دستگاه مجرم‌سازی و اعدام جمهوری اسلامی دست در دست یکدیگر

یادداشت سیاسی- به گزارش سازمان‌های حقوق بشری، تنها در فروردین ماه سال جاری، دست کم ۷۰ نفر در ایران اعدام شده‌اند. از این تعداد، ۴۳ نفر فقط در عرض ۳ روز. اما در رسانه‌های رسمی کشور تنها ۸ مورد انعکاس یافته ‌است.

از آغاز سال میلادی جدید، یعنی طی کم‌تر از ۴ ماه، بیش از ۳۰۰ نفر در ایران اعدام شده‌اند. از این‌رو، سازمان‌های مختلف حقوق بشری از جمله عفو بین‌الملل نسبت به سیر صعودی اعدام‌ها در ایران هشدار داده‌اند. احمد شهید، گزارش‌گر ویژه سازمان ملل متحد در امور حقوق بشر ایران نیز در آخرین گزارش خود تعداد اعدامیان سال ۲۰۱۴ را دست‌کم ۷۵۳ نفر اعلام کرده است که در ۱۲ سال گذشته بی‌سابقه بوده است و ایران را به رده اول جدول کشورهایی رانده که در آن‌ها حکم اعدام اجرا می‌شود. (آمار چین به علت ناروشنی در این آمار در نظر گرفته نشده است). به گفته‌ی فعالین حقوق بشر، از زمان روی کار آمدن دولت روحانی، ۳۰ درصد بر تعداد اعدام‌ها افزوده شده است.

وزیر امور خارجه ایران، محمدجواد ظریف در بهمن ماه سال گذشته در پاسخ به سؤال خبرنگار بی‌بی‌سی درباره اجرای حکم اعدام می‌گوید: “این اعدام‌ها مربوط به قاچاقچیان مواد مخدر است و ما به مقابله با این معضل افتخار می‌کنیم.” با توجه به این که طبق آمار، هر سال بر تعداد اعدام‌ها افزوده شده و قاچاق مواد مخدر نیز در ردیف اول این جرائم قرار دارد، این چگونه “مقابله‌”ای‌ست که هر سال بر “معضل” می‌افزاید؟

واقعیت آن است که برخلاف ادعای وزیر امور خارجه و بسیاری از سران جمهوری اسلامی، همان گونه که افزایش تعداد اعدام‌ها و زندانیان در کشور ثابت می‌کند، اعدام نه تنها نتوانسته و نمی‌تواند با ارتکاب جرائم مقابله کند، بلکه بر بروز خشونت در جامعه می‌افزاید و این چرخه سال به سال تکرار و گسترده‌تر می‌گردد. پس این سؤال مطرح می‌شود چرا جمهوری اسلامی، برخلاف واقعیت‌ها بر ادامه‌ی این روند پای می‌فشرد.

نخستین دلیل را بایستی در ماهیت دینی رژیم جستجو کرد؛ رژیمی که اعدام، قصاص، سنگسار، قطع عضو و شکنجه در قوانین شرعی‌اش نهادینه است و آن‌ها را احکام الهی می‌داند. دادگاه‌های شرع، بدون تحقیقات کافی، بسیاری اوقات بدون وکیل، بدون دادرسی عادلانه، تنها با اتکا به “علم قاضی” برای جرائم مختلف حکم اعدام صادر می‌کنند. نمونه‌ی آن احکام قصاصی‌ست که بدون توجه به سن متهم، شرایط ارتکاب جرم، عمدی یا سهوی بودن قتل، در مورد پرونده‌های قتل صادر می‌شوند. گذشته از آن که، اجرا یا عدم اجرای این حکم نیز به تصمیم خانواده مقتول موکول می‌گردد.

عامل مهم دیگر در گسترش دامنه‌ی بزهکاری را بایستی در نابرابری‌های اقتصادی – اجتماعی یافت. طبق تحقیقات علمی و آمار جهانی، در مناطقی که دچار فقر، نابرابری، جمعیت بالا، خشونت و سنت‌های عقب‌مانده هستند، ارتکاب جرائم نیز افزایش می‌یابد. در جمهوری اسلامی نیز با همین الگو روبروییم. در ایران در دهه‌های گذشته، تضاد و نابرابری‌های اجتماعی افزایش یافته است، اکثریت مردم ایران از حداقل امکانات زندگی محروم‌‌گشته‌اند، تورم کمرشکن شده است، بیکاری بیداد می‌کند، از بالاترین مقام‌های کشور تا رده‌های پایین اداری در فساد و رشوه‌خواری غوطه‌ورند، امکانات آموزشی، بهداشتی و تفریحی از دسترس بسیاری از مردم به دور است، حقوق دمکراتیک و آزادی‌های سیاسی سلب شده‌اند، خرافات رواج یافته‌اند، خشونت سیاسی، اجتماعی و فرهنگی نهادینه گشته است؛ ضریب امنیت اجتماعی پایین آمده است، در چنین شرایطی، طبیعی است انواع معضلات اجتماعی هم‌چون اعتیاد، فحشا، ارتکاب به جرائم گوناگون از دزدی گرفته تا قتل و قاچاق مواد مخدر رشد یابند. بگذریم که قاچاقچیان و رهبران اصلی باندهای قاچاق، سران سیاسی و نظامی خود رژیم هستند که هیچ‌گاه به پای میز محاکمه کشانده نشده و مجازات نمی‌شوند. باری، در برابر رشد و گسترش مصایبی که خود نظام حاکم مسبب آنان است، و به بزه‌کارسازی می‌انجامد، سران جمهوری اسلامی به تشدید سرکوب و توسل به اعدام و زندان روی می‌آورند. و این چرخه‌هم‌چنان در جامعه بازتولید می‌شود.

اگر توسل به اعدام، در ماهیت رژیم سرکوب‌گرسرمایه‌داری جمهوری اسلامی نهفته است، در برهه‌هایی از زمان به نظر می‌آید، عواملی چند بر سرعت جلادخانه جمهوری اسلامی افزوده یا از آن کاسته‌اند. یکی از این عوامل تعداد اعدام‌های رسمی و اعدام‌های مخفی است. برای مثال در سال ۲۰۱۳، تعداد کل اعدام‌ها، دست کم ۶۸۷ مورد تخمین زده می‌شود که تنها ۳۸۸ مورد آن توسط منابع رسمی تأیید شده است. در حالی که رقم آمار رسمی اعدام‌ها در سال  ۲۰۱۴ بالغ بر ۲۸۹ مورد و تعداد اعدام‌های مخفی ۴۵۴ مورد تخمین زده می‌شود. در واقع رژیم با تحریف آمارها می‌کوشد بر افکار عمومی داخل و خارج از ایران تأثیر بگذارد. این دقیقا همان سیاستی‌ست که در مورد تعداد اعدام‌های در ملأ عام در پیش می‌گیرد. برای مثال پس از اعتراضات سال ۱۳۸۸ (۲۰۰۸ – ۲۰۰۹ میلادی) بر تعداد اعدام‌های در ملأ عام افزود و این تعداد در سال ۲۰۱۲، به شش برابر رسید.

عامل دیگر را باید در عرصه روابط بین‌المللی جستجو کرد. اگر در سال‌های پیشین، به ویژه طی اعتراضات ۸۸ و پس از آن، یکی از موارد اختلاف غرب با ایران، مسئله حقوق بشر به نظر می‌رسید، اما طی مذاکرات اتمی اخیر و تلاش برای بهبود روابط و دست‌یابی به توافق، حتا با وجود افزایش تعداد اعدام‌ها پس از انتخاب روحانی، مسئله حقوق بشر از دستور کار مذاکرات دولت‌های غربی با ایران خارج شد. اشاراتی نیز که در گوشه و کنار به آن می‌شد، بیش‌تر برای خالی نبودن عریضه بود تا اعتراضی واقعی. انتظار دیگری هم نمی‌رفت. پس اکنون رژیم می‌تواند بی‌پروا بر اعدام‌ها بیفزاید و علناً نیز اعلام کند.

مسئله دیگر در روند شتاب‌یابی اعدام‌ها را بایستی در وضعیت اقتصادی رژیم یافت. در شرایطی که بر اثر تحریم‌ها، رژیم دچار مشکلات مالی جدی شده است، یکی از راه‌کارهایش در برابر تعداد عظیم زندانیان و هزینه‌ای که بر بودجه رژیم تحمیل می‌کنند، کاستن از تعداد آنان است. خواه به صورت تسریع در اجرای احکام اعدام، خواه به صورت تخفیف در مجازات برخی از جرائم. چنان‌چه در قانون مجازات اسلامی مصوب اردیبهشت ۹۲، آمده است که برای برخی از جرائم “چنان‌چه دادگاه پس از احراز مجرمیت تشخیص دهد که با عدم اجرای مجازات نیز، مرتکب اصلاح می‌شود… می‌تواند حکم به معافیت از کیفر صادر کند.”

اکنون عده‌ای می‌کوشند چنین جلوه دهند که افزایش تعداد اعدام‌ها، تلاش جناح اصول‌گرا برای مخدوش ساختن چهره‌ی دولت “میانه‌رو” در داخل و خارج از کشور است و روحانی و دولت وی موافق این اعدام‌ها نیستند. بایستی گفت که روحانی و اعضای دولت وی، و در مجموع تمام سردمداران و دست‌اندر کاران رژیم هیچ‌گاه مخالف اجرای حکم اعدام نبوده‌اند. و از این جهت به گفته‌ی ظریف، “به خود می‌بالند”. اما حتا اگر ذره‌ای حقیقت نیز در این گفته وجود داشته باشد، تنها اختلاف بین جناح‌های رژیم حداکثر بر سر زمان اجرای احکام، تعداد آنان و اعدام رسمی و اعدام مخفی‌ست و نه بیش از آن. اصلاح‌طلبانی نیز که امروزه می‌کوشند جناح اصول‌گرا را عامل اصلی اعدام‌ها در ایران معرفی کنند، در گذشته‌ای نه چندان دور، از سران سیاسی، امنیتی، نظامی و تئوری‌پردازان رژیم و عاملان و آمران و نظاره‌گران احکام اعدام بوده‌اند و آن هم نه چند صد اعدام در سال، بلکه چند هزار اعدام در دهه‌ی شصت. گذشته‌ای که هیچ‌گاه به نقد نکشیدند و با سکوت می‌کوشند دست خود را از جنایت بیش از سه دهه‌ی رژیم بشویند.

برای کاهش بزهکاری در جامعه بایستی شرایط زاینده‌ی آن را تغییر داد. تنها با محو نابرابری‌های اجتماعی، تأمین رفاه، برقراری آزادی‌های سیاسی و اجتماعی، رفع خشونت در تمامی جلوه‌هایش، مقابله با ناآگاهی و سنت‌های عقب‌مانده، پدیده‌ای به نام بزهکاری می‌تواند به حداقل ممکن برسد و سرانجام از جامعه رخت بربندد.

اما تاکنون نه واقعیت‌ها، نه آمار و نه تاریخ نتوانسته به این تاریک‌اندیشان جنایت‌پیشه بیاموزد که اعدام، زندان، قطع عضو و شکنجه، از معضلات جامعه نمی‌کاهد. از این‌روست که، به عبث، روز به روز و سال به سال بر تعداد اعدامیان و زندانیان می‌افزایند. پس زمان آن رسیده که توده‌های مردم این درس را به آنان بیاموزانند.

نشریه کار شماره ۶۹۲ در فرمت پی دی اف

حق پناهندگی یا حق گور؟

یادداشت سیاسی- روز یکشنبه ۱۹ آوریل ۲۰۱۵ قایقی حامل پناهجویان در آب‌های مدیترانه فرو رفت و بیش از ۸۰۰ نفر از سرنشینان این قایق‌غرق شدند. همان روز دولت ایتالیا اعلام کرد از چند قایق دیگر حامل پناهجویان پیام کمک دریافت کرده است.
این خبر دردناک سرتیتر رسانه‌های بین‌المللی شد. معدودی از اجساد از آب گرفته شدند، در تابوت‌هایی قرار داده شدند که روی‌شان نوشته شده بود: “جسد شماره…” و به خاک سپرده شدند. به این ترتیب، این پناهجویان از تمامی “حقوق بین‌المللی پناهجویی” به حق گور در خاک اروپا دست یافتند. این حادثه شاید یکی از حوادثی بود که بیش‌ترین قربانی را داشت، اما حادثه‌ای نادر نبود. بنا به برخی آمار، سال گذشته جسد ۴۰۰۰ پناهجو از آب‌های مدیترانه گرفته شد. این آمار اجسادی‌ست که یافت شدند و نه تمام قربانیان.
پس مقامات دولت‌های غربی و اتحادیه اروپا بر آن شده‌اند تا درباره این تراژدی انسانی تصمیمی بگیرند، سیاستی اتخاذ کنند و به آن پایان بخشند. سیاستی شدیدتر از سیاست‌های تاکنونی.
سال گذشته تعداد پناهجویانی که به خاک ایتالیا رسیدند، به بیش از ۱۷۰ هزار نفر رسید. در پاسخ، اتحادیه اروپا مصمم شد، بگذارد پناهجویان غرق شوند تا موج پناهندگی کاهش یابد. بنابراین، بودجه برنامه نجات دریایی موسوم به “میرنوستروم” را کاهش داد. با این سیاست، اروپا به یکی از اهداف خود رسید، یعنی مرگ تعدادی از پناهجویان. تنها در چند ماهه اول سال جاری، ۱۷۵۰ نفر در دریای مدیترانه غرق شده‌اند. اما این سیاست در مقابله با سیل پناهجویی ناکام ماند. تنها در چند ماه نخست سال جاری میلادی، حدود ۱۵ هزار پناهجو خود را به ایتالیا رسانده‌اند. و بیش از نیم میلیون نفر، عمدتا از کشورهایی نظیر سوریه، سومالی و اتیوپی و ارتیره، در لیبی در انتظار عبور از دریا و رسیدن به خاک اروپا هستند. پس باید سیاست‌های دیگری در پیش گرفته شوند. زیرا که به گفته‌ی رئیس شورای اروپا، این اتحادیه نمی‌تواند مرگ هزاران نفر را بپذیرد که در تلاشند از راه دریا وارد اروپا شوند.
دولت استرالیا به خود می‌بالد که در سال ۲۰۱۴ تنها یک کشتی موفق شد وارد استرالیا شود. زیرا طبق برنامه‌ای که از دسامبر ۲۰۱۳ در دست اجرا دارد، تمامی کشتی‌های حامل پناهجویان را پیش از ورود به آب‌های استرالیا متوقف و به کشور مبدا بازمی‌گرداند. سیاستی که به گفته‌ی نخست‌وزیر استرالیا، تنها و تنها برای “حفظ جان پناهجویان” در پیش گرفته شده است! نخست‌وزیر ایتالیا درخواست کرده است قایق‌های حامل پناهجویان پیش از آغاز سفر، نابود شوند. وزیر امور خارجه فرانسه نیز از این پیشنهاد استقبال کرده است. قبلا هم مقامات مالت از کشورهای اروپایی خواسته بودند که به لیبی به عنوان محل عزیمت بسیاری از این قایق‌ها توجه بیش‌تری نشان بدهند. به گفته‌ی یکی از قاچاقچیان در لیبی، می‌خواهند چه بکنند؟ کشتی جنگی به بنادر لیبی بفرستند و کشتی‌های ماهیگیری را غرق کنند؟ گذشته از آن، این قایق‌ها بسیار ارزان هستند و به آسانی می‌توانند جایگزین شوند.
اما لیبی تنها مبدأ عزیمت پناهجویان نیست. اکنون سه راه مهم ورود مهاجرین به اروپا وجود دارد. مسیر غربی، از شمال آفریقا به ویژه مراکش به اسپانیا. در سال ۲۰۱۴ حدود ۷۳۰۰ نفر عمدتا از کشورهای الجزیره، مراکش، مالی، کامرون و گینه از این راه وارد اروپا شدند. مسیر مرکزی، از شمال آفریقا به ویژه از لیبی به ایتالیا. تعداد پناهجویانی که سال گذشته از این مسیر وارد ایتالیا شدند، ۱۷۰۰۰۰ نفر و عمدتا از کشورهای سوریه، اریتره، سومالی، تونس و نیجریه بودند. مسیر شرقی. از ترکیه از طریق یونان به بلغارستان. در سال ۲۰۱۴، ۵۰۶۰۰ نفر عمدتا از کشورهای افغانستان و سومالی از این مسیر به خاک اروپا رسیدند. طبق آمار سازمان ملل، تنها در سال گذشته در کشورهای صنعتی، ۹۰۰ هزار نفر درخواست پناهندگی داده شده است: ۱۷۳۱۰۰ نفر در آلمان، ۱۲۱۲۰۰ نفر در ایالات متحده، ۸۷۸۰۰ نفر در ترکیه، ۷۵۱۰۰ نفر در سوئد، ۶۳۷۰۰ نفر در ایتالیا. البته، اتحادیه اروپا برنامه‌های دیگری را نیز برای بازپس فرستادن پناهجویان “غیرقانونی” در دست بررسی دارد!
سازمان ملل معتقد است برای غلبه بر فاجعه دریای مدیترانه کشورهای صنعتی بایستی توافق کنند طی ۵ سال آینده فقط یک میلیون پناهنده سوری را بپذیرند. بریتانیا که همواره در تجاوزات نظامی آمریکا به کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا، از هم‌پیمانان سرسخت آن بوده است، گویا وعده‌ی یک “کمک انسانی” ۷۰۰ میلیون پوندی به سوریه داده است، اما حاضر است تنها ۱۴۳ پناهنده سوری را بپذیرد.
اما آوارگان و پناهجویان محدود به افرادی نیست که می‌کوشند از مرزهای مختلف وارد آمریکا و اروپا شوند. تنها در سوریه از زمان آغاز درگیری‌ها در سال ۲۰۱۱ تاکنون، بیش از ۱۱ میلیون نفر آواره شدند. ۶ / ۷ میلیون نفر در داخل سوریه و ۴ میلیون نفر به خارج از مرزهای سوریه گریخته‌اند. ۹۵ درصد از این پناهندگان در پنج کشور، ترکیه، لبنان، اردن، عراق و مصر به سر می‌برند. ایران، نیز از کشورهای پناهنده‌پذیر خاورمیانه است. به گفته مقامات جمهوری اسلامی، حدود ۳ میلیون پناهنده افغان در ایران زندگی می‌کنند. پناهندگانی که از بسیاری از حقوق شهروندی محروم‌اند. سکونت‌شان در ۲۰ استان کشور با ممنوعیت یا محدودیت روبروست. طبق قوانین ایران، حتا پناهندگان دارای اجازه کار، بدون توجه به میزان تحصیلات‌شان، فقط می‌توانند در مشاغلی “دشوار، خطرناک و با دستمزد کم” به کار گرفته شوند. سال گذشته دیده‌بان حقوق بشر گزارشی ۱۲۴ صفحه‌ای با عنوان “مهمانان ناخوانده: نقض حقوق پناهندگان و مهاجران افغان توسط ایران” منتشر کرد. و پناهجویان در بسیاری از کشورهای دیگر منطقه نیز با همین وضعیت اسفناک مواجه‌اند.
در میانه سال ۲۰۱۴ بنا به آمار سازمان ملل، تعداد آوارگان جهانی در سال ۲۰۱۳ از مرز ۵۱ میلیون نفر گذشت، یعنی بیش‌ترین تعداد از زمان جنگ جهانی دوم به این سو. و به گفته‌ی کارشناسان، تعداد درخواست‌های پناهندگی در اروپا از زمان جنگ بالکان در دهه‌ی ۹۰ تاکنون بی‌نظیر بوده است. جنگ، بلی جنگ. بسیاری از پناهجویان کنونی از کشورهای جنگ‌زده‌ای می‌آیند که مرگ، ویرانی، ناامنی و بی‌ثباتی به زندگی روزمره مردمان این کشورها بدل گشته است. از کشورهایی هم‌چون سوریه، افغانستان، لیبی، عراق و یمن. جنگ‌هایی که ره‌آورد صدور “دمکراسی” به شیوه امپریالیستی هستند. این فاجعه را دخالت‌های دولت‌های غربی از یک سو و دولت‌های مرتجع منطقه در امور داخلی این کشورها و حمایت از گروه‌های واپس‌گرای اسلامی به چنان ابعادی رسانده که پایانی در چشم‌انداز نزدیک وجود ندارد.
اگر تجاوز نظامی و دخالت سیاسی و رشد گروه‌های اسلام‌گرا و به دنبال آن درگیری‌های مسلحانه داخلی و ترورها، یکی از عوامل بی‌سرپناهی و آوارگی مردمان بسیاری از کشورهای جهان بوده است، فقر و بیکاری گسترده از عوامل دیگر رشد تعداد پناهجویان و مهاجران در جهان است. طبق گزارشی که در آوریل توسط “کنسرسیوم بین‌المللی خبرنگاران تحقیقی” منتشر شد، در ۵ سال گذشته، بانک جهانی موجب آوارگی ۴ / ۳ میلیون نفر شده است. با تحمیل برنامه‌های نئولیبرالی از جمله خصوصی‌سازی، قطع یا کاهش بودجه‌های رفاهی، ضبط زمین‌ها و سدها، حمایت از کمپانی‌ها و دولت‌های متهم به تجاوز، قتل و شکنجه و با سرمایه‌گذاری ۵۰ میلیارد دلاری در پروژه‌های دارای عواقب اجتماعی “بازگشت‌ناپذیر و بی‌سابقه” که در گسترش فقر در سراسر جهان نقش عظیمی داشته‌اند. و نه تنها بانک جهانی، بلکه مؤسسات مالی بین‌المللی دیگری نظیر صندوق بین‌المللی پول، بانک سرمایه‌گذاری اروپا و بانک اروپا برای بازسازی و توسعه و…
و پناهجویانی که سرانجام پس از گذشت از تحمل مشقات فراوان، به کشورهای اروپایی قدم می‌گذارند، متوجه می‌شوند در این‌جا نیز شرایط زیستی دشواری در انتظارشان است. بسیاری از سیاستمداران کشورهای غربی، به ویژه راست‌گرایان مدعی‌اند برای شهروندان‌شان نیز کار وجود ندارد، چه رسد به پناهنده‌ها و از این‌رو نمی‌توانند پناهنده بیش‌تری را بپذیرند. این دروغ است. کار وجود دارد. هم اکنون همین کشورها با اتخاذ سیاست‌های مختلف در صدد جذب نیروی کار از کشورهای دیگرند، زیرا برای حفظ رشد اقتصادی خود سالانه به ورود چند ده هزار نیروی کار مهاجر نیاز دارند، اما نیروهای کار ماهر و نه این از مرگ گریخته‌گان. آن‌ها می‌خواهند نیروی کار مورد نیاز خود را از میان داوطلبان، گزین کنند. با وجود این، به همین پناهندگان هم نیاز است. پناهندگانی که در کارهای کم‌درآمد در بخش کشاورزی، در ساختمان‌سازی، در مراقبت از سالمندان و کودکان، در نظافت به کار گرفته می‌شوند. مشاغلی که بسیاری از شهروندان این کشورها حاضر نیستند به آن‌ها تن دهند.
افزون بر این همه، اگر تحمل رفتارها و تحقیر و توهین‌های نژادپرستانه بخشی از زندگی روزمره بسیاری از پناهندگان است، در حملات نیروهای افراطی راست‌گرا به خانه‌ها و کمپ‌های پناهندگی یا در خیابان، برخی از آنان حتا جان خود را از دست می‌دهند. تقویت خارجی‌ستیزی بخشی از سیاست سرمایه‌داری‌ست تا معضلات جامعه از جمله بیکاری را به گردن “دیگری” بیاندازد. اگر این “دیگری” زمانی یهودیان ساکن این کشورها بودند، امروزه پناهجویانی‌اند که بر اثر مصایب ناشی از سیاست‌های اقتصادی، دخالت‌ها و تجاوزات نظامی دولت‌های همین کشورها، مجبور به گریز از کشور خود شده و با صرف هزینه‌های گزاف و طی مسیری پرمخاطره، خود را به امید آینده‌ای بهتر به این کشورها رسانده‌اند.
اتحادیه اروپا می‌کوشد جلوی سیل پناهندگی را بگیرد، اما بی‌ثمر. تا زمانی که نظام سرمایه‌داری حاکم است، تا زمانی که این نظام برای عبور از بحران‌های خود، برای دست‌یابی به سود بیش‌تر، از توسل به هیچ عملی، حتا نابودی بخشی از کره خاکی و گرفتن جان میلیون‌ها انسان، ابا ندارد، این سیل پناهندگی پایان نخواهد گرفت.

