در آستانهی مسابقات جام جهانی فوتبال در آلمان، تجارت زنان و فحشای اجباری نیز گسترش مییابد. طبق تخمین گروههای فعال زنان، عرضهی ۴۰۰۰۰ زن، در ۱۳ شهر آلمان که مسابقات جام جهانی در آنها برگزار میشود، پیشبینی میشود.
افسانه پویش: زنگ ها برای که به صدا درآمدند؟
روز چهارشنبه، ٢٣ فروردﻳن، زنگهای مدارس در اﻳران به صدا درآمدند. سران جمهوری اسلامی این زنگ را، زنگ “عزت و غرور ملی” نامیدند و مناسبت آن را دستیابی ایران بر چرخهی تولید سوخت هستهای آزمایشگاهی اعلام کردند، اما واقعیت چیست؟
جمهوری اسلامی در هیاهوی تبلیغاتی خود از اعتماد ملی، از مقاومت و پایداری در مقابل استعمارگران داد سخن سر میدهد و احمدی نژاد وعده میدهد که “این آغازی بر پیشرفتها و موفقیتهای بزرگتر و بزرگتر است”. اما واقعیت تجربهای که مردم ستمدیدهی ایران با جمهوری اسلامی که خود عامل تحقیر و سرکوب بوده است، دروغهای رژیم جمهوری اسلامی را برملا میسازد. رژیمی که سالهای سال هرگز خطری جدی برای امپریالیسم جهانی نبوده و همواره روابط گستردهی خود را با آنان داشته و دارد، از عزت و غرور ملی بویی نبرده و از پیشرفت، تنها پیشرفت ارقام حسابهای بانکی سرمایهداران و صاحبان زور و قدرت را میفهمد. این واقعیتیست که مردم زحمتکش ایران هر روز با جان و روان خود تجربه میکنند.
تجربهی تاریخی نیز به ما میآموزد که داشتن قدرت هستهای هرگز نه اعتماد ملی آفریده و نه نشانهی مبارزه با استعمار و امپریالیسم بوده و نه دلیل پیشرفت واقعی. چه بسا کشورهایی هستند مانند پاکستان، هندوستان، چین و اسرائیل که سالهای سال است به قدرت فناوری هستهای دست یافتهاند، اما سهم مردم این کشورها از آن چه بوده است؟ اسرائیل از سال ١٩۶٨ به قدرت اتمی دست یافته، اما هنوز درگیر سیاست جنگ افروزانه و اشغالگرانهی خود است؛ سیاستی که که قربانیان آن مردم کوچه و خیابان هستند. هندوستان از سال ١٩٧۴ سلاحهای اتمی دارد و امروز هنوز هزاران انسان در این کشور بر روی سنگفرش خیابان ها از گرسنگی جان میدهند. پاکستان از سال ١٩٩٨ قدرت اتمی شده ولی مردم آن هنوز در کنار فقر و بدبختی از ابتداییترین حقوق دموکراتیک خود محروم هستند. و در کشور چین که از ١٩۶۴ دارای بمب اتم بوده واکنون الگوی پیشرفت برای مالاندوزان و کوته نظران شده، میلیونها انسان به طرزی وحشیانه استثمار میشوند تا کالاهای چینی، بازارهای جهان و سود آنها، جیب سرمایهداران را پر کنند.
اگرچه ایران هنوز از ساخت بمب اتمی فاصله دارد و این امر از نظر کارشناسان حداقل یک سال دیگر به طول میانجامد، ولی حتی دستیابی به این امر هم نه عزت و غرور ملی میآفریند و نه مایهی پیشرفت خواهد شد. کشورهای اروپایی صاحب بمب اتمی نیز که به پیشرفت دست یافتهاند، دلیل آن داشتن بمب اتمی نبوده، بلکه دلایل تاریخی دیگری موجب آن گردیده است. نصیب مردم زحمتکش از بمب اتمی نه تنها هرگز رفاه و آسایش نبوده، بلکه تنها هزینههای هنگفتی بوده که در واقع بایستی خرج همان رفاه و آسایش میشد، ولی به جای آن در خدمت صنایع نظامی قرار گرفته و آنچه که نصیب حکومتگران متکبر و مستبد گردیده، در واقع امکان چانهزنی در پای میز مذاکره برای حفظ حکومت و منافع خود بوده است. بنابراین علیرغم اظهارات فریبکارانهی احمدینژاد و ژست ضد امپریالیستی او، حتی اعلام امکان غنی سازی اورانیوم نه تنها تهدیدی برای کشورهای غربی محسوب نمیشود، بلکه چراغ سبزی به آنان برای رفتن به پای میز مذاکره و در بهترین حالت گرفتن امتیازات بیشتر برای حکومت جمهوری اسلامی است. برای اثبات صحت این نظر می توان به اظهارات خود احمدی نژاد در روز سه شنبه ۲۲ فروردین مراجعه کرد: ” مجموعه فعالیت های هستهای ما در همه مراحل، تحت قوانین و نظارت کامل و کم سابقه آژانس انرژی اتمی بوده است و امروز نیز زیر نظر آژانس، فعالیتهای خودمان را ادامه می دهیم و آنچه به دست آمده و در آینده به دست می آید، منطبق بر قوانین شناخته شده از جمله حقوق ملت ما در آژانس و معاهده ان پی تی است.”
در اینجا سؤالی بسیار ساده مطرح است. اگر تمام فعالیتهای هستهای ایران تحت نظارت کامل آژانس انرژی اتمی بوده است، پس این همه هیاهو بر سر چیست؟ این که آژانس انرژی اتمی با این که ظاهراً مستقل است ولی تحت نظر دولتهای عضو که بودجهی آن را تأمین میکنند، قرار دارد و مأموریتهای خود را از سازمان ملل و شورای امنیت میگیرد و حتی دفتر اصلی آن نیز در ساختمان سازمان ملل در کشور اطریش است، رازی نیست که از کسی پنهان باشد. بنابراین کشورهای عضو شورای امنیت نیز کاملاً از فعالیتهای ایران آگاه بودهاند. به همین دلیل است که اعلام دستیابی ایران به فنآوری هستهای، درموضع انگلیس، فرانسه و آلمان، چین و روسیه که خواهان مذاکره بوده و هستند، در واقع تغییری به وجود نیاورد. احمدی نژاد نیز علیرغم تندگوییهای مزورانهی خود در عمل حتا از اسلاف خود نیز در جهت مذاکره با کشورهای امپریالیستی پیشی گرفته و برای اولین بار در زمان ریاست جمهوری او سران رژیم موافقت خود را با مذاکره مستقیم با آمریکا اعلام کردند. خبرهای مطبوعاتی نیز حکایت از آن دارد که جمهوری اسلامی هیأت بلندپایهای را به ریاست محمد نهاوندیان، معاون اقتصادی دبیر شورای عالی امنیت ملی به آمریکا اعزام کرده است تا با مقامهای آمریکایی درباره اختلافات دوجانبه به مذاکره پردازد. در همین راستاست که کاندولیزا رایس، وزیر امور خارجه آمریکا در سفر اخیر خود به بریتانیا، در مصاحبه با تلویزیون آی تی وی این کشور میگوید: “ما معتقدیم که دیپلماسی در این مورد نمیتواند مؤثر واقع شود اما ما با هرکس که بتوانیم و به هر شکلی که بتوانیم، به روش دیپلماتیک، تلاش میکنیم تا موضع ایرانیها را تغییر دهیم.” در واقع اگر منافع کشورهای امپریالیستی تأمین شود، آنان با کمال میل حاضر هستند فحش هم بشنوند و ادعای رژیم در مبارزه علیه امپریالیسم بلوف مکارانهای است که نه تنها در عمل نشانهای از مبارزهی واقعی با امپریالیسم جهانی ندارد، بلکه میتواند آغاز سازش و انعطافی جدید در مورد پروندهی اتمی و حیات جمهوری اسلامی باشد. تا رژیمی که پایههای حکومتش در درون کشور بر استثمار و سرکوب دائمی استوار بوده و هست، اندکی بیشتر عمر خود را به درازا کشد.
