از دستور حجاب توسط روحانی تا فحاشی امام جمعه‌ی ساوه

یادداشت سیاسی – سید ابراهیم حسینی، امام جمعه ی ساوه در یکی از خطبه های اخیر خود در نماز جمعه، زنانی را که شال سفید ودست بندهای سبز و بنفش می بندند، “بدکاره و روسپی” خواند. این اولین بار نیست که زنان ایرانی چنین توهینی را می شنوند. در اولین روز جهانی زن پس از قیام، در روز ١٧ اسفند سال ۵٧، ورود زنان بی حجاب به ادارات و اماکن دولتی ممنوع شد. خمینی یک روز قبل این را اعلام کرد. با این دستور خمینی، اراذل و اوباش رژیم به جان زنان افتادند. در خیابان‌ها موتورسوارهای حزب الهی به صورت زنان اسید پاشیدند و هزاران زن معترض در صف تظاهر کنندگان در تهران، در روز جهانی زن مورد حمله ی مشتی چاقوکش  رژیم قرار گرفتند. به روی زنان تُف می‌شد و آنان را “فاحشه” می نامیدند. اما استفاده از این واژه‌ها از بلندگوهای رژیم که خطبه های نماز جمعه، مستقما تحت نظر خامنه ای می باشند، وقاحت و بیشرمی را به حد اعلا رسانده است. سخنگویان رژیم جمهوری اسلامی که در قوانین رسمی خود صیغه و چند همسری را قانونی کرده و تشویق می کنند، با قرار دادن زنان تحت انواع فشارهای اقتصادی و اجتماعی، راه فحشا را باز گذاشته و خود عامل اصلی تن فروشی در جامعه هستند، شال سفید را نشان روسپی گری می‌ خوانند و در‌واقع تمام زنان ایرانی را روسپی می نامند.

علت برافروختن امام جمعه ی ساوه و تمام مرتجعان هم مرامش، که همواره به ویژه بر مساله ی حجاب دست می‌گذارند، توپ و تشر می‌زنند و نفرین و فحاشی می‌کنند، این است که رژیم جمهوری اسلامی با تمامی دستگاه سرکوب و تبلیغاتی اش، هرگز نتوانست ایدئولوژی خود را بر جامعه مسلط سازد. از این منظر، در جمهوری اسلامی، حجاب همواره برای سران رژیم علاوه بر مساله ی تعصبات مذهبی، مساله ای سیاسی بوده است، چرا که تسلط ایدئولوژیکی و باورهای مذهبی و خرافات در جامعه، همواره در خدمت تحکیم قدرت سیاسی رژیم قرار داشته و دارد. به همین دلیل حتی زنان اصلاح طلب نیز که در‌واقع خواهان حفظ جمهوری اسلامی هستند، هرگز به این خط قرمز نزدیک نشدند، تا ارکان رژیم تلنگری هم نخورد.

با این وجود، بخش بزرگی از زنان ایران در تمام طول عمر جمهوری اسلامی،  در زندگی روزمره ی خود، برای داشتن حق انتخاب نوع پوشش به رغم تمامی تهدیدها، توهین ها، شلاق، جریمه، اخراج ها از دانشگاه و محل کار به مقاومت ادامه داده اند. اما آنچه که رژیم از آن وحشت دارد، بسیج عمومی مردم و حرکت‌های متشکل است. اگر چه کمپین هایی که تا به حال در این رابطه به راه انداخته شده، در ذهن بانیان آن و حتی بسیاری از کسانی که همراه شده اند، هدفی سیاسی دنبال نمی کرده، اما در افتادن با یکی از متحجرترین قوانین رژیم و اصول ایدئولوژیک آن به خودی خود حرکتی سیاسی است. از این زاویه خشم و واکنش شدید دست نشانده ی خامنه ای و حامیانش را برانگیخته است.

با وجود تمام سیاست‌ها و قوانین ضد زن و تبعیض هایی که در تمام عرصه های اجتماعی بر زنان تحمیل می شود، فحاشی حسینی به زنان، چنان وقیحانه بود که رسانه‌های حکومتی نیز نتوانستند در مقابل آن سکوت کنند. البته حساسیت این رسانه ها تا حد زیادی نیز به اختلافات جناح های مختلف مربوط می شد. چرا که امام جمعه ی ساوه، در سخنان خود در حین اشاره به تمام شدن انتخابات، از دست بندهای بنفش، نشان طرفداران روحانی، و سبز، طرفداران موسوی، نیز نام برده و از همه ی این‌ها در کنار روسپی و بدکاره، به عنوان “فتنه” نام برد. در این رابطه تعدادی از افراد جناح طرفداران روحانی نیز واکنش نشان داده اند، اما این‌ها نیز در پشت نقاب اصلاح طلبی که امروز برای فریب مردم به چهره زده اند، جزو همان‌ دارو دسته ی جنایتکاران و غارت گران و متعصبانی هستند که حجاب اجباری را در جامعه مسلط کردند. روحانی در کتاب خود در مورد نقش  خود در برقراری حجاب اجباری نوشته است: “طرح اجباری شدن حجاب در ادارات مربوط به ارتش، به عهده من گذاشته شد و بدین جهت در گام اول، همه زنان کارمند مستقر در ستاد مشترک ارتش را که نزدیک به سی نفر بودند، جمع کردم و پس از گفتگو با آنان قرار گذاشتیم از فردای آن روز با روسری در محل کار خود حاضر شوند. زنان کارمند که همگی به جز دو یا سه نفر بی‌حجاب بودند، شروع کردند به غر زدن و شلوغ کردن، ولی من محکم ایستادم و گفتم: از فردا صبح دژبان مقابل درب ورودی موظف است از ورود خانم‌های بی‌حجاب به محوطه ستاد مشترک ارتش جلوگیری کند. پس از ستاد ارتش، نوبت به نیروهای سه‌گانه رسید. در آغاز به پادگان دوشان تپه رفتم و همه کارمندان زن را که تعداد آن‌ها هم زیاد بود در سالنی جمع و درباره حجاب صحبت کردم. در آنجا زن‌ها خیلی سر و صدا راه انداختند اما من قاطعانه گفتم: این دستور است و سرپیچی از آن جایز نیست.”

اگر امروز امام جمعه ی ساوه به خود اجازه می دهد، چنین توهین آمیز راجع به زنان سخن گوید، بذرش را خمینی و روحانی و امثال او پاشیده اند. و اگر امروز بخشی از زنان در این اندیشه‌اند که با دور جدید ریاست جمهوری روحانی  وضعیت اندکی بهتر شده و به آزادی‌هایی دست پیدا می کنند، اراجیف امام جمعه ی ساوه بار دیگر نشان داد که توهم باز شدن فضای جامعه در نظام جمهوری اسلامی هیچ گونه مبنای واقعی ندارد. در این نظام مذهبی تبعیضات علیه زنان نه کاهش یافته و نه خواهد یافت. تجربه نشان داده است که همواره نیز وضعیت بدتر خواهد شد. اگر زنان خواهان حقوق انسانی خود می باشند، بایستی باور کنند که حتی مبارزه برای داشتن حق انتخاب نوع پوشش در جمهوری اسلامی، مبارزه‌ای سیاسی می‌باشد و نظام اسلامی حاکم را به چالش  می کشد. اما زنان پیش‌ از هر چیز بایستی اصولا حق انتخاب را برای خود مسلم شمارند. حق انتخاب همان چیزی است که رژیم ولایت فقیه از ریشه و بُن با آن مخالف است. حق انتخاب همان چیزی است که انسان‌ها را به ساختن تاریخ خویش برمی انگیزد.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۴۳ در فرمت پی دی اف

بعد چه؟

خیمه‌شب‌بازی انتخاباتی رژیم، با وعده‌های توخالی جناح‌های رقیب به پایان رسید. آنچه باقی ماند بحران‌هایی است که تمام ارکان نظم اقتصادی – اجتماعی و سیاسی موجود را فراگرفته است.
حسن روحانی که در طول چهار سال گذشته ناتوانی‌اش را در حل معضلات اقتصادی – اجتماعی نظم موجود، آشکارا نشان داد، همچنان با حمایت طبقه حاکم در سمت خود باقی ماند. او بار دیگر وعده داد که بر بحران اقتصادی غلبه خواهد کرد. لااقل در هرسال یک‌میلیون شغل ایجاد خواهد نمود. فساد دولتی و فقر را ریشه‌کن خواهد کرد. مناسبات بین‌المللی رژیم را بهبود خواهد بخشید. از دامنه فشارهای سیاسی خواهد کاست و وعده‌های سیاسی تحقق‌نیافته قشر خرده‌بورژوازی طرفدار خود را عملی خواهد ساخت. او در پیام تلویزیونی‌اش بار دیگر تأکید کرد “خود را متعهد به برنامه اعلام‌شده‌ام و همه آنچه که با شما مطرح کردم، می‌دانم.”
اما از هم‌اکنون باید صریح و آشکار گفت که نه‌تنها هیچ‌یک از این وعده‌ها تحقق نخواهد یافت، بلکه حتی در برخی عرصه ها بحران‌ها تشدید و شرایط زندگی توده‌های وسیع کارگر و زحمتکش وخیم‌تر خواهد شد.
اساسی‌ترین معضلی که نظم سرمایه‌داری حاکم بر ایران و رژیم سیاسی پاسدار آن با آن مواجه اند، بحران اقتصادی است. این بحران نه معضل چهار سال گذشته است و نه چهار سال پیش از آن در دوره احمدی‌نژاد، بلکه معضلی هم ذات جمهوری اسلامی است که در تمام دوران موجودیت آن، همواره وجود داشته است. آنچه در طول این سال‌ها رخ‌داده است تخفیف یا تشدید بحران درنتیجه افزایش یا کاهش درآمدهای دولت از نفت بوده است.
این‌که چرا این بحران همواره وجود داشته و وجود خواهد داشت، از این واقعیت ناشی می‌گردد که سرمایه‌داری ایران، یک سرمایه‌داری کلاسیک مبتنی بر رشد و تکامل درونی نیست. ساختار این شیوه تولید به‌ویژه در دهه آخر دوران رژیم سلطنتی محمدرضا شاه، در پیوند با نیازهای سرمایه بین‌المللی و بازار جهانی آن شکل گرفت. از یک‌سو، رشد و رونق اقتصادی همراه بود با صدور فزاینده سرمایه مولد، به‌ویژه در بخش تولیدکننده کالا‌های مصرفی از طریق گسترش صنعت مونتاژ، از سوی دیگر، درآمد نفت پشتوانه گسترش زیرساخت‌های موردنیاز و بخش خدمات گردید.
این ساختار، تضادهای ویژه‌ای را در درون خود پروراند که نهایتاً به بحران اقتصادی عمیق رکود – تورمی، بحران سیاسی پی آمد آن و سرنگونی رژیم سلطنتی انجامید.
سرنگونی رژیم شاه و فرار سرمایه‌ها و هشت سال ادامه جنگ، رشته‌های درون شیوه تولید را دچار ازهم‌گسیختگی کرد. با شکل‌گیری روبنای سیاسی جدید و دولت دینی، تضادهای درونی شیوه تولید از دو جهت تشدید شد. از یک‌سو، درنتیجه سیاست‌های جمهوری اسلامی در عرصه داخلی و بین‌المللی، زمینه‌های مساعد و امن برای سرمایه‌گذاری‌های بین‌المللی که پیش از آن وجود داشت، از میان رفت یا لااقل محدود گردید و از دیگر سو، طبقه حاکم و دولت دینی با تضادهای درونی ویژه خود، تعارضات شیوه تولید را تشدید کردند. لذا، بحران رکود – تورمی به حیات خود ادامه داد.
جمهوری اسلامی بر این پندار خام بود که پذیرش و اجرای سیاست اقتصادی نئولیبرال، داروی شفابخش بیماری مزمن سرمایه‌داری ایران است. نتیجه اما تشدید بحران اقتصادی، رکود سنگین و تورم ۴۰ تا ۵۰ درصدی دوران رفسنجانی بود. این ماجرایی است که تا به امروز، همچنان تکرار شده است. گاه درنتیجه افزایش درآمد دولت از نفت و گاز، این بحران در ظاهر تخفیف یافته، بدون این‌که حل شود.
بنابراین گذشته از معضل ساختاری سرمایه‌داری ایران ،سیاست اقتصادی نئولیبرال جمهوری اسلامی و مجری آن کابینه روحانی همچنان به‌جای خود باقی است. این سیاست، همان‌گونه که تجربه سه دهه گذشته نشان داده است، نه می‌تواند عاملی برای غلبه بر رکود باشد و نه نرخ‌های تورم بالای ده‌درصدی را از میان بردارد. لذا در دور جدید زمامداری روحانی هر تلاش کابینه وی برای این‌که اندکی رکود را تخفیف دهد، همراه با جهش جدید تورمی خواهد بود.
با این توضیح کوتاه، روشن است که اگر اوضاع اقتصادی – اجتماعی در دور جدید زمامداری حسن روحانی و جناح او بدتر نشود، بهتر نیز نخواهد شد و معضلات اقتصادی جامعه ایران حل ناشده باقی خواهد ماند.
ادامه این سیاست، نتیجه دیگری جز افزایش بیکاری، گسترش فقر و عواقب اجتماعی آن، و نیز تشدید فساد دستگاه دولتی نخواهد داشت، یعنی دقیقاً خلاف وعده های جدید حسن روحانی.
یکی از نیازهای سرمایه‌داری ایران، برای این‌که تحرکی به رکود تولید بدهد، صدور سرمایه‌های کلان بین‌المللی است. از این بابت نیز جمهوری اسلامی با موانع داخلی و خارجی متعدد روبروست. در داخل، به‌ویژه درنتیجه کشمکش‌های درونی طبقه حاکم و برخی سیاست‌های دولت دینی، تنش‌های منطقه‌ای و بین‌المللی، نارضایتی توده‌ای از وضع موجود و مخاطراتی که رژیم حاکم از این بابت با آن‌ها روبه‌روست، امنیت موردنیاز سرمایه‌ بین‌المللی وجود ندارد. همان‌گونه که تجربه چهار سال اخیر نشان می‌دهد، این سرمایه‌گذاری اگر هم صورت بگیرد، بیشتر درزمینهٔ نفت و گاز خواهد بود که تأثیر چندانی بر کل تولیدات و مؤسسات تولیدی نخواهد داشت. در بهترین حالت، می‌تواند کمی درآمدهای دولت از نفت و گاز را افزایش دهد. اما حتی با فرض افزایش درآمد دولت از نفت، این افزایش هم کمکی به بهبود اوضاع اقتصادی و معیشت توده‌های زحمتکش نخواهد کرد، چراکه هم‌اکنون دولت برای تأمین بودجه‌ کلان دستگاه انگل دولتی، تأمین هزینه‌های سیاست جاه‌‌طلبانه و هژمونی‌طلبانه منطقه‌ای، با کمبود شدید منابع مالی مواجه است. بنابراین، از این بابت نیز اتفاقی در جهت بهبود اوضاع اقتصادی و شرایط معیشتی کارگران رخ نخواهد داد.
این واقعیت که معجزه‌ای از حسن روحانی و جناح او برای بهبود اوضاع اقتصادی، بهبود وضعیت معیشتی توده‌های زحمتکش مردم، کاستن از دامنه ابعاد بزرگ ارتش فقرا و بیکاران، ساخته نیست، چنان عیان و آشکار است که سران جناح رقیب، برای زیر فشار قرار دادن وی، از همان پیام‌های نخستین‌شان تأکید خود را بر اجرای وعده‌های پوشالی‌ در این عرصه قرار داده‌اند.
خامنه‌ای در بیانیه‌ای که ۳۰ اردیبهشت انتشار داد به روحانی سفارش کرد که لحظه‌ای از خط مستقیم برطرف کردن مشکلات کشور غفلت نکند و بر “رعایت قشرهای ضعیف، توجه به روستاها و مناطق فقیر و برخورد با فساد و آسیب‌‌های اجتماعی” تأکید کرد. البته هیچ‌یک از این فرمایشات باسیاست اقتصادی که خود وی حامی آن است، جور درنمی‌آید. معلوم نیست که چگونه می‌شود، در سیاست اقتصادی که دست سرمایه‌داران در استثمار کارگران و پایمال کردن تمام حق‌وحقوق آنها کاملاً باز است، “رعایت قشرهای ضعیف” ، “مناطق فقیر” و برخورد با فساد و آسیب‌های اجتماعی” را کرد! چگونه می‌شود در یک رژیم استبدادی مذهبی که توده مردم از آزادی‌های سیاسی محروم‌اند و کمترین نقشی در کنترل امور کشور و دستگاه دولتی ندارند، با فساد مقابله کرد! او البته ازیک‌طرف نگران رشد مبارزات و نارضایتی توده‌ای است که رژیمش را تهدید می‌کند و عوام‌فریبانه می‌کوشد خود را طرفدار بهبود وضع نشان دهد، و از سوی دیگر، بر اجرای آن چیزی تأکید می‌کند که خودش هم می‌داند، از عهده روحانی ساخته نیست.
خامنه‌ای در این پیام هم‌چنین به روحانی هشدار داد که یادت باشد، پا را از چارچوب سیاست خارجی تاکنونی جمهوری اسلامی نمی‌توان فراتر نهاد. واقعیت این است که روحانی و گروه‌هایی که او آن‌ها را نمایندگی می‌کند، می‌دانند که پیشبرد سیاست‌های اقتصادی و منافع آن‌ها در بهبود مناسبات با دولت‌های منطقه‌ای و قدرت‌های جهانی است. اما لازمه‌ این بهبود، لااقل تعدیل سیاست خارجی کنونی جمهوری اسلامی، عقب‌نشینی از سیاست خارجی تعرضی و دادن پاره‌ای امتیازات به دولت‌های رقیب است. روشن است که بدون تأیید خامنه‌ای، روحانی قدرت پیشبرد این سیاست را نخواهد داشت. خامنه‌ای، اما در پیام خود به زبان دیپلماتیک بر ادامه سیاست خارجی گذشته رژیم تأکید کرد و گفت: “عزت ملی و رعایت حکمت در ارتباطات جهانی و اهتمام به اقتدار بین‌المللی ازجمله اولویت‌های مدیریت انقلابی و اسلامی است.”
رئیسی هم در پیام خود حرف‌های خامنه‌ای را در مورد “توجه به محرومان” و “مبارزه با فساد و تبعیض”، “رفع دغدغه‌های مردم و معیشتی محرومان” را تکرار کرد. اما یک تهدید هم چاشنی پیام خود کرد و گفت: “رأی قریب ۱۶ میلیون ایرانی خواهان تغییر را به‌هیچ‌وجه نمی‌توان در عرصه سیاسی و تصمیم‌گیری کلان کشور نادیده گرفت.”
این بدان معناست که جناح رقیب روحانی در هرکجا که منافع اقتصادی و سیاسی‌اش مورد تهدید قرار گیرد و یا روحانی بخواهد سیاستی را پیش برد که جناح موسوم به اصول‌گرا، مخالف آن باشد، مترسک “۱۶ میلیون ایرانی” حی و حاضر در برابرش قرارگرفته که با استفاده از هر ابزاری، مانع از پیشرفت آن گردد.
تحت چنین شرایطی پرواضح است که هیچ معضلی از بی‌شمار معضلات نظم موجود و توده‌های کارگر و زحمتکش مردم ایران حل نخواهد شد. تضادها و بحران‌های موجود، تشدید می‌شوند. روحانی راه‌حلی برای بحران اقتصادی سرمایه‌داری ایران ندارد. لذا در دور جدید هم به روال چهار سال گذشته، این بحران ادامه خواهد یافت. ادامه و حتی عمیق‌تر شدن بحران مزمن موجود، بر طول و عرض ارتش بزرگ بیکاران و فقرا خواهد افزود. فقر، ابعاد وسیع‌تری به خود خواهد گرفت. جمهوری اسلامی هرگز قادر نبوده و نخواهد بود، پیامدهای اجتماعی بحران اقتصادی را حل کند. اعتیاد، تن‌فروشی، تکدی‌گری، ولگردی، افزایش جرم و جنایت، خلاصه، تمام آنچه را که رژیم، آسیب‌های اجتماعی می‌نامد، پدیده‌های لاینحل نظم موجود، باقی خواهند ماند.
روحانی برای مقابله با کاندیدای جناح رقیب، وعده‌های متعددی در مورد کاستن از دامنه فشارهای سیاسی و اجتماعی، داد. سوای این‌که او خود از پاسداران نظم استبدادی است، اما وی حتی برای راضی نگهداشتن اقشار مرفه طرفدار خود و مقابله با جناح‌ رقیب، در این عرصه نیز نمیتواند قدمی بردارد و کاری از وی ساخته نیست. چراکه قدرت مادی اجرای سیاست در این عرصه در دست جناح رقیب است. بنابراین اگر، وضع ازآنچه اکنون هست، بدتر نشود، بهبود نیز نخواهد یافت.
اوضاع منطقه خاورمیانه نیز در دور جدید زمامداری روحانی کاملاً به زیان جمهوری اسلامی است. به قدرت رسیدن ترامپ در آمریکا که یکی از نتایج آن، تقویت اسرائیل و بلوک دولت‌های عربی به رهبری عربستان بوده است، پی‌آمدهای وخیمی برای جمهوری اسلامی خواهد داشت. با ادامه سیاست خارجی کنونی جمهوری اسلامی، تضادها با دولت‌های منطقه‌ای و دولت آمریکا تشدید و دامنه تشنج و درگیری گسترده‌تر خواهد شد. علاوه بر این، با تصویب قانون مبارزه با فعالیت‌های بی ثبات کننده جمهوری اسلامی در سنای آمریکا، دور جدیدی از تحریم‌ها علیه جمهوری اسلامی آغاز خواهد شد که برخی از آنها کارکرد تحریم های هسته‌ای را خواهند داشت. از این بابت نیز رژیم حاکم بر ایران و کابینه روحانی با معضلات جدی‌تری رو به رو خواهند شد.
ناتوانی روحانی در حل بحران‌ها و معضلات بی‌شمار نظم موجود، نتیجه دیگری نیز در پی خواهد داشت. اختلاف و تضادهای درونی هیئت حاکمه در این دوره به‌شدت حاد خواهد شد. این تشدید تضادها و اختلافات، حتی می‌تواند به یک بحران درونی طبقه حاکم منجر شود، چنانچه روحانی تلاش کند، فراتر از چارچوب‌های تعیین‌شده، برای پیشبرد سیاست‌های خود اقدام نماید. از هم‌اکنون گروه‌هائی از جناح موسوم به اصلاح‌طلب، او را به تعرض در دور جدید دعوت کرده‌اند.
سرانجام این‌که زیر فشار بحران اقتصادی و عواقب اجتماعی آن و ادامه سیاست نئولیبرال که تشدید استثمار، بیکاری و فقر روزافزون طبقه کارگر را در پی خواهد داشت، تضاد طبقه کارگر با طبقه سرمایه‌دار و تمام نظم موجود تشدید خواهد شد.
بنابراین، دور جدید زمامداری روحانی از هم‌اکنون با تشدید تضادها، آغازشده است. هیچ چشم‌اندازی برای بهبود وضع موجود به نفع توده‌های وسیع مردم ایران در عرصه‌های مختلف مادی و معیشتی، اجتماعی و سیاسی وجود ندارد. هیچ‌یک از مطالبات توده‌های مردم تحقق نخواهد یافت، تا روزی که جنبش طبقه کارگر به مرحله‌ای از رشد و اعتلا برسد که توازن سیاسی موجود را به نفع خود برهم زند و جمهوری اسلامی را از اساس با تمام جناح‌ها، ارگان‌ها و نهادهای آن براندازد. این یگانه راه نجات توده‌های مردم ایران باقی خواهد ماند.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۴۲ در فرمت پی دی اف