نشریه کار شماره ۶۹۲ در فرمت پی دی اف

بیانیه سازمان فدائیان (اقلیت) به مناسبت اول ماه مه – زنده باد اول ماه مه روز اعتراض خیابانی و مبارزه مشترک کارگران سراسر جهان

اول ماه مه روز همبستگی کارگران سراسر جهان در مبارزه علیه نظام سرمایه‌داری فرا رسیده است. طبقه کارگر جهانی در حالی به استقبال اول ماه مه می‌رود که سرمایه‌داری در مقیاس جهانی، هم‌چنان در چنگال یکی ازژرف‌ترین و همه‌جانبه‌ترین بحران‌های اقتصادی دوران حیات خود گرفتار است. تداوم هشت ساله بحران و بی‌نتیجه ماندن ترفندهای طبقه سرمایه‌دار و دولت‌های پاسدار منافع این طبقه برای حل و برون رفت از آن، نشان بن‌بست، گندیدگی و زوال نظمی‌ست که مدتهاست دوران آن به‌سر آمده است. هیچ راهی برای حل قطعی این بحران درچارچوب نظم موجود وجود ندارد. حل قطعی و نهایی آن ، تنها از عهده طبقه کارگر ساخته است. طبقه کارگر، یگانه طبقه‌ای‌ست که می‌تواند و باید با برپایی انقلاب اجتماعی، براندازی نظام سرمایه‌داری و استقرار سوسیالیسم، بحران اقتصادی موجود را به شیوه‌ای انقلابی و ریشه‌ای حل کند و تمام کارگران را از شر نظام بردگی مزدی و فجایع آن نجات دهد. پرولترهای کشورهای مختلف جهان با برافراشتن پرچم‌های سرخ و راه‌پیمائی و تظاهرات خیابانی در اول ماه مه، نظام سرمایه‌داری را آماج اعتراضات خویش قرار می‌دهند، قدرت اتحاد و عزم خویش را برای محو ونابودی استثمار به نمایش می‌گذارند و فرا رسیدن چنین روزی را بشارت می‌دهند.

طبقه کارگر ایران نیز جدا از پرولتاریای جهانی نیست و گردانی از این ارتش نیرومند بین المللی محسوب می‌شود و مانند تمام هم‌طبقه‌ای‌های خود در سراسر جهان، برای برچیدن نظام سرمایه‌داری و استقرار سوسیالیسم مبارزه می‌کند. طبقه کارگر ایران امسال در شرایطی به پیشواز اول ماه مه می‌رود که طبقه سرمایه‌دار، تعرضات بی‌رحمانه خود علیه معیشت و حقوق کارگران را بیش از پیش تشدید نموده است. کابینه حسن روحانی با اجرای گسترده‌تر سیاست‌های اقتصادی نئولیبرال و تامین کار ارزان و سود حداکثر برای سرمایه‌داران، دشوارترین شرایط کاری و معیشتی را بر طبقه کارگر تحمیل نموده است. صرف‌نظر از محروم ساختن بیش از پیش کارگران از حداقل‌های قانونی در زمینه حقوق کار و تامین اجتماعی و صرف‌نظر از خارج ساختن کارگران مناطق وسیعی از جمله در جنوب کشور از شمول قانون کار، با وضع مقررات جدید و تغییر بندها و تبصره‌هایی از قانون کار، استثمار و بی‌حقوقی کارگران را تشدید نموده است. در حالی‌که طبق برآورد منابع و رسانه‌های رسمی، حداقل هزینه یک خانوار ۴ نفره کارگری بیش از ۳ میلیون تومان است، شورای عالی کار رژیم حداقل دستمزد ۹۴ را ۷۱۲ هزار تومان تعیین نمود و کارگران ایران را یک‌بار دیگر، رسما به زندگی در زیر خط فقر محکوم ساخت. هم‌پای تعرض سرمایه به سطح معیشت طبقه کارگر که خانواده‌های کارگری را به فقر مطلق و گرسنگی و تباهی سوق داده است، فشارهای سیاسی و اقدامات سرکوب‌گرانه علیه کارگران نیز تشدید شده است. افزون بر شکنجه کارگران زندانی، تجدید محاکمه و طولانی‌تر کردن زمان حبس برخی از آن‌ها، دستگاه امنیتی و قضائی رژیم، در ابعاد گسترده‌تری به سرکوب کارگران و اعتصابات کارگری متوسل شده‌اند. ده‌ها کارگر اعتصابی و فعال اعتصاب، به صرف شکایت کارفرما، به دادگاه احضار و محاکمه و زندانی شده‌اند. حراست کنندگان منافع سرمایه، برای زهرچشم گرفتن از کارگران و برای مرعوب ساختن و بازداشتن آن‌ها از اعتراض و اعتصاب، شماری از رهبران اعتراضات و اعتصابات کارگری را به حبس و حتا شلاق محکوم ساخته‌اند.

رفقای کارگر، کارگران مبارز!
به‌رغم تمامی این فشارهای بازدارنده و اقدامات سرکوب‌گرانه برای مرعوب ساختن کارگران و جلوگیری از اعتصابات و اعتلاء جنبش کارگری، طبقه کارگر ایران نه فقط مرعوب استثمارگران و ارگان‌های سرکوب آن‌ها نشد و صحنه مبارزه را ترک نکرد، بلکه بر دامنه اعتصابات گسترش‌یابنده خود افزود و برای دست‌یابی به مطالبات خود، در اشکال متنوعی دست به اعتراض زد. ارتجاع حاکم بر این خیال واهی بود که با توسل به قهر و تشدید سرکوب، می‌تواند رهبران عملی کارگری را ایزوله و مرعوب سازد و توده کارگران را از روی‌آوری به اعتراض و اعتصاب منصرف سازد. طبقه کارگر اما نه فقط از اعتراض و اعتصاب دست نشست و مقهور قهر و سرکوب عریان سرمایه نشد، بلکه فرازهای جدید درخشانی را در تاریخ مبارزات و اعتصابات کارگری گشود.

رفقای کارگر، کارگران مبارز!
همه شما می‌دانید که به رغم تلاش و فداکاری کارگران و سازماندهی اعتراضات و اعتصابات متعدد و گسترده، اما شوربختانه این اعتراضات و اعتصابات در اغلب موارد به نتایج مطلوب و دل‌خواه منجر نشده است. در غیاب تشکل‌های مستقل کارگری، تشکل‌هائی که قادر به سازماندهی اعتصابات فراکارخانه‌ای و سراسری باشند، اعتصابات پراکنده و جداجدا، در بهترین حالت تنها می‌تواند برخی از مطالبات کارگران را به‌طور موقت بر سرمایه‌دار تحمیل کند. سازمان‏یابی و تشکیلات، ضرورت اجتناب‌ناپذیری‌ست که هیچ کارگری آن را انکار نمی‌کند. کارگران می‌دانند که باید متشکل شوند. می‌دانند که بدون تشکل، شرایط کار و زندگی‌شان باز هم وخیم‌تر خواهد شد. تشکل مستقل کارگری خواست عموم کارگران است. از همین‌روست که بخش‌هائی از کارگران پیشرو به تلاش خود برای ایجاد و احیاء تشکل‌های سندیکائی علنی ادامه داده‌اند. اما تلاش‌های کارگران آگاه و پیشرو برای تشکل‌یابی و ایجاد تشکل‌های توده‌ای با سرکوب قهری روبرو شده است. اقدامات پلیسی دستگاه امنیتی و اعمال انواع فشارها علیه معدود سندیکاهای کارگری مانند سندیکای کارگران شرکت واحد و سندیکای کارگران نی‌شکر هفت‌تپه و رهبران این دو تشکل برای محدودتر ساختن دامنه فعالیت و از هم پاشاندن آن‌ها پیوسته ادامه داشته و تشدید شده است. قدرت استبدادی حاکم با احضار و محاکمه و حبس و اخراج صدها کارگر مبارزو پیشرو مانع ایجاد و گسترش فعالیت روتین و توده‌ای این‌گونه تشکل‌ها شده است.

رفقای کارگر، کارگران مبارز!
سازمان فدائیان (اقلیت) بر این اعتقاد است که کارگران ایران باید از این آزادی برخوردار باشند که سندیکاها و تشکل‌های مستقل و پایدار خودشان را ایجاد کنند. اول ماه مه (۱۱ اردیبهشت) روز جهانی کارگر است و باید به عنوان یک روز تعطیل به رسمیت شناخته شود. کارگران باید از این آزادی برخوردار باشند که در اول ماه مه، مراسم‌های مستقل و آزادانه خود را برگزار نمایند، تجمعات و میتینگ‌های کارگری بر پا کنند و دست به راه‌پیمائی و تظاهرات خیابانی بزنند. کارگران باید از حق تجمع، تحزب، اعتصاب و آزادی بیان برخوردار باشند. باید نشریات، رسانه‌ها و مطبوعات خودشان را داشته باشند. باید نمایندگان خودشان را داشته باشند و بتوانند در موضوعاتی چون تعیین حداقل دستمزد، تدوین قانون کار و هر جا که پای مسائل کارگری در میان باشد، مداخله و مشارکت داشته باشند. این‌ها همه در زمره مهم‌ترین و در عین‌حال بدیهی‌ترین حقوق ومطالبات کارگران است. این بدیهی‌ترین مطالبات طبقه کارگر اما قابل تحقق نیست مگر آن‌که کارگران آزادی سیاسی داشته باشند. مادام که رژیم دیکتاتوری و اختناق حاکم است، مادام که طبقه کارگر آزادی‌های سیاسی را به چنگ نیاورده است، موانع عمده بر سر راه تحقق این خواست‌ها و ایجادتشکل‌های توده‌ای مستقل و پایدار طبقه کارگر نیز وجود خواهد داشت.

رفقای کارگر، کارگران مبارز!
تجربه جنبش کارگری ایران در یک قرن اخیر این واقعیت را به اثبات می‌رساند که طبقه کارگر تنها در مقاطعی که آزادی‌های سیاسی ولونسبی را به چنگ آورده است، تشکل‌های توده‌ای و علنی خود را نیز سازمان داده است.
واقعیت دیگری که در همین بازه زمانی و به کرات به اثبات رسیده، این است که بورژوازی ایران تنها به شیوه استبدادی‌ست که می‌تواند حکومت کند، که نظم سرمایه‌داری ایران با استبداد و اختناق عجین است، که سطله طبقه سرمایه‌دار، با دیکتاتوری و خفقان ملازم است و مترادف بی‌حقوقی کارگران است. از این رو، پیش شرط دست‌یابی به آزادی‌های سیاسی، به زیر کشیدن رژیم سیاسی حاکم و به زیر کشیدن طبقه‌ای است که موجودیت و سلطه‌اش با اختناق و دیکتاتوری همراه است. کارگران و زحمتکشان ایران تنها زمانی می‌توانند از شرّ استبداد و اختناق رها شوند و به آزادی و دمکراسی پایدار دست یابند که جمهوری اسلامی را سرنگون سازند، نظم موجود را براندازند و نظام شورائی خود را مستقر سازند و از طریق شوراها اعمال حاکمیت کنند. تنها در دموکراسی شورائی‌ست که آزادی‌های سیاسی در شکلی وسیع و تضمین شده می‌تواند برقرار گردد چرا که قدرت در دست خود کارگران است و کسی نمی‌تواند آزادی را از آن‌ها سلب کند ومانع تشکل آنان شود.
طبقه کارگر ایران که هر ساله با شور و اشتیاق به استقبال اول ماه مه شتافته است، امسال نیز به‌رغم تمام تهدیدات و تمهیدات گسترده دستگاه پلیسی – امنیتی رژیم، به پیشواز اول ماه مه می‌رود و مصصم است مراسم‌های مستقل خود را هر چه باشکوه‌تر برگزار نماید. در اول ماه مه، کارگران ایران متشکل‏تر، متحدتر و مسنجم‌تر از سال گذشته، علیه تعرضات سرمایه به حقوق، معیشت ودستمزد‏های کارگری و برای کسب آزادی‌های سیاسی به صحنه می‌آیند و بار دیگر همبستگی و اتحاد طبقاتی با هم‌زنجیران خود در سراسر جهان را در مبارزه علیه نظم سرمایه و برای نابودی بهره‌کشی و استثمار فرد از فرد به نمایش می‌گذارند.

