هپکو، درس‌هایی که باید آموخت و به کار گرفت

دور جدید اعتراضات کارگران هپکو از روز یکشنبه ۵ مهر با تجمع در محل کارخانه آغاز شد. در چهارمین روز کارگران پس از تجمع در کارخانه از مسیر میدان حافظیه به سمت استانداری دست به راهپیمایی زدند. روز پنجشنبه پس از چند روز اعتراض سازمان تامین اجتماعی اعلام کرد مهدی خطیبی مدیرعامل پیشین “ایران خودرو” را به عنوان “سرپرست گروه صنعتی هپکو” منصوب کرده است. تعیین مدیرعامل به جای سرپرست موقت یکی از خواست‌های کارگران بود (در گزارش رسانه‌ها از مهدی خطیبی به عنوان مدیرعامل جدید کارخانه نام برده شده است). هم‌چنین به کارگران وعده داده شد که دستمزد شهریورماه بزودی پرداخت شده و معوقات بیمه‌ای پرداخت می‌شود. فرماندار اراک نیز اعلام کرد با تسریع در ترخیص تجهیزات گمرکی روند تولید از سرگرفته خواهد شد.

تعیین مدیرعامل متخصص و پاسخگو و پایان اداره طولانی شرکت با سرپرست موقت(چهار ماه اخیر)، پرداخت مطالبات مزدی (بخشی از حقوق مرداد و تمام حقوق شهریور)، رفع مشکلات بیمه‌ای به علت عدم پرداخت بدهی به تأمین اجتماعی و راه‌اندازی تولید پایدار از جمله خواست‌های کارگران هپکو است. از عجایب این سرزمین یکی هم این است ‌که مشکلات بیمه‌ای کارگران هپکو با سازمان تأمین اجتماعی در حالی‌ست که مدیریت کارخانه و بخش عمده سهام در دست همین سازمان می‌باشد!!

اما چه بر سر هپکو (که روزگاری از آن به عنوان “بزرگ‌ترین تولیدکننده ماشین‌آلات راه‌سازی و معدنی خاورمیانه” نام برده می‌شد)  آمده است؟ و تجارب مبارزات کارگران هپکو از سال ۱۳۹۰ تا امروز چه درس‌هایی برای کارگران هپکو و جنبش کارگری دارد؟ ابتدا به موضوع اول می‌پردازیم.

 

هپکو از دیروز تا امروز

شرکت هپکو در سال ۱۳۵۱‌ با مشارکت و سرمایه گذاری سازمان گسترش و نوسازی صنایع ایران “ایدرو” (۵۵ درصد) و خانواده رضایی (۴۵ درصد) تأسیس و در سال ۱۳۵۴ (در زمینی به مساحت ۹۰ هکتار) با ظرفیت اسمی تولید ۵۰۰ دستگاه به بهره‌برداری رسید. در ابتدا هپکو کار را با همکاری شرکت‌هایی از آمریکا، فرانسه، ژاپن و سوئد آغاز کرد.

بعد از قیام سال ۵۷، سهام خانواده رضایی مصادره و “ایدرو” مالک صددرصد کارخانه شد. طرح توسعه هپکو که از سال ۶۳ آغاز شد، ظرفیت تولید ۳۰۰۰ دستگاه ماشین‌آلات مختلف از قبیل کمباین، لودر و بولدوزر و نیز ساخت تجهیزات سد و نیروگاه و غیره  را به عنوان هدف در دستور کار قرار داد. هم‌چنین برای این هدف، ساخت سالن تولید ۶۰ هزار متری با هدف ساخت سازه‌ها و شاسی ماشین‌آلات راه‌سازی و معدنی و گسترش امکانات ساخت داخل با همکاری شرکت لیبهر آلمان (Liebherr) آغاز شد. هپکو در همکاری با شرکت آلمانی از جمله اقدام به تولید بیل مکانیکی کرد، در همکاری با شرکت ژاپنی کوماتسو بولدوزر و لودر تولید شد و در همکاری با شرکت سوئدی ولوو خط تولید لودر متوسط راه‌انداری گردید.

از سال‌های ۷۵ تا ۸۵ (سال واگذاری هپکو به بخش خصوصی) به عنوان اوج رشد و شکوفایی هپکو یاد می‌شود. برای نمونه در اسفند ۸۴ تنها در یک ماه ۳۰۰ دستگاه ماشین‌آلات سنگین در هپکو تولید شد. نه تنها تولیدات از نظر کمی و کیفی ارتقا یافتند، بلکه همکاری و مبادله با شرکت‌های معتبر صنعتی جهان نیز توسعه یافته بود. در سال ۸۵ هپکو تحت شرایطی کاملاً مشکوک به علی اصغر عطاریان بدون مناقصه واگذار گردید. علی اصغر عطاریان از مدیران اولیه جهاد سازندگی بود و از آن زمان رابطه‌ی نزدیکی با بیژن زنگنه (اولین وزیر جهاد سازندگی) و دیگر مقامات حکومتی داشت. علی اصغر عطاریان با روابطی که در حاکمیت داشت، توانست مالکیت چند کارخانه از جمله واگن‌سازی کوثر را بدست آورد و در زمان ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد مالکیت هپکو را نیز بدست آورد.

در سه سال اول واگذاری هپکو به بخش خصوصی (واگن سازی کوثر) یعنی سال‌های ۸۵، ۸۶ و ۸۷ در هپکو ۲۱۴۰، ۲۲۷۹ و ۲۳۹۲ دستگاه تولید شد. اما از سال ۸۸ به یکباره تولید به شدت افت کرد و به ۱۴۰۸ دستگاه رسید. این روند در سال‌های بعد ادامه یافت به‌گونه ای که در سال ۹۱‌ یعنی طی سه سال به ۲۹۱ دستگاه کاهش یافت. تولید در سال ۹۶ به ۷۵ دستگاه و سال ۹۸ به ۵۳ دستگاه رسید. بدین ترتیب از اولین سال خصوصی سازی تا سال ۹۸ تولید ۵/ ۹۷ درصد کاهش یافت!!

از مرداد ۹۹ سازمان تأمین اجتماعی بابت طلب‌های‌اش از دولت، سهام ۵/ ۵۲ شرکت هپکو و بدین‌ترتیب مدیریت هپکو را در دست گرفت. در سال‌های ۱۴۰۰، ۱۴۰۱ و ۱۴۰۲ تولید ماشین‌آلات با کمی افزایش به ۱۱۳، ۲۱۶ و سپس به ۳۶۸ دستگاه رسید. سال ۱۴۰۳ تولید بهتر شد و به ۶۱۰ دستگاه رسید، اما سال ۱۴۰۴ بار دیگر روند کاهشی تولید آغاز شد و به ۴۷۸ دستگاه بالغ گردید. اما فاجعه بار دیگر از راه رسید و در ۵ ماهه اول سال‌جاری تنها ۲‌ دستگاه تولید شد. در واقع کارخانه هپکو با آن عظمت و سابقه طولانی در عمل تعطیل گردید.

با تعطیلی تولید، هپکو برای پرداخت هزینه‌های جاری می‌باید ماهانه ۳۵۰۰ میلیارد تومان وام بانکی دریافت کند. کل درآمد شرکت در سه ماهه نخست سال ۱۴۰۵ حدود ۳۹۷ میلیارد تومان بود که نسبت به دوره مشابه سال قبل از آن ۵۳ درصد کاهش نشان می‌دهد. این در حالی‌ست که به نوشته‌ی خبرگزاری دولتی ایلنا، برای تأمین هزینه‌های جاری باید سالانه بین ۴۰۰ تا ۵۰۰ دستگاه تولید و به فروش برسد. به‌نوشته‌ی همین خبرگزاری قطعات مربوط به ۱۰۸ دستگاه در گمرک متوقف مانده و با مشکل ترخیص مواجه است. براساس همین گزارش تنها ۳۰ درصد از محصولات هپکو در داخل تولید شده و ۷۰ درصد قطعات مربوطه وارداتی هستند. آغاز جنگ و محاصره دریایی تاثیر زیادی در وضعیت هپکو به مانند بسیاری از کارخانجات دیگر گذاشت. برای نمونه تولیدات هپکو پس از جنگ ۱۲ روزه به شدت کاهش یافت و به ۳۰ درصد قبل از جنگ رسید. هم‌چنین ادامه محاصره دریایی برای کارخانه‌ای که ۷۰ درصد قطعات مورد نیاز آن وارداتی هستند، یک فاجعه است.

در طول این سال‌ها تعداد کارگران هپکو نیز همراه با کاهش تولید به شدت کاهش یافت و با اخراج هزاران کارگر هم اکنون تنها ۸۳۰ نفر در کارخانه حضور دارند و کل پرسنل هپکو به ۱۱۷۰ نفر می‌رسد.

 

مبارزات کارگران هپکو

در سال ۱۳۹۰ کارگران هپکو با اعتصاب و بستن درب کارخانه، خواستار پرداخت دستمزدهای معوقه خود شدند. این زمانی است که بخش خصوصی بر هپکو چنگ انداخته و تولید به‌شدت کاهش یافته است. از این به بعد ما شاهد اعتراضات و اعتصابات متعدد کارگران هپکو هستیم. مبارزاتی که چندین سال به صورت مستمر ادامه یافت.

در اسفند ۱۳۹۴ دور جدیدی از مبارزات کارگران هپکو با تجمع در برابر استانداری در اعتراض به شش ماه حقوق معوقه آغاز شد. کارگران اعتصابی در روز ۲۲‌ اسفند از کارخانه به سمت مرکز شهر دست به راهپیمایی زدند.

اعتراض و اعتصاب کارگران هپکو در دی و بهمن سال ۱۳۹۵ یکی از فرازهای باشکوه مبارزات کارگران هپکو و جنبش کارگری بود. در واقع، بعد از خصوصی‌سازی و غارت اموال کارخانه که به کاهش شدید تولید و بحران در هپکو منجر گردید، کارگران هپکو به توالی در اعتراض و اعتصاب بودند.

در دی‌ماه ۹۵، جمعی از کارگران هپکو از اراک به تهران رفته و در برابر ساختمان خصوصی‌سازی دست به تجمع زدند. دستمزد کارگران چهار  ماه به طور ناقص پرداخت شده و پنج ماه هم هیچ دستمزدی پرداخت نشده بود. پس از بازگشت کارگران موج اعتصاب و راهپیمایی آغاز گردید و بیش از ۱۳۰۰ کارگر هپکو روز ۱۸ دی وارد خیابان‌های اراک شده و در میدان مرکزی شهر دست به تجمع زدند. راهپیمایی و تجمع در برابر مراکز مختلف دولتی در این مدت بارها تکرار گردید. این اعتراضات بیش از یک ماه به طول انجامید. از جمله شعارهای کارگران در این روزها شعاری بود که مردم در روزهای قبل از قیام ۵۷ و سرنگونی رژیم سلطنتی سر می‌دادند: “زیر بار ستم نمی‌کنیم زندگی – جان فدا می‌کنیم در ره آزادگی، وای از این وضع – وای از این وضع”. در یکی از این تجمعات و راهپیمایی‌ها، یکی از نمایندگان کارگران در سخنان خود خطاب به نیروی انتظامی که برای سرکوب کارگران بسیج شده بود، گفت: “کارگران از باتوم و زندان نمی‌ترسند چرا که زندگی چنان دشوارو خفت بار شده که باتوم و زندان، از آن بهتر وقابل تحمل‌تر شده است”.

یکی دیگر از فرازهای مبارزات کارگران هپکو به شهریور ۹۶ برمی‌گردد که کارگران هپکو در اتحاد با کارگران آذرآب که کارخانه آن‌ها نیز در پی واگذاری به بخش خصوصی دچار بحران شده بود، وارد خیابان شدند. این‌بار جمهوری اسلامی با خشونت تمام (از ضرب و شتم تا پرتاب گاز اشک‌آور به صورت کارگران) به مقابله با کارگران مبارز هپکو و آذرآب آمد.

اوج مبارزات کارگران هپکو تا سال ۹۹ بود. در سال ۹۸ در حالی که در پی مبارزات شکوهمند هفت‌تپه و فولاد اهواز در سال ۹۷، رژیم تعدادی از کارگران را دستگیر و تعدادی را اخراج کرده بود، کارگران هپکو با وارد شدن شجاعانه به دور جدیدی از مبارزه، این پندار را زدودند که رژیم می‌تواند با دستگیری و اخراج کارگران اوضاع را به نفع خود مدیریت کند. کارگران هپکو در این دور از مبارزات خود بار دیگر به تلفیقی از اشکال گوناگون مبارزه دست زدند، از جمله مسدود کردن خطوط راه‌آهن. در بهمن ۹۹ بار دیگر کارگران هپکو در جریان اعتراضات خود خطوط راه‌آهن را مسدود کردند.

کارگران هپکو در طول این سال‌ها چه با طرح شعارهای بدیع و چه در سخنرانی‌های نمایندگان مبارز خود و چه در اشکال مبارزاتی و استمرار آن، سهم بزرگی در بالا بردن آگاهی طبقه کارگر و تجارب جنبش کارگری داشتند.

در سال‌های بعد و با واگذاری سهام عمده به تامین اجتماعی و بهبود (اندک) وضع تولید اگرچه از اعتراضات کارگران هپکو کاسته شد، اما این اعتراضات ادامه یافت. از جمله تجمع در کارخانه و در اعتراض به افزایش سن بازنشستگی در برنامه پنجساله هفتم (۲۰ خرداد ۱۴۰۲)، یا نصب بنر در اعتراض به برنامه دولتی “هفته کارگر” در اردیبهشت ۱۴۰۳.

 

آیا بحران هپکو قابل حل است؟

با توجه به نبود چشم‌انداز روشنی برای پایان جنگ و محاصره دریایی، به دلیل وابستگی هپکو (و دیگر صنایع ایران) به واردات، چشم‌اندازی برای بهبود تولید در شرایط کنونی وجود ندارد. جمهوری اسلامی در کنار دولت‌های آمریکا و اسرائیل، مسئول به راه افتادن جنگ است و عواقب این جنگ که عموماً بر شانه‌های کارگران و زحمتکشان افتاده است، نتیجه سیاست‌های این دولت‌های ارتجاعی و فاشیست است.