ترامپ، عربستان و جمهوری اسلامی

مهم‌ترین پیام سفر خاورمیانه‌ای ترامپ که اولین سفر خارجی وی نیز بود، تغییر سیاست دولت آمریکا در منطقه خاورمیانه است. باراک اوباما در دوران هشت ساله‌ی ریاست‌جمهوری، سیاستی تا حدودی متفاوت در قیاس با سیاست گذشته‌ی دولت آمریکا در منطقه خاورمیانه از جمله در دوران ریاست جمهوری جرج بوش و یا بیل کلینتون در منطقه خاورمیانه اتخاذ کرده بود. اما حالا ترامپ در اندیشه‌ی بازگشت به دوران گذشته است.
بعد از جنگ جهانی دوم و بدنبال نقشی که دولت آمریکا به عنوان بزرگترین و قدرتمندترین دولت امپریالیستی بدست آورد، دولت آمریکا در منطقه خاورمیانه نیز نقشی ویژه یافت و در تحولات سیاسی کشورهای منطقه و حتا در تعیین سیاست‌های خارجی دولت‌های منطقه نفوذ فراوانی یافت. کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و نقش دولت آمریکا در آن یک نمونه از نقش و دخالت‌های دولت آمریکا در تعیین رژیم سیاسی حاکم بر این کشورهاست. در آن سال‌ها تنها رقیب واقعی امپریالیسم آمریکا، “شوروی” بود که در محدوده‌ای از نفوذ در برخی از کشورها برخوردار بود.
در آن مقطع نقش و موقعیت دولت آمریکا در منطقه متناسب با وزن این کشور در عرصه‌ی جهانی بود. اما با تضعیف موقعیت اقتصادی آمریکا در جهان و ظهور رقبای اروپایی و ژاپن از دهه‌ی ۷۰ که با بروز بحران و رکود اقتصادی همراه شد، علامت سوالی در برابر موقعیت سیاسی و اقتصادی آمریکا نیز پدید آمد. لغو قابلیت تسعیر دلار به طلا که بعد از جنگ جهانی دوم و در پی قرارداد برتن وودز بوجود آمده بود در سال ۱۹۷۱ و صعود بی‌سابقه‌ی قیمت نفت در سال ۱۹۷۳ از جمله نتایج وضعیت اقتصاد جهانی بودند. اگرچه آمریکا هم‌چنان قدرت برتر اقتصادی و سیاسی بود اما واقعیت غیرقابل انکار آن بود که آمریکا آن اقتدار و موقعیت گذشته را نداشت. اما به‌رغم این تغییرات، این مساله نتوانست در آن مقطع و در عمل تغییری چندان محسوس در سیاست خاورمیانه‌ای آمریکا و نفوذ امپریالیسم آمریکا در منطقه ایجاد کند.
ظهور ریگانیسم و آغاز ریاست‌جمهوری ریگان در سال ۱۹۸۰، واکنشی به تضعیف موقعیت سیاسی و اقتصادی آمریکا و بحران ساختاری نظام سرمایه‌داری بود که در سرتاسر جهان، این مناسبات را با چالش روبرو ساخته بود. اما اقتصاد “نئولیبرالی” تنها سوغات ریگانیسم در آمریکا (و همزمان با آن تاچریسم در انگلیس) نبود، ریگانیسم در سیاست خارجی نیز سیاستی تهاجمی و جنگی در پیش گرفت که البته لازمه‌ی “نئولیبرالیسم” این عصر بود. در حالی که در تئوری اقتصادی “کینز”، دولت رفاه در مقابله با بحران اقتصادی و تنظیم بازار نقش و اهمیتی ویژه داشت، در “ریگانیسم” دولت به اصطلاح رفاه جای خود را به دولت‌هایی باسیاست ارتجاعی نئولیبرال داد. اقتصاد کینزی به اقتصاد “نئوکینزی” تبدیل شد و جنگ ابزاری مهم برای جلوگیری از سرریز شدن بحران اقتصادی.
جنگ ایران و عراق، حمله عراق به کویت و در پی آن حمله آمریکا به عراق و نتایج بعدی آن، همه با درک این شرایط جدید قابل فهم می‌شوند. جنگ‌هایی که از دهه‌ی ۸۰ تاکنون، چهره‌ی خاورمیانه را تغییر داده‌اند. اما با این وجود، هیچ‌کدام از راه‌حل‌های “نئولیبرالی” نتوانست مانع سقوط بیشتر اقتصاد آمریکا و آشکار شدن هر چه بیشتر تضادهای نظام جهانی سرمایه‌داری شوند. برعکس سیاست‌های “نئولیبرالی” این تضادها را به مرحله‌ی انفجار رسانید، تا جایی که بحران اقتصادی ۲۰۰۷ به عنوان بزرگترین بحران بعد از بحران ۱۹۲۹ ظهور کرد. بحرانی که در صورت عدم مداخله فعال دولت‌های امپریالیستی می‌توانست ابعادی بسیار فاجعه‌بارتر از بحران ۱۹۲۹ به بار آورد. در واقع تنها دستاورد ریگانیسم افزایش شتاب فاصله‌ی طبقاتی بود که بویژه از این تاریخ به بعد به یکی از نشانه‌های برجسته‌ی پوسیدگی نظام سرمایه‌داری تبدیل گردید.
بحران اقتصادی ۲۰۰۷، و تشدید بحران و جنگ در خاورمیانه که به شکست سیاست‌های جنگی آمریکا در عراق و افغانستان منجر گردید، از جمله عوامل و بسترهایی بودند که کابینه‌ی جدید آمریکا به ریاست باراک اوباما را با سیاست‌هایی جدید به جلوی صحنه آورد. در واقع صحنه‌ی سیاسی جهان حتا قبل از بحران ۲۰۰۷ تغییر کرده و دیگر نام بردن از امپریالیسم آمریکا به عنوان یگانه ابرقدرت جهان بی‌معنا شده بود. اگرچه آمریکا هم‌چنان دست برتر خود را حفظ کرده بود، اما در کنار آن رقبای اروپایی در چهره‌ی اتحادیه اروپا، امپریالیسم روسیه و امپریالیسم چین خواهان سهم خود از بازارها و سیاست‌های جهانی شده بودند و باراک اوباما محصول چنین شرایطی بود. سیاست خارجی اوباما بر توسعه همکاری با کشورهای اروپایی استوار بود و در واقع توافق هسته‌ای یا “برجام” محصول این اصل در سیاست خارجی دولت آمریکا و خواست مشخص دولت‌های اروپایی بود. از دیگر نتایج این سیاست “لیبی امروز” است که دولت آمریکا، آن را به دول امپریالیستی اروپایی واگذار کرده بود. دولت اوباما از سویی در برابر سهم‌خواهی امپریالیسم چین و بویژه روسیه مقاومت می‌کرد اما از سوی دیگر سعی می‌کرد در اتحاد با کشورهای اروپایی موقعیت خود را به عنوان امپریالیسم برتر حفظ و بلوک قدرتمندی در برابر رقبای چینی و روسی ایجاد کند.
اما واقعیت این بود که این سیاست نه تنها نتوانست موقعیت امپریالیسم آمریکا را بهبود بخشد که حتا در مواردی از جمله در خاورمیانه و به طور ویژه در سوریه منجر به تضعیف نقش و جایگاه امپریالیسم آمریکا شد.
باراک اوباما با توجه به تجربه تلخ شکست در عراق، تلاش کرد تا آن‌جا که می‌تواند از دخالت مستقیم نظامی در خاورمیانه پرهیز کند. برای نمونه، وی که ابتدا دولت بشار اسد را در ارتباط با بکارگیری سلاح شیمیایی تهدید کرده و آن را خط قرمز آمریکا اعلام کرده بود، وقتی در عمل با استفاده دولت بشار اسد از سلاح شیمیایی روبرو گردید، هیچ اقدامی صورت نداد.
در حالی که حاصل ۸ سال ریاست‌جمهوری جرج بوش، حمله‌ی ارتش آمریکا به افغانستان و عراق بود، مهم‌ترین حاصل سیاست خارجی آمریکا در منطقه خاورمیانه و در دوران ریاست‌جمهوری باراک اوباما، توافق هسته‌ای با ایران و یا همان “برجام” بود.
سیاست خارجی باراک اوباما نه تنها موجب ناراحتی و خشم دولت‌های اسرائیل، عربستان سعودی و برخی دیگر از دولت‌های منطقه شده بود، بلکه در عمل حتا منجر به تقویت موقعیت روسیه در منطقه گردید تا جایی که حضور مستقیم نظامی روسیه در سوریه و در حالی که می‌رفت دولت بشار اسد با شکست کامل روبرو شود، موجب تغییر موازنه به نفع دولت بشار اسد گردید. در همین فضا بود که دولت جمهوری اسلامی نیز با بهره‌گیری از روابط خود با دولت عراق، بر دامنه‌ی حضور خود در سوریه و عراق افزود و نقش پُررنگی در تحولات منطقه‌ای از یمن و بحرین گرفته تا سوریه و عراق، با ارسال نیروهای نظامی و سلاح بدست آورد. موقعیتی که به شدت مورد اعتراض دولت‌های عربستان و اسرائیل بوده و هست.
در زمینه‌ی توافق هسته‌ای نیز اگرچه عربستان (به رغم نارضایتی قلبی) در ظاهری دیپلماتیک به صورت مشروط از توافق هسته‌ای حمایت کرد، اما اسرائیل همواره منتقد اصلی این توافق باقی ماند و حتا تهدید کرد که ممکن است خود مستقیما دست به اقدام نظامی بزند.
بنابر این محصول سیاست خارجی باراک اوباما که بر بستر واقعیت‌های اقتصادی و سیاسی جهان بود، در عمل تضعیف موقعیت آمریکا (از جمله در خاورمیانه)، سهم‌خواهی بیشتر رقبای امپریالیست و گسترش تضادها بین دول گوناگون امپریالیستی بود. در چنین شرایطی‌ست که ترامپ به عنوان رئیس‌جمهور آمریکا بر سر کار آمد و بازگشت به “گذشته‌ی پرعظمت” آمریکا را شعار خود اعلام کرد. و بازگشت به گذشته، چیزی نیست جز بازگشت به سیاست‌های گذشته و از جمله سیاست خارجی گذشته. اولین سفر خارجی ترامپ، چگونگی و نتایج آن نیز اثبات این مدعاست.
اما سیاست خارجی ترامپ تفاوتی نیز با گذشته دارد و آن این است که به دلیل بحران اقتصادی آمریکا و موقعیت اقتصادی آمریکا در عرصه‌ی جهانی، دولت آمریکا هزینه سیاست جنگی را بیش از گذشته بر دوش دولت‌های ثروتمند خاورمیانه گذاشته و انتظار امتیازات اقتصادی بی‌سابقه‌ای از این دولت‌ها به‌ویژه دولت عربستان سعودی دارد.
در جریان سفر ترامپ به عربستان نه تنها قراردادهای نظامی به ارزش بیش از ۱۰۰ میلیارد دلار منعقد گردید، بلکه عربستان سعودی برای سرمایه‌گذاری وخرید کالاهای تسلیحاتی و غیرتسلیحاتی صدها میلیارد دلاری در آمریکا نیز چراغ سبز نشان داد. برای همین است که ترامپ در بازگشت از سفر، نتایج سفر خود را “موفقیتی تمام عیار” دانست.
اما تحمیل چنین قراردادهایی به دولت‌های ثروتمند منطقه و به ویژه عربستان سعودی، به دستاویزی نیز نیاز دارد و “دولت جمهوری اسلامی” همان دستاویز مورد دلخواه ترامپ است.
در کنفرانسی که سران و مقامات بلندپایه‌ی دولت‌های عربی و “اسلامی” از جمله رئیس جمهور افغانستان و نخست‌وزیر پاکستان به عنوان رهبران دولت‌های دو همسایه‌ی مهم ایران حضور داشتند، ضمن آن‌که به “اسرائیل” مشروعیت بخشیده شد و چراغ سبز برای صلح با اسرائیل داده شد، نوک تیز حمله به سوی دولت جمهوری اسلامی قرار گرفت. هم ملک سلمان در سخنان افتتاحیه‌ی کنفرانس و هم ترامپ در سخنرانی خود که بعد از سخنان ملک سلمان ایراد گردید، نوک تیز حمله را بر دولت جمهوری اسلامی قرار داده و آن را عامل اصلی اختلافات فرقه‌ای، رشد خشونت و تروریسم معرفی کردند. ملک سلمان با بیان این که تا پیش از به قدرت رسیدن خمینی در ایران، منطقه با فرقه‌گرایی روبرو نبوده، دولت جمهوری اسلامی را مسئول این فرقه گرایی و خشونت‌ها از یمن تا سوریه و عراق معرفی کرد. ترامپ نیز با عنوان این که ایران بزرگترین دولت حامی تروریست است و با نام بردن از حزب الله لبنان به عنوان یک گروه تروریستی گفت: “ایران مسئول بی‌ثباتی درمنطقه است. ایران به تروریست‌ها آموزش می‌دهد. دهه‌ها هست که ایران آتش جنگ‌های فرقه‌ای را شعله‌ور کرده است، این کشور خواستار نابودی اسرائیل است. ایران خاورمیانه را بی‌ثبات کرده است. در سوریه شاهد آن هستیم. همه باید کمک کنند تا ایران منزوی شود”. در جریان سفر ترامپ به اسرائیل نیز همین داستان تکرار شد و نوک تیز حمله و عامل بی‌ثباتی در منطقه “ایران” معرفی گردید.
در یک کلام سیاست‌های منطقه‌ای جمهوری اسلامی، دستاویز اصلی ترامپ برای فروش سلاح و جذب سرمایه‌های کشورهای عربی برای بهبود وضعیت اقتصادی آمریکا است و از این نظر دولت جمهوری اسلامی بهترین خدمت را به امپریالیسم آمریکا می‌کند. توضیح دقیق این‌که قراردادهای اقتصادی و نظامی آمریکا با عربستان و دیگر کشورهای ثروتمند منطقه تا چه حد می‌تواند به اقتصاد سرمایه‌داری آمریکا و رونق بخش‌هایی از اقتصاد این کشور از جمله بخش‌های نظامی و هواپیماسازی کمک کند، خود مساله مجزایی‌ست که مقاله دیگری را می‌طلبد که ما در این‌جا از آن گذر می‌کنیم.
اما نتیجه‌ی بی‌واسطه‌ی این تغییر سیاست و مورد دستاویز قرار گرفتن سیاست‌های دولت جمهوری اسلامی، این است که آمریکا دیگر مانند دوران ریاست جمهوری باراک اوباما در قبال ایران کوتاه نخواهد آمد و سیاست‌ متفاوتی در قبال ایران اتخاذ خواهد کرد. اما این سیاست چه خواهد بود؟
در این شکی نیست که دولت آمریکا خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی نیست. جمهوری اسلامی بهترین بهانه برای پیشبرد سیاست‌های خاورمیانه‌ای آمریکاست. اما آمریکا خواهان افزایش نقش ایران در منطقه نیست، بلکه برعکس خواستار کاهش این نقش است و می‌خواهد ضمن تضعیف دولت جمهوری اسلامی، او را از کشورهایی که آمریکا در آن‌ها منافع دارد به‌ویژه از عراق بیرون براند. بنابر این، سیاست دولت آمریکا در قبال جمهوری اسلامی از سویی تداوم رژیم حاکم (و بویژه به شکل تعدیل شده‌ی آن توسط افرادی چون روحانی) و از سوی دیگر مهار و کنترل آن است. و این سیاستی بوده که دولت آمریکا کم و بیش همواره در قبال جمهوری اسلامی داشته است و حتا در دوران ریاست جمهوری خاتمی که برخی از آن به عنوان بهترین زمان برای بهبود روابط دولت‌های ایران و آمریکا نام می‌برند، باز همین سیاست وجود داشت.
تنها در دوران ریاست‌جمهوری باراک اوباما و با شکست سیاست‌های جنگی آمریکا در منطقه است که شرایط برای افزایش حضور و قدرت جمهوری اسلامی در منطقه فراهم می‌گردد و اوباما برای جلوگیری از این مساله هرگز اقدامی جدی صورت نداد. اما با آمدن ترامپ طبیعی‌ست که آن دوران به پایان رسیده و فشار بر ایران بار دیگر افزایش خواهد یافت.
یکی از نتایج افزایش فشار بر رژیم ایران آن‌هم در شرایطی که جمهوری اسلامی با بحران‌های متعدد و عمیقی روبروست، افزایش تضادهای درونی حاکمیت خواهد بود. اما مهم‌ترین مساله برای رژیم، بحران اقتصادی و نارضایتی شدید توده‌هاست که به بزرگ‌ترین وحشت و آشفتگی جمهوری اسلامی تبدیل شده است. در واقع ادامه‌ی سیاست‌های خارجی تجاوزکارانه و حضور نظامی در سوریه و عراق نیز ریشه در همین مساله دارد. به عبارتی دیگر از سویی سیاست خارجی کنونی بر دامنه‌ی معضلات رژیم می‌افزاید و از طرف دیگر بقای رژیم نیز وابسته به تداوم همین سیاست است.
واقعیت این است که رژیم جمهوری اسلامی در شرایطی بحرانی بسر می‌برد اما قادر به برون رفت از این بحران نیست و مدام بر دامنه‌ی آن نیز افزوده می‌شود. به هر جا که نگاه کنیم این مساله را می‌بینیم. در تشدید بحران اقتصادی، در افزایش نارضایتی و اعتراضات توده‌ای و بویژه کارگری، افزایش نابسامانی‌های اجتماعی همه گواه این مدعا هستند. در این میان تنها راه رژیم بهره‌گیری از قدرت سرکوب و ایجاد جو امنیتی است. رژیم می‌خواهد اقتدار نظامی و قدرت سرکوب خود را به رُخ توده‌ها بکشاند، رژیم باید نشان دهد که قدرت و نفوذ او از مرزهای ایران گذشته و به مرز اسرائیل رسیده است تا این‌گونه مخالفان خود و قدرت توده‌ها را تحقیر کند. اما شکست در جنگ سوریه و عراق این اقتدار را به یکباره فرو خواهد ریخت و رژیم را به شدت تضعیف خواهد ساخت.
از سوی دیگر این نیز واقعیتی‌ست که جمهوری اسلامی به تنهایی قادر به پیشبرد سیاست خود در منطقه نیست و برای فرار از شکست در عراق و سوریه کاملا به روسیه وابسته است، اما امپریالیسم روسیه اگرچه در برخی زمینه‌ها منافع مشترکی با جمهوری اسلامی دارد، اما تفاوت‌های مهمی نیز دارد، و این یکی از بزرگترین دل نگرانی‌های جمهوری اسلامی است. از همین روست که بخشی از حاکمیت از جمله روحانی خواستار وارد شدن به مذاکره و دادن امتیازاتی در محدوده‌ای هستند که بتوان آن را در داخل توجیه کرد و از آن بوی شکست به مشام نرسد. اما از سوی دیگر حلقه‌ی اصلی رژیم یعنی ولی فقیه و سپاه و دیگر ارگان‌های همراه آن‌ها که در ضمن این سیاست را موجب تقویت جناح رقیب در درون حاکمیت می‌دانند، به دنبال ادامه‌ی سیاست کنونی هستند، به این امید که تضاد بین قدرت‌های امپریالیستی آمریکا، اروپا و روسیه افزایش یافته و آن‌ها بتوانند از گذر رشد این تضاد منافع خود را تامین و سیاست خود را پیش ببرند. اما شکی نیست که با گذشت زمان شکست این سیاست هر چه بیشتر عیان خواهد شد، همان‌طور که هم اکنون نیز نشانه‌های آن هویدا شده‌اند. جمهوری اسلامی هرگز نخواهد توانست از جنگ سوریه و عراق پیروز بیرون بیاید. اما جناح اصلی حاکم در ایران به رهبری “ولی فقیه” همواره نشان داده است که تا زمانی که شکست به چشم انداز نزدیک تبدیل نشده باشد از خود مقاومت نشان می‌دهد، همان طور که در جنگ ایران و عراق عمل کرد و همان‌گونه که در توافق هسته‌ای نشان داد. حال باید دید که خامنه‌ای “جام زهر” سوم را چه زمانی و چگونه خواهد نوشید؟! و این “جام زهر” چه عواقبی برای رژیم جمهوری اسلامی به بار خواهد آورد؟!

