کنفرانس داووس: نشانه‌ بحران تاریخی سرمایه‌داری جهانی

در سال‌های اخیر، تشدید و عیان‌شدن رقابت میان قدرت‌های بزرگ اقتصادی، بار دیگر مفهوم «امپریالیسم» را به کانون تحلیل‌های سیاسی و اقتصادی بازگردانده است؛ مفهومی که نه به‌دلیل زوال مناسبات امپریالیستی، بلکه در نتیجهٔ غلبهٔ گفتمان‌های لیبرالِ پس از جنگ سرد، برای دهه‌هایی از زبان مسلط تحلیل کنار رانده شده و جای خود را به اصطلاحاتی خنثی‌تر چون «جهانی‌شدن»، «رقابت ژئواکونومیک» و «نظم مبتنی بر قواعد» داده بود. آنچه امروز در گفتمان‌های مسلط سیاسی و دانشگاهی از آن به‌عنوان «بازگشت امپریالیسم» یاد می‌شود، نه بازگشت یک واقعیت تاریخیِ غایب، بلکه بازگشت یک مفهوم تحلیلیِ به‌حاشیه‌رانده‌شده است؛ مفهومی که حذف آن بیش از آن‌که بازتاب تغییر واقعیت باشد، حاصل تغییر زبان مسلط تفسیر جهان بود. با این حال، تحولات عینی جهان ــ از جنگ‌های تجاری و منازعات انرژی گرفته تا نظامی‌سازی فزاینده و رقابت بر سر منابع ــ نشان می‌دهد که منطق امپریالیستی، امروزه، در قالب‌هایی پیچیده‌تر و در بستری بحران‌زده‌تر جلوه‌گر شده است.

کنفرانس داووس، به‌عنوان یکی از مهم‌ترین تریبون‌های هماهنگی سران و مقامات اقتصادی و سیاسی جهان سرمایه‌داری، خود نشانه‌ای گویا از این وضعیت است. این گردهمایی که ظاهراً از «همکاری جهانی»، «توسعهٔ پایدار» و «مدیریت بحران‌ها» سخن می‌گوید، در عمل به صحنه‌ای برای آشکار شدن شکاف‌ها، رقابت‌ها و تضادهای ساختاری میان بلوک‌های مختلف سرمایه‌داری جهانی بدل شده است. داووس دیگر صرفاً محل تولید اجماع نخبگان اقتصادی و سیاسیِ حامل نظم سرمایه‌داری جهانی نیست؛ بلکه صحنه‌ای است که در آن، شکاف‌ها و تضادهای میان بلوک‌های رقیب سرمایه‌داری آشکار می‌شود.

برای فهم دقیق این وضعیت، باید از یک سوء‌برداشت رایج فاصله گرفت. امپریالیسم هرگز صرفاً به اشغال مستقیم سرزمین‌ها یا الحاق رسمی آن‌ها محدود نبوده است؛ این شکل از سلطه بیش از آن‌که به دوران امپریالیسم تعلق داشته باشد، مشخصهٔ دوران کلونیالیسم کلاسیک بود. از زمانی که نظم سرمایه‌داری وارد مرحلهٔ انحصارات، سرمایهٔ مالی و صدور سرمایه شد، آنچه لنین از آن به‌عنوان امپریالیسم یاد می‌کرد، پیش از هر چیز نظمی مبتنی بر سلطهٔ اقتصادی، مالی، سیاسی و نظامی بود. کنترل بر بازارها، منابع، دولت‌ها و مسیرهای مبادله، اغلب بدون نیاز به استعمار مستقیم اعمال می‌شد و زبان حقوق بین‌الملل، قراردادها و نهادهای چندجانبه، از همان ابتدا نقشی پوششی در تثبیت این مناسبات نابرابر ایفا می‌کردند.

از این‌رو، پرسش محوری در تحلیل امپریالیسم امروز نه این است که «کنترل چگونه اعمال می‌شود» ــ چرا که منطق کلی سلطه مدت‌هاست تثبیت شده ــ بلکه این است که چه چیزی در شرایط تاریخی کنونی دگرگون شده است. تفاوت دورهٔ معاصر را باید در هم‌زمانی چند روند ساختاری جست‌وجو کرد: بحران مزمن سرمایه‌داری جهانی، جهانی‌شدن زنجیره‌های تولید و مالی، فرسایش هژمونی بلامنازع غرب به ویژه امپریالیسم آمریکا، تشدید بحران‌های زیست‌محیطی و محدود شدن فضاهای گسترش نسبتاً باثبات و کم‌هزینهٔ سرمایه. در چنین شرایطی، امپریالیسم دیگر در بستری نسبتاً پایدار و تحت رهبری یک مرکز مسلط عمل نمی‌کند، بلکه در جهانی چندمرکزی، پرتنش و آکنده از منازعات حل‌نشده بازتولید می‌شود.

از این منظر، امپریالیسم معاصر بیش از آن‌که شکلی کاملاً «جدید» از سلطه باشد، مرحله‌ای است که در آن همان منطق کلاسیک امپریالیستی در شرایطی ناپایدارتر، رقابتی‌تر و بحران‌زده‌تر عمل می‌کند. رقابت بر سر فضاهایی چون آرکتیک* و شکاف‌های آشکار در مجامعی مانند داووس، بیانگر تشدید تضادهایی است که پیش‌تر نیز در مقاطع بحرانی ــ از جمله در آستانهٔ جنگ‌های جهانی قرن بیستم ــ خود را آشکار کرده بودند، اما امروز در بستری متفاوت، جهانی‌تر و در شرایطی انباشته‌تر و بحران‌زده‌تر بازتولید می‌شوند.

در این چارچوب، مناقشه بر سر گرینلند و به‌طور کلی منطقهٔ آرکتیک را باید نمونه‌ای فشرده و گویا از چگونگی عمل‌کرد نیروهای امپریالیستی در جهان معاصر دانست. آنچه در ظاهر به‌صورت اختلافی دیپلماتیک یا امنیتی بر سر منطقه‌ای دورافتاده جلوه می‌کند، در واقع بیان متمرکز همان رقابت‌های ساختاری است که بر سر بازتعریف موازنهٔ قوا، حوزه‌های نفوذ و شرایط بازتولید سرمایه در مقیاس جهانی جریان دارد. آرکتیک در این معنا نه یک استثنا، بلکه تصویری فشرده از منطق حاکم بر نظم جهانی کنونی است.

تمرکز ویژه بر گرینلند در این منازعات ناشی از جایگاه خاص این قلمرو در تلاقی منافع اقتصادی و ملاحظات امنیتی است. از یک‌سو، گرینلند به‌واسطهٔ ذخایر بالقوهٔ مواد معدنی راهبردی، منابع انرژی و نقشی که در زنجیره‌های تأمین فناوری‌های نوین و گذار انرژی ایفا می‌کند، به عرصه‌ای جذاب برای سرمایه و دولت‌های مرکزی سرمایه‌داری بدل شده است؛ و از سوی دیگر، موقعیت ژئوپلیتیک آن در پیوند میان آمریکای شمالی و اروپا، همراه با نقش آن در معماری امنیتی ایالات متحده ــ از کنترل مسیرهای قطبی تا سامانه‌های هشدار زودهنگام ــ این منطقه را به نقطه‌ای کلیدی در رقابت‌های نظامی – امنیتی تبدیل کرده است. افزون بر این، وضعیت سیاسی خاص گرینلند به‌عنوان قلمرویی خودگردان در چارچوب پادشاهی دانمارک، امکان مداخله و چانه‌زنی مستقیم قدرت‌های بزرگ را افزایش داده و آن را به یکی از کانون‌های بازتعریف موازنهٔ قوا در نظم جهانیِ در حال گذار بدل کرده است. بدین‌ترتیب، گرینلند را می‌توان نقطه‌ای دانست که در آن، منطق امپریالیستیِ حاکم بر رقابت‌های معاصر، به شکلی فشرده و عینی آشکار می‌شود.

گذشته از آن، آرکتیک*  یکی از اندک حوزه‌هایی است که هنوز مرزهای ژئوپلیتیک و حقوقی آن به‌طور کامل تثبیت نشده و توازن نیروها در آن به وضعیت نهایی نرسیده است. از همین رو، آرکتیک را می‌توان به‌منزلهٔ «آزمایشگاه نظم جهانی آینده» در نظر گرفت؛ فضایی که در آن، صورت‌بندی‌های محتمل نظم جهانی در شرایط بحران‌زدهٔ کنونی به‌طور فشرده آزموده می‌شوند. در چارچوب نظمی که به‌طور تاریخی به‌عنوان نظم لیبرالِ غرب‌محور شناخته می‌شد ــ و در عمل طی دهه‌های اخیر به ساختاری نئولیبرالی و امنیت‌محور دگرگون شده است ــ آزادی دریاها، مرجعیت نهادهای بین‌المللی غربی در قاعده‌گذاری و تعریف امنیت از مسیر ناتو بدیهی فرض می‌شد؛ اما تحولات جاری در آرکتیک نشان می‌دهد که این مفروضات به‌طور فزاینده‌ای محل مناقشه قرار گرفته‌اند.

یکی از نشانه‌های بارز این مناقشه، فرسایش قدرت هنجاری غرب در همین فضاست. حقوق بین‌الملل، حفاظت محیط‌زیست، توسعهٔ پایدار و حقوق بومیان ــ که از ستون‌های ادعایی نظم لیبرال پس از جنگ جهانی دوم به‌شمار می‌رفتند ــ در عمل در برابر منطق استخراج، امنیت و رقابت ژئوپلیتیک عقب رانده می‌شوند. شعارهای محیط‌زیستی در کنار گسترش استخراج نفت و گاز قرار می‌گیرند، حقوق بومیان قربانی پروژه‌های سرمایه‌گذاری و نظامی‌سازی می‌شود و قوانین بین‌الملل گاه انکار و گاه به ابزاری تفسیرپذیر و گزینشی بدل می‌گردند. به این معنا، خودِ غرب در آرکتیک قواعدی را که ظاهراً مروج آن‌ها بوده است به حالت تعلیق درمی‌آورد و با زبانی صریح‌تر سخن می‌گوید؛ وضعیتی که نشانه‌های ورود به نظم جهانیِ پساغرب** را بارزتر به نمایش درمی‌آورد.

در این فضا، چین و روسیه به‌عنوان کنشگران برجستهٔ پساغربی نقش‌آفرینی می‌کنند. چین با معرفی خود به‌عنوان «کشور نزدیک به آرکتیک»، از طریق سرمایه‌گذاری زیرساختی، مشارکت در استخراج و طرح «مسیر قطبی جادهٔ ابریشم»، خواهان بازتعریف قواعد بازی به‌سوی نظمی چندجانبه‌تر است. روسیه اما صریح‌تر عمل می‌کند: کنترل نظامی مسیر شمالی، اعمال حاکمیت عملی بر بخش‌های وسیعی از آرکتیک و بی‌اعتنایی به اعتراضات غربی، همگی بر این منطق استوارند که در شرایط کنونی، قدرت بیش از هر چیز قانون را تعیین می‌کند.

رفتار غرب در این میان دوگانه و متناقض است. از یک سو بر «نظم مبتنی بر قواعد» تأکید می‌کند و از سوی دیگر، به فشار اقتصادی، نظامی‌سازی و نادیده گرفتن ملاحظات زیست‌محیطی متوسل می‌شود. اختلاف بر سر گرینلند دقیقاً در همین نقطه معنا می‌یابد: ایالات متحده منطق امپریالیستی عریان‌تری را پیش می‌برد، به این معنا که اولویت را بی‌پرده به امنیت، کنترل راهبردی و منافع اقتصادی می‌دهد و در صورت لزوم از سرپیچی از قواعد ابایی ندارد؛ در حالی که اروپا همچنان به زبان هنجاری، حقوقی و محیط‌زیستی متوسل می‌شود، اما در عمل، هر دو از همان منطق سرمایه و امنیت پیروی می‌کنند.

حتی اگر مناقشهٔ گرینلند و اهمیت راهبردی آرکتیک را موقتاً کنار بگذاریم، خودِ کنفرانس داووس در سال‌های اخیر به‌روشنی نشان داده است که اجماع پیشین سرمایه‌داری جهانی در حال فروپاشی است. مباحث محوری این گردهمایی دیگر حول «همکاری جهانی» یا تعمیق جهانی‌شدن آزاد نمی‌چرخند، بلکه بر مدیریت ریسک، مرزبندی اقتصادی و حفاظت از منافع میان بلوک‌های رقیب متمرکز شده‌اند. تأکید مکرر بر مفاهیمی چون «کاهش وابستگی»، «انتقال تولید و تجارت به کشورهای هم‌پیمان» و «بازگشت بخشی از تولید به داخل مرزها» بیانگر گذار به نوعی جهانی‌شدن بلوکی است؛ وضعیتی که در آن، منطق صف‌بندی جای منطق قواعد مشترک می‌نشیند.