پیش به سوی برگزاری هر چه باشکوه‌تر اول ماه مه
زنده باد اول ماه مه روز اتحاد و مبازه مشترک کارگران سراسر جهان
سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی – برقرار باد حکومت شورائی
زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم
سازمان فدائیان (اقلیت)
اردیبهشت سال ۱۳۹۴
کار، نان، آزادی – حکومت شورائی

متن کامل در فرمت پی دی اف

توافق اجلاس لوزان، نتایج و پیامدها

kar_logo01مذاکرات هسته ای هیئت نمایندگی جمهوری اسلامی و نمایندگان کشورهای ‌١+ ۵ در اواخر مارس ۲۰۱۵ در پی اجلاس یک هفته ای لوزان سوئیس و تمدید چندباره آن سرانجام روز دوم آوریل، ١٣ فروردین ۱۳۹۴، به کار خود خاتمه داد. در پایان این اجلاس، طرفین مذاکره با صدور بیانیه ای مشترک ضمن تاکید بر اینکه به “راه‌حل‌هایی برای رسیدن به برنامه جامع اقدام مشترک” دست یافته اند، با این حال در مقدمه همان بیانیه به صراحت اعلام کردند که: “مجموعه متضمن این راه‌حل‌ها، جنبه حقوقی نداشته و صرفاً راهنمای مفهومی تنظیم و نگارش برنامه جامع اقدام مشترک را فراهم خواهد ساخت”. در واقع، دور پایانی مذاکرات هسته ای که طرفین نزاع تا دهم تیرماه جاری برای تدوین برنامه “جامع اقدام مشترک” یا همان “توافق نهایی” باید بدان دست یابند، بر اساس “راه‌حل‌ها مندرج در بیانیه اجلاس لوزان” و بر پایه مفاد مندرج در این بیانیه طی روزهای آینده شروع و تدوین خواهد شد.

با وجود دستیابی به یک بیانیه مشترک و قرائت همزمان آن توسط محمد جواد ظریف، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی و فدریکا موگرینی، مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا در اجلاس لوزان، تنها با گذشت چند ساعت از آن شادمانی های اولیه، به دلیل ابهامات موجود در بیانیه هر یک از طرفین نزاع تفسیرهای متفاوت و بعضا چالش برانگیزی از مفاد بیانیه را ارائه دادند. تا جاییکه با گذشت دو هفته به نظر می رسد دامنه موضع گیری های متضاد در مورد بندهایی از مفاد این بیانیه ابعادی وسیعتری نیز یافته است.
در پایان اجلاس و با انتشار بیرونی بیانیه توافق لوزان، بجز اسرائیل، محافلی از جمهوری خواهان آمریکا، کیهان شریعتمداری، مجموعه “دلواپسان” ایران، تقریبا همه از توافق لوزان ابراز خرسندی کردند. در میان مجموعه هیئت حاکمه ایران از واکنش مثبت، هیجان زده و سریع حسن روحانی که بگذریم، علی لاریجانی رئیس مجلس از جمله نخستین کسانی بود که نسبت به توافق لوزان ابراز شادمانی کرد. او روز دوشنبه ۱۷ فروردین با ذکر اینکه مجلس از حرکت تیم مذاکره کننده حمایت می کند، گفت: بیانیه لوزان نشانه خوبی در خصوص حل مسئله هسته ای هست. لاریجانی سپس خطاب به آن بخش از نمایندگان مجلس که شرط پذیرش پروتکل الحاقی مندرج در بیانیه را منوط به تصویب مجلس دانسته اند، گفت: اجرای پروتکل الحاقی به صورت داوطلبانه نیازی به تصویب مجلس ندارد.
یک روز پس از موضع گیری رئیس مجلس ارتجاع، محمد علی جعفری، فرمانده سپاه پاسداران در جمع فرماندهان سپاه با تاکید بر اینکه اعضای تیم مذاکره کننده جمهوری اسلامی افرادی “هوشمند و شجاع” هستند، گفت: تیم مذاکره کننده هسته ای تا به امروز توانسته اند از حقوق ملت ایران به شایستگی دفاع کنند.
حسن فیروز آبادی، رئیس ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی نیز با ارسال پیام تبریکی به خامنه ای، ضمن ابراز خرسندی از توافق لوزان، از حسن روحانی و تیم مذاکره کننده هسته ای بویژه محمد جواد ظریف، وزیر خارجه ایران قدردانی کرد. صادق لاریجانی، رئیس قوه قضاییه هم، در ۱۹ فروردین ضمن ابراز رضایت از بیانیه لوزان گفت: باید از روند طی شده حمایت، تقدیر و تشکر کنیم تا تیم مذاکره کننده بتواند در ماه های حساس و سرنوشت ساز پیش رو، مسئله هسته ای را به سرانجام صحیح برساند. علاوه بر اینها، امامان جمعه نیز که جملگی از منصوبین خامنه ای هستند، هر کدام به فراخور موقعیتی که دارند، با ابراز خرسندی از مفاد بیانیه، حمایت خود از تیم مذاکره کننده هسته ای را ابراز کردند.
پس از موضع گیری های مثبت و حمایت گرانه سران سه قوه، امامان جمعه و به طور اخص واکنش فرمانده کل سپاه پاسداران و رئیس ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی، فضای مناسبتری برای خامنه ای باز شد تا در مورد بیانیه لوزان اظهار نظر کند. خامنه ای روز ۲۰ فروردین، ضمن بیان اینکه “نه موافق و نه مخالف توافق لوزان” است و با تاکید بر اینکه، توافق نکردن شرف دارد به توافقی که منافع و عزت ملت از بین برود، گفت: هنوز اتفاقی نیفتاده است و بیانیه فقط یک چرک نویس است، بنابراین چیزی که نه به دار است و نه به بار، تبریک و تهنیت ندارد. خامنه ای در ادامه سخنانش نسبت به تفسیر هیئت حاکمه آمریکا از توافق لوزان مبنی بر اینکه تحریم ها پس از راست آزمایی توسط آژانس بین المللی انرژی اتمی و تایید این آژانس از انجام تعهدات ایران به تدریج صورت خواهد گرفت، گفت: تحریم ها باید در روز توافق لغو شود و اظهارات طرف مقابل در مورد لغو تحریم ها، قابل قبول نیست.
بر بستر چنین اظهارات تایید آمیزی از طرف بالاترین مقامات حکومتی در تایید بیانیه لوزان، دیگر جایی برای مخافت خانی جدی نسبت به بیانیه لوزان در درون جناح بندی های هیئت حاکمه ایران باقی نماند. لذا، کم کم مخالفت های اولیه کیهان شریعتمداری، گروه دلواپسان، جبهه پایداری و مخالفت خوانی پاره ای از نمایندگان مجلس با اصل بیانه و توافق لوزان رنگ باخت و در عوض به جای آن، مجادلات بر سر تفسیر های متفاوت روی بندهایی از بیانیه لوزان از جمله چگونگی لغو تحریم ها و میزان ابعاد بازرسی های سرزده میان جمهوری اسلامی و گروه کشورهای ۱+۵ بالا گرفت. مضافا اینکه در داخل آمریکا نیز اوباما و هیئت نمایندگی این کشور نیز از طرف کنگره و دیگر محافل جمهوری خواهان نسبت به مفاد بیانیه و توافقات صورت گرفته در اجلاس لوزان با چالش های جدی مواجه شدند. حال با چنین تفسیرها و برداشت های متفاوتی از بیانیه لوزان، سئوالات متعددی وجود دارند که بدون پاسخ گویی به آنها مشکل بتوان چشم انداز روشنی از دستیابی به یک “توافق جامع و نهایی” بدست داد. در این نوشتار سعی ما بر این است تا با طرح سئوالات مرتبط با موضوع و پاسخگویی به آنها دست کم بتوانیم چشم انداز روشنتری نسبت به دور نهایی مذاکرات و همچنین روند دست یابی یا عدم دست یابی به یک توافق جامع هسته ای را در ماه های آینده بدست داده باشیم.
سئوالاتی از قبیل:آیا توافقات صورت گرفته در اجلاس لوزان، زمینه های پایان کشمکش های هسته ای را برای طرفین نزاع به دنبال خواهد داشت؟
با توجه به مفاد بیانیه لوزان و اینکه روند مذاکرات و توافقات صورت گرفته در لوزان سوئیس در میان دو کشور ایران و آمریکا مخالفانی داشته و دارد، آیا این مخالفت ها می تواند روی روند نهایی رسیدن به یک توافق جامع تاثیرگذار باشد؟
آیا توافقات تا کنونی صورت گرفته در اجلاس لوزان می تواند بحران موجود در خاورمیانه را کاهش داده یا متوقف کند؟ اگر با توافق فوق، موضوع بحران هسته ای در ایران به پایان خود نزدیک شده باشد، این توافق چه تاثیری بر زندگی مردم و اوضاع اقتصادی ایران خواهد داشت؟
ممکن است سئوالات دیگری هم وجود داشته باشند که نیازمند پاسخگویی باشند، اما در این نوشتار تلاش ما بر این است دست کم به همین سئوالات پاسخ دهیم.
بر کسی پوشیده نیست که هیئت حاکمه ایران بر بستر یک شرایط ویژه و بحران مالی همه جانبه یعنی خالی شدن خزانه دولت در زیر تحریم های اقتصادی از جمله در بخش های صادرات نفت، پتروشیمی، کشتیرانی، بانک ها، فلزات گران قیمت و بلوکه شدن ده ها میلیارد دلار از سرمایه های مالی نظام در خارج از کشور، اجبارا به پای میز مذاکرات هسته ای رفت. روندی که با پذیرش “توافق اقدام مشترک” در سوم آذر ۱۳۹۲ در ژنو رسمیت یافت و نقطه اوج و نتیجه تاکنونی آن هم، دستیابی به بیانیه مشترک ۱۳ فروردین در پایان اجلاس لوزان بوده است. طی یک سال و نیم گذشته، به رغم تمام فراز و فرودها، کشمکش ها و مخالفت های جناح هایی از درون نظام، مجموعه هیئت حاکمه ایران و به طور اخص شخص خامنه ای تحت لوای “نرمش قهرمانانه” و با هدف لغو تحریم های صورت گرفته به اجبار به مذاکره با قدرت های بزرگ جهانی تن دادند. نه تنها به مذاکره تن دادند، بلکه در این مسیر در مقابل خواست های اصلی کشورهای ۱+۵ مجبور شدند گام به گام تن به کرنش و عقب نشینی های اساسی هم بدهند.
به دنبال توافق ژنو در سوم آذر ۱۳۹۲ و پس از آن طی یک سال و نیم مذاکره که سرانجام به صدور یک بیانیه مشترک در اجلاس لوزان منتهی شده است، به رغم اینکه جمهوری اسلامی از بسیاری از خطوط قرمز خود عقب نشینی کرده است(۱)، اما با وجود این هنوز هیئت حاکمه ایران برای رسیدن به توافق نهایی با دو چالش بزرگ مواجه است. چالش نخست، موضوع لغو تحریم هاست که جمهوری اسلامی دست کم تا این لحظه روی لغو همه جانبه تحریم ها، آنهم دقیقا از روز توافق و همراه با امضاء توافق نهایی تاکید دارد. در حالی که کشورهای ۱+۵ متفق القول روی لغو تدریجی تحریم ها، آنهم پس از انجام راست آزمایی های آژانس بین المللی و تایید این مرکز از انجام تعهدات جمهوری اسلامی، پافشاری اکید دارند.
دومین چالش، اجرای پروتکل الحاقی است که جمهوری اسلامی تفسیرش از پذیرش آن فقط بازرسی های سرزده در سایت های هسته ای رژیم است، در حالیکه آمریکا و دیگر کشورهای ۱+۵ به صراحت اعلام کرده اند، هر مکانی را که آژانس بین المللی نسبت به پیشبرد سلاح اتمی و کارکرد آن مشکوک باشد، طبق پروتکل الحاقی می تواند و باید هم بتواند از آن مکان بازدید کند. تردیدی نیست که این برداشت و تفسیر آژانس بین المللی و کشورهای ۱+۵ علاوه بر بازرسی های سرزده از سایت های اتمی جمهوری اسلامی، شامل هر مکان نظامی که مشکوک به ساخت موشک های بالستیک با ظرفیت حمل کلاهک هسته ای باشد نیز خواهد بود.
به رغم حمایت همه جانبه بالاترین مقامات سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی از بیانیه و ابراز خرسندی آنها از توافقات صورت گرفته در اجلاس لوزان، اما موضع گیری صریح خامنه ای و روحانی مبنی بر اینکه: “اگر در همان روز اول اجرای توافقنامه با قدرت های بزرگ، تحریم ها به طور کامل برداشته نشوند، ما هیچ توافقی را امضاء نخواهیم کرد”، و باز با توجه به تاکید خامنه ای مبنی بر اینکه: “مسئولین نظامی کشور به هیچ وجه ماذون نیستند که به بهانه نظارت، بیگانگان را به حریم امنیتی کشور راه دهند یا توسعه دفاعی کشور را متوقف کنند”، طبیعتا دو موضوع نحوه لغو تحریم ها و چگونگی اجرای پروتکل الحاقی، دست کم تا این لحظه مهمترین چالش و مانع احتمالی در مسیر رسیدن به توافق جامع در ماه های آینده خواهد بود.
اما، بر اساس اظهار نظرها و مجموعه واقعیت های موجود، بعید به نظر می رسد که کشورهای ۱+۵ روی این دو محور کوتاه بیایند. بنابر این تا این لحظه توپ در زمین جمهوری اسلامی است و طبیعتا، این هیئت حاکمه ایران و در راس آن شخص خامنه ای است که باید در باره شکست یا رسیدن به توافق نهایی مذاکرات تصمیم بگیرند. پوشیده نیست شرایط ویژه ای که جمهوری اسلامی را در سوم آذر ۱۳۹۲ به پذیرش “توافق اقدام مشترک” واداشت، نه تنها به قوت خود باقی اند، بلکه تنگناهای رژیم در عرصه سیاسی، اقتصادی و اجتماعی هم اینک بسیار ژرف تر و بحرانی تر از آن دوران نیز هستند. لذا، با توجه به مجموعه شرایط حاکم بر جمهوری اسلامی آنچه محتمل تر و عینی تر به نظر می آید این است که، رژیم در روند منطقی همان “نرمش قهرمانانه” برای ادامه بقا و ماندگاری خود، نهایتا با کمی چانه زنی جهت تعدیل و گرفتن زهر دو چالش پیش رو، در نهایت برای ختم بحران هسته ای به شرایط طرف مقابل گردن خواهد نهاد. مگر اینکه طی دو ماه و نیم باقیمانده اتفاق خارق العاده ای رخ دهد که شرایط دست یابی به توافق نهایی را دگرگون سازد.
با پاسخ به پرسش اول، طبیعتا پاسخ به سئوال بعدی، یعنی مفاد توافقات لوزان در میان دو کشور ایران و آمریکا مخالفانی داشته و دارد، آیا این مخالفت ها می تواند روی روند آتی و نهایی رسیدن به یک توافق جامع تاثیرگذار باشد یا نه؟ تا حدودی روشنتر خواهد بود. همان طور که در مقدمه این نوشتار بدان اشاره شد، با اعلام بی طرفی خامنه ای، تایید صریح سران سه قوه و امامان جمعه از مفاد بیانیه لوزان و به طور اخص حمایت بی چون و چرای فرمانده سپاه پاسداران و رئیس ستاد کل نیروهای مشترک جمهوری اسلامی از توافقات فوق، فضا برای مخالفین و منتقدین بیانیه لوزان از جمله کیهان شریعتمداری، دلواپسان، جبهه پایداری و نمایندگان منتسب به این جبهه دست کم طی ماه های آینده تا حدودی بسته شده است. لذا، به نظر می رسد تیم مذاکره کننده رژیم در سه ماه آینده با مشکلات جدی از طرف منتقدان داخلی مواجه نباشد. وظیفه هیئت نمایندگی ایران در مواجهه به منتقدان بیانیه در ماه های پیش رو طبق توصیه خامنه ای صرفا در حد “توجیه کردن” مخالفان و منتقدان بیانیه خواهد بود. اما، آیا این بدان معناست که منتقدان مذاکرات هسته ای و مخالفان بیانیه لوزان برای همیشه ساکت شده و دیگر دولت روحانی به چالش نخواهند گرفت؟ مسلم است که هرگز چنین نخواهد بود. از آنجایی که خاتمه بحران هسته ای به لحاظ سیاسی موقعیت کابینه روحانی و طیف طرفداران رفسنجانی را در موقعیت برتری نسبت به گذشته قرار خواهد داد، کشمکش های جناح های درونی هیئت حاکمه ایران به ویژه واکنش منتقدین مذاکرات هسته ای در عرصه های دیگر و با شدت بیشتر سر باز خواهد کرد.
اما، موضوع توافق لوزان و کشمکش های موجود روی بندهای مفاد این بیانیه در درون هیئت حاکمه آمریکا می تواند تا حدودی متفاوت از جمهوری اسلامی باشد. همانطور که بارها اعلام کرده ایم استراتژی کل هیئت حاکمه آمریکا روی تغییر سیاست خارجی جمهوری اسلامی استوار است. اما، در مسیر دست یابی به این استراتژی ممکن است سیاست اوباما و به طریق اولی سیاست دمکرات ها با سیاست جمهوری خواهان تا حدودی متفاوت باشد. کشمکش و اختلافی که هم اکنون میان اوباما و کنگره آمریکا وجود دارد در واقع، کشمکش بر سر نحوه مقابله با جمهوری اسلامی در امر بحران هسته ای است. به رغم اینکه جمهوری خواهان با هرگونه فعالیت هسته ای جمهوری اسلامی مخالف اند و سیاست شان مبتنی بر توقف کامل چرخش سانتریفیوژها و غنی سازی هسته ای به هر میزان توسط جمهوری اسلامی ست، با وجود این به نظر نمی رسد که در مقطع کنونی بخواهند موانع جدی بر سر راه اجرای مفاد توافق نامه لوزان ایجاد کنند. از آنجایی که مفاد بیانیه لوزان “جنبه حقوقی نداشته و صرفاً راهنمای مفهومی تنظیم و نگارش برنامه جامع اقدام مشترک را فراهم خواهد ساخت”، از این رو، مخالفان توافق لوزان در آمریکا با استناد و تاکید بر همین بند از مقدمه بیانیه طی ماه های پیش رو، بر اجرای سفت و سخت بندهایی از بیانیه لوزان از جمله بندهای مربوط به چگونگی لغو تحریم ها و ابعاد بازرسی های سرزده اعمال فشار خواهند کرد. موضعی که تا حدودی می تواند تامین کننده نظر نتانیاهو نخست وزیر اسرائیل هم باشد. چرا که نتانیاهو نیز بعد از توافقات لوزان تاکید کرد که در ماه های آینده همه کوشش و تلاش خود را در مسیر رایزنی برای تقویت بندهای این بیانیه متمرکز خواهد کرد. تفسیرهای متفاوت و چالش برانگیز اوباما، جان کری و سخنگویان کاخ سفید با مقامات جمهوری اسلامی در واکنش به دو بند مورد نظر بیانیه لوزان، همگی بیانگر همین نکته است که اوباما و کابینه او حساسیت نمایندگان کنگره آمریکا در مورد لغو تحریم ها و نحوه اجرای پروتکل الحاقی را تا حدودی مد نظر داشته و دارند.
فراتر از موضوعات فوق، اینکه آیا توافق صورت گرفته در اجلاس لوزان تا همین جا می تواند بحران موجود در خاورمیانه را کاهش یا متوقف کند؟ سئوال دیگری است که تاکنون واکنش های مختلفی را بر انگیخته است. اگر بپذیریم که بحران کنونی خاورمیانه ریشه در بحران نظام سرمایه داری دارد و فی نفسه فراتر از مناقشات هسته ای میان ایران و قدرت های بزرگ جهانی است، آنگاه شفاف تر می توان به تاثیرات توافق اجلاس لوزان در کاهش یا توقف بحران موجود نظر داد. اینکه جمهوری اسلامی یک پای ثابت ایجاد بحران در خاورمینه است، کم ترین تردیدی در آن نیست و دقیقا از همین روست که سیاست اتحادیه اروپا و به طور اخص استراتژی هیئت حاکمه آمریکا نه فقط در رسیدن به توافقات هسته ای، بلکه فراتر از آن روی تغییر سیاست خارجی جمهوری اسلامی متمرکز است. به رغم اینکه در تمام سال های گذشته اجرای این استراتژی آمریکا همواره از کانال برخورد به موضوع هسته ای جمهوری اسلامی و حل بحران فوق سازماندهی شده است، اما بعید به نظر می آید که در مقطع کنونی توافق لوزان بتواند تاثیری در کاهش بحران خاورمیانه داشته باشد. لذا، تا زمانی که تغییرات اساسی در سیاست خارجی جمهوری اسلامی در عمل و نه در حرف صورت نگرفته باشد، نه تنها امیدی بر توقف و یا کاهش بحران خاورمیانه آنهم در کوتاه مدت متصور نیست، بلکه بسیار محتمل هست که طی ماه های آینده به دلیل عقب نشینی هیئت حاکمه ایران در بحران اتمی، این رژیم برای تقویت روحیه شکست خورده نیروهای خود و نیز جهت سرپوش گذاشتن بر عقب نشینی های تاکنونی خود در رسیدن به توافق هسته ای، به مداخلات خود در بحران خاورمیانه ابعاد وسیع‏تری بدهد.
در هر صورت توهمات ایجاد شده در پی توافق لوزان، صرفا در محدوده توهم پراکنی در حل بحران خاورمیانه متوقف نشده، بلکه دامنه توهمات فوق به عرصه های دیگری نیز کشیده شده است. از جمله عرصه هایی که طی یک سال و نیم گذشته و به طور اخص در هفته های اخیر از طرف هیئت دولت و طرفداران آن شدیدا تبلیغ و ترویج می شود، ایجاد توهم در میان توده های مردم ایران است که گویا با حل مناقشه هسته ای، تغییرات اساسی در زندگی مردم ایجاد خواهد شد. اینکه با توافق لوزان، آیا بحران هسته ای در ایران حل شده؟ و اگر حل شده، این توافق چه تاثیری بر زندگی مردم و اوضاع اقتصادی ایران خواهد داشت؟ سئوالات دیگری هستند که باید به آنها پاسخ داده شود. واقعیت این است که تا این مرحله و در پی دستیابی به توافق لوزان، هنوز چیزی “نه به دار است و نه به بار” و کل مفاد بیانیه در حد یک “چرک نویس” صرفاً “راهنمای مفهومی تنظیم و نگارش برنامه جامع اقدام مشترک” در ماه های پیش رو است. برای روشنتر شدن موضوع اصل را بر این می گذاریم که تا سه ماه دیگر طرفین نزاع به امضاء یک توافق جامع و نهایی دست یابند، خوب در این صورت هیئت دولت از قَبَل این توافق چه گلی بر سر توده های مردم ایران خواهد زد؟ آیا در وضعیت معیشتی مردم و میزان دریافتی دستمزد کارگران تغییراتی رخ خوهد داد؟ و آیا اقتصاد ایران از بحران رکود-تورمی موجود خارج خواهد شد؟
اولا با دست یابی به توافق نهایی، هیچ چشم اندازی لااقل در کوتاه مدت برای لغو کامل تحریم ها متصور نیست. دوما، در پی لغو تدریجی تحریم ها و با توجه به ورشکستگی کامل دولت، فساد مالی حاکم بر هیئت حاکمه ایران، دست کم سال ها وقت لازم است تا دولت خزانه خالی خود را پر کند و اگر چیزی هم باقی ماند، صرف نهادهای نظامی، پلیسی، معارف اسلامی و دل و دزدی های دیگر خواهد شد. مگر طی دهه های گذشته و به طور اخص در دوره هشت ساله ریاست جمهوری احمدی نژاد که حدود ۶۰۰ میلیارد دلار پول ناقابل به خزانه رژیم واریز شد، چیزی نصیب کارگران و توده های مردم ایران شد، که این بار کسانی این چنین به توهم گرفتار شده اند، که گویا با ختم بحران هسته ای، تحولی نیز در زندگی معیشتی توده های مردم ایران صورت خواهد گرفت. علاوه بر این آیا بحران رکود-تورمی حاکم بر سیستم سرمایه دار ایران طی سه سال گذشته و با شروع تحریم ها، شکل گرفته است که حالا انتظار داشته باشیم با لغو تحریم ها و واریز شدن دلارهای بلوکه شده به خزانه دولت، به یکباره اقتصاد بیمار و ورشکسته ایران به یک اقتصاد سالم، پویا و رشد یابنده باز گردد. نتیجه اینکه مناقشه بحران هسته ای ایران با قدرت های بزرگ جهانی به هر شکلی که حل شود،می‏تواند برای کابینه روحانی گشایشی داشته باشد اما، از این گشایش چیزی نصیب کارگران و توده های مردم ایران نخواهد شد. وضعیت معیشتی مردم ایران بعد از این نیز بر همان پاشنه ای خواهد چرخید که تا کنون چرخیده است.
(۱)- علیرضا زاکانی نماینده مجلس شورای اسلامی که یکی از منتقدین شناخته شده مذاکرات هسته ای و بیانیه لوزان است، با امضاء متخصص پزشکی هسته ای در یادداشت مبسوطی که در اختیار خبرگزاری تسنیم قرار داده، با تحلیل از مفاد بیانیه لوزان، تیم مذاکره کننده هسته ای جمهوری اسلامی را دست کم در ۱۲ محور به عبور از خط قرمز نظام متهم کرده است.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۹۱ در فرمت پی دی اف

