هر زمان که اوضاع سیاسی در ایران بحرانیتر شده و چشمانداز سرنگونی جمهوری اسلامی قریبالوقوعتر شده است، تب و تاب اتحاد و شعارهای وحدتطلبانه در میان سازمانهای مخالف جمهوری اسلامی بالا گرفته است.
این واقعیت بر کسی پوشیده نیست که جمهوری اسلامی در بی ثباتی سیاسی روزافزونی قرار دارد. بحرانهای متعدد، تمام ارکان رژیم را فرا گرفته است. نارضایتی تودههای وسیع مردم به درجهی انفجارآمیزی رسیده است. تضادها و اختلافات درونی هیئت حاکمه به شکافهای عمیق در درون طبقه حاکم منجر شده است. بحران در مناسبات بینالمللی و تحولات سیاسی در خاورمیانه بر تضعیف موقعیت رژیم تأثیرات قابل ملاحظهای بر جای نهاده و مجموعه شرایط سیاسی داخلی و خارجی به وضوح نشان میدهد که جامعه ایران نیز آبستن تحولات سیاسی جدید است. در یک چنین شرایطی تمایلات وحدتطلبانه در صفوف جریانات کمونیست و چپ انقلابی افزایش یافته و بار دیگر شعارهای وحدت از هر سو شنیده میشود.
گرچه تردیدی نیست که این خواست، برخاسته از احساسات انقلابی برای تقویت نقش چپ انقلابی در تحولات سیاسی ایران، افزایش نقش و موقعیت طبقه کارگر در پیکار برای برانداختن نظم موجود و تحقق انقلابی و رادیکال مطالبات تودههای مردم ایران میباشد، واقعیت اما این است که این تمایلات، شکل مشخصی برای پاسخگویی به نیازهای مبرم جنبش و مبارزه طبقاتی به خود نگرفته است و از همین روست که به تعداد تمام گروهها و سازمانهای کمونیست و چپ موجود، شکلهای متعددی از اتحاد مطرح میشود.
نخست باید اشاره کرد که از دیدگاه مارکسیستی در هر اتحادی آنچه که مد نظر قرار میگیرد، این است که اتحاد تحت چه شرایطی و برای پاسخگویی به کدام نیازهای جنبش سیاسی و مبارزات طبقاتی کارگران صورت میگیرد. این اتحاد برای چیست؟ در خدمت چه هدف مشخصی قرار دارد؟ برنامه عمل آن برای تحقق این هدف کدام است و این اتحاد میان کدام نیروهای سیاسی شکل میگیرد؟
اگر اتحادی برخاسته از یک نیاز معین جنبش سیاسی و مبارزه طبقاتی کارگران نباشد، به این نیاز پاسخ ندهد، هدف معین، تاکتیکها و برنامه عمل روشن و بی ابهامی نداشته باشد، هرگز نمیتواند به یک اتحاد جدی تبدیل شود و نتایج ثمربخشی به بار آورد.
با مد نظر قرار دادن این معیارها و شاخصهای تعیینکنندهی یک اتحاد، اگر بخواهیم ارزیابی واقعبینانهای از شعارهای وحدتطلبانه کنونی داشته باشیم، نه برخاسته از نیازهای وضعیت سیاسی جامعه ایران است و نه پاسخی به نیازهای مبارزه طبقاتی کارگران. همین که به تعداد سازمانها و گروههای چپ و کمونیست، اشکال بسیار متفاوتی برای اتحاد ارائه میشود، خود گویای این حقیقت است که پاسخی به نیاز مشخص نیست.
نظری کوتاه به دیدگاههای ناسخ و منسوخ بر سر مسئله اتحاد، حقیقت را بهتر برملا میکند.
در یک سوی این تمایلات وحدتطلبانه، دیدگاهی قرار دارد که خواهان اتحاد گروهها و سازمانهای کمونیست در یک تشکیلات واحد به نام حزب طبقاتی کارگران است. این گرایش چنین میپندارد که حزب طبقاتی کارگران را میتوان از طریق برگزاری اجلاسی از نمایندگان چند محفل، گروه و سازمانی که خود را مارکسیست مینامند و توافق و سازش میان آنها، ایجاد نمود.
در واقعیت، اما، تشکیل حزب بدین طریق، نه اصولیست و نه عملی. اصولی نیست، چرا که حزب را نمیتوان از بالای سر کارگران و بدون مداخله و مشارکت آنها ایجاد نمود. اگر چنین چیزی، گذشته از جنبه اصولی آن، عملی میبود، هم اکنون میبایستی مشکل حزب حل شده باشد، چون به قدر کافی سازمانهایی وجود دارند که خود را حزب کمونیست، حزب طبقاتی کارگران معرفی کنند. اما میدانیم که در عمل نقش و تأثیری در جنبش کارگری ندارند.
حزبی که بخواهد حزب طبقاتی کارگران باشد، برخاسته از بطن کارگران و مبارزه آنهاست. این حزب، محصول وحدت درونی کارگران و آگاهی سوسیالیستی آنهاست و نه اتحاد چند گروه و سازمان حتا حقیقتاً مارکسیست. بنابراین از آنجایی که یک چنین حزبی، حزب طبقاتی کارگران است، رابطهای ارگانیک با طبقه دارد و اغلب پیشروان و فعالین جنبش کارگری را در صفوف خود متشکل میسازد. در حالی که اکنون تمام محافل، گروهها و سازمانهایی که خود را کمونیست میدانند، رابطه و پیوندشان با طبقه کارگر بسیار ضعیف و محدود است. اگر همین امروز تمام سازمانها، گروهها و محافل کمونیست نیز میتوانستند در یک تشکیلات واحد متحد شوند، آنچه که وجود میداشت، یک سازمان کمونیست بزرگتر و با نفوذتر بود و نه یک حزب طبقاتی کارگران که از حمایت تودههای وسیع کارگر برخوردار باشد و بتواند مبارزه این طبقه را سازماندهی و رهبری کند.
اما ای کاش، همین اتحاد و ادغام تمام این گروهها و سازمانها در یک تشکیلات واحد، هم اکنون میتوانست عملی گردد. اگر این هم عجالتاً عملی نیست، دلیل دارد. اولاً، تجربه به وضوح نشان داده است که پراکندگی یا اتحاد در صفوف کمونیستها، رابطه معینی با نقش و مداخله آنها در جنبش کارگری دارد. به همان نسبت که رابطهی سازمانهای کمونیست در طول چندین سال گذشته با طبقه کارگر و مبارزات آن، محدود و محدودتر شده است، پراکندگی در صفوف کمونیستها افزایش یافته است. لذا غلبه بر این پراکندگی بدون ترمیم این رابطه گسسته و فوقالعاده تضعیف شده به سادگی ممکن نیست. ثانیاً، در ایران گرچه کم نیستند سازمانهایی که خود را مارکسیست و کمونیست میدانند، اما گرایشات شکل گرفته متعددی هستند با اختلافات برنامهای، تاکتیکی و نگرشهای تشکیلاتی گاه به کلی متفاوت. برنامه سیاسی و راه حل اغلب آنها برای مسایل سیاسی مختلف جامعه ایران متفاوت است. ادبیات و سنن مبارزاتی مشترک ندارند. تاکتیکهای متفاوتی را برای پیشبرد سیاستها و اهداف خود به کار میگیرند و بالاخره سبک کار و روشهای تشکیلاتی مختلفی دارند.
در میان این سازمانهایی که خود را کمونیست میدانند و شعار وحدت هم سر میدهند، سازمانهایی یافت میشوند که دیکتاتوری پرولتاریا را که پرنسیب متمایزکننده کمونیستها از تمام جریانات سوسیال – رفرمیست است، نفی و انکار نموده و کنار نهادهاند. سازمانهایی هستند که در حرف ادعاهای عریض و طویلی دارند، اما در عمل، وقتی که پلاتفرمشان را برای تحولات سیاسی در ایران ارائه میدهند، چیزی جز چند مطالبه بورژوا – دمکراتیک نیست. برخی با هر چرخشی در اوضاع سیاسی، چنان به راست درمیغلتند که به حمایت از این یا آن جناح طبقه سرمایهدار برمیخیزند و اعلام آمادگی میکنند که فرضاً اگر جنگی میان رژیم ارتجاعی حاکم بر ایران و قدرتهای امپریالیست رخ دهد، با جمهوری اسلامی متحد میشوند. برخی از سازمانهایی که خود را کمونیست مینامند، میان استقرار یک نظم شورایی کارگری در ایران و پارلمانتاریسم بورژوایی در نوساناند و هنوز به مجلس مؤسسان دل بستهاند.
سازمانهایی با گرایشات و افکار مائوئیستی وجود دارند که مستثنا از تاکتیکهایشان برای کسب قدرت سیاسی، در سراسر جهان نشان دادهاند که حتا در آن جایی که نقشی در سرنگونی قدرت حاکم داشتهاند، به علت درک طبقاتی غیر مارکسیستیشان، وظیفهای جز سپردن قدرت به دست یک جناح معتدلتر بورژوازی نداشتهاند. سازمانهایی هم هستند که به مبارزه چریکی برای سرنگونی رژیم حاکم باور دارند و سرانجام، باید به سازمانهایی اشاره کرد که خواهان برپایی انقلاب اجتماعی، سرنگونی جمهوری اسلامی از طریق اعتصاب عمومی ، تظاهرات تودهای و قیام مسلحانه تودهای کارگران و زحمتکشان، کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر، در هم شکستن ماشین دولتی بورژوایی و استقرار یک دولت شورایی هستند. این گرایشات با اختلافات جدی برنامهای و تاکتیکی را حتا نمیتوان در یک سازمان بزرگتر متحد ساخت، تا چه رسد به این که کسی بخواهد از وحدت آنها حزبسازی کند.
بنابراین، ایده وحدت حزبی از طریق اتحاد سازمانهای موجود، نه از جنبه اصولی صحیح است و نه امکان تحقق عملی دارد.
از سوی دیگر، در انتهای قطب مخالف وحدت حزبی گرایشی قرار دارد که ایده قطب رادیکال و سوسیالیستی را مطرح میکند. این قطب از هر جهت، تعریف نشده، مبهم و نامتعین است. گرچه ظاهراً در چارچوب اتحادها مطرح میشود، اما در واقعیت در محدودهی هیچگونه اتحاد و وحدتی نمیگنجد. این قطب گویا قرار است رادیکال و سوسیالیستی باشد، اما نه پلاتفرم رادیکال و سوسیالیستی لازم دارد، نه هدف روشن و مشخص و نه توافقات و تعهدات متقابل در چارچوب این قطب. معلوم نیست که چگونه میتوان بدون توافق بر سر موضوعات مشخص و بدون مبارزهای مشترک برای رسیدن به هدفی که تعیین ناشده باقی مانده است، به چنین قطبی شکل داد. اگر این گرایش، مختصات قطب خود را توضیح دهد، در بهترین حالت میتواند اتحاد عملهای موردی از آن نتیجه شود که هم اکنون نیز وجود دارد، اما در همین حد نیز منوط به توافقات معینیست ولو برای یک مبارزه واحد و لحظهای.
از دیدگاه گرایش دیگری که اکنون از اتحاد چپ سخن میگوید، تشکیل جلسات و کنفرانسها میتواند راه حلی برای غلبه بر پراکندگی و وحدت باشد، بدون این که هنوز روشن باشد که از درون این اجلاسها قرار است، وحدت تشکیلاتی سازمانها بیرون آید، یا یک اتحاد سیاسی پایدار؟ در هر حال پوشیده نیست که زمانی یک چنین اجلاسهایی میتواند نتیجهای در پی داشته باشد که هدفی روشن در برابر خود قرار داده باشد و بتواند بر سر اساسیترین مفاد یک پلاتفرم به توافق برسد. اما همانگونه که پیش از این توضیح داده شد، از درون این اجلاسها و کنفرانسها نمیتواند وحدت تشکیلاتی به دست آید. بر سر اتحاد عمل سیاسی پایدار نیز نمیتوان تجارب منفی گذشته را نادیده گرفت. اتحاد انقلابی نیروهای چپ و کمونیست و چپ کارگری دو تجربه ناموفق گذشتهاند. اگر برخیها میخواهند همان مسیر گذشته را از سر بگیرند، مقدم بر هر چیز ضروریست که دلایل این عدم موفقیت را روشن سازند و نشان دهند که چه فاکتورهای جدیدی توجیهکننده تلاشهای مجدد در همان مسیر است. به جز این، از اجلاس و کنفرانس هم نتیجهای عاید نخواهد شد و سرانجام، آنچه که باقی خواهد ماند، آن چیزیست که میتوان بر آن نام اتحاد کاغذی نهاد. هر چند وقت یک بار اطلاعیه مشترکی صادر شود و چند گروه و سازمان زیر آن را امضا کنند، بدون این که به عمل مبارزاتی مشترکی بیانجامد. اتحادی که جز توهمپراکنی چیز دیگری نیست و به جای این که به تقویت جریانات کمونیست و یا در کل چپ بیانجامد، به آنها ضربه میزند.
حال با توجه به آنچه که پیرامون نقطه نظرهای مختلف بر سر اتحادها مطرح شد، چه نتیجهای میتوان از آن گرفت. همان نتیجهای که پیش از این به آن اشاره و گفته شد که این تنوع نشان میدهد، راه حلهای متعدد وحدتطلبانه، نه از شرایط مشخص موجود برخاسته و نه پاسخیست به نیازهای آن.
پس چه باید کرد؟ باید توجه خود را به نقطه ضعف اصلی جنبش کمونیستی ایران معطوف کنیم.
هر تحول سیاسی که بخواهد در ایران رخ دهد، خصلت و دامنه آن وابسته به نقشیست که طبقه کارگر در آن ایفا خواهد کرد. این نیز تابعیست از سطح تشکل و آگاهی طبقه کارگر.
تمام تجارب جنبش کارگری جهان نشان داده است که برای کمونیستها آنچه که در تقویت جنبش کارگری و ارتقای نقش و موقعیت آن حائز اهمیت میباشد، نه صرفاً وحدت سازمانهای کمونیست و توافقات آنها با یکدیگر، بلکه اتحاد و همبستگی خود کارگران است. بزرگترین خدمتی که امروزه محافل، گروهها و سازمانهای کمونیست میتوانند به طبقه کارگر بکنند، تلاش برای تقویت این وحدت درونی کارگران است. انجام این وظیفه به تلاش برای سازماندهی کارگران و ارتقای سطح آگاهی طبقاتی آنها نیاز دارد. بنابراین برای هر گروه و سازمان کمونیست، وظیفهای مبرمتر و جدیتر از این وجود ندارد که به حسب توان و امکانات خود، به این امر مهم یاری رساند. تمام قدرت ما در اتحاد و همبستگی کارگران قرار دارد.
تأکید بر این اصلیترین و مهمترین وظیفه ، به اتحاد در عمل مبارزاتی معنای معینی میبخشد. تا جایی که این اتحاد در میان کارگران انجام میگیرد، مستقیماً در خدمت وحدت کارگران و هدف آنها خواهد بود. در خارج از کشور نیز میتواند اتحاد در عمل و مبارزه مشترک در خدمت همین وظیفه به اشکال دیگر انجام پذیرد. منتها باید تأکید بر خصلت عملی این اتحادها باشد و نه اتحادهای کاغذی. در جنب این وظایف، دشوار نخواهد بود که لااقل آن گروهها و سازمانهایی که در اساسیترین خطوط، مواضعشان به یکدیگر نزدیک است، برای وحدتهای حتا تشکیلاتی تلاش نمایند و تا این حد که مقدور و عملیست بر پراکندگی غلبه کنند.
اتحاد در عمل و مبارزه مشترک
چشمانداز اقتصاد در سال ٩١
اگر خامنهای و احمدینژاد را کنار بگذاریم، دیگر هیچکدام از مقامات حکومتی نیستند که به چشمانداز تیرهی اوضاع اقتصادی در سال جاری اعتراف نکرده باشند. سخنان علی لاریجانی، شاید حُسن ختام این ماجرا باشد. وقتی که در مجلس اسلامی ، ضمن اعتراف به گرانی و بیکاری، از امکان وقوع “توفان تورم” در صورت اجرای مرحلهی دوم هدفمندی یارانهها سخن گفت.
بحران بیسابقهی اقتصادی که حکومت اسلامی در تاریخ ٣٣ سالهی خود تاکنون با آن روبرو نبوده است، در کنار تحریمهای اقتصادی، انفجارات تودهای در کشورهای منطقه، ترس از بروز انفجار در شرایط بحرانی کنونی در ایران بهویژه پس از تجربهی سال ٨٨، رژیم را از درون دچار پریشانی و فروپاشی نموده است. وضعیتی که تزلزل، تفرقه و ناتوانی در تصمیمگیریهای اقتصادی را تشدید کرده و بهنوبهی خود وضعیت وخیم اقتصادی را وخیمتر میسازد. گزارش بهمنی رئیس کل بانک مرکزی از چشمانداز تیرهی اقتصادی در سالِ جاری یک نمونه از اعترافات روشن حاکمیت به این وضعیت میباشد.
وی در حالی که مقالهی خود را با دروغهای تکراری در مورد پیشرفتهای اقتصادی حکومت اسلامی آغاز میکند، بدون ذکر کمترین نمونهی این پیشرفتها که میتواند در کاهش بیکاری، کاهش تورم، افزایش سطح زندگی مردم، بالا رفتن دستمزدهای واقعی و رشد اقتصادی خود را نشان دهد، به تاثیر منفی حذف یارانهها که قرار بود موتور تحرک اقتصادی کشور باشد، در “تولید” اینگونه اعتراف میکند: “نگرانیهای بخش تولید ، مانع جذب بخش عمده مازاد نقدینگی به فعالیتهای مولد و اشتغالزا و بازطراحی خطوط تولیدی در راستای اهداف قانون هدفمندی یارانهها شد”. او در این نوشته اعتراف میکند که چگونه افزایش تورم به دلیل حذف یارانهها منجر به بیارزش شدن پول ملی و در نتیجه سرازیر شدن سرمایهها به بازار طلا و ارز – جایی که میتوانست حداقل از سقوط ارزشاش جلوگیری کند – شد. وی همچنین برخلاف شعارهای معمول در مورد بیاثر بودن تحریمها، بر تاثیر آنها تاکید کرده و مینویسد: “عاملی که بر شدت تلاطمهای مذکور افزود، تهدیدهای دشمنان بیرونی و اعلام تصمیمهای جدید برای تنگتر کردن حلقه تحریمهای مالی از طریق محرومکردن بانک مرکزی از مراودات بینالمللی و کاهش خرید نفت و فرآوردههای نفتی از ایران بود”. وی که در ابتدای مقاله از رشد اقتصادی دم میزد، در ادامه مانند بسیاری از دیگر مقامات حکومتی دچار آلزایمر شده و یکی از دلایل هجوم سرمایهها به بازار ارز و طلا را عدم رونق اقتصادی نامید. او مینویسد: “یکی از عوامل موثر بر تلاطم بازارهای مالی و افزایش تورم، برخی مشکلات ساختاری بخش تولید و عدم وجود رونق معنیدار(!!) در بازارهای مالی و بخش واقعی اقتصاد است. به نظر میرسد تجدیدنظر عملی در شاخصهای فضای کسب و کار به صورت یک نیاز مبرم و پیشنیاز کلیدی برای سوق دادن سرمایههای جامعه به سوی فعالیتهای مولد درآمده است”. او بهجای “رکود” از کلمات بی مسمای “رونق معنیدار” در کنار هم استفاده میکند؛ اما در مورد تکیهی او بر تولید ملی و ضرورت توجه به آن، باید گفت: در حالی که سالهای گذشته با در اختیار گذاشتن ارزهای حاصل از نفت به “تجار محترم”! زمینه کسب سودهای افسانهای را برای آنها فراهم آورده بودند، نتیجهی مشخص مشکل ارزی رژیم در سال جدید میباشد و وی اینگونه به آن اعتراف میکند: “آثار روانی ناشی از تحریم و دشوارتر شدن نقل و انتقال وجوه میتواند خود منشاء نگرانیهای جدیدی باشد”.