کارگران امنیت شغلی می‌خواهند، کارگران باید بتوانند با دستمزدهای خود یک زندگی انسانی برای خود و خانواده‌های‌شان فراهم آورند. از همین رو دولت مسئول بروز این وضعیت فاجعه‌بار است و باید در برابر خواست‌های کارگران پاسخگو باشد.

کارگران باید بدانند که با ادامه سیاست‌های کنونی جمهوری اسلامی هیچ چشم‌اندازی برای بهبود شرایط‌شان وجود ندارد و تا زمانی که در سطح سراسری متحد نشوند، نمی‌توانند در راستای منافع خود گام‌های مؤثری بردارند. تجارب هپکو و بسیاری از کارخانجات دیگر از جمله در همین شهر اراک که همگی در بحران قرار دارند، در برابر چشمان ما است. به همین دلیل باید در تمامی محیط‌های کاری متشکل شد. با پیوستن تشکل‌های کارخانجات و دیگر محیط‌های کاری به یکدیگر، طبقه کارگر خواهد توانست به عنوان بزرگ‌ترین گروه اجتماعی، به عنوان طبقه‌ای که نقشی تعیین‌کننده در تولید جامعه دارد، پرچم مبارزه علیه نظم ستمگرانه سرمایه‌داری حاکم را برافراشته نماید.

متن کامل نشریه کار شماره  ۱۱۸۹ در فرمت پی دی اف:

فجایعی که آفریده نظم ارتجاعی حاکم‌اند

نظم اقتصادی- اجتماعی سرمایه‌داری حاکم بر ایران و سیاست‌های ارتجاعی اقتصادی و اجتماعی ضد انسانی جمهوری اسلامی برای توده‌های زحمتکش مردم ایران، زن و مرد و حتی کودکان کم سن و سال همواره یک فاجعه بوده و هست. مردم ایران در تمام لحظات زندگی خود با عواقب هولناک و فاجعه‌آفرین این نظم و سیاست‌های تبهکارانه جمهوری اسلامی روبه‌رو هستند. وایرال فیلم  ضجه‌های کودکی ۵ ساله که در جستجوی ضایعات، مخزن زباله فلزی در باغستان شهریار بر روی او سقوط کرد و مردمی که به نجات او از زیر آوار زباله‌ها شتافتند، یک اتفاق وحشتناک منفرد و استثنائی در جامعه کنونی ایران نیست. در هرروز صدها نمونه از این فجایع در سراسر ایران رخ می‌دهد و موارد بی‌شماری از آن‌ها به آگاهی مردم ایران نمی‌رسد. در نظم ستمگرانه‌ای که ۹۰ درصد مردم در زیرخط فقر قرارگرفته و باگذشت هرروز به اعماق این فقر فرو می‌روند، میلیون‌ها  کودک کار و خیابانی، سرنوشت فرزندان کارگران و زحمتکشانی است که دستمزد و حقوق روزانه آن‌ها حتی کفاف  هزینه غذای روزمره آن‌ها را نمی‌دهد.

هیچ‌گاه در طول نیم‌قرن اخیر، شرایط زندگی توده‌های زحمتکش مردم ایران همچون امروز وخیم و غیرقابل‌تحمل نبوده است. تا جایی که صحبت از میلیون‌ها کارگر در ایران در میان است، عموم کارگران زیرخط فقر زندگی می‌کنند. کافی است اشاره شود، درحالی‌که حداقل دستمزد ماهانه کارگر در سال جاری مبلغ ۱۶ میلیون و ۶۲۵ هزار و ۵۵۰ تومان تعیین‌شده است که با محاسبه ظاهراً مزایا درنهایت به حدود ۲۳ میلیون تومان می‌رسد، امروز حتی تشکل‌های به‌اصطلاح کارگری وابسته به طبقه سرمایه‌دار حاکم،  حداقل هزینه‌های زندگی یا سبد معیشتی را ۸۰ تا ۹۰ میلیون تومان اعلام کرده‌اند. به‌راستی چند کارگر، حتی متخصص‌ترین آن‌ها را در سراسر ایران می‌توان یافت که دستمزد دریافتی آن‌ها بتواند در جامعه‌ای که قیمت‌ها ساعت‌به‌ساعت افزایش می‌یابند، فقط هزینه‌های زندگی ماهانه خود و خانواده‌ را تأمین کنند و بالای خط فقر قرار گیرند؟ قطعاً تعداد بسیار اندک.  اما این درد فقط کارگران ایران نیست. امروز میلیون‌ها کارمند حقوق‌بگیر زحمتکش دستگاه دولتی یا مؤسسات خصوصی نیز در وضعیتی مشابه یا نزدیک به کارگران قرارگرفته‌اند. فاجعه‌بارترین وضعیت را نیز در این میان بازنشستگان و زنان سرپرست خانوارها دارند. این‌همه اما تمام ماجرا نیست. درحالی‌که سرمایه‌داران و دولت پاسدار منافع آن‌ها، دستمزد و حقوق را منجمد نگه‌داشته‌اند، تورم افسارگسیخته روزبه‌روز وضعیت معیشتی توده‌های زحمتکش را وخیم‌تر می‌کند. تازه در اواسط سال قرار داریم که آخرین گزارش مرکز آمار  که البته هیچ‌گاه انعکاسی درستی از تمام واقعیت نبوده و نیست،  تورم سالانه کل کشور را در شهریورماه ۶ / ۷۳  درصد، رشد قیمت سالانه خوراکی‌ها، آشامیدنی‌ها و دخانیات را ۸ / ۱۰۸ درصد و تورم نقطه‌ای را  نیز ۹ / ۸۹  درصد اعلام کرده است. واقعیت اما این است که بهای  اساسی‌ترین نیازهای مصرفی روزمره کارگران و زحمتکشان،  در طول همین شش ماهی که از سال جاری گذشته، دو و گاه سه برابر شده است.

امروز درحالی‌که حداقل مزد روزانه یک کارگر ۵۵۴ هزار و ۱۸۵ تومان تعیین‌شده است، به‌زحمت می‌تواند با تمام این دستمزد ، فقط نیم کیلو گوشت گوسفندی یا یک شانه تخم‌مرغ ۳۰ عددی بخرد. تکلیف بقیه نیازهای خوراکی، پوشاکی و ده‌ها نیاز روزمره دیگر به کنار. اگر سال‌ها پیش، برای کارگر و زحمتکش این امید و آرزو وجود داشت که شاید روزی بتواند خانه‌ای داشته باشد و از شر پرداخت اجاره مسکن رها شود، مدت‌هاست که دوران این امید و آرزوها هم  سپری‌شده و نسل جدید کارگران عموماً اجاره‌نشین‌هایی هستند که به‌دشواری می‌توانند حتی با کار تمام اعضای خانواده، هزینه یک‌خانه اجاره‌ای را در مناطق حاشیه‌ای شهرهای بزرگ تأمین کنند.

به گزارش تجارت نیوز متوسط اجاره‌بهای پیشنهادی برای یک واحد میان متراژ ،کمتر از 10سال عمر بنا در پایتخت ماهانه 52میلیون تومان است که این رقم بیش از 70درصد درآمد یک زوج که هر دو شاغل باشند را می‌بلعد.

امروزه توده‌های زحمتکش مردم ایران، فقیر به‌تمام‌معنای کلمه‌اند. اگر زن و مرد یک خانواده زحمتکش و حتی فرزندان کم سن و سال آن‌ها کار کنند، بازهم نمی‌توانند به بالای خط فقر  صعود کنند. این وضعیتی است که نظم سرمایه‌داری و طبقه حاکم بر ایران  به میلیون‌ها تن از توده‌های مردم تحمیل کرده است تا سرمایه و ثروت را در قطب دیگر جامعه در دست سرمایه‌داران و ثروتمندان انگل انباشت کند. اگر در ایران امروز بین ۸۰ تا ۹۰ درصد مردم در زیرخط فقر زندگی می‌کنند، اگر رقمی بین ۱۰ تا ۱۵ میلیون تن از جمعیت در سن کار بیکارند و میلیون‌ها تن زندگی‌شان با گرسنگی می‌گذرد، درصد بسیار کوچکی از جمعیت کشور، سرمایه‌داران و ثروتمندان هستند که از قبل استثمار کارگران، دزدی و چپاول ثروت‌های کشور، سرمایه و ثروت‌های افسانه‌ای اندوخته‌اند. امروز ثروتمندانی در ایران هستند که نام‌شان در کنار میلیاردرهای دلاری بزرگ جهان در مطبوعات بین‌المللی قرارگرفته است. سرمایه‌دارانی که مالک سهام چندین کارخانه و موسسه خدماتی‌اند. آن‌هایی که هرسال میلیاردها دلار حاصل از استثمار، چپاول و غارت را حتی در کشورهای دیگر سرمایه‌گذاری می‌کنند.

مردم ایران، فقیر و گرسنه‌اند، اما در همین شرایط ثروتمندانی که با مقامات و سران رژیم سیاسی حاکم زد و بند دارند، از رانت‌های دولتی برخوردارند، روزانه و ماهانه میلیون‌ها دلار به جیب می‌زنند. اگر افزایش پیاپی قیمت‌ها، زندگی مردم را تباه کرده است، سرمایه‌داران و ثروتمندان‌اند که از این گرانی سود می‌برند. اگر بهای دلار افزایش می‌یابد و دستمزد و حقوق بی‌ارزش می‌شوند، آن‌ها هستند که از این گران شدن دلار سود می‌برند و بر حجم سرمایه و ثروت خود می‌افزایند. اگر اجاره‌بهای مسکن افزایش می‌یابد، آن‌هایی که مالکیت ده‌ها و صدها خانه و مسکن را به تصرف خود درآورده‌اند، از این افزایش بی‌حساب‌وکتاب اجاره‌ها سود می‌برند. اگر فشار بار تحریم‌ها بر دوش توده‌های مردم قرار می‌گیرد، این تاجران تحریم‌اند که سود‌های میلیونی و میلیارد دلاری به جیب می‌زنند. ماجرای جنجالی که در همین روزها بر سر سودهای کلان و دزدی‌های صدها میلیون دلاری تراستی‌ها به راه افتاده تنها یک نمونه کوچک است. به همین شهر تهران نگاه کنید.  دودنیای کاملاً متفاوت از تضاد و شکاف فقر و ثروت در این شهر خودنمائی می‌کند. در شمال شهر، ثروتمندان در ناز و نعمت به سر می‌برند. در کاخ‌هایی زندگی می‌کنند که هر متر آن میلیاردها تومان خریدوفروش می‌شود. ماشین‌های لوکسی دررفت و آمدند که حتی در ثروتمندترین کشورهای اروپائی هم کمتر ثروتمندی جرئت می‌کند با آن‌ها در خیابان‌های شهر رفت‌وآمد کند. مغازه‌های لوکسی را می‌بینی که گران‌ترین اجناس و کالاهای جهان در آن‌ها به فروش می‌رسد. رستوران‌ها و مراکز خوش‌گذرانی مخصوص خود را دارند. در جنوب و حاشیه‌های شهر تهران اما میلیون‌ها انسان زندگی خود را در فقر ، گرسنگی و بیکاری می‌گذرانند. اینجا چهره کریه سرمایه‌داری در عریان‌ترین شکل آن به نمایش درآمده است. پاسدار سیاسی این نظم ستمگرانه، رژیم استبدادی و فاشیست جمهوری اسلامی است که حق نفس‌کشیدن را نیز از مردم ایران سلب کرده تا سرمایه‌داران و ثروتمندان بتوانند بدون دغدغه، کارگران محروم از حق‌وحقوق را استثمار کنند و ثروت‌های کشور را به غارت ببرند. در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی شکاف میان فقر و ثروت ابعاد بی‌سابقه‌ای به خود گرفته است.

بنابراین در جامعه‌ای که شکاف فقر و ثروت در این ابعاد شکل‌گرفته است،کودک ۵ ساله‌ای که به دنبال جمع‌آوری ضایعات در مخزن زباله می‌گردد و وجود میلیون‌ها کودک کار در سراسر ایران، اتفاقی عجیب نیست. جزء جدائی‌ناپذیری از این نظم سرمایه‌داری است. امروزه فقر، بیکاری و گرسنگی  در جامعه ایران به درجه‌ای است که خانواده‌های کارگر و زحمتکش حتی نمی‌توانند هزینه خوردوخوراک روزمره خود را تأمین کنند تا چه رسد به هزینه‌های تحصیل فرزندانشان. این نظم ارتجاعی و ستمگرانه حاکم بر ایران است که میلیون‌ها کودک را وامی‌دارد که ترک تحصیل کنند، درجایی کاری پیدا کنند تا کمک‌خرج خانواده‌های فقیر خود باشند.

رژیم پاسدار نظم سرمایه‌داری حاکم بر ایران هیچ‌گاه آمار دقیقی از کودکان کار اعلام نکرده است. این هم جزء اسرار دولت دینی استبدادی پاسدار سرمایه است. تنها گاه این یا آن شخصیت و نهاد حکومتی عددی ورقمی را اعلام می‌کنند که از ۳  تا ۷ میلیون را در برمی‌گیرد. البته این آمار هم جدید نیست.  اما این را می‌دانیم که حتی بر طبق آمار رسمی وزارت آموزش‌وپرورش در هرسال تحصیلی لااقل یک‌میلیون کودک از تحصیل بازمی‌مانند.

