گزارشی کوتاه از مراسم اول ماه مه در پاریس

در مراسم اول ماه مه امسال در پاریس، تظاهرات از میدان باستیل در ساعت دو و سی دقیقه شروع و در میدان پلاس ایتالی پایان یافت . بنا به گزارش سندیکای س.ژ.ت . حدود ۵۵ هزار نفر در این تظاهرات شرکت کردند که همانند گذشته پلیس نصف این رقم و حتی کمتر از آن را اعلام کرد . در جریان تظاهرات در گیری‌های پراکنده‌ای رخ داد که مهم‌ترین آن شکستن شیشه‌های مک دونالد و همچنین شکستن شیشه‌های یک بنگاه فروش ماشینهای لوکس و به آتش کشیدن ماشین جلوی آن بود.

ایرانیان شرکت‌کننده چپ و کمونیست در تظاهرات به سه گروه مستقل از هم تقسیم شده بودند. فعالان سیاسی چپ ایرانی در سه گروه و در مکان‌های مختلف در تظاهرات اول ماه مه پاریس شرکت داشتند:

۱ – فعالین سازمان فداییان (اقلیت) به همراه شورای همبستگی با جنبش کارگری – پاریس

۲ – جمعی از انارکو سندیکالیست‌های پاریس

۳ – زنان ضد سنگسار

شعارهای مورد توافقی که توسط گروه اول در این تظاهرات مورد استفاده قرار گرفتند، عبارت بودند از: “سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی” و “زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم” در جلوی ماشین. در طرفین ماشین، شعار “ایجاد سندیکای مستقل حق مسلم کارگران ایران است” و “از کلیه جنبش‌های اجتماعی و سندیکایی در ایران حمایت می‌کنیم” و در پشت ماشین، شعار “زنده باد اول ماه مه روز همبستگی کارگران جهان”.

این گروه همراه با کامیون، در صفوف و کنار کارگران در تظاهرات اول ماه مه پاریس شرکت داشت.

گزارش از فعالین سازمان فداییان (اقلیت) – پاریس

روز جهانی کارگر، روز رزم مشترک کارگران جهان

۴ مه ۱۸۸۶، پلیس شیکاگو، به روی کارگرانی که در میدان “هی‌مارکت” شیکاگو گرد آمده بودند تا به قتل رفقای‌شان در روز قبل اعتراض کنند، آتش گشود. بهانه، بمبی بود که توسط فردی ناشناس به سوی پلیس پرتاب شده بود و به قتل یک پلیس و زخمی شدن چند تن انجامید. در پی انفجار بمب، پلیس کارگران را به گلوله بست. ده کارگر را کشت و تعدادی را زخمی کرد. سپس در محاکمه‌ای ناعادلانه، ۸ تن محکوم شدند: ۷ نفر به اعدام و یک نفر به ۱۵ سال زندان. از میان این ۷ نفر، چندی بعد، حکم دو نفر در نتیجه اعتراضات جهانی به حبس ابد تبدیل شد. یک کارگر در زندان خودکشی کرد و ۴ تن دیگر در نوامبر ۱۸۸۷ اعدام شدند.

در سال ۱۸۹۳، فرماندار ایالت ایلی‌نویز، ۳ کارگر جان به در برده از این محاکمات را آزاد کرد، زیرا بر اثر اعتراضات جهانی پرونده کارگران محکوم پس از حادثه “هی‌مارکت” را مطالعه کرد و دریافت این محاکمه، محاکمه‌ای سیاسی بوده است و نه جنایی و این کارگران بیگناه بودند.

از نظر سرمایه‌داران و نیروی سرکوب آنان، بایستی این کارگران به قتل می‌رسیدند، بسی دیگر دستگیر و زخمی می‌شدند تا جنبش “۸ ساعت کار روزانه” سرکوب شود. جنبشی که از سال ۱۸۸۴ بنا به فراخوان “کنفدراسیون اتحادیه‌های سازمان‌یافته و اتحادیه‌های کارگری ایالات متحده و کانادا” آغاز شده بود و روز اول ماه مه ۱۸۸۶ را روز تثبیت هشت ساعت کار روزانه اعلام کرده بود. آنان به کارفرمایان اولتیماتوم داده بودند که اگر تا اول ماه مه ۱۸۸۶ مطالبه کارگران عملی نشود، با اعتصابات گسترده کارگری روبرو خواهند شد. با بی‌اعتنایی کارفرمایان به این خواسته، چند صد هزار کارگر از روز اول ماه مه، دست به اعتصاب زدند. بزرگ‌ترین اعتصاب در شیکاگو با شرکت ۹۰ هزار کارگر بود. حوادث بعدی در پی این اعتصاب گسترده رخ داد.

هر چند این کارگران در راه مبارزه برای تحقق یکی از خواسته‌های کارگران جان باختند، اما مبارزات کارگران ادامه یافت. به همین دلیل در سال ۱۸۸۹، در اولین کنگره انترناسیونال دوم، برپایی تظاهرات جهانی در این روز به تصویب رسید و در دومین کنگره در سال ۱۸۹۱، اول ماه مه به عنوان روز جهانی کارگر به تصویب رسید. از آن زمان تاکنون، احزاب و سازمان‌های کمونیست و سوسیالیست، کارگران و اتحادیه‌های کارگری در اول ماه مه، تظاهرات و راه‌پیمایی برگزار کرده و سرانجام آن را، در بسیاری از کشورها، به عنوان “روز کارگر” و روز تعطیل رسمی تثبیت کردند.

امسال نیر صدها هزار کارگر در سراسر جهان، خیابان‌های شهرهای کوچک و بزرگ را با پرچم‌های سرخ در دست درنوردیدند تا همبستگی و عزم خود برای مبارزه با سرمایه‌داری را به نمایش بگذارند.

به تظاهرات اول ماه مه در چند کشور جهان نگاهی بیندازیم.

فرانسه: به دعوت سندیکاهای “ث ژت”، “اف اس او”، “سولیدار” و سندیکای دانشجویی “اونف” در شهرهای فرانسه تظاهرات اول ماه مه برگزار شد. راه‌پیمایی اول ماه مه فرانسه، امسال در میانه‌ی زنجیره‌ای از اعتصابات و اعتراضات برگزار شد که از سوی چهار سندیکای مهم فرانسه برای مقابله با یورش دولت فرانسه به دستاوردهای کارگران به مدت سه ماه فراخوانده شده‌اند. به گفته اتحادیه‌ها تنها در پاریس ۵۵ هزار نفر در تظاهرات اول ماه مه شرکت داشتند، در حالی که پلیس این رقم را ۲۰ هزار تن اعلام کرده است. مارش اول ماه مه که قرار بود در پاریس از میدان باستیل آغاز و تا میدان پلاس دی تالی ادامه یابد، به دلیل درگیری ۱۲۰۰ تن از آنارشیست‌ها موسوم به “بلوک سیاه” با پلیس، از همان ابتدا، به میدان زد و خورد تبدیل شد. پلیس می‌خواست به بهانه این درگیری‌ها، تظاهرات را متوقف کند، اما با پافشاری سندیکاها، تظاهرات انجام شد. با آن که سالیان سال است که زد و خوردهای بین “بلوک سیاه” و پلیس در شب اول ماه مه در بسیاری از شهرهای اروپا به بخشی از مراسم اول ماه مه تبدیل شده است، و به رغم آمادگی و حضور چشمگیرتر پلیس نسبت به سال‌های گذشته، پلیس فرانسه مدعی شده است، برای جلوگیری از وارد آمدن صدمه به تظاهرات‌کنندگان، در ابتدا مانع اقدامات تخریبی آن‌ها نشده است. به گزارش رسانه‌ها، طی این خشونت‌ها، ۲۰۹ تن بازداشت شدند.

اسپانیا: روز سه‌شنبه در بیش از ۷۰ شهر اسپانیا تظاهرات اول ماه مه برگزار شد. تظاهرات‌کنندگان در این روز، خواهان برابری جنسیتی، حقوق بازنشستگی و دستمزد بیش‌تر شدند. در بزرگ‌ترین تظاهرات اسپانیا که در مادرید انجام شد، هزاران نفر پشت شعار “زمان برنده شدن است” راه‌پیمایی کردند.

یونان: اتحادیه‌های “یسه”، “پامه”، اتحادیه سراسری استادان و معلمین (المه) احزاب سیاسی چپ‌گرا و سوسیالیست یونان، اتحادیه پزشکان و کارکنان دولت (اد – دی) از جمله سازماندهندگان تظاهرات امسال اول ماه مه در یونان بودند. در این روز حداقل سه تظاهرات در آتن فراخوان داده شده بود.

در یکی از گردهمایی‌ها در آتن، به فراخوان “پامه”، تجمع‌کنندگان در مقابل پارلمان گرد آمدند. کارگران در این روز به فشار کشورهای وام‌دهنده به یونان در اتخاذ سیاست‌های ریاضتی سخت‌گیرانه‌تر اعتراض داشتند. تظاهرات‌کنندگان، سپس به سوی سفارت آمریکا در این شهر راهپیمایی کردند. در سالونیک، دومین شهر بزرگ یونان، نیز تظاهرکنندگان در برابر کنسولگری آمریکا تجمع کردند، زیرا مخالفت با جنگ در سوریه، یکی دیگر از محورهای تظاهرات امسال یونان بود.

هم‌چنین در آتن، در یک اعتصاب سمبلیک به مناسبت روز کارگر، موزه‌ها تعطیل بودند، فرابرها در ساحل لنگر انداخته بودند و وسایل حمل و نقل عمومی از برنامه حرکت خود کاسته بودند.

روسیه: اول ماه مه، بیش از ۱۰۰ هزار نفر به خیابان‌های مسکو آمدند. به گفته فدراسیون اتحادیه‌ها، در حدود ۱۲۰ هزار نفر از میدان سرخ، راه‌پیمایی خود را آغاز کردند. در سنت‌پترزبورگ، دومین شهر بزرگ روسی، شهروندان ناخشنود از تلاش دولت برای محدودسازی آزادی فضای مجازی به تظاهرات رسمی اول ماه مه پیوستند تا اعتراض خود به فیلترینگ تلگرام را بیان کنند.

فیلیپین: در حدود ۵ هزار نفر از گروه‌های مختلف در نزدیکی کاخ ریاست جمهوری مانیل، علیه کوتاهی “رودریگو دوترته”، رئیس جمهور فیلیپین در تحقق وعده‌اش مبنی بر پایان بخشیدن به قراردادهای موقت تظاهرات کردند. آنان هم‌چنین خواهان افزایش دستمزدها، مقابله با بیکاری و توقف سرکوب اتحادیه‌های کارگری بودند.

کره جنوبی: هزاران عضو اتحادیه در سئول برای افزایش دستمزد و مطالبات دیگر از جمله تبدیل قراردادهای موقت به قراردادهای دائم با حقوق و مزایای مساوی به تظاهرات پرداختند. تخمین زده می‌شود در حدود ۱۰ هزار نفر در این تظاهرات شرکت داشتند. اعضای اتحادیه‌ها، هم‌چنین از دولت می‌خواستند برنامه بازسازماندهی صنایع کشتی‌سازی و اتومبیل‌سازی را کنار بگذارد و ادغام‌های کلان شرکت‌ها را اصلاح کند.

اندونزی: در حدود ۱۰ هزار کارگر در نزدیکی کاخ ریاست جمهوری در جاکارتا دست به تظاهرات زدند. خواسته آنان، توقف برون‌سپار‌ی‌ها و افزایش دستمزد بود.

کامبوج: در حدود ۲۰۰۰ کارگر پوشاک در پارکی در پنوم‌پنه، پایتخت کامبوج گرد آمدند تا در تظاهرات فراخوانده از سوی اتحادیه کارگران پوشاک شرکت کنند. کارگران قصد داشتند با راه‌پیمایی به سوی مجلس ملی از قانون‌گذاران بخواهند به مسایل کارگران توجه کنند، اما پلیس ضد شورش مانع شد.

ترکیه: در راه‌پیمایی مبارزه‌جویانه اول ماه مه در استانبول، زمانی که تظاهرات‌کنندگان کوشیدند به سوی میدان تکسیم در استانبول راه‌پیمایی کنند، با سرکوب پلیس مواجه شدند و دست کم ۴۵ نفر دستگیر شدند. میدان تکسیم، برای جنبش کارگری ترکیه جنبه سمبلیک دارد، زیرا در اول ماه مه ۱۹۷۷، فردی از یک ساختمان در نزدیکی میدان، به سوی جمعیت آتش گشوده و ۳۴ نفر را کشت. دولت ترکیه پیش از آن اعلام کرده بود، به دلایل امنیتی، تجمع در میدان تکسیم ممنوع است. به همین دلیل خیابان‌های منتهی به میدان تکسیم را مسدود کرده بود، اما اجازه داد چندین تن از نمایندگان اتحادیه‌ها در پای بنای یادبود آن‌جا دسته گل بگذارند. مطالبه کارگران ترکیه در این روز، دستمزد بیش‌تر و بهبود شرایط کار بود.

فعالان و هواداران سازمان فدائیان( اقلیت) نیز در شهرهای چندین کشور جهان در تجمعات و راهپیمائی‌های کارگران حضوری فعال داشتند.

در اول ماه امسال، کارگران در سراسر جهان به خیابان‌ها رفتند، تا شرایط کار بهتری را طلب کنند. دستمزدهای بیش‌تر، لغو قراردادهای موقت، توقف تهاجم دولت‌های سرمایه‌داری به دستاوردهای کارگران. کارگران ایران نیز، در این علاوه بر این مطالبات مطالباتی فراتری داشتند. گرچه در بسیاری از کشورهای جهان، اول ماه مه، تعطیل رسمی است، ایران از جمله کشوهایی است که نه تنها این روز، تعطیل نیست، بلکه سالهاست که دولت‌ مجوز راه‌پیمایی برای کارگران صادر نمی‌کند، به جز در مواردی به تشکیلات دولتی خانه کارگر. گرچه تمامی سرکوب‌ها و بگیر و ببندها مانع نشده است کارگران از برپایی مراسم‌های گوناگون به مناسبت روز جهانی کارگر در اشکال متنوع، از تجمعات کوچک کارگری گرفته تا گلگشت‌ها و راه‌پیمایی خودداری کنند.

امسال نیز، به جز تجمع تشکیلات دولتی خانه کارگر، کارگران و سندیکاهای مستقل کارگری کوشیدند مراسم اول ماه مه را برگزار کنند. پیش از اول ماه مه (۱۱ اردیبهشت) یک بیانیه با امضای “سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی”، “سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه”، “گروه اتحاد بازنشستگان” و “کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل‌های کارگری” با ۱۵ خواسته و بیانیه دیگری با نام “کمیته برگزاری مراسم اول ماه مه” متشکل از “سندیکای نقاشان استان البرز”، “کانون مدافعان حقوق کارگر”، “انجمن صنفی کارگران برق و فلز کرمانشاه”، “اتحادیه آزاد کارگران ایران”، “کمیته پیگیری ایجاد تشکل‌های کارگری” با ۱۲ خواسته منتشر گردید.

مطالبات این نهادهای کارگری به جز مطالبات عموم کارگران جهان از جمله افزایش حداقل دستمزد و برچیدن قراردادهای موقت، ویژگی‌های دیگری نیز داشت که از شرایط خاص ایران برمی‌خیزند. از جمله “حق ایجاد سندیکاها و تشکلات مستقل کارگری”، “آزادی از زندان کارگران، معلمان و زندانیان سیاسی”، “توقف برخوردهای امنیتی و دستگیری‌ و حبس کارگران”، “آزادی اعتصاب و راه‌پیمایی و عقیده و بیان”، “برابری حقوقی زن و مرد”. روز سه‌شنبه نیز، به روال هر ساله، سندیکاها و تشکل‌های کارگری و کارگران هر یک به شکلی، روز جهانی کارگر را گرامی داشتند. و جمهوری اسلامی نیز به روال هر ساله، با یورش به تجمعات کارگران و نهادهای کارگری مستقل، تعدادی را ضرب و شتم و تعدادی را دستگیر کرد.

کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی: تعدادی از رانندگان و کارگران شرکت واحد در پایانه آزادی تهران در جمع رانندگان خطوط بی آر تی حاضر شدند و این روز را گرامی داشتند.

کارگران شرکت هفت‌تپه: جمعی از کارگران به مناسبت این روز جشنی برگزار کردند. مراسم با خواندن تاریخچه این روز شروع شد و در پایان با خوردن شیرینی و گرفتن عکس توسط چند تن از شرکت‌کنندگان مراسم به پایان رسید.

کمیته برگزاری اول ماه مه: به فراخوان این کمیته تعدادی از کارگران و بازنشستگان در مقابل مجلس شورای اسلامی گرد آمدند. بنا به گزارش‌ها، تظاهرات‌کنندگان شعارهایی مانند “نان، مسکن، آزادی حق مسلم ماست”، “حقوق‌های نجومی، فلاکت عمومی”، “کارگر، معلم، دانشجو، اتحاد اتحاد”، “کارگر زندانی آزاد باید گردد”، “معلم زندانی آزاد باید گردد”، “زندانی سیاسی آزاد باید گردد”، “اعتراض، تشکل، اعتصاب، حق مسلم ماست” سر دادند. این تظاهرات که با کنترل شدید پلیس و نیروهای امنیتی و پلیس برگزار می‌شد، پس از قرائت قطعنامه فراخوان‌دهندگان با یورش نیروهای سرکوب رژیم به تجمع‌کنندگان و پاره کردن بنرها و شعارها روبرو شد و بر اثر مقاومت تظاهرات‌کنندگان، پلیس تعدادی از آنان را بازداشت کرد.

در تجمع دیگری که به فراخوان نهاد دولتی خانه کارگر برگزار شد، گرچه شعارها، بنرها و پلاکاردها همه از سوی برگزارکننده تهیه شده بود، اما تعدادی از کارگران آگاه نیز در مراسم حضور یافتند و شعار “درود بر کارگر، مرگ بر ستمگر” سر دادند. هرچند آنان نیز مورد یورش پلیس قرار گرفته و تنی چند بازداشت شدند.

سقز: روز سه شنبه، ۱۱ اردیبهشت برابر با اول ماه مه روز جهانی کارگر، نیروهای لباس شخصی به صفوف کارگرانی که برای بزرگداشت روز جهانی کارگر در میدان کارگران ساختمانی (منطقه چمی ولی خان) گرد آمده بودند، حمله کرده و بعد از یک ساعت درگیری با کارگران، چند نفر را زخمی و دستگیر کردند.

مریوان: روز اول مه (۱۱ اردیبهشت ۹۷) جمعی از کارگران و فعالین کارگری مریوان در شهرک صنعتی اقدام به برگزاری مراسم روز جهانی کارگر کردند. ابتدا این مراسم با سخنرانی یکی از کارگران در مورد اهمیت روز کارگر شروع شد. سپس شرکت‌کنندگان به راه‌پیمایی پرداختند که تعدادی دیگر از کارگران نیز به آن‌ها پیوستند. پس از پخش شیرینی و سخنرانی یکی دیگر از کارگران و ابراز همبستگی کارگران مریوان با طبقه کارگر جهانی، مراسم پایان یافت.

سنندج: علیرغم فشارها و احضارها در سنندج برای جلوگیری از برگزاری مراسم اول ماه مه، کارگران این شهر در خیابان نایسر راه‌پیمایی کردند.

یزد: در یزد نیز کارگران در خیابان‌ها راهپیمائی کردند و شعار کارگر بیدار است، از استثمار بیزار است سر دادند.

همان گونه که ۱۶۲ سال پیش، پلیس آمریکا با قتل و حبس کارگران نتوانست کارگران را سرکوب کرده و از مبارزه بازدارد، بلکه این سرکوب خونین عزم کارگران را چنان استوار کرد که روز آن پیکار را به نماد رزم طبقه کارگر سراسر جهان بدل ساخت، جمهوری اسلامی، نیز، با تمام نیروی پلیس و امنیتی و اوباش‌اش نخواهد توانست مانع پیشروی جنبش کارگری گردد. این جنبش هر چند گاه آرام و گاه با گام‌های بلند به جلو می‌رود و جایگاه شایسته خود را در مبارزه طبقاتی خواهد یافت.

رزم‌مان پر توان باد

گرامی باد روز جهانی کارگر

متن کامل نشریه کار شماره ۷۷۲ در فرمت پی دی اف

 

دیکتاتوری پرولتاریا -مارکس و اهمیت درهم‌شکستن ماشین دولتی بورژوایی

“سوسیال دموکراتِ عامی که اخیرا واژه دیکتاتوری پرولتاریا دوباره به گوش‌اش خورده، از شنیدنِ آن به وحشتی سلامت‌بخش دچار شده است. بسیار خوب، آقایان، خیلی مایلید بدانید این دیکتاتوری چه‌گونه چیزی است؟ نگاهی به کمون پاریس بیندازید، خواهید دید که این همان دیکتاتوری پرولتاریاست” (فردریش انگلیس – مقدمه بر چاپ آلمانی ۱۸۹۱ جنگ داخلی فرانسه).

 

یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای تئوریک مارکس، ماتریالیسم تاریخی بود. مارکس نشان داد که تاریخ تاکنونی جوامع بشری، تاریخ مبارزه طبقاتی‌ست، اما وجود طبقات خود محصول مرحله‌ای از تکامل جوامع بشری‌ست. سرمایه‌داری همراه با خود گورکن خود یعنی پرولتاریا را پدید می‌آورد و پرولتاریا که در مبارزه با سرمایه‌داری چیزی برای از دست دادن ندارد، با خلع‌ید از خلع‌ید کنندگان، نقطه‌ی پایانی بر این مرحله از تکامل جوامع بشری – جامعه طبقاتی – می‌گذارد.

مانیفست کمونیست که اولین بار در فوریه ۱۸۴۸ انتشار یافت، با شعار “کارگران جهان متحد شوید”، ضمن بیان روشن خصلت انترناسیونالیستی پیکار طبقه کارگر، اعلام جنگی بود علیه نظام سرمایه‌داری، علیه نظام طبقاتی، نظام مبتنی بر استثمار و حاکمیت اقلیتی کوچک بر اکثریت بزرگ جامعه.

مارکس در این اثر ضمن تشریح برخی از خصوصیات جامعه‌ی کمونیستی می‌نویسد: “تمام جنبش‌های تاریخی پیشین یا جنبش اقلیت و یا به سود اقلیت بوده است. جنبش پرولتری جنبش خودآگاه و مستقلِ اکثریتی عظیم و به سودِ اکثریت است”.

وی در ادامه توضیح می‌دهد که پرولتاریا برای تحقق اهداف خود، قدرت سیاسی را به تصرف درآورده و با لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، خصلت طبقاتی مالکیت را از بین می‌برد. وی می‌نویسد: “ما فقط می‌خواهیم خصلت تباه کننده‌ی تملکی را از بین بریم که موجب می‌شود کارگر فقط به این دلیل زنده بماند که بر سرمایه بیفزاید و فقط تا جایی زنده می‌ماند که منافع طبقه حاکم ایجاب می‌کند”.

وی در ادامه به تشریح بیشتر این مساله پرداخته و می‌نویسد: “نخستین گام انقلاب کارگری برکشیدن پرولتاریا به مقام طبقه حاکم و پیروز شدن در نبرد برای دمکراسی است. پرولتاریا از برتری سیاسی خود برای بیرون کشیدن تدریجی سرمایه از چنگ بورژوازی، متمرکز کردن تمام ابزارهای تولید در دست دولت، یعنی پرولتاریایی که به عنوان طبقه حاکم متشکل شده، استفاده خواهد کرد و با شتابی هر چه بیشتر تمام نیروهای تولیدی را افزایش خواهد داد. البته چنین اقدامی در آغاز کار فقط با دست‌اندازی‌های مستبدانه به حقوق مالکیت و شرایط تولید بورژوازی ممکن است” (تاکید از ماست).

مارکس در ادامه ضمن برشمردن وظایف دولت پرولتری که می‌تواند در کشورهای گوناگون متفاوت باشد، به زوال دولت پرولتری می‌پردازد: “هنگامی که در روند تکامل، تمایزات طبقاتی ناپدید شود و تمام تولید در دستِ اجتماعی عظیم از همه ملت متمرکز گردد، قدرت عمومی خصلت سیاسی خود را از دست خواهد داد. قدرت سیاسی، به معنای راستین آن، صرفا قدرت متشکل یک طبقه برای سرکوب طبقه دیگر است. پرولتاریا در جریان پیکار خویش بر ضد بورژوازی، بنابه ضرورت اوضاع و احوال، خود را به صورت یک طبقه متشکل و با انقلاب خود را به طبقه حاکم تبدیل می‌کند. پرولتاریا در این مقام ضمن آن‌که با توسل به قهر شرایط کهن تولید را از میان می‌برد، همراه با آن، شرایط موجودیت تضادهای طبقاتی و به طور کلی تمام طبقات و بدین سان سلطه خویش را به عنوان یک طبقه از میان برخواهد داشت. به جای جامعه‌ی کهنه‌ی بورژوازی با طبقات و تضادهای طبقاتی‌اش، اجتماعی خواهیم داشت که در آن تکامل آزاد هر فرد شرط تکامل آزاد همگان است”.

مارکس در این اثر به رغم توضیح ضرورت کسب قدرت سیاسی توسط پرولتاریا با انقلاب کارگری، وظایف و حتا زوال این دولت، از عنوان “دیکتاتوری پرولتاریا” برای دولت کارگری، استفاده نمی‌کند.

اولین بار مارکس در کتاب “مبارزه طبقاتی در فرانسه” که از پاییز ۱۸۴۹ تا زمستان ۱۸۵۰ به صورت سلسله مقالاتی برای مجله تئوریک “اتحادیه کمونیست‌ها” انتشار یافت از “دیکتاتوری پرولتاریا” برای توصیف دولت کارگری استفاده کرد.

مارکس با بیان این‌که “پرولتاریا به جای آن که دولت موقت را مغلوب نماید آن را تحکیم نمود”، می‌نویسد: “پرولتاریا تازه پس از شکستش به این حقیقت ایمان آورد که کوچکترین بهبود وضعش در محدوده جامعه بورژوایی خیالی بیش نیست… پرولتاریا به جای خواست‌هایی که به کمک آن‌ها می‌کوشید از جمهوری فوریه آوانس بگیرد، خواست‌هایی که ظاهرا پُرشور و حرارت ولی در محتوا تنگ‌نظرانه – و گذشته از آن – بورژوایی بودند، فراخوان جنگ جسورانه و انقلابی را در داد: سرنگونی بورژوازی! دیکتاتوری طبقه کارگر!”.

مارکس در بخش دیگری از این کتاب با نقد سوسیالیسم تخیلی، در توضیح سوسیالیسم انقلابی پرولتری این‌چنین ادامه می‌دهد: “پرولتاریا هر چه بیشتر به گِرد سوسیالیسم انقلابی، به گِرد کمونیسم که بورژوازی خود برای آن نام بلانکی را اختراع کرده است، جمع می‌شود. این سوسیالیسم اعلام تداوم انقلاب، دیکتاتوری طبقاتی پرولتاریا به‌مثابه نقطه گذار ضروری به الغاء اختلافات طبقاتی به‌طور کلی است، جهت الغاء همه مناسبات تولیدی که این اختلافات بر آن‌ها مبتنی هستند، جهت الغاء همه روابط اجتماعی منطبق با این مناسبات تولیدی، جهت دگرگونی کلیه ایده‌هایی است که منبعث از این روابط اجتماعی می‌باشند“.

اما نکته مهمی که هنوز باقی مانده این بود که پرولتاریایی که قدرت سیاسی را کسب می‌کند، با دولت باقی مانده از مناسبات پیشین چه باید بکند؟ آیا طبقه کارگر می‌تواند همان دولت را در خدمت اهداف خود بگیرد؟! با ارتش و دستگاه بوروکراسی به جا مانده از مناسبات گذشته چه باید می‌کرد؟! و دیگر سوالاتی که کمون پاریس به همگی آن‌ها پاسخ می‌دهد.