متن کامل نشریه کار شماره ۷۴۲ در فرمت پی دی اف

قتل‌گاهی بنام معدن و ضرورت ایجاد تشکل مستقل معدنکاران

فاجعه جانگذاز انفجار تونل شماره یک معدن زغال‌سنگ زمستان‌یورت واقع در آزادشهر در صبح روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت، بار دیگر صدها خانوار کارگری را داغدار ساخت و طبقه کارگر ایران را به سوگ نشاند. حرص‌وآز وسودپرستی سرمایه‌داران و نبود تجهیزات و لوازم حتا اولیه ایمنی که هر معدنی از نوع معدن زغال‌سنگ زمستان‌یورت باید داشته باشد، ده‌ها کارگر زحمتکش را در عمق چندصد متری زمین مدفون ساخت. بیست معدن‌کار که برای نجات رفقای محبوس خود وارد معدن شدند، در اثر مسمومیت تنفسی و خفگی جان خود را از دست دادند. کارگران معدن از روزها و حتا هفته‌ها قبل مسئولان معدن را از نشت گاز باخبر ساخته و خطر حادثه را گوشزد کرده بودند. اما کارفرما که جز به افزایش سود و انباشت سرمایه، به چیز دیگری نمی‌اندیشید، با لاقیدی و بی‌توجهی نسبت به جان کارگران، هیچ گزینۀ دیگری جز کار در همان شرایط ناامن و خطرناک در برابر کارگران نگذاشت و با دست خود معدن‌چیان زحمتکش را به قتل‌گاه فرستاد.
حوادث مرگ‌بار حین کار که هر ساله جان هزاران کارگر را می‌گیرد، منحصر به معادن زغال‌سنگ نیست. مرگ در همه‌جا از معادن و صنایع فولاد گرفته تا پتروشیمی و نفت و گاز و غیره در کمین کارگران نشسته است. همین چند روز پیش بود که در اثر انفجار کورۀ کارخانه فولاد بویراحمد، سه کارگر کشته و شش تن دیگر دچار سوختگی شدید شدند. ناایمنی شرایط کار در صنایع فولاد نیز ده‌ها کارگر را تاکنون به کام مرگ فرستاده است. کارگران ایران انفجار کوره فولاد غدیر یزد در آذر ماه سال ۹۰ را که ۱۸ کشته و ده‌ها زخمی برجای گذاشت از یاد نبرده‌اند. بنابراین کشته‌ شدن کارگران در حین انجام کار، منحصر به این یا آن بخش تولیدی و صنایع نیست. سرمایه‌دار دنبال سود بیشتر است ولو آن‌که این سود به بهای زدن از هزینه‌های تامین ایمنی محیط کار، به عبارت دیگر به بهای مرگ کارگران باشد. سرمایه‌داران هرجا که باشند، در این زمینه یکسان عمل می‌کنند و درست به‌عکس خست و امساکی که در مصرف ابزار و لوازم تولید از خود نشان می‌دهند، در مصرف جان و زندگی کارگران دست‌ودل‌بازو اسراف کارند. با این همه نمی‌توان انکار کرد که کار در معدن بسی دشوارتر و در همان حال ایمنی محیط کار به مراتب وخیم‌تر و حوادث مرگ‌بار آن نیز بسیار بیشتر است.
کار در معدن بطور کلی یکی از سخت‌ترین و ناامن‌ترین مشاغل است. در معادن ایران اما اوضاع به مراتب سخت‌تر و ناامنی محیط کار بسیار بیشتر است. معادن ایران غالبا فاقد پزشک و آمبولانس اند و خدماتی در این زمینه ارائه نمی‌شود و در بهترین حالت خدمات پزشکی با تاخیر بسیار همراه است. اکثر معادن ایران فاقد دستگاه‌هایی است که از ضروریات اولیه کار در معدن است. دستگاه‌های دقیق سنجش گاز، اندازه‌گیری و کنترل متان، دستگاه‌های اکسیژن‌ساز و دستگاه‌های مکنده و تهویه هوا به تعداد لازم وجود ندارد و معدود دستگاه‌های موجود نیز عمدتا فرسوده و مستهلک و از رده خارج شده‌اند. حضور مستمر مسئولان و کارشناسان ایمنی و نظارت، رعایت نمی‌شود. وسائل ماشینی ضروری برای حفر سریع کانال و نجات کارگرانی که در اثر ریزش معدن محبوس می‌شوند وجود ندارد. تونل‌های مستحکم فرعی برای ورود به تونل‌های اصلی و نجات کارگران پیش‌بینی و احداث نشده است. علاوه بر این، روش‌ها و ابزار حفر تونل عموما قدیمی و غیرمدرن است که با استانداردهای پیشرفته جهانی خوانایی ندارد. در اغلب معادن ایران کارگر حتا از تجهیزات و امکانات ایمنی ساده‌تری مانند ماسک و کلاه ایمنی استاندارد محروم است. افزون بر این، بارزسی، کنترل و نظارت بر معادن که از وظایف دولت است، در معادن ایران بی‌معناست. تعداد بازرسان بسیار محدود است و مهم‌تر این‌که با زدوبند میان بازرسان و مدیران و صاحبان معادن، هرگونه بازرسی از معدن و داخل تونل‌های آن منتفی است. اگرچه این قاعده عموم معادن ایران است، اما در معادن واگذار شده به بخش خصوصی اوضاع بسی وخیم‌تر است.
تا ۲۰ سال پیش اکثر معادن در اختیار دولت بود. اما با خصوصی‌سازی معادن که از سال ۷۷ آغاز شد، جز تعدادی معدود، تمام معادن به بخش خصوصی واگذار و استثمار کارگران معدن بیش از پیش تشدید شده است. از حدود ۵۲۰۰ معدن فعال در سال ۹۲، تنها ۲ درصد آن در اختیار دولت و ۹۸ درصد در اختیار بخش خصوصی قرار گرفته است. طی ۴ سال اخیر نیز این نسبت باز هم به سود بیشتر بخش خصوصی دچار تغییر شده است. بخش اعظم معادن به قیمت‌های بسیار ارزان به افراد و شرکت‌های خصوصی که اغلب وابسته به باندهای حکومتی هستند و یا کسانی که به نحوی با ارگان‌های اطلاعاتی، سپاه، بسیج و امثال آن مرتبط بوده‌اند، واگذار شده است.
بزرگ‌ترین معادن طلای ایران که درعین حال بزرگ‌ترین معادن طلای خاورمیانه هستند، معدن “زره شوران” و معدن “آق‌دره”، به اعضای سابق سپاه واگذار شده‌اند. از ۱۲ معدن طلای فعال، تنها یک معدن دولتی است. بسیاری از معادن سنگ‌آهن، زغال‌سنگ و صددرصد معادن مس به بخش خصوصی واگذار شده‌ است. سرمایه‌داران و صاحبان معادن درحالی‌که به طرز بی‌رحمانه‌ای معدن‌کاران را استثمار می‌کنند و بیشترین سودهای ممکن را به جیب می‌زنند و ثروت‌های جامعه را با شتاب غارت می‌کنند، اما حاضر نیستند حتا برای تامین ابتدایی‌ترین شرایط و لوازم ایمنی محیط کار هزینه کنند و پیوسته احتمال وقوع حوادث مرگبار و تلفات جانی کارگران را بالا برده‌اند. آمارهای رسمی حاکی از آن است که سالانه دست‌کم ۵۰ کارگر معدن در اثر حوادث کاری جان خود را از دست می‌دهند. ده‌ها حادثه و انفجار و ریزش در معادن ایران از جمله انفجار معدن‌سنگ گرانیت (معدن قلعه خرگوشی) در اردکان یزد تیر ماه ۹۳ با ۵ کشته، انفجار معادن یال شمالی طبس آبان ۹۱ با ۸ کشته، سه انفجار در معدن باب نیرو در سال‌های ۸۴، ۸۷ و ۸۸ به ترتیب با ۹، ۲ و ۱۵ کشته، ریزش تونل معدن اشکلی در هُجدک کرمان با ۴ کشته، انفجار معدن زغال‌سنگ چشمه‌پودنه در سال ۹۲ با سه کشته و بالاخره انفجار معدن زغال‌سنگ زمستان‌یورت در اردیبهشت سال جاری با ۴۴ کشته، فقط چند نمونه از حوادث مرگبار معدن است. در تمام این موارد بدون استثناء کارگران از قبل، نسبت به نشت گاز، نواقص کار، خطر بروز انفجار و حادثه و ریزش معدن هشدار داده و آن را به مدیران و مسئولان معدن گوشزد کرده بودند، اما مسئولان و صاحبان معدن با بی‌قیدی و بی‌توجهی از کنار آن گذشته‌اند. در مورد معدن زمستان‌یورت، کارگران که از حدود دو هفته قبل، دچار تهوع و سرگیجه می‌شدند، مسئولان معدن را از نشت گاز باخبر ساخته بودند، اما کسی به حرف کارگران توجه نکرد بلکه به آن‌ها گفته شد “اگر نمی‌خواهید در این شرایط کار کنید، بروید!” به گفته دبیراتحادیه صادرکنندگان محصولات معدنی، هیچ‌کدام از فاکتورهای ایمنی که معادن زغال‌سنگ باید داشته باشند، در معدن زغال‌سنگ زمستان‌یورت که ۴۴ کارگر را به کام مرگ فرستاد وجود نداشه است. ناامنی در معادن ایران چنان شدید و گسترده و احتمال خطر جانی چنان بالاست که هر معدن‌کاری به تجربه دریافته است که کار در معدن یعنی اضطراب و نگرانی دائمی و بازی با جان!
یکی از مددکاران اورژانس اجتماعی آزادشهر، از قول کارگرانی که از انفجار معدن جان سالم بدربرده بودند می‌گوید “دوستامون همیشه از این معدن می‌ترسیدن و همیشه می‌گفتن ما می‌دونیم این‌جا ناامنه ولی شکم زن و بچه را چکار کنیم؟ مجبوریم بریم” ! وی می‌گوید، معدن‌کاری که “تنها ۴ روز بود داماد شده بود و به اصرار پدرخانمش رفته بود معدن، شغل معدن را دوست نداشت و بارها گفته بود من برم معدن می‌میرم. مادرش می‌گفت، ما به دلیل فقر، بچه‌مونو فرستادیم معدن، چون این‌جا شغل دیگه‌ای نبود. می‌دونستیم رفتنش با خودشه ولی برگشتش با خداست”! معصومه جاهدی همسر کارگر جانباخته‌ بهرام هدایتی لیسانس جغرافی که کارگر معدن بود و یک روز در میان ۱۶ ساعته کار می‌کرد، هنگام حادثه از تونل خارج شده بود اما حس همبستگی و فداکاری او را برای کمک به رفقا و همکاران خود به داخل تونل کشاند و در این راه جان باخت در مورد مشکلات کار در معدن می‌گوید “سختی کار در معدن فقط به خاطر مشکلات جسمی و ریوی نیست، چون همیشه احتمال خطر انفجار و خفگی وجود دارد، اضطراب و ترس جزء جدائی‌ناپذیر زندگی کارگران معدن و خانواده‌هایشان است.” و به قول کارگران “معدن مکان نفرین شده و آخر خط است”!
تنها انفجار و ریزش نیست که جان کارگر معدن را تهدید می‌کند. کار در تونل‌های باریک و نبود نور کافی و مناسب، تونل‌هایی که سقف آن کوتاه و کف آن خیس و گل‌آلود است و کارگر مجبور است به صورت خمیده یا نشسته روی زانو یا حتا درازکشیده کار کند، در فضایی آکنده ازگرد و غبار و گازهای سمی، در واقع لحظه لحظه از عمر طبیعی کارگر را می‌بلعد و سلامتی او را بطور جدی به خطر می‌اندازد. کارگر معدن چنان‌چه از گزند حوادثی چون انفجار و ریزش، جان سالم بدر برد، دچار انواع اختلالات شنوایی، بینایی، استخوانی و عضللانی و بیماری‌های ریوی و مشکلات تنفسی می‌شود و این بیماری‌ها و اختلالات را تا پایان عمر خود یدک می‌کشد.
این هنوز تمام مشکلات کارگران معدن نیست. حقوق‌های معوقه، دستمزدهای بسیار پایین، قراردادهای موقت و سفید امضاء، نداشتن ضمانت شغلی و عدم برخورداری از بهداشت و مسکن مناسب از جمله دیگر مشکلات کارگران معدن است. با وجود آن‌که کار در معدن جزء مشاغل سخت و زیان‌آور است، اما بجای ۶ ساعت کار در روز تا ۱۶ ساعت از کارگر معدن کار کشیده می‌شود، درعین حال مزایای مشاغل سخت و زیان‌آور نیز به آنان پرداخت نمی‌شود.
کارگران معدن زمستان‌یورت تا ۱۴ ماه دستمزد معوقه داشتند، کارفرما حدود ۲۰ میلیون‌ تومان به هر کارگر بدهکار بود. تعداد اندکی از کارگران پوشش بیمه‌ای داشتند. دستمزد به قدری ناچیز است که به قول یکی از کارگران “به اندازه یک وعده عصرانه وزیران نیست”!
در معادن ایران سرمایه‌داران بی‌سرو صدا سرگرم استثمار حداکثری‌، بهره‌برداری و غارت حداکثری و تحمیل فقر و فشار حداکثری بر کارگران‌اند. دولت پاسدار منافع طبقه سرمایه‌دار حاکم همواره آماده بوده است تا هر اعتراضی را در معادن در نطفه خفه و به شدت سرکوب کند. به گلوله بستن کارگران معدن مس خاتون‌آباد در شهر بابک توسط هلی‌کوپتر نیروهای انتظامی که کشته شدن ۴ کارگر و مصدوم شدن شمار زیادی از کارگران را درپی داشت، اعزام پلیس سرکوب‌گر و نیروهای یگان‌های ویژه به معادن، احضار و محاکمه و صدور حکم شلاق برای فعالان اعتصابات کارگران معادن سنگ‌آهن چادرملو و بافق، محاکمه کارگران معدن طلای آق‌دره و زیر شلاق بردن ۱۷ کارگر این معدن، و بالاخره استقرار نیروهای سرکوب‌ گارد ویژه پس از انفجار معدن زمستان‌یورت به منظور سرکوب کارگران و اعتراض خانواده‌های کارگران چان‏باخته، نمونه‌هایی از اقدامات اخیر طبقه حاکم علیه معدن‌چیان زحمتکش ایران است.

