بازگشت اعتصابات عمومی به اروپا، این بار در پرتغال!

روز ۱۱ دسامبر ـ برابر با ۲۰ آذر ـ اعتصاب عمومی گسترده‌ای پرتغال را فرا گرفت. در این روز در اقصی نقاط این کشور کارگران و کارکنان هر دو بخش دولتی و خصوصی دست از کار کشیدند. حمل‌ونقل عمومی متوقف شد. پروازها کنسل و مدارس و دانشگاه‌ها تعطیل شدند. کادر و پرسنل بهداشت و درمان، به استثنای بخش اورژانس و جراحی‌های ضروری ، در سایر بخش‌ها دست از کار کشیدند و به این اعتصاب عمومی پیوستند. این اعتصاب، صنعت خودروسازی این کشور و واحدهای وابسته به آن در چند کشور اروپایی را نیز به تعطیلی کشاند.

اعتصاب عمومی که با فراخوان کارگران و اتحادیه عمومی کارگران برپا شد، در اعتراض به لایحه پیشنهادی دولت جهت تغییر ۱۰۰ ماده از قانون کار این کشور بود. در این لایحه پیشنهادی که خشم عمومی را برانگیخت، اخراج کارگران بیش از پیش تسهیل شده و هرگونه محدودیت برای اخراج کارگران، به‌ویژه در مراکز تولیدی کوچک و متوسط، برداشته شده است. قراردادهای موقت و کوتاه‌مدت بیش از پیش رایج می‌گردد. علاوه بر این، مدت برخورداری از «ساعات کار انعطاف‌پذیر» برای زنان کارگر که برای شیردهی به نوزادان خود در قانون کار منظور شده بود، کاهش یافته است. همچنین بر اساس این لایحه، کارفرمایان مجازند که کارگران را وادار کنند بعضی روزها بین دو تا سه ساعت بدون حقوق و مزایا اضافه‌کاری کنند و در روزهای دیگر ماه و با خواست و تشخیص کارفرما ساعات کمتری کار کنند تا اضافه‌کاری جبران شود. این پدیده ضدکارگری که «بانک زمان فردی» نامیده شده است، دست کارفرمایان را باز می‌گذارد که برای هر کارگر ساعات کاری جداگانه‌ای تعیین و تحمیل کند، امری که علاوه بر بلاتکلیف ماندن کارگران،  به تضعیف اتحاد بین آنها نیز خواهد انجامید.

مجموعه تغییرات پیشنهادی خشم عمومی را برانگیخت و صدها هزار تن از جمله کارگران، زنان و جوانان به دعوت دو اتحادیه بزرگ این کشور دست از کار کشیدند و بزرگ‌ترین اعتصاب عمومی طی ۱۲ سال گذشته در این کشور را رقم زدند. اعتصاب‌کنندگان در لیسبن، پورتو و ده‌ها شهر دیگر با راه‌پیمایی و تجمع در مقابل پارلمان و سایر ارگان‌های دولتی، اعتراض خود را به حمله آشکار به دستاوردهای مبارزاتی طبقه کارگر به نمایش گذاردند.

این لایحه که امنیت شغلی کارگران و کارکنان دو بخش دولتی و خصوصی را تهدید می‌کند، به اقدام و همکاری مشترک دو اتحادیه کارگری انجامید. کنفدراسیون عمومی کارگران پرتغال ـ که به حزب کمونیست سابق این کشور وابسته است ـ با داشتن ۶۰۰ تا ۷۰۰ هزار عضو، به بسیج و سازمان‌دهی اعضای خود که عمدتاً در بخش حمل‌ونقل عمومی، بهداشت و آموزش‌وپرورش شاغل‌اند، پرداخت. اتحادیه عمومی کارگران پرتغال ـ که به سوسیال‌دموکرات‌ها نزدیکی دارد ـ با داشتن ۵۰۰ تا ۶۰۰ هزار عضو که عمدتاً در بخش خصوصی شاغل‌اند، توانست بخش دیگری از کارگران و توده‌های زحمتکش را بسیج کند. لازم به ذکر است که ۸۵ درصد جمعیت شاغل در پرتغال در بخش خصوصی و مابقی در بخش دولتی شاغل‌اند. ۲۵ درصد کل شاغلین عضو یکی از دو اتحادیه بزرگ این کشورند.

این دو اتحادیه پیش‌تر نیز در فراخوان اعتصاب عمومی دیگری همکاری داشتند، زمانی که پرتغال با تأثیرات بحران مالی جهانی در سال ۲۰۰۸، از جمله افزایش بدهی‌های دولتی و همچنین کسری بودجه مزمن روبه‌رو بود. وخامت اوضاع به‌حدی بود که دولت وقت دیگر حتی اعتباری برای دریافت وام بیشتر نداشت. این ورشکستگی، مخاطرات جدی نیز برای از هم پاشیدگی (بیشتر) اتحادیه اروپا در برداشت. از همین رو پرتغال یک کمک ۷۸ میلیارد یورویی از اتحادیه اروپا و صندوق بین‌المللی پول و بانک مرکزی اروپا دریافت کرد و در مقابل متعهد شد مجموعه سیاست‌های ریاضتی را به مورد اجرا بگذارد. سیاست‌هایی که بار آن مستقیماً بر دوش توده‌های کارگر و زحمتکش این کشور قرار گرفت. این سیاست‌ها عبارت بودند از: کاهش حقوق کارکنان بخش دولتی، کاهش و یا انجماد حقوق بازنشستگی، اخراج کارگران و یا عدم تمدید قرارداد در بخش دولتی، افزایش مالیات‌ها، تسهیل اخراج، کاهش میزان غرامت پایان کار و واگذاری انرژی و حمل‌ونقل به بخش خصوصی. پیامد این سیاست‌ها به افزایش بیکاری، به‌ویژه در میان جوانان، و گسترش قراردادهای موقت و کوتاه‌مدت کار و کاهش روزافزون قدرت خرید توده‌های کارگر و زحمتکش بود، وضعیتی که در ژوئن سال ۲۰۱۳ نیز به یک اعتصاب عمومی منجر شد.

برپائی اعتصاب عمومی در پرتغال و در اروپا قدمتی طولانی دارد. پس از جنگ جهانی اول و دوم، به‌ویژه در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ قرن گذشته، اروپا با موجی از اعتصابات عمومی روبه‌رو بود که نظم سرمایه‌داری در این قاره را لرزاند. در فرانسه، ایتالیا، بریتانیا، بلژیک و هلند، کشورهایی با سنت قوی اتحادیه‌ای و دارای احزاب چپ و کمونیستی نیرومند، با بسیج و سازمان‌دهی طبقه کارگر، این اعتصابات عمومی قدرتمند و تاریخی را علیه فاشیسم، جنگ و علیه نظام سرمایه‌داری برپا کردند. این اعتصابات عمومی عمدتاً در کشورهایی پا گرفت که دارای سنت قوی اتحادیه‌ای و جنبش توده‌ای و سوسیالیستی بودند. اما با کاهش دامنه نفوذ اتحادیه‌های کارگری و تضعیف جنبش کارگری و کمونیستی در سطح جهان، از شمار اعتصابات عمومی در اروپا هم کاسته شد و مبارزات طبقه کارگر عمدتاً در قالب اعتراضات و اعتصابات موردی و پراکنده تداوم یافت. اما چند سالی است که اروپا دوباره شاهد بازگشت اعتصاب عمومی، به‌عنوان یکی از عالی‌ترین اشکال مبارزه طبقاتی کارگران علیه نظام سرمایه‌داری،است:‌ از اعتصاب عمومی در ایتالیا علیه جنگ غزه و میلیتاریسم تا اعتصاب‌های عمومی ماه‌های اخیر علیه سیاست‌های نئولیبرالی وعلیه نظم موجود در یونان و فرانسه و پرتغال.

متن کامل نشریه کار شماره ١١٥٠ در فرمت پی دی اف:

تلاش مذبوحانه تشکل‌های دست‌ساز حکومتی برای مهار و انحراف مبارزه در صنعت نفت را خنثی کنیم

مدت‌هاست که یک تلاش مذبوحانه و تحرکات خرابکارانه‌ای در صنعت نفت و گاز به منظور کنترل، مهار و به کج‌راه بردن اعتراضات فزاینده و مبارزات رو به رشد کارگران شاغل دراین صنعت آغاز شده است. این تلاش‌ها گرچه از شهریور سال ۱۴۰۰ شکل علنی به‌خود گرفت و با اعلام موجودیت چند انجمن و کانون صنفی سر هم بندی شده در مجتمع گاز پارس جنوبی  پا به صحنه گذاشت، اما نمی‌توانست درجا، نقش مهمی در زمینه کنترل مبارزات کارگران ایفا کند. طی چندسال حرکت آرام و مستمر و صرف هزینه‌ها و حمایت‌های گوناگون دولتی، به حضور خود در پالایشگاه‌های گازی مجتمع پارس جنوبی و بوشهر، عینیت بخشید. این تلاش و حضور، در تجمعات پراکنده و جدا جدای داخل پالایشگاه‌های دوازده گانه پارس جنوبی مورخ ۶ آبان، سپس تجمع بزرگ مقابل ستاد مجتمع گاز پارس جنوبی مورخ ۲۰ آبان و سرانجام تجمع گسترده کارگران پیمانی مقابل فرمانداری عسلویه در ۱۸ آذر خود را نمایان ساخت.

حضور و تحرک بی‌سابقه تشکل‌های دولت‌ساخته در صنعت نفت و گاز که از سال ۹۹ به بعد به یکی از مراکز بسیار مهم و اصلی مبارزات کارگری تبدیل شده است، خطری که مبارزه کارگران صنعت نفت و گاز به‌ویژه کارگران پیمانی و ارکان ثالث را که دست کم طی دوسال اخیر، اعتصابات و تجمعات اعتراضی هماهنگ و باشکوهی را سازمان داده‌اند تهدید می‌کند، به همین سیاق خطری که کل جنبش کارگری را تهدید می‌کند برملا ساخت.اگر تا پیش از این گردانندگان تشکل‌های دولت‌ساخته در پارس جنوبی چندان ادعایی نداشتند و در همان حال برنامه خرابکارانه خود را موذیانه پیش می‌بردند، بعد از این تجمعات، باهمان درجه از موذی‌گری، اما بانوعی اعتماد به نفس وارد صحنه شده‌اند و خود را نماینده کارگران قلمداد می‌کنند. برخی عناصر اصلی این انجمن‌ها و کانون‌های‌‌ صنفی، این تشکل‌های تا بن دندان وابسته به دولت‌ را “الگویی مناسب برای کارگران صنایع بزرگ در سراسر کشور” می‌دانند. علیرضا میرغفاری “رئیس هیئت مدیره کانون انجمن‌های صنفی کارگران پالایشگاه‌های گاز استان بوشهر” از تشکل دست‌ساز حکومت به عنوان” بزرگ‌ترین اتحادیه کارگری کشور” یاد نموده و در جریان تجمعات اخیر نیز ادعا کرد”انجمن صنفی در دل تک تک کارگران پارس جنوبی قراردارد”.

این ادعاها و نقل قول‌ها به روشنی تحرکات و نقشه‌های شوم و دراز مدت ارتجاع حاکم را که از ناحیه گسترش اعتصابات و رشد و ارتقای شعارها و رادیالیزه شدن مبارزه در صنعت نفت شدیداً به وحشت افتاده است نشان می‌دهد. تحرکات اخیر و تکمیل برخی اقدامات نیمه‌کاره چهارسال قبل نیز گویای همین واقعیت است.اواسط سال ۱۴۰۰ با عجله و درظرف کمتر از پنج روز چندین انجمن صنفی در پارس جنوبی و بدنبال آن با یک مجمع عمومی و انتخابات نمایشی “کانون انجمن‌های صنفی کارگران پالایشگاه‌های گاز استان بوشهر” اعلام موجودیت نمودند.اکنون بعد از ۴ سال اعلام شد این “کانون” دومین”انتخابات” خود را در ۱۴ مهر برگزار نموده و سه تن به نام‌های علیرضا میرغفاری، رادمهر افتخاری و علی جاسمی را به عنوان اعضای اصلی هیئت مدیره برگزیده است.

صرف نظر از ماهیت ارتجاعی تشکل‌های دست‌ساز ارتجاع حاکم و انجمن‌ها و کانون‌های برپا شده در پارس جنوبی که نیازی به توضیح یا اثبات آن نیست و کارگران با نمونه‌های مشابه آن یعنی شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر به قدر کافی آشنایی دارند، با اینهمه باید این تشکل‌ها و عناصر اصلی آن را که نقش مهره‌ها و سرپنجه‌های حکومتی در محیط‌های کارگری را برعهده گرفته‌اند و بی‌پروا به خرابکاری در مبارزات جاری در صنعت نفت و گاز مشغول‌اند، پیگیرانه افشا و برملا کرد. سکوت در برابر این تحرکات و تلاش‌های برنامه ریزی شده ارتجاع و طبقه حاکم و نفوذ مشتی عناصر وابسته‌ی جیره‌خوار از امنیتی و شبه امنیتی گرفته تا کسانی که آگاهانه یا ناآگاهانه وارد این دام‌گه شده‌اند، معنای دیگری جز تقویت این کوشش‌های ضد کارگری و بد‌تر، همراهی با آن ندارد. هر فرد و نیرویی که خود را کمونیست و جانبدار طبقه کارگر می‌داند، نمی‌تواند چشم خود را بر روی این موضوع ببندد. اگر چنین کند، حتی به بهانه‌ی اینکه در هرحال یک حرکت اعتراضی وسیع کارگری برپا شده است،آن فرد و آن نیرو ربطی به کمونیسم و طبقه کارگر و دفاع از منافع این طبقه ندارد و دربهترین حالت یک نیروی دنباله رو مسائل و جنبش‌های خود به‌خودی است. هدف برایش فاقد اهمیت است. آنچه وی را مسحور می‌کند و دل‌بسته‌ی آن است همان “جنبش” است. جنبش همه چیز و هدف هیچ چیز!

این واقعیت برکسی پوشیده نیست که ارتجاع حاکم به رغم گسترش اقدامات و کنترل پلیسی در صنعت نفت و گاز و به‌رغم توسل به قهر و سرکوب و اخراج و زندان، قادر نشده است دربرابر مبارزات کارگران شاغل در این صنعت، سد و مانع بادوامی ایجاد کند. برعکس دامنه اعتراضات و مبارزه در صنعت نفت طی پنج سال گذشته مدام گسترده‌تر شده و در این اواخر با رادیکالسم در شعارها و موضعگیری‌ها و جهت‌گیری سیاسی همراه شده است. ارتجاع حاکم قبل از هرچیز از سیاسی شدن اعتصابات و مبارزه در صنعت نفت و گاز به شدت وحشت دارد و تشکل‌های دست‌ساز خود را از آن رو در صنعت نفت برپا نموده است که در وهله نخست از سیاسی شدن اعتراض و مبارزه جلوگیری کند.

در تجمعات اخیر کارگران پیمانی و ارکان ثالث نیز تشکل‌های حکومت‌ساخته بیش از هرچیز بر همین موضوع تأکید داشتند و مراقب بودند کسی شعار یا خواست سیاسی مطرح نکند. درجریان راه پیمایی و تجمع روز ۱۸ آذر مقابل فرمانداری عسلویه که نیروهای انتظامی ظاهراً موانعی ایجاد کردند، رسانه کانون صنفی در تلگرام در توضیح موضوع از “موانع انتظامی” و “تمهیدات پلیسی” و مسدود شدن مسیرهای ورود کارگران صحبت کرد و در همان حال از اینکه شعارهایی پیرامون تشکر از نیروهای انتظامی مطرح شده اظهار خوشحالی کرد. که چه بشود؟ که “شائبه سیاسی بودن این حرکت را خنثی کند”!در واقع تشکر از نیروی انتظامی، مشخصه غیر سیاسی بودن این حرکت اعتراضی عنوان شده است. حال معلوم نیست که اگر نیروی انتظامی در مقابل حرکت کارگران سد و مانع ایجاد نموده و از “تمهیدات پلیسی”استفاده شده – از نحوه دقیق برخورد نیروی انتظامی با کارگران اطلاعی دردست نیست – پس برای چه باید از این نیرو تشکر کرد؟ در واقع باید دید تشکر کنندگان چه کسانی بوده‌اند؟ تازه مگر تعریف و تشکر از نیروی انتظامی و طرفداری از نیروی سرکوب جمهوری اسلامی، خود یک عمل سیاسی نیست؟ پس سیاسی بودن و شعار سیاسی دادن زمانی که موضوع تعریف و تمجید از حکومت ونهادهای دولتی مطرح باشد، چندان هم بد نیست. شعار و خواست سیاسی فقط زمانی ممنوع و مکروه است که قرار باشد این شعارها و خواست‌ها علیه چنین نهادها و اقداماتی باشد.

