ست. زنان سوسیالیست، چپ و رادیکال، باید از هم اکنون دست به کار شوند و اجازه ندهند که بار دیگر زنان بورژوا- رفرمیست، ابتکار عمل را به دست گیرند و یا مطالبات برابری‌طلبانه‌ی زنان تحت‌الشعاع دیگر مطالبات عمومی قرار گیرند و محو شوند. هر جنبش و سازمانی که ادعای دفاع از حقوق و مطالبات برابری طلبانه زنان را دارد، باید مطالبه‌ی جدائی دین از دولت و برابری کامل و بی قید و شرط حقوق سیاسی و اجتماعی زن و مرد را در پلاتفرم خود قرار دهد.

متن کامل نشریه کار در فرمت پی دی اف

گرامی باد هشت مارس روز جهانی زن- ٨ مارس روز جهانی زن، روز مبارزه برای نفی هر گونه تبعیض، نابرابری و ستم جنسی گرامی باد!

زنان مبارز ایران! زنان کارگر و ستم‌دیده!

بار دیگر ٨ مارس (١٧ اسفندماه) روز جهانی زن فرا رسید. از سال ١٩١٠ که روز جهانی زن به ابتکار کلارا زتکین، مبارز کمونیست آلمانی، در دومین کنفرانس بین‌المللی زنان سوسیالیست به تصویب رسید، هر ساله میلیون‌ها زن از سراسر جهان این روز را گرامی‌ داشته‌اند.

روزی که یادآور مبارزه‌ی زنان کارگری‌ست که برای کاهش ساعات کار و افزایش دستمزدها به پا خاستند.

روزی که یادآور زنان کارگر و سوسیالیستی‌ست که خواستار حق رای برای زنان شدند و بدین ترتیب برابری حقوقی زن و مرد را فریاد برآوردند.

اما تاریخ درس‌های دیگری نیز برای ما دارد.

زنانِ خشم، زنانِ عصیان، زنانِ انقلاب!

در حالی که زنان نقشی ممتاز در سرنگونی محمدرضا شاه داشتند، حکومتی بر سریر قدرت نشست و میراث‌دار شاه گردید که در تضییق حقوق زنان ده‌ها گام از سلف خود جلوتر بود.

زنان که برای اولین بار در تاریخ ایران، چنین نقش وسیعی در یک جنبش اعتراضی که به قیام و تغییر حاکمیت سیاسی فرا رویید، داشتند؛ در کنار کارگران و خلق‌های تحت ستم، اولین قربانیان حاکمیت اسلامی شدند.

زنان در زمره نخستین گروه های اجتماعی بودند که علیه ارتجاع اسلامی دست به اعتراض زدند و به خاطر دفاع ازحق پوشش مورد تهاجم اوباشان خمینی قرار گرفتند.

از ١٧ اسفند ۵٧ که بزرگترین تظاهرات زنان به مناسبت روز جهانی زن در تاریخ ایران برگزار شد، اینک ٣٢ سال می‌گذرد.

در طول این سال‌ها صدها زن به دلیل مخالفت با جمهوری اسلامی به دار آویخته شدند، حقیقتی تلخ و دردآور که در تاریخ ایران هرگز سابقه نداشته است.

در طول این سال‌ها هزاران زن به زندان افتاده و بی‌رحمانه‌ترین و وحشیانه‌ترین شکنجه‌ها را تحمل کردند.

در طول این سال‌ها هزاران زن راه تبعید را در پیش گرفتند و یا دندان خشم بر جگر خسته گرفته و در امید و انتظار پایانی، به حیات خود در زیر حجاب تحمیلی ادامه دادند.

سرنوشت زنان ما، یکی از غمبار‌ترین صفحات تاریخ سی‌ودوساله‌ی اخیر ایران است.

زنانی که در حکومت اسلامی نیمه ی مردمحسوب میگردند. زنانی که حتا ازحق سرپرستی کودکان خود نیز محروم اند. زنانی که مجرم به دنیا می‌آیند و چه جرمی در حاکمیت اسلامی از این بدتر که زن باشی!!

زنان مبارز ایران! زنان کارگر و ستم‌دیده!

٨ مارس نماد مبارزه زنان جهان، برای رهایی از ستمی‌ست که قرن‌ها بر زن اعمال شده است. ستمی که با تقسیم جامعه به طبقات آغاز گردید. مارکسیسم برای اولین بار ثابت کرد که  بردگی زن، در ساختار اقتصادی و اجتماعی جامعه طبقاتی ریشه دارد. فرودست بودن زن از روزی آغاز شد که مالکیت خصوصی بر وسایل تولید به‌وجود آمد و باعث گردید تا از یک‌سو زن به مرد وابسته گردد و از سوی دیگر بر بردگی اجتماعی او صحه گذاشته شد.

رهایی واقعی زنان امکان‌پذیر نیست، مگر از طریق کمونیسم. تنها با از بین رفتن مالکیت‌خصوصی بر وسایل تولید است که زمینه‌های لازم فراهم می‌گردد تا زنان از بردگی خانگی و وابستگی به شوهر آزاد گردند. تفاوت اصلی جنبشی که رهایی واقعی زنان از هرگونه ستم را هدف اصلی خود قرار داده با جنبش‌های رفرمیستی که تنها خود را به برابری حقوقی محدود می‌کنند در همین است. مارکسیست‌ها نه فقط برای برابری حقوقی زن و مرد که در جای خود مهم و باارزش است که برای برابری زن و مرد در تمامی عرصه‌ها مبارزه می‌کنند و معتقدند که این مبارزه جزیی ازجنبش طبقاتی، جنبش سرکوب شوندگان، جنبش قربانیان سرمایه‌داری، جنبش قربانیان طبقات مسلط است و از همین روست که این جنبش و پیوند آن با جنبش کارگری، برای کارگران و مبارزه برای ایجاد جامعه‌ی سوسیالیستی اهمیت بسیار دارد.

این حقیقت که رهایی زن با انقلاب سوسیالیستی و برانداختن نظام سرمایه‌داری ممکن است، اکنون دیگر به موضوعی روشن و واضح تبدیل گردیده و تاریخ مبارزات زنان ثابت کرده است که پیگیرترین مبارزان جنبش زنان، کمونیست‌ها  هستند.

زنان آگاه و مبارز! کارگران و زحمتکشان! روشنفکران مبارز!

“در هر جامعه‌ای درجه آزادی زن یک مقیاس طبیعی برای آزادی عمومی است” این سخنان را “فوریه” سوسیالیست برجسته‌ی فرانسوی حدود ٢٠٠ سال قبل بر زبان آورد که بیانگر اهمیت فوق تصور آزادی زنان در جامعه است.

اما براستی وضعیت آزادی زنان در ایران چگونه است؟ آزادی بیان، آزادی حق پوشش، آزادی انتخاب همسر، آزادی مسافرت، کدام آزادی را زنان در ایران دارند؟ زن درفرهنگ اسلامی ودر تحت حاکمیت جمهوری اسلامی تنها یک برده‌ی جنسی به‌حساب می‌آید. وقتی که دادگاه‌های اسلامی “عقرب سیاه” را که به ٣٠ زن تجاوز کرده تبرئه می‌کنند و آن‌گاه زنانی هم چون محبت محمودی و ریحانه جباری به جرم دفاع از خود در برابر تجاوز در همان دادگاه‌های اسلامی به اعدام محکوم می‌شوند، براستی از کدام حقوق زن در زیر پرچم اسلام می‌توان سخن گفت؟!

از همین روست که خواست‌ها و حقوق زنان در برنامه‌ی سازمان فداییان (اقلیت) از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است و سازمان ما در طول این سال‌ها با نگاه ویژه به جنبش زنان بر اهمیت آن پای‌ فشرده و ضمن دفاع از خواست‌های زنان از جمله خواست‌های حقوقی‌شان، به نقد جریانات راست و رفرمیست در این جنبش پرداخته است.

اما در حالی‌ که کمونیست‌ها برنامه‌ای روشن و واضح در ارتباط با زنان دارند، اصلاح‌طلبان که سابقه‌ای طولانی در زیرپالگدمال کردن خواست‌های زنان دارند، با توجه به نقش ویژه زنان در اعتراضات اخیر، تلاش می‌کنند تا خود را حامی خواست‌های زنان جلوه دهند. آن‌ها بانگ برمی‌آورند که ما مدافع حقوق زنان هستیم اما چگونه؟ و چیست این خواست زنان؟ این جاست که آن‌ها سکوت اختیار می‌کنند و با کلی‌گویی تلاش دارند تا از زیر بار سوالات جنبش زنان شانه خالی کنند.

دلیل آن روشن است. هیچ جریان بورژوایی پاسخی به این خواست‌ها نمی‌تواند داشته باشد. این تنها کمونیست‌ها هستند که با مردم صادقانه سخن گفته و خواست‌های آنان را روشن و واضح بیان می‌کنند.

سازمان ما حکومت شورایی را به عنوان آلترناتیو حاکمیت کنونی مطرح کرده و معتقد می‌باشد که تنها با حکومت شورایی است که قدرت به صورت واقعی و نه صوری در دستان  توده‌ها، کارگران و زحمتکشان قرار می‌گیرد. در برنامه‌ی عمل سازمان در ارتباط با اقدامات فوری این حکومت در مورد زنان با تیتر “ لغو تبعیض بر پایه جنسیت” آمده است:

“هرگونه ستم و تبعیض برپایه جنسیت باید به فوریت ملغا گردد و زنان از حقوق کامل اجتماعی و سیاسی برابر با مردان برخوردار گردند.

برخورداری زنان از حقوق و مزایای برابر با مردان در ازای کار مساوی.

زنان آزادند با برابری کامل با مردان در تمام شئون زندگی اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی مشارکت داشته باشند و به تمام مشاغل و مناصب در همه سطوح دسترسی داشته باشند.

تمام قوانین و مقررات ارتجاعی مربوط به تعدد زوج، صیغه، حق طلاق یک جانبه، تکفل و سرپرستی فرزندان، قوانین و مقررات تبعیض‌آمیز در مورد ارث، مقررات حجاب اجباری، جدا سازی زن و مرد در موسسات و مراکز عمومی وتمام مقررات و اقدامات سرکوبگرانه و وحشیانه نظیر شلاق، سنگسار و غیره و غیره باید به فوریت ملغا گردند.

برابری حقوق زن ومرد درامرطلاق، ارث وتکفل اولاد

هرگونه فشار، تحقیر، اجبار، اذیت و آزار و خشونت علیه زنان در محیط خانواده ممنوع گردد و مجازات شدیدی در مورد نقض آن‌ها اعمال گردد.

لغو حجاب اجباری و ممنوعیت هرگونه فشار و اجبار در مورد نوع پوشش زن. زنان باید از حق آزادی انتخاب پوشش برخوردار باشند.

آزادی کامل زن در انتخاب شریک زندگی خود. روابط خصوصی زن باید از هرگونه تعرض مصون باشد.

حق سقط جنین، باید بدون قید و شرط به رسمیت شناخته شود.

مرخصی زنان باردار یک ماه قبل و شش ماه بعد از زایمان بدون کسر حقوق، با برخورداری از امکانات پزشکی، درمانی و داروئی رایگان.

ممنوعیت کارزنان دررشته هایی که برای سلامتی آن‌ها زیان آور باشد.

برخورداری زنان از امکانات و تسهیلاتی نظیر شیرخوارگاه‌ها و مهدکودک‌ها در محل کار و زندگی. پدر و مادر  یکسان می‌توانند از این تسهیلات برخوردار باشند”.

زنده باد ٨ مارس روز جهانی زن

نابود باد ستم و تبعیض علیه زنان

سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی

برقرار باد حکومت شورائی

زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم

کار – نان – آزادی – حکومت شورایی

سازمان فدائیان (اقلیت)

ششم اسفندماه ١٣٨٩

متن کامل در فرمت پی دی اف

بیانیه سازمان فدائیان (اقلیت) به مناسبت ۱۹بهمن سالروز نبرد حماسی سیاهکل – ٤٠سال مبارزه در راه آزادی و سوسیالیسم

کارگران و زحمتکشان!

سالگرد نبرد حماسی سیاهکل است و ۴۰ سال مبارزه‌ی سازمان ما که به رغم افت و خیزهای جنبش کمونیستی و تحولات آن، همواره یکی از تأثیرگذارترین جریانات درون جنبش کارگری و کمونیستی ایران بوده است.

سیاهکل، فرزند زمانه‌ی خود بود و مبارزه‌ای که شرایط مشخص در یک دوره‌ی تاریخی معین، توجیه‌گر نیاز و ضرورت آن. حماسه‌آفرینان فدایی که در ۱۹ بهمن ۱۳۴۹ با حمله به پاسگاه سیاهکل، در جنگل‌های شمال جنگیدند، قهرمانانه ایستادند و در نبردی نابرابر، جان باختند، یک وظیفه‌ی بزرگ را بر عهده گرفته بودند. آن‌ها با به اهتزاز درآوردن پرچم سرخ مبارزه در راه آزادی و سوسیالیسم، در یکی از سیاه‌ترین دوره‌های سلطه‌ی رژیم دیکتاتوری و اختناق شاه که با دستگاه پلیسی و امنیتی‌اش، جو ترس، رعب و وحشت را بر جامعه حاکم کرده بود، با صدایی رسا به رژیم اعلان جنگ دادند. این سرآغازی بود بر مبارزه‌ی  سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران، در کشوری که رژیم شاه در دوران پرتلاطم سیاسی جهان، بر آن، جزیره‌ی ثبات و آرامش نام نهاده بود.

جزیره ثبات و آرامش بر هم خورد. سکون و بی‌تفاوتی، تا جایی که به بخش آگاه‌تر توده‌های مردم ارتباط می‌یافت، به زودی جای خود را به حرکت و مبارزه‌‌ای فعال داد. شور و اشتیاق به مبارزه‌ی متشکل و فعال چنان بالا گرفت که به رغم وحشی‌گری و سرکوب‌های بی‌رحمانه‌ی رژیم شاه، و کشتار صدها تن از فدائیانی که در صفوف سازمان پیکار کردند و جان باختند، گروه گروه انقلابیون کمونیست به سازمان پیوستند و پرچم اهداف و آرمان‌های کمونیستی را برافراشته نگه داشتند. زندان‌های رژیم شاه با هزاران فدایی انباشته شد. وحشیانه‌ترین سرکوب‌ها به اجرا درآمد. اما دیگر پایانی بر مبارزه نبود. نفوذ و اعتبار سیاسی سازمان مدام افزایش ‌یافت. دانشجویان دانشگاه‌ها، با برپایی تظاهرات‌های متعدد، جانبداری خود را از سازمان اعلام نمودند. پیشروترین کارگران، اهداف و آرمان‌های کمونیستی خود را در سازمان یافتند و در صفوف آن مبارزه‌ کردند. نفوذ معنوی در میان توده‌های کارگر و زحمتکش چنان افزایش یافت که عینیت مادی آن را همراه با قیام، در جریان روی آوری گسترده کارگران به صفوف سازمان و نفوذ و اعتبار آن در کارخانه‌ها و دیگر مراکز کارگری شاهد بودیم.

این تأکید بر نقش و مبارزه‌ی سازمان، هرگز به این معنا نبوده و نیست که ضعف‌ها، اشتباهات و انحرافات نظری و عملی نادیده انگاشته شوند. هر جریانی که مبارزه می‌کند، قطعاً اشتباه هم می‌کند. نقدِ خود، از همان آغاز، جزئی جدایی‌ناپذیر از سازمان ما بوده است. در دوران قبل از قیام، سازمان به دفعات، نظرات و اقدامات عملی خود را مورد انتقاد قرار داد و پس از قیام نیز فدائیان اقلیت، از موضعی انقلابی و مارکسیستی، نقاط ضعف، اشتباهات، اشکالات و انحرافات نظری و عملی سازمان را نه فقط در عرصه کاربرد عمل مسلحانه، بلکه در حیطه‌ی وسیع‌تر ایدئولوژیک – سیاسی به نقد کشیدند. هدف نقد، ارتقاء است. پالایش و ارتقای سازمانی که موجودیت‌اش بر کمونیست بنا گردید و مبارزه‌اش در خدمت طبقه کارگر و اهداف و آرمان‌های آزادی‌خواهانه و سوسیالیستی‌ این طبقه.

