نقش چپ نه انتظار، بلکه حضور و مداخله است

جنگ کم‌و‌بیش متوقف شده، اما پایان نیافته است. تفاهم‌نامه‌ای امضا شده که روشن نیست تا چه اندازه دوام بیاورد و آیا اساساً خواهد توانست از بازگشت درگیری جلوگیری کند یا نه. اما حتی اگر آتش‌بس پابرجا بماند، یک واقعیت روشن است: جنگ نه تضادهای انباشته‌شده در جامعه را از میان برده و نه توانسته آن‌ها را به تعویق بیندازد. برعکس، فشار اقتصادی، ناامنی معیشتی، تشدید کنترل سیاسی و هزینه‌هایی که بر دوش کارگران، مزدبگیران، بازنشستگان، زنان و جوانان افتاده، شرایطی ساخته که با کنار رفتن نسبی فضای جنگی، مطالبات اجتماعی دوباره با قدرت بیشتری به صحنه بازمی‌گردند. آنچه در این سال‌ها در جامعه ایران آغاز شده بود نه با موشک متوقف شد، نه با آتش‌بس به پایان می‌رسد.جامعه‌ای که از دی ۱۳۹۶ وارد دوره‌ای از خیزش‌ها و اعتراض‌های متوالی شده، اکنون بار دیگر با همان پرسش بنیادین روبه‌رو است: چرا با وجود این همه جنبش و مقاومت، هنوز تغییری تعیین‌کننده رخ نداده و راه عبور از این وضعیت از کجا می‌گذرد؟

برای فهم جایگاه امروز باید به نقطه‌ای بازگشت که دوره‌ای تازه را آغاز کرد. دی‌ماه ۱۳۹۶ صرفاً یک اعتراض مقطعی نبود؛ اعلام پایان دوره‌ای بود که در آن تلاش می‌شد تضادهای اجتماعی به رقابت جناح‌های سیاسی در بالا فروکاسته شود و اصلاح از درون ساختار به‌عنوان افق ممکن معرفی گردد. این جنبش با شعار اصلاح‌طلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا، و مرگ بر اصل ولایت فقیه و مرگ بر خامنه‌ای، پایان یک دوران ۴۰ ساله را اعلام کرد که حکومت تلاش می‌کرد تضادهای اجتماعی را به اختلاف میان جناح‌های حکومت در بالا فرو بکاهد و سراب رفرم از بالا را به عنوان راه حل جابیندازد. شعارهایی که در آن دوره شکل گرفتند، نشان دادند جامعه دیگر مسئله را جابه‌جایی نیروها در رأس قدرت نمی‌دانند بلکه مسئله را در خود ساختارهای سیاسی و اقتصادی جست‌وجو می‌کنند.

در سال‌های بعد، اعتراض‌ها متوقف نشدند. در ۱۳۹۷ و سپس آبان ۱۳۹۸، مسئله معیشت به شکلی مستقیم‌تر وارد میدان شد. اعتراضی که در واکنش به افزایش قیمت بنزین آغاز شد، در مدت کوتاهی از خواست اولیه خود فراتر رفت و به بیان عمومی نارضایتی اجتماعی تبدیل شد. نیروهای متنوعی از فرودستان شهری تا مزدبگیران و جوانان در آن حضور داشتند. سرکوب گسترده، مانع تداوم آن شد، اما چیزی که باقی ماند تجربه‌ای بود که نشان می‌داد بحران اقتصادی دیگر در ذهن بخش بزرگی از جامعه از مسئله قدرت سیاسی جدا نیست.

با این حال، عطش تغییر خاموش نشد. شهریور ۱۴۰۱ جنبش دیگری را به میدان آورد که با شعار زن، زندگی، آزادی توانست دامنه‌ای گسترده‌تر از جنبش‌های پیشین پیدا کند و لایه‌های مختلف جامعه را درگیر سازد. محوریت مسئله زنان به این جنبش امکان داد از سطح اعتراض به یک سیاست مشخص فراتر برود و ساختارهای فرهنگی، اجتماعی و ایدئولوژیک را هدف قرار دهد. آنچه از این جنبش باقی ماند تنها کشته و زخمی و چشمان نابینا شده دختران و پسران در اثر شلیک مستقیم با تفنگ ساچمه‌ای به چشمانشان نبود. اثر آن در تغییرات اجتماعی ماندگار شد. گرچه کنترل و فشار ادامه یافت و قوانین رسمی پابرجا ماندند، اما در عمل بخشی از جامعه، به‌ویژه زنان جوان، شکل زندگی و زیست اجتماعی مطلوب خود را به عقب‌نشینی‌های عملی تحمیل کردند.