اما چه زیبا بود، اگر واقعاً موضوع عزت و غرور ملی، اعتماد ملی، مبارزه با استعمارگران و پیشرفتهای بزرگ مطرح بود. بیشک این رویایی است که مردم ایران سالهای متمادی است آرزوی تحقق یافتن آن را دارند، اما سخن از تحقق این رویا از زبان سران جمهوری اسلامی، توهینی به شعور مردم ایران است.
امروز نیز غنی سازی اورانیوم نه نانی در سفرهی خالی کارگران و زحمتکشان میگذارد، نه دردهای زنی را که تازیانه میخورد، تخفیف میدهد و نه دری به آیندهای روشن برای جوانان میگشاید.
باری، زنگ های مدارس برای کارگران و زحمتکشان نبود که به صدا درآمدند.
٢۵ فروردین ٢٠٠۶
احمد: مسئلهی ملی و حق ملل در تعیین سرنوشت خویش از دیدگاه لنین
مسئلهی “حق تعیین سرنوشت ملل” بحث امروز کمونیستها نبوده و نخواهد بود. این بحث بیش از صد سال پیش آغاز گردیده و بدون شک در آینده نیز در مقاطع مختلف روی نمودهای معین، هر بار آشکار شده وگریبان کمونیستها را خواهد گرفت. آن چه که امروز در ارتباط با بحث مورد نظر در درون سازمان فدائیان (اقلیت) در جریان دارد تنها بحث پرداختن به “حق تعیین سرنوشت ملل” نیست بلکه مهمتر از آن، نحوهی بررسی و پرداختن به این موضوع نیز میباشد.
سازمان فدائیان (اقلیت) “تضمین حق تعیین سرنوشت تا سرحد جدایی و تشکیل دولتهای مستقل برای کلیه ملل ساکن” را به عنوان بندی از برنامهی عمل خود پذیرفته و تصویب نموده است. اینک رفقایی از جمله رفیق توکل با ارائه نظراتی تازه خواهان حذف این بند از برنامهی سازمان فداییان (اقلیت) شدهاند. با توجه به اهمیت بحث فوق در جامعه چند ملیتی ایران در این نوشتار کوشش خواهم کرد دیدگاه و نقطه نظرات خود را در برخورد به مسئله ملی و حق تعیین سرنوشت ملل ارائه دهم .
لنین در اثر معروف خود، “ترازنامهی مباحثهای پیرامون حق ملل در تعیین سرنوشت خویش”، موضوع فوق را از دو جنبه مورد توجه قرار داده است. نخست به شرایط موجود مقطع زمانی ۱۹۱۶ و پیش از آن میپردازد، که بورژوازی با قدم گذاشتن به مرحلهی امپریالیستی در صدد گسترش حاکمیت بلامنازع خود فارغ از مرزها بوده. دوم در مرحلهی انقلاب سوسالیستی و حاکمیت یافتن پرولتاریا در یک کشور معین با داشتن ملل مختلف. و آن گاه با باز کردن دیدگاه مخالفین “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” و ارائهی نقطه نظرات خود در دفاع از مقولهی فوق به طور مجزا در هر کدام از دو مرحلهی ذکر شده میپردازد.
مخالفین نظریهی “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” در شرایط مرحلهی نخست یعنی حاکمیت سرمایهداری امپریالیستی استدلال میکردند: “…سرمایه هرگز اجازه نخواهد داد که مردم در بارهی مسئلهی مربوط به مرزهای دولتی خود تصمیم نهایی را بگیرد”. یا استدلال میکردند پذیرش حق ملل در تعیین سرنوشت خویش این ایده را تغذیه میکند که “سوسیال دموکراسی، این به اصطلاح وظیفه را دارد که از هر گونه مبارزه به خاطر استقلال حمایت نماید”(تراز نامهی مباحثهای پیرامون حق ملل در تعیین سرنوشت خویش). لنین با رد استدلالهای فوق و با توجه به موقعیت کلی جنبشها و جنگهای ملی در مقابله با کشورهای امپریالیستی و حکومتهای ارتجاعی سلطنتی به فرموله کردن مقولهی الحاق پرداخته و ضمن بیان این نکته که “سوسیال دموکراسی با هر گونه الحاق مخالف است “به دفاع از حق ملل در تعیین سرنوشت خویش میپردازد. متدلوژی لنین در تبیین نظریهی حق ملل در تعیین سرنوشت خویش در مرحلهی حاکمیت سرمایهداری امپریالیستی برگرفته از درکی انقلابی بوده که بدون مطلقگرایی در تحلیل و بررسی نهایی خود، ماهیت هر یک از این جنبشها را در ارتباط با منافع جهانی پرولتاریا در ضربه زدن به منافع بورژوازی قدرت “بزرگ” ارزیابی کرده و آن گاه بیان میکند: “تمام مطالبات گوناگون دموکراسی و از جمله حق ملل در تعیین سرنوشت خویش یک امر مطلق نیست بلکه جزئی است از مجموعهی دموکراتیک (امروزه سوسیالیستی) جهانی. ممکن است در برخی موارد مشخص جزء با کل در تضاد قرار بگیرد. در این صورت باید از آن صرفنظر کرد. ممکن است وضعی پیش بیاید که جنبش جمهوریخواهانهی یک کشور به ابزاری در خدمت دسیسهچینی روحانیت، محافل مالی یا سلطنتطلب کشورهای دیگری قرار بگیرد. در این صورت وظیفه داریم از این جنبش مشخص و معین حمایت نکنیم. اما مسخره خواهد بود چنان چه به این بهانه، شعار جمهوری را بخواهیم از برنامهی سوسیال دموکراسی بینالمللی حذف کنیم” (تراز نامهی مباحثهای پیرامون حق ملل در تعیین سرنوشت خویش). بنابراین بر خلاف نظر رفقایی که معتقد هستند پذیرش اصل “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” ما کمونیستها را موظف میکند تا از هر گونه جنبش جداییخواهانه حتا با ماهیت ارتجاعی حمایت کنیم و به تبلیغ و ترویج آن بپردازیم، استدلالی منطقی نبوده تا بتوانیم با استناد به آن و با عزیمت از این استدلال برای این که به دام حمایت از جنبشهای جداییطلبانهی ارتجاعی گرفتار نشویم خواهان حذف بند فوق از برنامهی عمل سازمان شویم. در واقع به جای این که بتوانیم با استفاده از متدلوژی لنین و با برخورد خلاق به هریک از این جنبشها و تحلیل طبقاتی آنها، و این که در راستای منافع عمومی پرولتاریا قرار دارند یا نه، سپس بر له یا علیه آن موضع بگیریم به یکباره خود را راحت کرده و خواهان حذف صورت مسئله میشویم.
سازمان فدائیان (اقلیت) “تضمین آزادی فکر و عقیده” را پذیرفته و آن را در برنامه عمل خود آورده است. یکی از مصادیق و نمودهای بارز عقیده، مذهب و دین است. آیا پذیرش تضمین حق آزادی دین و مذهب بدان معنا است که ما موظف به تبلیغ و ترویج آن هستیم؟ بدون شک نه تنها کمونیستها بلکه هیچ انسانی چنین باوری ندارد و نخواهد داشت. ما علیرغم پذیرفتن حق آزادی فکر وعقیده نه تنها موظف به تبلیغ و ترویج دین و مذهب نیستیم بلکه این حق برای ما نیزمحفوظ است که با آن در چارچوب نظری مبارزه هم بکنیم. و هیچ تناقضی هم در این میان وجود ندارد. آزادی بیان و احزاب، آزادی فکر وعقیده که در واقع همان حق آزادی بیان، حق آزادی عقیده و حق آزادی احزاب است به معنای به رسمیت شناختن مقولهی آزادی بیان، آزادی عقیده و آزادی احزاب است و هرگز به معنای تأیید نمودهای بیان، عقیده وعملکرد احزاب و یا تبلیغ و ترویج آنها نیست و نخواهد بود.