بنابراین تأکید ما بر نقش و تأثیر سیاهکل و مبارزات سازمان، با نگرشی نقادانه و کمونیستی همراه است. اگر امروز نه صرفاً سازمان فدائیان (اقلیت) که خود را پاسدار سنت‌های انقلابی کمونیستی سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران می‌داند و نبرد سیاهکل را سالروز اعلام موجودیت سازمان، بلکه حتا در مقیاسی بسیار فراتر از تعدادی سازمان‌های سیاسی، بر نبرد حماسی سیاهکل و مبارزات سازمان، ارج نهاده می‌شود، دقیقاً به خاطر تأثیر عمیق و مثبتی‌ست که این رویداد در ایران بر جای نهاده و به جزئی جدایی‌ناپذیر از زندگی مبارزاتی توده‌های کارگر و زحمتکش تبدیل شده است.

اما چه چیزی شاخصه‌ی سیاهکل و مبارزه‌ی سازمان در گذشته بود که تأثیرگذاری آن را توضیح می‌دهد و امروز ما به عنوان سازمان فدائیان (اقلیت) خود را حافظ و پاسدار سنت‌های انقلابی آن می‌دانیم؟

سازمان ما از همان آغاز، موجودیت خود را به عنوان یک سازمان کمونیست، زیر پرچم مارکسیسم – لنینیسم اعلام نمود. مبارزه‌ای که از سیاهکل آغاز شد و ادامه یافت، آموخت که برای کمونیسم، برای آزادی و سوسیالیسم، باید پیگیرانه جنگید و با قهرمانی، از خود گذشتگی، استواری و فداکاری مبارزه کرد. سازش با نظم موجود، هرگز در مرام کمونیست‌ها نیست. لحظه‌ای نباید آرمان‌ها و اهداف طبقه کارگر و انقلاب کارگری را فراموش کرد. سازش و بند و بست با سرمایه‌داران و ثروتمندان، امپریالیست‌ها و تمام مرتجعین دشمن آزادی و سوسیالیسم، هرگز در مرام و عقیده ما نیست. راه ما کمونیست‌ها از تمام سازش‌کارانی که می‌خواهند نظم موجود را با وصله و پینه کردن آن از طریق به اصطلاح اصلاحات، نجات دهند، به کلی جداست. انقلاب ضروری‌ست وطبقه‌ی ارتجاعی حاکم را فقط با قهر انقلابی، می‌توان سرنگون کرد. سیاهکل نشان داد که راه ما کمونیست‌ها از تمام فرصت‌طلبان و تجدیدنظرطلبانی که به مارکسیسم و کمونیسم پشت می‌کنند، جداست. یک چنین شاخصه‌های نظری و عملی – سیاسی بود که سازمان را در قلب توده‌های کارگر و زحمتکش مردم ایران جای داد و لکه ننگی را که حزب توده از خود در جنبش بر جای نهاده بود و به ناروا به کمونیسم نسبت داده شده بود، پاک کرد. سازمان ما سیمائی نوین و کارنامه‌ی درخشانی از کمونیست‌های ایران به کارگران و زحمتکشان ارائه داد و اعتماد سیاسی توده‌ مردم را که نیاز جدی هر سازمان سیاسی‌ست به دست آورد.

از همین روست که وقتی قیام توده‌های مردم ایران، رژیم سلطنتی را به گورستان تاریخ می‌فرستد، به رغم این که ارتجاع تمام قدرت خود را برای به شکست کشاندن انقلاب به کار می‌گیرد و بیش از همه، کارگران و سازمان‌های کمونیست و چپ در معرض سرکوب و فشار قرار می‌گیرند، با این وجود، سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران از چنان قدرتی برخوردار است که تظاهرات و راه‌پیمایی‌های صدها هزار نفره در تهران برگزار می‌کند. نشریه کار، ارگان سازمان جزء پرتیراژترین نشریات کشور است. در تمام مهم‌ترین کارخانه‌ها و مؤسسات تولیدی و خدماتی حوزه‌های سازمانی در حال فعالیت‌اند. نفوذ سازمان تا دورترین روستاها نیز کشیده شده است. سازمان ما نقش مهمی در سازماندهی جنبش شورایی ترکمن صحرا دارد، به گسترش شوراها در سراسر ایران یاری می‌رساند و عمده‌ترین نیروهای جنبش دانشجویی طرفدار فدائیان‌اند.

اما درست در شرایطی که سازمان ما به یک جریان قدرتمند با پایگاه وسیع توده‌ای تبدیل شده بود، متاسفانه نتوانست از پس وظایفی که در این لحظه بر عهده داشت برآید. اشکال کار در کجا بود و چه شد که از درون سازمانی با این سوابق درخشان، گروهی به نام فدائیان اکثریت سر برآوردند که به جنگ گذشته‌ی کمونیستی سازمان برخاستند،مبارزات آن را تخطئه کردند، به اهداف و منافع توده‌های زحمتکش پشت کردند و سرانجام هم به دنبال‌چه حزب رسوای توده و ارتجاع حاکم بر ایران تبدیل شدند؟

ریشه‌ی نظری پیدایش این پدیده را که دنبال کنیم، باید گفت که متأسفانه در مواضع گذشته سازمان، یک انحراف و گرایش عموم خلقی وجود داشت. این گرایش البته در شرایط پیش از سال ۵۵ که مبارزه‌ی حادی در جریان بود و سازمان قدرتمند، نمی‌توانست رشد کند و تبدیل به یک جریان تأثیرگذار بر مواضع نظری و پراتیک انقلابی سازمان گردد.

در جریان ضرباتی که ساواک رژیم شاه در سال‌های ۵۴ و ۵۵ به سازمان وارد آورد، برجسته‌ترین کادرها، اعضای رهبری سازمان و در رأس آن‌ها رهبر برجسته سازمان، رفیق حمید اشرف، جان باختند. سازمان نه فقط دچار نوعی از هم گسیختگی تشکیلاتی گردید، بلکه از داشتن یک رهبری سیاسی که مهم‌ترین نقش را در یک سازمان کمونیستی بر عهده دارد، محروم گردید. این ضربات، تزلزل و تردید در میان عناصر ناپایدار پدید آورد. زمینه برای رشد گرایش عموم خلقی درون سازمان هموار شده بود. آن‌چه که باز هم به این گرایش میدان می‌داد، تغییرات سیاسی بود که در مقیاس جامعه در حال رخ دادن بود. توده‌های مردم ایران قدم به عرصه‌ی مبارزه‌ی سیاسی فعال نهاده بودند و جنبش توده‌ای پیوسته اعتلا می‌یافت.

اوضاع سیاسی جدید، وظایف و تاکتیک‌های نوینی را می‌طلبید. مواضع و خط مشی گذشته سازمان دیگر پاسخ‌گوی شرایط جدید نبود. خط مشی گذشته فرو ریخته بود و سازمان هنوز جایگزینی برای آن نداشت. یک چنین اوضاعی نه فقط مانع از آن ‌گردید که سازمان بتواند نقش مهمی در جنبش و مبارزه‌ی طبقاتی در حال اعتلا در آستانه قیام ایفا کند، بلکه اکنون از جهت نظری نیز کاملاً بی‌حفاظ شده بود. تمام شرایط برای رشد گرایش عموم خلقی و تبدیل شدن آن به یک جریان اپورتونیست – رویزیونیست فراهم شده بود. اکنون قیام هم به همراه خود موج وسیعی از روشنفکران خرده بورژوا را به درون سازمانی سوق می‌داد که نه برنامه داشت و نه استراتژی و تاکتیک مشخص که نشان دهد، کمونیست بودن و مارکسیست و لنینیست بودن‌اش در کجا تبلور عینی پیدا می‌کند. این نیز گرایش راست را تقویت می‌کرد.

جناح چپ و مارکسیست سازمان که به جناح فدائیان اقلیت معروف گردید، سرمست از پیروزی‌های سازمان، همین که به خود آمد، دریافت که گرایش اپورتونیست – رفرمیست، مرکزیت سازمان را قبضه کرده است و هم‌فکران خود را در رأس شاخه‌ها و بخش‌های مختلف سازمان قرار داده است. تنها چند مورد در این میان استثنا بود، که آن هم نتیجه‌ی قدرت برتر مطلق جناح انقلابی سازمان در این بخش‌ها بود. مبارزه‌‌ای پردامنه آغاز گردید.

جناح فدائیان اقلیت خواهان تدوین فوری برنامه و مجموعه‌ای ازتاکتیک‌های منسجم کارگری برای مشخص کردن خط مشی و مواضع سازمان و تأکید بر ماهیت طبقاتی بورژوایی و خصلت مذهبی جمهوری اسلامی، به عنوان یک رژیم ارتجاعی و ضد مردمی بود. جناح موسوم به اکثریت که هنوز می‌کوشید، مواضع توده‌ای ضد مارکسیستی خود را پنهان دارد، از پذیرش پیشنهادات جناح اقلیت سر باز زد و در عمل به عنوان دنبال‌چه حزب توده، به مدح و ثنای رژیم ارتجاعی و ضد انقلابی جمهوری اسلامی و جنایتکار وعوام‌فریب بزرگ، خمینی، برخاست و بزرگ‌ترین ضربه را به سازمان وارد آورد.  انشعاب ناگزیر گردید و جناح مارکسیست سازمان، فعالیت مستقل خود را برای پاسداری از سنت‌های انقلابی سازمان، دفاع از مارکسیسم و مبارزه برای سرنگونی نظم سرمایه‌داری حاکم بر ایران ادامه داد.

اکنون ما به عنوان فدائیان اقلیت می‌بایستی مبازره را در شرایط بسیار دشوار و پیچیده‌ای ادامه دهیم. مبارزه‌ای در دو جبهه. از یک طرف در حالی که انشعاب، ضرورت تجدید سازماندهی را در برابر ما قرار داده بود، جمهوری اسلامی حملات گسترده خود را علیه سازمان متمرکز کرد، تا این فرصت را از ما بگیرد و ما می‌بایستی درگیر مبارزه برای خنثا کردن حملات پی در پی رژیم باشیم.

با یورش رژیم برای بازپس گرفتن آخرین دست آوردهای انقلابی مردم ایران، سازمان ما، بنا به سنت‌های انقلابی خود، راه ایستادگی و مقاومت قهرمانانه‌ای در برابر ارتجاع حاکم را برگزید. عقب‌نشینی بدون نبرد در سنت سازمان ما نبود. مکرر شاخه‌های تشکیلاتی سازمان ما زیر ضربه قرار می‌گرفت اما با ابتکار و تلاش اعضا و هواداران سازمان به فوریت بازسازی می‌شدند. در جریان این نبرد با رژیم سر تا پا ارتجاعی و ضد انسانی جمهوری اسلامی، رقمی نزدیک به ۷۰۰ تن از اعضا و هواداران سازمان در سراسر ایران توسط رژیم جمهوری اسلامی اعدام شدند و به قتل رسیدند. اکثریت اعضای کمیته مرکزی سازمان و اغلب اعضای کمیته‌های رهبری تشکیلات در جریان این نبردها که تا سال ۱۳۶۴ به طول انجامید، جان باختند. هزاران تن دستگیر و به حبس محکوم شدند که گروهی از آنان نیز در جریان قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۶۷ اعدام شدند.

از طرف دیگر، سازمان ما می‌بایستی برنامه و تاکتیک‌های نوین را منطبق با شرایط پس از قیام تدوین کند. مبارزه ایدئولوژیک بر سر این مسئله نیز جبهه دیگری از مبارزه ما بود.

با انشعاب بزرگ، تمام کسانی که جمهوری اسلامی را ارتجاعی می‌دانستند، به جناح فدائیان اقلیت پیوسته بودند. در جریان بحث‌ها بر سر برنامه و تاکتیک‌ها آشکار گردید که گروهی از کسانی که در صفوف اقلیت قرار داشتند، حاضر نیستند مواضع محکم مارکسیستی اتخاذ کنند. آن‌ها به یاران نیمه راه تبدیل شدند و سال‌ها بعد که اغلب آن‌ها مواضع مارکسیستی را کنار نهادند و به جمهوری‌خواه و طرفدار ائتلاف با سازمان‌های بورژوایی تبدیل شدند، روشن ساختند که از همان آغاز به اشتباه در جبهه فدائیان اقلیت قرار گرفته بودند.

سازمان ما، حتا در دشوارترین شرایط که لطمات سختی به تشکیلات وارد آمد، استوار و شکست‌ناپذیر ایستاد. بر مواضع مارکسیستی – لنینیستی خود و دفاع از منافع کارگران پای فشرد و اکنون در چهلمین سالگرد سیاهکل و بنیانگذاری سازمان، با افتخار به پای‌بندی‌اش به کمونیسم، دفاع خدشه‌ناپذیر از منافع کارگران و از موضع این طبقه، از منافع عموم توده‌های زحمتکش و ستمدیده، به مبارزه خود در راه آزادی و سوسیالیسم ادامه می‌دهد.

سازمان فدائیان (اقلیت) در چهلمین سالگرد بنیان‌گذاری سازمان، بار دیگر تأکید می‌کند که راه نجاتی برای توده‌های مردم ایران، جز یک انقلاب اجتماعی کارگری وجود ندارد. فوری‌ترین وظیفه‌ای که امروز در برابر ما قرار دارد، تلاش برای تشکل طبقه کارگر و ارتقای سطح آگاهی طبقاتی کارگران است. ایجاد تشکل‌های کارگری، به ویژه تشکل‌های مخفی از نمونه کمیته‌های مخفی کارخانه، یکی از ضرورت‌های کنونی جنبش کارگری‌ست. هیچ تحول جدی به نفع توده‌های وسیع مردم ایران نمی‌تواند رخ دهد، مگر از طریق یک انقلاب اجتماعی که وظیفه فوری آن سرنگونی جمهوری اسلامی، استقرار یک دولت شورایی، اجرای بی درنگ مطالبات عمومی مردم ایران و گذار به سوسیالیسم است.

تجربه تمام مبارزات توده‌های مردم ایران نشان می‌دهد که اشکال مبارزه‌ی توده‌ای برای سرنگونی جمهوری اسلامی، اشکال مبارزاتی مختص طبقه کارگر و در رأس آن‌ها اعتصاب است.

برای سرنگونی جمهوری اسلامی، برپایی اعتصابات عمومی سیاسی یک ضرورت انکارناپذیر است. یک چنین اعتصاباتی وقتی که با راه‌پیمایی و تظاهرات تلفیق شوند، قادرند ضرباتی خردکننده بر رژیم وارد آورند. تجربیات مبارزاتی مردم ایران و سراسر جهان، همواره نشان داده است که طبقات حاکم مرتجع، هیچ‌گاه با مسالمت کنار نمی‌روند و از قدرت دست برنمی‌دارند. قیام مسلحانه، مکمل اعتصاب عمومی سیاسی برای سرنگونی رژیم سر تا پا مسلح و به غایت سرکوب‌گر و فاشیست جمهوری اسلامی‌ست.

سازمان فدائیان (اقلیت) در چهلمین سالگرد سیاهکل، یاد تمام جان‌باختگان فدایی را که در طول این سال‌ها در راه اهداف و آرمان‌های کمونیستی سازمان و مبارزه در راه آزادی و سوسیالیسم جان باختند، گرامی می‌دارد و راه آن‌ها را تا پیروزی نهایی طبقه کارگر ادامه خواهد داد.

سازمان فدائیان (اقلیت) به تمام مبارزان راه آزادی و سوسیالیسم درود می‌فرستد و به تلاش و مبارزه خود برای برپایی یک انقلاب اجتماعی و استقرار نظمی سوسیالیستی متشکل از انسان‌های آزاد و برابر ادامه می‌دهد.

گرامی باد ۱۹ بهمن سالگرد نبرد حماسی سیاهکل

سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی – برقرار باد حکومت شورایی

زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم

سازمان فدائیان (اقلیت)

بهمن ماه ۱۳۸۹

کار- نان- آزادی- حکومت شورائی

متن کامل در فرمت پی دی اف

موجی که به مصر رسید

kar_logo01موج تظاهرات و قیام‌های توده‌ای که از شمال آفریقا برخاست، به سوی خاورمیانه به حرکت درآمده و در حال پیشروی‌ست. پس از قیام توده‌های کارگر و زحمتکش تونس که به فرار بن علی، دیکتاتور این کشور انجامید، این موج به مصر رسید و در فاصله‌ی دو هفته سراسر کشور را فرا گرفت.