وی در آخر و در دو جمله کوتاه تمام مقصود از این مقاله را در زیر عنوان “پیشبینی اهم تحولات اقتصادی سال آتی” این گونه مینویسد: “بر اساس مجموعه تحلیلهای مذکور، مهمترین موضوع سیاستی برای سال آتی را باید در احتمال شتاب گرفتن نرخ تورم و محدودیتهای موجود برای افزایش نرخ رشد اقتصادی خلاصه نمود”. در حقیقت تمام هدف و مقصود از نوشتن این مقاله در همین دو جمله خلاصه میگردد. رئیس کل بانک مرکزی جمهوری اسلامی با این مقاله از هم اکنون از هم گسیختگی کامل اوضاع اقتصادی را اعلام میکند. وقتی که بانک مرکزی – بزرگترین انکار کنندهی تورم واقعی در طی این سالها – از “شتاب گرفتن نرخ تورم” و رکود اقتصادی سخن میگوید، در حالی که نرخ تورم سال گذشته در یک ارزیابی خوش بینانه بیش از ۴٠ درصد بوده است، دیگر شبههای در مورد فاجعهی اقتصادی پیشرو باقی نمیماند.
تورم و رکود اقتصادی چیز جدیدی در حکومت اسلامی نیست و سالهاست که اقتصاد کشور از آن رنج میبرد. تورم و رکودی که بیشترین اثر آن بر زندگی کارگران و زحمتکشان، به فقر کشاندن آنها بوده است. اما به اجرا درآمدن سیاست حذف یارانهها آن هم در شرایطی که از نظر سیاسی، بحران در روابط بینالملل شتابان در حال افزایش بود، نتیجهای جز تشدید فقر و فلاکت اکثریت بزرگی از تودههای مردم را به دنبال نداشت. حذف یارانهها رکود را تشدید و تورم را افزایش داد. اما رژیم هنوز از نظر مالی – بهرغم مشکلاتی که داشت – به دلیل فروش نفت خود را توانا میدید. به واقع دو پایی که رژیم از همان ابتدا بر آن ایستاده است یکی پول حاصل از نفت میباشد و دیگری دستگاه سرکوب.
اما با کلید خوردن تحریمهای بانکی و نفتی، مشکلات اقتصادی که رژیم سعی میکرد با ضرب و زور آن را کنترل کند، مانند تیری از کمان رها شد. تا جایی که رژیم پس از مقاومت سه ماهه مجبور گردید نرخ دلار حدود ٢٠٠٠ تومانی را بپذیرد. شکی نیست که روند افزایش بهای دلار در برابر ریال در شرایطی که کمتر از ٣ ماه به آغاز تحریمهای بانکی و نفتی ایران مانده است، ادامه خواهد یافت. بنابر این اقتصادی که در بسیاری از زمینهها به واردات کالا نیازمند است، از این به بعد باید به دلار ٢٠٠٠ تومانی و در آیندهای نزدیک شاید به دلار حتا ٣٠٠٠ تومانی عادت کرده و با آن اقدام به واردات کالا کند، در حالی که پیش از این کالاهای فوق با دلار ١٢٠٠ تومانی وارد میشدند (و البته هزینههای اضافی واردات کالا ناشی از تحریمها به طور مثال در خرید و انتقال کالا که بسیاری از اوقات به دلیل همین محدودیتها از نظر کیفی نیز در سطح بسیار نازلی میباشند نیز جای خود را دارد). حکومت نیز به دلیل تحریمهای بانکی و محدودیت در فروش نفت که براساس پیشبینی “سازمان بینالمللی انرژی” تا سه ماه دیگر ۴٠ درصد کاهش مییابد، توان کنترل بازار را بیش از پیش با ابزارهایی هم چون تزریق دلار از دست میدهد. دولت مجبور میشود تا ارزهای خارجی را برای برخی کالاهای ضروری همچون گندم، برخی از صنایع استراتژیک و نیازهای دستگاههای سرکوب و امنیتی ذخیره نماید.
در چنین شرایطیست که سخنان خامنهای در مورد حمایت از تولید ملی نیز به دلیل وابستگی ارزی تولیدات داخلی، روی هوا باقی میماند، چرا که حمایت از صنایع داخلی بهمعنای تامین نیازهای ارزی و ریالی صنایع است، اما دولت نه تنها قادر به تامین ارز مورد نیاز آنها نیست که حتا توان ریالی آن را نیز در اثر رکود اقتصادی و در نتیجه کاهش منابع مالی دولت ندارد. شکی نیست که کمبود ارز، دولت را وامیدارد تا به دنبال جایگزین داخلی برای برخی از اقلام وارداتی باشد، اما اول این که این در مورد بخش بزرگی از کالاهای وارداتی بخش صنایع صادق نمیباشد، دوم اینکه ایران با کرهشمالی که بخش بزرگی از اقتصاد در دست دولت است تفاوتهای بسیاری دارد و نمیتواند همان الگو را در اینجا و در صورت گسترش تحریمها پیش برد.
با این توضیحات حال ببینیم چشمانداز اقتصادی سال ٩١ چیست؟
اقتصاد در سال ٩١ ادامهی سال ٩٠ خواهد بود. در سال ۹۱ عوارض تورمی و رکود ناشی از حذف یارانهها و دیگر سیاستهای حاکمیت، خود را بیشتر نشان خواهند داد. به همین دلیل است که اجرای مرحلهی دوم حذف یارانهها به شکلی که تاکنون مطرح شده، در پردهی ابهام قرار دارد. اما موضوعی که در آن ابهامی نیست، ادامهی سیاست حذف یارانههاست که میتواند به دلایل سیاسی نه یکباره که آرام و بدون سروصدا صورت گیرد. اما در هر صورت، نحوهی اجرای طرح حذف یارانهها در سال جاری یکی از محلهای تضاد و مناقشات دولت و مجلس باقی خواهد ماند.
برخلاف تمامی تبلیغات تاکنونی، براساس آمار مرکز پژوهشهای مجلس، در سال ٩٠ درآمد دولت تنها از بابت افزایش بهای مواد سوختی در جریان حذف یارانهها ٧۴ هزار میلیارد تومان بوده است. انتشار این آمار نشان داد که دولت نه تنها ریالی از بودجه صرف پرداخت “یارانههای نقدی” نکرده که سود سرشاری نیز از این بابت نصیباش گردیده است. در شرایطی که دولت با مشکل مالی روبرو بوده و این موضوع در پرداختهای دولت در سال جاری (حتا حقوق کارکنان دولت) خود را نشان خواهد داد، حذف بازهم بیشتر یارانهی کالاهای مورد نیاز مردم – حتا در صورت افزایش یارانهی نقدی – از نظر مالی میتواند برای دولت بسیار مفید باشد، هر چند که در این صورت به تورم و رکود دامن زده و جامعه را بیش از پیش به سوی یک بحران عمیقتر اقتصادی میراند.
اما معضل جدید دولت در سال جاری بیشک تحریمهای نفتی و بانکی خواهد بود و این را جمهوری اسلامی بهخوبی فهمیده است. تحریم نفتی و بانکی از توانایی مالی دولت بهشدت کاسته و به تورم، به ویژه رکود اقتصادی دامن خواهد زد. از جمله نتایج تحریم که باید به آن توجه نمود، افزایش بیکاری حاصل از تاثیر آن بر برخی از صنایع وابسته به واردات – از جمله خودروسازی – میباشد.
افزایش رکود اقتصادی نیز بهنوبهی خود منجر به افزایش بیکاری و پیوستن بخش دیگری از کارگران به صفوف ارتش بیکاران خواهد شد. اما جمهوری اسلامی در عمل گزینههای چندانی برای مقابله با این وضعیت ندارد. نتیجهی این وضعیت فرار باز هم بیشتر سرمایهها از کشور و یا انتخاب زمینههای امنتر مانند مسکن و زمین خواهد بود که البته نمیتواند رونقی در این بخش ایجاد کند، چرا که تقاضای واقعی – یعنی مردمی که قدرت خرید داشته باشند – در این بازار وجود ندارد. سرمایه همواره به سمتی گرایش پیدا میکند که نرخ سود در آن بالاتر است. حجم عظیم نقدینگی که به ویژه در سالهای اخیر و با بالا رفتن قیمت نفت به جامعه تزریق گردید و بخش اعظم آن اکنون در دست سرمایهداران بزرگ متمرکز شده است، هرگز به صورت دستوری به بخش صنعت و تولید نخواهد رفت. در شرایطی که تحریمهای بینالمللی به اجرا درآمده و از نظر سیاسی حتا خطر جنگ وجود دارد، سرمایهداران و حتا خردهبورژوازی مرفه، سرمایهها و اندوختههای خود را یا به خارج و جای امن منتقل میکنند و یا بهصورت خرید مسکن و یا طلا و ارز و مانند آن پسانداز میکنند. از سوی دیگر دولت نیز از توان مالی برای تقویت بخش صنعت برخوردار نیست و هر گونه پولی نیز که به این عنوان به بازار تزریق شود به جای تولید در نهایت به بازار سوداگری سرازیر میگردد و یا با تبدیل شدن به ارزهای خارجی از کشورهایی چون مالزی و ترکیه سر در خواهد آورد.
در چنین شرایطی هیچ چشماندازی برای رشد تولید و به بیان جامعتر رشد اقتصادی وجود ندارد. اگر سال ٩٠ سالی سیاه از نظر اقتصادی بود، سال ٩١سالی بهمراتب سیاهتر خواهد بود.
اعتصاب عمومی در اسپانیا
بحران نظام سرمایه داری جهانی مقوله ی تازه ای نیست. نهاد و فردی نمانده است که بخواهد و بتواند آن را ندیده بگیرد یا انکار بکند. این بحران که در ساختار اقتصادی این نظم کهنه ریشه دارد در برخی از کشورها به تدریج به بحرانی سیاسی فرامی روید و طبقه ی کارگر را که از لحاظ تاریخی رسالت دگرگونی نظم موجود را بر عهده دارد، به جلوی صحنه می راند. این چنین است که بحران اقتصادی در یونان با دخالت طبقه ی کارگر روز به روز از جنبه های صرف صنفی و اقتصادی به بحرانی اجتماعی و سیاسی گذر می کند. اگر طبقه کارگر یونان نمی تواند فعلاً بیش از آن چه هست در عرصه ی سیاسی عرض اندام کند، دلیلی به جز نبود یک حزب طبقاتی پرقدرت ندارد که این نیز می تواند در روند پیشرفت مبارزه طبقاتی پدید آید. اما یونان به عنوان یکی از اعضای اتحادیه اروپا تنها کشوری نیست که با بحران اقتصادی – سیاسی روبه رو ست. دیگر کشورهای این قطب بزرگ سرمایه داری نیز یکی پس از دیگری در همین مسیر گام می گذارند. ازهمین روست که پس از یونان نوبت به اسپانیا رسیده است و در آینده ای نه چندان دور، پرتغال و کشورهای دیگر به عنوان حلقه های وابسته به هم، شاهد معضلات و مشکلات مشابه خواهند بود.
دو تشکل کارگری اسپانیا که اتحادیه عمومی کارگران (UGT) و کمیسیون های کارگری (CCOO) نام دارند، روز پنجشنبه ٢٩ مارس (۱٠ فروردین ١٣۹۱) متحداً به یک اعتصاب عمومی فراخوان دادند که دست کم توسط دو سوم عموم کارگران و زحمتکشان در سراسر کشور پاسخ مثبت گرفت. بر اساس اعلان های دو سندیکای نامبرده، در حالی ۷۷ % شاغلان در اعتصاب عمومی دهم فروردین اسپانیا شرکت داشتند که دولت این کشور توانسته است، حق اعتصاب را با تصویب قانون “خدمات حداقل” محدود کند. بر اساس این قانون که در دیگر کشورها، از جمله فرانسه نیز تصویب شده است، کارگران، به ویژه در بخش حمل و نقل وادار شده اند که قسمتی از فعالیت را در طی اعتصاب حفظ کنند. اعتصاب عمومی اسپانیا روز پیش از معرفی طرح دولت دست راستی ماریانو راخوی به پارلمان برپا گردید که می خواهد بیکارسازی را تسهیل نماید و به کارفرمایان اجازه دهد که دستمزدها را به پایین تر از آن چه هست کاهش دهند.
روز دهم فروردین، چرخ تولید در کارخانههای اسپانیا از حرکت بازایستاد، فعالیت در بنادر متوقف شد، اتوبوس ها، متروها و دیگر وسایل نقلیه تقریباً کار نمی کردند، اداره ها و دیگر نهادهای دولتی با تعداد کمی از کارمندان عملاً غیرفعال شدند و حتا رسانه های تصویری دولتی و منطقه ای مانند همیشه برنامه نداشتند یا خاموش بودند.
اعتصاب عمومی دهم فروردین با تظاهرات صدها هزار نفری در سراسر اسپانیا پی گرفته شد، اعتراضاتی که در برخی شهرها همچون مادرید و بارسلون با زد و خورد همراه بود. پلیس در مادرید، پایتخت اسپانیا، پارلمان را به دژی تسخیرنشدنی تبدیل کرده بود. از جمله شعارهای تظاهرکنندگان عبارت بودند از: من نمی خواهم بهای این بحران را بپردازم و ماریانو راخوی تا تابستان دوام نخواهد آورد. برخی از تظاهرکنندگان نیز به نمادهای برجسته نظام سرمایه داری حمله کردند و شیشه های چند بانک در هم شکسته شد. این در حالی بود که برخی از کارمندان بانک ها از ترس بیکارشدن در محل کار خود حضورداشتند. رویترز خبر داد که یکی از آنان که در بانک کورته اینگلس بود، فریاد زد:”من نتوانستم از حق اعتصابم استفاده کنم!” او افزود که اگر سر کار نمی رفت، فوراً اخراج می شد.
کاندیدو مندز، دبیر اول UGT به خبرنگار رویترز گفت:”این اعتصاب عمومی یک پیروزی دمکراتیک انکارنشدنی ست.”
اقتصاد اسپانیا برای چهارمین سال پیاپی از رشدی چشم پوشیدنی یا صفر برخوردار بوده است. در ماه مارس جاری تعداد بیکاران برای هشتمین ماه متوالی بیش تر شد و بیش از ٢٣ % جمعیت فعال را دربرگرفت. دولت کنونی اعتراف می کند که تا پایان سال جاری میلادی تعداد بیکاران از ۲۴ % هم خواهد گذشت. نیمی از جوانان کم تر از ٢۵ سال جزو بیکاران هستند. وزارت بودجه اسپانیا روز ١۵ فروردین اعلام کرد که قروض عمومی این کشور برابر با ۸ / ۷۹ % درآمد ناخالص داخلی آن شده است.
دولت های مختلف سوسیال – دمکرات و دست راستی با راه حل های مشابه با بحران برخورد می کنند، به همین دلیل است که دولت پیشین سوسیال – دمکرات نیز مانند دولت کنونی راست سنتی با یک اعتصاب عمومی در سپتامبر ٢٠١٠ مواجه شد. اکنون که دولت راخوی می خواهد بیکارسازی را با تصویب قوانین دیگر تسهیل کند، بیم آن می رود که در مدت کوتاهی نزدیک به یک میلیون نفر دیگر در اسپانیا بیکار شوند و تعداد آنان از مرز شش میلیون نفر فراتر رود. اما قانون راخوی همچنین آسیب های دیگری به دستاوردهای کارگری وارد خواهد آورد. از جمله به سیستم سراسری مذاکرات دسته جمعی کارگران و کارفرمایان ضربات جدی وارد و کارگران را از بخش مهمی از حقوق خود محروم خواهد کرد. دولت اسپانیا همچنین می خواهد از ضعف نسبی تشکلات کارگری به نفع خود و کارفرمایان بهره برداری نماید، چرا که در سال های اخیر سازشکاری رهبران اتحادیه ها منجر به آن شده است که از هر ۵ کارگر تنها یک نفر، عضو دو تشکل اصلی UGT و CCOO باشد. با این حال اعتصاب موفق دهم فروردین نشان داد که این تشکلات به رغم تعداد ناکافی اعضایشان هنوز از نفوذ قابل توجهی برخوردارند. فراخوان این اعتصاب نشان داد که تشکلات کارگری می توانند جذابیت از دست داده را با مبارزه جویی دوباره به کف آورند. واقعیت این است که در کشورهای اروپایی هنوز احزاب سوسیال – دمکرات از نفوذ انکارنشدنی در اتحادیه های کارگری برخوردارند و همین امر موجب از دست رفتن بسیاری از دستاوردهای کارگری شده است.
در اسپانیا بحران کنونی یک شبه پدید نیامده است و اتفاقاً از دوران به قدرت رسیدن دولت سوسیال – دمکرات خوزه لوئیس رودریگرز زاپاترو در سال ۲٠٠٨، به منصه ظهور رسید.
حزب سوسیالیست کارگری اسپانیا، زاپاترو را در سال ۲٠٠٨ با پیروزی در انتخابات پارلمانی به رأس قدرت رساند. این حزب که در پارلمان اکثریت نسبی داشت با احزاب منطقه ای ائتلاف نمود. در همان سال، رشد اقتصادی اسپانیا از یک درصد هم کم تر بود. در سال ۲٠٠۹ زاپاترو با ترفند جایگزینی وزیر امور اقتصادی و بودجه به بهانه ی اختلاف با وی، چنین جلوه داد که ایراد در فرد است و نه نظم! در همان سال بانک مرکزی اسپانیا از جیب مردم به یک بانک به نام “کاخا کاستی یا” پول تزریق کرد و آن را از ورشکستگی نجات داد. باز در همان سال دولت سوسیال – دمکرات تصمیم گرفت که برای نجات بانک های دیگر، یک صندوق ویژه ایجاد نماید. با این حال در عرض ١۲ ماه تعداد بانک هایی که وام مسکن می دادند از ۴۵ به ١۷ رسید.
در شش ماه نخست سال ۲٠١٠ تعداد بیکاران از مرز ٢٠ % جمعیت فعال گذشت، چیزی که از ١٣ سال پیش از آن بی سابقه بود. در آوریل همان سال دولت های اتحادیه اروپا هم زمان با تحمیل برنامه های ریاضتی به یونان برای اسپانیا نیز طرح های مشابهی را در نظر گرفتند. در ماه مه ۲٠١٠ زاپاترو چهره ی واقعی خود را نشان داد و نخستین تصمیمات ریاضتی را اعلام کرد. بر اساس این تصمیمات، حقوق کارمندان بخش دولتی کاهش یافت و برخی از یارانه های خانوادگی، از جمله “چک نوزادان” حذف گردید. حقوق بازنشستگی نیز منجمد شد. دولت زاپاترو مالیات های غیرمستقیم را نیز بیش تر کرد. این دولت در ماه ژوئن ٢٠١٠ نخستین حملات خود را در دوره ی کنونی علیه طبقه ی کارگر با تصویب قوانینی در پارلمان آغاز نمود. بر اساس این قوانین که اکنون راخوی می خواهد باز هم آن ها را تشدید کند، بیکارسازی کارگران تسهیل شد و مقررات مذاکرات دسته جمعی برای دستمزدها به ضرر کارگران تغییر کرد. در سپتامبر ٢٠١٠ یک اعتصاب عمومی با موفقیتی نسبی صورت گرفت.
دولت “سوسیالیست کارگری” زاپاترو بار دیگر در ژانوایه ٢٠١١ یورش تازه ای به عموم کارگران و زحمتکشان وارد آورد و سن بازنشستگی را از ۶۵ سال به ۶۷ سال رساند.
در ماه مه همان سال جنبش خشمگینان (indignados) در اسپانیا شکل گرفت که در آن مخالفان اصلاحات دولتی به اشغال دائمی میدان ها در شهرها از پوئرتا دل سو تا مادرید پرداختند و تأکید کردند که نه فقط با دولت سوسیال – دمکرات زاپاترو مخالفند که با اپوزیسیون رسمی دست راستی آن نیز هیچ گونه قرابتی ندارند. حزب سوسیال – دمکرات در همین ماه شکست سختی در انتخابات شهرداری ها و تقسیمات کشوری خورد. زاپاترو اکنون دریافت که دیگر کاری از دستش برنمی آید. او در ژوئن ٢٠١١ اعلام کرد که انتخابات پارلمانی پیش از موعد انجام خواهد شد و به جای مارس سال بعد در نوامبر ٢٠١١ صورت خواهد گرفت. در این سال است که بحران اقتصادی اسپانیا نخستین نمودهای فرارویی اش را به بحران سیاسی به نمایش گذاشت.