همین منطق در حوزهٔ انرژی، فناوری و مواد خام نیز به‌وضوح قابل مشاهده است. انرژی دیگر کالایی صرفاً اقتصادی نیست، بلکه به سلاحی ژئوپلیتیک بدل شده است؛ فناوری‌های کلیدی، داده‌ها و استانداردهای جهانی نقشی را ایفا می‌کنند که نفت در قرن بیستم بر عهده داشت؛ و شکاف شمال و جنوب جهانی، با مسئلهٔ بدهی، نابرابری و انتقال هزینه‌های بحران به کشورهای پیرامونی، طبقات فرودست و محیط‌زیست، بیش از پیش تعمیق می‌شود. مجموع این نشانه‌ها داووس را از «جشن پیروزی جهانی‌شدن»*** در دههٔ ۱۹۹۰ به «اتاق بحران سرمایه‌داری جهانی» در دورهٔ کنونی بدل کرده است.

برای درک ریشه‌ای این تحولات، باید به بحران ساختاری و تاریخی سرمایه‌داری جهانی پرداخت؛ بحرانی که نه مقطعی است و نه محدود به یک شوک خاص، بلکه ریشه در منطق درونی انباشت سرمایه دارد. کاهش نرخ سود، اشباع بازارها و مالی‌شدن افراطی اقتصاد، زمینه‌های این بحران را از دهه‌ها پیش انباشته کرده بودند؛ بحران مالی جهانی ۲۰۰۸ صرفاً لحظه‌ای بود که این وضعیت به‌طور هم‌زمان و جهانی به سطح آمد. از آن پس، بحران اقتصادی نه به‌صورت وقفه‌ای گذرا، بلکه به‌عنوان وضعیتی پایدار و پیگیر، با شدت‌ها و اشکال متفاوت در مناطق مختلف جهان تداوم یافته و با همه‌گیری کرونا و بحران اقلیمی بیش از پیش تعمیق شده است. در چنین شرایطی، امکان گسترش نسبتاً باثبات و کم‌هزینهٔ سرمایه به‌شدت محدود شده و تضادهای درونی نظام با شدت بیشتری به سطح سیاست، ژئوپلیتیک و خشونت سازمان‌یافته منتقل می‌شوند.

اگرچه در شرایط کنونی، وقوع جنگی تمام‌عیار و مستقیم میان قدرت‌های بزرگ امپریالیستی در افق کوتاه‌مدت محتمل به نظر نمی‌رسد، اما گسترش جنگ‌های نیابتی، درگیری‌های منطقه‌ای و بی‌ثبات‌سازی‌های مزمن در نقاط مختلف جهان، نشانهٔ روشنی از این انتقال بحران است. این الگو با منطق تاریخی امپریالیسم سازگار است: زمانی که هزینهٔ رویارویی مستقیم بالا می‌رود، رقابت به پیرامون‌ها منتقل می‌شود و خشونت در قالب جنگ‌های فرسایشی، منازعات کم‌شدت اما پایدار و جنگ‌های نیابتی بازتولید می‌گردد.

در مجموع، تحولات بررسی‌شده نشان می‌دهند که تحلیل مارکسیستیِ امپریالیسم با توصیف دقیق منطق عینی تحول سرمایه‌داری جهانی انطباق کامل دارد. تشدید رقابت‌های امپریالیستی، تداوم بحران‌های اقتصادی و زیست‌محیط، گسترش خشونت، جنگ‌ها و درگیری‌های گوناگون در گوشه و کنار جهان، همگی بیانگر آن است که سرمایه‌داری مدت‌هاست از ایفای هر نقش تاریخی و مترقی بازمانده و به مرحله‌‌ی پوسیدگی رسیده است؛ مرحله‌ای که بقای خود را تنها از طریق تخریب، بازتقسیم خشونت‌بار جهان و انتقال هزینه‌های بحران به انسان‌ها، طبیعت و نیروهای مولد ممکن می‌سازد. بنابراین، امپریالیسم آخرین و بحران‌زده‌ترین شکل سازمان‌یابی سرمایه‌داری است؛ شکلی که با تعمیق تضادهای درونی خود، افق عبور تاریخی از این نظام را از امکان نظری به مسئله‌ای عینی و ضروری بدل می‌سازد.

پانویس‌ها:

* منظور از «آرکتیک» در این متن، مجموعهٔ مناطق شمالی کرهٔ زمین در پیرامون قطب شمال است که شامل بخش‌هایی از خاک و آب‌های سرزمینی کشورهای ایالات متحده (آلاسکا)، کانادا، روسیه، دانمارک (از طریق گرینلند)، نروژ و همچنین پهنه‌های دریایی قطب شمال می‌شود؛ منطقه‌ای که به‌دلیل ذوب یخ‌ها، دسترسی به منابع انرژی و معدنی، و گشایش مسیرهای جدید کشتیرانی، به یکی از کانون‌های نوظهور رقابت ژئوپلیتیک و امپریالیستی بدل شده است.

** «نظم جهانیِ پساغرب» مرحله‌ای از نظام بین‌الملل است که در آن، غرب همچنان یکی از قطب‌های اصلی قدرت باقی می‌ماند، اما دیگر قادر به اعمال هژمونی بلامنازع ــ به‌ویژه در سطح ایدئولوژیک و در تعریف و تحمیل قواعد حقوق بین‌الملل و نهادهای جهانی ــ نیست و قواعد نظم جهانی بیش از پیش به موضوع مناقشه، بازتفسیر و رقابت میان قدرت‌های مختلف بدل می‌شوند.

*** «جشن پیروزی جهانی‌شدن» به فضای مسلط دههٔ ۱۹۹۰ اشاره دارد که در آن، پس از فروپاشی بلوک شرق، جهانی‌شدن بازارها، آزادسازی تجارت و سرمایه و گسترش نهادهای بورژوایی بین‌المللی به‌عنوان افق بلامنازع نظم جهانی و نشانهٔ نهایی برتری نظام سرمایه‌داری معرفی می‌شدند؛ فضایی که در آن، مفاهیمی چون «پایان تاریخ» و «اجماع نئولیبرالی» به‌طور گسترده رواج داشت.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۵۵ در فرمت پی دی اف:

هشدار به همهٔ نهادهای مترقی و انقلابی و چپ و کمونیست جمهوری اسلامی به اعدام مخفیانه بازداشت‌شدگان جنبش اخیر روی آورده است

هشدار به همهٔ نهادهای مترقی و انقلابی و چپ و کمونیست

جمهوری اسلامی به اعدام مخفیانه بازداشت‌شدگان جنبش اخیر روی آورده است

کارگران، زحمتکشان، مردم مبارز ایران!

آنچه اکنون در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی می‌گذرد، صرفاً سرکوب خونین مبارزات دلاورانه توده‌های مردم ایران نیست. بلکه یک قتل‌عام عمومی‌ست. کشتارجمعی مردمی‌ست که برای زندگی، معاش، کار، نان، آزادی و دیگر مطالبات سیاسی – اجتماعی‌شان به اعتراض برخاسته‌اند. قتل‌عام زنان و جوانان و کودکان و توده‌های مبارزی‌ست که برای دستیابی به حداقل‌های یک زندگی انسانی و در گستره‌ای وسیع‌تر برای سرنگونی جمهوری اسلامی به تظاهرات خیابانی روی آورده‌اند. جمهوری اسلامی اما ازآنجاکه از پاسخگویی به ابتدایی‌ترین خواست‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی توده‌های جان به لب رسیده مردم ایران عاجز است، هر بار آنان را کشتار می‌کند. مبارزات حق طلبانۀ‌شان را به خاک و خون می‌کشد. تظاهرات خیابانی انبوه زنان و مردان و کودکان و توده‌های زحمتکش را با تیربار و کلاشینکف و دوشکا و مسلسل به رگبار می‌بندد.

نبردی را که اکنون میان توده‌ها و ارتجاع حاکم بر ایران در جریان است، نبردی برای آزادی و انقلاب است. مبارزه‌ای برای رهایی از ستم و سرکوب است. آنچه را که آدمکشان جمهوری اسلامی طی روزهای هجدهم و نوزدهم دی‌ماه ۱۴۰۴ بر سر توده‌های بپا خاسته مردم ایران آوردند، بسیار فراتر از همهٔ سرکوب‌ها و کشتارهای تاکنونی حاکمان اسلامی در ۴۷ سال گذشته است. تا کنون هرانا و دیگر نهادهای حقوق بشری کشتار ۵ هزار تا بیش از ۲۰ هزار نفر را اعلام کرده‌اند. تعداد زخمی‌ها بسیار بالاست. مزدوران خامنه‌ای تعداد زیادی از این زخمی‌ها را به هنگام دستگیری، انتقال به مراکز درمانی و حتی بر روی تخت بیمارستان‌ها تیر خلاص زده‌اند. آمار بازداشت‌شدگان از چندین ده هزار نفر فزونی یافته است. بازداشت‌شدگانی که هم اینک جانشان در خطر است.

 

کارگران، زحمتکشان، مردم مبارز ایران!

جمهوری اسلامی با زخمی که از مبارزات دلاورانهٔ توده‌های مردم ایران خورده است، هم اینک در ضعیف‌ترین موقعیت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی خود قرار دارد. بیدادگاه‌های رژیم در پی مجموعه نابسامانی‌ها و تلاطمات داخلی، بحران‌های ژرف و ناعلاج ساختاری و فشارهای همه جانبهٔ نهادهای بین‌المللی ظاهراً اعدام دستگیرشدگان اخیر را متوقف کرده یا به تعویق انداخته است. اما این ظاهر قضیه است. خبرهای رسیده از داخل ایران حاکی از آن است که کشتارگاه‌های جمهوری اسلامی به دستور خامنه‌ای و محسنی اژه‌ای اعدام مخفیانهٔ بازداشت‌شدگان را در دستور کار حاکمیت قرار داده‌اند. تعدادی از خانواده‌ها گفته‌اند، طی روزهای گذشته همه جا را به دنبال عزیزان‌شان گشته‌اند، اما هیچ اثری از آنان در میان کشته شدگان نبود. حال با گذشت چند روز پیکر فرزندان‌شان را در میان اجساد پیدا کرده‌اند. برخی خبرهای رسیده از شاهدان عینی و پزشکان بیمارستان‌ها نیز حالی از آن است، تعدادی از دستگیرشدگان یا زخمی‌های ربوده شده از بیمارستان‌ها که جراحات عمیقی هم نداشتند، اکنون اجسادشان در میان کشته شدگان پیدا شده است. مجموعه اخبار و گزارش‌های رسیده از داخل ایران نشان می‌دهند که بیدادگاه‌های جمهوری اسلامی مخفیانه و در خفا، دستگیرشدگان و زخمی‌ها را اعدام کرده و با سوءاستفاده از اوضاع بهم ریخته جامعه اجسادشان را در میان کشته شدگان خیابانی قرار داده‌اند.

شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست ضمن همدردی با خانواده‌های جانفشان اخیر و انزجار شدید نسبت به اقدامات جنایتکارانه جمهوری اسلامی از همه خانواده‌ها، کلیه افراد مطلع، فعالان سیاسی و نهادهای حقوق بشری می‌خواهد اسامی کلیه دستگیرشدگان و مفقودینی را که تاکنون در میان کشته‌شدگان اخیر یافت نشده‌اند، هر چه سریعتر به عنوان بازداشتگان خیزش اخیر اعلام کنند. چرا که تنها با اطلاع رسانی گسترده، ذکر اسامی دستگیرشدگان در مجامع داخلی و بین‌المللی و خبررسانی عاجل اعدام‌های مخفیانه رژیم به نهادهای حقوق بشری می‌شود جلوی اینگونه اقدامات جنایت‌بارجمهوری اسلامی را تا حد ممکن گرفت.

نه به اعدام

آزادی فوری و بی قید و شرط کلیه زندانیان سیاسی

سرنگون باد رژیم سرمایه داری جمهوری اسلامی

زنده باد آزادی، زنده باد سوسیالیسم

۵ بهمن ماه ۱۴۰۴ – ۲۵ ژانویه ۲۰۲۶

امضاها: اتحاد سوسیالیستی کارگری، حزب کمونیست ایران، حزب کمونیست کارگری- حکمتیست، سازمان راه کارگر، سازمان فدائیان (اقلیت) و هسته اقلیت

«رهروان صبح»

0

از: زهره مهرجو

 

رهروان صبح

 

ایشان را با تو

سخنی نبود…

نه سازشی و نه هیچ معامله ای،

که خورشید را

از پس ابرهای سنگین

فرا می خواندند…

و بر آن بودند

تا فردایشان را

با دستان خویش بسازند.