نخستین تظاهرات با فراخوان جنبش جوانان ۶ آوریل در ۵ بهمن ماه (۲۵ ژانویه) برگزار گردید. هزاران تن از مردم قاهره در حالی که پلاکاردهایی را با خود حمل می‌کردند که بر روی آن‌ها نوشته شده بود: “راه تونس، راه ماست” در مقابل مجلس، دست به تظاهرات زدند. واحدهای ضد شورش پلیس، با وحشی‌گری به صفوف تظاهرات یورش بردند تا اعتراضات را در نطفه خفه کنند. واکنش مردم اما قاطع و شدید بود. در حالی که شعار مرگ بر مبارک را سر می‌دادند به رو در رویی و درگیری با نیروهای پلیس و امنیتی برخاستند. تظاهرات به خیابان‌های اطراف میدان تحریر کشید و با پیوستن هزاران تن از مردم قاهره به این تظاهرات، جنبش در همان نخستین روز، ابعاد توده‌ای وسیع به خود گرفت. این تظاهرات سریعاً به شهرهای دیگر نیز گسترش یافت. رشد و وسعت برق‌آسای جنبش به رغم تهدیدات و سرکوب‌گری‌های دستگاه پلیسی و امنیتی رژیم مبارک، حاکی از این واقعیت بود که زمینه‌های عینی روی‌آوری توده‌های مردم مصر به قیام، پیشاپیش فراهم شده بود. موقعیت انقلابی فرا رسید. نشان داده شد که مردم مصر دیگر تاب و توان تحمل نظام نکبت‌بار موجود را ندارند و طبقه حاکم نیز دیگر در وضعیتی نیست که بتواند به روال گذشته بر مردم حکومت کند.

تضادهایی که محرک مردم مصر به قیام بود، دقیقاً شبیه تونس بود. نظم سرمایه‌داری حاکم بر مصر توده‌های کارگر و زحمتکش این کشور را به اعماق فقری کمرشکن سوق داده است. متجاوز از نیمی از جمعیت مصر در گرسنگی مداوم به سر می‌برند. جوانان بیکارند و دستمزد کارگران نازل.

دو سال پیش در ۶ آوریل، مبارزات گسترده‌ای بر سر افزایش دستمزدها و بهبود شرایط معیشتی کارگران رخ داد که نیروهای سرکوب رژیم مبارک با بی‌رحمی تظاهرات کارگران نساجی‌های غزل‌المحله را سرکوب کردند. جنبش جوانان ۶ آوریل که در مبارزات اخیر مردم مصر نقش فعالی دارد، در پی همین تظاهرات کارگران معروفیت یافت. آن‌چه که وضعیت معیشتی توده‌‌های کارگر و زحمتکش مصر را مدام وخیم‌تر ساخت، اجرای سیاست نئولیبرال، خصوصی‌سازی مؤسسات دولتی، همراه با اخراج گسترده کارگران، برچیدن دستاوردهای مبارزاتی کارگران در زمینه حق و حقوق کارگری، افزایش روزافزون نرخ تورم بود. بحران اقتصادی جهان سرمایه‌داری، فشار بر گرده‌ی زحمتکشان را دو چندان کرد. درست در شرایطی که بیکاری مدام افزایش می‌یافت، دولت با حذف یارانه‌ها، باعث افزایش شدید بهای کالاهای مورد نیاز روزمره‌ی مردم شد. تضاد توده‌های کارگر و زحمتکش با نظم موجود به شدت حاد گردید. در چنین شرایطی که کارگران و زحمتکشان مصری زیر فشار فقر، بیکاری و گرسنگی جان‌شان به لب رسیده بود، رژیم اختناق و سرکوب نیز که سال‌ها بر این کشور حاکم بود، دیگر نمی‌توانست اعتراض و مبارزه‌ی مردم را هم‌چون گذشته مهار کند. تضاد توده‌های مردم با رژیم دیکتاتوری و اختناق حاد شد. بنابراین در مصر نیز محرک مردم به قیام، فقر، بیکاری، گرانی، گرسنگی، اختناق و فساد دولتی حاکم بر این کشور بود که مردم تونس آن را حول مطالبه‌ی فوری خود، کار، نان، آزادی بیان نمودند.

تاکتیک طبقه حاکم برای مهار اوضاع در نخستین روزهای قیام، سرکوب همه جانبه بود. رژیم حاکم بر مصر تصور می‌کرد که با سرکوب می‌تواند موج مبارزه را فرونشاند. اما گویا هنوز درنیافته بود که این موج مبارزه برخاسته از دورانی انقلابی‌ست و متمایز از مبارزات و اعتراضات گذشته است. بنابراین در نخستین هفته‌ی قیام، یک‌سره خشن‌ترین سرکوب را به کار گرفت. هزاران تن دستگیر، ده‌ها نفر کشته و متجاوز از هزار تن مجروح شدند. دسترسی به اینترنت مسدود و ارتباطات تلفن‌های دستی قطع گردید. ارتش به دستور مبارک برای برقراری نظم در خیابان‌ها مستقر شد. مقررات رفع رفت و آمد و حکومت نظامی به تمام نقاط کشور بسط یافت. اما نیروی محرکه‌ی قیام، قدرتمندتر از آن بود که این اقدامات سرکوب‌گرانه بتواند مانعی بر سر پیشروی آن باشد. درگیری‌ها در شهرها وسعت گرفت. در تظاهرات روز خشم که جنبش جوانان ۶ آوریل فراخوان آن را داده بود، صدها هزار تن از مردم مصر در آن حضور یافتند. کنترل اوضاع از دست پلیس خارج شد. در شهرهای مختلف، به ویژه در قاهره، مراکز دولتی، پلیس و وسایل نقلیه آن مورد حمله قیام‌کنندگان قرار گرفتند و به آتش کشیده شدند. ناکارآیی تاکتیک سرکوب برای مهار جنبش آشکار گردید. طبقه حاکم مصر اکنون به تاکتیک دیگری متوسل شد: تلفیق وعده اصلاح و سرکوب.

حسنی مبارک، دیکتاتور مصر در یک نطق تلویزیونی اعلام می‌کند که صدای اعتراض مردم و مطالبات آن‌ها را شنیده است. دستور برکناری کابینه و وعده‌ی اصلاحات اقتصادی – اجتماعی و سیاسی را به مردم می‌دهد. او از کابینه‌ی جدید می‌خواهد که برنامه‌ای برای مبارزه با تورم، ایجاد اشتغال، کاهش قیمت‌ها و اصلاحات سیاسی به مرحله‌ی اجرا درآورد. ژنرال عمر سلیمان، رئیس سازمان اطلاعات مصر را معاون خود معرفی می‌کند و تشکیل کابینه جدید را بر عهده‌ی احمد محمد شفیق وزیر هوانوردی قرار می‌دهد. توده‌های مردم مصر اما آگاهند که این چیزی جز جا به جایی مهره‌ها و وعده‌های توخالی برای آرام کردن اوضاع نیست. مبارزات وسعت بیش‌تری به خود می‌گیرد. مردم در شهرها سنگربندی می‌کنند و کنترل امنیت را در دست خود می‌گیرند. در حالی که ادعا شده بود، نیروهای سرکوب، دیگرمردم را مورد حمله قرار نمی‌دهند، در هفته‌ی دوم نیز، سرکوب‌گری‌ها ادامه یافت. نیروهای امنیتی و پلیس مردم را در شهرهای مصر به قتل می‌رسانند. در قاهره، دستگاه سرکوب، این بار به اسم طرفداران حسنی مبارک، سرکوب مردم را در میدان تحریر سازماندهی می‌کنند. چماق‌داران مصری که یک الگوبرداری از چماق‌داران حزب‌اللهی جمهوری اسلامی بود، به اجتماع مردم مصر یورش می‌برند. لااقل ۵ کشته و حدود ۱۰۰۰ تن مجروح می‌شوند. خشم توده‌های مردم مصر افزون‌تر می‌شود. نخست وزیر رژیم ادعا می‌کند که دستگاه دولتی نقشی در این سرکوب‌ها ندارد و وعده تحقیق و مجازات عاملین آن را می‌دهد. اما کسی به این حرف‌ها باور ندارد. ارتش در حالی که ظاهراً بی‌طرفی خود را حفظ کرده است، مراکز حساس دولتی را تحت کنترل خود قرار داده است، تا مانع از آن گردد، قیام‌کنندگان به این مراکز یورش برند. طبقه حاکم مصر از همان نخستین روزی که ارتش را به خیابان‌ها فرستاد، دقیق و حساب شده عمل کرد. این هم یک الگوبرداری از طبقه حاکم تونس بود که ارتش را وارد درگیری با مردم نکرد. طبقه حاکم مصر می‌دانست که اگر ارتش وارد درگیری شود و قیام گسترش یابد، تمام سیستم فرو خواهد پاشید. بنابراین، ارتش را وارد درگیری با مردم در خیابان‌ها نکرد تا نه فقط با خطر از هم پاشیدگی آن روبرو نشود، بلکه حتا آن را نجات‌بخش مردم جا بزند.

مبارزات مردم روز به روز رادیکال‌تر و گسترده‌تر شد. نخست وزیر جدید، سران تعدادی از گروه‌های سیاسی قانونی و نیمه قانونی را برای مذاکره پیرامون به اصطلاح اصلاحات فرا خواند. گروه اسلام‌گرای اخوان‌المسلمین هم که چند روزی پس از قیام مردم مصر سر و کله‌اش در تظاهرات پیدا شده بود، در این مذاکرات شرکت کرد. از محتوای این گفتگوها چیزی انتشار نیافت، اما تشکیل کمیته‌ای برای ایجاد اصلاحات در قانون اساسی اعلام گردید. مردم مصر اما بی توجه به این ساخت و پاخت‌ها به مبارزه خود ادامه می‌دهند. مبارک باید برود، این شعار مردم است. نخست‌وزیر اما اعلام می‌کند که او تا پایان سپتامبر می‌ماند. او هم‌چنین وعده‌ی عملی شدن اصلاحات و افزایش ۱۵ درصدی حقوق کارکنان دولتی و بازنشستگان دولتی را می‌دهد. وعده‌ها کارساز نیست. اعتصابات در کارخانه‌ها گسترش می‌یابد و اعتصاب عمومی سیاسی سراسر مصر را فرا می‌گیرد.

به رغم این که دیکتاتور مصر روز ۲۱ بهمن     (۱۰ فوریه) بار دیگر در تلویزیون ظاهر می‌شود و ضمن تکرار وعده‌‌های قبلی‌اش هنوز ادعای ماندن دارد، اما اکنون دیگر با تلفیق تظاهرات توده‌ای و اعتصاب عمومی سیاسی، اوضاع بیش از آن بحرانی و برای طبقه حاکم خطرناک شده است که جایی برای باقی ماندن وی در رأس قدرت باشد. از این که وی اعلام می‌کند برخی اختیارات ریاست جمهوری را به معاون خود واگذار کرده است، آشکار است که او نیز همانند بن علی تونسی آماده‌ی فرار است. تعدادی از نمایندگان سیاسی بورژوازی مصر، از جمله آن‌هایی که در اپوزیسیون قرار دارند، به شدت نگران رادیکال شدن جنبش‌اند. البرادعی که اکنون رهبری ائتلاف گروه‌های الغد، جبهه‌‌ی دمکراتیک، جنبش تغییرات دمکراتیک، اخوان‌المسلمین و کفایه را تحت عنوان “اتحاد ملی برای تغییر” بر عهده دارد، هشدار می‌دهد که کشور دارد منفجر می‌شود و از ارتش می‌خواهد کنترل اوضاع را در دست خود بگیرد.

تا این لحظه بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ نفر از مردم مصر کشته و هزاران تن مجروح و مصدوم شده‌اند.

قدرت‌های امپریالیست اروپایی و آمریکایی که از حامیان اصلی رژیم مبارک بودند، در آغاز جنبش، آن‌گونه که وزیر خارجه آمریکا می‌گفت، چنین می‌پنداشتند که او آن‌قدر ثبات دارد که بتواند بر بحران غلبه کند. با رشد جنبش، آن‌ها نیز تدریجاً به این نتیجه رسیدند که مبارک دیگر نمی‌تواند بر سر قدرت باقی بماند، اما بنا به نقش بسیار مهم مصر در منطقه، باید تحولات به نحوی هدایت شود که در جریان انتقال قدرت، سیستم دست نخورده باقی بماند. کشورهای عربی خاورمیانه نیز که نگران گسترش موج اعتراضات مردم مصر به این کشورها هستند، در این تلاش برای آرام کردن اوضاع سهیم بودند.

جمهوری اسلامی که با حسنی مبارک تضاد و رقابت منطقه‌ای داشت، نه فقط خواهان سرنگونی او بود، بلکه امیدواری‌اش در این بود که از درون جنبش مردم مصر، اسلام‌گرایی سر برآورد و قدرت منطقه‌ای خود را افزایش دهد. اما این امید و آرزوی جمهوری اسلامی بر باد رفته بود. چرا که در این جا به رغم این که رژیم مبارک و سیاست‌های قدرت‌های امپریالیستی در طول سه دهه‌ی گذشته، اسلام‌گرایی را تقویت کرده بودند و احزاب ارتجاعی اسلامی از نمونه‌ی اخوان المسلمین کاملاً سازمان یافته بودند و قدرت‌شان هم زیاد بود، اما توده‌های مردم مصر به آن‌ها پشت کردند. شعارهای آن‌ها همانند مردم تونس به کلی تهی از هر گونه تعلقات مذهبی بود. تجربه به آن‌ها آموخته بود که از درون اسلامی‌گرایی و حکومت اسلامی چیزی جز ارتجاع محض، بیدادگری و کشتار، عقب‌ماندگی و خرافات، فقر، گرسنگی و بیکاری بیرون نخواهد آمد. نمونه‌ی حی و حاضر آن‌ها نیز عربستان سعودی و جمهوری اسلامی ایران در برابر مردم مصر قرار داشت. اکنون که از مصر هم چیزی عاید جمهوری اسلامی نشده بود، سران رژیم، مبارزه مردم مصر را تهدیدی برای خود ارزیابی می‌کردند. نگرانی جمهوری اسلامی تا به آن حد افزایش یافت که در این اواخر اقدامات متعددی را برای جلوگیری از انتشار اخبار مبارزات مردم مصر به مرحله‌ی اجرا درآورد.

جبهه‌ی متحد ارتجاع داخلی، منطقه‌ای و بین‌المللی خواهان اقداماتی فوری برای کنترل و مهار مبارزات مردم مصر بود.

روز جمعه ۱۱ فوریه (۲۲ بهمن) شانزده روز پس از نخستین اعتراض توده‌ای، در حالی که تظاهرات و اعتصاب عمومی سیاسی، حاکی از رشد و اعتلای جنبش به مراحل عالی‌‌تری بود، تاکتیک بعدی طبقه حاکم به مرحله اجرا گذاشته شد. ارتش در نقش ناجی ملت ظاهر گردید. ژنرال عمر سلیمان در یک نطق کوتاه تلویزیونی کناره‌گیری حسنی مبارک را اعلام کرد و گفت اختیارات مبارک به شورای عالی نیروهای مسلح واگذار شده است. وزیر دفاع مبارک در رأس این شورا قرار گرفت و خود مبارک ناپدید شد. شورای عالی نیروهای مسلح مصر، اداره‌ی امور کشور را در دست گرفت. قانون اساسی مصر را به حالت تعلیق درآورد. مجلس را منحل نمود و اعلام کرد کمیته ویژه‌ای را برای تدوین پیش‌نویس یک قانون اساسی جدید تشکیل داده و تا ۶ ماه دیگر زمام امور را هم‌چنان در دست خواهد داشت. زمام امور البته پیش از این هم در دست ارتش مصر بود و تمام به اصطلاح رؤسای جمهور مصر همواره از میان سران ارتش بوده‌اند، ا کنون اما با وظایف دیگر و به شکل علنی زمام‌دار امور گردید.