اما جان کلام دیدگاه لنین در دفاع ازحق ملل در تعیین سرنوشت خویش آنگاه آشکارتر میشود که لنین دردوران پس از به قدرت رسیدن طبقهی کارگر و استقرار سوسیالیسم در کشورهای چند ملیتی به تبیین نقطه نظرات خود میپردازد. مخالفین نظریه “آزادی جدا شدن” مطرح میکردند به قدرت رسیدن پرولتاریا و استقرار سوسیالیسم “باعث محو هر گونه ستم ملی میشود. زیرا تمام منافع طبقاتی را که به این ستم منجر شده از بین میبرد” و لذا بر بستر همین استدلال در موضع مخالفت با مسئلهی “آزادی جدا شدن” برخاسته و خواهان حذف پاراگراف نهم برنامهی سوسیال دموکراسی یعنی “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” بودند. آنها در استدلال خود تنها به شرایط اقتصادی ستم ملی توجه میکردند. در حالی که جوهر نظریهی لنین بر سر یکی از اشکال “یوغ سیاسی” یعنی “نگهداری قهری یک ملت در مرزهای حکومتی یک ملت دیگر” استوار بود. لنین با توجه به مجموعهی عوامل تأثیرگذار بر ملل گوناگون از قبیل فرهنگ، زبان و مهمتر از همه “علائق” آنها، ضمن بیان این نکته که “اجرا نکردن حق ملل در سرنوشت خویش در رژیم سوسیالیستی، خیانت به سوسیالیسم میباشد” (تراز نامهی مباحثهای پیرامون حق ملل در تعیین سرنوشن خویش) تنها راه نزدیکی ملل مختلف و همبستگی انترناسیونالیستی میان آنها را بر مبنای “آزادی جدا شدن” بر بستر انتخاب دموکراتیک مرزها تأکید کرده و میگوید: “در واقع این مرزها از طریق دموکراتیک تعیین خواهند شد. یعنی در انطباق با اراده و “علائق” جمعیت. سرمایهداری با این علائق با خشونت رفتار میکند و در نتیجه مشکلات جدیدی برای نزدیکی بین ملل ایجاد میکند. سوسیالیسم از طریق سازماندهی تولید که مبرا از ستم طبقاتی باشد، با فراهم نمودن رفاه برای کلیهی افراد کشور…. “فقط” و “فقط”! از طریق بر قراری کامل دموکراسی در کلیه زمینهها، از جمله مرزبندی کشورها بر حسب”علائق” ساکنین آن و قبول آزادی کامل جدا شدن برای آنها عملی است”.“و در نتیجه به نحو شگفتانگیزی نزدیکی و ادغام ملل را تسهیل و تسریع میکند” (تراز نامهی مباحثهای پیرامون حق ملل در تعیین سرنوشت خویش). با توجه به موقیت جهانی کمونیستها و احزاب سوسیال دموکراسی در دورهی مورد بحث لنین و وجود همبستگی احزاب کمونیست در بینالملل دوم، پذیرش حق ملل در تعیین سرنوشت خویش که در پاراگراف نهم برنامهی سوسیال دموکراسی بدان تأکید شده بود؛ جزء برنامهی عمل کلیهی احزاب سوسیال دموکراسی آن دوره بود. اما در همان مقطع افراد یا برخی از احزاب از جمله سوسیال دموکراتهای لهستان با دلایلی که در بالا بدان اشاره گردید با مسئلهی حق ملل در تعیین سرنوشت خویش به مخالفت برخاسته و خواهان حذف آن از برنامهی حزبشان بودند. پافشاری و تأکید لنین در جهت تبیین مقولهی فوق فقط مبارزهای برای قبول “آزادی جدا شدن” در چارچوب برنامهی سوسیال دموکراسی روسیهی تزاری نبود. بلکه مبارزهای با تمام مخالفین حق ملل در تعیین سرنوشت خویش در آن دوره بوده است. اما با نگاهی به واقعیت تلخ امروز، موقعیت احزاب و سازمانهای کمونیستی جهان که اساساً نه تنها پیوندی با هم ندارند، بلکه از حداقل پایگاه تودهای نیز برخوردار نیستند. لذا بر بستر همین واقعیت تلخ و فقدان بحث نظری میان احزاب و سازمانهای کمونیستی جهان، قبول یا عدم قبول حق ملل در تعیین سرنوشت خویش در برنامهی عمل سازمان ما، فقط و فقط میتواند برای جامعهی ایران طرح و مورد بحث قرار گیرد.
در برنامهی سازمان فدائیان(اقلیت) قید شده که : “در قانون اساسی حکومت شورائی موارد زیر از جمله حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” باید تضمین گردد. بنابراین، برنامهی تدوین شدهی سازمان، برنامهای رو به جلو و نگاه به آیندهی ایران دارد. این برنامه درست بر اساس دیدگاه لنین برای فردای انقلاب و با تأکید بر “حکومت شورایی” که بدون شک با به قدرت رسیدن طبقهی کارگر و دیگر زحمتکشان ایران تحقق خواهد یافت نگاشته شده است. اگر چه با توجه به وضعیت مشخص ایران، به قدرت رسیدن کارگران و استقرار “حکومت شورایی” فی نفسه به معنای استقرار سوسیالیسم در بدو امر نیست اما دیوار چینی هم میانشان وجود ندارد. به عبارت دیگر برنامهی عمل سازمان با آلترناتیو “حکومت شورائی” استقرار سوسیالیسم را نیز در خود به همراه دارد. حال رفقای مدافع حذف “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” چگونه میخواهند پاسخگوی این تناقض باشند. چگونه میتوانند این بیان روشن لنین را پاسخ دهند که “اجرا نکردن حق ملل در تعیین سرنوشت خویش در رژیم سوسیالیستی، خیانت به سوسیالیسم میباشد”. برای این که نشان دهیم جوهر نظریهی لنین در مورد “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” با تأکید بر به رسمیت شناختن این اصل در مرحلهی پیروزی پرولتاریا و استقرار سوسیالیسم استوار است، کافی است نگاهی به فراز دیگری از بحث لنین داشته باشیم. لنین ضمن یادآوری آموزش انترناسیونالیستی کارگران در کشورهای ستمگر، با تاکید روی حق “آزادی جدا شدن” میگوید ” این خواسته را باید مطلقاً و بدون هیچ گونه ملاحظهای بیان کرد. حتا اگر احتمال جدا شدن قبل از رسیدن به سوسیالیسم فقط یک در هزار مطرح و “قابل تحقق” باشد“. (تأکید از من است)