ماه سپتامبر ٢٠١١ ماهی بود که نشان داد جناح چپ و راست سرمایه داری دو روی یک سکه اند، چرا که حزب سوسیالیست کارگری اسپانیا (سوسیال – دمکرات) و حزب مردمی اسپانیا (راست محافظه کار) با هم توافقی را امضاء نمودند که بر اساس آن پارلمان می تواند قانون اساسی را تغییر دهد تا دولت های آینده (از هر جناحی که باشند) بتوانند هر سال بودجه ای “معتدل” ارائه دهند. به عبارت دیگر دو قطب اصلی قدرت در اسپانیا توافق کردند که لوایح بودجه بتوانند با تمام اقدامات ریاضتی بدون مخالفت این جناح و آن جناح تصویب و به مرحله ی اجراء گذاشته شوند.
وضعیت میلیون ها بیکار، فقیر وبی خانمان در اسپانیا روز به روز بدتر می شود. زندگی میلیون ها انسان در اسپانیا مانند سراسر اروپا و جهان سرمایه داری به دست شرکت های فراملیتی، بازارهای مالی و “نخبگان” اتحادیه اروپا، بانک مرکزی اروپا و صندوق بین المللی پول افتاده است که به جای آنان تصمیم می گیرند. آن ها سال های سال است که به جای مردم در اسپانیا و دیگر کشورهای جهان سرمایه داری تصمیم می گیرند، به همین خاطر است که امروز وضعیت به چنان وخامتی رسیده است که اعتصابات عمومی دوباره پس از سال ها رکورد مبارزاتی شکل می گیرند و میلیون ها نفر در خیابان ها تظاهرات برپا می کنند و فریاد می زنند: ما دخالتی در شکل گیری بحران نداشتیم که حالا بهای آن را بپردازیم.
تجربه ی اسپانیا نشان می دهد که اگر زمانی جناح چپ بورژوازی در قالب احزاب سوسیال – دمکرات می توانست وضعیت را کمی آرام کند، امروز این راه نیز کارساز نیست. امروز دیگر برگزاری انتخابات به اصطلاح دمکراتیک در چارچوب سرمایه داری نیز چاره ساز نیست، چرا که در این انتخابات نیز هر تعداد هم شرکت کنند، بازیگران اصلی رسانه های بزرگ یا سامانه های نظرسنجی هستند که به جامعه تحمیل می کنند که در لحظه ی انتخابات کدام جناح باید امور را در دست بگیرد. امروز دمکراسی بورژوایی به نوعی دیکتاتوری نظرسنجی و رسانه ای تبدیل شده است، رسانه هایی که تقریباً صدرصدشان در مالکیت بزرگ ترین گروه های مالی و اقتصادی هستند. گاهی اوقات دیگر انتخاباتی هم در کار نیست. همگان شاهد بودند که چگونه جرج پاپاندروئوی سوسیال – دمکرات در یونان و سیلویو برلوسکونی راست سنتی در ایتالیا در عرض چند روز برکنار و جای خود را به مهرههای دیگر دادند. آنان را با کسانی جایگزین کردند که قاطعانه تر برای منافع بورژوازی اقدام می کنند. در یونان، دیگر حتا دولت نقش و اقتداری ندارد و سارکوزی فرانسوی و مرکل آلمانی از طریق اتحادیه اروپا تصمیم می گیرند که چه اقدامی باید علیه کارگران و زحمتکشان یونان صورت بگیرد.
مردم اسپانیا در طی کم تر از چند ماه متوجه شدند که بار دیگر رسانه ها نقشی جز فریب آنان و مهندسی افکار ندارند و راخوی را به جای زاپاترو نشاندند تا نه اگر مثل او که بدتر از وی علیه منافع اشان وارد کارزار گردد.
تشابه تصمیمات و اقدامات افرادی امثال زاپاترو و راخوی در اسپانیا که به رغم نام های غلط انداز احزاب اشان (حزب سوسیالیست کارگری و حزب مردمی) نمایندگان دو جناح چپ و راست بورژوازی بزرگ هستند نشان می دهد که این طبقه برای نجات منافع خود و نظمش فرار به جلو را برگزیده است. مردم اسپانیا می بینند که برنامه های ریاضتی وضعیت آنان را بد و بدتر می کند، لذا به پا می خیزند، اعتصاب عمومی و تظاهرات می کنند. اکنون مردم اسپانیا مانند کارگران و زحمتکشان سراسر اروپا باید خود را برای نبردهای جدیدی آماده کنند که اگر می خواهند نتیجه بخش باشند باید از محدوده های کنونی فراتر روند و به مراحل عالی تری برسند. چرا که اگر جز این باشد زاپاتروها می روند و راخوی ها می آیند و تنها تغییر، بدتر شدن اوضاع خواهد بود.
دستمزدهای کارگری و نظام کارمزدی
در چهارمين اجلاس شورای عالی کار مرکب از نمايندگان سرمايهداران و عُمال آنها در شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر، که روز ۲۴ اسفند ۹۰ برگزار شد، ميزان حداقل دستمزدهای کارگری برای سال ۹۱ تعيين گرديد. اين “شورا” ميزان حداقل دستمزد را با ۱۸ درصد افزايش نسبت به دستمزدهای سال ۹۰، ۳۸۹ هزار و ۷۵۴ تومان تعيين کرد.
در حاليکه در آخرين ماههای سال ۹۰، طبق برآورد منابع مستقل و حتا برخی افراد و رسانههای حکومتی، نرخ تورم به ۴۰ تا ۵۰ درصد رسيد، مرکز آمار ايران با يک تقلب و دستکاری آشکار و بزرگ، نرخ تورم را ۵/ ۲۶ درصد و بانک مرکزی با تقلبی بزرگتر، نرخ تورم را ۲۱ درصد اعلام نمودند. اما شورای عالی کار، مبنای افزايش حداقل دستمزد را، نه نرخ تورم ۵۰ تا ۴۰ درصد، نه نرخ تورم ۵/ ۲۶ درصدی اعلام شده از سوی مرکز آمار ايران و نه نرخ ۲۱ درصدی اعلام شده از سوی بانک مرکزی، که قانوناً بايد مبنای تعيين حداقل دستمزد قرار گيرد، بلکه رقم ۱۸ درصد را که معلوم نيست اين رقم را از کجا آورده است، مبنای افزايش ميزان حداقل دستمزد قرار داد. اين رويداد يکبار ديگر نشان داد هر آينه اراده و منافع طبقه سرمايهدار و دولت آن ايجاب کند، رژیم حاکم حتا قوانين مکتوب و مصوبات رسمی خود را نیز زير پا میگذارد.
البته اين نخستين بار نيست که سرمايهداران و دولت آنها، هنگام افزايش دستمزدها دست به تقلب و رقم سازی میزنند، نرخ تورم واقعی را نمیگويند و حتا به ارقام دستکاری شده و نرخ رسمی اعلام شده نيز پایبند نمیمانند و حتا ماده ۴۱ قانون کار، که برطبق آن دولت موظف به تعیین میزان حداقل دستمزد بر مبنای نرخ تورم بانک مرکزیست را نيز نقض میکنند. اين نحوۀ برخورد با مسأله دستمزدها و نقض مکررماده ۴۱ قانون کار که رژيم جمهوری اسلامی اکنون رسماً در صدد حذف و تغيير آن برآمده است، روندی است که در طی تمام دوران بيست و يک سالهای که از عمر تصويب و اجرای اين قانون میگذرد، ادامه داشته است.
دستمزدهای کارگری درتمام طول حيات رژيم جمهوری اسلامی، چه زمانی که هنوز قانون کار فعلی تصويب نشده بود، چه بعد از آن، هيچگاه به نحوی تعيين نشده و به اندازهای نبوده است که کارگر بتواند هزينههای زندگی و معیشت خود و خانوادهاش را تأمين کند . در طی سالهای اوليه حکومت اسلامی، از جمله در سالهای ۵۹، ۶۰، ۶۱، ۶۲ و ۶۳ دستمزدهای کارگری ثابت ماند و پس از آنکه در سال ۶۴ اندکی به دستمزدها اضافه شد، دوباره تا ۳ سال تغيير نکرد و بالاخره در سال ۶۷ نيز مبلغ ناچيزی به دستمزدها اضافه شد اما باز تا سال ۶۹ ثابت ماند. پس از تصويب و اجرای قانون کار، اگرچه ميزان حداقل دستمزدهای کارگری هر ساله درصد بسيار ناچيزی افزايش يافته است، اما هرساله به نحوی تعيين شده است که همواره از ميزان تورم و هزينهها عقبتر بوده و مُدام توان کارگر برای پوشش دادن هزينهها را کاهش داده است. اين روند از سال ۵۷ تا کنون بلاوقفه ادامه داشته است. اگر در سال ۵۷، کارگر با ۶۳۰ تومان دستمزد ماهانه خود که معادل ۹۰ دلار بود میتوانست مقدار معينی از کالاهای مورد نياز خود را تهيه کند و به فرض میتوانست با آن حدود ۱۶۰ کيلو گوشت قرمز کيلوئی حدود چهار تومان تهيه کند و يا آن را با يک و نيم سکه طلا معاوضه نمايد، اکنون در سال ۹۱، با دستمزد حدود ۳۹۰ هزار تومانی که تنها معادل ۱۹۵ دلار ویا نيم سکه طلاست، تنها میتواند حدود ۲۰ کيلو گوشت تهيه کند و هرگز قادر نيست همان کميت کالاها و خدمات را تأمين کند. گرچه دستمزد اسمی کارگر در اين فاصله حدوداً ۶۰۰ برابر شده است، اما قيمت کالاها و خدمات مورد نياز کارگر، به مراتب بيشتر از اين افزايش يافته و به عنوان مثال قیمت گوشت، ۴۰۰۰ برابر افزايش پيدا کرده است. به عبارت ديگر دستمزدهای واقعی کارگران در اين فاصله ۳۴۰۰ برابر کاهش يافته است.
شورای عالی به اصطلاح کاراین بار نیز در حالی حداقل دستمزد را حدود ۳۹۰ هزار تومان تعيين کرد که حتا محافل و تشکلهای وابسته به رژيم يعنی شوراهای اسلامی و خانه کارگر، ميزان حداقل هزينههای ضروری و يا خط فقر را بيش از ۹۲۰ هزار تومان برآورد کرده بودند که البته ميزان خط فقر واقعی بسی بيشتر از اين و به ۵/ ۱ ميليون تومان و حتا بيشتر از آن میرسد. بنابراين ناگفته روشن است که دستمزدهای تعيين شده برای سال جاری (۹۱) حتا با احتساب مزايائی نظير حق مسکن، حق اولاد، بن کارگری و امثال آن که اينها نيز در واقع بخشی از دستمزد کارگر محسوب میگردد اما تحت اين عناوين پرداخت میشود، ولو آنکه جمعاً به حدود ۵۰۰ هزار تومان هم برسد، اما در برابر مخارج و هزينههای يک خانوار ۵ نفره کارگری بسيار ناچيز است. معنای اين تصميم نمايندگان دولت و کارفرمايان و کارگزاران آنها در شورای عالی کار اين است که شرايط زندگی و معيشت کارگران و خانوادههای کارگری، دست کم بايد سه برابر زير خط فقر باشد!
سران شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر، اين تشکلهای سياه حکومتی که جزجاسوسی و نوکری طبقه حاکم، کار ديگری انجام نمیدهند و اغلب آنها نيز مبالغ کلانی دریافت می کنند که با دستمزد هيچ کارگری قابل مقايسه نيست، هر ساله به عنوان نماينده کارگران، اما در واقع به مثابۀ همدست سرمايهداران در شورای عالی کار حضور پيدا میکنند. اينهاکه معمولاً در بحثهای مقدماتی مربوط به تعيين حداقل دستمزد حرفهائی پیرامون افزایش دستمزد ها برزبان می رانند، عوامفريبانه سعی میکنند خود را جانبدار کارگران جابزنند تا چهره ای غير موافق با طرف کارفرما و طرف دولت و به عنوان طرف مستقل و سومی در شورای عالی کار جلوه کنند. از اينرو هنگام تعيين حداقل دستمزدها، گاه به چانه زنی میپردازند و با آنها وارد يک جنگ زرگری هم میشوند. با اين وجود همه کارگران ايران شاهد بودهاند که اين تشکلها و سران آنها، در هيچ مقطعی، تأکيد میکنيم در هيچ مقطعی حرفی فراتر از حرف کارفرما و دولت نداشتهاند و در نهايت نظر و حرف اين دو طرف را که در واقع يک طرف بيشتر نيست، در بست تأييد نمودهاند. روند تعيين حداقل دستمزدها مکرر اين موضوع را به اثبات رسانده است که در شورای عالی کار، نه سه جانب يعنی کارفرما، دولت و طرفی که با نام کارگر و نماينده کارگر در آن حضور میيابد، بلکه تنها يک طرف حرف اول را میزند و آن طبقه سرمايهدار است. در نظام جمهوری اسلامی، موضوع “سه جانبه گرائی” به کلی بی معنا و يک دروغ است. گرچه بطور واقعی نيز اگر چنين امکانی وجود میداشت، باز هم دست بالا درشورای عالی کار با سرمايهداران بود. شورای عالی کار همواره مدافع منافع سرمايهاران بوده است. این شورا و اعضای آن هيچ ربطی به کارگران و منافع آنها ندارد و در واقعيت امر، نه شورای عالی کار، بلکه شورای عالی سرمايه است. از اينروست که حداقل دستمزد سال ۹۱ کارگران مشمول قانون کار، مانند سالهای پيشين به رغم ادعای ميانجيگری دولت ميان به اصطلاح نمايندگان کارگران که ظاهراً ۴۲ درصد افزايش دستمزد را پیشنهاد نموده، و نمايندگان کارفرمايان که رقم ۱۲ درصد را پيشنهاد کرده بودند، اما سرانجام نه بر مبنای ميانگين اين پيشنهادات، بلکه برطبق اراده طبقه سرمايهدار و بسيار پائينتر از نرخ تورم واقعی و حتا پائينتر از نرخهای تورم اعلام شده توسط نهادهای رسمی رژيم، تعيين گرديد وتنها ١۸ درصدافزایش یافت و اين تصميم آنطور که عبدالرضا شيخالاسلامی وزير کار رژيم نيز اعلام کرد، مثل هميشه، “مورد قبول و اتفاق و اجماع نمايندگان کارفرمايان، کارگران( یعنی عوامل رژیم درشوراهای اسلامی و خانه کارگر) و دولت قرار گرفت”!
بديهیست که با توجه به قيمت بسيار بالای کالاهای مورد نياز کارگران در حال حاضرو با توجه به روند افزايش قيمتها و نرخ تورم در سال جاری، به رغم افزايش این درصد ناچيز به دستمزد اسمی کارگران، اما دستمزدهای واقعی و قدرت خريد کارگران بيش از پيش کاهش يافته و باز هم کاهش خواهد يافت. در دوران حاکميت رژيم ارتجاعی جمهوری اسلامی، ميان دستمزدها و دريافتیهای کارگران با هزينهها و مخارج زندگی کيلومترها فاصله افتاده است. فاصله دستمزدهاو هزینه ها روزبروز افزايش يافته و اکنون به مرحله حاد و غير قابل تحملی رسيده است. به نحوی که ۱۸ درصد افزايش ميزان حداقل دستمزدها در سال ۹۱، هيچ باری از دوش کارگران برنداشته و به قدر يک ميلی متر هم از اين فاصله نمیکاهد، بلکه برعکس آن را افزایش می دهد. ميليونها کارگر و اعضای خانواده آنها که در حال حاضر نيز با فقر و فلاکت وحشتناکی دست به گريبانند، سطح زندگی و معيشتشان به مراتب وخيمتر میشود و به پائينتر از حد بسيار فلاکت بار و فقيرانۀ کنونی سقوط خواهد کرد.
طبقه کارگر ايران دربرابر اجحافات سرمایه داران و نظام ضد کارگری حاکم ساکت نخواهد نشست وبه مبارزه برای افزايش دستمزدها و تحقق ساير مطالبات خود ادامه خواهد داد. طبقه سرمايهدار حاکم و دولت اين طبقه که از قِبَلِ استثمار خشن و بيرحمانه کارگران، سودهای سرسامآوری به جيب زده وسرمایه هنگفتی انباشت نموده اند، آنچنان شرايط سخت و بردهواری را بر کارگران تحميل نموده و با سياستهای ضدکارگری وازجمله تصميمات خود در شورای عالی کارشان پيرامون حداقل دستمزدها، آنچنان دره و گسل عميقی ميان دستمزدهای کارگری و هزينههای زندگی ايجاد کردهاند، که اين گسل جز با فروپاشاندن رژيم جمهوری اسلامی و شورای عالی کار آن و جز با فروپاشاندن نظام مزدی پر نخواهد شد!
وظایف فوری انقلاب اجتماعی- سیاست خارجی حکومت شورایی
آخرین بخش از مطالبات برنامه فوری سازمان که در اینجا مورد بحث قرار میگیرد و مجموعه مقالات مرتبط با توضیح و تشریح وظایف فوری انقلاب اجتماعی و حکومت شورایی به پایان میرسد، سیاست خارجی حکومت شورایی است.
سیاست خارجی هر دولتی، پیوندی ناگسستنی با سیاست داخلی آن دارد. به بیانی دقیقتر، سیاست خارجی، ادامه و بسط سیاست داخلی یک دولت به ورای مرزهای آن کشور و مناسبات با دولتها و کشورهای دیگر است. لذا این سیاست داخلیست که خصلت سیاست خارجی و اهداف آن را تعیین میکند.
دولت، دستگاهیست که برای حراست از نظم اقتصادی – اجتماعی و منافع طبقه حاکم و مسلط سازمان داده شده است. سیاستهایی را که این دولت در درون مرزهای یک کشور اتخاذ و تعقیب میکند، ضرورتاً در خدمت منافع طبقهایست که طبقه حاکم آن کشور است.
در جایی که شیوه تولید سرمایهداری مسلط است و طبقه سرمایهدار، طبقه حاکم، کلیت سیاستهای داخلی این کشور، پاسداری از نظم موجود برای تداوم استثمار طبقه کارگر و در انقیاد نگه داشتن توده زحمتکش است. طبقه حاکم که قدرت سیاسی را در دست دارد، تمام وسایل و شیوه ممکن سرکوب مادی و تحمیق معنوی را به کار میگیرد تا تودههای مردم را در ناآگاهی و اسارت نگه دارد، نظمی را که دوران آن سپری شده است، همچنان حفظ کند و مانع از تحول و دگرگونی اجتماعی گردد، که نیاز پیشرفت تاریخی بشریت است.
لذا سیاست داخلی این طبقه که مغایر منافع طبقه بالنده و مترقی کارگر است و خلاف جهت تکامل و پیشرفت تاریخی بشریت، سیاستی ارتجاعی و ضد انقلابیست. از این جهت تفاوتی نمیکند که این سیاست در کشوری اعمال شود که رژیمی پلیسی و استبدادی بر آن حاکم باشد، نظیر جمهوری اسلامی، یا یک جمهوری پارلمانی. آنچه که تعیینکننده است، ماهیت طبقاتی سیاست میباشد.
اما میدانیم که طبقات، دولتها و ملتها در انزوا و انفراد به سر نمیبرند، بلکه الزاماً وارد مناسباتی با یکدیگر میشوند که با پیشرفتهای تاریخی بشریت وسیعتر و پیچیدهتر شده است. طبقهای که در یک کشور حاکم است، در تعقیب منافع اقتصادی و سیاسی خود، از طریق دولت که دستگاه فرمانروایی سیاسی این طبقه میباشد، با طبقات و دولتهای کشورهای دیگر وارد مناسبات اقتصادی – سیاسی میگردد و آنها را بسط میدهد.
آنچه که این مناسبات را تحکیم میکند، در وهله نخست، وحدت طبقاتی برای پاسداری از نظم مسلط جهانی و مقابله با تحولاتیست که میخواهد نظمی نوین را جایگزین نظم حاکم و مستقر سازد. از همینروست که تمام دولتهای سرمایهداری جهان، به ویژه در مقاطعی که نظم سرمایهداری در نتیجهی انقلابات و جنبشهای کارگری به مخاطره افتاده است، اتحاد طبقاتی خود را برای مقابله با آن آشکارا نشان داده و متحداً برای حفظ نظم موجود عمل کردهاند. در اینجا همان سیاستی را که طبقه سرمایهدار یک کشور در داخل برای مقابله و سرکوب جنبش کارگری تعقیب میکند، در عرصه جهانی نیز به همین شکل ادامه میدهد. این، آشکارترین شکل ادامهی سیاست داخلی ارتجاعی، در سیاست خارجیست.