آخرین آمار اعلام‌شده حاکی است که در سال تحصیلی ۱۴۰۳–۱۴۰۲ حدود ۹۹۲‌هزار ‌و ۳۲۱ کودک در سن مدرسه از تحصیل بازمانده‌اند؛ ۱۹۲‌هزار ‌و ۹۹۲ نفر در سن ابتدایی، ۲۱۳‌هزار ‌و ۷۲۲ نفر در متوسطه اول و ۵۸۵‌هزار ‌و ۶۰۷ نفر در سن متوسطه دوم.  این میلیون‌ها کودکی که هرسال از تحصیل بازمانده‌اند، روانه بازار کار می‌شوند و سر از  هزاران واحد تولیدی و خدماتی کوچک و متوسط، رسمی و علنی یا زیرزمینی درمی‌آورند. سرمایه‌داران و کارفرمایانی که در پی کسب حداکثر سودند، به‌جای استخدام  کارگران بزرگ‌سال، کودکان کار را به کار وامی‌دارند، یک دستمزد بسیار ناچیز به آن‌ها می‌پردازد، کمترین هزینه جانبی که به یک کارگر معمولی تعلق می‌گیرد به این کودک تعلق نمی‌گیرد، چون هیچ حق‌وحقوقی ندارند. کودکان کار از طلوع آفتاب تا پاسی از شب به کار واداشته می‌شوند. بیش از یک کارگر معمولی استثمار می‌شوند و درنتیجه سود بیشتری عاید سرمایه‌دار می‌کنند.  این کودکان محروم از هرگونه حق‌وحقوق نه‌فقط بدون هرگونه پشتوانه قانونی در وحشتناک‌ترین شکل ممکن به کار واداشته می‌شوند و استثمار می‌شوند ، بلکه مورد انواع آزارهای جسمی، جنسی و روحی قرار می‌گیرند. کتک می‌خورند، حتی مورد تجاوز قرار می‌گیرند و جسم و جانشان تباه می‌شود و از همان دوران کودکی به انواع بیماری‌ها مبتلا می‌شوند. آسیب‌پذیرترین آن‌ها نیز دختران‌اند.

آنچه مردم روزمره در خیابان‌ها با کودک کار روبه‌رو هستند و می‌بینند،  ده‌ها هزار کودکی است که در خیابان‌ها به کار دست‌فروشی، فال فروشی، گل‌فروشی، شیشه‌پاک‌کنی، وزن‌کشی، اسفند‌ دود کنی، ساززنی، زباله گردی، جمع‌آوری ضایعات آهن و پلاستیک و غیره مشغول‌اند، فقط جزء بسیار کوچکی از میلیون‌ها کودک کارند. آنچه دیده نمی‌شود میلیون‌ها کودکی است که در باربری‌ها، خیاطی‌ها، آجرپزی‌ها، خانه‌ها، در کارگاه‌های تولیدی و خدماتی علنی و زیرزمینی از نمونه قالی‌بافی، چاپخانه، قالب‌سازی، مبل‌سازی، نجاری، شیشه و بلورسازی ، تولید قطعات صنعتی و محصولات موردنیاز صنایع بزرگ، صنایع تبدیلی کشاورزی، شیرینی سازی، نانوائی ، مراکز زباله‌سوزی، طلا سازی،  ‌تولیدی‌های پوشاک، بافندگی، دوزندگی، پرس‌کاری، تعمیرکاری و مکانیکی، سیمان،  کارگاه بازیافت زباله،  تولید مواد غذائی، بسته‌بندی‌ها، کفاشی، چرم ، کیف دوزی، گلخانه‌ها، انبارها، دامداری،  پرورش و فراوری طیور، شیلات و آبزیان،  کشاورزی، ساختمان، معادن، کول بری، سوخت بری،  شاگردی در واحدهای صنفی خدماتی و توزیعی و خلاصه در همه‌جا به‌استثنای کارخانه‌ها و مؤسسات خدماتی بزرگ،  مشغول به کارند. پدیده کودک کار جزئی جدائی‌ناپذیر از نظم سرمایه‌داری به‌ویژه با نظام‌های مستبد سیاسی است. پایان بخشیدن به جنایت‌ به کار واداشتن کودکان، واژگونی نظم حاکم را می‌طلبد. کارگران و زحمتکشان ایران نمی‌توانند از شر مصائب بی‌شمار نظم موجود، فقر، گرسنگی، بیکاری، گرانی، استثمار، استبداد و ظلم و ستمی که بر فرزندانشان می‌رود رهایی یابند، مگر آن‌که متشکل شوند، این نظم ستمگرانه را سرنگون کنند و نظمی سوسیالیستی را بر ایران حاکم سازند.

متن کامل نشریه کار شماره  ۱۱۸۹ در فرمت پی دی اف:

تشدید فشار در مورد حجاب اجباری؛ نمایش اقتدار پوشالی یا سیاستی عملی؟

چهار سال پس از برآمد جنبش “زن، زندگی، آزادی”، فشار حکومت جمهوری اسلامی برای تشدید سخت‌گیری‌ها و تحمیل گسترده‌ی حجاب اجباری در خیابان‌ها، اماکن عمومی، مدارس و دانشگاه‌ها افزایش یافته است. این فشارها تنها به حضور نیروهای انتظامی و گشت‌های موسوم به حجاب در اماکن عمومی محدود نمی‌شود. نهادهای مختلف حکومتی تلاش می‌کنند، مقررات مربوط به پوشش را به ویژه با آغاز سال تحصیلی جدید در محیط‌های آموزشی و عمومی گسترش دهند. در تازه‌ترین نمونه، وزارت علوم “راهنمای آراستگی، اخلاق و منش دانشگاهی” را به دانشگاه‌ها ابلاغ کرده است. در این دستورالعمل بر ضرورت پوشش “متناسب با فرهنگ غنی ایرانی اسلامی و شئون دانشگاهی” برای زنان و مردان در همه فضاهای دانشگاه تأکید شده و دانشگاه‌ها موظف شده‌اند، این دستورالعمل را در اختیار دانشجویان قرار دهند. چند روز بعد، غلامحسین محسنی اژه‌ای، رئیس قوه قضائیه، در جلسه شورای عالی قوه قضائیه خواستار برخورد با آنچه “ناهنجاری‌های اجتماعی”، “بی‌حجابی” و “برهنگی” نامید، شد و از دادستان کل کشور خواست، موضوع را با همکاری نیروی انتظامی، دستگاه‌های اطلاعاتی و دیگر نهادهای حکومتی دنبال کند. اژه‌ای تأکید کرد که باید برای این مسئله “تدبیر، درایت و برنامه‌ریزی” به کار گرفته شود و از آنچه “هیاهو” و “غوغاسالاری” خواند، هراسی نداشت. اما نگاهی دقیق‌تر به این سخنان، نشان می‌دهد، با این که او از “جمع کردن” وضعیت موجود، برخورد قاطع، همکاری میان نهادها سخن گفته است، هیچ جزئیات عملیاتی روشنی درباره چگونگی اجرای این سیاست ارائه نشده است.

اما پافشاری رژیم در مقاطع گوناگون برای اجرای این طرح شکست خورده از آنجا ناشی می‌شود که حجاب اجباری برای جمهوری اسلامی تنها یک مسئله مذهبی یا فرهنگی نیست. کنترل پوشش زنان بخشی از سازوکار کنترل اجتماعی و سیاسی است. حکومت از طریق تعیین نوع پوشش، حضور نیروهای امنیتی در خیابان، فشار بر صاحبان کسب و کار و اِعمال مقررات در دانشگاه و مدرسه، تلاش می‌کند تا اقتدار سیاسی خود را به نمایش بگذارد. به همین دلیل، مسئله حجاب در استبداد دینی حاکم یکی از ابزارهای مهم نمایش اقتدار پوشالی رژیم است.

در این میان اٍعمال کنترل پلیسی و امنیتی در دانشگاه  که یکی از مهم‌ترین فضاهای شکل‌گیری و ارتباطات اجتماعی و اعتراضات جمعی است؛ به ویژه با توجه به نقش اعتراضات دانشجویی در جنبش‌های اعتراضی اخیر، از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. از این روی  برای سران رژیم، تشدید فشار در مورد حجاب اجباری یکی از بهانه‌های افزایش فشارهای امنیتی و سیاسی و کنترل فضای دانشگاه است.

تشدید دوباره این فشارها را می‌توان از زاویه دیگری نیز بررسی کرد. در درون ساختار قدرت جمهوری اسلامی، جریان‌های مختلفی درباره نحوه‌ی برخورد با مسئله حجاب و میزان فشار اجتماعی وجود دارند. در سال‌های گذشته، بخشی از نیروهای تندروی مذهبی بارها از آنچه عقب نشینی حکومت در برابر بی حجابی می‌دانند انتقاد کرده‌اند. در چنین شرایطی، تشدید موضع گیری درباره حجاب می‌تواند یک کارکرد سیاسی داخلی نیز داشته باشد: ارسال این پیام به نیروهای تندرو و محافظه‌کار که حکومت از خطوط ایدئولوژیک خود عقب نشینی نکرده و مسئله‌ی حجاب همچنان در دستور کار قرار دارد. به بیان دیگر، بخشی از این فشارها ممکن است کارکرد بستن دهان منتقدان تندرو در داخل ساختار قدرت را نیز داشته باشد.

اما میان اعلام موضع سیاسی و اجرای یک سیاست سراسری تفاوت وجود دارد، زیرا بازگرداندن یک سیاست اجتماعی به شکل سراسری با صدور دستور امکان پذیر نیست؛ آن هم با وجود مقاومت گسترده‌ای که علیه پوشش اجباری از سوی زنان صورت می‌گیرد. اجرای چنین سیاستی با واکنش اجتماعی روبه رو خواهد شد؛ حتی اگر این واکنش به شکل پراکنده باشد، در وضعیتی که جامعه مانند بشکه‌ی باروت برای یک انفجار اجتماعی تنها به یک جرقه نیاز دارد، درگیری حکومت با زنان می‌تواند این جرقه را روشن کند. این امر برای سران حکومت نیز روشن است؛ به همین دلیل نمی‌توان صرفاً بر اساس سخنان اژه‌ای نتیجه گرفت که یک طرح کامل و عملیاتی برای بازگرداندن حجاب اجباری در سراسر کشور آماده شده است. آنچه فعلاً آشکار است، تشدید لحن سیاسی و اعلام عزم برای افزایش فشار است. اینکه این موضع‌گیری تا چه اندازه به یک برنامه اجرایی گسترده تبدیل خواهد شد، به تداوم مقاومت و مبارزات زنان بستگی دارد. وضعیت امروز حاکم بر جامعه حاکی از این است که به رغم سرکوب جنبش زن، زندگی، آزادی، عدم رعایت پوشش اسلامی مورد نظر حکومت به یکی از دستاوردهای ماندگار زنان تاکنون تبدیل شده است. با وجود تمام تلاش‌هایی که رژیم طی چهارسال گذشته برای برقراری دوباره‌ی حجاب تحمیلی انجام داده، مقاومت زنان و جامعه ادامه دارد. اعتراض دانشجویان دانشگاه علامه طباطبایی در روز دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵ نمونه تازه‌ای از مقاومت در برابر این سیاست است. یکی از شعارهای دانشجویان معترض در پردیس مرکزی دانشگاه علیه فشارهای مربوط به حجاب بود. به ویژه ربط این مساله به معضلات عمومی در جامعه در این شعار قابل توجه است: “بیگاری، بیکاری، حجاب زن اجباری”. شعارهای دانشجویان نشان می‌دهد که مسئله حجاب در ذهن آنان از مسائل اقتصادی و اجتماعی جدا نیست. بیکاری، گرانی، شهریه، وضعیت خوابگاه، فشار امنیتی، آزادی دانشجویان زندانی و حجاب اجباری در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند.

این پیوند از اهمیت زیادی برخوردار است، چرا که حجاب اجباری در جامعه‌ای که با بحران اقتصادی، بیکاری، فقر و سرکوب سیاسی روبه رو است، نمی‌تواند یک مسئله منفرد باقی بماند. از همین روی اعتراض به آن می‌تواند با اعتراض به سایر اشکال تبعیض و سرکوب پیوند بخورد؛ همان وضعیتی که رژیم از آن هراس مرگ دارد. بنابراین، مسئله اصلی امروز فقط این نیست که حکومت چه مقرراتی درباره حجاب صادر می‌کند یا سران رژیم چه اظهاراتی در این مورد در رسانه‌های حکومتی بیان می‌کنند؛ مسئله این است که رژیم قادر نخواهد بود حجاب اجباری را بار دیگر به زنان جامعه تحمیل کند.

متن کامل نشریه کار شماره  ۱۱۸۹ در فرمت پی دی اف:

کمک های مالی

سوئیس

 علی‌اکبر صفایی فراهانی              ۳۰ فرانک

سیامک اسدیان (اسکندر)              ۰ فرانک

حمید اشرف                                 ۳۰ فرانک

محمد کاسه‌چی                                 ۵۰ فرانک

امیر نبوی                                     ۵۰ فرانک

دانمارک

  

هوشنگ احمدی ۲۰۰ کرون

دکتر نریمیسا ۲۰۰ کرون

آمریکا

 مهسا ۵۰ دلار

از سیاهکل تا حکومت شورایی ۵۰ دلار

رفیق توکل حکومت شورایی ۱۰۰ دلار

گل همین جاست، همین جا برقص!۵۰ دلار

هلند

 داوود مدائن   ۵۰ یورو

آلمان

 رفقای کارگر ۵۰ یورو

گرامی باد یاد مهسا:ژینا امینی ۱۰۰ یورو

فرانسه – اومانیته

 خسرو – آمریکا ۲۰۰ دلار

کلرد فرانسوی از

استراسبورگ- فرانسه ۵۰ یورو

رفیق الف.ب – پاریس ۳۰ یورو

 

از خواست‌ها و مطالبات دانش آموزان و معلمین در فرانسه حمایت کنیم

اعتراضات دانش آموزان فرانسه که ۱۷ سپتامبر ۲۰۲۶ از یک دبیرستان در جنوب فرانسه آغاز و در روند خود به یک جنبش اعتراضی سراسری در فرانسه تبدیل گردید، با حمایت اتحادیه‌های معلمان و دیگر اتحادیه‌ها وارد مرحلهٔ جدیدی شده است.

خواست‌های دانش‌آموزان فرانسوی که تاکنون منجر به تعطیلی ۳۰۰ دبیرستان گردیده، عبارت‌اند از:

کاهش تعداد دانش‌آموزان در کلاس‌ها،

استخدام معلم و جایگزینی سریع معلمان غایب،

افزایش کارکنان آموزشی و نیروهای خدماتی و نظارتی،

بهبود وضعیت ساختمان‌های مدارس،

کاهش فشار برنامه‌های درسی و ساعت‌های طولانی مدرسه،

اعتراض به مشکلات و فشارهای مربوط به سیستم پذیرش دانشگاهی،

و افزایش بودجه آموزشی.