 

هزاران زن و مرد شجاع

انسان آزاده،

هزاران شقایق سرخ…

به سرعت برقی

به فرمان تو

در خون نشستند،

تا ستون های کاخ لرزانت

پیش از افتادن

پیرتر شوند

بپوسند…

و سرانجام فرو ریزند!

 

ای ضحاک ستمگر

راه هیتلر، موسولینی و فرانکو را

طی کردن تا کِی..؟

آخر کدام واقعیت

کدامین حقیقت تلخ

تو را از خواب صد ساله

بیدار خواهد کرد؟

 

هشدار..!

از فریاد بلند نوجوانان

آه دلخراش مادران…

و پشت خمیده پدران،

که هیچ ترفندی همیشه کارساز نیست،

که هیچ ظلمی

تا ابد نمی ماند!

 

اینک سکوت

اینک سوگ گُل های پر پر شده

گسترده بر همه جا..!

در نیمه شب ها

تنها بانگ گلوله ها و

مارش بلند چکمه پوشان می پیچد.

 

لیک این چه سکوتی ست؟!

آرامش ابرها پیش از رعد…

یا غنود دریا

پیش از طوفان.

 

*   *   *

 

 

 

 

 

 

 

گزارشی کوتاه از اکسیون شنبه ۲۴ ژانویه در کپنهاک

روز شنبه ۲۴ ژانویه از ساعت ۱۲ تا ۱۳ به دعوت نیروهای چپ و کمونیست در شهر کپنهاک اکسیون ایستاده در حمایت از جنبش دی‌ماه و در اعتراض به قتل‌عام جمهوری اسلامی، همدردی با خانواده‌هایی که عزیزان خود را در پیکار و نبرد با جمهوری اسلامی ازدست‌داده‌اند و حمایت از مردم قهرمان و مبارز ایران در یکی از میدان‌ها پر رفت‌وآمد کپنهاک برگزار شد. فعالین سازمان فدائیان (اقلیت) در کپنهاک نیز در این اکسیون ایستاده حضور فعال داشتند. اطلاعیه این تجمع اعتراضی در سطح وسیعی به زبان دانمارکی و انگلیسی پخش شد.

اطلاعیه در محکومیت و افشاگری حمله سازمان‌یافته اوباشان و فاشیست‌های سلطنت‌طلب به آکسیون اعتراضی دنهاخ

روز یکشنبه ۱۸ ژانویه ۲۰۲۶ در شهر لاهه هلند، آکسیون اعتراضی در حمایت از خیزش کنونی مردم ایران و مبارزات آنان و در محکومیت سرکوب، کشتار و جنایات جمهوری اسلامی برگزار گردید که دارای مجوز رسمی بود. اما متأسفانه این اکسیون مورد حمله فیزیکی گروهی سازمان‌یافته قرار گرفت که با پرچم و نمادهای جریان ارتجاعی سلطنت‌طلب در محل حاضر شدند و با حضور خود تلاش کردند این تجمع اعتراضی را مختل کنند.

قابل توجه است که در صفحات علنی شبکه‌های اجتماعی برخی از این افراد، تصاویر و محتواهایی منتشر شده که آنان را همزمان با نمادها و پرچم جریان سلطنت‌طلب و نیز پرچم جمهوری اسلامی نشان می‌دهد.

در جریان این حمله، مهاجمان با رفتارهای خشونت‌آمیز تلاش کردند تجمع را مختل کنند و برخی شرکت‌کنندگان از جمله زنان، هدف حملات فیزیکی آنها قرار گرفتند که با اعتراض شرکت‌کنندگان روبه‌رو شد. اما با هوشیاری و واکنش به موقع جمعیت، کنترل اوضاع حفظ شد.

پس از وقوع خشونت، تعداد زیادی از نیروهای پلیس برای مداخله در محل حاضر شدند. اما متأسفانه پیش از آن، با وجود مجوز رسمی برای برگزاری اکسیون، خبری از حضور پلیس در محل نبود.

تأکید می‌کنیم که این نخستین بار نیست که چنین رفتارهای سرکوبگرانه و وحشیانه از سوی عناصر وابسته یا نزدیک به جریان سلطنت‌طلب در تجمعات و آکسیون‌های اعتراضی نیروهای مبارز، آزادیخواه و انقلابی مشاهده می‌شود. این تکرار نشان می‌دهد که رفتار آنان اتفاقی یا فردی نبوده، بلکه رویکردی آگاهانه و سازمان‌یافته برای اخلال، انحراف و سرکوب صدای مردم انقلابی و نیروهای سیاسی است.

نیروهای فاشیست سلطنت‌طلب در مقابل حرکات اعتراضی نیروهای انقلابی و کمونیست، همسو و در راستای اهداف جمهوری اسلامی عمل می‌کنند.

افرادی که در این ماجرا نقش داشتند، در شبکه‌های اجتماعی با انتشار محتواهایی تهدیدآمیز، دیگران را به شناسایی، تعقیب، آزار یا ایجاد مزاحمت برای شرکت‌کنندگان فراخوانده‌اند. تمامی این مدارک و شواهد مستندسازی و نگهداری شده‌اند و در صورت تشخیص و ضرورت، از طریق مراجع قانونی و ذیربط پیگیری خواهد شد.

ما، پناهندگان سیاسی در هلند، بیش از سی سال است که در شهرها و محله‌های مختلف این کشور علیه جنایت‌های جمهوری اسلامی فعالیت‌های سیاسی و اعتراضی داشته‌ایم و همواره این اقدامات را بدون خشونت و بدون ایجاد مشکل انجام داده‌ایم.

با توجه به مدارک موجود از ضرب‌وشتم شرکت‌کنندگان و تهدیدهای علنی، ما اینگونه اقدامات را خطری جدی نه تنها برای اعتراضات مردم ایران، بلکه تهدیدی واقعی برای امنیت و جان پناهندگان سیاسی در تبعید می‌دانیم. افشاگری مسئولانه و پیگیری قانونی، اقدامی ضروری برای جلوگیری از تکرار این خطرات و حفظ امنیت و جان فعالان سیاسی است. سکوت در برابر اینگونه اقدامات، اصلاً مجاز نیست.

ما اعلام می‌کنیم که حمایت از مبارزات مردم ایران برای آزادی و برابری و علیه هر شکل از استبداد و دیکتاتوری، حق مسلم ماست و هیچگونه تهدید، خشونت، ارعاب یا حمله‌ای نمی‌تواند ما را از ادامه این مسیر بازدارد، بلکه جان تازه‌ای به ما می‌بخشد.

ما در کنار مردم ستمدیده، مبارز و انقلابی ایران ایستاده‌ایم و اجازه نخواهیم داد که دیکتاتورها و سرکوبگران دیروز یا امروز، مسیر مبارزه و انقلاب را منحرف کنند. همچنین صراحتاً اعلام می‌کنیم که مبارزه مردم ایران نه برای بازگشت به استبداد گذشته است و نه برای جایگزینی یک شکل از استبداد با شکلی دیگر.

اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ نشان داد که مردم برای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی و علیه فقر و گرانی و برای آزادی و برابری به میدان آمدند. توده‌ها برای سرنگونی رژیم به میدان آمدند که با مبارزات بحق خود، با اعتراضات و اعتصاب سیاسی عمومی، تکلیف رژیم را برای همیشه در تاریخ رقم بزنند.

سرنگون باد رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی

زنده باد آزادی و برابری – زنده باد سوسیالیسم

مرگ بر ستمگر، چه شاه باشد چه رهبر

امضاکنندگان:

کمیته هماهنگی افراد و نیروهای چپ و کمونیست متشکل از:

حزب کمونیست ایران – هلند

فعالین سازمان فدائیان (اقلیت) – هلند

بخشی از نیروهای چپ انقلابی و کمونیست – هلند

گزارش یک شاهد عینی از تبریز گزارشی از تظاهرات تبریز تاریخ ۱۹ دیماه ۱۴۰۴

0

این گزارش، نوزده دی ماه تهیه شده و به دلیل قطع اینترنت، ارسال آن به تأخیر افتاده است.

گزارشی از تظاهرات  تبریز  تاریخ  ۱۹  دیماه  ۱۴۰۴

از ۷ دیماه تا پنجشنبه ۱۹دی تمامی خیابان ها و چهار راه‌ها و میادین شهر  پر از مأمورین امنيتی بود و انواع ماشین های سرکوب و گردان های موتوری به نمایش گذاشته شده بود.

ساعت ۷ عصر  شعار مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر خامنه‌ای تمام خیابان‌های شریعتی و شهناز را پر کرده بود. تیم های موتوري نیروی ضد شورش و بسیج، دیوانه وار به هرکسی که در خیابان بودند حمله ور می شدند با باتوم و تفنگ   و گاز اشک آور و با شلیک تیر های هوایی در دل مردم رعب وحشت ایجاد کنند . جوانان مبارز با شکستن شیشه های بانک‌ها و دوربین های راهنمایی رانندگی و نرده‌های های خیابان ها و با پرتاب سنگ به سوی نیروهای ضد شورش مقابله‌ به مثل می کردند و گروهی از جوانان شعار میدادن “نه شاهچیخ  نه شیخچی ،  ملت چیخ  ملتچی” (نه شاه اللهی هستیم  نه شیخ پرست،  طرفدار ملتیم).

طبق اطلاعات جمع آوری شده در خیابان ولی عصر سنگ فرش و چهار راه آبرسان و خیابان طالقانی و نصف راه  در گیری بین تظاهرکنندگان و نیروهای سرکوبگر تا ساعت  ۲ شب ادامه داشته است.

در این در گیری‌ها عده زیادی از جوانان انقلابی،  زن و مرد زحمی و بسیاری نیز دستگیر شده‌اند. بعلت کثرت زیاد   دستگیر شدگان شمارش آنها معلوم نیست و خیابانهای  شهر پر از شیشه و سنگ وخاکستر آتش سوزی هایی بود که توسط تظاهرکنندگان به جا مانده‌ بود. ضمنا بنا به اطلاعات غیر موثق در این درگیریها یک نیروی ضد شورش توسط تظاهرکنندگان با ضربات چاقو به قتل رسیده است.

تنظیم گزارش ساعت ۱۲ شب پنجشنبه  به تاریخ ۱۹ دی ماه ۱۴۰۴

فاجعه ای در ابعاد یک قتل عام

جمهوری اسلامی یکی دیگر از فجایع هولناک دوران حیات ننگینش را در ایران آفرید. در فاصله سه روز  از بامداد جمعه ۱۹ دی‌ماه تا ۲۲ دی ، هزاران تن از مردم ایران را در خیابان‌ها قتل‌عام کرد. گرچه این رژیم هار و وحشی در تمام دوران موجودیتش ده‌ها هزار تن از مردم ایران را به قتل رسانده است، اما این کشتار به‌کلی متفاوت است. چنین کشتار هولناکی که در طول دو، سه روز هزاران تن از مردم ایران قتل‌عام شده باشد، در تاریخ اخیر ایران سابقه نداشته است.

با رشد و گسترش سریع تظاهرات مردم ایران که از ۷ دی آغاز شد، جمهوری اسلامی که موجودیتش را درخطر می‌دید، به آخرین حربه برای نجات خود متوسل شد. تمام نیروهای مسلح دولت استبدادی و سرکوبگر، شامل پلیس، سپاه پاسداران، ارتش و بسیج  را برای سرکوب و کشتار صدها هزار تن از مردمی که در شهرهای سراسر ایران به تظاهرات روی آورده بودند، به خیابان‌ها گسیل کرد. بسیج این‌همه نیروی نظامی برای سرکوب و کشتار مردم یک کشور، اوج ورشکستگی  و وحشت رژیمی را نشان می‌داد که هرگونه چشم‌انداز بقا را ازدست‌داده است.

هنوز آمار دقیقی از تعداد مردمی که توسط مزدوران مسلح رژیم  به قتل رسیدند، مجروح  و یا دستگیر شدند، انتشار نیافته است. سازمان‌های حقوق بشری تعداد کشته‌ها را تاکنون دست‌کم ۳۴۲۸ نفر و هزاران تن را مجروح اعلام کرده‌اند. رویترز تعداد کشته‌ها را بیش از ۵ هزار اعلام کرد.  آمار دستگیرشدگان نیز لااقل به ۲۰هزار رسیده است. وقتی‌که رئیس پلیس گیلان ، تعداد مبارزان دستگیرشده این استان را ۱۵۰۰ نفر اعلام کرد، روشن است که آمار دستگیرشدگان سراسر کشور می‌تواند از ۲۰ هزار نیز فراتر رود.