اما بورژوازی در همان حال که برای حفظ نظم جهانی حاکم، به مثابه یک طبقه، اتحاد بینالمللی دارد، در رقابت و مبارزه درونی برای کسب سود و منافع بیشتر و برتر نیز به سر میبرد. آنچه که در مورد طبقه حاکم یک کشور در این مورد صادق است، در عرصهی بینالمللی اشکال حاد و گاه قهرآمیز به خود میگیرد. چون در اینجا که نزاع بر سر سهم و سود بیشتر و منافع اقتصادی و سیاسی برتر است، طبقات سرمایهدار کشورهای مختلف به مثابه دشمنانی با منافع مستقیماً متضاد رو در روی یکدیگر قرار میگیرند. بورژوازی هر کشوری میکوشد به هر شکل ممکن بر دیگری غلبه کند و منافع و اهداف اقتصادی و سیاسی خارجی خود را محقق سازد.
این حقیقت بر کسی پوشیده نیست که همین تلاش برای کسب منافع برتر، به جنگهای بسیار زیاد، به ویژه در سده بیستم انجامید، که سرمایهداری به دوران امپریالیسم وارد گردید. جنگهای جهانی ویرانگر سده گذشته میان بورژوازی انحصاری کشورهای سرمایهداری به خاطر تقسیم مجدد بازارهای جهان، تنها دو نمونه از برجستهترین آنها بود که دهها میلیون انسان، قربانی اهداف و مقاصد غارتگرانه، تجاوزکارانه و سلطهطلبانهی انحصارات امپریالیستی شدند. صدها نمونه از جنگهای دو جانبه و چند جانبهی منطقهای نیز جلوههای دیگر از همین تضاد منافع سرمایهداران و کشمکش و نزاع آنها بود.
مردم ایران نیز از فجایع جنگهای ارتجاعی برخاسته از یک سیاست خارجی ارتجاعی بینصیب نماندند. تضاد منافع بورژوازی دو کشور ایران و عراق در عرصهی سیاست خارجی و برای کسب برتری و سرکردگی منطقهای به جنگی انجامید که ۸ سال به درازا کشید و خسارات بزرگی به کارگران و زحمتکشان ایران و عراق وارد آورد. این نیز در واقعیت امر چیز دیگری جز ادامه سیاست داخلی ارتجاعی جمهوری اسلامی و رژیم بعثی عراق در عرصه سیاست خارجی نبود که سرانجام به جنگی ارتجاعی انجامید. اما اهداف سیاست خارجی دولتهای ارتجاعی که گاه به جنگ نیز میانجامد، از طریق مجموعهای از وسایل، شیوهها و روشهایی انجام میگیرد که دیپلماسی کشورها را تشیکل میدهد.
گرچه دیپلماسی دولتها در طول چندین قرن گذشته، تحولاتی را از سر گذرانده و ظاهراً در دمکراسیهای پارلمانی تلاش شده است، از طریق کمیتههای ویژه پارلمانی، شکلی دمکراتیک به آن داده شود و چنین وانمود گردد که شیوهها و اسلوبهای دیپلماسی دگرگون شده و سیاست خارجی را نیز مردم از طریق پارلمان تعیین و در آن سهیم و ذینفعاند، اما این دیپلماسی در اساس، سری و استبدادی باقی مانده است. این واقعیتیست بر همگان روشن که حتا در به اصطلاح دمکراتیکترین دولتهای بورژوایی، مردم فقط هنگامی از مهمترین اقدامات دپیلماتیک دولت خودی آگاه میگردند که سالها از آن گذشته است و اسناد رسمی آن پس از گذشت گاه دهها سال انتشار علنی مییابد. برخی از این اسناد دیپلماسی سری نیز هرگز علنی نمیشود.
دلیل این که دیپلماسی سری در بنیاد سیاست خارجی دولتهای سرمایهداری قرار دارد، از این واقعیت ناشی میشود که با منافع و خواست کارگران و زحمتکشان در تضاد قرار دارد. دولتهای سرمایهداری از آگاهی تودههای مردم هراس دارند و همواره کوشیدهاند، طبقه کارگر و عموم تودههای زحمتکش را در تاریکی و ناآگاهی نگاه دارند. لذا نفع طبقاتی آنها در این است که حقیقت از چشم مردم پنهان بماند.
پوشیده نگه داشتن اهداف و مقاصد سیاست خارجی و روشهایی که برای تحقق این اهداف به کار میگیرند، برای دولتهای سرمایهداری به مراتب سهلتر از عرصه سیاست داخلیست. چرا که توجیهات متعدد و گاه عوامفریبانهای نیز برای آن ارائه میدهند. از جمله ادعا میکنند که مسایل مربوطه به دیپلماسی و سیاست خارجی با امنیت و منافع ملی مرتبط است و ایجاب میکند که در مناسبات با دولتهای دیگر، توافقات، مذاکرات و عقد قراردادها و غیره از روش دیپلماسی سری تبعیت شود تا دولتهای رقیب و دشمن از آن آگاه نشوند و منافع به اصطلاح ملی به مخاطره نیافتد.
در عین حال ادعا میکنند که پیچیدگی دیپلماسی و سیاست خارجی مانع از آن میگردد که توده مردم بتوانند از آن سر درآورند و نظر درستی ارائه دهند، بلکه فقط گروهی افراد ویژه تخصصدیده میتوانند درگیر این مسایل شوند و از آنها آگاه گردند. بنابراین با توجیهات پوشالی حفظ امنیت ملی، متخصصین ویژه، به دور از چشم مردم و بدون اطلاع و آگاهی آنها در پشت درهای بسته مذاکرات دو جانبه و چند جانبه دارند، بده و بستان میکنند، تصمیم میگیرند، توافقات، پیمانها و قراردادهای سری امضا میکنند، بازارهای جهان را میان خود تقسیم میکنند، حتا تدارک لشکرکشی، برپایی جنگها و اشغال سرزمینهای دیگران را میبینند. با این همه، روشها و وسایلی که در دیپلماسی سری به کار گرفته میشود، در این محدوده خلاصه نمیگردد. دیپلماسی سری مجاز میداند که حتا از کثیفترین و ضد انسانیترین وسایل و شیوهها برای تحقق اهداف سیاست خارجی استفاده شود. از این جهت تعجبآور نخواهد بود که امروز هم میتوان نه صرفاً در استبدادیترین دولتهای بورژوایی، بلکه در به اصطلاح دولتهای پارلمانی بورژوایی همان روشهایی را یافت که فرضاً چندین قرن پیش در دوران نظامهای سلطنتی مطلقه اروپایی معمول بود. آدمکشی، توطئه، کودتاهای کاخی، جاسوسی، پرداخت رشوه برای خرید مقامات دولتی و به خدمت گرفتن آنها، دخالتهای نظامی، فریب و انواع و اقسام حیلههای توطئهگرانه، از این نمونهاند. برجستهترین و عریانترین این روشها را نیز به وضوح میتوان در دیپلماسی امپریالیسم آمریکا به ویژه در نیمه دوم قرن بیستم دید.
بنابراین دیپلماسی سری دولتهای سرمایهداری، در اساس همواره سری و استبدادی بوده و مادام که این نظم به حیات خود ادامه دهد، سری و استبدادی باقی خواهد ماند.
اما، طبقه کارگر که میخواهد نظم طبقاتی را از بیخ و بن دگرگون سازد و تحقق اهدافاش در آگاهی و روشنی عموم تودههای زحمتکش مردم است، دیپلماسی سری را در کل نفی میکند. از همین روست که برای نخستین بار در تاریخ بشریت، این دولت کارگری برآمده از انقلاب سوسیالیستی در روسیه بود که آشکارا دیپلماسی سری را لغو کرد و تمام قراردادهای سری اسارتبار را افشا و ملغا اعلام نمود.
با انقلاب اکتبر، لنین پیشوای بزرگ پرولتاریای روسیه، بیدرنگ در فرمان صلح اعلام نمود: “این دولت، دیپلماسی سری را لغو میسازد و عزم راسخ ابراز میدارد که تمام مذاکرات را به طور کاملاً آشکار در برابر تمام مردم به عمل آورد و بی درنگ به انتشار کامل آن قراردادهای سری بپردازد که حکومت ملاکین و سرمایهداران از فوریه تا ۲۵ اکتبر سال ۱۹۱۷ آنها را تأیید کرده و یا خود منعقد نموده است. دولت، تمام مفاد این قراردادهای سری را در حدودی که هدف آنها واگذاری منافع و امتیازاتی به مالکین و سرمایهداران روس و نگاهداری یا بسط سرزمینهای تحت اشغال و لیکاروسهاست، چنانکه در اکثر موارد چنین بوده است، بی چون و چرا و بی درنگ ملغا اعلام میدارد.”
و این همان اصلیست که در بخش سیاست خارجی برنامه مطالبات فوری سازمان ما آمده است و خواسته شده است که حکومت شورایی بی درنگ دیپلماسی سری را ملغا اعلام نماید، تمام قراردادهای اسارتبار و در خدمت منافع استثمارگران افشا و لغو شوند و این حق عموم تودههای مردم بی چون و چرا به رسمیت شناخته شود که از تمام مسایل سیاست خارجی، مذاکرات، مناسبات و عقد قراردادها و پیمانها با دولتهای دیگر آگاهی داشته باشد.
حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان، همانگونه که در عرصه داخلی به تمام سیاستهای ارتجاعی بورژوایی خاتمه خواهد داد و سیاستهای انقلابی، نوین و مترقی را به مرحله اجرا درخواهد آورد، به سیاست خارجی ارتجاعی کنونی نیز پایان خواهد داد و سیاست خارجی نوین، مترقی و انقلابی را جایگزین آن خواهد ساخت. این سیاست خارجی بر بنیان اتحاد با طبقه کارگر سراسر جهان، همبستگی و حمایت و پشتیبانی مادی و معنوی از جنبش انقلابی طبقه کارگر و جنبشهای انقلابی – دمکراتیک ضد امپریالیستی تودههای زحمتکش شکل خواهد گرفت. چرا که طبقه کارگر ایران، تنها یک گردان از ارتش بینالمللی طبقه کارگر جهانیست. پیروزی نهایی طبقه کارگر در ایران منوط و مشروط به برپایی انقلابات کارگری در سراسر جهان و پیروزی جهانی طبقه کارگر بر بورژوازی بینالمللیست که خود یک طبقه جهانی میباشد.
سرمایه یک نیروی بینالمللیست. مبارزه علیه این نیروی بینالمللی نیازمند تلاش مشترک و اتحاد و همبستگی بینالمللی کارگران جهان است. این همبستگی که از شرایط زندگی، اهداف و منافع مشترک کارگران در سراسر جهان ناشی میگردد، از وقتی که بازار جهانی شکل گرفت و مناسبات نزدیکتری میان ملتها پدید آمد، به یک واقعیت عملی و مشخص تبدیل شده است. این اتحاد و همبستگی با پرولترهای تمام کشورهای جهان اساس و بنیان سیاست خارجی حکومت شورایی در ایران خواهد بود.
اما پوشیده نیست که مادام پیروزی پرولتاریا در مقیاس جهانی تحقق نیافته است، دولت شورایی ناگزیر است در سیاست خارجی خود با دولتهای بورژوایی و سازمانهای بینالمللی بورژوایی مناسباتی ولو صرفاً در عرصه سیاسی داشته باشد. پوشیده نیست که در اینجا منافع و سیاستهای کاملاً متضاد عمل میکنند. حکومت شورایی در مناسبات با این دولتها و سازمانهای بورژوایی بینالمللی، فقط میتواند یک سیاست کاملاً آشکار و علنی و به دور از هر گونه مخفیکاری دیپلماتیک داشته باشد. لذا حکومت شورایی در زمره نخستین اقدامات خود باید نظراً و عملاً دیپلماسی سری را ملغا و تمام وسایل، روشها و شیوهای آن را مردود و محکوم اعلام کند. همچنین، تمام قراردادهایی که به دور از چشم کارگران و زحمتکشان توسط رژیمهای ارتجاعی حاکم بر ایران منعقد شده و به نحوی از انحا مغایر منافع تودههای زحمتکش نه فقط ایران بلکه سراسر جهاناند، افشا و ملغا اعلام نماید.
حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان ایران که با استقرار یک دمکراسی شورایی به فوریت عالیترین شکل دمکراسی را بر ایران حاکم میکند و مردم را از قید اسارتبار استبداد دائمی رهایی خواهد بخشید، با لغو دیپلماسی سری به سیاست خارجی استبدادی، تجاوزکارانه، توطئهگرانه، ارتجاعی و ضد مردمی نیز پایان خواهد بخشید.
اشغال فاجعه بار و بی نتیجه ی افغانستان
اکنون بیش از ده سال است که امپریالیست های غربی افغانستان را در اشغال خود دارند، اما خبرهایی که هر روز از این “گورستان امپراتوری ها” انتشار مییابد، نشانگر این واقعیت است که به قول فریدریش انگلس، در مطلبی نوشته شده در ژوئیه – اوت ١۸۵٧، “افغان ها مردمی شجاع، مقاوم و مستقل” هستند و به قدرت های خارجی اجازه نمی دهند که در سرزمینشان نفس راحتی بکشند. نوشته ی انگلس به خوبی توضیح می دهد که چگونه اشغالگران انگلیسی مجبور شدند در آن دوران، افغانستان را ترک کنند. اما به تصدیق او، اشغالگران انگلیسی تا لحظه ی آخر، جنایت و غارت کردند. او می نویسد:”بازار کابل تخریب شد و سربازان قسمتی از شهر را غارت کردند و تعداد زیادی از ساکنانش را کشتند. سپس انگلیسی ها از جلال آباد و پیشاور به هندوستان گریختند.”
اما همین انگلیسی ها در سال های بعد دست به چنان قساوت هایی در افغانستان زدند که یکی از نظامیان ارتش آنان که ستوان جرج مولسورث نام داشت و در سومین جنگ بین انگلستان با افغانستان در سال های ١٩۲٠ شرکت داشت، چنین گفت:”دیگر سنگی در افغانستان نمانده است که با خون رنگین نشده باشد.”
حمله تروریستی به برج های دوقلوی نیویورک در ١١ سپتامبر ۲٠٠١ به جنایتکاران امپریالیست و در رأسشان آمریکا این بهانه را داد تا با تشکیل یک ائتلاف در چارچوب “ناتو” به خاک افغانستان تجاوز کنند و حکومت طالبان را سرنگون نمایند. البته امپریالیست ها گفتند که برای استقرار آزادی و دمکراسی به افغانستان می روند. آن ها دروغ گفتند چرا که موقعیت مهم جغرافیایی این کشور و منافع اقتصادی، سیاسی و نظامی امپریالیست ها مطرح بود و نه منافع و آزادی مردم ستم دیده ی افغانستان. امپریالیست ها همچنین می خواستند با راه انداختن یک جنگ، اقتصاد نظامی خود را که مانند تمام نظام اقتصادی اشان در بحران بوده و هست، رونق بخشند. با جنگ در افغانستان و سپس عراق کارخانه های اسلحه ی سازی برای آن ها و دوستانشان فعال تر شدند و شرکت های خصوصی جنگاوری و امنیتی کرور کرور مزدور به این دو کشور فرستادند.
در پایان سال های هفتاد و آغاز دههی هشتاد میلادی، امپریالیست های آمریکا، انگلستان و فرانسه با یاری حکومت های نوکر خود همچون شاه ایران و عربستان سعودی یک “جنگ مقدس” را علیه شوروی در افغانستان ترتیب دادند. همین طالبانی که جرج بوش پسر علیه آنها لشکرکشی کرد، در سال ١٩٨۵ در کاخ سفید به حضور رونالد ریگان شرفیاب شدند! “مجاهدان” افغان در آن زمان “سربازان آزادی” نامیده می شدند و امپریالیست ها منابع مالی و تسلیحاتی در اختیارشان می گذاشتند. البته باید گفت که مداخله ی ارتش شوروی سابق نیز در افغانستان فاجعه بار بود. چرا که دست کم یک میلیون افغان را که هشتاد درصدشان غیرنظامی بودند به نابودی کشاند. ارتش شوروی سابق در سال ١٩٨٩ شکست خورد و افغانستان را ترک کرد.
خروج ارتش شوروی منجر به بازگشت آرامش و ثبات به افغانستان نشد. چنان که بین سال های ١٩٩۶ – ١٩٩٢ افغانستان به صحنه ی جنگ داخلی بین گروه های مختلف اسلامی و سران جنگجوی قبایل تبدیل شد. شدت این جنگ ها چنان بود که فقط در شش ماهه ی نخست سال ١٩٩۶ نزدیک به بیست و پنج هزار تن در کابل کشته شدند. مردم افغانستان چنان از جنگ و خونریزی خسته شده بودند و خلاء سیاسی چنان بود که یکی از ارتجاعی ترین برنامه های سیاسی برای بازگشت آرامش صوری به رهبری ملا عمر، رهبر طالبان موفق شد، یک حکومت اسلامی را در این کشور مستقر کند. طالبان در همان سال به کابل آمدند و “امارات اسلامی افغانستان” را بنیان گذاری کردند. زنان افغان از ابتدائی ترین حقوق خود محروم گشتند و حتا حق تحصیل را از آنان گرفتند. بساط دار و درفش در همه جا برپا شد و گروه های رقیب همچون “اتحاد شمال” به فرماندهی مسعود سرکوب شدند. در همین زمان، طالبان پذیرای القاعده به رهبری اسامه بن لادن شدند.
هر چند ائتلاف امپریالیستی توانست در اکتبر ۲٠٠١ حکومت پوشالی طالبان را با بمباران هوایی و پشتیبانی زمینی نیروهایی چون “اتحاد شمال” و بی طرفی ظاهری اما جانبدارانه ی حکومت هایی همچون جمهوری اسلامی ایران، سرنگون نماید، اما چهار، پنج سال بعد طالبان دوباره با کمک حکومت پاکستان سربرآوردند. بازگشت طالبان بار دیگر با پشتیبانی بخشی از مردم افغانستان همراه شد که می دیدند دولتی فاسد و هیچکاره به ریاست کرزای اقدامی به نفع آنان نمی کند و در ثانی، نیروهای اشغالگر در همه جا به جز کشتار و آزار و اذیت دست آوردی نداشته اند.
از سال ٢٠٠۶ وضعیت افغانستان روز به روز بدتر گشته و هر سال تعداد کشته شدگان غیرنظامی بیش تر و بیش تر شده است. وضعیت تلفات نیروهای اشغالگر نیز نشان می دهد که آن ها هر سال بیش از گذشته کنترل اوضاع را از دست داده اند. تلفات نیروهای اشغاگر از ۲۹۵ نفر در سال ٢٠٠٨ به ۵٢١ تن در سال ٢٠١٠ رسید. تعداد تلفات نیروهای اشغالگر بین سال های ٢٠١٠ تا ٢٠١١ نیز ١۶۴ % افزایش داشت. اقدامات و کشتارهای اخیر از جمله جنایت ١١ مارس ٢٠١٢ یک سرباز آمریکایی که ١۶ افغان از جمله ٩ کودک را کشت، نشان می دهد که نیروهای اشغالگر دیوانه وار و بدون هدف به سوی هر جنبده ای آتش می گشایند. البته آنان خود را در “امن ترین” نقاط هم دیگر در امنیت نمی بینند. برای مثال روز ٢۶ مارس ٢٠١٢ در خبرها آمده بود که دو نظامی “ناتو” به ضرب گلوله ی فردی که لباس نظامی افغان بر تن داشت، از پای درآمدند.
وخامت اوضاع در افغانستان ابتدا امپریالیست ها را به اقدامات واکنشی واداشت. باراک اوباما در سال ٢٠٠٩ سی هزار سرباز دیگر به نود هزار نیروی حاضر در افغانستان افزود. نیکولا سارکوزی هم گفت که بازگرداندن نیروهای فرانسوی از افغانستان به “امنیت فرانسه” ضربه می زند! با این حال وخامت بیش تر اوضاع در افغانستان و تبدیل شدن این کشور به قتلگاه نیروهای اشغالگر و همچنین تغییر یک رشته از پارامترهای بحران افغانستان، اوباما و سارکوزی و سران دیگر نیروهای اشغالگر را واداشته است که قول هایی مبنی بر خروج تدریجی نیروهایشان تا سال ٢٠١۴ بدهند. اما، وضعیت در افغانستان بدون آن ها هم به سوی آرامش نسبی نخواهد رفت. پاکستان همچنان خواهان نفوذ راهبردی در افغانستان است تا بتواند در برابر هندوستان قد علم کند. بی جهت نیست که پاکستان اکنون به حامی اصلی طالبان تبدیل شده است و به واسطه ی مذاکره ی طالبان و امپریالیست ها به ویژه آمریکا نیز تبدیل گردیده است. البته امپریالیسم آمریکا نیز از مذاکره با طالبان استقبال نموده و ظاهراً این مذاکرات در قطر آغاز شده است. چین و روسیه نیز همچنان به اهمیت جغرافیایی افغانستان برای پیشبرد منافع خود و به ویژه به عنوان شاهراه حمل انرژی نفتی و گازی چشم دارند. جمهوری اسلامی ایران که در افغانستان همان نفوذی را ندارد که در عراق دارد از مجاری دیگری – حتا حکومتی – می خواهد افغانستان را به عنوان یک پشت سنگر چک و چانه زنی با قدرت های بزرگ و تبدیل شدن خود به یک قدرت منطقه ای حفظ کند. روسیه و چین و ایران هر سه بیش از پاکستان به منابع زیرزمینی و معدنی افغانستان چشم دوخته اند و هر کدام می خواهند تا می توانند به چپاول ثروت ملی مردم افغانستان بپردازند.