همان طور که در سطور بالا اشاره شد لنین در برخورد با مخالفین “آزادی جدا شدن”، نظرات خود را در مورد حق ملل در تعیین سرنوشت خویش، به طور شفاف در دو مرحله بیان کرده است. و به اعتقاد من دفاع لنین از مقولهی “آزادی جدا شدن” ملل در مرحلهی دوم نظریهاش، در جامعهی چند ملیتی، از شفافیت و قاطعیت بیشتری برخوردار است. و میتوان گفت بحث نظری لنین در دفاع از حق ملل در سرنوشت خویش در حاکمیت سرمایهداری، مقدمهای است برای پی ریزی پایههای بحث و دفاع او از مسئلهی فوق در مرحلهی پیروزی پرولتاریا و استقرار سوسیالیسم. حال این سؤال مطرح میشود که چرا رفیق توکل در سراسر بحث خود با عنوان “مسئلهی ملی در پرتو تحولات جهان” که به ارائهی نقطه نظرات خود میپردازد و خواهان حذف بند فوق از برنامهی سازمان میشود، هیچ اشارهای حتا یک بار به این قسمت از بحث ارائه شده توسط لنین نمیکند. گویا اساساً چنین بحثی از طرف لنین مطرح نگردیده است. اینک تلاش خواهم کرد مروری هر چند کوتاه به مقالهی رفیق توکل با عنوان” مسئلهی ملی در پرتو تحولات جهان” داشته باشم. موضوعاتی را که رفیق توکل در مقالهی خود بدان اشاره کرده به طور خلاصه در سه محور میتوان فرموله کرد:
۱) رفیق توکل عمده بحث خود را به تبیین متدلوژی برخورد لنین به مسئلهی حق ملل در تعیین سرنوشت خویش ارائه داده است. تا با استفاده از این متدلوژی بدون این که اسیر مطلقگرایی شویم، بتوانیم به بررسی جنبشهای مختلف بپردازیم. و با در نظر گرفتن منافع تاریخی – طبقاتی پرولتاریا و سوسیالیسم موضع خود را بر له با علیه آنها روشن نماییم. برخورد رفیق توکل کاملاً منطقی و برگرفته از متدلوژی لنینی است. روشی که لنین ضمن دفاع از حق ملل در تعیین سرنوشت خویش، با در نظر گرفتن منافع جهانی پرولتاریا به تأیید و حمایت برخی از جنبشهای ملی برخاسته و در همان زمان در موضع مخالفت با برخی دیگر از جنبشهای ملی موضع گرفته است. و حتی از همین منظر در مقابل آنهایی که قادر به درک این متدلوژی نبودند و از این رو مارکس و لنین را در مورد مسئلهی ملی به تناقضگویی متهم میکردند به دفاع از خود و نظرات مارکس پرداخته و معتقد بود هیچ “تناقضی” در این میان وجود ندارد. لنین با عزیمت از این متدلوژی نه تنها به استنتاج حذف “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” از برنامهی حزبی نرسید، بلکه با تأکید و طرح نظرات خود بر”آزادی جدا شدن” ملل در مرحلهی سوسیالسم، با پیگیری بیشتری به دفاع از آن برخاسته و خواهان ماندن پاراگراف نهم یعنی “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” در برنامهی حزبی سوسیالدموکراسی بود. در حالی که رفیق توکل با عدم اشاره به بحث روشن لنین در دفاع از “آزادی جدا شدن” ملل در مرحلهی سوسیالیسم، به استنتاج حذف “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” از برنامهی سازمان میرسد.
۲) رفیق توکل با بررسی تفصیلی از اوضاع کنونی جهان و تحلیل از جنبشهای ملی و این که با سقوط نظامهای فئودالی، دوران انقلابات بورژوا – دموکراتیک در کلیت خود سپری شده است مینویسد: “آن چه که در یک مقطع از تاریخ بشریت وجود داشت، امروز دیگر اساساً وجود ندارد و بحث لنین و بلشویکها در مورد “استفاده از تمام جنبشهای ملی علیه امپریالیسم به منظور انقلاب سوسیالیستی” (تأکید از رفیق توکل است) که در دوران خود کاملاً درست بود حالا دیگر مدتهاست که اصلا طرح آن موضوعیت خود را از دست داده است” (تأکید از من است). و آن گاه در فرازی دیگر ادامه میدهد: “از این رو بدیهیست که کمونیستها دیگر نمی توانند با این مطالبه و شعار همان برخوردی را داشته باشند که یک قرن پیش داشتند” (تأکید از من است). ضمن تأیید کامل نظر رفیق توکل در مورد به سر رسیدن انقلابات ملی بورژوا – دموکراتیک، مجبورم بحثی را که در نوشتار قبلی بدان اشاره کردم اینک از زاویهی دیگر بدان بپردازم . جان کلام این قسمت از بحث مفصل رفیق توکل را که به طور خلاصه در پاراگراف (۲) آوردهام، نه تنها امروز، که بیست سال پیش نیز طرح و بیانش کاملا درست و اصولی بود. به عبارت دیگر در این بیست سالهی اخیر نبوده که نظام فئودالیته در کلیت خود در سطح جهانی محو شده باشد و ما به این استنتاج برسیم که دوران انقلابات بورژوا – دموکراتیک به پایان رسیده است. بلکه بیست سال بیش نیز دوران انقلابات بورژوا – دموکراتیک پایان یافته بود. چنانکه خود رفیق توکل در نوشتهی خود با آوردن جملهی “حالا دیگر مدتهاست که اصلاً طرح آن موضوعیت خود را از دست داده است” (تاکید از من است) بدان تأکید دارد. بنابراین کاملاً درست و منطقی بود اگر بیست سال پیش هم میگفتیم: “از این رو بدیهیست که کمونیستها دیگر نمی توانند با این مطالبه و شعار همان برخوردی را داشته باشند که یک قرن پیش (بخوان هشتاد سال پیش) داشتند”. حال سؤالی را که در مقالهی پیشین طرح کردم دوباره مطرح میکنم. چطور رفقای تدوین کنندهی برنامهی سازمان، بیست سال پیش “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” را در برنامهی سازمان برگرفته از اصول مارکسیسم و موضعی لنینی به شمار میآوردند. و امروز همان رفقا با استناد از همان آثار و متون مارکسیستی خواهان حذف بند فوق هستند. مگر این که رفقا بیست سال پیش درهنگام مکتوب کردن برنامهی سازمان و قبول بند “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” معتقد به دوران انقلابات رهایی بخش بورژوا – دموکراتیک بوده باشند (تا آن جا که حافظهی من یاری میدهد سازمان فدائیان (اقلیت) و رفقای موافق حذف بند فوق چنین موضعی نداشتهاند). بنابراین تنها نکتهای را که میتوان بر این رفتار متناقض رفیق توکل و دیگر رفقای موافق حذف بند “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” اظهار داشت این است که این رفقا بیست سال پیش به فراز دوم بحث لنین در مورد این موضوع که “اجرا نکردن حق ملل در سرنوشت خویش در رژیم سوسیالیستی، خیانت به سوسیالیسم میباشد” توجه کافی داشته و از همین منظر در برنامهی سازمان حق فوق را در قانون اساسی “حکومت شورائی” پذیرفتهاند. ولی امروز فراز دوم بحث لنین را به فراموشی کامل سپرده و حتا اشارهای هم بدان نمیکنند.