با اعتصاب و اعتراض خیابانی به پیشواز اول ماه مه برویم

اول ماه مه،  روز جهانی کارگر از راه می‌رسد. اول ماه مه قبل از هرچیز روز اعتراض خیابانی طبقه کارگر علیه نظم موجود است. روزی‌ست که کارگران در سراسر جهان با راه‌پیمایی و برگزاری میتینگ و تظاهرات خیابانی، علیه استثمار و ستم و نابرابری به اعتراض برمی‌خیزند. گردان‌های پرولتری در پنج قاره جهان، با رژه در خیابان‌های شهرهای بزرگ، ضمن طرح خواست‌های خود، با برافراشتن پرچم‌های سرخ کارگری در اول ماه مه، همبستگی بین‌المللی و اراده واحد خود را برای نابودی نظام سرمایه‌داری و استقرار سوسیالیسم به نمایش می‌گذارند و زمین زیر پای استثمارگران را به لرزه می‌افکنند.

اول ماه مه دراغلب کشورهای جهان به عنوان روزکارگر، رسماً تعطیل است.در نظام سرمایه‌داری حاکم بر ایران اما روز اول ماه مه به عنوان یک روز تعطیل رسمی به رسمیت شناخته نشده است. رژیم سیاسی پاسدار منافع سرمایه‌ در این جا، نه فقط هر تحرکی را که از آن بوی مخالفت با مناسبات سرمایه‌داری به مشام برسد به شدت سرکوب نموده است، بلکه حتا تجمعات کارگری با خواست‌های صنفی و راه‌پیمایی به مناسبت روز جهانی کارگر را نیزممنوع ساخته است.

به‌رغم این موضوع اما طبقه کارگر ایران نیز هر ساله با شور و شوق فراوان به استقبال روز جهانی کارگر شتافته است و در اوضاع و شرایط مختلف، مبارزات و اقدامات معینی را بدین مناسبت سازمان داده و مراسم‌هایی را نیز در اشکال گوناگون و متنوع برگزار نموده است. با وجود تنوع اشکال مبارزه و برگزاری مراسم اول ماه مه، مانند راه‌پیمایی، تظاهرات، اعتراض خیابانی، دست کشیدن از کار و اعتصاب، گلگشت‌های کارگری، برگزاری مراسم‌های کارگری در سالن‌ها، تجمع در داخل شهرها و پارک‌ها، صعود به قله‌ کوه‌ها، پخش گل و شیرینی در اماکن کارگری، برگزاری مراسم در بیرون شهرها و دامن طبیعت و حتا در داخل زندان‌ها، اما در هرحال طبقه کارگر ایران هر سال در اول ماه مه، همراه با طرح مهم‌ترین مطالبات سیاسی و اقتصادی، بر اتحاد خود با همرزمان و هم‌طبقه‌ای‌هایش در سرتاسر جهان و مبارزه برای برچیدن نظام سرمایه‌داری تاکید ورزیده است. امسال نیز به‌رغم تشدید بیش‌ازپیش فشارهای سیاسی و اقتصادی که جناح راست و بی‌رحم‌تر و هارتر بورژوازی حاکم، بر گرده طبقه کارگر تحمیل نموده است، کارگران ایران با آغوشی باز به استقبال اول ماه مه، روز جهانی کارگر می‌روند. تردیدی در این مساله وجود ندارد که ارتجاع حاکم، با توسل به انواع ترفندها و اقدامات سرکوب‌گرانه‌ای چون تهدیدات تلفنی و حضوری، احضار و بازداشت و ارعاب کارگران پیشرو و فعالان کارگری، تمام سعی خود را به کار خواهد بست تا از برگزاری مراسم‌های اول ماه مه ممانعت به عمل آورد. اما طبقه کارگر ایران و کارگران پیشرو که در بدترین و خفقان آمیزترین شرایط، با ابتکار عمل‌های جالب خود، در اشکال و شیوه‌های متنوعی این روز را گرامی داشته‌اند، امسال نیز با استفاده از تجارب سال‌های گذشته است که به پیشواز اول ماه مه می‌روند.

پوشیده نیست که بخش‌های پیشروتر و متشکل‌تر کارگران، نقش و وظیفه مهمی در برگزاری مراسم‌های مستقل اول ماه مه و سازماندهی این مراسم‌ها دارند. اول ماه مه چنان‌که گفتیم روز اعتراض خیابانی‌ست. بنابراین هرجا چنین موقعیتی ولو به طور نسبی بتواند وجود داشته باشد، باید از این شیوه استفاده کرد و اعتراضات خیابانی را سازمان داد. سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوس‌رانی تهران و حومه که ازاعتبار و پایگاه توده ای درمیان کارگران این شرکت برخوردار است و تاکنون از شیوه‌ها و ابتکارات بکر و جالبی برای برگزاری مراسم اول ماه مه استفاده کرده است، می‌تواند نقش مهمی در مراسم‌های مستقل اول ماه مه ایفا کند. این موضوع از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است که کارگران متشکل در این سندیکا، پیش‌قدم شوند و با صدور فراخوان تجمع و برگزاری مراسم اول ماه مه، ابتکار عمل را بدست گیرند. سندیکای کارگران شرکت واحد از این اتوریته و اعتبار در بین دیگر تشکل‌ها و در جنبش کارگری برخودار هست که چنین نقشی را ایفا کند. اول ماه مه روز کارگر و متعلق به تمام کارگران است و باید تلاش نمود تعداد هرچه بیشتری از کارگران را به اعتراضات و مراسم‌های ویژه اول ماه مه کشاند. سندیکای کارگران شرکت واحد که درسال های گذشته، منجمله در دوسال اخیر مراسم‌های ویژه‌ای را در پایانه‌های اتوبوس‌رانی تهران با موفقیت برگزار نمود و همچنین چندین تجمع اعتراضی در برابر نهادهای حکومتی را سازمان داد، می‌تواند نقش موثری در بسیج کارگران این شرکت و دیگر کارگران داشته باشد. بدیهی‌ست که در صدور چنین فراخوانی اگر که سندیکای کارگران نی‌شکر هفت‌تپه نیز با سندیکای کارگران شرکت واحد همراه باشد، این اقدام مشترک و اتحادعمل بین دو تشکل معتبر کارگری که هردو از محبوبیت  و از پایگاه توده‌ای نسبی برخودار هستند، نه فقط از جهت بسیج نیروی کارگری بیشتر، تاثیرات بهتری خواهد داشت، بلکه هم‌چنین از جهت جلب و جذب سایر تشکل‌ها و فعالان کارگری به این اتحاد عمل و سازمان‌یابی یک اتحاد عمل بزرگ‌تر نیز تاثیرات مهمی برجای خواهد گذاشت.

اما نقش سندیکای نی‌شکر هفت‌تپه در رابطه با برگزاری مراسم اول ماه مه تنها به همراهی با سندیکای کارگران شرکت واحد خلاصه نمی‌شود. این سندیکا از آغاز اعلام موجودیت‌اش در آبان ۸۷، مورد اعتماد عمیق توده‌ کارگران این شرکت بوده و از نفوذ و محبوبیت چشم‌گیری در میان آنان برخوردار بوده است. به‌رغم سرکوب‌های خشن و بازداشت و زندان و اخراج رهبران سندیکا که تضعیف و محدودیت دامنه فعالیت آن را درپی داشته ، اما هم‌چنان سرپا ایستاده است و نه فقط در میان کارگران نی‌شکر هفت‌تپه، بلکه در سطح کل جنبش کارگری نیز از نفوذ و اعتبارقابل توجهی برخوردار است. فعالان این سندیکا و دیگر کارگران پیشرو نی‌شکر هفت‌تپه که ده‌ها اعتراض، راه‌پیمایی، تظاهرات و اعتصاب بزرگ را که گاه تا ۵۰ روز ادامه داشت، با موفقیت سازماندهی نموده‌اند، هنوز هم قادر به بسیج توده کارگران این شرکت هستند و می‌توانند سازمانده اعتراض و اعتصاب در اول ماه مه باشند.

 سرمایه‌داران و دولت آن‌ها حتا در روز اول ماه مه ، کارگران را وامی‌دارند برایشان کار کنند، ارزش اضافی بیافرینند و بر سرمایه آن‌ها بیافزایند. طبقه حاکم باکشاندن کارگر به محل کار، اجبار کارگر به کار در روز اول ماه مه و میخکوب کردن وی در پای ماشین تولید، در همان حال که یک روز اضافه دیگر هم از کارگر کار می‌کشد و او را استثمار می‌کند و بر سود و سرمایه خویش می‌افزاید، درعین حال مانع آن می‌شود که کارگر در این روز، راهی خیابان و اعتراض خیابانی شود. طبقه کارگر می‌تواند و باید این تاکتیک طبقه سرمایه‌دار را که در آن واحد، فایده دوگانه از آن می‌برد، به مقابله برخیزد و آن را خنثا نماید. شرکت کشت و صنعت نی‌شکر هفت‌تپه، یکی از واحدهایی‌ست که سندیکای آن می‌تواند پیش‌قدم خنثاسازی این تاکتیک شود. به دو طریق می‌توان با این تاکتیک به مقابله برخاست و آن را خنثا کرد. یا از این طریق که سندیکای نی‌شکر هفت‌تپه و کارگران پیشرو، برای امتناع کارگران از رفتن به سر کار در روز اول ماه مه (مستقل از آن‌که با کدام روز هفته مصادف است) برنامه‌ریزی و آن را به مرحله اجرا درآورند. آن‌گاه کارگران می‌توانند، فرضا وارد خیابان شوند و یا بسته به شرایط، مراسم مستقل و مناسبی به مناسبت روز اول ماه مه برگزار نمایند. یا اگرکه به هر دلیلی، امکان سازماندهی و اجرای چنین اقدامی وجود نداشته باشد، می‌توان با حضور در سر کار، اما دست‌کشیدن از کار، ضرورت تعطیلی اول ماه مه را به کارفرما و دولت حامی وی یادآوری کرد. کارگران می‌توانند راس ساعت معینی ماشین‌ها را خاموش کنند، در محوطه کارخانه دست به راه‌پیمایی بزنند یا در محل مناسبی تجمع کنند و خواست‌های خویش را مطرح سازند، آن‌گاه مراسم ویژه‌ای را که از قبل برای اول ماه مه تدارک دیده‌اند، برگزار نمایند. اگر که کارفرما و دولت حامی وی مانع ورود ما به خیابان و اعتراض خیابانی می‌شود، ازاین طریق است که ما می توانیم اعتراض را از خیابان به کارخانه ببریم.

