سرنگون باد جمهوری اسلامی دشمن بزرگ کارگران ایران

سی‌وشش سال پس از قیام قهرمانانه‌ی کارگران و زحمتکشان ایران برای “کار– مسکن –آزادی”، مقامات حکومتی وقیحانه مردم را به خوردن یک وعده غذا در روز فرا می‌خوانند. آن هم مردمی را که اکثریت بزرگ آن‌ها در زیر خط فقر زندگی می‌کنند و حتا از تهیه یک وعده غذای گرم و مکفی برای فرزندان خود ناتوان هستند. براستی که رژیم جمهوری اسلامی وقاحت را به انتها رسانده است!

میلیون‌ها بیکار، دستمزدهای ناچیز، گرانی، تورم و بحران عمیق اقتصادی، دستگیری و به‌زنجیر کشیدن کارگران، زنان و روشنفکران، تضییع بی‌سابقه‌ی حقوق کارگران، فسادهای هزاران میلیاردی، افزایش غیرقابل تصور فاصله‌ی طبقاتی، خفقان و کشتار تنها نتیجه‌و ارمغان جمهوری اسلامی برای کارگران و دیگر ستم‌دیدگان جامعه بوده است.

در این روزها و در حالی که مقامات رژیم فاسد جمهوری اسلامی با صدها میلیارد تومان پول مردم، خود را مشغول برگزاری جشن‌های “دهه‌فجر” کرده‌اند که مردم از آن به عنوان “دهه زجر” نام می‌برند، کارگران در اقصا نقاط کشور فریاد اعتراض خود را با اعتصاب، تظاهرات و تجمع در کارخانه‌ها و یا در برابر مراکز دولتی، آن‌هم در ابعادی کم‌سابقه علیه نظم موجود بلند کرده‌اند.

تنها در روزهای اخیر کارگران کارخانه‌ها و مراکزی هم‌چون نورد و لوله صفا در ساوه، ذوب‌آهن اردبیل، کشت‌وصنعت کارون (شوشتر)، پتروشیمی مهاباد، قند ورامین، تکاب نیرو، شرکت‌های برق استان‌های تهران، البرز و قم، مس خاتون‌‌آباد در شهر بابک، معدن سنگ‌آهن آنومالی شمالی در بافق، اداره آب و فاضلاب اهواز، کارخانه سیمان تجارت مهریز، کمپرسورسازی تبریز، فولاد و چدن دورود، معدن ذغال سنگ “طرزه” در شاهرود، معدن ذغال سنگ “چشمه پودنه” در شهر کوهبنان در استان کرمان، معدن سنگرود و کارخانه‌های ایران‌خودرو، سایپا و پارس‌خودرو در اشکال گوناگون دست به اعتراض زده و خواست‌ها و مطالبات خود هم‌چون افزایش دستمزد، امنیت شغلی، بازگشت به‌کار و معوقات دستمزدی را با صدایی رسا اعلام کردند.

اما واکنش جمهوری اسلامی به اعتراضات کارگری چیست؟!

در معدن سنگرود نیروی انتظامی وارد عمل شد تا اعتصاب کارگران را پایان دهد. در کارخانه سیمان سپاهان کارفرما با شکایت از ۶ کارگر به جرم سازماندهی اعتصاب خواستار دریافت ۱۰ میلیارد ریال غرامت از آن‌ها شد. در معدن سنگ‌آهن بافق نیز به‌رغم وعده‌های دولت برای تمکین در برابر خواست‌های کارگران، نه تنها هیچ کدام از خواست‌های کارگران تحقق نیافت که دولت ۱۵ کارگر را به دادگاه کشاند.

این است پاسخ حکومت اسلامی به کارگران.

پاسخ روشن رژیم جمهوری اسلامی به وضعیت وخیم کارگران و خواست‌ها و اعتراضات‌شان را در بی‌تفاوتی حکومت نسبت به آن‌ها و وخیم‌تر شدن مداوم وضعیت معیشتی کارگران ودراقدامات سرکوبگرانه به‌خوبی می‌توان مشاهده کرد. این پاسخ را هم‌چنین در افزایش فاصله‌ی طبقاتی و رفاه مقامات حکومتی و تمامی نوچه‌گان و جیره‌خواران فاسد حکومتی از نیروهای نظامی و امنیتی تا مدیران دستگاه بوروکراسی و مذهبی به قیمت فقیرتر شدن بخش بزرگی از جامعه می‌توان دید.

قانون، قاضی، زندان، بوروکراسی اداری، نیروهای نظامی و امنیتی همه در خدمت نظم موجود و علیه کارگران بسیج شده‌اند.

حکومت اسلامی حکومت نیرنگ و دروغ، حکومت ریا و فساد و حکومت زور و زر است و تا وقتی که این حکومت باقی‌ست و تا وقتی که نظام سرمایه‌داری بر ایران حاکم است، سرنوشت دیگری برای کارگران و زحمتکشان وجود ندارد.

سازمان فدائیان(اقلیت) ضمن حمایت ازاعتصابات،مبارزات و مطالبات کارگران درسراسرایران، همه کارگران را به اتحاد و تشدید مبارزه علیه نظم موجودفرامیخواند.

سازمان فدائیان (اقلیت) اقدامات دولت و سرمایه‌داران در به محاکمه کشاندن کارگران اعتصابی راقویاً محکوم میکند وضمن تأکید بر حق اعتصاب و اعتراض کارگران ، خواستار تامین یک زندگی انسانی برای تمامی کارگران و زحمتکشان ایران است.

سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی – برقرار باد حکومت شورایی

زنده باد آزادی – زنده باد سوسیالیسم

سازمان فدائیان (اقلیت)

١۴بهمن ١٣٩٣

کار – نان – آزادی – حکومت شورایی

متن کامل در فرمت پی دی اف

سخنرانی رفیق توکل در مراسم بزرگداشت سالروز حماسه سیاهکل در استکهلم (*)