نخستین پرده درام که با هلهله و شادی مردم از فرار دیکتاتور همراه بود به پایان رسید. اما پرده دوم فردای سرنگونی حسنی مبارک با نخستین درگیری‌ها میان مردم و ارتش آغاز گردید. ظاهراً در جهت تحقق خواست مردم، قانون اساسی و مجلس موجود به حالت تعلیق درآمدند، اما آن‌چه که بی جواب مانده بود، نقش خود مردم در ایجاد تغییرات بود. آن‌چه که قضیه را کاملاً عریان می‌کرد بر جای ماندن قانون وضعیت فوق‌العاده بود که در طول سی سال گذشته، رژیم پلیسی را بر سرنوشت مردم حاکم کرده بودند. مردم معترض اعلام نمودند که تا تحقق مطالبات‌شان و از جمله لغو همین قانون وضعیت فوق‌العاده در میدان تحریر باقی می‌مانند و به اعتراضات خود ادامه می‌دهند. ارتش برای بیرون راندن مردم از میدان تحریر دست به اقدام زد که با واکنش شدید روبرو گردید. نخستین درگیری میان مردم با ارتشی که خود را نجات‌بخش مردم جا زده بود، رخ داد. مرحله جدید مبارزات در مصر تازه آغاز شده است.

اما مردم مصر که با مبارزات خود مبارک را سرنگون کردند و فراری دادند، تا این لحظه چه دستاوردی داشته‌اند؟ بزرگ‌ترین دستاورد توده‌های مردم مصر، پی بردن آن‌ها به قدرت و توان متحد خود بود. آن‌ها دریافتند که با مبارزه‌ی متحد خود، با پیگیری در مبارزه قادرند ستم‌‌گران را از اریکه قدرت به زیر بکشند. آن‌ها دریافتند که حتا آزادی‌ها و پیروزی‌های نیم‌بند آن‌ها تا همین لحظه، نیز نتیجه‌ی جنگ و نبرد رو در رو و خیابانی با پاسداران نظم حاکم است. آن‌ها بیدار شده و به قدرت خود آگاهی یافته‌اند. طبقه حاکم مصر دیگر نمی‌تواند این مردم را به دوران سکوت و فرمان‌برداری گذشته بازگرداند. مردم مصر به آگاهی و بیداری مردم کشورهای منطقه نیز یاری رساندند و به آن‌ها نشان دادند که راهی جز قیام برای سرنگونی ستم‌گران نیست.

پیروزی‌های مردم مصر البته هنوز محدود است. علت آن‌ هم به ضعف‌های این جنبش بازمی‌گردد. جنبش مردم مصر، یک جنبش همگانی و عموم خلقی‌ست که گرایشات بورژوایی در آن نقش مسلط را دارند. در این جنبش، تفکیک طبقاتی وجود ندارد و طبقه کارگر با صف و سیاست مستقل خود در مبارزات شرکت نکرد، بلکه به صورت یک توده‌ی بی هویت طبقاتی در جنبش حضور یافت. جنبش مردم مصر در مرحله‌ی نخست خود فاقد هر گونه رهبری منسجم و آگاه بود. طبقه کارگر مصر حتا در سطح اتحادیه‌های کارگری تونس که نقش مهمی در جنبش داشتند، تشکل نداشت، تا چه رسد به رهبری آگاهانه‌ی سیاسی. نمایندگان سیاسی اپوزیسیون بورژوایی مصر، نه به تنهایی و نه جمعی در ائتلافی که تشکیل دادند، مورد اعتماد توده‌های قیام‌کننده قرار نداشتند و قادر نبودند رهبری این جنبش را در دست خود بگیرند. سازمان یافته‌ترین آن‌ها، اخوان المسلمین که از نفوذ بیش‌تری برخوردار است، حتا جرأت آن را نیافت که شعارهای مذهبی خود را سر دهد. چرا که در موج جدید مبارزاتی که نه فقط در مصر بلکه در اغلب کشورهای عربی به راه افتاده است، اسلام‌گرایی مورد نفرت مردم است. اسلام‌گرایان در این جنبش‌ها، به یک جریان حاشیه‌ای تبدیل شده‌اند. فعال‌ترین جریانی که در مرحله‌ی اول جنبش مردم مصر حضور داشت، جریان موسوم به جنبش جوانان ۶ آوریل بود. این جریان که توانست شبکه مجازی و اینترنتی خود را به یک شبکه‌ی واقعی در میان مردم مصر، به ویژه جوانان تبدیل کند، در این مبارزات حضوری فعال داشت و اغلب اعتراضات به فراخوان این جنبش انجام گرفت. این جریان که عموماً متشکل از روشنفکران و جوانان مصری‌ست، گرچه توانست در مبارزات و توسعه آن‌ها نقش مهمی ایفا کند، اما از آن‌جایی که یک تشکیلات سیاسی حزبی نیست و اعضای آن برای مردم مصر ناشناخته‌اند، نمی‌توانست نقش رهبری‌کننده را تا مرحله‌ای که خود اعلام کرده است، بر عهده داشته باشد.

این ضعف‌های جنبش مردم مصر که اکنون نتایج آن را خود در عمل می‌بینند، در مراحل بعدی می‌تواند برطرف گردد. این نیز وابسته به تحول اوضاع در چند ماه آینده است. با این همه، آن‌چه که از هم اکنون روشن است، طبقه حاکم مصر دیگر نمی‌تواند به روال گذشته بر مردم حکومت کند، و ارتش نیز نمی‌تواند برای مدتی طولانی قدرت را در دست خود نگه دارد. شرایط داخلی و بین‌المللی طبقه حاکم را ناگزیر می‌سازد که در محدوده‌ای آزادی‌های سیاسی را به رسمیت بشناسد و رژیمی کمابیش شبیه اندونزی و ترکیه در مصر بر سر کار آید. با این همه مسئله اصلی توده‌های کارگر و زحمتکش کار و نان به جای خود باقی می‌ماند. دولت‌های سرمایه‌داری به ویژه در کشورهایی از نمونه‌ی مصر به سادگی نمی‌توانند در شرایط بحران اقتصادی جهانی، پاسخ بیکاران و گرسنگان را بدهند و به مطالبات کارگران پاسخ گویند. بنا بر این تشدید مبارزه طبقاتی و اعتلای جنبش کارگری هنوز در پیش است.

متن کامل نشریه در فرمت پی دی اف

در یادبود چهلمین سالگرد حماسه‌ی سیاهکل: زنانِ سیاهکل

اگر چه هیچ رفیق “زنی” در نبرد سیاهکل مشارکت نداشت، اما ما زنانی داریم که به آنان “زنانِ سیاهکل” می‌گوییم.

“زنانِ سیاهکل“، اولین زنانی نیستند که در تاریخ ایران سلاح بر دوش گرفتند. زینب پاشا پیش از آن‌ها اسلحه بر دوش گرفته بود.

“زنانِ سیاهکل“، اولین زنانی نیستند که پا در سیاست گذاشتند. پیش از آن‌ها در نهضت تنباکو، جنبش مشروطیت و دهه‌ی ٢٠ زنان در اعتراضات سیاسی مشارکت داشتند. در کنار مشروطه‌خواهان تبریز سلاح برگرفتند حتا در لباس مردانه.

“زنانِ سیاهکل“، اولین زنانی نیستند که حجاب بر گرفتند. پیش از آن‌ها “قره العین” بود و قمرالملوک ادامه‌ی آن.

“زنانِ سیاهکل“، اولین زنانی نیستند که وارد تشکلات سیاسی شدند، که پیش از آن در برخی از احزاب تشکلات زنان شکل گرفته بود. با اینهمه این نمونه ها موارد منفردی درتاریخ سیاسی ایران محسوب می شوند اما مبارزه زنان سیاهکل از نوع دیگری بوده است.

براستی کیانند “زنانِ سیاهکل“؟

“زنانِ سیاهکل” زنانی هستند که با حماسه سیاهکل و یا از پی آن به “سازمان چریک‌های فدایی خلق” پیوستند.

“زنانِ سیاهکل” با مبارزات خود، بر سنت‌های مردسالارانه پشت پا زدند، و از اسارتِ “زن” در فرهنگ سنتی و کهنه‌ای که بوی مرگ می‌داد، پرده برداشتند.

این “زنانِ سیاهکل” بودند که تصویر جامعه‌ی سنتی آن روز را از “زن” در هم شکستند.

“زنانِ سیاهکل” اولین بار زنان را به مبارزه‌ای کشاندند که دیگر دنباله‌روی از مردان در آن مطرح نبود. در آن “آرمان‌”ها مطرح بودند و مبارزه نه برای حمایت از مردان که برای “آرمان”های مشترک بود.

“زنانِ سیاهکل” راه را باز کردند. راهی که باید باز می‌شد و آن‌ها پرچم‌داران‌شان بودند.

“زنانِ سیاهکل” زنانی هستند که اولین بار در تاریخ مبارزاتی ایران جایگاهی چنین شگرف در مبارزات سوسیالیستی یافتند.

این “زنانِ سیاهکل” بودند که   در زیر شکنجه حماسه‌ها آفریدند.

این “زنانِ سیاهکل” بودند که  تیرباران گشتند.

“زنانِ سیاهکل” بودند که ٣٢ تن از آنان تا پای جان و تا آخرین نفس در برابر مزدوران رژیم جنگیدند، کشتند و کشته شدند(١).

آن گونه که حتا شاه جنایتکار نیز که هم چون خمینی “زنها” را پست‌تر از “مردها” می‌شمرد، به اعتراف در آمد و گفت: “عزم و اراده‌ی آن‌ها در نبرد اصلا باور کردنی نیست. حتا زن‌ها تا آخرین نفس به جنگ ادامه می‌دهند” (٢).

و اینان “زنانِ سیاهکل” بودند.

از “زنانِ سیاهکل و نسلِ سیاهکل“سخن می‌گوییم. از مرضیه احمدی اسکویی‌ها، از شیرین فضیلت‌کلام‌ها، از صبا بیژن‌زاده‌ها و از لیلا گلی آبکناری، اشرف بهکیش، نفیسه ناصری و منیژه طالبی‌ها. از مادر پنجه‌شاهی، مادر عزت غروی و مادر شایگان تنها فدایی و مادر زنده‌ای که باید از او در این نوشته نام برد.

از “زنانِ سیاهکل” سخن می‌گوییم. از نزهت روحی آهنگران، نسترن آل‌آقا، از سیمین و نسرین پنجه شاهی، از زهرا آقانبی قلهکی و اعظم روحی آهنگران. از مهرنوش ابراهیمی، پوران یداللهی، پروین فاطمی، پری ثابت، فاطمه حسن پور اصیل، فاطمه (شمسی) نهان، فاطمه افدرنیا، لادن آل آقا، مهوش حاتمی،  فریده غروی، زهره مدیرشانه چی، میترا بلبل صفت، مریم شاهی، مینا طالب زاده، گلرخ مهدوی، فاطمه حسینی، طاهره خرم، افسرالسادات حسینی، نادره احمدی هاشمی، سیمین توکلی، فردوس آقا ابراهیمیان، غزال آیتی، رفعت معماران بناب (٣).

چه بگوییم که این نسل، نسلِ حماسه است، نسلِ مقاومت و از خودگذشتگی، مبارزه و پایداری، در خیابان‌ها، در زندان‌ها، در شکنجه‌گاه‌ها و در پای چوبه‌ی دار.

“زنانِ سیاهکل” در تاریخ ماندگارند چون زنانِ سیاهکل‌اند. و سیاهکل اندیشه‌ای‌ست، راهی‌ست و عملی‌ست.

در تاریخ مبارزات مردمان ایران علیه ظلم و جور، به رغم تمامی موانع و دیدگاه‌ها و فرهنگ سنتی که ریشه در ساختار اقتصادی و اجتماعی کشور داشت، زنان توانستند گاه خود را از زیر آن موانع بیرون کشیده و برای یک زندگی بهتر به مبارزه دست بزنند.

اما آن چه که در تمام این دوران می‌بینیم به غیر از تک نگار‌هایی متفاوت و شگفت‌آور، نقش زن در مبارزه تنها در پیروی و در نهایت حمایت از اقدامات مردان خلاصه می‌گردد. زن فاقد هویت زنانه خود بوده و در هیبت نیرویی پیشتیبان ظاهر می‌گردد.

حتا در تشکلات سیاسی که بعد از سال‌های ٢٠  یا ٣٠ و یا حتا بعد از آن پا گرفتند و با وجود تشکلاتی به نام زنان برای مثال در “حزب توده”، رد پایی از حضور واقعی زنان در آن تشکلات به دیده نمی‌آید و حضور زنان در آن‌ها عموما به دلیل پیوندهای فامیلی (مانند زن و شوهر) بوده است.

اما از دهه‌ی ۴٠ آرام آرام تغییرات شکل می‌گیرند. در پی “اصلاحات ارضی” که منجر به تسلط مناسبات سرمایه‌داری در ایران گردید، این رفرم به نوبه‌ی خود تغییراتی را به وجود آورد که لازمه‌ی آن بود و از جمله این تغییرات وضعیت زنان است. مناسبات سرمایه‌داری به نیروی کار زنان نیاز داشت و همین نیاز بود که بسیاری از آن‌ها را روانه‌ی بازار کار و دانشگاه‌ها کرد.

در جریان اصلاحات ارضی شاه ، هم چنین تغییراتی در قوانین در راستای مشارکت هر چه بیشتر زنان در بازار کار داده شد، قوانینی که طبیعتاً تاثیراتی را در موقعیت اجتماعی زنان به دنبال آورد.

برپایه‌ی اصول “انقلاب سپید” سپاه دانش، بهداشت و ترویج و آبادانی شکل گرفتند که دختران تحصیل کرده در کنار پسران از دیپلمه و بالاتر بعد از طی یک دوره کارآموزی ۴ ماهه در این سپاه‌ ٣ گانه به کار گرفته می‌شدند. هم چنین قانون انتخابات نیز تغییر یافت و زنان پس از “انقلاب سپید” حق رای یافتند. پیش از آن و براساس ماده ١٠ قانون انتخابات، زنان در کنار دیوانگان، ورشکستگان، گدایان و محکومان دادگستری از حق رای محروم بودند. از دیگر تغییراتی که در این راستا صورت گرفت تصویب قانون حمایت خانواده بود که حقوق بیشتری برای زنان نسبت به گذشته در مواردی هم چون سرپرستی کودک و طلاق داده شده بود.

هم چنین برای تربیت نیروی کار لازم برای یک کشور سرمایه‌داری تحصیلات رایگان تا هشت سال اول تصویب شده و مراکز آموزش عالی گسترش یافتند. در طی این سال‌ها براساس آمار سازمان برنامه و بودجه شمار رشته‌های تحصیلی از ٧۵ رشته به ۵۵٢ رشته افزایش یافت. در طول دهه‌ی ۴٠ نرخ رشد اقتصادی به طور متوسط به ۶/ ١٠ درصد رسید همین‌طور رشد سرمایه‌گذاری در دوره‌ی مورد اشاره به ۴/ ١٢ درصد و ارزش افزوده بخش صنعت ٣/ ١٢ درصد رشد سالانه یافت. در سال‌های ۵١ تا ۵۵ نیز به دلیل رشد قیمت نفت نرخ رشد سرمایه‌گذاری به ٧/ ٢۴ درصد رسید. تغییراتی که بی‌شک نیاز مناسبات سرمایه‌داری را به نیروی کار زنان در عرصه‌های مختلف از کارخانه تا مدرسه و سیستم اداری افزود.

برپایه‌ی آمارهای موجود میزان باسوادی در میان زنان در سال‌های ١٣٣۵ تنها ٨ درصد بوده است این میزان در سال‌های ۴۵ به ٩/ ١٧ درصد افزایش یافته و در سال ۵۴ میزان باسوادی در میان زنان به ۵/ ٣۵ درصد رسید. هم چنین میزان زنانی که تحصیلات دانشگاهی داشتند از ۵ هزار نفر در سال ۴۵ به ٧۴ هزار نفر در سال ۵۶ رسید. از دهه‌ی ۴٠ به بعد، کار و درآمد زنان نقش برجسته‌تری در معاش خانواده پیدا کرد. در این دوره میزان اشتغال زنان از ٩/ ٧ درصد در سال‌های ۴۵ به ٢۶/ ١٣درصد در سال ۵۵ رسید.

هم چنین در بوروکراسی دولتی نیز به زنان نقش کوچکی – البته برای نمایش – داده شد. برای اولین بار در سال ۴٢ تعدادی زن به “مجلس شورای ملی” راه یافتند، هم چنین تعدادی زن به عضویت در مجلس سنا منصوب شدند. در سایر ارگان‌های دولتی به عنوان سفیر (در دانمارک) و وزیر آموزش و پروش برای اولین بار یک زن منصوب شد.