در تجمعات ۲۰ آبان و ۱۸ آذر کارگران پیمانی و شرکتی، تشکل‌های دولت ساخته، چارچشمی مراقب بودند شعارها از حد و حدودی که آن‌ها می خواستند فراتر نرود. درلیست مطالبات شش گانه اعلام شده نیز حتی خواست و شعار اصلی کارگران پیمانی و ارکان ثالث یعنی حذف شرکت‌های پیمانکاری که مکرر در تجمعات مستقل خود در شعارهایی چون “توپ، تانک، فشفشه- پیمانکار حذف بشه”،” ما استثمار نمی‌خوایم، ما پیمانکار نمی‌خوایم” حذف شده بود.

نکته بسیار مهمی که این‌جا باید به آن اشاره شود، حضور پررنگ کارگران در این دو تجمع بزرگ است که سر نخ آن در دست تشکل‌های حکومتی بود. که این، اهمیت افشای نقش و ماهیت این تشکل‌ها را دو چندان می‌کند. البته ممکن است این تشکل‌ها چنین وانمود یا ادعا کنند که این حضور پررنگ، به معنای حمایت کارگران از تشکل‌های حکومتی‌ است. یا شاید کسانی حضور کارگران در این تجمعات را دنباله‌روی کارگران از تشکل‌های صنفی دولتی تلقّی کنند. اما این دعاوی و برداشت‌ها مطلقاً نادرست است. بدیهی است توده کارگرانی که از وضع موجود به ستوه آمده و به شدت ناراضی و خشمگین‌است، برای بروز علنی اعتراض و ابراز خشم و نارضایتی و برای طرح خواست‌ها و مطالبات خود، از هر امکان و موقعیتی استفاده می‌کند. فشارهای گوناگون اجتماعی و تنگناهای اقتصادی و معیشتی و نارضایتی درمیان کارگران به‌ویژه کارگران پیمانی، شرکتی و ارکان ثالث شاغل در صنعت نفت و گاز به حدّی بالاست که اعتراض، تجمع، اعتصاب و مبارزه برای تغییر آن به امری ناگزیر تبدیل شده و کسی هم جلودار آن نیست. کارگران نیز از ابزار‌ها و موقعیت‌های گوناگون و حتی شرایط قانونی تا هر اندازه که مقدور وممکن باشد استفاده نموده و خواهند نمود حتی اگر وسیله فراهم آمدن چنین موقعیتی تشکل‌های معلوم الحال حکومتی از نوع انجمن‌ها و کانون‌های صنفی باشند. گرچه ممکن است چنین تشکل‌هایی در مقدمات و تدارک تجمع نقش داشته باشند که در دو تجمع یادشده داشتند، اما این‌ها نیز نمی‌توانند از صفر تا صد حرکت را تعیین کنند یا به فرض بخواهند مانع حرکت و اعتراض کارگر شوند. حضور کارگران در تجمعات به معنای تأیید و حمایت از تشکل‌های دولت‌ساخته نیست.در صنعت نفت و گاز صدها تجمع اعتراضی مستقل از جمله ده‌ها تجمع بزرگ و حتی سراسری توسط کارگران پیمانی، پروژه‌ای و ارکان ثالث برپاشده که هیچکدام ربطی به تشکل‌های حکومتی نداشته‌اند. درست برعکس، بربستر نارضایتی عمیق، آمادگی اعتراض و حضور عینی توده کارگران درصحنه است که این تشکل‌ها می‌توانند خودی نشان دهند. بنابراین حضور کارگران در این تجمعات اعتراضی به معنای تأیید یا اعتماد به تشکل‌های دولت‌ساخته نیست.

کارگران ایران علی‌العموم خرابکاری فرزندان دوقلوی ارتجاع اسلامی حاکم، شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر در محیط‌های کار را تجربه نموده و با آن آشنایی دارند. انجمن و کانون صنفی نیز فرزند دیگر همین ارتجاع است که همزمان چشم به جهان گشوده اما بعد از ناکامی و مرگ تدریجی آن دو، وارد عرصه شده و همان وظیفه و رسالت را این‌بار در مهم‌ترین مرکز کارگری برعهده گرفته است. در رأس تمام این انجمن‌ها و کانون های صنفی دست‌ساز حکومت، بی استثنا عناصر صد در صد وابسته و جیره‌خوار دولت و بعضاً نهادهای امنیتی قرار دارند و بخش مهم مربوط به سازماندهی، کنترل و هدایت این تشکل‌ها نیز برعهده همین نهادهاست.

بسیاری از رهبران و سران این تشکل‌ها، پست‌ها و وظایف حساس دولتی مرتبط با دستگاه مذهبی و امنیتی دارند. به عنوان مثال “سمیه چمرکوهی” رییس  “کانون عالی انجمن‌های صنفی کارگران ایران” از سال ۷۸ تا کنون دست کم ۲۱ مسؤلیت داشته که به چند تای آن اشاره می‌کنیم. وی “عضو کمیته قوانین و مقررات شورای عالی بسیج کارگری”، ، فرمانده گردان الزهرا نهاد ریاست جمهوری و همه سازمان‌های تابعه ان”،” رییس شورای اسلامی کار شرکت دخانیات”،”معاون امور زنان و خانواده ریاست جمهوری”،” مسؤل عقیدتی سیاسی تشکل بسیج در دانشگاه الزهرا”… بوده و در ضمن دارای  مدرک دکترای ” فقه و حقوق اسلامی” است.

تعهد به نظام اسلامی و فقاهتی، رعایت ضوابط حکومتی از ملزومات اولیه ورود به این تشکل‌هاست. همین علیرضا میرغفاری که در جریان دوتجمع بزرگ اخیر و بعد از آن سخت دچار توهم رهبری مبارزات کارگران پیمانی شده است، سوم نوامبر در یک مصاحبه اختصاصی با vox unmmah  تشکل دولت ساخته یا همان کانون صنفی خود را “بزرگ‌ترین اتحادیه کارگری کشور” و انجمن صنفی در هر بخش و پالایشگاه گازی پارس جنوبی را یک “اتحادیه” خواند و افزود که وی مدافع “اصول و ارزش‌های اسلامی”است و “اسلام” را قطب نمای اخلاقی خود می‌داند. افزون براین، همه می‌دانند که چگونگی تشکیل، حدود وظایف و اختیارات این تشکل‌ها توسط شورای عالی کار تعیین می‌شود. ضوابط و مقررات مربوط به اساسنامه را نیز وزارت کار تعیین می‌کند و از وظایف اصلی آن‌ها، همکاری با وزارت‌خانه‌ها و نهادهای رسمی و انجام تکالیفی است که دستگاه دولتی در سطح استان به آن‌ها محول می‌کند. بنابراین نه فقط در وابستگی صد درصدی این گماشته‌ها و تشکل‌هایشان به حکومت تردیدی وجود ندارد بلکه در همکاری آن‌ها با نهادهای امنیتی و دولتی و پیش‌برد سیاست آن‌ها نیز تردیدی وجود ندارد.

نفوذ دادن نیروهای وابسته به دولت حتی از نوع پلیسی و جاسوسی و ایجاد تشکل‌های وابسته و مزدور در درون کارگران و جنبش کارگری البته منحصر به جمهوری اسلامی و تشکل‌های دست ساز آن نظیر شوراهای اسلامی، خانه کارگر یا انجمن‌ها و کانون‌های صنفی نیست. طبقه سرمایه‌دار حاکم به‌ویژه در کشورهای استبداد زده و ممنوعیت فعالیت آزادانه و برپایی تشکل‌های مستقل کارگری نیز، برای پیشگیری از رشد و اعتلای مبارزات طبقه کارگر، به چنین ابزارها و ترفندهایی متوسل شده‌اند. به‌ویژه زمانی که خطر اعتلای بیشتر مبارزات کارگری و احتمال گذار آن به مبارزات متشکل‌تر با خواست‌ها و شعارهای سیاسی را احساس می‌کنند، برای کنترل، مهار و انحراف مبارزات، از طریق ایجاد همین تشکل‌های وابسته و حتی پلیسی در محیط‌های کارگری وارد صحنه می‌شوند.

برای مثال در روسیه از اوایل آوریل ۱۹۰۱ که اعتراضات و اعتصابات کارگری ابعاد وسیعی به خود گرفته بود وسرمایه داران از پذیرش مطالبات کارگران طفره می‌رفتند، دولت مستقیماً وارد صحنه شد تا با سرکوب اوضاع را آرام کند. اما سرکوب مشکلی را حل نمی‌کرد بلکه باعث شد بخش‌های بیشتری از کارگران به مبارزه و فعالیت‌های ضد دولتی روی آوَرَند. اما خود این موضوع، درعین حال رشد فعالیت های سیاسی در میان کارگران را درپی داشت. دولت نمیتوانست صرفاً با سرکوب، اعتصابات و مبارزات کارگری را برچیند، لذا باهدف مهار اعتصابات و مبارزه سیاسی کارگران، طرحی را به مورد اجرا گذاشت. این طرح توسط “زوباتوف” تهیه شد و به “زوباتوفیسم” مشهورشد. طرح زوباتوف که به ریاست دایره پلیس سیاسی مسکو منصوب شده بود، ایجاد کمیته‌های معین در کارخانه‌ها و مراکز تولید بود. این کمیته‌ها البته در زمینه بهبود وضعیت دستمزد، ساعات کار و امثال آن در محدوده کارخانه فعالیت می‌کردند. کمیته‌هایی که به عنوان نمایندگان رسمی کارگران معرفی شده بودند و مستقیماً زیر نظر یک کمیسیون مخفی تحت نظر پلیس قرار داشتند.اما این کمیته‌ها به رغم نیات و اهداف کسانی که آن‌ها را سازماندهی کرده بودند، درنهایت توفیقی نصیب‌شان نشد و نتوانستند موجب تنزل سطح مبارزات و اعتصابات کارگران شوند. هدف اولیه از پرپایی چنین تشکل‌هایی حتی بخشاً به ضد خود تبدیل شد، تا آنجا که صاحبان صنایع درسال ۱۹۰۲ که شمار اعتصابات کارگری فزونی یافت در نامه‌ای به وزارت دارایی نوشتند: هدف از پیشنهاد ایجاد تشکل‌های رسمی به کارگران، منحرف کردن آنان از فعالیت سیاسی علیه حکومت می‌باشد، در حالی که ثابت شده فراهم نمودن امکانات برای فعالیت کارگران علیه سرمایه‌دار، به همان اندازه‌ی فعالیت ضد حکومتی خطر ناک می‌باشد”.

درواقع درسال‌های ۳ – ۱۹۰۲ نه فقط اعتصابات کارگری گسترش بیشتری یافت بلکه این اعتصابات بیش از پیش از اعتصابات صنفی به اعتصابات سیاسی ارتقا یافت و دربخش‌هایی با راه پیمایی خیابانی نیز همراه شد. دولت تزاری نتوانست از طریق ایجاد کمیته‌های زوباتوفی به هدف خود که مهار جنبش طبقه کارگر بود برسد. زوباتوف و کمیته‌های زوباتوفی با شکست و ناکامی روبرو شدند و آخرین تشکلات آن نیز دراواخر سال ۱۹۰۳ منحل شد.

این تقریباً همان سرنوشتی‌ست که شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر به آن دچارشدند و انجمن‌ها و کانون‌های صنفی دولت‌ساخته نیز قطعاً دچار آن خواهند شد. شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر از همان اوایل موجودیت خود با نفرت کارگران آگاه روبروشدند. کارگران انزجار خود را ازاین تشکل‌های دولتی و جیره‌خوارانی امثال محجوب و صادقی نشان دادند. جنبش کارگری ایران تشکل‌های حکومتی و گردانندگان آن را به همان جایی فرستاد که جنبش کارگری روسیه زوباتوف و کمیته‌های زوباتوفی را فرستاد و بی تردید انجمن‌ها و کانون های دولت‌ساخته و امثال میرغفاری‌ها، چمرکوهی‌ها و افتخاری‌ها را نیز خواهد فرستاد.

تلاش ارتجاع حاکم و تشکل‌های دست‌ساز آن برای مهار اعتراضات و اعتصابات کارگران صنعت نفت و مقید ساختن آن در چارچوب صرف مطالبات و شعارهای صنفی محکوم به شکست است. اصرار اکید و شدید این تشکل‌ها و گردانندگان آن بر محدود نگاه داشتن اعتراضات و اعتصابات در دایره صنفی و قانونی، گویای این واقعیت است که این اعتراضات اندک اندک پارا از محدوده‌های صرف صنفی فراتر گذاشته‌اند. این اصرار و تأکید درعین حال بیان معکوس ضرورت گذار قطعی از مبارزات و اعتصابات صنفی به سیاسی‌ست. چراکه مشکلات و خواست‌های کارگران اساساً زمانی حل و برآورده می‌شود که طبقه کارگر این مرزها را درهم بشکند و وارد اعتراضات و اعتصابات سیاسی متشکل و سراسری شود.

اعتصابات و تجمعات اعتراضی کارگران پیمانی، شرکتی، ارکان ثالث و سایر کارگران اعم از رسمی یا غیر رسمی شاغل در صنعت نفت در حال گسترش  و غیر قابل مهار است. کارگران و کارکنان رسمی فلات قاره۲۹  آذر هشدار دادند اگر به خواست‌هایشان رسیدگی نشود، از اول دیماه دو روز در هفته از ساعت ۶ تا ۱۲ دست به تجمع زده و بخش‌هایی از کار را نیز تعطیل خواهند کرد. ۲۶ آذر، نیروهای شرکتی سراسر کشور در بیانیه مشترکی به “دولت” ، مجلس ومجمع تشخیص مصلحت نظام هشدار دادند اگر “حذف کامل شرکت‌ها” و “قراردادمستقیم” تا آخر سال اجرایی نشود، باید “منتظر طوفان خشم کارگران شرکتی”باشند. در این بیانیه که با امضای “ارتش زخمی و به ستوه آمده نیروهای شرکتی سراسر کشور” انتشار یافته، تأکید شده ” ما حق‌مان را از دهان اژدها بیرون خواهیم کشید”!

درشرایط کنونی بسیار مهم است که ضمن ادامه اعتراض و اعتصاب و مبارزه‌ی تا حد ممکن متشکل‌تر، تشکل‌های دولت‌ساخته در صنعت نفت و گاز افشا و طرد شوند. کارگران پیمانی و ارکان ثالث که در طول چند سال اخیر تجمعات و اعتصابات مستقل و باشکوهی را سازمان داده‌اند، قادرند با ایجاد و تقویت تشکل های مستقل، مبارزات مستقلانه خود را نیز گسترش دهند.

متن کامل نشریه کار شماره ١١٥٠ در فرمت پی دی اف:

شکست تلاش‌های رژیم برای مقابله با سیر نزولی نرخ باروری

در کشوری که اکثریت بزرگ مردم زیرخط فقر زندگی می‌کنند، میلیون‌ها تن گرسنه‌اند و میلیون‌ها تن از جوانان حتی با تحصیلات عالی  بیکارند و بسیاری برای یافتن کار، روانه کشورهای دیگر می‌شوند، جمهوری اسلامی چند سالی است که شیوه‌های مختلف ازجمله ممنوع کردن روش‌ها و امکانات پیشگیری از بارداری، محروم کردن زنان از دسترسی به روش‌های مدرن و دائمی بارداری، از نمونه عقیم‌سازی در شبکه‌های بهداشتی، ممنوعیت سقط‌ جنین، ممنوعیت توزیع دارو‌ها جهت جلوگیری از بارداری در داروخانه‌ها ، تعیین مجازات برای متخلفین، تا وام‌های موسوم به ازدواج و اخیراً وعده کمک ماهیانه دومیلیونی به مدت دو سال برای فرزندانی که تازه متولد می‌شوند، در تلاش برای افزایش جمعیت برآمده است. در مهرماه بود که دبیر ستاد ملی جمعیت برای جبران شکست روش‌های جبری دولت دینی، خبر از ارائه کارت «امید مادر» با شارژ ماهیانه مبلغ دو میلیون تومان در سال آینده داد و گفت: همه مادرانی که از فروردین‌ماه ۱۴۰۵ فرزندشان متولد می‌شود تا ۲۴ ماه، ماهیانه دو میلیون تومان کارتشان شارژ خواهد شد.

با تمام این اوصاف آمارهای مختلف نشان می‌دهد که تمام تلاش‌های رژیم در طول چند سال اخیر به‌منظور اجرای خواست خامنه‌ای برای افزایش جمعیت به ۱۵۰ میلیون که اساساً انگیزه سیاسی دارد و مقابله با بحران کاهش جمعیت به شکست انجامیده است.

فرزند آوری به مقیاس بی‌سابقه‌ای کاهش‌یافته و فاصله بین فرزند اول و دوم پیوسته در حال افزایش است. ازدواج‌ها برخلاف خواست رژیم  شدیداً کاهش‌یافته و آمار زنان و مردان مجرد سال‌به‌سال در حال افزایش است. آمار طلاق بر ازدواج‌ها سبقت‌گرفته و جامعه ایران جدی‌تر از چند سال پیش با معضل کاهش نرخ رشد جمعیت روبه‌رو شده است، گرچه این کاهش هنوز نسبی است و نه مطلق.