با یاد قهرمانان سیاهکل و به یاد تمام جان‌باختگان راه آزادی و سوسیالیسم

موضوعی که قرار است من در این مراسم پیرامون آن صحبت کنم، اشکال سازماندهی و تاکتیک است، ارتباط پیدا می‌کند با بحث دیگری در مورد دلیل تأخیر وقوع انقلاب و دوام آوردن جمهوری اسلامی در ایران.
به باور من امروز باید برای هرکسی این سؤال مطرح باشد که چرا جمهوری اسلامی باوجوداینکه گرفتار بحران‌هایی بسیار عمیق‌تر از دوران رژیم سلطنتی است، باوجود تضادهایی که در جامعه ایران به حداکثر ممکن تشدید شده و نارضایتی وسیعی که وجود داشته و دارد، تاکنون دوام آورده است؟ علت چیست؟ اشکال کار در کجاست؟ نقش دیکتاتوری و بی‌سازمانی چقدر است؟ توده‌های کارگر و زحمتکش مردم ایران از دوران مشروطیت تابه امروز اشکال بسیار متنوعی از مبارزه را تجربه کرده‌اند، آیا این شکل‌های مبارزاتی تجربه‌شده که حتا توانست رژیم شاه را سرنگون کنند، دیگر پاسخگو نیست؟ آیا نیاز به تاکتیک‌های ویژه‌ای از سوی سازمان‌های سیاسی برای سرنگونی جمهوری اسلامی است؟ چون در همین چند ماهی که مقاومت مسلحانه مردم کوبانی در مقابل گروه مرتجع اسلام‌گرای داعش در جریان است، دیدیم که برای عده‌ای هم این سؤال پیش آمد که اگر یک گروه مرتجع اسلام‌گرا نظیر داعش می‌تواند بازور اسلحه مناطقی را به تصرف درآورد، اگر مبارزان کوبانی می‌توانند با تکیه به مقاومت و مبارزه مسلحانه، ارتجاع اسلامی را به عقب برانند، چرا ما نتوانیم با تشکیل واحدهای مسلح، به مقابله با رژیم حاکم بر ایران برخیزیم؟ این‌ها مسائلی ست که به‌هرحال بحث جدی‌تری را می‌طلبد. من هم به سهم خودم سعی می‌کنم نکاتی را که به نظرم می‌رسد و می‌تواند متفاوت از آن مسائلی باشد که تاکنون عنوان‌شده است، مطرح کنم.
اما مراسم امروز، به مناسبت ١٩ بهمن ، سالروز حماسه سیاهکل و بنیان‌گذاری سازمان ما هست و من بحثم را از نبرد سیاهکل آغاز می‌کنم .
به تاریخ هر ملت و کشوری که رجوع کنیم، از میان بی‌شمار مبارزاتی که مردم این کشورها داشته‌اند، تنها معدودی از آن‌هاست که برجستگی یافته، از نسلی به نسلی دیگر منتقل‌شده و در خاطره تاریخی آن‌ها ماندگار شده است. دلیل آن‌هم در این است که پاسخگوی خواست توده مردم و نیاز به تغییر در یک‌لحظه معین تاریخی بوده‌اند. شما ببینید ما در ایران از دوران مشروطیت تا به امروز، مبارزات بی‌شماری داشته‌ایم. از مبارزاتی که به انقلاب مشروطیت انجامید و ادامه آن تا جنگ جهانی اول. سپس مبارزات و جنبش‌های توده‌ای که تحت تأثیر انقلاب سوسیالیستی روسیه شکل گرفتند، تا استقرار دیکتاتوری رضاخانی. فاصله سال‌های بیست تا سی‌ودو باآن‌همه مبارزات کارگری و ادامه آن تا مبارزاتی که به سرنگونی رژیم سلطنتی انجامید و بی‌شمار مبارزات پس‌ازآن علیه جمهوری اسلامی.
بسیاری از این مبارزات در زمان خود مهم هم بوده‌اند، اما تنها تعداد محدودی از آن‌هاست که برجسته ‌شده و در خاطره تاریخی توده‌های زحمتکش مردم جای گرفته‌اند. دلیل آن‌هم همان‌گونه که گفتم، در مقطعی به یک نیاز مبرم پاسخ داده‌اند که شاید اهمیت آن را خود عاملین آن در آن لحظه احساس نکنند، اما آن‌قدر مبرم بوده که به‌سرعت از طریق ادبیات و هنر که به نظر من آن شکل از آگاهی اجتماعی است که نزدیک‌ترین و مستقیم‌ترین رابطه را با توده مردم یک کشور دارد، بر ذهنیت اجتماعی تأثیر ‌گذارده و در درون حافظه تاریخی توده مردم جای گرفته، ماندگار شده و به نسل‌های بعدی منتقل‌شده است. توده مردم یک کشور به‌خصوص درگذشته، خیلی‌هاشون بی‌سواد بودند. خواندن و نوشتن هم نمی‌دانستند، اما به شنیدن شعر، داستان، فکاهی، ترانه و رفتن به سینما و تئاتر علاقه‌مند بودند و از همین طریق است که یک رویداد مبارزاتی را که متعلق به خودشان می‌دانند، سینه‌به‌سینه نقل می‌کنند و جاودانه می‌سازند.
به نظر من رویداد سیاهکل یکی از این نمونه‌هاست که در مقطعی معین به وجود می‌آید و آن‌قدر برای جامعه ما اهمیت دارد که انعکاس آن را بلافاصله در ادبیات می‌بینید و اولین شعری که در مورد سیاهکل سروده می‌شود: پانزده مرد دلیر”آنکه می‌گفت حرکت مرد در این وادی خاموش و سیاه، برود شرم کند”، به‌زودی بر سر زبان هزاران انسان می‌افتد. انعکاس بعدی مبارزات سازمان را در مقیاسی وسیع‌تر در تمام رشته‌های هنر و ادبیات می‌بینیم. رفیق عباس سماکار در بحث امشب خود و نوشته‌ها و سخنرانی‌های قبلی‌اش این تأثیر را موردبررسی قرار داده است و نویسندگان و هنرمندان دیگر نیز انعکاس این مبارزات را در ادبیات و هنر بررسی کرده‌اند.
این رویداد سیاسی آن‌قدر تأثیرگذار بود که چند روزی پس از حمله به پاسگاه سیاهکل، در اوج دیکتاتوری و اختناق شاه، پاسخ خود را در تظاهرات خیابان‌های تهران، با شعار “مبارزان جنگل ما همه با شماییم”، گرفت. رژیم شاه، عکس تعدادی از رفقا را بر درودیوار شهرها نصب کرد و برای معرفی آن‌ها جایزه تعیین نمود، اما مردم آن‌ها را پاره می‌کردند. آن‌هم صرفاً در مناطقی مثل خیابان‌های اطراف دانشگاه نبود، نمونه آن را در میدان شوش هم خود من دیدم. چند سال بعد، در ٢١ بهمن ۵٧ ، بازهم می‌بینیم هزاران فدائی با شعار “ایران را سراسر سیاهکل می‌کنیم”، پیش‌قراول قیام مسلحانه می‌شوند.
اگر حمله به پاسگاه سیاهکل به‌عنوان یک اقدام منفرد نظامی در نظر گرفته شود، خود عملیات با شکست مواجه شد و رفقا بر سر این حرکت جان باختند. اما این عملیات مسلحانه، یک چنین تأثیر بزرگی از خود برجای گذاشته بود و به حماسه‌ای ماندگار در میان توده مردم تبدیل شد. این واقعیت چه چیزی را بازتاب می‌داد؟ مبارزه‌ای را که جامعه ما به آن نیاز داشت. از همین روست که در پی آن، چندین هزار نفر حاضر بودند اسلحه دست بگیرند، چندین هزار نفر تحت تأثیر مبارزه‌ای که آغازشده بود به زندان افتادند و صدها نفر جان باختند. نیاز جامعه ما آن روز این بود که نیرویی باید باشد که این پرچم سوسیالیسم، پرچم مبارزه علیه اختناق و دیکتاتوری، علیه ستم و بیدادگری را که بر زمین افتاده بود، آن را بلند کند و به اهتزاز درآورد. این پرچم در آنجا بلند شد و با ادامه مبارزه در شهرها برافراشته ماند. مبارزه مسلحانه، دشمن قدر قدرت و شکست‌ناپذیری را که اجازه نفس کشیدن به کسی نمی‌داد به جنگ طلبیده بود. بر یاس و ناامیدی غلبه کرده بود و عمل انقلابی را در برابر بی‌عملی قرار داده بود. و همه آنچه را که مدنظرش بود با فداکاری به توده‌های مردم ایران نشان داد. همین است که مبارزه مسلحانه، تبلیغ مسلحانه به‌عنوان شکلی از مبارزه مقبولیت پیدا می‌کند. بله! در آن مقطع، یک چنین مبارزه‌ای موردنیاز جامعه ما بود.
قبل از آغاز این مبارزه، در هر محفل دانشجویی و کارگری تمام بحث این بود که در این شرایط سکون و آرامشی که رژیم ایجاد کرده، چه باید کرد؟ چه راهی برای تغییر اوضاع و سرنگونی رژیم، در ایران هست؟ اوضاع جهان هم البته تأثیر داشت. همه‌جا خبر از مبارزه علیه سرمایه‌داری و امپریالیسم بود. جنبش‌های کارگری و دانشجوئی اروپا اعتلای تازه‌ای یافته بود. مبارزه ویت کنگ علیه امپریالیسم آمریکا، حماسه آفریده بود. انقلاب کوبا تأثیرات مهمی به‌ویژه در آمریکای لاتین برجای گذاشته بود و مبارزه مسلحانه جنبش‌های چریکی آمریکای لاتین گسترش می‌یافت. جنبش مردم فلسطین در اوج قدرت خود بود. شما نمی‌توانستید بنشینید و تماشاچی باشید. رژیم دیکتاتوری و سرکوب شاه به‌جای خود، ما باید چه‌کار بکنیم؟ چگونه می‌توان رابطه‌ای ارگانیک با طبقه کارگر برقرار کرد؟ فکر و ذهن تمام نیروهای مارکسیست بر روی این مسائل متمرکز بود. مسئله مبارزه مسلحانه، مهم‌ترین مسئله‌ای بود که بخشی از محافل و جریانات سیاسی مدنظر داشتند. این را هم می‌دانیم که قبل از آغاز مبارزه مسلحانه توسط سازمان ما، در کردستان، گروه شریف‌زاده و معینی به مبارزه مسلحانه روی آوردند. سازمان انقلابی منشعب از حزب توده اقداماتی را در این زمینه در دستور کار قرار داده بود. حرکت مسلحانه بهمن قشقایی در شیراز یک نمونه آن بود. اما این اقدامات نه‌فقط با شکست روبه‌رو شدند، بلکه انعکاس و تأثیری هم نداشتند، چون اساس تحلیلشان از ساختار اقتصادی-اجتماعی جامعه ایران اشتباه بود. شیوه تولید سرمایه‌داری در ایران مسلط شده بود و اگر جریانی در پی تأثیرگذاری، جذب نیرو، تداوم و استمرار مبارزه بود، پایگاه اصلی در شهرها بود. حالا جنبشی که آغازشده بود، گرچه نخستین حرکتش در کوه و روستا بود، اما اساس مبارزه‌اش در شهر قرار داشت. اگر مبارزه مسلحانه سیاهکل در شهر ادامه پیدا نمی‌کرد، نمی‌توانست نقش و تأثیری را که برجای گذاشت، داشته باشد. همین مسئله درعین‌حال به این سؤال هم پاسخ می‌دهد که چگونه یک عمل مبارزاتی ، یک تاکتیک می‌تواند خودش با ناکامی روبه‌رو شود، اما منشأ این‌همه تأثیر باشد که تمام مبارزات سازمان و قهرمانی و فداکاری صدها و هزاران فدائی با سیاهکل تداعی شود.
عرصه سیاست هم مثل میدان جنگ است. اگر شما استراتژی روشنی داشته باشید، اگر تاکتیک‌هایی که اتخاذ می‌کنید از واقعیت عینی برخاسته باشند و در راستای تحقق اهداف این استراتژی باشد، یک تاکتیک ممکن است در مقطعی با شکست روبرو شود، ولی به لحاظ نتایج آتی، پیروزی‌به بار آورد. برعکس یک تاکتیک می‌تواند یک پیروزی لحظه‌ای به بار آورد، اما نتایج بعدی آن فاجعه‌بار باشد. بنابراین، پیروزی یا شکست یک تاکتیک با نتایج فوری آن ارزیابی نمی‌شود، بلکه در کلیت مبارزه سنجیده می‌شود. به همین علت هم هست که نتایج عملیات سیاهکل با تداوم مبارزه مسلحانه سازمان در شهرها خود رانشان داد. این‌که اصلاً حرکت سیاهکل می‌توانست ازنظر نظامی پیروزی داشته باشد یا نه، مدنظر نیست. به نظر من نمی‌توانست در آنجا پیروزی داشته باشد. چون ساختار اجتماعی جامعه ایران تغییر کرده بود. سازمان هم دیگر در پی تکرار آن برنیامد. ولی این حرکت، نقشی که داشت، انجام داد و تأثیر مهمی از خود برجای گذاشت.
تبیین نظری روی‌آوری به مبارزه مسلحانه هم کم تأثیر نداشت. نوشته رفیق مسعود احمدزاده نقش مهمی در تبیین ساختار اقتصادی- اجتماعی جامعه ایران و ضرورت مبارزه مسلحانه، ایفا کرد. هر کس که در آن مقطع نوشته رفیق مسعود را می‌خواند، پاسخ خودش را برای حرکت عملی می‌گرفت. این نوشته به بسیاری از سردرگمی‌ها در آن مقطع پایان داد و نقش مهمی در مبارزات سازمان ایفا نمود.
مبارزه سیاسی- نظامی سازمان به درجه‌ای در جامعه ایران و سمت‌وسو دادن به مبارزه موثر بود که سازمان چریک‌های فدائی خلق، به‌زودی به تنها سازمان فعال مارکسیت-لنینیست ایران تبدیل شد. تمام جریاناتی که تا آن مقطع در محیط‌های دانشجوئی و کارگری فعال بودند، مثل سازمان انقلابی، توفان ، ساکا و غیره ایزوله شدند. این را هم اضافه کنم که حزب توده در آن مقطع دیگر هیچ نقش و نفوذی در جامعه نداشت.
خلاصه،آنچه که باقی ‌ماند، پرچمی بود که در سیاهکل برافراشته شد. می‌دانیم که تعداد نیروهای باقیمانده سازمان که مبارزه را در شهرها ادامه دادند، چندان زیاد نبود. به‌خصوص با ضربات سال ۵٠ و ۵١ اغلب آن‌ها ضربه خوردند. اگر این حرکت، نیاز جامعه نمی‌بود و از حمایت نیروهای آگاه و انقلابی جامعه برخوردار نمی‌شد، امکان نداشت که بتواند تداوم داشته باشد.
اما به‌رغم تمام ضربات، کم نبودند انقلابیونی که آماده پیوستن به صفوف سازمان بودند. این شعار چه گوارا که هر تفنگی که از دست رفیقی می‌افتد، باید رفیق دیگری آن را بردارد، در ایران هم به واقعیت پیوسته بود. تاکتیک تبلیغ مسلحانه در آن مقطع به‌عنوان محور تاکتیک‌های دیگر سازمان، واقعاً هم نقش بی‌بدیلی ایفا نمود. مگر تاکتیک چه باید بکند؟ تاکتیک باید کمک کند به ارتقای سطح مبارزه، سازماندهی و آگاهی. باید روحیه رزمندگی را بالا ببرد. باید بتواند از نقاط ضعف دشمن بهره‌برداری کند و تاکتیک‌های دشمن را خنثی کند، این تاکتیک در شرایطی که مبارزات نمی‌تواند انعکاس گسترده‌ای داشته باشد، برد تبلیغی وسیعی داشته باشد. سازمان با این شکل از مبارزه، توانسته بود، هزاران و ده‌ها هزار طرفدار پیدا کند. گذشته از صدها تن که جان باختند، چند هزار تن نیز در این چند سال دستگیرشده بودند. تاکتیک‌های سازمان واقعاً هم نتایج خوبی داشت. به‌ویژه برخی از اقدامات نظامی نظیر ترور فرسیو، فاتح یزدی که به دستور او نیروی مسلح رژیم، کارگران جهان چیت را کشتار کرد، و نمونه‌های دیگر، تأثیراتی بسیار مهم به نفع سازمان در میان روشنفکران و توده مردم برجای گذاشتند. بر سر همین خنثی کردن تاکتیک‌های رژیم ببینید چه تأثیر مهمی داشت.
تمام تلاش رژیم شاه در این بود که بگوید در این جزیره ثبات و آرامش هیچ خبری نیست، مبارزه و اعتراضی نیست، ولی تاکتیک تبلیغ مسلحانه آن را مجبور می‌کرد که خودش اعتراف کند، خبری هست. مبارزه‌ای هست و هرروز هم در بلندگوهایش فریاد بکشد که دستگیر کردیم، زدیم و کشتیم. این درواقع بهره‌برداری از نقطه‌ضعف خود دشمن بود. خنثی کردن تاکتیک‌های دشمن بود.
اگر خاطرات علم را خوانده باشید، خودشان هم مانده بودند از این مبارزه و در حیرت‌اند که هر چه چریک‌ها دستگیر می‌شوند، کشته می‌شوند، بازهم مدام افزایش می‌یابند. این‌همه کشته می‌دهند و دست‌بردار نیستند. در کله شاه نمی‌گنجد که زنان فدائی می‌ایستند، می‌جنگند، سیانور می‌خورند و تسلیم نمی‌شوند.
حالا این مبارزه مسلحانه‌ای که شکل‌گرفته بود، این تاکتیکی که به‌عنوان تاکتیک تبلیغ مسلحانه به کار گرفته‌شده بود و نتایجی مثبتی هم به بار آورده بود، ادامه کاری یک سازمان کمونیست را در مبارزه تضمین کرده بود. اشکالات نظری و عملی هم البته وجود داشت که برخی از آن‌ها موردنقد خود سازمان هم قرار گرفت. اما حالا که سازمان مرحله تثبیت را پشت سر گذاشته بود، چه می‌بایستی بکند؟ سازمان در رابطه با وظائف مرحله دوم با تأکید هرچه بیشتر بر سازماندهی طبقه کارگر، اعلام می‌کند که وظیفه ما بردن آگاهی سوسیالیستی و دمکراتیک به میان کارگران و تبلیغ برنامه انقلاب رهائی‌بخش است. به باور من ، سازمان در عمل و در تجربه در مسیری گام برمی‌داشت که رفیق امیر پرویز پویان ترسیم کرده بود. تبلیغ مسلحانه به همراه تبلیغ مجزای سیاسی در مقیاس سرتاسری، برای درهم‌شکستن جو سرکوب و اختناق، ایجاد رابطه معنوی با توده‌های مردم و سپس تبدیل رابطه معنوی ایجادشده میان سازمان و توده کارگران، به رابطه‌ای مادی و ارگانیک و تشکیل حزب طبقاتی کارگران.
کسانی که نوارهای گفتگوی سازمان را با سازمان مجاهدین خلق شنیده‌اند، مواضع و جهت‌گیری‌های نظری و عملی سازمان در صحبت‌های رفیق حمید اشرف کاملاً آشکار است.
گرچه سازمان بر سر نقد برخی اشتباهات نظری و عملی تأخیر داشت، اما بالاخره تا سال ۵۴ به این نقطه رسید که نیروی خود را در کجا باید متمرکز سازد. این نیرویی که به سمت سازمان آمده، این گروه‌های هوادار مستقل که علنی فعالیت می‌کنند، این‌همه نیرو را نمی‌شود در خانه‌های تیمی سازماندهی کرد. از این مقطع است که کادرهای سازمان به کارخانه‌ها فرستاده می‌شوند. بااین‌همه این را بگویم که گرچه برخی مواضع و نظرات اشتباه را کنار نهاده بود، اما هنوز به یک نظریه کاملاً منسجم، برنامه و تاکتیک‌های منسجم دست نیافته بود. بخشی از نظرات رفیق احمدزاده را رد کرد و درست هم رد کرده بود. چون این مواضع دریک دوره از مبارزات سازمان کار آیی داشتند و جوانب منفی و نادرستی هم داشتند که در آن‌مقطع تعیین‌کننده نبود. اما یک سری از این مواضع با واقعیت‌های مرحله جدید نمی‌خواند. نظرات رفیق جزنی هم که تازه در درون سازمان مطرح بود. از برخی جهات پاسخگو نبود.
رفیق جزنی در زندان بود. این را بگویم که رفیق جزنی ازنظر سیاسی انسانی باتجربه و سطح آگاهی بالا بود. در این مسئله هیچ شکی نیست. اگر رفیق جزنی که در زندان نظرات خود را تدوین کرده بود، از نزدیک در بطن واقعیت‌های عینی جامعه قرار می‌داشت، قطعاً نظرات و مواضع دیگری را مطرح می‌کرد.
رفیق جزنی برخی نظرات سازمان را اصلاح کرد. در مورد نقش زیادی که در نوشته‌های رفقا پویان و احمدزاده به عامل دیکتاتوری داده‌شده بود، یا در مورد شرایط عینی انقلاب در ایران، نقد درستی داشت. اما وقتی‌که می‌آید سر مسئله مبارزه مسلحانه، در آنجا مسائلی را مطرح می‌کند که با واقعیت‌های عینی جامعه و مرحله دوم مبارزات سازمان تطبیق نمی‌کند. ازجمله این‌که گرچه عمده بودن تاکتیک مسلحانه را رد می‌کند، اما همچنان از مبارزه مسلحانه به‌عنوان تاکتیک محوری نام می‌برد. از پای سیاسی و نظامی جنبش، از مبارزه مسلحانه در کوه و شهر و از توده‌ای شدن مبارزه مسلحانه، صحبت می‌کند. این مواضع درست نبود. این گفته البته به این معنا نیست که تاکتیک مسلحانه می‌بایستی در کل کنار گذاشته شود، بلکه به‌عنوان یک تاکتیک فرعی ضروری بود. یک سازمان مارکسیست انقلابی تحت هیچ شرایطی نباید کاربرد سلاح را کنار بگذارد. فقط باید دید در کجا ضروری است و می‌تواند به مبارزه سیاسی خدمت کند و در کجا باید به کار گرفته شود. سازمان با تبلیغ مسلحانه و نشان دادن دستاوردهای آن، این دگم را که فقط در شرایط اعتلای پردامنه جنبش، کاربرد سلاح مجاز است، درهم شکست.
شما در نظر بگیرید تاکتیکی را که سازمان در رابطه با کشتار کارگران جهان چیت به کار گرفت و فاتح یزدی را ترور کرد. تأثیر آن در میان کارگران از پخش هزاران اطلاعیه بیشتر بود. اما این به آن معنی نیست که هر تروری خوب است و می‌تواند چنین نتیجه‌ای داشته باشد. برخی نظرات رفیق جزنی اشکالات جدی‌تری هم داشت که در اینجا موردنظر نیست.
سازمان در دوران گذار از نظرات و مواضع گذشته به نظرات جدید و گذار به اشکال نوینی از مبارزه و سازماندهی در راستای کار پردامنه توده‌ای در میان کارگران بود که با ضربات پی‌درپی اواخر‌۵۴ و اوایل ۵۵ مواجه شد که تمام کادرهای باتجربه رهبری سازمان نیز از دست می‌روند. معدود رفقایی هم که باقی‌مانده‌بودند به‌رغم تلاش‌هایی که برای بازسازی تشکیلات داشتند، نمی‌توانستند این ضربه سنگین را جبران کنند.
بنابراین، درست در مقطعی که جنبش توده‌ای اعتلای خود را آغاز می‌کند و سازمان می‌بایستی نقش مهم خود را در این جنبش و رهبری آن ایفا کند و از مبارزات توده‌های زحمتکش مردم و اشکال مبارزاتی آن‌ها نیز بیاموزد، در ضعیف‌ترین موقعیت دوران حیات خود قرار می‌گیرد. سازمان ما که این‌همه تلاش و مبارزه داشت. این‌همه رفقا فداکاری کردند. صدها تن درراه آزادی و سوسیالیسم جان باختند و هزاران تن سال‌ها به بند کشیده شدند، در این لحظه حساس نتوانست نقش ایفا کند. حالا کسانی از مبارزات مردم بهره‌برداری می‌کردند که به‌واقع نقشی در مبارزه نداشتند، اما توانسته بودند از قبل خود را سازماندهی کنند.
من برخلاف تصور بعضی‌ها که فکر می‌کنند امپریالیست‌ها آمدند و از بالای سر مردم، این دارودسته مرتجع را گذاشتند در رأس قدرت، هیچ‌گاه چنین عقیده‌ای نداشته‌ام. به باور من این ادعا یک افسانه است. دستگاه مذهبی در دوران رژیم شاه از آزادی فعالیت برخوردار بود. طرفداران خمینی امکان سازماندهی و تبلیغ حول مساجد و دیگر مراکز مذهبی را داشتند، در میان قشر خرده‌بورژوازی سنتی، طرفدار و پایگاه داشتند. از حمایت مادی کاسب‌کاران و بخش‌هایی از تجار برخوردار بودند. بنابراین وقتی‌که جنبش اعتلا پیدا کرد، حداقل‌هایی از سازماندهی و امکانات را داشتند که بتوانند در غیاب سازمان‌های قدرتمند انقلابی، رهبری خود را بر جنبش تحمیل کنند.
قدرت‌‌های امپریالیست ابتدا خیلی تلاش کردند که رژیم شاه بتواند اوضاع را تحت کنترل درآورد. وقتی‌که دیدند دیگر سرکوب انقلاب توسط رژیم سلطنتی ممکن نیست، سراغ دارو دسته مرتجع خمینی و حمایت از آن رفتند که تا این مقطع رهبری جنبش‌توده‌ای مردم را در دست خود گرفته بود و امثال نهضت آزادی و جبهه ملی هم رهبری او را پذیرفته بودند. بر قدرت‌های امپریالیست پوشیده نبود که این دارو دسته بنا به ماهیت ارتجاعی‌اش، دشمن هرگونه تحول انقلابی است و می‌تواند سر انقلاب را زیرآب کند و آزادی خواهان و کمونیست‌ها را سرکوب و کشتار کند. بنابراین از شاه خواستند کنار برود و نیروی مسلح او را هم واداشتند که از این دارو دسته جدید حمایت کند. در ایران کودتایی در کار نبود که امپریالیست‌ها یک دارو دسته را بردارند و گروهی دیگر را به‌جای آن بگذارند. انقلابی در جریان بود که از اعماق برخاسته بود و درهم‌شکستن آن‌هم نمی‌توانست صاف و ساده صورت بگیرد. چنانچه قیام مسلحانه هم این را نشان داد.
اما آنچه در اینجا به بحث ما ارتباط پیدا می‌کند، اشکال مبارزه‌ای ست که در جریان این انقلاب ظاهر شدند و برای مبارزات آتی طبقه کارگر و توده‌های زحمتکش دارای اهمیت جدی هستند.
در این دوران، مبارزه توده‌ای با چنان اشکال متنوعی گسترش یافت که نه سازمان و نه ما که در زندان بودیم، از پیش، تصور رخداد آن‌ها را در شرایط دیکتاتوری عریان رژیم شاه داشتیم.
یک‌رشته قیام‌های محلی پی‌درپی رخ می‌دهد که ما قبلاً نمونه آن را به این شکلش نداشتیم. سال‌ها پیش، موارد منفردی از قیام‌های محلی و منطقه‌ای را در مقاطعی داشتیم مثلاً در خراسان ، تبریز، گیلان، کردستان. ولی در این ابعادی که پی‌درپی یک‌رشته قیام‌های زنجیره‌ای محلی به وقوع بپیوندد، نداشتیم. این تازه بود. هرچه جلوتر می‌آییم تظاهرات توده‌ای شکل برجسته‌تری به خود می‌گیرد. پی آمد آن راهپیمایی‌های میلیونی است. اما مبارزات مستقل کارگران چه شکلی به خودشان می‌گیرند؟ قبلاً خوانده‌بودیم که مثلاً مبارزات کارگران روسیه که سرانجام به انقلاب اکتبر انجامید، چگونه از مبارزه اقتصادی آغاز شد و به مبارزه سیاسی و سرانجام قیام مسلحانه ارتقاء یافت.حالا می‌دیدیم که باوجود موانعی که رژیم دیکتاتوری عریان سلطنتی بر سر راه تشکل و آگاهی طبقه کارگر پدید آورده بود، در جنبش خودمان دارد این اتفاق می‌افتد.
کارگران نخست با اعتصاباتی که اساس آن مطالبات اقتصادی بود پیش آمدند. تاکتیک متقابل طبقه حاکم هم این بود که با دادن یک سری امتیازات اقتصادی، کارگران را به عقب‌نشینی وادارد. اما طبقه کارگر در شرایطی که یک دوران انقلابی آغازشده بود، به‌جای عقب‌نشینی، یک گام دیگر به جلو برداشت و چند مطالبه سیاسی هم به مطالبات اقتصادی خود افزود. اعتصابات به‌سرعت عمومی می‌شوند و به تمام کشور بسط می‌یابند. در این مرحله است که با گسترش تظاهرات و راهپیمایی‌های توده‌ای، اعتصاب عمومی سیاسی شکل می‌گیرد که به‌ویژه کارگران نفت نقش برجسته‌ای در آن دارند. اینجا دیگر مرحله‌ای بود که عموم توده‌های کارگر و زحمتکش آماده روی‌آوری به قیام‌اند. مقدمات این قیام را اعتصاب سرتاسری سیاسی و باریگاد بندی‌های خیابانی‌فراهم ساخته بود. این سنگربندی‌ها که شکلی متحرک داشت، نقش برجسته‌ای در خسته و فرسوده کردن نیروهای نظامی رژیم داشت.
در تعدادی از خیابان‌های تهران، تظاهراتی شکل می‌گرفت. سنگری برپا می‌شود. نیروهای مسلح رژیم که حمله می‌کردند، با برپائی آتش و پرتاب کوکتل مولوتف، مدتی کوتاه مقابله می‌شد. سپس، سنگربندی به خیابانی دیگری منتقل می‌شد و درگیری ادامه می‌یافت. این سنگربندی متحرک نه‌فقط نیروی آماده قیام مسلحانه را آموزش می‌داد، بلکه یکی از آن راه‌های فرسوده کردن نیروی نظامی رژیم و داغان کردن روحیه آن‌ها به همراه اعتصاب عمومی سیاسی، راهپیمائی‌ها و تظاهرات توده‌ای بود. حالا همه شرایط برای قیام مسلحانه فراهم‌شده بود و آن‌هم بالاخره فرارسید و نشان داد که قیام مسلحانه توده‌ای شهری، شکل مبارزه مسلحانه کارگران و زحمتکشان در ایران است.
بعد از قیام هم مبارزاتی که صورت گرفت، تأییدی بود بر این واقعیت که اگر ما این اشکال مبارزه‌ای را که در دوره قیام پدید آمد، برای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی مدنظر قرار ندهیم ، ولو یک مبارزه‌ای توده‌ای هم باشد، به نتیجه مطلوب نخواهد انجامید .
مثلاً شما کردستان را در نظر بگیرید. مبارزات مردم کردستان و پیشمرگه‌ها در مقطعی بسیار اهمیت داشت. تا آنجایی نقش داشت که می‌توانست بر جنبش توده‌ای مخالف رژیم در سراسر ایران تأثیر مثبت بگذارد. اما موجودیت خودش هم در آن مقطع وابسته بود به این‌که آیا مبارزات سرا سری مردم ایران به آن درجه اعتلا می‌یابد که به اشکال مبارزه قبل از سرنگونی رژیم شاه متوسل شوند، یا نه. وقتی‌که جنبش توده‌ای سرا سری کارگران و زحمتکشان به آن درجه اعتلا نیافت، جنبش توده‌ای مردم کردستان هم راهی جز عقب‌نشینی نداشت. مواردی را هم داشتیم که گویا تمام مبارزات مردم ایران و اشکال مبارزاتی آن‌ها هیچ درسی برای آن‌ها نداشت. رفقای چریک ارتش رهائی‌بخش که خواستند مبارزه مسلحانه را بار دیگر از جنگل‌های شمال آغاز کنند یا تلاش اتحادیه کمونیست‌ها در سال ۶٠برای گرفتن آمل در شمال، که هر دو با شکست روبه‌رو شدند. دلیل ناکامی هم روشن بود. نمی‌شود بدون توجه به واقعیت‌های مشخص، بر اساس مفروضات ذهنی، شکل مبارزه را تعیین کرد. جنبش کارگری و توده‌ای آموخت که مبارزه تحت هر شرایطی چه اشکالی به خودش می‌گیرد. حالا شما اگر بخواهید پس از تجارب قیام، مبارزه را به جنگل‌های شمال بکشانید یا از جنگل به شهر و بخواهید یک شهری را بگیرید، معلوم است که شکست می‌خورید. فاجعه‌بارترین آن‌هم شکل جنگ مسلحانه مجاهدین در سال ۶٠بود که معلوم بود رژیم آن‌ها را تارومار می‌کند و کرد. ازآنچه که به‌ویژه در مورد اشکال مبارزات توده‌ای گفتم، می‌خواستم این نتیجه را بگیرم که باید از مبارزات توده‌ها آموخت. اشکال و روش‌های مبارزاتی کارگران و توده‌های مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی همان خواهد بود که در دوران رژیم شاه به آن متوسل شدند. اعتصابات عمومی اقتصادی و سیاسی، تظاهرات توده‌ای، اعتصاب سرا سری سیاسی و قیام مسلحانه آن اشکال موثر و تجربه‌شده‌ای هستند که نمی‌توان آن‌ها را با اشکال دیگری جایگزین کرد. اگر کارگران و زحمتکشان ایران هنوز به این اشکال روی نیاورده‌اند، موانعی وجود دارد که باید برطرف شوند و خواهند شد. به این موانع می‌پردازم و به نکته‌ای که در آغاز به آن اشاره کردم بازمی‌گردم.
شما نگاه کنید امروز نسبت به دوران رژیم شاه، بحران‌های اقتصادی – اجتماعی و گاه سیاسی اصلاً قابل‌مقایسه با آن دوران نیست. بحران اقتصادیِ که امروز جمهوری اسلامی با آن درگیر است، در دوران رژیم شاه در این ابعاد نبود. بحران مالی‌ِ که رژیم جمهوری اسلامی با آن روبرو هست، در دوران رژیم شاه به این شکل، نداشتیم. عواقب اجتماعی بحران اقتصادی در ابعاد کنونی نبود. وضعیت مادی و معیشتی کارگران و توده‌های زحمتکش را با این درجه از وخامت نداشتیم. نارضایتی وسیع توده‌ای را در این مقیاس نداشتیم. شما در دوران رژیم شاه این‌همه فشار، تبعیض و ستم به زنان را نداشتید. این‌همه اشکال مختلفی از فشار اقتصادی و سیاسی کنونی، قابل قیاس با دوران رژیم شاه نیست و بااین‌همه رژیم شاه در پی بحران اواسط دهه پنجاه نتوانست دوام آورد و سرنگون شد، اما جمهوری اسلامی هنوز دوام آورده است. بالاخره باید به این سؤال پاسخ داد که علت چیست؟
آیا مانع عامل عینی است و هنوز تضادها و نارضایتی به آن درجه رشد نکرده که ادامه وضع موجود برای توده‌های مردم غیرقابل‌تحمل باشد؟ به نظر می‌رسد که امروز کمتر جریانی را می‌توان یافت که چنین باوری داشته باشد. اما عامل ذهنی چه؟ بر سر این مسئله می‌تواند نظرات مختلفی ابراز ‌شود. مثلاً ممکن است کسی بگوید علت این‌که رژیم جمهوری اسلامی دوام آورده، دیکتاتوری و سرکوب خشن و بی‌رحمانه است . من این را قبول ندارم. تجربه آن را هم داریم. دیکتاتوری، سرکوب و اختناق، تأثیر دارد، اما عامل تعیین‌کننده نیست. ما جزو کسانی بودیم که زمانی فکر می‌کردیم دیکتاتوری رژیم شاه مطلق است. بعد، رفیق جزنی آمد و گفت نه این‌جوری نیست، بالاخره در یک مقطع که تضادها و مبارزات توده‌ای رشد بکنند، این دیکتاتوری را درهم می‌شکنند. ما در تجربه هم دیدیم که همین‌جوری شد. واقعیت قضیه هم همین بود. توده‌های مردم ایران وقتی‌که به مبارزه مستقیم با رژیم شاه روی آوردند، در مقابل رژیم شاه با تمام وحشی‌گری‌اش، ایستادند. چند هزار تن هم کشته دادند و کوتاه نیامدند. بنابراین اکنون، با این تضادهای سر به فلک کشیده و بحران‌های عمیق جمهوری اسلامی، توده‌های مردم می‌بایستی همچون دوران رژیم شاه در مقابل جمهوری اسلامی هم می‌ایستادند. ولی ما این را نمی‌بینیم. ممکن است عامل ذهنی دیگری مطرح شود و بگویید که علت ‌دوام آوردن جمهوری اسلامی و این‌که تاکنون انقلابی رخ نداده و رژیم سرنگون نشده است، بی‌سازمانی توده‌ی مردم هست. من می‌گویم که این هم تأثیر دارد، اما عامل تعیین‌کننده نیست. انقلاب هیچ‌وقت منتظر سطح سازمان‌یافتگی توده‌های مردم نمی‌ماند. سازمان‌یافته‌ترین طبقه و توده‌ای‌ترین حزب هم هیچ‌گاه قادر به انقلاب نخواهد بود، مگر آن‌که انقلاب خودجوش شکل بگیرد و این حزب تأثیر خودش را بر روند پیشرفت‌انقلاب بگذارد. یک حزب سیاسی می‌تواند روند انقلاب را تسریع بکند. نبود آن‌هم می‌تواند تأثیر منفی داشته باشد، اما درهرحال تعیین‌کننده نیست. مگر در دوران رژیم شاه سازمان‌یافتگی توده‌ها بیشتر از امروز بود؟ مگر سازمان‌های متشکل قدرتمندی وجود داشت؟ نه نبود. ولی انقلاب رخ داد. ازاین‌جهت است که من می‌گویم این هم تعیین‌کننده نیست. می‌تواند تأثیرگذار باشد و قطعاً تأثیر هم دارد، اما تعیین‌کننده نیست.