این موقعیت جدید بود که به زنان نقشی را در جامعه بخشید تا در سال‌های بعد  بخش پیشروتر آن‌ها به جنبش مسلحانه روی آوَرَد. در جریان اعتصابات دانشجویی که در دهه‌ی ۴٠ شکل گرفتند برخی از دختران دانشجو برای اولین بار نقش برجسته‌ای یافتند. از آن جمله می‌توان به رفقا مرضیه احمدی اسکویی، نزهت روحی آهنگران و پوران یداللهی اشاره کرد.

رفیق مرضیه احمدی اسکویی از رهبران و سازمان‌دهندگان اعتصاب غذای دانشجویان در اسفند ١٣۴٩ در دانشسرای‌عالی سپاه دانش بود. این اعتصاب غذا در اعتراض به دستگیری دو دانشجو صورت گرفت که با موفقیت به پایان رسید. رفیق مرضیه به دلیل نقش‌اش در این اعتصاب تحت نظر نیروهای امنیتی قرار گرفت، وی هم چنین به دلیل توانایی‌ها و محبوبیت خود به عنوان نماینده‌ی دانشجویان دانشسرا انتخاب شد.

رفیق نزهت روحی آهنگران نیز یکی از فعالین دانشجویی بود که در نیمه‌ی دوم دهه‌ی ۴٠ نقش فعالی در اعتصابات دانشجویی و رهبری آن داشت که در همین رابطه دستگیر نیز شد.

بسیاری از رفقای زن که به سازمان می‌پیوستند از سوابق دانشجویی برخوردار بودند و تمامی آن‌ها در مبارزات دانشجویی به صورت فعالانه شرکت داشتند.

در حماسه سیاهکل ما شاهد حضور رفقای زن نیستیم اما رفته رفته بر تعداد این رفقا افزوده می‌گردد. از اولین رفقایی که به عضویت سازمان درآمدند می‌توان به رفقا مهرنوش ابراهیمی، شیرین فضیلت کلام، اشرف دهقانی و نسترن آل آقا اشاره نمود که از همان ابتدای اعلام موجودیت “چریک‌های فدایی خلق” از اعضای آن بودند.

رفیق مهرنوش ابراهیمی دانشجوی پزشکی در جریان مجروح شدن رفیق پویان در اثر رها شدن ناگهانی فشنگ از اسلحه‌ی وی، مسوولیت مراقبت از رفیق پویان را به صورت شبانه‌روزی برعهده داشت. در پی دستگیری اتفاقی رفقا چنگیز قبادی، مهرنوش ابراهیمی، محمدعلی پرتوی و بهرام قبادی در مازندران و چپ کردن ماشین در جاده توسط رفیق چنگیز به منظور فرار از دست ماموران، رفیق مهرنوش توانست همراه با هم‌رزمش چنگیز قبادی از چنگ ماموران بگریزد. در نهایت رفیق مهرنوش یک روز بعد از جان باختن رفیق چنگیز قبادی به همراه سه رفیق دیگر، در تاریخ نهم مهرماه سال ۵٠ جان خود را در نبردی دلاورانه از دست می‌دهد. رفیق مهرنوش ابراهیمی اولین زنی است که به سازمان می‌پیوندد و اولین زنی است که در این راه جان خود را از دست می‌دهد. در گزارشی که رفیق عباس جمشیدی رودباری تهیه کرده و در کتاب پاره‌ای از تجربیات جنگ چریکی از انتشارات سازمان چریک‌های فدایی خلق منتشر شد، در این رابطه آمده است: “ساعت پنج صبح، رفقا مهرنوش ابراهیمی  و منوچهر بهایی پور با کلیه مواد و اسلحه موجود خانه را به عزم خانه ای دیگر ترک گفتند. چند دقیقه بعد صدای شلیک شنیده شد. من و دو رفیق دیگر مانده بودیم. ما فقط یک سلاح با هفده فشنگ داشتیم و هنوز تصمیمی نگرفته بودیم که گاز مخصوصی فضای خانه را پر ساخت. آن‌ها متوالیا کپسول گاز به داخل خانه و حیاط پرتاب می کردند. ما بلافاصله به پشت بام رفتیم تا هوای آزاد تنفس کنیم . جسد رفیق بهایی پور سر کوچه دیده می شد. چادر رفیق مهرنوش در کوچه پهن شده بود که نشان می داد وی زمان دویدن چادرش را رها کرده بود، صدای شلیک لحظه ای خاموش نمی‌شد. این صدای گلوله های اسلحه رفیق مهرنوش ابراهیمی بود که سرسختانه با ماموران سرسپرده ساواک نبرد می‌کرد. ناگهان صدای انفجار نارنجک منطقه را لرزاند. نارنجک توسط مهرنوش پرتاب شده بود. رفیق مهرنوش به راستی قاطعانه و قهرمانانه جنگید. او در این نبرد نیز مانند تمام لحظات انقلابیش جلوه گر رفیقی ارزنده بود. ما از رانندگان در قهوه خانه‌ها در مورد این رفیق حماسه‌ها شنیده‌ایم. رفیق مهرنوش در آن نبرد کشته شد”.

تاثیر نبرد رفیق مهرنوش ابراهیمی به عنوان اولین چریک زن بر فضای سیاسی آن روزها بسیار زیاد بود. رفیق اشرف دهقانی در کتاب “حماسه مقاومت” موضوع را این گونه نقل می‌کند: “زندانیان تازه‌ای آورده بودند و من پی فرصتی می‌گشتم که با آن‌ها حرف بزنم. لای درب یکی از سلول‌ها باز بود. دهانم را به سوراخ در گذاشته از رفیق پرسیدم خبر تازه چی هست؟ با خوشحالی جواب داد: “چریک‌ها هلی کوپتر “فرید” را زده‌اند و او کشته شده”… رفیق گفت: “راجع به مهرنوش شنیده‌ای؟ او یک دختر از سازمان چریک‌های فدایی خلق بود. در یک درگیری شهید شد اما چنان دلاورانه با مزدوران جنگیده که حالا جریانش همه جا پیچیده…علاوه بر آن توانسته مزدوران را سرگرم کند و یکی از رفقایش در رفته”.

رفیق نسترن آل آقا نیز از اولین زنان عضو “چریک‌های فدایی خلق” بود که در سال ۵٠ توسط رفیق حمید اشرف عضوگیری شد. وی در تیم رفیق حسن نوروزی و به همراه رفقا احمد زیبرم و علی اکبر جعفری حضور داشت. رفیق در کنار رفقای برجسته‌ی هم تیمی‌اش آن چنان رشد کرد که در جریان ترور جلاد “کمیته مشترک” سروان نیک طبع که عامل شکنجه‌ی بسیاری از رفقا بود، مسوولیت عملیات را برعهده داشت. “رفیق هم چنین در ترور عباس شهریاری معروف به “مرد هزار چهره” که باعث کشته و دستگیر شدن بسیاری از انقلابیون شده بود، در کنار رفقا حمید اشرف و سیامک اسدیان نقش داشته است(۴). نسترن در جریان درگیری با ماموران ساواک همراه با رفقا گلرخ مهدوی و نادعلی پورنغمه در تاریخ دوم تیرماه سال ۵۵ در درگیری با مزدوران رژیم جان خود را از دست داد.

رفیق فدایی شیرین فضیلت کلام از دیگر رفقایی‌ست که از همان ابتدا (احتمالا اسفند ۴٩) به سازمان پیوست. رفیق فدایی “عباس فضیلت کلام” که فداییان او را “پدر فضیلت کلام” می‌نامند، در رابطه با پیوستن دخترش “شیرین” به سازمان می‌نویسد: “پس از جریان سیاهکل با پخش‌نامه‌هایی که شیرین به همراه خود آورد و به من نشان داد دریافتم که او با سازمان همکاری دارد” (خاطرات آلبرت سهرابیان ص ٢٣٨). به گفته‌ی “پدر فضیلت کلام” “شیرین پس از دوره دبیرستان با این که شاگرد برگزیده و درس خوان دبیرستان بود به من گفت نخست برای من استقلال اقتصادی مهم است و من می‌خواهم استقلال اقتصادی داشته باشم. او به دانشسرای تربیت معلم رفت و پس از آن با میل خودش برای درس دادن به جنوب شهر در محله عباسی خاکی در یک دبستان دخترانه شروع به تدریس کرد. او همه مزد خودش را خرج بچه‌ها می‌کرد و برایشان کاغذ و مداد می‌خرید و با بچه‌ها پیوند نزدیک و بسیار دوستانه داشت و برای شناخت شرایط زندگی و اقتصادی آن‌ها به منزلشان می‌رفت. در سال ١٣۴۵ به دانشگاه رفت و در رشته جامعه‌شناسی پذیرفته شد. در سال ۴۶ او تصمیم گرفت به بیرون از ایران برود. به همه بستگان گفت می‌خواهم برای یک دوره آموزش زبان به کشور فرانسه بروم ولی به من گفت پدر من برای مطالعه دیگری به بیرون از ایران می‌روم با گذرنامه دست‌کاری شده… این نکته تاکنون برای من ناشناخته مانده که چه سازمانی او را به بیرون از ایران فرستاد” (منبع پیش گفته) رفیق شیرین از همان سال ۵٠ در خانه‌هایی بود که رفیق حمید اشرف حضور داشت و یک بار نیز همراه با رفیق حمید اشرف در حالی که مجروح شده بود از محاصره ساواک فرار می‌کند. در این درگیری که در تاریخ اول مرداد سال ۵١ رخ داد، رفیق محمد صفاری آشتیانی با گشودن آتش بر روی ماموران ساواک، رفقا را از حضور ساواک آگاه می‌سازد و با وجودی که هر دو رفیق مجروح شده بودند، توانستند از حلقه محاصره ساواک بگریزند. رفیق شیرین جریان این درگیری را در کتاب “پاره‌ای از تجربیات جنگ چریکی شهری” توضیح داده است. رفیق شیرین ضمن فعالیت در انتشارات سازمان و گوش دادن به فرستنده‌های کمیته مشترک (یا ساواک) به همراه رفیق مرضیه احمدی اسکویی، مسوولیت آذربایجان را نیز عهده‌دار بود و با دستگیری اعضای آن، قرار رفیق شیرین لو رفته و این گونه رفیق شیرین در محاصره ماموران ساواک قرار گرفته و در تاریخ ۶ اردیبهشت ۵٣ جان خود را دلاورانه از دست می‌دهد. به گفته‌ی “پدر” شیرین پس از پایان یافتن فشنگ‌های‌اش با سیانور خودکشی می‌کند. این جریان منجر به جان باختن رفیق مرضیه احمدی اسکویی نیز می‌گردد که در ا دامه به آن بیشتر خواهیم پرداخت.

در این جا باید هم چنین از رفیق پوران یداللهی به‌عنوان دومین رفیقی که در مبارزه مسلحانه جان خود را از دست داد یاد کنیم. رفیق پوران متولد ١٣٢۵ در شهر اصفهان است و  از ١۵ سالگی در تهران زندگی کرد. وی در سال ۴٧ وارد دانشکده فنی دانشگاه تهران شد و یکی از فعالین دانشجویی در آن سال‌ها بود. رفیق پوران از سال چهارم دانشگاه زندگی مخفی را آغاز می کند. وی در بهمن‌ماه سال ۵١ در ماموریت مشهد با رفیق عبدی همراه بود که انفجار بمب پیش از موعد منجر به جان باختن رفیق عبدی می‌شود، رفیق پوران ابتدا در اثر انفجار بیهوش می‌شود اما وقتی که به هوش می‌آید، در یک لحظه و با استفاده از  قرص سیانور و برای حفظ اسرار سازمان دست به خودکشی زده و در پایداری با آرمان‌های‌اش آرام گرفت.

در پی حماسه سیاهکل و موجی که در جامعه به ویژه در میان دانشجویان برانگیخت، زنان بیشتری به سازمان جذب شدند و در عین حال نقش برجسته‌تری در سازمان یافتند. گفته می‌شود در سال ۵٣ رفقا نسترن آل آقا و نزهت روحی آهنگران در میان جمع ٧ نفری مرکزیت سازمان جای داشتند. از موقعیت تشکیلاتی رفقا مرضیه احمدی اسکویی و شیرین فضیلت کلام و این که این رفقا نیز در مرکزیت قرار داشته‌اند یا نه اطلاع چندانی در دست نیست اما با توجه به نقشی که این دو رفیق به ویژه رفیق شیرین از همان ابتدا در سازمان داشته، اگر هم در رهبری حضور نداشته، توانایی‌هایی در حد کادرهای رهبری سازمان داشته‌اند.

رفیق نزهت روحی آهنگران که از او به عنوان یکی از کادرهای رهبری سازمان در سال ۵٣ نام برده می‌شود از سال ۵١ به زندگی مخفی در خانه‌های تیمی سازمان روی می‌آورد.

رفیق نزهت دانشجوی ریاضی دانشگاه تهران بود و نقش برجسته‌ای در رهبری مبازات دانشجویی آن زمان داشته و به همین دلیل یک‌بار دستگیر می‌گردد. وی هم چنین دبیر ریاضی دبیرستان فروردین بود و از این طریق با رفقا زهره شانه‌چی و زهرا آقانبی قلهکی که شاگردان وی بودند آشنا شد و رابطه‌ی عمیقی بین آن‌ها برقرار گردید. پس از مرگ رفیق صمد بهرنگی وی به آذربایجان رفته و در دوره تربیت سپاه دانش اسم نویسی می‌کند و بدین ترتیب به کار معلمی در یک روستا مشغول می‌گردد. پس از مدتی رفیق به تهران برمی‌گردد و در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان مشغول به کار می‌شود. نزهت همراه با برادرش رفیق بهمن روحی آهنگران عضو محفلی بودند تا این که به سازمان می‌پیوندند. از دیگر چهره‌های این جمع که به سازمان پیوستند می‌توان از رفقا حمید مومنی و میترا بلبل‌صفت نام برد. پس از مخفی شدن رفیق نزهت، بهمن نیز که به سربازی رفته بود مجبور به مخفی شدن می‌شود.

شرکت در ترور “نیک طبع” جلاد “کمیته مشترک” به همراه رفقا محمود خرم‌آبادی و خشایار سنجری با مسوولیت رفیق نسترن آل‌آقا، مسوولیت تیم شرکت کننده در اعدام انقلابی “فاتح یزدی” عامل کشتار کارگران جهان چیت از جمله عملیاتی هستند که رفیق در آن نقش داشته است.

رفیق هم چنین مسوولیت دو واحد سازمان را عهده‌دار بود. در ٩ تیرماه سال ۵۴ خانه تیمی رفیق در کرج در محاصره ساواک قرار ‌گرفت و وی به همراه سه رفیق دیگر، رفقا مارتیک قازاریان، محمود عظیمی بلوریان و یداله زارع کاریزی جان خود را از دست می‌دهد. رفیق نزهت که تمام فشنگ‌های خود را به کار برده بود در انتها با کشیدن ضامن نارنجک، خود را به میان ساواکی‌ها می‌اندازد که این کار وی منجر به کشته شدن چند جلاد دیگر ساواک می‌شود. گفته می‌شود که در این درگیری ١۶ نفر از ماموران ساواک کشته شدند.

رفیق مرضیه احمدی اسکویی یکی دیگر از “زنانِ سیاهکل” است. وی متولد سال ٢۴ است. رفیق مرضیه در دانشسرای عالی تحصیل کرده و سپس به کار معلمی پرداخت. وی در ارتباط با نقشی که در اعتراضات دانشجویی داشت دستگیر و پس از آزادی تحت نظر نیروهای امنیتی و پلیس قرار داشت. رفیق مرضیه که به گروه رفیق نادر شایگان پیوسته بود در سال ۵٢ و پس از ضربه به رفیق نادر و جان باختن وی همراه با دیگر اعضای گروه از جمله رفقا صبا بیژن زاده، فاطمه سعیدی (شایگان) و سه فرزندش و مصطفا شعاعیان به سازمان چریکهای فدایی خلق پیوستند.