عین همین شیوه در واحدهای بزرگی چون ایران خودرو نیز می‌تواند اجرا شود. کارگران آگاه و پیشرو ایران خودرو در سلسله اعتصابات خود از جمله سازماندهی چند اعتصاب در سال ۹۳ نشان دادند که توانایی عملی ساختن چنین اقدامی را دارند. ایران خودرو که حتا روزهای جمعه، کاردرآن اجباری‌ست، با اعتصاب و خواباندن چرخ‌های تولید، می‌تواند به استقبال اول ماه مه برود. در سایر خودروسازی‌ها، پتروشیمی‌ها، معدن سنگ‌آهن بافق، چادرملو، ذوب‌آهن، فولاد و در هر کارخانه و واحد دیگری که کارفرما، کارگر را به کار در روز اول ماه مه (۱۱ اردیبهشت) وا می‌دارد، کارگران پیشرو و تشکل‌های‌شان می‌توانند به همین شیوه عمل کنند.اول ماه مه روز خاموش ساختن ماشین‏ها و توقف تولید است. اعتراضات و اعتصابات گسترده کارگری در سال ۹۳ و ادامه آن در سال جاری، حاکی از آن است که کارگران مستعد و آماده اعتراض و اعتصاب هستند. اعتراض و اعتصابی که باید توسط کارگران آگاه و پیشرو و رهبران عملی کارگری حول محوری‌ترین خواست‌های کارگری سازماندهی شود.

بدیهی‌ست که افزون برخواست‌های اخص کارگران هر کارخانه و علاوه بر تعطیل رسمی اول ماه مه که خواست عموم کارگران است، حق تشکل و تحزب و بیان و اعتصاب و افزایش دستمزد به بالای خط فقر، که مهم‌ترین خواست‌های کارگری هستند، آذین‌بخش پرچم اعتراضی‌ست که در اول ماه مه برافراشته می‌شود.

اول ماه مه در عین حال موقعیت مناسب دیگری‌ست که اتحاد عمل‌های کارگری را گسترش داده و آن را تقویت کنیم. خواست‌ها و مطالبات طبقه کارگر خاصه مهم‌ترین و محوری‌ترین خواست‌های کارگری در مقیاس عمومی و سراسری، خواست‌های یکسان و واحدی هستند. تمام قطع‌نامه‌ها و بیانیه‌هایی که در سال‌های گذشته توسط تشکل‌های کارگری و تشکل‌های فعالان کارگری به مناسبت اول ماه مه انتشار یافته است، همین واقعیت را اثبات می‌کند. اول ماه مه روزی‌ست که می‌تواند و باید حول آن بیانیه و قطع‌نامه مشترک صادر نمود ، شانه به شانه هم داد و به اعتراض و مبارزه مشترک برخاست. روند جدائی تشکل‌ها در موضوع اول ماه مه که از سال ۹۰ آغاز گشته بود و در سال ۹۲ به اوج خود رسید، خوشبختانه در سال ۹۳ با چرخشی ترمیم شونده همراه بود. سازماندهی اتحاد عمل‌های چندگانه در سال ۹۳، در مقایسه با سال قبل از آن‌که هیچ‌گونه اتحاد عملی صورت نگرفته بود، گامی به جلو، در راستای سازماندهی اتحادعمل‌های بزرگ‌تر بود. گامی را که سال گذشته در این زمینه برداشتیم، امسال با گام بزرگ‌تری باید تکمیل کنیم. در شکل‌دهی به چنین اتحاد عملی در اول ماه مه نیز دو تشکل مستقل کارگری، سندیکای کارگران شرکت واحد و سندیکای کارگران نی‌شکر هفت‌تپه، نقش مهم و محوری دارند. وظیفه این دو سندیکاست که به عنوان دو تشکل مستقل و پیشرو و با اتوریته در جنبش کارگری، وارد عمل شوند،اتحاد عمل‏های بزرگ‏تری را سازمان دهند و جنبش کارگری را گام دیگری جلو برانند.

بیائید دست در دست هم نهیم، متحد و یک‏پارچه به پیشواز روز جهانی کارگربرویم و اول ماه مه را به روزاعتصاب و اعتراض خیابانی تبدیل کنیم.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۹۱ در فرمت پی دی اف

یمن ویران، ثمره‌ی دخالت‌های دولت‌های مرتجع منطقه

“روی بام‌ها تک‌تیراندازها مستقرند و در خیابان‌ها جنگ جریان دارد. کنترل شهر هر روز به دست یک نیروست، جاده‌ها بسته شده‌اند و آمبولانس‌ها مورد هدف قرار می‌گیرند.” “در سردخانه‌ها جای کافی برای اجساد وجود ندارد – بسیاری در خیابان رها شده‌اند.” این گفته‌های شاهدان عینی از درگیری‌ها در شهر عدن است؛ درگیری‌هایی که تاکنون بیش از ۶۰۰ کشته و ده‌ها هزار آواره بر جای گذاشته است.
یکی از طرفین درگیری‌ها، انصارالله (شباب‌المؤمنین) است. انصارالله، گروهی از شیعیان یزیدی یمن هستند که عمدتاً در استان صعده واقع درشمال باختری یمن سکونت دارند. آن‌ها در اوایل دهه‌ی ۹۰ میلادی، جنبش خود را برای “مدارا و صلح” آغاز کردند. در سال ۲۰۰۴، زمانی که حامیان این گروه در مسجدی در پایتخت اعتراض کردند، صالح، رئیس جمهور آن زمان یمن، دستور دستگیری برخی از اعضای این گروه را داد. دولت یمن، شیعیان را به تلاش برای برقراری یک حکومت شیعه متهم می‌ساخت و شیعیان، دولت مرکزی را به تبعیض نژادی و سرکوب شیعیان. اولین جنگ میان دولت مرکزی و شیعیان زمانی آغاز شد که صالح نیروهای نظامی را برای دستگیری حسین الحوثی، رهبر گروه به استان صعده فرستاد. الحوثی در دهه شصت شمسی به ایران سفر کرده بود و تحت تأثیر افکار خمینی قرار داشت. وی در سال ۲۰۰۴در درگیری با ارتش یمن کشته شد. از آن پس، شیعیان یمن، نام “حوثی” را برای خود برگزیدند. پس از آن درگیری‌های متعددی میان دولت مرکزی و حوثی‌ها به وقوع پیوست. در آخرین جنگ، دامنه درگیری به خاک عربستان هم کشیده شد و سرانجام در فوریه ۲۰۱۰ و اعلام تمایل دو طرف برای مذاکره، آتش‌بس برقرار شد.
طی بهار عربی در یمن، حوثی‌ها در اعتراضات علیه علی عبدالله صالح شرکت فعالی داشتند. پس از سرنگونی صالح، در یک “انتخابات یک نفره” ، “عبدربه منصور هادی” به ریاست جمهوری یمن رسید تا مرحله انتقالی قدرت را اداره کند. در سال ۲۰۱۲، حوثی‌ها مدرسه‌ای مذهبی واقع در صنعا را که تحت کنترل سلفی‌ها قرار داشت، تصرف کردند. به گفته‌ی آنان این مدرسه از میان جنگ‌جویان خارجی سربازگیری می‌کرد،اما سلفی‌ها ادعا می‌کردند حوثی‌ها می‌خواهند قدرت خود را در استان صعده تقویت کنند. صدها نفر در درگیری‌ها کشته شدند و سرانجام سلفی‌ها موافقت کردند از این استان بروند.
در ژانویه ۲۰۱۵ تنش‌ها میان دولت مرکزی و حوثی‌ها مجددا اوج گرفت.علت آن انتشار پیش نویس قانون اساسی جدید بود. طبق این پیش‌نویس کشور به ۶ منطقه تقسیم می‌شد. امری که حوثی‌ها با آن مخالف بودند و در “کنفرانس گفتگوی ملی” نیز مخالفت خود را اعلام کرده بودند. به نظر آنان این طرح به تضعیف آنان منجر خواهد شد، در نتیجه در فوریه ۲۰۱۵ به کاخ ریاست جمهوری حمله کرده و رئیس جمهور را تحت حصر خانگی قرار دادند. هادی ۲۱ فوریه به عدن گریخت و خود را رئیس جمهور قانونی کشور اعلام کرد و در ماه مارس سپس به عربستان گریخت. در ۲۶ مارس ۹ کشور عربی به رهبری عربستان حمله هوایی خود به شورشیان حوثی را برای سر کار آوردن مجدد هادی آغاز کردند. آمریکا نیز از این ائتلاف پشتیبانی می‌کند. در مارس ۲۰۱۲ یک مقام نظامی ایالات متحده مدعی شد که سپاه قدس، مقادیر زیادی اسلحه به شورشیان حوثی رسانده است. در ژانویه ۲۰۱۳ یک محموله سلاح در یک کشتی توقیف شد که گفته شد از ایران صادر شده‌اند.
جان کری، وزیر امور خارجه آمریکا در مصاحبه‌ای در ۹ آوریل گفت: “آیران باید بداند که ایالات متحده در حالی که منطقه بی‌ثبات می‌شود… کنار نمی‌ایستد…و در عین حال می‌توانیم در برابر مداخلاتی نامناسب یا مخالف قوانین بین‌المللی یا در تضاد با ثبات و منافع منطقه و دوستان‌مان بایستیم.”
در روزی که این مصاحبه پخش شد، ایران اعلام کرد: “سی و چهارمین ناوگروه اطلاعاتی عملیاتی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران شامل ناو لجستیک بوشهر و ناوشکن البرز به‌منظور تأمین خطوط مواصلاتی کشتیرانی ایران و حراست از منافع جمهوری اسلامی در آب‌های آزاد عازم مأموریت برون‌مرزی در منطقه خلیج عدن و تنگه باب‌المندب شد.” گرچه به ادعای حبیب‌الله سیاری، فرمانده نیروی دریایی ارتش ایران، اعزام این ناوها بخشی از برنامه مبارزه با دزدان دریایی برای “محافظت از راه‌های دریایی برای کشتی‌های منطقه” است.
حوثی‌ها و نیروهای هوادار رئیس جمهور سابق یمن، صالح، اکنون وارد یک ائتلاف شده‌اند و مشترکا علیه نیروهای وفادار به هادی می‌جنگند. حوثی‌ها حزب اصلاح (یک حزب سنی‌طرفدار عربستان) را به تحریک مردم علیه آنان متهم می‌کنند و هادی و سایر مخالفان، ایران را به حمایت و تسلیح حوثی‌ها. اما این تنها نیروهای درگیر در یمن نیستند. علاوه بر این نیروها، بخشی از یمن به تصرف القاعده درآمده است. در بخشی دیگر از آن نیروهای داعش در حال رشد و گسترش هستند. گذشته از آن اختلاف و درگیری بین ساکنین شمال و جنوب یمن هم‌چنان ادامه دارد.
یمن شمالی و جنوبی در سال ۱۹۹۰ در پی یک رفراندوم متحد شدند. جنوب یمن یکی از منابع ثروت کشور است. حدود ۸۰ درصد از نفت کشور در جنوب تولید می‌شود، صنعت ماهیگیری و پالایش نفت بندر عدن از فعالیت‌های عمده اقتصادی کشور است و یک پنجم جمعیت کشور در این منطقه ساکن هستند. اما تنها ۴ سال بعد از اتحاد، نارضایتی در میان ساکنین یمن جنوبی چنان شدت گرفت که به جنگ علیه دولت مرکزی برخاستند. گرچه این جنگ با پیروزی یمن شمالی به پایان رسید، اما استمرار فقر، بیکاری، تبعیض میان شمال و جنوب وعدم مشارکت آنان در عرصه سیاسی، هم‌چنان بر نارضایتی آنان افزود. طی “بهار عربی” ساکنان شمال و جنوب یمن، مشترکا علیه صالح مبارزه کردند، اما پس از رفتن صالح نیز بهبودی در وضعیت اهالی جنوب یمن به وجود نیامد. در نتیجه با خواست جدایی به مقابله با دولت مرکزی رفتند و اکنون نیز درگیر مبارزه با حوثی‌هایی هستند که می‌کوشند نفوذ خود را در جنوب گسترش دهند.
شورای امنیت سازمان ملل متحد در نظر دارد روز سه‌شنبه ۱۴ آوریل قطعنامه ممنوعیت ارسال سلاح به شورشیان حوثی و پشتیبانان اصلی آن، رئیس جمهور سابق یمن، علی عبدالله صالح و پسرش، را به رأی بگذارد. طبق قطعنامه‌‌ی پیشنهادی اردن اموال رهبر حوثی‌ها، عبدل‌ملک حوثی و پسر بزرگ علی عبدالله صالح بایستی توقیف و ممنوع‌السفر گردند. این قطعنامه از شورشیان یمن می‌خواهد که “فوری و بدون قید و شرط” به تمام اعمال خشونت‌آمیز خود پایان دهند و از صنعا، پایتخت یمن، و سایر نواحی که از سپتامبر ۲۰۱۴ در تصرف گرفته‌اند، عقب نشینی کنند. در مقابل، روسیه اصرار دارد این ممنوعیت شامل تمام طرفین درگیری شود.
به رغم سرنوشت این قطعنامه، عربستان سعودی و هم‌پیمانانش می‌دانند که تنها حملات هوایی نمی‌تواند حوثی‌ها را عقب براند، از این رو، تهدید به پیاده کردن نیروی نظامی در یمن کرده‌اند، اما می‌دانند که این اقدام می‌تواند بر وخامت اوضاع بیفزاید و به علت کوهستانی بودن بسیاری از مناطق یمن، به یک جنگ درازمدت منجر شود. بر همین اساس، برای یافتن راه حلی دیپلماتیک، روز یکشنبه گذشته، با موافقت عربستان، خالد بحاح، به عنوان جانشین رئیس جمهور انتخاب شد. بحاح، میان گروه‌های مختلف یمن، از جمله حوثی‌ها و عبدالله صالح، محبوب‌تر از هادی است. دولت عربستان توانسته است حمایت نظامی یا سیاسی شماری از کشورهای منطقه از جمله اکثر اعضای شورای همکاری خلیج فارس و همچنین مصر، اردن، مراکش، ترکیه، پاکستان و افغانستان و چند کشور دیگر را به دست آورد.
با وجودی که در دی ماه سال گذشته علی سعیدی، نماینده خمینی، اعلام کرده بود: “مرزهای جمهوری اسلامی از شلمچه تا مهران و خلیج فارس به دورترین نقاط خاورمیانه انتقال پیدا کرده است. امروز عمق استراتژیک جمهوری اسلامی سواحل مدیترانه، تنگه باب‌المندب و غرب آسیاست.” اما سران جمهوری اسلامی نیز به شیوه خود به دنبال راه حلی دیپلماتیک می‌گردد.
محمد جواد ظریف، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی در سفر دو روزه خود به قزاقستان مدعی شد: “من این امتیاز را داشتم که در کنفرانس بن شرکت کنم، جایی که حکومت افغانستان تشکیل شد. در واقع ما این کار را نکردیم، خود افغان‌ها کردند… همین کار را می‌توانیم در یمن هم انجام دهیم.” کنفرانس بن، در سال ۲۰۰۱ برای بازسازی افغانستان پس از سرنگونی طالبان بر اثر حمله آمریکا و هم‌پیمانانش برگزار شد. ظریف پروسه مشابهی را برای یمن پیشنهاد می‌کند که از نظر سعودی‌ها گسترش نفوذ ایران در شبه جزیره عربستان خواهد بود.
اگر تاکنون، بی‌ثباتی، هم‌چنین ضعف دولت مرکزی، فساد مانع توسعه این فقیرترین کشور خاورمیانه بوده است، اکنون جنگی خانمانسوز نیز بر وخامت اوضاع افزوده است. جنگی که با مداخله سران مرتجع کشورهای اسلامی منطقه، چهره‌ی جنگی فرقه‌ای را به خود گرفته و می‌رود تا این کشور را هر چه بیش‌تر به ورطه ویرانی بکشاند. بیکاری، گرانی سرسام‌آور مواد غذایی و کمبود خدمات اجتماعی به معنای آن است که ۱۰ میلیون یمنی درفلاکت و گرسنگی به سر می‌برند.
درگیری‌های درونی یمن، جنگی غیر مستقیم میان جمهوری اسلامی و عربستان است. عربستان و کشورهای مرتجع منطقه به علت اهمیت استراتژیک تنگه باب‌المندب و مرزهای مشترک با یمن، و نیز هراس از گسترش نفوذ جمهوری اسلامی با قدرت‌گیری حوثی‌ها، نمی‌توانند بی‌ثباتی در یمن را تحمل کند. با توجه به این که عربستان حمایت سیاسی یا نظامی بسیاری از کشورهای منطقه از جمله مصر را جلب کرده است، به نظر می‌آید اوضاع هر چه بیش‌تر به زیان جمهوری اسلامی است. در اوضاع کنونی به نظر می‌آید، جمهوری اسلامی نمی‌تواند به دخالت مستقیم نظامی در یمن روی آورد، زیرا این اقدام می‌تواند به یک جنگ تمام عیار نه تنها با عربستان بلکه با بسیاری از دیگر کشورهای منطقه منجر گردد، اما با توجه به سیاست خارجی تاکنونی جمهوری اسلامی، سران رژیم حاضر نخواهند شد از دخالت‌گری در اوضاع داخلی کشورهای منطقه از جمله یمن چشم پوشند. در نتیجه حتا در صورت پیروزی نظامی هادی و نیروهای مؤتلف عربستان و عقب راندن حوثی‌ها، برقراری آرامش و صلح در این کشور در چشم‌انداز نزدیک وجود ندارد.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۹۱ در فرمت پی دی اف

جنایتی که هرگز فراموش نخواهد شد

تاریخ یک‌صد سال اخیر جامعه ایران، آشکارا نشان داده است که طبقه حاکم بر این کشور، برای حفظ موجودیت خود، راه دیگری جز اعمال دیکتاتوری عریان ندارد و برای سرکوب مخالفین نظم ستمگرانه سرمایه‌داری، استبداد و بی حقوقی از هیچ جنایت و کشتاری فروگذار نیست.