در پی سراسری شدن اعتراضات دانش آموزان و دانشجویان در فرانسه، دولت فرانسه به مانند دیگر دولت‌های سرمایه‌داری به‌جای پاسخگویی به مطالبات برحق آنها، نیروی سرکوب را برای جلوگیری از گسترش اعتراضات وارد میدان کرد. پلیس ضد شورش با دستور مکرون رئیس جمهور فرانسه به میدان آمد و برطبق گزارشات تاکنونی، بیش از دو هزار دانش آموز و دانشجو دستگیر شده‌اند که موجب خشم جامعه فرانسه شده است.

دولت‌های سرمایه‌داری نظیر فرانسه به‌جای بر طرف کردن معضلات عدیده نظام آموزشی، درمانی، بهداشتی و کاهش فقر در جامعه، بیشترین بودجه و سرمایه کشور را برای تولید سلاح کشتار جمعی و تداوم جنگ اختصاص داده‌اند.

با تداوم اعتراضات دانش آموزان و دانشجویان، حمایت بزرگ‌ترین اتحادیه اولیا و مربیان از آن‌ها، اعتصاب معلمان و اساتید دانشگاه، حمایت اتحادیه‌های کارگری فرانسه از مطالبات دانش آموزان، و بالاخره اعتصاب در بخش حمل و نقل، اعلام اعتصاب برای ۶ اکتبر در بخش انرژی (شامل نیروگاه‌ها و بخش‌های توزیع) در اعتراض به سیاست‌های انقباضی و کاهش بودجه خدمات عمومی و فراخوان اعتصاب اتحادیه کارکنان بخش عمومی، بحران سیاسی فرانسه فراگیر شده؛ و اعتراضات دانش‌آموزان به نارضایتی و اعتراض کارگران و دیگر زحمتکشان فرانسه به سیاست‌های انقباضی دولت فرانسه در عرصه رفاه عمومی (که از جمله در بودجه سال ۲۰۲۷ تجلی یافته) گره خورده است که می‌تواند به یک بحران سیاسی بزرگ برای دولت فرانسه تبدیل گردد.

تنها با تداوم اعتراضات، گسترش و عمومی شدن اعتصاب است که می‌توان دولت سرمایه‌داری فرانسه را مجبور به عقب‌نشینی کرد.

سرنگون باد نظام سرمایه داری

زنده باد همبستگی جهانی کارگران

پیروز باد مبارزات دانش آموزان و دانشجویان در فرانسه

کمیته خارج کشور سازمان فدائیان (اقلیت)

سفر پزشکیان گشایش یا انسداد دیپلماسی

روز چهارشنبه دوم مهر ۱۴۰۵، مسعود پزشکیان برای شرکت در هشتاد و یکمین مجمع عمومی سازمان ملل وارد نیویورک شد. سفر پزشکیان به نیورک را می‌شد یکی از آزمون‌های مهم دیپلماسی دولت‌های ایران و آمریکا در وضعیت کنونی به حساب آورد؛ آنهم در شرایطی که جنگ، تحریم هوایی، محاصرۀ دریایی، برنامه هسته‌ای جمهوری اسلامی و بحران تنگۀ هرمز روابط دو کشور را به یکی از حساس‌ترین نقاط سال‌های اخیر رسانده است. اما اوضاع آنگونه که دستگاه دیپلماسی جمهوری اسلامی انتظار داشت، پیش نرفت.

آنچه طی سخنرانی‌های ترامپ و پزشکیان در مجمع عمومی سازمان ملل اتفاق افتاد، تاحدی فراتر از تکرار همان مواضع تند و متعارض میان جمهوری اسلامی و آمریکا بود. ترامپ با لحنی تند جمهوری اسلامی را به «نابودی» و فرستادن به «جهنم» تهدید کرد. پزشکیان نیز در مخالفت با سیاست‌های ترامپ، آمریکا را «تروریست» خواند و بر مقاومت ایران در برابر فشارهای وارده از طرف آمریکا تأکید کرد. اما به رغم سخنان تند و تیزی که طرفین در صحن علنی سازمان ملل علیه هم تکرار می‌کردند، در پشت صحنه اتفاق دیگری در جریان بود؛ و آن مذاکرات عباس عراقچی و استیو ویتکاف – نماینده ترامپ – با میانجیگری قطر بود. مذاکراتی که به مدت سه ساعت طول کشید. اهمیت این مذاکره زمانی بیشتر می‌شود که بدانیم در میان‌ جناح‌های مختلف جمهوری اسلامی بر سر اصل و نحوۀ مذاکره با آمریکا اختلاف نظرهای جدی وجود دارد. از این رو، اکنون پرسش این است که آیا این تماس‌ها می‌تواند مقدمه‌ای برای رسیدن به یک توافق مرحله‌ای باشد، یا آنکه اصرار طرفین بر سر پیش‌شرط‌های خود، همین اندک روزنۀ باز شدۀ مذاکره در سایۀ رویارویی‌های موجود را بار دیگر به بن‌بست خواهد کشانید؟

برای پاسخ به این پرسش، ابتدا باید دید آمریکا و جمهوری اسلامی در لحظۀ کنونی در چه نقطه‌ای از درگیری و تنش‌ در مقابل هم ایستاده‌اند؟ پوشیده نیست در شرایط کنونی جدال میان دولت‌های آمریکا و ایران صرفاً اختلافی در بارۀ پروندۀ هسته‌ای یا تحریم‌های اقتصادی نیست. اکنون موضوعاتی نظیر تقابل و رویارویی نظامی، تحریم هوایی، وضعیت تنگۀ هرمز، محاصرۀ دریایی، آیندۀ برنامۀ هسته‌ای و امنیت منطقه، مسائلی هستند که به صورت مجموعه‌ای درهم‌تنیده‌ پیش روی طرفین قرار دارد. در چنین شرایطی، روشن است که موضوع مذاکره دیگر یک امر فرعی در سیاست خارجی دو کشور نیست؛ بلکه روندی تعیین کننده است که می‌تواند سرنوشت بحران کنونی را روشن سازد. لذا، سفر پزشکیان نیز باید در همین چهارچوب بررسی شود.

اگرچه حضور رئیس جمهور ایران در مجمع عمومی سازمان ملل به ظاهر یک رویداد معمول به نظر می‌رسد، اما شرایط امسال با سال‌های قبل کاملاً متفاوت بود. اکنون جمهوری اسلامی و آمریکا در یک سو با هم درگیر تهدید و فشار و رویارویی هستند و در سوی دیگر از طریق میانجی‌ها پیام‌های دیپلماتیک برای هم ردوبدل می‌کنند. این دوگانگی، شاید مهمترین ویژگی وضعیت کنونی باشد. رویارویی ادامه دارد، اما دیپلماسی هم هنوز زنده است. وضعیتی بغرنج که هر دو طرف تمایل به توافق دارند، اما با پیش‌شرط‌هایی که مقابل هم می گذارند، کار رسیدن به توافق را به بن‌بست می‌کشانند.

به سخنان ترامپ در مجمع عمومی سازمان ملل توجه کنید؛ او بار دیگر نشان داد که دولت آمریکا حاضر نیست مسئلۀ جمهوری اسلامی را صرفاً از زاویۀ تحریم‌های اقتصادی دنبال کند. ترامپ در سخنان خود بار دیگر بر جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای تأکید کرد، از رویارویی مجدد و تشدید فشار بر جمهوری اسلامی نیز دفاع کرد. رئیس جمهوری آمریکا همزمان که جمهوری اسلامی را به «نابودی» تهدید می‌کرد، در همان حال از توافق هم سخن می‌گفت و نشان داد که از دید او مسیر دیپلماسی هنوز کاملاً بسته نشده است. در چنین وضعیتی، دولت آمریکا از یک طرف تلاش می‌کند هزینۀ ادامۀ مقاومت برای جمهوری اسلامی را افزایش دهد و از طرف دیگر، سعی می‌کند پنجرۀ مذاکره برای توافق را کماکان باز نگه دارد.

پزشکیان اما در سخنرانی خود، روایت دیگری ارائه داد. او بر استقامت «مردم ایران» در مقابل فشار و تهدید‌های آمریکا انگشت گذاشت، بر حق جمهوری اسلامی در دفاع از خود و برخورداری از غنی‌سازی اورانیوم تأکید کرد و در عین حال از دیپلماسی هم سخن گفت. پیام پزشکیان را می‌توان در دو جمله خلاصه کرد. جمهوری اسلامی حاضر به مذاکره است، اما مذاکره‌ای که در شرایط تهدید و فشار نظامی باشد، تن در نخواهد داد. به این ترتیب، هر دو رئیس جمهور در ظاهر علیه هم سخن گفتند، همدیگر را «تروریست» خواندند، اما هیچکدام به طور کامل پنجرۀ مذاکره را نبستند. این موضوع شاید مهم‌تر از حملات لفظی آنان نسبت به یکدیگر باشد. چرا و چگونه؟

فراموش نکنیم در همان زمانی که فضای سیاسی مجمع عمومی تحت تأثیر سخنان تند ترامپ و پزشکیان قرار داشت، اتفاقی در حاشیه نشست سازمان ملل رخ داد؛ و آن مذاکرۀ سه ساعته عباس عراقچی و استیو ویتکاف با میانجیگری قطر بود. طبق روال همۀ نشست‌های مذاکرات قبلی، اینبار نیز ترامپ نتیجه مذاکره را «خوب» و «سازنده» خواند و گفت که حرکت به سمت «توافق» ادامه دارد.

اما موضوع مذاکره عراقچی با ویتکاف در ایران باعث تشدید شکاف در درون حاکمیت شد. با علنی شدن این مذاکرات، برخی نمایندگان مجلس ارتجاع اسلامی و چهره‌های سیاسی نسبت به نحوۀ انجام آن اعتراض کردند و آنرا خلاف منویات رهبری دانستند؛ امیرحسین ثابتی عضو جبهۀ پایداری و مخالف هرگونه مذاکره با آمریکا، روز اول مهر در نامه‌ای خطاب به محمدباقر قالیباف از ثبت استیضاح عباس عراقچی در سامانۀ مجلس خبر داد و خواستار ارجاع این درخواست به کمیسیون تخصصی ذیربط شد. خبرگزاری‌های تسنیم و فارس – وابسته به سپاه پاسداران – هر دو خواهان «عذرخواهی» عراقچی از مردم ایران شدند. در تلویزیون جمهوری اسلامی، مجری مخالف مذاکرات در یک برنامه زنده اعلام کرد، بر اساس نظر سنجی انجام شده، بیش از ۹۹ درصد شرکت‌کنندگان با مذاکرات عباس عراقچی با نماینده ترامپ  مخالفت کرده‌اند. کار مخالفت با وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی به جایی رسید که یحیی رحیم صفوی – دستیار و مشاور عالی مجتبی خامنه‌ای – و محسن رضایی – رئیس شورای امنیت ملی – برای آرام کردن فضای متلاطم درون رژیم، وارد عمل شدند. رضایی تأکید کرد مذاکرۀ عراقچی با طرف آمریکایی، «خارج از تصمیم ساختار نظام» نبوده و او فقط شروط ایران را که از قبل آماده شده بود به ویتکاف ابلاغ کرد. رحیم صفوی نیز تأکید کرد تصمیم مذاکره با نمایندۀ ترامپ در نیویورک «در چارچوب مصالح نظام اتخاد شده» است. اما موضوع به همینجا خاتمه نیافت. روزنامه کیهان نیز روز شنبه ۴ مهر در واکنش به طرح هفت روزۀ عراقچی برای بازگشایی تنگۀ هرمز، مذاکره با آمریکاه را «تلۀ فریب» خواند.

با وجود این و به رغم تشدید مناقشات درون حاکمیت، واکنش‌های متضاد فوق را نباید صرفا مخالفت با شخص عراقچی دانست. پشت این نزاع درونی و تهدید به استیضاح وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی اختلافاتی عمیق‌تر از آنچه در رسانه‌ها بازتاب یافته، وجود دارد. اختلافی که رسیدن به یک نظر واحد برای رسیدن به توافق با آمریکا را برای جمهوری اسلامی دشوار کرده است. نکته‌ای که در ماه‌های اخیر ترامپ به دفعات بر آن تأکید کرده و گفته است: نمی داند در ایران با چه کسی باید مذاکره کند.

بنابر این روشن است، چرا محسن رضایی و یحیی رحیم صفوی کوشیده‌اند تا به طور همزمان یک پیام روشن را به نیروهای درون حاکمیت و ترامپ منتقل کنند؛ و آن اینکه عراقچی در مذاکره با آمریکا مطابق تصمیم‌گیری جمهوری اسلامی عمل کرده و اقدام او یک حرکت شخصی و جناحی نبوده ‌است. طبیعتاً اهمیت این پیام برای آیندۀ مذاکرات مهم است. چرا که توافق با آمریکا – چنانچه توافقی حاصل شود – تنها زمانی قابلیت اجرا خواهد داشت که مذاکره کنندۀ ایرانی از پشتوانه لازم در داخل حاکمیت برخوردار باشد. وگرنه هر توافق یا تفاهم‌نامه‌ای که صورت گیرد، چنانچه مورد رضایت سپاه پاسداران نباشد، همانند تفاهم‌نامۀ ۱۴ ماده‌ای با چند شلیک موشکی سپاه ‌پاسداران دود خواهد شد و به هوا خواهد رفت.

اکنون جدای از مسائلی که در مجمع عمومی سازمان ملل گذشت، آنچه در شرایط فعلی سد راه مذاکره می‌باشد، بحران تنگۀ هرمز است؛ که برای هر دو طرف به ابزاری مهم برای گرفتن امتیاز از طرف مقابل‌ تبدیل شده است. محسن رضای که طی روزهای گذشته  بارها تکرار کرده بود بدون حصول شرایط ایران، تنگۀ هرمز باز نخواهد شد، روز ۲۹ شهریور طی پیامی در شبکۀ ایکس نوشت: «هفت شرط ایران برای آغاز هر مذاکره‌ای به دولت آمریکا اعلام شده است. پیام تهران روشن و بدون ابهام است. اگر واشنگتن می‌خواهد از مخمصه‌ای که خود ساخته خارج شود و بیش از این در آن گرفتار نشود، راهی جز پذیرش حقوق و شرط ایران ندارد». موضوعاتی نظیر: پایان جنگ و درگیری در همۀ جبهه‌ها، آزادسازی دارایی‌های مسدود شده (۲۴ میلیارد دلار)، پایان محاصرۀ دریایی علیه جمهوری اسلامی، توقف دخالت آمریکا در امور داخلی ایران، پایان همکاری و حمایت آمریکا از مخالفان جمهوری اسلامی، رفع فشار و تحریم‌های آمریکا، رعایت حقوق هسته‌ای و برخورداری از حق غنی‌سازی از جمله شروط هفت‌گانۀ او برای شروع هرگونه مذاکره است. جدای از شروط فوق، پذیرش توافق میان عمان و جمهوری اسلامی توسط آمریکا نیز در روزهای اخیر به جمع شرط‌های ایران اضافه شده است. موضوعی که رسیدن به توافق را از آنچه که تا کنون بود، باز هم پیچیده‌تر و دشوارتر کرده است.