در لحظه کنونی، ظاهراً کشتار مردم در خیابان‌ها متوقف‌شده است، اما اقدامات جنایت‌کارانه رژیم همچنان ادامه دارد. گروه‌های نظامی و امنیتی رژیم، خانه گردی و دستگیری مبارزان را در سراسر کشور آغاز کرده‌اند. دستگیرشدگان که عموماً مردم عادی و بی‌تجربه در مقابل بازجوها هستند، زیر شکنجه‌های وحشیانه وزارت اطلاعات، سپاه پاسداران و پلیس آگاهی قرار می‌گیرند و وادار به اعترافاتی می‌شوند که به دستگیری افراد دیگری منجر می‌شود. از همین روست که هرروز اخبار جدیدی از بازداشت‌ها حتی توسط دستگاه‌های سرکوب خود رژیم انتشار می‌یابد. اینترنت سراسری همچنان قطع است و جنایات رژیم ادامه دارد. در طی چند روز گذشته عملاً نوعی حکومت‌نظامی در برخی شهرها برقرار بوده و نیروهای مسلح رژیم در خیابان‌ها حضوری علنی دارند.

جمهوری اسلامی در ده روز نخست موج اعتراضات توده‌ای نشان داد به‌رغم سرکوب‌های وحشیانه در برخی شهرها ازجمله در آبدانان قادر به مهار جنبش نیست. مردم ایران از ۷ دی‌ماه به مدت ده روز در شهرهای مختلف ایران به مبارزه خود ادامه دادند و جنبش آن‌ها مدام گسترده‌تر و تعرضی‌تر می‌شد. این جنبش با به‌کارگیری شیوه‌های مناسب مبارزه در هر مقطع، تا حد امکان تلاش می‌کرد که بهانه به دست سران مرتجع رژیم و مزدوران مسلح آدم‌کش آن ندهد. چراکه هنوز میلیون‌ها تن از مردم ایران به جنبش نپیوسته بودند، هنوز توده‌هایی که به مبارزه خیابانی روی آورده بودند، آمادگی درگیری با نیروهای مسلح رژیم را نداشتند.این جنبش با شعار مرگ بر دیکتاتور، آزادی، آزادی در حال رشد و اعتلا بود. رژیم به دنبال بهانه‌ای برای سرکوب گسترده‌ جنبش بود. فراخوان ۱۷ دی‌ماه رضا پهلوی سردسته گروه فاشیست سلطنت‌طلب به تعرض برای سرنگونی رژیم  و هم‌زمان دعوت ترامپ از مردم برای حمله به مراکز دولتی به همراه تبلیغات مسموم تلویزیون ایران اینترنشنال، بهانه را به دست سران رژیم داد که با ادعای مداخله آمریکا و اسرائیل، تمام نیروهای مسلحشان را برای سرکوب جنبش و کشتار مردم گسیل کنند. رضا پهلوی و ترامپ در شرایطی مردم را به تعرض برای تسخیر مراکز دولتی و  سرنگونی جمهوری اسلامی سوق می ‌دادند که هنوز شرایط برای سرنگونی رژیم فراهم نبود. مردمی که در خیابان‌ها حضور داشتند تعدادشان محدود بود. هنوز میلیون‌ها تن از مردم ایران به جنبش نپیوسته بودند. هنوز توازن قوا به نفع مردم تغییر نکرده بود و آمادگی برای روی‌آوری به درگیری با مزدوران مسلح رژیم شکل نگرفته بود. در چنین شرایطی سوق دادن مردم بی‌دفاع با دست‌خالی به‌سوی درگیری با نیروهای مسلح رژیم و یورش برای گرفتن مراکز دولتی جنایتی بود که فقط می‌توانست به کشتار گسترده مردم منجر شود.

بنابراین، اگر متهم اصلی جنایت کشتار مردم ایران جمهوری اسلامی است، متهمین بعدی آن رضا پهلوی، گردانندگان تلویزیون ایران اینترنشنال و ترامپ هستند که مردم بی‌دفاع را با دست‌خالی به سوی درگیری با نیروی مسلح مزدور رژیم سوق دادند. این جمعیت هنوز نه آمادگی درگیری داشت و نه قدرت مقابله با نیروی مسلح رژیم. این کشتار وحشتناک ضربه سنگینی به جنبش  انقلابی مردم ایران وارد آورد. این تجربه‌ای دردناک است برای مردمی که بهای آن را با خون خود پرداختند و آن گروه از مردم ناآگاهی که اسیر تبلیغات دروغین قدرت‌های جهان می‌شوند و به نجات‌بخشی از بیرون، خواه آمریکا و اسرائیل باشند یا بدیل‌های سیاسی آن‌ها امثال رضا پهلوی که در آرزوی استقرار یک دیکتاتوری موروثی در ایران است، امید می‌بندند. مردم ایران با این قتل عام  وحشتناک دریافتند  که جز خودشان و مبارزه‌شان کسی نجات‌بخش آن‌ها نیست.

آنچه در این چند روز در ایران رخ‌داده، یادآور حضور نیروهای مسلح و حکومت‌نظامی‌ها و دستگیری‌ها در دوران سرنگونی رژیم سلطنتی پس از کشتار میدان ژاله  در ۱۷ شهریور سال ۵۷ است.

در شرایطی که رژیم شاه تصور می‌کرد با این کشتار به اعتراضات پایان داده است، اما حوادث پس‌ازآن نشان داد که برعکس، توده‌های وسیع‌تری به میدان مبارزه وارد شدند. دقیقاً وضعیتی که جامعه ایران هم‌اکنون با آن روبه‌روست. این کشتار، رژیم جمهوری اسلامی را نجات نخواهد داد.  کشتار و حکومت‌نظامی ولو این که وقفه‌ای کوتاه در مبارزات مردم ایجاد کند، مانع از ادامه مبارزات نخواهد شد، بلکه برعکس، تضاد میان توده‌های مردم ایران با رژیم آدم کش حاکم تشدید خواهد شد و طولی نخواهد کشید که جنبش در ابعادی گسترده‌تر و شکل‌های مبارزاتی جدیدی به صحنه خواهد آمد.

مردم ایران به‌رغم لطمه سنگینی که در جریان این نبرد دیده‌اند، از این مرحله عبور می‌کنند، همان‌گونه که سرکوب‌های پیشین را پشت سر گذاشتند و بار دیگر به‌ پا خاستند. تمام عوامل عینی، تضادها و بحران‌هایی که تاکنون مکرر توده‌های مردم را به رودرروئی مستقیم با رژیم ارتجاعی و ضد انسانی جمهوری اسلامی سوق داده است، نه‌فقط به‌جای خود باقی است، بلکه مدام تشدید شده‌اند. طبقه حاکم بر ایران با عمیق‌ترین بحران‌هایی که بازتاب ورشکستگی یک نظم اقتصادی-اجتماعی و سیاسی است، روبه‌روست. هیچ چشم‌اندازی حتی برای تعدیل این بحران‌ها  وجود ندارد. بحران اقتصادی رکود- تورمی در وخیم‌ترین شرایط خود قرار دارد. تورم، افسارگسیخته است. ارزش پول ساعت‌به‌ساعت کاهش می‌یابد. خزانه تهی است و دولت ورشکسته با بحران مالی وخیمی رو به روست. میلیون‌ها تن از جوانان کشور بیکارند و هیچ چشم‌اندازی برای اشتغال آن ها وجود ندارد. شرایط مادی و معیشتی توده‌های مردم روزبه‌روز وخیم‌تر شده و می‌شود. بحران کمبود ارزاق موردنیاز، بحران آب و سوخت، بحران آلودگی محیط‌ زیست، بحران دارو و درمان، بحران فراگیر فساد در دستگاه دولتی، بحران بی‌اعتباری دولت در میان اکثریت بزرگ مردم، نمونه‌هایی از بحران‌های یک نظم پوسیده است. رژیمی که تنها بحران به بار آورده است و هیچ راه‌حلی برای معضلات متعدد اجتماعی ندارد، مکرر به سرکوب و کشتار مردم معترض روی آورده است. اما هر آنچه که رژیم برای بقای خود به سرکوب، اختناق و کشتار بیشتری روی آورده، در میان توده‌های مردم رسواتر و منزوی‌تر شده است. بنابراین با تمام وحشی‌گری و سرکوب موج اخیر مبارزات، بی‌تردید موج جدیدی از اعتراضات شکل خواهد گرفت.

اما مردم ایران باید از رویدادهای جنبش اخیر درس بگیرند. به خودشان و مبارزاتشان اعتماد کنند. به تلاش‌های ارتجاع بین‌المللی برای بدیل سازی اعتنا نکنند. در جریان سرکوب و کشتار اخیر، رادیو، تلویزیون و صفحات اینترنتی قدرت‌های جهانی کوشیدند برای مردم ایران رهبر تراشی کنند و یک فاشیست سلطنت‌طلب به نام رضا پهلوی را به‌عنوان رهبر به مردم تحمیل کنند. آن‌ها همچنین پی‌درپی یاوه‌سرائی ترامپ را تکرار می‌کردند که کمک درراه است، حمله کنید، نهادها را تصرف کنید. اما آن‌ها هدفی جز فرستادن مردم بی‌دفاع به قتلگاه نداشتند.

اکثریت بسیار بزرگ مردم ایران به این دوستان دروغین مردم ایران و وعده‌های پوشالی امثال ترامپ و بدیل‌سازی آن‌ها اعتنائی نکردند. بیانیه‌هایی که تشکل‌های مستقل کارگران، معلمان، بازنشستگان و غیره در دفاع از مبارزات اخیر مردم ایران و در همان حال محکومیت بدیل سازی قدرت‌های امپریالیست و دخالت قدرت جهانی در مبارزات مردم ایران انتشار دادند، بازتاب نظر و مواضع اکثریت بزرگ مردم ایران بود. گروه کوچکی از مردم نیز  که هنوز در این توهم بسر می‌بردند که قدرت‌های خارجی و بدیل‌‌های آن‌ها می‌تواند کمکی به نجات آن‌ها کنند، اکنون دیگر باید در عمل دریافته باشند که هدف این ناجیان دروغین، چیزی جز فرستادن مردم به قتلگاه و ساخت‌وپاخت با رژیم حاکم نبود.

اکنون دیگر با این قتل عام، دریایی از خون میان توده‌های مردم ایران و رژیم ستمگر و جنایتکار جمهوری اسلامی فاصله است. باید برای دور دیگری از مبارزات کارگران و زحمتکشان برای سرنگونی نظم ارتجاعی حاکم آماده شد و بر ویرانه‌های آن حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان را بنا نهاد.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۵۴ در فرمت پی دی اف:

باج‌خواهی ترامپ جنگ افروز و ارتجاع اسلامی

ازاواسط دی‌ماه و حدود یک هفته پس از آغاز موج جدید تظاهرات گسترده توده‌ای، تبلیغات وسیع و گسترده‌ای پیرامون دخالت و حمله نظامی آمریکا به ایران آغاز شد. این تبلیغات که در زرورق دفاع از مبارزات مردم ایران پیچیده می‌شد، بر زمینه کشتار بسیار گسترده ، کم سابقه و بیرحمانه اعتراض کنندگان به دست مزدوران سرکوبگر رژیم جمهوری اسلامی ایران، تاحدی زمینه های روانی چنین حمله ای را نیز فراهم می ساخت. افزون بر نوه‌ی رضاخان قلدر و مشتی فاشیست سلطنت طلب، برخی عناصر و جریان‌های بورژوایی اپوزیسیون نیز ملتمسانه به درگاه دونالد ترامپ رئیس جمهور فاشیست آمریکا متوسل شدند و حتی به وی نامه نوشتند و رسماً از او درخواست کردند هرچه زود‌تر عملیات و حمله نظامی به ایران را آغاز کند، رضا پهلوی را بر تخت پادشاهی بنشاند و مردم ایران را از شرّ رژیم جمهوری اسلامی نجات دهد.

ترامپ نیز پیوسته قول می داد که به زودی دست به کار خواهد شد. او از “اقدام جدی” آمریکا ، “کمک به مردم” و ” پاسخی سخت” به ” قاتلان معترضان”  و اینکه این قاتلان”بهای سنگینی خواهند پرداخت”،  سخن می‌گفت. بیست و سوم دی، در پاسخ به کسانی که برای حمله نظامی آمریکا به ایران بی‌تابی می‌کردند گفت: “کمک در راه است” و اینکه این کمک، چگونه کمکی هست؟ پاسخش این بود که ” خیلی زود خواهید فهمید”.

ترامپ یک روز قبل از این اظهارات نیز گفته بود: “مقام‌های ایرانی خواهان مذاکره‌اند، ماشاید آن‌ها را ملاقات کنیم”، “اما شاید مجبور شویم پیش آز ان اقدام کنیم”. همزمان، خبرگزاری رویترز نیز اعلام کرد ارتباط مستقیم میان عباس عراقچی وزیر خارجه ایران و استیوویتکاف نماینده ترامپ متوقف شده است.رسانه هایی چون وال استریت ژورنال و نیورک تایمز نیز بادرج مطلب و گزارش پیرامون ناگزیری دخالت آمریکا، ملزومات و شرایط روانی حمله و دخالت نظامی آمریکارا هموار  و صرف نظر از ابعاد آن، این حمله را حتمی وانمود می‌کردند. تلویزیون‌های بورژوا – امپریالیستی فارسی زبان نیز با تبلیغات سنگین و شبانه‌روزی، از ضرورت فوری و قطعیت حمله نظامی آمریکا برای “نجات ایران” حرف می‌زدند.

وقایع دیگری نیز در همین بازه زمانی، احتمال یک چنین حمله‌ای را افزایش می‌داد. احضار سفیر جمهوری اسلامی در چند کشور اروپایی ودرخواست از شهروندان خود برای ترک ایران، همچنین درخواست هند از شهروندان خود برای ترک ایران، مواضع اتحادیه اروپا مبنی بر تشدید فشار بر جمهوری اسلامی، سخنان رییس پارلمان اروپا مبنی بر اینکه حکومت ایران آخرین نفس‌هارا می‌کشد، و تخلیه پایگاه نظامی آمریکا در قطر، احتمال وقوع یک درگیری نظامی را افزایش می‌داد  و حمله آمریکارا قریب الوقوع می‌نمود.

اما این یک طرف ماجرا بود. تبلیغات گسترده برای آمادگی روانی یک چنین اقدامی نمیتواند همواره به معنای انجام آن باشد و نبود.

صرف نظر از تصمیم و اراده واقعی ترامپ و دولت آمریکا در این زمینه، موانع عدیده دیگری نیز بر سر عملی شدن یک چنین اقدام و حمله نظامی آمریکا وجود داشت و وجود دارد.اولاً دولت آمریکا و رییس آن ترامپ دم دمی مزاج، در همان حال که به‌طور سیستماتیک به تهدیدات خود ادامه می‌داد، راه‌های دیپلماتیک را کنار نگذاشته بود و آشکار و نهان با مقامات جمهوری اسلامی، با یا بدون واسطه در حال گفتگو بود . این نشان می‌داد که ترامپ برای امتیازگیری از جمهوری اسلامی، بیش از آنکه دنبال جنگ و حمله نظامی باشد، ترجیح می‌دهد با اعمال فشار به طرق گوناگون، امتیازات بیشتری بگیرد و اصلاً برایش فاقد اهمیت است که چگونه رژیمی در ایران حاکم است، مهم این است که به خواست‌ها و باج گیری وی تن بدهد.

افزون براین، جمهوری اسلامی نیز در قبال تهدیدات و حمله نظامی احتمالی آمریکا واکنش شدیدی نشان داد و هشدارداد درصورت حمله به ایران، پایگاه‌های نظامی آمریکارا در کشورهای منطقه هدف حملات خود قرار خواهد داد. با افزایش تنش میان دو دولت ارتجاعی، دیگر مثل روز روشن بود که اگر حمله نظامی و جنگی آغاز شود، شعله‌های آن تمام کشورهای عرب منطقه و کل خاورمیانه را نیز در بر خواهد گرفت. نگرانی سنگین و بسیار شدیدی بر سر کشورهای منطقه خاورمیانه و قبل از همه کشورهایی که پایگاه نظامی آمریکا درآن وجود دارد، سایه افکند. قطر، امارات متحده عربی، عمان، عربستان، بحرین، مصر و امثال آن بیمناک از خطر جنگ و ایجاد هرگونه عامل بی ثباتی درکشورهای خود و در منطقه، بعضاً به پادرمیانی و میانجیگری روی آوردند. ترکیه نیز به مخالفت با دخالت خارجی در مسایل داخل ایران برخاست و “بی‌ثباتی و فروپاشی گسترده منطقه ای” را هشدارداد.

تحرکات دیپلماتیک تشدید شد. پشت پرده وعده‌هایی رد و بدل شد. ترامپ که وعده داده بود به خاطر سرکوب وکشتار و اعدام معترضان خیابانی عنقریب دست به اقدام خواهد زد و قاتلین بهای سنگینی خواهند پرداخت، ناگهان روز چهارشنبه ۲۴ دی (۱۴ ژانویه ) اعلام کرد، سرکوب اعتراضات متوقف شده و برنامه ای برای اعدام‌های گسترده وجود ندارد. ترامپ گفت از “منابع بسیار مهم” تضمین‌هایی دریافت نموده که جمهوری اسلامی معترضان را اعدام نخواهد کرد و دو روز بعد نیز از اینکه قراراعدام ۸۰۰ نفر توسط خامنه‌ای لغو شده ، بدون آنکه نامی از خامنه‌ای بیاورد از وی تشکر کرد. روز بعد از سخنان ترامپ پیرامون لغو اعدام‌ها، عربستان سعودی، قطر و عمان اعلام کردند درگفتگو با ترامپ اورا متقاعد کرده اند به ایران فرصت دهد تا حسن نیت خود را نشان دهد. عراقچی نیز در همین زمان در گفتگوبا شبکه خبری فاکس نیوز اعدام‌ها را منتفی اعلام کرد. و استیو ویتکاف از جاری بودن تلاش‌های دیپلماتیک میان آمریکا و جمهوری اسلامی خبرداد و بدینسان ماجرای مداخله و حمله نظامی آمریکا و احتمال شعله ور شدن جنگی دیگر و تسری آن به تمام منطقه نیز عجالتاً منتفی شد.

این ماجرا نه فقط آرزوی سلطنت طلبان و انواع رژیم چنجی‌ها و طرفداران حمله نظامی و مداخله به اصطلاح بشردوستانه آمریکا را برباد داد، بلکه رؤیاهای شیرین نیم پهلوی برای جلوس بر تخت سلطنت را نیز تلخ کرد.اما این تمام ماجرا نبود. موضوع فقط این نبود که ترامپ به خواست سلطنت طلب‌ها و جریان‌های مشابه مبنی برحمله نظامی به ایران و سرنگون سازی جمهوری اسلامی عمل نکرده بود، موضوع این هم بود که ترامپ در یکی دوجمله کوتاه همان روز چهارشنبه، برپوشالی بودن جریان سلطنت طلب و هیچ‌کاره بودن رضا پهلوی نیز صحه گذاشت.ترامپ در یک گفتگوی اختصاصی با رویترز در مورد رضا پهلوی گفت: اوگزینه قابل اتکایی برای آینده سیاسی کشور نیست. وی گفت رضا “فرد محترمی” است، اما تردید دارد در داخل ایران پذیرش عمومی داشته باشد و مطمئن نیست در کشور خودش چگونه عمل خواهد کرد. ترامپ در واقع بازبان و شیوه خودش، مکان و موقعیت نوه رضاخان و کل جریان سلطنت طلب و جایگاه نظام منسوخ شاهنشاهی را مشخص کرد. ترامپ البته یک هفته قبل از آن هم درخواست دیدار رضاپهلوی را نپذیرفته بود.

این واقعیتی است که ترامپ دم دمی مزاج است، گاه سخنان خود را عوض می‌کند . فردی است که به تغییر در موضع شهره است و غیر قابل پیش بینی است و غیره و غیره، اما ترامپ آنقدر ها هم نادان و پَرت نیست که منافع سرمایه و دولت امپریالیستی آمریکا را تشخیص ندهد. حتی اگر خود ترامپ هم از موقعیت و جایگاه نوه رضاخان و سلطنت در ایران و در میان مردم بی اطلاع باشد، دستگاه‌های اطلاعاتی آمریکا به قدر کافی از موضوع مطلع‌اند، منافع آمریکارا تشخیص می‌دهند و حاضر نمی‌شوند روی اسب بازنده شرط بندی کنند.

با این‌همه، کشمکش و دعواهای ترامپ و جمهوری اسلامی ادامه خواهد یافت. تجربه دوران ریاست جمهوری ترامپ، بارها این موضوع را ثابت کرده است که در سیاست‌ها و موضع‌گیریهای وی ثباتی وجود ندارد. اما بی‌تردید در این سیاست‌ها و موضع‌گیری‌ها در همه‌حال، منافع سرمایه و انحصارات امپریالیستی آمریکا منظور شده و می‌شود.

در عین حال اینکه اقدامات و موضع‌گیری‌های ترامپ برای فریب طرف مقابل و پنهان سازی هدف واقعی خود باشد و درست در لحظه‌ای که تصور می‌شود ماجرای حمله نظامی منتفی است، دست به حمله بزند، این نیز با توجه به سابقه و عملکرد ترامپ دور از ذهن نیست و در کلیت خود، احتمال حمله نظامی آمریکا به ایران منتفی نیست. ترامپ در پاسخ به این پرسش که آیا گزینه اقدام نظامی علیه ایران کنارگذاشته شده است؟ پاسخ روشنی نداد و گفت، اوضاع را زیر نظر داریم ببینیم روند چگونه پیش می‌رود. این در حالی‌ست که ناو هواپیمابرآمریکا به سمت منطقه به راه افتاده و تجهیزات و ادوات جنگی به منطقه فرستاده شده و صریحاً گفته شده همه گزینه‌ها روی میز است. اوضاع در سمت ارتجاع امپریالیستی بدین‌گونه است. ببینیم وضعیت در سمت ارتجاع اسلامی از چه قرار است.

خامنه‌ای در سخنان روز شنبه ۲۶ دی، تظاهرات توده مردم را به آمریکا و اسرائیل نسبت داد و آن را “فتنه آمریکایی” خواند که شخص ترامپ در آن دست داشته و از آن حمایت کرده است. خامنه‌ای در همان حال که ادعا کرد چند هزار نفر به دست عوامل “موساد” و آمریکا کشته شده‌اند ، چندبار تکرار نمود “بنا نداریم کشور را بسوی جنگ ببریم اما مجرم داخلی را رها نخواهیم کرد”. دادستان تهران نیز در واکنش به سخنان ترامپ پیرامون لغو اعدام‌ها گفت” ترامپ حرف مفت زیاد می‌زند”. وی درادامه افزود، برخورد ما قاطع و بازدارنده و سریع است و تعدا زیادی از پرونده‌ها نیز به دادگاه ارسال شده است. گرچه چندان تغییر معنا داری در سمت ارتجاع اسلامی دیده نمی‌شود، اما در مجموع می‌توان گفت جمهوری اسلامی تا حدودی خود را برای عقب نشینی و دادن برخی امتیازات آماده کرده است تا با خیال آسوده‌تر سرکوب داخلی را تکمیل کند. با وجود این، هیچ چیز پایدار نمی نماید و کشمکش و نزاع دوجانبه ادامه دارد.

دونالد ترامپ نیز درست یک روز پس از تشکر از خامنه ای در گفتگو با ” پولیتیکو” وی را فردی بیمار خواند و گفت “وقت آن رسیده که به دنبال رهبری جدید در ایران باشیم”.

اما ترامپ درعین حال خوب می‌داند که ایران ونزوئلا نیست. ترامپ این را هم متوجه شده است که با حمله نظامی و زدن چند نقطه یا اقدامی مشابه آنچه در جنگ دوازده روزه اتفاق افتاد چیزی عوض نمی‌شود. در فروپاشاندن رژیم نیز- چنانکه قادر به چنین کاری باشد-  مطمئن نیست. تازه گیریم که رژیم فروپاشد، معلوم نیست چه آلترناتیوی باید یا می‌تواند جای آن بنشیند. ترامپ و دولت آمریکا نیز این فاکتورها را در نظر دارند و نمی‌توانند آن را نادیده بگیرند.

نه فقط ترامپ و دولت آمریکا، بلکه دول امپریالیستی رقیب آمریکا نیز این واقعیت را خوب می‌دانند که کنترل ایران و تسلط برآن به معنای کنترل کل خاورمیانه، تسلط بر انرژی نفت و گاز و مسیرهای آن است که نقش مهمی در تسلط بر کل منطقه و برتری بر رقبا دارد. بنابراین تشدید فشار دولت آمریکا و تحریم‌های پی‌در‌پی در اساس به منظور مطیع سازی رژیم جمهوری اسلامی‌ست، تصویر مشخصی از رقابت میان قطب‌های امپریالیستی‌ست و هیچ ربطی به حقوق مردم یا حمایت از مبارزات مردم علیه رژیم جمهوری اسلامی ندارد. سلطه کامل برایران و منابع نفت و گاز و معادن آن، برای ترامپ و دولت آمریکا در حکم سکوی پرش برای تأمین نقش برتر در کل خاورمیانه  و تعمیم و گسترش این نقش از آن‌جا به خاور دور است. سلطه بر این کشور، مقدمه سلطه کامل بر خاورمیانه است، و سلطه بر منطقه خاورمیانه، مقدمه ای بر گسترش سلطه بر مناطق زیر نفوذ رقبایی چون روسیه به‌ویژه چین که زاینده جنگ‌های بزرگ است.

اما ترامپ علی رغم برزبان راندن سخنانی از این دست که باید دنبال رهبری جدید در ایران باشیم، همواره آماده است در ازای امتیازات اقتصادی و سیاسی وارد معامله شود و از رهبر تراشی صرف نظر کند. ترامپ راهزنی است که راه بر کاروان می بندد تا اموال کاروانیان را غارت کند. اگر کاروان از قید اموال خود بگذرد، راهزن بزرگ قرن نیز ضمن غارت اموال، راه عبور کاروان را باز می‌کند. بنابراین پروسه تشدید کشمکش و نزاع میان آمریکا و جمهوری اسلامی اگر با تشدید فشارهای تا کنونی و اقداماتی از همین قماش نتواند جمهوری اسلامی را به دادن امتیاز وادارد، ترامپ ترجیح خواهد داد با وارد کردن ضربات سریع و قاطع اما محدود، جمهوری اسلامی را مجبور کند به آمریکا باج و امتیاز بدهد. ضربه نظامی اما طوری نخواهد بود که  به جنگی طولانی مدت تبدیل شود ویا واکنش جمهوری اسلامی را به نحوی برانگیزد و جنگی را شعله‌ور سازد که کل خاورمیانه را به کام خود کشد. در شرایط کنونی احتمال ورود ترامپ و دولت آمریکا به جنگی بزرگ یا جنگی که زاینده جنگی بزرگ باشد، بسیاربسیار ضعیف است. اقدام سریع و محدود نظامی اما محتمل است.

دعوای چندین ساله ارتجاع امپریالیستی و ارتجاع اسلامی هیچ ربطی به منافع کارگران، زحمتکشان و توده‌های مردم زحمتکش ایران نداشته و ندارد. کارگران و زحمتکشان برای رهایی از خطر جنگ و مصائب ناشی از آن، برای رهایی از کشتار و قتل‌عام، راه دیگری ندارند جز آنکه مستقلانه و در ابعاد میلیونی و سراسری وارد میدان مبارزه شوند و مقدم برهرچیز ، رژیم ددمنش کشتارها و قتل‌عام‌های مکرر رابه زیر کشند. کارگران، معلمان، کارمندان و حقوق بگیران با درس آموزی از قیام‌ها و خیزش های توده‌ای  هشت سال اخیر از دیماه ۹۶ تا دیماه سال جاری، باید به اعتصاب‌های سراسری روی آورند ، ارتجاع سرکوبگر اسلامی را در مقیاس سراسری فلج سازند و راه قیام مسلحانه و سرنگونی آن را هموار سازند.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۵۴ در فرمت پی دی اف:

تحرکات جدید اپوزیسیون‌های بورژوایی در همگرایی با رضا پهلوی

توده‌های مردم ایران روزهای سرنوشت‌سازی را می‌گذرانند. شکاف میان حکومت با عموم کارگران، زنان، معلمان، جوانان، بازنشستگان، دانشجویان، نویسندگان، هنرمندان و دیگر گروه‌های اجتماعی به نهایت خود رسیده است. دریای خونی را که جمهوری اسلامی طی سالیان متمادی – بویژه در جنبش انقلابی اخیر – با کشتار وحشیانه توده‌های بپاخاسته مردم ایران به‌راه انداخت، با هیچ محک و معیاری نه فراموش شدنی‌ست و نه قابل سفید شویی‌ست. آنچه اکنون در ایران می‌گذرد یک قتل عام توده‌های ستمدیده و جان به لب رسیده است. خامنه‌ای جلاد علاوه بر کشتاری که در خیابان‌های کشور براه انداخت، با قطع کامل اینترنت، تمامی راه‌های ارتباطی را به روی مردم ایران بست و آنگاه در گستره‌ای سازمان‌یافته سگ‌های هار و ولگرد خود را در صدا و سیما، خبرگذاری‌های امنیتی فارس و تسنیم و دیگر ارگان‌های تبلیغاتی رها کرد تا با روایت سازی‌های جعلی، کشتار مردم بی‌دفاع را انکار و خیابان‌های غرقه در خون را سفید‌شویی کند. تا بدینوسیله هم جعلیات مورد نظر خود را به مردم حُقنه کند و هم امید ماندگاری نظام ننگین جمهوری اسلامی را  برای چند صباحی بیشتر در ذهن و جان طرفداران خود تزریق نماید.

با این همه و به رغم تمام ترفندهایی که جمهوری اسلامی در هفته‌های اخیر بکار بسته است، نه سفیدشویی خون‌های ریخته شده محقق خواهد شد و نه حاکمیت به شرایط روزهای قبل از هفتم دیماه ۱۴۰۴ باز خواهد گشت. حکومت نظامی اعلام نشدۀ خامنه‌ای نیز راه بجایی نخواهد برد. جمهوری اسلامی رفتنی‌ست. آنچه اکنون از این نظام آدمکُش باقی مانده است، لاشۀ متعفن و گندیده‌ای بیش نیست. پوشیده نیست در وضعیت متلاطم کنونی، توده‌ها بیش از هر زمان دیگری ناآرام، زخم خورده و جامعه همچنان آبستن حوادث بزرگ اجتماعی‌ست. کل نظام و ساختار سیاسی – اجتماعی‌اش غرق در بحران است. سفره‌های مردم خالی، فقر گسترده، توده‌ها خشمگین و زمین زیر پای حاکمان اسلامی داغ است. حال با توجه به این وضعیت متلاطم در جامعه، روند تغییر و تحولات سیاسی – اجتماعی نیز آنچنان شتاب گرفته‌اند که بعضاً حوادث یک روز در سال نمی‌گنجند. بر بستر چنین شرایط خطیر و متحولی‌ست، که جامعه به شدت دو قطبی شده یا با سرعتی فزاینده به سمت دو قطبی شدن در دو عرصۀ متفاوت در حال پیشروی‌ست. در دو قطبی اول، عموم توده‌های زحمتکش مردم ایران در یک سوی این دریای خونی که جمهوری اسلامی براه انداخته قرار دارند و در سوی دیگر آن، هیئت حاکمه با همه اعوان و انصارش درمقابل توده‌های ستمدیده مردم ایران صف‌آرایی کرده‌اند. در دو قطبی دوم، که با سرعت در حال شکل گیری‌ست، باز هم توده‌های مردم ایران، طبقه کارگر همراه با اُپوزیسیون انقلابی کارگران و زحمتکشان در یک سو قرار دارند و در سوی دیگر آن، انواع اُپوزیسیون‌های رنگارنگ بورژوایی داخل و خارج کشور علیه منافع مردم، طبقۀ کارگر و نیروهای مدافع آن ایستاده‌اند. در این میان نکته قابل توجه جایگاه مبارزاتی توده‌های مردم ایران – اعم از کارگران، زنان، معلمان، پرستاران، جوانان، بازنشستگان، دانشجویان، نویسندگان، هنرمندان و دیگر گروه‌های اجتماعی -‌ در هر یک از این دو قطبی‌های شکل گرفته یا در حال شکل گرفتن است. از منظر مبارزاتی، در دوقطبی اول، مجموعۀ عظیم کارگران و توده‌های زحمتکش مردم ایران نه تنها خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی‌اند، بلکه فراتر از سرنگونی، برای برپایی یک انقلاب اجتماعی و برافتادن ستم طبقاتی و نظم استثمارگرانۀ حاکم بر جامعه‌ مبارزه می‌کنند.

در دو قطبی دوم – دوقطبی میان اُپوزیسیون‌ها – که در سال‌های اخیر خاصه با شکل گیری موج‌ جدید اعتراضات توده‌ای آشکارتر شده است، باز هم طبقۀ کارگر، مجموعه نیروهای عظیم کار و زحمت همراه با نیروهای چپ و انقلابی و کمونیست‌ – که برای برپایی انقلاب اجتماعی و استقرار یک آلترنانیو کارگری– شورایی مبارزه می‌کنند، در یک سو قرار دارند و در سوی دیگر همه اُپوزیسیون‌های بورژوایی داخل و خارج با هدفی مشترک ایستاده‌اند. اُپوزیسیون‌های رنگارنگی از جمهوری خواهان، سازمان مجاهدین خلق و گروه‌های مختلف سلطنت‌طلب که جملگی اگرچه برای سرنگونی جمهوری اسلامی مبارزه می‌کنند، اما در عین حال مبارزات‌شان کمترین سنخیت و همسویی با منافع کارگران و زحمتکشان ایران ندارد. اُپوزیسیون‌هایی که به رغم همۀ اختلافات تاکنونی‌شان، از آنجا که هدف غایی‌شان فقط و فقط سرنگونی جمهوری اسلامی‌ست، نه برچیدن ستم طبقاتی، نه نابودی مناسبات پوسیده سرمایه‌داری حاکم بر ایران و نه رهایی کارگران و زحمتکشان از استثمار و سرکوب و ستم، لذا بر اساس منافع مشترکی که با هم دارند، بعضی‌هاشان از هم اکنون در کنار هم ایستاده‌اند و بقیه نیز بر اساس ماهیت طبقاتی‌شان این ظرفیت را دارند که در تندپیچ‌های مبارزه در کنار هم  قرار گیرند. با پیشروی مبارزۀ طبقاتی به هم نزدیک شوند، ائتلاف کنند، دستان همدیگر را به گرمی بفشارند و چه بسا برای جلوگیری از یک انقلاب اجتماعی در گستره‌ای وسیعتر از امروز، متحدانه در مقابل کارگران و زحمتکشان ایران صف‌آرایی کنند. این روند همگرایی اُپوزیسیون‌های بورژوایی، اگرچه تا پیش از این در محدودۀ معینی میان بخش‌هایی از جمهوری خواهان به اصطلاح دموکرات با سلطنت‌طلبان آغاز شده بود، اما با پیشروی مبارزه طبقاتی و احیاناً با به تعویق افتادن سرنگونی جمهوری اسلامی چه بسا این روند همگرایی میان بخش‌های دیگری از جمهوری‌خواهان با رضا پهلوی شتاب بیشتری هم بگیرد.

آغاز همگرایی گروهی از جمهوری خواهان با سلطنت‌طلبان از دو سال پیش کلید خورد. ابتدا یک جریان جمهوری‌خواه با صدور بیانیه‌ای تحت عنوان «جمعیت جمهوری‌خواه حامی شاهزاده پهلوی» از همه «ایرانیان میهن‌پرست و دموکراسی‌خواه» خواست تا برای «رهایی میهن از چنگال رژیم فاشیست جمهوری اسلامی به رضا پهلوی» بپیوندند. اما نشانه‌های جدی‌تر پیوستن بخش‌های دیگری از جمهوری خواهان، نیروهای به ظاهر چپ و دمکرات و حتی تعدادی از عناصر وادادۀ چپ و منفرد به رضا پهلوی در کنفرانس مرداد ۱۴۰۴ در  نشست مونیخ آلمان آشکار شد. طرفداران پهلوی  نیز در فردای این نشست با استفاده از تبلیغات رسانه‌ای و نشان دادن تصاویر تعدادی از افراد جمهوری‌خواه، توده‌ای و اکثریتی‌های حاضر درکنفرانس مونیخ، تلاش زیادی کردند تا با هویتی به ظاهر دموکراتیک و غیرفاشیستی، دامنۀ فعالیت‌های اپوزیسیونی خود را از پادشاه ‌خواهی به جمهوری‌خواهی سرایت دهند.