اخیراً وحید دستجردی دبیر ستاد ملی جمعیت، در گفتگویی با خبرگزاری تسنیم گفت: نرخ تولد به پایین‌ترین سطح‌ در تاریخ معاصر رسیده است. سال گذشته برای اولین بار، تعداد موالید کشور، به زیر یک‌میلیون نفر در سال رسید. وی درباره کاهش نرخ باروری در کشور گفت: “در دهه‌ی ۶۰ ، مثلاً در سال‌های ۱۳۶۵ و ۱۳۶۶، به‌طور متوسط ۸ / ۶ فرزند برای هر زن در سن باروری متولد می‌شد؛ اما اگر سال ۱۴۰۳ را نگاه کنیم، این عدد به کمتر از ۵/ ۱ فرزند رسیده است. همین شیب در ازدواج هم وجود دارد. مثلاً در سال‌های ۱۳۹۰ تا ۱۳۹۲، حدود ۸۰۰ هزار ازدواج ثبت می‌شد؛ اما این رقم در سال ۱۴۰۳ به ۴۸۰ هزار ازدواج رسید. وقتی ازدواج کاهش پیدا می‌کند، طبیعی است که فرزند آوری هم کاهش می‌یابد. طبق آمار،  متوسط سن ازدواج زنان ایرانی ۵ / ۲۴ سال است، فاصله‌ی ازدواج تا فرزند اول حدود ۵ / ۴سال شده و فاصله‌ی فرزند اول تا دوم حدود ۶ سال است.

وی افزود: متوسط سن زنان در اولین فرزند آوری ۵ / ۲۷سال و متوسط سن اولین فرزند آوری در تهران حدود ۳۰ سال است. شهرهای بزرگ و پایتخت معمولاً با چالش‌های جدی‌تری روبه‌رو هستند.

در سال ۱۳۶۵، حدود ۱ / ۱ درصد زنان ۵۰ ساله دچار تجرد قطعی بودند یعنی در ۵۰ سالگی هنوز ازدواج‌نکرده بودند اما در سال ۱۴۰۲، این رقم به ۷ / ۷درصد رسیده است یعنی ۷ برابر شده است.”

سال گذشته نیز معاونت امور جوانان وزارت ورزش و جوانان گفته بود: ۱۴ درصد زنان و ۴ درصد مردان بالای ۴۵ سال هرگز ازدواج‌نکرده‌اند. به گفته وی در گروه سنی زیر ۴۵ سال نیز حدود ۵/۹ میلیون مرد و ۵/۷میلیون زن هرگز ازدواج‌نکرده‌اند.

اما علاوه بر این  در سال‌های اخیر آمار طلاق افزایش بسیار شدیدی داشته و در سال ۱۴۰۲ به حدود ۲۰۲ هزار مورد رسید که نسبت به ۴۸۱ هزار ازدواج به حدود ۴۰ درصد می‌رسد. حتی در کرج ، تهران و مازندران از هر ۲ ازدواج یکی به طلاق انجامیده است. بالاترین آمار طلاق در تهران است که به ۵۲ درصد رسیده است.

آنچه برنامه‌های رژیم را برای افزایش جمعیت با شکست مواجه کرده است، مقدم بر هر چیز بحران اقتصادی عمیق، فقر و بیکاری گسترده‌ای است که جامعه ایران با آن روبه‌روست و هرگونه چشم‌انداز بهبود اقتصادی را از مردم سلب کرده است. امروزه در ایران متجاوز از ۸۰ درصد مردم زیر خطر فقر زندگی می‌کنند. یک زن و شوهر که هر دوشاغل باشند به‌زحمت می‌توانند حداقل هزینه‌های زندگی روزمره خود را تأمین کنند. یک زوج جوان باید آن‌قدر درآمد داشته باشد که بتوانند فقط یک‌خانه ده‌ها میلیون تومانی را اجاره کنند. این زوج اگر کارگر باشند اصلاً نمی‌توانند خانه‌ای پیدا کنند که قادر به پرداخت اجاره آن باشند. اگر این زوج، تحصیل‌کرده‌ با درآمد نسبتاً بالایی هم باشند، باید بیشتر حقوق و درآمد خود را صرف پرداخت اجاره مسکن کنند. گرانی کالاها نیز که ساعت به ساعت افزایش می‌یابد، جای خود دارد. روشن است که فرزند آوری تحت چنین شرایطی هزینه‌ای هنگفت دارد. یک زوج باید آن‌قدر درآمد داشته باشند که بتوانند از عهده آن برآیند. درعین‌حال پدر و مادر باید وقتی را به مراقبت از فرزند خود اختصاص دهند. این در شرایطی است که پدر و مادر این کودک باید صبح تا شب کار کنند تا بتوانند حداقل هزینه زندگی روزانه خود را تأمین کنند. بنابراین وقتی باقی نمی‌ماند که صرف فرزند یا فرزندان خود کنند. در چنین وضعیتی روشن است که نمی‌توانند هزینه‌های فرزندان آوری را تأمین کنند و ترجیح می‌دهند از بر عهده گرفتن هزینه‌های فرزند آوری خودداری نمایند. بنابراین یا از فرزند آوری خودداری می‌کنند و یا درنهایت آن را به یک فرزند محدود می‌کنند. این‌که رژیم پس از شکست تلاش‌های جبری و دستوری، بخواهد کارت “امید مادر” را عملی کند، شاید در مناطق روستایی تأثیر اندکی داشته باشد که آن‌هم با سرعتی که رشد تورم به خود گرفته است تا سال دیگر که ظاهراً قرار است طرح کمک اجرائی شود، عملاً نیمی از ارزش خود را ازدست‌داده است. در شهرها نیز این مبلغ تأثیری بر هزینه‌ها و فرزند آوری نخواهد داشت.

در همین حال میلیون‌ها تن  بیکار در ایران  وجود دارد که قبل از هر چیز باید کاری پیدا کنند تا در پی ازدواج و فرزند آوری باشند. این مسئله در مورد زن و مرد هر دو صادق است.

برای زنانی که سال‌ها از عمر خود را صرف تحصیلات کرده باشند، استقلال اقتصادی و اشتغال مهم‌تر از ازدواج و بچه‌دار شدن است. درحالی‌که می‌دانیم پیدا کردن کار در شرایط بحرانی جامعه امروز ایران کار ساده‌ای نیست و این خود، سن ازدواج را بالا می‌برد. نکته دیگری که باید به آن اشاره کرد، افزایش سطح آگاهی به‌ویژه در میان زنان است که با فرض داشتن کار، ترجیح می‌دهند یک فرزند یا درنهایت دو فرزند داشته باشند. زنان و مردان با تحصیلات عالی اغلب  تلاش می‌کنند قبل از هر چیز موقعیت شغلی و درآمد خود را بهبود بخشند و نه فرزند آوری.

افزایش طلاق‌ها و تجرد قطعی نیز که به آن اشاره شد، اساساً نتیجه افزایش آگاهی زنان است. یعنی زنان ایران دیگر حاضر نیستند تابع مرد و زورگویی آن در خانواده مردسالار باشند. بنابراین جای تعجب نیست که آمار طلاق مدام در حال افزایش است و در شهرهای بزرگ نظیر تهران آمار طلاق  بر ازدواج‌ها پیشی گرفته است. این را نیز باید افزود که در بسیاری موارد اساساً ازدواج به سبک گذشته در حال منسوخ شدن است . یک زن و مرد بدون این‌که تابع مقررات ازدواج‌های رسمی و سنتی باشند، زندگی مشترک خود را به شکل‌های جدید نظیر ازدواج‌های سفید شکل می‌دهند.

بنابراین سیر نزولی میزان تولد در ایران و به شکست انجامیدن تلاش‌های رژیم برای مقابله با آن، دلایل مشخص اقتصادی-اجتماعی و فرهنگی دارد. تا وقتی‌که جمهوری اسلامی باشد و اوضاع اقتصادی به روال کنونی ، هیچ راه‌حلی برای آن وجود نخواهد داشت.  خواه با جبر و زور باشد یا تشویق.

متن کامل نشریه کار شماره ١١٥٠ در فرمت پی دی اف:

“خانه‌دار”ها، خانه‌داری یا بردگی خانگی!

امروزه سخن گفتن از معضلات اجتماعی، به‌ویژه در ایران، بدون پرداختن به وضعیت زنان ممکن نیست. این امر از یک‌سو ریشه در گستردگی تبعیض‌ها و محرومیت‌هایی دارد که بر زندگی زنان تحمیل شده و از سوی دیگر، حاصل مبارزات پیگیر زنان برای احقاق حقوق پایمال‌شده‌شان تحت حاکمیت رژیم جمهوری اسلامی است، که دیگر اجازه‌ی نادیده گرفته شدن نمی‌دهند. با این‌حال، هنوز هم تبعیض بر زنان اغلب به شکلی تقلیل‌گرایانه، بدون پرداختن به علل ریشه‌ای و ساختاری، مطرح می‌شود. چنین رویکردی، هرچند در ظاهر دغدغه‌مند است، در عمل به بازتولید بن‌بست‌های فکری و سیاسی‌ای می‌انجامد که فرودستی زنان در چارچوب نظم موجود را تثبیت می‌کند.

مقاله‌‌ای که اخیراَ در روزنامه‌ی “شرق” با عنوان افسردگیِ “خانه‌دار»ها منتشر شده، نمونه‌ای از این مواجهه‌ی سطحی‌ است. این مقاله با اتکا به چند روایت فردی، افسردگی زنان خانه‌دار را عمدتاً به نگاه جامعه به “خانه‌داری” به‌عنوان فعالیتی کم‌اهمیت محدود کرده و راه‌حل را نیز در ایجاد نظام بیمه‌ای بهتر خلاصه می‌کند، در حالی‌که پدیده‌هایی چون افسردگی زنان خانه‌دار را نمی‌توان به شکل معضلی فردی و جدا از اجتماع و ساختارهای حاکم بررسی کرد. نگاهی تاریخی به تبعیض جنسیتی و فرودست نگاه داشتن زنان نشان می‌دهد که این پدیده در ساختار جوامع طبقاتی و سلطه‌ی نظم پدر-مردسالارانه ریشه دارد؛ نظمی که نقش زنان را در بازتولید اجتماعی، خانه‌داری، فرزندپروری و مراقبت از سالمندان و بیماران تعریف می‌کند. در ایرانِ تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، تلاقی نظم سرمایه‌داری، استبداد مذهبی و نظام پدر-مردسالارانه، محرومیت و تحقیر زنان را به شکلی تشدیدشده و خشونت‌بار بازتولید می‌کند. پیامد این هم‌افزایی، تبعیضی سیستماتیک و همه‌جانبه علیه زنان و فرسایش مستمر جسم و روان آنان است. در این میان، زنان خانه‌دار بیش از دیگر اقشار زنان در معرض این خشونت ساختاری قرار دارند.

اگرچه حتی در جوامع توسعه‌یافته نیز که به درجات مختلف نظم پدر-مردسالاری حاکم است، امر «خانه‌داری» اصولاً چه برای زنان شاغل و چه غیرشاغل به‌عنوان وظیفه‌ای زنانه تلقی می‌شود، اما اصطلاح «زنان خانه‌دار» معمولاً به زنانی اطلاق می‌گردد که فاقد درآمد مستقل‌اند و فعالیت‌شان به سامان‌دهی امور خانواده در فضای خانه محدود می‌شود. این همان جایگاهی است که رژیم جمهوری اسلامی به خشن‌ترین شکل خود برای زنان درنظر گرفته و تمام سیاست‌ها و نهادهای خود را در این راستا به کار می‌بندد. برای نمونه، قوانین خانواده در جمهوری اسلامی طوری تنظیم شده‌اند که درخواست طلاق برای زنان را بسیار دشوار می‌کنند. حتی زنانی نیز که طبق قانون می‌توانند طلاق بگیرند، در صورتی که خانه‌دار باشند و شغل و درآمد مستقلی نداشته باشند، با اولین مانعی که برخورد می‌کنند، نداشتن امکان تأمین مالی خود پس از طلاق گرفتن است. بسیاری از مادران حتی از حق محدود حضانت فرزندان در سال‌های اولیه‌ی کودکی در عمل محروم می‌شوند، چرا که امکان تأمین معیشت کودکان خود را نخواهند داشت. در روابط زناشویی، اگر زن از «تمکین» یعنی اطاعت کامل در واگذاری بدن خود به مرد خودداری کند، مرد می‌تواند طبق قوانین اسلامی از پرداخت “نفقه” (خرجی) به او خودداری کند. همزمان، حق تصمیم‌گیری و انتخاب در بسیاری از عرصه‌ها از زنان سلب شده و به‌طور کامل به مرد به عنوان «نان‌آور» خانواده واگذار شده است. مشارکت زنان خانه‌دار در محیط اجتماعی محدود شده و فرصت شکوفایی استعدادها و توانایی‌هایشان به رؤیاهایی دست‌نیافتنی بدل می‌شود. زنان خانه‌دار بیش از سایر گروه‌ها در معرض انواع خشونت‌های جنسی، روانی و عاطفی قرار دارند و هیچ مفری برای رهایی از جهنمی که در آن زندگی می‌کنند نمی‌یابند، در حالی که روزبه‌روز در چرخه‌ی طاقت‌فرسای خانه‌داری فرسوده‌تر می‌شوند و در دوران سالمندی و دردمندی روزگارشان از حال نیز تیره‌تر خواهد بود.

در اینجا نظم سرمایه‌داری نیز که همواره از زنان به عنوان نیروی کار ارزان یا نیروی کار ذخیره استفاده می‌کند و زنان را در دورانی که نیاز به نیروی کار آنان نباشد، از بازار کار حذف می‌کند، در تطابق با سیاست خانه‌نشین کردن زنان در جمهوری اسلامی قرار گرفته است. به این ترتیب زنان در ایران یا به طور کلی از بازار کار حذف شده و به عنوان زن خانه‌دار خانه‌نشین می‌شوند و یا همزمان به مشاغل پرزحمت، کم درآمد و بی‌ثبات به ویژه در بخش غیررسمی می‌پردازند. گزارش بانک جهانی در سال ۲۰۲۲ میلادی نشان می‌دهد، اشتغال غیررسمی حدود ۶۰ درصد از کل اشتغال در ایران را تشکیل داده است. در این رابطه، سهم اشتغال غیررسمی برای زنان ۶۳ درصد و برای مردان ۵۸ درصد است، در حالی که میانگین اشتغال غیررسمی در جهان برعکس است. طبق گزارش روزنامه‌ی جهان صنعت در تاریخ  ۲۰ مهر ۱۴۰۴،  نرخ بیکاری زنان در ایران رو به افزایش است و شکاف قابل توجهی با نرخ بیکاری مردان دارد. بنابراین، ناامنی اقتصادی، بزرگترین معضلی‌ست که بسیاری از زنان را وادار به تن دادن به نقش کلیشه‌ای زنان خانه‌دار می‌کند.

همزمان با موانع ساختاری در زمینه‌‌ی اشتغال، رژیم تلاش می‌کند به طور دائم با وضع قوانین گوناگون، وابستگی مالی زنان به مردان را بیشتر کند. برای نمونه، می‌توان به قوانین جدید مربوط به محدودیت طلب مهریه اشاره کرد، در حالی که در شرایط موجود جامعه، مهریه در فقدان خدمات اجتماعی دولت و فقر و بیکاری گسترده، برای بسیاری از زنان تنها پشتوانه‌ی مالی به ویژه پس از طلاق می‌باشد. یکی دیگر از سیاست‌های رژیم طرح جوانی جمعیت است که زنان را به فرزندآوری بیشتر وادار کند.  این امر نیز محدودیت‌ها و فشارهای وارد بر زنان خانه‌دار را افزایش می‌دهد. بر اساس مصوبات جدید قانون جوانی جمعیت، به گزارش روزنامه شرق در ۱۴ مهر ۱۴۰۴، سن بازنشستگی زنان بر حسب تعداد فرزندان محاسبه می‌شود. زنان با ۲۰ سال سابقه خدمت می‌توانند زودتر بازنشسته شوند و زنان دارای یک فرزند تا سن ۴۲ سال و سه فرزند تا ۴۰ سالگی امکان بازنشستگی خواهند داشت. این جمعیت در واقع در سنی که هنوز قادر به کار و فعالیت اجتماعی‌اند، به خیل زنان خانه‌دار پیوسته و با مستمری ناچیز بازنشستگی به طور کلی از بازار کار حذف می‌شوند. طرح‌ بیمه‌ی زنان خانه‌دار نیز که از دهه‌ی هشتاد آغاز شد، به زنانی تعلق می‌گیرد که بتوانند حداقل سهم بیمه شده را بپردازند. این امر برای زنان خانه‌داری که هیچ منبع درآمدی ندارند، نیز وابسته به درآمد و لطف و نظر مرد خانواده  است که پرداخت این هزینه را برای زنان خانه‌دار به عهده بگیرند یا نه. در مورد بیمه زنان روستایی و عشایر در صورتی دولت تمام هزینه بیمه را پرداخت می‌کند که زنان دارای سه فرزند یا بیشتر باشند و تولد فرزند سوم از فروردین ۹۶ به بعد باشد. در واقع تمام طرح‌هایی که رژیم سرمایه‌داری و استبداد مذهبی جمهوری اسلامی تحت عنوان بهبود وضعیت زنان خانه‌دار اجرا می‌کند، تنها در خدمت محکم کردن زنجیرهای بردگی خانگی برای زنان است.