اهمیت کمون پاریس و تجارب آن به اندازه‌ای بود که مارکس و انگلس در پیشگفتار چاپ آلمانی مانیفست در سال ۱۸۷۲ به لزوم تغییر قسمت‌هایی از مانیفست در نتیجه‌ی تجارب کمون تاکید کردند.

مارکس در این پیشگفتار می‌نویسد: “با آن که در طول ۲۵ سال اخیر شرایط سخت تغییر کرده است، اصول عامی که در مانیفست بیان شده، امروز نیز به طور کلی صحت کامل خود را حفظ کرده است. این جا و آن جا می‌بایست برخی نکات اصلاح شود. “مانیفست” خود تصریح می‌کند که کاربرد عملی این اصول در هر مکان و هر زمان به چگونگی اوضاع و احوال تاریخی موجود بستگی خواهد داشت و بدین جهت برای اقدامات انقلابی طرح شده در پایان بخش دوم، به هیچ‌وجه اهمیت مطلق در نظر گرفته نشده است. با توجه به پیشرفت عظیم صنایع بزرگ در طول بیست و پنج سال اخیر و هم روند با آن، پیشرفت‌هایی که در زمینه تشکل حزبی طبقه کارگر صورت گرفته است و نیز با توجه به تجارب عملی ناشی از انقلاب فوریه و سپس از آن هم بیشتر تجارب عملی ناشی از کمون پاریس – که در آن پرولتاریا برای نخستین بار قدرت سیاسی را طی دو ماه در دست داشت – برخی مواد این برنامه امروز کهنه شده است.

کمون به ویژه این مطلب را به ثبوت رساند که طبقه کارگر نمی‌تواند ماشین دولتی حاضر و آماده را صاف و ساده تصرف کند و آن را برای تحقق هدف‌های خویش به کار اندازد…. ولی “مانیفست” یک سند تاریخی است که ما دیگر خود را به تغییر آن محق نمی‌دانیم. شاید برای چاپ بعدی بتوان مقدمه‌ای تهیه کرد که فاصله میان سال ۱۸۴۷ تا امروز را دربرگیرد. اقدام به تجدید چاپ کنونی “مانیفست” برای ما چنان ناگهانی بود که فرصتی برای این کار باقی نمی‌گذاشت” (تاکیدات از ماست).

کمون پاریس اولین حکومت کارگری

اما کمون پاریس این نخستین حکومت کارگری چگونه حکومتی بود که تجارب‌اش تا این اندازه اهمیت داشت؟!

انگلس در پیش‌گفتار خود بر “جنگ داخلی در فرانسه” که در سال ١٨٩١ و در بیستمین سالگرد کمون پاریس به نگارش درآمده، و لنین آن را آخرین کلام مارکسیسم در رابطه با مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا نامیده، می‌نویسد: “توسعه‌ی اقتصادی و سیاسیِ فرانسه، از ١٧٨٩ تا به امروز، سبب گردید که از پنجاه سال پیش تاکنون، هیچ انقلابی در پاریس صورت نگرفته که خصلتِ پرولتاریایی نداشته است، چندان که پس از هر پیروزی، پرولتاریا که آن پیروزی را با خون خود به دست آورده، با مطالباتِ خاصِ خودش وارد صحنه می‌شده است”. در این میان می‌توان انقلاب ١٨٧١ فرانسه را که به کمون پاریس منجر شد، بارزترین و برجسته‌ترین حضور پرولتاریای پاریس دانست.

انگلس سپس به کمون و تجارب آن می‌پردازد. وی در نقد برخی از اقدامات کمون می‌نویسد: “”اعضای کمون به دو گروه تقسیم می‌شدند: اکثریت‌شان از هواداران بلانکی بودند که پیش از آن در ترکیب کمیته مرکزی گارد ملی دست بالا را داشتند، و اقلیتی که از اعضا “انجمن بین‌المللی دفاع از حقوق کارگران” بودند و بیشترشان از سوسیالیست‌های طرفدار پرودون تشکیل می‌شد. در مجموع، سوسیالیست بودن هواداران بلانکی در آن زمان فقط به خاطر سرشت انقلابی و پرولتاریایی‌شان بود. تنها گروه کوچکی از آنان بودند که در پرتو تعالیم ویّان (Vaillant) که سوسیالیسم علمی آلمان را می‌شناخت، موفق شده بودند به روشنی بیشتری درباره اصول سوسیالیسم برسند. از همین جا معلوم می‌شود چرا بسیاری از مسائل، از لحاظ اقتصادی که از دید امروزی ما کمون می‌بایست آن‌ها را مورد توجه قرار دهد، به غفلت برگزار شده بود. مهم‌ترین مطلبی که درک آن دشوار به نظر می‌رسد رعایتِ توام با تقدسی است که اعضاء کمون برای بانک فرانسه قائل شدند و در مقابل درهای آن متوقف گردیده، دست به اقدامی نزدند. این کار البته یک خطای سیاسیِ سنگینی هم بود. اگر بانک به دست مبارزان کمون می‌افتاد آن‌قدر مهم بود که به بیشتر از ده هزار گروگان در دست‌شان می‌ارزید. معنای این کار آن بود که تمامیِ بورژوازی فرانسه یکپارچه روی حکومتِ ورسای برای عقد قرارداد صلح با کمون فشار بیاورد. با همه این گونه موارد اشتباه و خطا، باید گفت شگفت‌انگیزترین وجه کار کمون، کیفیت کارهای درستی بود که به دست کمونِ متشکل از هواداران بلانکی و پرودون انجام گرفت”.

انگلس در ادامه به همان اقدامات شگفت‌انگیر کمون می‌پردازد: “یکی از فرمان‌های صادر شده از سوی کمون که دورادور مهم‌ترین فرمان‌اش بود، صحبت از ایجاد سازمانی برای صنعت بزرگ و حتا کارخانه می‌کرد که نه تنها می‌بایست بر مبنای تاسیس انجمن کارگران در هر کارخانه شکل بگیرد بلکه قرار بود همه این انجمن‌ها در یک فدراسیون بزرگ گرد هم آیند. خلاصه، نوعی از سازمان که چنان‌که مارکس در جنگ داخلی می‌گوید، سرانجام می‌بایست به ایجاد کمونیسم، یعنی چیزی که درست نقطه‌ی مخالف آیین پرودون بود، بینجامد. و به همین دلیل هم بود که رویداد کمون در واقع گور مکتب پرودونی سوسیالیسم را کند”(تاکید از ماست).

انگلس با تشریح ساختار دولت و نقش ارتش، پلیس سیاسی و دستگاه اداری در سرکوب و استمرار حاکمیت طبقه‌ی حاکم این‌گونه ادامه می‌دهد: “کمون یکسره به این نتیجه رسید که طبقه کارگر، پس از دست یافتن به قدرت، نمی‌تواند جامعه را به کمک همان ماشین دولتیِ گذشته اداره کند؛ این طبقه کارگر، برای این که سلطه طبقاتی خودش را که به تازگی به چنگ آورده بود دوباره از دست ندهد، می‌بایست، از یک سو، آن ماشین سرکوب گذشته را که علیه خود او به کار گرفته شده بود از میان بردارد، ولی از سوی دیگر تدابیری اتخاذ کند که قدرت تفویض شده به گماشتگان و کارمندانی که خود او برای اداره جامعه مامور می‌کرد، همواره و بدون استثناء پس گرفتنی باشد” اما کمون برای رسیدن به این هدف چه اقداماتی صورت داد؟ انگلس جواب می‌دهد: “کمون برای آن که به همین بلای اجتناب‌ناپذیر در همه نظام‌های پیشین، یعنی تبدیل شدن دولت و اندام‌های دولتی از خدمتگزاری جامعه به خدایگان مسلط بر جامعه، دچار نشود دو وسیله کارآمد را به کار برد. نخست این که گزینش همه مقامات در دستگاه‌های اداری، قضایی و آموزشی را تابع انتخاب بر مبنای آراء عمومی کرد و در نتیجه، بنا را بر این نهاد که آن مقامات در هر لحظه پس گرفتنی باشند. دوم این که، دستمزد خدمات را، از پایین‌ترین تا بالاترینِ آن‌ها، معادل همان دستمزدی قرار داد که دیگر کارگران دریافت می‌داشتند… این طرز درهم شکستن پایه‌های قدرت دولتی به نحوی که تا آن زمان مرسوم بود و نشاندن قدرتی جدید، قدرتی به راستی دمکراتیک، به‌جای آن موضوعی است که در بخش سوم جنگ داخلی در فرانسه به تفصیل شرح داده شده است”(۶) (تاکید از ماست).

از این جا انگلس ما را به متن اصلی جنگ داخلی در فرانسه و خطابه‌ی سوم مارکس ارجاع می‌دهد.

مارکس در شورای عمومی انترناسیونال اول، ابتدا به افشای ماهیت چهره‌هایی چون “تی‌یر” می‌پردازد که سعی می‌کنند در شرایط انقلابی، با عوض کردن چهره، رهبری انقلاب را در دست گرفته و بدون ایجاد تغییری در ساختار قدرت دولتی، آن را علیه انقلاب به‌کار گیرند. سپس مارکس به کمون می‌پردازد: “از ١٨ مارس تا لحظه‌ی ورود سپاهیان ورسای به پاریس، انقلاب پرولتری به‌قدری از دست یازیدن به اعمال خشونت‌آمیزِ مرسوم در انقلاب‌ها و از آن بالاتر در ضد – انقلاب‌های طبقات بالا پرهیز کرد که رقبایش هیچ حرف و حدیثی برای گرفتن و ابراز خشم خود نیافتند مگر اعدام دو ژنرال به نام‌های لوکنت و کله‌مان توماس و قضیه میدان واندوم”. سپس وی به توضیح هر کدام از این موارد می‌پردازد: “یکی از افسران طرفدار بناپارت که در حمله شبانه مونمارتر شرکت داشت، یعنی ژنرال لوکنت، چهار بار به هنگ ٨١ جبهه فرمان داده بود که به روی مردم بی‌سلاح، در میدان پیگال تیراندازی کنند و چون افرادش از اجرای این دستورها سرباز زده بودند به همه آنان به نحو وحشیانه‌ای ناسزا گفته بود و افرادش هم، به جای تیراندازی به زنان و کودکان، خود او را پای دیوار گذاشتند و تیرباران‌اش کردند. عادت‌های ریشه‌داری که سربازان در مکتب دشمنان طبقه ‌کارگر با آن‌ها آشنا شده‌اند، به محض قرار گرفتن آنان در کنار طبقه کارگر، بدیهی است که یک‌دفعه عوض نمی‌شود. همین گونه سربازان بودند که کله‌مان توماس را اعدام کردند”. وی هم‌چنین در مورد “قضیه میدان واندوم” نیز توضیح می‌دهد که چگونه طرفداران سلطنت و حکومت ورسای دست‌دردست‌ یک‌دیگر به بهانه‌ی تظاهرات مسالمت‌آمیز به خیابان آمدند. آن‌ها در حالی که مسلح بودند، به خلع سلاح گارد ملی پرداختند و تنها در این شرایط بود که گارد ملی در جواب آتش تفنگ ضد انقلاب، به روی آن‌ها آتش گشود و آن‌ها با ترک صحنه‌ی نبرد فرار کردند، در حالی که تعدادی زخمی و دو عضو گارد ملی به دست آن‌ها کشته شده بودند.

مارکس هم‌چنین در این سخنرانی به صدور فرمان ٧ آوریل کمون اشاره می‌کند که در آن به مقابله به مثل در برابر اعمال وحشیانه‌ی حکومت ورسای در قبال اسرا و زندانیان وابسته به کمون اشاره شده بود که منجر به توقف در اعدام زندانیان توسط حکومت ورسای گردید. اما، زمانی که حکومت ورسای فهمید این تهدید تنها یک بلوف بوده است و کمون کسی را اعدام نکرده و نمی‌کند، بار دیگر اعدام زندانیان را آغاز کرد که تا نفر آخر هم ادامه یافت.

مارکس در بخش بعدی و بسیار مهم این خطابه به توضیح خصوصیات دولت از نوع کمون به‌عنوان یک حکومت کارگری می‌پردازد. وی می‌گوید: “در سپیده‌دم ۱۸ مارس، پاریس با شنیدن فریاد رعدآسای “زنده باد کمون” از خواب بیدار شد. ببینیم این کمون چگونه چیزی است. این ابولهولی که شنیدن نام آن خاطر بورژواها را آشفته می‌سازد، چیست؟”.

وی با نقل قول کوتاهی از بیانیه ۱۸ مارس کمیته مرکزی کمون، ادامه می‌دهد: “طبقه کارگر نمی‌تواند به این بسنده کند که ماشین دولتی به صورت موجودش به دست وی بیافتد و او فقط بکوشد که این ماشین را در جهت منافع خودش به کار اندازد”. در ادامه با بیان این که “خصلت سرکوبگرانه قدرت دولتی پس از هر انقلاب به نحو بیش از پیش بارزتری آشکار شده است”، به تغییرات شگرفی که کمون بوجود آورد از قبیل الغاء ارتش دائمی، حذف نقش کلیسا، سیستم حکومتی ارزان که هم قانون‌گذار و هم مجری است و هر لحظه قابل تغییر و انجام همین تغییرات در سیستم قضایی می‌پردازد، تغییراتی که می‌بایست برخلاف انقلابات گذشته نه فقط خصلت استبدادی قدرت دولتی را از آن بگیرد بلکه مقدمه‌ای باشد برای حذف کامل دولت. چرا که کمون حکومت اکثریت، حکومت استثمار شدگان بود.

مارکس در توضیح این که کمون چگونه حکومتی بود این‌گونه ادامه می‌دهد: “پاریس فقط از آن رو می‌توانست مقاومت کند که به علت محاصره شدن از سوی دشمن، از شرّ ارتش – موجود – خلاص شده و جای آن را به نوعی گارد ملی داده بود که توده بدنه آن از کارگران تشکیل می‌شد. همین وضع داده شده‌ی عینی بود که اکنون می‌بایست آن را به نهادی پایدار تبدیل کرد. به همین دلیل، نخستین فرمان کمون در مورد الغاء ارتش دائمی و جانشین کردن آن با مردم مسلح بود.

کمون از مشاوران شهری که با رای عمومی مردم در نواحی گوناگون شهر برگزیده می‌شدند تشکیل می‌شد. این افراد در هر لحظه‌ای پاسخگو بودند و مقام‌شان پس گرفتنی بود. اکثریت این اعضاء البته از کارگران یا از نمایندگان سرشناس طبقه کارگر بودند. کمون می‌بایست نه یک اندام پارلمانی، بلکه یک هیات اجرایی عمل‌کننده، یعنی اجرایی و قانونگذار در عین حال باشد. نیروی انتظامی به جای آن که هم‌چنان ابزار حکومت مرکزی باشد، بیدرنگ از عناوین سیاسی‌اش محروم گردید، و تبدیل به ابزاری در دست کمون شد، ابزاری پاسخگو که در هر لحظه می‌توانست مقام‌اش را از دست بدهد. در مورد تمامی کارکنانِ همه دیگر شاخه‌های خدمات اداری نیز به همین سان عمل شد. کار عمومی در خدمت دستگاه اداری از خود اعضاء کمون گرفته تا پایین‌ترین مرتبه دستگاه اداری، کاری بود که می بایست با مزدی معادل مزد کارگری انجام گیرد… به محض برانداختن ارتش دائمی و نیروی انتظامی، این دو ابزار مادیِ اعمال قدرت در حکومت سابق، کمون همت بر آن گماشت که ابزار معنوی سرکوب، یعنی قدرت کشیشان را براندازد، فرمانی در جهت جدایی کلیسا و دولت و خلع مالکیت از همه کلیساها، البته در حدی که آن‌ها به هیات‌های زمیندار و مالک تبدیل شده بودند، صادر گردید…

کمون شعار حکومت به بهاء ارزان را که شعار همه انقلاب‌های بورژوایی است، با الغاء دو سرچشمه‌ی اصلی هزینه‌های دولتی، یعنی ارتش دائمی و دستگاه کارمندی دولت، عملی کرده است… کمون با این اوصاف، پایه‌ی لازم برای ایجاد نهادهای به واقع دمکراتیکی را برای جمهوری تامین می‌کرد. در حالی که نه حکومت به بهاء ارزان و نه جمهوری به معنای حقیقی، هیچ کدام آخرین هدف وی نبود، هر دوی این‌ها فقط از ملازمات کمون بودند… در حالی‌که تمامی دیگر صور حکومت تا آن روز فقط بر ابزار سرکوب و به فرمانروایی از این طریق تاکید داشته‌اند. راز حقیقی کمون این بود: این اساسا حکومتی بود از آنِ طبقه کارگر، زاییده‌ی نبرد طبقاتی تولیدکننده بر ضد طبقات بهره‌مند از برخورداری و تملک، یعنی خلاصه شکل سیاسی سرانجام به دست‌آمده‌ای بود که رهایی اقتصادی کار از قید سرمایه از راه آن ممکن بود تحقق‌پذیر گردد… سلطه‌ی سیاسی تولید کننده‌ی مستقیم، نمی‌تواند با ابدی شدن بردگی اجتماعی او همزیستی داشته باشد. بنابر این، کمون می‌بایست در حکم اهرمی باشد برای برافکندن پایه‌های اقتصادی وجود طبقات، و برافکندن خود سلطه طبقاتی. با رها شدن کار از قید سرمایه، هر آدمی به کار کن تبدیل می‌شود و کار تولیدی، دیگر صفتی نیست که به طبقه معینی نسبت داده شود… کمون می‌خواست از خلع‌یدکنندگان خلع ید کند” (تاکیدات از ماست).

همان‌طور که در بالا آمد، برای مارکس کمون (که اعضای آن از تفکرات و جریانات سیاسی گوناگون بودند) به‌ویژه به دلیل اقدامات سیاسی و شکل (ساختار) حکومتی آن اهمیت داشت. مارکس هرگز از این صحبت نکرد که کمون با خود سوسیالیسم (یا کمونیسم) را به همراه آورده و اساسا در اقدامات کمون چیزی سوسیالیستی نبود و مد نظر مارکس هم این نبود. کمون از نظر مارکس شکل سیاسی سرانجام به‌دست آمده‌ی حکومت کارگری (دیکتاتوری پرولتاریا) بود که می‌بایست از خلع‌یدکنندگان خلع ید می‌کرد که به دلایلی (که خارج از بحث این مقاله است) شکست خورد و نتوانست به خواست خود جامه عمل بپوشاند.

“نقد برنامه گوتا” که مارکس در بهار ۱۸۷۵ به تحریر درآورد، در ادامه‌ی نتایج تئوریکی‌ نوشته شد که کمون پاریس با خود به ارمغان آورد و از این جهت هم‌چون “جنگ داخلی در فرانسه” اهمیت فراوانی دارد. مارکس در این نوشته بر ضرورت و اهمیت برنامه انقلابی برای حزب طبقه کارگر تاکید کرده و رفرمیسم حاکم بر روح “برنامه گوتا” را قاطعانه به نقد می‌کشد. از جمله مواردی که مورد نقد مارکس قرار گرفت این بود که “برنامه گوتا” در ماده سوم به “توزیع عادلانه محصولات کار” بسنده کرده و به توزیع وسائل تولید (اجتماعی کردن وسائل تولید) اشاره‌ای نکرده بود. مارکس توزیع محصولات کار را مساله‌ای ثانوی در برابر اجتماعی کردن وسائل تولید می‌دانست. در واقع با اجتماعی کردن وسائل تولید بود که توزیع “عادلانه” محصولات کار تازه معنا می‌یافت. یکی دیگر از نقدهای مارکس که از جهاتی اساسی‌ترین نکته در “نقد برنامه گوتا” نیز می‌باشد، به بند دوم برنامه مربوط می‌شود. در بند ۲ برنامه گوتا آمده بود: “حزب سوسیال دمکرات آلمان به خاطر یک “حکومت آزاد” تلاش می‌کند”. مارکس می‌نویسد: “”حکومت آزاد” این دیگر چیست؟” سپس به نقد این بند از “برنامه گوتا” می‌پردازد. مارکس با بیان این‌که “”جامعه امروزی” یک جامعه سرمایه‌داری‌ست که در تمام کشورهای با فرهنگ وجود دارد و کمتر یا بیشتر از پیرایه قرون وسطایی رها شده است”، می‌نویسد: “حکومت‌های گوناگون کشورهای مختلف… همه دارای این وجه مشترک هستند که بر پایه جامعه مدرن بورژوایی استوار می‌باشند… آن وقت این سوال مطرح می‌شود که در یک جامعه کمونیستی، چه دگرگونی‌ای در ماهیت حکومت صورت خواهد گرفت. و به کلام دیگر کدام فونکسیون‌های اجتماعی که مشابه فونکسیون‌های حکومتی کنونی باشند، در آن باقی خواهند ماند؟ این سوال فقط می‌تواند به طریقه علمی پاسخ داده شود و اگر کلمه خلق را هزار بار هم با کلمه حکومت ترکیب کنید، حتا به اندازه یک سر سوزن هم نمی‌توانید به حل این مشکل نزدیک‌تر شوید.

میان جامعه سرمایه‌داری و جامعه کمونیستی یک دوران انقلابی تبدیل به دیگری قرار دارد که هم چنین منطبق با یک دوران گذار سیاسی می‌باشد که حکومت آن نمی‌تواند چیزی جز دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا باشد.

حالا این برنامه نه با این آخری (دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا) سروکاری دارد و نه با ماهیت حکومت آینده جامعه کمونیستی”.

مارکس در “نقد برنامه گوتا” هم‌چنین از “مرحله اولیه جامعه کمونیستی” (چیزی که امروز ما از آن به عنوان سوسیالیسم نام می‌بریم)، می‌نویسد که از دیگر مطالب مهم “نقد برنامه گوتا” می‌باشد. مارکس با بیان نارسایی‌هایی که هنوز در مرحله اولیه جامعه کمونیستی وجود دارد از جمله مساله “حق” که هنوز مفهوم بورژوایی دارد و این‌که “آن‌چه ما در این جا با آن سر و کار داریم (مرحله اولیه جامعه کمونیستی)، یک جامعه کمونیستی است که بر بنیاد خاص خود، تکامل نیافته بلکه برعکس درست از بطن جامعه سرمایه‌داری بیرون آمده است و بنابراین از هر لحاظ – اقتصادی، اخلاقی و معنوی – هنوز علایم مادرزادی جامعه کهنه‌ای را که از آغوش آن بیرون آمده است، با خود حمل می‌کند”، این گونه می‌نویسد: “اما این عیوب در مرحله اولیه جامعه کمونیستی – که تازه بعد از درد زایمان طولانی‌ای از درون جامعه سرمایه‌داری قدم به عرصه وجود گذاشته است – گریزناپذیر می‌باشد. حق هیچ‌وقت نمی‌تواند عالی‌تر از سامان اقتصادی و تکامل فرهنگی مربوط جامعه باشد“(تاکید از ماست).

آن‌چه که مارکس در این‌جا بر آن انگشت می‌گذارد، ارتباط عوامل ذهنی و عینی است. از نظر مارکس گذار به کمونیسم مستلزم دگوگونی اساسی مادی و فکری است، از جمله پایان جدایی کار یدی و ذهنی و تعیین تکلیف با مفهوم بورژوایی “حق”. تنها در آن صورت است که جامعه‌ی کمونیستی، جامعه‌ای آزاد و متشکل از انسان‌های آزاد قابل تحقق است.

 

آنارشیسم و رفرمیسم در برابر دیکتاتوری پرولتاریا

در طول تاریخ جنبش کارگری، آنارشیست‌ها و رفرمیست‌ها دو جریانی بودند که حتا تحت پوشش مارکسیسم به مخالفت با دیدگاه‌های مارکس در رابطه با دیکتاتوری پرولتاریا برخاستند.

یکی از برجسته‌ترین تئوریسین‌های رفرمیست که سعی کرد با در برابر هم قراردادن دیکتاتوری در برابر دموکراسی، دیکتاتوری پرولتاریا را نفی کند، کارل کائوتسکی بود که کتابی نیز تحت عنوان “دیکتاتوری پرولتاریا” به تحریر درآورده است. در واقع تحریف او از دیکتاتوری پرولتاریا، با روبروی هم قراردادن دیکتاتوری در برابر دموکراسی و تقلیل دیکتاتوری پرولتاریا به دیکتاتوری به طور عام، بدون در نظر گرفتن ماهیت طبقاتی آن، مبتذل‌ترین تحریف ممکن است. لنین در “دولت و انقلاب” در این رابطه می‌نویسد: “کائوتسکی به‌هیچ‌وجه فرق بین پارلمانتاریسم بورژوایی که ترکیبی از دمکراسی (نه برای مردم) و بوروکراتیسم (علیه مردم) است و دمکراتیسم پرولتری که فورا برای ریشه‌کن ساختن بوروکراتیسم، اقداماتی به عمل خواهد آورد و قادر خواهد بود این اقدامات را به پایان خود یعنی به نابودی کامل بوروکراتیسم و استقرار کامل دمکراسی برای مردم برساند پی نبرده است”.

در واقع دموکراسی بورژوایی که در بهترین حالت آن شکل پارلمانی را به‌خود می‌گیرد باز چیزی نیست و نخواهد بود جز دیکتاتوری بورژوازی علیه اکثریت بزرگ جامعه و تجربه‌ی قرن‌ها این را کاملا به اثبات رسانده است.

کائوتسکی در کتاب “دیکتاتوری پرولتاریا” تلاش می‌کند تا با مغلطه‌بازی این گونه وانمود کند که منظور مارکس از “دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا” در “نقد برنامه گوتا” شکل حکومتی نبوده است. وی با بیان این‌که “متاسفانه مارکس به توصیف مفصل این نکته نپرداخت تا روشن شود که او از دیکتاتوری پرولتاریا چه برداشتی داشت” می‌نویسد: “معنی تحت‌اللفظی این جمله (منظور وی جمله مارکس در نقد برنامه گوتا است) از میان برداشتن دمکراسی است”، و سپس نتیجه می‌گیرد: “مارکس با به‌کاربرد این اصطلاح نه شکل حکومتی بلکه وضعی را در نظر داشت که ضرورتا می‌تواند در هر مکانی به‌وجود آید که پرولتاریا قدرت سیاسی را تسخیر کرده است. این که مارکس در این رابطه شکل حکومتی را در نظر نداشت، بهتر اثبات می‌شود، زیرا او بر این نظر بود که دوران انتقال در انگلستان و آمریکا می‌تواند از طریق مسالمت‌آمیز، یعنی به صورتی دمکراتیک انجام گیرد”(تاکید از ماست).

کائوتسکی با این جملات نشان می‌دهد که چگونه به‌عنوان یک رفرمیست به دامن بورژوازی درغلطید و به درگاه بورژوازی سجده آورد. او هم‌چون رفرمیست‌های امروزی از جمله “رفرمیست‌های وطنی” در واقع بکارگیری “قهر” را عملی غیر دمکراتیک می‌داند و از این‌رو اساسا با “قهر انقلابی” مخالف است. او با تحریف آشکار نظرات مارکس که در قسمت اول مقاله و در فاکت‌های متعدد از او آمده است، این ادعای مضحک را مطرح می‌سازد که اساسا نظر مارکس شکل حکومتی نبوده است و بهانه‌ی او نیز این است که مارکس یکبار (کنگره انترناسیونال اول در لاهه ۸ سپتامبر ۱۸۷۲) از امکان گذار مسالمت‌آمیز در آمریکا و انگلیس صحبت کرده است.