۳) محور سوم و پایانی بحث تفصیلی رفیق توکل که از آن نیز به عنوان ادلهای برای حذف بند “حق ملل در تعییت سرنوشت خویش” استفاده کرده، بیان تغییر و تحولات جهان در بیست سالهی اخیر میباشد. فروپاشی اتحاد شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی بلوک شرق و تأثیر این فروپاشی بر تحولات منطقهای و جهانی. در یک کلام باید گفت، تهاجم سرمایه بر تمام دستآوردهای بشری و مبارزاتی تاکنونی طبقهی کارگر. و نیز رشد جریانات مذهبی با گرایشات ارتجاعی قرون وسطایی. آن چه را که رفیق توکل در این بخش در ارتباط با مواضع ناسیونالیستی و ارتجاعی جریانهای موجود در منطقه و به ویژه در افغانستان و عراق بیان میکند و بدان تأکید میورزد، غیر قابل انکار است. اما همهی واقعیات موجود نیستند تا با استناد بدان به استنتاج حذف بند “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” برسیم. با نگاهی به جنبشهای دموکراسی خواهی این دو دهه و کلیهی جنبشهای اتحادیههای کارگری کشورهای سوسیالیستی بلوک شرق که بیشترین گستردگی را در دو دههی اخیر در جهان داشتهاند، از موضعی ارتجاعی حرکت کرده و مستقیم و غیرمستقیم در جهت منافع امپریالیسم و سرمایهی جهانی حرکت کردهاند. به اعتقاد من در همین قسمت مورد بحث مقالهی رفیق توکل در هر کجا که نام عراق و افغانستان و احزاب ارتجاعی ملی، شوونیسم واسلامی به کار برده شده است، اگر نام لهستان، گرجستان، چکسلواکی و…و نام اتحادیهی کارگری لهستان و دیگر احزاب و سندیکاهای کارگری این کشورها را در بیست سالهی اخیر بگذاریم و آن گاه قضاوت کنیم؛ آیا مقالهای تلخکامتر و رنجآورتر از آن چه امروز بر افغانستان، عراق و منطقهی خاورمیاته میگذرد که در نوشتهی رفیق توکل به درستی بدان اشاره شده، بیرون نخواهد آمد. آیا اثرات زیانبار این دسته از جنبشهای اتحادیههای کارگری در عرصه جهانی به مراتب هولناکتر از واقعیاتی نبودهاند که رفیق توکل بدانها اشاره کرده است. آیا با بیان این واقعیتهای تلخ و دردناک جنبشهای دموکراسیخواهی و کارگری در دو دههی اخیر و با استناد به آنها میتوانیم به حذف بندهای مربوط به حق اعتصاب و تشکلهای کارگری و آزادی بیان در برنامهی سازمان فدائیان (اقلیت) اقدام نمائیم.
از دو دهی پیش که آغاز فروپاشی کشورهای سوسیالیستی بلوک شرق و در رأس آنها اتحاد جماهیر شوروی عملاً شکل گرفت و در سال ۱۳۶۹ منجر به فروپاشی پایههای سوسیالیسم موجود (هر چند نیمبند) این کشورها گردید؛ شکست وارده از این وقایع، تنها در دایره این کشورها باقی نماند و تمام جهان را در نوردید. همبستگی احزاب به ظاهر”کمونیست برادر” که وابسته به سیاستهای اتحاد شوروی بودند با درغلتیدن عملی و کامل این احزاب به دفاع از دموکراسی بورژوایی انحلال خود را به نمایش گذاشتند. بسیاری از احزاب و سازمانهای کمونیست انقلابی و رادیکال در زیر فشار سهمگین این شکست جهانی در دو دههی اخیر تاب تحمل نیاوردند، و خود را از روند مبارزهی طبقاتی کنار کشیدند. بسیاری از تشکلهای دموکراتیک (اگر نگوییم همهی آنها) که در کلیت خود از حامیان سوسیالیسم و مدافعان جنبش آزادیخواهی و رهاییبخش طبقهی کارگر بودند، امروز به مدافعان سینهچاک اهداف و سیاستهای دموکراسی بورژوایی تبدیل شدهاند. و مهمتر از همه، به اعتماد عمومی کارگران، تودههای زحمتکش، روشنفکران و دیگر اقشار جوامع بشری نسبت به سوسیالیسم و کمونیزم به طور عام و به احزاب و سازمانهای کمونیستی به طور اخص ضربههای جبران ناپذیری وارد شده است. به طوری که امروزه پیداکردن یک حزب یا سازمان انقلابی کمونیستی در سراسر جهان با پاپگاه حداقل تودهای اگر نگوییم محال، بسیار دشوار است. (به سرنوشت جنبش فلسطین و گرایش سازمان کمونیستی آن تحت رهبری جرج حبش توجه کنید که در انتخابات اخیر فلسطین در مقابل حماس با گرفتن بیش از پنجاه کرسی فقط توانسته سه کرسی نمایندگی را به دست آورد). حال در چنین اوضاعی از شرایط جهانی، که جنبش جهانی طبقهی کارگر مجدداً در حال باز یافت دوبارهی خود میباشد. و در تلاشی بیوقفه حرکت برونرفت خود از شک وارده از این شکست تلخ جهانی را آغاز کرده است، بیش از هر دورهی تاریخی دیگر به ایجاد فضای اعتمادسازی بر مبنای “پرورش انترناسیونالیستی تودهها” نیاز دارد. این مهم برآورده نخواهد شد مگر از طریق پیشروان طبقهی کارگر، احزاب و سازمانهای کمونیستی مدافع ارزشهای والای انسانی و رهایی از ستم طبقاتی انسان از انسان. در شرایط کنونی، در فضای بیاعتمادی تودهها به احزاب و سازمانهای کمونیستی، برای پیشرفت در روند مبارزهی طبقاتی به ویژه در کشورهایی مانند ایران که دارای ملل مختلف هستند به رسمیت شناختن “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” یکی از راههای مؤثر پرورش انترناسیونالیستی تودهها در جلب اعتماد پرولتاریا و تودههای ملل تحت ستم در اتحاد و همبستگی سراسری با طبقهی کارگر و تودههای زحمتکش ایران در پیشبرد امر مبارزهی طبقاتی به شمار میآید. به قول لنین “اگر میخواهیم به سوسیالیسم وفادار باشیم میباید از هم اکنون به پرورش انترناسیونالیستی تودهها بپردازیم و این امر، در میان ملل ستمگر، بدون تأکید ورزیدن بر آزادی جداشدن برای ملل ستمدیده غیر ممکن است” (ترازنامهی مباحثهای پیرامون حق ملل در سرنوشت خویش). این نظر و دیدگاه لنین در سال ۱۹۱۶ است. زمانی که پرولتاریای جهانی در اوج تهاجم خود به سنگرهای بورژوازی بود. دورانی که احزاب قدرتمند کمونیست جهان در کنار هم در وحدت انترناسیونالیستی در مقابل سرمایهی جهانی پیکار میکردند. دوران شکوفایی مارکسیسم و اوج اعتماد کارگران، دهقانان و تودههای زحمتکش به سوسیالیسم و به تبع آن احزاب کمونیست بود. ندیدن این واقعیات و بیتوجه بودن به بحران جهانی و کنونی جنبش کمونیستی، و تنها با برجسته کردن بخشی از این بحران و این که امروزه اکثر جنبشهای ملل تحت ستم از مسیر ترقی خواهانهی خود خارج شده و در خدمت امپریالیسم قرار گرفتهاند (که به اعتقاد من خود معلول شرایط کنونی و شکست و افول موقت کمونیسم در دو دههی اخیر میباشد) و آن گاه با استنتاج از این مقدمه و واقعیت موجود، حکم بر حذف “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” صادر کردن نه تنها کمکی به اعتلای جنبش طبقهی کارگر ایران نمیکند بلکه بر میزان بیاعتمادی تودهها به کمونیستها و بطور اخص به سازمان فدائیان (اقلیت) افزوده خواهد شد. به رسمیت شناختن “حق ملل در تعیین سرنوشت خویش” درست در برههی کنونی از هر زمان دیگری بیشتر به امر وحدت آگاهانهی جنبش