بدیهی‌ست که تحمل چنین وضعیتی نمی‌تواند انتخابی آگاهانه و آزادانه برای هیچ انسانی باشد، چه رسد به جمعیتی بالغ بر ۲۷ میلیون زن در سن کار و مشارکت اقتصادی (طبق آمار سال ۱۴۰۲) که از بازار کار دور شده‌اند. محرومیت‌های حقوقی، بیکاری، فقر، فرهنگ پدرسالار و در بسیاری موارد، همزمانی همه‌ی این عوامل، زنان را از کودکان دختری که به ازدواج اجباری وادار می‌شوند تا زنان تحصیلکرده‌ای که بازار کار برایشان محدود یا مسدود است، به پذیرش چنین سرنوشتی محکوم می‌کند. در این میان، فرهنگ پدر-مردسالار نیز نقش تعیین‌کننده‌ای در تثبیت نقش‌ها و کلیشه‌های جنسیتی دارد که زنان را وادار به تن دادن به اسارت “زن خانه‌دار” می‌کند و چه بسا اجباری که ساختارهای موجود به زنان تحمیل کرده‌اند، در آگاهی واژگونه‌، به شکل اختیار و انتخاب جلوه می‌کند. اما این آگاهی واژگونه نیست که واقعیت زندگی زنان را تعیین می‌کند. واقعیت زندگی زنان، شرایط هستی اجتماعی آنان است که آگاهی واقعی آنان را تعیین کرده و جایی که راه‌حلی فردی برای رهایی از وضع موجود نمی‌یابند، دچار افسردگی شده و حتی دومین جایگاه در آمار خودکشی‌ها به زنان خانه‌دار اختصاص می‌یابد.

مقاله‌ی مندرج در “شرق” که با مغلطه‌ی “خانه‌دار”ها به عنوان تیتر مطلب آغاز می‌شود و اصولاَ بحث‌هایی از قبیل آنچه در این مطلب آمده، نه تنها در بررسی و تحلیل علل و ریشه‌های افسردگی زنان خانه‌دار به تقلیل‌گرایی روی آورده و رنج و افسردگی زنان را حاصل نگاه جامعه و مسأله‌ای فرهنگی جلوه‌ می‌دهند، بلکه در ارائه‌ی راه حل نیز به تقلیل‌گرایی درمی‌غلطند. در مطلب فوق، بیمه‌‌ی کامل زنان خانه‌دار به عنوان راه‌حل  نهایی معرفی شده است، اما این طرح هم در شرایطی که قوانین زن ستیز جمهوری اسلامی حاکم می‌باشند، در شرایطی که موانع مختلف بر سر راه اشتغال و استقلال مالی زنان وجود دارند، تنها به خانه‌نشین شدن بیشتر زنان می‌انجامد. در عین حال در تمام این مقاله، “زنانه” بودن کار خانگی اصولاَ زیر سوال نمی‌رود و به عنوان امری بدیهی درنظر گرفته می‌شود؛ در حالی که در جامعه‌ای که ساختارهای استثمار و ظلم و تبعیض برچیده شوند، کار خانگی نیز دیگر کاری “زنانه” نخواهد بود؛ خصلت جنسیتی “خانه داری” جای خود را به خصلتی اجتماعی می‌دهد و بساط بردگی خانگی برچیده خواهد شد.

متن کامل نشریه کار شماره ١١٥٠ در فرمت پی دی اف:

گزارشی از ایران آنفولانزا و فسیل‌های حاکمیت

شیوع بیماری آنفولانزا که به آن بیماری تنفسی نیز می‌گویند، از مدتی پیش در ایران آغازشده و بسیار سریع گسترش یافته‌است. به‌طوری‌که اکنون مردم بسیاری مبتلا و بیمار گشته‌اند. شهرهای سیستان وبلوچستان، خراسان رضوی، خراسان جنوبی، قزوین، تهران، اصفهان وهمدان بیشترین بیماران تنفسی را داشته‌اند. آنفولانزا با علائمی مانند ضعف و سستی بدن، بی‌حرکت شدن ناگهانی پاها، ازدست دادن قدرت حرکت، تنگی نفس و تب بروز می‌کند. بیماران با عفونت شدید دستگاه تنفسی و ریه‌ها به مراکز پزشکی و درمانی مراجعه می‌کنند و دراکثر موارد بستری می‌شوند. دربرخی موارد، بیماران به دلیل تنگی نفس ازحال می‌روند و خانواده با اورژانس تماس گرفته وتوسط آمبولانس به بیمارستان منتقل می‌شوند. به ویژه درمورد کودکان، سالمندان و افرادی که بیماری‌های زمینه‌ای مانند مشکلات قلبی وآسم دارند و نیاز مبرمی به دستگاه اکسیژن و مراقبت‌های خاص دارند، بستری شدن الزامی‌است. ازطرفی بیمارستان‌های کودکان و اکثر بیمارستان‌های دولتی و حتی خصوصی اعلام‌کرده‌اند که تخت خالی‌ندارند و درموارد بسیاری بیماران مبتلا به آنفولانزا را که با حالت خفگی مراجعه می‌کنند در اورژانس بیمارستان بستری‌کرده‌اند. تعدادی از بیماران بعد از چهار، پنج روز چنان‌چه تخت خالی پیدا شود، از اورژانس به بخش منتقل می‌شوند. وگرنه درهمان اورژانس بیمارستان تحت درمان قرارمی‌گیرند. با وجود انتقال سریع بیماری، به دلیل کمبود پرستار وتعداد زیاد بیماران از افراد خانوادهٔ بیمار به‌عنوان همراه به صورت شبانه‌روز کمک می‌گیرند.

صرف‌نظر از این که طبق روال همیشگی هیچ‌گونه راهکار و اقدامی برای پیشگیری صورت نگرفته و کسی به داد مردم نمی‌رسد، هزینه درمان نیز برای بیشتر مردم بسیار سنگین‌است. بیمارستان‌ها با بیمه‌های خاصی قرارداد دارند و شامل تمام بیمه‌ها نیستند و تنها بیمارانی را که تحت پوشش بیمه طرف قرارداد با بیمارستان هستند، پوشش می‌هند. درغیر این‌صورت هزینه کامل درمان به عهده خود بیماراست. بیمارانی که تحت پوشش بیمه خدمات درمانی و بیمه تکمیلی هستند بخشی از مخارج دارویی را بیمه موردنظر تقبل می‌کند اما جهت بقیه مخارج ازجمله تخت بیمارستان (حتی اگر براثر کمبود تخت دراورژانس تحت مراقبت پزشکی باشند) دستگاه اکسیژن، غذای بیمار وخدمات جانبی دیگر، حداقل هشت تا ده میلیون تومان بابت یک هفته بستری بودن ازبیماران دریافت می‌کنند. این شامل کسانی است که تحت پوشش بیمه تکمیلی قراردارند. هزینه برای بیمارانی که بیمه تکمیلی ندارند وصرفا تحت پوشش بیمه تأمین اجتماعی یا خدمات درمانی وغیره هستند بسیار بیشتراست.

با توجه به هزینه‌های هنگفت درمانی و گرانی دارو، مردم تهیدست و دردمندی که قادر به پرداخت هزینه‌ها نیستند از مراجعه به مراکز پزشکی و درمانی و معالجه خودداری می‌کنند. بیماری خود را برملا نمی‌کنند. درخرید و مصرف داروهای ضروری صرفه‌جویی می‌کنند. دربسیاری موارد بخش‌هایی از مردم برای نجات جان خویش، با فروش وسایل شخصی یا لوازم منزل هزینه درمان را پرداخت می‌کنند. به‌همین دلایل فوتی بیماران از جمله بیماران آنفولانزا هرروز بیشتر و بیشتر می‌شود. حال آنکه با صرف اندک هزینه و مراقبت دستگاه بهداشت و درمان، پیشگیری از آنفولانزا یا درمان آن نیز به سادگی ممکن می‌بود. در جمهوری اسلامی، بهداشت و دارو و درمان نیز مانند آموزش و پرورش خصوصی‌سازی، و به کالایی برای کسب سود تبدیل شده است. اگر درمان رایگان می‌بود یا دست کم حمایت اجتماعی و مالی از بیماران وجود می‌داشت تعداد مرگ ومیر و تلفات جانی ناشی از بیماری آنفولانزا نیز قطعاً کمتر می‌بود.

اما رژیم غارتگر جمهوری‌اسلامی به عمد، هرروز مردم را به سوی مشکلات جدید سوق می‌دهد. مردم تهیدست و دردمندی که از گرانی به تنگ آمده و به سختی می‌توانند نانی به‌دست آورند، دربیماری دست و پا می‌زنند و با هزار و یک مشکل دست به گریبانند. با گرانی هر روزه مایحتاج خویش و با قطعی مکرر ومستمر آب روبه‌رو هستند. حتی درمورد پیش‌پا افتاده‌ترین مسائل هیچ‌گونه احساس امنیت نمی‌کنند. زمینی که بر روی‌آن راه می‌روند با هرقدم ترک برمی‌دارد و هرلحظه منتظرند فرو بریزد. علاوه بر رنج گرسنگی، گرفتار شیوع بیماری آنفولانزا شده‌اند.

این که بیمارستان‌ها تخت خالی ندارند و از پذیرش بیمار معذورند، یک مشکل است و این که مردم نمی‌دانند چگونه هزینه‌های هنگفت دارویی و درمانی را بپردازند هزاران درد است. درد، نداری، رنج و بیماری ازآن مردم زحمت‌کش است و تا کنون حتی یک نمونه آنفولانزا و بیماری تنفسی در فسیل‌های حاکمیت دزد و فاسد دیده نشده‌است.

۲۷ آذر ۱۴۰۴

ایران

 

رسانه آزاد در جهانی ناآزاد

گزارش‌های سالانه‌ی سازمان خبرنگاران بدون مرز بار دیگر نشان می‌دهند که روزنامه‌نگاری در جهان امروز به حرفه‌ای پرخطر بدل شده است. تنها در یک سال گذشته، ده‌ها خبرنگار در جریان جنگ‌ها، درگیری‌های مسلحانه یا به‌دلیل فعالیت حرفه‌ای خود کشته شده‌اند و صدها نفر دیگر در کشورهای مختلف زندانی، تحت تعقیب قضایی یا ناچار به ترک کار و کشور خود شده‌اند. از غزه و اوکراین گرفته تا مکزیک، سودان، ایران و افغانستان، خبرنگاران نه‌تنها هدف مستقیم خشونت قرار می‌گیرند، بلکه در فضایی از تهدید، ارعاب و مصونیت عاملان سرکوب فعالیت می‌کنند. بنا بر داده‌های خبرنگاران بدون مرز، تنها در یک سال گذشته دست‌کم ۶۷ روزنامه‌نگار و فعال رسانه‌ای در ارتباط با فعالیت حرفه‌ای خود کشته شده‌اند و بیش از ۵۰۰ روزنامه‌نگار در ده‌ها کشور جهان زندانی‌اند؛ صدها نفر دیگر نیز با تعقیب قضایی، تهدید، اخراج یا تبعید مواجه شده‌اند. هم‌زمان، بیش از نیمی از جمعیت جهان در کشورهایی زندگی می‌کنند که وضعیت آزادی رسانه در آن‌ها «دشوار» یا «بسیار وخیم» ارزیابی شده است.

در گزارش اخیر سازمان خبرنگاران بدون مرز که در دسامبر ۲۰۲۵ منتشر شده، تأکید می‌شود که اگرچه خطرات جانی و امنیتی برای خبرنگاران در بسیاری از نقاط جهان – به‌ویژه در مناطق جنگی – رو به افزایش است، اما در کشورهایی مانند ایران این خطرات با سرکوب سازمان‌یافته و دائمیِ ساختار حاکم درهم‌تنیده است. ایران در شاخص آزادی رسانه‌های این سازمان در سال ۲۰۲۵، از میان ۱۸۰ کشور، در میان پنج کشور انتهایی جهان قرار دارد و همچنان یکی از بزرگ‌ترین زندان‌ها برای روزنامه‌نگاران به‌شمار می‌رود. بنا بر همین گزارش، در مقاطع مختلف سال دست‌کم بیش از بیست روزنامه‌نگار و فعال رسانه‌ای در زندان بوده‌اند و ده‌ها نفر دیگر با پرونده‌های امنیتی، احکام تعلیقی، ممنوع‌الکاری و تهدید دائمی مواجه شده‌اند. توقیف رسانه‌ها، فیلترینگ گسترده و فشار مستقیم بر تحریریه‌ها به ابزارهای عادی کنترل فضای رسانه‌ای بدل شده‌اند.

در چنین شرایطی، خطر برای خبرنگار صرفاً به لحظه انتشار یک گزارش محدود نمی‌شود، بلکه به وضعیتی دائمی بدل می‌گردد؛ وضعیتی که در آن مجموعه‌ی نهادهای دولتی – شامل نهادهای امنیتی، قضایی و سازوکارهای نظارتی رسمی و غیررسمی – نه‌تنها چارچوب روایت، بلکه خودِ امکان روایت را تعیین می‌کنند و هر صدای مستقلی را که از این چارچوب فراتر رود، با ابزارهای قضایی، امنیتی و اداری حذف می‌کنند. در ایران، رسانه پیش از آن‌که با فشار بازار یا تمرکز سرمایه تضعیف شود، مستقیماً زیر تیغ این ساختار متمرکز قدرت قرار دارد.

در همین نظم سرکوب‌شده است که با پدیده‌ای موسوم به «افشاگری» روبه‌رو می‌شویم؛ پدیده‌ای که در عمل بیش از آن‌که محصول روزنامه‌نگاری مستقل باشد، عمدتاً نتیجه رقابت‌های جناحی درون ساختار قدرت و نشت‌های کنترل‌شده اطلاعات است. این نشت‌ها تنها تا جایی امکان بروز می‌یابند که به تنظیم موازنه درونی میان جناح‌های مختلف حاکمیت لطمه نزنند و به‌محض عبور از خطوط نانوشته، با واکنش امنیتی مواجه می‌شوند. با این‌همه، این سازوکار تغییری در اصل ماجرا نمی‌دهد، زیرا مرجع نهایی تعیین خطوط قرمز نه جناح‌ها یا کابینه‌های مستقر، بلکه کلیت ساختار حاکم و نهادهای امنیتی – قضاییِ حافظ آن است. هنگامی که روزنامه‌نگاری بازداشت یا زندانی می‌شود، مسئله، نمایش قدرت این ساختار است؛ نمایشی با پیامی روشن: هیچ سطحی از گردش اطلاعات خارج از کنترل حاکمیت تحمل نخواهد شد. به این معنا، دولت – به‌مثابه دستگاه متمرکز قدرت سیاسی و امنیتی – با مهار هم‌زمان رسانه و رقابت جناحی، امکان شکل‌گیری هرگونه روزنامه‌نگاری مستقل و پاسخ‌گو را از بنیاد مسدود می‌کند.

با این‌همه، گزارش تازه‌ی خبرنگاران بدون مرز هشدار می‌دهد که تمرکز صرف بر این خطرات عریان – از قتل و زندان تا سرکوب مستقیم – برای فهم بحران آزادی رسانه کافی نیست. این گزارش نشان می‌دهد که تهدید علیه روزنامه‌نگاری مستقل فقط در میدان‌های جنگ یا در زندان‌ها شکل نمی‌گیرد، بلکه در ساختارهای اقتصادی مسلط، در تمرکز مالکیت رسانه‌ها و در پیوند ارگانیک آن‌ها با منافع طبقه حاکم و دولت‌هایی ریشه دارد که وظیفه حفظ این نظم را بر عهده دارند. بر اساس داده‌های همین گزارش، شاخص اقتصادی آزادی رسانه‌ها در سال ۲۰۲۵ به پایین‌ترین سطح تاریخی خود رسیده و در بیش از ۱۶۰ کشور، رسانه‌ها از نظر مالی در وضعیت ناپایدار یا بحرانی قرار دارند. در چنین شرایطی، رسانه‌ها اغلب پیش از آن‌که با گلوله یا حکم قضایی خاموش شوند، در سطحی پنهان‌تر از استقلال تهی می‌گردند؛ جایی که صداها نه کاملاً حذف، بلکه به‌تدریج بی‌اثر، همسو و قابل مهار می‌شوند.

از این رو، محدودکردن بحران آزادی رسانه به نظام‌های اقتدارگرا خطایی تحلیلی خواهد بود. تفاوت ایران با بسیاری از کشورهای دیگر نه در ماهیت مسئله، بلکه در شیوه اعمال آن است. آن‌جا که رژیم جمهوری اسلامی با ابزار امنیتی، قضایی و پلیسی مستقیماً گردش اطلاعات را کنترل می‌کند، در بخش بزرگی از جهان همین کنترل از مسیرهای نرم‌تر اما ساختاری اعمال می‌شود: از طریق فشار اقتصادی، تمرکز مالکیت رسانه‌ای، وابستگی به سرمایه‌های بزرگ و پیوند فزاینده رسانه با منافع دولت‌ها و صنایع جنگی. تهدید اصلی آزادی رسانه‌ها، به‌ویژه در دموکراسی‌های سرمایه‌داری، نه حذف فیزیکی روزنامه‌نگار، بلکه فرسایش تدریجی استقلال رسانه در دل نظم سیاسی – اقتصادی مسلط است.