اول این‌که مارکس در همان سخنان، همان‌طور که در بسیاری از آثار و نوشته‌های مهم او آمده، از ضرورت انقلاب کارگری در اکثر کشورها و تجربه کمون سخن می‌گوید و در ارتباط با آمریکا و انگلیس تنها از امکان گذار مسالمت‌آمیز، در یک شرایط خاص و در آن مقطع مشخص زمانی، در محدودی از کشورها سخن می‌گوید. اما نکته مهم که کائوتسکی عمدا خود را به فراموشی می‌زند این است که مارکس از گذار به چه چیزی سخن می‌گوید؟! به حکومت کارگری و حکومت کارگری یعنی دیکتاتوری پرولتاریا. چرا که اساسا طبقه کارگر دولت را برای اعمال اتوریته خود بر بورژوازی و به اصطلاح مانیفست، خلع ید از خلع یدکنندگان می‌خواهد وگرنه اساسا دولت به چه درد طبقه کارگر می‌خورد؟!! دیکتاتوری پرولتاریا برخلاف نظر کائوتسکی نه “از میان برداشتن دمکراسی” که به مفهوم اعمال اتوریته پرولتاریا در دوران گذار از مرحله‌ی اول جامعه کمونیستی (سوسیالیسم) با بدست گرفتن قدرت سیاسی به جامعه‌ی کمونیستی است که تمامی آثار مناسبات قبلی (بورژوایی) در آن محو و نابود شده‌اند، از جمله دولت. و درست به همین دلیل، دولت به مفهومی که در جوامع طبقاتی پیشین بود، در دولت کارگری یعنی دیکتاتوری پرولتاریا زوال می‌یابد در حالی که به گفته‌ی مارکس در “هجدهم برومر” در تمام انقلاب‌های بورژوایی دولت نه زوال بلکه تحکیم یافت. دلیل آن نیز روشن است. به موازات رشد پرولتاریا، بورژوازی نیز نیاز به دولتی داشت که بتواند سلطه خود را در برابر پرولتاریا با توسل به قدرت دولتی حفظ و تداوم بخشد. در حکومت کارگری اما کارکرد طبقاتی دولت یعنی سرکوب اکثریت بزرگ جامعه توسط اقلیت از بین رفته و در عوض آن‌چه که اهمیت می‌یابد کارکردهای اجتماعی دولت برای تنظیم امور، سازماندهی تولید و روابط افراد جامعه است.

برخلاف نظر کائوتسکی و دیگر رفرمیست‌ها از جمله “رفرمیست‌های وطنی” که ایدئولوگ‌های بورژوازی در درون جنبش کارگری بوده وتن‌شان با شنیدن “دیکتاتوری پرولتاریا” به لرزه می‌افتد، دیکتاتوری پرولتاریا نه محو دموکراسی که برعکس، تعمیق دموکراسی در شکلی‌ست که پیش از آن جوامع بشری هرگز به‌خود ندیده است. نه فقط اقتصاد با خلع ید از سرمایه‌داران (خلع‌یدکنندگان) دمکراتیزه می‌شود، بلکه همان‌طور که لنین گفت دیکتاتوری پرولتاریا (حکومت کارگری) با نابودی بوروکراتیسم، سیاست را نیز دمکراتیزه می‌کند و این امکان را بوجود می‌آورد که تمامی توده‌ها بتوانند نه فقط در امور سیاسی دخالت کنند، بلکه به بالاترین مقامات سیاسی نیز انتخاب شوند. و البته هر لحظه که انتخاب کنندگان اراده کردند بتوانند انتخاب شوندگان را عزل کنند و این گونه از رشد و شکل‌گیری بوروکراتیسم جلوگیری کنند (موضوعی که در مُخیله کائوتسکی نیز نمی‌گنجید و آن را غیرقابل فهم می‌دانست). با یکی شدن قوای مجریه و مقننه یکی دیگر از عوامل رشد بوروکراتیسم از بین می‌رود و البته با دمکراتیزه کردن سیستم قضایی، سیستم فاسد قضایی نیز از بین رفته و انتخاب قضات به مردم واگذار می‌شود. این است عالی‌ترین شکل دمکراسی که در عین حال زوال دولت در تمام اشکال دیکتاتوری و دمکراسی آن نیز هست و راه را برای محو دولت به‌طور کلی فراهم می‌سازد. برای توضیح دقیق‌تر اقدامات فوری که حکومت کارگری، حکومتی از نوع کمون و یا آن‌گونه که ما می‌نامیم یعنی حکومت شورایی می‌بایستی برای گسترش و تامین آزادی‌های سیاسی و اجتماعی انجام دهد، خواننده گرامی را به برنامه سازمان در ارتباط با اقدامات حکومت شورایی در زمینه‌ی تامین اجتماعی، آموزش اجباری و رایگان، جدایی دین از دولت و آموزش، آزادی‌های سیاسی و غیره ارجاع می‌ دهیم تا از طولانی شدن بیشتر مطلب و یا تکرار مطالبی که پیش از این در مقالات دیگر به طور مبسوط توضیح داده شده‌اند، در این جا جلوگیری شود.

اما آنارشیست‌ها روی دیگر سکه‌ی رفرمیست‌هایی چون کائوتسکی هستند. آنارشیست‌ها با بیان این‌که وجود دولت به مفهوم اعمال اتوریته و بنابر این شرّ مطلق است، با دیکتاتوری پرولتاریا و در واقع حکومت کارگری به مخالفت برمی‌خیزند. برجسته‌ترین نظریه‌پرداز آنارشیسم در دوران مارکس، میخائیل باکونین بود. مارکس در گفتگو با باکونین در لندن (نوامبر ۱۸۶۴) دیدگاه او در رابطه با آزادی – و در واقع نفی مکانیکی اتوریته توسط آنارشیست‌ها – را این‌گونه به نقد می‌کشد: “آزادی مورد نظر تو، آزادی فردی است و در واقع همان آزادی‌ست که توسط نظریه‌پردازان بورژوایی مانند هابز، لاک و میل تایید می‌شود. زمانی که راجع به آزادی می‌اندیشی، فکر می‌کنی که هیچ کس نباید به شخص دیگر دستور دهد. تو نسبت به هر فرد به طور جداگانه و با کلیه‌ی حقوق‌اش که در معرض تهدید کلیه‌ی نهادهای اجتماعی و جمعی مانند دولت است، می‌اندیشی. تو هرگز مانند یک سوسیالیست واقعی درباره‌ی بشریت یا فرد به عنوان جزیی از اجتماع فکر نمی‌کنی… تو از هر شخصی به عنوان واحدی یا امپراتوری کوچکی از حقوق و امتیازات صحبت می‌کنی و من از بشریت به طور اعم. از نظر من آزادی آزادی بشر است و نه آزادی فرد”.

باکونین در مقاله‌ای با عنوان “آیا نظم پارلمانی سوئیس بهتر است؟”، می‌نویسد: “جامعه ی مدرن به این واقعیت متقاعد شده است که هر قدرت سیاسی با هر ریشه و منشایی به سوی خودکامگی می‌گراید” (تاکید از ماست). وی می‌نویسد: “زمانی که قدرت سیاسی برچیده می‌شود باید آن را با سازماندهی نیروهای تولیدی و خدمات اقتصادی جایگزین نمود”. وی می‌گفت: “قدرت را نباید گرفت، باید نابودش کرد” و “انقلاب نباید برای نابودی دولتی باشد، باید برای نابودی دولت باشد”.

در برخورد با نظرات آنارشیست‌ها، جوهر اصلی مساله این است که آیا برای خلع‌ید از بورژوازی و به منظور مقابله با مقاومت بورژوازی که در اشکال گوناگون تلاش می‌کند تا چرخه‌ی مناسبات را به عقب برگرداند، آن‌هم در جامعه‌ی نوینی که تازه از درون آن بیرون آمده و هنوز بسیاری از خصائل آن جامعه را با خود یدک می‌کشد، پرولتاریا نیاز به کسب قدرت سیاسی دارد یا نه؟! مارکسیست‌ها به این مساله پاسخ مثبت می‌دهند در حالی‌که آنارشیست‌ها بدون آن‌که راه‌حل معین و روشنی در پاسخ به این سوال داشته باشند، کسب قدرت سیاسی توسط پرولتاریا را نفی و بدین ترتیب با نفی عمل سیاسی برای سرنگونی بورژوازی، راه را برای تداوم اقتدار بورژوازی هموار می‌سازند.

انگلس در همان مقدمه معروف‌اش بر “جنگ داخلی فرانسه” تناقضات و ذهنی بودن نظرات آنارشیست‌ها را توضیح می‌دهد. او با تشریح ترکیب اعضای کمون که اغلب یا طرفدار بلانکی بودند و یا پیرو پرودون، بر روی این مساله انگشت می‌گذارد که به‌رغم این مساله اقدامات و تصمیمات کمون که براساس ضرورت‌های عینی صورت گرفت درست عکس نظرات رهبران نظری آن‌ها بود. به همین دلیل بود که در سال‌های بعد تاثیر نظرات پرودون بر جنبش کارگری کاهش یافته و برعکس نظرات مارکس بیش از پیش در جنبش کارگری گسترش یافت. انگلس در مقدمه “جنگ داخلی در فرانسه” می‌نویسد: ” دولت در واقعیت امر چیزی جز ماشین سرکوب یک طبقه در دست طبقه‌ای دیگر نیست و این حقیقتی است که در جمهوری دمکراتیک و نظام پادشاهی، هر دو به یک سان مصداق دارد؛ خلاصه این‌که دولت در بهترین حالت شرّی است که پرولتاریای پیروز در پیکار برای به دست آوردن سلطه طبقاتی خود، آن را از گذشته به ارث می‌برد، شرّی که پرولتاریا درست مانند کمون پاریس، از مضار آن در کوتاه‌ترین زمان رها نخواهد شد. مگر آن‌گاه که نسل تازه‌ای از مردم که در شرایط اجتماعی تازه و آزادانه‌ای به بار آمده‌اند، چندان توانایی بیابند که بتوانند تمامی این زباله‌ی برانباشته‌ای را که دولت نام دارد بروبند و از پیش پای خود بردارند”. این در واقع پاسخ انگلس همزمان به آنارشیست‌ها و فرمیست‌هایی چون کائوتسکی می‌باشد.

اما این دولتی که انگلس از آن سخن می‌گوید دولتی است که خصلت سیاسی آن دگرگون شده، دولتی از نوع کمون که حتا در سخت‌ترین شرایط آزادی مطبوعات بورژوایی را که به انواع توطئه علیه کمون دست می‌زدند، مورد تعرض قرار نداد. به قول مارکس در “جنگ داخلی در فرانسه” : “با توجه به شیوه اداره خون‌ریزانه‌ی جنگ توسط ورسای‌نشینان خارج از پاریس و کوشش‌های آنان در ترویج فساد و توطئه در پاریس، آیا کمون با رعایت همه ظواهر و شئون لیبرالیستی، آن هم چنان‌که گویی جنگی در کار نیست، به اعتمادی که مردم به وی نشان داده بودند خیانت نکرده بود؟ با توجه به این که حکومت کمون همان‌قدر فرصت برای حذف روزنامه‌های حزب نظم در پاریس داشت که ورسای‌نشینان در حذف روزنامه‌های کمون در ورسای داشتند و بدان عمل هم کردند، آیا می‌توان گفت که ماهیت حکومت کمون با ماهیت حکومت آقای تی‌یر فرقی نداشت؟…درست در همان لحظه که آنان (حکومت ورسای) بازگشت به سوی کلیسا را به عنوان یگانه وسیله نجات فرانسه اعلام می‌داشتند، کمون اسراری از زیرزمین‌های صومعه پیکبوس و کلیسای سن لوران برملا ساخت که تا آن زمان به گوش کسی نخورده بود…کمون همه‌ی کرده‌ها و گفته‌های‌اش را منتشر می‌کرد و مردم را در جریان همه نواقص‌اش قرار می‌داد… براستی هم که تغیبرات انجام شده توسط کمون در پاریس معجزه‌آسا بود… برای نخستین بار از ایام فوریه ١٨۴٨ به بعد، کوچه‌های پاریس امن شده بودند، بی آن که هیچ نوع پاسبانی در کوچه‌ها باشد” (تاکید از ماست).

اینهاست آموزه‌های سیاسی مارکس در مورد “دیکتاتوری پرولتاریا” و همان‌طور که لنین در “دولت و انقلاب” بیان می‌کند، تنها پذیرش مبارزه طبقاتی برای مارکسیست بودن کافی نیست. افراد و گروه‌های بسیاری هستند که به مبارزه طبقاتی اعتقاد دارند اما آن‌چه که موجب تمایز مارکسیست‌ها با آنارشیست‌ها، رفرمیست‌ها و دیگران می‌شود، اعتقاد به دیکتاتوری پرولتاریا می‌باشد.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۷۲ در فرمت پی دی اف

 

 

رازی که مارکس از آن پرده برداشت

هر کارگری مستثنا از این‌که بداند استثمار می‌شود یا نه، این را می‌داند، در کارخانه‌ای که کار می‌کند، سرمایه‌دار یا سرمایه‌دارانی که مالک آن واحد تولیدی هستند، سود می‌برند و این سود، سالانه سر به میلیاردها تومان می‌زند. این سود از کجا ناشی می‌شود و چگونه عاید سرمایه‌دار می‌گردد؟

برجسته‌ترین اقتصاددان‌های پیش از مارکس ، در تحقیقات خود البته تا جائی که اقتصاد سیاسی وجهه علمی داشت، تلاش‌های اولیه‌ای برای شناخت مسئله انجام داده بودند، اما همان‌گونه که مارکس در تئوری‌های ارزش اضافی اشاره دارد، اشکال کار آن‌ها در این بود که برای پی بردن به ماهیت مسئله، هرگز ارزش اضافی را فی‌نفسه،  در شکل خالص آن موردبررسی قرار ندادند، بلکه به تحقیق در مورد اشکال ویژه آن، سود، بهره، بهره مالکانه پرداختند، لذا نه‌تنها نتوانستند پی به ماهیت مسئله ببرند، بلکه دچار تناقضات لاینحل شدند. البته آن‌ها به‌عنوان نمایندگان فکری بورژوازی، با  نگرش بورژوائی  نمی‌توانستند با شجاعت در جهت شناخت این راز  گام‌ بردارند، چراکه به نفی نظام موجود می‌رسیدند. لذا آن‌ها در پاسخ به این سؤال سرگردان و درمانده بودند و معما همچنان لاینحل مانده بود. تنها کارل مارکس، آموزگار بزرگ کارگران جهان بود، که پاسخی علمی به این سؤال داد و  پرده از این راز برداشت . کشف راز استثمار سرمایه‌داری  یکی از خدمات برجسته مارکس به کارگران جهان بود.

اما اهمیت این کشف مارکس صرفاً در این نبود که راز استثمار سرمایه‌داری را  که پوشیده و پنهان بود، برملا کرد و سلاح قدرتمندی در دست طبقه کارگر در مبارزه علیه بورژوازی و نظم سرمایه‌داری  قرار گرفت. این کشف مارکس به کشف تمام قوانین نظم سرمایه‌داری، روند تکاملی آن، رشد تضادهای این سیستم و انهدام آن یاری رساند. مسئله انباشت سرمایه‌ها، رشد نیروهای مولدِ کار، عالی‌ترشدن ترکیب ارگانیک سرمایه، کاهش نرخ سود، بحران‌های ادواری، همگی مرتبط باارزش اضافی‌اند که هدف مستقیم و نیروی محرکه تولید سرمایه‌داری است.

مارکس نشان داد که ارزش کالاها را کار اجتماعاً ضروری برای تولید آن‌ها تعیین می‌کند و کالاها به‌حسب ارزششان در بازار فروخته می‌شوند. براین اساس چگونه ممکن است سرمایه‌داری که سرمایه خود را صرف خرید وسایل کار، مواد خام و پرداخت دستمزد به کارگران کرده است، پس‌ازآنکه در جریان تولید، کالاهای نهائی آماده شد، با فروش آن‌ها در بازار،علاوه بر سرمایه‌ای که پیش ریز کرده یا هزینه کرده است، مبلغی اضافه بر آن به دست آورد و تحت عنوان سود عایدش گردد. این سود از کجا آمد؟

مارکس به‌تفصیل در آثار اقتصادی خود، این مسئله را بررسی کرد که سود نمی‌تواند از گردش کالاها بیرون آید، چون در گردش، معادل‌ها با یکدیگر مبادله می‌شوند. در اینجا صرفاً شکل ارزش تغییر کرده و کالا به پول تبدیل‌شده است. مبادله نابرابرها نیز چیزی را تغییر نمی‌دهد. چون ارزش درهرحال همان‌که بود باقی می‌ماند. مارکس گفت: بااین‌همه “… ناممکن است که تولیدکننده‌ی کالاها بتواند خارج از قلمرو گردش، بدون ارتباط با سایر مالکان کالاهای دیگر، ارزش را افزایش دهد [ و درنتیجه پول یا کالاها را به سرمایه تبدیل کند.]

بنابراین سرمایه نمی‌تواند از گردش ایجاد شود و به همین ترتیب ناممکن است که از خارج از گردش پدید آید. سرمایه باید هم از گردش سرچشمه بگیرد و هم نگیرد.”

دارنده پول “…باید کالاهای خود را به قیمتشان بخرد، آنان را به ارزششان بفروشد و بااین‌همه در پایان فرایند،ارزش بیشتری را از آن ارزشی که در ابتدای امر در گردش گذاشته بود بیرون بکشد.”

“تغییر در ارزش پول که باید به سرمایه تبدیل شود، نمی‌تواند در خود پول اتفاق افتد، زیرا پول با کارکرد خود به‌عنوان وسیله خرید و وسیله پرداخت، فقط قیمت کالایی را که می‌خرد یا پرداخت می‌کند، تحقق می‌بخشد….این تغییر نمی‌تواند  از دومین عمل گردش یعنی فروش مجدد کالا نیز سرچشمه بگیرد، زیرا این عمل بار دیگر، صرفاً کالا را از شکل طبیعی خود ، به شکل پولی آن تبدیل می‌کند. بنابراین، این تغییر باید در کالایی اتفاق افتد که در نخستین عمل گردش M-C (پول-کالا)خرید شده است. اما نه ارزش آن، زیرا هم‌ارزها هستند که مبادله می‌شوند و ارزش کالا کاملاً پرداخت می‌شود. بنابراین، این تغییر فقط می‌تواند از ارزش مصرفی بالفعل کالا یعنی [از مصرف آن ناشی شده باشد.]”١

برای تحقق این امر باید در بازار کالایی یافت شود که ارزش مصرفش خود سرچشمه ارزش باشد و استفاده از آن موجب وقوع کار و بالنتیجه ارزش‌آفرینی گردد .

درجایی که شیوه تولید سرمایه‌داری وجود دارد، تولید کالایی بسط یافته و عمومیت‌یافته حاکم است. در اینجا  بخش بزرگی از مردم تحت عنوان کارگر زندگی  می‌کنند که برخلاف برده و رعیت در شیوه‌های تولید پیشین، آزادند و به‌ظاهر از برابری حقوق برخوردار، اما  مالک وسایل تولید نیستند و برای تأمین معاش خود چیزی برای فروش در بازار جز توانائی جسمی و فکری خود، یعنی نیروی کار را برای فروش ندارند. لذا آن‌ها به‌حسب  نیاز و اضطرار اقتصادی، ناگزیرند ، نیروی کار خود را به سرمایه‌دار بفروشند. بنابراین  در نظام سرمایه‌داری نیروی کار نیز به کالا تبدیل‌شده است. اما این‌یک کالای معمولی نیست. این کالا ازآن‌رو از کالاهای دیگر متمایز است که وقتی مصرف می‌شود، ارزش مصرف آن، سرچشمه ارزش است و ارزشی بیش از ارزش خود را می‌آفریند.

سرمایه‌داری که می‌خواهد با پول خود کالایی تولید کند و آن را بفروشد و سود عاید خود سازد، سرمایه‌اش را به دو بخش تقسیم می‌کند. بخشی را صرف تهیه ابزار تولید، مواد خام و غیره می‌کند و آن‌ها را به ارزشی که دارند می‌خرد. بخش دیگر را به خرید نیروی کار اختصاص می‌دهد. در بازار کار با کارگرانی مواجه می‌شود که به‌عنوان افرادی آزاد و ظاهراً متساوی‌الحقوق ، حاضرند با خریدار کالای خود، وارد معامله شوند و نیروی کار خود را که یک کالاست، به ارزش آن بفروشند. سرمایه‌دار این کالا را به ارزش آن می‌خرد تا کارگر را در کارخانه خود به کار وادارد. روشن است که در اینجا قانون ارزش دقیقاً رعایت شده، نه کالاها به قیمتی پائین تر از ارزش آن‌ها خریده شده و نه کلاه‌برداری صورت گرفته است. البته موارد استثنائی هم وجود دارد، نظیر ایران که دستمزد کارگر پائین تر از ارزش آن است، مارکس این مورد را که منجر به تباهی جسمی و فکری نیروی مولد یک کشور می‌شود، به‌عنوان استثناء کنار می‌گذارد.

اما این ارزش نیروی کار که قرار است سرمایه‌دار تحت عنوان دستمزد به کارگر بپردازد، چگونه تعیین می‌شود؟ مثل هر کالای دیگر، به‌حسب تولید و بازتولید آن. برای این‌که نیروی کار تولید و بازتولید شود، باید وسایل معیشت کارگر تأمین گردد که به زندگی به شکل مرسوم و معمول آن ادامه دهد و سلامت وی حفظ شود تا پیوسته بتواند آماده انجام کار باشد. یعنی باید بتواند غذا، لباس، مسکن، بهداشت و درمان و در یک‌کلام تمام حوائج روزمره کارگر را تأمین کند. به‌عبارت‌دیگر، زمان کاری که برای تولید این وسایل لازم است و برای نگهداری دارنده نیروی کار ضروری است. اما از آنجائی که سرمایه‌دار همواره نیاز به کارگر آماده‌به‌کار دارد و عمر کارگر محدود است، باید کارگران دیگری باشند که جای آن‌ها را بگیرند. بنابراین باید هزینه‌های توالد و تناسل و پرورش کودکان و در کل، خانواده کارگر وارد تعیین ارزش نیروی کار شود. همچنین است، هزینه‌های کسب مهارت و بسط توانائی‌های نیروی کار. پس می‌توان گفت: “ارزش نیروی کار برحسب ارزش وسایل زندگی معین می‌شود که برای تولید، بسط ، حفظ و جاودانی کردن نیروی کار، ضروری است.” ٢

مارکس از دخالت عامل دیگری هم در تعیین ارزش، تحت عنوان عامل تاریخی- اجتماعی یا استاندارد زندگی سنتی نیز نام می‌برد، که از شرایط اجتماعی هر کشوری ناشی می‌گردد و به‌حسب سنت‌ها و شرایط تاریخی- اجتماعی هر کشوری متفاوت خواهد بود. روشن است که استاندارد زندگی کارگران اروپائی با آفریقائی یا آسیائی یکی نیست. سنت‌ها، سطح پیشرفت سرمایه‌داری و دست‌آوردهای مبارزاتی کارگران در کشورهای اروپائی، استاندارهای عمومیت‌یافته‌ای ازجمله نیاز به امکانات فرهنگی ، سینما ، تئاتر، کنسرت، تفریح و استراحت در دوره‌های مرخصی در کشورهای دیگر، مسکن مناسب، استفاده از پاره‌ای امکانات و وسایل مدرن و غیره را پدید آورده است.

اما نیروی کار همان‌گونه که دارای ارزش است، ارزش مصرف نیز هست و دقیقاً همین ارزش مصرف نیروی کار است که موردعلاقه سرمایه‌دار هست. چون همان‌گونه که پیش‌ازاین گفتیم، ارزش مصرف نیروی کار ازاین‌جهت از ارزش مصرف تمام کالاهای دیگر متمایز است، که وقتی مصرف می‌شود، ارزش می‌آفریند.

از لحظه‌ای که سرمایه‌دار نیروی کار را خرید ، ارزش مصرف و استفاده از آن نیرو یعنی کار کارگر، به وی تعلق می‌گیرد. ناگفته نماند که دست‌به‌نقد چیزی به کارگر پرداخت نمی‌شود و کارگر نیروی کارش را نسیه می‌فروشد. دستمزد کارگر پس‌ازآن پرداخت می‌شود که نیروی کار به کارافتاده باشد، و سرمایه‌دار آن را مصرف کرده باشد، یعنی کار انجام‌گرفته باشد،مثلاً آن‌گونه که در ایران هم معمول است، پس از گذشت یک ماه.

سرمایه‌دار، کارگر را در کارخانه به کار وامی‌دارد و روند تولید آغاز می‌گردد. او اکنون برای استفاده از این نیرو، خود را محق می‌داند، کارگر را وادارد که در طول یک روز تا جایی که امکان دارد و شرایط جسمانی کارگر اجازه دهد، تولید کند تا مقدار بیشتری کار و ساعات کار در تولید کالاها مادیت یابد.

از وقتی‌که نظام سرمایه‌داری پدید آمد تا به امروز، روزانه کار از شانزده ساعت و دوازده ساعت تا ده ساعت، به هشت ساعت و  هفت ساعت تغییر کرده است. اگر  روزانه کار، هشت ساعت فرض شود و تمام این مدت را کارگر برای جبران دستمزد خود کار می‌کرد، در آن صورت چیزی برای سرمایه‌دار به‌عنوان سود باقی نمی‌ماند. اما هرکس می‌داند که سرمایه‌دار سود عاید خود می‌سازد. کسب این سود فقط از این طریق ممکن است که کارگر مدت‌زمانی بیش از آنچه که جبران‌کننده دستمزد اوست، کار کند. اگر تنها چهار یا سه ساعت کار در روز، برای جبران هزینه نیروی کار لازم باشد،  بقیه هشت ساعت ، ساعات کار اضافی، کار اضافی است که سرمایه‌دار بابت آن دستمزدی نپرداخته، اما مفت و مجانی آن را تصاحب می‌کند و سرمنشأ سود سرمایه‌دارند .

کارگر در طول ساعاتی که مشغول به کار است و تولید می‌کند، ارزش وسایل تولید را به محصول جدیدی که ساخته می‌شود منتقل می‌کند. ارزش وسایل تولید و مواد خام از نو در محصول پدیدار می‌شوند. پس بازتولید نمی‌شوند، بلکه حفظ می‌شوند. این جزء از سرمایه چیزی فراتر از ارزشی که مستقل از روند تولید داشت، به ارزش محصول نمی‌افزاید. از همین‌رو مارکس آن را بخش ثابت سرمایه نامید. اما کارگر در همان حال که تولید در جریان است، ارزش‌های جدید می‌آفریند. بخشی از این ارزش‌های تازه آفریده‌شده، در ساعات معینی از کار، جبران‌کننده هزینه نیروی کار، یا دستمزدی است که به کارگر پرداخت‌شده، اما بخش دیگری از این ارزش جدیداً افزوده‌شده، که در جریان زمان کار اضافی به دست می‌آید، افزوده، یا ارزش اضافی است که به ارزش کالاهای تولیدشده، افزوده می‌گردد و به سرمایه‌دار تعلق می‌گیرد. مارکس آن بخش سرمایه را که صرف خرید نیروی کارشده است، از آنجائی که درروند تولید، بازتولید می‌شود، با یک معادل جدید جایگزین می‌شود یعنی کمیتی مساوی از زمان کار زنده به محصول مادیت یافته افزوده می‌شود و علاوه بر این‌، یک ارزش اضافی می‌آفریند، یعنی از مقدار ثابتی که هست به مقدار متغیری تبدیل می‌شود،  بخش متغیر سرمایه می‌نامد.

مارکس می‌گوید: “روند ارزش افزایی ، جز این نیست که روند ارزش‌آفرینی در ورای نقطه معینی امتدادیافته است.” بنابراین هرچه این زمان طولانی‌تر باشد، مقدار و حجم ارزش اضافی که نصیب سرمایه‌دار می‌گردد، بیشتر است. بنابراین، این افزایش مقدار ارزش اضافی از طریق امتداد کار روزانه را، ارزش اضافی مطلق نامید، چراکه ” موجودیت آن، نرخ رشد و هرگونه افزایش آن، در همان حال یک افزایش مطلق ارزش آفریده شده( ارزش تولید شده) است. همانگونه که پیش از این دیده‌ایم،از بسط روزانه کار لازم ورای محدوده‌هایش ناشی می‌گردد و مقدار مطلق آن برابر است با مقدار این بسط…” ٣

اما این‌که درجه بهره‌کشی از نیروی کار، استثمار کارگر توسط سرمایه‌دار یا نرخ ارزش اضافی چقدر است، با نسبت کار اضافی به کار لازم، یا ارزش اضافی به سرمایه متغیر تعیین می‌گردد.