از رفیق مرضیه آثاری به‌ویژه در شعر و داستان به جا مانده است. شعر “زن” نمونه‌ی خوبی از درک رفقای سازمان از موضوع زن در آن سال‌ها به شمار می‌آید. رفیق مرضیه در نامه‌ای به رفیق مادر (شایگان) می‌نویسد: “”من لحظات فراوان فکر کرده‌ام برای یک رفیق بزرگوار چه هدیه شایسته‌ای می‌توانم بدهم و با خود گفته‌ام: اگر بتوانی همیشه به توده‌ها و رفقایت وفادار بمانی، اگر همیشه شایسته باشی که رفیق مادر با شهامت‌ترین رفیق را دوست بداری می‌توانی از قطرات خون خود دسته گلی ببندی و روزی که در راه رهایی توده‌ها آخرین تلاش‌ات را کردی و آنگاه که آخرین تیرت را در قلب دشمن نشاندی، برای مادر بفرستی، شاید این هدیه‌ای باشد که بتوانی آن را با بی‌شرمساری به شایسته‌ترین رفیق تقدیم کنی.

رفیق مادر! من وعده چنین هدیه‌ای را به تو می‌دهم بپذیر. تا آن دم که هدیه‌ام را برایت بفرستم”

رفیق مرضیه در تاریخ ششم اردیبهشت در حالی که از طریق شنود فرستنده‌های پلیس به محاصره رفیق شیرین فضیلت کلام پی می‌برد برای کمک و حمایت از رفیق به سر قرار می‌رود. اما این جان‌فشانی رفیق مرضیه نمی‌تواند رفیق شیرین را نجات دهد و خود رفیق مرضیه نیز با دنیایی شور و ایمان و در نبردی نابرابر با دژخیمان ساواک جان بر سر پیمان خود با رفیق مادر (شایگان) و کارگران و زحمتکشان گذاشت.

در ضربات سال ۵۵ که بسیاری از کادرهای سازمان از جمله رفیق حمید اشرف رهبر برجسته‌ی سازمان جان باختند، تعدادی دیگر از “زنانِ سیاهکل” جان شریف خود را از دست دادند. رفقا طاهره خرم و فاطمه حسینی از جمله رفقایی بودند که همراه با رفیق حمید اشرف و ٨ تن دیگر از کادرهای سازمان در جریان محاصره خانه تیمی در مهرآباد جنوبی قهرمانانه جنگیدند و جان خود را از دست دادند.

رفیق طاهره خرم متولد سال ٣٣  در سال ۵١ وارد دانشگاه صنعتی در رشته برق می‌شود. رفیق طاهره از سال  ۵۴ یعنی در سن ٢١ سالگی زندگی مخفی را آغاز می‌کند. وی در حالی به این زندگی روی می‌آورد که  عمر چریک ۶ ماه بود. او با این انتخاب به زندگی مرفه و بی‌خطری که به دلیل موقعیت خانوادگی از آن می‌توانست برخوردار گردد، پشت کرد.

بعد از ضربه ٨ تیرماه سال ۵۵ سازمان دچار بحران می‌شود. از طرفی رفیق حمید اشرف که نقشی بی‌بدیل در سازمان داشت به همراه جمعی از بهترین کادرهای سازمان جان خود را از دست داده بودند و از طرفی دیگر با از بین رفتن رهبری، بسیاری از امکانات از دست رفته و بسیاری از ارتباطات قطع شده بود. در این شرایط بود که رفقایی هم چون صبا بیژن زاده نقش برجسته‌ای در تجدید سازماندهی تشکیلات داشتند و توانستند سازمان را از آن شرایط بحرانی بیرون آورند. هر چند که در واقع این ضربه هیچ وقت در طول حیات سازمان جبران نشد. به ویژه آن که بسیاری از کادرهایی که بعد از واقعه ٨ تیر۵۵ در رهبری سازمان قرار گرفتند در سال‌های ۵۵ و ۵۶ جان خود را از دست دادند. رفقا صبا بیژن‌زاده و غزال آیتی از جمله رفقای فعال در این دوره هستند.

رفیق صبا که تا پیش از آن از مسوولین تیم مشهد بود، بعد از ضربه ٨ تیر به یکی از اعضای رهبری سازمان در کنار رفقایی چون هادی (احمد غلامیان لنگرودی) و حسن فرجودی تبدیل شد، در واقع این کادرهای مشهد بودند که به دلیل ضربه نخوردن و توانایی‌های‌شان توانستند نقش اصلی را در بازسازی سازمان برعهده گیرند. رفیق صبا همان‌طور که پیش از این گفته شد، همراه با رفقایی چون مرضیه احمدی اسکویی به سازمان پیوسته بود. وی متولد سال ٢٧ بود و در دانشسرای عالی سپاه دانش مامازن تحصیل کرده بود. “صبا”ی “سیاهکل” در تاریخ ٨ اسفند ۵۵ همراه با رفیق بهنام امیری دوان و هنگامی که در تور ماموران ساواک قرار گرفتند، مسلحانه مقاومت کرده و در درگیری جان خود را از دست دادند.

رفیق غزال آیتی نیز از سال ۵٠ در ارتباط با سازمان قرار گرفت. وی دانشجوی دانشکده حقوق بود که دستگیر و به زندان افتاد اما ارتباط‌اش با سازمان لو نرفت. وی بعد از آزادی بار دیگر با سازمان در ارتباط قرار گرفت. در دهم فروردین سال ۵۶ خانه تیمی رفقا لو رفته و در جریان درگیری با ماموران ساواک رفقا غزال آیتی، عباس هوشمند و سیمین پنجه شاهی جان خود را از دست دادند و مادر پنجه شاهی به همراه رفیق نسیرین پنجه‌شاهی موفق به فرار می‌شوند.

مادر پنجه‌شاهی نیز از جمله مادرانی بود که همراه با فرزندان‌اش به سازمان پیوست. در میان مادرانی که به سازمان پیوستند رفیق عزت غروی مادر رفقا احمد و مجتبا خرم‌آبادی در روز ٢۶ اردیبهشت سال ۵۵ به هنگام حمله مزدوران رژیم به یک خانه تیمی واقع در کوی کن و در حالی که تنها مسلح به یک نارنجک بود با نارنجک به سمت پلیس حمله کرد و بدین گونه جاودان گردید.

رفیق فاطمه سعیدی (شایگان) که در سازمان ما به رفیق مادر معروف است در بهمن ۵٢ دستگیر می‌شود. رژیم برای شکستن رفیق مادر فشار زیادی را بر او می‌آورد و به مدت یازده ماه در کمیته مشترک وی را زیر بازجویی و شکنجه قرار می‌دهند. در کنار کابل زدن که روش معمول ساواک بود، آویزان کردن، شوک الکتریکی و نیز استفاده از دستگاه معروف “آپولو” از دیگر روش‌های ساواک برای شکنجه‌ی رفیق مادر بود. روی آوری مادرانی چون فاطمه غروی، فاطمه سعیدی و پنجه‌شاهی به مبارزه و زندگی انقلابی، یکی از نمونه‌های پرشکوه حضور مادران و زنان پس از حماسه سیاهکل است.

اما اکثر رفقای زن که در طول این سال‌ها به سازمان پیوستند دانشجو و یا در مرحله‌ی بعد معلم بودند. از میان چریک فدایی جان باخته در زمان شاه که نام‌شان در وب‌سایت سازمان فدائیان (اقلیت) ثبت شده، ٣۶ نفر زن هستند که این به معنای ١۶ درصد از رفقای جان باخته است. از میان ١۵٢ رفیقی که در جریان درگیری با ماموران حکومتی جان خود را از دست دادند، ٣۴ نفر زن بودند که به معنای حدود ٢٢ درصد است. حضور زنان در سازمان از زمان پیدایش یعنی حماسه سیاهکل تا قیام ۵٧ همواره سیر صعودی داشته است. در لیست شهدای سازمان پیش از قیام از ۶٨ رفیقی که در طول سال‌های ۴٩ تا ۵١ جان باختند و عموما از اولین رفقای وارد شده به سازمان از جمله حماسه‌آفرینان سیاهکل و یا بنیانگذاران آن می‌باشند تنها ٢ رفیق زن دیده می‌شود. در طول سال‌های ۵٢ تا ۵۵ که رفقای جدیدی به سازمان جذب شده بودند از میان ١٣٢ جان باخته ٢٩ چریک زن هستند و در سال‌های آخر یعنی ۵۶ و ۵٧ از ٢۴ رفیق جان باخته ۴ رفیق زن هستند. در سال ۵۵ که سازمان بزرگ‌ترین ضربات را تحمل کرد از مجموع ۶۵ رفیق جان باخته ١٨ رفیق زن هستند یعنی نزدیک به ٣٠ درصد. هم چنین این به معنای جان باختن بیش از نیمی از رفقای زن سازمان در طول این سال است.  براساس برآوردهای ما در مقطع قیام اعضای زن سازمان حدود ۴٠ درصد کل اعضا بوده‌اند. این همه نشان‌گر چیزی نیست جز افزوده شدن بر حضور رفقای زن در سازمان و به موازات آن افزوده شدن بر نقش این رفقا در خط‌مشی و رهبری سازمان. یکی از ویژگی‌های سازمان در این بود که این سازمان روابط مردسالاری را به طور کلی در درون خود درهم شکست و مسوولیت‌های سازمانی تنها و تنها بر اساس توانایی‌های رفقا و تجارب‌شان در مبارزه مسلحانه تعیین می‌گردید. هم چنین در طول این سال‌ها بر نقش و اهمیت زنان در سازمان افزوده گردید، بعد از ضربه به رفیق حمید اشرف نقش رفقای زن در تجدید سازماندهی سازمان بسیار پر رنگ است.

با آغاز مبارزه مسلحانه است که زندان زنان نیز از زنان حامی مبارزه مسلحانه پُر می‌گردد. تا پیش از آن اثری از زندانیان سیاسی زن در آن سال‌ها نمی‌بینیم. رفیق اشرف دهقانی در کتاب “حماسه مقاومت” توضیح می‌دهد که وقتی همراه با دو عضو دیگر سازمان به زندان قصر منتقل شدند از محدود زندانیان سیاسی زن بودند، به گفته‌ی وی پیش از آنها نیز ۴ نفر از جمله مستوره احمدزاده در ارتباط با سازمان در آن‌جا بودند و همراه با آن‌ها نیز چند رفیق دیگر که هوادار جنبش مسلحانه بودند و در ارتباط با فعالیت تبلیغاتی دستگیر شده بودند، در زندان بودند. عاطفه گرگین همسر رفیق خسرو گلسرخی در مصاحبه با نشریه “زن در مبارزه” ماهنامه‌ی “اتحاد ملی زنان” می‌گوید: “در سال ۵٢ که من به قصر رفتم تعداد زندانیان سیاسی بیش از ۵ نفرنبود و در سال ۵۵ که زندان را ترک می‌کردم این تعداد به حدود ۵٠٠ نفر رسیده بود”.

در پی حماسه سیاهکل است که برای اولین بار زنان به دلایل سیاسی اعدام می‌شوند (البته اولین زنی که در آن سال‌ها به دلایل سیاسی اعدام شد منیژه اشرف‌زاده کرمانی از اعضای مجاهدین م – ل بود که در دیماه ۵۴ اعدام شد). رفقا اعظم السادات روحی آهنگران (شهریور ۵۵) و  زهرا آقا نبی قلهکی (٢٩ آذر ۵۵) بعد از تحمل شکنجه‌های فراوان توسط دژخیمان رژیم تیرباران گردیدند. از دیگر روش‌های رژیم برای مقابله با زنانی که به مبارزه مسلحانه می‌پیوستند، شکنجه‌های وحشیانه‌ای بود که هیچ حد و مرزی را نمی‌شناخت. کتاب “حماسه مقاومت” که توسط رفیق “اشرف دهقانی” نوشته شد، این شکنجه‌های وحشیانه را به خوبی بیان می‌کند و از این جهت این کتاب که سازمان در آن سال‌ها دست به انتشار آن زد به یکی از اسناد مهم در افشای جنایات و سفاکی‌های رژیم از سویی و مقاومت و پایداری “زنانِ سیاهکل” از سوی دیگر تبدیل گردید. زنانی که تفاوت شان را با انتخاب راه‌شان و پایداری در آن به اثبات می‌رساندند.

اما در این میان دو جریان فکری که خود را در درون جنبش زنان تعریف می‌کنند، هر چند با دو گرایش کاملا متضاد، سعی دارند با حذف و یا تا آن‌جا که می‌توانند نادیده انگاشتن تاثیری که حماسه سیاهکل و “سازمان چریک‌های فدایی خلق” در سال‌های ۴٩ تا ۵٧ بر زنان گذاشت، به اثبات تفکری بپردازد که در نهایت چیزی جز زنان اصلاح طلب امروزی و تفکر اصلاح طلبی از آن بیرون نمی‌آید. این جریان نقش اندیشه‌های چپ و تاثیر آن بر جنبش‌ زنان را نفی کرده و در این میان به جستجوی اندیشمندان بورژوازی قرن هیجده و نوزده درباره‌ی حقوق زنان می‌رود و به این ترتیب باز چشمان خود را بر واقعیات تاریخی می‌بندند. آن‌ها با طرح این ادعا که “زنانی که به مبارزه مسلحانه پیوستند هرگز خواست‌های مشخص زنان را مطرح نکردند” و این که “خواست‌های زنان اصولا برای زنان فوق مطرح نبود” سعی می‌کنند تاثیر “حماسه سیاهکل و مبارزه مسلحانه” را برآگاهی و مبارزه زنان جامعه نفی کنند. آنها فراموش می‌کنند که چریک‌ها در چه شرایطی دست به سلاح بردند و مبارزه کردند. آن‌ها به عمد به فراموشی می‌سپارند که در آن زمان گفته می‌شد که عمر یک چریک تنها ۶ ماه است واین زنان با آگاهی از آن، این راه را انتخاب می‌کردند. آن‌ها فراموش می‌کنند که در آن شرایطی که چریک متولد شد و زیست و به دلیل همان شرایط چریک نمی‌توانست به تمامی مسایل پاسخ گوید.

اما آیا می‌توان تنها به دلیل آن چه که در بالا گفته شد تاثیرات شگرف این حماسه را بر زنان جامعه نادیده انگاشت؟

واقعیت این است که زنانِ فدائی پیشگام مبارزه برای حقوق زنان در ایران هستند، مبارزه برای سوسیالیسم فی نفسه نابرابری وتبعیض و ستمگری علیه زنان است و این پیشگامی به دلیل شکستن سنت‌ها و فرهنگی‌است که انتظار مقاومت و مبارزه از زنان را نداشته است. “زنانِ سیاهکل” توانایی‌های زنان جامعه را فریاد زدند و ثابت کردند که در پس آن چهره‌ی خاموش، عصیانی نهفته است که از انرژی زلال و پایان‌ناپذیری برخوردار می‌باشد. از تاثیرات این مبارزه است که باعث می‌شود در همان فردای بعد از قیام، زنان جامعه به صورتی وسیع از حق خود در برابر تهاجم خمینی جلاد در برابر انتخاب پوشش دفاع کنند و سازمان‌های خاص خود را با هدف پیگیری خواست‌های مشخص زنان بنیان نهند.

اگر بخواهیم در مورد تاریخ مبارزات زنان در ایران منصفانه به قضاوت بنشینیم باید گفت که زنان فدائی نقش مهمی در مبارزه زنان برای احقاق حقوق خود ایفا نموده اند. “زنانِ سیاهکل” درست در زمانی که “سازمان مستقل زنان” که از حقوق آنها دفاع کند وجود نداشت، سنت‌های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و خانوادگی نظام کهنه را درهم شکستند و راه را به زنان هم نسل و بعد از خود نشان دادند و این نه به دلیل زن بودن آن رفقا که به دلیل اعتقادات‌شان بود. اعتقادات و آرمانی که همواره در سنت چپ و مارکسیستی و در اندیشه و تفکر آن وجود داشته است.

“آگوست ببل” از رهبران حزب سوسیال دمکرات آلمان اول بار در کتاب “زن و سوسیالیسم”  در تاریخ ١٨٧٩علل ستم بر زنان در جامعه‌ی سرمایه‌داری را تحلیل کرد. بعد از او، فریدریش انگلس در کتاب کم نظیر خود “منشا خانواده، مالکیت خصوصی و دولت” که در سال ١٨٨۴ برای اولین بار انتشار یافت به گونه‌ای متمایز از گذشتگان، از ستم بر زنان جامعه به دلیل زن بودن سخن ‌راند و پرده از چهره‌ی نظام مردسالار در تمامی نظام‌های متکی بر طبقات برکشید. لازم به توضیح است که رفیق مسعود احمدزاده در آن سال‌ها که گروه احمدزاده – پویان – مفتاحی مشغول کار و تحقیق بود این اثر را ترجمه می‌کند.