این فرسایش با سلطه اقتصاد «کلیک» و وابستگی به پلتفرم‌ها تشدید می‌شود. رسانه‌هایی که بقای آن‌ها به دیده‌شدن، جذب مخاطب و رضایت سرمایه‌گذاران گره خورده است، به‌تدریج از روایت‌های پرهزینه، پیچیده و انتقادی فاصله می‌گیرند و به بازتولید روایت‌های رسمی، امن و کم‌ریسک روی می‌آورند. در چنین شرایطی، همسویی رسانه با دولت‌ها و منافع مسلط بورژوایی نه نتیجه توطئه، بلکه پیامد مستقیم نظم اقتصادی حاکم است.

این سازوکارهای نرم، در بزنگاه‌های جنگی با وضوحی خشن آشکار می‌شوند. در جنگ غزه، بخش بزرگی از رسانه‌های جریان اصلی غربی، در چارچوب روایت‌های امنیتی دولت اشغالگر اسرائیل و متحدانش حرکت کردند. کشتار گسترده غیرنظامیان، ویرانی سیستماتیک زیرساخت‌ها، محاصره طولانی‌مدت و رنج روزمره مردم غزه یا به حاشیه رانده شد یا در قالبی خنثی و تقلیل‌یافته بازنمایی گردید. محدودیت شدید دسترسی میدانی، کشته‌شدن یا حذف عملی روزنامه‌نگاران فلسطینی و اتکای غالب به منابع رسمی و نظامی، به خاموشی صدای قربانیان انجامید و زبان «امنیت» و «دفاع» جای روایت خشونت دولتی اشغالگر و متجاوز را گرفت. هم‌زمان، سرکوب اعتراضات دانشجویی و اجتماعی در دفاع از فلسطین در ایالات متحده و اروپا، اغلب نه به‌عنوان نقض آزادی بیان، بلکه در چارچوب حفظ نظم و ملاحظات امنیتی بازنمایی شد.

در جنگ اوکراین نیز الگویی مشابه، هرچند با مختصاتی متفاوت، تکرار شد. رسانه‌های جریان اصلی در اروپا و ایالات متحده به‌سرعت روایت‌های رسمی دولت‌ها و نهادهای امنیتی غرب را به چارچوب غالب پوشش خبری بدل کردند؛ روایت‌هایی که جنگ را به تقابلی ساده‌شده میان خیر و شر فروکاست و هر تلاش برای پرداختن به زمینه‌های تاریخی منازعه، نقش گسترش ناتو یا منافع اقتصادی و ژئوپولیتیک بازیگران را از دایره گفت‌وگو بیرون راند. رنج غیرنظامیان، پیامدهای اجتماعی جنگ و فشارهای اقتصادی ناشی از تحریم‌ها بر طبقات فرودست در اوکراین و اروپا، در سایه این روایت‌ها کم‌رنگ شد. هم‌زمان، افزایش بی‌سابقه بودجه‌های نظامی و رونق صنایع تسلیحاتی، فضایی ایجاد کرد که در آن نقد سیاست‌های جنگی با برچسب‌زنی سیاسی، طرد حرفه‌ای یا خودسانسوری مواجه گردید.

بدین‌سان، جنگ‌های غزه و اوکراین نشان می‌دهند که در بخش بزرگی از جهان، سرکوب آزادی رسانه الزاماً به شکل بازداشت و توقیف مستقیم بروز نمی‌کند، بلکه از مسیر همسویی ساختاری رسانه‌ها با منافع دولت‌ها، سرمایه و صنایع جنگی اعمال می‌شود. اگر در ایران این سرکوب عریان و امنیتی است، در بسیاری از نقاط جهان در قالبی نرم‌تر، اقتصادی‌تر و پایدارتر عمل می‌کند، اما نتیجه یکی است: تضعیف روزنامه‌نگاری مستقل و ادغام رسانه در نظم مسلط سیاسی – اقتصادی. در چنین وضعیتی، رسانه، هر چه بیش‌تر، به‌جای ایفای نقش نهادی برای نظارت اجتماعی، به ابزاری برای مدیریت افکار عمومی و توجیه جنگ و سرکوب فروکاسته می‌شود.

از این منظر، گزارش خبرنگاران بدون مرز صرفاً گزارشی درباره امنیت جانی روزنامه‌نگاران نیست، بلکه هشداری است درباره آینده روزنامه‌نگاری. این گزارش نشان می‌دهد که آزادی رسانه بدون استقلال اقتصادی توهمی بیش نیست و نقد سرکوب دولتی بدون نقد هم‌زمان سلطه سرمایه و صنایع جنگی تحلیلی ناقص خواهد بود. در دموکراسی‌های بورژوایی، آزادی بیان اغلب به‌عنوان حقی همگانی معرفی می‌شود، اما در عمل تنها تا جایی معتبر است که با منافع طبقه مسلط و الزامات نظم سیاسی موجود در تعارض قرار نگیرد. جنگ‌ها لحظه‌ای هستند که این تناقض به‌روشنی عیان می‌شود؛ لحظه‌ای که در آن آزادی‌های رسمی عقب می‌نشینند و رسانه، خواه در تهران، خواه در لندن یا برلین، به میدان کشاکش قدرت‌های سیاسی و اقتصادی بدل می‌شود.

از همین رو، اگر روزنامه‌نگاری قرار است نقش انتقادی خود را حفظ کند، مسئله فقط دفاع از جان خبرنگار نیست – هرچند آن حیاتی است – بلکه دفاع از امکان مادی، اقتصادی و سیاسی گفتن واقعیت است؛ واقعیتی که در نظام‌های اقتدارگرا با زندان و سرکوب خاموش می‌شود و در دموکراسی‌های بورژوایی اغلب از مسیر بازار، وابستگی اقتصادی رسانه‌ها و همسویی آن‌ها با قدرت سیاسی و سرمایه به حاشیه رانده می‌شود. این‌جاست که مرز واقعی آزادی بیان آشکار می‌شود: نه در متن قانون، بلکه در نسبت آن با قدرت و سرمایه. تجربه جنگ‌ها نشان می‌دهد که آزادی بیان و استقلال واقعی رسانه‌ها در دموکراسی‌های بورژوایی و جهانی ناآزاد بیش از آن‌که حقی عمومی باشد، امتیازی طبقاتی، مشروط و همواره قابل تعلیق است.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۴۹ در فرمت پی دی اف:

نان گران، داروگران، در حسرت یک لقمه نان، بپا بپا زحمتکشان

سخنان وزیر اقتصاد کابینه پزشکیان در مراسم دولتی۱۶ آذر (روز دانشجو) در دانشگاه صنعتی (شریف) تهران آشکارترین بیان ورشکستگی مالی جمهوری اسلامی از زبان یکی از مقامات دولتی بود. دولتی که بار مالی مشکلات خود را بی‌محابا بر دوش کارگران و دیگر زحمتکشان جامعه آوار ساخته است.

وی گفت: “در فضای پس از جنگ چند صد هزار میلیارد تومان آسیب بودجه‌ای به کشور وارد شده، ضریب تحقق مالیات در فصل جنگ و پس از آن، زیر پنجاه درصد بوده. اداره کشور در شش ماه گذشته بسیار سخت بوده. درگیر این هستیم که پول یارانه سر ماه و پرداختی حقوق‌ها از کجا بیاید؟ بنگاه‌های کوچک و متوسط ما به شدت دچار آسیب شده‌اند و نزدیک به ۶۵۰ هزار نفر افزایش بیکاری در سه ماهه تابستان داشتیم”.

سرمقاله روزنامه “هم میهن” روز ۲۲‌ آبان با عنوان “و چه می‌دانید تورم چیست؟” با بیان این که ایران تنها کشور منطقه است که تورم در آن رو به افزایش است، می‌نویسد: “به نظر ما تورم امسال در ایران به احتمال زیاد رکورد تورم دولت سیزدهم (منظور کابینه رئیسی) را هم خواهد شکست”. هم میهن با بیان این‌که “تورم بدتر از جنگ است” می‌نویسد: “مردم در وضعی قرار گرفته‌اند که نمی‌دانند چگونه زندگی کنند که شرمگین نباشند”.

گفتنی‌ست که به‌تازگی و پس از۷ سال بانک مرکزی انتشار نرخ تورم را از سر گرفت. براساس گزارش بانک مرکزی از سال ۹۷ تاکنون تورم همواره بالای ۴۰ درصد بوده و در سال ۱۴۰۱ (کابینه رئیسی) نرخ رسمی تورم به ۱/ ۵۳ درصد رسید که رکورد تورم را در طول حیات جمهوری اسلامی شکست. حال در شرایطی که در بخشنامه بودجه سال آینده میزان افزایش حقوق به طور متوسط ۲۰ درصد تعیین شده، روزنامه “هم‌میهن” از شکستن رکورد تورم در سال جاری خبر می‌دهد و البته به یاد داشته باشیم که این نرخ رسمی تورم است. نرخ واقعی تورم اما نرخی‌ست که مردم در زندگی خود آن را تجربه کرده و بسیار بهتر از بانک مرکزی و مرکز آمار(سازی) جمهوری اسلامی آن را می‌فهمند.

خبرگزاری دولتی “ایلنا” در گزارشی با یک بازنشسته ۶۴ ساله (حبیب بنده) گفتگو می‌کند که بعد از ۳۰ سال و ۶ ماه سابقه کار و پرداخت بیمه تنها ۱۵ میلیون و ۴۰۰ هزار تومان حقوق می‌گیرد. بازنشسته‌ای که تا ۶ ماه پیش هم‌چنان کار می‌کرد تا لقمه نانی برای خانواده مهیا سازد. چرا که مستاجر است، هر ماه ۱۲ میلیون تومان بابت اجاره خانه می‌پردازد و یک میلیون و ۵۰۰ هزار تومان هم قسط بانکی. هزینه ماهانه داروی همسرش نیز که دیابتی است یک میلیون و ۸۰۰ هزار تومان می‌باشد. حالا اما ۵ ماه است که خود وی به بیماری خونی لاعلاج مبتلا گردیده، قادر به کار کردن نیست و هزینه داروهایش نیز به هزینه‌های خانواده افزوده شده است. وی می‌گوید: “امیدوارم هیچ پدری برای تامین معاش فرزندانش پیش خانواده‌اش شرمنده نباشد. از شدت این شرمندگی‌ها گاهی آرزوی مرگ می‌کنم“. حبیب بنده بازنشسته ۶۴ ساله یکی از میلیون‌هاست. میلیون‌ها انسان شریف و زحمتکشی که در این نظم ظالمانه سرمایه‌داری له شده‌اند. انسان‌های شریف و زحمتکشی که فقر و بیماری و نداری‌شان در تعیین سیاست‌های جمهوری اسلامی و رهبر مستبدش جایی ندارند. باید که این نظم ظالمانه و جمهوری اسلامی به عنوان حافظ این نظم نابود و سرنگون شوند. تا کجا؟ تا کی می‌توان این وضعیت غیرقابل تحمل را تحمل کرد؟ چگونه؟!

بهای یک دانه تخم‌مرغ به ۹ هزار تومان رسیده و هم‌چنان رو به افزایش است. بهای نان، قوت لایموت این مردم در طول یک سال بیش از ۱۰۰ درصد افزایش یافت و قرار است باز هم افزایش یابد. دلیل آن نیز روشن است، دولت یارانه نان را به نانواها پرداخت نمی‌کند. تورم کالاهای اساسی به بالای ۱۰۰ درصد رسیده است. محصولات لبنی نیز بیش از ۱۰۰ درصد افزایش قیمت داشته‌اند. قیمت شیر پرچرب یک لیتری که در بهار سال جاری حدود ۳۰ هزار تومان بود به بالای ۸۵ هزار تومان و قیمت مرغ به ۱۷۰ هزار تومان رسیده است. تورم نقطه به نقطه میوه و خشکبار (آمار رسمی) ۱۰۸ درصد اعلام شده است. براساس آمار رسمی (وزارت بهداشت) ۸۰۰ هزار کودک در سنین رشد دچار سوءتغذیه هستند. واقعیت اما بسیار وحشتناک‌تر از این ارقام است.

وضعیت دارو باز هم فاجعه‌بارتر است. داروی بیماران دیابتی که قیمت دولتی آن تا چند ماه پیش ۹۰۰ هزار تومان بود به ۲ میلیون تومان رسیده و تازه به سختی پیدا می‌شود. در بازار آزاد پیدا می‌شود اما قیمت آن ۱۰ میلیون تومان است. با حذف ارز ترجیحی انسولین، ۹ میلیون بیمار دیابتی با معضل تهیه داروهای ضروری خود روبرو هستند.

یک نماینده مجلس اسلامی (میبدی) از افزایش دو برابری برخی از داروها طی روزهای اخیر خبر می‌دهد. داروهای تالاسمی با حذف ارز ترجیحی به گفته‌ی مدیرعامل انجمن بار دیگر بین ۴ تا ۱۲ برابر گران‌تر خواهند شد. داروهایی که هم اکنون نیز بسیاری قدرت تهیه آن را ندارند و کمیاب است. حتا بسیاری از داروهای معمولی مثل آنتی‌بیوتیک‌ها دچار کمبود شده‌ و مدام اوضاع بدتر می‌شود. برای تهیه بسیاری از داروها یک تا چند روز مردم سرگردان بین داروخانه‌ها در رفت‌وآمد هستند. به گفته‌ی یک نماینده مجلس اسلامی پرداخت هزینه دارو از جیب بیماران از ۴۰ درصد به ۷۰ درصد رسیده است. شهریاری دیگر نماینده مجلس اسلامی می‌گوید: “هزینه درمان از جیب مردم باید حداکثر ۳۰ درصد باشد اما اکنون ۷۰ درصد است. ۱۰ درصد درآمد هدفمندی یارانه‌ها برابر با ۵۷ هزار میلیارد تومان باید برای سلامت مردم پرداخت می‌شد که یک ریال هم پرداخت نشده است”.

به‌گفته عبده‌زاده (از اعضای اتاق بازرگانی و از مدیران کارخانه‌های داروسازی) مطالبات شرکت‌های داروسازی از دولت، بیمارستان‌ها و داروخانه‌ها به بیش از ۱۵۰ هزار میلیارد تومان رسیده است و شرکت‌های داروسازی برای کمبود نقدینگی مجبور به دریافت وام‌هایی با نرخ بهره نزدیک به ۳۸ درصد شده‌اند. هم‌چنین کارخانه‌های داروسازی با مشکل تامین ارز برای واردات مواد اولیه روبرو هستند.  بیمارستان‌ها ده‌ها هزار میلیارد تومان از شرکت‌های بیمه طلبکارند و در عین حال ده‌ها هزار میلیارد تومان به کادر درمان بابت حقوق، اضافه کار و کارانه بدهکارند. داروخانه‌ها نیز ۴۰ هزار میلیارد تومان از بیمه‌ها طلبکارند که مدام این بدهی در حال افزایش است.

در این میان دلار نیز هر روز قُلٌه‌های جدیدی را فتح می‌کند. براساس آخرین اخبار در روز شنبه بهای دلار به بالای ۱۲۹ هزار تومان و یورو به بالای ۱۵۱ هزار تومان رسید. زمانی که در سال ۲۰۰۲ یورو واحد پول برخی از کشورهای اروپایی شد، هر یورو در بازار آزاد برابر با ۷۰۰ تومان بود. حالا اما بهای همان یورو در بازار آزاد ۲۱۴ برابر شده و هر روز نیز افزایش می‌یابد. به این نیز توجه کنیم که در اثر تورم در کشورهای اروپایی در طول این ۲۳ سال قدرت خرید یورو نیز بسیار کاهش پیدا کرده و بسیاری از کالاها دو تا سه برابر افزایش قیمت داشته‌اند.

 

چرا وضعیت اقتصادی مدام بدتر می‌شود؟

بدتر شدن مداوم شرایط اقتصادی ارتباط مستقیمی با ویژگی‌های مناسبات سرمایه‌داری در ایران و قدرت سیاسی حاکم دارد. اقتصاد ایران هم‌چنان به صادرات نفت و گاز و محصولات جانبی آن متکی است و این نقش دولت را در اقتصاد تقویت کرده و به آن قدرت می‌دهد. گفتنی‌ست که بخش بزرگی از اقتصاد ایران دولتی و یا در اختیار نهادهای وابسته به دولت است مانند نیروهای نظامی به‌ویژه سپاه پاسداران و قرارگاه “خاتم‌الانبیاء”، ستاد اجرایی “فرمان امام”، آستان قدس رضوی”، سازمان تامین اجتماعی، بنیاد مستضعفان و غیره. براساس آمارهای رسمی بیش از سه‌چهارم ارزش شرکت‌های بورسی دست دولت، تأمین اجتماعی، صندوق‌ها و بنیادهاست. حتا عموم حوزه‌های علمیه دارای شرکت‌ها و اموال خاص خود هستند که یکی از نمونه‌های آن کاظم صدیقی تولیت “حوزه علمیه امام خمینی” است که زمین‌خواری هزاران میلیاردی داشت.