طولانی کردن روزانه کار که در مراحل اولیه سرمایه‌داری شکل اصلی استثمار بود، با متشکل شدن کارگران و مبارزه برای کاهش ساعات کار، نمی‌توانست ادامه یابد، به‌ویژه که کارگران توانستند حدود قانونی برای روزانه کار مشخص سازند. درنتیجه، روزانه کار کاهش یافت. سرمایه‌داران به روش‌های دیگری برای جبران این کاهش ساعات کار متوسل شدند. یکی از این روش‌ها، افزودن برشدت و شتاب کار بود. روشن است وقتی کار شتاب و شدت به خود بگیرد، کالای بیشتری در طول ساعات کار، تولید می‌شود. اما شیوه اصلی که ازآن‌پس مرسوم گردید، کوتاه کردن زمان کار لازم و درنتیجه افزایش زمان کار اضافی بود. چگونه؟

از طریق افزایش بهره‌وری کار، با استفاده از تکنیک‌ها و روش‌های جدید. تکامل نیروهای مولده کار در آن رشته‌های تولید که وسایل معیشت کارگر را تولید می‌کنند و مستقیماً وارد مصرف کارگر می‌شوند، مثل غذا، لباس، مسکن، گرما، وسایل نقلیه و غیره. یا در آن رشته‌هایی که وسایل تولید و مواد خام برای بخش تولیدکننده وسایل مصرفی، تولید می‌کنند، افزایش بهره‌وری کار، همین نتیجه را خواهد داشت. وقتی‌که بهره‌وری افزایش یابد، تولید افزایش‌یافته و حجم بزرگ‌تری از کالاها در مدت‌زمان کوتاه‌تری تولید می‌گردد. بنابراین بهای این کالاها که کار کمتری در آن‌ها نهفته است، کاهش می‌یابد و درنتیجه مدت‌زمان کار لازم برای جبران دستمزد کارگر کاهش می‌یابد. این کاهش بدان معناست که مدت‌زمان کار اضافی افزایش‌یافته است. اگر پیش‌ازاین فرضاً در هشت ساعت کار، چهار ساعت کار لازم و چهار ساعت اضافی بود، اکنون درنتیجه افزایش بهره‌وری کار و کاهش بهای نیروی کار، با کاهش زمان کار لازم به سه یا دو ساعت در روز، زمان کار اضافی به ۵ یا ۶ ساعت افزایش‌یافته است. مارکس این کوتاه شدن زمان کار لازم و افزایش زمان کار اضافی را ، ارزش اضافی نسبی نامید. چون در اینجا نسبت میان کار لازم و اضافی تغییر می‌کند.

البته ممکن است یک یا چند سرمایه‌دار زودتر از دیگران،روش‌های تولید را بهبود بخشند و تاز مانی که هنوز این شیوه‌ها عمومیت نیافته است، یک ارزش اضافی فوق‌العاده نیز به دست آورند.

افزایش بهره‌وری کار هم البته مثل مورد افزودن برشدت و سرعت کار ، همراه با فشردگی کار است، اما تفاوت در این است که در مورد افزایش بهره‌وری کار، ارزش هر واحد کالا کاهش می‌یابد، درحالی‌که در مورد پیشین چنین نیست و بهای کالا ثابت می‌ماند. مارکس می‌گوید شیوه تولید سرمایه‌داری در کل، زمان کار را فشرده می‌کند. با تکامل نیروهای مولده، فشار کار نیز افزایش می‌یابد.

مارکس با برملا کردن راز استثمار سرمایه‌داری ، نشان داد که هدف مستقیم تولید سرمایه‌داری و نیروی محرکه آن،ارزش اضافی یا سود در شکل تحول‌یافته‌تر آن است. این ارزش اضافی سرمنشأ درآمد کل طبقه سرمایه‌دار و مالک است. گرچه سرمایه‌دارانی که در تولید مشارکت دارند، نخست مستقیماً کار اضافی را تصاحب می‌کنند، اما تنها کسانی نیستد که این ارزش اضافی را به جیب می‌زنند. بخشی از این ارزش اضافی تحت عنوان سود بازرگانی به بازرگان تعلق می‌گیرد. بخش دیگری به‌عنوان بهره، سهم بانکدار و سرمایه‌های مالی می‌گردد. جزئی از این ارزش اضافه تحت عنوان بهره مالکانه، به مالک زمین تعلق می‌گیرد و بالاخره، مالیاتی هم که نصیب دولت بورژوائی  می‌شود،عمدتاً  بخشی از همان ارزش تازه آفریده‌شده کارگر و ارزش اضافی تولیدشده توسط کارگران است.

١­- سرمایه-جلد یکم- مارکس: ترجمه حسن مرتضوی

٢- مزد، بها، سود- مارکس

٣-مجموعه آثار مارکس- انگلس، جلد ٣٠

متن کامل نشریه کار شماره ۷۷۲ در فرمت پی دی اف

 

مارکس و زندگی سراسر مبارزاتی او

پنجم ماه مه، سالروز تولد کارل مارکس، برجسته ترین رھبر و آموزگار بزرگ کارگران جهان است. از آن روز تاکنون، ۲۰۰ سال گذشته است، با وجود این، جهان سرمایه داری همواره از آموزه های این بنیان گذار سوسیالیسم علمی خصوصا تئوری ارزش اضافی او بر خود می لرزد. در گرامی داشت دویستمین سالگرد تولد رهبر کبیر پرولتاریای جهان، شایسته است تا مروری هرچند مختصر بر آموزش های سیاسی و زندگی سراسر مبارزاتی این آموزگار بی بدیل طبقه کارگر داشته باشیم.

کارل مارکس در ۵ ماه می ۱۸۱۸ در شهر تِرِیِر، ایالت راین پروس متولد شد. از نخستین نوشته ھائی که از وی به دست آمده و مھم ترین آن انشائی ست که در دبیرستان با عنوان “اندیشه ھای یک مرد جوان، درباره انتخاب شغل” نگاشته شده است، چنین بر می آید که وقتی ھنوز دانش آموز دبیرستان بود، با عقاید روشنگران عصر انقلاب کبیر فرانسه آشنایی داشته است.

در این نوشته می گوید: “ما نمی توانیم ھمواره به جایگاه و موقعیتی دست یابیم که بر این باوریم سزاوار آن ھستیم. مناسبات ما در جامعه می باید تا حدودی از قبل برقرار شده باشد، پیش از آن که ما در موقعیتی باشیم که آن ھا را تعیین کنیم…. راھنمای عمده ای که باید ما را در گزینش شغل مان یاری رساند، رفاه بشریت است و کمال خود ما. نباید پنداشت که این دو نفع، در ستیز با یکدیگرند و یکی نافی دیگری. بالعکس، طبیعت انسان چنان سامان گرفته است که انسان تنھا با تلاش برای کمال و خوشبختی ھمنوعان خود، می تواند به کمال خویش دست یابد”. (*(

مارکس سپس ادامه می دهد: “اگر انسان صرفا به خاطر خودش تلاش کند، شاید که بتواند یک عالم و دانشمند نام دار و بزرگ، شاعری سرشناس شود، اما او ھرگز نمی تواند یک انسان حقیقتا کامل و  برجسته باشد… اگر ما جایگاھی را در زندگی مان برگزیده باشیم که مقدم بر ھر چیز در خدمت بشریت باشد، دشواری کار نمی تواند ما را از پای درآورد. چرا که فداکاری ھایی ست به نفع ھمگان. بنا بر این، ما با شادی خودخواھانه و محقری  رو به رو  نیستیم، بلکه شادی های مان به همگان تعلق خواهد گرفت”.

ازهمین انشاء به ظاهر ساده و اولیه او، می توان نگاه مارکس نوجوان به زندگی و جامعه را دریافت و فهمید که او از از همان سال های دبیرستان کمال و خوشبختی انسان را، “در کمال و خوشبختی همنوعان خود” می دید.

مارکس، در هفده سالگی، دبیرستان را به پایان رساند و برای تحصیل در رشته مورد علاقه اش، حقوق و فلسفه، عازم دانشگاه کلن و سپس برلین گردید. این دوره ای ست که آلمان آبستن تحولات سیاسی ست. انقلاب فلسفی که پیش درآمدی بر انقلاب سیاسی بود، در فلسفه هگل به اوج خود رسیده بود. دیالکتیک ھگل بر ھمه و ھر چیز، مھر سقوط اجتناب ناپذیر می زد. ھگل اما، ایده آلیست بود و ھمین مساله، فلسفه او را به بن بست کشانده بود. تضاد روش دیالکتیکی ھگل با سیستم فلسفی او که به حقیقتی مطلق و جاویدان- “ایده مطلق” و “روح جھانی”- خاتمه می یافت و سر از عرفان در فلسفه و محافظه کاری در سیاست در می آورد، به انشعاب در صفوف طرفداران وی انجامیده بود. مارکس در ۱۸۴۱، دانشگاه را با مدرک دکترا به پایان رساند.

تا همین ایام، به چنان شخصیت برجسته ای تبدیل شده بود که یکی از هگلی های جوان –موزز هِس- در معرفی وی به نویسنده ای به نام برتولد اوئرباخ نوشت: “آماده باش که با بزرگترین و شاید تنها فیلسوف واقعی زنده ملاقات کنی…گرچه مرد بسیار جوانی است (سن او از ۲۴ سال تجاوز نمی کند) اما، کسی است که ضربه نهایی را به سیاست و مذهب قرون وسطایی وارد خواهد آورد. او آمیخته ای از ژرف ترین بینش فلسفی با گزنده ترین طنز است. مجسم کن که روسو، ولتر، هولباخ، لسینک، هاینه و هگل در یک شخصیت جمع شده باشند”.

وقتی که مارکس تحصیلات دانشگاهی را به پایان رساند، کار خود را با روزنامه نگاری آغاز کرد. گروهی از نمایندگان بورژوازی رادیکال ایالت راین، در تدارک انتشار یک ارگان سیاسی بودند. به مارکس پیشنهاد شد که مقالاتی برای این نشریه بنویسد. اندکی بعد، سردبیر نشریه “راینیشه تسایتونگ” شد و آن را با مواضعی رادیکال انتشار داد. او، نخستین آثارش را در حمایت از توده های فقیر و زحمتکش، در همین روزنامه نگاشت.

مارکس در پاییز ۱۸۴۳ یکی از آثار معروف خود -“مسئله یھود”- را در مجادله با برونو بوئر، یکی از ھگلی ھای جوان، نوشت. در این اثر، در ھمان حال که اھمیت جدایی دین از دولت و رھایی سیاسی انسان توضیح داده می شود، رھایی سیاسی به نقد کشیده می شود و محدودیت ھای آن برملا می گردد. مسئله رھایی انسان برای نخستین بار در بعدی اجتماعی مطرح می شود.

مارکس، پس از آن که محدودیت ھای رھایی سیاسی را که انقلابات بورژوایی به بار آورده اند، به نقد می کشد، از نیاز به یک انقلاب ژرف برای حل تضادھای اجتماعی موجود و رھایی واقعی و ھمه جانبه ی انسان سخن می گوید و سرانجام نتیجه می گیرد: “رھایی سیاسی از یک سو، تقلیل انسان به یک عضو جامعه مدنی، به یک فرد مستقلِ خود خواه و از سوی دیگر، به یک شھروند، یک شخص حقوقی است. تنھا ھنگامی که انسان واقعی، انسان منفرد، شهروند تجریدی را از نو در خودش تحلیل برَد و به عنوان یک فرد انسانیِ، در یک زندگی روزمره، در کار ویژه و در واقعیت ویژه اش، ھستیِ نوعی گردد، تنها هنگامی که انسان، قوای خودش را به عنوان نیروھای اجتماعی به رسمیت بشناسد و سازمان دھی کند و تنیجتا، دیگر قدرت اجتماعی را در شکل قدرت سیاسی، از خودش منفک نسازد، تنھا از آن ھنگام است که رھایی انسان به فرجام رسیده است”.

خلاصه کلام این که مارکس، در این اثر، انقلاب اجتماعی را بدیل انقلاب سیاسی و رھایی اجتماعی انسان را بدیل رھایی سیاسی قرار می دھد. با وجود این، آن چه در این اثر ھنوز ناگفته مانده است، مضمون دقیق این انقلاب اجتماعی و آن طبقه ای است که رهایی بخش اجتماعی انسان است.

مارکس در اواخر سال ۱۸۴۳ به فرانسه رفت و در پاریس اقامت گزید. در این جا بود که او با شرکت در جلسات بحث کارگران و محافل سوسیالیست، در بطن جنبش کارگری قرار گرفت و در ھمین نقطه است که گرایش او به کمونیسم، شکل قطعی و نھایی به خود می گیرد. این جهش را به وضوح می توان در “مقدمه ی سھمی در نقد فلسفه حقوق ھگل” دید. در این اثر است که او نه فقط از انقلابی ژرف، ھمه جانبه و از پایه برای رھایی انسان سخن می گوید، بلکه پرولتاریا را نیز نیروی رھایی بخش بشریت می داند. نقش و اھمیت تئوری انقلابی و رابطه تئوری و عمل را نیز در این اثر، مورد بررسی قرار می دهد.

این اثر، که نقدی ست بر سر تا پای جامعه آلمان و دیدگاه ھای نظری حاکم، با نقد و تحلیل کوتاھی از مذھب، با نگرش ماتریالیستی نوین آغاز می گردد. در این اثر است که مارکس جوان به نقد دین می پردازد: “دین تحقق خیالی جوھر انسانی است، زیرا جوھر انسانی ھیچ واقعیت حقیقی را از آن خود نکرده است. بنا بر این مبارزه با دین، به طور غیر مستقیم، مبارزه با جھانی است که دین عطر معنوی آن است. …رنج دینی در آن واحد، ھم بیان رنج واقعی و ھم اعتراضی به ضد رنج واقعی است. دین آه انسان سرکوب شده، قلب دنیای بی قلب، و روح شرایط بی روح است. دین، افیون مردم است. الغای دین، ھمچون خوشبختی واھی مردم، به معنی خواست برحق خوشبختی واقعی آنان است. فراخواندن مردم به رھا کردن توھمات، در باره شرایط خود، به معنی دعوت آنان به رھا کردن شرایطی است که نیازمند توھم است. بنابر این نقد دین، در نطفه، نقد دنیای خاکی پر محنتی است که دین ھاله آن است… بنا بر این وظیفه تاریخ است که با ناپدید شدن دنیای دیگر حقیقت، حقیقت این جھانی را مستقر کند. وظیفه فوری فلسفه در خدمت تاریخ این است که با برملا شدن از خود بیگانگی انسان در شکل مقدس اش، از خود بیگانگی در شکل ھای نامقدس آن را نیز افشا کند. و بدین سان، نقد آسمان به نقد زمین، نقد دین به نقد حقوق و نقد یزدان شناسی به نقد سیاست تبدیل می گردد”.

مارکس همچنین، در “مقدمه ی سھمی در نقد فلسفه حقوق ھگل” از انقلابی سخن می گوید که تمام بنیان ھای نظام سرمایه داری را دگرگون سازد. در “مسئله یھود”  بحث رھایی اجتماعی انسان به میان کشیده شده، اما ھنوز طبقه رھایی بخش مطرح نشده بود. اکنون، اما، این نیروی رھایی بخش، پرولتاریا اعلام می گردد. با طرح این مسئله، با یکی از نگرش ھای سوسیالیسم تخیلی نیز تسویه حساب می شود که پرولتاریا را نیرویی غیر فعال می پنداشت که گویا طبقات غیر کارگر می بایستی از سر ترحم به آن کمک کنند. پرولتاریا اکنون در سوسیالیسم کارل مارکس، نیرویی زنده، فعال و تاثیرگذار است که رھایی بخش تمام بشریت می باشد.

پیشرفت ھای نظری مارکس، ھرگز نمی توانست جدا از فعالیت ھای عملی – انقلابی او و رابطه اش با جنبش طبقاتی کارگران، رخ دھد. مارکس، صرفا یک نظریه پرداز نبود. او یک فعال عملی جنبش کارگری بود. آثار تئوریک وی تماما مبتنی بر تجربه عملی جنبش بود، از فعالیت عملی  بر می خاست و تکامل می یافت. همان گونه که قبلا گفته شد، مارکس از ھنگام ورودش به پاریس، در رابطه ای تنگاتنگ با جنبش کارگری و سوسیالیستی فرانسه قرار گرفت. علاوه بر این، با محافل کارگری آلمانی در فرانسه ارتباط داشت. هرچند هرگز به عضویت این محافل در نیامد. علت آن هم که مارکس در این جوامع عضو نشد، دیدگاه ھای سوسیالیسم تخیلی حاکم بر آن ھا و تاکتیک ھای توطئه گرانه و آنارشیستی بود. اما او، همواره تلاش می کرد از طریق رابطه ای که با رھبران این انجمن ھا برقرار کرده بود، از جھت نظری بر آن ھا تأثیر بگذارد. از اواسط ۱۸۴۴ که پس از دیدار با انگلس، قرار شد فعالیت مشترک و مستمری را پیش برند، فعالیت ھای عملی در ارتباط با کارگران و سوسیالیست ھای کشورھای دیگر نیز گسترش یافت.

مارکس، به علت فعالیت ھای انقلابی اش، از فرانسه اخراج شد و از فوریه  ۱۸۴۵ در بروکسل بلژیک اقامت گزید. در بروکسل، تلاش وی برای ایجاد یک حزب پرولتری با نگرش سوسیالیسم نوینی که حاوی جھان بینی علمی طبقه کارگر باشد، افزایش یافت. در اوایل سال ۱۸۴۵، کمیته مکاتباتی یا ارتباطی کمونیستی در بروکسل تشکیل گردید که ھدف آن، ایجاد ارتباط با جنبش ھای کارگری کشورھای مختلف بود. این کمیته به زودی توانست ارتباطاتی با گروه ھای کمونیست در تعدادی از شھرھای آلمان، رھبری اتحادیه عدالت در لندن، انجمن ھای پاریسی اتحادیه و چارتیست ھای جنبش کارگری انگلیس، برقرار نماید. مارکس در همین سال در یک سفر شش هفته ای به انگلیس به اتفاق انگلس با رهبران جنبش کارگری چارتیست و مھاجرین انقلابی کشورھای مختلف که در انگلیس زندگی می کردند، ملاقات و مذاکره داشت و برای ایجاد یک تشکل بین المللی تلاش نمود. این تشکل در سپتامبر ۱۸۴۵ به نام “برادری دمکراتیک” ایجاد گردید. مارکس در ادامه و در بطن این فعالیت ھای عملی، برای پرداخت کردن ھر چه بیش تر جھان بینی نوین و مقابله نظری با انواع و اقسام سوسیالیسم غیر کارگری، کار نظری خود را مشترکا با انگلس ادامه داد.

در جریان ملاقاتی که در اوت ۱۸۴۴ با انگلس در پاریس داشت، روشن شده بود که آن ھا بر سر مسایل مختلف، نقطه نظرات واحدی دارند. به پیشنهاد مارکس، انگلس ۱۰ روز در پاریس ماند تا مشترکا نقدی بر نظرات ھگلی ھای جوان به رھبری برونو بوئر و سوسیالیسم خرده بورژوایی آن ھا بنویسند.این اثر که نقش اصلی را در تدوین آن، مارکس بر عھده داشت، “خانواده مقدس” نام گرفت. در این مقطع، ھگلی ھای جوان، مواضع رادیکال گذشته خود را از دست داده و به راست در غلتیده بودند. آن ھا در برابر نظرات مارکس، که پرولتاریا را نیرویی فعال و رھایی بخش می دانست، کارگران را توده ی بی حال و منفعلی که مانع ترقی اجتماعی ست، معرفی می کردند. از دیدگاه آن ھا، تنھا عنصر فعال در روند تاریخی-جھانی، فعالیت نظری بود که به آن نام “نقدگرایی نقادانه” داده بودند. در همین اثر است که وجه اثباتی نظرات ماتریالیستی و کمونیستی که پیش از این نیز در آثار مارکس مطرح شده  بودند، مبسوط تر مطرح می گردند و نقش جهانی – تاریخی پرولتاریا و رسالت آن در دگرگونی نظم ناانسانی موجود، از وضعیت کنونی آن این چنین نتیجه گیری می شود: “اما پرولتاریا نمی تواند خود را رھا سازد، مگر با الغاء شرایط زندگی خودش. پرولتاریا نمی تواند شرایط زندگی خودش را ملغا سازد، بدون این که تمام شرایط غیر انسانی زندگی جامعه کنونی را که در وضعیت خودش جمع آمده اند، ملغا سازد. پرولتاریا، بیھوده از مکتب دشوار، اما پولادین کار طی طریق نمی کند. مسئله این نیست که این یا آن پرولتر یا حتا کل پرولتاریا، در این لحظه چه چیزی را به عنوان هدف خود در نظر دارد. مسئله این است که پرولتاریا چه هست و به حَسَب این هستی، تاریخا ناگزیر به انجام چه چیزی خواهد بود. هدف و عمل تاریخی اش، پیشاپیش، در شرایط زندگی خودش و نیز در کل سازماندهی جامعه بورژوایی کنونی، آشکار و قطعی ترسیم شده است”.

بعد از انتشار “خانواده مقدس” مارکس و انگلس کار نظری مشترک خود را با نوشتن “ایدئولوژی آلمانی” در آواخرسال ۱۸۴۵ادامه دادند. کتاب ایدئولوژی آلمانی، نقطه اوج تکامل جھان بینی نوین، تا آن زمان بود. در این اثر، درک مادی تاریخ، در تمام اجزایش پرداخت می گردد و فلسفه مابعد ھگلی در معرض انتقادی سخت و کوبنده قرار می گیرد.

در ایدئلوژی آلمانی، مارکس و انگلس با تاکید بر اینکه مناسبات تولید ثابت و پایدار نیستند، بلکه گذرا و تاریخی اند، از این رو در هر جامعه ای کلیت این مناسبات تولیدی، ساخت اقتصادی جامعه، یعنی آن بنیان اقتصادی را تشکیل می دھند که تعیین کننده اَشکال معین آگاھی اجتماعی، نھادھا و مؤسسات معین سیاسی، حقوقی، مذھبی و غیره است. از ھمین روست که در مراحل مختلف تکامل تاریخ بشریت، به حَسَب مناسبات معین تولیدی که منطبق با سطح معینی از تکامل نیروھای مولده شکل گرفته اند، اَشکال معینی از آگاھی اجتماعی، نھادھا و مؤسسات سیاسی و حقوقی شکل گرفته و با تغییر این مناسبات، دگرگون شده اند. بر این مبنا، “این آگاھی نیست که زندگی را تعیین می کند، بلکه زندگی است که تعیین کننده آگاھی است”. یا آنگونه که مارکس بعدا در مقدمه ای بر نقد اقتصاد سیاسی به شکل روشن تری می گوید: “این آگاھی انسان ھا نیست که ھستی آن ھا را تعیین می کند، بلکه بالعکس، ھستی اجتماعی آن ھاست که تعیین کننده آگاھی اجتماعی آن ھا می باشد”.

این که ھستی اجتماعی تعیین کننده آگاھی اجتماعی است، در عین حال بدین معناست که در یک جامعه طبقاتی، اَشکال مختلف آگاھی اجتماعی، دارای منشأ طبقاتی است و آگاھی مسلط نیز، عموما آگاھی طبقه حاکم است. به عبارت بهتر: “طبقه ای که نیروی مادی حاکم در جامعه است، در عین حال نیروی فکری حاکم نیز ھست. طبقه ای که وسایل تولید مادی را در اختیار دارد، وسایل تولید ذھنی را نیز کنترل می کند، به طوری که، عقاید آن کسانی که فاقد وسایل تولید ذھنی ھستند، در مجموع، تابع آن است.عقاید حاکم چیزی بیش از بیان آرمانی مناسبات مسلط مادی، مناسبات مسلط مادی ای که به عنوان عقاید نتیجه گرفته می شوند و در نتیجه بیان آرمانی مناسباتی که یک طبقه را طبقه حاکم می سازد و در نتیجه، عقاید و پندارھای لازم برای استیلای آن را نیز به وجود می آورد، نیست”.

در ایدئولوژی آلمانی، بنیان گذاران سوسیالیسم علمی با نشان دادن دیالکتیک تکامل نیروھای مولده و مناسبات تولید، قانونمندی عام تحولات اجتماعی، جایگزینی شیوه ھای تولید به جای یکدیگر و تکامل مترقی تاریخ را آشکار نمودند. بر مبنای چنین درکی ماتریالیستی، قانونمندی درونیِ تکامل تاریخ کشف و قوانین عینیِ حاکم بر تکامل جامعه و روند قانونمند تکامل تاریخ اینگونه توضیح داده می شود: “مناسبات تولید بورژوایی، آخرین شکل متضاد روند اجتماعی تولید است – متضاد نه به معنای تضاد فردی، بلکه تضادی که از شرایط اجتماعی وجود افراد  نشأت می گیرد – در عین حال نیروھای مولده ای که در درون جامعه بورژوایی تکامل می یابند، شرایط مادی حل این تضاد را نیز فراھم می آورند. از این روست که با این فرماسیون اجتماعی، پیش تاریخ جامعه بشری به فرجام می رسد”.

با این کشف بزرگ و دوران ساز مارکس، روشن شد که کمونیسم یک ضرورت تاریخی ست. ھمان قوانینی که در طول تاریخ بشریت، پیدایش و زوال فرماسیون ھای اقتصادی – اجتماعی را اجتناب ناپذیر ساخته اند، اکنون نیز ھمان قوانین، زوال نظام سرمایه داری و پیدایش نظام کمونیستی را به امری اجتناب ناپذیر تبدیل نموده اند.

تا این دوره، نظریات مارکس، تدریجا در میان کارگران و محافل سوسیالیست رواج پیدا می کرد و مدام از مقبولیت بیشتری برخوردار می شد. اتحادیه عدالت که پس از انتقال به لندن، خصلت بین المللی یافته بود و از کارگران ملیت های مختلف تشکیل می شد، تا اواخر سال ۱۸۴۶ به این نظرات گرایش پیدا کرده بود. لذا، در ژانویه ۱۸۴۷ به ژوزف مول ماموریت داد که با مارکس و انگلس ملاقات کند و برای تجدید سازماندهی اتحادیه، از آن ها برای عضویت دعوت به عمل آورد.

این دیدار انجام گرفت. اولین کنگره اتحادیه که در تابستان ۱۸۴۷، در لندن برگزار می شد، از مارکس و انگلس نیز برای عضویت و حضور در کنگره دعوت به عمل آورد. اگر چه مارکس نتوانست در این کنگره حضور یابد، اما، انگلس به نمایندگی از انجمن پاریس در این کنگره شرکت کرد. در این کنگره نام اتحادیه عدالت تغییر کرد و “اتحادیه کمونیست” نام گرفت. ماده اول اساسنامه اعلام می کرد: “هدف اتحادیه، سرنگونی بورژوازی، حکومت کارگری، الغاء جامعه بورژوازی کهنه مبتنی بر تضادهای طبقاتی و استقرار جامعه ای نوین، بدون طبقات و مالکیت خصوصی است”.