ممکن است بگوئید که این پراکندگی که در میان سازمان‌های سیاسی هست، به رژیم امکان ادامه حیات داده است. این هم واقعیت ندارد . ممکن است گفته شود جمهوری اسلامی که ید طولائی در فریبکاری دارد، با فریب مردم، ادامه حیات یافته است، با همین فریبکاری هم هست که هر بار مردم را به‌پای صندوق‌های رأی هم می‌کشد. من می‌گویم که شما نمی‌توانید جایی را پیدا کنید که طبقه حاکم مرتجع، مردم را فریب ندهد. در همین کشورهای اروپایی هم مردم را فریب می‌دهند. طبقه حاکم همواره توده‌ی مردم را فریب می‌دهد. اما فریب نمی‌تواند تضادها را تحت تأثیر قرار دهد. کارکرد فریب وابسته به درجه رشد تضادها و توازن قواست. باید توضیح داد که چرا مردم وقتی ازنظر اقتصادی و سیاسی در این وضعیت وخیم هستند، فریب می‌خورند و به آن اشکال عالی مبارزه روی نیاورده‌اند. در منطقه خاورمیانه یک زلزله سیاسی رخ داد، خیلی جاها را تحت تأثیر قرار گرفتند اما در ایران هیچ اتفاقی نیفتاد، چه عاملی مانع بود؟
من فکر می‌کنم که پاسخ کمی پیچیده‌تر از این بحث‌ها است. ما عادت کرده‌ایم که بگوییم با رفرم‌های دهه چهل، سرمایه‌داری در ایران مسلط شد. دو طبقه اصلی جامعه، سرمایه‌دار و کارگرند. طبقه کارگر هم پیوسته رشد می‌کند. همین و بس. بله، شیوه تولید، سرمایه‌داری است. اساس ساختار اجتماعی هم وجود این دوطبقه اصلی است. طبقه کارگر هم رشد کرده و هم‌اکنون شاهد مبارزه روزمره آن هستیم. به‌جز این، چیز دیگری را نمی‌بینیم.
درگذشته، سازمان ما و دیگر جریانات سیاسی، مسئله را دقیق‌تر دنبال می‌کردند. تحولات درونی ساختار اجتماعی را تعقیب می‌کردند. وضعیت اقشار میانی را در این ساختار زیر نظر داشتند. جایگاه آن‌ها را در توازن قوای طبقاتی مدنظر قرار می‌دادند و مبارزه خود را بر پایه تحلیل مشخص‌تری پیش می‌بردند.
به باور من اکنون چنین نیست. در ایران اتفاقاتی در این ساختار اجتماعی رخ‌داده، تغییراتی در آن به وجود آمده است که نیروهای چپ و کمونیست به آن کلاً بی‌توجه بوده‌اند. با دنبال کردن این تحولات است که متوجه می‌شویم چرا رژیم شاه در پی بحران‌هایی که به عمق بحران‌های کنونی هم نبودند، به‌سادگی سرنگون شد، اما رژیم جمهوری اسلامی تاکنون دوام آورده و به این راحتی سرنگون نمی‌شود؟
ببینیم چرا رژیم شاه راحت سرنگون شد؟ رژیم شاه، نماینده و پاسدار منافع یک طبقه بورژوای به لحاظ کمیت، بسیار کم شمار بود. گروه محدودی که ما اسامی‌ آن‌ها را همان وقت می‌دانستیم، لیست شرکت‌های آن‌ها ، کارخانه‌ها و مؤسسات مالی آن‌ها را داشتیم، که به آن‌ها هزار فامیل گفته می‌شد. جمهوری اسلامی هم بعداً تعداد این گروه دوروبر دربار رژیم شاه را که حدود ٧٠ درصد مؤسسات صنعتی و مالی را در اختیار داشتند، ١۵٠ خانواده اعلام کرد. این وضعیت آن طبقه‌ای بود که شاه به آن تکیه داشت، به همراه یک نیروی مسلح و سرکوبی که می‌بایستی رژیم را حفظ کند. بقیه‌ی طبقات و اقشار جامعه هریک به دلیلی مخالف یا علیه رژیم شاه بودند. طبقه کارگر علیه رژیم شاه بود. بخشی از بورژوازی حتا بورژوازی صنعتی، بخش متوسطش مخالفت‌هایی ولو قانونی با رژیم شاه داشت. بورژوازی تجاری به‌ویژه از نیمه اول دهه پنجاه به مخالف رژیم شاه تبدیل‌شده بود. خرده‌بورژوازی سنتی که درنتیجه رفرم‌های دهه چهل و توسعه سرمایه‌داری، خانه‌خراب شده بود، مخالف رژیم شاه بود. خرده‌بورژوازی جدیدی که شکل‌گرفته بود و قاعدتاً می‌بایستی موافق رژیم باشد، به دلایل سیاسی، مخالف رژیم شاه بود. خلاصه هرکدام از زاویه‌ی خاصی مخالف بودند. دهقانان هم که در یک مرحله‌ی بیشتر طرفدار رژیم شاه بودند، یک قشر بسیار نازکی از آن‌ها با شاه مانده بود. بقیه آن‌ها تبدیل شدند به نیروی مخالف. بخش بزرگی از آن‌ها که روانه شهرها شده بودند و بیکار و سرگردان، تهیدستان شهرها را شکل دادند که مخالف رژیم شاه بودند. دستگاه روحانیتی که باید نظم موجود را تقدیس می‌کرد، بخشی‌از آن مخالف رژیم شاه بود. روشنفکران و ایدئولوگ‌هایی که باید سیستم را به لحاظ ایدئولوژیک توجیه می‌کردند، شامل هنرمندان، نویسندگان، روزنامه‌نگاران، و امثال آن‌ها را که شما در نظر بگیرید، مخالف نظم استبدادی بودند. شاه نتوانسته بود آن‌ها را به روشنفکران ارگانیک سیستم تبدیل کند. دانشجویان مخالف رژیم شاه بودند. بنابراین رژیم شاه فقط به یک دارو دسته‌ی محدود، یک بورژوازی کم عده و بسیار نازک ازنظر طبقاتی متکی بود. اتکای اصلی‌اش به حمایت امپریالیسم و نیروی مسلحی بود که اگر این حمایت امپریالیسم از آن سلب می‌شد و این نیروی مسلح و سرکوب کارآئی‌اش را از دست می‌داد و درهم می‌شکست ، کارش تمام بود و همین‌ اتفاق هم افتاد. آنجایی که نیروی مسلح و سرکوب رژیم شاه، در برابر مبارزات توده‌های مردم، کار آیی‌اش را از دست داد و قدرت‌های امپریالیست هم حمایت از دارو دسته خمینی و متحدان او را در دستور کار قراردادند، رژیم شاه رفتنی شد.
حالا ببینیم در دوره جمهوری اسلامی چه اتفاقاتی افتاده است؟ ساختار اجتماعی چه تحولاتی را از سر گذرانده و صف‌بندی‌های طبقاتی و سیاسی به چه شکلی درآمده است. منظورم هم از ساختار اجتماعی ، ساختار طبقاتی جامعه هست و مناسباتی که طبقات و اقشار با یکدیگر دارند.
در دوران جمهوری اسلامی، ما یک طبقه بورژوای پرجمعیت داریم. برخلاف آن چیزی که بعضی وقت‌ها مطرح می‌کنند که در جمهوری اسلامی، این دولت و ارگان‌ها و نهادهایی از نمونه سپاه پاسداران هستند که همه‌چیز را دست خودشان گرفته‌اند، بورژوازی خصوصی عددی نیست و نقشی در اقتصاد ندارد، به نظر من، این تمام واقعیت نیست. بیشتر تبلیغات گروه‌های موسوم به اصلاح‌طلب است. در دوران جمهوری اسلامی یک طبقه‌ی بورژوای پرجمعیت به وجود آمده است. منظورم هم از پرجمعیت، نسبی است. نسبت به بورژوازی دوران رژیم سلطنتی.
چگونه این اتفاق افتاده است؟ در دوره جمهوری اسلامی، جنگ نه‌فقط برای آن بخش از بورژوازی صنعتی و تجاری که از حمایت رژیم برخوردار بود، نعمت بزرگی بود و سودهای هنگفتی نصیب آن‌ها کرد، بلکه گروه جدیدی از وابستگان رژیم به اتکای موقعیت سیاسی‌شان در دستگاه دولتی، توانستند از آشفته‌بازار موجود بهره‌برداری کنند، سودهای کلانی عاید خود سازند و به صفوف بورژوازی بپیوندند. اما مرحله اصلی هنگامی آغاز شد که رفسنجانی در رأس دستگاه اجرائی قرار گرفت و تحت لوای سیاست اقتصادی نئولیبرال، تقسیم غنائمی را که از سرنگونی رژیم شاه به ارث رسیده بود، میان وابستگان ریزودرشت رژیم آغاز کرد. روندی که در دوره خاتمی به نهایت خود رسید و هزاران تن از وابستگان رژیم به‌عنوان سرمایه‌داران جدید، به صفوف بورژوازی موجود پیوستند. ادامه سیاست نئولیبرال، گسترش حیطه خصوصی‌سازی، استفاده از اهرم درآمدهای هنگفت دولت از نفت در خدمت پیشبرد این سیاست، مشوق دیگری برای افزایش کمیت سرمایه‌داران در اندازه‌ها و درجات مختلف در عرصه‌های صنعتی، کشاورزی، مالی و خدمات بود. بنابراین شما نمی‌توانید مقایسه بکنید کمیت بورژوازی کنونی را با دوران رژیم شاه. اکنون گاه درنتیجه رقابت‌های درونی طبقه حاکم، اسامی سرمایه‌دارانی با سرمایه‌های بسیار کلان برملا می‌شود که پیش‌ازاین نام و نشانی از آن‌ها نشنیده بودید. این بورژوازی یک پایگاه طبقاتی بالنسبه محکمی برای رژیم جمهوری تشکیل داده است. در جنب این بورژوازی و سیاست اقتصادی نئولیبرال دولت، قشر خرده‌بورژوازی مدرن که در دوران رژیم شاه هنوز محدود بود، شدیداً رشد کرده و یک جمعیت قابل‌ملاحظه‌ای هستند. در تمام کشورهای جهان که سیاست اقتصادی نئولیبرال به مرحله اجرا درآمد، این قشر خرده‌بورژوازی، وسیعاً رشد کرد. حامی سیاست نئولیبرال بود و لااقل تا قبل از بحران اقتصادی جهانی، نقش مخربی در جنب دیگر سیاست‌های بورژوازی علیه کارگران، در تضعیف موقعیت طبقه کارگر و برهم خوردن توازن قوا به نفع سرمایه ایفا کرد. چون یکی از اهداف مهم سیاست نئولیبرال برهم زدن توازن قوای طبقاتی به نفع سرمایه‌داران و به زیان کارگران نیز بوده است. در ایران هم این قشر خرده‌بورژوازی در پی سیاست اقتصادی نئولیبرال و درآمدهای کلان نفتی رشد کرد و همین تأثیر را بر تغییر توازن قوا به نفع طبقه سرمایه‌دار برجای گذاشت. اما مسئله به همین‌جا نیز خلاصه نشد. لایه فوقانی این قشر که طرفدار گروه‌های اصلاح‌طلب و دستجات وابسته به رفسنجانی است، یک گروه ضدانقلابی هار طرفدار جمهوری اسلامی است. این‌طور هم نیست که مثل خرده‌بورژوازی سنتی طرفدار منفعل رژیم باشد، نیرویی فعال و متحرک است. باسوادند. ابزارهای تبلیغاتی و ارتباطی خودشان را دارند و می‌کوشند در جهت حفظ نظم موجود تأثیرگذار باشند. اینان همان گروهی هستند که در جریان خیمه‌شب‌بازی‌های انتخاباتی رژیم، خیابان‌ها شهرهای بزرگ را قرق می‌کنند، موج ایجاد می‌کنند. نیرو بسیج می‌کنند و مردم را به حمایت از گروه‌های معینی از هیئت حاکمه دعوت می‌کنند. البته لایه‌های متوسط و پائینی قشر خرده‌بورژوازی مدرن بر سر مسئله آزادی‌های فردی و سیاسی و به‌ویژه لایه پائینی به علت وخیم شدن اوضاع اقتصادی، با رژیم تضاد دارند و مخالف آن هستند.
در دوران جمهوری اسلامی به‌شدت از کمیت و نقش خرده‌بورژوازی سنتی شهر و روستا کاسته شده است. گرچه طرفدار جناح موسوم به اصول‌گرای رژیم‌اند، اما نیرویی منفعل هستند.
ببینیم در جنبش دانشجوئی که در دوران رژیم شاه یک نیروی فعال و جدی مخالف نظم موجود بود، چه تغییراتی رخ‌داده است. جنبش دانشجوئی دوران رژیم شاه، در کل، دشمن رژیم بود و کوتاه هم نمی‌آمد. بخش بزرگی از این جنبش، چپ، مارکسیست و جانب‌دار طبقه کارگر بود.
در دوره جمهوری اسلامی، کمیت دانشجویان وسیعاً رشد کرده و گفته می‌شود متجاوز از۴ میلیون نفرند. اما اکثریت بسیار بزرگ آن‌ها در طول این سال‌ها، همواره منفعل و غیرسیاسی بوده‌اند. بخش بسیار کوچکی فعال‌اند که جنبش دانشجوئی را تشکیل می‌دهند و این‌ها تحت نفوذ این یا آن جناح بورژوازی قرار دارند. این‌که گفته می‌شود جنبش دانشجوئی متحد طبقه کارگر است، به باور من، بیشتر شعار است تا واقعیت. جنبش دانشجوئی در گذشته‌های دور، متحد طبقه کارگر بود، در آینده هم ممکن است چنین شود. اکنون اما ما چیزی در مورد این اتحاد نمی‌بینیم. به‌طور عینی عجالتاً ، متحد طبقه کارگر نیست. درواقع ، جنبش رادیکال دانشجویی بعدازآن سرکوب و کشتار سال ۵٩ و بستن دانشگاه‌ها دیگر نتوانست قد علم کند. آن چیزی که اکنون هست، در دست دو جناح بورژوازی است. یک بخش آن را اصلاح‌طلبان در اختیار گرفته‌اند، یک بخشی را هم جناح دیگر. ابزارهای مختلفی هم دارند که از آن در پیشبرد سیاست و اهدافشان در دانشگاه‌ها، استفاده می‌کنند. البته شما می‌توانید صدتا، دویست‌تا دانشجوی چپ و حتا مارکسیست هم در میان این جمعیت چندمیلیونی پیدا کنید که پرچم سرخ هم بلند کنند، اما این جنبش دانشجوئی نیست.
من می‌پرسم، این اعتراض وسیع دانشجوئی که ما از آن تحت عنوان قیام دانشجویی سال ۷۸ هم نام می‌بریم، توسط چه جریاناتی سازماندهی و رهبری شد؟ می‌دانید رهبران آن حالا کجا هستند؟ اغلبشان در بنگاه‌های تبلیغاتی آمریکا و انگلیس هستند یا در به‌اصطلاح مؤسسات تحقیقاتی سیاسی آن‌ها سازماندهی‌شده‌اند. البته چند نفرشان هم در زندان هستند که از اعضای شناخته‌شده دفتر تحکیم وحدت وابسته به اصلاح‌طلبان دولتی هستند. این جنبش دانشجویی که یک‌زمانی مخالف شاه بود، امروز تبدیل‌شده به جنبشی که طرفدار رژیم هست. بخشی طرفدار اصلاح‌طلبان و بخشی هم طرفدار اصول‌گرایان هستند.
اما علت این وضعیت دانشجویان و جنبش دانشجوئی چه هست؟ آیا فقط نتیجه سرکوب و گزینش و محافظه‌کاری در دانشگاه‌های پولی است؟ به نظر من، نه.
شما فکر می‌کنید که سیاست اقتصادی نئولیبرال خودش به تنهائی آمده داخل ایران ؟ نه! این سیاست، ایدئولوژی‌اش را هم با خودش آورده است. محیط آموزش و اشاعه آن‌هم نخست در دانشگاه‌هاست. در محیط‌های دانشجویی تمام آن چیزی را توی کله دانشجویان می‌کنند که نیاز این سیاست است. چه چیزی را به دانشجویان می‌آموزند. این آموزش که جامعه انسانی هم عین جنگل حیوانات است. این قانون طبیعت است که در این جنگل عده‌ای به بهای نابودی عده‌ای دیگر رشد کنند، چون اصلح‌اند، و دیگران نابود شوند. گردن‌کلفت‌ها، پول‌داران ، سرمایه‌داران حق‌دارند کارگران را از ابتدایی‌ترین حقوق کارگری محروم کنند، در منتهای فقر قرار دهند و استثمار را تشدید کنند تا سود بیشتری ببرند و بر سرمایه خود بیفزایند. طرفداران ایرانی نئولیبرالیسم این ادعای خود را پنهان نمی‌کنند که تا وقتی عده‌ای به بهای فقر،مرگ و گرسنگی میلیون‌ها انسان، سرمایه و ثروت‌های هنگفت نیاندوزند، وضعیت جامعه ایران بهبود نخواهد یافت. این اساس فلسفه و بینش آن‌هاست. داروینیسم اجتماعی، رقابت افسارگسیخته، تقدیس فردگرائی افراطی، تقدیس نابرابری و بی‌عدالتی اجتماعی، تقدیس سوداندوزی و ثروت پرستی، بت‌سازی از قانون و قانون‌گرایی، تبلیغ برتری و ابدی بودن نظم سرمایه‌داری، دشمنی با طبقه کارگر و کمونیسم، تمام آن چیزی است که آموزش داده می‌شود. تمام متون آن‌ها هم در دانشگاه‌های کشورهای اروپائی و آمریکا حاضر و آماده است. توسط استادان جیره‌خوار وابسته به رژیم، ترجمه یا کپی‌برداری می‌شوند و به خورد دانشجویان داده می‌شود. همین دانشجویان با این آموزش‌ها می‌شوند کادرهای نظام سرمایه‌داری و طرفدار جمهوری اسلامی ایران و نئولیبرالیسم اقتصادی. در دوران شاه، استادان دانشگاهی که می‌خواستند طرفداری از رژیم شاه بکنند، استثناء بودند. تا مدت‌ها یک بخش بزرگی از استادان دانشگاه‌ها، ته‌مانده‌های جبهه ملی بودند و جوان‌ترهای آن‌ها هم امثال حمید عنایت، آریانپور و پاک‌دامن. این‌ها همه به نحوی معترض و مخالف رژیم شاه بودند ولی امروزه استادهای دانشگاه عموماً طرفدار جمهوری اسلامی، این یا آن جناح آن هستند.
حالا به مسئله زنان نگاه بکنیم. زنان در ایران با بیشترین سرکوب، تبعیض و ستم روبه‌رو هستند. نارضایتی در میان آن‌ها وسیع است. اکثریت بزرگ زنان را هیچ رشته‌ای به جمهوری اسلامی و جناح‌های آن پیوند نمی‌دهد. اما زنان هم به طبقات و اقشار مختلف تعلق دارند. آنچه که به‌عنوان بخش فعال و کمابیش متشکل زنان در ایران شکل گرفت و در مرحله‌ای ابتکار عمل را هم به نام جنبش زنان در دست خود گرفت، اساساً متشکل از زنان بورژوا و خرده‌بورژوازی مرفه است که تحت رهبری گروه‌های اصلاح‌طلب حکومتی قرار دارد. این جنبش بورژوا- فمینیستی یکی از موانع رشد جنبش رادیکال و توده‌ای شدن مبارزه زنان بوده است. تمام تلاش آن‌ها هم در چندین سال گذشته این بوده است که مبارزات زنان را به‌سوی قانون‌گرایی، اصلاح‌طلبی ، دنباله‌روی از یک جناح طبقه حاکم و بقای رژیمی که دشمن آشتی‌ناپذیر زن است، سوق دهند. اصلاً ببینید در میان بخشی از آن‌ها که پس از سال ٨۶ به خارج آمدند و اغلب، رهبران این جریان بودند، می‌توانید چندنفری با گرایش‌های چپ پیدا کنید؟ اینان نه‌فقط کمترین خدمتی به زنان و تحقق مطالبات آن‌ها نکرده‌اند، بلکه با منحرف کردن مبارزات گروه‌هایی از زنان جوان به بیراهه اصلاح‌طلبی و منفعل کردن آن‌ها، با تقلیل مبارزات زنان به گدائی و تمنا از آخوندهای مرتجع قم، به مبارزات زنان لطمات جدی زدند. حالا هم تمام هنرشان این است که منتظر منشور حقوق شهروندی آخوند مرتجع، روحانی بمانند. بنابراین اگر منظور از جنبش زنان این گروه از زنان متشکل باشد، باید گفت که نه‌فقط متحد طبقه کارگر نیستند، بلکه علیه طبقه کارگرند. آن‌ها متحد رژیم زن‌ستیز جمهوری اسلامی‌اند. اما اگر منظور جنبش اعتراضی عمومی زنان باشد که هنوز نامتشکل و پراکنده است، اینان زنان خانواده‌های کارگر و زحمتکش‌اند که مبارزه‌شان جزء جدائی‌ناپذیری از مبارزه طبقه کارگر و توده‌های زحمتکش برای دگرگونی نظم موجود است.
پیش‌ازاین گفتم که رژیم شاه نتوانسته بود، روشنفکران وابسته به خود، روشنفکران ارگانیک سیستم را ایجاد کند و روشنفکران عموماً مخالف رژیم شاه بودند. جمهوری اسلامی اما در محدوده‌ای توانسته است در عرصه‌های مختلف آگاهی اجتماعی از ادبیات و هنرها گرفته تا فلسفه، سیاست، جامعه‌شناسی، حقوق، نویسندگان، هنرمندان، حقوق‌دان‌ها و نظریه‌پردازان وابسته به خود را ایجاد کند، که آگاهی اجتماعی را تحت سیطره خود بگیرند، نظم موجود را تقدیس و توده مردم را در انقیاد و اسارت ایدئولوژیک نگهدارند. دستگاه مذهبی هم که جزء لاینفک دولت دینی برای تحمیق معنوی مردم است، تکلیفش روشن است.
اگر ما همه آنچه را که در بالا در مورد تحولات درونی ساختار، صف‌بندی‌طبقاتی و سیاسی طرفداران رژیم گفتیم، در نظر بگیریم، باید روشن باشد که ساختار اجتماعی جامعه در دوران جمهوری اسلامی تحولاتی را از سر گذرانده و این تحولات که همراه با بسط پایه طبقاتی و اجتماعی جمهوری اسلامی بوده است، به ایجاد یک توازن به نفع طبقه حاکم شکل داد و باعث گردید که رژیم به‌رغم بحران‌های عمیق و نارضایتی وسیع کارگران و زحمتکشان ، تابه امروز دوام آورد و نه صرفاً سرکوب. تردیدی نیست که رژیم از شیوه‌ها و روش‌های متعدد سرکوب، فریب، ، تطمیع، تحمیق نیز برای حفظ موجودیت خود استفاده کرده و می‌کند که در اینجا فرصت پرداختن به آن‌ها نیست. فقط اشاره می‌کنم که اگر این شیوه‌ها به همراه بی‌سازمانی و دیکتاتوری توانسته‌اند تاکنون کار آیی داشته باشند، دقیقاً بر پایه یک توازن است که مانع از آن شده است، نیروی تحول طلب به انقلاب برای سرنگونی رژیم حاکم و دگرگونی نظم موجود روی آورد.
بنابراین، مسئله مهم درهم‌شکستن این توازن و چگونگی آن است. اما پیش از آنکه این بحث را ادامه دهم، ببینیم که با این اوضاع ، تکلیف انواع و اقسام اپوزیسیون‌های بورژوائی رژیم از سلطنت‌طلب، جمهوری‌خواه دمکرات، لائیک، سبز، مجاهد و طیف به‌اصطلاح چپ رفرمیست، چه می‌شود؟ طرف حساب این‌ها کیست؟ کدام طبقات و اقشار مورد خطاب آن‌هاست؟ چون همان‌گونه که قبلاً گفتم دورانی که اقشار و طبقات مختلف باهم به مبارزه علیه رژیم شاه برخاستند و هرکسی می‌توانست خلق قهرمان را مورد خطاب قرار دهد، به همراه انقلاب عموم خلقی به پایان رسید. دیگر خلق قهرمانی وجود ندارد. خلق منقسم شده و طبقات رو در روی هم قرارگرفته‌اند. گذشته از این، در همان دوران هم امثال بازرگان، خمینی و مجاهدین خلق لااقل می‌توانستند به بورژوازی تجاری، خرده‌بورژوازی سنتی متکی باشند و در میان این گروه‌ها گوش شنوایی برای شنیدن حرف‌ها و فراخوان‌های آن‌ها وجود داشت. بورژوازی اپوزیسیون امروز هر نامی که بر خود نهاده باشد، به کدام قشر و طبقه‌ای در جامعه متکی است که می‌خواهد آن را مورد خطاب قرار دهد. آن‌هایی که می‌توانستند گوش شنوایی برای شنیدن حرف‌های آن‌ها داشته باشند، حالا طرفدار این یا آن جناح حکومت‌اند. کارگران و زحمتکشان هم که خواست، منافع و مسیر دیگری دارند که ١٨٠ درجه با این‌ها زاویه دارد. بنابراین به هیچ قشر و طبقه‌مخالفی متکی نیستند و هیچ آینده‌ای ندارند. بالاخره هم خواهیم دید که اگر اوضاع کمی به نفع اصلاح‌طلبان حکومتی تغییر کند، در کنار آن‌ها و متحد آن‌ها هستند. آن‌هایی هم که باقی خواهد ماند، نقش ذخایر بورژوازی و امپریالیسم را برای خرابکاری در انقلاب آتی توده‌های زحمتکش مردم ایران، بازی خواهند کرد.
تنها نیروی سیاسی مخالف رژیم که حرف دارد، برنامه دارد، پیگیر و رادیکال از مطالبات توده‌های زحمتکش مردم ایران دفاع می‌کند، از سرنگونی نظم موجود کوتاه نیامده و گوش شنوایی برای شنیدن حرف‌هایش در درون توده‌های زحمتکش مردم وجود دارد، کمونیست‌های ایران هستند که متکی به طبقه کارگر و مبارزات، اهداف و خواست‌های این طبقه هستند و اصلاً خود را جزء جدائی‌ناپذیری از این طبقه می‌دانند. یعنی تنها طبقه‌ای که قادر است، توازن قوای طبقاتی و صف‌بندی‌های سیاسی کنونی را تغییر دهد.
اصلی‌ترین اهرم درهم‌شکستن هر توازن طبقاتی و سیاسی نیرو و مبارزه، است. در میان تمام طبقات و اقشاری که در مقابل طبقه حاکم ایستاده‌اند و خواهان برافتادن جمهوری اسلامی هستند، فقط یک طبقه است که هم نیروی لازم و کافی را در اختیار دارد و هم قادر به مبارزه‌ای کارساز می‌باشد و آن طبقه کارگر است. طبقه کارگر با جمعیتی متجاوز از ده میلیون و نقشی که در تولید اجتماعی دارد، طبقه‌ای که اشکال متنوعی از مبارزه را در اختیار دارد و دارای هدف و استراتژی مشخص است، قادر است این توازن را در هم شکند. آنچه که لازم است، تلاش برای ارتقای همین مبارزه‌کارگری است که امروز در سراسر ایران در جریان است. دامنه وسیع اعتصابات کارگری کنونی، در شرایطی که رژیم دیکتاتوری عریان حاکم است، هم انعکاس تشدید تضادهای طبقاتی و درجه بالای نارضایتی کارگران از نظم موجود است و هم درجه سازمان‌یافتگی و آگاهی کارگران را نشان می‌دهد. غیرممکن است که طبقه کارگر بتواند بدون درجه معینی از آگاهی طبقاتی و پی بردن به منافع خود به‌عنوان یک طبقه، این‌همه اعتصاب و دیگر اشکال مبارزه اعتراضی را که روزانه شاهد آن هستیم، سازماندهی کند. این موج مبارزات کارگری نشان می‌دهد که شرایط برای ارتقای این مبارزات از طریق به‌هم‌پیوستگی آن‌ها فراهم است و تمام تلاش‌کمونیست‌ها و پیشروان کارگری باید روی این مسئله متمرکز گردد. این اولین گام در تغییر توازنی است که طبقه حاکم به نفع خود ایجاد کرده است. پی آمد این به‌هم‌پیوستگی نیز، ارتقای مبارزات به سطحی کیفاً جدید خواهد بود.
البته رژیم هم فهمیده که اوضاع از چه قرار است. بی‌دلیل نیست که علاوه بر تشدید سرکوب کارگران، بازداشت، محکومیت، اخراج و زندان، تشکیلات ضد کارگری‌اش را هم فعال کرده که اکنون به شیوه‌ای دیگر به مقابله با کارگران و مبارزات آن‌ها برخیزد.
تشکل‌های پلیسی رژیم ساخته‌ای از نمونه خانه کارگر، که در گذشته با چاقو و چماق برای سرکوب اعتراضات و فعالیت‌های کارگران اقدام می‌کردند، حالا که اعتراضات کارگری رشد کرده و اعتلا یافته، سعی می‌کنند خود را مدافع خواست‌های کارگران، جا بزنند و ابتکار عمل را از توده‌های کارگر و پیشروان آن سلب نمایند. اما همان‌گونه که در گذشته نتوانستند مانع از رشد مبارزات کارگران گردند و شوراهای اسلامی آن‌ها رسوا شد، اکنون هم نمی‌توانند با این تاکتیک‌ها، اعتلای مبارزات کارگران را سد کنند. افشاگری علیه این تشکلات دولت ساخته، در این مرحله که آن‌ها با تاکتیک‌های جدیدی به مقابله با طبقه کارگر روی آورده‌اند، باید با شدت و دامنه وسیع‌تری ادامه یابد.
اما طبقه کارگر در پیشبرد مبارزه خود، تنها نیست. متحدانی در صفوف زحمتکشان دارد که به لحاظ نیرو، مبارزه و موقعیت اجتماعی که دارند، می‌توانند نقش مهمی در اتحاد با طبقه کارگر در تغییر این توازن ایفا کنند. معلمان و فرهنگیان با جمعیتی یک‌میلیونی و پرستاران با جمعیتی نزدیک به نیم میلیون، نزدیک‌ترین متحدان طبقه کارگرند. برای دگرگونی توازن قوا به نفع اردوی انقلاب، ضروری ست که این اتحاد، شکلی سازمان‌یافته به خود بگیرد. رشد و اعتلای مبارزات معلمان و پرستاران نیز نشان می‌دهد که شرایط برای هم آهنگی مبارزات و سازماندهی به این اتحاد فراهم است. میلیون‌ها بیکار و تهیدستان شهرها که زیر فشار فجایع نظم سرمایه‌داری به فقر و تهیدستی سوق داده‌شده‌اند، بخش دیگری از متحدان طبقه کارگر برای تغییر توازن موجود و برپائی انقلاب‌اند.
این است آن نیروها و مبارزه‌ای که قادر به شکستن موازنه‌ای است که رژیم برای حفظ موجودیت خود به آن شکل داده است.
اما برای این‌که این تلاش و مبارزه موثر باشد و زودتر به نتیجه برسد، باید جهت اصلی ضربه به رژیم روشن باشد. برای اینکه بتوان استراتژی سرنگونی رژیم و استقرار یک حکومت کارگری و برانداختن نظم سرمایه‌داری را محقق ساخت، باید روشن کرد که ضربه اصلی را باید به کدام بخش از طبقه حاکم و نمایندگان سیاسی آن وارد کرد. نمی‌شود مستقیم به سراغ سرنگونی رژیم رفت، مگر آنکه نخست جریان موسوم به اصلاح‌طلب را که نقش مهمی در شکل دادن به توازن موجود دارد و به اشکال مختلف تلاش کرده است حتا در میان اقشار مخالف نظم موجود نفوذ و خرابکاری کند، هدف مستقیم قرار دهیم. کم نیستند کسانی که تصور می‌کنند مانع اصلی که باید زیر ضربات مستقیم قرار گیرد، جناح موسوم به اصولگراست که نیروی سرکوب رژیم هم بیشتر تحت فرمان آن‌هاست. در واقعیت اما اینان یک دارودسته رسوا هستند، پایگاه طبقاتی‌شان ناچیز است و نفوذی در میان مردم ندارند. وضعیتشان شبیه دارودسته رژیم شاه است. درحالی‌که بالعکس گروه‌های رنگارنگ جناح موسوم به اصلاح‌طلب و طرفداران رفسنجانی نه‌فقط بخش بزرگی از بورژوازی ایران را نمایندگی می‌کنند، بلکه بر لایه‌هایی ‌از خرده‌بورژوازی، و گروه‌هایی از زنان و دانشجویان نفوذ دارند، حتا کوشیده‌اند از طریق ایجاد تشکل‌هایی در میان توده زحمتکش مخالف رژیم، حیطه نفوذ خود را بسط دهند. اینان از حمایت قدرت‌های جهانی نیز برخوردارند. در یک‌کلام، آنها نیروی اصلی حفظ توازن طبقاتی موجود برای دوام و بقاء جمهوری اسلامی‌اند. این است آن نیرویی که باید جهت اصلی ضربات طرفداران استراتژی قدرت کارگری باشد. ما باید تلاش مستمری را برای افشای آن‌ها به‌کارگیریم و بی‌امان آن‌ها را زیر ضرب قرار دهیم و تضعیف کنیم. با این اقدام همچنین می‌توان برخی گرو‌ها و اقشار را که تحت نفوذ آن‌ها قرارگرفته‌اند، از نمونه گروه‌هایی از دانشجویان و زنان، از آن‌ها جدا ساخت، جذب اردوی انقلاب کرد، یا لااقل منفرد و بی‌طرف ساخت. باید تلاش نمود بساط آن‌ها را در میان توده‌های زحمتکش از نمونه تشکل‌هایی که در میان معلمان و پرستاران ایجاد کرده‌اند، افشا و جمع کرد. این سیاست همچنین می‌تواند تضادهای درونی هیئت حاکمه را تشدید کند و با ایجاد شکاف در درون طبقه حاکم، عامل دیگری به زیان دشمن باشد. بدین طریق می‌توان زمینه را کاملاً برای سرنگونی جمهوری اسلامی در کلیت آن و برقراری حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان فراهم ساخت.
خلاصه کنم. اگر رژیم جمهوری اسلامی تاکنون دوام آورده است، دلایل طبقاتی معینی داشته است. این دوام بر پایه یک توازن طبقاتی و صف‌بندی سیاسی شکل‌گرفته است. زمان آن رسیده است که این توازن برهم زده شود. تردیدی نیست که برانداختن جمهوری اسلامی به همان سادگی سرنگونی رژیم شاه نخواهد بود. اما در شرایطی که ورشکستگی سیاسی رژیم به‌وضوح آشکار است. در شرایطی که رژیم غرق در بحران است و در گنداب فساد و رسوایی فرورفته است، کاملاً ممکن است. تلاش برای به‌هم‌پیوستگی سرتاسری مبارزات جنبش طبقه کارگر، برای ارتقای مبارزه کنونی، مهم‌ترین وظیفه است. مهم است که بدانیم متحدان ثابت‌قدم کارگران کدام‌اند، تمرکز نیرو در کجا باید قرار گیرد، از کدام جهت باید رژیم را موردحمله قرارداد، جهت ضربه اصلی کدام است، به چه طریق می‌توان برخی متحدان رژیم را از آن جدا کرد و در جریان مبارزه‌ای که سرانجام به اعتصاب عمومی سیاسی و قیام مسلحانه خواهد انجامید، آن را سرنگون کرد.
(*)این سخنرانی از گفتاری به نوشتاری برگردانده شده است. برای کوتاه‌تر شدن مطلب، برخی قسمت‌های حاشیه‌ای سخنرانی حذف شد و نکاتی که فرصت بحث آن در مراسم نبود، به آن افزوده شد.