نقش نفت در اقتصاد در حالی که یک حکومت استبدادی قرون وسطایی بر سر قدرت است، زمینه های بهره‌گیری از رانت نفت، رشد فساد و ثروتمندشدن افرادی که در دایره قدرت هستند را فراهم می‌سازد. طبیعی‌ست که دولت سرمایه‌داری و سرمایه‌دارانی که قدرت سیاسی را در دست دارند، هدف مقدس‌شان کسب ثروت و سود بیشتر است و یک راه آن کاهش واقعی دستمزدهاست. اما همراه با آن یک معضل بزرگ دیگر خروج سرمایه از کشور توسط همین افراد است. بدلیل فساد و بی‌ثباتی سیاسی، سرمایه‌داران با انتقال پول‌های‌شان به خارج از کشور به سرمایه‌گذاری در خارج روی می‌آورند که یک نمونه‌‌ی افشاشده‌ی این روزها علی انصاری مالک بانک آینده است. از سال ۹۷ تا آذر امسال، بیش از ۱۱۶ میلیارد دلار ارز حاصل از صادرات به کشور بازنگشته و این جدا از میلیاردها دلاری‌ست که از طریق ارزهای دیجیتال با استفاده از برق ارزان قیمت توسط ارگان‌ها و افراد وابسته به قدرت هم‌چون سپاه استخراج می‌شود. براساس گزارش Chainalysis  در سال ۲۰۲۴ چهار میلیارد و ۱۸۰ میلیون دلار ارز دیجیتال از ایران خارج شده است.

اما این همه ماجرا نیست. این اقتصاد که دولت و نهادهای دولتی نقش اصلی را در آن دارند، در خدمت ماشین جنگی و سرکوب رژیم نیز هست. از بودجه سالانه تا درآمد نهادهایی که حتا یک ریال مالیات از سود خود نمی‌پردازند و حتا معلوم نیست که عملکرد مالی‌شان چگونه است. هم‌چنین جدا از بودجه عمومی (بودجه جاری و عمرانی)، بخش بسیار بزرگ‌تری از بودجه سالانه مربوط به بودجه شرکت‌های دولتی است که هیچ کنترلی بر آن‌ها وجود ندارد و مردم اساساً از دخل و خرج آن‌ها خبری ندارند.

تنها نگاهی به وزن دستگاه سرکوب و نظامی در بودجه سال جاری می‌تواند این موضوع را آشکار کند و به یاد داشته باشیم که هزینه دستگاه سرکوب و نظامی رژیم در بودجه تنها یک راه از تامین هزینه‌های این دستگاه بزرگ و مهم رژیم است. در بودجه سال‌جاری بیش از ۵۰ درصد بودجه عمرانی به افزایش توان نظامی یعنی تولید تسلیحات اختصاص یافته است. بودجه سال ۱۴۰۴ به‌گونه‌ای بسته شده بود که پزشکیان آن را بودجه نظامی نامید و سخنگوی کابینه از افزایش ۲۰۰ درصدی بودجه بخش نظامی خبر داده بود. در بودجه ۱۴۰۴ در مجموع ۵۱ درصد درآمدهای صادراتی نفت و گاز در بودجه عمومی دولت در اشکال گوناگون به جیب نیروهای نظامی سرازیر می‌شود که  ۳۰ درصد آن به طور مستقیم مربوط به تقویت بنیه نظامی و طرح‌های خاص نظامی است.

اگر میزان اختصاص دلار نفت صادراتی به سپاه و نیروهای مسلح رژیم و دیگر بخش‌های نظامی و امنیتی بودجه را با نرخ دلار آزاد (۱۲۹ هزار تومان) محاسبه کنیم میزان هزینه نظامی و امنیتی رژیم به حدود ۱/ ۲ کوادریلیون تومان می‌رسد (کوادریلیون = ۱۰۱۵). وزن و رشد هزینه‌های نظامی ارتباط مستقیمی با سیاست‌های خارجی جاه‌طلبانه جمهوری اسلامی دارد، سیاستی که جمهوری اسلامی بدون آن معنا نخواهد داشت. وقتی هم که یک کارشناس محیط زیست می‌گوید با پول ده موشک می‌توانستیم سوخت مازوت را استاندارد کنیم، فوری به دستگاه قضایی احضار می‌شود. این واقعیت جمهوری اسلامی است.

به همین دلیل تا زمانی که جمهوری اسلامی بر سریر قدرت است، بحران اقتصادی نه فقط حل نخواهد شد، بلکه به موازات تشدید معضلات مالی رژیم با سرعتی بیشتر از قبل تعمیق خواهد یافت. اما سرنگونی جمهوری اسلامی به تنهایی کارگران و زحمتکشان را به هدف‌شان نخواهد رساند. با برقراری حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان است که شعار کار، نان، آزادی تحقق خواهد یافت. حکومتی که از جمله وظایف فوری آن حل معضلات معیشتی و درمانی کارگران و دیگر زحمتکشان جامعه می‌باشد. وظایفی که در برنامه عمل سازمان فدائیان (اقلیت) برای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی و برقراری حکومت شورایی به‌طور مبسوط توضیح داده شده است.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۴۹ در فرمت پی دی اف:

نئولیبرالیسم بازنشستگی: انتقال بار بحران صندوق‌ها بر دوش کارگران

رئیس موسسه عالی پژوهش تأمین اجتماعی، سلیمان پاک‌سرشت، در نشستی اظهار داشت: «بررسی‌ها نشان می‌دهد تغییرات جمعیتی و کوتاهی عمر فعالیت اقتصادی در ایران» سبب بحران صندوق‌های بازنشستگی شده است. او به عنوان راه حل گفت: «مردان و زنان باید بیشتر کار کنند و دیرتر بازنشسته شوند تا بحران صندوق‌های بازنشستگی رفع شود». این توصیه‌ها نمونهٔ شاخصِ استدلال اقتصاددانان نئولیبرال برای توجیه تغییر قانون کار و بازنشستگی به زیان نیروی کار و به معنای تحمیل بیشتر کار بر نیروی کار و استمرار استثمار برای حفظ «پایداری» صندوق‌هاست؛ امری که فشارهای غیرقابل تحملی را بر طبقه کارگر و مزد و حقوق‌بگیران بازنشسته تحمیل کرده است.

در سطح جهانی، اصلاحات نئولیبرالی در قوانین کار و بازنشستگی از اواخر دهه‌ٔ ۱۹۷۰ و اوایل دهه‌ٔ ۱۹۸۰ در بسیاری از کشورهای غربی شکل گرفت؛ دوره‌ای که بحران رکود تورمی، کاهش نرخ سود و فشار رقابت جهانی دولت‌ها را به‌سمت بازبینی گسترده در سیاست‌های رفاهی سوق داد. تحت عناوینی همچون «انعطاف‌پذیری بازار کار»، «اصلاحات ساختاری» و «پایداری مالی نظام بازنشستگی»، مجموعه‌ای از سیاست‌ها پیاده شد که در عمل به کاهش امنیت شغلی، گسترش قراردادهای موقت، افزایش سن بازنشستگی، تعدیل مزایا و واگذاری بخشی از مسئولیت‌های رفاهی دولت به بخش خصوصی انجامید. این تغییرات، چه در آمریکای شمالی و چه در اروپا و سایر اقتصادهای پیشرفته، بر پایه‌ی منطقی مشترک پیش می‌رفت: کاهش هزینه‌های نیروی کار و تقویت سازوکارهای انباشت سرمایه در شرایط بحران‌زدهٔ اقتصاد جهانی.

در ایران نیز از اوایل دهه‌ٔ ۱۳۷۰، همراه با اجرای سیاست‌های تعدیل ساختاری و خصوصی‌سازی، منطق مشابهی در حوزهٔ قوانین کار و بازنشستگی شکل گرفت. این روند با گسترش قراردادهای موقت، کاهش شمول قانون کار، تقویت پیمانکاری، عقب‌نشینی دولت از تأمین مستقیم هزینه‌های رفاهی و تلاش برای «پایدارسازی مالی» صندوق‌های بازنشستگی پیگیری شد. هرچند زمینه‌های تاریخی و سیاسی ایران با کشورهای غربی تفاوت دارد، اما جهت‌گیری کلی اصلاحات مشابه است: انتقال بخشی از بار بحران اقتصادی و هزینهٔ بازتولید نیروی کار از دولت و بنگاه‌ها به کارگران و بازنشستگان، و بازآرایی نظام حقوقی و اجتماعی به‌گونه‌ای که انعطاف‌پذیری نیروی کار و کاهش تعهدات کارفرمایی تسهیل شود.

مهم‌ترین نمود اصلاحات نئولیبرالی در حوزه‌ی کار در ایران، انعطاف‌پذیرسازی نیروی کار است؛ جریانی که با رواج قراردادهای موقت و پیمانی بیش از ۹۰ درصد کارگران، آنان را در وضعیت بی‌ثباتی قرار داده و از طریق ناامنی شغلی، قدرت چانه‌زنی و دستمزد آنان را تضعیف کرده است. اصلاحات پیشنهادی قانون کار در دهه‌ی ۱۳۹۰ نیز همین مسیر را تشدید کرد: تسهیل اخراج، کاهش الزامات کارفرما و گسترش مناطق آزاد. نبود تشکل‌های کارگری قدرتمند و مستقل در ایران موجب شده اثر این سیاست‌ها نسبت به نمونه‌های مشابه جهانی شدیدتر باشد.

هم‌راستا با این تحولات، خصوصی‌سازی و برون‌سپاری به انتقال گسترده‌ی ارزش از کارگران به سرمایه انجامیده است. واگذاری بنگاه‌ها و شرکت‌های وابسته به تأمین اجتماعی معمولاً با عنوان کوچک‌سازی، اخراج و گسترش قراردادهای موقت همراه بوده و اعتراضات گسترده‌ای همچون هپکو، هفت‌تپه و فولاد اهواز را برانگیخته است؛ به‌ویژه آنکه خصوصی‌سازی رانت‌محور و غیرشفاف، فشار طبقاتی را دوچندان کرده است.

همچنین مناطق آزاد تجاری–صنعتی به‌مثابه آزمایشگاه مقررات‌زدایی عمل کرده‌اند: در این مناطق قانون کار محلی از اعراب ندارد. حداقل دستمزد الزام‌آور نیست، قراردادهای موقت غالب‌اند، بیمه‌ها ناکامل است و نظارت تقریباً وجود ندارد. این مناطق نمونه‌ی فشرده‌ای از اجرای سیاست‌های نئولیبرالی بر پایه‌ی ارزان‌سازی نیروی کار و تسهیل انباشت سرمایه‌اند.

نتیجه‌ی این که، امروز بخش قابل‌توجهی از کارگران فاقد ثبات شغلی‌اند و بدون بیمه کار می‌کنند. سازمان تأمین اجتماعی به بهانه کمبود منابع، از بیمه‌کردن صدها هزار کارگر ساختمانی سر باز می‌زند، و حتی خوش‌بینانه‌ترین برآوردها نشان می‌دهد که دست‌کم یک‌سوم کارگران ساختمانی ایران فاقد بیمه‌اند.

از شش صندوق بازنشستگی اصلی کشور، تنها صندوق کشاورزان و روستائیان با ضریب پشتیبانی مناسب (۱۶ بیمه‌پرداز در برابر هر بازنشسته) وضعیت قابل قبول دارد؛ در حالی که ضریب پشتیبانی تامین اجتماعی به ۴ کاهش یافته و صندوق‌های کشوری و لشکری نیز در وضعیت بحرانی هستند. این وضعیت نشان می‌دهد بحران صندوق‌ها نه ناشی از کمبود منابع، بلکه از سیاست‌های نئولیبرالی، کاهش تعداد بیمه‌پردازان، بدهی انباشته دولت و فشار بر نیروی کار برای حفظ «پایداری» صندوق‌ها نشأت می‌گیرد.

در حوزه‌ی بازنشستگی نیز روندهای نئولیبرالی در قالب افزایش میانگین محاسبه‌ی مستمری، طرح‌های افزایش سن بازنشستگی و استفاده دولت از منابع تأمین اجتماعی برای جبران کسری بودجه ظاهر شده‌اند. پیامد این سیاست‌ها کاهش مستمری آینده و انتقال هزینه‌ی بازتولید نیروی کار به خود کارگران حتی پس از پایان دوران اشتغال است.

سیاست دولت ایران در قبال صندوق‌های بازنشستگی بر مجموعه‌ای از اقدامات ساختاری استوار است: دراختیار گرفتن هیأت‌مدیره و هیأت‌امنا، نپرداختن سهم دولت از حق‌بیمه، واگذاری شرکت‌های زیان‌ده به صندوق‌ها، مانند مورد واگذاری هپکو به سازمان تأمین اجتماعی، و وادار کردن صندوق‌ها به فروش شرکت‌های تحت پوشش و عرضهٔ سهام آن‌ها در بورس. در نتیجه، صندوق‌ها به‌تدریج تابع منطق و کارکرد سرمایهٔ مالی می‌شوند. هم‌زمان، تغییر در نحوهٔ محاسبهٔ مستمری، طرح‌های افزایش سن بازنشستگی و زمینه‌های گستردهٔ فساد و سوءاستفاده، فشار مضاعفی بر بازنشستگان و بیمه‌پردازان وارد کرده است.

قانون مدیریت خدمات کشوری مصوب ۱۳۸۶، دولت را موظف کرده تا زمینه تجمیع صندوق‌های بازنشستگی زیر نظر وزارت کار و رفاه را  با هدف «بهبود بهره‌وری» صندوق‌ها و کاهش بحران مالی آن‌ها فراهم کند. این اقدام در عمل به معنای تصاحب دارایی‌های صندوق‌های مستقل، و فشار بیشتر بر نیروی کار است. دولت در حالی از «اصلاحات پارامتریک»، افزایش سن بازنشستگی و محدود کردن بازنشستگی پیش از موعد سخن می‌گوید که ۱۰۰۰ هزار میلیارد تومان بدهی خود به تامین اجتماعی را پرداخت نکرده و تجمیع صندوق‌ها عملاً راهی برای به تاراج بردن دارایی بازنشستگان است.

بحران صندوق‌ها با سوءمدیریت‌ها و فسادهای مالی نیز تشدید شده است؛ یکی از مشهورترین نمونه‌ها پرونده سعید مرتضوی است که در دوران ریاست خود بر تامین اجتماعی، شرکت‌های شستا و دارایی‌های کلان صندوق را با قیمت‌های بسیار پایین به بابک زنجانی واگذار کرد و کارت هدیه‌ها و بن‌هایی را به برخی نمایندگان مجلس و مدیران دولت احمدی‌نژاد اختصاص داد.

جمهوری اسلامی ایران، همانند بسیاری از دولت‌های سرمایه‌داری، مدام شعارمی‌دهد که «دولت باید کوچک شود» و شرکت‌های دولتی باید واگذار شوند، چرا که دولت نباید در اقتصاد بنگاه‌داری کند. اما در عمل، سیاست‌های اخیر دولت در تجمیع صندوق‌های بازنشستگی نشان‌دهنده تناقض آشکار این شعارهاست: چگونه می‌توان همزمان وعده کوچک‌سازی دولت را داد و هم کل دارایی‌ها و مدیریت صندوق‌های بازنشستگی را تحت کنترل یک نهاد دولتی درآورد؟ این اقدام آشکارا هدف واقعی را نشان می‌دهد: کسب درآمد، تسلط بر منابع بازنشستگان و کنترل کامل بر سیاست‌های صندوق‌ها. در واقع، دست‌اندازی به صندوق‌های بازنشستگی ابزار اصلی برای تأمین منافع مالی و سیاسی دولت است، در حالی که استقلال و امنیت معیشتی بازنشستگان قربانی این تناقض می‌شود.

از سوی دیگر، ساختار بازنشستگی ایران به‌دلیل سرمایه‌گذاری گسترده‌ی صندوق‌ها در هلدینگ‌ها، بانک‌ها، صنایع فولاد، پتروشیمی و شرکت‌های بورسی، عملاً آن را به یکی از بزرگ‌ترین بازیگران سرمایه‌ی مالی تبدیل کرده است. این وضع شباهتی ساختاری به اروپا دارد، اما با تفاوت‌های مهم: در اروپا، خصوصی‌سازی بازنشستگی به‌تدریج و با شفافیت نسبی انجام شده، اما در ایران سرمایه‌گذاری صندوق‌ها با فساد، عدم شفافیت و زیان‌دهی همراه است. بنابراین، سرمایه در ایران نیز همان مسیر «مالی‌سازی بازتولید نیروی کار» را طی می‌کند، اما در قالبی آشفته‌تر و نابرابرتر.