در مقابل، ترامپ نیز انجام هرگونه اقدامی برای رفع تحریم دریایی و کاهش فشار بر جمهوری اسلامی را قبل از هر چیز منوط به بازگشایی تنگۀ هرمز کرده است. این همان نکتۀ گرهی‌ست که کار توافق را – دست‌کم تا این لحظه – به بن‌بست کشانده است. جمهوری اسلامی می‌گوید: اول  فشار را بردارید، بعد دربارۀ امتیازهای ایران صحبت می‌کنیم؛ آمریکا هم می‌گوید: اول در باره پروندۀ هسته‌ای و بازگشایی تنگۀ هرمز تعهد بدهید، بعد تحریم دریایی را حذف و فشارها را کاهش می‌دهیم. دور باطلی که اگر بدون هیچ انعطافی از سوی دو طرف ادامه پیدا کند، طبیعی‌ست که روند مذاکرات نه تنها پیشرفتی نخواهد داشت، بلکه بن‌بست کنونی همچنان ادامه خواهد یافت.

با وجود این ، این پرسش کماکان به قوت خود باقی‌ست که آیا آمریکا و جمهوری اسلامی واقعاً به دنبال توافق هستند؟ شواهد آشکار و پنهان نشان می‌دهد که طرفین تمایل به توافق دارند، اما در شرایط کنونی نمی‌توانند توافق کنند. چنانچه ترامپ صرفاً به دنبال ادامۀ جنگ بود، در آن صورت گفت‌و‌گوهای سه‌ساعته عراقچی و ویتکاف در نیویورک فاقد هرگونه معنایی بود. از سوی دیگر، سخنان تند ترامپ در مجمع عمومی سازمان ملل و اصرار او بر ادامۀ تحریم دریایی و فشار نظامی و رد پیشنهاد جدید جمهوری اسلامی، نشان می‌دهد که قصد ندارد بدون گرفتن امتیازهای قابل توجه به توافقی همانند تفاهم‌نامه ۱۴ ماده‌ای ۲۹ خرداد ۱۴۰۵ تن بدهد. از نظر ترامپ تفاهم‌نامه قبلی مرده است و تاکنون در چند نوبت بازگشت به آن را ناممکن اعلام کرده است. در عوض جمهوری اسلامی هم به رغم بازگذاشتن پنجره مذاکره، با اعلام شروطی که پذیرش آن برای آمریکا غیر قابل قبول است، نمی‌خواهد دست بسته تسلیم ترامپ شود. لذا، به نظر می‌رسد هر دو طرف به نوعی به توافق نیاز دارند، اما هیچ‌کدام حاضر نیستند مذاکره را با قبول پیش‌شرط‌های طرف مقابل آغاز کند.  بنابر این تا زمانیکه طرفین چنین شروطی را پیش پای یکدیگر می‌گذارند و بر آن اصرار دارند، بعید به نظر می‌رسد بتوانند با یکدیگر توافق کنند؛ حتا اگر تمایل به توافق داشته باشند. حال اگر با چنین رویکردی، سفر پزشکیان به نیویورک را مورد بررسی قرار دهیم، در این سفر به رغم انجام مذاکرات سه‌ساعته میان عراقچی و ویتکاف، نه تنها گشایشی – دست‌کم تا این لحظه – در مسیر حرکت به سوی تفاهم باز نشده، بلکه اوضاع از آنچه که بود بازهم خرابتر شده است. در چنین وضعیتی، طبیعتاً پرسش کلیدی، دیگر صرفاً موضوع «توافق یا عدم توافق» نخواهد بود؛ بلکه پرسش جدی این خواهد بود که مرحلۀ بعدی تقابل و رویارویی آمریکا و جمهوری اسلامی چگونه و تا کجا پیش خواهد رفت؟

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۸۸در فرمت پی دی اف:

در ضرورت مبارزه جدی علیه بیکاری

تعمیق بیش از پیش بحران رکود- تورمی، تحریم‏های گوناگون، کاهش درآمد‏های ارزی و نفتی دولت، اقتصاد جنگ‏زده و ورشکسته را به قهقرا سوق داده و بحران بیکاری را تشدید نموده است.اخراج و بیکارسازی کارگران مدام گسترش یافته است. جنگ و پیامد‏های آن بر ابعاد بیکارسازی‏ها و اخراج افزوده است. اقتصاد راکد و جنگ‏زده، حتی از نرم‏های بورژوایی “رشد و توسعه” بازمانده است. نه فقط صدها هزار جوان و نیروی کار جدیدی که وارد بازار کارشده‏اند، کاری پیدا نمی‏کنند، بلکه بخش زیادی از نیروی کار شاغل نیز اخراج و به خیابان پرتاب شده‏اند.

در سایه وضعیت بحرانی و بی‏ثبات و افزایش مداوم و روزمره قیمت کالاهای مورد نیاز توده مردم، تأمین هزینه‏ی معیشت از نان و خواروبار و پوشاک گرفته تا مسکن و هزینه‏ی دارو و درمان، بسی سخت و دشوار شده است. میلیون‏ها کارگر بیکار و جوانان جویای کار، ناتوان از تأمین این هزینه‏ها، عملاً به فقر و فلاکت و گرسنگی سوق داده شده‏اند.این وضعیت تحمیلی اما اعتراضات شدیدی را درپی داشته  و نمونه هایی از این اعتراضات در رسانه‏های خبری نیز انعکاس یافته است.

جنگ و پیامد‏های آن خصوصاً اخراج‏ها و بیکارسازی‏های وسیع و اقتصادی ورشکسته و گرفتار در بحران و رکود، نمی توانست با نارضایتی و اعتراض بخش‏های آسیب‏پذیر جامعه روبرو نشود. برپایی تجمع و راه‏پیمایی کارگران در اعتراض به اخراج با خواست بازگشت به کار، از همان روزهای اول “آتش‏بس” آغاز شده و تا به امروز ادامه داشته است. در اینجا برای نمونه فقط به دو مورد از اعتراضات ادامه‏دار در یک ماه اخیر اشاره می‏کنیم.

کارگران اخراجی مجتمع فولاد شادگان در استان خوزستان، بارها مقابل درب ورودی این مجتمع تجمع اعتراضی برپا نموده و خواهان پایان بلاتکلیفی وضعیت شغلی و بازگشت به کار شده‏اند. در تجمع کارگران مورخ ۲۹ شهریور، خانواده‏ها و فرزندان خردسال کارگران نیز حضور داشتند. این کارگران همچنین تجمعی دربرابر دفتر نماینده شادگان در مجلس شورای اسلامی برپا کردند که نماینده فوق با لحنی تند و تهدید آمیز از پذیرش هرگونه مسؤلیتی شانه خالی کرده است.

در سیرجان نیز کارگران شرکت”پی و پل جنوب” شاغل در معادن سنگ آهن، در اعتراض به بلاتکلیفی شغلی و عدم شفافیت در وضعیت قراردادهایشان، مقابل فرمانداری سیرجان تجمع برپا کردند. شایان ذکر اینکه از اول تیرماه سالجاری نزدیک به ۷۰۰ کارگر تحت مسؤلیت شرکت” پی و پل جنوب” در وضعیت بلا تکلیفی بسر می‏برند. پیمانکار ظاهراً قصد ادامه فعالیت ندارد واین کارگران بدون کار و مزد و حقوق به حال خود رها شده‏اند.

شمار کارگران اخراجی و آن عده از کارگرانی که درجریان جنگ کار خود را ازدست داده اند بسیار زیاد است. صنایع فولاد و پتروشیمی درصف مقدم قراردارند و در همین رابطه تجمعات زیادی بخصوص در پتروشیمی‏ها در اعتراض به اخراج و برای بازگشت به کار برپا شده است. اما ماجرای بیکاری بسیار گسترده تر است و به صنایع فوق و بیکارشدن کارگران شاغل محدود و خلاصه نمی‏شود.

درحال حاضر بخش اعظم جوانانی که وارد بازار کار می‏شوند، مستقل از اینکه چه درجه از تحصیلات را پشت سر گذاشته باشند، کاری پیدا نمی‏کنند. گروه‏هایی از جوانان بعد از ماه‏ها و حتی سال‏ها بیکاری و سرگردانی، اجباراً به مشاغلی که ربطی به تحصیل و تخصص‏شان ندارد روی می‏آورند. بسیاری از آنان سعی می‏کنند با دست‏فروشی، مسافرکشی، کار دراسنپ یا حتی کولبری و سوختبری و امثال آن هزینه نیازهای اولیه زندگی را تأمین کنند و روزگار بگذرانند. آمار جوانان بیکار و جویای کار بسیار بالا و نگران کننده است که پایین‏تر به آن اشاره خواهیم کرد.

اما تا آن‏جا که به اعتراضات و تجمعات بیکاران و جویندگان کار بر می‏گردد، علاوه بر کارگران اخراجی، اکنون اعتراضات جوانان جویای کار نیز رو به افزایش است. هر روز شماری از جوانان بیکار در این یا آن شهر و استان به‏ویژه در استان‏های جنوبی برای کار و اشتغال، دست به اعتراض و تجمع می‏زنند. در اینجا به دومورد مهم از این اعتراضات و پیگیری جوانان جویای کار اشاره می‏کنیم.

نمونه اول تجمعات اعتراضی جوانان بیکار شهر “حُر” در استان خوزستان واقع در ۵ کیلومتری کشت و صنعت نیشکر هفت‏تپه است. گروه نسبتاً بزرگی از جوانان بیکار این شهر، در هفته پایانی شهریور ماه، بارها در مقابل کشت و صنعت نیشکر هفت‏تپه تجمع کرده و خواهان فعال شدن واحدهای تعطیل شده یا راکد این شرکت مانند واحد الکل سازی، گوجه فرنگی و زغال شدند تا از این طریق کار و فرصت شغلی برای آن‏ها ایجاد شود. جوانان بیکار شهر حُر خواهان اولویت اشتغال بومی‏ها شدند. جوانان جویای کار در همین رابطه روزهای ۳۰ و ۳۱ شهریور نیز به تجمعات خود ادامه دادند. این جوانان علاوه بر کشت و صنعت نیشکر هفت‏تپه، با اهداف و مقاصد مشابهی، مقابل “گروه صنایع کاغذ سازی پارس” نیز دست به تجمع زدند . علی رغم اینکه این تجمعات بیش از یک هفته ادامه داشته اما تا کنون کسی به آنان پاسخ نداده و شغلی به آن‏ها واگذار نشده است. جوانان بیکار شهر حُر معتقدند به رغم اینکه ظرفیت جذب نیرو در این شرکت‏ها وجود دارد، اما کاری به نیروهای بومی داده نمی‏شود.

نمونه دوم تجمعات اعتراضی و مکرر جوانان جویای کار روستا های “موران”و”عمیشیه بزرگ” مقابل در ورودی شرکت کشت و صنعت “دعبِل خُزاعی” اهواز است. جوانان بیکار این دو روستا که برخی از آن‏ها تحصیلات دانشگاهی و حتی مهارت‏های فنی دارند، بارها خواهان کار در شرکت کشت و صنعت “دعبِل خُزاعی” شده‏اند. شایان ذکر اینکه این کشت و صنعت اساساً بر روی زمین‏های کشاورزی این دو روستا بنا شده و شرکت کشت و صنعت زمانی که  در دهه ۷۰ زمین‏های اهالی این روستاها را تصاحب می‏کرد، ظاهراً تعهداتی نیز در زمینه استخدام نیروهای محلی به روستائیان داده اما به این تعهدات عمل نکرده است. اواخر مرداد ماه، کشت و صنعت “دعبِل خُزاعی” مدارک ۲۰۰ نفر را برای رسیدگی و استخدام تحویل میگیرد و قول میدهد نتیجه را به آنان خبر دهد. اما خبر مثبتی به این جویندگان کار داده نمی‏شود و بعد از مدتی مشخص شده که شرکت، نیروی بومی استخدام نکرده است. به دنبال آن، اعتراضات و تجمعات جوانان بیکار روستاهای فوق از اوایل شهریور، آغاز می‏شود. روز نهم شهریور تجمع بیکاران مورد یورش وحشیانه نیروهای انتظامی قرار می‏گیرد. نیروهای سرکوب با استفاده از شوکر و ضرب و شتم، جویندگان کار را متفرق می‏سازند. تجمعات اعتراضی اما در روزهای بعد نیز ادامه می‏یابد. به رغم وعده‏های قلابی، جوانان بیکار روز ۲۹ شهریور نیز دوباره دست به تجمع می‏زنند. این تجمع نیز با تیر اندازی و ضرب و شتم و اقدام به دستگیری جوانان بیکار روبرو می‏شود. تیر اندازی و اقدامات سرکوبگرانه علیه جوانان بیکار، اعتراض شدید اهالی روستاهای فوق را در پی داشت. در تقابل جوانان با نیروهای سرکوب، اهالی روستاهای فوق به جوانان پیوستند. سرانجام از جانب مدیریت اعلام شد بزرگان روستای “موران” و “عمیشیه” برای گفتگو با مدیریت به شرکت مراجعه کنند تا درباره مطالبات جوانان گفتگو کنند. بزرگان این دو روستا نیز روز ۳۱ شهریور در شرکت حاضر شدند و چند ساعت آنجا منتظر ماندند اما کسی از طرف مدیریت برای گفتگو مشخص نشد و جلسه ای هم تشکیل نشد. از این رو، جوانان بیکار و جویای کار به رغم اعمال خشونت دستگاه سرکوب، روز بعد (اول مهر) برای چندمین بار تجمعات اعتراضی خود را ازسر گرفتند.