همزمان با تشکیل این کنگره، کتاب “فقر فلسفه” که مارکس نوشتن آن را در نیمه اول ۱۸۴۷  شروع کرده بود، انتشار یافت. مارکس “فقر فلسفه” را در نقد “فلسفه فقر”، اثر پرودن و سوسیالیسم تخیلی خرده بورژوایی وی نوشت. در آن ایام، نظرات و مواضع پرودن، در میان کارگران فرانسوی، طرفداران زیادی پیدا کرده بود. از این رو، نقد نظرات پرودن که می کوشید با طرح ایده ھای رفرمیستی و اصلاح طلبانه بر اھداف انقلابی طبقه کارگر سرپوش بگذارد و با نظرات خیال بافانه در مورد انطباق سرمایه داری با منافع زحمتکشان، کارگران را گمراه سازد، حائز اھمیت جدی بود. در این اثر، مارکس ضمن نقد نظرات پرودن، نظرات فلسفی و اقتصادی خود را مطرح می کند. اگر چه در این اثر فرمول بندی ھای درک مادی تاریخ، جامع تر از آثار پیشین او مطرح می شوند، اما آن چه در این اثر به ویژه حائز اھمیت جدی ست، نظرات اقتصادی اوست که نقطه ی عزیمت تئوری ھای اقتصادی مارکس محسوب می شوند. چنانچه خود وی در سال ۱۸۸۰ نوشت: “فقر فلسفه، حاوی نطفه ھای آن چیزی ست که پس از ۲۰ سال کار، آن نظریه ای می شود که در کاپیتال تکامل یافت”. در آخرین فصل فقر فلسفه، ادعاھای پرودن در مورد بی ثمری اعتصابات و اتحادیه ھا برای طبقه کارگر نقد می شوند و نقش اعتصابات و اتحادیه ھا در بھبود وضع مادی طبقه کارگر و تشکل این طبقه نشان داده می شود. رابطه مبارزه اقتصادی و سیاسی طبقه کارگر، ضرورت متشکل شدن کارگران در یک حزب سیاسی و نیاز به یک انقلاب، برای دگرگونی نظام سرمایه داری و استقرار نظام سوسیالیستی نیز مورد بحث قرار می گیرند.

در آخرین روزھای نوامبر ۱۸۴۷، دومین کنگره اتحادیه کمونیست تشکیل شد. مارکس نیز در این کنگره که ده روز به درازا کشید، حضور یافت. نظرات خود را مفصلا  توضیح داد. ابھامات و تردیدھایی که در میان برخی اعضای اتحادیه وجود داشت، برطرف گردید. اصول پایه ای به اتفاق آرا پذیرفته شد و کنگره مسئولیت نوشتن برنامه نظری و عملی حزب را به مارکس و انگلس محول نمود. این برنامه، به نام “مانیفست حزب کمونیست”، تا ژانویه ۱۸۴۸ آماده شد. شعار قدیمی اتحادیه “انسان ھا ھمه برابرند” جای خود را به شعار جدید “کارگران جھان متحد شوید” داد. این شعار آنگونه که مارکس می گوید: “اعلام عمومی خصلت انترناسیونالیستی پیکار بود”، و بدین طریق، نخستین سازمان بین المللی پرولتاریائی شکل گرفت.

مارکس در مانیفست، با بیان این حکم تاریخی که :”بورژوازی مقدم بر هر چیز گورکنان خود را به وجود می آورد. نابودی آن و پیروزی پرولتاریا، هر دو به یکسان ناگزیرند”، عملا به بورژوازی و تمام مرتجعینی که مدافع نظام بردگی کار مزدبگیری هستند، اعلام جنگ می دهد. یک جنگ طبقاتی تمام عیار در مقیاس جهانی که در این جنگ: “ھدف فوری کمونیست ها، تشکل پرولتاریا به صورت یک طبقه، سرنگونی حکومت بورژوازی و کسب قدرت سیاسی توسط پرولتاریاست”.

مانیفست می گوید: “کمونیست ها هیچ گونه منافعی جدا از منافع پرولتاریا ندارند و هیچ گونه اصول فرقه ای از خودشان در نمی آورند که بخواهد جنبش کارگری را در چارچوب آن بگنجانند. نتیجه گیری های نظری کمونیست ها، ابدا مبتنی بر اندیشه ها و یا اصولی که توسط این یا آن به اصطلاح مصلح جهانی کشف یا اختراع شده باشد، نیست، بلکه صرفا بیانگر مناسبات واقعی هستند که از یک مبارزه طبقاتی موجود، از یک جنبش تاریخی که در برابر دیدگان ما، جریان دارد، منشاء می گیرد… هدف فوری کمونیست ها، تشکل پرولتاریا به صورت یک طبقه، سرنگونی حکومت بورژوازی و کسب قدرت سیاسی توسط پرولتاریاست. صفت ممیزه کمونیسم، الغای مالکیت به طور کلی نیست، بلکه الغای مالکیت بورژوازی است. از آنجایی که مالکیت خصوصی بورژوازی، آخرین و کاملترین مظهر آنچنان تولید و تملک محصولی است که بر تضادهای طبقاتی و استثمار فرد از فرد مبتنی ست، بنابراین تئوری کمونیست ها را می توان در یک جمله خلاصه کرد:الغای مالکیت خصوصی”.

ھنوز چند روزی از چاپ مانیفست نگذشته بود که انقلاب فوریه ۱۸۴۸ فرانسه، به عنوان پیش قراول انقلابات اروپایی ۱۸۴۸، آغاز گردید. مردم پاریس، سلطنت لویی فیلیپ را سرنگون کردند. یک ماه بعد، وین با انقلاب روبرو گردید. چند روز پس از آن، برلین سنگر بندی شد. این موج سپس به ایتالیا، لھستان و مجارستان رسید. در بلژیک، جایی که مارکس اقامت داشت، این شور و ھیجان انقلابی در میان مردم در حال شکل گرفتن بود. فشار حکومت به انقلابیون افزایش یافت. مارکس و ینی وستفالن ھمسر وی، توسط پلیس دستگیر شدند. به فرمان شاه بلژیک، مارکس از این کشور اخراج شد. اتھام وی خرید سلاح برای کارگران بود. مارکس، بار دیگر به فرانسه رفت. کشوری که پرولتاریای انقلابی، نقش اصلی را در سرنگونی رژیم سلطنتی ایفا کرده بود و با قدرت سلاح، جمھوری را برقرار ساخته بود.

در فرانسه، بحث در میان تبعیدی ھای آلمانی در جریان بود که وظیفه آن ھا اکنون چیست و چه باید بکنند؟ گروھی که تحت تأثیر بلانکیست ھا قرار داشتند، بر این عقیده بودند که باید مسلحانه وارد آلمان شوند و انقلاب را در آن جا برپا کنند. مارکس با این شیوه ھای توطئه گرانه مخالف بود و خواھان سازمان دھی توده ای برای برپایی انقلاب بود. با چنین ایده ای، مارکس به اتفاق انگلس در آوریل همان سال وارد کلن شد. با توجه به اختلاف نظرهایی که در ارتباط با چگونگی وحدت آلمان با اتحادیه کارگران کلن و نیز  نحوه فعالیت انجمن های صنفی داشتند، انجمن هایی که بدون توجه به مسائل سیاسی، کارشان را فقط روی فعالیت های صنفی و اقتصادی متمرکز کرده بودند، و نیز اختلاف نظرهایی که بر سر بی توجھی آنان به مطالبات دمکراتیک و شیوه برخورد با جریانات دمکرات داشتند، مارکس و انگلس در یک سازمان دمکرات عضو شدند تا بتوانند از طریق ارگانی که در حال سازمان دھی آن بودند، تأثیر نظری و عملی خود را بر کل جنبش و تدارک برای ایجاد حزب پرولتری بر جای بگذارند. نخستین شماره این نشریه که “نویه راینیشه تسایتونگ” نام داشت در اوایل ژوئن ۱۸۴۸ با سردبیری مارکس انتشار یافت.

مقالاتی که در این نشریه انتشار یافت، نشان می داد که بر خلاف ظاھر قضیه که ارگان یک تشکل دمکرات بود، از موضع پرولتری و دفاع از منافع طبقه کارگر، مسایل را مورد تجربه و تحلیل قرار می دھد. در آن دوره “نویه راینیشه تسایتونگ”، تنھا روزنامه ای در جھان بود که با شور و احساس، از کارگران فرانسوی و قیام ژوئن آن ھا علیه بورژوازی دفاع نمود. در فاصله یک سالی که این روزنامه انتشار یافت، مارکس و انگلس مجموعا متجاوز از  ۴۰۰ مقاله و مطلب نوشتند. در فوریه ۱۸۴۹، مارکس به اتهام نقض قانون مطبوعات و برانگیختن مردم به شورش، به دادگاه فرا خوانده شد. مارکس در دادگاه از مواضع نشریه دفاع کرد و با افشای تمام نظم موجود گفت: “اکنون نخستین وظیفه مطبوعات این است که تمام شالوده ھای نظم سیاسی موجود را رسوا سازند”. دادگاه دلیلی بر محکومیت نیافت. انتشار روزنامه ادامه پیدا کرد.

در این زمان، مارکس بر تلاش خود برای ایجاد حزب پرولتاریائی افزود. از اواخر پاییز ۱۸۴۸، فعالیت خود را در ارتباط با اتحادیه کارگران کلن افزایش داده بود. با گسترش و نفوذ نظریات مارکس در اتحادیه، ژوزف مول که از دوستان نزدیک مارکس بود به عنوان ریاست اتحادیه انتخاب شد. پس از تحت تعقیب قرار گرفن ژوزف مول و متواری شدن وی، از مارکس خواسته شد تا ریاست اتحادیه را به عهده بگیرد. مارکس علی رغم این که به علت کار فراوانی که داشت و این پیشنھاد را قبلا نپذیرفته بود، اکنون این وظیفه را نیز بر عھده گرفت و به عنوان رئیس اتحادیه کارگران کلن برگزیده شد.

اما در پی شکست قیام، دستور اخراج مارکس از پروس صادر گردید و سرکوب ھیئت تحریریه روزنامه “نویه راینیشه تسایتونگ” تشدید شد. آخرین شماره روزنامه در ۱۹ مه ۱۸۴۹ با حروف قرمز انتشار یافت. مارکس و انگلس در این شماره خطاب به کارگران نوشتند: “تحریریه نویه راینیشه تسایتونگ، به ھنگام وداع، از شما به خاطر ھمدردی که با آن نشان دادید، سپاسگزاری می کند. آخرین کلام آن ها، ھمواره و در ھمه جا، رھایی طبقه کارگر خواھد بود”. مارکس عازم پاریس شد. اما ضد انقلابی که حاکم شده بود، دیگر مارکس را در پاریس تحمل نمی کرد. چاره ای جز حرکت به سوی لندن نبود.

نخستین سال ھای سکونت در لندن، دوران سخت و دردناکی برای مارکس بود. سال هایی که با فقری دھشتناک رو به رو بود. در فاصله ۱۸۵۰ تا ۱۸۵۵ سه فرزند یک ساله، ۱۸ ماهه و ۸ ساله خود را از دست داد. اما تمام دشواری زندگی شخصی او ھرگز نتوانست تأثیری بر تلاش مبارزاتی وی بگذارد. به رغم سکون، سرکوب و اختناقی که بر اروپا حاکم شده بود، به فعالیت ھای خود ادامه داد. برای مطبوعات کارگری مقاله می نوشت و برای اینکه بتواند اندکی از هزینه های زندگی خانواده را تامین  کند، از تابستان ۱۸۵۱، مقالاتی هم برای روزنامه “دیلی نیویورک تریبیون” می نوشت.

به رغم شرایط موجود، مارکس در  سال ۱۸۵۲ یکی از درخشان ترین آثار خود، یعنی “ھیجدھم برومر لویی بناپارت” را برای نشریه “انقلاب” که توسط یکی از نزدیک ترین رفقایش، “ژوزف ویده مایر” انتشار می یافت، نوشت. مارکس در اثر بی ھمتای خود “ھیجدھم برومر لوئی بناپارت” که در فاصله دسامبر ۱۸۵۱ تا مارس ۱۸۵۲ نوشته شد، تحلیل خود را از روند مبارزات طبقاتی در فرانسه تا کودتای لوئی بناپارت بسط می دھد. مارکس در این اثر، به مقایسه و تفاوت ھای انقلابات بورژوائی و انقلابات پرولتری می پردازد و می گوید که : “انقلابات بورژوائی، به گذشته پناه می برند و از گذشته مدد می گیرند، اما انقلابات پرولتری به آینده نظر دارند و تمام خرافات گذشته را جاروب می کنند.”

مارکس پیش از این نیز، در مجله تئوریک اتحادیه کمونیست که به سردبیری وی در انگلیس انتشار می یافت، یک جمع بندی از انقلاب فرانسه و مبارزه طبقات در سال ۱۸۴۸ تا ۱۸۵۰ از فرانسه  ارائه داده بود، که بعدھا تحت عنوان “مبارزات طبقاتی در فرانسه” انتشار یافت. در این اثر، آن چه را که در مانیفست به عنوان یک جمع بندی کلی از تاریخ بشریت، تاریخ سراسر مبارزه طبقات بیان شده بود، در یک رویداد زنده نشان داده می شود. یعنی انقلاب فوریه ۱۸۴۸ فرانسه، قدم به قدم در این اثر تعقیب و تضادھای اجتماعی، منابع طبقاتی متضاد و طبقات درگیر در مبارزه، به دقت تشریح می شوند. کارگران با بورژوازی متفقا دست به انقلاب فوریه زدند و کوشیدند تا در کنار بورژوازی منافع شان را تحقق بخشند. پرولتاریا نیروی اصلی سنگرھای نبرد خیابانی انقلاب فوریه بود و نقش مھمی را در سرنگونی لویی فیلیپ ایفا کرده بود. سلطنت برچیده شد و جمهوری اعلام گردید. با اعلام جمهوری و در کشاکش نبرد میان پرولتاریا  و بورژوازی، ھنگامی که  بورژوازی ھمه طبقات و اقشار غیر پرولتر و حتا لومپن پرولتاریا را پشت سر خود علیه پرولتاریا بسیج کرد، تعرضات پی در پی خود، علیه پرولتاریا را آغاز نمود. بورژوازی، کارگران را مجبور به قیام کرد. یا آنگونه که مارکس می نویسد: “برای کارگران چاره ای جز این که یا از گرسنگی بمیرند یا دست به حمله زنند، باقی نماند. جواب کارگران، قیام ۲۲  ژوئن بود. این قیام، نخستین نبرد بزرگ میان دو طبقه ای ست که جامعه نوین را به انشعاب کشانده اند”.

کارگران ۵ روز قهرمانانه جنگیدند و بورژوازی با قتل عام ۳ هزار زندانی از آنان انتقام گرفت. ۱۵ هزار کارگر هم تبعید شدند. “پرولتاریا، تازه پس از شکست اش، به این حقیقت ایمان آورد که کوچک ترین بھبود وضع اش در محدوده جمھوری بورژوایی، خیالی بیش نیست. و این تخیل اگر بخواهد واقعیت بخشد، چونان جنایتی تلقی خواهد شد”. نکته بسیار مھم در کتاب “مبارزات طبقاتی در فرانسه” این است که برای نخستین بار صریحا واژه دیکتاتوری پرولتاریا به کار می رود و ضرورت آن به عنوان یک مرحله گذار، برای الغای اختلافات طبقاتی و دگرگونی کل مناسبات اجتماعی مطرح می شود. نظریه و ایده ای که بعدها لنین با درس گرفتن از همین آموزه های مارکس، آن را در “دولت و انقلاب” به تفصیل تبیین کرد.

شکست انقلابات ۴۹ – ۱۸۴۸ و سلطه ی ارتجاع در اروپا، منجر به رکود سیاسی جنبش ھای انقلابی کارگری و جنبش ھای انقلابی  – دمکراتیک گردید. آزادی ھای سیاسی محدود نیز برچیده شد. تشکل ھای کارگری زیر فشار قرار گرفتند و اغلب غیر قانونی اعلام گردیدند. اعتصابات ممنوع و کارگران پیشرو، دستگیر و روانه زندان شدند یا ناگزیر به مھاجرت گردیدند. این اوضاع منجر به عقب نشینی طبقه کارگر و تغییر شکل مبارزه، از مبارزه ای سیاسی به مبارزه ای اقتصادی گردید. سرمایه داری یک بحران اقتصادی – سیاسی را پشت سر گذارد و وارد یک دوره ی رونق اقتصادی شد. مارکس حدودا از اوایل ۱۸۵۱، به این نتیجه رسید که با توجه به سپری شدن مرحله بحران اقتصادی و فرا رسیدن مرحله رونق و شکوفایی اقتصاد، احتمال وقوع فوری انقلابات نیست، بلکه باید در انتظار ماند تا سرمایه داری مرحله رونق اقتصادی را پشت سر بگذارد و دوباره وارد مرحله بحران گردد تا اعتلای مجددی در جنبش رخ دھد.

بروز بحران اقتصادی ۱۸۵۷ صحت پیش بینی ھای علمی مارکس را نشان داد. اکنون زمان آن فرا رسیده بود که نتیجه تمام مطالعات و یافته ھای اقتصادی خود را که از ۱۸۴۰ آغاز شده بود، به شکلی همه جانبه جمع بندی کند. به رغم بیماری مداوم و تلاش برای تأمین ھزینه ھای زندگی خانواده اش، از ھر فرصتی در روز برای ادامه تحقیقاتش در کتابخانه موزه بریتانیا استفاده می کرد و شب ھا مشغول نوشتن طرح اولیه اثری بود، که بعدھا به نام “کاپیتال” انتشار یافت. در حالی که مارکس در تدارک نھایی کردن اثر خود برای انتشار بود، یکی از آرزوھای دیرینه وی، یعنی حزب جھانی کارگران، در حال متولد شدن بود. در سال ۱۸۶۰، شورای اتحادیه ھای لندن شکل گرفت. در آلمان، اتحادیه عمومی کارگران در ۱۸۶۳  تشکیل گردید. کارگران به ویژه در انگلیس و فرانسه به مبارزه سیاسی روی آورده بودند. ھمه این فاکت ھا نشان از رشد آگاھی و سازمان یافتگی کارگران در سطحی کاملا جدید می داد. کارگران به ضرورت ایجاد یک تشکیلات بین المللی فراتر از “دمکرات های برادری و حتا “اتحادیه کمونیست” پی برده بودند.

در ۲۸ سپتامبر ۱۸۶۴، اجلاس افتتاحیه “انجمن بین المللی کارگران” ( انترناسیونال اول) برگزار شد. اجلاس، کمیته ای را انتخاب کرد که تا برگزاری کنگره، قواعد و مقررات انجمن را آماده سازد. این کمیته که در حقیقت نقش کمیته مرکزی را بر عهده داشت، یک کمیته جانبی ایجاد کرد که آنهم حدودا نقش کمیته اجرایی را داشت. مارکس، برجسته ترین عضو این ھر دو کمیته بود.  بدین سان انترناسیونال اول تاسیس شد، برنامه و اساسنامه آن نیز توسط خود مارکس تھیه و تنظیم گردید. وقتی دشواری و در همان حال عظمت کار مارکس در نگارش اسناد برنامه ای و اساسنامه ای فوق و الذکر درک می شود که در نظر داشته باشیم، در آن مقطع، اغلب کارگران هنوز تحت تاثیر جریانات رفرمیست و سکتاریست قرار داشتند و یا رسما خود را وابسته به پرودونیسم، لاسالیسم، اوئنیسم، تعاونی گرایی و سندیکالیسم می دانستند.

این که مارکس با چه استادی و مھارتی این وظیفه دشوار را انجام داد تا بتواند نتیجه کار با اھداف و وظایف سازمان بین المللی کارگران انطباق داشته باشد، خطابیه افتتاحیه اجلاس و اساسنامه موقت آن، به خوبی آن را نشان می دهد. با این همه، مارکس خود نیز طی نامه ای به انگلس در توضیح رمز موفقیتش، بر این نکته مھم و بسیار آموزنده تأکید می کند که، آن چه راھنمای عمل اش بود، پای بندی به اصول و انعطاف در تاکتیک بوده است. به عبارت دیگر: “لازم است که در کردار استوار و در روش منعطف بود”.

مارکس در خطابیه افتتاحیه انجمن بین المللی کارگران که یکی از آثار ماندگار اوست، ضمن این نتیجه گیری که “کسب قدرت سیاسی وظیفه سترگ طبقه کارگر شده است”، بلافاصله نیاز به حزب سیاسی طبقه کارگر را به عنوان پیش شرط ضروری برای پیروزی و کسب قدرت سیاسی ذکر می کند. طرح این دو نکته مھم، یعنی کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر و نیاز به حزب سیاسی، نقدا به معنای مرزبندی روشنی با رفرمیسم و آنارشیسم در جنبش کارگری بود. در مقدمه آیین نامه موقت انجمن بین المللی کارگران (انترناسیونال اول) نیز، مارکس با  تاکید بر استقلال طبقاتی و مبارزاتی طبقه کارگر، متذکر شده است که: “رھایی طبقات کارگر باید توسط خود طبقات کارگر صورت بگیرد و مبارزه  برای رھایی طبقات کارگر، نه مبارزه ای به خاطر کسب امتیازات و انحصارات، بلکه مبارزه ای برای حقوق و وظایف برابر و الغای ھر گونه سلطه طبقاتی ست”.

سه سال از ایجاد و تاسیس انترناسیونال اول گذشته بود. در این مدت و در پی تلاش پیگیر و مدام مارکس در مبارزه نظری با رفرمیسم و آنارشیسم و نیز رشد مبارزات طبقه کارگر در آن مقطع زمانی، نظرات سیاسی و اقتصادی مارکس به عنوان نظرغالب در درون انترناسیونال اول پذیرفته شده بود. درست در زمانی که مارکس در عروج و اوج شکوفایی خود بود، اثر جاویدان او کاپیتال (سرمایه) در سال ۱۸۶۷ انتشار یافت. مارکس در این اثر تاریخی و ماندگار خود با کالبد شکافی تام و تمام شیوه تولید سرمایه داری، تمام جوانب این شیوه تولید را مورد بررسی قرار می دھد و به شکلی مشخص نشان می دھد که چرا نظام سرمایه داری باید جای خود را به نظامی کمونیستی بسپارد.

مارکس، در کاپیتال، با خلاقیتی بی بدیل استثمار طبقه کارگر را که ھمانا کار پرداخت نشده کارگر و تصاحب آن توسط سرمایه دار است، برملا ساخت. او تمام جوانب این مسئله را شکافت و توضیح داد که چگونه ممکن است کارگری که نه برده دوران باستان است و نه رعیت وابسته به ارباب دوران قرون وسطا، بلکه در ظاهر امر به عنوان یک انسان آزاد و متساوی الحقوق، وارد معامله با سرمایه دار می شود و آزادانه نیروی کارش را بنا به ارزش آن می فروشد، استثمار می شود؟ توضیح و تبیین مفصل شکل استثمار سرمایه، یکی از خدمات بزرگ مارکس به پرولتاریای جھان بود. با این کشف، سلاح علمی قدرتمندی در دست طبقه کارگر در مبارزه علیه سرمایه و سرمایه داری قرار گرفت.

با این همه، مارکس فقط یک فیلسوف، اقتصاددان، تئوریسین و نظریه پرداز رهایی طبقه کارگر نبود. او در عرصه پراتیک مبارزاتی و سازماندهی طبقه کارگر نیز نقشی فعال و بی بدیل داشت. با تشکیل انجمن بین المللی کارگران (انترناسیونال اول) در سال ۱۸۶۴، فعالیت عملی مارکس برای انسجام بخشیدن به اتحاد بین المللی کارگران، در انترناسیونال تمرکز یافته بود. او تلاش خستگی ناپذیری برای گرد آوری گردآن ھای بین المللی طبقه کارگر به زیر پرچم انترناسیونال مبذول داشت. ارتباط با جنبش  کارگری کشورھای مختلف، تدارک اجلاس ھای بین المللی کارگری، تدوین گزارشات، تھیه قطعنامه ھای مربوط به مسائل تاکتیکی جنبش کارگری، مطالبات فوری کارگران، مباحثات درونی شورای عمومی، مجموعه وظایفی بودند که بر دوش مارکس قرار داشت. مارکس ھمواره تلاش می کرد کارگرانی را که در آن مقطع تحت تاثیر گرایشات سوسیالیستی مختلف قرار داشتند، با وجود اختلافات، متحد سازد. اما این بدان معنا نبود که گذشت ھای غیر اصولی کند یا از تلاش برای افشاء و انفراد گرایشات سوسیالیستی غیر کارگری دست بردارد. چرا که بدون منفرد ساختن و افشاء این گرایشات انحرافی، اتحاد پایدار پرولترھای سراسر جھان ممکن نبود. در حقیقت انترناسیونال از آن رو ایجاد شده بود که سازمان واحد رزمنده جھانی پرولتاریا را جایگزین فرقه ھای سوسیالیستی نماید.

در دوران حیات پر افتحار انترناسیونال اول بود که، عظیم ترین رویداد جنبش کارگری جھان در قرن نوزدھم رخ داد و پرولتاریای پاریس نخستین حکومت کارگری جھان را برپا نمود. کمون پاریس، دست آورد این انقلاب بود. کمون، به رغم عمر کوتاه خود، تجاربی بسیار عظیم و گران بھا از خود برای جنبش بین المللی کارگری برجای نھاد. مارکس که با شور و علاقه زایدالوصف، تمام رویدادھای کمون را در جزئیات آن تعقیب می کرد و از طریق شاخه انترناسیونال در فرانسه، ارتباط زنده ای با کمون داشت، این تجارب ارزشمند را در اثر معروف خود، “خطابیه مه ۱۸۷۱ شورای عمومی انترناسیونال” یا آنچه که معروف است، “جنگ داخلی در فرانسه”، جمع بندی کرد. مھم ترین درس کمون پاریس که مارکس آن را در اثر خود “جنگ داخلی در فرانسه” جمع بندی می کند، درھم شکستن و خرد کردن تمام ماشین دولتی بورژوائی در ھر انقلاب پرولتری است. در واقع، “کمون می خواست از خلع ید کنندگان، خلع ید کند”. کمون پاریس نه تنھا دستگاه بوروکراتیک – نظامی را که شالوده ھر دولت بورژوائی ست، درھم شکست، بلکه این را ھم نشان داد که چه چیزی باید جایگزین این ماشین دولتی گردد. کمون، دستگاھی ایجاد نمود که دیگر دولت به معنای اخص کلمه نبود. فاقد نیروھای مسلح حرفه ای مجزا از مردم و بوروکراسی ممتاز و مافوق مردم بود. یا آنگونه که مارکس می گوید: “کمون شکل اثباتی جمھوری بود… اولین تصویب نامه کمون، حذف ارتش دائمی و جایگزین ساختن آن با خلق مسلح بود.

در پی شکست کمون پاریس، سرکوب پرولتاریا افزایش یافت و انترناسیونال تحت فشار و تضیقات متعددی قرار گرفت. اما در ھمین شرایط، انترناسیونال و رھبر آن مارکس، از درون نیز زیر فشار راست سندیکالیست تحت رھبری سران اتحادیه ھای کارگری انگلیس و چپ آنارشیست، تحت رھبری باکونین قرار گرفتند. کنگره لاهه که در سال ۱۸۷۱، تشکیل گردید و مارکس نیز در آن حضور داشت، مواضع جناح مارکسیست انترناسیونال را تائید و مواضع آنارشیت ھا را رد نمود. کنگره ھمچنین، باکونین و یکی دیگر از سران جریان آنارشیست را به خاطر اقدامات توطئه گرانه اخراج نمود. در پی این اخراج، آنارشیست ھا از انترناسیونال استعفا دادند و کنگره جداگانه ای برگزار نمودند.

بر طبق تصمیم کنگره لاھه، شورای عمومی انترناسیونال نیز به نیویورک انتقال یافت. اما بحران انترناسیونال ادامه یافت. انترناسیونال اول که نقش برجسته خود را در دوره معینی از تکامل جنبش کارگری ایفا نموده بود، تحت شرایط جدید، دیگر نمی توانست دوام آورد. پس از انتقال شورای عموی به نیویورک، به رغم این که دو کنگره دیگر نیز تشکیل گردید، اما انترناسیونال دیگرعملا به عنوان یک سازمان بین المللی کارگران وجود نداشت. انحلال آن رسما در ۱۸۷۶ اعلام گردید.