متن کامل نشریه کار شماره ۶۸۸ در فرمت پی دی اف

کمک های مالی

کانادا- ونکور

لاکومه ۵۰دلار
نرگس ۱۰دلار
نفیسه ناصری ۲۰دلار
دمکراسی شورائی ۱ ۱۰۰دلار
دمکراسی شورائی ۲ ۱۰۰دلار
زنده باد سوسیالیسم ۳۰ دلار
ر. احمد زیبرم ۳۰ دلار
ر. بهمن آژنگ ۲۵ دلار
ر. فرهاد سلیمانی ۲۵ دلار
ر. کمال بهمنی ۳۰ دلار
زنده باد ۸ مارس ۳۰ دلار

کانادا، مونترآل

کمک مالی به مراسم
سیاهکل مونترآل ۱۵۵ دلار
سیامک اسدیان ۲۰۰ دلار

سوئد

مصطفی گرگین‌پور ۲۰۰ یورو
رفیق حسن ۴۰ یورو
رفیق کاوه ۴۰ یورو
رفیق اسکندر ۴۰ یورو
شب یادمان حماسه سیاهکل
در استکهلم ۲۴۴۵ کرون
هلند

شورا ۴۰ یورو
صدای کارگران و زحمتکشان ۱ ۱۵ یورو
صدای کارگران و زحمتکشان ۲ ۱۵ یورو

سوئیس

علی‌اکبر صفایی فراهانی ۳۰فرانک
سیامک اسدیان (اسکندر) ۴۰فرانک
حمید اشرف ۳۰فرانک
محمد کاسه‌چی ۵۰فرانک
امیر نبوی ۵۰فرانک

دانمارک

پوران ۵۰ یورو
هوشنگ احمدی ۲۰۰کرون
دکتر نریمیسا ۲۰۰کرون
کولنتای (فوریه) ۱۵۰کرون

متن کامل نشریه کار شماره ۶۸۸ در فرمت پی دی اف

انقلاب مجدد یک ضرورت است

kar_logo01“دوران آن خرافاتی که انقلابات را به بدخوئی عده‌ای مبلغ نسبت می‌داد، دیرزمانی است سپری گشته است. امروز همه جهانیان می‌دانند که هر تلاطم انقلابی باید بر پایه یک نیاز اجتماعی مبتنی باشد که نهادهای فرتوت مانع ارضاء آن می‌گردند. این نیاز ممکن است هنوز آن‌چنان مبرم، آن‌چنان برای همگان ملموس نباشد که یک موفقیت فوری را تضمین کند، ولی هر کوششی برای سرکوب قهری، آن را مرتباً نیرومندتر به جلو خواهد راند، تا زمانی که بندهای خود را بگسلد. بنابراین، اگر یک‌بار شکست خوردیم، کاری جز این‌که دوباره از اول بیاغازیم نداریم و تنفس احتمالاً بسیار کوتاهی که میان پایان پرده اول و آغاز پرده دوم جنبش به ما ارزانی شده، خوشبختانه به ما فرصت کار بسیار لازمی را می‌دهد، فرصت بررسی عللی که هم وقوع قیام اخیر و هم شکست آن را اجتناب‌ناپذیر می‌ساخت” (انقلاب و ضدانقلاب – فریدریش انگلس)