همبستگی، اتحاد و تشکل مستقل کارگران معدن: فاجعه دردناک انفجار معدن زمستان‌یورت اگر چه قلب طبقه کارگر ایران را جریحه‌دار ساخت، اما بار دیگر معضلات چند ده‌هزار معدنکار، دستمزدهای ناچیزی که ۱۴ ماه گروگان کارفرماست، اجحافات عدیده‌ای که در حق این کارگران اعمال می‌شود، بهره‌کشی وحشیانه و سودجویی صاحبان معدن، محرومیت کارگران از حداقل‌های ضروری ایمنی محیط کار، بی‌توجهی سرمایه‌داران به جان و زندگی کارگران و بالاخره قتل عمد کارگران معدن توسط سرمایه‌داران را لااقل برای چند روز به موضوع اول و تیتر نخست رسانه‌ها مبدل ساخت! علاوه بر آن، در جریان تلاش‌های چند روزه برای نجات جان کارگران محبوس، بار دیگر جلوه‌هایی از همبستگی کارگری به نمایش گذاشته شد وباردیگر تاکیدی بر این نکته گذاشته شد ‌که درد کارگران دردی مشترک و یگانه است. در همان نخستین روزهای فاجعه، گروه‌هایی از کارگران معادن زغال‌سنگ طزره در سمنان، جمع‌هایی از کارگران معادن طبس و کرمان برای نجات کارگران گرفتار شده در اعماق معدن زمستان‌یورت، به یاری همکاران خود شتافتند. خانواده‌های معدنچیان زغال‌سنگ سنگرود (البرز غربی) نیز که ۲۱ سال قبل طعم تلخ انفجار معدن و عواقب شوم آن را چشیده بودند با ارسال پیامی ضمن اشاره به انفجار معدن سنگرود که ۲۰ کشته و ۵۰ مصدوم برجای گذاشت، همدردی و همبستگی عمیق خود را با خانواده کارگران کشته شدۀ معدن زمستان‌یورت اعلام کردند. کارگران معدن طلای آق‌دره نیز با ارسال پیام تسلیت، ضمن اشاره به سختی کار در معدن و شلاق خوردن کارگران، به ابراز همدردی با خانواده‌ها و بازماندگان کارگران جانباخته معدن یورت پرداختند. سندیکای کارگران شرکت‌واحد اتوبوس‌رانی تهران و حومه نیز با صدور اطلاعیه‌ای با عنوان “جان کارگران معدن زمستان‌یورت فدای ثروت‌اندوزی زیاده‌خواهان شد” با ذکر اینکه بی‌توجهی ایمنی کار در معدن، سودپرستی و بی‌مسئولیتی حاکمیت جان کارگران را با مخاطرات جدی روبرو ساخته است به ابراز همدردی و همبستگی با کارگران و خانواده‌های کارگران جانباخته پرداخت. سندیکای کارگران هفت‌تپه نیز با ارسال پیامی، سهل‌انگاری و سودجویی سرمایه‌داران را مسبب اصلی این فاجعه خواند و با خانواده‌ها همدردی کرد. علاوه بر این،جمعی ازکارگران و خانواده های کارگری سنندج و برخی از تشکل‌های فعالان کارگری از جمله کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری ،اتحادیه آزاد کارگران ایران ، کانون مدافعان حقوق کارگر، فعالین کارگری جنوب همراه با چند تشکل دیگر نیز با ارسال پیام‌هایی، همبستگی و همدردی خود را با کارگران و خانواده‌ها ابراز داشتند. در میان پیام‌های کارگران، پیام کارگران معدن چادرملو بسیارجالب و در خور اهمیت است. کارگران معدن چادرملو در پیام پرمضمون خود، فاجعه انفجار معدن زمستان‌یورت را به طبقه کارگر تسلیت گفتند. نظر به اهمیت این پیام کوتاه عین آن را در این‌جا نقل می‌کنیم.
” ما معدنکاران چادرملو با شنیدن اخبار مرگ همکارانمان در آزادشهر، از صمیم قلب متاسف شدیم؛ این فاجعه دلخراش را به بازماندگان حادثه عمیقا تسلیت می‌گوییم؛ اما روی سخن ما با مسئولان است؛ تا چه زمان جان کارگران باید قربانی سهل انگاری‌ها و سودجویی‌های سرمایه‌داران و کارفرمایان شود؟ به راستی چه زمانی قرار است حقوق قانونی کارگران که یکی از مهمترین آنها تامین امنیت جانی است، به رسمیت شناخته شود؟ شرایط کار در معادن ایران اسفناک است؛ دستمزدها بسیار پایین است و جان کارگران هر روز و هر لحظه در معرض هزاران خطر قرار دارد. انجمن صنفی کارگران معدن چادرملو به نمایندگی از طرف معدنکاران داغدار، جان باختن کارگران معدن زغال‌سنگ را به طبقه کارگر ایران تسلیت می‌گوید. امیدواریم روزی فرابرسد که کارگران و زحمتکشان دیگر شاهد این نوع فجایع کارگری نباشند.”
این پیام “انجمن صنفی کارگران چادرملو” در واقع پیام همدردی و همبستگی تمام کارگران معدن چادرملو با کارگران معدن زغال‌سنگ زمستان‌یورت است. این همبستگی ساده اما درخشان کارگری، باید بیش از این تقویت شود و به ارتباط زنده و فعال میان کارگران پیشرو معادن ارتقا یابد. کارگران آگاه و پیشرو و تشکل‌های کارگری موجود می‌توانند یاری‌رسان تقویت ارتباط و همبستگی میان کارگران معدن باشند. معدن مانند هر بخش و رشته دیگری نیاز به تشکل دارد. یکی از دلائل اصلی و مهمی که سرمایه‌دار به خود جرات می‌دهد تا به این اندازه نسبت به خواست‌ها و شرایط کاری کارگران و ایمنی معدن لاقید و بی‌توجه باشد، محرومیت کارگران معدن از تشکل است. اگر کارگران معدن تشکل مستقلی را ایجاد کنند که حرفش حرف کارگران باشد و از منافع کارگران معدن دفاع کند، در آن صورت کارگران مطمئن باشند که نه فقط می‌توانند ایمنی معدن را بهبود بخشند و در کاهش تلفات موثر و در بازرسی و حفاظت و ایمنی محیط کار دخالت‌گر باشند، بلکه در سایر موارد از جمله میزان دستمزد یا پرداخت بموقع آن نیز می‌توانند وضعیت موجود را تغییر دهند. بسیار بعید است که در شرایط حاضر کارفرمای شرکت‌واحد یا شرکت کشت‌وصنعت هفت‌تپه بتوانند یا اصلا جرات این را داشته باشند که به فرض ۱۴ ماه دستمزد کارگران را بلوکه کنند و نپردازند! سرمایه دار همواره می کوشد به طرق مختلف بویژه از طریق افزایش ساعات کار یا تقلیل مزد، برسود خود بیافزاید و بدین منظور، کارگران را تحت شدید ترین فشارها قرار می دهد. به قول انگلس یار و همرزم آموزگار بزرگ پرولترهای جهان، “کارگران غیر متشکل برای مقاومت درمقابل این فشارمداوم و پایان ناپذیر، هیچ وسیله مؤثری دراختیارندارند. به این جهت در رشته های تولیدی ای که کارگران آن ها متشکل نیستند، مزد همواره گرایش نزولی داشته و مدت کار دائماً گرایش صعودی دارد” (اتحادیه های کارگری) و بی استثنا هرجا کارگران غیر متشکل باشند و تشکل نداشته باشند، آن جا وضعیت کارگران بدتر و استثمار شدید تراست.
البته تردیدی در این مساله وجود ندارد که شرایط کار و موقعیت کارگران معدن با کارگران این دو شرکت متفاوت است. نمی‌توان انکار کرد که دورافتاده بودن معادن امکان برقراری ارتباط با کارگران سایر بخش‌ها و محیط‌های کارگری یا حتا کارگران هم‌رشته را دشوار می‌کند. این نیز واقعیتی است که کار سخت و طاقت‌فرسای معدن و بافت عمدتا روستایی کارگران معدن سبب شده است که آگاهی در صفوف این بخش از کارگران به نسبت بخش‌های پیشرفته و پیشروتر مانند پتروشیمی و نفت و خودروسازی و امثال آن نباشد، اما این فاکتورها و موانع بویژه در سال‌های اخیر به سرعت در حال تغییر بوده است. واکنش اعتراضی کارگران معدن زمستان‌یورت نسبت به حضور روحانی برای بهره‌برداری تبلیغات انتخاباتی و سخنان کارگران در مورد دستمزد، بیمه، حقوق‌های عقب‌افتاده، ایمنی محیط کار و عملکرد دولت، نشانگر ارتقاء آگاهی و رشد روحیه اعتراضی کارگران معدن است که نیاز به تشکل دارند. ایجاد تشکل مستقل کارگری یا سندیکا در معدن بی‌سابقه نیست. گذشته‌ها به کنار، کارگران معدن دردوران قیام و حتا در همین دوره جمهوری اسلامی نیز در این زمینه تلاش نموده‌ وشوراهای کارگری و سندیکاهایی رانیز بوجودآوردند که البته همه آن‌ها تا سال شصت توسط ضدانقلاب حاکم بی‌رحمانه سرکوب و برچیده شدند.اماکارگران معدن حتاپس ازاین سرکوب ها، دست از مبارزه نشسته اند وبرای پیشبرداین مبارزه،آگاه ترین و پیشرو ترین کارگران، محفل ها و کمیته های مخفی را سازمان داده اند. اعتصابات باشکوه و متعدد کارگران معادن سنگ‌آهن بافق، چادرملو، معادن مس‌ سرچشمه، خاتون‌آباد، اعتصابات هماهنگ و همزمان شش معدن زغال‌سنگ کوهبنان در استان کرمان همراه با دو معدن زغال‌سنگ در استان گلستان معدن “ملچ آرام” و همین معدن زمستان‌یورت (قشلاق) که پس از فاجعه اخیر به کلی تعطیل و کارگران آن بیکار شده‌اند، و معدن زغال‌سنگ البرزشرقی واقع در منطقه طزره استان سمنان، حاکی از آن است که نه فقط سلول‌ها و تشکل‌های اولیه کارخانه‌ای در این معادن پاگرفته‌اند، بلکه مهم‌تر از آن نشان دهنده آن است که گام‌هایی نیز در جهت هماهنگ کردن اعتراضات و اعتصابات خود نیز برداشته‌اند. به عبارت دیگر ارتباط‌های اولیه میان کارگران پیشرو معادن زغال‌سنگ برای هماهنگی یک اعتصاب و حرکت اعتراضی کم‌وبیش بوجود آمده است که توانسته‌اند ۹ معدن را همزمان به اعتصاب بکشانند. با این همه این هنوز کافی نیست. امروز ما علاوه بر معادن زغال‌سنگ معادن سنگ‌آهن بافق و چادرملو، معدن طلای آق‌دره، معدن مس سرچشمه و بسیاری دیگر از معادن را داریم که کارگران پیشرو این معادن مبارزات و اعتصابات درخشانی را سازمان داده و تجارب گران‌بهایی اندوخته‌اند. کارگران پیشرو این معادن باید پیش‌قدم شوند، دست‌یاری به سوی هم دراز کنند و یک تشکل فراکارخانه‌ای ویژه معدن را سازمان دهند. ایجاد تشکل مستقل کارگران رشته معدن، نیاز حیاتی و مبرم کارگران این بخش است که در میان بخش پیشرو کارگران معدن امر پذیرفته شده‌ای‌ست و باید آن راعملی کرد.این البته کار ساده و سرراستی نیست اما امری شدنی وقابل تحقق است که تجربه جنبش کارگری ایران دردو سه سال اخیر نیز برآن صحه گذاشته و دراین راه گام نهاده است.اگر درصنعت پتروشیمی این مهم جامه عمل پوشانده شده است، اگرکارگران پیشرو برق و مخابرات درشهرها و استان های مختلف توانسته اند میان خود ارتباط و اتحاد و هماهنگی ایجاد کنند و اعتراضات و اعتصابات سرتاسری را سازمان دهند، پس دلیلی ندارد که کارگران پیشرو معدن نتوانند این مسیر را طی کنند و تشکیلات رشته ای خود را برپانکنند!
کارگران معدن برای ایستادن در برابر سرمایه‌داران و مبارزه موثرتر با طبقه سرمایه‌دار و دولت این طبقه راه دیگری ندارند جز آن‌که خود را متشکل سازند و با اتحاد و سازماندهی اعتصاب فراکارخانه‌ای و سراسری به جنگ سرمایه‌داران بروند. اعتصابات و مبارزات موثر کارگران معدن مستلزم تکثیر و تقویت کمیته‌های مخفی، ایجاد کمیته‌ هماهنگی متشکل از کارگران پیشرو و ایجاد تشکل مستقل ویژه کارگران معدن است. وظیفه اصلی سازماندهی عملی این امر مهم، برعهده کارگران پیشرو معادن است که با ایجاد ارتباط و پیوند میان خود و تعمیق آن، مسیر برپایی قطعی تشکل کارگران معدن را هموار سازند.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۴۲ در فرمت پی دی اف