در هر حال، بازگشت نیروهای نظامی ناتو از افغانستان مهر تأییدیست بر شکست قدرت های امپریالیستی در افغانستان. هر چند طالبان همچنان با استفاده از نیروهای نفوذی خود در ارتش و نهادهای دولتی افغانستان به کشتن نظامیان و سربازان نیروهای اشغالگر ادامه می دهند، دولت آمریکا با طالبان در قطر مذاکره می کند. نیروهای اشغالگر امپریالیستی گمان می کردند که با تسخیر کابل می توانند بر تمام یک کشور تسلط یابند. آن ها ده سال پس از تسخیر پایتخت افغانستان نه فقط از نظر نظامی شکست خورده اند بلکه از نظر سیاسی هم با پذیرش مذاکره با طالبان به شکست خود اعتراف می کنند. خروج نیروهای اشغالگر به معنای پایان بحران در افغانستان نیست. هر چه نیروهای اشغالگر و امپریالیست ها در این ده سال رشته اند نیز پنبه خواهد شد و احتمال سقوط دولت دست نشانده، ارتش تربیت شده و نهادهای برپاشده اشان کم نیست. ده سال تجاوز و اشغالگری نتیجه ای به جز کشتار مردم افغانستان و تخریب بیش تر این کشور نداشت.
تجاوز نظامی قدرتمندترین و پیشرفته ترین ارتش های جهان به افغانستان، نشان داد که آزادی و دمکراسی از این راه به جایی نمی رسد. ادعای آن نیروهای سیاسی که در داخل و خارج افغانستان میپنداشتند تجاوز و اشغالگری می تواند آزادی از یوغ دیکتاتورها و رژیمهای استبدادی را به بار آورد و از آن دفاع کردند، پوچ بودن خود را نشان داد. کمونیست ها هرگز از جنگهای ارتجاعی، اشغالگری و تجاوز به کشوری دفاع نکرده و نخواهند کرد. استقرار آزادی و تحقق مطالبات اقتصادی و سیاسی کار مردم آگاه است و نه امپریالیست های اشغالگر. این است درسی که از تحولات افغانستان باید آموخت.
جدائی دین از دولت و رویکرد کمونیستی در برخورد به مذهب
مذهب از جمله ابزارهایی است که همواره توسط نظام های طبقاتی و استثمارگر برای تحمیق تودههای مردم و اسارت معنوی آنها به کارگرفته شده است.
در سراسر دوران جامعه طبقاتی، مذهب نقش بسیار مهمی در خدمت حفظ قدرت و تحمیل اراده سیاسی برده داران، فئودال ها و سرمایه داران بر توده های تحت ستم، ایفا کرده است. در این میان، دولتهای مذهبی با تلفیق دین و دولت در جامعه، نه تنها استثمار و بهره کشی توده های زحمتکش را به امری الهی تبدیل کرده اند، بلکه با جاری کردن قوانین مذهبی در متن جامعه، به بی رحمانه ترین شکل ممکن تودههای مردم را سرکوب، آزادی های سیاسی و اجتماعی را محدود و فراتر از آن، حتا آزادی های خصوصی و فردی توده های مردم را نیز از آنان سلب کرده اند.
نفش دستگاه عریض و طویل روحانیت به عنوان نهاد مروج خرافات و تحمیق توده ها بر هیچ انسان آگاهی پوشیده نیست. اگر امروز نظام جمهوری اسلامی ایران نمونه حی و حاضری از تلفیق آشکار دین و دولت و اعمال قدرت روحانیت و طبقه سرمایه دار در اسارت توده های مردم ایران است، در ادوار گذشته و به طور اخص در قرون وسطی نیز، دستگاه کلیسا و دولت مذهبی به عنوان قدرت بلامنازع سرکوب و تحدید آزادی های مردم در خدمت فئودال ها بوده است.
اگر امروز، در تعدادی از کشورها، دین به امری خصوصی در زندگی مردم تبدیل شده است، اگر دخالت مخرب کلیسا در جوامع سرمایه داری غربی، مستقیما از زندگی اجتماعی مردم خارج شده و قدرت کلیسا به نقشی حاشیه ای در پشت قدرت طبقات حاکمه تنزل یافته است، هرگز از سر خیرخواهی دستگاه کلیسا و دولت های سرمایه داری نبوده است. به حاشیه رانده شدن مذهب و کلیسا در نظام های سرمایه داری اروپا ی غربی، حاصل قرن ها پیکار، تلاش و جانفشانی، مبارزه و روشنگری طولانی مدت نویسندگان سکولار، انقلابیون سوسیالیست، احزاب کمونیست و مبارزات قهرمانانه کارگران و زحمتکشان جهان در عرصه های وسیع طبقاتی و اجتماعی بوده است. مبارزاتی که سرانجام، جدایی دین از دولت را به طبقات حاکمه تحمیل کرد، قدرت کلیسا را به حاشیه راند و مذهب را به عنوان یک امر خصوصی به پستوی خانه ها فرستاد.
لذا، در انقلاب پیش روی ایران، چگونگی برخورد به مذهب و جایگاه دین در جامعه یکی از مسائل مهمیست که هرسازمان رادیکال، چپ و کمونیست باید پاسخی صریح و روشن به آن بدهد.
بیش از سه دهه است که جمهوری اسلامی ایران با تلفیق عریان دین و دولت، یکی از استبدادیترین نظام های سیاسی پاسدار نظم سرمایهداری را به مردم ایران تحمیل کرده ا ست. در این سال ها، جمهوری اسلامی با بهره گیری از مذهب و دستگاه روحانیت، قوانین کهنه و منسوخ شده قرون وسطایی را در همه عرصه های سیاسی و اجتماعی کشور جاری ساخت. جمهوری اسلامی با وضع کهنه ترین قوانین دینی و تثبیت ارتجاع مذهبی در کشور، نه تنها سرکوب را در جامعه نهادینه کرد، نه تنها تمام آزادی های سیاسی، فردی و اجتماعی را از توده مردم سلب نمود، بلکه تعدی و تجاوز به آزادی های فردی و خصوصی را تا اندرون چهار دیواری خانه های مردم نیز، گسترش داده است.
در حاکمیت ٣٣ ساله جمهوری اسلامی به یقین می توان گفت که شلاق بی رحم ارتجاع مذهبی و تلفیق حاکمیت دین و دولت، بر گرده عموم تودههای مردم جامعه فرود آمده است. حتا عناصر ذی نفوذ، قدرتمند و برپا کنندگان دار و درفش جمهوری اسلامی نیز،هم اکنون از شلاق تکفیر و سرکوب نظام دینی حاکم بر ایران در امان نمانده اند.
حاکمیت ٣٣ ساله جمهوری اسلامی، نقش مخرب مذهب و تلفیق دین و دولت در ایجاد اختناق و سرکوب عریان مردم را، بیش از هر زمان دیگر به نمایش گذاشته است. با وجود این، ساده انگارانه است اگر بپنداریم بدون یک مبارزه پی گیر، اصولی، رادیکال و تاکید بر جدایی کامل و همه جانبه دین از دولت، صرفا با سقوط جمهوری اسلامی نقش مذهب در دولت و زندگی سیاسی جامعه از میان خواهد رفت.
مذهب ابزار سرکوب نظام های طبقاتی است. بدون سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی ، استقرار حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان و دگرگونی نظم موجود، نقش مخرب و ارتجاعی مذهب به اشکال گوناگون بر زندگی سیاسی و اجتماعی مردم استمرار خواهد یافت. مذهب افیون توده هاست و در جامعه ایران، علاوه بر سرمایه داران و دولت سرمایه داری، گروه ها و سازمان های سیاسی معینی هستند که منافع طبقاتی شان در حفظ مذهب و حاکمیت دینی گره خورده است. سازمان مجاهدین خلق، هنوز آلترناتیو جمهوری دموکراتیک اسلامی را یدک می کشد. سلطنت طلبان، بدون یاری جستن از مذهب و تلفیق دین و دولت هرگز قادر به تبیین حکومت سلطنتی خود نیستند. حکومتی که در آن “پادشاه” سایه خدا بر روی زمین است و همچون خمینی و خامنهای، نماینده ای که از طرف الله انتخاب و رسالت شبانی و پاسداری از گله ای گوسفند تحت عنوان “ملت” به او واگذار می شود.
نیروهای “اصلاح طلب” درون حاکمیت نیز، همچنان در رویای بازگشت “دوران طلایی” خمینی جلاد به سر می برند. و در خارج از کشور نیز، کسانی که خود ایدئولوگ نظام جمهوری اسلامی بوده اند، در برپایی و تثبیت این نظام فاسد دینی دست داشته و سال های متمادی با جان و هستی مردم بازی کرده اند، امروز که دست و دهان شان از حلاوت قدرت دینی حاکم بر ایران کوتاه مانده است، نه تنها تحت عنوان “روشنفکر دینی در تبعید”، همچنان جهت اشاعه و برپایی یک نظام دینی به اصطلاح “مردم سالاری” در ایران اصرار دارند، بلکه با وقاحت تمام، منتقدین مذهب و منتقدین برپاکنندگان مجدد هرنوع حاکمیت دینی در ایران را با حربه “اسلام ستیزی”، “توهین به مقدسات” و “اعتقادات مردم” به عقوبت و سرکوب در فردای سقوط جمهوری اسلامی تهدید نیز می کنند.(١) حتا گروههائی از جمهوری خواهان که در حرف ادعای جدائی دین از دولت را دارند، همواره متحدین جناحهائی از هیئت حاکمه بودهاند که چیزی جز دولت دینی به اصطلاح تعدیل شده نمیخواهند. در نهایت، آنها نیز خواهان تلفیق پوشیده دین و دولت هستند. بیان این واقعیات، بدان معنا است که صرف سرنگونی جمهوری اسلامی، هرگز به معنای جدایی دین از دولت و تحقق آزادی های سیاسی در ایران نخواهد بود. آنچه مسلم است، اگر کارگران و زحمتکشان نتوانند حکومت انقلابی و شورایی خود را برقرار کنند، سرمایه داران و همه طرفداران نظم طبقاتی حاکم، باز هم با بهره گیری و سوء استفاده از مذهب، سلطه ستمگرانه خود را حفظ میکنند.
لذا، با توجه به وضعیت موجود و از آنجا که بخش وسیعی از توده های مردم ایران با اعتقادات دینی و مذهبی زندگی می کنند و نیز با توجه به گرایش های مختلف درون بورژوازی که همچنان در جهت احیای یک حکومت دینی با رنگ و لعابی متفاوت از جمهوری اسلامی و بعضا با ظاهری دموکراتیک فعالیت می کنند، تبیین موضع نیروهای چپ و کمونیست نسبت به مذهب و جایگاه دین در فردای سرنگونی جمهوری اسلامی اهمیت به سزایی دارد.
این واقعیتی است روشن که ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، بر پایه استثمار طبقه کارگر به دست اقلیتی کوچک یعنی سرمایه داران و روحانیت انگل قرار گرفته است. در واقع آنگونه که لنین می گوید: چنین جامعه ای یک جامعه برده داری است. چرا که کارگران “آزاد”، که تمام عمرشان برای سرمایه داران کار می کنند، تنها تا جایی “حق دریافت” وسایل امرار معاش را دارند، که برای حفظ بردگانی که سود تولید می کنند و برای حفظ و دوام بردگان سرمایه داری ضروری باشد.(٢)
بر بستر چنین واقعیتی از جامعه طبقاتی ایران است، که نیاز سرمایه داران و دولت سرمایه داری به مذهب، امری حیاتی و برگرفته از منافع معینی است که تداوم استثمار و بهره کشی خود را در اشاعه مذهب و تحمیق توده های وسیع طبقه کارگر می بینند.
در واقع، دولت مذهبی و سرمایه داری ایران علاوه بر سرکوب مادی، با دستورالعمل های دینی، کارگران و توده های زحمتکش را به پاداش اخروی و مزایای بهشت موعود در جهانی دیگر وعده می دهند و بدین وسیله بردگان “کار” را به تحمل شرایط موجود و صبر و بردباری در مقابل استثمارگران فرا می خوانند.
از طرف دیگر، همین مذهب به سرمایهداران می آموزد تا برای توجیه و سرپوش گذاشتن بر کل موجودیت استثمارگرانه شان کارهای” خیر” انجام دهند.
در همین جاست که نفش افیونی مذهب برای توجیه استثمار کارگران و توده های زحمتکش نمایان می گردد. و آنگونه که لنین می گوید: مذهب نوعی مخدر معنوی است که در آن برده های سرمایه، تصویر انسانی خود را غرق می کنند و خواست خود را برای زندگی ای که بیشتر شایسته انسان باشد، کنار می گذارد.(٣)
از این رو، مبارزه با مذهب نمی تواند جدای از مبارزه طبقاتی و نفی استثمار باشد. “سرکوب اقتصادی کارگران، لاجرم تمام انواع سرکوب سیاسی و تحقیر اجتماعی را پیش می کشد، تولید می کند، زندگی معنوی و اخلاقی توده ها را زوال می بخشد و تیره و تار می کند. کارگران شاید بتوانند درجه بیشتر یا کمتری از آزادی سیاسی برای مبارزه در راه اقتصادی خود به دست آورند، اما هیج میزان آزادی، آن ها را از شر فقر، بیکاری و سرکوب رها نمی کند، تا وقتی که قدرت سرمایه سرنگون شود”(۴)
مذهب سلاح تخدیر و ابزار معنوی اسارت کارگران توسط استثمارگران است. مذهب یکی از انواع سرکوب معنوی است که همه جا بر دوش کارگران و توده های مردم سنگینی می کند. لذا کمونیستها همواره باید علیه این ابزار تحمیق و سرکوب معنوی تودهها مبارزه کنند. با این وجود، مبارزه با ارتجاع دینی، سنن کهن و خرافات مذهبی، هرگز به معنای حذف فوری دین از جامعه، نیست. مذهب تنها با برافتادن نظام طبقاتی و در جریان یک کار پردامنه فرهنگی همراه با آن است که تدریجا محو خواهد شد. اما جدائی کامل دین از دولت، کوتاه کردن دست مذهب و دستگاه روحانیت از دولت نه فقط ممکن، بلکه ضرورتی چنان مبرم است که بدون آن حتا تحقق آزادی و دمکراسی ممکن نیست. این است رویکرد کمونیست ها نسبت به مذهب. لذا، در انقلاب پیش رو، آنچه که می بایست بر آن پای فشرد و همواره بدان تاکید کرد، در وهله نخست، جدایی کامل و بی قید و شرط دین از دولت است. از این رو سازمان فدائیان اقلیت به عنوان پیگیرترین مدافع آزادی و سوسیالیسم و مدافع پیگیر منافع کارگران و زحمتکشان، صریحا اعلام می دارد: “دولت مذهبی نافی هر گونه دمکراسی و آزادیست. لذا دین و دولت باید به طور کامل از یکدیگر جدا گردند. این بدان معناست که دین و مذهب باید امری خصوصی اعلام شود. دولت باید خود را از قید هرگونه دین و مذهبی رها سازد. هیچ دین و مذهبی مورد توجه دولت نباشد. هرگونه امتیاز برای یک مذهب خاص و انحصار مذهب رسمی، ملغا گردد. ایجاد محدودیتها و تضییقات علیه اقلیت های مذهبی موقوف شود. هرگونه کمکی از بودجه دولت به نهادهای مذهبی باید مطلقا ممنوع گردد. ذکر دین و مذهب افراد در اسناد و مدارک رسمی، باید منسوخ گردد. هرکس باید مختار و مجاز باشد که دین داشته باشد یا نداشته باشد. به دینی بگرود یا از آن روی برگرداند.
مدارس و آموزشگاهها باید مطلقا غیرمذهبی باشند. تدریس هرگونه امور دینی و انجام مراسم مذهبی در مدارس موقوف شود. مذهب و دستگاه روحانیت مطلقا هیچ گونه دخالتی در امور مدارس و برنامههای درسی و آموزشی نداشته باشند”.
آری، مذهب یک امر خصوصی است. این، رویکرد کمونیست ها نسبت به مقوله مذهب است. آیا این بدان معناست که کمونیست ها در مقابل مذهب و نقش افیونی آن در استثمار کارگران و توده های زحمتکش بی تفاوت بوده و سکوت اختیار می کنند؟ مسلما این چنین نیست. تا آنجا که به مبارزه طبقاتی ارتباط دارد، مبارزه با تمام خرافات مذهبی و افشای نقش مذهب در توجیه استثمار کارگران و زحمتکشان یکی از وظایف عاجل همه کمونیستها است. اما، از دیدگاه علمی مارکسیستی تا آنجایی که به دولت ارتباط دارد مذهب امری خصوصی است و دولت موظف است از همه آحاد جامعه مستثنا از اینکه چه دینی را برگزیده اند، مستثنا از اینکه کسی دین دارد یا اساسا بی دین است، به یک میزان از حقوق سیاسی، اجتماعی و امنیت فردی آنان دفاع و حمایت کند. هیچ دسته و گروهی حق ندارد به بهانه دفاع از مذهب و یا دفاع از آتئیسم با اقدامات تهدیدآمیز، آزادی بیان و انتقاد را در جامعه محدود کند. کمونیست ها برای تحقق این امر در جامعه مبارزه و پیکار می کنند.
بر کسی پوشیده نیست که دین از آغاز تا به امروز، در هاله ای از تقدس پیچیده شده است. دستگاه کلیسا، روحانیت و دولت های استثمارگر همواره جلوی نقد دین را گرفته اند. طی قرن های متمادی، کلیسا، مرتجعین دینی و روحانیت با تکیه بر تقدس دین و با اتهام “کفر”، “الحاد” و “محاربه با خدا و نمایندگان خدا” بی دینان و حتا منتقدین دین را به صلیب کشیده اند، شمع آجین کرده اند، سوزانده اند و در سیاهچال های مخوف خود آنان را به کام مرگ کشانده اند. حاکمان جمهوری اسلامی نیز، طی بیش از سه دهه با وضع ارتجاعی ترین قوانین دینی، خشن ترین شیوه های سرکوب، شکنجه، سنگسار و کشتار را علیه مخالفین و منتقدین نظام جمهوری اسلامی اعمال کرده اند. با توجه به مجموعه واقعیات موجود، این حقیقت برکسی پوشیده نیست که دین هرگز بر اساس حقانیت خود دوام و استمرار نیافته است. آنچه سبب تثبیت دین در جوامع بشری بوده است، نه حقیقت دین، بلکه عجز ، ناتوانی و اسارت انسان در دست نیروهای طبیعی و اجتماعی مسلط بر او و تقدس و خط قرمزهای ایجاد شده توسط طبقات فرمانروا، دولت ها، و تشکیلات روحانیت مرتجع بوده است، که هرگونه نقد دین را به بی رحمانه ترین شکل ممکن با مجازات مرگ پاسخ داده اند.