آنچه که تا به امروز، بشریت را تا به این مرحله از پیشرفت و تکامل رسانده است، دگرگونی‌های سریع و جهشی جوامع انسانی یا به‌عبارت‌دیگر، انقلابات در طول تاریخ است. ‌چیزی ثابت و تغییرناپذیر وجود ندارد. همه‌چیز در حال حرکت، تغییر و تکامل است. هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند پیشرفت و تکامل داشته باشد، مگر آن‌که تغییرات کمی و پیوسته را پشت سر بگذارد و به تغییری جهش‌وار و کیفی تن دهد، تا راه را برای گذار به مرحله‌ای عالی‌تر بگشاید. اکنون دیگر درک قانونمندی‌های حاکم بر تکامل جامعه بشری، تا به آن درجه مقبولیت یافته است که هر کس باکمی آگاهی علمی می‌داند که بر جامعه نیز همچون طبیعت، هرج‌ومرج حاکم نیست. تکامل تاریخ قانونمند است و تکامل اجتماعی ازقوانینی مادی و عینی تبعیت می‌کند. انقلاب، برخاسته از این قوانین است.
انقلابات اجتماعی هستند که بشریت را از مرحله زندگی گله‌وار به جایگاه کنونی‌اش رسانده اند. سراسر تاریخ بشریت مملو است از انقلابات اجتماعی و به‌ویژه از دورانی که طبقات بر پهنه تاریخ ظاهر شدند، انقلابات سیاسی.
اگر فقط دوران گذار از فئودالیسم به سرمایه‌داری و دوران سلطه این شیوه تولید تا به امروز مدنظر قرار گیرد، صدها انقلاب در سراسر جهان رخ‌داده است. تمام این انقلابات از نیاز اجتماعی به تحول، از ضرورت جبری و قانونمند پیشرفت و تکامل بشریت در جریان حرکت بالنده تاریخ برخاسته‌اند.
تنها کسی می‌تواند، نیاز و ضرورت انقلاب را نفی کند که منافعش در حفظ نظمی است که دوران آن سپری‌شده، به گذشته تاریخ بشریت تعلق دارد و انقلاب منافع و موجودیت او را به خطر می‌افکند.
لذا نباید تعجب کرد که حتا امروز در پیشرفته‌ترین کشورهای سرمایه‌داری که طبقات حاکم آن زمانی با انقلابات بورژوایی پیروزمند خود بر اریکه قدرت نشستند، اکنون، قانون‌گرا باشند و انقلاب را نفی کنند. چراکه قانون، تبلور اراده طبقه حاکم و پاسدار منافع آن است، انقلاب اما ، طبقات حاکم را از اریکه قدرت به زیر می‌کشد و منافع اقتصادی و سیاسی آن‌ها را نفی و نابود می‌کند.
طبقات مرتجع زائد تاریخی و نظریه‌پردازان جیره‌خوار آن‌ها، صرفاً از طریق نهادهای تحمیق معنوی و اشاعه آگاهی کاذب از طریق اشکال مختلف آگاهی اجتماعی، انقلاب را نفی نمی‌کنند، بلکه به اتکای نیروی قهر و سرکوب دستگاه دولتی به مقابله با انقلابات برمی‌خیزند و می‌کوشند پیروزی انقلابات را به تأخیر اندازند.
لذا در سراسر تاریخ، در کنار انقلابات پیروزمند، انقلابات فراوانی هم وجود داشته که با شکست روبه‌رو شده‌اند. بااین‌وجود، تجارب تاریخی نشان داده است که اگرچه شکست انقلابات می‌تواند روند پیشرفت و تکامل اجتماعی و تاریخی را لحظه‌ای به تأخیر اندازد، اما نمی‌تواند راه انقلاب و پیشرفت را سد کند و سرانجام، با تجدید انقلابات‌ است که تاریخ راه خود را می‌گشاید و به‌پیش می‌تازد.
انقلاب سال ۱۳۵۷ در ایران یک نمونه از این انقلاب‌های شکست‌خورده است.
انقلاب در ایران، برخاسته از نیازهای عینی جامعه ایران بود. این انقلاب میلیون‌ها انسان را برای تاریخ‌سازی به عرصه مبارزه‌ای فعال کشاند. میلیون‌ها کارگر و زحمتکش بپا خاستند تا نظم ستمگرانه‌ای را که در دوران رژیم سلطنتی بر ایران حاکم بود، دگرگون کنند. به ستم، اختناق، بی حقوقی پایان بخشند و جامعه‌ای را بنا نهند که در آن انسان‌های آزاد و برابر، در آزادی، رفاه و خوشبختی زندگی کنند. خواست میلیون‌ها کارگر و زحمتکش که اعتصابات بزرگی را در سراسر ایران سازمان دادند، در تظاهرات و قیام شرکت کردند و جان‌فشانی و قهرمانی بی‌نظیری در برابر نیروهای سرکوب و مسلح رژیم شاه از خود نشان دادند، چیزی جز این نمی‌توانست باشد. عزم استوار توده‌های میلیونی به دگرگونی نظم موجود به درجه‌ای بود که تمام وحشی‌گری نیروهای سرکوب و مسلح رژیم سلطنتی شاه نتوانست مانع از تداوم مبارزه برای سرنگونی این رژیم گردد.
اما چه شد که از درون این انقلاب و سرنگونی رژیم سلطنتی، ارتجاعی هارتر از رژیم شاه سر برآورد، قدرت سیاسی را به چنگ آورد و در یک‌روند، نه‌تنها توانست آنچه را که توده مردم در جریان انقلاب به دست آورده بودند، از آن‌ها باز پس گیرد و انقلاب به شکست قطعی بیانجامد، بلکه جامعه را به نقطه‌ای پایین‌تر از دوران رژیم سلطنتی سوق دهد؟
پیش‌شرط هر انقلاب پیروزمند، انتقال قدرت سیاسی از یک طبقه حاکم مرتجع، زائد و ستمگر به طبقه مترقی، انقلابی و ستمدیده است که رسالت اجتماعی و تاریخی برای دگرگونی نظم موجود را بر عهده دارد. این، فقط طبقه کارگر ایران بود که چنین نقش و رسالتی بر عهده داشت. طبقه کارگر در مقیاسی میلیونی در این انقلاب حضور داشت. بزرگ‌ترین اعتصابات اقتصادی و سیاسی را برپا کرد. کارگران صنعت‌نفت با اعتصابات خود کمر رژیم را شکستند. این کارگران و زحمتکشان بودند که در ده‌ها تظاهرات و راهپیمایی، سنگربندی خیابانی و قیام مسلحانه، حضوری فعال داشتند. اما دیکتاتوری عریان شاه مانع از آن شده بود که طبقه کارگر، به‌عنوان یک طبقه متشکل و آگاه، با صف و سیاست مستقل به انقلاب روی آورد. لذا در برابر گروه‌های مرتجع و ضدانقلابی اپوزیسیون بورژوایی و دستگاه روحانیت که خود را طرفدار انقلاب جا زده بودند، از سازمان‌یافتگی و امکانات وسیع داخلی و بین‌المللی برخوردار بودند و توسط طبقه سرمایه‌دار داخلی و امپریالیسم جهانی حمایت می‌شدند، ابتکار عمل را از دست داد. در جنبش عمومی خلقی فرورفت و اجازه داد با سرنگونی رژیم سلطنتی مرتجعین جدیدی که وظیفه‌شان سرکوب انقلاب بود، قدرت سیاسی را به دست بگیرند. تلاش‌های بعدی طبقه کارگر و توده‌های زحمتکش برای جبران این خطا، در جریان تحولاتی که تا سال ۶۰ به طول انجامید، بدون نتیجه ماند و انقلاب به شکست قطعی انجامید.
شکست انقلاب به این معناست که آن نیازهای ضروری تحول اجتماعی و تاریخی در ایران و آن مطالبات و اهدافی که کارگران و زحمتکشان در انقلاب داشتند، تحقق نیافت. لذا از آنجایی انقلاب برای پاسخ‌گویی به این نیازها رخ داد، به‌حسب یک ضرورت تاریخی، وقوع یک انقلاب مجدد، امری ناگزیر خواهد بود.
سلطه جمهوری اسلامی بر ایران، آنچه که به بار آورده است، نیاز مبرم‌تر به تحولات انقلابی و تشدید تضادهایی است که خود را در بحران‌های متعدد به نمایش گذاشته‌اند.
بحران اقتصادی که بازتاب تضادهای لاینحل شیوه تولید سرمایه‌داری و گندیدگی آن است، عواقب فاجعه‌باری برای کارگران و توده‌های وسیع زحمتکش به بار آورده است. هیچ‌گاه، شرایط معیشت کارگران همچون امروز وخیم و غیرقابل‌تحمل نبوده است. تقریباً عموم کارگران زیرخط فقر رسمی اعلام‌شده از سوی مؤسسات دولتی زندگی می‌کنند. دستمزد کارگران مطلقاً جوابگوی حتا تأمین حداقل هزینه زندگی آن‌ها نیست. میلیون‌ها کارگر به صفوف ارتش بیکاران پرتاب‌شده‌اند. متجاوز از هشت میلیون تن از مردم ایران بیکارند. توأم با رکود اقتصادی، نرخ‌های تورم دورقمی، زندگی را بر توده‌های وسیع مردم ایران دشوار و غیرقابل‌تحمل کرده است. فقط، هزینه اجاره‌بهای مسکن خانوارهای زحمتکش، بیش از نیمی از دستمزد و حقوق آن‌ها را می‌بلعد. ۱۱ میلیون تن از مردم زحمتکش ایران به‌عنوان حاشیه‌نشین و تهیدست در فقر و فلاکت عظیم به سر می‌برند. صدها هزار تن از فرزندان کم‌سن‌وسال کارگران و زحمتکشان، کودک کار و خیابانی هستند.
زیر فشار فجایع نظم موجود، میلیون‌ها تن از مردم ایران به مواد مخدر معتاد شده‌اند. بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ هزار تن به اتهام بزهکاری زندان‌ها را انباشته‌اند، همه‌روزه چوبه‌های دار برپاست. فقر و گرسنگی سراسر جامعه ایران را فراگرفته است. درحالی‌که اکثریت بسیار بزرگ مردم ایران در فقر و بدبختی به سر می‌برند، حجم بی‌سابقه‌ای از سرمایه و ثروت، در دست گروهی اندک سرمایه‌دار، مالک و سران و مقامات حکومت اسلامی متمرکزشده است. در طول یک‌صد سال اخیر، هیچ‌گاه شکاف فقر و ثروت در جامعه ایران همچون امروز عمیق نبوده است. فساد، دزدی، رشوه‌خواری سرتاپای دستگاه دولتی را فراگرفته است. مردم ایران زیر یوغ استبداد دولت دینی و دیکتاتوری عریان طبقه حاکم از ابتدایی‌ترین حقوق دمکراتیک و آزادی‌های سیاسی محروم‌اند. جمهوری اسلامی ده‌ها هزار تن از مردم آزادی‌خواه و سوسیالیست را کشتار کرده است. در طول این ۳۶ سال ده‌ها هزار تن را سال‌ها به بند کشیده است. زنان ایران حتا از ابتدایی‌ترین حقوق انسانی خود محروم شده‌اند. ستمی که در دوران جمهوری اسلامی برزنان اعمال می‌شود، در تمام سال‌های پس از انقلاب مشروطیت بی‌سابقه است.
با این اوصاف، روشن است که جمهوری اسلامی تمام تضادهای جامعه موجود را به منتها درجه تشدید کرده است. نارضایتی توده‌ای از وضع موجود به حداکثر رسیده است. تمام شرایط عینی برای روی‌آوری توده‌های کارگر و زحمتکش به انقلابی مجدد فراهم است. تأخیری که تاکنون در وقوع این انقلاب رخ‌داده، جامعه ایران را به قهقرا سوق داده است. این وضع نمی‌تواند دوام آورد. انقلاب بیش از هر زمان دیگر نیاز مبرم جامعه است.
انقلاب سال ۱۳۵۷ اگرچه به شکست انجامید، اما درس‌های گران‌بهایی به طبقه کارگر ایران داد و تجارب ارزشمندی از خود برجای نهاد که در انقلاب آتی فراموش نخواهد شد.
این انقلاب به همگان آموخت که اگر رهبری جنبش و انقلاب در دست طبقه کارگر نباشد و این طبقه به طبقه حاکم تبدیل نشود، شکست، نتیجه‌ی محتوم انقلاب خواهد بود.
شکست انقلاب به توده‌های مردم ایران آموخت که زودباوری و اعتماد ناآگاهانه را کنار بگذارند و به خودشان و به ابتکار عمل‌شان اعتماد و اتکا کنند.
انقلاب نشان داد که اشکال موثر مبارزه برای سرنگونی نظم موجود، اعتصابات عمومی اقتصادی، اعتصابات عمومی سیاسی، اعتصابات تلفیقی اقتصادی – سیاسی، اعتصابات سیاسی سرا سری، راهپیمایی‌ها و تظاهرات توده‌ای، باریگادبندی‌های متحرک و قیام مسلحانه توده‌ای خواهد بود.
انقلاب، نقش کمیته‌های اعتصاب را برای رهبری جنبش، ارتقاء و تبدیل آن‌ها به شوراها، کمیته‌های کارخانه و کنترل کارگری نشان داد.
انقلاب، ضرورت درهم‌شکستن دستگاه نظامی – بوروکراتیک ماشین دولتی را برای پیروزی انقلاب نشان داد. انقلاب سال ۵۷، با وضوح هرچه تمام‌تر آشکار ساخت که شوراها در ایران، یگانه وسیله برای اعمال اتوریته و حاکمیت طبقه کارگر و توده‌های زحمتکش خواهد بود.
طبقه کارگر در انقلابی که در پیش است، تمام این تجارب را به‌کار خواهد بست تا توده‌های زحمتکش مردم ایران یک انقلاب پیروزمند داشته باشند و به تمام مطالبات رفاهی، اجتماعی و سیاسی خود دست یابند.

یونان بر سر دوراهی خروج یا ماندن در اتحادیه اروپا

“اگر حوزه پولی یورو از هم بپاشد – و به نظر می‌آید که باید بیش‌تر درباره آن فکر کنیم – معتقدم دلیلش این نخواهد بود که یونان نامعقول بوده است.”

این کلمات یانیس فاروفاکیس، در مصاحبه با بی بی سی در ۵ فوریه است. فاروفاکیس (مستقل) وزیر دارایی در کابینه جدید یونان است که حزب سیریزا پس از پیروزی در انتخابات ۲۵ ژانویه ۲۰۱۵ تشکیل داده است.
سیریزا، ائتلافی از احزاب چپ‌گراست که در انتخابات روز یکشنبه ۲۵ ژانویه ۲۰۱۵ توانست ۱۴۹ کرسی از ۳۰۰ کرسی یونان را نصیب خود کند. این پیروزی چشمگیر محصول شرایط کنونی یونان پس از سال‌ها اجرای برنامه‌های ریاضت اقتصادی و اعتصابات، اعتراضات و تظاهرات متعدد کارگران و مردم یونان و وعده‌های انتخاباتی این حزب بود.
بحران اقتصادی در یونان به اندازه‌ای شدید است که از سال ۲۰۱۰ تاکنون تنها با کمک وام‌های خارجی توانسته خود را سر پا نگاه دارد. اما شرط واگذاری این وام‌ها از سوی بانک مرکزی اروپا، کمیسیون اروپا و صندوق بین‌المللی پول (موسوم به ترویکا) اجرای برنامه سیاست ریاضت اقتصادی بود. سیاست‌هایی که طی سال‌های اخیر تولید ناخالص داخلی یونان را بیش از ۲۵ درصد و درآمد سرانه یونان را طبق آمار صندوق بین‌المللی پول از بیش از ۲۸ هزار دلار در سال به حدود ۲۲ هزار دلار در سال کاهش و یونان را به رتبه ۳۵ تنزل داده است.
از دیگر شرایط اجرای این برنامه‌های دیکته شده از سوی ترویکا، قطع یا کاهش شدید بودجه بسیاری از خدمات رفاهی اجتماعی بود. در نتیجه این سیاست، بودجه بسیاری از خدمات رفاهی دولتی قطع شده است؛ سیستم آموزشی و بهداشتی تقریباً مضمحل شده است. در حدود ۵ / ۶ درصد جمعیت به خدمات پزشکی مورد نیاز دسترسی ندارند؛ کاهش شدید بودجه به کمبود کارکنان بخش بهداشت انجامیده است؛ برخی از بیمارستان‌های بزرگ کشور معالجه سرطان را به دلیل گرانی داروها از برنامه درمانی خود حذف کرده‌اند؛ برخی از مراکز خدماتی و بیمارستان‌ها فاقد وسایل مورد نیاز اولیه مانند دستکش جراحی هستند. کلاسهای درس فاقد بخاری هستند. مرگ و میر کودکان به شدت رو به افزایش است.
تعدیل نیروی انسانی به ویژه در بخش دولتی، نرخ بیکاری را که در سال ۲۰۰۱ نزدیک به ۱۱ درصد بود، به ۸ / ۲۵ درصد و در میان جوانان تقریبا به ۶۰ درصد رسانده است. حداقل دستمزد بنا به فرمان “ترویکا” ۲۲ درصد کاهش و به ۵۸۶ یورو رسیده است. نزدیک به ۲۵ درصد از مغازه‌های آتن ورشکست شده‌اند. ۹ / ۳ میلیون نفر، یعنی بیش از یک سوم جمعیت زیر خط فقر زندگی می‌کنند. در تحقیقی متأخر، ۴۷ درصد گفتند که درآمدشان آن اندازه نیست که معاش خانواده را تأمین کند. ۵۵ درصد می‌گویند از خانواده یا دوستان قرض گرفته‌اند، وسایل‌شان را گرو گذاشته یا فروخته‌اند تا خود را سر پا نگه دارند. نرخ خودکشی بیش از ۴۰ درصد افزایش یافته است.
در نتیجه این شرایط، بسیاری از یونانی‌ها در جستجوی کار مهاجرت کرده‌اند. این کشور در سال ۲۰۱۲ از نظر کاهش جمعیت در اروپا در رده سوم قرار داشت. سال گذشته تعداد مهاجران به ۵۲ هزار نفر رسید.
از زمان حکومت سرهنگان در سال ۱۹۶۷، تا سال گذشته، سرمایه‌داران بخش حمل و نقل، سازندگان و مالکان کشتی‌ها هیچ مالیاتی پرداخت نمی‌کردند. گذشته از آن، بر اثر فرار گسترده مالیاتی، نرخ گردآوری مالیات بر درآمد و ثروت در این کشور زیر میانگین اتحادیه اروپا است. طبق تحقیقی توسط “مدرسه بازرگانی بوث شیکاگو” که گزارشات بانکی را با دریافت‌های مالیاتی مقایسه کرده است، در سال ۲۰۰۹، خودکارفرمایان ۲۸ میلیارد یورو را از دید اداره مالیات پنهان کردند. این تنها قشرمتوسط نبود. طبق اطلاعاتی که توسط مقامات فرانسوی افشا شد، در حدود ۲۰۰۰ ثروتمند یونانی ۵ / ۱ میلیارد یورو را در حساب‌های بانکی یونان ذخیره کرده‌اند.
در برابر اجرای این سیاست‌ها، وعده داده شد برای خروج از بحران، وام‌هایی به این کشور پرداخت خواهد شد. وام‌هایی که ظاهراً برای کمک به رونق اقتصادی پرداخت شدند، اما در اصل در اختیار بانک‌هایی قرار گرفتند که صاحبان یا سهامداران آن‌ها آلمانی، فرانسوی و یا  از کشورهای دیگرند و مردم با پرداخت انواع مالیات‌های تازه بایستی این وام‌ها و بهره‌ها را بازپرداخت می‌کردند. این سیاست‌ها، کشور را به جایی رساند که اکنون تا خرخره در یک بدهی هنگفت ۲۴۰ میلیارد یورویی فرو رفته است.
پس جای تعجبی ندارد که سیریزا و رهبر این حزب، الکسیس سیپراس، با وعده‌ی “قطع برنامه ریاضت اقتصادی” در انتخابات پیروز شد. از جمله وعده‌های حزب، ایجاد ۳۰۰ هزار شغل در بخش خصوصی، دولتی و رفاهی، اولویت استخدام جوانان بیکار و بیکاران طولانی مدت بالای ۵۵ سال، افزایش دستمزد ماهانه از ۵۸۰ یورو به ۷۵۱ یورو، توقف کسر بودجه‌های بازنشستگی و پرداخت یک ماه حقوق سال (به عنوان عیدی) به بازنشستگان با درآمد زیر ۷۰۰ یورو، اجرای سیاست مالیاتی مناسب، برق مجانی برای ۳۰۰ هزار خانوار فقیر، دادن سوبسید غذایی به همان تعداد از خانواده‌های فاقد درآمد، تغییر مالیات بر سوخت گرمایی، برنامه‌هایی برای ارائه خدمات بهداشتی رایگان و بیمه پزشکی به بیکاران و اجرای برنامه‌های رادیکال دیگر بود.
اما مهم‌ترین وعده‌ای که سیریزا به مردم داد تلاش برای بخشوده شدن بخش عظیمی از بدهی کلان یونان و تغییر شرایط بازپرداخت این وام‌هایی‌ست که ۱۷۵ درصد تولید ناخالص داخلی یونان را تشکیل می‌دهند.
یونانی‌ها با شرکت در این انتخابات و دادن رأی به سیریزا، نه تنها سیاست نئولیبرالی، بلکه همچنین سیستم سیاسی فاسد، تبهکارانه و قیم مآبانه‌ای را رد کردند که بیش از چهار دهه توسط احزاب محافظه‌کار “دمکراسی نوین” و حزب سوسیال دمکرات “پاسوک” بر کشور حاکم بود. زیرا یونان از نظر فساد، یکی از بدترین کشورهای اتحادیه اروپاست و مبارزه با فساد از دیگر وعده‌های این حزب بود.
گرچه سیریزا، با آرای چشمگیری در انتخابات پیروز شد، اما برای تشکیل دولت نتوانست به اکثریت مطلق پارلمان دست یابد و به ناچار به ائتلاف با احزاب دیگر روی آورد. حزب کمونیست یونان که می‌توانست یکی از متحدین آن باشد، پس از انتخابات اعلام کرد که همکاری با حزب سیریزا برای حزب کمونیست ناممکن است زیر این حزب در “خیابان یک طرفه اتحادیه اروپا” حرکت می‌کند. در نتیجه سیریزا برای تشکیل دولت با حزب راست‌گرا اما ضد ریاضت اقتصادی‌ی “یونانیان مستقل” ائتلاف کرد و کابینه‌ی عمدتاً چپ‌گرای کنونی یونان تشکیل شد.
اکسیس سیپراس، نخست وزیر کنونی یونان، پس از انتخابات در نطق پارلمانی خود مجدداً بر وعده‌هایش تأکید کرد. اما در انجام این وعده‌ها، از سویی با مقاومت و مخالفت سرمایه‌داران و الیگارشی مالی، احزاب هوادار ریاضت اقتصادی و رسانه‌های یونان مواجه است و از سوی دیگر با مقاومت و فشار اتحادیه اروپا و بانک مرکزی اروپا.
در واکنش به نتیجه انتخابات یونان و اعمال فشار بر دولت جدید و واداشتن آن به رعایت توافق‌های پیشین، بانک مرکزی اروپا تصویب کرد از ۱۱ فوریه، بانک‌های تجاری یونان در صورت نیاز به استقراض کوتاه مدت پول به منظور تامین نقدینگی لازم، نمی‌توانند با گرو گذاشتن اوراق قرضه دولتی یونان از بانک مرکزی اروپا پول قرض کنند. در نتیجه این تصمیم، بانک مرکزی یونان، به تنهایی مسئول تامین نیاز بانک‌های یونان به نقدینگی اضطراری است و در صورت بروز مشکلات، نمی‌تواند از حمایت بانک مرکزی اروپا برخوردار شود. با این حرکت ۵۴ میلیارد یورو نقدینگی که قرار بود در اختیار وام‌دهندگان یونان قرار گیرد، قطع خواهد شد.
هفته گذشته وزیر دارایی یونان، فاروفاکیس، به چند کشور اروپایی سفر کرد تا توافق سران سیاسی و اقتصادی اروپا، برای کاهش بدهی‌ها، تعلیق بازپرداخت، اخذ وام موقت برای تأمین نقدینگی لازم تا ماه مه ۲۰۱۵ و مذاکره بر سر شرایط جدید بازپرداخت را جلب کند. یکی از پیشنهادات فاروفاکیس آن بود که کاهش ۵ / ۴ درصدی کسری بودجه نسبت به تولید ناخالص داخلی که مورد نظر ترویکاست به ۵ / ۱ درصد تقلیل یابد تا تفاوت آن در بخش‌های رفاهی و رونق اقتصادی سرمایه‌گذاری شود. در مورد بازپرداخت وام‌ها و بهره‌آن‌ها، طبق طرح کابینه جدید یونان، بازپرداخت قروض کشور به رشد اقتصادی وابسته گردد و نه به بودجه یونان. پیوند دادن بهره به وام‌های دولت‌ها به متغیرهای اقتصادی مانند صادرات خالص یا رشد تولید ناخالص داخلی، یکی از راه‌حل‌های پیشنهادی بسیاری از اقتصاددانان است. به این ترتیب بدهکاران طی دوران سخت اقتصادی به طلبکاران کم‌تر می‌پردازند و در زمان رونق، بیش‌تر.
تاکنون واکنش‌های بروکسل و برلین حاکی از عدم علاقه به سازش با دولت جدید یونان بوده است.
گرچه سیریزا قبل و بعد از انتخابات بر تمایل خود به ماندن در حوزه پولی یورو و اتحادیه اروپا تأکید کرده است، واقعیت آن است که یونان نمی‌تواند هم در اتحادیه اروپا بماند وهم سیاست مستقل خود را برخلاف سیاست‌های نئولیبرال حاکم بر اروپا در پیش گیرد. در نتیجه یا بایستی در اتحادیه اروپا باقی بماند و شرایط سابق بازپرداخت بدهی‌ها را به شکلی تعدیل شده رعایت کند، یا از اتحادیه اروپا خارج شود. علاوه بر اتحادیه اروپا، سیریزا در صورتی که بخواهد به اصلاحات عمیق‌تری دست بزند، باید از ناتو و تعدادی دیگر از پیمان‌نامه‌های بین المللی خارج شود. یونان در میان اعضای ناتو، دومین هزینه نظامی برحسب درصد تولید ناخالص داخلی را دارد. یکی دیگر از وعده‌های سیریزا کاهش بودجه‌های نظامی، بستن تمام پایگاه‌های نظامی خارجی در یونان و خروج از ناتو بود. با توجه به مخالفت و مقاومت بسیاری از سران نظامی، سرمایه‌داران داخلی و کشورهای اروپایی، وعده‌هایی بسیار دشوار برای تحقق.
تولید ناخالص داخلی یونان کم‌تر از ۲ درصد اقتصاد حوزه مالی یورو را تشکیل می‌دهد، اما موفقیت یونان به هر درجه‌ای و حتا خروج آن از اتحادیه اروپا، دولت‌ها و سرمایه‌داران را به هراس انداخته است؛ هراس از سرایت این الگو به سایر کشورها و الهام ‌بخشیدن به مردم و احزاب چپ‌گرای ضد ریاضت اقتصادی.
برای نمونه در اسپانیا نرخ بیکاری نزدیک به ۲۴ درصد، میزان قروض ۸ / ۹۶ درصد تولید ناخالص داخلی، کسر بودجه ۸ / ۶ درصد است. مردم اسپانیا حوادث یونان را به دقت دنبال می‌کردند. در آن جا کشمکش مشابهی میان حزب ضد ریاست اقتصادی “پودموس” و حزب راست‌گرای دولت حاکم “مردم” در جریان است. پودموس که کم‌تر از یک سال پیش تشکیل شده است، نقش برجسته‌ای در فضای سیاسی اسپانیا یافته است. طبق نظرسنجی‌ها انتظار می‌رود با عروج این حزب، حاکمیت سیستم دو حزبی از هنگام مرگ فرانکو تاکنون پایان یابد. “پابلو ایگلسیاس” از حزب پودموس اعلام کرد پیروزی سیریزا آغاز توانمندی پاسخ شهروندان به برنامه ریاضت اقتصادی‌ست. ایرلند با نرخ بیکاری ۷ / ۱۰ درصد، بدهی بر حسب تولید ناخالص داخلی ۸ / ۱۱۴ درصد و کمبود بودجه ۷ / ۵ درصدی روبروست. جری آدامز رئیس “شن‌فن” (شاخه نظامی ارتش جمهوریخواه ایرلند شمالی) گفت، پیروزی سیریزا “دورنمای واقعی تغییر دمکراتیک را نه تنها به روی مردم یونان، بلکه به روی حقوق شهروندان در سراسر اتحادیه اروپا می‌گشاید.”
در جمع‌بندی بایستی گفت، هر چند سیریزا را می‌توان جناح چپ سوسیال دمکراسی اروپا قلمداد کرد که هدف‌برپایی انقلاب اجتماعی و براندازی سیستم سرمایه‌داری را دنبال نمی‌کند، اما موفقیت این حزب در تحقق برخی از وعده‌هایش می‌تواند بهبودی نسبی در وضعیت رفاهی و معیشتی کارگران یونان به همراه آورد. نکته مثبت دیگر آن است که دستاوردهای سیریزا جان تازه‌ای به مبارزات ضد نئولیبرالیستی کنونی می‌بخشد، در میان مردم تحرک جدیدی ایجاد می‌کند و به آنان امید می‌دهد در صورت اعتراض و مقاومت می‌توانند بر برنامه‌های سیاسی و اقتصادی دولت‌های حاکم تأثیر بگذارند.