خیزش دی ۱۴۰۴، با وجود گستردگی و خشم انباشته نهفته در آن، مجال نیافت خواست‌های ایجابی مشخص خود را فرموله و نیروها را حول آن‌ها سازمان دهد. دخالت امپریالیسم آمریکا، دولت صهیونیستی اسرائیل و پادوان سلطنت‌طلب آن‌ها به حکومت امکان داد این جنبش را به خاک و خون بکشد. هزاران تن کشته و تعداد بیشتری مجروح و یا دستگیر شدند. روند محاکمه بازداشت‌شدگان در بیدادگاه‌های اسلامی و صدور حبس‌های طولانی‌مدت و احکام اعدام برای آن‌ها ادامه دارد.

هشت سال خیزش، اعتصاب و اعتراض یک واقعیت را روشن کرده است: جامعه تغییر می‌خواهد، اما هنوز نیرویی که بتواند به این خواست جامه عمل پوشد، شکل نگرفته است. مسئله جامعه ایران دیگر این نیست که آیا اعتراض بازخواهد گشت یا نه؛ مسئله این است که آیا این بار خواهد توانست از پراکندگی عبور کند و به نیرویی برای تغییر بدل شود.

امروز با فاصله گرفتن از فضای جنگ، دوباره مسئله معیشت، رفاه، اشتغال، آموزش، درمان و حق برخورداری از زندگی انسانی به مرکز بازگشته است. اعتراضات دانشجویی دوباره خود را نشان می‌دهند، دانش‌آموزان در اشکال مختلف مقاومت و مطالبه‌گری حضور دارند، مبارزات کارگری و تجمع‌های بازنشستگان از سر گرفته شده‌اند. اما هنوز رخدادی که جهت حرکت آینده را تعیین کند پدیدار نشده است.

در این میان، تجربه هشت سال گذشته یک نکته را برجسته کرده است: هر جنبشی که در عرصه خود پیشروی کرده، دستاوردهایی داشته است، اما هیچ‌کدام نتوانسته‌اند به تنهایی مسیر کل جامعه را تغییر دهند. جنبش زنان توانست تغییرات فرهنگی پدید آورد، دانشجویان پرچم آزادی‌های سیاسی و آموزشی را حفظ کردند، معلمان از معدود نیروهایی بودند که کوشیدند از محدوده مطالبات صنفی فراتر روند و با سایر جنبش‌ها پیوند برقرار کنند؛ از حمایت از بازنشستگان و دانش‌آموزان تا اعتراض به سرکوب، اعدام و محدودسازی تشکل‌های مستقل. اما مسئله همچنان باقی مانده است: چگونه این حرکت‌ها به یکدیگر متصل می‌شوند؟

اینجاست که مسئله جنبش کارگری اهمیت پیدا می‌کند. نه از جهت نفی سایر جنبش‌ها، بلکه از آن رو که تجربه نشان داده بدون ورود نیرویی که در قلب تولید و بازتولید زندگی اجتماعی قرار دارد، پیشروی‌های پراکنده به تغییری فراگیر تبدیل نمی‌شوند. در سال‌های اخیر اعتراضات کارگری در اشکال گوناگون گسترش یافته‌اند؛ از اعتصاب و تجمع تا اشکال متنوع مقاومت جمعی. این اعتراض‌ها عمدتاً حول مطالبات اقتصادی شکل گرفته‌اند، اما در شرایطی که دولت مستقیماً در مقام سازمان‌دهنده مناسبات اقتصادی ظاهر می‌شود، مبارزه بر سر دستمزد، بازنشستگی، امنیت شغلی و خدمات عمومی به‌تدریج به مبارزه‌ای سیاسی نیز تبدیل می‌شود.

شعارهایی که از مخالفت با جنگ تا مخالفت با اعدام و مطالبه رفاه عمومی امتداد یافته‌اند، نشان می‌دهند مرز میان مطالبات صنفی و سیاسی به‌تدریج در حال فروریختن است. با این حال هنوز محدودیتی جدی وجود دارد. اعتراض‌ها گسترده‌ اما پراکنده‌اند. سازماندهی وجود دارد اما به سطح هماهنگی عمومی نرسیده است. مطالبات تکرار می‌شوند اما کمتر به تغییر کیفی منجر می‌شوند. کارگران همان خواسته‌ها را مطرح می‌کنند، بازنشستگان همان شعارها را تکرار می‌کنند، معلمان دوباره همان مطالبات را پیش می‌برند. این تکرار نشانه رسیدن به نقطه‌ای است که ادامه مسیر با همان شکل گذشته دشوار شده است.

اعتراضات یک دهه اخیر نشان داده‌اند که بحران‌های اقتصادی و معیشتی به شکل مستقیم با مسائل سیاسی و اجتماعی گره خورده‌اند. حضور همزمان کارگران، بازنشستگان، رانندگان، معلمان، خانواده‌های زندانیان و سایر اقشار، نشانه شکل‌گیری تدریجی یک بستر اعتراضی گسترده‌تر است؛ بستری که هنوز به انسجام نرسیده اما ظرفیت آن را در خود دارد.