زمان آن فرا رسیده است که با سرنگونی جمهوری اسلامی و استقرار حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان، دین ازعرش به فرش بنشیند تا دین باوران و آتئیست ها در یک شرایط کاملا برابر روبه روی هم قرار گیرند. در حکومت شورایی، سلاح زنگ زده تکفیر و شمشیر برهنه الحاد، جایی برای ابراز وجود در جامعه نخواهد داشت. به جای تهدید، ارعاب و مرگ منتقدین مذهب، باید آزادی بیان، سلاح قلم و مبارزه ایدئولوژیک در جامعه تثبیت و جاری گردد. به همان میزان که دین باوران مجاز هستند با استفاده از آزادی بیان و سلاح قلم، خود و حقانیت دین را اثبات کنند، نیروهای چپ، سازمان های کمونیست، کارگران و زحمتکشان نیز مجاز هستند با سلاح قلم و مبارزه ایدئولوژیک، به مبارزه با خرافات دینی برخیزند و نقش افیونی دین را در استثمار و بهره کشی کارگران در معرض قضاوت همه آحاد جامعه بگذارند. این مهم میسر نیست، مگر با تحقق جدایی کامل دین از دولت و تبدیل دین به به امری خصوصی در زندگی افراد جامعه. این است جایگاه دین در حکومت شورایی و این است رویکرد کمونیست ها، کارگران و توده های استثمار شونده به مقوله دین و مذهب در جامعه و حکومت شورایی.
پی نویس ها:
۱- سخنرانی سروش در دانشگاه IIT با عنوان: عقل سلیم می گوید به اندیشه و اعتقاد یکدیگر حمله، توهین و تمسخر نکنیم.
سروش که خود ایدئولوگ و یکی از برپاکنندگان حاکمیت ارتجاع دینی در ایران و نیز یکی از مهره های اصلی سرکوب دانشگاه های کشور تحت عنوان “انقلاب فرهنگی” در اردیبهشت ماه ۵٩ بوده است، هم اکنون نیز در مقام یک “روشنفکر دینی” با توسل به حربه “توهین به اعتقادات مردم”، منتقدین مذهب و جمهوری اسلامی را تهدید کرده و می گوید: “اگر فردا ایران تغییری کرد و دوستان قصد بازگشت به کشور را داشتند، چگونه می توانند با مردمی که به اعتقاداتشان توهین کرده اند رودر رو شوند”. نگاه کنید به: تارنمای جرس ٢٩ بهمن ۱٣٩٠
٢- لنین: مقاله سوسیالیسم و مذهب
٣ – ایضا
۴ – ایضا
زحمتکشان با امید به دگرگونی زندگی اجتماعی، به استقبال نوروز میروند
زمستان به پایان میرسد و با چرخش فصول و فرا رسیدن بهار، قانون گریزناپذیر تغییر و ضرورت زایش نو از بطن کهنه، امید به دگرگونی زندگی اجتماعی و برقراری نظمی نوین را در دل تودههای مردم ایران زنده نگاه میدارد. با این امید و آرزو به فرارسیدن سالی متفاوت و متمایز از سالهای گذشته است که مردم ایران به استقبال نوروز میروند.
سالی که گذشت، از هرجهت برای مردم ایران سالی مشقتبار بود. در طول این یک سال، وضعیت مادی و معیشتی کارگران و زحمتکشان وخیمتر شد. آنچه که بر وخامت شرایط مادی و معیشتی تودههای زحمتکش در این یک سال افزود، سیاست اقتصادی نئولیبرال دولت بود.
سال ۹۰ در حالی آغاز گردید که عواقب آزادسازی قیمتها یا آنچه که دولت بر آن “هدفمندسازی یارانهها” نام نهاده است، آشکار گردید. بهای کالاها و خدمات مورد نیاز روزمره مردم، گاه به چند برابر افزایش یافت.
دولت که در زمستان سال ۸۹، بهای کالاهای حامل انرژی، آب، نان و برخی دیگر از کالاها را افزایش داده بود، بار دیگر در اوایل اردیبهشت ماه، مرحله جدیدی از افزایش قیمتها را به اجرا درآورد و بهای نان را مجددا ۲۵ درصد افزایش داد. بنابراین در فاصله کوتاهی از اجرای سیاست آزادسازی قیمتها، بهای انواع نان ۵ / ۳ تا ۵ برابر شد. نان تافتون از ۵۰ تومان به ۲۵۰ تومان رسید و بقیه انواع نان نیز با افزایشی در همین حدود روبه رو شدند. در حالی که هزینه هر فرد فقط از بابت نان در هر ماه به طور متوسط ۱۵ تا ۲۰ هزار تومان افزایش یافت، دولت تحت عنوان یارانه نقدی به هر نفر ۵ هزار تومان پرداخت که در ازای آن ، ۱۵ تا ۲۰ هزار تومان از مردم ازپس گیرد و کلاهبرداری دولت اسلامی را به همگان نشان دهد. پیامد سیاست دولت، موج جدید افزایش بهای گوشت، مرغ، تخممرغ، روغن و دهها کالای دیگر بود. در حالی که دولت برای فریب مردم ناآگاه ادعا میکرد که آزادسازی قیمتها منجر به افزایش نرخ تورم نخواهد شد، مرکز آمار در اردیبهشت ماه خبر از یک تورم ۱۶ درصدی و در مقایسه با اردیبهشت ماه سال ۸۹، تورم ۲۶ درصدی داد. اما توقفی بر افزایش قیمتها نبود. تیر ماه با یک موج گستردهتر افزایش قیمت کالاها همراه بود. محصولات لبنی ۱۵ تا ۱۷ درصد، هر لیتر روغن نباتی ۵۰۰ تومان، ماکارونی، مواد شوینده و غیره ۲۰۰ تومان، و اجاره بهای منازل ۲۰ درصد افزایش یافتند. کرایه تاکسی بار دیگر ۱۵ درصد افزایش یافت، بلیتهای مترو نیز مجددا افزایش یافتند و این افزایش در آن حد بود که بلیت تک نفره سه برابر شد.
نارضایتی مردم از این موج افسار گسخته افزایش بهای کالاها، دولت را واداشت که برای مهار نارضایتی و اعتراض، به واردات گسترده کالاهای مورد مصرف روزانه و اعمال کنترل شدید بر فروشندگان متوسل گردد. اما این اقدام دولت فقط میتوانست تأثیر تخفیفدهندهی کوتاه مدتی داشته باشد و نمیتوانست روند عمومی اوضاع اقتصادی را که متضمن کاهش ارزش ریال و افزایش بهای کالاها در نتیجه سیاست اقتصادی دولت بود، سد کند.
تا اوایل دی ماه، یعنی یک سال پس از آزادسازی قیمتها، دیگر روشن شده بود، ریال متجاوز از ۶۰ درصد ارزش خود را از دست داده است. بهای طلا، سکه و ارزهای بینالمللی به سرعت در حال افزایش بود. بهای دلار که در اوایل سال جاری ۱۱۰۰ تومان بود، تا دی ماه به ۱۸۰۰ تومان افزایش یافت. دولت تلاش کرد مصنوعاً جلو سقوط آزاد ارزش ریال را بگیرد، میلیاردها دلار، طلا و سکه به بازار ریخت، اما نتیجهای در پی نداشت. توسل به زور نیروی سرکوب پلیس و دستگاه امنیتی هم نتیجهای به بار نیاورد. عوامل اقتصادی و غیر اقتصادی دیگری، روند سقوط ارزش ریال و در نتیجه افزایش قیمتها و نرخ تورم را تسریع میکرد.
همانگونه که همگان آگاهند، معضل اقتصاد سرمایهداری ایران فقط یک تورم مزمن نیست، بلکه رکود مزمن نیز هست. به ویژه از سال ۸۷، تحت تأثیر بحران اقتصادی جهان این رکود به مرحلهای رسید که نرخ رشد تولید ناخالص داخلی به طور مطلق سقوط کرد. در سال جاری، سیاست آزادسازی قیمتها و ورشکستگی تعدادی از مؤسسات تولیدی کوچکتر، به همراه کاهش ظرفیتهای تولیدی در مؤسسات بزرگتر، این رکود را عمیقتر کرد. از اردیبهشت ماه سقوطهای پی در پی بورس اوراق بهادار آغاز گردید. در ۱۱ اردیبهشت شاخص بورس با کاهش ۵ / ۲ درصدی روبرو گردید، که گفته شد بالاترین کاهش در فعالیت ۴۵ ساله بورس بود. ارزش کل شرکتهای بورس از ۱۲۸ هزار میلیارد تومان به ۱۱۸ هزار تومان کاهش یافت. موج بعدی این سقوط بورس از اوایل مهر ماه آغاز گردید که همچنان ادامه دارد. با سقوط پی در پی بهای سهام، سرمایههای پولی سرگردانی که تاکنون از طریق دلالی و قماربازی مشغول سوداندوزی بودند و از خصوصیسازیهای دولتی بهرهمند میشدند، به بورسبازی در بازار طلا و ارز روی آوردند. بهای طلا و ارز پی در پی افزایش یافت و بالاخره خبر تحریم نفتی و بانکی شوک نهایی را وارد آورد. در فاصله چند روز بهای کالاهای وارداتی حدوداً ۵۰ درصد افزایش یافت. گوشت گوسفندی به ۱۹ هزار تومان در هر کیلو رسید. در مجموع بهای گوشت ۴۰ درصد، روغن ۵۰ درصد و بقیه کالاها بین ۲۰ تا ۴۰ درصد افزایش یافت. اکنون دیگر مردمی که از این گرانی وحشتناک دچار هراس شده بودند، برای خرید کالاهایی که ساعت به ساعت بهای آنها افزایش مییافت به سوی فروشگاههای مواد غذایی یورش بردند، تا لااقل یک هفته دیگر ناگزیر نشوند همان کالاها را با ۲۰ درصد افزایش بها بخرند. اکنون نرخ تورم به درجهای افزایش یافته است که منابع آماری رسمی دولت از دی ماه، دیگر نرخ تورم را اعلام نکردهاند. اما منابع غیر رسمی دولتی نرخ تورم امسال را در دی ماه ۴۰ درصد اعلام کردند. اگر همین رقم را که در هر حال به واقعیت نزدیک است، نرخ تورم سال جاری بدانیم، به این معناست که کارگران و حقوقبگیرانی که درآمد ثابت ماهیانهای دارند، ۴۰ درصد قدرت خرید خود را در طول یک سال از دست دادهاند و فقیرتر شدهاند. دولتی که به حسب عوامفریبی و دروغپردازی اسلامیاش ادعا میکرد که برای برقراری “عدالت” و گرفتن یارانه از ثروتمندان و دادن آن به مردم فقیر و زحمتکش، “هدفمندسازی یارانه” را به مرحله اجرا درمیآورد، حالا پس از گذشت یک سال، فقرا را فقیرتر و بخش بزرگتری از مردم را به زیر خط فقر رانده است. لذا اکثریت بسیار بزرگی از مردم ایران در حالی امسال به استقبال عید نوروز میروند که جیببشان خالیتر از همیشه است و بیش از هر سال دیگر، به جای شادی عید، دغدغه چگونگی تامین هزینههای آن را دارند. البته این را هم باید افزود که اگر رژیم پاسدار سرمایه و مذهب، اکثریت بسیار بزرگ مردم ایران را به فقری کمرشکن محکوم کرده است، وظیفه خود را در ثروتمندتر سازی سرمایهداران به خوبی انجام داده و ثروتمندان، ثروتمندتر شدهاند. یک نمونه آن هم که در نتیجه کشمکشها و رقابتهای درونی باندهای فاسد حکومت برملا گردید و هنوز هم به اصطلاح دادگاه آن در جریان است، نشان داد که چطور سرمایهداری که از حمایت دار و دسته احمدینژاد برخوردار بود، توانست در دوره زمامداری همین آقای احمدینژاد سرمایه ۲۰ میلیونیاش را به ۴۷۰۰ میلیارد تومان افزایش دهد و مالک ۳۹ کارخانه و مؤسسه خدماتی گردد که تعدادی از آنها را دولت تحت عنوان خصوصیسازی مؤسسات دولتی، به بهای نازلی به وی منتقل کرده است. این البته فقط یک نمونه از صدها نمونهای است که به قول حتا برخی خبرگزاریهای رژیم در خانههای ده میلیارد تومانی زعفرانیه تهران زندگی میکنند. اما تودههای کارگر و زحمتکش مردم ایران فقط از تورم افسارگسیخته در این یک سال در رنج نبودهاند، سیاست اقتصادی دولت و تشدید رکود و بحران اقتصادی به افزایش تعداد بیکاران منجر شده است. در سالی که گذشت، دهها و صدها هزار کارگر شغل خود را از دست دادند و بیکار شدند. علاوه بر این حدود ۵ / ۱ میلیون تن از جوانان که برای نخستین بار به بازار کار روی آوردند اکثریت بسیار بزرگ آنها نتوانستند کاری پیدا کنند. احمدینژاد در کنار دیگر دروغپردازی و عوامفریبیهایش ادعا کرده بود که در سال ۹۰، ۵ / ۲ میلیون شغل جدید ایجاد خواهد شد و تا سال ۹۲، بیکاری از ایران ریشهکن میشود. اما تا جایی که روشن شده است، نه فقط این ادعا، پوچ از کار درآمد، بلکه جمعیت بزرگ بیکاران در سال ۹۰ به حدود ۸ میلیون افزایش یافت.
اما افزایش تورم و بیکاری، تشدید فقر و عمیقتر شدن شکاف فقر و ثروت، تنها دستاورد جمهوری اسلامی برای تودههای زحمتکش مردم ایران در این یک سال نبود. تشدید اختناق و سرکوب، بازداشت و حبس فعالان کارگری، زنان و معلمان، روزنامهنگاران، هنرمندان، اعدام مخالفان سیاسی به ویژه در بلوچستان و خوزستان، تشدید اقدامات زنستیزانه از طریق طرحهای ارتجاعی موسوم به تک جنسیتی و تفکیک جنسیتی، تشدید اقدامات امنیتی در دانشگاهها، افزایش زندانیان سیاسی، افزایش روزافزون اعدام برای جرائم عادی، از دیگر اقدامات جمهوری اسلامی در طول این یک سال بود.
رژیم جمهوری اسلامی تمام روشهای وحشیگری و سرکوب را به کار گرفت، تا مانع از ادامهی مبارزات علنی و مستقیم تودههای مردم ایران گردد. گرچه این مبارزات در قیاس با سال قبل از آن، محدودتر بود، اما به اشکال مختلف و از جمله شکلهای تعرضی که برجستهترین نمونه آن تظاهرات گسترده مردم ارومیه و تعداد دیگری از شهرهای آذربایجان بود، ادامه یافت. کارگران در دهها مورد به اعتصاب، تجمع و تظاهرات روی آوردند. اعتصاب، راهپیمایی، تظاهرات و اعتراض گسترده هزاران کارگر پتروشیمیهای منطقه ویژه اقتصادی ماهشهر در فروردین ماه که ۱۱ روز به طول انجامید، برای برچیدن شرکتهای پیمانکاری و ادامه آن در مهر ماه در اعتراض به عدم اجرای توافق صورت گرفته در فروردین ماه، برجستهترین اعتراض و مبارزه کارگری سال ۹۰ بود. تظاهرات کارگران کارخانههای نساجی کاشان، مخابرات راه دور شیراز، نساجی مازندران، تجمعات اعتراضی پرستاران بیمارستان شریعتی، تجمع چندین روزهی آموزشیاران نهضت سوادآموزی، معلمان حقالتدریسی و شرکتی، نمونههای دیگری از این مبارزات مردم ایران بود.
رژیم جمهوری اسلامی که در این یک سال تمام ابزار و امکانات خود را برای تشدید اختناق و سرکوب به کار گرفت، حتا نتوانست یکی از بحرانهای درونی خود را لااقل تخفیف دهد.
در فروردین ماه بود که نزاع احمدینژاد و خامنهای بر سر عزل و نصب وزیر اطلاعات علنی گردید. تضادها و بحرانهای حادی که رژیم با آنها روبروست و قادر به حل آنها نیست، نه فقط مانع از آن میگردد که بتواند اختلافات درونیاش را تخفیف دهد، بلکه همین تضادها و بحرانها، پیوسته به اختلافات جدیدی میانجامد، تا جایی که احمدینژاد، این چاکر خامنهای هم که کسی تصور نمیکرد، روزی مستقیماً به مخالفت علنی با ارباب خود برخیزد، او هم علیه خامنهای شورش کرد. جمهوری اسلامی که هنوز از عواقب تصفیه جناح موسوم به اصلاحطلب رهایی نیافته بود، حالا درگیر نزاع گستردهای در میان اصولگرایان شده بود. باندهای مختلف اصولگرا به جان یکدیگر افتادند و ارگانهای دولتی به مقابله و رودررویی با یکدیگر برخاستند. نزاع مجلس و دولت بر سر ادغام وزارتخانهها و عزل و نصب وزرا، تهدیدهای پی در پی مجلس برای به محاکمه کشیدن احمدینژاد، بی توجهی قوه اجرایی به مصوبات مجلس، کشف یک جریان جدید منحرف در هیئت دولت، افشاگری فساد مالی باندها علیه یکدیگر، بازتاب از هم پاشیدگی درونی هیئت حاکمه و اختلافات لاینحل آن بود.
در یک سالی که گذشت، جمهوری اسلامی باز هم نشان داد که نه فقط قادر به حل هیچیک از بحرانهایی که آفریده نیست، بلکه وظیفه دیگری جز تشدید این بحرانها ندارد.
جمهوری اسلامی، اما فقط با بحرانهای متعدد و لاینحل داخلی روبرو نیست. عرصهی سیاست خارجی جمهوری اسلامی در سال ۹۰ بحرانیتر از هر سال دیگر بود. جمهوری اسلامی در نتیجهی سیاست ماجراجویانه و توسعه طلبانه پان اسلامیستی، تقریباً با عموم دولتهای منطقه، مناسباتی خصمانه دارد و تنها استثنا در این میان دولت سوریه است. ادامه مخاصمات با قدرتهای اروپایی و آمریکا برای کسب سرکردگی در منطقه و ادامهی غنیسازی اورانیوم، به همراه گرایش روزافزون به میلیتاریسم، به تشدید منازعات و تحریمها انجامیده است. در سال ۹۰ قدرتهای اروپائی و آمریکا فشار به جمهوری اسلامی را تشدید کردند. محکومیت پی در پی جمهوری اسلامی در سازمان ملل بر سر مسایل مختلف، از جمله تروریسم، نقض حقوق بشر، فعالیتهای هستهای و غیره، اقداماتی جدید برای تشدید فشارها و درگیرها بود. پیامد این تشدید منازعات، تحریم خرید نفت و نیز تحریم بانک مرکزی و بانک تجارت بود که نه فقط عواقب غیر قابل انکاری بر اوضاع اقتصادی در ایران و عمیقتر شدن بحران خواهد داشت، بلکه به ویژه از این جهت حائز توجه جدیاند که در واقع آخرین مرحله در اعمال تحریمهای اقتصادی محسوب میگردند. از همین رو چنانچه این تحریمها نتوانند به نتیجهای برای حصول به توافق بیانجامند، یک گام شرایط را به درگیری نظامی نزدیکتر کرده و احتمال وقوع درگیری نظامی را افزایش داده اند.
بنابراین سال ۹۰ در حالی به پایان میرسد که جمهوری اسلامی در تمام عرصههای سیاست داخلی و خارجی با بحرانهایی حادتر و ژرفتر از سالهای گذشته روبروست. این بحرانها که بیانگر تشدید تضادها به ویژه در عرصههای اقتصادی – اجتماعی و سیاسیست و شکست تمام سیاستهای جمهوری اسلامی را منعکس میسازند، ضرورتا به تشدید مبارزه طبقاتی در سال جدید خواهد انجامید و تودههای وسیعتری از کارگران و زحمتکشان به عرصه مبارزه آشکار و مستقیم با رژیم روی خواهند آورد. تنها این مبارزه و تشدید آن برای سرنگونی جمهوری اسلامی قادر است، تودههای وسیع مردم ایران را از فجایعی که رژیم به بار آورده است، نجات دهد و سال ۹۱ برای مردم ایران سالی متمایز از سالهای گذشته باشد. با آرزوی پیروزی برای تودههای کارگر و زحمتکش، سال نو را به مردم ایران تبریک میگوییم.