متن کامل نشریه شماره ۶۸۷ در فرمت پی دی اف

محاکمه کارگران معدن سنگ‌آهن بافق بر متن گسترش اعتصابات کارگری

با نزدیک‌تر شدن پایان سال ۹۳، اعتراضات و اعتصابات کارگری نیز از گسترش بیشتری برخوردار شده و تقریبا تمام بخش‌های کارگری را در بر گرفته است. روند فزاینده و پرشتاب اعتصابات و اجتماعات اعتراضی کارگری از اول سال جاری تاکنون، بیان روشنی از تشدید نارضایتی کارگران از اوضاع و شرایط حاکم، مقاومت در برابر تعرض سرمایه، مبارزه برای بهبود شرایط کار و زندگی و تغییر وضع موجود است. تعدد و گسترش بی‌سابقه اعتصابات و تجمعات و دیگر اشکال مبارزه کارگری و صدای اعتراض طبقه کارگر که از معادن ذغال‌سنگ و مس و سنگ‌آهن گرفته تا صنایع خودروسازی، فولاد، لوله‌سازی، ذوب‌آهن و کشت‌وصنعت و در همه جا دیده و شنیده می‌شود، موجب هراس و وحشت سرمایه‌داران و دولت حامی آن‌ها گشته است. روزی نیست که کارگران این کارخانه یا آن معدن دست به اعتصاب و اعتراض نزنند. گرچه خبر بسیاری از این اعتصابات و اعتراضات، سانسور و به عمد در مطبوعات و رسانه‌های رسمی منعکس نمی‌شوند، اما حتا اخبار انتشار یافته در این رسانه‌ها در همین نیمه اول بهمن ماه نیز حاکی از حجم بسیار بالای اعتصابات و اعتراضات کارگری‌ست. از جمله اعتصابات و اعتراضات کارگری در همین بازه کوتاه می‌توان به موارد زیر اشاره کرد.

اعتصابات و تجمعات اعتراضی پی‌درپی بیش از ۱۰۰۰ کارگر کارخانه لوله و نورد صفا در ساوه با خواست پرداخت ۴ ماه حقوق معوقه و ۱۶ ماه حق بیمه، اعتصاب ۱۲۰۰ کارگر پیمانی لوله‌سازی اهواز که از ۱۳ بهمن آغاز شده و به مدت چند روز ادامه داشته است، با خواست تعیین وضعیت شغلی و پرداخت دو ماه حقوق معوقه، تجمع ۴۰۰ کارگر کارخانه قند ورامین به مدت چند روز متوالی در محوطه کارخانه در اعتراض به تعطیلی این واحد و خواست تعیین وضعیت و تضمین شغلی. تجمع کارگران فولاد البرز در مقابل فرمانداری تاکستان (برای ششمین بار در ظرف یک ماه) در اعتراض به اخراج‌ها و قراردادهای موقت و خواست پرداخت دستمزد. تجمع سه روزه کارگران ذوب‌آهن اردبیل در برابر استانداری، در اعتراض به نامشخص بودن وضعیت شغلی و عدم پرداخت ۸ ماه حقوق. اعتصاب چند روزه کارگران سیمان تجارت مهریز در اعتراض به بدرفتاری و اهانت مدیران نسبت به کارگران. تجمع اعتراضی کارگران معدن سنگ‌آهن آنومالی شمالی در ۲۵ کیلومتری بافق در مقابل درب ورودی معدن با خواست استخدام رسمی. اعتصاب سه روزه کارگران معدن کوشک با خواست پرداخت سه ماه حقوق معوقه و بازگشت به کار کارگران اخراجی. اجتماع اعتراضی کارگران مجتمع صنعتی اسفراین با خواست پرداخت دو ماه حقوق عقب‌افتاده. اعتصاب یک هفته‌ای کارگران برق تکاب نیرو (از شرکت‌های زیر مجموعه شرکت برق منطقه‌ای تهران) با خواست پرداخت مزایا، پاداش و سختی کار که هر کارگر مبلغ ۳ میلیون تومان از این بابت طلبکار است. علاوه بر این‌ها می‌توان به اعتراضات و اعتصابات متعدد دیگر از جمله اعتصاب کارگران کشت‌وصنعت کارون، کارگران پتروشیمی مهاباد، کارگران گندله‌سازی چادرملو، معدن مس خاتون‌آباد، کارگران اداره آب‌وفاضلاب اهواز، ذغال‌سنگ طرزه در شاهرود، ذغال‌سنگ چشمه پودنه کرمان، کمپرسورسازی تبریز، فولاد و چدن دورود، معدن سنگرود، سیمان سپاهان اصفهان، ایران تایر، ایران خودرو، سایپا و پارس خودرو در همین یک ماه اخیر اشاره کرد.
سنگینی فشارهای اقتصادی و معیشتی بر دوش کارگران و خانواده‌های کارگری، تحمل و شکیبایی طبقه کارگر را به انتها رسانده است. برای تامین نان و غلبه بر گرسنگی، برای سیر کردن شکم و برای رهایی از شرایط دشوار و تحمیلی، راهی جز مبارزه در برابر کارگران باقی نمانده است. چنین است که به اعتصاب روی می‏آورند، ماشین‌ها را خاموش می‌کنند، تجمع و اعتراض راه می‌اندازند، راهی خیابان می‌شوند و خروش اعتراض‌آمیز خود را هر روز رساتر می‌سازند. خروشی که ستون فقرات طبقه حاکم ودولت این طبقه را به لرزه انداخته است.
روحانی و مجموعه اعضای کابینه وی که مجری بی‌چون‌وچرای سیاست‌های انحصارات مالی بین‌المللی و سرمایه‌داران داخلی است، تامین کار هر چه ارزان‌تر و کارگر هر چه خاموش‌تر را، در سرلوحه برنامه‌های خود قرار داده است. برای تحقق این برنامه که جزء خواست‌های محوری سرمایه است، انواع سیاست‌ها و ترفندها را علیه طبقه کارگر به‌کار بسته است. بی‌حقوقی محض و بدترین شرایط کاری را بر کارگری که برای زنده ماندن راهی جز فروش نیروی کار خویش ندارد، تحمیل کرده است. تا کارگر برای تهیه یک لقمه نان به هر خفتی تن دهد، وحشیانه استثمار شود و دم برنیاورد. روحانی اگرچه توانسته است کار ارزان و حتا کار فوق‌العاده ارزان را محقق سازد، اما در خاموش ساختن کارگران توفیقی نداشته و با شکست قطعی روبرو شده است.
کابینه روحانی که راست‌ترین و بی‌رحم‌ترین جناح بورژوازی را نمایندگی می‌کند، با اجرای گسترده‌تر برنامه‌های اقتصادی نئولیبرال، صرف‌نظر از محدودیت‌ها و محروم‌سازی بیش از پیش کارگران از حداقل‌های قانونی در زمینه حقوق کار و تامین اجتماعی، صرف‌نظر از تغییر قوانین و وضع مقررات جدید به زیان وعلیه کارگران و صرف‌نظر از تشدید بی‌حقوقی و استثمار طبقه کارگر، به حربه‌ی ارعاب و سرکوب علنی و مستقیم کارگران نیز متوسل شده و دستگاه امنیتی و قضایی را در ابعاد گسترده‌تری علیه اعتصاب و سازماندهندگان آن وارد معرکه ساخته است. ده‌ها کارگر مبارز و فعال اعتصاب را در سرتاسر ایران، در معدن سنگ‌آهن چادرملو، در پلی‌اکریل اصفهان، سیمان استهبان و فراپاکس، سیمان لوشان، پالایشگاه آبادان، کاشی گیلانا، ذوب‌آهن اردبیل، پتروشیمی رازی، معدن سنگ‌آهن بافق و بسیاری از واحدهای دیگر به دادگاه احضار و به اتهاماتی چون “اغتشاش” و “اخلال در نظم” به محاکمه کشانده و حتا سازمان دهندگان اعتصاب در پتروشیمی رازی را در دادگاه جزائی محاکمه و به زندان و شلاق محکوم ساخته است.
گرچه احضار، محاکمه و حبس کارگران مبارز و آگاه امر بی‌سابقه‌ای نبوده و پیش از آن نیز کارگرانی چون بهنام ابراهیم‌زاده، شاهرخ زمانی، محمد جراحی، رضا شهابی و ده‌ها تن از اعضای سندیکای کارگران شرکت واحد و سندیکای کارگران هفت‌تپه به دادگاه احضار و محاکمه وبخشاً به حبس‌های طولانی مدت محکوم شده‌اند و کماکان در زندان و زیر شکنجه‌های جسمی و روانی قرار دارند، اما در دوره حسن روحانی، پدیده احضار و محاکمه و بازداشت کارگران مبارز مورد اعتماد توده کارگران، ابعاد وسیع‌تری به‌خود گرفته است. کارفرما برسرهرمسأله‏ای که باکارگراختلاف پیداکند،فوراً به دستگاه قضائی شکایت می‏کند. در تشخیص اختلاف میان کارگر و کارفرما، اکنون حتا همان شرایط و معیارهای نیم‌بند گذشته، یعنی نظارت و تشخیص مراجع حل اختلاف نیز رعایت نمی‌شود. کافی‌ست کارفرما یا مدیرعامل کارخانه به کارگر مبارزی اتهامی وارد سازد و به دادگاه شکایت کند تا دادگاه نیز بی‌درنگ کارگر را احضار و تهدید و محاکمه کند. شکایت کارفرما از کارگران مبارز، احضار فوری این دسته از کارگران به دادگاه و ارعاب و تهدید علنی، اخراج و حبس آن‌ها اکنون به یک شیوه عمومی و سرتاسری طبقه حاکم تبدیل شده است. با این وجود، سرکوب و احضار و تهدید و محکمه نیز نه فقط کارگران معترض را مرعوب نساخته و از اعتراض و اعتصاب باز نداشته است، که گاه، خود، سبب اعتراض و اعتصاب و ادامه آن تا آزادی، منع پیگرد و بازگشت به کار بازداشت‌شدگان نیز شده است. جنبش کارگری در یک سال اخیر، در این زمینه شاهد نمونه‌های متعددی بوده است. یکی از نمونه‌های بارز آن معدن سنگ‌آهن بافق و اعتصاب ۵۰۰۰ کارگر این معدن است که این روزها دستگاه قضایی سرگرم احضار و محاکمه فعالان این اعتصاب است. اعتصاب معدن سنگ‌آهن بافق، در اعتراض به واگذاری ۵/ ۲۸ درصد سهام این معدن به بخش خصوصی که در ۲۷ اردیبهشت آغاز شد و پس از ۳۹ روز در ۴ تیر، زمانی پایان یافت که مسئولین دولتی واگذاری سهام این معدن را تلویحا منتفی اعلام کردند و دو ماه مهلت خواستند تا به این موضوع و سایر مطالبات کارگران رسیدگی کنند. به‌رغم این وعده‌ها اما دولت در تدارک سرکوب کارگران بود. بدنبال شکایت کارفرما (مدیرعامل معدن) و صدور حکم بازداشت ۱۸ فعال اعتصاب دوتن از این کارگران درست در آستانه پایان مهلت دو ماهه، روز ۲۸ مرداد بازداشت شدند و روز بعد نیروهای سرکوب گارد ویژه در معدن مستقر شدند. روزهای بعد ۷ کارگر دیگر در یورش‌های شبانه بازداشت و به دادگاه سپرده شدند. این اقدام نه فقط اعتراض و اعتصاب دوم ۵۰۰۰ کارگر معدن بافق، بل‌که اجتماعات اعتراضی شبانه‌روزی خانواده‌های دستگیرشدگان و انبوهی از کارگران و زحمتکشان شهر بافق را در پی داشت. کارگران و زحمتکشان شهر بافق با تجمع در برابر فرمانداری این شهر، ضمن حمایت از کارگران اعتصابی، خواستار آزادی کارگران زندانی شدند. اعتصاب یکپارچه ۵۰۰۰ کارگر معدن بافق و حمایت پرشور اکثریت مردم این شهر از مطالبات کارگران اعتصابی، ایستادگی متحدانه کارگران در برابر تهدید و ارعاب و اقدامات سرکوب‌گرانه از یک سو، و ترس رژیم از گسترش اعتصاب و تسرّی آن به دیگر واحدها و معادن منطقه، دولت را به عقب‌نشینی وادار کرد. مدیرعامل معدن در نامه‌ای به شورای تامین شهر بافق در دوم شهریور از شکایت خود انصراف داد. روز ۱۲‌شهریور یعنی در شانزدهمین روز دور دوم اعتصاب کارگران معدن بافق و به دنبال ورود جمعی از مقامات دولتی و امنیتی استان یزد و شهر بافق به معدن و مذاکره با کارگران اعتصابی، با وعده لغو خصوصی‌سازی معدن، رسیدگی به سایر مطالبات کارگران، آزادی کارگران زندانی و منع پیگرد قضایی آن‌ها، کارگران معدن بافق نیز به اعتصاب خود پایان دادند. کارگران بازداشتی آزاد و به سر کارهای خود بازگشتند!
حدود ۵ ماه پس از آخرین اعتصاب کارگران معدن بافق، نه فقط تجدید نظر قطعی در تصمیم دولت مبنی بر واگذاری معدن به بخش خصوصی دیده نمی‌شود و این موضوع کماکان در پرده ابهام قرار دارد، بلکه فعالان اعتصاب نیز دوباره به دادگاه احضار و به محاکمه کشانده شده‌اند. خبرگزاری دولتی ایلنا روز ۱۳ بهمن از برگزاری اولین جلسه دادگاه ۹ کارگر یاد شده خبر داد. طبق این گزارش، قاضی رسیدگی به پرونده‌ی این ۹ کارگر، در نخستین جلسه رسیدگی به اتهامات، به کارگران گفته است اگرچه کارفرما شکایت خود را پس گرفته است، اما آن‌ها با شکایت فرمانداری به دادگاه احضار شده‌اند! وقتی که کارگران احضار شده پس از نخستین جلسه دادگاه به فرمانداری مراجعه می‌کنند تا از دلایل شکایت فرماندار باخبر شوند، فرماندار در پاسخ به کارگران می‌گوید، او از کارگران شکایت نکرده، بلکه دولت از آن‌ها شکایت نموده است.
بدین ترتیب اگر پیش از این، کارگران مبارز و سازماندهندگان اعتصاب، با شکایت مدیرعامل و کارفرما به دادگاه احضار و بازداشت و محاکمه و حبس و اخراج می‌شدند و دولت چنین وانمود می‌کرد که در اختلاف میان کارگر و کارفرما نقش میانجی‌گرانه ایفا می‌کند، یا به عبارت دیگر از کانال مدیرعامل و کارفرما وارد قضایا می‌شد و بر نقش خود پرده می‌کشید، اکنون این ملاحظه‌کاری‌ها و پرده‌ی نازک حائل را نیز کنار زده، مستقیم و بی‌واسطه وارد صحنه شده است و هر اعتصاب کننده و سازمان‌گر اعتصاب را به دادگاه و زندان و حبس و اخراج تهدید می‌کند. محاکمه کارگران مبارز معدن بافق این بار به شکایت دولت، نه فقط ترس و وحشت رژیم از گسترش اعتصابات کارگری از نوع اعتصاب یکپارچه کارگران معدن سنگ‌آهن بافق را نشان می‌دهد، بلکه در عین حال تلاشی‌ست در راستای منکوب ساختن و زهرچشم گرفتن از کارگرانی که به خود جرات داده‌اند با یکی از سیاست‌های محوری روحانی یعنی واگذاری صنایع و معادن به ثَمَن بَخص به بخش خصوصی مخالفت کنند و در برابر آن بایستند! سیاستی که دیکته شده بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول و جزء مهم و تفکیک‌ ناپذیری از سیاست اقتصادی نئولیبرال است، با اخراج و بیکارسازی وسیع کارگران عجین است و زدن از مزایا و حقوق اجتماعی کارگران، کاهش هزینه تولید به بهای انجماد یا کاهش دستمزدها و تعرض سرمایه به حقوق اولیه و معیشت کارگری از مختصات آن است.
اعتصاب یکپارچه و شکوهمند کارگران معدن بافق در اساس، اعتراض جدی نسبت به این سیاست و مخالفت آشکار با آن بوده است. سیاستی که مورد تایید همه نهادهای حکومتی‌ست، از مجلس و کابینه و جناح‌های رنگارنگ حکومتی گرفته تا رئیس‌جمهور و رهبر کل نظام! سیاستی که از دوره رفسنجانی به اجرا گذاشته شد، در دوره خاتمی با جدیت بیشتری دنبال شد و احمدی‌نژاد افتخارش این بود که خصوصی‌سازی‌ها تنها در ظرف یک سال از دوره‌ی ریاست جمهوری وی، از مجموع سهام واگذار شده در ۱۰ سال قبل از آن بیشتر بوده است و اکنون در دوره روحانی شرکت‌های عرضه شده برای واگذاری به لحاظ میزان سهام و ارزش آن چند ده برابر شده و در تمام طول ۱۰ سال گذشته سابقه نداشته است. بنابر این گزافه نیست اگر گفته شود یکی از شاه بیت‌های سیاست اقتصادی روحانی خصوصی‌سازی و مخالفت با آن مخالفت با دولت و یا کل نظام است. معدن سنگ‌آهن بافق گرچه جزء بسیار کوچکی از این واگذاری‌هاست، اما کسی نباید اعتراض و با آن مخالفت کند. معترضین به این سیاست باید محاکمه و مجازات گردند تا راه بر اعتراضات و اعتصابات مشابه مسدود شود! چنین است که ۵ ماه بعد از اعتصاب کارگران معدن سنگ‌آهن بافق، سازماندهندگان این اعتصاب یکپارچه، به اتهام “اغتشاش” و “اخلال در نظم” در دادگاه سرمایه محاکمه می‌شوند.
علی‌رغم این شمشیرکشی‌های دولت روحانی به روی کارگران مبارز معدن سنگ‌آهن بافق، کارگران این معدن هنوز هم قادرند جلوی این روند را بگیرند و دولت را عقب برانند. امروز هر کارگر معدن بافق این را می‌داند که اگر ۵ ماه پیش کارفرما، مدیرعامل، فرماندار و استانداری یزد همگی در برابر کارگران عقب نشستند، اگر دستگاه قضایی در برابر کارگران کوتاه آمد و وعده منع پیگرد قضایی ۹ کارگر بازداشت شده و لغو واگذاری ۵/ ۲۸ درصد سهام معدن به بخش خصوصی داده شد، اگر کارگران بازداشتی آزاد و به سر کارهای خود بازگشتند، تنها و تنها نتیجه اتحاد و اعتصاب یکپارچه کارگران و خواباندن چرخ‌های تولید بود. در حال حاضر نیز اگر بخواهند رفقای کارگر خود را از پیگرد دستگاه قضایی و امنیتی رها سازند و دست این ارگان‌ها را از دخالت در امور زندگی و کار رفقای خود کوتاه کنند و اگر بخواهند دولت را وادار به عقب‌نشینی سازند، بار دیگر باید به مؤثّرترین شکل مبارزه متوسل شوند و متحد و یکپارچه تولید را متوقف سازند و تا تحقق کامل خواست‌های خود به هیچ‌یک از وعده‌های طرف مقابل که همگی پوچ و توخالی از کار درآمده‌اند، اعتماد نکنند. کارگران معدن سنگ‌آهن بافق می‌توانند و باید متشکل شوند و مبارزات خود را مستقل از عوامل کارفرما و عناصر و تشکل‌های وابسته به رژیم که خود را همراه کارگران نشان می‌دهند و گاه در صفوف مقدم اعتصاب نیز ظاهر می‌شوند تا در موقع مناسب سر اعتصاب را به سنگ بکوبند، اعتصابات و اعتراضات متشکل خود را سازمان دهند. کارگران معدن سنگ‌آهن بافق باید بدانند که تنها با برافراشتن دوباره‌ی پرچم مبارزه و پرچم اعتراضی که در دو اعتصاب پی‌درپی به مدت ۵۵ روز بر فراز معدن به اهتزاز درآمد می‌توانند دولت را به عقب‌نشینی وادار و مطالبات خود ار محقق سازند.