ایران نمونه برجسته کشوری است که در طول این سال‌ها، طبقه حاکم نه یک‌بار، بلکه مکرر، زندانیان سیاسی را که حتی بر طبق قوانین ارتجاعی پاسدار نظم موجود، به حبس محکوم شدند، به قتل رساند و کشتار کرد. ماجرایی که از دوران دیکتاتوری رضاخانی آغاز گردید و جمهوری اسلامی در سال ۱۳۶۷ با کشتار وسیع زندانیان سیاسی آن را به اوج خود رساند.

این واقعیت نشان می‌دهد که در نظم استبدادی حاکم بر ایران، تا جایی که مسئله به مخالفین این نظم، ارتباط می‌یابد، هیچ قانونی حاکم نیست. آنچه تحت عنوان دادگاه و صدور حکم علیه مخالفین مطرح می‌شود، فقط یک ظاهرسازی رسوا است. کسی که به حبس محکوم می‌شود، هرلحظه بنا به اراده فراقانونی فرمانروایان مستبد درخطر مرگ قرار دارد. راز تمام این نظم استبدادی را که هر مخالفی باید نابود شود، خمینی در سال ۶۷ عریان و آشکار برملا کرد، وقتی‌که دستور داد هزاران زندانی سیاسی مخالف رژیم را کشتار کنند.

رژیم جمهوری اسلامی، استثنایی در این تاریخ نیست. این رژیم میراث‌خوار رژیم استبدادی سلطنتی است و آنچه در این کشتارها انجام داده و می‌دهد، برگرفته از تجربه و شیوه عمل رژیم سلطنتی است.

رژیم سلطنتی محمدرضا شاه در طول دوران زمامداری‌اش، گوی سبقت را در اختناق، سرکوب و کشتار از دیکتاتوری رضاخانی ربود. در این دوران نه ده‌ها و صدها، بلکه هزاران تن از مخالفین نظم حاکم به قتل رسیدند.

یکی از وحشیانه‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین جنایات این رژیم، کشتار ۹ تن از زندانیان سیاسی ایران بود که به حبس محکوم‌شده بودند و سال‌ها از دوران محکومیت خود را در زندان سپری کرده بودند.

روز ۲۹ فروردین سال ۱۳۵۴، ۷ تن از کمونیست‌های ایران، پیشگامان جنبش فدائی، رفقا بیژن جزنی، حسن ضیاء ظریفی، سعید (مشعوف) کلانتری، عباس سورکی، عزیز سرمدی، محمد چوپان‌زاده، احمد جلیل افشار، به همراه دو مجاهد خلق، کاظم ذوالانوار و مصطفی جوان خوش‌دل، توسط جلادان دستگاه شکنجه و کشتار رژیم شاه، در تپه‌های اوین تیرباران شدند.

روز ۳۰ فروردین، روزنامه‌های وابسته به رژیم، خبری را که ساواک برای انتشار در اختیار آن‌ها قرار داده بود، منتشر کردند. در این خبر ادعا می‌شد که ۹ نفر از زندانیانی که قصد فرار داشتند، کشته شدند. در توضیح این خبر آمده بود که طبق اطلاعات مقامات انتظامی “تعدادی از زندانیان ماجراجو در داخل زندان مبادرت به تحریک سایر زندانیان می‌کردند. مقامات زندان تصمیم گرفتند آن‌ها را به زندان دیگری منتقل نمایند. هنگامی‌که اتوبوس حامل زندانیان مورد بحث جهت انتقال آنان به زندان دیگر درحرکت بوده، زندانیان ضمن حمله به مأمورین مستقر در اتوبوس، زندانی و مجروح کردن دو نفر از آن‌ها موفق می‌شوند که از اتوبوس خارج شوند و مبادرت به فرار نمایند. در این موقع مأمورین مستقر در دو خودرو متعاقب اتوبوس که مأموریت مراقبت و محافظت از اتوبوس را به عهده داشتند، اقدام به تیراندازی به‌طرف زندانیان فراری کردند و درنتیجه، ۹ نفر از زندانیان کشته شدند و هیچیک موفق به فرار نگردیدند” و بعد هم اسامی ذکر شده بود.

ساختگی بودن خبر آن‌چنان عیان بود که حتی مردمی که غیرسیاسی بودند و از جزنی و گروه وی چیزی نمی‌دانستند، پیش از آن‌که بازجوی ساواک، بهمن نادری پور، موسوم به تهرانی، پس از قیام، واقعیت این کشتار را در جریان محاکمه خود برملا سازد، آن را باور نکردند. انعکاس آن را هم می‌توان حتا در خاطرات علم، وزیر دربار رژیم شاه به‌وضوح دید. وی چند روزی پس ‌از این کشتار به محمدرضا شاه می‌گوید: “بی‌جهت این وجهه عالی در بین مردم و در دنیا با ندانم‌کاری‌ها لکه‌دار می‌شود”. شاه هم که درواقع بدون نظر و تصویب وی این کشتار نمی‌توانست انجام بگیرد در پاسخ به وی می‌گوید: “چاره نبود، همه خرابکار بودند و فرار می‌کردند، آن بدتر بود”.

گرچه در این کشتار بی‌رحمانه، دو تن از مجاهدین خلق نیز به قتل رسیدند، اما هدف اصلی شاه و ساواک او، نابود کردن گروه رفیق جزنی بود. برای این‌که خبر جعلی این جنایت عادی‌تر جلوه کند، دو مجاهد نیز به همراه گروه رفیق جزنی به گلوله بسته شدند.

تهرانی بازجوی ساواک، در جریان توضیح چگونگی این کشتار افزود، حسین‌زاده که منظوراش رضا عطارپور جلاد معروف ساواک است، برای آن‌ها سخنرانی کرد و گفت: “همان‌طور که دوستان و همکاران شما که شمار رهبران فکری آن‌ها هستید و از زندان با آن‌ها ارتباط دارید، همکاران و دوستان ما را اعدام می‌کنند و از بین می‌برند، ما نیز شما را محکوم به اعدام کرده‌ایم”. اگر حتی اندکی هم این ادعای جلاد ساواک حقیقت داشته باشد، در واقعیت اما، این کشتار نه به انتقام مرگ این یا آن مقام و مزدور ساواک و دستگاه سرکوب رژیم، بلکه انتقام شکست دستگاه سرکوب رژیم شاه در نابودی سازمانی بود که رفیق جزنی و گروه وی از بنیان‌گذاران آن بودند. این ترور وحشیانه دولتی، در شرایطی به مرحله اجرا درآمد که به‌رغم تمام وحشی‌گری، کشتار، دستگیری، شکنجه، زندان و اعدام‌های رژیم، سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران، تا اواخر سال ۵۳ به درجه‌ای از رشد و قدرت رسیده بود که دیگر آرزوی رژیم شاه و دستگاه امنیتی و سرکوبش برای نابودی آن، نقش بر آب‌شده بود.

رژیم شاه، با این وحشی‌گری انتقام شکستش را از رفیق جزنی و یاران او می‌گرفت که آغازگر حرکتی بودند که در سیاهکل به ثمر نشست. حماسه‌آفرینان سیاهکل، آن بخش از گروه رفیق جزنی بودند که ساواک نتوانسته بود در جریان ضربات سال ۴۶ و اوایل ۴۷ به آن‌ها ضربه وارد آورد.

اما نقش رفیق جزنی و گروه او به همین‌جا خلاصه نمی‌شد و آنچه خشم و وحشی‌گری رژیم شاه را برمی‌انگیخت، نقشی بود که وی در سازمان‌دهی مقاومت زندان، آموزش و آماده‌سازی زندانیان با محکومیت‌های پائین برای پیوستن به سازمان و تأثیرگذاری بر مواضع و نظرات سازمان داشت.

تجربه مبارزاتی و آگاهی سیاسی رفیق بیژن که حاصل سال‌ها مبارزه از دوران کودکی تا دهه پنجاه بود، به وی اتوریته منحصربه‌فردی در زندان داده بود که فرد دیگری از آن برخوردار نبود. به‌رغم اختلاف‌نظرهایی که وجود داشت، او از حمایت اکثریت نیروهای وابسته به سازمان برخوردار بود، ولو این‌که با برخی نظرات سیاسی وی نیز موافق نبودند. این اتوریته و اعتبار، برای دستگاه امنیتی رژیم شاه تحمل‌ناپذیر بود.

علاوه بر این، رفیق بیژن، هم از طریق آموزش زندانیان سیاسی که پس از آزادی به سازمان می‌پیوستند و هم از طریق نوشته‌های متعدد خود که آن‌ها را به سازمان می‌رساند، ازنظر سیاسی حضوری مستقیم در سازمان داشت و رهنمودهای سیاسی – عملی وی برای بهبود فعالیت سازمان و رفع برخی نواقص و انحرافات، تأثیر غیرقابل ‌انکاری داشت. از این بابت نیز ساواک رژیم شاه، در پی لحظه مناسب برای از بین بردن وی و یاران دیگرش بود که دوران محکومیت آن‌ها نزدیک به اتمام بود. تصمیم شاه و ساواک او به کشتار این رفقا، باید احتمالاً در اواخر سال ۵۳ گرفته‌شده باشد که اعضای گروه جزنی و تعداد دیگری از زندانیان سیاسی در اواسط اسفند ماه از زندان قصر به زندان اوین منتقل شدند. چند روزی پس‌ازآن، رفقا چوپان‌زاده و جلیل افشار نیز که در زندان‌های شهرهای دیگر تبعید بودند، به زندان قصر منتقل شدند و ازآنجا به اوین انتقال داده شدند. هنوز کسی نمی‌دانست که علت انتقال این دو رفیق و دیگر زندانیان به اوین چیست، تا روزی که خبر کشتار این رفقا در روزنامه‌ها انتشار یافت.

این جنایت هولناک، که انعکاس وسیعی در داخل و خارج از ایران داشت، بر خشم مردمی که آرزوی رهایی از یوغ رژیم ستمگر حاکم را داشتند، افزود.

رژیم شاه، این برجسته‌ترین مبارزین و مدافعین خواست‌ها و آرزوهای توده‌های تحت ستم مردم ایران را کشتار کرد، اما نتوانست به‌رغم تمام کشتار و سرکوب، در برابر مردمی که خواهان نابودی‌اش بودند، دوام آورد. ۴ سال پس‌ازاین کشتار، دیگر نام و نشانی از رژیم سلطنتی باقی نمانده بود.

 اکنون ۴ دهه پس از کشتار رفیق جزنی و یاران او، اوضاع سیاسی ایران و جهان بسیار متفاوت از دورانی است که در ایران مبارزات چریکی سازمان در جریان بود و نظراتی از سوی رهبران سیاسی و نظری سازمان، ازجمله رفیق جزنی مطرح گردید.

این نظرات محصول همان دوران بود. دورانی که دیگر پس از تجربیات و اشکال مبارزاتی توده‌ای که به سرنگونی رژیم شاه انجامید، تکرار نشد و نخواهد شد.

از آنجائی که این نظرات مختص شرایط سیاسی مشخص و دوران معینی از مبارزات بودند، دیگر نمی‌توانستند پس از دوره قیام، کارآئی داشته باشند. بنابراین بدون دلیل نیست که امروز هم در واقعیت هیچ جریانی طرفدار این نظرات نیست. البته هستند جریانات حاشیه‌ای که ظاهرا خود را طرفدار نظرات رفیق جزنی یا رفیق احمدزاده می‌نامند. اما در حقیقت، آنها هم چنین باوری ندارند. اینان فقط میخواهند از نام و اعتبار سیاسی مبارزین برجسته سازمان سوء استفاده کنند. والا اگر چنین باوری می‌داشتند، گذشت متجاوز از سه دهه کافی بود که مشی سیاسی رفقا را عملی کنند و مبارزه چریکی را در ایران سازمان دهند. اما در جائی که نیروی سیاسی حاضر در صحنه مبارزه، طبقه‌کارگری است که مبارزات آن لاینقطع ادامه و رشد دارد، مسخره است که کسی ادعای مبارزه چریکی داشته باشد. وقتی که هر کوری هم دامنه وسیع جنبش‌های کارگری را در ایران می‌بیند، کسی که ادعای مبارزه چریکی را داشته باشد، نشان‌می‌دهد که حتا از مواضع و نظرات احمدزاده، پویان و جزنی هم چیزی نفهمیده است. نظرات رفقا مسعود و بیژن در دوران خود نقش داشتند و به پراتیک مبارزاتی یاری رساندند. تأثیر مثبت یا منفی آنها در مبارزه نیز، مختص همان دوران است. برخی نظریات رفیق جزنی بر روند مبارزه سازمان به‌ویژه از سال ۵٣ به بعد تأثیرات مثبت داشت. رفیق جزنی برخی مواضع و اشتباهات سازمان را که مرتبط با نظرات رفیق احمدزاده بود اصلاح کرد. ازجمله نگرش نادرست در ارزیابی شرایط عینی انقلاب، پربها دادن به عمل مسلحانه که از این تز اشتباه برمی‌خاست که در اینجا اعلان‌جنگ، خود جنگ است، کم‌بها دادن به عامل عینی و تأکید بیش‌ازحد بر عامل ذهنی، نادیده گرفتن مبارزات صنفی، اقتصادی و سیاسی توده‌ای. اما رفیق جزنی برخی نظرات و مواضع اشتباه نیز داشت که تا پیش از ضربات سال ۵۴ و ۵۵ یعنی دوره‌ای که سازمان یک رهبری و کادرهای باسواد و قدرتمند داشت و رفقا حمید اشرف و حمید مؤمنی نقش مهمی در هدایت سیاسی و عملی سازمان داشتند، پذیرفته نشدند.

درست در شرایطی که سازمان به این نتیجه رسیده بود که تقریباً تمام انرژی خود را معطوف به جنبش کارگری نماید، تضاد کار و سرمایه در مواضع سازمان برجستگی ویژه‌ای یافته بود، نظرات رفیق بیژن در مورد توده‌ای شدن مبارزه مسلحانه ، پای سیاسی و نظامی جنبش، تز مبارزه با دیکتاتوری فردی شاه که به یک مرحله استراتژیک ارتقاء یافته بود، نقشی که اقشار غیر کارگر حتی بورژوازی به‌اصطلاح ملی پیدا می‌کردند، راه‌گشا نبود و کمکی به پیشبرد مبارزه سازمان نمی‌کرد. از همین روست که این مواضع نمی‌توانستند موردپذیرش سازمان قرار گیرند. رفیق بیژن درک نادرستی از تضادها داشت و تضاد کار و سرمایه در نظرات وی فرعی شده بود. یکی از اشکالات جدی در نظرات رفیق جزنی این بود که وارد یک مرزبندی ایدئولوژیک با رویزیونیسم خروشچفی نشد. همین مسئله در مورد مرزبندی با حزب توده نیز صادق بود. مرزبندی‌های رفیق بیشتر یک مرزبندی سیاسی بود که گاه تا حد یک اختلاف تاکتیکی تقلیل می‌یافت.

 وقتی‌که در سال ۵۶، افرادی در درون سازمان با ضعف نظری – سیاسی مفرط و آنچه در زندان از نظرات رفیق جزنی فهمیده بودند، کل نظرات رفیق را بدون نقد و بررسی جدی پذیرفته و آن را نظر رسمی سازمان اعلام کردند، عناصر فرصت‌طلب از همین نقاط ضعف نظرات رفیق بیژن به نفع افکار و نظرات ضد مارکسیستی خود بهره گرفته و بعداً به جریانی در درون کمیته مرکزی و سازمان شکل دادند که سرانجام آن، اکثریت هوادار حزب توده از کار درآمد. اینان به نام طرفداران نظرات بیژن جزنی، به حیثیت و اعتبار رفیق جزنی لطمه زدند.

اشتباهات و انحرافات در نظرات رفیق جزنی غیرقابل‌انکار بود. اما خدمات او به جنبش و مبارزات سازمان نیز به‌جای خود باقی است و همواره باید بر آن‌ها ارج نهاد. نام و یاد رفیق جزنی و گروه جزنی به‌عنوان بنیان‌گذاران سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران همواره در جنبش کمونیستی ایران باقی خواهد ماند.

به‌جاست که این نوشته را با نقل‌قولی از رفیق جزنی خاتمه دهیم که امروز همچنان اعتبار خود را حفظ کرده است.

“آن‌ها که منتظرند تا در ایران ضرورتاً دموکراسی بورژوائی حاکم شود و راه برای فعالیت سیاسی آزادانه باز شود، بیهوده انتظار می‌کشند”. این جمع‌بندی جزنی از علل و عواملی است که دیکتاتوری عریان را به جزء لایتجزای سلطه  طبقه حاکم بر ایران تبدیل کرده است.

 پس از نزدیک به نیم‌قرن از این جمع‌بندی، مردم ایران همچنان با یک دیکتاتوری عریان، اما مخوف‌تر از دیکتاتوری رژیم رضاخانی و محمدرضا شاهی مواجه‌اند، اما کم نیستند کسانی که هنوز به انتظار یک دمکراسی بورژوائی نشسته‌اند. آن‌ها به قول رفیق جزنی همچنان باید در انتظار بمانند.

دمکراسی بورژوائی در ایران تحقق‌ناپذیر است. خصلت فوق ارتجاعی بورژوازی ایران با چیز دیگری جز دیکتاتوری عریان و استبداد عنان‌گسیخته سازگار نیست. از همین روست که از شکست انقلاب مشروطیت تا به امروز، اختناق، دیکتاتوری و سرکوب نه تخفیف بلکه مدام تشدید شده است.

تا وقتی‌که در ایران، این طبقه ارتجاعی با یک انقلاب اجتماعی سرنگون نشود، تا وقتی‌که کارگران و زحمتکشان با درهم شکستن تمام دستگاه دولتی موجود و استقرار دولتی شورایی، دمکراسی و آزادی را برقرار نکنند، ۵۰ سال دیگر هم که بگذرد، دیکتاتوری عریان، اختناق و استبداد، بر ایران حاکم خواهد بود و طبقه ستمگر بورژوازی ایران همچنان به سرکوب و کشتار ادامه خواهد داد.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۹۱ در فرمت پی دی اف

سهم زنان از آزمون استخدامی دستگاه‌های اجرایی

یادداشت سیاسی- آزمون استخدامی دستگاه‌های اجرایی که قرار است روز جمعه اول خردادماه برگزار شود، یک نمونه روشن از تفکیک و تبعیض جنسیتی در نظام جمهوری اسلامی‌ست، نظامی به معنای کامل کلمه زن‌ستیز، ستیزی که سرتاپای آن را فرا گرفته است.