مبارزات جوانان بیکار و جویای کار شهر حُر و روستاهای “موران”و”عمیشیه بزرگ” برای کار و اشتغال ادامه دارد.برپایی تجمع مقابل شرکت‏ها و اعتراض به عدم استخدام و بکارگیری نیروهای محلی به شهر حُر و روستاهای “موران”و”عمیشیه بزرگ” خلاصه نمی‏شود. در مردادماه سال جاری، جوانان جویای کار مقابل کشت و صنعت کارون در شوشتر دست به تجمع زدند. پالایشگاه لیشتر گچساران نیز چند هفته بعد شاهد همین تجمعات و اعتراضات بود، تجمعی که با تیراندازی و طبق معمول خشونت دستگاه سرکوب همراه شد.

اکنون چنین به نظر می‏رسد که موضوع فقط به اشتغال جوانان بیکار در مناطق یاد شده خلاصه نمی‏شود. اعتراض به عدم استخدام به نوعی با پدیده تصاحب زمین‏های کشاورزی و نابودی محل درآمد و معیشت روستائیان نیز گره خورده است. از اوایل دهه ۷۰ که مالکیت زمین‏های زراعی به کشت و صنعت‏ها واگذار شد و زمین‏های زراعی اهالی روستا از نمونه روستای “موران”و”عمیشیه بزرگ” در واقع توسط کشت و صنعت‏ها تصاحب شد، وضعیت روستائیان نیز دگرگون گردید. برخی به کارگران روزمزد این شرکت‏ها تبدیل و برخی دیگر به کلی خانه خراب شدند. زمینی که روستایی روی آن کار و تولید می‏کرد و به مرور زمان، کار کشت و تولید برعهده بازماندگانش قرار می‏گرفت از میان رفت. کار به جایی رسیده که کار مزدی حتی روی همان زمینی که شرکت آن‏ را تصاحب نموده نیز به روستایی و فرزندش داده نمی‏شود. اعتراض جوانان بیکار بدین اعتبار فقط اعتراض نسبت به عدم جذب نیروی کار محلی در این شرکت‏ها نیست، این اعتراض درعین حال تا حدی با اعتراض علیه تصاحب زمین نیز گره خورده است.”توسعه” بی در و پیکر صنعتی در راستای تأمین منافع حد اکثری طبقه سرمایه‏دار در بسیاری از مناطق جنوبی کشور که با تصاحب زمین‏های کشاورزی روستائیان همراه بوده، به خانه خرابی روستائیان و نابودی کشاورزی در منطقه منجر شده است.زمین درحالی وارد چرخه صنعت می‏شود و کشاورز زمین خود را ازدست می‏دهد که در برابر آن چیزی بدست نمی‏آوَرَد جز آنکه خود و خانواده‏اش تبدیل به فروشنده ارزان نیروی کار به کسانی می‏شود که زمین را از چنگش درآورده‏اند. فاجعه اما فقط این نیست. فاجعه آنجاست که به این رانده شدگان از زمین، کار و فرصت شغلی روی همان زمین نیز داده نمی‏شود.

دامنه اخراج و بیکاری و گروه پر شمار جویندگان کار اما بسی وسیع‏تر و بحران بیکاری بسیار فجیع‏تر از آن چیزی است که اختصاراً به آن اشاره شد. تجمعات اعتراضی جوانان بیکار در مناطق یاد شده نیز، تنها نمونه‏هایی از تلاش جوانان بیکار برای کار و اشتغال و رهایی از بیکاری است که گریبان صدها هزار نیروی کار جوان را در سرتاسر کشور گرفته است.

براساس نتایج طرح آمارگیری نیروی کار مرکز آمار ایران، نرخ بیکاری جمعیت ۱۵ ساله و بیشتر در بهار سال ۱۴۰۵ به  ۱ / ۹ درصد رسیده که  ۸ / ۱ درصد بیشتر ازبهار سال گذشته است. نرخ مشارکت اقتصادی  به ۷ / ۴۰ درصد کاهش یافته و از هر ۱۰۰ نفر حدود ۴۱ نفر شاغل بوده‏ یا فعالانه در جستجوی کار بوده‏اند.مطابق همین آمار تعداد شاغلان در بهار امسال نسبت به بهار سال گذشته ۴۵۰ هزار نفر کمتر است و جمعیت غیر فعال اقتصادی با افزایش ۷۹۶ هزار نفر به ۳۹ میلیون و ۵۳۵ هزار نفر رسیده است.

نرخ بیکاری درمورد جوانان از این هم وخیم‏تراست. نرخ بیکاری گروه ۱۵ تا ۲۴ سال در بهار سال ۱۴۰۵ به ۴ / ۲۳ درصد رسیده که ۷ / ۳ درصد بیشتر از مدت مشابه سال گذشته است. در گروه ۱۸ تا ۳۵ سال نیز ۵ / ۱۷ درصد جمعیت بیکار بوده‏اند که نسبت به سال قبل ۳ درصد افزایش یافته است.درگزارش مرکز آمار ۵ / ۸ درصدشاغلان، اشتغال ناقص داشته‏اند یعنی به دلایلی کمتر از ۴۴ ساعت کارکرده و آماده انجام کار بیشتر بوده‏اند.

نرخ بیکار در مورد زنان از این هم وحشتناک‏تر است. مطابق گزارش مرکز آمار، نرخ بیکاری زنان در بهار امسال به ۷ / ۱۶ درصد رسیده است که تقریباً دوبرابر نرخ عمومی و کشور است. نرخ بیکاری زنان دارای تحصیلات عالی ۸ / ۱۸ درصد و برای مردان دارای تحصیلات عالی ۳ / ۸ درصد اعلام شده است. معنای آن این است که حضور گسترده زنان در دانشگاه و تحصیلات عالی زنان، الزاماً به معنای فرصت‏های شغلی متناسب با این وضعیت نیست که این خود نمونه واضحی از تبعیض جنسیتی آشکار در زمینه اشتغال است.

درآمار رسمی، فردی که درهفته حداقل یک ساعت کارانجام داده باشد،  درشمار شاغلان قرار می‏گیرد. بنابراین روشن است که شاغل بودن در معنای آماری رژیم، لزوماً به معنای برخورداری از یک شغل پایدار، تمام وقت و تأمین کننده هزینه های زندگی نیست و شمار بیکاران در واقع بسیار بیشتر از رقم‏های اعلام شده و رسمی‏ست. با وجود این، وضعیت اشتغال و نیروی کار بیکار حتی برمبنای آمار جعلی مرکز آمار نیز بسیار وخامت‏بار است. دامنه بیکاری و بیکار سازی کارگران بسیار وسیع و شمار بیکاران نیز فوق‏العاده زیاد است. تنها در جریان جنگ و پیامدهای آن بین ۲ تا ۴ میلیون نفر بیکار شده و کارخود را ازدست داده‏اند.

تجربه حاکمیت ننگین جمهوری اسلامی در طول ۴۸ سال گذشته نشان داده است که این رژیم در تمام دوران حاکمیت خود، جز جنگ و کشتار و زندان، جز ویرانی و گرانی و بیکاری و جز فقر وفلاکت و بدبختی و بی آیندگی، هیچ ارمغان دیگری برای توده مردم نداشته است. سرمنشأ بیکاری و تمام مصائب یاد شده، نظام سرمایه‏داری جمهوری اسلامی‏است. برای پایان دادن به تمام این مشکلات و بی‏شمار معضلات و مصائب دیگر، ضروریست نیروی خود را در مبارزه‏ای جدی علیه سرمنشأ بیکاری متمرکز سازیم. کار حق مسلم و بی چون و چرای هر شهروند است. برای کار و برای پایان دادن به اخراج‏ها و بیکارسازی‏ها جز قیام و انقلاب و برانداختن نظم موجود و استقرار حکومت شورایی و کارگری، راه دیگری وجود ندارد.

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۸۸در فرمت پی دی اف:

برای پایان دادن به این وضعیت فاجعه‌بار

یکشنبه ۲۹ شهریور “مرکز آمار” جمهوری اسلامی گزارش رشد اقتصادی در بهار ۱۴۰۵ را منتشر کرد. “مرکز آمار” در این گزارش تولید ناخالص داخلی در بهار ۱۴۰۵ نسبت به بهار سال گذشته را منفی ۱/ ۱۰ درصد اعلام کرد. تولید ناخالص داخلی بدون  نفت منفی ۶/ ۴ درصد، صنایع و معادن منفی ۷/ ۱۴ درصد، خدمات منفی ۸/ ۴ درصد و کشاورزی مثبت ۳/ ۲ درصد.

۱۹ روز پیش از انتشار این گزارش، “گمرک جمهوری اسلامی” آمار کامل تجارت خارجی در ۵ ماهه‌ اول سال ۱۴۰۵ را منتشر کرده بود. براساس آمار گمرک، در این مدت ارزش دلاری صادرات غیرنفتی با ۲/ ۲۸ درصد کاهش به حدود ۱۵ میلیارد دلار و ارزش دلاری واردات در این مدت با ۱/ ۲۶ درصد به حدود ۱۷ میلیارد دلار رسید.

اما گزارش این دو مرکز دولتی چه چیزی را نشان می‌دهند؟ براساس آمار گمرک واردات و صادرات کالا نسبت به سال گذشته کاهش شدیدی یافته است. در کشوری مانند ایران که صنایع آن به شدت به واردات کالا (از مواد اولیه تا قطعات و غیره) وابسته است، این گزارش به معنای تعمیق شدید رکود اقتصادی می‌باشد. واقعیتی که در گزارش مرکز آمار نیز مشاهده می‌شود. کاهش بیش از ده درصدی  تولید ناخالص داخلی در آمارهای دولتی رقم بسیار بزرگی‌ست، به‌ویژه آن‌که این کاهش در صنایع و معادن به حدود ۱۵ درصد رسیده است.

واقعیت این است که اقتصاد بیمار ایران دهه‌هاست که درگیر بحران اقتصادی رکود – تورمی است و از این موضوع به شدت رنج می‌برد، اما تعمیق آن در این سطح و وسعت و با این سرعت، یک عامل مهم دیگر نیز دارد که می‌تواند در ادامه تاثیرات آن ویرانگرتر شود و آن تشدید اختلافات و شرایط جنگی بین جمهوری اسلامی و دولت آمریکاست.

دولت آمریکا در راستای گسترش دامنه فشار بر جمهوری اسلامی، محاصره دریایی را از اواخر فروردین ماه آغاز کرد که در پی تفاهم‌نامه اسلام‌آباد، اواخر خرداد محاصره دریایی لغو شد. با شکست تفاهم‌نامه اسلام‌آباد، محاصره دریایی بار دیگر از ۲۳ تیر آغاز گردید که حتا شدیدتر از محاصره اول می‌باشد و هم‌چنان ادامه دارد. براساس گزارش خبرگزاری رویترز بارگیری نفت خام ایران از حدود ۲ میلیون بشکه در روز در ماه مارس به حدود ۲۲۰ تا ۲۵۵ هزار بشکه در روز در ماه اوت (آگوست) رسید. البته این به مفهوم صادرات ۲۲۰ هزار بشکه در روز نیست و تنها میزان بارگیری در کشتی‌هاست. طبق داده‌های سه شرکت رهگیری، از زمان اعمال مجدد محاصره دریایی، هیچ کشتی حامل نفت خام ایران از هرمز خارج نشده است.

به گفته‌ی سنتکام، تا ۲۳ سپتامبر آن‌ها مانع ورود و خروج ۲۵۵ کشتی (۱۱۵ کشتی در دور جدید و ۱۴۰ کشتی در دور اول) در چارچوب محاصره دریایی شده‌اند.

جدا از محاصره دریایی، دامنه‌ی تحریم‌های مالی و بانکی گسترش یافتند و محاصره هوایی نیز به محاصره دریایی افزوده گردید (اگرچه اهمیت آن در رابطه با این موضوع قابل مقایسه با محاصره دریایی نیست). ناگفته پیداست که اقدامات دولت آمریکا از جنگ و بمباران ایران تا تحریم‌ها و محاصره دریایی، در نهایت نتایج فاجعه‌بار آن بر دوش توده‌های کارگر و زحمتکش ایران می‌افتد. مردمی که هم با جنگ و حمله نظامی آمریکا مخالفند و هم با جمهوری اسلامی و سیاست‌های‌ آن. مردمی که بارها در مبارزات خود نشان دادند خواستار سرنگونی این حکومت فاسد و مستبد می‌باشند. اما نتایج مخرب جنگ و بخش بزرگی از تحریم‌ها بر دوش همین مردم آوار می‌گردد.

کارگران و زحمتکشان هم حاصل این وضعیت وخامت‌بار را به روشنی در زندگی روزمره خود با تمام وجود لمس می‌کنند. اگرچه آمارهای دولتی نیز از افزایش بی‌سابقه نرخ تورم و کاهش نیروی کار خبر می‌دهند، اما واقعیت‌ها بسیار بدتر و دردناک‌تر از آن‌ چیزی‌ست که در آمارهای دولتی عنوان می‌گردد. هزینه‌ها آ‌ن چنان افزایش یافته که حتا مزدوران “خانه کارگر” هزینه معیشت یک خانوار ۳/ ۳ نفره را حدود ۹۲ میلیون تومان اعلام کردند، تنها هزینه خوراکی خانواده ۴۰ میلیون تومان برآورد شده است. به عبارت دیگر یک کارگر حداقل بگیر حتا اگر تمامی مزایا را بگیرد، باز باید بیش از ۱۵ میلیون تومان داشته باشد تا تنها هزینه‌های خوراکی را تأمین کند (خبرگزاری ایلنا ۲۵ شهریور). همین مزدوران در جلسات شورای عالی کار برای تعیین دستمزد سال ۱۴۰۵ همراه با مقامات دولتی و نمایندگان سرمایه‌داران هزینه معیشت یک خانوار ۳/ ۳ نفره را در پایان سال گذشته ۴۲ میلیون و ۹۰۰ هزار تومان برآورد کرده بودند.