شکست تحریمی ها یا شبح پرقدرت تحریم بر سر نظام؟

دوازدهمین دوره “انتخابات” ریاست جمهوری ایران در روز ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۶ برگزار شد. وزارت کشور یک روز بعد تعداد کل آراء صحیح ریخته شده در صندوق های رای را، ۴۱ میلیون و ۲۲۰ هزار و ۱۳۱ نفر اعلام کرد. از این میزان، سهم حسن روحانی، ۲۳ میلیون و ۵۴۹ هزار و ۶۱۶ رای (۱۳/ ۵۷ درصد) و سهم رئیسی، ۱۵ میلیون و ۷۸۹ هزار و ۴۴۹ (۳۰/۳۸ درصد) اعلام گردید. به این ترتیب حسن روحانی برای بار دوم در مقام ریاست جمهوری ایران قرار گرفت. نتایج اعلام شده، مستثنا از اینکه تا چه حد واقعی و تا چه میزان مهندسی شده، کذائی و ساختگی باشد، موجی از واکنش های متفاوت و بعضا متضاد را در میان بخشی از نیروهای فعال تحریمی برانگیخت.
اینکه جمهوری اسلامی و نیروهای موافق حضور در پای صندوق های رای از همان لحظات اولیه اعلام نتیجه “انتخابات” با هلهله و رقص و پایکوبی نتیجه مضحکه انتخاباتی و”بی حاصلی” تحریم را به رخ تحریمی ها کشیدند، اساسا جای هیچ گونه تعجبی نبود و نیست. شگفتی در آنجا است که بخشی از نیروهای فعال طرفدار تحریم، هم اینک با سرخوردگی و اعلام موضع “شکست تحریم”، بر طبل بی نتیجه بودن تحریم انتخابات می کوبند.
پیش از ورود به بحث مقدمتا لازم است به دو نکته اشاره شود. اول اینکه نتیجه نهایی و اعلام شده انتخابات در جمهوری اسلامی هرگز بر پایه آرای ریخته شده در صندوق های رای نبوده و نخواهد بود. دوم اینکه، از آنجایی که در نظام استبدادی جمهوری اسلامی کمترین اثری از حداقل های اصول یک انتخابات دمکراتیک وجود ندارد، بنابراین به کارگیری لفظ انتخابات در جمهوری اسلامی و حضور در پای صندوق های رای یک خطای فاحش سیاسی است. خطایی که با تائید چند آدمکش مورد وثوق رژیم، ابتدا به ساکن چشمان خود را بر نفس کشتار و جنایت های صورت گرفته در جامعه می بندیم و در گام بعدی با حضور در پای صندوق های رای چه بخواهیم و چه نخواهیم، به استمرار هیئت حاکمه و پیامد آن به چرخه کشتار و سرکوبگری در جامعه یاری می رسانیم.
به رغم اینکه انتخابات در نظام جمهوری اسلامی یکی از ضد دمکراتیک ترین شیوه های انتخاباتی است، با این همه علاوه بر کارگزاران رژیم و دستجات معینی از اقشار جامعه که به لحاظ طبقاتی منافع مشترکی با نظم موجود دارند و از این نظر پای ثابت حضور در بالماسکه های انتخاباتی رژیم هستند، بخش هایی از مردم نیز کم و بیش در دوره های شکست و در نبود یک آلترناتیو موثر انقلابی به پای صندوق های رای می روند. تا جاییکه هیئت حاکمه ایران با تبلیغات وسیع از حضور همین بخش هایی از مردم در کنار مهندسی و رای سازی های گسترده سعی می کنند، اولا بالماسکه های خود را به عنوان انتخابات به خورد جامعه بدهد و ثانیا با استفاده از همین فرصت های بوجود آمده ماهیت استبدادی و سرکوبگرانه خود را در محافل بین المللی استتار و پیامد آن توده های بیشتری را در مسیر خیمه شب بازی های انتخاباتی خود بکشاند.
بی دلیل نیست، که یکی از متعارف ترین شیوه های تمام نظام های ضد دمکراتیک و استبدادی اعلام نتایج بالای حضور مردم در هر انتخابات است. خصوصا، جمهوری اسلامی که از حضور مردم در انتخابات برای مشروعیت بخشیدن به تداوم حاکمیت مطلقه و فردی خود در عرصه داخلی و بین المللی سود می برد. لذا، هرچه طبقه حاکم ایران با بحران های درونی بیشتری مواجه باشد و رهبری نظام مشروعیت و اقتدار ظاهری خود و نظم موجود را به طور علنی و مستمرا به حضور مردم در پای صندوق های رای گره زده باشد، طبیعی است که رای سازی و حصول به نتایج بالا برای هیئت حاکمه ایران حیاتی تر خواهد بود.
در نظام جمهوری اسلامی، علاوه بر استبداد قانونی و نهادینه شده ولایت فقیه که تمام ارگان های اصلی قدرت را در اقتدار خود دارد، ما، با یک شورای نگهبان منتخب رهبری نیز مواجه هستیم. شورای نگهبانی که عملا راه را بر هرگونه ورود انتخاباتی مردم جهت خدشه دار کردن اندکی از اقتدار حاکمیت ولایی جمهوری اسلامی بسته است. اگر در دیگر حکومت های استبدادی، اندک روزنه ای هم وجود داشته باشد که مردم با حضور در پای صندوق های رای، یک رئیس جمهوری را بر گزینند که به پشتوانه آرا مردم تا حدودی پاسخگوی مطالبات سیاسی و آزادی خواهانه جامعه باشد، در جمهوری اسلامی اما، تاکنون به تجربه ثابت شده است که حصول به چنین نتیجه ای، عملا امری محال و غیر ممکن است. در نظام جمهوری اسلامی، ابتدا شورای نگهبان چند مهره جنایتکار مورد وثوق نظام را گزینش می کند و سپس از واجدان شرایط رای می خواهد تا از میان چند جانی منتخب شورای نگهبان یکی را برای مقام ریاست جمهوری انتخاب کنند. پس از این مرحله، مهندسی انتخابات و پیامد آن رای سازی ها و سهمیه بندی میلیون ها آرای اضافه شده با حضور بالاترین نمایندگان وزارت کشور و شورای نگهبان در پشت درهای بسته شروع می شود. رای سازی و سهمیه بندی آراء میلیونی اضافه شده در سبد دو کاندیدای اصلی انتخابات، تا آنجا مجاز و قابل توافق است که در نتیجه انتخابات تاثیرگذار نباشد. تازه پس از برخود با این همه دیوار و موانع بسته و نشستن یکی از برگزیدگان شورای نگهبان بر صندلی ریاست جمهوری، نوبت به اقدامات نهادهای پرقدرت جمهوری اسلامی می رسد. ارگان هایی از قبیل سپاه پاسداران، دستگاه قضایی، نهادهای امنیتی و بنیادهای مافیای اقتصادی هستند که به عنوان بازوی اختیارات رهبری عمل می کنند. حال در چنین مدار بسته ای از هرم قدرت مطلقه ولی فقیه، انتظار تحقق کمترین مطالبات سیاسی، آزادی خواهانه و حذف تبعیضات جنسیتی آنهم از کانال صندوق های رای اگر نگوئیم یک فضاحت سیاسی، دست کم کوبیدن بر طبل توهم است.
فضاحت و توهمی که طی ۲۰ سال گذشته هر بار با فروکش کردن شادی های لحظه ای و کوتاه مدت متوهمین شرکت کننده در مضحکه های انتخاباتی، نتیجه اش همانا تیزتر شدن شمشیر مشروعیت نظام، اقتدار رهبری و ماندگاری فاجعه بار همین نظام بغایت سرکوبگر و ارتجاعی بوده است. تجربه ای که محمد خاتمی، رئیس جمهور “اصلاح طلب” نظام پس از ۶ سال نشستن بر مقام ریاست جمهوری اعلام کرد، که در حد یک ” تدارکات چی” بوده است. احمدی نژاد، رئیس جمهور برگزیده و نور چشمی رهبری هم در یک ساله پایان ریاست جمهوری اش، پس از ایجاد تنش با خامنه ای اعلام کرد، که از تصمیم گیری در مورد بحران هسته ای و سیاست خارجی کنار گذاشته شده است. دوره ۴ ساله ریاست روحانی هم که دیگر نیاز به گفتن نیست. موارد فوق، جملگی بیانگر تفاوت ماهوی نقش بی مقدار رئیس جمهور بر کشیده از فیلتر شورای نگهبان با گستره قدرت بلامنازع ولی فقیه و نهادهای انتصابی تحت امرش است. قدرت فائقه ای که در تمام تصمیم سازی ها و تصمیم گیری های کلان سیاست خارجی و داخلی حرف اول و آخر را می زند.
حال با چنین توصیفی از مکانیزم انتخاباتی جمهوری اسلامی و اقتدار بلامنازع رهبری نظام، فقط آن دسته از روشنفکران، هنرمندان، نویسندگان و واخوردگان سیاسی که توانایی آن را دارند تا چشمان خود را بر عمق کشتار و جنایات جمهوری اسلامی ببندند، قادرند با خاک پاشیدن در چشم توده ها، انتخاب میان “بد” و “بدتر” را دستمایه خوراک تبلیغاتی خود سازند. همان هایی که تلاش می کنند تا از میان دو عنصر آدمکش و جنایت کار جمهوری اسلامی با توجیه انتخاب میان “بد” و “بدتر” گریبان خود را از وقاحت حضور در پای صندوق های رای رها سازند.
نتیجه ای که سودش یکسر برای خامنه ای و مشروعیت نظام حواله می شود. چرا که برای خامنه ای و کل هیئت حاکمه ایران آنچه در صدر اهمیت مضحکه های انتخاباتی قرار دارد، همانا بیرون کشیدن مشروعیت نظام از درون صندوق های رای است. تحقق این امر هم برای جمهوری اسلامی همواره با اعلام تعداد بالای آراء مردم در هر انتخابات و به طور اخص در “انتخابات” ریاست جمهوری بر آورده می شود. لذا، انتظار اینکه روزی، روزگاری فرا رسد که هیئت حاکمه ایران در فردای مضحکه انتخاباتی ریاست جمهوری عدم استقبال مردم در انتخابات بیانیه صادر کند، خواب و خیالی بیش نیست. نشستن در انتظار اعلام رسمی عدم حضور “پر شور” مردم در انتخابات از طرف وزارت کشور، نه تنها به معنای عدم شناخت مطلق از ماهیت جمهوری اسلامی است، بلکه یک توهم خیالپردازانه هم هست.
اگرچه در پی هر تحریم انتخاباتی، دعوت از توده های مردم برای عدم حضور در پای صندوق های رای نیز همواره بخشی از اهداف نیروهای تحریمی است، اما فراموش نباید کرد که در رژیمی همانند جمهوری اسلامی ابتدا به ساکن، خود نفس تحریم با محوریت امتناع از نشستن بر سر سفره خونین رژیم حائز اهمیت اولیه است. اگر این مهم برای هر نیروی تحریمی به یک امر مسلم تبدیل شده باشد، دیگر بحث انتزاعی شکست یا پیروزی تحریم در پس هر انتخابات به موضوع جدال لفظی میان بخشی از نیروهای تحریمی و پیامد آن ایجاد یاس و سرخوردگی نخواهد شد. لذا، مستثنا از اینکه نتایج آراء اعلام شده توسط وزارت کشور چه میزان باشد، مستثنا از اینکه چه تعداد از مردم در رای گیری ها شرکت کرده اند و چه میزان هم از کانال “مهندسی آرا و تعیین سهمیه بندی برای نامزدها توسط وزارت کشور” در نظر گرفته شده است، بی هیچ شبه ای نیروهای انقلابی، چپ و به طور اخص کمونیست ها همواره لازم است با روشنگری و تحریم “انتخابات” ماهیت استبدادی نظام و سیاست های ضد دمکراتیک انتخاباتی آن را برای توده ها افشا و مردم را برای نبرد نهایی با جمهوری اسلامی آماده سازند.
نکته دیگری که باید به آن اشاره کرد، عملکرد توده های وسیع مردم در قبال تحریم است. تا آنجا که به تجریه تاریخی توده ها و مبارزات آنان با رژیم های سرکوبگر و استبدادی بر می گردد، بخش هایی از توده مردم به جز در شرایط موقعیت انقلابی همواره تحت تاثیر تاکتیک های انتخاباتی نظام های استبدادی قرار می گیرند و در مضحکه های انتخاباتی شرکت می کنند. به عبارت دیگر، فقط در پی گسترش مبارزات کارگران و توده های وسیع مردم و پیامد آن با فراهم شدن یک موقعیت انقلابی در جامعه است که از توده های وسیع مردم می توان انتظار داشت تا در یک عرصه عمومی از حضور در مضحکه های انتخاباتی امتناع ورزند. تنها با فراهم شدم اعتلای جنبش عمومی مردم و ایجاد یک موقعیت انقلابی است که دیگر هیچکدام از تاکتیک های رژیم و تبلیغات انتخاباتی مدافعان سینه چاک حضور در پای صندوق های رای با محوریت تاکتیک سلبی انتخاب میان “بد” و “بدتر” کاربرد خود را از دست خواهد داد.
انتخاب میان “بد” و “بدتر” سال هاست که به یکی از تاکتیک های محوری سینه چاکان حضور در “انتخابات” رژیم جمهوری اسلامی تبدیل شده است. تاکتیکی که با ترجیح دادن یک جانی بر جنایتکار دیگر از میان دو عنصر برگزیده شورای نگهبان بر بستر دامن به زدن روان شناسی ترس توده ها در جامعه کار برد پیدا کرده است. اصلاح طلبان حکومتی و دیگر نیروهای نشسته بر سفره خونین جمهوری اسلامی، با اتخاذ این تاکتیک و ایجاد ترس در جامعه تاکنون توانسته اند بخش هایی از توده های مردد و بعضا تحریمی انتخابات را به پای صندوق های رای بکشانند. تاکتیکی که در انتخاب میان “بد” و “بدتر” از منظر ایجابی کمترین حرفی در دفاع از کاندید جنایتکار “بد” برای گفتن ندارند از این رو، تمام تبلیغات انتخاباتی خود را از موضع سلبی و تمرکز بر اقدامات کاندیدای “بدتر” که کارنامه فاجعه بارتری در کشتار و جنایت نسبت به آن دیگری دارد، متمرکز می سازند. تاکتیکی که به رغم موفقیت آمیز بودن آن در چند دوره انتخاباتی، طبیعتا نمی تواند گره گشای “اصلاح طلبان” در همه ادوار باشد.
حال با توجه به واقعیات موجود باز گردیم به عنوان این نوشتار و اینکه: آیا “انتخابات” روز ۲۹ اردیبهشت ۹۶ نشانه شکست تحریمی ها بود؟ یا این که “انتخابات” فوق، قدرت شبح تحریم را به نمایش گذاشت؟. شبحی که برای چند هفته خواب همه جناح های رژیم را آشفته کرد. تردیدی نیست، تا پیش از شروع مناظره های تلویزیونی و ورود کاندیداهای برگزیده شورای نگهبان به کارزارهای تبلیغاتی، تحریم سنگینی بر “انتخابات” دوازدهمین دوره ریاست جمهوری ایران سایه افکنده بود. با توجه به ابعاد وسیع تحریم در خارج از کشور و تاثیر آن در فضای مجازی شرایط داخل ایران هم در ابعاد چشمگیری به سمت تحریم کشیده شده بود. این وضعیت، هیئت حاکمه ایران و به طور اخص نیروهای “اصلاح طلب” حکومتی و ذوب شدگان در روحانی را به ترس و تکاپو انداخت. ترس از شبح پر قدرت تحریم، مجموعه طبقه حاکم را بر آن داشت تا به مقابله فراگیر با تحریم بیفتند. تا جاییکه بلندگوهای تبلیغاتی رسانه های بزرگ خارجی هم به نفع حضور در “انتخابات” حرکت کردند. تبلیغات کاندیداها و عبور بی پروای آنان از خطوط قرمز نظام، از جمله تاکتیک دیگری بود که برای مقابله با تحریم و کشاندن توده های مردد انتخاباتی به سمت صندوق های رای اتخاذ شد.
حسن روحانی در مناظره های تلویزیونی و کارزارهای انتخاباتی خود برای جلب نیروهای مردد جامعه تا بدانجا پیش رفت که به کرات عملکرد سیستم قضایی نظام را زیر سئوال برد. حسن روحانی و نیروهای “اصلاح طلب” حکومتی، با تمرکز روی چهره مخوف رئیسی موفق شدند روند خشم توده ها بر کلیت نظام را که می توانست گام مهمی در پیشبرد اهداف مبارزاتی آنان باشد، تا حد ابراز انزجار از یک عنصر جنایتکار رژیم، یعنی رئیسی تقلیل دهند. عنصری که هم سنگ و هم طراز او یعنی مصطفی پورمحمدی به مدت ۴ سال در کابینه روحانی ردای وزارت دادگستری را بر دوش کشید و آب از آب هم تکان نخورد. از هر طرف که بنگریم این شبح پر قدرت تحریمی ها بود، که مناظره ها و کارزارهای انتخاباتی رژیم را به عبور از خطوط قرمز نظام کشانید. تا آنجاییکه ده ها میلیون نفر از مردم ایران به صورت زنده و مستقیم دزدی، اختلاس، فساد و دیگر جنایات جمهوری اسلامی را از زبان بالاترین مسئولان حکومتی دیدند و شنیدند. این شبح پرقدرت تحریمی ها بود، که روحانی را در قالب یک اپوزیسیون به طرح مطالبات سیاسی و آزادی خواهانه توده ها از جمله رفع “تبعیضات جنسیتی” واداشت. مطالباتی که با سرد شدن تنور تزویر و وقاحت شعارهای انتخاباتی گلوی روحانی و طبقه حاکم را خواهد گرفت.
اتخاذ تاکتیک جدید طبقه حاکم برای رای سازی، از دیگر جلوه های قدرت تحریمی ها در این دوره انتخاباتی بود. همزمانی دو “انتخابات” شوراهای شهر و روستا و ریاست جمهوری از یک طرف، و از طرف دیگر تاکتیک طولانی تر کردن زمان قرار گرفتن رای دهندگان در صفوف صندوق های رای، تدبیر دیگری بود که هیئت حاکمه ایران برای جا انداختن حضور بالای مردم و پیامد آن “تعیین سهمیه بندی برای نامزدها توسط وزارت کشور” اتخاذ کرد. تبلیغات وسیع ستاد انتخاباتی با تکرار کسب آرای ۴۰ میلیونی مردم از همان ساعات اولیه رای گیری رسانه ای شد. برای رسیدن به چنین نتیجه مطلوبی و نشان دادن افزایش دست کم ۵ میلیونی رای این دوره نسبت به دوره قبل، لازم بود تا حضور مردم در صفوف طولانی به نمایش درآید و زمان انتخابات نیز تا نیمه های شب به درازا کشیده شود. اعتراض حسن روحانی به شورای نگهبان در عدم به موقع تصمیم گیری در مورد “کافی بودن رویت شماره کارت ملی” در هنگام رای و نیز اعتراف روحانی و رئیسی مبنی بر اینکه رای دهندگان در موارد عدیده ای تا ۵ ساعت در پای صندوق های رای منتظر مانده اند، به روشنی پرده از نمایش حضور “پرشور” مردم بر می دارد.
بنابر این، با توجه به آنچه در هفته های پیش از “انتخابات” دوازدهمین دوره ریاست جمهوری در جامعه روی داد و آنچه هم اکنون با گذشت یک هفته بعد از اعلام نتایج رسمی وزارت کشور، جسته و گریخته در تریبون های رسمی از زبان رئیسی و طیف هوادار او مبنی بر “مهندسی انتخابات” و رای سازی های “چند میلیونی” شنیده می شود، جملگی گویای این واقعیت است که برای تحریمی ها نه تنها شکستی در کار نبوده است، بلکه وجود شبح پر قدرت تحریم برای چند هفته آنچنان خواب از چشمان همه جناح های رژیم ربود که آنان را بر آن داشت تا بدون تغییر در نتیجه “انتخابات” به سمت توافق بر سر “تعیین سهمیه و درصد برای نامزدها توسط وزارت کشور” (۱) حرکت کنند. موضوعی که اینروزها به جدال لفظی رئیسی و مجموعه هواداران او با روحانی و وزارت کشور تبدیل شده است. تا جاییکه رئیسی و موحدی کرمانی از شورای نگهبان و قوه قضائیه خواستار ورود به مهندسی انتخابات شده اند.
(۱)- اصطلاح سهمیه بندی را نخستین بار علی اکبر محتشمی پور رئیس کمیته صیانت از آرای ستاد میرحسین موسوی در سال ۸۸ برای رای سازی های میلیونی بکار برد.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۴۲ در فرمت پی دی اف

ناامنی، پدیده‌ای عمومی در جهان

“سر و صداها، خون و آدم‌هایی که این طرف و آن طرف می‌دویدند در حالی که اعضای بدن‌ یا پوست‌شان کنده شده بود، به این زودی‌ها از یادم نمی‌روند یا از یاد افرادی که شاهدش بودند…” (یکی از شاهدین بمب‌گذاری انتحاری در منچستر، انگلیس)
در این حمله که روز ۲۲ مه رخ داد، ۲۲ نفر کشته و بیش از ۶۰ نفر زخمی شدند. اکثر قربانیان، کودکان و نوجوانانی بودند که برای شنیدن موزیک به کنسرت رفته بودند. پس از این حادثه، پلیس اعلام کرد عامل بمب‌گذاری، جوان ۲۲ ساله‌‌ای به نام “سلمان عابدی” بوده است که در انگلیس به دنیا آمده و بزرگ شده است. خانواده این جوان در دوران قذافی از لیبی به انگلیس گریخته و ساکن منچستر شده بودند. وی از سوی خانواده، آشنایان و همسایگان، جوانی آرام و معمولی و بدون نشانه‌ای از اقدام به خشونت توصیف می‌شود.
در سه سال گذشته، در غرب، حداقل ۱۵ حمله تروریستی انجام گرفته است که صدها نفر را قربانی کرده است. به جز آن، به ادعای پلیس و نیروهای امنیتی کشورهای گوناگون موارد متعددی پیش از اجرا، کشف و خنثا شده‌اند. ردیابی و تبادل اطلاعات در مورد افراد یا شبکه‌های اسلام‌گرا، سال‌هاست که در لیست وظایف سازمان‌های جاسوسی و امنیتی غربی قرار دارد. با وجود این، در برخی از حوادث اخیر در اروپا یا آمریکا، تروریست‌ها نه در معرض سوء ظن قرار داشتند و نه پیش از وقوع حادثه، نشانه‌ای از احتمال اقدام به عملیات تروریستی بروز داده بودند. چنان که در مورد “سلمان عابدی”، با وجود رفت و آمدهای وی و خانواده‌اش به لیبی در لیست مظنونین جدی پلیس قرار نداشت. وی حتا پیش از ۲۲ مه، چند روزی بود که از لیبی بازگشته بود. در مورد چندین تروریست هم که ادعا شده سوء ظنی وجود داشته است، به حدی نبوده که پلیس آن‌ها را بازداشت کند یا حداقل از نزدیک تحت نظر قرار دهد. از آن گذشته، این تروریست‌ها یا در کشورهای غربی به دنیا آمده یا در آن‌جا بزرگ شده بودند یا سالیان زیادی ساکن این کشورها بوده‌اند.
مجموعه این ویژگی‌ها موجب گشته کلیشه‌های رایج در مورد “تروریست‌های اسلامی” در هم ریزد و پلیس و نیروهای امنیتی و “کارشناسان تروریسم” را دچار سردرگمی کند. دیگر خطر تنها از جانب اسلام‌گرایانی نیست که احتمال داده می‌شود با از کشورهای خاورمیانه یا آفریقا در هیئت پناهندگان وارد اروپا شوند. اروپا و آمریکا، اکنون با تروریست‌هایی روبروست که در دامان خودش پرورش یافته‌اند.
۲۷ ماه مه، داعش در پیامی از پیروانش خواسته است در ماه رمضان به “جنگ تمام عیار” علیه غرب دست بزنند. در پیام این گروه در یوتیوب آمده است: “برادران مسلمان اروپا که نمی‌توانید خود را به سرزمین‌های دولت اسلامی برسانید، به آن‌ها در خانه‌های‌شان، در بازارهای‌شان، در خیابان‌های‌شان و در تجمعات‌شان حمله کنید…” و در رابطه با عملیات تروریستی در منچستر که قربانیان آن عمدتا کودکان و نوجوانان بودند، گفته می‌شود: “این کار را حقیر نشمارید. هدف قرار دادن به اصطلاح بیگناهان و شهروندان نزد ما محبوب است و مؤثرترین راه، پس به پیش روید و باشد که در ماه رمضان به فیض شهادت نائل آیید.”
جدا از آن که پیروانی یافت شوند که به ندای “جنگ تمام عیار” داعشیان پاسخ مثبت دهند یا نه، اما ارسال این پیام کافی‌ست تا تخم وحشت و ناامنی را در میان شهروندان اروپایی و آمریکایی بپراکند. و این همان هدفی‌ست که داعشیان و اسلام‌گرایان دنبال می‌کنند و از نظر آنان، همان گونه که در پیام آمده است، “مؤثرترین راه”.
اما “مؤثرترین راه” برای نیل به چه هدفی؟ واداشتن دولت‌های غربی برای بیرون رفتن از منطقه خاورمیانه؟ پایان دادن به کشتار و تجاوز و اشغال‌گری توسط دولت‌های امپریالیست؟
اگر چنین است، پس عملیات تروریستی علیه مسلمان متعلق به فرقه‌های مذهبی مختلف اسلام چگونه توجیه می‌شود؟ کشتار مسلمان هم‌کیش اما مخالف اعمال جنایتکارانه گروه‌های اسلام‌گرا از چه روست؟
واقعیت آن است اگر تعداد عملیات تروریستی در کشورهای غربی و آمریکا در سال‌های گذشته بیش از چند ده مورد نیست، اما بمب‌گذاری و عملیات انتحاری در کشورهای به اصطلاح مسلمان‌نشین در هر ماه از چند ده مورد فراتر است و نیز تعداد قربانیان مسلمان این حوادث بیش‌تر. در جهان امروزه، به ندرت روزی یافت می‌شود که عملیات بمب‌گذاری، گروگان‌گیری، درگیری‌های فرقه‌‌ای یا ملیتی در یکی از کشورهای آسیایی یا آفریقایی به وقوع نپیوندد. جمعه، ۲۰ مه، بر اثر یک سلسله عملیات بمب‌گذاری در بصره حداقل ۳۳ نفر کشته شدند. در همان روز، در دو حمله دیگر در بغداد دست کم ۱۹ نفر کشته شدند. ۲ مه بر اثر بمب‌گذاری تروریست‌های داعش در یک کمپ پناهندگی در مرز عراق و سوریه بیش از ۳۲ پناهنده کشته شدند. پناهندگانی که اکثر آن‌ها زنان و کودکانی بودند که بر اثر جنگ آواره شده و به امید نجات جان به این کمپ پناه برده بودند. و این تنها چند نمونه از موارد متعدد عملیات تروریستی در این ماه تنها در یک کشور است.
گروه‌های اسلام‌گرا که به ظاهر داعیه جنگ با کشورهای امپریالیست و ارتش‌های اشغال‌گر را دارند، هدفی ندارند جز برقراری “حکومت خدا” بر زمین با نابودی “غیر مؤمنان” یعنی افرادی که پیرو آن‌ها نیستند، با هر مذهب و ملیتی. برای برقراری این حکومت نیز از ارتکاب هیچ جنایتی روی‌گردان نیستند. از کشتار کودکان و زنان و مردان بیگناه و غیرنظامی در کشورهای پایگاه خود گرفته تا انتقام‌جویی کور و متعصبانه مذهبی در کشورهای غربی، که باز قربانیان آن، شهروندان غیرنظامی هستند.
اگر در کشورهای به اصطلاح مسلمان‌نشین امروزه با پدیده‌ای به نام اسلام‌گرایی روبروییم، در غرب نیز روی دیگر این سکه، یعنی رشد گرایشات نژادپرستانه و خارجی‌ستیزانه رو به گسترش است، که پیشینه‌ای تاریخی نیز دارد.
در تاریخ بارها، در دورانی که بورژوازی به بحران اقتصادی عمیقی دچار گشته، به سیاست گسترش افکار راست افراطی روی آورده تا مبارزه طبقاتی را به انحراف برد و آن را به کانال‌های انحرافی هدایت کند و دشمن دیگری را عامل نابسامانی‌های اجتماعی و سیاسی معرفی کند. و در این راه تا برپایی دو جنگ جهانی پیش رفته است.
امروزه نیز، رویش قارچ‌وار احزاب و سازمان‌های راست افراطی و نژادپرست و گسترش آنان حاصل بحران این نظام است. افزایش عملیات تروریست‌های اسلام‌گرا در کشورهای غربی، به نوبه‌ی خود، بسیاری از شهروندان عادی این کشورها را در هراس از ناامنی، به سوی انتخاب و رأی دادن به افراد و احزابی سوق داده که نماینده راست‌ترین جناح‌های بورژوازی و مبلغ نژادپرستانه‌ترین نظرات‌ هستند. انتخاب ترامپ، نماینده‌ی راست‌ترین جناح بورژوازی و مبلغ خارجی‌ستیزانه‌ترین نظرات، لومپنی تمام عیار از نظر شخصیت فردی در مهد سرمایه‌داری آزاد، سمبل برجسته‌ی این روند است. در انتخابات اخیر فرانسه، دو حزبی به مرحله دوم رسیدند که در راست‌گرایی دست کمی از یکدیگر ندارند و تنها تفاوت‌شان، موضع‌شان در مورد اتحادیه اروپاست؛ در ایالت‌های مختلف آلمان، حزب نئونازیستی پگیدا در مدتی کوتاه با چنان افزایش آرایی روبرو شده است که در تاریخ آلمان کم‌سابقه است. و موارد متعدد دیگر در سایر کشورهای اروپایی. این موارد نشان‌دهنده تأثیر منفی بحران و نابسامانی‌های ملازم آن بر طبقه کارگر و توده‌های مردم و به تبع آن مبارزه طبقاتی‌ست.
در کشورهای عقب‌مانده‌تر سرمایه‌داری، به ویژه در خاورمیانه و شمال آفریقا، درست با همین پدیده روبروییم، هر چند این بار در قالب رشد و گسترش جریانات ارتجاعی مذهبی اسلام‌گرا. این گروه‌ها که بر بستر فقر و استبداد، بر بستر جهل و خرافات دینی و به مدد دولت‌های امپریالیست غربی و کشورهای ارتجاعی منطقه پرورش یافته و رشد کرده‌اند، با تشدید جنگ‌های فرقه‌ای با ویرانی کشورها و کشتار و گسترش ناامنی، مبارزه طبقاتی در این کشورها را به قهقرا رانده اند.
سرمایه‌داری سالیان بسیار مدیدی‌ست که به مرحله زوال و گندیدگی خود گام گذاشته است. و هر چه از سلطه آن بیش‌تر می‌گذرد، برای بقایش به راه‌کارهای بشرستیزانه‌تر و مخرب‌تری متوسل می‌شود. سیاست‌های کنونی‌اش موجب گردیده نه تنها در این گوشه و آن گوشه دنیا، هم‌چون موارد متعدد در گذشته، آتش جنگ برافروخته شود، به خصومت‌های مذهبی و ملی دامن زده شود، جان ده‌ها هزار انسان قربانی گردد، میلیون‌ها نفر آواره شوند، بلکه تا جایی پیش رفته است که حتا در کشورها و مناطقی که به ظاهر جنگی در جریان نیست، امنیت جانی از انسان‌ها سلب شود.
اگر تا چندی پیش این شهروند عراقی و پاکستانی و سوری بود که بر اثر سرکوب سیاسی دولت‌های دیکتاتور، بر اثر جنگ و درگیری‌های داخلی بر اثر عملیات تروریستی در کوچه و خیابان و بازار امنیت جانی نداشت، امروزه دیگر شهروند آمریکایی، آلمانی، فرانسوی، انگلیسی هم در کوچه و خیابان، در میادین ورزشی، در کنسرت‌ها و جشن‌های خیابانی در کشور زادبوم خود از امنیت جانی برخوردار نیست. با آن که هنوز ابعاد عدم امنیت جانی در این دو دسته از کشورها با هم بسیار متفاوتند، اما حس عدم امنیت، عمومیت یافته است. به یک پدیده جهانی بدل گشته و در صورت عدم رفع بحران‌های موجود مسئله لاینحلی باقی خواهد ماند. بحران‌هایی که چاره‌ی آن‌ها در براندازی نظام سرمایه‌داری در بعدی جهانی است.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۴۲ در فرمت پی دی اف