سراسری طبقهی کارگر و تودههای زحمتکش ایران کمک خواهد کرد. مضافاً بر این که در مسیر پرورش انترنسیونالیستی تودهها این وظیفه نیز بر دوش طبقهی کارگر و کمونیستهای ملل تحت ستم قرار دارد که ضمن پذیرفتن حق تعیین سرنوشت برای خود بر اصل “آزادی وحدت” با ملل دیگر پای بفشارند و به تبلیغ و ترویج آن اقدام نمایند. این مؤثرترین راه پرورش انترناسیونالیستی تودهها میباشد و هیچ تناقضی نیز در این میان وجود ندارد. به قول لنین: “از نظر کسانی که مسئله را عمیقاً نشکافتهاند، اصرار سوسیال دموکراتهای ملتهای ستمگر بر اصل “آزادی جدا شدن” و اصرار سوسیال دموکراتهای ملتهای تحت ستم بر اصل “آزادی وحدت”، “متضاد” تلقی میشود. اما اندکی تعمق نشان میدهد که برای رسیدن به انترناسیونالیسم و ادغام ملتها، با توجه به اوضاع کنونی، راه دیگری موجود نبوده و نمیتواند وجود داشته باشد” (ترازنامهی مباحثهای پیرامون حق ملل درتعیین سرنوشت خویش). با توجه به این دیدگاه لنین در امر پرورش تودهها و نگاهی به “قطعنامهی کنگرهی دهم کومله دربارهی استراتژی، سیاست و تاکتیکهای ما در قبال مسئلهی ملی کردستان ایران” آشکارا میتوان توجه آنها، به این آموزهی لنین را در برنامهی سازمانشان باز یافت. سازمان کومله به روشنی بر امر “آزادی وحدت” تاکید کرده و آن را در برنامهی سازمانی خود این گونه بیان میکند: “چشم داشتن به یک افق سراسری، همراه با کارگران و همهی مبارزین انقلابی و سوسیالیست در ایران سهلترین و کم دردسرترین راه برای رفع ستم ملی و تحقق اهداف و مطالبات حقطلبانهی مردم کردستان است….با توجه به اوضاع جهانی و مجموعهی عوامل محلی و منطقهای و شرایط بخشهای دیگر کردستان، ما باقی ماندن در چهارچوب ایران و مشارکت مردم کردستان در یک حکومت مستقیم کارگران و زحمتکشان را توصیه میکنیم” حال با این موضع لنینی کومله، وظیفهی کمونیستهای سراسر ایران و منجمله سازمان فدائیان (اقلیت) است که با به رسمیت شناختن “حق ملل در تعیین سرنوست خویش” ضمن کمک به اعتمادسازی به پرورش انترناسیونالیستی تودهها همت گماشته و گامهای بزرگتری را در امر وحدت ملتها برای پیشبرد مبارزهی طبقاتی و پیوستگی سراسری طبقهی کارگر و تودههای زحمتکش ایران برداریم. در این میان اگر چه میتوانیم راههای رسیدن به سعادت و خوشبختی را به ملتهای دیگر نشان دهیم و آن را توصیه کنیم. اما موظف نیستیم آن چه را که خود سعادت و خوشبختی میپنداریم به دیگران تحمیل نمائیم. به قول انگلس “تنها یک چیز مسلم است و آن این که: پرولتاریای پیروزمند نمیتواند هیچ سعادتی را به هیچ خلق خارجی تحمیل کند، مگر آن که از این راه پیروزی خود را به خطر بیاندازد” (نامهی انگلس به کائوتسکی ۲ سپتامبر ۱۸۸۲).
پایان سخن
با توجه به نکات مطرح شده در بالا، بحث امروز سازمان فدائیان (اقلیت) فقط بند “حق تعیین سرنوشت تا سرحد جدایی…” را شامل نمیشود. بلکه بحثها و استدلالهایی را که رفقا برای حذف بند مورد نظر ارائه میدهند میتواند در مورد آزادی بیان، آزادی فکر وعقیده، آزادی احزاب و سازمانهای سیاسی، آزادی تظاهرات و اعتصابات نیز به کار گرفته شود. چرا که در دو دههی اخیر و شرایط کنونی، بوژوازی و امپریالیستها از مقولات فوقالذکر نهایت سوءاستفاده و بهرهبرداری را برای پیشبرد اهداف ضد انسانی خود در مقابله با جنبشهای ترقیخواهانه و سوسیالیستی بردهاند. آیا میتوانیم بر بستر واقعیتهای موجود دو دههی اخیر که بخش وسیعی از جنبشها و اعتصابات کارگری ماهیتی ارتجاعی داشته و در خدمت اهداف بورژوازی جهانی در تقابل با سوسیالسم و کمونیسم بودهاند؛ به استنتاج حذف بندهای فوق از برنامه سازمان باشیم؟ فکر نمیکنم کسی از رفقا چنین نظری داشته باشد.
اگرچه رفقای ارائهدهنده قطعنامه جدید برای کنفرانس دهم سازمان در بند الف قطعنامه آن گاه که مینویسند: “ما خواهان اتحاد داوطلبانه و آزادانه تمام ملیتهای ساکن ایران هستیم و هر گونه الحاق و انضمام اجباری را مردود میدانیم” به نوعی حق تعیین سرنوشت ملیتهای مختلف را پذیرفتهاند. اما بیان این موضوع به طور شفاف و روشن که در برنامه سازمان قید شده میتواند نمودی از باورهای کمونیستی ما باشد.
به باور من علیرغم همهی مسائل و چالشهایی که بورژوازی جهانی و امپریالیستها از بستر به خدمت گرفتن جنبشهای ملل تحت ستم در مقابله با جنبشهای برابری طلبانه و نیز جنبش طبقهی کارگر ایجاد میکنند؛ به رسمیت شناختن “حق تعیین سرنوشت تا سرحد جدایی و تشکیل دولتهای مستقل برای کلیه ملل ساکن” تأثیر بیشتری بر اعتبار سازمان فدائیان (اقلیت) در میان جامعهی کثیرالملهی ایران خواهد داشت تا حذف بند فوق. سازمان فدائیان (اقلیت) میتواند ضمن به رسمیت شناختن حق تعیین سرنوشت ملل، روی خواسته مطلوب خود یعنی “خودمختاری وسیع منطقهای برای کلیه مللی که آزادانه و داوطلبانه کشور را تشکیل میدهند” به عنوان سیاست عملی خود پای بفشارد و آن را تبلیغ و ترویج نماید.
۹ / ۲ / ۲۰۰۶
احمد
ابراهیم نیاکان: در لایروبی طویله اوژیاس
آرزوی اتحادوهمگامی دیرزمانیست که با جذبه ی جادویی خود نیروهای درون جنبش چپ ایران را وا داشته تا کورمال، کورمال بدنبال دست یابی به آن، کج راه های بی سرانجامی را بپیمایند.
شکل گیری- اتحادانقلابی نیروهای کمونیست و چپ ایران– در شرایطی انجام گرفت که بسیاری از سازمانها و نیروهای کمونیستی وجنبش چپ ایران گویا به این باور رسیده بودند که پراکندگی موجود درمیان نیروهای انقلاب از جمله عوامل مهّم، در کنُدی پیش برد مبارزات سیاسی و انقلابی، دست کم در خارج ازایران است، بنابراین بایستی تدبیری اندیشید و راه چاره ای یافت. بر این باور، حاصل مجموعه ی کوششها سرانجام به تشکیل نهادی به نام اتحاد انقلابی نیروهای کمونیست و چپ ایران انجامید.
این روند در آغاز شوروشوق تازه ای در میان فعالین سیاسی واعضای برخی از این سازمانها بوجود آورد.
امید و چشم داشت از این مجموعه میرفت تا تبدیل به طرحی نوگردد وراه کارهای تازه ای را در پهنه ی همکاری و هم یاری و در یک بازو کردن نیروهای مبارزه در مقابل رژیم جمهوری اسلامی به ارمغان بیاورد.
اما روند حرکت چند ساله وعملکرد نیروهای تشکیل دهنده ی این اتحاد نشان داد که این تشکل آن ساختاری نبود که آرزوی آن را داشنتد. میان گفتارتا کردار وعمدتاً مراد از پیوستن به چٌنین جمعی دره ای عمیق وجود داشت.
در حقیقت اتحاد انقلابی با کمی گذشت از همان آغاز حرکت دچار بحران ساختاری گردیده بود.
نیروهای تشکیل دهنده ی آن از یک جنس نبوده و با چشم داشتهای متفاوتی به تشکیل آن همَّت گمارده بودند.