مارکس، به رغم این که در طول این سال ھا بیماری اش تشدید شده بود، به تحقیقات اقتصادی خود و بررسی تحولات شیوه تولید سرمایه داری ادامه داد. او در تلاش بود از مجموعه عظیم کارھای تحقیقاتی و یادداشت ھای مفصل خود، جلد ھای دوم و سوم کاپیتال را آماده چاپ کند. اما بیماری، مدام مانع از ادامه کار می شد. سرانجام نیز پس از مرگ مارکس، رفیق ھم رزم او فریدریش انگلس، جلد دوم و سوم کاپیتال را انتشار داد. پس از آن نیز مجموعه دیگری از آثار اقتصادی مارکس، در سه جلد تحت عنوان تئوری ھای ارزش اضافی منتشر گردید. بعدھا نیز طرح مقدماتی کاپیتال، تحت عنوان گروندریسه انتشار پیدا کرد و ھنوز ھم بخشی از دست نوشته ھای مارکس که انتشار نیافته، در کتابخانه ای در آمستردام ھلند نگھداری می شود.

در اوایل دهه ۱۸۸۰، در حالی که بیماری مارکس امکان ادامه کار را از وی گرفته بود، دو رویداد در زندگی شخصی اش، او را به کلی از پای درآورد. در دسامبر ۱۸۸۱ ینی، همسر مارکس درگذشت. در اوایل ۱۸۸۳، دختر بزرگ او نیز در پی یک بیماری کوتاه، در گذشت. در ۱۴ مارس ۱۸۸۳، مارکس این انسان برجسته ای که تمام زندگی اش را با فعالیت ھای نظری و عملی، در خدمت رھایی پرولتاریای جھان و نجات بشریت ستمدیده از یوغ اسارت و بندگی نظام سرمایه داری قرار داده بود، در لندن به خواب ابدی فرو رفت. پرولتاریای جھان، برجسته ترین رھبر و آموزگار خود را از دست داد. اما او از خود میراث گران بھایی برجای نھاد که سلاح قدرتمندی در دست طبقه کارگر برای نجات بشریت ستمدیده است.

*-جملات داخل گیومه همه جا نقل از ” زندگی سیاسی و آموزش های مارکس) انتشارات سازمان فدائیان(اقلیت) است.

متن کامل نشریه کار شماره ۷۷۲ در فرمت پی دی اف

 

مبارزه مارکس علیه سکت‏ها و انحرافات درون جنبش کارگری

جنبش جهانی طبقه کارگر در مسیر تکاملی خود طی دو قرن اخیر بویژه از زمان پایه‌گذاری سوسیالیسم علمی توسط مارکس (و انگلس) و انتشار مانیفست حزب کمونیست (۱۸۴۸) فراز و فرودهای زیادی را از سر گذرانده است. موانع بسیار بزرگی که بورژوازی و گرایش‌های غیرپرولتری درون این جنبش در دوران حیات مارکس بر سر راه رشد و تکامل جنبش طبقه کارگر بوجود آوردند، بسیار متنوع بود. مبارزه با این انحرافات، طرد و ایزوله ساختن گرایش‌ها و ایدئولوژی‌های غیرپرولتری، یکی از عرصه‌های مهم فعالیت‌های نظری و عملی و از خدمات بزرگی‌ست که مارکس تا پایان عمر خود به آن مشغول بود.

پس از شکست انقلابات ۴۹ – ۱۸۴۸ و سلطه ارتجاع در اروپا و سلب آزادی‌های سیاسی، فشار علیه طبقه کارگر تشدید گردید. کارگران پیشرو مجبور به مهاجرت شدند. تمام سازمان‌های حزبی و روزنامه‌های متعلق به کارگران درهم شکسته و برچیده شدند. تا پیش از ایجاد انترناسیونال اول (۱۸۶۴)، تقریبا در تمام کشورهای اروپایی، طبقات حاکم موانع گوناگون و متعددی را بر سر راه کارگران و تشکل‌یابی آن‌ها ایجاد کرده بودند.

در فاصله این سال‌ها، سرمایه‌داری در اروپا توسعه و گسترش بیشتری یافت. صنایع بزرگ که با افزایش کمیت کارگران همراه بود، نقش مهم‌تری یافتند. این روند، رشد اتحاد و همبستگی در میان کارگران را در پی داشت. اعتصابات و مبارزات کارگری نیز گسترش یافت. در اثر این تحولات و فشار مبارزات کارگران، دولت‌های اروپایی مجبور به عقب‌نشینی شدند و برخی از آن‌ها موانع و محدودیت‌هایی را که بر سر راه تشکل‌یابی طبقه کارگر ایجاد کرده بودند، برداشتند. از اواخر دهه پنجاه و اوائل دهه شصت قرن نوزده، اتحادیه‌های کارگری مجددا رشد و گسترش یافتند و اتحادیه‌های کارگری بزرگ‌تری بوجود آمدند. سرمایه‌داران از ایجاد نفاق و رقابت در میان کارگران حداکثر استفاده را می‌بردند و سعی می‌کردند از کارگران مهاجر به عنوان اعتصاب‌شکن استفاده کنند و با استفاده از این اهرم، سطح دستمزدها را کاهش دهند. کارگران بیش از پیش به منافع مشترک، ضرورت اتحاد و ایجاد یک تشکل بین‌المللی کارگری و مبارزه متشکل و متحد با سرمایه‌داران پی می‌بردند. کارگران انگلیس و فرانسه در این راه پیشقدم شدند و در یک نشست مشترک، تصمیم گرفته شد یک سازمان بین‌المللی کارگری ایجاد شود. روی‌آوری هر چه بیشتر کارگران به مبارزه سیاسی در اوائل دهه ۶۰ نیز به رشد روحیه همبستگی بین‌المللی کارگران و تشکیل یک سازمان بین‌المللی کارگری کمک نمود. سرانجام در ۲۸ سپتامبر سال ۱۸۶۴ جلسه افتتاحیه انترناسیونال اول در تالار سن‌مارتین در لندن برگزار شد.

در این اجلاس یک کمیته عمومی که بیش از ۳۰ عضو داشت انتخاب شد که تنظیم فوری یک برنامه سیاسی و آئین‌نامه تشکیلاتی را در دستور کار خود قرار داد. بدین منظور یک کمیته ویژه ۹ نفره از میان اعضای کمیته عمومی برگزیده شد و ماموریت یافت به سرعت این اسناد را تهیه و تنظیم کند.برجسته‌ترین عضو این کمیته کارل مارکس بود. مارکس به علت بیماری نتوانست در نخستین جلسات کمیته ویژه شرکت کند. از همین‌رو اسناد اولیه‌ای که تهیه شده بود، مملو از اشکالات جدی بود و ازسوی کمیته عمومی که بعدا کمیته مرکزی یا شورای عمومی نام گرفت، رد شد و به کمیه ویژه برگشت داده شد. اما در جریان همین رفت و برگشت اسناد، یک “اعلامیه اصول” توسط جان وستون از طرفداران رابرت اوئن(۱) نوشته شد که سپس ویکتور لوپز یک متن اصلاح شده آن را ارائه کرد. یک آئین‌نامه هم توسط “ولف” ایتالیایی تهیه شده بود که در حقیقت ترجمه آئین‌نامه‌ای بود که “مازینی”(۲) برای انجمن‌های کارگری ایتالیایی نوشته بود.

بدیهی بود که این اسناد نمی‌توانست مورد تایید رادیکال‌ترین گرایش جنبش کارگری یعنی طرفداران سوسیالیسم علمی باشد. در “اعلامیه اصول” که در واقع در حکم برنامه انترناسیونال بود، اهداف و وظایف پرولتاریا به روشنی ترسیم نشده بود و در ضمن یک نگرش بورژوا – دمکراتیک بر آن سایه افکنده بود. آئین‌نامه (اساسنامه) هم بانگرش “مازینی” تنظیم شده بود که انترناسیونال را به یک سازمان سکتاریست توطئه‌گر و مخفی تبدیل می‌کرد. به‌علت عدم حضور مارکس در جلسات قبلی و نیز گرایش عمومی کمیته،این اسناد در یکی از جلسات کمیته عمومی مورد تایید قرار گرفتند. علی‌رغم این موضوع، به علت مخالفت اصولی و استدلال‌های محکم مارکس،کمیته عمومی ویرایش نهایی آن را پذیرفت و این ماموریت مجددا به کمیته ویژه محول گردید و کمیته ویژه وظیفه ویرایش نهایی آن را به مارکس محول نمود. مارکس در ویرایش و تنظیم این اسناد در موقعیت دشواری قرار گرفت. از یک سو این اسناد کلا می‌بایستی تغییر کنند و از سوی دیگر جو عمومی کمیته یا شورای عمومی که اسناد را تایید کره بود، بایستی در نظر گرفته می‌شد. مبارزه مارکس با گرایش‌های انحرافی درون انترناسیونال از همین‌جا آغاز شد. مارکس با مهارت و زبردستی تمام این معضل را حل کرد و اسناد را از نو به نحوی تنظیم کرد که در کلیت خود منطبق با اهداف و وظایف انجمن بین‌المللی کارگران بود. اسنادی را که مارکس تنظیم کرد نه فقط مورد تایید کمیه ویژه قرار گرفت بلکه در اجلاس شورای مرکزی نیز “با شور و احساس زایدالوصفی به اتفاق آرا به تصویب رسید”(۳) مارکس درنامه خود به انگلس در نوامبر ۱۸۶۴،  ضمن اشاره به ایرادهای اساسی این دو سند می‌نویسد: ” تمام مقدمه را تغییر دادم، اعلامیه اصول را دور انداختم و به جای آئین‌نامه چهل ماده‌ای ، یک آئین‌نامه ده ماده‌ای گذاشتم”(۴).

خطابیه افتتاحیه انجمن بین‌المللی کارگران که مارکس آن را تهیه کرد و در واقع در حکم برنامه انترناسیونال بود، روشنگر استراتژی و تاکتیک‌های اساسی پرولتاریا بود. مارکس ضمن اشاره به توسعه و رشد سرمایه‌داری، از انباشت ثروت در یک قطب جامعه و فقر و فلاکت در قطب دیگر، از تشدید تضادهای طبقاتی، از پیشرفت‌های تازه نیروهای مولده که بایستی به تشدید تقابل و درگیری اجتماعی کشیده شود و هم‌چنین از مبارزات و پیروزی کارگران در زمینه اجرای قانون ۱۰ ساعت کار سخن گفته بود. “خطابیه” هم‌چنین به مساله تعاونی‌ها می‌پردازد و ضمن بر شمردن نقش و اهمیت تعاونی‌ها، در مورد ارزیابی بیش از حد جایگاه آن‌ها هشدار می‌دهد و هرگونه توهم‌پراکنی مبنی بر این‌که گویا از طریق گسترش تعاونی‌ها می‌توان نظام سرمایه‌داری را برانداخت، مردود و محکوم می‌شمرد و به صراحت بر ضرورت کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر تاکید می‌کند. مارکس در این مورد نوشت: “تسخیر قدرت سیاسی بزرگ‌ترین وظیفه طبقه کارگر شده است”(۵). خطابیه با توجه به تلاش‌هایی که مجددا از سوی کارگران برای تجدید سازماندهی سیاسی حزب کارگران، صورت گرفته بود، بر تشکیلات حزبی طبقه کارگر انگشت می‌گذارد و می‌نویسد: “آن‌ها یک عنصر پیروزی را که همانا تعداد است در اختیار دارند. اما این کمیت هنگامی می‌تواند توازن را به نفع آن‌ها بر هم زند که کارگران هم‌بسته و متحد باشند و آگاهی راهبر آن‌ها باشد. تجربه گذشته نشان داده است که چگونه بی‌توجهی به آن علقه‌های برادری که باید بین کارگران کشورهای مختلف وجود داشته باشد و آن‌ها را در تمام مبارزات‌شان برای رهایی به پشتیبانی محکم از یکدیگر وادارد، با عدم موفقیت تلاش‌ های نامنسجم‌شان، مجازات خواهد شد. همین فکر بود که کارگران کشورهای مختلف را در ۲۸ سپتامبر ۱۸۶۴ در میتینگ عمومی تالار سن‌مارتین جمع شده بودند و اداشت که انجمن بین‌المللی را بنیان گذارند” خطابیه با شعار “پرولترهای تمام کشورها متحد شوید” پایان می‌یافت(۶).

آئین‌نامه (یا اساسنامه) انترناسیونال اول نیز که توسط مارکس تهیه و به تصویب کمیته عمومی رسیده بود، شامل یک مقدمه و ده بند بود.مارکس با استادی کم‌نظیری تمام روده درازی آئین‌نامه ۴۰ ماده‌ای مازینیستی را به دور افکنده بود و به فشرده‌ترین شکل ممکن این اساسنامه را تنظیم کرده بود. در مقدمه این اساسنامه از جمله بر این موارد تأکید شده بود؛ این‌که رهایی طبقه کارگر باید توسط خود طبقات کارگر صورت بگیرد. این‌که مبارزه برای رهایی طبقه کارگر، مبارزه برای کسب امتیاز و انحصار نیست بلکه مبارزه برای حقوق و وظایف برابر و الغاء هرگونه سلطه طبقاتی است. این‌که رهایی اقتصادی طبقه کارگر هدف بزرگی است که هر جنبش سیاسی باید از آن متابعت کند. در بندهای ده‌گانه آن نیز نام و هدف انجمن، حمایت از طبقات کارگر، پیشرفت و رهایی کامل، فواصل دو کنگره، ترکیب نمایندگان، وظایف شورای مرکزی از جمله ایجاد ارگان بین‌المللی، تدارک کنگره، عضوگیری‌های جدید و شرایط فراخوان کنگره اضطراری قید شده بود. در ماده دهم اساسنامه گفته شده بود “انجمن‌های کارگری که به انترناسیونال می‌پیوندند، در حالی‌که بر مبنای همکاری برادرانه، متحد شده‌اند، سازمان موجود خود را حفظ می‌کنند”(۷). اهمیت و عظممت فعالیت کارل مارکس در این زمینه را زمانی می‌توانیم بهتر درک کنیم که بدانیم در آن سال‌ها نفوذ سوسیالیسم علمی هنوز در مراحل اولیه خود و در میان کارگران بسیار محدود بود. سطح آگاهی و تشکل طبقه کارگر به‌طور نسبی پایین بود. فرقه‌های گوناگونی در میان کارگران حضور داشتند که بعضا از نفوذ قابل ملاحظه‌ای نیز برخوردار بودند. پس از شکست انقلابات ۱۸۴۸ و فروکش مبارزات سیاسی طبقه کارگر، جریاناتی مانند پردونیست‌ها بخش قابل ملاحظه‌ای از کارگران را بویژه در فرانسه، بلژیک و سوئیس به سوی خود جلب کرده بودند.

در انگلستان بوروکراتیسم اتحادیه‌ای در حال شکل‌گیری بود و در آلمان نفوذ لاسال گسترش یافته بود. افزون بر این، در مقطع تشکیل انترناسیونال اول، علاوه بر گرایش‌های مختلف درون جنبش کارگری، پاره ای جریان‌های دموکرات نیز حضور داشتند و انترناسیونال می‌بایستی تمام اشکال تشکل‌های کارگری، حزبی، اتحادیه‌ای، تعاونی و غیره را در صفوف خود متشکل سازد. با در نظر گرفتن این واقعیت‌ها می‌توان به اهمیت برنامه و اساسنامه‌ای که مارکس آن را با استادی و مهارت بر طبق اصول سوسیالیسم علمی تبیین نمود پی برد.

مبارزه مارکس با گرایش‌های انحرافی درون جنبش کارگری، به تنظیم این دو سند پایه‌ای انترناسیونال اول خلاصه نشد. کارل مارکس مبارزه بی امان خود علیه نظرات و گرایش های انحرافی و انواع سوسیالیست های غیرپرولتری را ازاواسط دهه چهل قرن نوزده آغاز کرده بود.اما این مبارزه در تمام دوران انترناسیونال اول علیه گرایش‌های غیرپرولتری که تلاش کردند خود را بر جنبش کارگری تحمیل کنند درشکل برجسته تری ادامه یافت. طبقه کارگر در جریان مبارزه طبقاتی و کسب آگاهی سوسیالیستی با نظرات نادرستی روبرو بود. گرایشات فراوانی به درون جنبش کارگری و صفوف کارگران راه یافتند که مارکس از آن‌ها به عنوان سکت یا فرقه یاد می‌کرد. مبارزه با این سکت‌ها و فرقه‌ها و پالایش صفوف کارگران کار آسانی نبود چرا که برخی از این سکت‌ها و فرقه‌ها، در مقاطعی توانسته بودند نقش سازنده‌ای ایفا کنند. افشا این سکت‌ها و فرقه‌ها، برخورد با نظرات انحرافی و حذف آن‌ها از صفوف طبقه کارگر، کاری بس دشوار بود که مارکس (و انگلس) آن را بر دوش گرفت. مارکس در نامه‌ای خطاب به “فردریک  بلت” عضو برجسته آمریکایی انترناسیونال پیرامون ایجاد یک تشکیلات انترناسیونالیستی کارگری و نقش و وظیفه آن در برابر فرقه‌ها چنین نوشت: “بین‌الملل به این خاطر ایجاد شد که جای سکت‌های سوسیالیستی و شبه سوسیالیستی را با یک سازمان واقعی طبقه کارگر برای مبارزه بگیرد”. مارکس به این موضوع بسیار مهم نیز اشاره کرد که “رشد و تکامل سکتاریسم سوسیالیستی و رشد و تکامل جنبش واقعی کارگری با یکدیگر نسبت معکوس دارند”. او در همین نامه به مبارزه شورای عمومی انترناسیونال علیه این گرایش‌ها نیز اشاره کرده و می‌نویسد: “تاریخ بین‌الملل، مبارزه مداوم شورای عمومی علیه سکت‌ها و علیه تجارب ناشیانه‌ای بود که سعی کردند در درون بین‌الملل خود را به جنبش طبقه کارگر تحمیل کنند”(۸).

مبارزه علیه این فرقه‌ها و انحرافات، وظیفه سنگینی بود که فقط مارکس می‌توانست به نحو احسن از انجام آن برآید، و مارکس نیز در تمام دوران حیات بین‌الملل اول، به نحو همه جانبه‌ای به این مبارزه، بی‌گذشت و سازش‌ناپذیر و با شیوه‌های بسیار شایسته و پیگیرانه‌ای ادامه داد.

مبارزه مارکس علیه پرودونیسم

پیر ژوزف پرودون (۱۸۶۵ – ۱۸۰۹)، چاپچی و فرد بسیار باهوشی بود که پیش خود تحصیل کرد. او که پدر آنارشیسم نامیده شد، نفوذ بسیار زیادی در میان کارگران فرانسوی، به‌خصوص کارگران صنایع دستی پاریس داشت. در بلژیک نیز پیروان زیادی داشت. در سال‌های نخست فعالیت بین‌الملل، پرودونیست‌ها نفوذ زیادی در آن داشتند. تولین، فریبرگ و مدتی هم وارلن از رهبران عمده گروه‌های نیرومند پرودونیستی در فرانسه و در کنگره‌های بین‌الملل اول بودند. پرودونیست‌ها مدام تلاش می‌کردند بین‌الملل را تحت نفوذ و سلطه خود درآورند. فرقه پرودونیست، حامل نظرات مضر و زیان‌بخش برای جنبش طبقاتی کارگران بود. پرودونیست‌ها نظراتی را به عنوان سوسیالیسم ارائه می‌دادند که در حقیقت چیز دیگری جز حک و اصلاح در نظم موجود سرمایه‌داری نبود و نمی‌توانست بنیان‌های این نظم را دگرگون سازد. برنامه پرودون حاوی پیشنهاد تاسیس شبکه‌های وسیع تعاونی‌های تولید و مصرف بود که وی آن‌ها را “انجمن‌های متقابل” می‌نامید. وی معتقد بود این تعاونی‌ها با توسعه مداوم خود، نهایتا جای نظام سرمایه‌داری را خواهند گرفت. وی معتقد بود که با توسعه تعاونی‌ها، نه فقط پایه‌های اقتصادی سرمایه‌داری، بلکه دولت هم از بین خواهد رفت و جامعه آینده با “انجمن‌های تعاونی آزاد” اداره خواهد شد. وی این نظام را “آنارشی” نامید. پرودونیسم همان‌طور که مارکس آن را تحلیل کرد، یک اندیشه خرده‌بورژوایی بود که در واقع قشرهای محافظه‌کار خرده‌بورژوازی را که تحت فشار بورژوازی در حال رشد، از پا درمی‌آمدند، نمایندگی می‌کرد. کتاب وی “فلسفه فقر” در سال ۱۸۶۴ انتشار یافت و به قول مارکس شور و شوق زیادی برانگیخت. فشار و اختناق سیاسی در آن زمان فرانسه، باعث شد بسیاری از کارگران و دهقانان به پرودونیسم روی آورند که برای خلاصی از شرایط، این راه سهل‌الوصولی بود. در عین حال پرودون حامل یک نظریه بسیار ارتجاعی دیگر هم بود. وی معتقد بود که جای زن در خانه است و نه در کارخانه و سیاست! پرودون با اتحادیه‌های کارگری، اعتصابات، افزایش دستمزدها و قانون کار مخالف بود . پرودون هم در تئوری و هم در عمل مبارزه طبقاتی را نفی می‌کرد .پرودونیست ها، منشأ هرگونه شرّاجتماعی رادولت می دانستند، با اقدام سیاسی و مبارزه سیاسی مخالف بودند.هرگونه تمرکزرانفی می کردند ومدافع فدرالیسم بودند. پرودن هم‌چنین با هر گونه حزب سیاسی مخالف بود و بر این عقیده بود که “حزب از استبداد زائیده می‌شود”(۹). لذا قبل از هر چیزی این گرایش می‌بایستی در درون کارگران افشا و منفرد گردد. یک سال بعد از انتشار کتاب فلسفه فقر، مارکس با انتشار اثر معروف خود فقر فلسفه، پاسخ دندان‌شکنی به وی داد و تمام رشته‌های خیال‌پردازانه خرده‌بورژوایی پرودون را از هم گسست! با انتشار فقر فلسفه، دوستی شخصی میان مارکس و پرودن که تا آن زمان وجود داشت، برای همیشه پایان یافت. مارکس (و انگلس) ۲۰ سال تمام بی‌وقفه علیه پرودونیسم مبارزه کردند و همگام با رشد و تکامل جنبش کارگری، سرانجام این تفکر زیان‌بخش در جنبش کارگری را ایزوله و متلاشی کردند.

مبارزه علیه لاسالیسم

مارکس در فقر فلسفه پاسخ پنداربافی‌های پرودونیست‌ها و کل تعاونی‌گرایان را داد. مارکس در خطابیه تأسیس بین‌الملل نیز خاطرنشان ساخت تعاونی‌ها یک شکل مفید مبارزه و تشکل پرولتری می‌باشند اما تعاونی‌ها نمی‌توانند رهایی طبقه کارگر را رقم زنند. این طرز تفکر که تعاونی‌های تولید و مصرف می‌توانند کارگران را آزاد کنند، فقط در میان پرودونیست‌ها رایج نبود. اوئنیست ها و تعاونی‌ گرایان انگلیس نیز اندیشه‌های مشابهی داشتند و لاسالیسم نیز که نوع ویژه‌ای از جنبش تعاونی بود، آلوده به همین پندار نادرست بود. لاسال که یک هگلی و دوست مارکس بود، دوستدار آزادی طبقه کارگر بود و تصور می‌کرد برای رسیدن به این هدف، باید به کمک دولت شبکه‌ای از تعاونی‌ها را که به تدریج جایگزین نظام سرمایه‌داری خواهد شد ایجاد نمود. اگرچه لاسال یکی از اولین پیروان مارکس بود و همراه با مارکس و انگلس در راه ایجاد جمهوری دموکراتیک آلمان مبارزه می‌کرد، اما او برای عملی ساختن طرح مورد علاقه‌ی خود یعنی دریافت کمک مالی از دولت برای تعاونی‌ها با صدراعظم بیسمارک وارد مناسبات مشکوکی شد. این مناسبات بعدا فاش شد و مارکس او را تحت این عنوان که به امر طبقه کارگر خیانت کرده است، محکوم کرد.

لاسال نیز مانند پیروان پرودن با اتحادیه‌های کارگری و اعتصاب به عنوان ابزارهایی بی‌ثمر که انرژی و منابع کارگران را هدر می‌دهد، مخالف بود. مشی اپورتونیستی لاسال با ایجاد یک اتحادیه کارگری وسیع و جنبش سیاسی کارگران که قادر به استفاده آزادانه از تمام سلاح موجود باشد، مستقیما در تضاد بود و مارکس با آن به عنوان یک گرایش خرده‌بورژوایی شدیدا مبارزه کرد. در آن سال‌ها موج اعتصابات کارگری برای افزایش دستمزدها کشورهای سرمایه‌داری را فرا گرفته بود و موضعی که انترناسیونال می‌بایست در قبال این اعتصابات و افزایش دستمزد اتخاذ کند، فرصت مناسبی پیش آورد تا جناح پرولتری انترناسیونال نه تنها مواضع پرودنیست‌ها ولاسالین‌های آلمانی را در مخالفت با اتحادیه‌ها و اعتصابات که آن را تخطی به حق آزادانه کار و جریان عادی تولید و تباهی بی‌معنای تلاش‌ها و وسائل می‌دانستند افشا نماید، بلکه اتحادیه‌گرایی صرف را که به خط‌ مشی اتحادیه‌های کارگری انگلیس تبدیل می‌شد، مورد انتقاد قرار دهد. لاسال برای توجیه مواضع ضد اتحادیه‌ای خود و در مخالفت با افزایش دستمزد، به “قانون خدشه‌ناپذیر مزدها”یا “قانون آهنین مزدها” متوسل شد. برطبق این قانون، کارگران به‌طور ناگسستنی به پایین‌ترین سطح معاش وابسته هستند و هر افزایش دستمزدی که از طریق اتحادیه بدست آید، با افزایش هزینه زندگی خودبخود خنثا می‌شود. مارکس این تئوری خرده‌بورژوایی لاسال را شدیدا مورد حمله قرار داد.

در جریان بحث شورای عمومی در مورد نقش اتحادیه‌ها و اعتصابات و مسئله دستمزدها در بهار ۱۸۶۵، مارکس در اجلاس ۲۰ و ۲۷ ژوئن گزارشی ارائه داد که بعدها تحت عنوان “دستمزدها، قیمت و سود” انتشار یافت.

مارکس در این گزارش مسئله دستمزد و استثمار، قیمت‌ها و سود را مورد بررسی علمی قرار داد. او در پاسخ به امثال لاسال و وستون اوئنیست که ادعا می‌کردند افزایش دستمزد موجب بهبود وضعیت طبقه کارگر نمی‌شود چون به ادعای آن‌ها افزایش دستمزد باعث افزایش قیمت کالاها می‌شود که این به نوبه خود افزایش دستمزد را خنثا می‌سازد. لذا معتقد بودند که کارگران نباید برای افزایش دستمزد مبارزه کنند و فعالیت اتحادیه‌ای را حتا مضرّ می‌دانستند، نشان داد که اولا ترقی عمومی نرخ دستمزد، به‌طور کلی بر متوسط قیمت کالاها تاثیر نمی‌گذارد و به افزایش قیمت کالاها منجر نمی‌گردد. چرا که ارزش کالا به حسب دستمزد تنظیم یا تعیین نمی‌شود بلکه به حسب کار اجتماعا لازم برای تولید آن تعیین می‌شود. قیمت هم چیزی نیست مگر بیان پولی این ارزش. مارکس هم‌چنین اثبات نمود که افزایش دستمزد، نه به افزایش قیمت کالا، بلکه به کاهش نرخ عمومی سود می‌انجامد. لذا درمنازعه بر سر دستمزد، کارگران با تقاضای افزایش دستمزد، می‌کوشند بخشی از آن چه را که سرمایه‌دار به عنوان ارزش اضافی نصیب خود می‌سازد، از وی بازپس بگیرند. ثانیا مارکس نشان داد که گرایش عمومی تولید سرمایه‌داری افزایش متوسط دستمزدها نیست، بلکه کاهش آن است. یعنی گرایش عمومی در این است که “ارزش نیروی کار را کما بیش تا پایین‌ترین مرز آن پایین می‌آورد”. پس اگر وضع بر این منوال است و نظام سرمایه‌داری دارای چنین گرایشی‌ست، آیا این بدان معناست که طبقه کارگر باید دست از مقاومت و مبارزه در برابر تعرضات و دستبردهای سرمایه‌ بردارد و تلاش برای بهبود موقتی وضع خویش را با بهره‌برداری از شرایط و امکانات مساعدی که گاه پیش می‌آید، رها سازد؟

مارکس به این پرسش پاسخ منفی می‌دهد و بر این باور است که کارگران با مبارزه خود می‌توانند این گرایش را خنثا کنند. مارکس تاکید داشت که کارگران با مبارزه متشکل اقتصادی و سیاسی می‌توانند سطح دستمزدهای خود را تعیین کنند. او معتقد بود که عمل اتحادیه‌های کارگری قادر است مزدها را از سطح زندگی بالاتر برد. درست همان‌طور که عمل هماهنگ یا انحصاری کارفرمایان می‌تواند مزد را از سطح زندگی پایین‌تر ببرد.