برای روشن‌تر شدن ابعاد وضعیت فاجعه‌بار معیشتی مردم، بررسی میزان افزایش بهای ارز و برخی از کالاها موضوع را روشن‌تر می‌کند. قبل از جنگ ۱۲ روزه یعنی در خرداد سال ۱۴۰۴ بهای هر گرم طلا ۶ میلیون و ۶۰۰ هزار تومان بود و بهای دلار ۸۲ هزار تومان. اکنون بعد از کمتر از ۱۶ ماه بهای هر گرم طلا به ۲۴ میلیون تومان (۶/ ۳ برابر) و بهای دلار ۲۴۰ هزار تومان (۸/ ۲ برابر) رسیده است. همین میزان افزایش قیمت را در بسیاری از کالاهای خوراکی نیز می‌بینیم. برای نمونه قیمت مرغ از ۱۰۰ هزار تومان به ۲۹۰ هزار تومان، قیمت شانه ۳۰ عددی تخم مرغ از ۱۷۰ هزار تومان به ۵۳۰ هزار تومان، قیمت گوشت گوسفندی از ۷۹۰ هزار تومان به ۱ میلیون و ۵۳۰ هزار تومان، روغن مایع آفتابگردان (لادن) ۱۶۲۰ گرمی از ۱۷۶ هزار تومان به ۶۵۰ هزار تومان رسیده است. دیگر اقلام خوراکی از حبوبات تا لبنیات نیز همین وضعیت را کم و بیش دارند. در این میان افزایش بهای نان برای مردم زحمتکش بسیار سنگین‌تر است.

برای نمونه قیمت نان یارانه‌ای سنگک (ساده بدون کنجد) از ۵ هزار تومان با بیش از سه برابر افزایش به ۱۵۵۰۰ تومان رسیده است. اما این تنها مشکل مردم برای تهیه نان نیست. به دلیل کاهش سهمیه آرد نانوایی‌های یارانه‌ای و هم‌چنین کاهش نانوایی‌های یارانه‌ای، در عمل تهیه نان یارانه‌ای برای بسیاری ممکن نیست و آن‌ها از روی ناچاری مجبورند با قیمت‌های بسیار بالاتر (حتا تا ۸۰ هزار تومان برای نان سنگک کنجدی که ۵۰ درصد بزرگتر از نان معمولی باشد) نان خود را تهیه کنند. در نظر داشته باشیم که کاهش تعداد نانوایی‌های یارانه‌ای نتیجه سیاست دولت است. جمهوری اسلامی با بهانه‌های مختلف سهمیه آرد نانوایی‌های یارانه‌ای را کاهش داد یا آن‌ها را به بهانه‌هایی کاملاً جعلی جریمه کرد، تا این‌که بسیاری از نانواها دست به اعتراض زدند، تجمع کردند، اما کسی به حرف آن‌ها گوش نکرد تا آن‌که برخی مجبور شدند قید آرد یارانه‌ای را زده و آزادپز شوند. یک نمونه دیگر، تمام نانوایی‌ها در مناطق ۱ و ۲ و ۳ تهران براساس مصوبه کارگروه استانداری آزادپز شدند.

بهای داروها نیز در این مدت گاه بین ۵۰۰ تا ۶۰۰ درصد افزایش داشته‌اند.

در حوزه درمان اوضاع آن‌چنان وخیم است که مقامات دولتی نیز بارها به آن اعتراف کرده‌اند. بسیاری از مردم متاسفانه دیگر قادر به ادامه درمان نیستند و حتا گاه قادر به تهیه مُسکن نبوده و به ناچار درد را تحمل می‌کنند. به اعتراف همین مقامات دولتی، مراجعه به پزشک و مراکز درمانی به دلیل هزینه‌ها کاهش یافته است، چون مردم قادر به پرداخت هزینه‌ها نیستند. به دلیل کاهش پوشش بیمه‌ای، سهم پرداختی بیمار از داروها در مواردی به ۸۰ درصد رسیده است. بسیاری از داروها به خصوص مُسکن‌ها یا برخی از داروهای بیماری‌های خاص از دایره پوشش بیمه خارج شده‌اند. به‌گفته‌ی هادی احمدی مدیر روابط عمومی انجمن داروسازان ایران، قیمت داروهای تولید داخل از ابتدای سال جاری حدود ۱۵۰ درصد افزایش یافته (یعنی ۵/ ۲ برابر) و داروهای خارجی نیز قیمت‌شان ۵ تا ۶ برابر شده است. این در حالی است که مرکز آمار نرخ تورم در این بخش را تنها ۴۸ درصد اعلام کرده است!

بهای یک بسته استامینوفن کُدئین از ۱۳۷ هزار تومان به ۶۵۰ هزار تومان و آموکسی سیلین (آنتی‌بیوتیک) از ۳۲۰ هزار تومان به یک میلیون و ۲۳۰ هزار تومان رسیده است. در واقع در بخش درمان و سلامت، مردم نه فقط با افزایش سرسام‌آور تورم روبرو هستند، بلکه افزایش سهم بیمار از هزینه‌های درمان (در نتیجه کاهش خدمات بیمه‌ای) باری مضاعف بر دوش کارگران و دیگر زحمتکشان جامعه انداخته است. آن‌گاه در چنین شرایطی و با این واقعیت‌ها، همتی رئیس کل بانک مرکزی با وقاحت تمام برای این که مجبور نشوند نرخ تورم را سه رقمی اعلام کنند، ۴ مهرماه گفت: “نرخ تورم نقطه‌به‌نقطه در شهریور ماه پس از ۱۵ ماه روند افزایشی، اندکی کاهش یافته است”.

روشن است که واقعیت‌های زندگی مردم در آمارهای دولتی جایی ندارند. این را هم در نظر بگیرید که بخشی از مردم به دلیل شدت بیکاری حتا یک فرد شاغل در خانواده ندارند. واقعاً مردم چگونه باید زندگی کنند؟ تا کجا می‌توان این شرایط غیرقابل تصور را تحمل کرد؟ لحظاتی را که امروز تک تک ما از زندگی روزمره مردم (به ویژه فقیرترین‌شان) تجربه می‌کنیم، آن‌قدر دردناک است که دل سنگ را آب می‌کند، اما از جمهوری اسلامی و مقامات دزد و فاسد آن هیچ صدایی در نمی‌آید و هر آنچه می‌کنند درست برعکس خواست مردم و در جهت تشدید شرایط فاجعه بار زندگی آن‌هاست.

باید به‌ویژه و با تأکید این را هم در نظر داشته باشیم که ادامه روند کنونی (تحریم، محاصره دریایی و جنگ) وضعیت فاجعه‌بار کنونی را دو چندان می‌کند. هر قدر که این وضعیت طول بکشد اوضاع با سرعتی حتا بیشتر برای کارگران و زحمتکشان رو به وخامت خواهد رفت و این هشدار بسیار مهمی است که باید با دقت بر آن تعمّق کرد. نه می‌توان و نه باید به این فلاکت تن داد. برای پایان دادن به این وضعیت فاجعه‌بار و تحقق خواست کارگران و زحمتکشان “کار، نان، آزادی”، باید که جمهوری اسلامی فاسد و جنایتکار را سرنگون ساخت و بر ویرانه‌های آن حکومت شورایی کارگران و دیگر زحمتکشان جامعه را برپا نمود.

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۸۸در فرمت پی دی اف:

دارایی بازنشستگان در خدمت شبکه فساد

گزارش اخیر رویداد۲۴ درباره یک صورت‌حساب ۱۰۱ میلیارد تومانی در شرکت انبارهای عمومی و خدمات گمرکی ــ از شرکت‌های مرتبط با هلدینگ آتیه صبا، یکی از مجموعه‌های اقتصادی وابسته به صندوق بازنشستگی کشوری ــ بار دیگر گوشه‌ای از نحوه مصرف دارایی‌های متعلق به این صندوق را آشکار کرده است. بر اساس این گزارش، قرار بوده برای حدود ۳۶ هزار نفر از اعزام‌شدگان از زنجان و کرمانشاه در مراسم تشییع علی خامنه‌ای امکانات اسکان و پذیرایی فراهم شود. پس از مراسم، صورت‌حسابی حدود ۱۰۱ میلیارد تومان ارائه شده که به گزارش رویداد۲۴، فقط یکی از اقلام آن ۳ میلیون و ۶۴۰ هزار بطری آب معدنی، هر بطری ۲۰ هزار تومان و در مجموع نزدیک به ۷۲ میلیارد و ۸۰۰ میلیون تومان بوده است؛ یعنی بیش از صد بطری برای هر نفر. در همین گزارش آمده است که پرداخت ۴۸ میلیارد تومان از این مبلغ به‌صورت علی‌الحساب و با «ترک تشریفات» ــ بدون برگزاری مناقصه و رقابت ــ تصویب و در دستور کار قرار گرفته بود و سپس با ورود حراست صندوق ادامه روند پرداخت متوقف شد. این گزارش همچنین از صورت‌حسابی بیش از ۸۰ میلیارد تومان در شستا برای همین مراسم خبر داده است.

در همین ارتباط، پرسشی اساسی مطرح می‌شود: مراسم تشییع خامنه‌ای چه ارتباطی با صندوق بازنشستگی و دارایی بازنشستگان دارد؟ دارایی‌ها و سرمایه‌گذاری‌های مجموعه‌های اقتصادی وابسته به صندوق قاعدتاً باید در خدمت تأمین منابع و تعهدات آن در قبال بازنشستگان باشد. پس چرا باید هزینه اسکان و پذیرایی یک مراسم حکومتی از منابع شرکتی تأمین شود که در مجموعه اقتصادی وابسته به صندوق بازنشستگی قرار دارد؟

حتی اگر فرض شود تمام آب‌ها و غذاها واقعاً خریداری و توزیع شده باشند، مسئله اصلی همچنان پابرجاست: این روابط سیاسی، خویشاوندی و میزان نزدیکی یا دوری به مراکز قدرت است که بر دسترسی به منابع اقتصادی اثر می‌گذارد. آنچه در این پرونده دیده می‌شود، نه صرفاً یک «تخلف» منفرد یا یک «استثنا»، بلکه نمونه‌ای از سازوکاری است که در آن موقعیت سیاسی و شبکه‌های وابستگی، امکان دسترسی به دارایی‌ها و منابع متعلق به نهادهای غیردولتی و اجتماعی را فراهم می‌کند. هنگامی که منابع یک صندوق بیمه اجتماعی برای مأموریتی خارج از وظایف آن و در خدمت یک مراسم حکومتی به کار گرفته می‌شود، مرز میان دارایی‌های متعلق به این نهادها و منابعی که حکومت مجاز به تصرف و مصرف آن‌هاست، مخدوش می‌شود. همین بی‌مرزی زمینه ترک تشریفات، قراردادهای غیرشفاف و صورت‌حساب‌های چند ده میلیاردی را فراهم می‌کند.

وقتی از «فساد در صندوق بازنشستگی» صحبت می‌شود، این فساد به شبکه‌ای از هلدینگ‌ها، شرکت‌ها، املاک و سرمایه‌گذاری‌هایی برمی‌گردد که دارایی‌های مربوط به صندوق را اداره می‌کنند. چنین شبکه‌ای این امکان را ایجاد می‌کند که منابع از راه قرارداد، خرید، واگذاری، ترک تشریفات یا صورت‌حساب‌های مشکوک از شرکتی خارج و به مجموعه‌ای دیگر منتقل شود، بی‌آن که بازنشستگان ــ به‌عنوان صاحبان اصلی این دارایی‌ها ــ از چگونگی این تصمیم‌ها اطلاع یا بر آن نظارت مؤثری داشته باشند.

این پرونده نیز بی‌سابقه نیست. در نخستین سال‌های پس از انقلاب ۱۳۵۷، بانک‌ها و بخش بزرگی از صنایع دولتی شدند و مجموعه‌ای از اموال نیز به مصادره درآمد. در دهه ۶۰، به‌ویژه در دوران جنگ و اقتصاد سهمیه‌ای، دسترسی به ارز، کالا و مجوز به امتیازی اقتصادی تبدیل شد. از دهه ۱۳۷۰، خصوصی‌سازی، واگذاری شرکت‌ها، اعتبارات بانکی و بعدها ارزهای ترجیحی، مجاری تازه‌ای برای دسترسی به منابع اقتصادی و مالی گشودند. شکل این دسترسی‌ها در دوره‌های مختلف تغییر کرده، اما چپاول اموال عمومی ادامه یافته است. در همین روند، پرونده‌های متعددی ــ از فسادهای بزرگ بانکی تا چای دبش ــ هر چند سال یک‌بار گوشه‌ای از این مناسبات را آشکار کرده‌اند. بسیاری از این افشاگری‌ها نیز نه حاصل نظارت مستقل و مستمر، بلکه در جریان کشمکش‌های درونی جناح‌ها و مراکز قدرت حکومتی علنی شده‌اند.

در ظاهر، مجلس، قوه قضائیه و نهادهای نظارتی همواره وجود داشته‌اند، اما، در واقعیت، خود بخشی از همان شبکه قدرت‌اند. ناظر و نظارت‌شونده در یک شبکه واحد از انتصاب، منافع و رقابت جناحی عمل می‌کنند. در کنار این، سرکوب مطبوعات آزاد و تشکل‌های مستقل کارگری و بازنشستگی، نظارت جامعه بر قدرت را محدود کرده و آن را عملاً به همان نهادهای قدرت سپرده است. بازنشستگانی که معیشت و حقوقشان مستقیماً به دارایی‌های صندوق وابسته است، نماینده واقعی و منتخب خود را در اداره آن ندارند؛ حتی اگر کرسی‌ای به نام آنان وجود داشته باشد، با انتخاب مستقیم آنان پر نمی‌شود و در برابرشان پاسخگو نیست. آنان نه به اسناد و تصمیمات مالی دسترسی دارند و نه در چگونگی هزینه‌کرد این دارایی‌ها حق تصمیم. تا زمانی که چنین نظارتی وجود نداشته باشد، نام پرونده‌ها و رقم‌ها می‌تواند تغییر کند، اما زمینه‌ای که فساد را تولید و بازتولید می‌کند باقی خواهد ماند.