براساس این آزمون قرار است ۷۳۹۳ نفر در سازمان‌های دولتی به صورت پیمانی استخدام شوند که از این تعداد ۴۷۹۲ نفر مربوط به سازمان آموزش فنی و حرفه‌ای کشور می‌باشد و ۲۶۰۱ نفر دیگر مربوط به سازمان‌ها و نهادهایی چون دیوان عدالت اداری، ادارات مختلف استان خراسان شمالی، سازمان امور مالیاتی، وزارت اقتصاد و دارایی، پزشکی قانونی، ثبت احوال، سازمان دامپزشکی، سازمان زمین‌شناسی و اکتشافات معدنی، سازمان سنجش آموزش کشور، سازمان ملی بهره‌وری، سازمان هواپیمایی، اورژانس تهران و سازمان علمی و تحقیقاتی وابسته به نهاد ریاست جمهوری خواهد بود.
اولین نکته جالب توجه در این آزمون ثبت نام بیش از ۱۶۷ هزار نفر است، یعنی برای هر شغل ۲۳ نفر داوطلب وجود دارد. اما از آن‌جا که موضوع این یادداشت به سهم زنان در آزمون استخدامی اختصاص دارد از این موضوع عبور می‌کنیم.
براساس جداول منتشره از ۴۷۹۲ نفری که قرار است از طریق آزمون به استخدام سازمان آموزش فنی و حرفه‌ای کشور در بیایند ۲۴۱۶ نفر مرد و ۲۳۷۶ نفر زن خواهند بود. این تفکیک جنسیتی نیز به تفکر اسلامی برمی‌گردد که برای کلاس‌ها و دوره‌هایی که زنان شرکت می‌کنند، تنها معلم زن استخدام خواهد شد.
جدا از این که همین مورد تفکیک جنسیتی نیز از اساس بیهوده و ارتجاعی است، اما نکته مهم‌تر در نوع استخدام و تفکیک جنسیتی در سایر سازمان‌ها و نهادها می‌باشد. از مجموع ۲۶۰۱ نفری که قرار است در این همه سازمان و نهاد دولتی استخدام شوند ۵۳۴ نفر به صورت مشترک از میان داوطلبان زن و مرد استخدام خواهند شد. ۲۰۵۱ شغل اختصاصی مردان خواهد بود و تنها ۱۶ شغل به زنان اختصاص داده شده است!!
این یک نمونه از بازار کار نابرابر است که دولت سردمدار آن بوده و البته در دیگر عرصه‌های بازار کار نیز نقش دولت از طریق سیاست‌ها و قوانینی که به اجرا درمی‌آورد، در بیرون ماندن زنان از بازار کار کاملا بارز است. برای روشن‌تر شدن موضوع، نگاهی داریم به گزارش مرکز آمار ایران، از وضعیت اشتغال در سال ۱۳۹۲.
براساس این گزارش نرخ مشارکت اقتصادی در جمعیت ۱۰ ساله و بالاتر در این سال ۶/ ۳۷ درصد بوده، اما نکته مهم این است که این نرخ برای مردان ۶۳ درصد و برای زنان ۴/ ۱۲ درصد است. به‌عبارت دیگر نرخ مشارکت اقتصادی مردان ۵ برابر زنان است. جالب‌تر و عجیب‌تر آن که با وجود نرخ پایین مشارکت اقتصادی زنان، نرخ بیکاری در میان زنان بیش از دو برابر مردان است. براساس این گزارش نرخ بیکاری در بین مردان ۶/ ۸ درصد و در بین زنان ۸/ ۱۹ درصد بوده است.
به عبارتی روشن‌تر، در حالی که سهم مردان از بازار کار بیش از ۲۰ میلیون است، تنها ۳ میلیون و ۱۴۲ هزار نفر از زنان کشور شاغل محسوب می‌شوند که به ترتیب در بخش کشاورزی ۴/ ۲۳ درصد با ۹۵۸/ ۷۳۶ نفر، بخش صنعت ۲۵ درصد با ۱۹۰/ ۷۸۵ نفر و بخش خدمات ۶/ ۵۱ درصد با ۷۸۴/ ۶۲۱/ ۱ نفر را شامل می‌شود.
این نکته نیز جالب توجه است که در کشورهایی که مانند ایران قوانین اسلامی اجرا می‌شود میزان شاغلین زن به دلیل تبعیض جنسیتی بسیار پایین‌تر از حد متوسط جهانی است که نمونه بارز آن همانا ایران و عربستان سعودی هستند.
اما نکته با اهمیت دیگر این است که تبعیض جنسیتی در بازار کار چه تاثیری بر موقعیت اقتصادی، اجتماعی و سیاسی زنان دارد؟
اشتغال و استقلال اقتصادی زنان یکی از پایه‌های مهم تحقق برابری جنسیتی زنان و مردان است. نداشتن استقلال اقتصادی یکی از مواردی‌ست که سلطه مرد بر زن را تداوم می‌بخشد. این همان نکته‌ای‌ست که مقامات مذهبی و حتا دولتی رژیم بارها به آن اذعان داشته و استقلال اقتصادی زن را عامل به خطر افتادن ارکان “جامعه‌ی (پدرسالار) اسلامی” اعلام و وظیفه اصلی زنان را “رسیدگی به امور خانه، بچه‌داری و تامین خواست‌های مردان” دانسته‌اند.
بیکاری گسترده در میان زنان از سویی و نیاز اقتصادی از سوی دیگر عاملی‌ست که زنان را مجبور به تن دادن به شرایط سخت کاری با دستمزدهای بسیار پایین می‌کند. زنانی که به این شرایط تن می‌دهند عموما به دلیل نیاز شدید اقتصادی است و همین نیاز به کار برای تنها زنده ماندن، عاملی‌ست که آن‌ها را برای مقابله با تعرضات کارفرما به حقوق‌شان، بسیار ناتوان می‌کند. دستمزدهای بسیار پایین زنان کارگر در واقع نتیجه‌ی همین شرایط است.
فقر هم‌چنین باعث رانده شدن گروهی از زنان به بازارهای غیررسمی هم‌چون مواد مخدر و تن فروشی می‌شود. این زنان از سویی با بیماری‌های جسمی و روانی متعددی در جنگ هستند و از سوی دیگر چون کارشان خلاف مقررات است و هیچ قانونی از آن‌ها حمایت نمی‌کند هم در معرض خشونت مشتریان و به سرقت رفتن اموال‌شان قرار دارند و هم در صورت دستگیری با مجازات زندان و حتا اعدام روبرو هستند.
زنان سرپرست خانوار با جمعیتی حدود ۳ میلیون که سرپرستی حدود ۱۵ درصد از خانوارهای ایرانی را برعهده دارند، یک نمونه‌ی بارز از وضعیت زنان جامعه است، زنانی که به دلیل شرایط نابرابر در بازار کار ۸۲ درصد شان (براساس اعتراف مقامات دولتی) بیکار هستند. زنانی که عموما در بدترین شرایط معیشتی بسر برده و جزء فقیرترین گروه‌های جامعه هستند.
بنابر این اشتغال یک موضوع محوری برای زنان ا‌ست. تا زمانی که زنان ازحقوق کامل اجتماعی و سیاسی برابر بامردان برخوردار نباشند و درزمینه اشتغال و ورود به بازار کار با موانع این‌چنینی روبرو هستند، هم شاهد تبعیض گسترده در دستمزدها و دیگر شرایط کار بین زنان و مردان خواهیم بود و هم نابرابری جنسیتی در جامعه به قوت خود باقی خواهد ماند. همین فقر و نابرابری جنسیتی در مرحله‌ی بعد عامل بسیاری از نابسامانی‌ها و آسیب‌های اجتماعی برای زنان هستند. آزمون استخدامی دستگاه‌های اجرایی یک نمونه از نقش دولت در شکل‌گیری این شرایط و تحمیل نابرابری جنسیتی به زنان است. آزمون استخدامی دستگاه‌های اجرایی یک نمونه از نقش دولت‌های دینی در تشدید نابرابری جنسیتی است.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۹۱ در فرمت پی دی اف

جمهوری اسلامی مسبب اصلی درگیری‌های اخیر در بلوچستان و خوزستان

یادداشت سیاسی- به گفته‌ی سعید منتظرالمهدی معاون اجتماعی ناجا از ابتدای سال تاکنون ۱۶ مامور نیروی انتظامی کشته شده‌اند. براساس گزارش‌های منتشره ۵ تن از نیروهای انتظامی در جریان انفجار مین در مرز سومار از توابع قصرشیرین، ۳ نفر در شهر حمیدیه و در جریان حمله مسلحانه به یک ایست بازرسی روز ۱۳ فروردین و ۸ نفر در حمله گروه جیش‌العدل به یک پاسگاه مرزی بین پیشین و باهوکلات روز دوشنبه ۱۷ فروردین در استان سیستان و بلوچستان کشته شده‌اند.

هم‌چنین دو تن از نیروهای سپاه پاسداران که از آن‌ها به عنوان نیروهای مخابراتی سپاه نام برده شده، در منطقه بیرک شهرستان مهرستان (زابلی – در مسیر سراوان و ایرانشهر) در استان سیستان و بلوچستان روز ۲۰ فروردین در جریان یک حمله مسلحانه کشته شدند.

به گزارش خبرگزاری فارس وابسته به سپاه پاسداران و به نقل از قاسم رضایی فرمانده مرزبانی نیروی انتظامی، در طول سال گذشته بیش از ۷۰ درگیری در طول مرز مشترک ایران و پاکستان روی داده و ۸۰ گروه مخالف و قاچاقچی در پاکستان اسکان دارند که در طول مرزها فعال هستند. تنها ساعاتی قبل از اعلام حمله نیروهای جیش العدل به پاسگاه مرزی، سپاه پاسداران از کشتن تعدادی از نیروهای مسلحِ مخالف در بلوچستان خبر داده بود.

هم‌چنین براساس اخبار منتشره بارها گروه‌هایی با هدف انجام عملیات مسلحانه و یا بمب‌گذاری قصد ورود به ایران به‌ویژه از مرزهای شرقی کشور را داشته‌اند. سوم دی‌ماه وزیر اطلاعات از دستگیری سه نفر که حامل مواد منفجره بودند در مرزهای شمال شرقی کشور خبر داده بود. این تحرکات در مرزهای شرقی کشور هم‌چنین می‌تواند علامت سوالی در رابطه با خبر انفجار مین در مرز سومار بگذارد و علت کشته شدن ۵ مامور نیروی انتظامی را با شک و تردید همراه سازد.

اما از مجموع این اخبار چه نتیجه‌ای می‌توان گرفت؟ خیلی ساده: تشدید درگیری‌ها در مناطقی که اقلیت‌های ملی (و مذهبی) به‌شدت فقیر و تحت ظلم قرار دارند. آن‌چه که ما پیش از این بارها اعلام کردیم و از جمله در شماره ۶۷۹ نشریه کار که در نیمه دوم مهرماه سال گذشته به چاپ رسید، با نقد و افشای سیاست‌های سرکوب‌گرانه جمهوری اسلامی و تداوم آن نوشتیم: “واقعیت این است که سیاست کنونی بی کم و کاست در تمام دوران حکومت اسلامی جریان داشته و هرگز نتوانسته این مشکل را حل کند. بلوچستان، خوزستان و کردستان هر کدام نمونه‌ی برجسته‌ی این موضوع هستند. فقر، بیکاری، تبعیض، سرکوب همه از عواملی هستند که زمینه را برای جذب جوانان این مناطق به گروه‌های مخالف حکومت فراهم می‌سازند و سیاست‌های رژیم نه تنها به تداوم این معضلات که به گسترش آن‌ها نیز دامن می‌زند. موضوع آن زمان پیچیده‌تر و حادتر می‌شود که بحران منطقه‌ای بر بستر چنین شرایطی می‌تواند زمینه‌ساز جذب هر چه بیشتر جوانان محروم این مناطق به گروه‌های مخالف حتا نیروهای وابسته و یا نزدیک به داعش شود.

بنابراین در شرایط کنونی، نه تنها انتظار برای حل مساله اقلیت‌ها در کابینه روحانی بیهوده است، بلکه با توجه به بحران کنونی منطقه باید انتظار تشدید بحران در این مناطق و واکنش‌های توده‌های تحت ستم آن را حتا با هدایت و رهبری گروه‌های ارتجاعی انتظار داشت”. وقایع اخیر و اعترافات مقامات سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی، اثبات آن‌چیزی‏ست که ما پیشتر اعلام کرده بودیم.

اگر تا دیروز سیاست‌های ارتجاعی داخلی رژیم عامل بوجود آمدن این شرایط بودند، امروز سیاست‌های منطقه‌ای جمهوری اسلامی و بحران منطقه‌ای نیز به آن افزوده شده و به‌ویژه منجر به رشد بیش از پیش جریان‌های ارتجاعی مذهبی و ناسیونالیستی بویژه در بلوچستان و حتا خوزستان گردیده است.

امروز شنیدن اخبار به خاک سپردن نیروهای نظامی رژیم در شهرهای گوناگون ایران که در جنگ‌های عراق و سوریه کشته شده‌اند، به امری عادی تبدیل شده است. روز ۲۰ فروردین جنازه ۷ پاکستانی که توسط سپاه به عراق فرستاده شده بودند در شهر قم به خاک سپرده شد. حتا تعدادی از فرماندهان نظامی سپاه نیز در بین کشته‌شدگان هستند. طبیعی‌ست که پاسخ دولت‌هایی که در مقابل دولت ایران صف کشیده‌اند، به‌ویژه دولت‌های عربی از نمونه عربستان، به حضور نظامی ایران در جنگ‌های منطقه‌ای، تنها محدود به بمباران یمن نخواهد بود و آن‌ها دست خود را برای کمک‌های مالی و تسلیحاتی به گروه‌هایی هم‌چون “جیش‌العدل” باز می‌بینند. همان‌طور که پیش از این، در دادن کمک به گروه‌های ارتجاعی مذهبی مخالف دولت بشار اسد تردید نکردند. و طبیعی‌ست که هر قدر بر هیزم این آتش افزوده شود، شعله‌های آن نیز بزرگ‌تر و مخرب‌تر خواهند شد.

البته ریشه‌ی اصلی این اتفاقات همان‌طور که گفته شد در سیاست‌های داخلی حاکمیت و شرایط مشخص این مناطق است. برای نمونه در بلوچستان این بحران حادتر از دیگر نقاط کشور است. اگر به میزان فقر، بیکاری، اعدام و دیگر اشکال سرکوب دولتی در این منطقه بنگریم، می‌بینیم که مردم بلوچستان از این منظر بیش از دیگر مناطق کشور در معرض ستم قرار دارند و با توجه به زمینه‌ی نارضایتی‌های ملی و مذهبی، و در کنار آن ویژگی‌های جغرافیایی، درگیری‌ها در این منطقه بیش از دیگر مناطق کشور است.

هم‌اکنون  نرخ بیکاری در استان سیستان و بلوچستان بین ۳۵ تا ۴۰ درصد برآورد می‌شود. حتا براساس آمارهای رسمی، نرخ بیکاری در این استان بسیار بالاتر از متوسط کشوری است. در سال ۸۹ نرخ بیکاری استان معادل ۷/ ۳۶ درصد اعلام شده بود. آمارهای رسمی هم‌چنین حکایت از بیکاری ۸/ ۴۴ درصدی در سراوان و ۲/ ۴۳ درصدی در ایرانشهر (دو شهر مهم استان) دارند، این دو شهر به ترتیب سومین و پنجمین شهر کشور با نرخ بالای بیکاری (نرخ رسمی) هستند. نرخ بی‌سوادی نیز در استان بسیار بالاست، ۳۲ درصد بی‌سواد در میان جمعیتی که در سن تحصیل قرار دارند!! امید به زندگی (طول عمر) در این استان ده سال پایین‌تر از نرخ متوسط کشوری و پایین‌ترین میزان امید به زندگی در کشور است که حکایت از فقر گسترده در میان توده‌های محروم سیستان و بلوچستان دارد.

در حالی که براساس برآوردهای مرکز آمار متوسط درآمد یک خانوار روستایی در سال ۹۲ معادل ۱۲ میلیون و ۹۵ هزار تومان بوده، درآمد متوسط روستاییان استان سیستان و بلوچستان (که نیمی از جمعیت استان را تشکیل می‌دهند) برابر با ۶ میلیون و ۷۱۳ هزار و ۲۰۰ تومان بوده است، یعنی به طور متوسط ماهانه چیزی کمتر از ۵۶۰ هزار تومان!!

خوزستان نمونه دیگر این موضوع است. به‌گفته‌ی مدیر کل تعاون، کار و رفاه اجتماعی خوزستان، براساس سرشماری سال ۹۰، نرخ بیکاری در استان ۲۷ درصد و در برخی شهرستان‌های استان ۴۰ درصد بوده است.

به گزارش خبرگزاری مهر  ۷ شهر مسجدسلیمان، باوی، دشت آزادگان، اندیکا، شادگان، اندیمشک و خرمشهر جزء ۲۰ شهری هستند که دارای بالاترین نرخ بیکاری در کشور می‌باشند. به‌گفته‌ی مدیرکل آمار استانداری خوزستان نرخ بیکاری مسجد سلیمان ۴۳ درصد است و در طی سال‌های ۸۵ تا ۹۰ (که بحران اقتصادی به مرحله‌ی حاد کنونی نرسیده بود) نرخ رشد اشتغال در این استان منفی بوده است!!

براساس تحقیق مرتضی افقه و طلیعه قنواتی فر که در شماره اول مجله اقتصاد و توسعه منطقه‌ای در نیمه اول سال ۹۰ انتشار یافته، سال ۸۵ در مناطق شهری استان خوزستان ۵۳ درصد از مردم و در مناطق روستایی ۳۶ درصد زیر خط فقر بودند و کیست که نداند در طول تمام این سال‌ها بر تعداد انسان‌هایی که به زیر خط فقر رانده شده‌اند افزوده شده است.