علاوه بر این مبارزه برای افزایش دستمزد می‌تواند توانایی کارگران را برای مبادرت به نهضتی گسترده‌تر علیه سرمایه افزایش دهد. مارکس می‌گوید اگر کارگران این مبارزه را رها سازند “به صورت توده بی مبالات مستمندان منحطی درخواهند آمد که در جبین آن‌ها نور رستگاری نخواهد بود”(۱۰).

در این گزارش اگرچه نوک اصلی حمله مارکس متوجه پرودنیست‌ها و لاسالین‌ها بود، اما او جریان راست اتحادیه‌گرا را نیز که مبلغ اتحادیه‌گرایی صرف بود و مبارزه اقتصادی روزمره را تقدیس می‌کرد و شعار اصلی خود را “دستمزد عادلانه برای روز کار عادلانه” قرار داده بود، مورد حمله قرار داد و نظرات آن‌ها را نیز افشا نمود.

مارکس بعد ازاشاره به اهمیت اتحادیه و موفقیت آن‌ها، به ناکامی آن‌ها نیز اشاره نموده و پیرامون علت آن چنین می‌نویسد: “عدم موفقیت آن‌ها به‌طور کلی در این است که به‌جای بکارگیری و استفاده از نیروی سازمان یافته خود به عنوان اهرمی برای رهایی طبقه کارگر یعنی الغاء نهایی نظام مبتنی بر کار مزدی، خود را به جنگ چریکی علیه عواقب و آثار نظم موجود محدود می‌سازند .مارکس می‌گوید طبقه کارگر نباید در مورد نتایج مبارزه روزمره گرفتار مبالغه شود. “او نباید از یاد ببرد که در این مبارزه روزانه فقط علیه معلول‌ها مبارزه می‌کند و نه علیه عللی که زائیده آن‌هاست. فقط جلوی گرایشی را که موجب بدتر شدن وضع اوست می‌گیرد ولی جهت آن را تغییر نمی‌دهد. مسکّن بکار می‌برد ولی بیمار را درمان نمی‌کند. پس کارگران نباید فقط به این درگیری‌های ناگزیر پارتیزانی که پیوسته در اثر تشبثات غارتگرانه قطع‌نشدنی سرمایه و یا در اثر وضع بازار بوجود می‌آید، قناعت ورزند. آنان باید دریابند که سیستم کنونی با همه بینوایی‌هایی که همراه می‌آورد، در عین حال موجد آن شرایط مادی و شکل‌های اجتماعی است که برای دگرگونی اقتصادی جامعه ضرورت دارد. کارگران بجای شعار محافظه‌کارانه “دستمزد عادلانه برای روز کار عادلانه” باید این شعار انقلابی را بر پرچم خود بنویسد: امحاء سیستم کار مزدی”(۱۱).

بحث‌های مارکس علیه اتحادیه‌گرایی صرف و مبارزه نظری او علیه اتحادیه‌گرایان (تریدیونیونیست‌ها) فوق‌العاده حائر اهمیت بود، چرا که اتحادیه‌های کارگری نیرومندترین تشکیلات توده‌ای بین‌الملل بودند و از اهمیت و وزن زیادی برخوردار بودند. چنان‌که جرج ادگر و کرمر اعضای اتحادیه کارگری معروف به “انجمن سری”، که کمیته رهبری‌کننده‌ی غیررسمی جنبش کارگری بود، به ریاست و دیبرکلی افتخاری بین‌الملل انتخاب شدند. افزون بر این بسیاری از رهبران مهم دیگر اتحادیه‌های کارگری نیز اعضاء شورای عمومی بودند. در دوران بین‌الملل اول، جنبش کارگری بریتانیا روحیه‌ای برخلاف آن سال‌های پرشور “چارتیسم” دهه چهل قرن نوزدهم داشت. این سال‌ها دوران رشد و تکامل سریع سرمایه‌داری و مراحل اولیه امپریالیسم بریتانیایی بود. بهبودهایی در وضعیت طبقه کارگر بخصوص کارگران ماهر پیدا شده و جنبش کارگری روحیه انقلابی سابق خود را از دست داده بود. تا سال ۱۸۶۶ اتحادیه‌های کارگری بریتانیا وارد دورانی شده بودند که انگلس آن را “چهل سال خواب زمستانی” پرولتاریا نامید(۱۲). این دوران، دوران فاحش‌ترین تریدیونیونیسم صرف و خالص بود که اتحادیه‌ها اهداف خود را صرفا محدود به خواست‌های روزمره و اقتصادی می‌کردند و در سیاست شرکت نمی‌کردند. ادگر، کرمر و دیگر رهبران تریدیونیونیست، حامل این روحیات اپورتونیستی در بین‌الملل بودند. در واقع موضع آن‌ها و نظرات آن‌ها، به‌معنی نفوذ بورژوازی در جنبش کارگری بود. آن‌ها بین‌الملل را بیشتر وسیله‌ای برای کمک به اتحادیه‌های کارگری بخصوص جلوگیری از ورود اعتصاب‌شکنان می‌دانستند تا وسیله‌ای برای رهایی طبقه کارگر. اگرچه برخلاف پرودنیست‌ها و باکونیست‌ها هرگز برای تسلط بر بین‌الملل تلاش یا مبارزه نکردند، اما ایدئولوژی اپورتونیستی آن، مانع دائمی در مقابل پیشرفت و تکامل بین‌الملل بود. پذیرش مواضع مارکس در زمینه‌های گوناگون از جمله نقش و جایگاه مبارزه اقتصادی، تعاونی‌ها، اتحادیه‌ها و مساله اتحادیه‌گرائی ناب که به خط‌مشی رسمی اتحادیه‌های کارگری انگلیس تبدیل می‌شد، گام مهمی به پیش در راستای خط‌‌مشی پرولتری انترناسیونال اول بود. ولی همه این‌ها می‌بایستی در نخستین کنگره انجمن بین‌الملل کارگران به شکلی مشخص و مدون به خط مشی عمومی انترناسیونال تبدیل شود.

نخستین کنگره انجمن بین‌الملل کارگران و پیروزی مارکس بر پرودونیست‌ها و تریدیونیست‌ها

نخستین کنگره انجمن بین‌المللی کارگران قرار بود در سال ۱۸۶۵ یعنی یک سال پس از اجلاس افتتاحیه، در بلژیک برگزار شود که به دلائل مختلف – از جمله تصویب قانونی در بلژیک علیه بیگانگان که هرگونه کنگره‌ای را غیرممکن می‌ساخت – به تعویق افتاد. پرودونیست‌ها که در نظر داشتند خود را بر انترناسیونال مسلط و رهبری آن را بدست آورند، شورای عمومی را تحت فشار قرار دادند که کنگره را برگزار نماید. شورای عمومی که نمی‌توانست کنگره را در بلژیک برگزار نماید، در عوض کنفرانسی را از ۲۵ تا ۲۹ سپتامبر ۱۸۶۵ در لندن برگزار نمود. در این کنفرانس زمان برگزاری کنگره و محل آن (ژنو) تعیین شد. کنگره ژنو، اولین کنگره انترناسیونال اول از سوم تا هشتم سال ۱۸۶۶ در ژنو برگزار گردید. در این کنگره ۶۰ نماینده از تشکل‌های گوناگون شرکت داشتند. ۳۰ نماینده از بخش‌های مختلف سوئیس، ۱۴ نماینده دیگر از طرف اتحادیه‌های کارگری، از فرانسه ۷ نماینده، آلمان ۳ نماینده و ۶ نفر از اعضای شورای عمومی. اما مارکس در آن حضور نداشت. با تشکیل کنگره، دستورالعمل‌هایی که مارکس آن‌ها را تهیه کرده بود، به عنوان گزارش رسمی شورای عمومی به کنگره ارائه شد. در گزارش شورای عمومی به مسائل متعددی مانند طرح تشکیلاتی انجمن، نقش انجمن بین‌المللی کارگران در وحدت بخشیدن به تلاش‌ها و مبارزات کارگران علیه سرمایه، کار زنان و کودکان، محدودیت کار روزانه، ممنوعیت کار شبانه، ارتش‌ها، مالیات مستقیم و غیرمستقیم، نقش و جایگاه تعاونی‌ها، وظایف و نقش اتحادیه‌ها، گذشته، حال و آینده اتحادیه‌ها اشاره شده بود. مهم‌ترین مباحث و موضوعات کنگره، اتخاذ یک مشی روشن در قبال اتحادیه‌های کارگری و هم‌چنین نقش و جایگاه تعاونی‌های تولید و مصرف بود که در هر دو مورد اختلاف و اغتشاشات نظری زیادی وجود داشت.

در بحث تعاونی‌ها، بر اهمیت جنبش تعاونی به عنوان یکی از نیروهای دگرگون‌کننده جامعه مبتنی بر تضاد طبقاتی تاکید شده بود و در توضیح اهمیت آن چنین آمده بود که ارزش والای جنبش تعاونی در این است که عملا نشان می‌دهد، نظام کنونی مستمندسازی و استبدادی تبعیت کار از سرمایه‌ را می‌توان از طریق نظام انجمن تولید‌کنندگان آزاد و برابر کنار زد. اما در گزارش تنها به اهمیت تعاونی پرداخته نشده بود. بلکه نگرش پرودونیست‌ها و لاسالی‌ها در مورد تعاونی‌ها مبنی بر این‌که گویا گسترش و توسعه تعاونی‌ها در چارچوب نظام سرمایه‌داری به نفی این نظام منجر می‌گردد، مورد انتقاد قرار گرفته بود. در گزارش تاکید شده بود که اگر این جنبش به تلاش‌های مجزا و خصوصی کارگران منفرد محدود گردد و به کسب قدرت توسط کارگران نیانجامد، “سیستم تعاونی هرگز نمی‌تواند جامعه سرمایه‌داری را دگرگون کند. برای تبدیل تولید اجتماعی به یک سیستم بزرگ و هماهنگ کار آزاد و تعاونی، تغییرات اجتماعی عمومی مورد نیاز است. دگرگونی شرایط کلی جامعه هرگز متحقق نخواهد شد، مگر از طریق انتقال نیروهای سازمان یافته جامعه یعنی قدرت دولتی از سرمایه‌داران ملاکین به خود تولیدکنندگان”(۱۳).

در بحث اتحادیه‌های کارگری نیز مطرح شده بود که اتحادیه‌ها در اصل، از تلاش‌های خودانگیخته کارگران برای از میان بردن یا لااقل کنترل رقابت پدید آمدند تا از این طریق بتوانند به چنان شرایطی دست یابند که لااقل فراتر از شرایط بردگان صرف قرار گیرند “هدف بلاواسطه اتحادیه‌ها به نیازمندی‌های روزمره، تدابیری برای مقابله با تعرضات مستمر سرمایه و در یک کلام به مساله دستمزد و زمان کار محدود بود. این جنبه از فعالیت اتحادیه‌ها نه فقط مشروع و بر حق بلکه ضروری است. مادام که نظام کنونی تولید دوام آورد، نمی‌توان از آن صرف‌نظر کرد.از سوی دیگر، اتحادیه‌ها بی‌آن‌که خود از آن آگاه باشند، مراکز سازماندهی طبقه کارگر را تشکیل می‌دادند. یعنی همان کاری که کمون‌ها و شهر‌های قرون وسطایی برای طبقه متوسط انجام دادند.”

در ادامه گزارش آمده بود اگر به اتحادیه‌ها به منظور جنگ چریکی میان سرمایه و کار نیاز است، اهمیت آن‌ها به عنوان ارگان‌های سازمان یافته برای الغای خود سیستم کارمزدی و حاکمیت سرمایه به مراتب بیشتر است”(۱۴).

با توجه به حضور گرایشات نظری گوناگون و گاه متضاد، کنگره همین که آغاز شد به عرصه کشمکش میان پرودونیست‌ها و مارکسیست‌ها تبدیل شد. پرودونیست اهمیت اتحادیه‌ها و اعتصابات را انکار می‌کردند و با مبارزه طبقاتی انقلابی مخالف بودند. لذا با مواضع و برنامه‌ای که مارکس ارائه داده بود به مخالفت برخاستند. کنگره در مجموع با مواضع پرودونیست‌ها که حدود یک سوم آراء نمایندگان کنگره را در اختیار داشتند، مخالفت نمود و به اکثر موضوعاتی که در دستورالعمل مطرح شده بود رای داد و آن‌ها را به شکل قطعنامه‌هایی تصویب کرد. کنگره هم‌چنین خطابیه افتتاحیه انجمن بین‌المللی کارگران و آئین‌نامه‌ای که مارکس آن‌ها را تهیه و تنظیم کرده بود، به تصویب رساند.

دراین کنگره اغلب قطعنامه‌های پیشنهادی پرودونیست‌ها رد شدند. تنها موردی که پذیرش آن درخور اهمیت بود، قطعنامه‌ای در زمینه انجمن‌های اعتباری بین‌المللی کارگران بود که بر مبنای مواضع و خط‌مشی پرودونیست‌ها تدوین شده بود. این مصوبه هم پس از کنگره به علت عدم انطباق آن با واقعیت‌ها، مطلقا پیش نرفت و عملا کنار گذاشته شد.

کنگره ژنو پیروزی قطعی مارکس و مارکسیست‌ها بر پرودونیست‌ها را رقم زد. گرچه مارکس در کنگره حضور نداشت اما نقش و نفوذ او کاملا محسوس بود. پرودونیست‌ها که در کنگره متحمل شکست‌های پی‌درپی شدند تلاش نمودند با ارائه قطعنامه‌ای که در آن گفته می‌شد کسانی که در کار فکری مشارکت دارند و کارگر نیستند، نمی‌توانند در انجمن بین‌المللی کارگران مقام رسمی داشته باشند، در واقع مارکس را از انترناسیونال کنار بزنند. اکثر نمایندگان کنگره دریافته بودند هدف پرودونیست‌ها از طرح این قطعنامه چیست ، با آن به مخالفت برخاستند و قطعنامه پرودونیست‌ها رد شد. پرودونیست‌های خام خیال ناکام ماندند و مارکس هم‌چنان برجسته‌ترین رهبر انترناسیونال باقی ماند.

علی‌رغم شکست سنگینی که در کنگره ژنو بر پرودونیست‌ها وارد آمد، اما تلاش آن‌ها برای خرابکاری در جنبش کارگری، پیشبرد نظریات خود و تسلط بر انترناسیونال متوقف نشد. برعکس شکست آن‌ها در کنگره ژنو، سبب شد که با تدارک و آمادگی لازم به دومین کنگره انترناسیونال اول که از دوم تا هشتم سپتامبر ۱۸۶۷ در لوزان تشکیل شد، وارد شوند. در این کنگره ۶۴ نماینده از ۶ کشور، ۳۸ نفر از سوئیس، ۱۸ نفر از فرانسه، ۶ نفر از آلمان، ۲ نفر از انگلستان، ۲ نفر از ایتالیا و ۴ عضو شورای عمومی شرکت داشتند. مارکس به‌دلیل شرایط مشقت‌بار زندگی، بیماری، فقر و گرسنگی که با آن دست به گریبان بود، نتوانست در این کنگره شرکت کند. با این وجود گزارش مفصل شورای عمومی که توسط مارکس نوشته شده بود مورد تایید کنگره قرار گرفت. در این کنگره، پرودونیست‌ها با ارائه قطعنامه‌های جدید تلاش کردند مواضع کنگره اول را مورد تجدیدنظر قرار دهند، شکست در کنگره ژنو را جبران کنند و در عین‌حال رهبری انترناسیونال را نیز بدست گیرند و البته در برخی زمینه‌ها نیز توفیقاتی بدست آوردند. تصمیمات این کنگره به‌طور عمده تحت تاثیر پرودونیست‌ها و تعاونی‌گرایان اتخاذ گردید. پاره‌ای از این تصمیمات نادرست و آغشته به تفکرات خرده‌بورژوایی بود. در واقع می‌توان گفت، کنگره لوزان در برخی موارد از مواضع کنگره ژنو عقب نشست. در این کنگره پرودونیست‌ها توانستند قطعنامه‌هایی در مورد تعاونی‌ها، بانک‌های خلقی و اعتبارات به تصویب برسانند. قطعنامه‌ای را نیز در رد اعتصاب و قطعنامه دیگری در حمایت کامل از “مجمع صلح و آزادی” و شرکت رسمی انترناسیونال در کنگره افتتاحیه آن تصویب شد. “مجمع صلح و آزادی” یک سازمان بورژوا پاسیفیستی متشکل از عناصر بورژوا – دموکرات و خرده‌بورژواها بود که با دیدگاه طبقاتی خود برای برقراری صلح تلاش می‌کرد. در اجلاس ۱۲ اوت ۱۸۶۷ شورای عمومی، چگونگی برخورد به این سازمان مورد بحث قرار گرفت. مارکس در این اجلاس دلائل عدم شرکت رسمی انترناسیونال در کنگره افتتاحیه آن را توضیح داد و شرکت در این کنگره را دنباله‌روی از برنامه بورژوازی و همبستگی با آن اعلام نمود و شورای عمومی نظر مارکس را مورد تایید قرار داد. اما کنگره لوزان تصمیم گرفت رسما در کنگره افتتاحیه “مجمع صلح و آزادی” شرکت کند و قطعنامه‌ای نیز در این مورد تصویب کرد. این کنگره هم‌چنین یکی از قطعنامه‌های مهم جناح مارکسیست انترناسیونال در مورد ملی کردن زمین را رد کرد و آن را به کنگره بعدی موکول نمود. با این همه، کنگره لوزان، قطعنامه‌هایی نیز برخلاف مواضع پرودونیست‌ها در مورد مبارزه سیاسی طبقه کارگر برای کسب حقوق و آزادی‌های سیاسی و نیز قطعنامه‌ای در مورد ملی کردن وسائل حمل ونقل و مبادله که از دستاوردهای مهم آن بود، به تصویب رساند. پرودونیست‌ها به‌رغم آن‌که در کنگره لوزان توانستند تا حدود زیادی مواضع خود را پیش ببرند، اما نتوانستند رهبری انترناسیونال را بدست گیرند و کنگره با انتخاب مجدد اعضای شورای عمومی به کار خود پایان داد.

پیشروی ولو محدود پرودونیست‌ها اما دوامی نیاورد. با برگزاری سومین کنگره انترناسیونال می‌توان گفت بساط آن‌ها نیز برچیده شد. کنگره سوم انترناسیونال اول که یکی از بزرگ ‌ترین گردهمایی‌های نمایندگان پرولتاریای جهان بود در سپتامبر ۱۸۶۸ در بروکسل برگزار گردید. این کنگره که بزرگ‌ترین کنگره بین‌الملل بود از ۹۹ نماینده تشکیل می‌شد. شامل ۵۵ بلژیکی، ۱۸ فرانسوی، ۷ سوئیسی، ۵ بریتانیایی، ۵ آلمانی، ۲ ایتالیایی، ۱ اسپانیایی و ۶ نفر از شورای عمومی. مارکس در کنگره حضور نداشت. شورای عمومی گزارشی را که باز هم توسط مارکس تهیه شده بود، به کنگره ارائه داد. در این کنگره پرودونیست‌ها برخلاف کنگره لوزان، در موضع ضعف قرار داشتند و این آخرین کنگره‌ای است که آن‌ها به عنوان یک نیرو در آن حضور دارند. جناح رادیکال و مارکسیست در موضع برتری قرار داشت و قطعنامه‌هایی که به تصویب رسید، عمدتا قطعنامه‌های طرفداران سوسیالیسم علمی کارل مارکس بودند.

کنگره با تصویب قطعنامه ملی کردن زمین، ضربه محکمی بر پرودونیست‌ها که نماینده منافع کاسبکاران کوچک و دهقانان و خواهان انتقال مالکیت زمین به دهقانان بودند وارد ساخت. کنگره اعتصاب را مجددا مورد بررسی قرار داد و به عنوان یک سلاح پذیرفته شد. قطعنامه‌ای علیه جنگ و قطعنامه دیگری در مورد نحوه برخورد به مجمع بورژوا پاسیفیستی صلح و آزادی تصویب شد. با تصویب این قطعنامه‌ها، ضربات سخت دیگری بر پرودونیست‌ها وارد آمد. جناح مارکسیستی بین‌الملل در این کنگره جناح پرودونیست انترناسیونال را به کلی منفرد ساخت به نحوی که به فعالیت آن خاتمه داده شد و پس از این کنگره جناح چپ پرودونیست‏ها که عمدتا از کارگران تشکیل می‌شد، از مواضع و نظرا ت پرودون دست برداشت و بیشتر به مارکس و سوسیالیسم علمی گرایش یافت. بدین‌سان اولین اپوزیسیون نیرومند بین‌المللی علیه مارکسیسم در جنبش کارگری ورشکست و بساط‌اش برچیده شد.

مبارزه مارکس علیه باکونین و باکونینیست‌ها

میخائیل باکونین اهل روسیه در خانواده‌ای ثروتمند و اشرافی متولد شد. پس از فرار از روسیه سرانجام در سال ۱۸۶۴ در ایتالیا مستقر شد و فعالیت‌های گسترده‌ای را آغاز کرد. ورود وی به ایتالیا مصادف بود با دوره‌ای که کارگران ایتالیایی به ماهیت “مازینی” پی برده بود و نفوذ وی در جنبش کارگری به سرعت از میان می‌رفت. بر بستر این شرایط بود که باکونین توانست در اندک مدتی نفوذی قابل ملاحظه در جنبش بدست آورد و گروه زیادی از کارگران را به سمت مواضع خود جلب کند. باکونین بعد از ایتالیا، فعالیت‌های خود را در سوئیس گسترش می‌داد و در سال ۱۸۶۷ تشکیلاتی را تحت‌عنوان “اتحادیه بین‌المللی دموکراسی سوسیالیستی” در سوئیس ایجاد نمود. باکونین یکی از دوستان پرودون و از پیروان وی بود. او اندیشه کلی پرودون را در مورد دولت و جامعه آینده مبتنی بر انجمن‌هایی از تولیدکنندگان پذیرفت، اما چند نکته جدید بر آن افزود. وی به پندارهای پرودونی مبنی بر این‌که با رشد و گسترش تدریجی تعاونی‌ها دولت نیز نابود می‌شود، باور نداشت و بر این باور بود که دولت را باید با قیام نابود کرد. وی هم‌چنین برخلاف پرودونیست‌ها اتحادیه‌های کارگری را نفی و تخطئه نمی‌کرد بلکه در محدوده‌ای آن‌ها را می‌پذیرفت. منتها عقیده داشت که اتحادیه‌ها باید به قیام بیاندیشند و در رژیم آینده آن‌ها به عنوان سازمان‌های تولیدکننده اساسی عمل خواهند کرد. بدین‌ترتیب باکونین در واقع یکی از بنیان‌گذاران جریان نیرومند آنارکو سندیکالیست شد. او هم‌چنین برخلاف پرودونیست‌ها، اعتصابات را به کلی نفی نمی‌کرد بلکه آن‌ها را به عنوان طغیان‌های کوچک و مبارزات مقدماتی برای قیام مسلحانه عمومی می‌دانست.

باکونین به‌رغم این‌که خود را طرفدار انقلاب جهانی پرولتری و سوسیالیسم معرفی می‌کرد اما درک روشنی از طبقات و مبارزه طبقاتی نداشت. از همین رو به تاکتیک‌های تروریستی و توطئه‌گرایانه متوسل می‌شد و تکیه اصلی خود را بر لومپن پرولتاریا و روشنفکران قرار می‌داد. وی هرگونه عمل سیاسی را به عنوان اقدامی رفرمیستی و بورژوایی رد می‌کرد و با هرگونه اتوریته و تشکیلات سیاسی پرولتری مخالف بود. محور اصلی برنامه باکونین، تبلیغ آتئیسم، نابودی دولت و الغاء حق ارث بود. وی خواستار نابودی فوری و بلادرنگ دولت بود. وی بر این تصور بود که همین که ضربه قطعی بر سرمایه‌داری وارد آید، دولت نیز خودبخود نابود می‌شود و “فدراسیون آزاد انسان‌ها، کمون‌ها، محله‌ها و ملل” جای دولت را خواهد گرفت. وی الغاء حق ارث را آغاز انقلاب اجتماعی می‌دانست. باکونین و آنارشیسم نوع باکونینی به‌طور عمده در کشورهای کاتولیک نیمه فئودال که در آن‌ها، اصلاحات پروتستانی و انقلاب بورژوایی هنوز کامل نشده بود و کلیسای کاتولیک بسیار مقتدر بود و بر تمام شئون حیات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی مسلط بود، وجود داشت و در ایتالیا، اسپانیا، روسیه و حتا در جنوب فرانسه و سوئیس فرانسوی نشین از نفوذ قابل ملاحظه‌ای در میان کارگران برخوردار بود. باکونیست‌ها پس از آن‌که تشکیلات خود را به نام “اتحاد بین‌المللی دموکراسی سوسیالیستی” ایجاد کردند، در سپتامبر ۱۸۶۸ طی نامه‌ای به شورای عمومی تقاضا نمودند به عضویت انترناسیونال پذیرفته شوند. جنبش کارگری در آن سال‌ها و هم‌پای آن انجمن بین‌المللی کارگران تحت رهبری مارکسیست‌ها در سرتاسر جهان در حال رشد و گسترش بود. باکونین و همراهان وی که متوجه رشد سریع و گسترده بین‌الملل در میان توده کارگران شده بودند، به منظور تبلیغ برنامه خودشان در بین‌الملل وتسلط بر آن، تقاضا کردند به بین‌الملل بپیوندند. شورای عمومی به دلائل مختلف از جمله مغایرت آن با اساسنامه و مقررات اجرایی انترناسیونال، این تقاضا را رد کرد. کمیته مرکزی “اتحاد” پس از دریافت پاسخ شورای عمومی در نامه‌ای مورخ ۲۷ فوریه ۱۸۶۹ به شورای عمومی، اعلام نمود آماده است تشکیلات مستقل خود را منحل کند به این شرط که شورای عمومی “اصول رادیکال اتحاد” را به رسمیت بشناسد. مارکس با این شرط که باکونیست‌ها تشکیلات خود را منحل کنند و در برنامه خود تغییراتی بدهند و با توجه به شرایط عمومی جنبش و جریاناتی که در درون انترناسیونال بودند، مخالفتی با ورود آن‌هانداشت. در برنامه باکونیست‌ها، “برابری سیاسی، اقتصادی و اجتماعی طبقات” خواسته شده بود و نه الغاء طبقات که هدف نهایی انترناسیونال بود. مارکس خواست که این بند تغییر کند و شورای عمومی آن را در نامه‌ی مارس ۱۸۶۹ به اطلاع کمیته مرکزی “اتحاد” رساند و بند دوم برنامه باکونیست‌ها در آوریل ۱۸۶۹ به شرح زیر تغییر کرد “مقدم بر هر چیز هدف خود را الغاء کامل و نهایی طبقات و برابری سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مردان و زنان قرار می‌دهد” باکونیست‌ها که ظاهرا پذیرفته بودند خود را منحل کنند، وارد انترناسیونال شدند.