عملیات تروریستی داعش در تهران را محکوم می‌کنیم

صبح امروز چهارشنبه ۱۷ خرداد، دو رشته عملیات توسط دو تیم تروریست و انتحاری در محوطه مقبره خمینی و ساختمان اداری مجلس رخ‏ داد. خبرگزاری‌ها و رسانه‌های جمهوری اسلامی در ساعات اولیه، خبرهای ضدونقیضی را در مورد این حوادث منتشر کردند. مطابق گزارش رسمی پایگاه اطلاع‌رسانی وزارت کشور، یک تیم دو نفره وارد محوطه آرامگاه خمینی می‌شوند و به روی حاضرین در محل تیراندازی می‌کنند که یک نفر با عمل انتحاری و نفر دوم در اثر تیراندازی مأموران کشته می‌شوند. تیم تروریستی دوم متشکل از چهار نفر وارد ساختمان اداری مجلس شورای اسلامی می‌شوند تعدادی از محافظان، کارکنان و مراجعه‌کنندگان درآن جا و طبقات فوقانی ساختمان را به رگبار می‌بندند. سرانجام سه تن از این افراد در اثر تیراندازی مأموران و نفر چهارم با عملیات انتحاری کشته می‌شوند.

 

داعش با انتشار یک ویدئوی کوتاه  از شبکه خبررسانی “اعماق” که تروریست‌ها از عملیات خود هنگام ورود به ساختمان اداری مجلس تهیه کرده بودند، انجام این عملیات را بر عهده گرفت. در اثر این دو اقدام تروریستی و تلخ، ۱۲ نفر کشته و بیش از ۴٠ نفر زخمی شده‌اند.

 

عملیات کور و تروریستی مرتجعین آدمکش داعش در هر نقطه از جهان که باشد، باید به شدت محکوم شود. وحشیان داعشی توأم با روند تضعیف موقعیت‏شان درعراق و سوریه، عملیات تروریستی خود را در اروپا و در تمام  پهنه جهان گسترش داده و تشدید نموده‌اند. اما تا آن جا که به ایران برمی‌گردد نباید این نکته مهم را از نظر دور داشت که اگر عملیات داعش تا دیروز مردم بی‌دفاع اروپا را در کوچه و خیابان به خون می‌کشید و امروز پای آن به تهران باز شده است، این نتیجه مستقیم سیاست‌های رژیم و از عواقب مداخلات گوناگون جمهوری اسلامی در کشورهای منطقه است.علاوه براین تبعیضات گوناگونی که ازطرف رژیم مذهبی و شیعی حاکم علیه اقلیت‌های ملی و مذهبی از جمله اقلیت‌های دینی بخصوص سنی مذهب‌ها اعمال می‌شود طی چند سال اخیر بیش از پیش تشدید شده و بطور واقعی زمینه های داخلی برای بذرپاشی و پرورش نیروهائی از نوع داعش را نیز فراهم ساخته است.

 

سازمان فدائیان (اقلیت) عملیات تروریستی داعش در تهران و کشتار مردم بی‌دفاع را محکوم می کند.

سازمان فدائیان (اقلیت) همچنین تمام سیاست‌های مداخله‌جویانه رژیم در منطقه و اعمال تبعیضات گوناگون علی اقلیت‌های ملی و مذهبی را قویاً محکوم می‌کند.

 

سازمان فدائیان (اقلیت) براین باور است که این مجموعه سیاست‌های رژیم تروریست جمهوری اسلامی بویژه سیاست‌های خارجی و مداخلات آن درکشورهای منطقه است که ترور و کشتار را به داخل مرزهای کشور کشانده است و تا این رژیم ارتجاعی بر سر کار هست، سایه شوم جنگ و کشتار و ترور نیز بر سر مردم ایران خواهد بود.

 سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی – برقرار باد حکومت شورایی

زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم

سازمان فدائیان (اقلیت)

١٧خرداد ١٣٩۶

کار – نان – آزادی – حکومت شورایی

متن کامل در فرمت پی دی اف

 

از کارگران شاغل و بازنشسته هفت تپه حمایت کنیم

صبح امروز بیش از ۳۵٠ تن از کارگران بازنشسته شرکت نیشکر هفت‌تپه، در اعتراض به بدقولی و عدم انجام تعهدات کارفرما، در مقابل دفتر مدیریت دست به تجمع زدند. از آن جا که کارفرما به منظور ایجاد نفاق و دودستگی، پرداخت مطالبات فقط بخشی از کارگران را پذیرفت، این موضوع اعتراض و خشم کارگران را برانگیخت. کارگران معترض با خروج از شرکت و انجام راه‌پیمائی و تجمع، جاده بین‌المللی اهواز- اندیمشک را مسدود ساختند.

به دنبال این اقدام اعتراضی و ایجاد ترافیک سنگین، نیروهای سرکوب انتظامی سراسیمه خود را به محل رساندند و با دعوت از کارگران به مذاکره و بازگشت کارگران به کارخانه، جاده اهواز- اندیمشک نیز باز شد و عبور و مرور وسائل نقلیه از سر گرفته شد.

صدها کارگر بازنشسته نیشکر هفت تپه، بدلیل عدم پرداخت چهار درصد سهم بیمه کارفرما به صندوق سازمان تأمین اجتماعی، ماه‌هاست سرگردان‌اند و در بلاتکلیفی به سر می‌برند. علاوه بر کارگران بازنشسته، کارگران شاغل این شرکت نیز، از زمانی که شرکت به بخش خصوصی واگذار شده، با تنگناها و محدودیت‌های بیشتری روبرو شده و زیر فشارهای گوناگون و روزافزون کارفرما قرار دارند. افزون بر این‌ها، قائم مقام مدیریت شرکت اخیراً فریدون نیکوفرد یکی از نمایندگان کارگران و از اعضای فعال سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه را تهدید به اخراج نموده است.

کارگران هفت‌تپه اعم از شاغل و بازنشسته نسبت به اقدامات مدیریت شرکت و کارفرما به شدت معترض‌اند. کارگران خواهان پرداخت فوری حقوق‌های معوقه، پرداخت حق بیمه، سنوات بازنشستگی، پرداخت بموقع دستمزد و سایر مطالبات خود هستند. صدها کارگر شرکت نیشکر هفت‌تپه با حرکت اعتراضی دستجمعی خود نشان دادند که در مقابل فشارهای کارفرما ساکت نمی‌نشینند و از سندیکائی که خود آن را ایجاد کرده‌اند و نیز از نمایندگان و فعالان سندیکا حمایت می‌کنند.

سازمان فدائیان (اقلیت) از اعتراضات و خواست‌های کارگران شاغل و بازنشسته نیشکر هفت‌تپه قویاً حمایت می‌کند و خواستار تحقق فوری و کامل مطالبات آن هاست.

سازمان فدائیان (اقلیت)، ضمن حمایت از سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه و فعالان این سندیکا،  بر حق کارگران برای اعتراض  و اعتصاب تأکید و اقدامات ارعاب گرانه مدیریت شرکت را محکوم می‌کند.

سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی – برقرار باد حکومت شورایی

زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم

سازمان فدائیان (اقلیت)

۱۳ خرداد ۱۳۹۶

 کار – نان – آزادی – حکومت شورائی

متن کامل در فرمت پی دی اف

 

نقدی بر فیلم سیانور

سیانور (محصول ۱۳۹۴) فیلمی است با موضوع جنبش چریکی در اوایل دهه ۱۳۵۰. این جنبش در آن سال‌ها عمدتاً توسط سازمان چریکهای فدائی خلق و سازمان مجاهدین خلق نمایندگی می‌شد. فیلم مذکور بطور خاص به انشعاب درون سازمان مجاهدین خلق می‌پردازد و سعی می‌کند از حوادثی که به این انشعاب منجر شدند و جریان خود انشعاب برای رد کردن مارکسیسم و مبارزه انقلابی استفاده کند. البته فیلم به جعل تاریخ نیز می‌پردازد و وقایع را آنطور که اتفاق افتادند نقل نمی‌کند. قسمت‌هایی از فیلم هم فقط ساخته و پرداخته ذهن سازندگان آن هستند. سعی من در این نوشته بطور عمده نشان دادن اهداف ایدئولوژیک و طبقاتی پشت این فیلم است و تا حد امکان نمی‌خواهم به صحت و سقم وقایع تاریخی که در آن بیان می‌شوند بپردازم. بهتر است رفقایی که در آن سالها در سازمان مجاهدین خلق و بعدها سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر فعال بودند جعلیاتی که درباره سازمان بیان می‌شوند را با دلیل و مدرک رد کنند. البته رفیقی مثل تراب حق شناس در زمان حیاتش این کار را کرده و به آن جعلیات و تهمت‌ها قبل از اینکه بیان شوند پاسخ داده.

این اتفاقی نیست که آثاری نظیر سیانور (در قالب کتاب، فیلم، موسیقی یا غیره) در زمانی ساخته می‌شوند که حاکمان از سر تا پا فاسد شده‌اند، دیگر کسی وعده‌هایشان برای بهتر کردن اوضاع را باور نمی‌کند و سلطه‌شان را فقط تا زمانی امکان پذیر می‌بینند که مردم آرام، ناامید و نامتشکل باشند. از این رو هدف واقعی این آثار اینست که به مردم القا کنند مبارزه انقلابی کار کسانی است که از زندگی سیر شده‌اند، انسانیتشان را زیر پا گذاشته‌اند، خودشان هم نمی‌دانند چه می‌خواهند، آرمانشان ربطی به منافع مردم ندارد و در صورت پیروزی هم وضع را بدتر از چیزی که هست می‌کنند. ضمن اینکه تاختن به مبارزه چریکی فقط حمله‌ای غیرمستقیم به هر نوع مبارزه انقلابی بطور کلی است. از آنجا که جنبش چریکی در ایران علیرغم برخی آثار مثبتی که داشت، در نهایت با محدود ماندن به خرده کاری و مانع ایجاد کردن در برقراری پیوند بین انقلابیون و توده‌ها، هم در عرصه تاکتیکی دچار انحرافات فجیعی شد و هم در عرصه استراتژیک ناخواسته به انقلاب اجتماعی لطمه زد، نمونه خوبی برای پاسخ به سؤال «چه نباید کرد؟» است. اما کسانی که این سؤال را مطرح می‌کنند دو دسته هستند. دسته اول دشمنان انقلابند که می‌خواهند با بهانه انحرافات سازمانهای چریکی و دور شدن آنها از اهدافشان، انقلاب اجتماعی را از اساس رد کنند. دسته دوم انقلابیونند که می‌خواهند بفهمند برای رسیدن به انقلاب اجتماعی چطور می‌توان از انحرافات جلوگیری کرد.

هدف مبارزه انقلابی تحقق انقلاب اجتماعی و آفریدن جامعه‌ای نوین و بهتر است که از اساس با جامعه‌ای که بر پایه بی حقوقی سیاسی و اقتصادی توده‌ها بنا شده متفاوت می‌باشد. یک انقلابی جنبش چریکی را تنها از این دیدگاه نقد می‌کند که نمی‌توانست به این هدف برسد. بعلاوه، کسی که با بینش علمی نقد می‌کند جهان را سیاه و سفید نخواهد دید بلکه جنبه‌های مثبت و منفی هر پدیده را در نظر خواهد گرفت. جنبه مثبت عملیات چریکی در ایران (بخصوص عملیات سیاهکل) این بود که جو بی تفاوتی و تسلیم بودن در برابر حکومت مستبد را شکست و روشنفکران را به مبارزه برانگیخت. البته هر چه در زمان به پیش می‌رویم این جنبه کم رنگ‌تر می‌شود، زیرا بعد از آن، مسئله چگونگی متشکل و آگاه نمودن توده‌های عظیم جمعیت و هدایت مبارزه آنها بود و مشی چریکی نه تنها پاسخی به این مسئله نمی‌داد بلکه با منزوی کردن انقلابیون مانع از پاسخ دهی می‌شد. جنبه منفی عملیات چریکی همین منزوی کردن انقلابیون و مانع شدن از برقراری پیوند بین آنها و توده‌ها جهت بردن آگاهی طبقاتی بین کارگران و زحمتکشان و متشکل کردنشان بود. چریک‌ها مبارزه مسلحانه را به صورت خرده کاری درک می‌کردند. فلان مأمور رژیم یا امپریالیسم آمریکا کشته می‌شد اما به سادگی خودفروش دیگری پیدا می‌شد که جایش را بگیرد. هیچ برنامه واقعی برای وسعت دادن به مبارزه و ارتقاء دادن آن به کیفیتی بالاتر (اعتصاب عمومی، جنگ مسلحانه توده‌ای یا …) وجود نداشت و نمی‌توانست وجود داشته باشد. خود چریکها هم به تدریج از اواسط دهه ۱۳۵۰ متوجه اشتباه بودن خط مشی‌شان شدند و تلاشهایی برای تصحیح خط مشی چریکی و تبدیل آن به یک مشی پرولتاری و علمی (که آن روزها «توده‌ای – انقلابی» نامیده می‌شد) صورت گرفت. در نهایت هم هر دو سازمان چریکی عمده تا قبل از انقلاب ۱۳۵۷ پذیرفتند که خط مشی چریکی باید به «توده‌ای – انقلابی» تغییر کند، هر چند که به عمل درآوردن این پذیرش تئوریک با توجه به شرایطی که ناشی از پرداختن چند ساله به مشی چریکی بود و همچنین ضرباتی که بر سازمانها وارد شد، کاری ساده نبود.

اما چه پاسخی به سؤال «چه باید کرد؟» داده می‌شود؟ قطعاً وقتی یک راه حل یا یک هدف رد می‌شود باید جایگزینی برای آنها ارائه شود. مثلاً وقتی کمونیستها در سازمان مجاهدین خلق به این نتیجه رسیدند که خط مشی چریکی بازمانده‌ای از ایدئولوژی خرده بورژوایی مذهبی سابق است، آن را کنار گذاشتند و رو به خط مشی «توده‌ای – انقلابی» آوردند. لنین درباره برخورد با طرفداران خط مشی چریکی نوشت «… راه غلبه بر این تمایلات موعظه‌های اخلاقی مبتذل، بی مایه و خرده بورژوائی نبوده، بلکه راهش دقیقاً دست کشیدن از اعمال خشونت بی هدف، بی معنی، منفرد و پراکنده و روی آوردن به قهر توده‌ای هدفمند برخاسته از جنبشهای گسترده، و تشدید مبارزات مستقیم پرولتاری است»[۱].

اما فیلم سیانور که در توضیحات اولیه فیلم بیان داشته بود «پس از سرکوب قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ تمام راه‌های مخالفت مسالمت آمیز با رژیم مسدود گردید»، پاسخ مستقیمی به «چه باید کرد؟» نمی‌دهد. چیزی که ارائه می‌دهد سبک زندگی، اصول و ارزشهای «قهرمان» فیلم یعنی شخصیت امیر فخرایی است. او که گویا در گذشته روابط شخصی با اعضای سازمان داشته، فعالیت سیاسی ندارد و به زندگی شخصی می‌پردازد. او فارق التحصیل دانشگاه پلیس است، در ابتدای فیلم در حضور مقامات امنیتی رژیم پهلوی از تزش دفاع می‌کند و با توصیه یک تیمسار، همراه ساواکی‌ای می‌شود که مسئول برخورد با سازمان مجاهدین خلق در سال ۱۳۵۳ است. با اینکه او در ابتدای فیلم درگوش تیمسار اعتراف می‌کند به این نتیجه رسیده که رفتار حکومت مخالفان را به مبارزه مسلحانه بر می‌انگیزد، اما جریان فیلم طوریست که اصلاً به این مسئله نمی‌پردازد و بجای آن، اینطور وانمود می‌کند که سیر شدن از زندگی و وداع با آن است که باعث روی آوری به مبارزه مسلحانه می‌شود.