شرکتهای پیمانکاری و یکسال پیکار طبقاتی کارگران پتروشیمی
درست یکسال از اعتصاب یکپارچه کارگران پتروشیمی تبریز که در روز هفتم اسفند ۸۹ آغاز شد و پس از یازده روز قرین پیروزی گردید میگذرد. اعتصاب پتروشیمی تبریز که با خواست محوری حذف شرکتهای پیمانکاری و انعقاد قرارداد مستقیم با پتروشیمی شکل گرفت، سرفصل جدیدی در مبارزات کارگران پتروشیمی گشود و به سرعت به پتروشیمیهای منطقۀ اقتصادی ماهشهر تسّری یافت. در آخرین روزهای پایانی سال ۸۹، نخستین اعتصاب کارگران پتروشیمی بندر امام با همان خواست اصلیِ برچیده شدن شرکتهای پیمانکاری و انعقاد قرارداد مستقیم آغاز گردید که در بیستم فروردین سال ۹۰ نیز ادامه یافت. اعتصاب کارگران پتروشیمی بندر امام، مورد حمایت کارگران سایر پتروشیمیهای منطقه اقتصادی ماهشهر قرار گرفت و به فاصله کوتاهی کارگران پتروشیمی امیرکبیر، تندگویان، اروند، مارون، غدیر، کارون و برخی دیگر از مجتمعهای پتروشیمی به اعتصاب پیوستند. اعتصاب بزرگ و یکپارچه کارگران پتروشیمی، برغم تمام موانع و تهدیدها، دوهفته به طول انجامید. مدیریت شرکت مهلت خواست و وعده داد که به خواست کارگران رسیدگی کند. این وعده اما صرفاً برای خرید وقت بود. مدیریت در پی آن بود که کارگران را فرسوده و خسته کند، اتحاد آنان را از هم بهپاشاند و کارگران را از ادامه اعتصاب بازدارد. در این اعتصاب گرچه کارگران امتیازاتی کسب کردند اما خواست اصلی آنها یعنی حذف شرکتهای پیمانکاری و انعقاد قرارداد مستقیم پذیرفته نشد. سوم مهرماه کارگران پتروشیمی بندرامام، وارد اعتصاب دیگری شدند. این اعتصاب نیز بهرغم تهدید و تطمیع برخی از کارگران و بهرغم اعمال فشار و ترفندهای نفاق افکنانه مدیریت به منظور جلوگیری از اعتصاب و ادامه آن، دوهفته ادامه یافت. در این اعتصاب نیز کارگران امتیازات دیگری به دست آوردند، اما در مورد خواست اصلی کارگران، مدیریت بازهم مهلت خواست و از پذیرش خواست کارگران طفره رفت! مدیریت پتروشیمی بندرامام و حامیان و همدستان وی، چه در حین اعتصاب یا در فواصل آن و چه بعد از اعتصاب ، مکرر مهلت خواسته بودند که خواست کارگران را از نزدیک مورد بررسی و رسیدگی قرار دهند و قولهائی نیز در این زمینه به کارگران داده بودند، اما سرانجام به کارگران گفته شد که عملی شدن این خواست فراتر از حد پتروشیمیهاست و باید در سطح “کلان” تصمیمگیری شود! در عین حال چنین وانمود شد که مدیریت و مقامات بلند پایۀ دولتی در ماهشهر با معاون وزیر نفت در حوزه پتروشیمی در تهران سرگرم گفتگو هستند تا راه حلی پیدا کنند. کارگران پتروشیمی که به وعدههای دروغین مدیریت پیبرده و هیچ اعتمادی به آن وعوامل حکومتی نداشتند، در همان حال که به اعتصاب مهرماه خود پایان میدادند، اعتصاب دیگری را تدارک میدیدند. بدینسان پتروشیمی در عین آنکه امتیاز میگرفت، خود را برای قبولاندن خواست اصلی بر کارفرما آماده میکرد. مهلت دوماهه بعدی هم پایان یافت، از طرف مدیریت شرکت اما هیچ اقدامی پیرامون پذیرش خواست کارگران صورت نگرفت. باردیگر زمزمه اعتصاب در تمام پتروشیمیهای منطقه اقتصادی ماهشهر بلند شد. کارگران پیمانی خواستار حذف شرکتهای پیمانکاری و افزایش دستمزد بودند. وقتی که آنها هشدار دادند چنانچه مدیریت به خواست کارگران رسیدگی نکند و دستمزدها را افزایش ندهد، روز ۲۰ دی کارگران در تمام پتروشیمیهای منطقه دست به اعتصاب و تجمع سراسری خواهند زد، مدیریت در تمام پتروشیمیهای منطقه دچار وحشت و سراسیمگی شد. اینبار، نه مدیریت پتروشیمی بندرامام، بلکه رئیس مجموعۀ پتروشیمیهای منطقه اقتصادی ماهشهر، همراه با رئیس اداره کار ماهشهر با نمایندگان کارگران وارد گفتگو شدند. در این اجلاس که در تاریخ ۱۸ دی و در اداره کار ماهشهر برگزار گردید، نمایندگان کارگران بار دیگر بر حذف شرکتهای پیمانکاری پافشاری نموده و خواستار افزایش دستمزد و رفع تبعیض میان کارگران رسمی و پیمانی شدند. گرچه در مورد حذف شرکتهای پیمانکاری چیزی بیشتراز وعدهی توخالی به کارگران داده نشد، اما نتایج این جلسه، کسب امتیازات مهم دیگری به سود کارگران بود. کارفرما پذیرفت مبلغ صدهزار تومان به دستمزد ماهانه کارگرانی که دستمزد پایه آنان تا ۶۰۰ هزار تومان میرسد، اضافه کند. سوای این امتیاز مهم، کارگران در پرتو اتحاد و همبستگی خود توانستند حق بدی آب و هوا و حق استفاده از بیمارستانهای صنایع پتروشیمی را نیز بدست آورند. بهرغم کسب تمام این امتیازات که در جای خود برای کارگران بسیار مهم بود و مهم است اما خواست اصلی کارگران پیمانی پتروشیمی بی پاسخ ماند و صاحبان صنایع پتروشیمی یا به تعبیر دیگر کل سرمایهداران زیر بار آن نرفتند. اگرچه شرکتهای پیمانکاری در صنایع پتروشیمی بسیار فعال هستند و کارگران پتروشیمی پیشگام پیکار طبقاتی کارگران برای برچیدن شرکتهای پیمانکاری میباشند، اما دامنه فعالیت و حیطه عمل این شرکتها تنها به پتروشیمی محدود نمیشود. سالهاست که این شرکتهای واسطه و دلال که دولت از آنها به عنوان “شرکتهای پیمانکاری برای تأمین نیروی انسانی” یاد میکند، نه فقط در صنایع پتروشیمی، بلکه در تمام صنایع، از جمله در صنعت نفت و گاز، ماشین سازی، هواپیمائی و سایر بخشها و صنایع فعالاند. در این شرکتها هیچگونه نرم و ضابطهای جز خواست و ارادۀ کارفرما، بر شرایط کار حاکم نیست. قراردادهای موقت و سفید امضا وسیعاً رایج است. هیچگونه تضمینی برای تمدید قرارداد و ادامه کاری وجود ندارد. در حالیکه ساعات کار کارگران بیشتر است، دستمزدهای کمتری و البته با تأخیر زیاد دریافت میکنند. کارگران پیمانی از تمام مزایای کارگران با قرارداد مستقیم محروماند. گاه حتی از بیمههای اجتماعی و حقوق اولیه درمانی نیز محروم و بیبهرهاند و فشار کار و استثمار بسیار بالاست. اکنون بخش اعظم کارگران که گاه تا دو سومِ کارگران این صنایع را تشکیل میدهند، کارگران پیمانی هستند. این کارگران در عین آنکه به خشنترین شکل ممکن استثمار میشوند، اما دریافتی آنها گاه حتی دو تا دو و نیم برابر کمتر از کارگران قرارداد مستقیم است. شرایط کار در مورد این گروه عظیم از کارگران به حدی سخت و دشوار و بیحقوقی و استثمار به حدی است که حتی در رسانههای رسمی حکومتی نیز آن را به “برده داری مدرن”! تشبیه کردهاند.
بنابراین روشن است که، شرکتهای پیمانکاری و خواست برچیده شدن آنها صرفاً در حد صنایع پتروشیمی و صاحبان آن که در برابر خواست کارگران پیمانی مقاومت میکنند نیست. این مسأله کل مؤسسات و صنایع اعم از دولتی یا غیر دولتی را در برمیگیرد. بدیهیست که خواست برچیده شدن شرکتهای پیمانکاری خواست تمام کارگران پیمانی در سراسر ایران است. کارگران پتروشیمی پرچمدار و پیشگام این مبارزهاند. با اعتراضات و اعتصابات گسترده کارگران پتروشیمی، زمینه اعتراضات گستردهتر کارگران برای برچیده شدن شرکتهای پیمانکاری، بیش از پیش در حال فراهم شدن است. صرف نظر از اعتراضات پیشین کارگران صنایع ماشین سازی از جمله کارگران ایران خودرو برای حذف شرکتهای پیمانکاری، اما با پیکار طبقاتی کارگران پتروشیمی و استمرار مبارزۀ آنان برای حذف این شرکتها، اعتراضات کارگری حول این خواست، پیوسته در حال گسترش است و به تدریج به تمام صنایع و واحدهای صنعتی تعمیم مییابد. غیر از پتروشیمی که از لحاظ اقتصادی نقش بسیار مهمی در اقتصاد جمهوری اسلامی ایفا میکند، در صنعت نفت نیز که کلیدیترین مرکز اقتصادی و صنعتی و شریان حیاتی جمهوری اسلامیست، دهها هزار کارگر تحت پوشش همین شرکتهای پیمانکاری هستند و از تبعیض و بی حقوقی رنج میبرند. نارضایتی و روحیه اعتراضی در میان کارگران پیمانی صنعت نفت کمتر از کارگران پتروشیمی نیست! و هر آینه ممکن است جرقهای از جرقههای پی در پی پتروشیمی، نفت را نیز مشتعل سازد و حریقی بزرگ برپا کند. حریق نفت را به سادگی نمی توان خاموش ساخت چرا که تمام اقتصاد جمهوری اسلامی را فلج میسازد وممکن است کل نظام حاکم را در شعله های خود خاکستر کند.
دولت سرمایهداری حاکم نیز البته از این موضوع غافل نیست. برعکس تمام تلاش خود را به کار بسته است و به کار میبندد که با حصارکشی، حریم نفت را از شعلههای آتش مصون نگاه دارد.
دولت جمهوری اسلامی بنا به هر ملاحظاتی اگرچه در سال ۸۴ حذف شرکتهای پیمانکاری را تصویب نمود، اما این مصوبه هیچگاه اجرائی نشد. کارگران پیمانی نیز گرچه در طول این سالها برای حذف این شرکتها مبارزه نموده و اعتراضاتی را نیزسازمان دادهاند، اما خطر اعتراضات و اعتصابات گستردۀ کارگران پیمانی هرگز تا بدین حد که بعد از اعتصابات کارگران پتروشیمی جدی شده، جدی نبوده است. اعتصابات بزرگ در پتروشیمی تبریز و پتروشیمیهای منطقه اقتصادی ماهشهر و استمرار اعتراض هزاران کارگر این پتروشیمیها، نه فقط میتواند منشأ اثر اعتصابات گستردهتر در تمام پتروشیمیها در سراسر ایران شود و کل این بخش را به تعطیلی بکشاند، بلکه قبل از آن و مهمتر از آن میتواند به نزدیکترین صنعت مرتبط با آن یعنی صنعت نفت نیز سرایت کند. این موضوع، اکنون نه فقط یک احتمال، بلکه به خطری واقعی تبدیل شده است. خطری که درست بیخ گوش رژیم قرار گرفته است. بنابراین پیش از آنکه دهها هزار کارگر پیمانی نفت به تأسی از کارگران پتروشیمی به اعتصاب روی آورند و “آرامش” نسبی کنونی نفت را برهم زنند و لایه خاکستری که روی آتش را پوشانده است کنار بزنند، سرمایهداران و دولت آنها باید راه چاره و ترفند دیگری پیدا کنند و راه اعتراضات کارگری حول خواست حذف شرکتهای پیمانکاری و گسترش مبارزات کارگری را سد کنند!
درست در چنین لحظاتیست که دولت و هیأت وزیرانش فسخ قراردادهای منعقد شده میان دستگاههای اجرائی و شرکتهای پیمانکاری را تصویب و برای آن ضربالاجل ۱۵ روزه تعیین میکند. برطبق مصوبه هیأت وزیران و ابلاغیهای که سوم بهمن ماه انتشار یافت، همه دستگاههای اجرائی مکلف شدهاند قراردادهای منعقد شده با شرکتهای پیمانکاری برای تأمین نیروی انسانی را، ظرف پانزده روز پس از ابلاغ مصوبه (۱۶/۱۱/۹۰) فسخ کنند و با کارکنان شرکتی، به طور مستقیم قرارداد ببندند. این مصوبه، به استثناء نهادها و مؤسساتی که زیر نظر مستقیم خامنهای اداره میشوند، همه دستگاههای اجرائی و کلیه وزارتخانهها و مؤسسات دولتی، منجمله وزارت نفت، نیرو، صنعت و معدن، شرکت ملی نفت ایران، شرکتهای دولتی، سازمان گسترش و نوسازی صنایع و امثال آن را در بر میگیرد.
با صدور این ابلاغیه، کارگران پیمانی پتروشیمی، خصوصاً کارگران پتروشیمیهای منطقه اقتصادی ماهشهر که اعتصابات و مبارزاتشان در تصویب و اعلام این مصوبه مؤثر بود، دریچهای به سود تعقیب و پیگیری خواست محوری خود گشوده یافتند. در عمل اما وقتی که دیدند پس از پایان ضربالاجل، بحثی از انعقاد قرارداد مستقیم در میان نیست، راه دیگری جز ادامه مبارزه و سازماندهی یک اعتصاب جدید نداشتند. اکنون علیرغم آنکه در مورد حذف شرکتهای پیمانکاری در سطح “کلان” تصمیمگیری شده و دولت ابلاغیه رسمی صادر کرده بود، اما مدیریت پتروشیمیهای منطقه ماهشهر باز هم از انعقاد قرارداد مستقیم با کارگران امتناع ورزید و زیر بار آن نرفت. در توجیه تداوم پیمانکاری هزاران کارگر پتروشیمی و عدم انعقاد قرارداد مستقیم با آنها،این بار ادعای جدید و عجیب و دروغ شاخداری مطرح شد که خشم و تعجب توأم با انزجار کارگران را برانگیخت. به کارگران چنین گفته شد که “کلیه پیمانکارانی که در پتروشیمی بندر امام کار میگیرند و با پتروشیمی قرارداد میبندند، تمامی پرسنل خود را از بیرون همراه خود وارد میکنند و پس از پایان قرارداد ، آنها را مجدداً یا با خود از شرکت میبرند و یا اخراج میکنند و به همین دلیل این کارگران (یعنی کارگران پیمانی پتروشیمی بندر امام) مشمول بخشنامه دولت نمیشوند”!
این دروغ بزرگ در حالی مطرح میشد که برطبق اسناد و مدارک قانونی، تمامی کارگران پیمانی در پتروشیمی بندر امام و سایر پتروشیمیهای منطقه ماهشهر، همگی از ۱۰ الی ۲۰ سال سابقه کار مستمر در پتروشیمی دارند و در طول این سالها به رغم آنکه ممکن است پیمانکاران عوض شده باشند، اما کارگران به طور ثابت بر سرِ کارهای معین خود باقی ماندهاند و بطور مستمر از حقوق آنها بابت بیمه و مالیات کسر شده است که لیست این پرداختها نیز در سازمان تأمین اجتماعی و ادارۀ دارائی موجود است. مذاکرات نمایندگان کارگران با مسئولین اداری و مدیریت برای اجرای ابلاغیه دولت به نتیجه نرسید. در این مذاکرات تازه مشخص شد که ابهامات بسیار زیادی چه در مورد حذف شرکتهای پیمانکاری و چه در زمینه انعقاد قرارداد مستقیم و ادامه کاری کارگرانی که تحت پوشش این شرکتها مشغول به کار بودهاند وجود دارد. کارگران پتروشیمی برای تحقق خواست خود و انعقاد قرارداد مستقیم، راه دیگری نداشتند جز آنکه به نیروی اتحاد و اعتصاب سراسری خود روی آورند و اعلام کردند که از روز ۲۳ بهمن در تمام پتروشیمیهای منطقه ماهشهر دست به اعتصاب خواهند زد.
وحشت دولت و سرمایهداران از اعتصاب سراسری در پتروشیمیهای منطقه اقتصادی ماهشهر سبب گردید که مدیریت شرکت دو روز قبل از آغاز اعتصاب، با وعده دیگری تحت عنوان پرداخت” پاداش سالانه نفت” به کارگران پیمانی به میدان آید. گرچه از میزان این پاداش و چند و چون عملی شدن آن هنوز اطلاعی در دست نیست، اما این وعدۀ مدیریت را سوای جنبۀ وقت کشی و سرگردانی کارگران، چنانچه متحقق گردد، باید کسب امتیاز دیگری به سود کارگران به حساب آورد و همین موجب شد که کارگران اعتصاب ۲۳ بهمن خود را به تعویق اندازند.
تعویق اعتصاب در پتروشیمی اما به معنای پایان اعتصاب و پایان مبارزه برای حذف قطعی شرکتهای پیمانکاری و انعقاد قرارداد مستقیم نبود و نیست. بهرغم حذف کاغذی شرکتهای پیمانکاری، در عمل اما سرمایهداران همچنان دستمزدهای بسیار کمتر و ناچیزتری به کارگران پیمانی میپردازند و این گروه بسیار بزرگ کارگران از مزایای کارگران با قرارداد مستقیم محروماند. گرچه دولت به اجبار و در اثر مبارزات مستمر کارگران به ویژه کارگران پتروشیمی به سمت حذف شرکتهای پیمانکاری – ولو تا کنون در روی کاغذ – سوق داده شده ، اما با توسل به ترفندهای دیگری، بی حقوقی و تبعیض علیه کارگران پیمانی را تداوم بخشیده است و وضعیت استخدامی و آیندۀ شغلی صدها هزار کارگر پیمانی را در ابهام فرو برده است. سخنان وزیر نفت،یعنی وزیر وزارت خانه ای که صنایع پتروشیمی نیز زیرنظر آن اداره می شود، پیرامون نحوه برخورد با کارگران پیمانکاری دلیل روشنی بر همین مدعاست. رستم قاسمی وزیر نفت جمهوری اسلامی، تنها چند روز پس از ابلاغیۀ هیأت وزیران گفت: “تمام نیروی انسانی پیمانکار در صنعت نفت تا پایان سال تعیین تکلیف میشوند”! شایان ذکراست که در صنعت نفت علاوه بر ۹٠ هزارکارگر رسمی، بیش از ۱۶۰ هزار کارگر زیر پوشش شرکتهای پیمانکاری مشغول به کار هستند. وزیر نفت رژیم در مورد این نیروها گفت: در ۵ – ۴ سال گذشته ۷۰ تا ۸۰ هزار نفر نیروی پیمانکاری به نیروهای صنعت نفت افزوده شده است که باید هرچه سریعتر به تعیین وضعیت این نیروها رسیدگی شود! و چنین اضافه نمود که “بخشی از نیروهای انسانی صنعت نفت مازاد است”!
وزیر نفت با این سخنان خود در واقع به تمام کارگران پیمانی اعم از کارگران پیمانی در نفت،گاز، پتروشیمی ویا کارگران سایرشرکت های تابعه وزارت نفت چنین پیام می دهد که یا باید به وضعیتی مشابه وضعیت موجود تن دهند و یا باید در انتظاراخراج وبیکاری و وضعیت فلاکتبارتری باشند. وزیر نفت که از رسیدگی به وضعیت هزاران کارگر پیمانی و تعیین تکلیف با این نیروها سخن گفت، در مورد انعقاد قرارداد مستقیم با این دسته از کارگران هیچ حرف مشخص و روشنی نزد اما همین قدر روشن ساخت که انعقاد قرارداد مستقیم،نه فقط شامل حال تمام کارگران پیمانی صنعت نفت نخواهد شد بلکه تنها مشمول کارگرانی که در سکوهای نفتی مشغول به کارند و آن هم نه تمام این کارگران بلکه فقط بخشی از این کارگران که حداقل دارای مدرک تحصیلی فوق دیپلم هستند، خواهد شد. رستم قاسمی، در بارۀ وضعیت استخدامی سایر نیروهای صنعت نفت که به زعم وی “وضعیت آنها قابل تبدیل از پیمانکاری به قرارداد مدت معین نیست” گفت: در هر شرکتی باید تعاونیهائی تشکیل داد و این نیروها در آن تعاونیها عضو شوند”! نام برده با اشاره به اینکه دولت طرح تشکیل تعاونیها در شرکتهای زیر مجموعه صنعت نفت را در دست تصویب دارد گفت “با این تعاونیها به صورت ترک تشریفات قرارداد میبندیم و دیگر بکارگیری و ادامه فعالیت نیروی انسانی به صورت پیمانکار در صنعت نفت وجود ندارد”. سوای ابهامات متعددی که در حرفهای وزیر نفت وجود دارد و ظاهراً این طور به نظر میرسد که دولت درنظردارد شرکتهای به اصطلاح تعاونی را جایگزین شرکتهای پیمانکاری نماید و یا به عبارت دیگر نام شرکتهای پیمانکاری را به شرکتهای تعاونی تغییر دهد، اما این نکته از هم اکنون روشن است که بحثی از انعقاد قرارداد مستقیم وزارت نفت با کارگران پیمانی مشغول به کار در این صنعت نیست و هنوز موانع بسیار زیادی برای برچیده شدن واقعی شرکتهای واسطهای و پیمانکاری و انعقاد قرارداد مستقیم با شرکتهای اصلی، بر سرِ راه کارگران نفت ، کارگران پتروشیمی،کارگران شرکت ملی گاز، کارگران شرکت ملی پالایش و پخش فرآورده های نفتی و کارگران دیگر شرکت های تابعه وزارت نفت موجود است.