متن کامل نشریه شماره ۶۸۷ در فرمت پی دی اف

آب در خوابگه مورچگان ریخته اند

محمد رضا رحیمی معاون اول احمدی نژاد در دولت های نهم و دهم به جرم دزدی، اختلاس و فساد مالی که تنها یک فقره آن اختلاس چند میلیاردی در بیمه ایران بوده، به ۵ سال و ۹۱ روز حبس، ۲ میلیارد و ۸۵۰ میلیون تومان رد مال و یک میلیارد تومان جریمه نقدی محکوم شد. رحیمی پیش تر در دادگاه بدوی از سوی شعبه ۷۶ دادگاه کیفری استان تهران به ۱۵ سال حبس همراه با جرایم نقدی فوق محکوم شده بود. حکم ۱۵ سال زندان او در مرحله تجدید نظر از طرف شعبه ۱۱ دیوان عالی کشور به ۵ سال و ۹۱ روز حبس تعزیری تقلیل یافت. در آبان ماه گذشته، وقتی محکومیت ۱۵ سال حبس رحیمی بازتاب بیرونی یافت، سایت کلمه در تاریخ سوم آبان ۹۳ به نقل از وکیل محمد رضا رحیمی نوشت، این محکومیت معاون اول احمدی نژاد، تنها مربوط به گوشه ای از ۴۰ تا ۵۰ فقره موارد اتهام وی است. علاوه بر این، سایت فوق در همان تاریخ نوشت: روزنامه دولتی ایران پیش تر تایید کرده بود که معاون اول دولت دهم در دادگاه تجدید نظر به ۱۴ سال حبس محکوم شده است. اینکه طی چه پروسه ای به یکباره محکومیت رحیمی از ۱۴ سال به ۵ سال حبس تقلیل یافت، از جمله کرامات و الطاف جمهوری اسلامی است که فقط و فقط در مواجهه با فساد و دزدی های عناصر بانفوذ درون هیئت حاکمه به نمایش گذاشته می شود. وگرنه، دستگاه قضایی جمهوری اسلامی در قربانی کردن افراد غیرخودی همانند فاضل خداداد و مه آفرید امیر خسروی، با دست و دل بازی غیر قابل تصوری بی هیچ درنگی قادر است حکم اعدام را از توبره سیستم قضایی اش بیرون بکشد.
موضوع گسترش فساد مالی در بالاترین نهادهای جمهوری اسلامی اگرچه امر تازه ای نیست و این پدیده از مدت ها پیش به صورت یک “سیستم شکل گرفته”، همچون “خوره به جان نظام افتاده است” (۱)، اما محکومیت رحیمی آنهم در مقام معاون اولی ریاست جمهوری، خود به تنهایی تمام کثافات و گندیدگی نهادینه شده در هیئت حاکمه ایران را بر کف جامعه ریخت. برای عموم توده های مردم ایران و همه آنهایی که با ماجراهای دو دوره ریاست جمهوری احمدی نژاد و حمایت بی دریغ شخص خامنه ای و شورای نگهبان در گماشتن احمدی نژاد بر بالاترین مقام اجرایی کشور آشنایی دارند، محمد رضا رحیمی نیز عنصری آشنا و شناخته شده برای آنان است. محمد رضا رحیمی، در سال های پیش تر استاندار کردستان بود. او سپس از طرف اکثریت نمایندگان اصولگرای مجلس هفتم، به ریاست “دیوان محاسبات کشور” که یکی از نهادهای مبارزه با فساد است، انتخاب شد. تنها چند سال بعد، وقتی احمدی نژاد به عنوان نورچشمی “ولی فقیه” بر مسند ریاست جمهوری نشست، رحیمی نیز ابتدا به سمت معاون حقوقی و پارلمانی احمدی نژاد منصوب شد و سپس به جایگاه معاون اول ریاست جمهوری ارتقا یافت. مقامی که مطابق قوانین جمهوری اسلامی اگر برای احمدی‌نژاد در آن سال‌ها اتفاقی می‌افتاد، معاون اول او، یعنی شخص رحیمی تا برگزاری انتخابات بعدی عملا در مقام ریاست ‌جمهوری نظام ابقاء می شد. لذا، خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل.
پرونده فساد مالی محمدرضا رحیمی و رسانه ای شدن آن، به سال ۸۸ باز می گردد. زمانی که موضوع اختلاس ۳ هزار میلیاردی مه آفرید امیرخسروی، به عنوان بی سابقه ترین و رکورد شکن ترین مفاسد اقتصادی جمهوری اسلامی برملا شد، پرونده بیمه ایران نیز رسانه ای شد. اهمیت پرونده بیمه ایران و جنجالی که از همان ابتدا بر سر آن در گرفت، وجود رد پای یک مقام ارشد دولت احمدی نژاد تحت عنوان م- ر در این پرونده بود. در همان زمان مقامات قضایی جمهوری اسلامی ادعا کردند، تقریبا همه اعضای شبکه مربوط به “حلقه فاطمی” به جز معاون اول ریاست جمهوری دستگیر شده اند. با برملا شدن نام معاون اول دولت های نهم و دهم در راس این شبکه، احمدی نژاد در واکنش به این رسوایی بزرگ اعلام کرد: “اگر ثابت شود که رحیمی حتا یک ریال هم اختلاس کرده، من به تلویزیون آمده و ضمن عذرخواهی اعلام می کنم که شایستگی این سَمَت را ندارم”. حال با محکومیت رحیمی به ۵ سال حبس و از پرده برون افتادن رسوایی هیئت حاکمه ایران، انگار که آب در خوابگه مورچگان ریخته باشند، همه نهادهای جمهوری اسلامی به جان هم افتاده اند. هر کدام به نحوی تلاش می کنند تا خود را از آلودگی های فساد حاکم در بالاترین نهادها و ارگان های حکومتی مبرا سازند. همه به تکاپو افتاده اند و با شعار “کی بود، کی بود، من نبودم” زمین و زمان را به هم می بافند تا نه تنها خود و نهاد مربوط به خود را از رحیمی و فساد مالی و سیاسی صورت گرفته مبرا سازند، بلکه تلاش می کنند تا پرونده فساد مالی گسترده رحیمی را به دیگر نهادهای جمهوری اسلامی متصل سازند.
احمدی نژاد که قول داده بود در صورت اثبات اتهامات معاون اول خود به تلویزیون بیاید و از مردم عذرخواهی کند، به یکباره دچار آلزایمر شد و زودتر از همه بند ناف خود و کابینه اش را از پرونده رحیمی جدا کرد. او در تاریخ ۵ بهمن ماه ۹۳ با صدور بیانیه ای در واکنش به محکومیت معاون اول خود، ضمن تشکیک در اتهامات او نوشت: تمام ماجرای آقای رحیمی حتا با فرض صحت اتهامات و قبول رسیدگی قانونی و صحیح، مربوط به سال ۸۶ و قبل از آن و دوره ریاست ایشان بر دیوان محاسبات کشور، وابسته به مجلس شورای اسلامی و پیش از شروع همکاری و حضورشان در دولت نهم بوده است و در آن زمان، چنین مسائلی مطرح نبوده است. اصولا این موضوع، هیچ ارتباطی با دولت و حتا دوره خدمت ایشان در دولت نهم و دهم ندارد.
تعدادی از نمایندگان به اصطلاح اصولگرای مجلس از جمله علی رضا زاکانی دبیر کل جمعیت رهپویان انقلاب اسلامی و محمد دهقان عضو هیئت رئیسه مجلس نه تنها حساب اصولگرایان را از پرونده فساد مالی رحیمی جدا کردند، بلکه با منتسب کردن رحیمی به رفسنجانی و “اصلاح طلبان” به شکل حیرت آوری سعی دارند تا گریبان بیش از دو سوم نمایندگان به اصطلاح اصولگرای مجلس ارتجاع را که به گفته وکیل رحیمی و نیز طبق ادعای خود رحیمی، پای شان در پرونده فساد سیاسی و اقتصادی معاون اول احمدی نژاد گیر است، رها سازند. (۲)
محمد رضا باهنر، نایب رئیس مجلس اسلامی نیز که خود از جمله نمایندگانی ست که از پول های اهدایی “جابر ابدالی” به نمایندگان مجلس سهمی عایدش شده است، در نشست خبری ۱۳ بهمن به خبرنگاران گفت: اینکه برای آقای رحیمی حکم صادر شده است و باید بر این اساس دوران محکومیت خود را طی کند، جزو روند دادرسی است و ما در مورد آن نه حرفی می زنیم و نه دخالتی داریم.
محمد رضا رحیمی که تا همین یک سال و نیم پیش بعد از مقام ریاست جمهوری، فرد اول اجرایی نظام بود، وقتی با بی مهری همپالگی هایش مواجه شد، دو روز بعد از بیانیه احمدی نژاد، طی نامه سرگشاده به او نوشت: فراموش کرده اید که رحیمی محکوم امروز، چوب لجبازی ها و آبروریزی های گاه و بیگاه شما را می خورد. رحیمی در نامه خود همچنین از سرمایه داری به اسم “جابر ابدالی” نام برده است که از سوی “برخی نمایندگان مجلس و مقامات قضایی و اجرایی” به او معرفی شد و سرمایه دار مورد نظر نیز مبلغ یک میلیارد و ۲۰۰ میلیون تومان جهت کمک به نمایندگان اصولگرای مجلس هشتم اختصاص داد و مبلغ فوق نیز، به “قریب ۱۷۰ نفر از کاندیداهای مجلس هشتم” پرداخت شده است.
ادعاهای معاون اول احمدی نژاد تا همین جا نیز از محدوده فساد اقتصادی نهادینه شده در جمهوری اسلامی فراتر رفته و رسوایی فساد سیاسی حاکم بر نظام را نیز آشکار کرده است. اگر تا دیروز، تمام نگاه ها متوجه دخالت های شورای نگهبان و سپاه پاسداران در مهندسی کردن نمایش های انتخاباتی جمهوری اسلامی بود، هم اینک با ادعای رحیمی مبنی بر اینکه “جابر ابدالی” دیگر متهم اصلی پرونده اختلاس بیمه ایران از طرف برخی نمایندگان مجلس، دولت و مقامات قضایی به او معرفی شد، تا با اهدای پول های به غارت رفته از صندوق بیمه ایران، انتخابات مجلس هشتم به نفع نمایندگان منتخب شورای نگهبان مهندسی گردد، خود دلیل روشنی بر فساد سیاسی حاکم بر مجموعه هیئت حاکمه ایران است. فسادی که عمدتا و به طور اخص نهادهای زیر نظر خامنه ای بدان آلوده اند، اما به دلیل امنیت آهنینی که توسط “ولی فقیه” پیرامون آنها کشیده شده است، از هرگونه بازرسی و نظارت همین نهادهای به اصطلاح کنترلی جمهوری اسلامی نیز معاف هستند.
در نظام فاسد جمهوری اسلامی، محمد رضا رحیمی و سرمایه دارانی همانند “جابر ابدالی” تنها مشتی از خروارند. نمونه هایی که هر از چندگاهی در جدال و کشمکش های درونی هیئت حاکمه ایران رسانه ای و بعضا قربانی مدار قدرت اقتصادی و سیاسی دزدان و تبهکاران اصلی نظام می شوند. اینکه جهانگیری معاون اول حسن روحانی اذعان کرده، فساد در زمان شاه نیز اینگونه و در این ابعاد نبوده است، چیزی جز بیان این حقیقت محض نیست که مجموعه هیئت حاکمه ایران در گرداب فساد سیاسی و مالی عظیمی غوطه ور است. فسادی که همانند خوره تمام کالبد نظام را فرا گرفته است. این که سایت ها، نهادها و ارگان های مختلف جمهوری اسلامی مدام همدیگر را به دزدی و فساد متهم می کنند، این نیز بیانگر این حقیقت است که در نظام جمهوری اسلامی مجموعه ای از دزدان، فاسدان و اختلاس گران در کنار هم و در توافق با هم قرار گرفته اند، تا حاصل رنج و تلاش کارگران و توده های مردم ایران را به غارت ببرند.
در رژیمی که اختناق و سرکوب در آن نهادینه شده است، در رژیمی که هر گونه فعالیت سیاسی نیروهای مخالف نظام و حتا تحرکات سیاسی عناصر منتقد درون نظام هم، به شدت سرکوب و کنترل می شود، اینکه سرمایه داران فاسدی همانند “جابر ابدالی” چگونه توانسته اند با پول و دادن رشوه دست کم دو سوم نمایندگان مجلس هشتم را بخرند، از جمله پدیده های نادری ست که فقط در جمهوری اسلامی به امری ممکن و بسیار عادی تبدیل شده است. در واقع فاضل خداداد، شهرام جزایری، مه آفرید امیرخسروی، بابک زنجانی، پدیده شاندیز، جابر ابدالی و ماجرای زمین خواری تعدادی از عناصر اجرایی جمهوری اسلامی که از جمله جدیدترین فساد برملا شده در نظام جمهوری اسلامی است، صرفا نمونه هایی هستند که هرازگاهی در گردونه کشمکش های درونی هیئت حاکمه ایران، ماجرای شان لو می رود و عمدتا هم قربانی تسویه حساب های درونی نظام می شوند. وگرنه، چه کسی است که نداند تحت لوای به ظاهر خصوصی سازی، بخش بزرگی از صنایع، کارخانجات، معادن، مخابرات و مجموعه سرمایه های ملی کشور که حاصل دسترنج کارگران و توده های زحمتکش مردم ایران است، به عناصر و نهادهای خودی درون نظام واگذار شده است.
اگر در رژیم شاهنشاهی، سرمایه های کشور توسط یک مجموعه “هزار فامیل” مشخص و شناسنامه دار به غارت می رفت، در نظام جمهوری اسلامی از قَبَل این “خودمانی سازی” ها، موجی از سرمایه داران فاسد و بدون شناسنامه شکل گرفته اند که به دلیل موقعیت شان در نهادهای نظامی و سیاسی همواره از یک مصونیت آهنین برخوردار بوده اند. پرونده زمین خواری های کلان برادران لاریجانی و فساد گمرکی “برادران قاچاقچی” سپاه پاسداران، نمونه هایی از این فساد مصونیت یافته در درون نظام است. وقتی پرونده اختلاس سعید مرتضوی در تامین اجتماعی رو شد، وقتی زد و بندهای مرتضوی با بابک زنجانی برملا و در پی آن پای برادران لاریجانی نیز به درون این پرونده کشیده شد، بازهم این فساد نهادینه شده نظام، به زیر سایه مصونیت آهنین خزیده شد.
برملا شدن ابعاد واقعی چپاولگری های بی حد و حصر خامنه ای و نهادهای زیر مجموعه اش تنها با سرنگونی این نظام به دست توانای کارگران و عموم توده های مردم ایران و برقراری یک حکومت شورایی متحقق خواهد شد. اما،تردیدی نیست که تا آنزمان فرابرسد، در پی تشدید کشمکش های کنونی هیئت حاکمه، پرونده های قطورتری از فساد حاکم بر جمهوری اسلامی رسانه ای خواهندشد. درآن روز به جای آب، سیلاب در خوابگه مورچگان ریخته خواهد شد.
(۱)- اسحاق جهانگیری معاون اول روحانی در ۲۶ فروروین ۹۳ در جلسه ستاد هماهنگی مبارزه با مفاسد اقتصادی گفت: امروز فساد به صورت سیستمی در حال شکل گیری است. او همچنین در تاریخ ۲۹ اردیبهشت ۹۳ در همایش ملی قدردانی از نخبگان علمی و فرهنگی اعلام کرد: امروز فساد مانند خوره به جان نظام افتاده است.
(۲)- سایت کلمه در تاریخ سوم آبان ۹۳ به نقل از محمد رضا نادری، وکیل رحیمی نوشت: پای ۱۷۰ تا ۱۸۰ نماینده اصولگرای مجلس در این پرونده فساد سیاسی و اقتصادی گیر است که رحیمی به آن ها پول داده تا هزینه انتخابات کنند.

متن کامل نشریه شماره ۶۸۷ در فرمت پی دی اف

پیروزی کوبانی پیروزی تمامی نیروهای مترقی منطقه است

یادداشت سیاسی- مردمانی که چهار ماه سخت را پشت سر گذاشته بودند، سلاح بر دوش، قطار فشنگ بر کمر، پای‌کوبان، دست‌در دست، آواز خوانان پایان محاصره‌ی کوبانی و شکست وحشیان داعشی را به همه‌ی دوستداران کوبانی در جهان اعلام کردند.