وجه دیگر همین ساختار، مصونیت از مجازات است. افشای فساد لزوماً به تحقیق مستقل و مجازات عاملان آن نمی‌انجامد. در موارد متعدد، روزنامه‌نگاران، فعالان مدنی یا کسانی که تخلفات و سوءاستفاده‌های مراکز قدرت را پیگیری کرده‌اند، خود با فشار و پیگرد روبه‌رو شده‌اند، در حالی که رسیدگی به فساد مقام‌ها و مجموعه‌های قدرتمند همواره گزینشی بوده است. حتی هنگامی که پرونده‌ای به تحقیق یا محاکمه می‌رسد، نتیجه الزاماً برای همه یکسان نیست و موقعیت افراد و شبکه‌های درگیر در ساختار سیاسی و اقتصادی می‌تواند بر روند آن اثر بگذارد. نزدیکی یا دوری به مراکز قدرت، رقابت‌های درونی جناح‌های حکومتی و وزن سیاسی و اقتصادی افراد، می‌تواند تعیین کند کدام پرونده پیگیری شود، کدام‌یک مسکوت بماند و چه کسی هزینه آن را بپردازد.

در چنین شرایطی، “مبارزه” با فساد نیز گزینشی می‌شود: قانون به جای آن‌که معیاری یکسان برای همه باشد، زیر تأثیر توازن و مناسبات قدرت قرار می‌گیرد. حاصل، چرخه‌ای است که در آن قدرت اقتصادی نفوذ سیاسی تولید می‌کند و قدرت سیاسی نیز به نوبه خود امکان مصونیت اقتصادی را گسترش می‌دهد. فساد از همین‌جا از مجموعه‌ای از تخلفات فردی فراتر می‌رود و به مسئله‌ای ساختاری در مناسبات قدرت و ثروت تبدیل می‌شود.

معنای این مسئله هنگامی ملموس‌تر می‌شود که وضعیت مالی صندوق‌های بازنشستگی و شرایط زندگی بازنشستگان را در کنار یکدیگر قرار دهیم. بر اساس گزارش‌های منتشرشده از بررسی‌های مرکز پژوهش‌های مجلس، اعتبارات مربوط به صندوق‌های بازنشستگی از بودجه عمومی از ۴۵۳ هزار میلیارد تومان در سال ۱۴۰۳ به حدود ۷۷۷ هزار میلیارد تومان در سال ۱۴۰۴ رسید؛ رقمی معادل ۱ / ۱۷ درصد مصارف بودجه عمومی. سهم صندوق بازنشستگی کشوری از این اعتبارات حدود ۳۹۴ هزار میلیارد تومان بود. در لایحه بودجه ۱۴۰۵ نیز حدود ۹۷۸ هزار میلیارد تومان برای جبران کسری صندوق‌ها و متناسب‌سازی پیش‌بینی شد. واقعیت اما این است که دولت نه تنها کمکی به صندوق‌های بازنشستگی نمی کند، بلکه هم اکنون صدها میلیارد تومان به صندوق‌ها بدهکار است.

در این شرایط بازنشستگانی قرار دارند که سال‌هاست برای مستمری، متناسب‌سازی، درمان و معوقات خود تجمع و اعتراض می‌کنند و برای هر افزایش حقوق یا تأمین هزینه درمان باید در انتظار «تأمین اعتبار» بمانند؛ در همان حال، در شرکتی وابسته به صندوق آن‌ها صورت‌حسابی بیش از صد میلیارد تومان برای مراسمی حکومتی ارائه می‌شود.

صورت‌حساب ۱۰۱ میلیارد تومانی تنها یکی از نمودهای این مناسبات است. مسئله به چگونگی کنترل، تخصیص و توزیع ثروت و منابع مالی جامعه بازمی‌گردد؛ به این‌که چه کسانی این منابع را تولید می‌کنند و چه کسانی درباره مصرف آن‌ها تصمیم می‌گیرند. کارگر و کارمندی که دهه‌ها کار کرده و حق بازنشستگی پرداخته است، حتی از امنیت اقتصادی دوران بازنشستگی خود مطمئن نیست، در حالی که شبکه‌های متصل به قدرت سیاسی و اقتصادی بر منابعی از نفت و بانک تا شرکت‌ها و صندوق‌های بازنشستگی اختیار گسترده‌ای دارند. در چنین مناسباتی، دارایی بازنشستگان نیز می‌تواند از کارکرد اصلی خود جدا شود و در خدمت نیازها و اولویت‌های قدرت قرار گیرد. همین‌جاست که فساد از یک تخلف مالی فراتر می‌رود و به شکلی از تصرف ثروتی تبدیل می‌شود که حاصل کار و زندگی میلیون‌ها انسان است.

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۸۸در فرمت پی دی اف:

مدارس و تلاقی فقر اقتصادی و فقر آموزشی!

نظام آموزشی ایران، آینه تمام‌نمای بحران‌های چندلایه و متعددی است که تاروپود جامعه را دربرگرفته اند. تورم بیکاری ، فقر و فلاکت اقتصادی نه تنها بر زندگی کارگران و اقشار زحمتکش و فرزندان آنها سایه انداخته، بلکه معلمان و کادر آموزشی را نیز با مشکلات عدیده معیشتی و فشارهای اجتماعی روبه‌رو کرده است. از همین رو، مدارس نیز به یکی از کانون‌های تلاقی تضادها، نابرابری‌های اقتصادی، اجتماعی و شکاف طبقاتی تبدیل شده‌اند.سال تحصیلی جدید در شرایطی آغاز شد که تأمین و پرداخت هزینه‌های نجومی تحصیلی برای میلیون‌ها تن از اقشار زحمتکش به کابوسی بزرگ تبدیل شده است. رئیس اتحادیه فروشندگان نوشت‌افزار همزمان با آغاز سال تحصیلی، هزینه یک سبد متوسط لوازم‌تحریر را بین ۱۳ تا ۱۵ میلیون تومان برآورد کرده که نسبت به سال قبل بین ۵۰ تا ۱۰۰ درصد افزایش یافته است. بهای دفتر ۶۰ برگ و ۲۰۰ برگ، دو برابر و کاغذ و مقوا سه برابر شده است.گرانی نوشت‌افزار تنها محصول تورم و بحران اقتصادی فعلی نیست، بلکه به سیاست‌های جمهوری اسلامی در دهه‌های گذشته نیز برمی‌گردد. تا اواسط دهه ۶۰ تولید و توزیع لوازم‌تحریر زیر نظر وزارت بازرگانی بود، اما پس از آن از چرخه دولتی خارج و به بخش خصوصی واگذار شد و دست این بخش برای تعیین قیمت‌ها باز گذاشته شد، بدون این که هرگونه استانداردی برای کیفیت این لوازم در نظر گرفته شود. نتیجه این سیاست‌ها گرانی هرچه بیشتر و وارد کردن کالاهای بنجل، قاچاق و غیراستاندارد شد. کالاهایی نظیر ماژیک، خمیر بازی و خودکار که فاقد استانداردهای تولید بوده و به خاطر داشتن فلزات، رنگدانه‌ها و حلال‌های غیرمجاز، چشم و سلامت کودکان و دانش‌آموزان را به خطر می‌اندازند.علاوه بر لوازم‌تحریر، تأمین پوشاک، ایاب و ذهاب، خوراکی و میان‌وعده در ساعات مدرسه و کتاب‌های کمک‌آموزشی نیز بخش دیگری از هزینه‌های تحصیلی را تشکیل می‌دهند. قیمت خوراکی‌های ساده نظیر بیسکویت طی مردادماه دوبرابر شده و به ۵۰ هزار تومان افزایش یافته است. با این حساب هزینه یک میان‌وعده همراه با نوشیدنی، روزانه بین ۲۰۰ تا ۶۰۰ هزار تومان و ماهانه بین ۴ تا ۱۲ میلیون تومان خواهد بود. این در حالی است که درآمد یک کارگر حداقل‌بگیر بین ۲۰ تا ۲۵ میلیون تومان و حداقل حقوق یک معلم ۲۶ میلیون تومان در ماه است.

گرانی اقلام مورد نیاز و سایر هزینه‌های تحصیلی، از جمله شهریه، موجب افزایش شمار کودکان بازمانده و محروم از تحصیل شده است. محمد حبیبی، سخنگوی شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران، در آستانه سال تحصیلی در گفت‌وگو با «امتداد»، تعداد کودکان بازمانده از تحصیل در سال ۱۴۰۴ را ۱۴۰ هزار کودک ۶ تا ۱۱ ساله ذکر کرده است. از این تعداد ۵۴ هزار تن کلاس اولی بوده که پایشان هرگز به مدرسه نرسیده است. یکی دیگر از تأثیرات افزایش هزینه‌های تحصیلی، کاهش میزان خرید خانواده‌ها است. اگر تاکنون خانواده‌ها در آغاز سال تحصیلی یک‌جا خرید می‌کردند، در شرایط فعلی با کاهش اقلام، خرید را مرحله‌بندی می‌کنند.

شهریه‌ها بخش دیگری از هزینه‌های کمرشکن تحصیلی را تشکیل می‌دهند. رئیس سازمان مدارس و مراکز غیردولتی وزارت آموزش و پرورش در گفت‌وگو با خبرآنلاین، میانگین شهریه مدارس ابتدایی ۱۷۲ میلیون تومان، متوسطه ۲۰۰ میلیون تومان و متوسطه به همراه فوق‌برنامه را ۲۲۰ میلیون تومان اعلام کرده است. حتی در مدارس ظاهراً دولتی نیز به اشکال و بهانه های مختلف نیز از دانش‌آموزان شهریه می‌گیرند.

در مهر امسال، شبح گرانی و تورم، علاوه بر خانواده‌های دانش‌آموزان، بین معلمان و فرهنگیان موجب دغدغه‌های معیشتی شده است. در بیانیه‌های صادره از سوی کانون صنفی معلمان در استان‌های مختلف به مناسبت سال تحصیلی جاری، به مشکلات معیشتی و سطح ناچیز حقوق معلمان، فشار کار، بازداشت و حتی دستگیری معلمان به خاطر اعتراض به شرایط کار اشاره شده است. در این بیانیه‌ها همچنین به افت آموزشی در مدارس، کمبود معلم، فرسودگی ساختمان مدارس، کمبود فضا، فقدان امنیت شغلی برای معلمان، تعطیلی مکرر مدارس و مجازی کردن کلاس‌ها در شرایطی که زیرساخت‌های لازم برای برخورداری همه دانش‌آموزان از امکانات لازم برای شرکت و استفاده از کلاس‌های مجازی وجود ندارد، تأکید شده است.

یکی از موارد مهمی که در بیانیه کانون صنفی معلمان، از جمله فرهنگیان شاغل و بازنشسته شهرستان اسلام‌آباد غرب، مورد تأکید قرار گرفته است، ضرورت برخورداری دانش‌آموزان از آموزش رایگان است. در این بیانیه از جمله چنین آمده است: «ما معتقدیم مدرسه نباید به بنگاه اقتصادی تبدیل شود.» آنها خواسته‌اند به جای تحمیل هزینه‌ها به خانواده‌های دانش‌آموزان، دولت نسبت به تأمین بودجه آموزشی اقدام کنند.

بیانیه کانون صنفی معلمان تهران نیز ضمن اشاره به افزایش محرومیت تحصیلی دانش‌آموزان نوشته است: «افزایش شدیداً نگران‌کننده موضوع بازماندگی از تحصیل و ترک تحصیل دانش‌آموزانی که فقر و گرانی افسارگسیخته، ادامه تحصیل را برای آنها و خانواده‌هایشان دشوار کرده است… در چنین شرایطی هزینه‌های سنگین تغذیه، مسکن، رفت‌وآمد، لباس و کفش، لوازم‌تحریر و حتی دسترسی به ابزارهای لازم برای آموزش مجازی، می‌تواند به مانعی برای تحصیل تبدیل شود».

مدارس، تحت حاکمیت جمهوری جهل اسلامی در ایران، آینه تمام‌نمایی از وضعیت جامعه‌اند. جایی که تأثیر شکاف طبقاتی در میزان دسترسی کودکان به آموزش در آن به آشکارا به نمایش درمی‌آید. جایی که فقر اقتصادی به فقر آموزشی گره می‌خورد. جایی که خرافه و مذهب جای علم و دانش را می‌گیرد. جایی که به جای دولت، خانواده‌ها باید متحمل هزینه آموزش شوند. جایی که در آن، جای دانش‌آموزان بازمانده از تحصیل به دلیل فقر و یا سرکوب و کشتار وجنگ خالی است. جایی که بیش و پیش از هرجا نیازمند و تشنه تغییر و دگرگونی است. آن‌هم دگرگونی بنیادی به نحوی که نزدیک‌ترین پیوند بین مدرسه و کار اجتماعی مولد برقرار گردد و آموزش‌های نظری و عملی تلفیق گردند. در چنین سیستم آموزشی، موانع موجود بر سر راه شکوفایی استعدادهای جوانان برخواهد افتاد، دیگر نیازی به ایجاد موانع مصنوعی برای ادامه تحصیل نظیر کنکور وجود نخواهد داشت و هرکسی به‌حسب تمایل و استعداد خود قادر به ادامه تحصیلات عالی رایگان خواهد بود.

از همین روست که سازمان ما، سازمان فدائیان (اقلیت)، خواهان آموزش و تحصیل رایگان و اجباری تا پایان دوره متوسطه و بهره‌مندی تمام دانش‌آموزان به هزینه دولت از غذا، پوشاک، وسایل تحصیل و ایاب و ذهاب است.

رایگان بودن تحصیل، لازم، اما کافی نیست. باید به جداسازی مدارس دختران و پسران نیز پایان داده شود. برای دگرگونی محتوایی در سیستم آموزشی طبقاتی، ما همچنین خواهان کوتاه کردن دست مذاهب از مدارس و نظام آموزشی هستیم. مدارس و آموزشگاه‌ها باید مطلقاً غیرمذهبی باشند، تدریس هرگونه امور دینی و انجام مراسم مذهبی در مدارس باید ممنوع ‌شود. دست مذاهب و دستگاه روحانیت از دخالت در امور مدارس و برنامه‌های درسی باید کوتاه ‌گردد. جدایی دین از دولت و مدارس باید محقق می‌گردد. خرافه به زیر کشیده ‌شود و در عوض علم و دانش و کار بر تارک سیستم آموزشی قرار گیرند.