“انگلس در این کتاب توضیح می‌دهد که چگونه در شکست تاریخی جنس زن بود که کار زنان مشخصه‌ی عمومی‌اش را از دست داد. او در ضمن توضیح می‌دهد که چگونه سرمایه‌داری برای اولین بار این را تغییر می‌دهد. در سرمایه‌داری تمام خانواده به تولید کشیده می‌شود و در حالی که از یک طرف باری دوگانه بر دوش زن می‌گذارد (هم کار مزدی و هم کار خانه) در طرف دیگر بنیان آزادی زن را فراهم می‌کند. زن از طریق کار، بخشی از طبقه کارگر و در نتیجه بخشی از مبارزه طبقاتی می‌شود”(۵).

انگلس در این کتاب تحقیقی به خوبی ریشه‌های تاریخی بردگی جنسی زنان را آشکار ساخته و بر آن می‌تازد، بر آن می‌شورد و آن را به رسمیت نمی‌شناسد. او ازدواج‌های جامعه‌ی بورژوایی را که در آن ظاهرا زن و مرد طبق قراردادی آزادانه با یکدیگر ازدواج می‌کنند نقد کرده و آن را با شرایط یک کارگر با سرمایه‌دار مقایسه می‌کند که در آن نیز بورژوازی ادعا دارد که دو طرف، قرارداد را آزادانه امضا کرده‌اند اما واقعیت این است که بورژوازی به دلیل قدرت اش و همین طور مرد به خاطر ساختارهای جامعه، از همان آغاز سلطه خود را بر دیگری برقرار می‌سازد. انگلس در این رابطه می‌نویسد: “اولین تناقض طبقاتی که در تاریخ بوجود می‌آید مقارن با تکامل تناقض بین مرد و زن در ازدواج تک همسری است، و اولین ستم طبقاتی مقارن است با ستم جنس مذکر بر مونث”.

انگلس در فصل دوم قسمت چهارم “خانواده تک همسر” می‌نویسد: “در مورد تساوی حقوق مرد و زن در حین ازدواج هم وضع بهتر از این نیست. نابرابری طرفین در مقابل قانون – که میراث شرایط اجتماعی است – نه علت، بلکه معلول سرکوب اقتصادی زنان است” وی با تحلیل تاریخی پیدایش فحشا از ابتدای پیدایش مناسبات طبقاتی، نتیجه می‌گیرد: “در واقع ازدواج گروهی تا هم امروز برای مردان وجود دارد. آنچه که برای یک زن جنایت محسوب می‌شود و شدیدترین عواقب قانونی و اجتماعی را در بر دارد، در مورد مردان امری افتخارآمیز تلقی می‌شود”.

کمونیست‌ها نه تنها در تئوری که در عمل نیز اولین پرچمداران مبارزه برای حقوق زنان بودند. اولین کنفرانس بین‌المللی زنان سوسیالیست که در سال ١٩٠٧ در اشتوتگارت آلمان و در جنب هفتمین کنگره انترناسیونال دوم در این شهر برگزار شد، خواستار حق رای برای زنان گردید. هم زمان در کنگره انترناسیونال دوم نیز قطعنامه‌ای در دفاع از حق رای زنان به تصویب اکثریت قاطع شرکت‌کنندگان رسید. کلارا زتکین که از رهبران آن زمان حزب سوسیال دمکرات آلمان بود در این کنگره و در دفاع از قطعنامه پیشنهادی تاکید کرد که سوسیال دموکراسی به عنوان یک مساله اصولی هر گونه محدودیت علیه زنان را رد می‌کند. وی گفت که بدون مشارکت و حمایت فعال زنان کارگر، پیروزی طبقه کارگر ممکن نیست و حق رای زنان را باید به عنوان یک مرحله حیاتی در مبارزه برای هدف ما در نظر گرفت. در این قطعنامه تاکید گردید که احزاب سوسیالیست تمام کشورها و سازمان‌های زنان سوسیالیست باید پیگیرانه برای حق رای عمومی زنان مبارزه کنند و تمامی تلاش خود را به کار گیرند. این قطعنامه چنین پایان می‌یافت: “مطالبه حق رای عمومی را باید هم زمان برای زنان و مردان مطرح ساخت” (پیدایش و تکامل طبقه کارگر – جلال سامانی ص ٣٢۴).

در دومین کنفرانس بین‌المللی زنان سوسیالیست نیز که در ٢٨ اوت ١٩١٠ تشکیل گردید، ضمن تاکید مجدد بر خواست حق رای عمومی، به پیشنهاد کلارا زتکین ٨ مارس به عنوان روز بین‌المللی زن پذیرفته شد. انتخاب این روز از آن رو بود که در ٨ مارس ١٩٠٨ زنان سوسیالیست آمریکایی به خاطر حق رای تظاهرات وسیعی را در نیویورک سازمان داده بودند (نگاه کنید به منبع فوق ص ٣٣٠).

آن‌چه که از مباحث بالا می‌توان نتیجه گرفت این است که کمونیست‌ها هم در عرصه‌ی تئوری و هم در عرصه‌ی عمل پرچمدار واقعی مبارزه برای رهایی زنان از ستم و نابرابری که نتیجه‌ و محصول نظام‌های طبقاتی بوده و هستند، می‌باشند و از همین روست که حماسه سیاهکل در بررسی تاریخ جنبش زنان ایران اهمیت بسیاری دارد. با درک تاثیر “حماسه سیاهکل و مبارزه مسلحانه” بر زنان جامعه است که می‌توان روی آوری وسیع زنان به سازمان به عنوان بزرگ‌ترین سازمان کمونیست و شکل‌گیری اولین تشکلات واقعی زنان و هم چنین جنبش مطالباتی زنان بعد از قیام ۵٧ را درک کرد. اغلب سازمان‌دهندگان “اتحاد ملی زنان” که یکی از تشکلات آن زمان و در واقع مهم‌ترین‌ و اثرگذارترین‌شان نیز می‌باشد تحت تاثیر این مبارزات به وجود آمد.

در فضای بعد از قیام این شرایط تاریخی به وجود آمد که آن‌چه در “سیاهکل” کاشته شده بود، بارور گردد. مبارزه‌ی قهرمانانه‌ی زنان در برابر تحمیل حجاب که با برگزاری ٨ مارس روز جهانی زن همراه شد، هم چنان یکی از برجسته‌ترین جلوه‌های تاریخ مبارزات زنان ایران است. در روز ١۶ اسفند خمینی مرتجع طی سخنانی به بی‌حجابی حمله کرد و آن را با بی‌بندوباری و فحشا مقایسه کرد. در پی این سخنان و در فردای آن روز زنان به اعتراض برخاستند و در دانشگاه تهران تجمع کردند. این تجمع با حمله‌ی اوباش با شعار “یا روسری یا توسری” روبرو شد. دو روز بعد (روز شنبه ١٩ اسفند) زنان در برابر کاخ دادگستری دست به تجمع زدند و “میهن جزنی” در آن تجمع سخنرانی کرد. در این روزها هم چنین گروهی از زنان در برابر ساختمان رادیو و تلویزیون در جام جم دست به تجمع زدند. سازمان چریک‌های فدایی خلق اگر چه به دلایل بسیار از جمله عدم درک روشن از جنبش زنان در آن مقطع و اپورتونیسم حاکم بر رهبری به وظایف تاریخی خود عمل نکرد، اما با این وجود از اعتراض زنان و خواست‌های آنان در برابر هجوم ارتجاع دفاع کرد. نشریه “کار” ارگان سازمان در شماره‌ی ٢ تیتر اصلی خود را به این موضوع اختصاص داد و در صفحه‌ی اول با چاپ عکسی از هجوم چماقداران مسلح رژیم به صفوف زنان مبارز با تیتر درشت نوشت: “مرتجعین  ضدانقلاب‌هایی که یک روز به سازمان‌های سیاسی و روز دیگر به زنان حمله می‌کنند باید مجازات شوند” در همین رابطه نشریه فوق و به نقل از سخنگوی سازمان نوشت: “باید مرتجعانی که با شعار یا روسری یا توسری به زنان حمله می‌کنند بی درنگ مجازات شوند. دولت باید آزادی‌ فعالیت‌های سیاسی و دفاع از نهادهای دمکراتیک، آزادی کامل رادیو تلویزیون و مطبوعات را تضمین کند” (نشریه کار شماره ٢- وبسایت سازمان فدائیان اقلیت). هم چنین در شماره ٣ نشریه نیز اطلاعیه ستاد سازمان در محکومیت حمله به زنان در سنندج منتشر گردید. در این شماره آمده است: “ستاد سازمان در سنندج با صدور اطلاعیه‌ای یورش مزدوران رژیم به زنان در کارخانه پوشاک و بهیاران سنندج را محکوم کرد. این یورش در عصر همان روز صورت گرفته است که زنان سنندج به خاطر مخالفت با سانسور و اختناق و نابرابری حقوق زن و مرد دست به تظاهرات و راهپیمایی زده بودند” (نشریه کار شماره ٣ – وبسایت سازمان فدائیان اقلیت).

حاصل ٨ سال مبارزه از سیاهکل تا قیام ۵٧ روی آوری صدها هزار زن و دختر به سازمان و طرفداری از آن بود. حاصل آن سال‌ها حضور باز پُر رنگ‌تر زنان در صفوف فدائیان بود. حاصل آن سال‌ها زنان و دختران جوانی بودند که زندان‌های جمهوری اسلامی در صدا و خون آنان رنگ باخت. زندان‌هایی که در دهه‌ی ۶٠ بیشترین جنایات را در طول تاریخ معاصر ایران شاهد بودند.

و باز حاصل آن سال‌ها، شکل‌گیری و تکامل اندیشه‌ای بوده و هست که در زنان آزادی‌خواه و مبارز امروز ایران برای مبارزه با نابرابری مرد و زن و ریشه‌کنی آن شکل گرفته است.

سیاهکل آغاز این راه بود و نوری بر آن افکند و از همین روست که جنبش زنان انقلابی ایران، زنان کمونیست این روز را پاس می‌دارند.

با بخشی از شعر رفیق “مرضیه احمدی اسکویی” این مقاله را به پایان می‌بریم. قطعه شعری که بیش از هر مقاله و سندی دیدگاه‌های آن زمان چریک‌ها را در مورد زنان به نمایش می‌گذارد:

من یک زنم

…

زنی

که از عصاره‌ی جان‌اش

پروارتر می‌شود لاشه‌ی خونخوار

از تباهی خون‌اش

افزونتر می‌شود سود سرمایه دار

زنی که مترادف مفهوم‌اش

در هیچ جای فرهنگ ننگ آلود شما

وجود ندارد

دست‌هایش سفید

قامت‌اش ظریف

که پوستش لطیف

و گیسوان‌اش عطرآگین باشد

من یک زنم

با دست‌هایی که از تیغ تیز درد و رنج‌ها

زخم‌ها دارد

زنی که قامت‌اش از نهایت بی شرمی شما

در زیر کار توان فرسا

آسان شکسته است

زنی که در سینه‌اش

دلی آکنده از زخم‌های چرکین خشم است

زنی که در چشمان‌اش

انعکاس گل رنگ گلوله‌های آزادی

موج می‌زند

من یک زن‌ام

زنی که مترادف مفهوم‌اش

در هیچ جای فرهنگ ننگ آلود شما

وجود ندارد

زنی که پوست‌اش

آیینه‌ی آفتاب کویر است

و گیسوانش بوی دود می‌دهد

تمام قامت من

نقش رنج و

پیکرم تجسم کینه است

زنی که دستانش را کار

برای سلاح پروده است.

پی نوشت:

١ – از ٣٧ رفیق زنی که نام‌شان در نوشته‌ها آمده، چگونگی جان باختن ٢ تن از آنان رفقا مینا رفیعی و پروین ره انجام معلوم نگردیده است. مینا رفیعی گویا در ارتباط با “سازمان رهایی بخش خلق‌های ایران” بوده، از طریق سیروس نهاوندی لو رفته و در سال ۵۵ جان باخته است، از وابستگی او به چریک‌ها خبر موثقی نیست و تنها نام‌اش به عنوان جان باختگان فدایی در یک وب‌سایت (سازمان فدائیان اقلیت) آمده است. همین طور نام رفیقی به نام “نیره محتشمی” وجود دارد که گویا قبل از سال ۵۴ با سازمان فعالیت می‌کرده و “مریم سطوت” از او به نام اولین رابط‌اش با سازمان نام برده است. حتا عکسی نیز از وی در وب‌سایت “سیاهکل” منتشر شده اما متاسفانه به اطلاع موثق‌تری دست پیدا نکردیم.

٢ – شورشیان آرمان‌خواه – مازیار بهروز ص ١٠۴

٣ – از رفیقی به نام  “لادن آلادپوش” نیز یاد شده اما احتمال دارد که همان رفیق “لادن آل‌آقا” ‌باشد. تاریخ جان باختن‌شان نیز یکی است. یعنی درگیری‌های روز ٢۶ اردیبهشت ۵۵. اما در منابع دیگر (به غیر از وب‌سایت سازمان فدائیان اقلیت) از رفیقی به نام “لادن آلادپوش” نام برده نشده است.

۴ –  عباس شهریاری آن مرد هزار چهره – نوشته همنشین بهار. در این نوشته هم چنین از رفیق بهروز ارمغانی نیز به عنوان کسی که احتمالا در عملیات شرکت داشته نام برده شده است.

۵ – مبارزه زنان و مبارزه طبقاتی – نوشته ماری فردریکسن ترجمه بابک کسرایی

متن کامل نشریه در فرمت پی دی اف

نقد فعالیت‌های علنی سندیکائی و کنکاش پیرامون تشکل‌های کارگری

با سرکوب شدید سندیکای کارگران شرکت واحد و سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه، بازداشت، حبس و اخراج فعالان این دو سندیکا، با تداوم محدودیت‌ها و فشارها علیه فعالان کارگری و فروکش آشکار فعالیت این دو سندیکا، و با کاهش شدید نقش و توان آنها در بسیج توده کارگران و همچنین مجموعه مشکلات و معضلاتی که ادامه کاری این دو تشکل را به طور جدی زیر سئوال برده است، دور جدیدی از بحث وجدل و کنکاش پیرامون تشکل‌های کارگری آغاز شده و نقد و انتقاداتی را نیز متوجه دو سندیکای یاد شده ساخته است. اگر چه این بحث‌و نقدها ضرورتی است که ازدرون جنبش کارگری و از وضعیت کنونی آن بر می‌خیزد، اما نیازی به توضیح این مسئله نیست که نقد و انتقاد زمانی می‌تواند به جنبش کارگری و انسجام آن کمک برساند و این جنبش را گامی به جلو براند و یا از معضلات آن بکاهد که اولاً در نقد و انتقاد از یک نظریه یا تشکل و شکل سازماندهی،صرفاً به جنبه نفی و سلبی آن اکتفا نشود بلکه وجه ایجابی و آلترناتیو آن نیز ارائه گردد. ثانیا انتقاد و نقد مطلقاً بایستی به دور از حب و بغض‌های فردی و محفلی باشد و در هر حال چهارچوب‌ها و منافع کل طبقه کارگر را مد نظر قرار دهد و از جاده انصاف خارج نشود.

نباید فراموش کرد که سندیکای کارگران شرکت واحد و سندیکای کارگران شرکت نیشکر هفت تپه، محصول شرایط سیاسی در دورۀ معینی است که با رشد آگاهی سیاسی در صفوف کارگران و افزایش درجه فعالیت کارگران پیشرو برای تشکل‌یابی طبقه کارگر و در مجموع با رشد جنبش کارگری همراه است. سندیکای کارگران شرکت واحد و سندیکای کارگران نیشکرهفت تپه، هر دو نتیجه ی زحمات و تلاش های فداکارانه کارگران پیشرو این شرکت‌ها هستند که در یک پروسه پر درد و رنجِ طولانی و مبارزۀ رو در رو با دولت و دستگاه امنیتی و سرکوب آن ، از دل مبارزات کارگران ، متکی بر توده کارگران، مستقل از نهادهای حکومتی و کارفرمائی و درتقابل و نفی شوراهای اسلامی کار پا به عرصه وجود گذاشتند.