در چنین وضعیتی، انتظار منفعلانه برای رویداد بعدی راه‌حل نیست. مسئله اصلی ایجاد پیوندها و گسترش سازمان‌یافتگی است. کمک به ایجاد تشکل‌های بیکاران و جویندگان کار، گسترش مبارزه علیه بیکارسازی، سازماندهی کارگران پلتفرمی، تقویت ارتباط میان کارگران شاغل و بازنشسته، و اتصال جنبش زنان، دانشجویان، معلمان و سایر نیروهای اجتماعی به یکدیگر، می‌تواند مسیر تازه‌ای باز کند.

نقش نیروهای چپ نیز نه در انتظار، و نه در افشاگری صرف، بلکه در حضور و مداخله تعریف می‌شود؛ در خانه، محل کار، کارخانه، دانشگاه، مدرسه، محله، جمع‌های روزمره و هر جایی که امکان سازماندهی و گسترش همبستگی وجود دارد. مسئله فقط حضور در جنبش‌ها نیست، بلکه کمک به عبور آن‌ها از پراکندگی و تبدیل شدن به نیرویی آگاه‌تر و متشکل‌تر است.

تجربه یک دهه گذشته نشان داده است که هیچ جنبشی به تنهایی قادر به شکستن بن‌بست موجود نیست. پیشروی زنان، معلمان، دانشجویان، بازنشستگان یا هر بخش دیگری به سود کل جامعه است، اما تا زمانی که این پیشروی‌ها به یکدیگر متصل نشوند، دستاوردها محدود، ناپایدار و آسیب‌پذیر باقی خواهند ماند.

از همین رو وظیفه نیروهای چپ و کمونیست نه انتظار برای لحظه مناسب و نه ایستادن بیرون از جنبش‌ها و تفسیر آن‌هاست، بلکه دخالت در متن زندگی اجتماعی است؛ حضور در محل کار، دانشگاه، مدرسه، محله، جمع‌های روزمره و هر جایی که امکان سازماندهی، پیوند دادن مبارزات و گسترش همبستگی وجود دارد. وظیفه آن‌ها جایگزین شدن به جای جنبش‌ها نیست، بلکه کمک به عبور جنبش‌ها از پراکندگی، تقویت تشکل‌یابی مستقل، پیوند دادن مطالبات اقتصادی با افق‌های سیاسی و تبدیل نارضایتی اجتماعی به نیرویی آگاه‌تر، متشکل‌تر و پایدارتر است. آینده از دل انباشت خودبه‌خودی بحران‌ها بیرون نخواهد آمد. آینده را میزان سازمان‌یافتگی، جسارت و توان نیروهای اجتماعی برای ساختن پیوندهای پایدار تعیین خواهد کرد. مسئله دیگر این نیست که آیا جامعه تغییر خواهد کرد یا نه؛ مسئله این است که چه نیرویی، با چه افقی و با چه درجه‌ای از آمادگی، آن تغییر را به پیش خواهد برد.

اگر یک دهه گذشته چیزی را روشن کرده باشد، این است که هیچ‌یک از جنبش‌های اجتماعی به تنهایی قادر به گشودن افق تازه‌ای برای جامعه نیستند. زنان، دانشجویان، معلمان، بازنشستگان و دیگر اقشار اجتماعی هر یک توانسته‌اند سنگری را به پیش برانند و دستاوردهایی بر جای بگذارند، اما هنوز نیرویی که بتواند این حرکت‌های پراکنده را به قدرتی اجتماعی و ماندگار بدل کند به میدان نیامده است. مسئله نه نفی سایر جنبش‌ها، بلکه پیوند آن‌ها در سطحی بالاتر است؛ و درست در همین‌جاست که نقش طبقه کارگر اهمیت تعیین‌کننده پیدا می‌کند. نه از آن رو که رنج بیشتری می‌برد یا مطالبه مشروع‌تری دارد، بلکه از آن رو که در جایگاهی قرار دارد که می‌تواند مبارزه علیه استثمار، بی‌حقوقی و سلطه را از عرصه‌های پراکنده به سطحی عمومی ارتقاء دهد. وظیفه نیروهای چپ و کمونیست نیز چیزی جز این نیست: حضور در درون جنبش‌های واقعی جامعه، کمک به تشکل‌یابی مستقل، پیوند دادن مبارزات، ارتقای همبستگی و تبدیل مقاومت‌های پراکنده به نیرویی آگاه، سازمان‌یافته و توانمند برای تغییر. آینده از دل انتظار زاده نخواهد شد؛ آینده را آن نیروهایی خواهند ساخت که بتوانند نارضایتی را به سازمان، اعتراض را به همبستگی و همبستگی را به قدرت اجتماعی برای تغییر تبدیل کنند.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۷۵در فرمت پی دی اف:

POST A COMMENT.