اشک غرور، فریاد پیروزی، یاد رزمندگان به‌خون خفته، یاد انسان‌هایی پایدار که سر نهادند اما عقب ننشستند، برای حفظ آن‌چه که داشتند، برای حفظ کوبانی، برای حفظ کانتون و برای آزادی.
شهری کوچک که از سه طرف توسط داعشیان و از طرف دیگر از سوی ارتش مزدور ترکیه محاصره شده بود، به پیروزی رسید و آرزوی شکست را در دل دشمنان خود از جمله دولت سرمایه‌دار و جنایتکار ترکیه و دیگر مرتجعین منطقه گذاشت. کوبانی پیروز شد تا سرمشقی باشد از مبارزه و اتحاد مردمان برای رسیدن به هدف. کوبانی با کانتون و مردمانی که فارغ از هر گونه اختلافات مذهبی و عشیره‌ای به مقاومت برخاسته بودند.
در حالی که ارتش مزدور عراق در موصل و دیگر مناطق به راحتی در برابر داعشیان پا به فرار گذاشته و سلاح‌های پیشرفته‌ی آمریکایی را به داعشیان تقدیم کرده بود، این زنان، مردان و جوانان دلاور کوبانی بودند که با سلاح‌های ابتدایی در برابر تانک‌ها و سلاح‌های پیشرفته داعشیان مقاومت کردند.
در ابتدا هیچ‌دولت مرتجعی انتظار این مقاومت را نداشت. اردوغان روز ۷ اکتبر (تنها سه هفته پس از محاصره کوبانی) و در حالی که نمی‌توانست رضایت خود را از محاصره کوبانی پنهان کند، اعلام کرد: “کوبانی در آستانه سقوط است”. او با بستن راه ارسال سلاح به مدافعان کوبانی و قتل مبارزانی که قصد داشتند با عبور از مرز به آن‌ها بپیوندند توسط مرزبانان، حتا با جلوگیری از ارسال کمک‌های دارویی و غذایی، همه‌ی امکانات خود را برای سقوط کوبانی به‌کار بسته بود. اما براستی چرا همه‌ی مرتجعان منطقه کمر به نابودی و شکست کوبانی بسته بودند؟!
واقعیت این است که تشکیل کانتون‌های سه گانه‌ی جزیره، کوبانی و عفرین در کردستان سوریه که مناطق شمالی این کشور را شامل می‌شود، خاری در چشم مرتجعین منطقه بوده است. کردهای ساکن شمال سوریه در زمان اقتدار حافظ اسد و سپس بشار اسد همواره با سرکوب و فشار دولت مرکزی روبرو بوده و از بسیاری از حقوق ابتدایی محروم بودند، حتا برخی فاقد هرگونه برگه‌ی هویت (مانند شناسنامه) بودند. با شروع بحران داخلی و سپس جنگ داخلی در سوریه، دولت بشار اسد مجبور به تخلیه مناطق شمالی شد و این فرصت مناسبی بود برای کُردهای سوریه تا برای کسب حقوق از دست رفته‌و نیز یک زندگی بهتر خود را سازماندهی کنند و این‌گونه بود که کانتون‌های کُردستان سوریه شکل گرفتند.
کانتون‌ها شکلی متفاوت از ساختار قدرت را به‌نمایش گذاشتند، تحولی رادیکال نسبت به ساختارهای سنتی منطقه و صد البته دمکراتیک که با ساختار قدرت در کشورهای مرتجع منطقه از ترکیه و ایران تا کشورهای عربی متفاوت بود. شکلی که می‌توانست به‌عنوان یک الگو برای مردم منطقه مطرح شود و از همین رو نیروهای مرتجع منطقه به دشمن شماره یک کانتون‌ها تبدیل شدند.
قدرت‌گیری داعش بهترین فرصت برای نیروهای ارتجاعی منطقه بود تا به حیات کانتون‌ها خاتمه داده شود. اما آن‌‌چه را که فراموش کرده بودند، قدرت توده‌هایی بود که در کانتون‌ها متشکل و مسلح شده و نیز احزابی با پایگاه توده‌ای که می‌توانستند در سازماندهی و هدایت مقاومت در چنین شرایطی نقشی موثر ایفا کنند.
پیروزی کوبانی و شکست داعشیان بیش از هر چیز نتیجه‌ی مقاومت مسلحانه مردم کوبانی بود. کوبانی با مقاومت‌اش و به‌ویژه نقش زنان کوبانی در این مقاومت چهره‌ای متفاوت از آن چه که تاکنون از منطقه شنیده می‌شد به جهانیان ارائه داد و توانست میلیون‌ها انسان را در سراسر جهان به تحسین و حمایت وادارد. طبیعی‌ست که اگر این مقاومت نبود، اتفاقات بعدی نیز که در حمایت از کوبانی صورت گرفت هم‌چون بمباران مواضع داعش توسط جنگنده‌های آمریکایی و ارسال کمک از طریق هوا برای کوبانی و یا موافقت ترکیه با عبور تعدادی محدود پیشمرگه از کُردستان عراق با مقداری سلاح‌های پیشرفته، هرگز رخ نمی‌داد.
مقاومت کوبانی و تاثیری که این مقاومت در نتیجه‌ی انتشار عکس‌ها و خبرها در سراسر جهان گذاشت، همراه با تظاهرات متعددی که در بسیاری از کشورهای اروپایی در حمایت از کوبانی بر پا شد و حتا در مواردی ده‌ها هزار نفر را گرد آورد، مردم را از سراسر جهان به همدردی و حمایت از کوبانی برانگیخت و دولت آمریکا را مجبور ساخت تا برای حمایت از کوبانی واکنش نشان دهد. البته عامل مهم دیگری نیز در این سیاست آمریکا نقش داشت و آن این بود که شکست داعشیان در کوبانی می‌توانست از نظر سیاسی برای آمریکا و در مقابله با داعش یک امتیاز باشد و از این جهت سیاست آمریکا با مقاومت کوبانی هم‌سو بود. در واقع آمریکا بر روی طرف برنده شرط بست، آن هم طرفی که افکار عمومی جهان را با خود داشت و بی‌تفاوتی در برابر آن می‌توانست برای آمریکا و در برابر افکار عمومی جهان هزینه‌ی زیادی داشته باشد. از سوی دیگر مقاومت کوبانی و تاثیری که در مردم جهان گذاشت دست مرتجعین منطقه را در حمایت آشکار از داعش بست.
البته پیروزی کوبانی و شکست داعشیان به‌معنای پایان کار نیست. هنوز تعداد زیادی از ۳۵۰ روستای کوبانی در اختیار نیروهای داعش قرار دارند، اما حتا آزادسازی تمامی روستاهای کوبانی نیز به معنای پایان کار نخواهد بود. تا زمانی که منطقه بویژه سوریه و عراق در آتش جنگ و بحران می‌سوزد، خطر تهاجم نظامی، کُردستان سوریه از جمله کوبانی را تهدید می‌کند.
کُردستان سوریه و کانتون‌های‌اش با معضلات بسیاری روبرو هستند. فقر، بیکاری و اقتصاد ضعیف یکی از این مشکلات است. اگرچه در ساختار سیاسی تغییرات مهمی بوجود آمده اما این امکان هنوز بوجود نیامده که این تغییرات در زندگی مردم کُردستان در معیشت، آموزش و بهداشت خود را نشان دهد و صد البته جنگ و ویرانی عامل مهمی در این تاخیر است. اگرچه مقاومت کوبانی و نقش زنان در آن، افکار بسیاری از مردم کُردستان سوریه را دچار دگرگونی ساخت اما هنوز تفکرات ارتجاعی عشیره‌ای و مذهبی نسبت به زنان در کُردستان سوریه وجود دارد. اگرچه تشکیل کانتون‌ها هرگز به‌معنای تغییرات ساختاری در مناسبات اقتصادی نبوده و نیست، اما وجود کانتون‌ها و در همین حد نیز برای نیروهای ارتجاعی منطقه هم‌چون دولت ترکیه غیرقابل پذیرش است، بنابر این دشمنی آن‌ها و خطری که از این بابت کانتون‌ها را تهدید می‌کند یکی دیگر از معضلات کُردستان سوریه است.
اما به‌رغم همه‌ی این معضلات، مقاومت کوبانی یک درس بزرگ دارد و آن نقش توده‌ها در به شکست کشاندن نیروهای ارتجاعی، این درسی‌ست برای تمامی مردم منطقه که چگونه مردمانی با کمترین امکانات اما متحد توانستند در برابر مشتی جنایتکار وحشی با سلاح‌های پیشرفته مقاومت کنند. مقاومت کوبانی بیان‌گر قدرت توده‌هاست و این درس را نباید فراموش کرد، بویژه کارگران و زحمتکشان ایران که با داعشی از نوع دیگر در تقابل هستند.

متن کامل نشریه شماره ۶۸۷ در فرمت پی دی اف

معنای حق حیات زنان سرپرست خانوار و کودکانشان در حکومت اسلامی

یادداشت سیاسی- برخلاف آنچه که مقامات جمهوری اسلامی میگویند “افزایش تعداد زنان سرپرست خانوار” معضل نیست، آنچه که معضل است “فقر زنان سرپرست خانوار است”، فقری که جمهوری اسلامی و نظام سرمایهداری به آنها تحمیل کرده، بنابر این نتیجه نیز روشن است.

در تمام این سالها مقامات حکومتی جدا از این که به چه جناحی وابسته باشند، تنها از وخامت این گروه از جامعه سخن گفته و از اقداماتی که انجام شده و یا قرار است انجام شود. اما آنچه که پیداست و آنچه که خود این مقامات نیز به آن اعتراف میکنند تنها افزایش و بزرگتر شدن معضلات این گروه و تعدادشان در طول این سالهاست. پس سوال اینجاست که جمهوری اسلامی با این همه ادعا در “اقتدار و حکومتداری” که تمامی دولتهای جهان را “شگفت زده کرده” و همه عاجزانه از این حکومت تقاضای “راه حلی برای مشکلاتشان دارند” چه کرده است؟ و مضحکتر آن که چه چیزی را میخواهد به دیگر کشورها صادر کنند؟ فقر، بیکاری و اعتیاد که سراسر جامعه را در بر گرفته، یا شاید هم چگونگی مبارزه با “فقر زنان سرپرست خانوار” را؟!
برگردیم به موضوع این یادداشت یعنی “فقر زنان سرپرست خانوار”. رضا نوروزی مدیرکل حمایتهای اجتماعی کمیته امداد در روزهای گذشته مصاحبهای در مورد وضعیت و تعداد زنان سرپرست خانوار تحت پوشش این کمیته با خبرگزاری ایلنا داشته و طبق روال از معضلات این گروه از جامعه سخن راند. او در این مصاحبه گفت: “در حال حاضر حدود یک میلیون و پنجاه و سه هزار زن سرپرست خانوار تحت پوشش کمیته امداد قرار دارند”.
اما براستی تعداد زنان سرپرست خانوار و معضلات آنها چیست؟ آیا حکومت توانسته است دردی از دردهای آنها بکاهد یا برعکس عامل مهمی در گسترش معضلات این گروه بزرگ از جامعه است؟!
در دیماه سال گذشته عادل آذر رئیس سازمان “مرکز آمار ایران” در همایشی با بیان اینکه در سرشماری سال ۹۰ سرپرست ۱۲ درصد از خانوارها زن بودهاند به روند رو به افزایش تعداد زنان سرپرست خانوار براساس سرشماریها تاکید کرده و گفت: “براین اساس پیشبینی میکنیم تا سه سال آینده آمار زنان سرپرست خانوار به ۱۵ درصد برسد”. بنابر این با توجه به وجود ۲۱ میلیون و ۱۱۰ هزار خانوار در سال ۹۰، تعداد زنان سرپرست خانوار در این سال دو میلیون و پانصد هزار بوده است که با توجه به پیش بینی مرکز آمار در سال ۹۳ باید به سه میلیون و یکصد و پنجاه هزار رسیده باشد. البته باید در همین ابتدا بر این نکته انگشت گذاشت که هیچکدام از این آمارها، آمارهای دقیقی نیستند.
بهگفتهی وی ۸۲ درصد از زنان سرپرست خانوار بیکار هستند که در روزهای اخیر مولاوردی معاون روحانی نیز همین رقم را تایید کرد. بنابر این تا اینجا ما دو میلیون و پانصد و هشتاد و سه هزار زن سرپرست خانوار داریم که بیکار هستند و جالب توجه این که از آمار رسمی کل بیکاران کشور این رقم بیشتر است!!! بهگفتهی وی ۵۵ درصد زنان سرپرست خانوار بیسواد و ۱۹ درصد تنها سواد ابتدایی دارند که بیشک عاملی مهم در فقر و بیکاری آنها میباشد.
اما این زنان چگونه در حکومت اسلامی که مردان خودبخود سرپرست خانوار محسوب میشوند، سرپرست خانوار شدهاند؟ به گفتهی مقامات دولتی برخی از این زنان دارای همسر هستند اما همسرانشان قادر به تامین معاش خانواده نیستند. بنابر این یا همسرشان بیمار است و یا در زندان که به معنای وجود مشکلات بیشتر و حتا مضاعف برای این گروه از زنان سرپرست خانوار میباشد.
گروه دیگری از این زنان نیز به دلیل فوت همسرشان سرپرست خانوار شدهاند. بهگفتهی رئیس سازمان مرکز آمار دلیل عمدهاش تصادفات جادهای است و البته او خود را به عمد به فراموشی میزند که بخش بزرگی از آنها به دلیل اعدام همسرانشان سرپرست خانوار شدهاند. یکی از دلایل بالا بودن آمار زنان سرپرست خانوار در استانهایی همچون سیستان و بلوچستان که بالاترین آمار زنان سرپرست خانوار را دارد اعدام و یا قتل مردان بلوچ توسط حکومت اسلامی است. بخش دیگری از این زنان نیز زنانی هستند که از همسرانشان جدا شدهاند که در میان آنها، حتا نوجوانان کمتر از ۱۸ سال نیز حضور دارند. بهگفتهی مدیرکل حمایتهای اجتماعی کمیته امداد هزار نفر از این نوجوانان زیر پوشش کمیته امداد هستند که یا پدر و مادرشان فوت کردهاند و یا طلاق گرفتهاند!! در نهایت گروه دیگری از زنان هستند که هرگز ازدواج نکردهاند. بهگفتهی همین فرد، بیش از ۳۵۰ هزار نفر از آنها تحت حمایت کمیته امداد قرار دارند که گویا بخشی از آنها در آمار زنان سرپرست خانوار بهحساب نیامدهاند.
نکته مهم دیگر وضعیت معیشتی زنان سرپرست خانوار است. بهگفتهی رئیس سازمان مرکز آمار ایران در همایشی که در بالا به آن اشاره شد، متوسط درآمد زنان سرپرست خانوار در سال ۹ میلیون و ۹۰۰ هزار تومان است که در این میان زنان سرپرست خانوار در استان تهران با ۱۴ میلیون و ۵۰۰ هزار تومان درآمد بالاترین و زنان سرپرست خانوار استان سیستان و بلوچستان با ۳ میلیون و ۳۰۰ هزار تومان کمترین درآمد را داشتهاند که خود وی از این رقم بهعنوان “فاجعه” نام میبرد.
اما بیاییم کمی در ارقام دقیقتر شویم. تا تصویر دقیقتری از وضعیت معیشتی زنان سرپرست خانوار بدست آوریم و ببینیم تا چه حد آمار رئیس سازمان مرکز آمار به واقعیت نزدیک است؟!!
همانطور که در بالا و براساس گفتههای معاون روحانی و رئیس مرکز آمار ایران آمد ۸۲ درصد از این زنان بیکار هستند و بنابر این تنها منبع معاش آنها مستمری کمیته امداد یا بهزیستی و یارانههاست. این را هم تاکید کنیم که بسیاری از زنان سرپرست خانوار (حتا بیکاران) تحت پوشش هیچ کدام از این دو نهاد و یا شهرداریها نیستند. بهگفتهی نوروزی مدیرکل حمایتهای اجتماعی کمیته امداد، “این کمیته بهعنوان بزرگترین نهاد خدمات دهنده به زنان سرپرست خانوار یک میلیون و ۵۳ هزار نفر از آنها را تحت پوشش قرار داده است”، بنابر این طبیعیست که بسیاری از زنان سرپرست خانوار از جمله بیکاران از دایره دریافت مستمری بیرون افتاده باشند. اما در این مرحله و برای راحتی کار ابتدا زنانی را که از سوی ارگانهای دولتی مستمری دریافت میکنند بررسی میکنیم، با این فرض که این گروه بخشی از ۸۲ درصد زنان بیکار سرپرست خانوار هستند.
بهگفتهی مدیر کل کمیته امداد خراسان شمالی و براساس ابلاغ سال جدید (۹۳) خانوادههای یک نفره ۵۳ هزار تومان، دو نفره ۶۰ هزار تومان، سه نفره ۷۱ هزار تومان، چهار نفره ۸۲ هزار تومان و ۵ نفره به بالا ۱۰۰ هزار تومان مستمری دریافت میکنند. رئیس سازمان بهزیستی کشور نیز میزان مستمری پرداختی از سوی این سازمان را ۵۷ هزار تومان تا حداکثر ۱۲۰ هزار تومان اعلام کرد.
بنابر این زن سرپرست خانوار یک نفره با مستمری و یارانه در ماه ۹۸ هزار تومان، دو نفره ۱۵۰ هزار تومان، سه نفره ۲۰۶ هزار تومان، چهار نفره ۲۶۲ هزار تومان و ۵ نفره ۳۲۵ هزار تومان درآمد خواهند داشت و این بهمعنای آن است که بین درآمد زنان سرپرست خانوار با خط فقر دریایی فاصله وجود دارد و حتا آمارهای رئیس سازمان مرکز آمار ایران با واقعیت بسیار فاصله دارد و این یعنی “فاجعه”. در حالی که یک زن سرپرست خانوار با سه کودک در سال باید با درآمدی برابر با سه میلیون و ۱۴۴ هزار تومان زندگی کند، تنها حقوق مدیر معمولی یک کارخانه یا سازمان دولتی در ماه چهار برابر این رقم است و این تازه جدا از پاداشها و البته دزدیها و رشوهخواریهای معمول در دولت است.
البته گروهی از این زنان و یا کودکانشان برای رهایی از مرگ ناشی از گرسنگی مجبور به تن دادن به هر کاری میشوند از جمع کردن زباله تا صاف کردن میخ (همانطور که در یک گزارش تلویزیون جمهوری اسلامی به تصویر آمده بود) اما هیچ کدام از این کارها نمیتواند آنها را از نابودی از فقر و گرسنگی نجات دهد و برای همین تنها آرزوی آنها، نجات از این روزهای طولانی و سیاه باقی میماند. مرگ بر حکومت و نظامی که مسبب چنین فجایعی است.
البته تا اینجا ما از خانوادههایی گفتیم که تحت پوشش یکی از مراکز دولتی قرار دارند، بسیاری از خانوادهها حتا فاقد همین حمایتها هستند و تنها منبع درآمد آنها همان یارانه است. حتا وضعیت ۱۸ درصد از زنان سرپرست خانوار که شاغل هستند نیز روشن نیست و مشخص نیست که درآمد آنها تا چه حد پاسخگوی نیازهای معیشتی آنها میباشد. بدون تردید در بین آنها نیز تنها گروه اندکی بالاتر از خط فقر زندگی میکنند.
معضل اقتصادی و معیشتی اگرچه بزرگترین معضل این گروه از زنان و خانوادههایشان میباشد اما تنها مشکل آنها نیست. بسیاری از آنها در حاشیه شهرها زندگی میکنند که عموما جوانان آن بیکار، معتاد و در بهترین حالت “دزد بدون اعتیاد” میباشند. محرومیت فرزندانشان از تحصیل تنها یکی از نتایج این وضعیت اقتصادی است.
وضعیت فاجعهبار زنان سرپرست خانوار و فرزندانشان یک نمونهی روشن از معضلات بزرگ اجتماعیست که نتیجه و محصول نظام سرمایهداری و حکومت اسلامی میباشد. معضلی که با توجه به وضعیت اقتصادی، سیاستهای اقتصادی حکومت و بحرانهای سیاسی و اجتماعی هیچ چشمانداری برای بهبود آن وجود ندارد، به همان گونه که در سالیان اخیر تنها بدتر و بدتر شده است.
حق داشتن یک زندگی انسانی، حق داشتن غذا، درمان، بهداشت، پوشاک، آموزش، امکانات ورزشی و تفریحی و بسیاری از دیگر نیازهای انسانی حق تمامی انسانها از جمله زنان محرومیست که بار سرپرستی خانوار را در ایران بر دوش میکشند و حق تمامی اعضای خانواده هایشان.
برای این حق باید جنگید، برای این حق باید مبارزه کرد.

متن کامل نشریه شماره ۶۸۷ در فرمت پی دی اف

پیام تبریک و اطلاعیه هواداران سازمان به مناسبت چهل و چهارمین سالگرد رستاخیز سیاهکل

رفقای کمیته اجرائی سازمان و رفقای تلویزیون دموکراسی شورائی

ما هواداران سازمان فدائیان (اقلیت)
سالروز حماسه خونین سیاهکل در ١٩ بهمن۴۹۴٩ را به شما و همه رفقای سازمان تبریک و شادباش می گوییم وبا تجلیل از همه رفقای جان باخته سیاهکل بار دیگر بر این پیمان پا می فشاریم که تا تحقق آرمان های شریف وانسانی شهدای سیاهکل، تا انهدام کامل نظم پوسیده سرمایه و تا تحقق سوسیالیسم یک دم از پا ننشینیم. وبر این باور یقین داریم که رژیم حاکم را سرنگون وبر خرابه های آن حکومت شوارئی برپا خواهیم کرد .

کار، نان ،ازادی – حکوت شورائی
زنده باد سوسیالیسم
پیروز باشید.
هسته مقاومت شهید بهروز دهقانی
١٣ /١١/ ٩٣

چهل و چهارمین سالگرد رستاخیز سیاهکل گرامی باد
سالی که زنگ بزرگ خون به صدا درآمد و طوفان شکوفه داد آنان به نابودی ستم برخاستند چرا که نان و آزادی را برای همه می خواستند
کارگران و زحمتکشان
بیش از ۴۴ سال از تولد سازمان چریکهای فدایی خلق و مبارزه بی امان بر علیه نظام سرمایهداری می گذرد. در طول این سال ها هزاران تن از رفقای فدایی به دست جلادان سرمایه اعدام، شکنجه و به حبس های طویل المدت محکوم شدند یا در نبردی رو در رو با مزدوران شاه و شیخ جان باختند و در این راه از مرگ نهراسیدند.
برغم تمامی ددمنشی های دو نظام ضد کارگری سلطنتی و جمهوری اسلامی رفقای فدایی فریاد برآوردند تا سرمایه داری هست تا نابرابری هست ما کمونیست ها به مبارزه خود ادامه خواهیم داد و در این راه اگر رفیقی بر خاک افتد رفقای دیگری پای در راه او خواهند گذاشت و هیچ وقت پرچم مبارزه برای سوسیالیسم بر زمین نخواهد ماند
کارگران و زحمتکشان
امروز جمهوری اسلامی در بدترین شرایط سیاسی و اقتصادی خود قرار گرفته و در عرصه جهانی اعتبار سیاسی و اقتصادی خود را از دست داده و لذا با تکیه بر نیرو های سرکوبگر خود فشار فزاینده ای بر طبقه کارگر ایران وارد می سازد و مدام دستمزدها کاهش می یابد، مزایای ناچیز کارگران ماه ها و گاه سال ها به تعویق می افتد، سطح معشیت مردم تنزل می یابد و هر کارگر معترضی به سادگی اخراج و فعالین کارگری دستگیر و زندانی می شوند و عموم کارگران با فقر مطلق رو به رو هستند.
رفقای کارگر
ما جمعی از کارگران هوادار سازمان فدائیان (اقلیت) با استفاده از تجارب ۴۴ ساله سازمان با تشکیل هسته های مخفی و نیمه مخفی برای آشنایی طبقه کار گر با روح انقلابی مارکسیسم تلاش کرده و خواهیم کرد زیرا معتقدیم طبقه کارگر علیه کسانی که به او ستم روا می دارند مجبور به مبارزه است. دیر یا زود این امر محقق خواهد شد و با مبارزه طبقاتی همه چیز روشن و آتش نبرد طبقاتی شعله ور خواهد شد.

جاودان باد یاد و خاطره شهدای سیاهکل
سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی
برقرار باد حکومت شورائی
هسته مقاومت شهید بهروز دهقانی
جمعی از هواداران سازمان فدائیان (اقلیت)- تبریز
١٧/ ١١/ ٩٣

متن کامل نشریه شماره ۶۸۷ در فرمت پی دی اف