نیرویی که در این میان بیشتر از سازمانهای سیاسی رُخ می نمود افراد مستقل از تشکیلاتهای موجود بودند. این افراد در بسیاری از موارد نقش موتور حرکتی واحد ها را درعمل به عهده داشتند، تا اینکه برخوردهای بی تفاوت وغیر جدی سازمانهای درون اتحاد سرانجام دلسردی عمومی را سبب گردید، تا جایی که امروزه بیش ازچند واحد ازمجموعه ی واحد های اتحاد انقلابی فعال نیسنتد. از خود می پرسیم که این بحران ساختاری یاد شد چیست و چگونه توا نست
روحیه ی همبستگی و شور مبارزه را به افول بکشاند؟
حقیقت اینست که خواست تشکیل نهادی بمانند اتحاد انقلابی نیروهای… دارای دو ویژه گی بود. نخست آنکه این امر در بطن خود اعترافی به نا توانی پیشبرد مبارزه عمومی ازجانب سازمانهای تشکیل دهنده آن بود که این به نوبه خود امری مثبت است و نشان از هشیاری انقلابی را در خود دارد. دوم اینکه این نیروها با هدف جذب عناصرفعال مبارزه برمحورخواستهای خویش به این امر اقدام کرده باشند. سازمانهای سیاسی غیر فعال یا اگر بهتر بگوئیم (سازمانهای سیاسی سابق) که عمدتا ً جز یک نام نمودار دیگری از آنها بازتاب اجتماعی ندارد، جهت سبک کردن فشار از شانه های چند عنصر هنوز پا بر جا در این گروه ها، به این مجموعه پیوسته باشند.
آنچه دست کم عملکرد چهار سال گذشته اتحاد انقلابی نشان میدهد، این است که بخش دوم این احتمال بیشتر جنبه قالب داشته است. اتحاد انقلابی قرار بود که فرآیند مبارزات سازمانها و نیروهای درون آن باشد ( عمدتا ً در حوزه های علنی فعالیت های مبارزاتی). قرار براین بود تا آنچه را که یک سازمان به تنهائی قادر به انجام آن نیست این مجموعه به یاری یکدیگر ممکن سازد. انتشار یک نشریه تئوریک در دستور کار قرار گرفت تا فرای نشریات موجود سیاسی تحلیل گر باشد و راه کارهای سنجیده تری را ارائه دهد. یک نشریه بحث (شاید بتوان گفت درونی) جهت طرح نظرات درون اتحاد واز این طریق ایجاد فضای بحث جدی و شناخت بیشتر از دیدگاههای درون اتحاد انقلابی سامان پذیرد.
افزون بر این وظیفه مبارزه ای پیگر و قاطع علیه نظرات سازش با جناح های رژیم ج.ا.ا. و… بوده است و…
( جهت آشنایی بیشتر بهتر است به مصوبات اتحاد موجود در سایت اتحادانقلابی مراجعه شود).
اما آنچه حاصل کار شده است دیگر نه می توان نام اتحاد بر آن نهاد ونه اینکه انقلابی است، بلکه نیرویی همانند بسیاری ازارگانهای مانده ازحرکت، همچون تابوتی در میان دشت مبارزات همیشه جاری درون ایران بر زمین مانده است. شورای همآهنگی اتحاد که بایستی رهنمود حرکت واحدها و یا همآهنگ کننده فعالیت واحد ها باشد، دربیشتر موارد پس از بروز حادثه و پایان یافتن آن به صدا در می آید. چنین بنظرمیرسد که بیشتر به جای متمرکز کردن انرژی خود و واحد ها درجهت حمایت از مبارزات کارگران و زحمتکشان درون ایران به گرایشات فکری خود و سازمانهای سیاسی خویش که امروز پسندیده تر است اگر بسیاری از آنها را – سازمانهای سیاسی سابق- خطاب کنیم دل مشغول داشته اند. با نوشته های بی محل ” به سرگرمی های ابتدایی دل مشغول کرده اند” و بجای تحلیل شرایط ونشان دادن راه کارهای مبارزاتی با نصیتهای پدر بزرگ گونه میخواهند رضایت خاطر فعا لین انجمن هایی را بدست آورند که در بهترین حالت نقش سازمانهایی نظیرNGO را ایفا میکنند که آلت دست سیاستهای سوسیال دمکراسی اروپائی شده و با دعوت از مٌبلغان دوم خردادی (بخوان مُبلغان رژیم جمهوری اسلامی) زیر پوشش مبادلات فرهنگی، یا دفاع از حقوق زنان سهمی از بریز و بپاشهای “فرهنگی” اُروپا را نصیب خویش می کنند.
امروزه اتحاد انقلابی بیشتر محل ایجاد اعتباربرای برخی ازاینگونه سازمانها شده است تا اینکه تلاش در ایجاد پٌلی به سوی مبارزات درون ایران. بروز چنین فضایی یقینا ً بدون علت مادی نیست. این اوضاع و احوال، شرایطی نیست که با زیرکی و یا تردستی یک یا دو نفر امکان پذیر شده باشد. علت اساسی آن همانا دره ای عمیق است که میان عمکرد یک سازمان انقلابی و یک “گروه سیاسی سابق” که میخواهد اعتبارو موجودیت خویش را از دهان دیگران بشنود وحاضر است بخاطراین امر “مقدس” هرچیزی را قربانی کند. شاهد این ادعا، نوشته های شورای هماهنگی اتحاد انقلابی وعملکرد آن بویژه پس از نشست چهارم میباشد. امروزه اتحاد انقلابی همچون نعش یک شهید روی دست سازمانهای درون آن مانده است، نه می توانند آنرا بر زمین بیاندازند و نه دیگر تاب و توان حمل آنرا دارند.
نگاهی به سازمانهای درون اتحاد و فعالیت اعضاء این سازمانها بخوبی نشان دهنده ی میزان جدی بودن آنها در اعتقاد به کار مشترک، و جمعی بودن مبارزه است.
درایجاد اندک دست آورد مبارزاتی اتحاد انقلابی، از میان سازمانهای موجود می توان گفت که رفقای فدائیان اقلیت نقش فعالی داشته اند. سایرسازمانها یا با انتصاب یکی از اعضاء خویش به همکاری با اتحاد بسنده کرده اند و یا در بسیاری موارد اعضاء اکثراین گروها از شرکت در اکسیونهای اتحاد هم دریغ کرده اند.
آن بحران ساختاری که یاد شد بازتاب خود را در عمل نشان داده است. اعضاء این نیروها درحال جابجایی اجتماعی و فکری نیز قرار گرفته اند، صرفنظر از یکی دوعنصردیرپا در میان آنها سایراعضاء آنان یا باوری به اینگونه اعمال ندارند و یاعلیرغم خشمشان ازامپریالیسم این گونه مبارزات را به آینده ای نامعلوم حواله میدهند.
هرعنصر مبارزی ازخود می پرسد که چرا چٌنین میشود و راه برون رفت ازاین بحران چیست وچه باید ومهم تر از آن چه میتوان کرد؟ در گذشته ای نه چندان دور، اگربرای نمونه اتحاد شوروی ( یا روسیه ) سابق ادعای سوسیالیست بودن می کرد کمتر سازمان انقلابی آنرا باور داشت و در بسیاری موارد نیز، یکی ازنکات بحث و جدایی ها ی بسیاری در درون جنبش چپ ایران بوده است. اما امروز هر فردی یا عنصری می تواند خود را سازمان سیاسی و حتی انقلابی بنامد و کسی هم اعتراضی نداشته باشد. نه خواست عمل مبارزاتی ازآن میرود و نه برنامه و چشم انداز آینده لازم دارد. سایر نیروها هم با کمی بیشتر از کمال میل نام خویش را در کنار نام آن قرار میدهند و در اینجا تشکیل “اتحادی-انقلابی” هم با یکدیگر میدهند(البته کافیست که خود را سلطنت طلب نداند ودرحرف خواستارسرنگونی جمهوری اسلامی باشد).