«قهرمان» فیلم همراه با ساواکی‌ها به شکنجه گاه رفت و آمد دارد و می‌بیند که آنجا با مردم چکار می‌کنند، اما نه آزرده می‌شود و نه کاری برای کمک به قربانیان می‌کند یا حتی قصد این کار را دارد. ضمن اینکه شکنجه‌هایی که در فیلم به تصویر درمی آیند به هیچ وجه بیانگر ابعاد و کیفیت وحشتناک شکنجه‌های ساواک نیستند بلکه چیزی در حد تلنگر به زندانیان هستند. البته همین تلنگر هم فقط به لبافی نژاد مسلمان زده می‌شود، زیرا مارکسیستها خودشان معترفند که چقدر پست و پلیدند و از این رو داوطلبانه با ساواک همکاری می‌کنند! فیلم اینطور وانمود می‌کند که اگر یک زندانی به همکاری با ساواک می‌پردازد به دلیل شکستن زیر شکنجه‌های غیرانسانی نیست بلکه آنطور که از زبان بازیگر شخصیت وحید افراخته [۲] بیان می‌شود، اینست که چیز قابل دفاعی در کارنامه گذشته‌اش نیافته. فیلم از افراخته یک یهودا می‌سازد و می‌خواهد او را به نماد سقوط اخلاقی و ایدئولوژیک مارکسیست‌ها تبدیل کند. اولین ملاقات «قهرمان» و افراخته، اینطور به تصویر کشیده می‌شود که افراخته در زندان صحیح و سالم است، ظاهراً اصلاً تحت شکنجه قرار نگرفته یا اگر هم شکنجه‌ای بوده حتی به پای تلنگری که به مجاهدین مسلمانان زده‌اند نمی‌رسیده و ساواکی‌ها با او مهربان هستند. او در بازجویی‌ها همکاری مطلق دارد، در پاسخ به سؤالات بازجو حتی اطلاعاتی بیش از آنچه که می‌خواهد در اختیارش قرار می‌دهد، علاوه بر شخص خودش، ایدئولوژی و سازمانش را تحقیر می‌کند و بدون اینکه بازجو از او بخواهد، اصرار دارد اعتراف کند که خودش و رفقایش چقدر پست و پلید هستند! البته اینکه در سینمای ایران دشمنان نظام حاکم بر ایران (نه فقط در فیلم سیانور بلکه همیشه) به طرزی ناشیانه و بچه گانه به صورت افرادی نمایش داده می‌شوند که دائماً قهقهه شیطانی سر می‌دهند و خودشان به وضوح اعتراف می‌کنند که چقدر پست و پلیدند، فقط نمایشگر کیفیت پایین فیلم سازی قانونی و فرمایشی در ایران است. بکار بردن چنین شیوه‌هایی در سینما، بیشتر شبیه اعتراف به بی بضاعتی فکری و فرهنگی حاکمان است تا تلاشی جدی برای قبولاندن حرف حاکمان به مخاطب. سکانس دیگری که همین روش ناشیانه در آن بکار رفته، قسمتی است که در خانه تیمی مجاهدین خلق اتفاق می افتد. دیالوگ‌های بچه گانه و زننده‌ای بین مجاهدین رد و بدل می‌شوند تا مثلاً نشان داده شود که آنها چقدر سردرگم، بی برنامه، بی اخلاق و خود بزرگ بین هستند. دیالوگ‌هایی نظیر «بعد از آن همه سرکوفت فدایی‌ها، حالا من می دانم و آنها!»، «تقی، روزهای خوبیه ها، نه؟»، «از همین جا می تونی یک کشور را اداره کنی!»، «کودکستان باز کردیم!»، «شما به فکر سیسمونیت باش!» و …

اما حقیقت در مورد جریان دستگیری افراخته و همکاری‌اش با ساواک این است که او به صورت اتفاقی در یک قرار تشکیلاتی دستگیر شد. سعی کرد مقاومت مسلحانه کند و پس از ناکامی، سیانورش را جوید. ساواکی‌ها پیکر در حال مرگش را به بیمارستان رساندند و پس از مداوا (در حدی که هوشیاری‌اش بازگردد و بتواند صحبت کند) فوراً به شکنجه گاه بردنش. آنجا علاوه بر خودش، دایی، دو برادر و خواهرش را جلوی چشمش به شکلی فجیع شکنجه کردند تا جایی که بالاخره شکست. البته اشتباهات قبلی‌اش بخصوص دست داشتن در تصفیه‌های سازمانی نمی‌تواند در احساس گناه کردن و شکستن شخصیت او بی اثر بوده باشد. اگر از موضع انقلابی و علمی به مسئله شکستن او بنگریم، فقط می‌توانیم او را بخاطر نقشش در تصفیه‌ها، پیروی‌اش از خط مشی چریکی و تدارک ندیدن برای دستگیر شدن مورد انتقاد قرار دهیم. تنها کسی که از موضع ضدانقلابی و به قصد عوامفریبی به مسئله شکستن زیر شکنجه می‌پردازد می‌تواند قربانی شکنجه را ملامت کند و اعمال افراخته پس از شکسته شدن زیر شکنجه را معیار قضاوت در مورد شخصیت او و تغییر ایدئولوژی مجاهدین خلق قرار دهد. [۳]

سازندگان فیلم با کوبیدن شخصیت مجاهدین مارکسیست شده ثابت می‌کنند که هدفشان نه تبدیل کردن یک روش اشتباه به روش صحیح برای رسیدن به هدف رهایی انسان‌ها بلکه تخریب این هدف است. افراخته، شهرام، شریف واقفی، لبافی نژاد و دیگران کارنامه‌های مبارزاتی طولانی دارند. این کارنامه‌ها هم نکات درخشان و هم نکات سیاهی دارند. اما فریبکاران فقط نکات دستچین شده مطلوب برای خودشان را از این کارنامه‌ها بیرون می‌کشند و جایی که نمی‌توانند آن نکات را در کارنامه واقعی پیدا کنند، به جعل می‌پردازند. از جمله در صحنه رویارویی افراخته و لبافی نژاد بعد از دستگیریشان، افراخته طرف مقابل را بخاطر بریدن از مبارزه ملامت می‌کند! گویا افراخته هنوز به مارکسیسم اعتقاد دارد! اما در این صورت، یا حتی در صورتی که افراخته فقط وانمود می‌کرده که سر موضع‌اش است، چه دلیلی وجود داشته که ساواک آن دو را با هم روبرو کند؟ مثلاً آنها را روبرو کند تا یکی از کمتر مبارز بودن شرمنده و بیشتر مبارز شود؟!

هر چه از فیلم می‌گذرد نه تنها جوابی به این سؤال که چگونه حکومت مخالفان را به مبارزه مسلحانه برمی انگیزد (چیزی که «قهرمان» و تیمسار در ابتدای فیلم بدان اعتراف کردند) نمی‌گیریم، بلکه فیلم سعی می‌کند ما را به این نتیجه برساند که اصلاً اینطور نیست! حکومت جنایتکار مستبد تقصیری ندارد! مقصر انقلابیون سردرگم و سادیستی هستند که از جانشان سیر شده‌اند! تنها گناه ساواکی‌ها اینست که کمی خشن و تندخو هستند و اگر پلیسهای وظیفه شناس خوش اخلاق جای آنها بودند، همان رفتار آنها را با کمی تعدیل کردن خشونت و تندخویی داشتند. مثلاً صحنه بازجویی ساواکی‌ها از مجاهدین در فیلم سیانور را با صحنه بازجویی از یک جوان مزدور اسرائیل در فیلم علف‌های هرز [۴] مقایسه کنید. در هر دو زندانی هیچ حقوقی ندارد. بازجویان زندانی را بدون حضور وکیل بازجویی می‌کنند و آزادند هر بلایی که خواستند سرش بیاورند. حداکثر تفاوت بین بازجویان آن رژیم و این رژیم اینست که آن رژیمی‌ها بد دهن هستند و دست بزن دارند اما این رژیمی‌ها به تهدید، تحقیر یا کشیدن موی سر بسنده می‌کنند و این معتدل‌تر بودن هم انتخاب شخصی‌شان است که کسی آنها را مجبور بدان نکرده و ابداً بدین دلیل نیست که زندانی حقوق انسانی دارد!

واپسگرایانه ترین تفکرات سازندگان فیلم جایی آشکار می‌شوند که به موضوع رابطه زن و مرد می‌پردازند. در قسمتی که «قهرمان» با یک مرد مجاهد پشیمان در ساندویج فروشی او گفتگو می‌کند، مجاهد پشیمان توضیح می‌دهد که چگونه یک زن چریک را «دوست داشته» و برای از دست ندادن او باردارش کرده تا خانه نشینش شود و «چریک بازی» از سرش بیافتد. از قضا خود «قهرمان» هم قبل از چریک شدن آن زن، عاشقش بوده اما زن نامهربان او را رها کرده تا دنبال «چریک بازی» اش برود. زن چریک پس از مدتی برای نجات جانش به «قهرمان» پناه می‌آورد و از «چریک بازی» پشیمان می‌شود. آنگاه آن دو می‌فهمند که هنوز عاشق یکدیگرند. اما این فقط تحقیر جنس مؤنث و همچنین عشق است. یک رابطه عاشقانه چطور می‌تواند شکل بگیرد اگر فردی نه به سبک زندگی و نه به هدف زندگی فرد دیگر علاقمند نباشد؟ چه چیزی در وجود یک زن چریک هست که می‌تواند یک فارق التحصیل دانشگاه پلیس که از طریق همکاری با ساواک امرار معاش می‌کند را شیفته خود سازد؟ یا در مورد مجاهد سابقی که بعدها ساندویج فروش شده، آیا می‌توان باور کرد او که معترف است حتی در زمان آشنایی اولیه‌اش با آن زن و عضویتش در سازمان مجاهدین خلق، آرمانهای او را «چرندیات» می‌دانسته و با این هدف زن را باردار کرده که زندگی بچه را تبدیل به وسیله‌ای برای وابسته کردن و کنترل کردنش کند، علایق مشترکی با یک زن چریک داشته؟ یا برعکس، زن چریک چطور می‌تواند شیفته چنین مردانی شود؟ بالاخره آن زن حتی زمانی که چریک نشده بود اصول و اهدافی در زندگی داشت که در تعقیب آنها رو به مبارزه چریکی آورده بود. آن اصول و اهداف هیچ چیز مشترکی با اصول و اهداف کسانی که حاضر بودند به همکاری با ساواک بپردازند یا خونسردانه نظاره گر جنایات ساواک باشند نداشت. حالا اگر او بدین نتیجه رسیده که با روش مبارزه چریکی نمی‌تواند از اصولش حفاظت کند و به اهدافش برسد، می‌تواند روشش را عوض کند بدون اینکه اصول و اهدافش را تغییر دهد. اگر هم به این نتیجه رسیده که باید آن اصول و اهداف را کنار بگذارد، در این صورت شخصیت جدیدی پیدا می‌کند که متفاوت با آن چیزیست که «قهرمان» در هنگام آشنایی اولیه می‌توانست به آن علاقمند شود. پس آنها چگونه می‌توانند عاشق هم باشند؟ تنها جواب منطقی اینست که عشق در این روابط نمی‌تواند وجود داشته باشد زیرا دو طرف چنین روابطی علایق مشترک ندارند. آن مردها فقط می‌توانند زن را بخاطر بدنش، توانایی تولید مثل کردنش، خانه داری، بچه داری و کلاً همان چیزهایی بخواهند که هزاران سال است فرهنگ مردسالارانه زن را تنها با آنها ارزش گذاری می‌کند. زن هم می‌تواند آن مردها را فقط بخاطر نیاز اقتصادی و پوشش دادن ضعف‌هایش بخواهد. شخصیت‌هایی که فیلم سازان آفریده‌اند ظاهراً از زن و مرد سنتی نمونه در جمهوری اسلامی متفاوتند اما در باطن حامل عقب مانده‌ترین سنن مرد سالاری هستند.

با اینکه فیلم سعی می‌کند از لبافی نژاد و شریف واقفی قهرمان بسازد، اما قهرمان سازی در سینمای فرمایشی ایران همانقدر بچه گانه و ناشیانه است که تخریب کردن ضدقهرمانان می‌باشد. امتیازات این دو شخصیت نسبت به مارکسیست‌ها چطور نمایش داده می‌شود؟ فیلم سازان هر چقدر سعی می‌کنند، در نهایت نمی‌توانند چیزی جز ویژگیهای شخصی برای ممتاز کردن آنها نمایش دهند. گویا آنها شجاع و جوانمرد هستند اما مارکسیست‌ها نیستند. همین و بس. فیلمی که مجاهدین مارکسیست شده را بخاطر پیروی از خط مشی چریکی می‌کوبد و تحقیر می‌کند، هیچ مشکلی با چریک بودن مسلمان‌ها ندارد. با دروغی شاخدار ادعا می‌شود که شریف واقفی و لبافی نژاد می‌توانستند با اسلحه کشیدن بر روی مجاهدین مارکسیست شده جلوی کشته شدن خود را بگیرند ولی عمداً اینکار را نکردند چون بنا به گفته بازیگر شخصیت لبافی نژاد در صحنه آخرین صحبت او «وقتی تفنگ دستت می‌گیری باید بدانی که به کی نباید شلیک کنی»، اما اشاره‌ای به این نمی‌شود که شریف واقفی و همسرش زمردیان مدت کوتاهی قبل از تاریخی که فیلم بدان می‌پردازد، در شرکت جنرال الکتریک بمب گذاری کرده بودند که نتیجه‌اش کشته شدن سرایدار شرکت بود. آیا کسی که می‌داند به کی نباید شلیک کند، چنین کاری می‌کند؟ مسلماً کشتن سرایدار شرکت جنرال الکتریک و وقایعی مشابه آن که هم مسلمانان و هم مارکسیستها در آنها نقش داشتند نیز خطاهایی مهلک از جانب چریک‌ها بودند و چنین کارهایی به پیشرفت انقلاب لطمه می‌زدند. اما این برای کسانی که قصدشان جعل و تحمیق است اهمیتی ندارد. آن‌ها هر جا که منافعشان اقتضا کند از یک قتل پیراهن عثمان می‌سازند و اصلاً اشاره‌ای به قتل دیگر نمی‌کنند. آن‌ها نه تنها نمی‌خواهند دلایل وقوع این قتلها و راه جلوگیری از آنها را بیان کنند بلکه نهایت سعی‌شان را می‌کنند تا مبادا چنین چیزهایی فاش شوند.

اگر امروز با دیدی علمی و پرولتاری به وقایع آن زمان نگاه کنیم دیگر نیازی نداریم برای رسیدن به نتایج مطلوبمان به جعل تاریخ، بزرگ کردن و معصوم نشان دادن برخی شخصیت‌ها و تخریب دیگران آن هم با روش‌های ناشیانه و بچه گانه سیانور بپردازیم. جنبش‌های اجتماعی مدرن حداقل از قرن نوزدهم با پدیده تروریسم (مبارزه مسلحانه روشنفکران مستقل از توده‌ها) درگیر بوده‌اند. تروریسم نوعی از فرصت طلبی «چپ» است که علیرغم داشتن شعارها، سبک کار و اهداف اعلام شده متفاوت از فرصت طلبی راست، در تحلیل نهایی هم ریشه مشترکی با فرصت طلبی راست دارد و هم به نتایج یکسانی ختم می‌شود. لنین می‌نویسد «… اکونومیست‌ها و تروریست‌های کنونی یک ریشه مشترک دارند و آن سرفرود آوردن در برابر جریان خود به خودی است … در نظر اول این ادعای ما ممکن است تناقض گویی جلوه کند زیرا ظاهراً تفاوت بین کسانی که روی «مبارزه عادی روزمره» اصرار می‌ورزند و آنهایی که افراد جداگانه را به فداکارانه‌ترین مبارزه‌ها دعوت می‌نمایند، بسیار است. ولی این تناقض گویی نیست. اکونومیست‌ها و تروریست‌ها در مقابل قطب‌های مختلف جریان خود به خودی سر فرود می‌آورند: اکونومیست‌ها در مقابل جریان خود به خودی «نهضت صد درصد کارگری» و تروریست‌ها در مقابل جریان خود به خودی خشم و غضب فوق العاده آتشین روشنفکرانی که نمی‌توانند یا امکان ندارند فعالیت انقلابی را با نهضت کارگری در یک واحد کل به هم بپیوندند. کسی که ایمانش از این امکان سلب شده یا هرگز به آن ایمان نداشته است، حقیقتاً برایش دشوار است به جز ترور راه چاره دیگری برای اطفاء احساسات خشم آگین و انرژی انقلابی خویش بیابد.»[۵] بر این اساس می‌توانیم بگوییم که مجاهدین مارکسیست شده در زمان انشعاب و بعد از آن، تا زمانی که خط مشی چریکی را کنار گذاشتند، فقط در ذهن خود مارکسیست بودند؛ آن‌ها عملاً هنوز از همان ایدئولوژی خرده بورژوایی پیروی می‌کردند که مجاهدین مسلمان علناً پیرو آن بودند. آن‌ها نمی‌توانستند «فعالیت انقلابی را با نهضت کارگری در یک واحد کل به هم بپیوندند»، عملشان انقلابیون را از نهضت کارگری و دیگر نهضت‌های اجتماعی مترقی دور می‌کرد. حالا اگر چنین افرادی با برداشتن هر گام در مسیری اشتباه، به نتایج فاجعه باری برسند جای هیچ تعجبی نیست. در اینجا ویژگیهای شخصی مثبت اعضای سازمانهای چریکی تا آنجا می‌توانند مفید واقع شوند که در خدمت برون رفت از وضع موجود و نفی خط مشی چریکی در جهت پیوند خوردن با جنبشهای اجتماعی قرار گیرند. شجاع و جوانمرد بودن چه فایده‌ای دارد اگر شخص خود و سازمانش را با کارهایی مثل کشتن سرایدار فلان شرکت مشغول کند، نیروهای انقلابی را به بیراهه برد و بدین سان عملاً به یک حکومت مستبد، وابسته و جنایتکار کمک کند؟ از طرف دیگر، حتی اگر برای سهولت کار فرض را بر این بگذاریم که تمام ادعاهای فیلم سیانور درباره صفات بد مجاهدین مارکسیست شده درست هستند، آیا می‌توانیم بی تفاوت از کنار این حقیقت بگذریم که همان «شهرام قمپز» خبیث، مدتی بعد از جنایاتش اعتراف کرد که مرتکب اشتباهی عظیم شده، مسئولیتش را پذیرفت و از پیشگامان تصحیح خط مشی سازمان بود؟ و آیا تغییر ایدئولوژی سازمان که کنار گذاشتن اصول جزمی مذهبی، تلاش برای رسیدن به یک جهان بینی علمی و توانایی انتقاد از خود نتایجش بودند، در این تغییر «شهرام قمپز» و سازمان بی تأثیر بودند؟ آن مجاهدینی که مسلمان ماندند چه کردند؟ در سال ۱۳۶۰ دوباره و به شکلی فاجعه آمیز رو به خط مشی چریکی آوردند، نوکر صدام شدند و امروز فرقه‌ای اردوگاه نشین هستند که «افتخار» شان تعریف و تمجید مقامات عربستان سعودی از فرقه‌شان است. اسلام گرایان پیرو خمینی چطور؟ آن‌ها در جنایت و فساد از رژیم پهلوی هم سبقت گرفتند، هم فکران لبافی نژاد و شریف واقفی مثل سعادتی و خیابانی را کشتند و گورهای دسته جمعی را از اجسادشان انباشتند.

این را هم اضافه کنم که تلاش حاکمان جمهوری اسلامی برای پیراهن عثمان ساختن از ماجرای قتل لبافی نژاد و شریف واقفی فقط نشان دهنده ریاکاری‌شان است. اگر آنها آن زمان کشته نمی‌شدند بعدها جمهوری اسلامی می‌کشتشان. اما حاکمان جنایتکاری که تقی شهرام را در دادگاهی فرمایشی و نمایشی با آن بهانه اعدام کردند تا بین نیروهای انقلابی اختلاف بیاندازند و زمینه را برای حذف همه نیروهای ترقی خواه فراهم کنند، خودشان لبافی نژادها و شریف واقفی‌های بسیار بیشتری را کشتند. و از آن مهم‌تر اینکه تصیفه های سازمان مجاهدین در زمانی انجام شدند که آن سازمان مشغول عملیات چریکی بود، امکان بحث آزاد و مبارزه سیاسی مسالمت آمیز وجود نداشت و خود تصفیه‌ها هم اساساً بخاطر اعتقادات انجام نشدند بلکه بدین دلیل بودند که افرادی قصد تخریب سازمان چریکی را داشتند. در آن مقطع زمانی اگر یک مارکسیست هم می‌خواست که با تصاحب امکانات سازمان انشعاب ایجاد کند، یا این کار قبل از تغییرات ایدئولوژیک توسط یک مجاهد مسلمان انجام می‌شد، او به همان شکل تصفیه می‌شد و نمی‌توان انتظار دیگری داشت زیرا اینها ملزومات خط مشی چریکی هستند. اما کشتارهای جمهوری اسلامی زمانی انجام شدند که در نتیجه قیام مردم و سرنگونی حکومت پهلوی، آزادی سیاسی حداقل تا حدودی به دست آمده بود، اما این آزادی برای حاکمان جدید غیرقابل تحمل بود. اسلامگرایان حاکم با اینکه امکان مبارزه سیاسی مسالمت آمیز با مخالفانشان را داشتند و علیرغم اینکه قبل از به قدرت رسیدن وعده داده بودند «مارکسیست‌ها در بیان مطالب خود آزاد خواهند بود»[۶]، رو به حذف فیزیکی همه مخالفین مذهبی و غیرمذهبی آوردند زیرا خودشان بهتر از هر کس می‌دانستند هیچ راه حلی برای مشکلات جامعه ایران ندارند و تنها با مشت آهنین می‌توانند مردم را حداقل برای مدتی ساکت نگه دارند. هنگام کشتارهای تابستان ۱۳۶۷ زندانیان نه بخاطر اعمال بلکه بخاطر اعتقاداتشان کشته شدند. اگر غیر از این بود چرا کیانوری که خودش پس از آزادی از زندان و بدون اینکه تحت فشار باشد اعتراف کرد اطلاعات نظامی ایران را به شوروی می‌داده، اعدام نشد ولی فردی مثل پورهرمزان که فقط مترجم آثار کلاسیک بود و پس از قیام افسران خراسان (۱۳۲۴) هیچ فعالیت سیاسی قابل توجهی نداشت اعدام شد؟

برگردیم به «قهرمان» فیلم، سبک زندگی و آرمانهایش که او را «قهرمان» حاکمان امروزی می‌کنند. صحنه‌ای در اوایل فیلم هست که شاید در نگاه اول جلب توجه نکند و سازندگان فیلم هم بدون توجه به اهمیتش آن را در فیلم گنجانده باشند، اما ناخواسته پیامی مهم را می‌رساند. این صحنه ایست که در آن «قهرمان» جوان از جانب ساواکی کهنه کار مأمور می‌شود لنگ را از صندوق عقب ماشینش برداشته و شیشه‌های ماشینش را پاک کند. «قهرمان» هم بدون درنگ و اعتراض اطاعت می‌کند. با گذشت زمان فیلم بیننده انتظار دارد بالاخره در جایی مشخص شود که «قهرمان» دلیل موجهی برای این کار داشته، مثلاً می‌خواسته وانمود کند آدمی سر به زیر و مطیع است تا بتواند به درون ساواک نفوذ کند و پس از آن ضربه‌ای کاری به ساواک زند، یا حداقل پس از مدتی متوجه شود که تحقیر شدن شایسته او نیست، جنایاتی که از همکارانش می‌بیند چشمش را باز کند و علیه سیستم حاکم طغیان نماید. ولی خبری نمی‌شود. او هیچ تمایلی به این کار ندارد. در آخر فیلم هم که می‌خواهد به همراه زن چریک پشیمان شده روی تقی شهرام اسلحه بکشد ولی متوجه می‌شود که اشتباهاً به روی ساواکی کهنه کار اسلحه کشیده، فوراً اسلحه‌اش را پایین می‌آورد. این است «قهرمان» سینمای جمهوری اسلامی و الگویی که حاکمان پیش روی جوانان و مردم تحت ستم می‌گذارند. دلیل هم دارد. آن زمانی که حاکمان نیاز داشتند برای فریب مردم وانمود کنند انقلابی هستند یا سعی می‌کردند شهید پروری را تبلیغ کنند تا کودکان و نوجوانان حاضر شوند نارنجک به خود ببندند و زیر تانک روند تا جنگی ارتجاعی و جنایتکارانه ادامه یابد، مدت‌هاست گذشته است. امروز حاکمان نیاز دارند خودخواهی، مقام پرستی و پول پرستی را تبلیغ کنند تا مردم به زندگی تحقیرآمیز غیرانسانی راضی شوند و دیگر کسی حاضر نشود در راه جهانی بهتر فداکاری کند. پیام واقعی فیلم تحقیر فداکاری کردن برای رهایی از ظلم و تبلیغ کنار آمدن با ظالم است.