کنگره بال: در حالی‌که تشکیلات باکونین در کشورهای مختلف به فعالیت‌های نیمه مخفی ادامه می‌داد، باکونین به عنوان یکی از اعضای هیئت نمایندگی فرانسه، نمایندگی ویژه از طرف کارگران ابریشم لیون به کنگره بال آمد. باکونیست‌ها با اقدامات خرابکارانه و توطئه‌گرانه سعی داشتند بین‌الملل را تحت سلطه خود درآورند. مارکس اجازه عرض اندام به این گرایش انحرافی جدید در جنبش کارگری نداد و وارد یک مبارزه سرسختانه نظری با آن شد.

باکونین نخستین بار در سال ۱۸۶۴ با مارکس آشنا شد و به او قول داد از بین‌الملل پشتیبانی کند. اما به‌رغم این، به ایجاد یک سازمان جداگانه در ایتالیا دست زد. بعد به سوئیس رفت و در آن‌جا به “مجمع طرفدار صلح و آزادی” که یک سازمان بورژوایی بود پیوست و به عضویت کمیته مرکزی اجرایی آن درآمد. سال ۱۸۶۸ از این مجمع انشعاب کرد و بجای پیوستن به بین‌الملل، “اتحاد بین‌الملل سوسیال دموکرات” (اتحاد) را ایجاد کرد. وی وارد انترناسیونال شد تا آن را تحت سطه خود درآورد، مارکس و انترناسیونال اما سرانجام تکلیف او را یکسره کرد.

چهارمین کنگره انترناسیونال اول در سپتامبر ۱۸۶۹ در بال تشکیل شد. ۲۶ نماینده از فرانسه، ۲۲ نفر از سوئیس، ۱۰ نفر از آلمان، ۵ نفر از بلژیک، ۲ نفر از اتریش، یک نفر از ایتالیا، یک نفر از آمریکا و ۷ عضو شورای عمومی و مجموعا ۷۹ نفر در آن شرکت داشتند. در این کنگره سه گرایش عمده وجود داشت که هر یک به سهم خود در مصوبات تاثیر می‌گذاشتند. این سه گرایش عبارت بودند از طرفداران سوسیالیسم علمی که نماینده خط انقلابی پرولتری محسوب می‌شدند، گرایش چپ افراطی آنارشیست به رهبری باکونین و گرایش رفرمیست سندیکالیست که نماینده آن رهبران اتحادیه‌های کارگری انگلیس بودند. در این کنگره باکونین قطعنامه‌ای در رابطه با الغاء حق ارث ارائه داد. وی این اقدام را به عنوان آغاز انقلاب اجتماعی می‌دانست. مارکس در جلسات و مباحثات شورای عمومی انترناسیونال حق ارث و الغاء حق ارث که توسط باکونین مطرح می‌شد را بحث بیهوده‌ای خواند. مارکس معتقد بود الغاء حق ارث پیش از آن‌که مالکیت خصوصی لغو شده باشد ناممکن و امر بیهوده‌ای است و در قطعنامه‌ای که به همین مناسبت تهیه کرده بود از جمله نوشت ” ما باید به علت بچسبیم و نه معلول – یعنی زیربنای اقتصادی و نه روبنای حقوقی – فرض کنیم که وسائل تولید از مالکیت خصوصی به مالکیت اجتماعی تبدیل شده باشد، در این هنگام حق ارث (تا آن‌جا که دارای اهمیت اجتماعی‌ست) خودبخود خواهد مُرد. زیرا (در این شرایط) یک انسان پس از مرگ تهنا آن چیزی را که در حیات خود بدست آورده بجای می‌گذارد. بنابر این هدف بزرگ ما باید جانشین کردن آن نهادهایی باشد که به برخی افراد در زمان حیات خود این قدرت اقتصادی را می‌دهد که ثمرات کار بسیاری دیگر را به خود انتقال دهند”(۱۵).

باکونین الغاء حق ارث را نقطه آغاز انقلاب اجتماعی می‌دانست و مارکس در این رابطه نوشت: “اعلام الغای حق ارث به عنوان نقطه آغاز انقلاب اجتماعی تنها می‌تواند به منحرف کردن طبقه کارگر از جمله به نقطه واقعی جامعه کنونی منجر گردد. این به همان اندازه پوچ و بی‌معناست که در حالی‌که به تبادل کالا ادامه می‌دهیم قوانین مربوط به قراردادها را لغو کنیم”. الغاء ارث در تئوری غلط و در عمل ارتجاعی‌ست”(۱۶).

کنگره پس از مجادلات شدید و طولانی بر سر این قطعنامه وارد رای‌گیری شد. قطعنامه باکونین با ۳۲ رای موافق، ۲۳ رای مخالف و ۳ رای ممتنع (۷ نفر غائب) به تصویب رسید. و قطعنامه شورای عمومی با ۱۹ رای موافق، ۳۷ رای مخالف، ۶ رای ممتنع (۱۳ نفر غایب) رد شد.

این پیروزی بزرگی برای باکونین محسوب می‌شد و “اتحاد” پس از این در واقع به مرکز تجمع تمام عناصر اپوزیسیون در بین‌الملل بود. باکونین دردرون انترناسیونال برای خودش تشکیلات مخفی زده بود که اساسنامه مجزائی داشت.باکونین تلاش زیادی کرد که برانترناسیونال تسلط یابد اما هنگامی که این نقشه باشکست روبروشد تلاش کرد آن را ازهم بپاشاند والبته دراین راه به هروسیله و توطئه ای چنگ زد.؟؟؟

کنگره بعدی انترناسیونال قرار بود سپتامبر ۱۸۷۰ در پاریس برگزار شود اما به‌علت جنگ آلمان و فرانسه به ماینز منتقل شد اما در عمل، جنگ این برنامه را برهم زد. سپتامبر ۱۸۷۰، بناپارت در سدان بدون قیدوشرط تسلیم شد. مردم پاریس بپا خاستند رژیم بناپارت را سرنگون و یک جمهوری تاسیس کردند. شهر پاریس به محاصره درآمد. دولت در ۲۶ فوریه فرمان تسلیم و آتش‌بس را امضا کرد و پاریس را تسلیم آلمان نمود. ۱۸ مارس پاریس به قیام برخاست. گارد ملی به رهبری یک کمیته مرکزی ۲۵ نفره اعلام کرد پاریس را باید نجات داد. در لیون قیامی صورت گرفت که باکونین در راس آن بود و موجب شکست آن شد. در پاریس نخستین حکومت کارگری برقرار شد. انترناسیونالیست‌ها در کمون بسیار فعال بودند مارکس و بخش‌های مختلف بین‌الملل به مبارزین کمون یاری رساندند. وقایع کمون پاریس اختلافات داخلی بین‌الملل را تشدید کرد و پس از سقوط کمون، فعالان انترناسیونال در کشورهای مختلف اروپا تحت تعقیب و پیگرد شدید پلیس قرار گرفتند. بین الملل که تحت این شرایط نمی‌توانست کنگره‌ی برگزار کند، درسپتامبر ۱۸۷۱ یک کنفرانس عمومی در لندن تشکیل داد . در این کنفرانس ۲۳ نفر که ۱۷ نفر آن اعضای شورای عمومی بودند شرکت داشتند. مارکس و انگلس هر دو در این کنفرانس حضور داشتند. در این زمان علاوه بر فدراسیون سوئیس که ستاد باکونین بود، در اسپانیا و ایتالیا تشکیلات بین‌الملل عملا در دست طرفداران باکونین و جمهوری‌خواهان مازینی بود. کنفرانس بر فعالیت‌های سیاسی و مبارزاتی کارگران کشورهای مختلف، تشکیل احزاب سیاسی و شرکت در فعالیت‌های سیاسی تاکید نمود. کنفرانس از مشی عمومی شورای عمومی حمایت کرد. باکونیست‌ها از اجرای تصمیمات این کنفرانس سرباز زدند و در نوامبر ۱۸۷۱ یک کنگره در سوئیس برگزار کردند که در آن اساسا اعضای “اتحاد” حضور داشتند. آن‌ها اختیارات شورای عمومی را زیر سوال بردند و با انتشار بیانیه‌ای خطاب به تمام شعبات بین‌الملل شورای عمومی را به فساد و دیکتاتوری متهم نمودند. برنامه سیاسی فعالیت آن را محکوم و خواستار تشکیل فوری یک کنگره شدند وعملاً انشعاب رابرانترناسیونال تحمیل کردند.

کنگره لاهه (هاگ)

پنجمین کنگره انترناسیونال اول در سپتامبر ۱۸۷۲ در لاهه برگزار شد که مارکس و انگلس هر دو در آن حضور داشتند. سه روز بحث حول نماینده‌ها و اعتبارنامه‌ها گذشت. این کنگره آن‌طور که مارکس در نامه‌ای به کوگلمان نوشته بود کنگره “مرگ و زندگی” برای بین‌الملل تلقی شده بود و همین‌طور هم شد. در این کنگره ۶۵ نماینده حضور داشتند که حدود ۴۰ نفر از مشی کلی شورای عمومی طرفداری می‌کردند و ۲۵ تن دیگر از مخالفین آن بودند. باکونیست‌های ایتالیا کنگره را تحریم کرده بودند. اقلیت حاضر در کنگره که در واقع ستایشگران عمل خودبخودی و نیز شدیدا طرفدار خودمختاری بودند، به شدت با این عقیده مخالف بودند که شورای عمومی، تصمیمات کنگره را به کار ببرد و به عنوان راهنمای کلی سیاسی بین‌الملل عمل کند. بعضی از آن‌ها نه فقط مخالف افزایش اختیارات شورای عمومی بودند بلکه حتا خواستار انحلال شورای عمومی بودند. برعکس مارکسیست‌ها بر ضرورت مرکزیت فوق‌العاده، مشی سیاسی بین‌المللی و انضباط تاکید داشتند. کنگره با ۴۰ رای موافق در مقابل ۴ رای مخالف و ۱۱ رای ممتنع نظر مارکسیست‌ها را تصویب کرد. مارکسیست‌ها هم‌چنین یک‌بار دیگر آن‌چه را که موضوع قطعنامه کنفرانس لندن در سال ۱۸۷۱ بود برای تصویب مطرح کردند. قطعنامه اعلام می‌کرد “در مبارزه خود علیه نیروهای متحد طبقات دارا، پرولتاریا فقط می‌تواند با سازمان دادن نیروهای خود در یک حزب مستقل به مثابه یک طبقه عمل کرده و علیه تمام احزاب که طبقات دارا در آن متشکل شده‌اند عمل نماید. این سازمان پرولتاریا به‌عنوان یک حزب سیاسی برای دست یافتن به نیروی انقلاب اجتماعی و بالاتر از همه برای رسیدن به هدف نهایی خود یعنی الغاء همه طبقات ضروری است”(۱۷). این قطعنامه مجادله شدیدی را برانگیخت و موجب مخالفت شدید بلانکیست‌ها و باکونیست‌ها قرار گرفت. فرق بین مشی اکثریت و فراکسیون اقلیت در این دو اصل کلی بیان می‌شد؛ “هدف اکثریت تسخیر قدرت سیاسی و هدف اقلیت نابودی قدرت سیاسی است”(۱۸) کنگره با ۲۹ رای موافق در مقابل ۵ رای مخالف و ۹ رای ممتنع به سود قطعنامه مارکسیست‌ها رای داد. کنگره لاهه هم‌چنین یک کمیته ۵نفره که مارکس و انگلس هم عضو آن بودند، تعیین کرد که به وضعیت “اتحاد” در بین‌الملل و نیز اتهاماتی را که طرفداران باکونین به شورای عمومی وارد کرده بودند، مورد بررسی قرار دهد. این کمیته پس از بررسی، گزارشی را تهیه کرد (این گزارش بعدها تحت عنوان انشعاب‌های مصنوعی در بین‌الملل انتشار یافت) و اعلام نمود که “اتحاد” با مقررات، مقاصد و اهداف بین‌الملل در تضاد است و در داخل آن به شکل یک فراکسیون عمل می‌کند. نظر اکثریت این کمیته (۴ نفر از ۵ نفر) این بود که باکونین و همراهان وی با تلاش‌ها و رفتارهای‌شان نشان داده‌اند که برای عضویت در بین‌الملل صلاحیت ندارند. کنگره که در این لحظه اعضای آن به ۴۳ نفر کاهش یافته بود به اخراج باکونین رای داد. کنگره لاهه هم‌چنین مقر شورای عمومی را از لندن به نیویورک انتقال داد. مارکس تاکید داشت که ایالات متحده آمریکا بیش از همه کشورها سرزمین کارگران است و سالانه بیش از نیم میلیون کارگر به این سرزمین مهاجرت می‌کنند که بین‌الملل باید در این سرزمین که بیش از هر جایی کارگر دارد، ریشه‌های عمیقی بدواند.

باکونیست‌ها اگرچه از پذیرش تصمیمات کنگره سر باز زدند، با انتقال شورای عمومی به نیویورک مخالفت کردند و به فعالیت خود با نام “سازمان بین‌المللی کارگران” ادامه دادند و بین سال‌های ۱۸۷۲ تا ۱۸۷۷ کنگره‌های زیادی برگزار کردند، اما جریان افول و سقوط آنارشیسم نوع باکونیستی ادامه یافت. باکونین درانشعابی که برانترناسیونال تحمیل کرد،اکثریت بزرگ کارگران اسپانیاراباخودبرد. علاوه براین بخش زیادی ازکارگران دراعتراض به به گردانندگان نشریه “فدراسیون” ارگان اصلی باکونیستها، انترناسیونال را ترک کردند. تسلط باکونیست ها برشاخه اسپانیای انترناسیونال، بی عملی آن ها وشکست نظریه پردازی های باکونیستی پس ازآن که شاه اسپانیا در۱۸۷۳ کناره گیری کرد،سبب دوری این کارگران از سیاست شد.باکونیست‌ها طی دو سال قریب به ۶۰ قیام ناموفق به راه انداختند. مهم‌ترین اقدام آن‌ها یک قیام عمومی در ژوئیه ۱۸۷۴ در بولونی ایتالیا بود، اما این هم کاملا به شکست انجامید . باکونین در نیمه دهه هفتاد قرن نوزده، بر اثر بیماری و افسردگی ناشی از شکست طرح‌های پُر آب و تابش در مورد انقلاب، از فعالیت دست کشید اما هم چنان دشمن سرسخت مارکسیسم ماند. مارکس سال ها پیش از آن توضیح داده بود که پس ازسرنگونی سرمایه داری یک دوره انتقالی دیکتاتوری پرولتاریا وجود خواهد داشت تا دولت پژمرده شود و ازبین برود.وی بارها تصریح کرده بود که جامعه سوسیالیستی و درنهایت جامعه بی دولت و بی طبقه را که هدف غائی کمونیست هاست نمی توان مستقر ساخت مگرازطریق دیکتاتوری پرولتاریا. مارکس همچنین پایه های نظری باکونین را که درکتاب وی “دولت گرائی و آنارشی” آمده بود بطور ریشه ای نقد کرده بود.باکونین در باصطلاح نقد نظر مارکس و اینکه باسرنگونی بورژوازی، دولتی مستقر خواهدشد که این دولت چیزی جز پرولتاریای سازمان یافته به مثابه طبقه حاکم نیست، می گوید”اگرپرولتاریا طبقه حاکم گردد برچه کسانی حکومت خواهدکرد؟این بدان معناست که پرولتاریای دیگری باقی خواهدماند که زیرسلطه این دولت جدید خواهدبود” و مارکس درجواب وی می نویسد. نه، این بدان معناست که تازمانی که طبقات دیگربویژه طبقه سرمایه دار وجود دارند و تاهنگامی که پرولتاریا با سرمایه داران مبارزه می کند(زیرا هنگامی که پرولتاریا به قدرت برسد دشمنان او و سازمان کهن جامعه هنوز ازبین نرفته اند) باید وسایل قهرآمیز، یعنی وسایل حکومتی را به کارگیرد(یعنی) اگرخود او هنوز یک طبقه است و اگرشرایط اقتصادی ای که ازآن ها مبارزه طبقاتی و وجودطبقات ناشی می شود هنوز ناپدید نگشته اند و باید به شکل قهرآمیز ازسر راه برداشته شوند و یا تحول یابند، این روند تحول باید باقهر تسریع شود.

مارکس در برخی از نوشته‌های خود از باکونین با لقب “پاپ”، “کشیش” و “پیغمبر” یاد می‌کند. او و هم‌فکر نزدیک وی “نچایف” را به مردان حقیر سبک مغزی تشبیه می کند که خود را با عبارت‌پردازی‌های پُرطمطراق باد می‌کنند تا در چشم خویش هم‌چون غول‌های انقلاب ظاهر شوند و این همان داستان وزغ و گاو است (وزغ و گاو، نام قصه‌ای از لافونتن است که در آن وزغی برای آن‌که به اندازه گاو شود، آن‌قدر آب نوشید که ترکید)(۱۹).

کارل مارکس و یاران او در رهبری انترناسیونال اول به‌طور خستگی‌ناپذیر و بسیار موثری علیه گرایشات انحرافی و سکتاریستی که هدف‌شان منحرف کردن کوشش‌ها و مبارزات کارگری به مجاری بیگانه با منافع طبقاتی کارگران بود، مبارزه کرد. مارکس بویژه با پنداربافی‌های انواع مختلف سوسیالیسم تخیلی، جمهوری‌خواهی بورژوا – رادیکال مازینی، سوسیالیسم خرده‌بورژوایی پرودون، عبارت‌پردازی چپ‌گرایانه و تاکتیک‌های توطئه‌گرانه باکونین و ترودیونیونیسم ناب درافتاد و آ‌ن‌ها را ایزوله و منفرد ساخت و درهم شکست. زمانی که بین‌الملل اول از صحنه خارج شد، اکثر این گرایش‌ها و مکتب‌های انحرافی از لحاظ نظری شکست خورده و به لحاظ تشکیلاتی از هم پاشیده بودند. این کار فوق‌العاده ارزشمند و بزرگ، ثمره تلاش‌های خستگی‌ناپذیر کارل مارکس بود. او که ۲۰۰ سال قبل در ۵ می سال ۱۸۱۸ در شهر تریرآلمان متولد شده بود، اوکه بزرگ‌ترین آموزگار پرولتاریای جهان بود ، در ۱۴ مارس سال ۱۸۸۳ در سن ۶۵ سالگی درلندن چشم از جهان فرو بست. یاد این انسان بزرگ مبارز و نابغه قرن گرامی باد.

زیرنویس‌ها

۱ – رابرت اوئن یکی ازپیشگامان سوسیالیسم تخیلی اوائل قرن نوزده میلادی بود.

۲ – مازینی دربندرجنوا درایتالیا و درخانواده ای مرفه متولدشد.دردوران دانشجوئی به یک سازمان مخفی پیوست سپس به مارسی فرانسه رفت وسال۱۸۳۱ گروه مخفی “ایتالیای جوان” راتأسیس کرد وهدف خودرا اخراج نیروهای اتریشی ازشمال ایتالیا و ایجادیک جمهوری درسرتاسرایتالیا قرارداد. وی یک جمهوری‏خواه تندرو و رهبرجنبش ریسورجیمنتو( اتحاد ایتالیا) بود.

۳ – پیدایش و تکامل طبقه کارگر (از آغاز تا ۱۹۱۷)- جلال سامانی

۴ – تاریخ سه انترناسیونال – ویلیام فاستر – جلد اول

۵ – همان

۶ – پیدایش و تکامل طبقه کارگر (از آغاز تا ۱۹۱۷) – جلال سامانی

۷ – همان

۸ – تاریخ سه انترناسیونال – ویلیام فاستر – جلد اول

۹ – همان

۱۰ – پیدایش و تکامل طبقه کارگر (از آغاز تا ۱۹۱۷) – جلال سامانی

۱۱ – مزد، بها، سود – کارل مارکس

۱۲ – تاریخ سه انترناسیونال – ویلیام فاستر – جلد اول

۱۳ – پیدایش و تکامل طبقه کارگر (از آغاز تا ۱۹۱۷)- جلال سامانی

۱۴ – همان

۱۵ – گزارش شورای عمومی درباره حق ارث – مارکس و انگلس – ترجمه سهراب شباهنگ

۱۶ – همان

۱۷ – تاریخ سه انترناسیونال – ویلیام فاستر – جلد اول

۱۸ – همان

۱۹ – ائتلاف دموکراسی سوسیالیستی و اتحادیه بین‌المللی کارگران – مارکس و انگلس – ترجمه سهراب شباهنگ

متن کامل نشریه کار شماره ۷۷۲ در فرمت پی دی اف

 

کمک های مالی

کانادا- ونکوور

دمکراسی شورایی ۱    ۵۰ یورو

دمکراسی شورایی ۲    ۵۰ یورو

دمکراسی شورایی ۳    ۵۰ یورو

سوئیس

علی‌اکبر صفایی فراهانی۳۰فرانک

سیامک اسدیان (اسکندر)۴۰فرانک

حمید اشرف                 ۳۰فرانک

محمد کاسه‌چی             ۵۰فرانک

امیر نبوی                     ۵۰فرانک

 

دانمارک

هوشنگ احمدی            ۲۰۰کرون

دکتر نریمیسا                ۲۰۰کرون

خروش (مه)                ۲۰۰کرون

 

سوئد

یاد بنیان‌گذاران

سازمان گرامی باد ۲۰۰کرون

 

راهپیمائی و بزرگداشت اول ماه مه در شهر ونکوور

روز سه شنبه اول ماه مه روز جهانی کارگر، به دعوت اتحادیه کارگری ونکوور و حومه  یک راهپیمایی در مرکز این شهر برگزار گردید. در این راهپیمایی  فعالین و مدافعین کارگری، احزاب و سازمانهای سیاسی و دمکراتیک از ملیت های مختلف نیز فعالانه شرکت و با حمل بنر، تراکت و پرچم های سرخ، همگام و همصدا با دیگر کشورهای سراسر جهان اول ماه مه، روز همبستگی کارگران سراسر جهان را گرامی داشتند.

در این روز، قبل از آغاز راهپیمایی ابتدا تنی چند از فعالین کارگری ونکوور سخنرانی کردند. پس از اجرای سرودخوانی گروه کر و نیز اجرای سرود انترناسیونال توسط نیروها و فعالین چپ ایرانی، شرکت کنندگان بسمت خیابانهای مرکزی شهر به حرکت در آمدند. تظاهرکنندگان با دادن شعارهایی که شامل خواسته ها و مطالبات کارگری و اجتماعی بود، نظم موجود و اقدامات دولت حاکم لیبرال در پایمال کردن حق کارگران و زحمتکشان جامعه کانادا، را محکوم نمودند. راهپیمایان در مسیر حرکت خود در برابر ساختمان ترامپ رئیس جمهور آمریکا واقع در مرکز شهر ونکوور توقف و با خواندن اطلاعیه و سخنان اعتراضی نقش و سیاستهای دولت ترامپ علیه مردم جهان محکوم نمودند.

راهپیمایان در پایان حرکت خود در برابر یکی از ساختمان های متعلق به گردانندگان سیاستها و برنامه ریزهای دولت فدرال کانادا در ونکوور توقف  نموده و یکی از رهبران اتحادیه به سخنرانی پرداخت. او ضمن محکوم نمودن سیاست حزب لیبرال حاکم، باخشم فریاد زد: همه کارگران واقفند که امروز روز ما است. اینان گوش شنوایی برای شنیدن خواست و مطالبات ما ندارند، زمانی سخنان ما را خواهد شنید و برای حل آن اقدام خواهند کرد که در خیابان ها حضور فعال و همه جانبه داشته باشیم. حرف و بیان خواسته های ما در اینجا، یعنی خیابانهاست. اینجاست که باید حقمان را بگیریم.

در این روز، فعالین سازمان فدائیان (اقلیت) در شهر ونکوور با حمل تنها پرده بزرگ ” زنده باد سوسیالیسم ” که بر روی آن حک شده و به شکل چشمگیری خودنمائی می‌کرد و نیز با در دست داشتن پرچم سازمان و پخش وسیع دومین شماره “کار انترناسیونال”، ضمن شرکت فعال در این راهپیمائی، همگام و همصدا با دیگر کارگران و زحمتکشان جهان روز اول ماه مه را گرامی داشتند.

زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم

برقرار باد حکومت شورائی

فعالین سازمان فدائیان (اقلیت)

دوم ماه مه ۲۰۱۸

گزارشی از مراسم اول ماه مه در کپنهاگ دانمارک

در کپنهاک روز اول ماه مه روز جهانی کارگر برگزار شد. طبق سنت، بسیاری از اتحادیه‌های کارگری در جلسات صبحگاهی حضور یافتند و پیرامون تصمیمات و نتایج مذاکرات دست جمعی بحث شد. کارگران، بعد از اتمام جلسات به طرف پارک بزرگ شهر راه‌پیمایی کردند.

فعالین سازمان نیز در روز اول ماه مه، طبق برنامه ریزی در کنار دیگر گروه ها و احزاب چپ و کمونیست در محل چادر حزب کمونیست دانمارک (م ل) اقدام به برگزاری میز کتاب سازمان و در کنار آن میز دمکراتیک نمودند.

افراد زیادی به علت تداخل روز اول ماه مه با روز کاری، امکان شرکت در این مراسم را نداشتند و همچنین به علت بدی آب و هوا، جمعیت زیادی در این مراسم شرکت نکردند.

افراد زیادی از جمله نیروهای چپ دانمارکی و ایرانی به میز سازمان سر زدند و با رفقای مسئول تبادل نظر نمودند. فعالین سازمان در این روز، نشریه کار و بیانیه اول ماه مه سازمان همچنین نشریه کار انترناسیونال به زبان انگلیسی را بین شرکت کنندگان پخش کردند و راجع به مواضع سازمان توضیحاتی دادند.

با ایمان به پیروزی راه‌مان

فعالین سازمان فدائیان (اقلیت) – دانمارک

گزارش مراسم روز جهانی کارگر در شهر لاهه هلند

مراسم روز جهانی کارگر در شهر لاهه (دن هاخ ) در هلند برابر فراخوان بزرگترین اتحادیه کارگری که سازماندهی برنامه مراسم اول ماه مه را نیز به عهده داشت، برگزار شد. هم چنین فعالین سازمان فدائیان (اقلیت) در هلند که به مناسبت اول ماه مه فراخوان داده بودند در همبستگی از مبارزات کارگران ایران و جهان در این مراسم شرکت داشتند. امسال چندین هزار کارگر از سراسر هلند در این مراسم و راهپیمایی با شکوه شرکت داشتند.

فعالین سازمان در هلند در این راهپیمایی و مراسم با پرچم ها و آرم و شعارهای سازمان شرکت داشتند. اطلاعیه سازمان به مناسبت روز جهانی کارگر به زبان های انگلیسی و فارسی در سطح وسیعی پخش شد.

در این مراسم نیز نیروهای کمونیست ایرانی، هلندی و سایر کشورها شرکت داشتند. برنامه از ساعت ۱۴ با تجمع در محل فضا سبز مالیفلد آغاز وسپس با راهپیمایی از چندین خیابان و برگشت دوباره به مبدا، تجمع در  محل مالیفلد  با سخنرانی، طرح خواسته های کارگران و موزیک تا ساعت ۱۷ ادامه داشت.

هم چنین مراسم اول ماه مه در بندرگاه روتردام از ساعت ۱۹ تا ۲۱ برگزار شد. برنامه اول ماه مه هر سال توسط سازمان های کمونیست هلندی و خارجی برگزار می شود.

این مراسم  شامل راهپیمایی از چندین خیابان تا میدان تئاتر در روتردام و اجرای موسیقی و قطعنامه کمیته اول ماه  می باشد.

زنده باد همبستگی بین المللی کارگران سراسر جهان

زنده باد سوسیالیسم

فعالین سازمان فدائیان ( اقلیت ) –هلند – اول ماه مه  ۲۰۱۸