برای مثال، صندوق بازنشستگی کشوری و صندوق تأمین اجتماعی سال‌هاست با بحران نقدینگی مواجه‌اند. دولت به‌عنوان بزرگ‌ترین بدهکار صندوق‌ها، طبق گزارش‌های رسمی، ده‌ها هزار میلیارد تومان به تأمین اجتماعی بدهکار است؛ بدهی‌هایی که اغلب بابت سهم بیمه‌ی دولتی‌ها، معافیت‌های بیمه‌ای کارفرمایان و انتقال هزینه‌های رفاهی به صندوق‌ها ایجاد شده است. این فرایند نوعی «سلب مالکیت از کارگران» است، زیرا منابع صندوق‌ها حاصل پرداخت‌های چند دهه‌ی نیروی کار است، نه سرمایه‌داران. وقتی دولت این منابع را همچون خزانه‌ی خود مصرف می‌کند، عملاً از دستمزد اجتماعی کارگران برداشت می‌کند.

دو صندوق بازنشستگی کشوری و فولاد رسماً ادغام شدند؛ اقدامی که دولت آن را به‌عنوان کاهش هزینه‌های اداری و تسهیل تأمین بودجه معرفی می‌کند، اما بازنشستگان به‌ویژه کارگران فولاد به آن معترضند. کنار رفتن دو مدیرعامل و تعیین یک سرپرست واحد، نشانه‌ای از تمرکز کنترل منابع و سرعت‌بخشیدن به سیاست یکپارچه‌سازی است، در حالی که تضمینی برای امنیت معیشتی نیروی کار وجود ندارد و این ادغام صرفاً منطق سرمایه‌محور ‌کاهش هزینه را پیاده می‌کند.

امروز سازمان تأمین اجتماعی تبدیل به شبکه‌ای پیچیده از ۱۸ شرکت مستقیم، مانند شستا و بانک رفاه، و بیش از ۳۰۰ شرکت و هلدینگ غیرمستقیم شده است. بیشتر این ساختار، به جای تمرکز بر رفاه بازنشستگان، صرف مدیریت دارایی‌ها و شرکت‌های زیان‌ده می‌شود و حقوق‌های کلان مدیران بخش زیادی از منابع را مصرف می‌کند. برای مثال، شرکت‌های رفاه‌گستر با هتل‌ها و مراکز تفریحی خود، که اغلب زیان‌ده هستند، فشار مالی قابل توجهی بر صندوق وارد می‌کنند. همزمان، بدهی‌های انباشته دولت به صندوق توان مالی آن را بیش از پیش کاهش داده و چشم‌انداز پایداری صندوق را تهدید می‌کند. بازنشستگان تأکید می‌کنند تنها راه نجات صندوق، تسویه‌ی کامل این بدهی است؛ نه راهکارهایی مانند افزایش سن بازنشستگی یا کاهش بازنشستگی‌های پیش از موعد در کنار این‌ها، معوقات ۲۵ درصد متناسب‌سازی سال ۱۴۰۰ بازنشستگان هنوز پرداخت نشده و متناسب‌سازی ۱۴۰۴ نیز با تأخیر انجام شده است؛ وضعیتی که نشان‌دهنده‌ی تداوم فشار بر بازنشستگان برای تأمین کسری‌های مالی است.

صندوق بازنشستگی مس سرچشمه نمونه‌ی دیگر است. بازنشستگان صندوق بازنشستگی مس سرچشمه بارها علیه واگذاری صندوق خود به وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی دست به تجمع زدند. آنها می‌گویند این صندوق حاصل سال‌ها کار و تلاش خودشان است و دولت نباید با استناد به قوانین مختلف، یک صندوق خصوصی را دولتی و در مسیر ورشکستگی صندوق‌های بزرگ مثل تامین اجتماعی قرار دهد. بازنشستگان تأکید دارند صندوق مس با بیش از ۵ هزار بازنشسته، کوچک اما پایدار و سودده است و نیاز به مدیریت دولتی ندارد. آنها خواستار لغو مصوبه پنجم اسفند ۱۴۰۰ و حفظ استقلال صندوق هستند تا حقوق و دارایی‌های خود را از دسترس منطق سرمایه‌محور و سیاست‌های دولتی مصون سازند.

بازنشستگان صنعت نفت نیز بار دیگر به خیابان آمدند تا اعتراض خود را به کاهش مزایا، افزایش هزینه‌های درمان و دخالت دولت در صندوق بازنشستگی این صنعت نشان دهند. آنها می‌گویند «اصلاحات» اخیر اساسنامه، صندوق را از زیر نظر شرکت ملی نفت به مؤسسه‌ای با مدیریت محدود بازنشستگان تغییر داده و راه را برای ادغام احتمالی یا خصوصی‌سازی باز کرده است. بازنشستگان تأکید دارند مالک اصلی صندوق خودشان هستند و هرگونه دست‌اندازی به منابع مالی یا تغییر ساختار که حقوق آنها را تضعیف کند، نقض حقوق آن‌هاست. بازنشستگان خواهان بازگرداندن اموال از دست رفته، اصلاح اساسنامه و حفاظت از حقوق خود هستند.

صندوق ذخیره فرهنگیان، نهادی ظاهراً خصوصی اما در عمل گرفتار شبکه‌ای از نفوذ و مافیاست که بر سرنوشت یک‌میلیون و هشتصد هزار معلم و بازنشسته ذینفع آن سایه انداخته و شفافیت مالی و مدیریتی را ناممکن کرده است. با وجود خصوصی بودن صندوق، ساختار اداره آن زیر نفوذ وزارت آموزش و پرورش و همچنین نهادهایی مانند قوه قضائیه، سازمان بازرسی و دستگاه‌های اطلاعاتی قرار دارد و این مراجع افراد مورد اعتماد خود را در رأس هیأت‌مدیره و هیأت‌امنای صندوق می‌گمارند، در حالی که فرهنگیان و بازنشستگان می‌خواهند بدانند چه بر سر اندوخته‌هایشان آمده و وضعیت واقعی منابع صندوق چیست. این نابسامانی در حالی ادامه دارد که حدود هشت هزار نفر که اغلب به سفارش مقام‌های بالای حکومت و نهادهای دولتی در صندوق استخدام شده‌اند، حقوق‌های بسیار بالا از صندوق دریافت می‌کنند؛ کف این حقوق‌ها پنجاه تا شصت میلیون تومان، سه تا چهار برابر حقوق یک معلم، و سقف آن دویست تا سیصد میلیون تومان است،

فرهنگیان شاغل و بازنشسته اعلام کرده‌اند که در روز ۳ دی‌ماه ۱۴۰۴ در یک تجمع بزرگ گرد هم خواهند آمد تا صدای اعتراض خود را علیه سال‌ها بی‌شفافیتی، سوءمدیریت و تضییع حقوقشان در صندوق ذخیره فرهنگیان بلند کنند. حرکتی که قرار است نشان دهد فرهنگیان برای حفاظت از اندوخته‌های خود و بازپس‌گیری حقوق پایمال‌شده‌شان متحد و یکپارچه در میدان حضور خواهند یافت. این رویداد، به‌گفته فرهنگیان، می‌تواند نقطه عطفی در مطالبه‌گری و احقاق حق آنان باشد.

به‌طور کلی، روند مشترک ایران و بسیاری از کشورهای دیگر کاهش نقش دولت در تأمین رفاه، افزایش وابستگی زندگی کارگران به بازار و کاهش سهم مزد از ارزش تولید است؛ فرایندی که بخشی از تلاش جهانی سرمایه برای عبور از بحران‌های انباشت از طریق «کاهش دستمزد اجتماعی» و «مالی‌سازی آینده‌ی کارگران» به شمار می‌آید. هرچند مسیرها متفاوت‌اند، اما هدف واحد است: انتقال بار بحران از طبقات بالادست به طبقه‌ی کارگر.

این سیاست‌ها بر ایدئولوژی نئولیبرالیِ «مسئولیت فردی» تکیه دارند؛ ایدئولوژی‌ای که بازنشستگی و تأمین اجتماعی را از «حق اجتماعی» به «کالایی فردی» بدل می‌کند. ترویج صندوق‌های خصوصی، بیمه‌های فردی و اتکا به پس‌انداز شخصی، نمونه‌هایی از تلاش برای کالایی‌سازی بازتولید اجتماعی است.

با این حال، تفاوت مهم ایران در سطح مقاومت و قدرت چانه‌زنی کارگران است. در اروپا، اعتراضات گسترده‌ی فرانسه علیه اصلاحات بازنشستگی ۲۰۲۳، اعتصاب‌های یونان در دوره‌ی بحران بدهی، و مبارزات کارگری ایتالیا و آلمان نشان می‌دهد که کارگران می‌توانند در محدوده‌ای در برابر اصلاحات نئولیبرالی مقاومت سازمان‌یافته‌ای ایجاد کنند. اما در ایران، سرکوب تشکل‌های مستقل کارگری و محدودیت‌های گسترده‌ی فعالیت صنفی، مقاومت را به تجمع‌های پراکنده‌ای مانند اعتراض بازنشستگان تأمین اجتماعی و دیگر صندوق‌ها محدود کرده است؛ مقاومت‌هایی که به‌دلیل نبود سازمان‌دهی سراسری و فشار امنیتی، هنوز نتوانسته‌اند توازن قوا را تغییر دهند.

طرح‌های نئولیبرالی بازنشستگی و اصلاحات قانون کار، در چارچوب منطق سرمایه، نیروی کار کارگر را صرفاً به مثابه کالایی مصرفی مدیریت می‌کنند؛ تا وقتی که برای تولید سود مفید است از او بهره‌کشی می‌شود و با پایان دورهٔ مصرف‌پذیری‌اش، همانند تفالهٔ سرمایه، از چرخهٔ تولید به بیرون پرتاب می‌شود،

با وجود این، کارگران ایران اشکال متنوعی از مقاومت طبقاتی را شکل داده‌اند؛ از مبارزه‌ی کارگران  علیه خصوصی‌سازی و اعتصاب‌های گسترده‌ی نفت و پتروشیمی علیه قراردادهای پیمانی تا تجمعات پیاپی بازنشستگان در سال‌های اخیر. این اعتراض‌ها نشان‌دهنده‌ی تشدید تضاد طبقاتی در اثر اجرای سیاست‌های نئولیبرالی و تلاشی برای بازپس‌گیری بخشی از قدرت ازدست‌رفته‌ی کارگران است.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۴۹ در فرمت پی دی اف:

کارکنان بهزیستی: “وعده وعید کافی است، سفره ما خالی است”

اعتصابات و تجمع‌های اعتراضی سراسری روندی صعودی به خود گرفته است. مبارزات گروه‌های اجتماعی بزرگ و کوچک، به‌ویژه کارگران و کارمندانی که با دستمزد و حقوق ناچیز زیر فشار خردکننده رشد افسارگسیخته تورم شرایط معیشتی‌شان پیوسته وخیم‌تر شده، مدام گسترده‌تر می‌شود. کمتر روزی در طول هفته بدون این مبارزات سپری می‌گردد. آنچه این مبارزات را برجسته می‌کند، رشد همبستگی مبارزاتی میان کارگران  و نیز کارمندان و کارکنان سازمان‌ها و مؤسسات مختلف است.

در هفته‌ای که گذشت دو نمونه برجسته از این مبارزات را شاهد بودیم. نخست تجمع و تظاهرات بزرگ کارگران صنعت نفت بود. جمعیتی متجاوز از ۵۰۰۰ تن از کارگران پیمانکاری نفت وارکان ثالث به همراه خانواده‌های خود  به‌رغم  محدودیت‌ها و موانع پلیسی رژیم، روز ۱۸ آذر در مقابل فرمانداری عسلویه گرد هم آمدند و خواستار تحقق مطالبات خود شدند. روز چهارشنبه ۱۹ آذرماه نیز، گروه کثیری از کارکنان پیمانکاری شاغل در صنایع نفت، گاز و برق از سراسر کشور، در مقابل مجلس تجمع اعتراضی برپا کردند و با سردادن شعار خواستار حذف شرکت‌های پیمانکار، تغییر وضعیت شغلی و برخورداری از حقوق و مزایای برابر با نیروهای رسمی شدند.

کارگران اعلام کردند: باگذشت نزدیک به دو سال از تصویب طرح تبدیل وضعیت نیروهای پیمانکاری، این مصوبه همچنان اجرایی نشده است.

اما در همین روز گروه کثیری از کارمندان بهزیستی سراسر کشور نیز در مقابل مجلس تجمع اعتراضی بزرگی برپا کردند و خواستار تحقق مطالبات خود شدند. کارمندان بهزیستی هم‌زمان با تجمع تهران، در دیگر استان‌های سراسر کشور نیز به تجمعات اعتراضی روی آوردند.  تجمع اعتراضی روز ۱۹ آذر دومین تجمع کارمندان بهزیستی در طول یک ماه اخیر بود. اعتراض سراسری کارمندان بهزیستی به‌ویژه ازآن‌جهت حائز اهمیت است که نشان می‌دهد کارکنان مؤسسات دولتی نیز دریافته‌اند که برای تحقق مطالبات خود باید مبارزات هماهنگی را  در سراسر کشور برپا کنند و از آن مهم‌تر این‌که تجمع آن‌ها هم‌زمان با تجمع  کارگران صنعت نفت در جلو مجلس برپا گردید که می‌تواند مبارزات بخش‌ها و رشته‌های مختلف را به یکدیگر پیوند داده و کارآیی این مبارزات را افزایش دهد.

اعتراضات کارمندان و مددکاران بهزیستی همان‌گونه که گفته شد دومین اقدام مبارزاتی سراسری در طول یک ماه اخیر بود. روز ۵ آبان ماه فراخوانی از سوی گروهی از کارمندان برای برگزاری تجمع اعتراضی صادر گردید. روز ۲۰ آبان ماه کارکنان بهزیستی در سراسر کشور در مقابل ادارات مرکزی تجمعات خود را برپا و خواستار تحقق مطالبات خود شدند. مقامات بهزیستی ضمن مذاکره با کارمندان، وعده تحقق این مطالبات را دادند. اما این وعده‌ها عملی نشد. لذا کارکنان بهزیستی دومین تجمع سراسری خود را به‌رغم  تهدیدات امنیتی  با شعار “وعده وعید کافی است، سفره ما خالی است” “مددکار! داد بزن! حقتو فریاد بزن!” برپا کردند. کارکنان بهزیستی با روی‌آوری به مبارزه عملی مستقیم گفتند: سال‌ها وعده شنیده‌ایم اما هیچ تغییری ندیده‌ایم و حالا وقت عمل است.

مطالبات کارمندان بهزیستی قبل از هر چیز معیشتی و علیه تبعیض در این موسسه دولتی است. حقوقی که کارکنان بهزیستی دریافت می‌کنند با حداقل هزینه‌های یک خانوار بسیار فاصله دارد. حقوق ماهانه اغلب کارکنان به بیست میلیون تومان نیز نمی‌رسد. یکی از کارمندان بهزیستی در گفتگو با ایلنا می‌گوید: ” من با مدرک کارشناسی ارشد و سال‌ها سابقه، حدود ۱۷ میلیون تومان می‌گیرم، نیروی رسمی هستم و حکم حقوقی من ۱۳ میلیون تومان است که با ۴ میلیون تومان رفاهیات، پولی که به خانه می‌برم ۱۷ میلیون تومان می‌شود. حقوق ۱۷ میلیون تومانی به هیچ جای زندگی ما نمی‌رسد، حقوقمان به‌شدت پایین است و مشکلات معیشتی جدی داریم.” وی همچنین می‌گوید: “میان حقوق نیروهای بهزیستی استان‌ها و نیروهای ستادی تفاوت بسیار است.

یکی دیگر از کارکنان بهزیستی استان تهران در مورد وضعیت شغلی و دستمزدی خود گفت: حکم حقوقی من با مدرک فوق‌لیسانس و بیش از ۱۵ سال سابقه خدمت، حدود ۱۴ میلیون تومان است؛ آیا با این پول‌ها می‌شود زندگی کرد؟

آن‌ها نسبت به وجود تبعیض بین حقوق و مزایای خود با کارکنان سایر دستگاه‌ها و همچنین نسبت به تبعیض‌های درون‌سازمانی معترض هستند.

“سازمان بهزیستی، پست‌های مدیریتی را به نیروهایی می‌دهد که از بیرون می‌آورد و نیروهای باتجربه و متخصص سازمان در استان‌ها، در شرایط بدی به سر می‌برند و پیشرفت شغلی ندارند. نیروهای بهزیستی کشور خواستار بهبود حقوق و دستمزد و رفع تبعیض هستند. ما همه زیر یک مجموعه کار می‌کنیم، اما پرداخت عادلانه نیست.”

کارکنان معترض بهزیستی خواستار افزایش حقوق، مزایا و رفاهیات هم‌تراز با سایر دستگاه‌های دولتی و “برقراری عدالت” در پرداخت‌ها بین نیروهای ستادی و شهرستانی هستند.

به گفته آن‌ها به‌جز تبعیض‌هایی که در درون سازمان وجود دارد، حقوق و مزایای کارکنان بهزیستی در مقایسه با سایر دستگاه‌ها در پایین‌ترین سطح قرار دارد اما هیچ اراده‌ای برای طرح و رفع این مسئله‌ وجود ندارد.