وزیر نفت در ادامه سخنان خود در مراسم تودیع و معارفه معاونت توسعه منابع انسانی وزارت نفت، همچنین از واگذاری بخشی از” سازمانها و ساختارها در صنعت نفت” و از جمله واگذاری ۷ پالایشگاه نفت خبر داد. وی گفت در شرکت ملی پالایش و پخش، حداقل ۲۰ تا ۲۵ هزار نفر از کارکنان این شرکت به بخش خصوصی واگذار خواهد شد. در پتروشیمی که بیشتر بخشهای آن واگذار شده، تا چند ماه آینده ۱۵ هزار نفر از نیروهای این شرکت نیز به بخش خصوصی واگذار می شود.
این بخش از سخنان وزیر نفت رژیم، نشان دهنده سلب مسئولیت دولت در قبال کارگران و از جمله کارگران پیمانی پتروشیمی و نفت است و علی رغم سروصدای زیادی که پیرامون صدور ابلاغیه حذف شرکت های پیمانکاری و تبدیل وضعیت کارگران پیمانی راه انداخته اند اما از تبدیل قرارداد پیمانی به قرارداد مستقیم هیچ خبری نیست! کریم سلحشور معاون منابع انسانی وزیرنفت، در گفتگو با خبرنگار “شانا” (شبکه اطلاع رسانی نفت و انرژی) وابسته به اداره کل روابط عمومی وزارت نفت، پیرامون شرایط تبدیل قرارداد پیمانی به قرارداد مستقیم برای کارگران شاغل در زیر مجموعه این وزارت خانه میگوید “داشتن حداقل مدرک فوق دیپلم، کار کردن در فعالیتهای تخصصی و داشتن حداقل یک سال سابقه کار، از شرایط عقد قرارداد مستقیم با نیروهای پیمانکاری است”
روشن است که با این قید و بندها و شرط و شروط که بیانگر تلاش دولت و سرمایهداران برای ایجاد نفاق و چند دستگی در میان کارگران است، عقد قرارداد مستقیم، چنانچه به طور واقعی از حرف به عمل درآید، تنها شامل بخش بسیار محدودی از کارگران خواهد شد، آنهم با این قید و شرط اضافی که به این دسته از کارگران، در سال اول همان دستمزدهای پیشین پرداخت خواهد شد!
بدین ترتیب کاملاً مشخص است که دولت، گرچه تحت تأثیرمبارزات مستمرکارگران پتروشیمی پذیرفته است شرکتهای پیمانکاری برچیده شود، امااین موضوع ازحدّحرف و صدوریک ابلاغیه کاغذیِ پرابهام فراترنرفته است. پیکار طبقاتی یک ساله کارگران پتروشیمی برای برچیده شدن شرکتهای پیمانکاری، بهرغم امتیازات و دستاوردهای مهم و غیر قابل انکار آن، هنوز اما به فرجام قطعی نرسیده است. کارگران پتروشیمی که پیشتاز این مبارزه بوده و در جریان اعتصابات و اعتراضات یک سالۀ خود تجارب و درسهای فراوانی اندوخته و آموختهاند، بیشک با استفاده از این درسها و تجارب برای برچیده شدن قطعی شرکتهای پیمانکاری و انعقاد قرارداد مستقیم با تمام کارگران پیمانکاری، مستقل از نوع کار و تخصص و مدرک تحصیلی، به مبارزات خود ادامه خواهند داد.
در پایان اسفند سال ۹۰ اما وضعیت کارگران پتروشیمی و ازجمله کارگران پتروشیمی منطقه اقتصادی ماهشهر، به هیچوجه با اسفند سال گذشته و آغاز نخستین اعتصاب کارگران قابل قیاس نیست. کارگران پتروشیمی علاوه بر کسب امتیازات مهمی در زمینه دریافتیها و استفاده از امکانات درمانی و بیمارستانهای صنایع پتروشیمی، توانستهاند صفوف خود را متشکلتر سازند. هیچ کس نمیتواند انکار کند که در این یک سال، آگاهی سیاسی در صفوف کارگران پتروشیمی رشد و ارتقا یافته و کارگران نسبت به دولت و ماهیت آن شناخت بیشتری کسب نمودهاند. در پتروشیمی اکنون هر کارگری این را میداند که مدیر عامل و پیمانکار و فرماندار و امثال آن سر و ته یک کرباسند، همگی در کنار هم و در مقابل طبقه کارگر قرار دارند. کارگران پتروشیمی به تجربه دریافتهاند که به هیچ عنوان نباید به وعدههای توخالی سرمایهداران و مدیران اعتماد کنند، بلکه فقط باید روی نیروی خود و اتحاد کارگران حساب کنند. از همه اینها مهمتر کارگران پتروشیمی دریافتهاند که بدون تشکل، که گامهائی نیز در این زمینه برداشتهاند، مبارزات و اعتصابات آنها به نتایج مطلوب نخواهد رسید. کارگران پتروشیمی به تجربه دریافتهاند که برای سازماندهی و هدایت مبارزات و اعتصابات خود، باید تشکلهای مناسبی ایجاد کنند که در شرایط خفقان و سرکوب و محرومیت از آزادیهای سیاسی، بتوانند این وظیفه را انجام دهند و ادامه کاری داشته باشند. کارگران در عمل به این موضوع پیبردهاند که باید رفقای کارگر آگاه خود و کارگران پیشرو را از چشم جاسوسان، نفوذیها و پلیس رژیم محفوظ بدارند. یک سال پیکار طبقاتی کارگران پتروشیمی به آنان آموخته است که باید تشکلها، هستهها و کمیتههای مخفی کارخانه را ایجاد کنند و مبارزات علنی خود رانیز، از طریق همین کمیتههای مخفی سازماندهی و هدایت کنند. پتروشیمی به اهمیت ایجاد این کمیتهها در واحدهای مختلف و نیز موضوع بسیار مهم ارتباط و پیوند میان آنها واقف است. کارگران پتروشیمی با سازماندهی اعتصابات و مبارزات سراسری قادرند مبارزه یک ساله برای برچیده شدن شرکتهای پیمانکاری را به سرانجام قطعی برسانند. فراموش نکنیم که نقش و اهمیت پیکارطبقاتی کارگران پتروشیمی در این مبارزه، منحصر به فرد و پیروزی آنها پیروزی تمام کارگران و پیروزی طبقه کارگر است!
در گرامیداشت ٢۵ اسفند سالروز جانباختگان فدایی (١) رخسارهئی که توفاناش، مسخ نیارست کرد
مرگم
سپیده دیگری است
تا خونم
پرچم سرخ کارگران باشد (٢)
٢۵ اسفند سالروز جان باختگان فداییست. روزی که پای میفشاریم بر عهدمان، بر عهد و پیوندمان با تمامی جانباختگان فدایی که در طول ۴١ سال مبارزه در راه سوسیالیسم، بیمحابا، با سری افراشته و قلبی مهربان، جانفشانیها کردند. درود ما بر این رفقا.
رفقایی که در کنار آنها بودن، شیرینترین و زیباترین روزهای زندگی ما بوده و خواهند ماند. روزها و لحظاتی که هرگز فراموش نخواهند شد. رفقایی که نام هر کدام از آنها برای ما برجاماندگان یادآور خاطرات بسیاریست. خاطراتی که انسان را به وجد آورده و اشک شوق بر گونههای مان جاری میسازند. بُگذار همه بدانند! بُگذار فریاد بزنیم که ما دلتنگایم! دلتنگ رفیقانمان، دلتنگ هادی و اسکندر، دل تنگ لیلا و اشرف، دل تنگ نسترن و سوزان، دل تنگ قدرت و منیژه، دلتنگ منصور و جعفر، دل تنگ نظام و کاظم. بُگذار همه بدانند که ما شیفتهایم! شیفتهی مسعود و پویان، بیژن و حمید، شیفتهی مرضیه و شیرین، شیفتهی مهرنوش و نُزهت. آری ما شیفتهگانِ دل تنگِ رفقای جانفشانمان هستیم، جان فشانانی که با خون خود سنتی جاودانه برای ما فدائیان (اقلیت) و دیگر مبارزان آزادی و سوسیالیسم بهیادگار گذاشتند. رفقایی که خود عاشقان و شیفتهگانِ زیبایی آزادی و سوسیالیسم بودند.
نگاه کن چه فروتنانه بر خاک میگستَرَد
آن که نهال نازکِ دستاناش
از عشق
خداست
و پیش عصیاناش
بالای جهنم
پست است.
…
نگاه کن
چه فروتنانه بر درگاهِ نجابت به خاک میشکند
رخسارهئی که توفاناش
مسخ نیارست کرد.
چه فروتنانه بر آستانهیِ تو به خاک میافتد
آن که در کمرگاهِ دریا
دست حلقه توانست کرد. (٣)
از آن رفقا یادگارهای بسیاری برایمان مانده، اما در میان تمام آن خاطرات و یادگارها، آنچه که بیش از هر چیز ما و مبارزهی امروز فدائیان (اقلیت) را با رفقای جانباخته پیوند میدهد، سازشناپذیری آن رفقا در برابر دشمنان طبقاتی بود. رفقای جانباختهی ما دشمنان سازشناپذیر مناسبات سرمایهداری بودند. مناسباتی که امروز بخش وسیعی از مردمان، کارگران و زحمتکشان را در فقری وحشتناک فرو برده است. مناسباتی که رنج و درد را در میان زنان گسترده است. مناسباتی که چهرهی کثیف آن را روزانه در هر کوی و برزن، از کارخانه تا مدرسه، از دانشگاه تا خانه و در خیابانهایی که با خشونت و مرگ آذین یافتهاند میبینیم.
رفقای ما دشمنان سازشناپذیر ستم و استثمار بودند. استثمار کارگران بهدست اقلیتی سرمایهدار که از جمله لذتهایشان رنجدادن و رنج کشیدن انسانهاست. در کارنامهی سیاه سرمایهداری ستم علیه زنان، ستم علیه خلقهای تحت ستم و جنایتهای بیشمار علیه آنها ثبت شده است. رفقای ما ارتباط فقر و نظام مبتنی بر سرمایه را شناختند، نتایج آن را لمس کردند و بر آن شوریدند. از همین روست که در تمامی این سالها حکومتهای سرمایهداری ایران از سلطنتی گرفته تا اسلامی، کمر به قتل رفقای ما نشستند. آنها را در خیابانها شکار کردند و یا در زندانها پس از شکنجههایی سخت و طولانی به دار آویختند.
سرتاسر این تاریخ که با خون جانباختگان آزادی و سوسیالیسم رنگین شده است، نشان از سازشناپذیری آنها دارد. از جنگلهای سیاهکل، تا بندهای اوین. از بندهای اوین تا سنگفرشهای خیابان همه شاهدان و راویان این سازشناپذیریها هستند.
سازشناپذیری در برابر دشمنان مردم، یادگار بزرگ رفقای جانباختهی ماست که باید آن را بهخوبی پاس داشت.
سیاهکل اولین فریاد خروشان این تفکر بود. تفکری که بر پایهی ضرورت مبارزه با دشمن طبقاتی و در میانهی مرگ و سکوت شکل گرفت. جنبش فدایی نتیجهی یک ضرورت بود. ضرورت شرایطی از جامعه که به مانیفستی جدید نیاز داشت. مانیفستی که بر سازش طبقاتی و خط سیاسی احزابی چون حزب توده خط بطلان میکشید. جنبش فدایی آواز شیفتگانی بود که رژیم سلطنتی را در آن سالها بهشکلی بیسابقه بهتکاپو انداخت و سیاهکل اولین سرود آن. فاصلهی دستگیری تا اعدام رفقای سیاهکل تنها ١٨ روز بود. آخرین رزمنده سیاهکل روز ٨ اسفند نیمه جان به دست مزدوران رژیم افتاد و ٢۶ اسفند ١٣ رفیق رزمنده به دار آویخته شدند (پیش از آن دو رفیق در جنگلهای سیاهکل جانباخته بودند). فرستادن انبوهی از نیروهای نظامی رژیم به جنگ گروه سیاهکل و اعدام سریع و بیسابقهی رفقا، نشانِ ترس رژیم سلطنتی از این خط انقلابی بود. اما رژیم که گمان میکرد موفق به سرکوب این صدا شده است، بهسرعت متوجه اشتباه خود شد. صدایی که در سیاهکل سکوت را شکسته بود، نه تنها خاموش نشد که فراگیرتر از قبل نیز گردید. در سال ۵٠ دهها رفیق فدایی با خون خود این خط را ادامه دادند. رفیق مسعود احمدزاده، مفتاحی، پویان، اسکندر صادقینژاد و دهها رفیق دیگر جانفشانان شیفتهی ما در این سال بودند.
بهرغم بسیجشدن دستگاه امنیتی رژیم سلطنتی علیه سازمان و کشتار و بهزندان انداختن گروه وسیعی از نیروها و هواداران سازمان، این خط به حیات خود ادامه داد. رفیق بیژن جزنی نمونهی دیگری از سازشناپذیری با دشمن طبقاتی بود که ضمن حمایت نظری از این خط در زندان، به مبارزه با رژیم از درون زندان نیز ادامه داد. ادامهی مبارزه و سازشناپذیری با دشمن طبقاتی، کار را به آنجا رساند که رژیم سلطنتی در ٣٠ فروردین سال ۵۴ دست به ترور رفیق بیژن و یاراناش در زندان زد.
اما سال ۵۵ زنگ بزرگ خون بار دیگر به صدا درآمد و رفقای بسیاری از ما در مبارزه برای آزادی و سوسیالیسم، از تقدیم خون خود دریغ نکردند. رفیق حمید اشرف و یاراناش که در این سال جانهای شیفتهی خود را در راه انقلاب دادند، نمونههای دیگری از سازشناپذیری با دشمن طبقاتی بودند. مذاکرات رفیق حمید اشرف با رفقای مجاهدین م ل و مواضع رفیق در آن مذاکرات که نوارهای آن سال گذشته و به همت “اندیشه و پیکار” انتشار یافتند، نشان میدهد که رفیق حمید اشرف و سازمان در آن سالها چگونه بر سازشناپذیری با دشمن طبقاتی تاکید میکردند و چه شناخت روشنی از تمامی آن خطوط انحرافی که سازش طبقاتی را تبلیغ میکردند داشتند.
ضربات سال ۵۵ اگرچه رفقای بسیاری از ما گرفت و توان سازمان را تا حدود زیادی کاهش داد، اما رفقای ما از جمله رفقا هادی (احمد غلامیان لنگرودی)، حسن فرجودی و صبا بیژن زاده با سازماندهی رفقای باقیمانده، به مبارزات خود با نام فدایی و در هیبت سازمان ادامه دادند.
اگر در طول آن سالها در پی بر زمین افتادن هر رفیق، رفقای دیگری بودند که راه او را ادامه دهند؛ اگر در طول آن سالها فدایی، قلوب بسیاری از مبارزان و طرفداران آزادی و سوسیالیسم را تسخیر کرده بود؛ اگر در فردای قیام ۵٧ صدها هزا ر نفر به هواداری فدائیان برخاستند؛ بیش از هر چیز نتیجهی فداکاری و سازشناپذیری رفقای ما در برابر دشمن طبقاتی بود. سازمان در طول حیات خود، چه در عرصهی نظری و چه در عمل پایبندی خود بر این اصل را در سراسر این سرزمین بهتصویر کشیده بود.
بعد از قیام ۵٧ و در سالهایی که اکثریت کمیته مرکزی تلاش خیانتبار خود را برای درهم شکستن این خط سازشناپذیر در برابر دشمن طبقاتی آغاز کرد، این جناح انقلابی سازمان بود که با تکیه بر مشی انقلابی مارکسیستی-لنینیستی و سنتهای مبارزاتی سازمان بر سازشناپذیری با دشمن طبقاتی تاکید کرد و خط سازشناپذیری فدایی را تداوم بخشید. سالهای سیاه حکومت اسلامی بار دیگر بر درستی این تفکر مُهر تایید زد و این فدائیان اقلیت بودند که در طول این سالها بهویژه از سال ۶٠ تا ۶٧ با جانفشانی صدها رفیق شیفتهی خود تداوم راه فدایی را در تمامی سنگرهای مبارزه فریاد زدند.
در ٢۴ و ٢۵ اسفند سال ۶٠، ضربهی سهمگین دیگری بر پیکرهی سازمان فرود آمد که در جریان آن دهها کادر و هوادار سازمان دستگیر شده و یا در جریان نبردی نابرابر جان خود را از دست دادند. رفقا هادی، نظام، کاظم از اعضای مرکزیت سازمان از جملهی آن رفقا بودند. پیش از آن رفقا منصور اسکندری، سیامک اسدیان و محسن شانهچی از دیگر کادرهای رهبری سازمان نیز دستگیر شده و یا جان خود را از دست داده بودند.
اما به رغم تمامی ضرباتی که در سالهای سیاه ۶٠ توسط نیروهای جنایتکار حکومت اسلامی به اقلیت به دلیل پایداری بر خط سازشناپذیری طبقاتی وارد آمد، سازمان به حیات خود ادامه داد. تداوم خط سازشناپذیری طبقاتی، نتیجهی ایمان و باور رفقای ما به بدیل سوسیالیستی نظام ضد انسانی سرمایهداری بود. رفقای ما در طول حیات خود هرگز به افسانهی شکستناپذیری سرمایهداری و پایان تاریخ باور نداشتند و با ایمان به آرمانهای انسانیشان جان شیفتهی خود را فدا کردند.
امروز نیز سازمان ما از ادامه دهندهگان همان خط سازشناپذیری است که رفقایی چون مسعود احمدزاده، امیرپرویز پویان، بیژن جزنی، حمید اشرف، مرضیه احمدی اسکویی، شیرین فضیلت کلام، منصور اسکندری، نفیسه ناصری و صدها و هزاران رفیق جانباختهی فدایی از کادرهای رهبری تا اعضا و هواداران سازمان داشته است.
اگر امروز سازمان بر مبارزه برای آزادی و سوسیالیسم پایمیفشارد، اگر امروز سازمان از مبلغان پُر شور حکومت شوراییست، اگر امروز سازمان بیش از هر زمان دیگر بر نقش طبقهی کارگر و سازماندهی آن برای سرنگونی حکومت اسلامی و مناسبات سرمایهداری تاکید میکند و در این راه مبارزه میکند، به دلیل همان پیوندیست که از دیرباز و با شلیک اولین گلوله در جنگلهای سیاهکل بین فدائیان برقرار شده است و آن سازشناپذیری با دشمنان طبقاتی است.
بگذارید تا این دل نوشته را با دل نوشتهای از رفیق فدایی سعید سلطانپور پایان ببریم:
دیدم نوشته بود به دیوار با خون هر شهید
در کوچههای سرخ رهایی
بزیر پرچم مبارزه با
ارتجاع و امپریالیسم
نامت بلند باد فدایی!
پینوشت:
١ – کنفرانس دوم سازمان در خردادماه سال ۶٨ و به دلیل آنکه گروه کثیری از رفقای ما در اسفندماه جان باختند از جمله گروهی از اعضای برجسته و کادرهای رهبری سازمان در روزهای ٢۴ و ٢۵ اسفند ۶٠، این روز را به عنوان روز جانباختهگان فدایی نامگذاری کرد.
١ – نشریه کار شماره ٢۶٢
٢ – احمد شاملو – میلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد (در یادبود رفیق فدائی احمد زیبرم)