وضعیت کنونی و میزان فعالیت دو سندیکای شرکت واحد و هفت تپه مطلقاً رضایت بخش نیست. هر کارگر آگاهی این را می‌داند و قبل از همه فعالان و رهبران این دو سندیکا نیز پیش از آنکه کسی بخواهد عملکرد این دو تشکل در شرایط فعلی را نقد کند، به این موضوع آگاهی دارند. بنابراین اگر کسی این وضعیت را می‌خواهد نقد کند، باید صریحاً بگوید که چرا وضعیت این دو تشکل بدینگونه است چه باید کرد؟ و یا چه می توان کرد؟ و  اگر وضعیت کنونی را نفی می‌کند، چه چیزی را به جای آن پیشنهاد می‌کند.

البته افراد و گرایش‌هائی هستند که از همان آغاز، سندیکای کارگری را نفی می‌کردند و مستقل از اینکه به فرض سندیکای کارگران شرکت واحد و یا سندیکای نیشکر هفت تپه در چه شرایطی شکل گرفته‌اند، توسط چه نیروهایی ایجاد شده، چه مطالباتی داشته و دارند و تا چه میزان توانسته‌اند توده کارگران را بسیج و به صحنه مبارزه بکشانند، علیه این سندیکاها تبلیغ و آن‌ها را تخطئه می‌کردند. مشغلۀ این گرایش‌ها و افراد، مشغلۀ کارگران و مبارزات کارگران نبوده و نیست. مشغله این‌ها بیشتر مشغله ذهنی است که در پوشش طرح  شعارهای به ظاهر تند و تیز ضد سرمایه‌داری و “شورای سراسری سرمایه ستیز”، نقطه ستیزش عملاً همین سندیکاها و تشکل‌های توده‌ای کارگری بود که توسط خود کارگران برپا شده‌اند. این ‌ها  به غیر از “شوراهای سرمایه ستیز” البته بر ذهن و روی کاغذ، هرگونه تشکل کارگری را نفی می‌کردند. اما اکنون تا آن جا سقوط کرده اند که به پذیرش شوراهای اسلامی کار رژیم هم رضایت داده اند.برخورد با این گرایش و نقد دیدگاه و نظریه اپورتونیستی آن، یک امر ضروری‏ست که البته مقاله مستقل دیگری را می طلبد.

افراد و گرایش‌های دیگری نیز بوده‌اند که از همان بدو تشکیل سندیکای شرکت واحد، به عنوان یک تشکل توده‌ای کارگری که توانسته بود تا حدودی خود را بر رژیم تحمیل کند به دفاع از آن برخاسته اما درعین حال چنین تبلیغ می‌کردند که هرگونه تشکل و فعالیت مخفی کارگری را باید کنار گذاشت. این‌ها با این توجیه عوامانه که یک تشکل توده‌ای نمی‌تواند مخفی باشد، هرگونه فعالیت مخفی و تشکل‌های مخفی کارگری را نفی و آگاهانه یا ناآگاهانه فعالیت‌های کارگری و سازمان‌یابی کارگران را به فعالیت‌های صرفاً علنی و سازمان‌یابی علنی محدود می‌کردند.

هر دوی این گرایش‌ها البته به نسبت وزن و اندازه خود، زیان‌هائی را بر جنبش کارگری و تشکل‌های کارگری وارد ساختند.

اما گرایش دیگری نیز وجود داشت که ضمن حمایت از سندیکای کارگران شرکت واحد و سندیکای کارگران هفت تپه به عنوان تشکل‌های توده‌ای کارگری که توانسته بودند بطور موقت تا حدودی خود را بر رژیم تحمیل کنند، محدویت‌های خاص فعالیت و مبارزه سندیکائی را نیز متذکر می‌شد. موقتی بودن این وضعیت و خطراتی که از ناحیه فعالیت صرفاً علنی، کارگران پیشرو را تهدید می‌کرد هشدار می‌داد و از تلفیق فعالیت مخفی و علنی و نیز ایجاد کمیته مخفی کارخانه به عنوان مناسب‌ترین شکل تشکل کارگری که می‌تواند در شرایط سرکوب و خفقان ادامه کاری داشته باشد، دفاع می‌کرد.

ما مکرراً هشدار می‌دادیم که رژیم ضد کارگری و ارتجاعی حاکم که کم‌ترین آ ازادی‌های سیاسی را نیز از مردم سلب کرده است، ایجاد سندیکاهای کارگری را نیز تحمل نخواهد کرد. ما به ویژه بر این مساله تاکید ورزیده‌ایم که مستقل از این موضوع که سندیکاهای کارگری در یک رو در روئی نابرابر با رژیم، تا چه زمانی دوام آورند ویا ادامه کاری و بقاء فعال داشته باشند، و مستقل از آنکه سرانجام به چه سرنوشتی دچار شوند، فعالین کارگری و سندیکایی و کارگران پیشرو، تحت هیچ شرایطی حتا در این دو سندیکا نیز نباید تشکیل و تکثیر کمیته‌های مخفی کارخانه را از دستور کار خود خارج سازند چرا که این کمیته ‌ها، با شرایط کنونی جامعه منطبق‌اند و ادامه کاری فعالیت کارگران پیشرو برای سازماندهی مبارزات کارگری را تضمین می‌کنند و با پیشرفت و اعتلای جنبش کارگری می‌توانند به کمیته‌های اعتصاب، شوراهای کارگری و تشکل‌های توده‌ای کارگری تبدیل شوند.

رویکرد بیش از پیش کارگران پیشرو و آگاه به تشکیل کمیته‌های مخفی کارخانه و کارگاه و تلفیق مناسبی از فعالیت‌های مخفی و علنی حتا در میان کارگران پیشرویی که برای تشکیل سندیکا فعالیت کرده‌اند دلیل روشنی بر صحت ارزیابی ما از شرایط جامعه و موید این حقیقت است که کمیته‌های کارخانه بهترین و مناسب‌ترین تشکل کارگری دراین لحظه است که در عین حال در دسترس همه کارگران نیز قرار دارد.

حکومت اسلامی که مخالف هرگونه آزادی سیاسی و تشکل مستقل کارگری‌ست از همان آغاز فعالیت سندیکای شرکت واحد و بعد سندیکای کارگران هفت تپه، و حتا قبل از موجودیت رسمی این دو سندیکا، سرکوب بیرحمانه فعالان سندیکا را آغاز کرد و به تدریج هر گونه تحرکی را در زمینه فعالیت‌های علنی و توده‌ای کارگری، از آنان گرفت. هر کسی ولو از یک درجه ی هوشی متوسطی هم برخوردار می‌بود و قدرت بینائی خود را از دست نداده بود، از همان آغازِاقدامات وحشیانه مزدوران رژیم علیه کارگران و سندیکای آن ها، این پایان را نیز می‌توانست ببیند. لازم به تأکید است که وضعیت کنونی سندیکای کارگران شرکت واحد و هفت تپه هر چه که هست یا هر چه که باشد، اما هیچکس نمی تواند فعالیت‌های موثر این دو تشکل در بسیج توده کارگران و ارتقاء آگاهی صنفی و سیاسی کارگران را منکر شود و هیچ نیروئی هم نمی‌تواند این تأثیرات را زائل سازد. کاهش دامنه فعالیت این دو سندیکا و یا حتا نابودی تام و تمام و قطعی آن‌ها نیز نمی‌تواند این معادله را برهم بزند.

وضعیت کنونی این دو سندیکا اما موقعیتی را فراهم ساخته تا سوای آن کسانی که از ابتدا هم با سندیکاها خصومت می ورزیدند و از هر فرصتی برای حمله و تضعیف این دو سندیکا سود می جستند، پاره‌ای از دوستان و حامیان این دو سندیکا نیز، بی آنکه نقش خود را در وضعیتی که این سندیکاها به آن دچارشده‌اند به حساب آورند، فعالان سندیکا را به باد  حمله می‌گیرند و با طرح موضوعاتی از قبل اینکه دیگر چیزی از این دو سندیکا به عنوان تشکل توده‌ای باقی نمانده است و فعالیت آن‌ها به صدور اطلاعیه خلاصه شده و رابطه فعالان و توده کارگران قطع شده است، چنین انتقاد می‌کنند که این سندیکاها به” تشکل فعالان کارگری” تبدیل شده‌اند.

این واقعیت غیر قابل انکاری‌ست که فعالیت این دو سندیکا بسیار بسیار محدود شده و تقریبا همانگونه که این دوستان می‌گویند، به صدور گاه به گاه اطلاعیه خلاصه شده است. اما این هم واقعیتی‌ست که وضعیت کنونی این سندیکاها، وضعیتی نیست که کارگر هفت تپه وکارگر شرکت واحد و به ویژه فعالان سندیکای این دو شرکت خواستار آن بوده باشند. این وضعیتی‌ست که رژیم سرکوبگر حاکم بر آن‌ها تحمیل نموده است. فرض کنیم که این قضاوت و انتقاد صد در صد درست باشد و سندیکای شرکت واحد و هفت تپه در شرایط حاضر نمی‌توانند بیش از این فعالیت کنند و فعالیت آن‌ها به صدور اطلاعیه خلاصه شده است. اما کسیکه جنبش کارگری و معضلات آن را کم و بیش از نزدیک دنبال می‌کند و برایش دل می سوزاند، دیگر نباید صرفاً به طرح انتقاد بپردازد، بلکه ضمن طرح انتقاد و نقد و نفی وضع موجود، باید وجه اثباتی و آلترناتیو خود را نیز مطرح کند. فعالان سندیکاهای شرکت واحد هفت تپه در شرایط حاضر علاوه بر صدور اطلاعیه چه باید بکنند؟ و چه می توانند بکنند؟ به این سئوال باید پاسخ  مشخص داد. اینکه ارتباط فعالان سندیکا با بدنه کارگران کاهش یافته است، این صحیح است و یک نقص بزرگ هم هست. اما برای رفع این نقیصه چه باید کرد یا چه می توان کرد؟ انتقاد اگر فاقد جنبه اثباتی باشد صرفاً به ایراد گیری‌های بی ثمر تبدیل می‌شود وهیچ کمکی به حل معضل و بهبود وضعیتی که مورد نقد است نمی‌کند.

اما نکته‌ای را که نباید فراموش کرد این است که این تشکل‌ها و فعالیت آن‌ها هر چند در شرایط کنونی بسیار بسیار محدود گشته و به هیچ وجه با فعالیت آن‌ها در آغاز شکل‌گیری شان قابل مقایسه نیست، اما وجود همین تشکل‌ها و فعالیت‌های محدود شده نیز، اولاً در شرایط حاضر از اهمیت بسیار زیادی برخوردارند و در عین حال در شرایط اعتلای مبارزات، به فوریت به تشکل‌های بزرگ‌تر، و با دامنه فعالیت‌های وسیع‌تری تبدیل می شوند. ثانیاً این درست است که ارتباط فعالان سندیکا با توده کارگران بسیار کاهش یافته و یا در مواردی ممکن است قطع شده باشد، اما در این مورد نیز اولاً باید راه کار مشخص ارائه داد. با ید به صراحت گفته شود که شکاف میان نخبگان و پیشروان کارگری و توده‌های کارگر، در شرایط سیاسی کنونی حاکم برجامعه اساساً پُرشدنی هست یانه؟ و بطور شفاف باید گفت که این شکاف را چگونه باید پر کرد؟ نه اینکه به ذکر آنچه هست اکتفا نمود. ثانیاً بایستی  بر این واقعیت غیر قابل انکار نیز انگشت گذاشت که این تشکل‌ها ولو آنکه در آن ها ارتباط کارگران پیشرو و بدنه محدود شده باشد، اما با تشکل‌هائی که در بیرون از محیط کار و به صورت “تشکل فعالان کارگری” شکل گرفته‌اند متفاوت‌اند. بحثی بر سر مفید بودن و مؤثر بودن فعالیت این گونه تشکل‌ها نیست و نیازی هم به ذکر نمونه و اثبات آن نیست. اما این حقیقت، نمی‌تواند حقیقت دیگری را که این تشکل‌ها یعنی تشکل فعالان کارگری در خارج از محیط کار تشکیل شده‌اند  و به دور از محیط کار و تولید هستند را نفی کند. همین ارتباط کم‌تر و ضعیف‌تر با توده کارگران در محیط کار، یکی از عوامل بسیار مهمی است که فعالان این گونه تشکل هارا آسان‌تراز تشکل هائی که درمحیط کار شکل گرفته و از نزدیک با کارگران در تماس اند، می‌تواند دچار ذهنی‌گری وگاه حتا اسیر مجادلات محفلی و فردی کند. ارتباط فعالان دو سندیکای یاد شده با توده کارگران محدود و بسیار محدود شده است، این درست. اما این ارتباط در هر سطح و کیفیتی که هست باز بیشتر از ارتباط تشکل فعالان کارگری است که به کلی در خارج از محیط کار شکل گرفته‌اند. بنابراین اگر خواست و مطالبه‌ای به فرض توسط این تشکل‌ها (سندیکاها) عنوان می‌شود، این خواست، نه مبتنی بر اراده‌گرائی و نه بازتاب دهنده خواست فقط فعالان سندیکا، بلکه در مجموع بازتاب دهندۀ خواست توده کارگران آن شرکت است که از زبان نمایندگان آن‌ها بیان می‌شود. بنابراین از این جا نمی‌توان فعالان سندیکا را به اراده گرائی در طرح خواست‌های کارگری متهم کرد. سرمایه البته پیوسته تهاجم می‌برد و توازن قوا به سود کارگران نیست، با اینهمه ما نباید خواست‌ها و مطالبات کارگران را به محدوده امکان گرائی بر طبق آنچه که صاحبان قدرت و سرمایه می‌خواهند و می‌گویند تقلیل دهیم! بحث بر سر دفاع بی قید و شرط از سندیکای شرکت واحد و سندیکای کارگران هفت تپه نیست. بحث بر سر این است که اگر انتقادی بر کار این تشکل‌ها و فعالیت آن‌ها هست، به طور واضح و روشن باید آنرا مطرح کرد و مهم‌تر از آن وجوه اثباتی جنبه‌های مورد انتقاد را نیز بی ابهام بیان کرد، و در همه حال از دامن زدن به اختلافات و خرده اختلافات میان افراد و محافل پرهیز و منافع و انسجام جنبش کارگری را در رأس امور قرار داد.

همین سندیکای کارگران شرکت واحد و سندیکای کارگران هفت تپه به رغم آنکه در لحظه حاضر از وظیفه اصلی خود یعنی بسیج توده کارگران و کشاندن آن‌ها به صحنه مبارزه باز مانده‌اند و یا به عبارت درست‌تر بازداشته شده‌اند، اما با هوشیاری در خور تحسینی مسایل جامعه را دنبال می‌کنند و نسبت به مهم‌ترین رویدادهای سیاسی جامعه واکنش نشان داده و در موارد عدیده‌ای از جمله بازداشت کارگران، نویسندگان، زنان  اعدام‌ها، مساله دستمزدها، طرح‌های دولتی و غیره و غیره موضع گیری فعال داشته‌اند.

البته گاه نیز متأسفانه صداهائی از درون این سندیکاها در تأیید این یا آن فرد و جناح حکومتی، این یا آن سیاست دولت شنیده می‌شود که این البته ربطی به موضع رسمی سندیکا ندارد و باید نظر شخصی افراد تلقی شود. در هر حال صرف نظر از  تأثیرات مهم و مثبتی که ایجاد و فعالیت این تشکل‌ها در ارتقاء سطح آگاهی کارگران داشته است و صرف نظر از آنکه همین تشکل‌های فعلاً کوچک در شرایط اعتلا بیشتر  جنبش می‌تواند به تشکل‌های بزرگ و توده‌ای کارگری تبدیل گردند و علی رغم آنکه تجربه نشان داد که تشکل‌های صرفاً علنی در شرایط حاضر نمی‌توانند دوام و بقاء فعال و چشمگیر داشه باشند و فعالان و کارگران پیشرو در اساس باید دست اندکار ایجاد تشکل‌های دیگری گردند که با شرایط مشخص کنونی منطبق و قابلیت ادامه کاری داشته باشد، با این وجود مادام که این سندیکاها و یا تشکل‌های دیگری نظیر این‌ها از منافع کارگران دفاع و برای آن فعالیت و مبارزه می‌کنند در خور حمایت و پشتیبانی و می‌باشند و محدودیت دامنه فعالیت و مبارزه آن‌ها نیز نبایستی هیچ منعی در این راه ایجاد کند.

متن کامل نشریه در فرمت پی دی اف