حضورگروهایی از این دست که دربهترین حالت عملکردی بیش از سازمانهایی موسوم به – NGO – دارا نیستند، بیشترین مشکلات را بر سر راه اتحاد انقلابی ایجاد کرده است.
در گذشته عملکرد هر گروه یا سازمان سیاسی نمودارجدی بودن آن سازمان بود. اگراین اصل درست را امروز هم بکار گیریم و پیش از بر پا سازی تشکیلاتی جدید، عملکرد مبارزاتی ونه تنها ادعا ها و یا آرزوها را در نظر بگیریم بطور یقین بسیاری ازمشکلاتی که امروز گریبان اتحاد انقلابی را گرفته است پیش نمی آمد. جریانی که قادر نیست حتا یک اطلاعیه ساده، بمناست اول ماه مه را بموقع و بدوراز کلی گویی بنویسد، چگونه ممکن است که در یک وحدت عمل واتحاد بزرگترمانعی جدی در پیشبرد کار مبارزه نباشد؟
اینگونه حاتم بخشی ها در برسمیت شناختن یکدیگر بازتاب کار را به حوزهای جدی مبارزه نمی کشاند و تنها محملی برای رفع دلتنگی های فردی خواهد بود وهمه چیزراهم در محدوده ی تنگ گروهی باقی خواهد گذارد، آنگاه هم که بازتاب بیرونی پیدا کند حرکتی در واپسای حوادث است که بیشتر آدمی را بیاد حکایت آن مُرغ فربه ای میاندازد که دیگر پرواز نمیتوانست وبرای تشریح محیط پیرامونی خویش که قرار بود از فراسوی آسمان انجام گیرد، سردربرف فرو میکرد و دنیا را تنگ وتاریک وهمگون می دیدید. در حالی که سیمُرغ مبارزات مردم در فراسوی بلندی ها در پرواز است. البته که غم انگیز است و دردآور، اما اگر باوری جدی به مبارزه ای طولانی و پیگیر وجود داشته باشد و بطوریقین اتحاد جدی درعمل برمحور واقعیت موجود و نه ذهنیت مجازی، می شود با یک نیروی اندک هم بسیاربهترعمل کرد، خرد جمعی را به کمک گرفت و یک بازو به حمایت مبارزات طبقاتی رفت.
حقیقت اینست که، خواست واجباردر وحد ت در پاسخ گویی به وظایفی است که یک نیرو یا فردی به تنهایی قادر به انجام آن نیست. اما این وظیفه و ضرورت چگونه تعیین میگردد؟
وظایف سیاسی در رابطه با اوضاع مشخص سیاسی، ضرورت و امکانات نهفته در آن تعیین می شوند و بر این راست شیوه های عمل در رابطه با نیروهایی که عمل می کنند تعیین میگردد نه اینکه تعیین وظایف در حیطه ذهن صورت پذیرد و درهمان حیطه هم راه حل ارائه شود.
اگرهراتحادی وظیفه خود را از درون همین رابطه ( ضرورت و امکانات عملی خود) تعیین کند، آنگاه آن دسته از گروه ها یا سازمانهایی که عملاً ً فعالیتی ندارند و نیرویی بالقوه هم به حساب نمی آیند سد راه نخواهند بود.
اتحادانقلابی اگر بخواهد از بن بست موجود خارج شود ناگزیراست نخست تکلیف خود را با اینگونه پدیده ها روشن کند. دوم وظیفه اعضاء و سازمانهای تشکیل دهنده آنرا براساس امکانات موجود نه ذهنیات آنها بوضوح درمصوبات خود بیان نماید. البته این در صورتی است که هنوز نیروهای درون اتحاد باوری به کار جدی زیر پوشش اتحاد یا عمل مشترک داشته باشند و بویژه آنرا بصورت یک تشکیلات جانبی سازمان خویش ارزیابی نکنند، و یا آنرا محملی جهت جذب عناصر خارج از تشکیلات خود ندانند.
متاسفانه آنچه تاکنون در جهت اتحاد و اتحادعمل ها صورت گرفته، پیش از آنکه به سرانجام برسد آغاز به فروپاشی کرده است…..
۲۰۰۵/نوامبر/۳۰
ابراهیم نِیا کان
ebr_niakan@yahoo.com
ژاله متین: واژگان جاندار
می دانید که نگرش ها، طرز تلقی ها و ایدئولوژی های طبقات مختلف، دارای وسائل مختلفی جهت ارائه خویش اند. یکی از این وسیله ها زبان است. به عبارت دیگر ایدئولوژی های مختلف با ابزار زبان، هستی بیرونی می یابند. هر ایدئولوژی زبان خاص خود را و لاجرم ادبیات خاص خود را دارد و از طریق واژه ها و اصطلاحات ویژه خود، خود را ارائه می نماید. …….
متن کامل در فرمت پی دی اف…
استپان شاهومیان: سوسیال دمکراسی و مسئله ملی (باز نویسی و تکثیر از هواداران سازمان فدائیان اقلیت “داخل ایران”)
توضیح: این مقاله که تقدیم خوانندگان میگردد برگرفته از کتابی است با نام “مسئله ملی در تئوری و عمل” که توسط گروه علمی و انتشارات هماهنگ در سال ۵۹ برای اولین بار در ایران بچاپ رسیده است.
متن کامل در فرمت پی دی اف…
توکل: مسئله هویت، مذهب، ملت، ناسیونالیسم و انترناسیونالیسم
سخنرانی در کانون پناهندگان سیاسی ایرانی در برلین
برگزار کننده: پژوهش جنبش های اجتماعی ایران
من صحبت ام را با این پیش فرض آغاز می کنم که هر پدیده اجتماعی، یک پدیده تاریخی است. به این معنا که مشمول گذر زمان است. در مقطع معینی از حیات جامعه بشری پدید می آید، به نیازهای دوران خود پاسخ می گوید و راه زوال و نیستی می پیماید. مقولات اجتماعی مورد بحث ما نیز، از این قانون تبعیت می کنند…
باران: مسئله ملی، ضرورت یا مذهب
پس از انتشار مقاله “بررسی مسئله ملی در پرتو تحولات جهانی” نوشته رفیق توکل و واکنش هائی که نسبت به این مقاله صورت گرفت، بار دیگر و این بار به شکل همه جانبه تری بحث و بررسی بر سر مسئله ملی در دستور کار حداقل بخش گسترده ای از نیروهای چپ و رادیکال قرار گرفت.
متن کامل در فرمت پی دی اف…
توکل: اوضاع کنونی و مسئله ملی
تحریریه نشریه اتحاد در راستای دامن زدن به مباحث مربوط به اوضاع کنونی و مسئله ملی، از رفقا خواست به سؤالات زیر پاسخ دهند: ۱- تغییرات و کشمکش های درونی ساختار بین المللی سرمایه داری و پی آمدهای آن در رابطه به مسئله ملی. ۲- اوضاع کنونی منطقه و تأثیرات آن در رابطه با مسئله ملی و نتایج احتمالی آن (به ویژه در کردستان، آذربایجان و ….). ۳- وجود ستم ملی در ایران و راه کارهای برخورد با آن با توجه به شرایط موجود.
پاسخ رفیق توکل به تحریریه را می خوانید…
اصلان جوادزاده: اهمیت دفاع و حمایت ازکارگران احضار شده به دادگاه سقز
مطابق اخبار انتشار یافته برای چهار تن از دستگیر شدگان اول ماه مه سقز که با قرار وثیقه آزاد شده بودند، برگۀ احضار ارسال شده است و این کارگران روز سوم شهریور ماه، باید در دادگاه حاضر شوند. …….