یک مددکار اجتماعی می‌گوید: “پرداخت رفاهیات در هر استان با دیگری فرق دارد. انگار کارکنان بهزیستی در چند کشور مختلف کار می‌کنند نه زیر نظر یک سازمان واحد. این تبعیض توهین به کرامت همه ماست.”

هم‌ترازی و همسان‌سازی حقوق‌ها با کارکنان سایر نهادها، “اجرای عدالت” در پرداخت‌های درون‌سازمانی در خصوص رفاهیات، رفع تبعیض در کلیه سطوح سازمان، شایسته‌سالاری در واگذاری پست‌های مدیریتی ، از دیگر مطالبات کارمندان بهزیستی است.

یکی دیگر از مطالبات مددکاران بهزیستی با توجه به وظائف سنگین و دشواری که بر عهده‌دارند، قرار گرفتن کارشان در ردیف مشاغل سخت و زیان‌آور است.

نیروهای بهزیستی رسیدگی به آسیب‌پذیرترین گروه‌ها و اقشار جامعه شامل  حمایت و نگهداری معـلولان غیرقابل توان‌بخشی، رسیدگی به زندگی و سامان بخشیدن به وضعیت معیشت معلولان، ارائه خدمات توان‌بخشی به بهبودیافتگان از اعتیاد، حمایت و نگهداری از كودكان و اطفال بی‌سرپرست و بد سرپرست، کودکان کار و خیابانی ، زنان سرپرست خانوار، ارائه خدمات درمانی و بهداشتی به مددجویان، به‌ویژه در مناطق محروم، ارائه خدمات حمایتی و توان‌بخشی به بیماران جذامی ، ساماندهی، حمایت و نگهداری بیماران روانی مزمن،  ارائه خدمات درمانی و توان‌بخشی به معلولان، سالمندان، کودکان استثنائی با مشکلات جسمی و ذهنی … را بر عهده‌دارند.

لذا می‌گویند: “ماهیت شغل ما سروکار داشتن با انواع مشکلات و معضلات اجتماعی است‌ و رسیدگی به معضلات اجتماعی به‌مرورزمان توان انسان را تحلیل می‌برد. بنابراین قرار گرفتن شغل ما در ردیف مشاغل سخت و زیان‌آور یک امر بدیهی است.”

کارمندان بهزیستی که کمتر از یک ماه دو تجمع اعتراضی سراسری برپا نمودند، هشدار دادند تا رسیدن به مطالبات خود، این مبارزات را پیگیرانه ادامه می‌دهند.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۴۹ در فرمت پی دی اف:

یک سال پس از سقوط بشار اسد

روز دوشنبه ۸ دسامبر ۲۰۲۵ حاکمیت جدید سوریه با برگزاری مراسم‌هایی در دمشق اولین سالگرد سرنگونی بشار اسد را جشن گرفت. یک سال پیش در چنین روزی شبه نظامیان اسلامی هیئت تحریرالشام به رهبری «محمد جولانی» پس از انجام یک سری عملیات ضربتی و غافلگیرانه وارد دمشق شدند. با ورود نیروهای مسلح «محمد جولانی» به دمشق و شهرهای اطراف آن، دولت سوریه سقوط کرد. بشار اسد – حاکم مستبد این کشور – پس از سقوط همانند همه دیکتاتورهای فاسد و سرکوبگر، شبانه از کشور گریخت و به روسیه پناه برد. حال، با فرارسیدن ۸ دسامبر یک سال از سقوط حاکمیت ۵۳ ساله خاندان اسد و روی کارآمدن دولت جدید به رهبری احمدالشرع گذشته است. یک سالی که سوریه و مردم آن در میان بیم و امید، بی‌ثباتی و ناامنی، تداوم بحران‌های برجای مانده از حاکمیت قبلی و شکل‌گیری بحران‌های تازه در صحنه سیاسی سوریه همراه با تلاش‌های نه چندان موفق دولت انتقالی برای بازسازی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور در نوسان بوده‌اند.

در یک سالی که گذشت، حاکمیت جدید سوریه در عرصۀ داخلی، منطقه‌ای و بین‌المللی فراز و فرودهای بسیاری را طی کرده است. با سقوط بشار اسد، «محمد جولانی» با پیشینۀ فعالیت در گروه فاشیستی و اسلامگرای القاعده با شکل و شمایلی جدید – از جمله پوشیدن کت‌و‌شلوار و بستن کراوات – در رأس دولت جدید قرار گرفت. تغییرات ظاهری محمد جولانی همراه با تغییر نام او به «احمدالشرع» – که نام واقعی او بود – اگرچه در محدودۀ معینی برای دولت‌هایی که منافع‌شان با استقرار حکومت‌های ارتجاعی و واپسگرای اسلامی در منطقه گره خورده است، جذابیت داشت، اما این تغییرات شکلی در حل مشکلات و معضلات داخلی کشور از جمله کاهش بیکاری، رشد اقتصادی و ایجاد تغییراتی مؤثر در زندگی فلاکت‌بار توده‌های مردم سوریه حاصلی در بر نداشته است. تغییرات ظاهری احمدالشرع و فاصله گرفتن او از شبه نظامیان القاعده، طالبان و داعش البته نتایج اولیۀ خوبی برای او در سطح کشورهای منطقه، آمریکا و اروپا به همراه داشته است. دیدار ترامپ با احمدالشرع در قطر و پیامد آن خارج شدن نام این تروریست سابق از لیست تروریستی آمریکا و اتحادیه اروپا از جمله اولین ثمرات منطقه‌ای و بین‌المللی تغییرات ظاهری احمدالشرع برای پذیرش او در مقام رهبری حاکمیت جدید در سوریه بود. شکل‌گیری این وضعیت جدید، اگرچه به تثبیت موقعیت سیاسی احمدالشرع در ساختار قدرت کمک کرد، اما تاکنون در عرصه داخلی به اقدامات قابل ذکری که به نفع زنان و جوانان و توده‌های زحمتکش مردم سوریه انجام گرفته باشد، منجر نشده است. نه تنها تغییراتی در زندگی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی توده‌های مردم سوریه رخ نداده، بلکه به دلیل ماهیت ارتجاعی و واپسگرایانه احمدالشرع و مجموعه نیروهای اسلامی و مرتجع حاکم بر سوریه، گام‌های مؤثری حتی در تعدیل یا کاهش بحران‌های ملی، قومی و مذهبی برجای مانده از حاکمیت استبدادی بشار اسد نیز برداشته نشده است.

واکنش احمدالشرع و مجموعه حاکمیت فعلی در مواجهه با جریانات ملی، قومی و مذهبی از جمله تقابل با نیروهای دمکراتیک کردستان سوریه، اگرچه به توافقات حداقلی در مورد  آموزش زبان کردی و برخورداری آنان در حد معینی از خودگردانی منطقه‌ای منجر شده است، اما مذاکرات طرفین در مورد آینده نیروهای مسلح و کنترل منابع نفتی در منطقۀ کردستان سوریه همچنان در هاله‌ای از ابهام و تنش باقی مانده است. از بحران موجود میان کُردها و حاکمان فعلی که بگذریم، تنش‌های تاریخی میان اقلیت‌های قومی، مذهبی و قبیله‌ای نظیر اعراب، سریانی‌ها، ارمنی‌ها، ایزدی‌ها، علوی‌ها، ترکمن‌ها، دروزی‌ها و مسیحیان همراه با تنش‌های مرزی با اسرائیل بخش دیگری از بحران‌های داخلی حاکمیت جدید سوریه است. بحران‌هایی که طی یک سال گذشته به درگیری‌های پرتنشی در مناطقی از سوریه نظیر «لاذقیه»، «طرطوس»، «جرامانا» و «صحنایا» منجر شده است. درگیری با گروه‌های کوچک و بزرگی از اقوام و مذاهب و ملیت‌های مختلف که با فروپاشی دیکتاتوری خاندان اسد، از هر طرف در سوریه بپا خاسته‌اند و برای خود حق ویژه‌ای قائل‌اند. گروه‌های گوناگونی با جمعیت‌های چندصد هزار نفری – که سرنخ هرکدام‌شان نیز به یکی از دولت‌های منطقه وصل است – برای کسب منافع و برخورداری از حق و حقوق شان وارد میدان شده‌اند. گروه‌های قومی مسلحی که با استفاده از سقوط خاندان اسد تا آنجا که برایشان مقدور بوده است به نیروهای دولت اسلامگرای حاکم و باندهای احمدالشرع اجازۀ ورود به مناطق تحت نفوذ خود را نمی‌دهند. وضعیتی که به رغم تثبیت حاکمیت جدید در بخش‌های مرکزی کشور، شرایط را برای دولت انتقالی سوریه در استقرار کامل نیروهای دولتی در محدوده‌هایی از کشور با چالش های جدی مواجه کرده است.

حمایت آمریکا از احمدالشرع، بویژه دیدار ترامپ و وزیر خارجه آمریکا با او در کاخ سفید و پس از آن توافق ترامپ با احمدالشرع بر سر رفع تحریم‌های اقتصادی علیه سوریه، اگرچه روزنه‌های امیدی را برای سرمایه‌گذاری‌های خارجی‌ و گشایشی نسبی در جهت ایجاد تغییر در وضعیت اقتصادی و معیشتی توده‌های مردم سوریه باز کرده است، اما مردم این کشور در یک سالگی سقوط بشار اسد هنوز که هنوز است در فقر و فلاکت و نداری غوطه‌ورند و از نظر اقتصادی سال دشواری را از سر گذرانده‌اند.

اقتصاد سوریه که بر اثر جنگ داخلی و تحریم‌های بین‌المللی آسیب جدی دیده است، هنوز در رکودی سنگین قرار دارد. زیرساخت‌های  کشور آسیب جدی دیده‌اند. کمبود ارز و وضعیت نابسامان تولید داخلی باعث شده تا تورم بالا همچنان در سوریه ادامه داشته باشد. به رغم اینکه دولت برنامه‌هایی برای جذب سرمایه‌گذاری خارجی، به‌ویژه از ترکیه، قطر و برخی کشورهای اروپایی را آغاز کرده؛ و در یک سال گذشته قدم‌هایی هم در زمینۀ بازسازی بخش کشاورزی، احیای بنادر لاذقیه، طرطوس و راه‌اندازی پروژ‌های انرژی کوچک‌مقیاس برداشته است، اما به دلیل نابسامانی سیاسی و عدم ورود سرمایه‌های کلان خارجی و مهمتر از همه به دلیل ماهیت ارتجاعی حاکمان جدید، تاکنون موانع اصلی بر سر راه رشد اقتصادی در این کشور بر طرف نشده و توده‌های مردم سوریه همچنان با فقر و نداری دست به گریبانند. خدمات عمومی هنوز پاسخگوی نیازهای مردم نیست. در شهرهای بزرگ، نوعی امید محتاطانه نسبت به آینده شکل گرفته، اما در مناطق حاشیه‌ای، فقر و بیکاری بالا همچنان یکی از چالش‌های پیش روی حاکمیت جدید در سوریه است. با گذشت یک سال از روی کار آمدن احمدالشرع و استقرار دولت جدید، وضعیت اقتصادی و اجتماعی مردم سوریه بسیار وخیم است. اگرچه به دلیل وجود بحران‌های عدیده، جنگ طولانی، جابجایی جمعیت و فقدان داده‌های منسجم، آمارهای دقیق و مطمئنی از میزان تورم و نرخ بیکاری زنان و جوانان در سوریه در دست نیست؛ با این‌همه گزارش سازمان‌های معتبر و نهادهای نظارتی، حاکی از آن است که مردم سوریه در شرایط اقتصادی و معیشتی رنج‌آوری بسر می‌برند.

نرخ رسمی بیکاری در سال‌های اخیر بین ۱۲ تا ۱۳ درصد گزارش شده است. اما تحلیل‌ها نشان می‌دهد که این عدد بسیار کمتر از رقم واقعی است. زیرا بسیاری از افراد کار ندارند یا در کارهای غیررسمی و کم‌درآمد فعال‌اند. نرخ بیکاری جوانان ۱۸ تا ۲۴ سال، یا ۱۵ تا ۲۹ سال، یکی از بالاترین نرخ‌های بیکاری در خاورمیانه است. برخی منابع – بسته به معیار و منبع – نرخ بیکاری برای جوانان ۱۸ تا ۲۴ سال را بین ۳۰ تا ۷۵ درصد در سال‌های اخیر تخمین زده‌اند. وضعیت زنان و جوانان به مراتب  بدتر از وضعیت متوسط جمعیت است. زنان با موانع فرهنگی و حقوقی در بازار کار روبه‌رو هستند. وضعیتی که با توجه به ماهیت مذهبی و ارتجاعی حاکمان جدید چه بسا در یک سال گذشته محدویت‌های بیشتری هم برای آنان ایجاد شده است. جوانان هم به دلیل ضعف فرصت‌های شغلی، نبود آموزش، عدم مهارت‌آموزی و اثرات جنگ به‌سختی وارد بازار کار می‌شوند. آمارهای داده شده، با توجه به بازگشت میلیونی مهاجران سوریه بعد از سقوط بشار اسد، می‌تواند بیشتر هم شده باشند. گزارش‌های رسمی سوریه نشان می‌دهند که نرخ تورم در این کشور برای دورۀ فوریه ۲۰۲۴ تا ژانویه ۲۰۲۵ حدود ۷/ ۴۶ درصد بوده است. داده‌های اقتصادی بین‌المللی نیز نشان می‌دهند که تورم در سال‌های اخیر به طور قابل توجهی افزایش یافته و در برخی دوره‌ها به دلیل کاهش ارزش لیره سوریه و کمبود کالاهای اساسی تا صد در صد هم افزایش داشته است.

گزارش‌های بانک جهانی و نهادهای بین‌المللی نشان می‌دهند که اقتصاد سوریه طی بیش از یک دهه جنگ به شدت آسیب دیده و کوچک شده است. تولید ناخالص داخلی این کشور در مقایسه با قبل از جنگ، بیش از ۵۰ تا ۸۵ درصد کوچکتر شده و حتی پس از سقوط بشار اسد و قدرت گیری حاکمیت جدید نیز رشد اقتصادی بسیار کند یا منفی بوده است. هم اکنون بیش از دو سوم تا حدود ۹۰ درصد مردم سوریه زیر خط فقر زندگی می‌کنند. این عدد در گزارش‌های مختلف بین ۶۹ تا نزدیک به ۹۰ درصد گزارش شده‌اند. بیش از ۲۵ درصد جمعیت سوریه در فقر شدید قرار دارند. تا جاییکه درآمد کافی حتی برای تأمین نیازهای اولیه خود را هم ندارند. فقر گسترده، به‌ویژه در میان خانواده‌های بی‌سرپرست، زنان، جوانان و آوارگان داخلی بسیار شدید است. بحران‌های دیگری مانند خشکسالی، کمبود غذا و جنگ نیز باعث تشدید این وضعیت شده‌اند.

به واقع در یک سالگی سقوط بشار اسد و با گذشت یک سال از استقرار حاکمیت جدید، اگرچه در سطح منطقه‌ای و بین‌الملی روابط نسبتاً مناسبی با آمریکا، ترکیه، اتحادیه اروپا و کشورهای عرب ایجاد شده است، اما هنوز کمترین نشانه‌هایی از رشد اقتصادی، بازسازی سریع زیرساخت‌های ویران شده، ایجاد ثبات و امنیت کامل داخلی و مهمتر از همه خبرهایی از بهبود شرایط زندگی توده‌های مردم سوریه به‌ویژه جوانان و زنان دیده یا شنیده نمی شود. اختلاف بر سر تدوین قانون اساسی، روند قانون‌گذاری، چگونگی انتخاب تعداد نمایندگان مجلس – که یک سوم آن از طرف احمدالشرع برگزیده می‌شوند – موکول شدن برگزاری انتخابات رسمی کشور به چهار سال بعد، عدم شفافیت دولت جدید در مواجهه با اقلیت‌های ملی، قومی و مذهبی، عدم توافق احمدالشرع با مظلوم کوبانی – فرمانده نیروهای دمکراتیک کُردستان – در مورد آینده نیروهای مسلح و کنترل منابع نفتی در منطقۀ کردستان سوریه، تداوم حملات هوایی ارتش اسرائیل به سوریه و ده‌ها بحران کوچک و بزرگ دیگر از جمله انبوه معضلات و مشکلاتی هستند که با گذشت یک‌سال از قدرت‌گیری حاکمان مرتجع اسلامی همچنان در هاله‌ای از ابهام باقی مانده‌اند. وضعیتی که با توجه به ماهیت ارتجاعی و اسلامی احمدالشرع و دولت حاکم بر سوریه گمان نمی‌رود در کوتاه مدت یا بلندمدت گشایشی در حل بحران‌های موجود، به‌ویژه بهبودی در شرایط سیاسی، اقتصادی و اجتماعی زنان، جوانان و زندگی معیشتی توده‌های مردم سوریه صورت گیرد. وضعیتی که آینده سوریه را در ابهام فرو برده و چه بسا ممکن است در فرایند آتی، حاکمان جدید سوریه را با چالش‌های جدی مواجه سازند.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۴۹ در فرمت پی دی اف: