در ماههای پس از قتلعام دیماه ۱۴۰۴، جامعۀ ایران تنها با مسئلۀ کشتهشدن هزاران انسان در سطح خیابانها مواجه نبوده است. بازداشت، تشدید اعدام، اعمال فشار سیستماتیک بر خانوادههای دادخواه، گسترش بیکاری، سقوط قدرت خرید، تورم سرسامآور، فقر، ناامنی شغلی و احساس بیآیندگی نیز آثار خود را در اقشار پایینی جامعه برجای گذاشتهاند. یکی از تلخترین نمودهای این وضعیت اسفبار، انتشار اخباری در باره خودکُشی برخی از بازماندگان کشتهشدگان و نیز اقدام به خودسوزی شماری از کارگران و افراد گرفتار در بحران معیشتی حاکم بر کشور است.
به گزارش سایت های خبری، در تاریخ ۱۷ شهریور ۱۴۰۵ ، دستکم سه تن از اعضای خانوادههای جانباختگان دیماه گذشته اقدام به خودکُشی کردهاند. آیدا حیدری، ۲۵ ساله – نامزد ابوالفضل سلیمانی الموتی – ۱۲ شهریور، درست در روزی که قرار بود جشن عروسیاش برگزار گردد، به زندگی خود پایان داد. دانیال کریمی – پدر امیرمحمد کریمی، ۱۹ ساله – روز ۱۵ شهریور خودکُشی کرد و فرحناز روزفرح – مادر سامان ابراهیمپور، ۲۳ ساله – پس از ماهها سوگواری برای فرزندش در ۲۵ تیر ۱۴۰۵ به زندگیاش پایان داد.
در همین بازۀ زمانی، مواردی از خودسوزی و خودکُشی کارگران نیز در اعتراض به اخراج، عدم پرداخت دستمزد و فقدان چشمانداز معیشتی گزارش شده است. خبرگزاری هرانا در شهریور ۱۴۰۵ از اقدام به خودسوزی یک کارگر پروژۀ قطار شهری اهواز پس از پنج ماه معوقۀ مزدی و اخراج از محل کار خبر داده است. در ماهشهر، یک کارگر اخراجی پتروشیمی با پنج سال سابقۀ کار، پس از بینتیجه ماندن پیگیری مطالباتش، روز ۲۰ مرداد در مقابل اداره کار اقدام به خودکُشی کرد و به بیمارستان منتقل شد. در نیکشهر هم روز ۲۱ تیر، یک نیروی خدماتی بیمارستان ۲۲ بهمن اقدام به خودکُشی کرد. در ایلام، دو کارگر اخراج شده پالایشگاه گاز قصد خودسوزی داشتند که با دخالت دیگران متوقف شدند. در این میان، خودسوزی یک جوان ۲۶ ساله که روز یکشنبه ۱۵ شهریور در میدان خمینی همدان در ملاءعام خود را به آتش کشید، از همه غمانگیزتر بود. انسانی که با پیکر آتشگرفته اینسوی و آنسوی میدان میدوید، اما کسی به کمکش نرفت. اینکه دادستان همدان، خودسوزی این جوان را به سابقۀ «مشکلات روحی و روانی» او منتسب کرده است، هیچ تغییری در اصل ماجرا – که جمهوری اسلامی مسبب واقعی این شرایط است – نمیدهد.
نمونههای یاد شده، مواردی هستند که در چند هفته اخیر گزارش شدهاند و طبیعتاً آمار واقعی میتواند به مراتب بیشتر از این باشد. در این میان، نکتهای که باید به آن توجه داشت وقوع چنین حوادثی را نمیتوان صرفاً به عنوان تصمیمهای فردی و جدا از شرایط بحرانی جامعه توضیح داد. عوامل روانی، فردی و اجتماعی درهم تنیدهای وجود دارند که فرد را در یک لحظۀ معین به سوی خودکُشی سوق میدهد. اما در آن هنگام که خودکُشی در متن یک بحران گستردۀ اقتصادی، اجتماعی و سیاسی افزایش مییابند، جامعه ناگزیر است در باره شرایطی که انسانها را به چنین نقطهای از ناامیدی و استیصال میرساند، پرسشگری کند.
مسئلۀ اساسی در همینجاست، که چگونه باید میان رنج فردی و بحران اجتماعی رابطه برقرار کرد. بیکاری، فقر، سرکوب و بیاعتمادی سیاسی چگونه احساس بیآیندگی را در جامعه تشدید میکنند؟ چرا برخی افراد به جای پیوند دادن رنج خود با دیگران، آن را علیه خویش به کار میگیرند؟ و مهمتر اینکه، چگونه میتوان این انرژی انباشتهشدۀ اجتماعی را از مسیر مرگ و نابودی فردی به سوی زندگی جمعی، همبستگی، سازمانیابی و تغییر اجتماعی هدایت کرد؟ پاسخ روشن است. راه نجات نه خودکُشی که در پیوند انسانها با یکدیگر، دفاع از حق زندگی، گسترش همبستگی اجتماعی، سازمانیابی و مبارزه جمعی برای تغییر شرایط مرگبار موجود است.
کشتاری که در دیماه گذشته اتفاق افتاد، زخمی خونچکان است که هنوز بسته نشده است. اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ یکی از خونینترین سرکوبهای دوران حاکمیت جمهوری اسلامی و فراتر از آن، یکی از فاجعهبارترین کشتارها در تاریخ صدساله ایران است. صرف نظر از اختلاف آماری که حکومت تعداد کشته شدگان را ۳۱۱۷ نفر و سازمانها و رسانههای مستقل از جمله هرانا تعداد آنان را تا چند برابر آمار دولتی اعلام کرده است، آنچه انکارناپذیر است، قتلعام هزاران انسان معترض و مبارزی بود که اکنون انبوهی از خانوادههای زخمخورده را در فقدان عزیزانشان به سوگی التیامناپذیر نشانده است؛ اما این فقدان، تنها مواجه شدن با لحظۀ مرگ آنان نیست، بلکه پیامدهای روانی بعد از کشتار است که اکنون بخشی از جامعه را به سمت ناامیدی، بیآیندگی و استیصال کشانده است.
برای اعضای یک خانواده کشتهشده در اعترضات، زندگی آمیخته با اندوه و غمشان، تازه پس از مراسم خاکسپاری آغاز میشود. زندگیای که ممکن است با پرسشهای بیپاسخ، فشار امنیتی، مشکلات مالی، خشم، کابوس، اضطراب و محرومیت از امکان سوگواری آزادانه همراه باشد. در چنین شرایطی، مرگ یک عزیز میتواند به یک «زخم اجتماعی» و یک «ترامای عمومی» تبدیل شود. اگر خانواده اجازه نداشته باشد آزادانه در بارۀ مرگ فرزندش سخن بگوید، اگر زیر فشار نیروهای امنیتی مجبور به سکوت شود، اگر از برگزاری مراسم عمومی منع گردد، اگر برای دادخواهی تهدید شود، و اگر هیچ سازوکار قابل اعتمادی برای عدالت و پاسخگویی برایش وجود نداشته باشد، آنگاه این رنج شخصی به مسئلهای اجتماعی تبدیل میشود.
لذا، گزارشهای منتشر شده در بارۀ خودکُشی عضوی از خانوادههای جان باختگان را باید در چنین بستری اجتماعی دید و بدان تأمل کرد. انتشار خبرهایی از این دست، اگرچه زنگ خطری انسانی برای جامعۀ بحرانزده ایران است، اما نباید انسانهایی را که در یک چنین شرایط سخت و بحرانی، از سر ناامیدی و استیصال به زندگی خود پایان میدهند، سرزنش یا محکوم کرد؛ بلکه باید به کمک خانوادهها شتافت؛ درکنارشان قرار گرفت و ذهنیت آنان و جامعه را به سمت ریشههای اجتماعی وقوع اینگونه اقدامات هدایت کرد.
شرایط فعلی جامعه بسیار رنجآور و بحرانیست؛ تودههای مردم ایران در وضعیتی سخت و غیر قابل تحمل قرار دارند. گسترش روزانۀ تورم، یعنی سفرهای که مدام کوچکتر میشود. خانوادهای که باید از خوردن گوشت و میوه و لبنیات صرفنظر کند. دانشجویی که امکان تحصیل ندارد. جوانی که ازدواج را به آیندهای نامعلوم موکول میکند. کارگری که برای پرداخت اجاره خانه مجبور است اضافهکاری کند. بازنشستهای که میان دارو و غذا باید یکی را برگزیند. و در یک کلام، توصیف جامعهای بحرانزده که در آن، میان خواست و نیازهای روزمرۀ مردم با آنچه قادر به دستیابی به آن هستند، شکافی عمیق ایجاد شده است. شکافی پُر ناشدنی که با بودن جمهوری اسلامی هر روز عمیقتر هم میشود. در چنین شرایطی، وقتی رنج اجتماعی در بدن فردی تلنبارمیشود، وقتی راهی برای بیرون ریختن خشم درونی وجود نداشته باشد، خودکُشی کوتاهترین راه نجات انسان برای رهایی از ناامیدی و استیصال است.
خودکُشی پدیدهای پیچیده است که هیچ توضیح جدی جامعه شناختی نمیتواند مدعی شود که فقر یا سرکوب به تنهایی علت مستقیم یک خودکُشی مشخص است. انسانها در شرایط مشابه واکنشهای متفاوتی از خود نشان میدهند؛ یکی منزوی میشود. دیگری مهاجرت میکند. فردی به فعالیت اجتماعی روی میآورد. آن دیگری به اعتراض میپیوندد، فرد دیگری هم ممکن است به دلیل مجموعهای از فشارهای فردی دچار اختلالات شدید روانی شود؛ اما این تفاوتها به معنای بیارتباط بودن خودکُشی با شرایط اجتماعی نیست. بلکه برعکس، یکی از مهمترین درسهای جامعهشناسی این است که حتی خصوصیترین تجربههای انسان نیز در بسیاری از موارد از شرایط اجتماعی تأثیر میپذیرند.
فقر و بیکاری، از دست دادن عزیز، احساس بیعدالتی، انزوای اجتماعی و فقدان چشمانداز آینده میتواند احساس بیقدرتی را در فرد تشدید کند. این مسئله در مورد بازماندگان کشتار اهمیت ویژهای دارد. فردی را تصور کنیم که فرزند، همسر، خواهر یا برادر خود را از دست داده است. او نه تنها با سوگ مواجه است، بلکه ممکن است هر روز در پی دیدن تصاویر مرگ، شنیدن اخبار بازداشت دوستان، فشارهای امنیتی و مشکلات اقتصادی با این احساس مواجه شود که دیگر هیچ کس و هیچ نهادی صدای او را نمی شنود. در چنین وضعیتی، مسئله فقط اندوه «غم» نشسته در وجودش نیست. مسئله میتواند تبدیل شدن چنین غمی را به سمت ناامیدی و استیصال بکشاند. ناامیدی زمانی خطرناکتر میشود که فرد احساس کند هیچ راه دیگری وجود ندارد. و لذا، وظیفۀ جامعه دقیقاً در همین نقطۀ بحرانی آغاز میشود. نباید اجازه داد تا انسان، گرفتار احساسِ «هیچ راه دیگری وجود ندارد»، بشود. پیش از رسیدن به چنین احساسی باید به یاریاش شتافت؛ حتماً راه دیگری وجود دارد و برای ایجاد آن باید بیش از پیش تلاش کرد. و آن راه، پیوند انسان با انسان است.
در کنار خودکُشی تنی چند از اعضای خانوادههای جان باختگان، خودسوزی برخی کارگران یا شهروندان نیز به یکی از تکاندهندهترین اَشکال اعتراض فردی تبدیل شده است. در خوزستان، استانی با منابع عظیم نفت و گاز و درعین حال دارای مشکلات جدی اقتصادی و اشتغال، موارد متعددی از اعتراضهای کارگری و بحرانهای معیشتی به خودسوزی فردی منجر شده است. در اسفند ۱۴۰۴، رسانهها از خودسوزی یکی از کارکنان حراست شرکت نفت آزادگان خبر دادند. در شهریور ۱۴۰۵، هرانا از اقدام به خودسوزی یک کارگر پروژۀ قطار شهری اهواز خبر داد. اگرچه اقدام به خودسوزی در جامعۀ ما نوعی اعتراض تلقی میشود، اما با درکی وسیعتر خودسوزی را نمی توان صرفاً «اعتراض» نامید. زیرا اعتراض سیاسی، هنگامی که به نابودی فرد معترض منجر گردد، امکان ادامه و گسترش خود را از دست میدهد. خودسوزی در واقع میتواند نشانۀ رسیدن به نقطهای از ناامیدی و استیصال باشد، که فرد احساس میکند دیگر هیچ ابزار مؤثری برای شنیده شدن ندارد.
این همان چیزیست که باید در ذهنیت جامعه تغییر کند. جامعهای که در آن خانوادۀ داغدار به دلیل فشار و بیعدالتی حکومتی به مرز فروپاشی میرسد، نیازمند تغییر است. جامعهای که در آن جوان، آیندهای برای خود نمیبیند، نیازمند دگرگونی بنیادیست. جامعهای که در آن هرگونه اعتراض با گلوله پاسخ داده میشود، باید از بیخ و بُن تغییر کند. اما این تغییر بنیادی با خودکُشی انسانها به دست نمیآید. هر خودکُشی یک زندگی را از جامعه میگیرد. هر خودسوزی یک انسان را قربانی میکند؛ در حالی که آنچه اکنون جامعه بدان نیاز دارد، حضور جمعی و مبارزاتی انسانها در کنار هم برای دگرگونی بنیادی چنین جامعهای بحران زده است.
اگر کارگری ماهها دستمزد دریافت نمیکند، راه حل این نیست که خودش را نابود کند. راه حل، آن است که کارگران بتوانند در کنار یکدیگر بایستند؛ مطالبات خود را مطرح کنند؛ یار و یاور هم باشند؛ تشکلهای مستقل خود را ایجاد کنند؛ از حمایت اجتماعی برخوردار شوند، اعتصابات بزرگ کارگری را سازماندهی کنند، سازمانهای سیاسی در کنارشان باشند، رسانهها صدای آنان را منعکس کنند و مهمتر اینکه جامعه نسبت به وضعیت آنان بیتفاوت نباشد. اگر یک کارگر به تنهایی خود را به آتش میکشد، قدرت او محدود است. اما اگر هزاران کارگر کنار یکدیگر قرار گیرند و به صورت جمعی و سازماندهی مبارزاتی، پرداخت دستمزد، امنیت شغلی، حق تشکل، برخورداری از یک زندگی شایسته را فریاد کنند و در سطحی کلانتر برای تغییر وضعیت موجود به مبارزاتی سراسری روی آوردند، مسئله دیگر یک تراژدی فردی نیست؛ بلکه موضوع به یک مطالبۀ اجتماعی تبدیل میشود. مطالبهای که در پیوند با سایر گروههای اجتماعی از موضوعات فردی به ریشههای بحران دست خواهد بُرد و آنگاه در پرتو یک انقلاب اجتماعی شرایط موجود به نفع کارگران و تودههای تحت ستم ایران تغییر خواهد کرد.




نظرات شما