این روند در جریان جنبش سراسری اخیر مردم ایران، نمود بیشتری یافت. تاجاییکه بخش‌های وسیعتری از جمهوری‌خواهان به اصطلاح دمکرات، چپ‌های بریده از انقلاب اجتماعی به کمپ رضا پهلوی پیوستند. به واقع این جماعت سرخورده و ناامید از انقلاب در پی به تعویق افتادن سرنگونی جمهوری اسلامی، از ترس نیش عقرب جراره – جمهوری اسلامی – به مار غاشیه – رضا پهلوی – پناه برده‌اند. اگرچه شکل‌گیری روند همگرایی در میان بخشی از اُپوزیسیون‌های بورژوای از جمله پیوستن لایه‌هایی از جمهوری‌خواهان دموکرات و لائیک به رضا پهلوی از منظر منافع مشترک طبقاتی آنان ا‌ست؛ اما، آن بخش از مردم  به ستوه آمدۀ داخل ایران که تا پیش از این در جبهۀ نیروهای چپ و دموکرات قرار داشتند و اکنون با شتاب به کمپ سلطنت‌طلبان پیوسته‌اند، این همگرایی‌شان پیش از آنکه حاصل یک انتخاب سیاسی باشد، متأثر از روانشناسی اجتماعی شکست در جامعه است. چرا و چگونه؟

مبارزات دلاورانه و تاکنونی توده‌های مردم ایران، دست‌کم در هشت سال گذشته بدون احتساب جنبش توده‌ای اخیر، سه شکست مبارزاتی را تجربه کرده است. اگر نگوییم همه، دست‌کم بخشی از همین اپوزیسیون‌های بورژوایی از جمله سلطنت‌طلبان تا پیش از خیزش انقلابی دیماه ۹۶ به تغییرات رژیم از درون دل بسته بودند و چشم امیدشان هم به جناح موسوم به اصلاح‌طلبان حکومتی بود. خیزش دیماه ۹۶ به توهم اصلاحات در درون حاکمیت پایان داد. با خیزش دیماه، امید به سرنگونی جمهوری اسلامی توسط توده‌های مردم ایران تقویت شد. انقلاب به مفهوم عام آن و گذار از حاکمیت در دستور کار همه اپوزیسیون‌های بورژوایی قرار گرفت. با قیام آبان ۹۸ امید به تغییر و سرنگونی رژیم در جامعه باز هم بیشتر شد. جنبش انقلابی «زن زندگی آزادی» در نیمۀ دوم ۱۴۰۱، بیشترین شوق و امید به سرنگونی جمهوری اسلامی را در دل توده‌های مردم ایران برانگیخت. اما این جنبش آزادی‌خواهانه نیز شکست خورد. سه شکست پیاپی – آنهم طی ۸ سال –  به لحاظ روانشناسی اجتماعی، نه فقط بخشی از توده‌های مردم ایران را، بلکه بسیاری از نیروهای سرخورده و ناامید خارج کشور را به سمت تئوری سرنگونی جمهوری اسلامی به هر قیمت سوق داد. با روی کار آمدن ترامپ، بخش‌هایی از جمهوری‌خواهان و همه عناصر مأیوس و واخورده از قدرت توده‌ها، امید به سرنگونی جمهوری اسلامی را در اقدامات نظامی دولت‌های آمریکا و اسرائیل و به طریق اولی در وجود نوکری رضا پهلوی به ترامپ و نتانیاهو یافتند. چرا که اولین بازتاب روانشناسی اجتماعی شکست، ناامید شدن از قدرت لایزال توده‌ها و دل بستن به قدرت‌های بزرگ خارجی‌ست.

پوشیده نیست هرچه سرنگونی جمهوری اسلامی به تأخیر بیفتد، چنانچه نیروهای چپ و کمونیست در جایگاه واقعی خود قرار نگیرند و طبقه کارگر به مثابه یک طبقه وارد صحنه مباراتی نشود، چه بسا بخش‌های وسیعتری از مردم و نیروهای سرخورده از انقلاب و مأیوس از قدرت لایزال توده‌های مردم ایران به علل طبقاتی یا تأسی از روانشناسی اجتماعی شکست، به سمت قدرت‌های خارجی و به طریق اولی به سمت رضا پهلوی که پشتش به آمریکا و اسرائیل گرم است، کشیده شوند. برای این بخش از مردم و آن دسته از نیروهای سرخورده و ناامید که به صورت بیست و چهار ساعته زیر تبلیغات تلویزیون‌های معلوم‌الحال اینترنشنال و منو تو قرار دارند، آمریکا، اسرائیل و رضا پهلوی به یگانه منجی آنان تبدیل شده‌اند. برای آنان فرقی نمی‌کند که بعد از جمهوری اسلامی، سلطنت‌طلبان فاشیست روی کار بیایند یا یک دیکتاتور دیگر. آنان فقط می‌خواهند از شر آدمکُشان جمهوری اسلامی نجات یایند. برای آنان دیگر اهمیتی ندارد که طرفداران رضا پهلوی در مواجهه با آزادی و دموکراسی و در برخورد با دیگر نیروهای مخالف جمهوری اسلامی چه رفتارهای پلشتی را از خود بروز می‌دهند. چگونه به اجتماعات دیگر گروه‌های مخالف رژیم که در عین حال مخالف بازگشت سلطنت هستند، حمله می‌کنند. چگونه زیر شعار «یک ملت، یک پرچم، یک شعار» و آنهم شعار «جاوید شاه»، فاشیسمی ناب را در جامعه تبلیغ و ترویج می‌کنند. همانگونه که طرفداران خمینی در سال ۵۷ با شعار فاشیستی «روح منی خمینی، بت شکنی خمینی» همۀ صداهای درون جامعه را خفه کردند. این جماعت ناامید و سرخورده آنچنان تحت تأثیر تبلیغات بیست و چهار ساعتۀ تلویزیون‌های فارسی زبان اینترنشنال، بی بی سی و منو تو قرار گرفته‌اند، که چشمان خود را به روی همه اظهارات فاشیستی رضا پهلوی و طرفدارانش در مواجهه با ملیت‌های تحت ستم ایران بسته‌اند و عین خیالشان هم نیست که سلطنت‌طلبان، تحت پوشش «دفاع از تمامیت ارضی» همانند خمینی و بنی‌صدر چه خواب‌ خوشی را برای سرکوب مردم کردستان و بلوچستان و دیگر ملیت‌های تحت ستم ایران دیده‌اند.

در این میان، اگر از گرایش بخشی از جوانان – که کمترین شناختی از دوران ستمگری سلطنت پهلوی ندارند – و همچنین از پیوستن عناصری ناامید و سرخورده‌ به کمپ رضا پهلوی بگذریم، موضوع همگرایی اُپوزیسیون‌های رنگارنگ بورژوایی با سلطنت‌طلبان امری طبقاتی و برخاسته از منافع مشترک‌‌شان در پیش و پس از سرنگونی جمهوری اسلامی‌ست. با نگاهی به برنامه‌های اقتصادی – اجتماعی همه اُپوزیسیون‌های بورژوایی داخل و خارج کشور – صرف نظر از هر اختلاف نظری که در لحظۀ کنونی با هم داشته و دارند – جملگی مخالف انقلاب اجتماعی‌اند و لاجرم همه آنان در حفظ ساختار اقتصادی – اجتماعی نظم موجود و حفظ مناسبات استثمارگرانۀ سرمایه‌داری حاکم بر ایران با هم اتفاق نظر دارند. لذا، بر بستر همین منافع طبقاتی مشترکی که در حفظ مناسبات پوسیده سرمایه‌داری دارند، از ظرفیت و پتانسیل بالایی در همسویی و همگرایی با هم برخوردارند. اینکه در وضعیت کنونی، گروه‌هایی از جمهوری خواهان که دستکم تا پیش از این ادعای دموکراسی بورژوایی را داشتند، به کمپ سلطنت‌طلبان فاشیست پیوسته‌اند، اتفاقی از سر تفنن نیست. اُپوزیسیون‌های مختلف بورژوایی همواره یک چشمشان به یکدیگر و چشم دیگرشان به دنبال قدرت‌های امپریالیستی‌ست. پوشیده نیست، در روند مبارزه با جمهوری اسلامی هر گاه یکی از آنان در نزد قدرت‌های بزرگ غربی از وزن و شانس بیشتری برای آلترناتیو شدن برخوردار گردند، بی شک بقیه اُپوزیسیون‌های بورژوایی نیز برای سهم بری و سهیم شدن در قدرت با او هم‌آواز خواهند شد. روند پیوستن گرایش‌هایی از جمهوری خواهان به سلطنت‌طلبان، ناشی از همین مرعوب شدن آنان در مقابل قدرت‌گیری ظاهری و تبلیغاتی سلطنت‌طلبان در نزد آمریکا و اسرائیل است. اینکه دو فردای دیگر در روند مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی و در گذر از تند ‌پیچ‌های مبارزۀ طبقاتی، جمهوری‌خواهان و سلطنت‌طلبان، و فراتر از آن حتی سازمان مجاهدین خلق نیز برای کسب قدرت و حفظ مناسبات سیاسی – اقتصادی موجود در ایران با هم و در کنار هم علیه آلترناتیو شورایی – کارگری و به طریق اولی علیه منافع کارگران و توده‌های زحمتکش ایران در یک صف متحد قرار گیرند، نباید مایۀ تعجب باشد. آنان برای کسب قدرت و حفظ نظام مطلوب قدرت‌های بزرگ سرمایه‌داری به راحتی با هم کنار خواهند آمد. در این میان آنچه مهم است، هوشیاری طبقه کارگر، پیشگامان جنبش کارگری و همه نیروهای چپ و کمونیست در مقابل این همآوایی اُپوزیسیون‌های مختلف بورژوایی‌ست. اگر با چنین نگاهی به دو قطبی شدن جامعه میان جمهوری اسلامی و توده‌های مردم ایران و نیز به دو قطبی شدن میان اُپوزیسیون انقلابی کارگری – شورایی با اُپوزیسیون‌های رنگارنگ بورژوایی تأمل کنیم، آنچه در این موقعیت خطیر پیش روی توده‌های مردم ایران، خاصه طبقۀ کارگر، «شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست»، فعالان کارگری و همه نیروهای مدافع طبقۀ کارگر ایران قرار دارد، حرکت به سمت همگرایی و تقویت آلترناتیو شورایی کارگران و زحمتکشان در مقابل تهاجم و وحدت اُپوزیسیون‌های رنگارنگ بورژوایی‌ست. در این مسیر، برگزاری کنفرانس «شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست» در استکهلم – به تاریخ دهم ژانویه ۲۰۲۶ – تنها گام کوچکی در همگرایی  نیروهای چپ و کمونیست برای تقویت آلترناتیو شورایی کارگران و زحمتکشان بود. گامی که می بایست در گستره‌ای وسیعتر با برداشتن قدم‌های مؤثرتری در میدان عمل همراه شود، تا بتواند به یک نیروی مادی قبل اتکاء در مقابل اُپوزیسیون‌های بورژوایی تبدیل گردد.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۵۴ در فرمت پی دی اف:

 

 

از مهندسی آلترناتیو جعلی تا عادی‌سازی کشتار

این نوشته در شرایطی به نگارش درمی‌آید که حکومت نظامیِ اعلام‌نشده‌ی رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی همچنان بر ایران حاکم است؛ در زمانی که اینترنت قطع، مدارس و دانشگاه‌ها تعطیل یا نیمه تعطیل‌اند و جامعه در خفقان کامل به‌سر می‌برد. اطلاعات پراکنده و بعضاً تزریق‌شده از سوی رژیم،  تاکنون از انباشت اجساد حدود ۵ هزارنفر از مردم ایران و بازداشت ۲۰ هزار تن حکایت دارد؛ آماری که بی‌تردید تنها نمایانگر نوک کوه یخ جنایات رژیم است. این داده‌ها که عمدتاً از سوی نهادهای امنیتی و رسانه‌های وابسته به رژیم منتشر می‌شوند، در شرایط سانسور کامل، آگاهانه کنترل، دستکاری و در خدمت پروژه‌ی سرکوب هدفمند جنبش اعتراضی جاری قرار دارد.

اما سرکوب تنها از دهان رسانه‌های رسمی رژیم بیرون نمی‌آید. در آن‌سوی مرزها، رسانه‌هایی صف کشیده‌اند که خود را «بی‌طرف»، «مستقل» و «رسانه‌ی اصلی» می‌نامند. رسانه‌هایی مانند تلویزیون ایران اینترنشنال، بی بی سی، رادیو فردا که در ظاهر، در برابر جمهوری اسلامی ایستاده‌اند، اما در عمل، در همان زمینی بازی می‌کنند که رژیم ترسیم کرده است. این‌جا نه “جنگ روایت‌ها” ، بلکه تقسیم کار سرکوب در جریان است. رسانه‌های امپریالیستی و بلندگوهای فاشیست‌های سلطنت‌طلب، با زبان متفاوت، همان مأموریت را پیش می‌برند: حذف مردم از صحنه‌ی سیاست، خلع‌سلاح جنبش از آگاهی و سازمان‌یابی، جایگزینی قدرت جمعی با رهبر نمادین و تبدیل خیزش اجتماعی به توده‌ای بی‌سر، بی‌برنامه و قربانی‌پذیر. اینجاست که تلویزیون ایران اینترنشنال با رهبرتراشی، امید واهی به نجات از بالا، تبلیغ دخالت خارجی و توهم فروشی در یک همسویی تاریخی با رژیم قرار می‌گیرد. رژیم سرکوبگر جمهوری اسلامی با گلوله جان جنبش را می‌گیرد و اینان با روایت‌سازی. نتیجه یکی است: خاموش کردن جنبش اعتراضی، پیش از آن که به قدرت بدل شود.