مردم این استان‌ها هم‌چنین با مشکلاتی از قبیل نبود و یا کمبود آب آشامیدنی، برق، بهداشت و درمان و بسیاری از خدمات و امور زیربنایی روبرو هستند. بعد از گذشت ۲۷ سال از پایان جنگ ایران و عراق، هنوز آثار جنگ و ویرانی‌های آن بر پیشانی استان خوزستان و شهرهای آن هویداست. گزارش‌های متعددی از عمق دردناک فقر در این مناطق منتشر شده است.

استان کردستان نیز با مشکلاتی کم‌وبیش مشابه روبروست. نرخ بیکاری در این استان نیز براساس آمارهای دولتی دومین نرخ بالای بیکاری در کشور است. در فروردین سال گذشته استاندار کردستان نرخ بیکاری در استان را بسیار بالاتر از آمارهای رسمی و بالای ۲۸ درصد اعلام کرد.

مشکلات امنیتی، فرهنگی و سیاسی از دیگر مشکلات این استان‌هاست، برای نمونه اعدام زندانیان سیاسی در سال‌های اخیر اغلب در این سه استان بوده است.

در یک جمله فقر،بیکاری، سرکوب و ستم ملی عامل اصلی این وقایع است و دولت جمهوری اسلامی نقش بسزایی در استمرار و بقای آن دارد. و بی‌هیچ تردیدی تا زمانی که سیاست‌های کنونی ادامه دارد و به بیانی دقیق‌تر تا زمانی که جمهوری اسلامی در ایران برقرار است این وضعیت ادامه خواهد داشت و از میان توده‌ها و یا سربازانی که به اجبار به خدمت نیروی انتظامی، ارتش و سپاه درمی‌آیند قربانی‌های دیگری می‌گیرد. فراز و فرودهای آن را نیز شرایط مشخص تعیین می‌کند.

تنها دولتی که با فقر و بیکاری مبارزه کرده و برابری اقتصادی، سیاسی و اجتماعی ملیت‌های ساکن ایران را تضمین و تامین کند، می‌تواند بر این وضعیت نقطه‌ی پایانی بگذارد و این تنها حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان خواهد بود.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۹۱ در فرمت پی دی اف

بیانیه اجلاس لوزان، ادامه توافقات ژنو

kar_logo01اجلاس لوزان سوئیس که با حضور نمایندگان جمهوری اسلامی و گروه‌١+ ۵ در اواخر ماه مارس برگزار شد و با تمدید‌های پی‌درپی برای حصول به‌نوعی توافق، همراه بود، سرانجام، روز دوم آوریل، ١٣ فروردین با صدور یک بیانیه به کار خود پایان داد. خلاصه‌ای از این بیانیه که در سایت‌های خبری رژیم انتشار یافت، نشان می‌دهد که طرفین این نزاع، بدون وارد شدن به جزئیات ، به یک‌رشته توافق کلی، یا به‌عبارت‌دیگر به “راه‌حل‌هایی برای رسیدن به برنامه جامع اقدام مشترک” دست یافتند. این بیانه در مقدمه می‌گوید:” مجموعه متضمن این راه‌حل‌ها، جنبه حقوقی نداشته و صرفاً راهنمای مفهومی تنظیم و نگارش برنامه جامع اقدام مشترک را فراهم خواهد ساخت. بر این اساس تدوین برنامه جامع اقدام مشترک با مبنا قرار دادن این راه‌حل‌ها در آینده نزدیک آغاز خواهد گردید.”

از مفاد این بیانه چنین برمی‌آید که برنامه غنی‌سازی اورانیوم در ایران به حالت تعلیق ١٠ ساله درخواهد آمد. تأسیسات هسته‌ای فردو به مرکز تحقیقات هسته‌ای و فیزیک پیشرفته تبدیل خواهد شد. رآکتور آب‌سنگین اراک بازطراحی خواهد شد که دیگر قابل‌استفاده برای غنی‌سازی نباشد. فقط در تأسیسات نطنز ۵٠٠٠ سانتریفیوژ به تولید مواد غنی‌شده در سطح ۶٧/٣ در صد ادامه خواهند داد. اما یکی از خواست‌های جمهوری اسلامی در مورد فرایند تحقیق و توسعه سانتریفیوژهای پیشرفته، ظاهراً پذیرفته‌شده است.
جمهوری اسلامی همچنین پروتکل الحاقی را که تاکنون از پذیرش آن سرباز زده بود، پذیرفت . مطابق ضوابط این پروتکل، آژانس ازجمله، از حق بازرسی‌های سرزده برخوردار می‌گردد و می‌تواند به هر مکانی که برای انجام وظایف خود ضروری می‌داند، دسترسی پیدا کند.
در این بیانیه یک پاراگراف نیز به لغو تحریم‌ها اختصاص‌یافته و گفته‌شده است:
” پس از اجرایی شدن برنامه جامع اقدام مشترک ، تمامی قطعنامه‌های شورای امنیت لغو خواهد شد و همه تحریم‌های اقتصادی و مالی چندجانبه اروپا و یک‌جانبه امریکا ازجمله تحریم‌های مالی، بانکی، بیمه، سرمایه‌گذاری و تمامی خدمات مرتبط با آن‌ها در حوزه‌های مختلف ازجمله نفت، گاز، پتروشیمی و خودروسازی فوراً لغو خواهند شد. همچنین تحریم‌ها علیه اشخاص حقیقی و حقوقی، سازمان‌ها، نهادهای دولتی و خصوصی تحت تحریم‌های مرتبط هسته‌ای ایران ازجمله؛ بانک مرکزی، سایر مؤسسات مالی و بانکی، سوئیفت، کشتیرانی و هواپیمایی جمهوری اسلامی، کشتیرانی نفت به‌طور همه‌جانبه فوراً برداشته خواهند شد. همچنین کشورهای عضو گروه (۱+۵) متعهد هستند از وضع تحریم‌های جدید در موضوع هسته‌ای خودداری نمایند.”
این دقیقاً آن چیزی است که جمهوری اسلامی در ازای از دست دادن برنامه هسته‌ای خود، خواهان آن بوده است. فقط باید دید که در جزئیات و به‌ویژه آن بخشی که به تحریم‌های آمریکا یا حتی اروپا مربوط می‌گردد، روال آن در جزئیات چگونه خواهد بود.
با پایان یافتن این مرحله از مذاکرات، تدوین پیش‌نویس برنامه جامع اقدام مشترک تا بازه زمانی ١٠ تیرماه در دستور کار قرار می‌گیرد.
این بیانیه در حقیقت ادامه توافقنامه ژنو و تأمین خواست گروه کشورهای ١+۵ برای برچیدن فعالیت‌های هسته‌ای جمهوری اسلامی است.
از مدتی پیش دیگر آشکار بود که دو طرف اصلی نزاع، یعنی جمهوری اسلامی و دولت آمریکا خواهان رسیدن به‌نوعی توافق بر سر پرونده هسته‌ای هستند. دلایل آن نیز پوشیده نبود.
جمهوری اسلامی در طول دو دهه گذشته، ده‌ها میلیارد دلار ثروت کشور و حاصل دسترنج کارگران ایران را صرف هزینه‌های کلان هسته‌ای کرد، تا از طریق دست‌یابی به سلاح هسته‌ای به جاه‌طلبی‌های توسعه‌طلبانه و هژمونی‌طلبانه خود جامه عمل پوشد. اقدامی که متضمن هیچ‌گونه نفعی برای توده‌های مردم ایران نبود. بالعکس، علاوه بر هزینه‌های کلان، درنتیجه تحریم‌ها، مدام فشار بر سطح معیشت توده مردم افزایش یافت و فقر، بیکاری و گرانی به مرحله‌ای رسید که رژیم خطر بروز قیام‌ها و شورش‌های توده‌ای را در چشم‌انداز دید.
با تشدید بحران و ازهم‌گسیختگی اقتصادی و ورشکستگی مالی، رژیم راهی جز عقب‌نشینی در مقابل خود ندید و تنها راه برون‌رفت از وضعیت موجود را، رسیدن به توافقی دید که از طریق آن بتواند با لغو تحریم‌ها، موانع موجود از سر راه سرمایه‌گذاری و فروش نفت و محدودیت‌های مبادلاتی، مالی و بانکی، برداشته شود. امکان صدور بلامانع سرمایه به درون ایران فراهم گردد و به ده‌ها میلیارد دلار از دارائی‌های بلوکه‌شده در کشورهای دیگر دست یابد. انجام این وظیفه بر عهده کابینه روحانی قرار گرفت که اساساً فلسفه به قدرت رسیدن آن تحقق همین سازش و توافق بوده است. این‌که آیا حتی لغو تمام تحریم‌ها می‌تواند، بحرانی را که اقتصاد ایران در طول متجاوز از ۳ دهه با آن روبه‌روست، حل کند و مشکل‌گشای جدی این بحران باشد، در اینجا موردبحث نیست. جمهوری اسلامی و کابینه روحانی، راه‌حل معضلات رژیم را در توافق بر سر نزاع هسته‌ای و لغو تحریم‌ها می‌دانند.
جمهوری اسلامی در حالی در طول مذاکرات یک دهه گذشته، بر ادامه سیاست ارتجاعی و جاه‌طلبانه خود، اصرار می‌ورزید که از همان آغاز روشن بود قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای اجازه نخواهند داد به سلاح هسته‌ای دست‌یابد و سرانجام هم ناگزیر به تسلیم خواهد شد.
چنین نیز شد. پس از قطعنامه‌ها و تحریم‌های پی‌درپی شورای امنیت و تحریم‌های یک‌جانبه و چندجانبه قدرت‌های جهانی علیه جمهوری اسلامی، وقتی‌که این تحریم‌ها ضربه قطعی را به رژیم وارد آورد، آنگاه روحانی بر سرکار آمد، تا با تحقیر و خواری، توافق‌نامه ژنو را امضاء کند. جمهوری اسلامی رسماً پذیرفت که عملاً به غنی‌سازی موردنظر خود پایان دهد. قرار شد اورانیوم غنی‌شده ۲۰ درصدی را یا به کمتر از ۵ درصد رقیق کند و یا اکسید نماید. پذیرفت که خط برگشت‌پذیری نیز وجود نخواهد داشت. گسترش فعالیت در تأسیسات هسته‌ای، نطنز، فردو و اراک متوقف گردید. اطلاعات تمام سایت‌ها در اختیار آژانس قرار گرفت. دسترسی روزانه بازرسان آژانس به فردو و نطنز، کارگاه‌های تولید و مونتاژ سانتریفیوژها، معادن اورانیوم، توقف فعالیت رآکتور آب‌سنگین اراک، پذیرفته شد. اما در ازای آن چه چیزی به جمهوری اسلامی داده شد؟ قرار شد تحریم‌های دیگری صورت نگیرد. تلاشی برای کاهش خرید نفت از جمهوری اسلامی صورت نخواهد گرفت. یعنی این‌که مشتریان کنونی بتوانند میانگین میزان کنونی خرید نفت را ادامه دهند. تحریم‌های آمریکا و اروپا بر بیمه و خدمت حمل‌ونقل به حالت تعلیق درآمد. تعلیق تحریم صادرات پتروشیمی، طلا و فلزات گران‌بها، صنعت خودروسازی، عرضه و نصب قطعات یدکی هواپیما و تسهیل تجارت به‌اصطلاح انسان دوستانه، به‌اضافه جیره‌بندی پرداخت ماهیانه بخش کوچکی از دلارهای بلوکه‌شده، تمام آن چیزی بود که به رژیم داده شد. این تسلیم‌نامه موسوم به “توافق‌نامه اقدام مشترک” ژنو، به مخالفت‌هایی در درون هیئت حاکمه منجر شد، اما خامنه‌ای اوضاع را آرام کرد. مذاکرات در چارچوب همین توافقنامه ادامه یافت تا به نتایجی وسیع‌تر در اجلاس لوزان دست‌یافت.
دولت آمریکا و کابینه اوباما نیز به دلایل متعدد در پی یک توافق و سازش با جمهوری اسلامی بودند.
هیئت حاکمه آمریکا می‌داند که تحریم‌ها نمی‌تواند تا بی‌نهایت ادامه یابد. چون در اینجا پای منافع اقتصادی حتی نزدیک‌ترین متحدین آمریکا در میان است که در غیاب آن‌ها، کشورهایی امثال چین بازار ایران را به تصرف خود درآورده‌اند. علاوه بر این، تحریم‌‌ها، اختلال‌هایی در مناسبات اقتصادی تعداد دیگری از کشورهای جهان با جمهوری اسلامی پدید ‌آورده که آن‌ها نیز خواهان برافتادن تحریم‌ها هستند. بنابراین، برای هیئت حاکمه آمریکا نیز روشن بود که در درازمدت، ادامه تحریم‌ها، ممکن نیست. اگر چنین است، دولت آمریکا و متحدین آن، چنان‏چه راه سازش را در پیش نمی‌گرفتند، می‌بایستی تاکتیک دیگری را برای مقابله با جمهوری اسلامی در دستور کار قرار می‌دادند، که از کارآئی بیشتری برخوردار باشد. پس از تحریم‌های به‌اصطلاح فلج‌کننده، راه و روش مؤثرتر برای مقابله، چیزی جز جنگ نبود.
واقعیت اما این است که اکنون، امپریالیسم آمریکا و متحدین آن، در موقعیت اقتصادی، سیاسی و نظامی ۱۵ سال پیش نیستند که بتوانند دست به یک لشکرکشی نظامی بزنند. شکست‌های نظامی آن‌ها در عراق و افغانستان هم به‌خوبی نشان داد که لشکرکشی و اشغال نظامی کشورها، چاره‌ساز نیست. اوضاع شدیداً بحرانی خاورمیانه و جنگ‌های داخلی در چند کشور این منطقه نیز نشان می‌دهد که هرگونه اقدام نظامی، می‌تواند، تمام کشورهای خاورمیانه را به گرداب یک جنگ درازمدت و بحران‌های لاینحل بکشاند. این هم ناگفته نماند که اوباما هم تمایلی نداشت که در دور دوم ریاست‌جمهوری‌اش آمریکا را وارد یک درگیری نظامی کند که سرنوشتی پر از ابهام داشت.
بنابراین دلایل است که اوباما نیز همانند جمهوری اسلامی چاره دیگری جز این نداشت که به‌نوعی از توافق و سازش با جمهوری اسلامی‌برسد که لااقل بتواند پیشرفت آن را در عرصه غنی‌سازی و ساخت بمب اتم سد کند و یا به تعویق اندازد.
توافقاتی که تاکنون صورت گرفته است، به‌رغم مخالفت‌هایی که در درون آمریکا و یا در سطح منطقه خاورمیانه توسط اسرائیل صورت گرفته، تماماً به نفع دولت آمریکا و سیاست‌های آن بوده است.
مخالفت‌هایی که اوباما از درون، به‌ویژه از جانب جناح جمهوری‌خواه یا از بیرون توسط اسرائیل بر سر توافق هسته‌ای با جمهوری اسلامی، باآن روبه‌روست، آن‌گونه که عنوان می‌شود، مطلقاً به این بحث ارتباط ندارد که توافق و سازش بر سر پرونده هسته‌ای، قوی یا ضعیف بوده است. بلکه اختلافی است که اساساً بر سر نحوه برخورد با جمهوری اسلامی قرار دارد.
از دیدگاه حزب جمهوری‌خواه و کنگره آمریکا و ایضاً اسرائیل و عربستان سعودی و برخی دولت‌های دیگر، پرونده هسته‌ای از آغاز، دست‌آویزی برای عقب راندن جمهوری اسلامی در سیاست خارجی بوده که تا تحقق آن، این پرونده می‌بایستی همچنان لاینحل باقی بماند. در‌حالی‌که در سیاست اوباما، پرونده هسته‌ای تقریباً از سیاست خارجی جمهوری اسلامی جداشده و به‌صورت یک مسئله جداگانه، حل آن در دستور کار قرارگرفته است. یا لااقل تا جایی که می‌تواند، دست‌یابی جمهوری اسلامی را به سلاح هسته‌ای به تأخیر اندازد و بدین طریق مانع از برهم خوردن توازن قوای نظامی در منطقه گردد، به‌عنوان حل جزئی یک مسئله کلی در سیاست خارجی دولت آمریکاست. از دیدگاه قدرت‌های جهانی گروه ١+۵ نیز مطلوب‌ترین راه‌حل نزاع هسته‌ای همین شیوه دیپلماتیکی است که بی‌دردسر جمهوری اسلامی را به عقب‌نشینی وادار کرده است.
از آنچه که گفته شد، می‌توان نتیجه گرفت که به‌رغم مخالفت‌هایی که دو طرف درگیر در مسئله هسته‌ای هنوز با آن روبه‌‌رو هستند، راه بازگشتی از این مذاکرات وجود ندارد. با تعیین خطوط کلی توافقات اجلاس لوزان و لو این‌که در آینده در جزئیات نیز اختلاف بروز کند، سرانجام طرفین تلاش خواهند کرد، با دادن امتیازات متقابل به یکدیگر، پرونده هسته‌ای را در چند ماه آینده مختومه اعلام کنند.
توافق نهائی و مختومه اعلام شدن نزاع هسته‌ای البته برخلاف توهم پراکنی‌های دارو دسته‌های رژیم به این معنا نخواهد بود که در وضعیت توده‌های مردم ایران بهبودی جدی رخ خواهد داد. بحران‌های جمهوری اسلامی عمیق‌تر از آن هستند که با حل نزاع هسته‌ای حل شوند. علاوه بر این، حل نزاع هسته‌ای به معنای پایان سیاست‌های ماجراجویانه جمهوری اسلامی نخواهد بود. جمهوری اسلامی بر سر نزاع هسته‌ای شکست و عقب‌نشینی را پذیرفته است. اما هنوز از سیاست خارجی توسعه‌طلبانه و هژمونی‌طلبانه منطقه‌ای دست برنداشته است. لذا اختلافات در سیاست خارجی همچنان با قدرت‌های امپریالیست و منطقه‌ای باقی می‌ماند و ادامه خواهد یافت.

 متن کامل نشریه کار شماره ۶۹۰ در فرمت پی دی اف