چیزی که ارزش نشان داده می‌شود سبک زندگی «قهرمان» و معشوقه‌اش قبل از چریک شدن زن است. آنطور که در تیتراژ پایان فیلم نشان داده می‌شود، آن‌ها به سینما می‌رفتند، همیشه خندان بودند و اصلاً کاری به سیاست نداشتند. مشکل از جایی آغاز شد که مبارزه آغاز شد، آن هم نه مبارزه‌ای صرفاً سیاسی بلکه مبارزه‌ای با تمام سنن و ارزشهای دنیای کهن. زن مبارز نخواست زندگی‌اش را وفق همسر و مادر بودن کند، بخصوص نمی‌خواست همسر افرادی باشد که علاقه‌ای به آرمانهایش ندارند و نمی‌خواست بچه‌اش در جهانی ظالمانه متولد شود و فقط وسیله‌ای در دست شوهرش باشد. اما در پایان فیلم او متأسف است که چرا چنین کرده، با ظاهری مفلوک و افسرده در بیرون ساندویج فروشی به انتظار می‌نشیند تا شاید پدر «نمونه» و «فداکار» بچه‌اش که هدفش از بچه دار شدن خانه نشین کردن زنش بوده، به او اجازه ملاقت با دخترش را بدهد، در نهایت هم که نمی‌تواند اجازه بگیرد، تسلیم می‌شود و می‌رود. می‌گوید «ما حالمان بد است» که البته بدین معناست که ما مشکل روانی داریم، اگر غیر از این بود مبارزه نمی‌کردیم و به این وضع نمی‌افتادیم؛ امروز خندان بودیم، سینما می‌رفتیم، همسرداری، خانه داری و بچه داری می‌کردیم؛ این که بدین وضع افتاده‌ایم تقصیر تقی شهرام مارکسیست است، پس برویم به روی او اسلحه بکشیم، ریشه شر را بکنیم و بعد دنبال آن چیزهایی که او ما را از آنها محروم کرد برویم! البته معلوم نیست چطور آن زمان که چریکها هنوز مسلمان بودند اینقدر مفلوک و افسرده نبودند، حالشان بد نبود و می‌توانستند هم چریک باشند، هم به سینما بروند و هم همسرداری، خانه داری و بچه داری کنند!

این است محصول سینمای فرمایشی‌ای که اختیارش در دست حاکمان فاسد و جنایتکار است. نه تنها نمی‌توان از چنین سینمایی انتظار داشت در خدمت منافع واپسگرایانه حاکمان کار نکند، بلکه حتی نمی‌توان انتظار داشت این سینما حداقلهای اخلاق و سبک کار حرفه‌ای سینمای بورژوایی در کشورهای پیشرفته جهان را رعایت کند، زیرا در کشورهای سرمایه داری پیشرفته دمکراسی بورژوایی حاکم شده اما در ایران حاکمان به شیوه قرون وسطایی حکم می رانند. اگر دمکراسی بورژوایی سعی می‌کند با برابری حقوقی شهروندان، آزادی‌های بورژوا – دمکراتیک و اعطای امتیازات کوچک به طبقات استثمار شونده، مردم تحت ستم را از دست زدن به اساس جامعه طبقاتی بازدارد، حاکمان در حکومت عقب مانده ایران چاره‌ای جز این ندارند که به ارزشها و روشهای قرون وسطایی متوسل شوند. آثار فرهنگی (یا بهتر است گفته شود ضد فرهنگی) نظیر فیلم سیانور، در یک جامعه دمکراتیک فقط می‌توانند نمونه خوبی برای آشنایی با یک سینمای فرمایشی ارائه دهند که هدفش توجیه فساد و جنایت و تبلیغ تحمل کردن آنهاست.

جواد راستی پور

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۶

توضیحات

۱- لنین، «ارزیابی انقلاب روسیه»، آوریل ۱۹۰۸.

۲- وحید افراخته (۱۳۵۴ – ۱۳۲۹) در دنیای واقعی یکی از مجاهدین مارکسیست بود که در تصفیه‌های درونی مجاهدین نقش داشت و بعدها زیر شکنجه‌های ساواک شکست و به همکاری با رژیم پرداخت اما علیرغم این همکاری اعدام شد.

۳- برای اطلاعات بیشتر در این باره به مقاله «وحید افراخته، تراژدی یک انسان» به قلم بهروز جلیلیان مراجعه نمایید.

۴- «علف‌های هرز»، محصول ۱۳۷۹، یک فیلم اکشن بی مایه است که در آن سربازان گمنام امام زمان توطئه خبیثانه اسرائیل را ناکام می‌گذارند!

۵- لنین، «چه باید کرد؟»، ۱۹۰۲.

۶- مصاحبه خمینی با لوموند، ۶ مه ۱۹۷۸.

وحید – آیا آنان که امروز رأی دادند، در مقابل تاریخ جوابگو خواهند بود؟

با پایان یافتن جنب‌وجوش مضحکه انتخابات، در پاره‌ای از نوشته‌ها و نقدهای نیروهای مخالف رژیم و تحریم کنندگان این انتخابات فرمایشی، دیده می‌شود که رأی‌دهندگان را مسئول ادامه حیات جمهوری اسلامی دانسته و آنان را محکوم‌به دمیدن جان تازه‌ای در بدن پوسیده جمهوری اسلامی می‌کنند. نظری کوتاه به وضعیت انتخابات در جمهوری اسلامی بیاندازیم و در پی آن، تأثیر رأی را نیز در این انتخابات فرمایشی بررسی کنیم.

هدف جمهوری اسلامی از مضحکه انتخابات همان است که از ۳۹ سال پیش بوده و به‌هیچ‌عنوان رأی مردم در این مضحکه در انتخاب رئیس‌جمهور معنی و مفهوم نداشته است. انتخابات در جمهوری اسلامی یک انتخابات مهندسی شده است که هر کاندیدایی را با هراندازه آراء که مایل بودند از صندوق‌ها درمی‌آورند و به شکل مترسک رئیس‌جمهور به نام آرای مردم به جامعه تحویل می‌دهند. جمهوری اسلامی انتخاباتی را به راه می‌اندازد، تا مردم از بین کاندیداهایی که رژیم از میان حامیان خود معرفی می‌کند، یکی را به‌عنوان ارباب و سرکوب‌کننده خود انتخاب نموده و در زیر سایه این ارباب، چشم به گشایش و بهتر شدن اوضاع سیاسی و اقتصادی داشته باشند. “انتخابات” سال ۸۸ به‌خوبی این مهندسی انتخابات را نشان داد که با حماقت و اهمال طرف دیگر این انتخابات، میرحسین موسوی و شرکا، خواسته و یا ناخواسته دست رژیم رو شد. متأسفانه بحرانی که انروز رژیم درگیر آن بود، بامهارت خاصی توسط خود میرحسین موسوی، رهبری نیروی به‌اصطلاح جنبش سبز به نرمش گرایید و خیل عظیم توده خشمگین و آزادی‌خواه و نیروهایی که چشم‌انتظار تغییرات در نظام بودند، فریب این رهبری بی‌خرد و پاره تن رژیم را خورده و بدون سازمان‌دهی و برنامه‌ریزی مشخص به خیابان‌ها ریختند و بخش عظیمی از این نیروها سرکوب شدند. به علت عدم حضور طبقه کارگر به‌صورت سازمان‌دهی شده و یکدست در این بحران و شورش مردمی، متأسفانه این بحران به یک اعتلای انقلابی تبدیل نشد و جنبش کاملن مردمی با نام جنبش سبز با خیانت رهبرانش با شکست روبرو شد. جوانان کشته و زخمی شده و تعداد کثیری نیز روانه کهریزک‌ها و زندان‌ها شدند.

رژیم از این حماقت و اهمال کاندیدای خود درس گرفت و پس‌ازآن با تاکتیک‌های نوینی وارد عرصه عمل گردید. برای مثال چهار سال پیش در مضحکه به‌اصطلاح انتخاباتی دوره یازدهم، روحانی این روباه مکار را در مرز فیلتر شورای نگهبان نگاه داشت و در اذهان عمومی چنان با ترفند وانمود نمود که خامنه‌ای با این روباه مشکل دارد و ایشان را به‌عنوان نیرویی اصلاح‌طلب و مخالف رهبری به پرده تئاتر انتخابات وارد کرد.

مردم نیز که از کشتار سال ۱۳۸۸ درس گرفته بودند، در حرکات اعتراضی خود سعی نمودند به نیروی رژیم زیاد چشم نداشته و در حرکات اعتراضی و اعتصابات حداقل آسیب را متحمل شوند. اما با تمام آگاهی و شناخت و درس‌آموزی از ضربات و شکست‌های گذشته، مردم بار دیگر بنا به منافع شخصی خود و تا حدی با امید واهی و چشم‌داشت به تغییر و تحول وارد میدان شده و به روحانی با نام جنبش بنفش رأی دادند.

اینکه رأی آن‌ها تا چه حد تأثیر داشت و توانست به آمدن روحانی بر مسند ریاست جمهوری کمک کند، شکی نیست که بی‌تأثیر بوده و روحانی از قبل به علت حضورش در بحران خارجی رژیم و مسئله تحریم‌ها، مهره اساسی و مهمی بوده و می‌توانست عاملی باشد که این بحران خارجی راکمی تنزل داده و در پس آن رژیم را از ورشکستگی سیاسی و بخصوص اقتصادی خارج کند.

روحانی با وعده‌ووعید کمک به بهبود وضعیت اقتصادی، رفع مشکلات جوانان، آزادی‌های سیاسی و اجتماعی و از بین بردن بحران داخلی….. بر سر کارآمد. او توانست در همان مرحله اول بحران حیاتی رژیم در خارج را حل کرده و تحریم‌ها را به هر قیمتی که شده بردارد. اما در عرصه داخلی بحران‌ها تشدید شد و وعده‌های روباه بنفش نتوانست کمکی برای مردم باشد. در حیطه سیاسی شاهد سرکوب بیشتر فعالین کارگری و معترضین و دستگیری‌ها و اعدام‌های بی‌شماری حتی نسبت به سال‌های قبل بودیم. در اوضاع اقتصادی ی نیز بحران تشدید شد و شاهد هرچه بیشتر فقیر شدن اقشار ضعیف جامعه و کارگران و زحمتکشان بودیم. بسته شدن کارخانجات و رشد بیکاری، اعتصابات و تظاهرات مداوم کارگران و زحمتکشان را جهت احقاق حقوق ازدست‌رفته‌شان در پی داشت که در این دوره به‌مراتب بیشتر از گذشته بود.

بااین‌همه پس از گذشت ۴ سال بر مسند قدرت تکیه زدن و بااین‌همه وعده‌ووعیدهای پوشالی، روباه مکار با نشان دادن کمی تردید جهت ادامه سرکوب و چپاول مردم به نام رئیس‌جمهور، در آخرین لحظات خود را کاندیدا نمود.

مهندسی رژیم کاملن حساب‌شده بود و حتی اپوزیسیون رژیم را نیز آشفته نمود. با آوردن رئیسی مهره‌ای که همانند احمدی‌نژاد قاتل نیروهای انقلابی در دهه ۶۰ بود، به‌اصطلاح انتخابات را ۲ قطبی نمود و به عوام نشان داد که در برابر روباه مکار و چهره محبوب اصلاح‌طلب‌ها، نیروی سفاک و قاتلی بنام رئیسی را علم نموده و با تبلیغات منفی پیرامون گذشته رئیسی، شرایطی را به وجود آورد که مردم باید بین بد و بدتر انتخاب کنند. به یکباره بخشی سیاسی ورشکسته در درون اصلاح‌طلبان، تحت تأثیر تبلیغات رژیم با ترس مواجه شده و دست به التماس برداشته و از همه مردم خواستار شرکت در انتخابات شدند تا رئیسی و مترسکی قاتل بر سرکار نیاید. کار به‌جایی رسید که حتی احمدی‌نژاد دلقک نیز در این بازی نقش خود را به‌خوبی ایفا نمود و بر دوقطبی بودن این انتخابات مهر تأیید زد و خود را نیز قطب سوم معرفی کرد. هرچند که از ابتدا مشخص بود که مورد تائید واقع نمی‌شود، ولی با هنرمندی تمام نقش خود را به‌خوبی ایفا نمود. جالب اینکه بخش بزرگی از به‌اصطلاح اپوزیسیون خارج از کشوری جاه‌طلب و همیشه در خدمت، گول این مسئله را خورد و تمام نیروی خود را بر روی افشای رئیسی متمرکز نمود و از اصل ماجرا به دور شد. هر چه بیشتر بر ماهیت کثیف رئیسی تکیه نمودند، چهره کریه روحانی را پاکیزه نموده و دررسیدن رژیم به اهدافش کمک فراوان نمودند.

رژیم برایش فرقی ندارد که چه کسی را بر مسند ریاست جمهوری بنشاند. هدف پیش بردن اهداف نظام سرمایه‌داری جمهوری اسلامی است. اصلاح‌طلب و اصولگرا هر دو در این مسیر قدم برداشته و فقط همان‌گونه که در بالا اشاره نمودم، مردم بایستی خود ارباب خود را انتخاب کنند. مردم با انتخاب خود، حق هرگونه شکایت را در این چهار سال از خود سلب نموده و به گوشه‌ای می‌خزند. عاملی تعیین‌کننده در مقابل سیاست‌های سرکوب نمی‌توانند باشند و تنها نظاره‌گر حیات این رژیم می‌باشند. رژیم نیز نتیجه آرای انتخاب فرمایشی را با حربه‌های خود در شرایط حساس در دست گرفته و از آن به‌عنوان ابزاری برای سرکوب خواسته‌های مردم استفاده می‌کند.

با این تفاصیل به‌هیچ‌عنوان نمی‌توان از مردم انتظار داشت که هر کس به هر دلیل و بهانه‌ای (دانشجوی بیکار برای مهر خوردن در شناسنامه و یا کارمند و کارگر شاغل برای ادامه حیات مجبور به رأی دادن می‌باشند) پای صندوق‌های رأی رفت و به یکی از کاندیدهای ریاست جمهوری رأی داد، بااراده و تصمیم آگاهانه خود به تداوم جمهوری اسلامی رأی داده است. به نظر من تمامی آنان که امروز رأی دادند، در مقابل تاریخ جوابگو نخواهند بود. نیروها و اشخاصی جوابگو می‌باشند که در نهادهایی ازجمله سپاه پاسداران، نیروهای بسیج، ارتش، اراذل‌واوباش سازمان‌یافته تحت پوشش سردارها و کلیت آخوندها سازمان‌یافته در ثبات رژیم تأثیر مستقیم دارند. کارمندان و مأموران سازمان‌های دولتی تحت پوشش سیاسی ایدئولوژیک که ماشین بوروکراتیک و ایدئولوژی رژیم را شامل می‌باشند. نیروهایی که تغییر حتی در ریاست جمهوری منافعشان را به خطر می‌اندازد و سرمایه‌های چندین هزارمیلیاردی‌شان مرهون وجود رژیم و روحانی بوده است. نیروهایی که در ویلاها و خانه‌های کاخ نمایشان زندگی می‌کنند. خارج نشینان توریست نما در ایران را نباید ازنظر دور داشت. اینان کسانی هستند که در برپا بودن رژیم نقش بسزایی داشته و تمامی آن‌ها با ۲ و حتی چند پاسپورت زندگی نموده و اکثر آنان در ایران سرمایه‌گذاری نموده‌اند. اینان پادوهای رژیم در خارج هستند که تغییر نظم موجود در ثبات اقتصادی‌شان تأثیر منفی داشته و تن به هر عملی می‌دهند تا این ثبات برایشان پابرجا باقی بماند. کسانی که امروز فکر می‌کنند روحانی به آن‌ها سرشت ازدست‌رفته ایرانی‌شان را بخشیده و احترام ازدست‌رفته آن‌ها را به ایشان بازگردانده است. کسانی که از سر تا بن در خدمت رژیم بوده و حتی در روز مضحکه انتخابات از پیش با آن‌ها تماس گرفته‌شده و به قشر خانم‌ها دستور داده‌شده تا به‌صورت بی‌حجاب، با آرایش و با پوشیدن دامن‌های کوتاه و شلوارک در محل صندوق رأی در سفارت‌خانه‌ها حاضر شوند، تا حیثیتی هم برای رژیم خریداری شود، که آزادی پوشش نیز وجود دارد. کسانی جوابگوی تاریخ خواهند بود که با شناخت کامل، صف‌ها را طویل نموده تا به جمهوری اسلامی حیثت نداشته را بازگردانند. کسانی که برایشان بی حقوق زنان، اسیدپاشی بر سروصورت دختران، گور خواب‌ها، کارتن‌خواب‌ها، کودکان کار، معتادان، کول بران، فقر، فحشا، زندان و اعدام مفهومی ندارد.

نیروهای سیاسی اپوزیسیون چپ و سرنگونی طلب، این بار برحسب تجربیات خود شعار تحریم فعال را داده و از توده‌های مردم و کارگران و زحمتکشان خواستند، تحریم غیرفعال و فقط شرکت نکردن در انتخابات را قدمی فراتر گذاشته و با شرکت در اعتصابات و تظاهرات‌های خیابانی، خشم و نارضایتی خود از رژیم را به نمایش گذاشته و حتی به درگیری جهت تغییر وضع موجود دست‌زده و بحران سیاسی رژیم را تشدید نموده و به یک اعتلای انقلابی تبدیل کنند. تبلیغات در این زمینه از طریق رسانه‌های مختلف اجتماعی و اینترنتی در حد بسیار مشاهده شد. ولی نتیجه مطلوب از آن حاصل نگردید. لذا در ادامه مبارزه علیه جمهوری اسلامی، امروز وظیفه تک‌تک نیروهای پیشرو و انقلابی در داخل کشور، سازمان‌دهی کمیته‌های مخفی کارخانه، کمیته‌های مخفی محیط کار و کمیته‌های مخفی محله و تلاش در جهت ارتباط دادن این کمیته‌ها در جهت سازمان‌دهی یک اعتصاب عمومی سیاسی چندین میلیونی در جهت رشد این بحران سیاسی رژیم به یک اعتلای انقلابی و یک قیام سراسری در جهت در هم شکستن ماشین سرکوب رژیم و سرنگون نمودن جمهوری اسلامی می‌باشد.

زنده‌باد آزادی – زنده‌باد سوسیالیزم

وحید – اول خرداد ۹۶