این رسانه‌ها که خود را حرفه‌ای می‌دانند حتی در ظاهر به نظریه‌های آکادمیک و حقوقی دموکراسی لیبرال پایبند نیستند. طبق این نظریه‌ها و حتی بعضاَ قوانینی که در کشورهای پیشرفته‌ی سرمایه‌داری در مورد مطبوعات و رسانه‌ها وضع شده است،  رسانه‌ها در کنار قوای قضائیه، مجریه و مقننه، «رکن چهارم» نامیده می‌شوند؛ رکنی که گویا باید ناظر قدرت باشد، نه ابزار آن. اما آنچه در عمل به طور مشخص در رابطه با تلویزیون ایران اینترنشنال می‌بینیم، بار دیگر نشان می‌دهد که این تعریف شکیل و گوش‌نواز، حقیقتی اساسی را پنهان می‌کند: استقلال واقعی رسانه، تنها در جامعه‌ای ممکن است که قدرت و ثروت در دست اقلیتی متمرکز نشده باشد. در جامعه‌ی طبقاتی، رسانه نیز همچون دیگر نهادها، یا در خدمت منافع طبقه‌ی حاکم قرار می‌گیرد، یا حذف می‌شود، یا در بهترین حالت بدون پشتوانه‌ی مالی به حاشیه رانده می‌شود.

“بی‌طرفی رسانه‌ای” افسانه‌ای بیش نیست. آزادی رسانه هرگز خنثی نبوده و نیست؛ رسانه یا در خدمت قدرت است یا در تقابل با آن. حد وسطی وجود ندارد. در جهان امروز، جهانی که مناسبات طبقاتی بر آن حاکم است، از بزرگ‌ترین نشریات و شبکه‌های خبری تا خبرگزاری‌ها و تلویزیون‌های بین‌المللی، هیچ رسانه‌ای بیرون از منطق قدرت و سرمایه قرار ندارد. همه، کم‌وبیش، در چارچوب این قاعده‌ی کلی عمل می‌کنند. اما در این میان، تلویزیون ایران اینترنشنال حتی در قیاس با دیگر رسانه‌های فارسی‌زبانِ موسوم به «رسانه‌های اصلی» در خارج از کشور، گوی سبقت را ربوده و سیاست حذف، سانسور و تحریف را به شکلی عریان و زننده پیش می‌برد. این رسانه آگاهانه صدای دیگر جریان‌ها را حذف می‌کند و هم‌زمان به برجسته‌سازی یک جریان ارتجاعی و فاشیستی، یعنی سلطنت‌طلبی حول محور رضا پهلوی، دست می‌زند و تلاش می‌کند، آن را به‌عنوان صدای غالب تحمیل ‌کند.

این همان سیاست حذف و سانسوری است که رژیم استبدادی جمهوری اسلامی سال‌ها به کار بسته است؛ با این تفاوت که این‌جا سانسور نه با سکوت، بلکه با هیاهو اِعمال می‌شود؛ نه از موضع حکومت، بلکه در لباس اپوزیسیون. رسانه‌ای که به‌جای شکستن انحصار، خود انحصار می‌سازد؛ و حتی از سانسور حاکم در داخل کشور بهره می‌گیرد تا صدای خویش را یگانه و بی‌رقیب جلوه دهد. چنین انحصاری نه تصادفی است و نه حاصل “حرفه‌ای‌گری”، بلکه با پشتوانه‌ی مالی هنگفت قدرت‌های امپریالیستی ممکن شده است؛ امکانی که رسانه‌ها و تلویزیون‌های انقلابیِ نیروهای چپ، به‌سبب سمت‌گیری طبقاتی‌شان به نفع کارگران و زحمتکشان، نه هرگز از آن برخوردار بوده‌اند و نه خواهان آن.

ماجرا به جانبداری سیاسی محدود نمی‌شود. ایران اینترنشنال با به‌کارگیری شیوه‌هایی چون صداگذاری تحریف‌شده بر ویدئوها، انتشار اخبار نادرست، برجسته‌سازی گزینشی اظهارنظرها و سانسور آگاهانه‌ی صداهای دیگر، تبلیغ یک جریان ارتجاعی را به محور سیاست «آلترناتیوسازی از بالا» بدل کرده است؛ آلترناتیوی جعلی که وارونه‌نمایی می‌شود تا به‌مثابه “خواست مردم از پایین” جا زده شود. این در حالی‌ست که جنبش اعتراضی اخیر ایران بر بستر بحران‌های همه‌جانبه و مزمن شکل گرفت و با خواستی روشن به میدان آمد: تغییر بنیادینِ وضعیتی غیرانسانی. خواستی که تحقق آن نه در توان و اراده‌ی نظام حاکم است و نه در دستور کار هیچ آلترناتیو بورژوایی دیگر. بر این بستر، اعتراضات گام‌به‌گام تعمیق یافت و گسترش گرفت؛ جنبش‌های مترقی، از دانشجویی و معلمان تا تشکل‌های مستقل کارگری و دیگر اقشار، به درجات گوناگون با آن همگام شدند. جنبش کارگری، برخلاف موج‌های پیشین، عقب ننشست و به مبارزه ادامه داد. امید آن می‌رفت که با حضور گسترده‌ی مردم در خیابان‌ها و پیوند آن با اعتصابات سراسری، جنبش به سطحی انقلابی ارتقا یابد. اما درست در همین نقطه، هجوم رسانه‌ای اپوزیسیون ارتجاعیِ سلطنت‌طلب که در بنیانِ اِعمال دیکتاتوری تفاوتی با رژیم ولایت فقیه ندارد، برای مصادره‌ی جنبش شدت گرفت. در این میان، تلویزیون ایران اینترنشنال با بزرگ‌نمایی رضا پهلوی و پخش مکرر فراخوان‌های بی‌مسئولانه‌ی او، آمیخته به مداحی و چاپلوسی همدستانش، نقش محوری ایفا کرد. پس از روزها حضور پیوسته‌ی مردم در خیابان‌ها و گسترش اعتراضات به اصناف، مناطق و اقشار مختلف، فراخوان‌های تازه برای “حضور خیابانی” چیزی نبود جز طنزی تلخ برای ارضای جنون رهبری رضا پهلوی و حلقه‌ی اطرافش؛ طنزی تلخ برای سلطنت‌طلبان و بلندگوهایشان، و تراژدی‌ای خونین برای مردمی که دست‌کم امید به بهبود و حتی دگرگونی بنیادینِ زندگی خود داشتند.

از آخرین نمونه‌ها، پیش از آغاز موج نوین اعتراضات، فراخوان شب یلدا از سوی رضا پهلوی بود که عملاً با بی‌اعتنایی مردم مواجه شد و نشان داد این فراخوان‌ها از پیش نیز پاسخ اجتماعی نگرفته بودند. با این‌حال، موج‌سواری بر اعتراضات مردمی و تکیه بر پشتوانه‌ی دروغینِ “حمایت‌های ترامپ!”، که همچون دیگر قدرت‌های امپریالیستی هرگز در پی حمایت واقعی از مبارزات مردم نبوده است، بهانه‌ی آغاز سرکوبی وسیع را به رژیم داد؛ آن‌هم در شرایطی که حکومت، به‌سبب گستردگی اعتراضات، ناچار به خویشتنداری نسبی شده بود. تصادفی نبود که همین فراخوان‌ها در همان پنج‌شنبه ۱۸ دی، از صداوسیمای جمهوری اسلامی در قالب گفت‌وگویی مضحک عملاً تبلیغ شد. بسیار محتمل است که خودِ رژیم نیز، با نفوذ در تجمعات و آغاز خشونت در پوشش معترضان، عامدانه کوشید اعتراضات را به خشونت بکشاند. با تحریک توده‌های خشمگین، شعله‌ها برافروخته شد و کنش‌های تدافعی و تهاجمی شکل گرفت. و درست در همین‌جا بود که مردمِ بی‌تشکل و بی‌سلاح، در برابر رژیمی تا دندان مسلح قرار گرفتند؛ و این خونِ ده‌ها هزار از معترضان بود که در خیابان‌ها جاری شد.

از سوی دیگر، قطع عامدانه‌ی اینترنت در ایران، در عمل تلویزیون‌های ماهواره‌ای را به تنها کانال‌های اطلاع‌رسانی بدل کرد. در این خلأِ تحمیلی، تلویزیون ایران اینترنشنال تمام ظرفیت خود را برای تولید و بازتولید انبوه اطلاعات جعلی و دست‌ساز به کار گرفت و نمایش پرهیاهویی از «محبوبیت» پوشالی رضا پهلوی به راه انداخت. چنین بود که توده‌های معترضِ در کف خیابان، به بن‌بستی خونین رانده شدند: از پیش‌رو، هیولای جمهوری اسلامی با دهانی گشوده برای بلعیدن آنان؛ و از پشت، نیشِ خنجرهای سلطنت‌طلبان که بر پیکرشان فرود می‌آمد و آنان را به جلو هل می‌داد.

پاسخِ وقیحانه‌ی رضا پهلوی، در رابطه با مسئولیت خود در این جنایت رژیم، عادی‌‌سازی این جنایت با نامیدن آن به عنوان “تلفات جنگ” بود. این پاسخ او به ۱۵۰۰ مجروح چشمی بود که تنها در بیمارستان فارابی تهران چشم‌هایشان از حدقه درآمد ، به رنج ماندگار  ده‌ها هزار نفر از داغدیدگان، به شکنجه‌شدگان، به اسیران نظام به تمام آنان که هنوز می‌توانند در صحنه‌ی مبارزه حضوری فعال داشته باشند. این‌جا بود که روشن شد رضا پهلوی در قساوت، از رژیم جمهوری اسلامی دست‌کمی ندارد و برای دستیابی به قدرت، آماده است از روی اجساد هزاران و ده‌ها هزار تن عبور کند. این، سیمای واقعی فردی فرومایه و دلقکی سیاسی است که تلویزیون ایران اینترنشنال می‌کوشد او را به جامعه به عنوان آلترناتیو حقنه کند.

از همین‌رو، باید بی‌پرده گفت: در کشتار جمعیِ معترضان، تنها جمهوری اسلامی به‌عنوان عامل مستقیم مسئول نیست؛ رضا پهلوی و رسانه‌ی مجیزگوی او نیز در این جنایت همسو و شریک‌اند. این همسویی تصادفی نیست. نگاهی به ترکیب کادرهای این رسانه خود گواه روشنی است: مدیران و سردبیرانی که پیش‌تر در ساختارهای رسمی رژیم یا رسانه‌های وابسته به آن فعال بوده‌اند. اما مسئله، نه افراد، که سیاست است؛ سیاستی که با وجود ژست مخالفت، در عمل به سرکوب و عقیم‌سازی جنبش‌های اعتراضی یاری می‌رساند.

در جنبش انقلابی زن، زندگی، آزادی نیز، این رسانه کوشید با رهبرتراشی و انحراف مسیر، جنبش را مصادره کند و ناکام ماند. به‌نظر می‌رسد در اعتراضات اخیر، با درس‌گیری از شکست‌های پیشین، پروژه‌ی رهبرتراشی را تهاجمی‌تر پی گرفت؛ تا آن‌جا که حتی به حذف صداهایی روی آورد که بالقوه، به‌لحاظ منافع طبقاتی مشترک می‌توانستند در کنار همان پروژه قرار گیرند. این نیز نشانه‌ای دیگر از همسویی سیاست انحصارطلبی و تمامیت‌خواهی این رسانه با سیاست سرکوب رژیم خونریز استبدادی و اقتدارگرای جمهوری اسلامی است.

در این برهه‌ی خطیر و سرنوشت‌ساز، آنچه از دل این تجربه‌ی خونین بار دیگر به وضوح سربرمی‌آورد، درسی است که تاریخ بارها تکرارش کرده است؛ درسی که در سرود انترناسیونال چنین بیان شده است: “بر ما نبخشند فتح و شادی، نه بت، نه شه، نه آسمان- با دست خود گیریم آزادی در پیکارهای بی‌امان”. فقط با درک ژرف معنای این کلمات است که می‌توان این تجربه‌های تلخ را به توشه‌ای آگاهانه برای ادامه‌ی راه پر فراز و نشیب و سنگلاخ مبارزه بدل کرد؛ راهی که رهایی از رنج و بندگی را نه هدیه‌ای از سوی “بالایی‌ها”، بلکه حاصل مبارزه و کنش آگاهانه‌ی “پایینی‌ها”‌ می‌داند.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۵۴ در فرمت پی دی اف: