بحران سیاسی ونزوئلا

بحران سیاسی در ونزوئلا بار دیگر اوج گرفت. خوان گوایدو که پس از انتخابات پارلمانی دسامبر ۲۰۱۵ به ریاست پارلمان رسیده بود، روز چهارشنبه ۲۳ ژانویه پس از تماس تلفنی با مایک پنس معاون ترامپ، خود را رئیس‌جمهور موقت خواند و تنها دقایقی بعد دونالد ترامپ حمایت دولت آمریکا از او را به‌عنوان رئیس‌جمهور موقت ونزوئلا اعلام کرد.

تلاش جریان راست بورژوازی ونزوئلا برای قبضه قدرت و برکناری نیکلاس مادورو از ریاست‌جمهوری بر بستر بحران اقتصادی عمیق ونزوئلا که نارضایتی توده‌ها را به همراه داشته، قوت یافته و در روزهای اخیر به یک بحران همه جانبه سیاسی تبدیل شده است.

البته این اولین بار نیست که اوضاع سیاسی در ونزوئلا به مرحله‌ی بحرانی رسیده است. در سال‌های اخیر و به موازات تشدید بحران اقتصادی، بحران‌ سیاسی و اجتماعی عمق و شدت بیشتری یافت که در تظاهرات اعتراضی متعدد و گسترده توده‌ای بروز یافت.

اما پیش از این‌که به بحران اخیر بپردازیم برای درک بهتر رقابت جناح‌های مختلف بورژوازی بر سر قدرت، لازم است تا نگاهی به سال‌های گذشته و روی کار آمدن هوگو چاوز بیاندازیم، کسی که خود را رهبر انقلاب بولیواری ونزوئلا نامید. چاوز برای اولین بار در سال ۱۹۹۲ و زمانی که در ارتش ونزوئلا به عنوان سرهنگ خدمت می‌کرد با یک کودتای ناموفق در صحنه سیاسی ونزوئلا مطرح شد. دو سال بعد با عفو رافائل کالدرا رئیس‌جمهور وقت ونزوئلا از زندان آزاد و به فعالیت سیاسی روی آورد. در سال ۱۹۹۸ در انتخابات ریاست‌جمهوری ونزوئلا شرکت و برنده آن انتخابات شد. سپس در سال‌های بعد بار دیگر به ریاست‌جمهوری رسید تا سال ۲۰۱۳ که در اثر سرطان درگذشت و نیکلاس مادورو که معاون وی بود به قدرت رسید.

چاوز هنگامی که به ریاست جمهوری رسید، وضعیت اقتصادی ونزوئلا وخیم بود، کشوری که پیش از آن در میان کشورهای آمریکای لاتین به دلیل منابع عظیم نفتی از وضعیت اقتصادی بهتری برخوردار بود، در سال‌ ۱۹۹۶ تورم حدود ۱۰۰ درصدی را تجربه کرده و رشد اقتصادی به کمی بالای یک درصد کاهش یافته بود. اما با افزایش بهای نفت، اقتصاد ونزوئلا که متکی به درآمدهای نفتی بود روزهای بهتری را به خود دید و براساس آمار صندوق بین‌المللی پول رشد اقتصادی ونزوئلا در سال ۲۰۰۴ به ۱۸ درصد رسید. از سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۱۴ درآمدهای نفتی ونزوئلا به بیش از ۸۰۰ میلیارد دلار رسید. تنها در سال ۲۰۱۲ آخرین سالی که هوگو چاوز بر مسند قدرت بود، درآمد نفتی ونزوئلا به بیش از ۹۳ میلیارد دلار رسید.

افزایش درآمدهای نفتی این امکان را به چاوز داد تا وعده‌هایی را که در رابطه با رفرم‌هایی به نفع محرومان جامعه داده بود، با قدرت و توان مضاعفی عملی سازد. براساس آمارهای دولت ونزوئلا در سال ۲۰۰۴، شرکت ملی نفت این کشور از محل درآمدهای نفتی در طرح‌های اجتماعی چاوز ۷/ ۲ میلیارد دلار هزینه کرد و این روند در سال‌های بعد هم‌چنان روند صعودی خود را ادامه داد تا جایی که در سال ۲۰۱۱ به ۳۰ میلیارد دلار رسید. از جمله برنامه‌های چاوز در رابطه با مسکن فقرای جامعه بود که ۱۴ میلیارد دلار در این برنامه هزینه شد. اقدامات چاوز در بهبود وضعیت معیشتی، مسکن، آموزش، بهداشت و درمان و پرداخت سوبسیدهایی برای مبارزه با فقر و کاهش بیکاری باعث شد تا توده‌های فقیر جامعه به هواخواهی چاوز برخیزند.

اما این اقدامات از آن‌جایی که در ساختار مناسبات سرمایه‌داری تغییری ایجاد نکرد، در نهایت در حد رفرم‌هایی در چارچوب مناسبات سرمایه‌داری به نفع محرومان جامعه باقی ماند. آن‌چه که چاوز تحت عنوان انقلاب بولیواری در ونزوئلا اجرا کرد در واقعیت چیزی جز رفرم‌های جناح چپ بورژوازی از نمونه اقدامات سوسیال دمکراسی اروپائی نبود و نتیجه آن نیز در نهایت شکست بود. شکستی که امروز همه شاهد آن هستند و حتا بخش مهمی از عاشقان سینه چاک چاوز به صفوف معترضین پیوسته‌اند. شکست انقلاب بولیواری چاوز بار دیگر شکست سوسیالیست های قلابی را که به‌جای بیان واقعیت‌های مبارزه طبقاتی و تضاد‌های آشتی‌ناپذیر مناسبات سرمایه‌داری، آشتی طبقاتی را در چارچوب نظم سرمایه‌داری، مبارزات مسالمت‌آمیز و سازش طبقاتی موعظه می‌کنند، برملا کرد.

نکته‌ای که در اینجا نباید از آن بی‌تفاوت گذشت، روی دیگر سکه است. اگرچه درآمدهای سرشار نفتی با رفرم‌هایی به نفع محرومان جامعه همراه شد اما از طرف دیگر باعث رشد فساد در دستگاه دولتی و هم‌چنین فربه شدن بورژوازی شد که به نوبه‌ی خود در جریان گردش پول و سرازیر شدن درآمدهای نفتی به کشور، جیب خود را از این درآمدها و تقسیم رانت‌های نفتی پُر می‌ساخت.

در این مرحله است که بحران اقتصادی همراه با سیاست‌های دخالت‌آمیز دولت آمریکا برای تضعیف دولت ونزوئلا از طریق تحریم و بلوکه کردن پول‌های نفت، باعث شد تا توده‌هایی که پیش از این از رفرم‌های اجتماعی دوران چاوز بهره برده بودند، به سمت نارضایتی سوق داده شوند و جریان بورژوازی راست نیز از این موقعیت به خوبی به نفع خود بهره جست.

تاثیر این نارضایتی، بویژه نارضایتی توده‌های محروم جامعه را در ساختار قدرت، می‌توان در انتخابات پارلمانی دسامبر ۲۰۱۵ دید. در این انتخابات که ۷۴ درصد از واجدین شرایط رای‌گیری در آن شرکت کرده بودند، نامزدهای مخالف دولت از ۱۶۷ کرسی پارلمان ۹۹ کرسی را تصاحب کردند و حزب حاکم (حزب متحد سوسیالیست United Socialist Party of Venezuela) تنها ۴۷ کرسی را بدست آورد و بدین‌ترتیب پس از ۱۲ سال پارلمان به دست جناح رقیب حزب متحد سوسیالیست افتاد. این انتخابات یک سند روشن از روی‌گردانی گسترده فقرای شهر و روستا از حزب حاکم بود، اگرچه تردیدی نیست که هنوز بخش‌هایی از فقرای شهر و روستا هم‌چنان از حزب حاکم حمایت می‌کردند و بخش‌هایی نیز نسبت به انتخابات پارلمانی و جناح‌های رقیب بی‌تفاوت یا بی‌اعتماد شده بودند.

شکست حزب حاکم نتیجه فساد، بورژوازی فربه شده و بویژه بحران اقتصادی و تورم سه رقمی بود که به گسترش فقر و حتا جیره‌بندی مواد غذایی ضروری هم‌چون برنج، قهوه، تخم‌مرغ و شیر انجامیده بود.

از این جا جنگ قدرت در ونزوئلا در بین جناح راست بورژوازی که شرکت‌های چند ملیتی آمریکایی را پشت سر خود داشت با حزب بورژوایی حاکم وارد مرحله‌ی جدیدی شد. تضاد بین پارلمان که در دست احزاب مخالف بود با کابینه و ریاست جمهوری که قدرت اصلی را در دست داشتند، بر سر موارد متعددی افزایش یافت. به همین دلیل بود که حزب حاکم انتخابات مجلس موسسان را در سال ۲۰۱۷ سازمان داد. حزب متحد سوسیالیست حاکم سعی کرد با این انتخابات مجلس موسسان را جایگزین پارلمان سازد. انتخاباتی که با تحریم احزاب مخالف روبرو شد و براساس اعلام کمیسیون انتخابات ونزوئلا میزان مشارکت در انتخابات تنها ۵/ ۴۱ درصد بود و حتا مخالفان میزان مشارکت را ۱۲‌ درصد اعلام کردند. در مه ۲۰۱۸ نیز انتخابات ریاست‌جمهوری ونزوئلا برگزار شد در حالی که قرار بود این انتخابات در ماه دسامبر ۲۰۱۸ برگزار شود. در این انتخابات نیز که براساس اعلام کمیسیون انتخاباتی ونزوئلا ۴۶ درصد در آن شرکت داشتند نیکلاس مادورو با ۵ میلیون و ۸۰۰ هزار رای (کمتر از ۶۸ درصد آرا) یعنی با آرای ۳۰ درصد از واجدان شرایط انتخاب شد. بیان آرای مادورو و حزب حاکم در انتخابات پارلمانی و ریاست‌جمهوری از این جهت است تا موقعیت شکننده حزب حاکم در میان توده‌ها و روی گردانی آن‌ها از این حزب نشان داده شود. کافی‌ست تا این آمارها را با انتخابات ریاست‌جمهوری گذشته ونزوئلا مقایسه کنیم. در انتخابات سال ۲۰۰۶ چاوز با ۶۳ درصد آرا به پیروزی رسید. در آن انتخابات ۷۴ درصد مردم در انتخابات شرکت کردند. در انتخابات سال ۲۰۱۲ که در واقع دوران افول حزب حاکم شروع شده بود، چاوز با ۵۴ درصد آرا در انتخاباتی که ۸۱ درصد از ۱۹ میلیون ونزوئلایی در انتخابات شرکت کرده بودند به پیروزی رسید. به عبارت دیگر از انتخابات ۲۰۱۲‌ تا انتخابات ۲۰۱۸ تعداد آرای حزب حاکم تقریبا به نصف کاهش یافت!! آن‌هم در صورتی که تعداد آرای مادورو واقعی باشد.

اما بحران کنونی به کجا می‌انجامد، نتیجه آن برای کارگران و زحمتکشان چه خواهد بود و آیا نیروی سومی جز دو جناح بورژوازی که بر سر قدرت با یکدیگر به نزاع می‌پردازند در لحظه کنونی وجود دارد؟!

واقعیت این است که دولت ونزوئلا در بحرانی قرار دارد که قادر به حل آن نمی‌باشد. ادامه بقای حزب حاکم بر سر قدرت به دو عامل وابسته بوده و هست. اول درآمدهای سرشار نفتی و دوم حمایت توده‌هایی که در اثر رفرم‌های اجتماعی از وضعیت بهتری برخوردار شده بودند. اما اکنون دولت ونزوئلا از هر دوی آن‌ها تا حدود زیادی محروم شده است. شرکت‌های آمریکایی خریدار یک سوم نفت صادراتی ونزوئلا هستند که با تحریم دولت مادورو از سوی وزارت خزانه‌داری آمریکا پول صادرات نفت در حسابی باقی می‌ماند و به دولت ونزوئلا پرداخت نمی‌شود. به گفته مادورو ۳۰۰۰ شرکت آمریکایی در ونزوئلا فعال هستند که با توجه به تحریم‌های جدید سرنوشت همکاری‌های آن‌ها روشن نیست.

هم‌چنین دولت ونزوئلا روزانه ۳۰۰ هزار بشکه نفت به چین صادر می‌کند که تماما بابت بازپرداخت بدهی‌های ونزوئلا است. روسیه هم نه به عنوان خریدار نفت ونزوئلا بلکه بیشتر به عنوان یک سرمایه‌گذار مطرح است و تاکنون ۱۱‌میلیارد دلار وام به ونزوئلا داده است. بنابراین دولت ونزوئلا که در طول این سال‌ها نتوانسته جایگزینی برای درآمدهای نفتی ایجاد کند، به شدت به این درآمدها وابسته است. اما این منبع عظیم مالی در اثر دخالت‌ها و تحریم‌های آمریکا و حمایت اکثر کشورهای قاره آمریکا و اروپا از تحریم‌ها و ریاست‌جمهوری موقت خوان گویدا بسیار کاهش یافته، تا حدی که حتا پرداخت حقوق کارکنان دولتی بویژه نیروهای ارتش برای‌اش مشکل شده و مشکل‌تر نیز خواهد شد. از سوی دیگر در اثر رشد تورم و کاهش خدمات اجتماعی، توده‌های هوادار چاوز نیز از دولت کنونی روز به روز بیشتر روی گردان خواهند شد.

در این میان نقش ارتش ونزوئلا بسیار مهم خواهد بود. در غیاب طبقه کارگر که از حزب واقعی خود محروم است، این ارتش ونزوئلا است که نقش اصلی را ایفا خواهد کرد. ارتشی که اگرچه سران آن تا به امروز از مادورو حمایت کرده‌اند اما امکان روی گردانی از مادورو از سوی ارتش هر روز بیشتر می‌شود. دولتی که قادر به حل بحران نباشد دیر یا زود مجبور است جای‌اش را به دولت دیگری بدهد.

واقعیت این است که پایان دوران رفرم در آمریکای لاتین با تغییر دولت برزیل آغاز شد و اکنون نوبت دولت ونزوئلا است. در این میان در غیبت طبقه کارگری که آماده کسب قدرت سیاسی نیست، جریانات راست بورژوازی آماده کسب قدرت می‌شوند، همان‌طور که در برزیل رخ داد و رئیس جمهوری در برزیل بر سر کار آمد که به ترامپ آمریکای لاتین معروف شد.

پایان دوران رفرم‌های بورژوایی که برخی‌ها حتا ادعای پیروزی سوسیالیسم را می‌کردند، با ضد رفرم آغاز شده است و راست‌ترین جناح‌های بورژوایی با بهره‌گیری از بحران اقتصادی، فساد مدیران دولتی، ناآگاهی توده‌ها، بی‌شکل بودن آن‌ها، نبود یک حزب انقلابی طبقه کارگر، دیر یا زود قدرت را به دست خواهند گرفت. ضد رفرمی که به بهانه‌ی رشد اقتصادی تمام رفرم‌هایی که پیش از این به نفع محرومان جامعه شده بود، از آن‌ها بازپس خواهد گرفت.

راهپیمایی و تظاهرات مخالفان و هواداران مادورو در روز شنبه ۲ فوریه که حتا خبرگزاری‌های وابسته به محافل امپریالیستی تعداد شرکت‌کنندگان را تنها ده‌ها هزار نفر برای مخالفان و هزاران نفر برای هواداران مادورو اعلام کردند، نشان می‌دهد که اکثریت بزرگ مردم ونزوئلا امروز نگران از آینده، بیشتر نظاره‌گر تحولات سیاسی در ونزوئلا هستند.

در این شرایط، یعنی شرایطی که توده‌ها منفعل، فاقد صف طبقاتی و به اصطلاح بی‌شکل هستند، راست‌ترین و هارترین جناح بورژوازی ونزوئلا در همدستی با امپریالیسم آمریکا و با حمایت دیگر دولت‌های امپریالیست و نیز دولت‌های مرتجع منطقه، با تبلیغات سرسام‌آور و بلند کردن پرچم دروغین دمکراسی آماده کسب قدرت می‌شوند. هدف آن‌ها اما تنها غارت بیشتر و وحشیانه‌تر منابع عظیم نفتی ونزوئلا و استثمار و سرکوب شدیدتر کارگران است. تنها راه اما، انقلابی به رهبری طبقه کارگر، کسب قدرت سیاسی توسط کارگران، برقراری سوسیالیسم و محو مناسبات سرمایه‌داری است.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۰۹ در فرمت پی دی اف

 

تهدید واقعی در برابر وضعیت امنیتی رژیم

روز ۱۳ بهمن، در نیکشهر واقع در استان سیستان و بلوچستان، در حمله‌ای مسلحانه به یکی از پایگاه‌های بسیج، یک سپاهی کشته و ۵ تن دیگر مجروح شدند. پیش از آن، در ۹ بهمن، به گزارش رسانه‌های حکومتی، بر اثر انفجار ۲ شیئی صوتی در نزدیکی کلانتری ۱۲ شهر زاهدان، ۴ نفر مجروح شدند. رسانه‌های دیگر از کشته شدن ۴ پلیس در این عملیات خبر داده‌اند. در ۶ بهمن، بر اثر تیراندازی به سوی یکی از خودروهای گشت کلانتری ۱۳ ماهشهر، دو پلیس کشته شدند. در نیمه آذر، بر اثر یک انفجار انتحاری در نزدیکی یکی از پاسگاه‌ها در شهر چابهار، بنا به برخی گزارش‌ها، ۲ تن و بنابه برخی گزارش‌های دیگر ۴ تن کشته و بیش از ۴۰ نفر مجروح شدند. در مهر ماه، تعدادی از مرزبانان میرجاوه به گروگان گرفته شدند. در ۳۱ شهریور ماه، حمله مسلحانه به رژه نظامی در اهواز، دست کم ۲۵ کشته و دست کم ۶۰ زخمی بر جای گذاشت. فهرستی که می‌توان موارد بسیار دیگری، از جمله حمله مسلحانه در خرداد سال گذشته به مجلس ارتجاع در تهران را بر آن افزود.

با وجود این، فرمانده پلیس روز چهارشنبه ۱۰ بهمن در مراسمی مدعی می‌شود: “وضعیت امنیتی مطلوبی در کشور حاکم است” و برای ابراز قدرت می‌افزاید: “تاکنون هیچ مورد امنیتی گزارش نشده و همکارانم در اقصی نقاط کشور هرگونه تحرکی را رصد می‌کنند.” ادعایی که همین چند نمونه پوچی آن را به اثبات می‌رساند.

هرچند بلافاصله پس از حملاتی از این‌گونه، پلیس و نیروهای امنیتی رژیم، مدعی “شناسایی” و دستگیری “عاملین” حمله می‌شوند، اما واقعیت آن است که آنان بدون تحقیقات و یافتن مجرمان واقعی با بازداشت‌های کور و فله‌ای می‌کوشند وانمود سازند کنترل اوضاع را در دست دارند و “وضعیت امنیتی مطلوبی” برقرار است.

برای نمونه، روز ۲ آبان، یعنی دو روز پس از حمله مسلحانه به رژه نظامی در اهواز، وزارت اطلاعات از دستگیری ۲۲ نفر خبر داد. در حالی که به روایت رسانه‌های حقوق بشری، این تعداد ۱۳۳ نفر بود که تا پایان آبان به صدها نفر رسید و پس از آن نیز موج بازداشت‌ها ادامه پیدا کرد تا جایی که منابع محلی از بازداشت دست کم ۶۰۰ تن از مردم محلی در این رابطه گزارش می‌دهند. مردمی که شاید بزرگ‌ترین “جرم‌شان” خویشاوندی، دوستی یا آشنایی با مهاجمان بوده و “جرم” بزرگ‌ترشان از نظر نیروهای سرکوب‌گر رژیم، سکونت در آن منطقه جغرافیایی و تعلقات ملیتی آن‌ها.

جدا از آن که کدام گروه یا گروه‌ها مسئولیت این حملات مسلحانه و انتحاری را بر عهده می‌گیرند، تردیدی نیست که عامل اصلی “وضعیت امنیتی” موجود، رژیم جمهوری اسلامی است که همراه با تشدید وخامت وضعیت اقتصادی و اجتماعی، آزادی‌های سیاسی را نیز از مردم دریغ داشته و تمامی مطالبات حق‌طلبانه را با سرکوب و زندان پاسخ می‌دهد. نگاهی به وضعیت زندگی ساکنین استان‌هایی چون سیستان و بلوچستان و خوزستان نشان می‌دهد، شرایط زندگی مردم این مناطق، در مقایسه، به مراتب وخیم‌تر از برخی مناطق دیگر ایران است. به گزارش دو هفته‌ی پیش وزات بهداشت، ۱۲ هزار کودک در سیستان و بلوچستان دچار سوء تغذیه هستند، هر چند همگان می‌دانند که این آمار گویای حتا گوشه ناچیزی از فقر غذایی کنونی در بلوچستان نیز نیست، چرا که به گفته یکی از نماینده‌های مجلس از این استان، ۷۵ درصد مردم امنیت غذایی ندارند. وضعیت آموزش و بهداشت در این استان نیز در حد اسف‌باری‌ست. در اوایل دی، وزیر بهداشت اعتراف کرد که سیستان و بلوچستان محروم‌ترین استان از نظر تعداد تخت بیمارستانی است. این استان در بین ۳۱ استان کشور، بالاترین نرخ بازماندگان از تحصیل را داراست. خشکسالی و بی‌آبی می‌رود استانی را که زمانی انبار غله ایران بود، به استانی خالی از سکنه بدل سازد. طبق آمارهای دولتی نرخ بیکاری در سیستان و بلوچستان، با وجود تمام انتقادها به این آمار ساختگی، نسبت به پاییز سال پیش ۳ / ۴ درصد رشد داشته است. ۷۰ درصد مردم از بیمه بازنشستگی برخوردار نیستند. استان خوزستان با وجود منابع و صنایع عظیم نفتی و پالایشگاه‌ها از نظر آمار بیکاری در رده دوم قرار دارد. خوزستان جزو استان‌های دارای بالاترین آمار کودکان بازمانده از تحصیل است. بنا به گزارش‌های متعدد از نظر تخت بیمارستانی و درمانگاه و پزشک و امکانات درمانی و بهداشتی این استان به شدت در مضیقه قرار دارد. وضعیت زیست محیطی نیز، همانند بسیاری از استان‌های دیگر در سطح فاجعه‌باری قرار دارد به گونه‌ای که ماه‌های بسیاری در سال آنان از دسترسی به هوای تنفسی و آب آشامیدنی سالم نیز محروم‌اند.

گویا این حجم عظیم از فقر و تبعیض و معضلات اجتماعی کافی نیست، سران رژیم شدیدترین جو امنیتی و پلیسی را بر این مردم محروم حاکم کرده و هفته و ماهی نمی‌گذرد که تعدادی را به “جرم‌های امنیتی” بازداشت و روانه زندان نکنند.

با وجود این، مروری بر افزایش حملات مسلحانه و پای‌گیری نیروهای ناسیونالیست و اسلام‌گرای ارتجاعی، در همین محدوده‌های کنونی، طی ماه‌ها و سالیان گذشته نشان از آن دارند که راه‌ حل‌های پلیسی و امنیتی نه تنها از دامنه معضلات نمی‌کاهند، بلکه آنان را شدت می‌بخشند. این سیاست‌ها در نبود یک آلترناتیو مترقی، ناآگاه‌ترین افراد را به دام گروه‌هایی می‌اندازد که تفاوتی با جمهوری اسلامی ندارند.

گذشته از آن که تبعیض ملیتی به یک یا دو استان در ایران محدود نمی‌شود، فقر و بیکاری، تن‌فروشی و کارتن‌خوابی، کودکان کار، فحشا، اعتیاد و بسیاری ناهنجاری‌های دیگر اجتماعی نیز منحصر به این استان‌ها نیست و ابعادی سراسری دارد. همان‌گونه که سرکوب‌ها و بگیر و ببندها به بهانه‌های “امنیتی”. این “اتهامی” است که گریبان بسیاری را در سراسر ایران می‌گیرد. کارگرانی را که برای دریافت دستمزدهای معوقه، امنیت شغلی، لغو خصوصی‌سازی‌های بی‌رویه و توقف استثمار وحشیانه به اعتصاب روی می‌آورند؛ معلمانی را که در طلب معاشی شایسته برای خود و تحصیل رایگان برای دانش‌آموزان و توقف پولی‌سازی آموزش و پرورش به اعتراض برمی‌خیزند؛ فعالان محیط زیستی را که در برابر طرح‌های ویرانگر محیط زیستی فریاد برمی‌آورند؛ دانشجویانی را که به پولی‌سازی آموزش و فضای امنیتی حاکم بر دانشگاه‌ها و کمبود امکانات تحصیلی و رفاهی معترضند؛ زنانی را که بیزار و خسته از تبعیض جنسیتی، سهم خود از زندگی اقتصادی و اجتماعی را می‌طلبند؛ نویسندگانی را که از سانسور و خفقان به جان آمده‌اند؛ و در یک کلام، هر صدای معترضی را با اتهام امنیتی. هزاران نفر در جمهوری اسلامی به یک “جرم” دستگیر شده‌اند، در بازداشتگاه‌ها و زندان‌ها شکنجه می‌شوند، در بیدادگاه‌های رژیم به حبس، تبعید، شلاق و حتا اعدام محکوم می‌شوند و آن “جرم امنیتی” است.

بنا به گزارش منابع حقوق بشری تنها در سال گذشته ۷۰۰۰ نفر به این “جرم” دستگیر شده‌اند. این دستگیرشدگان، تنها بخشی از معترضان یا به تعبیر سران جمهوری اسلامی “مجرمان امنیتی” هستند، زیرا رژیم نه یارا و نه امکانات دستگیری تمام این “مجرمان” را دارد. چرا که اگر قرار می‌بود، به تعبیر رژیم، تمام “مجرمان امنیتی” دستگیر شوند، تعداد آنان با تعداد کارگران و زحمتکشان معترض و مخالف رژیم برابری می‌کرد.

پس، چگونه رئیس پلیس رژیم از “وضعیت امنیتی مطلوب” سخن می‌گوید؟ شاید از این‌رو، که هنوز مبارزات کارگران و زحمتکشان، دانشجویان و زنان، جوانان و نویسندگان، متحد، سراسری و پیوسته نشده‌اند تا برای سران رژیم جای هیچ گونه انکاری باقی نماند.

هرچند بسیاری از آنان در نهادها و ارگان‌های گوناگون دولتی و حکومتی از هراس خود از روند اوضاع و آینده تیره و تاری که در پیش دارند، سخن گفته و به یکدیگر هشدار می‌دهند. آری، توده‌های مردم ایران که در ۴۰ سال گذشته، در تفسیر ادعاهای سران رژیم خبره شده‌اند، می‌دانند که این سخنان نه از روی اقتدار، بلکه طبلی توخالی و نشانه ضعف است. هم‌اکنون “وضعیت امنیتی” رژیم در مخاطره‌ای جدی قرار دارد، اما نه از سوی اندک گروه‌های مسلح هم‌ذات جمهوری اسلامی، بلکه از سوی توده‌های عظیم کارگران و زحمتکشانی که با مبارزات روزمره خود از دی ماه گذشته، پایان دوران رکود و آرامش نسبی برای رژیم و آینده‌ای روشن برای توده‌های مردم را نوید داده‌اند. این آن تهدید واقعی در برابر وضعیت امنیتی رژیم است و رئیس پلیس نیز، با وجود لاف و گزاف‌هایش، به خوبی می‌داند که هیچ نیروی مسلحی یارای ایستادگی در برابر این سیل بنیان‌کن را نخواهد داشت. از همین‌روست که به رغم وقوف به عمق و نارضایتی فزاینده‌ی توده‌های مردم و دریایی از مخاطرات امنیتی پیرامون رژیم، “پیش‌بینی” می‌کند: طبق “برآوردها”، “حضور مردم” در راه‌پیمایی ۲۲ بهمن، “پرشورتر از سال‌های گذشته خواهد بود”!

متن کامل نشریه کار شماره ۸۰۹ در فرمت پی دی اف

 

سمینار: درس‌های انقلاب ۵۷ و ضرورت آلترناتیو سوسیالیستی

سخنرانان:

خسرو اسدیان: اتحاد فداییان کمونیست

ناصر پیشرو: هسته اقلیت

توکل: سازمان فداییان (اقلیت)

مجید دارابیگی: سازمان راه کارگر

عباس سماکار: نویسنده و فعال سیاسی

حسن شمسی: حزب کمونیست ایران

همایون گدازگر: حزب کمونیست کارگری – حکمتیست

شنبه ۱۶ فوریه ۲۰۱۹، ساعت ۱۴

Saalbau Bockenheim

Schwämler Straße 28

۶۰۴۸۶ Frankfurt am Main

برگزارکنندگان: سازمان اتحاد فداییان کمونیست، حزب کمونیست ایران، حزب کمونیست کارگری – حکمتیست، سازمان راه کارگر، سازمان فداییان (اقلیت)، هسته اقلیت

نحوه رسیدن به محل برگزاری سمینار: U4,6, 7 و S3,4,5,6

برای اطلاعات بیشتر درباره چگونگی دسترسی به محل، لطفاً به فایل پی دی اف ضمیمه مراجعه کنید.

پوستر در فرمت پی دی اف

 

 

برگزاری مراسم سیاهکل در استکهلم

چهل و هشتمین سالگرد حماسه سیاهکل را به همراه شما ایرانیان آزاده روز شنبه ۹ فوریه ۲۰۱۹  در سالن اجتماعات هوسبی ترَف در استکهلم گرامی می داریم

رفیق امیرپرویز پویان در آخرین دیدارش با رفیق سعید سلطانپور به او می گوید: اگر برایم با دقت  بگویی چه نمی شود کرد! به تو خواهم گفت چه میشود کرد!

عمل به این سخن همان رازی است که سیاهکل را در تاریخ جاودانه کرد و اکنون، پس از ۴۸ سال خورشید در سیاهکل همچنان می درخشد.

سخنرانان:

 اصلان جوادزاده از سازمان فدائیان اقلیت، در باره آرمان های کارگری از سیاهکل تا به امروز 

عباس سماکار نویسنده و فعال سیاسی در باره نقش سازمان چریک های فدایی خلق ایران در قیام ۲۲ بهمن ۵۷

اجرای ترانه سرودهای انقلابی: مصطفی گرگین پور از یاران سعید سلطانپور در کارگاه هنر ایران

مجری برنامه: افسانه پویش از سازمان فدائیان (اقلیت)

زمان: شنبه ۹ فوریه  ساعت پنج و نیم  بعد از ظهر 

مکان: استکهلم، سالن اجتماعات هوسبی ترَف

فعالین سازمان فدائیان اقلیت – سوئد

گزارشی کوتاه از اکسیون اعتراضی در استکهلم

شنبه ۲۶ ژانویه، اکسیون اعتراضی در استکهلم برگزار شد. در این اکسیون که در اعتراض به دستگیری و شکنجه اسماعیل بخشی و سپیده قلیان و با خواست آزادی فوری و بی قید و شرط آنان برگزار شده بود، نیروهای احزاب چپ و کمونیست و آزادی‌خواهان شرکت داشتند. فعالین سازمان فداییان (اقلیت) – سوئد نیز در این اکسیون شرکت فعال داشتند.

سرنوشت ونزوئلا تنها در دست کارگران و زحمتکشان است!

بحران سیاسی سال‌های اخیر در ونزوئلا با ادعای گوآیدو، مبنی بر رئیس جمهور موقت، وارد مرحله‌ای جدید گشت. دونالد ترامپ بلافاصله ریاست جمهوری او را به رسمیت شناخت و کشورهای کانادا، پاراگوئه، کلمبیا، پرو و شیلی نیز در این راستا از سیاست دولت آمریکا پیروی کردند. چهار کشور اروپایی، آلمان، فرانسه، اسپانیا و انگلستان به نیکلاس مادورو برای برگزاری انتخابات جدید التیماتومی هشت روزه دادند و موضوع حتی به تشکیل فوری جلسه‌ی شورای امنیت سازمان ملل کشیده شد.

در واکنش به این امر، مادورو و دولتش از یک کودتا با حمایت کشورهای امپریالیستی نام برده و روابط خود را با آمریکا قطع کردند و نیروهای امنیتی و پلیس را برای مقابله با تظاهرکنندگان گسیل کرده‌اند. تاکنون بر اثر خشونت‌های نیروهای سرکوب دولت ونزوئلا، ده‌ها تن کشته و تعداد زیادی مجروح و دستگیر شده‌اند.

ریشه‌ی بحران سیاسی موجود، بحران عمیق و همه جانبه‌ی اقتصادی است که با تشدید تحریم‌های اقتصادی و بلوکه کردن دارائی‌های ونزوئلا از سوی آمریکا، به فروپاشی اقتصادی ونزوئلا منجر گشته است. افزون بر آن، ادامه سیاست‌های چاوز توسط مادورو، تحت عنوان “سوسیالیسم” نیز، نه تنها به کاهش شکاف طبقاتی نیانجامیده، بلکه فروش بی‌رویه‌ی نفت و تمرکز ثروت در دست سران حکومتی فاسد، اقتصاد جامعه را به جایی کشانده که مردم کشوری را که بزرگ‌ترین صادرکننده‌ی نفت جهان است، به تورم، بیکاری و فقر و فلاکت روزافزون، دچار کرده است. مبارزه‌ی به اصطلاح ضد امپریالیستی، دولت مادورو و پیش از آن چاوز مانع از این نبود که تا سال ۲۰۱۷ با آمریکا، به عنوان بزرگترین طرف قرارداد تجاری خود رابطه داشته باشند. این وضعیتی است که توده‌های کارگر و زحمتکش ونزوئلا را به شورش علیه وضع موجود در این کشور واداشته و به خیابان‌ها کشانده است. کشورهای امپریالیستی نیز سعی دارند از این آب گل‌آلود ماهی گرفته و با دخالت مستقیم در امور سیاسی کشور، عروسک‌های خیمه‌شب بازی خود را وارد ماجرا کرده و از گوآیدو حمایت می‌کنند.

چاوز با ادعای “برقراری سوسیالیسم” به قدرت رسید، اما نه او و نه جانشین‌اش، مادورو، هرگز قادر به انجام این امر نبوده و نیستند، زیرا آنان نماینده قشر خرده بورژوایی هستند که اصولا توانایی دگرگونی بنیادین مناسبات اقتصادی و اجتماعی و به سرانجام رساندن یک انقلاب اجتماعی را ندارد. سرنوشت انقلاب شکست خورده‌ی ونزوئلا بار دیگر ثابت کرد که تنها طبقه‌ی کارگر است که با در دست داشتن قدرت سیاسی و اقتصادی قادر به برقراری عدالت اجتماعی و سوسیالیسم در جامعه است.

کمیته‌ی خارج از کشور سازمان فدائیان (اقلیت) ضمن حمایت از خواسته‌ها و مطالبات کارگران و زحمتکشان ونزوئلا، اقدامات سرکوبگرانه‌ی دولت مادورو و دخالت‌های کشورهای امپریالیستی را به شدت محکوم کرده و کارگران و زحمتکشان ایران و جهان را به همبستگی با طبقه‌ی کارگر ونزوئلا در انجام یک انقلاب اجتماعی فرا می‌خواند.

کارگران، زحمتکشان، اتحاد، اتحاد

سرنگون باد نظام سرمایه‌داری – برقرار باد سوسیالیسم

کمیته خارج کشور سازمان فدائیان (اقلیت)

۲۷ ژانویه ۲۰۱۹

متن کامل در فرمت پی دی اف

 

حسن روحانی و شکست سیاست‌های جمهوری اسلامی

سخنان روحانی در جمع مدیران وزرات “ارتباطات و فن‌آوری اطلاعات” در روز دوشنبه اول بهمن‌ماه، به جنجالی در درون حاکمیت تبدیل شد و حتا پای آخوندهای حوزه علمیه قم را نیز به میان کشید. اما روحانی چه گفت؟ چرا بار دیگر سخنانی بر زبان آورد که به این جنجال منتهی شد؟ و آیا سخنان روز دوشنبه روحانی تحولاتی را در درون حاکمیت نشان می‌دهد؟! این سخنان بر بستر چه شرایطی در درون و خارج حاکمیت در جمع مدیران دولتی مطرح شد؟!

دو بخش از سخنان روحانی مورد توجه بسیاری قرار گرفت. اولین مورد سخنان او در رابطه با فضای مجازی بود، او ضمن این‌که از احاطه دولت بر فضای مجازی حمایت کرد، به فیلترینگ انتقاد کرد و آن را بی‌ثمر دانست وی گفت: “برخی فکر می‌کنند اختیاراتی از آسمان دارند تا بر زمینی‌ها هر فرمانی که می‌خواهند صادر کنند… نمی‌توان با خواست عمومی مردم مبارزه کرد و این کار نه شدنی و نه مشروع و قانونی خواهد بود”. وی در انتقاد از عدم‌کارآیی فیلترینگ گفت: “باید قبول کنیم که اشتباه  کردیم  فکر کردیم اگر بگوییم استفاده از فلان امکان ممنوع بوده و فیلتر است همه به آن گوش می‌کنند. دیدیم که پس از فیلتر هر امکانی، فیلترشکن آن ایجاد شد و هر چه تلاش کردیم به طور روزانه فیلترشکن‌های جدید ارایه شد”. وی هم‌چنین علت رجوع مردم به فضای مجازی را نبود رسانه آزاد در کشور دانست و گفت: “ما فقط رسانه دولتی داریم”.

بخش دیگر سخنان روحانی که بویژه آخوندهای حوزه علمیه را به موضعگیری کشاند مساله حجاب اجباری بود. وی گفت: “متأسفانه در مسأله حجاب، اول از زن شروع می‌کنیم در حالی که قرآن ابتدا مرد را از نگاه هرز دور می‌کند، اما ما می‌رویم و بخاطر حجاب دختران و زنان را دستگیر می‌کنیم…. همه آنچه درباره حجاب در قرآن آمده برای حمایت از زن است اما به گونه‌ای رفتار شده که انگار باید چماقی بر سر زن باشد و این به‌خاطر آن است که مساله حجاب را درست در جامعه تبیین نکردیم”.

حسین شریعتمداری در سرمقاله روزنامه کیهان در روز سه شنبه از جمله کسانی بود که به سخنان روحانی شدیدا حمله کرد و او را متاثر از اندیشه‌های آمریکایی دانست. او در این سرمقاله که عنوان “آقای روحانی! اینجا که واتیکان نیست” را دارد، نوشت: “این دیدگاه از نسخه واتیکانیسم نیز به مراتب خطرناک‌تر است و مفهوم آن دقیقا این است که جوانان و نوجوانان و همه مردم را در وادی پر مخاطره فضای مجازی به حال خود رها کنیم و فقط خوب و بد را به آنان معرفی کنیم! بی‌آن‌که برای پیشگیری از آسیب‌های جدی و خطرناک این فضا کمترین مسئولیتی داشته باشیم‌”.

خبرگزاری “تسنیم” وابسته به سپاه پاسداران اما با انتشار یک نامه که مُهر خیلی محرمانه را بر خود دارد، سخنان روحانی را به نقد کشید. خبرگزاری تسنیم با انتشار این نامه می‌خواست بگوید که روحانی در حالی این سخنان را در جمع مدیران و رسانه‌ها بر زبان می‌آورد که در خفا از فیلترینگ دفاع می‌کند.

براساس این سند، حسن روحانی در نامه‌ای با مُهر “خیلی محرمانه” به تاریخ ۲۵ دی‌ماه ۹۶ خطاب به آذری جهرمی وزیر ارتباطات و فناوری، با اشاره به تاثیر فضای مجازی در اعتراضات توده‌ای دی‌ماه، خواستار مقابله با فیلترشکن‌ها، کنترل فضای مجازی و تقویت شبکه‌هایی می‌شود که تحت سلطه دولت هستند تا جایگزینی برای تلگرام باشند. در همین راستا بود که برای نمونه بانک‌ها و ادارات دولتی که تحت کنترل کابینه روحانی هستند، مشتریان، ارباب رجوع و حتا کارمندان خود را مجبور به عضویت در شبکه‌های پیام‌رسان به اصطلاح “خصوصی” اما تحت کنترل دولت کرده بودند.

در واکنش به سخنان روحانی در رابطه با حجاب، سبحانی یکی از آخوندهای حوزه علمیه که عنوان “مرجع تقلید” را در سلسله مراتب آخوندها دارد در پاسخ به روحانی گفت: “حجاب تنها با نصیحت درست نمی‌شود، ۵۰ درصد با نصیحت است، اما ۵۰ درصد دیگر اجرا می‌خواهد”. آخوند مکارم شیرازی نیز با بیان این‌که “مساله حجاب جزء مسائل ضروری است”، گفت: “رئیس جمهوری که قسم خورده است ارزش‌های اسلامی را حفظ کند، باید به قسم خود پایبند باشد”.

اما جدا از حملات “اصولگرایان” به روحانی، موضوع مهم دیگر آن است که روحانی به‌عنوان رئیس جمهوری اسلامی و کسی که نقش پُر رنگی در فیلترینگ، سانسور و همه سرکوب‌ها و فشارهای امنیتی دارد، کسی که وزارت اطلاعات تحت نظر او یکی از مهم‌ترین ارگان‌های سرکوب رژیم است، کسی که وزارت ارشاد او اداره سانسور است و غیره، به‌گونه‌ای حرف می‌زند که گویا نقش اپوزیسیون حاکمیت کنونی را دارد!! او حرف‌هایی را می‌زند که در جریان به اصطلاح انتخابات ریاست‌جمهوری و برای جلب آرای مردم می‌زد!! اما چه شده که روحانی بار دیگر به آن شعارها احساس نیاز پیدا کرده است؟!

علت این مساله را باید در بحران طبقه حاکم، بحران اقتصادی، سیاسی و اجتماعی حاکم بر جامعه و بالاخره شکست سیاست‌های جمهوری اسلامی برای مقابله با این بحران‌ها ارزیابی کرد. سیاست‌های جمهوری اسلامی به قدری غرق در شکست و ازهم ‌گسیختگی رسیده که حتا بخش‌های مهمی از طبقه سرمایه‌دار را نیز ناراضی کرده است. اسدالله عسگراولادی از سرمایه‌داران معروف، با نقد عملکرد حکومت و از جمله ندانم‌کاری‌ها می‌گوید چندین ماه هست که هیچ صادراتی نداشته، وی از گله سرمایه‌داران خبر می‌دهد که هم‌چون او نمی‌توانند به کار ادامه دهند!!!

اما بحران سیاسی – اجتماعی که متاثر از بحران اقتصادی و گسترش فقر می‌باشد، از این هم بسیار عمیق‌تر است. نارضایتی و اعتراضات توده‌ای در حدی است که بارها مقامات دولتی و رسانه‌ها از امکان بروز انفجار نارضایتی توده‌ای در سطحی بسیار گسترده‌تر از دی‌ماه سال گذشته صحبت کرده و هشدار داده‌اند.

در این شرایط بحرانی، عدم کارآیی سیاست‌های حاکمیت، دوگانگی در پیشبرد سیاست‌ها و گاه حتا اخلال در کار یکدیگر باعث می‌شود تا تضادهای درونی حاکمیت در اشکال گوناگونی تشدید شوند. برای نمونه روحانی در این سخنان بر شکست فیلتر شدن “تلگرام” انگشت می‌گذارد. اگرچه فیلتر “تلگرام” بعد از اعتراضات دی‌ماه سیاست کل حاکمیت بوده، ولی روحانی سعی می‌کند تا شکست این سیاست را به گردن جناح مقابل و نادانی آن‌ها بیاندازد. فردای آن روز اما روحانی بر روی یک اختلاف واقعی انگشت می‌گذارد. او در جلسه هیات دولت بدون آن که به عدم موفقیت ظریف در “قانع کردن” مجمع تشخیص مصلحت به پذیرش و تصویب لوایح الحاق به کنوانسیون مبارزه با جرایم سازمان یافته فراملی معروف به کنوانسیون پالرمو و مبارزه با پولشویی و تامین مالی تروریسم CFT  اشاره کند، از همراهی و همکاری کابینه و مجلس در تصویب این لوایح صحبت کرده و اظهار امیدواری کرد که بزودی این لوایح به تصویب نهایی در مجمع تشخیص مصلحت برسند!! این یک مساله واقعی و مهم برای جناح روحانی است که حتا منجر به ارسال نامه از سوی ۷ وزیر کابینه به خامنه‌ای شد، نامه‌ای که براساس برخی اخبار، وزرای امضاکننده تهدید به استعفا در صورت عدم تصویب این لوایح کرده‌اند و فرمانده هوافضای سپاه علی حاجی‌زاده در پاسخ به این نامه بود که گفت: “مسئولی که امروز برای مسئولان رده بالا شرط می‌گذارد و می‌گوید باید فلان کار انجام شود والا چنان و چنان می‌شود، او خودش عرضه انجام کار را ندارد و باید کنار گذاشته شود”. و این تنها یک نمونه از بحران واقعی در درون حاکمیت است.

شکست “برجام” یک نمونه دیگر است. وضعیت جمهوری اسلامی به قدری بحرانی‌ست که حتا بعد از خروج آمریکا از برجام و برقراری دوباره تحریم‌های نفتی و بانکی در حالی‌که خامنه‌ای بارها گفته بود “اگر آمریکا برجام را پاره کند، ما آن را آتش می‌زنیم”، هنوز در برجام مانده است. تنها دلیل آن نیز ضعف و وحشت جمهوری اسلامی از نتایج خروج از برجام و تشدید فشارهای بین‌الملی است.

شکست سیاست‌های جمهوری اسلامی در سوریه، به‌رغم تمام هزینه‌هایی که از نظر مالی و سیاسی برای جمهوری اسلامی داشت یک نمونه دیگر است. جمهوری اسلامی آن‌قدر ناتوان است که بر روی بمباران‌های اسرائیل چشم بسته و تنها به شعار دادن و وعده پاسخگویی در آینده بسنده می‌کند، شعارها و وعده‌هایی که با بمباران مجدد مواضع و انبارهای اسلحه جمهوری اسلامی در سوریه، از سوی اسرائیل پاسخ داده می‌شوند. سرگئی ریابکوف معاون وزیر خارج روسیه نیز در روزهای گذشته با نفی این سخن که ایران و روسیه در سوریه متحد یکدیگر هستند، از تعهد روسیه برای دفاع از امنیت اسرائیل سخن گفت. براساس گفته رئیس کمیسیون امنیت ملی مجلس اسلامی، روسیه سامانه اس ۳۰۰ را هنگام حمله اسرائیل از کار می‌اندازد. امروز کاملا مشخص است که از نظر روسیه، نقش جمهوری اسلامی در سوریه به پایان رسیده و زمان خروج ایران از سوریه است. اخبار درگیری‌های اخیر نظامی بین نیروهای طرفدار روسیه در ارتش بشار اسد با نیروهای طرفدار جمهوری اسلامی یک نمونه روشن از این موضوع است. مقامات جمهوری اسلامی هم‌چنین بارها از عدم سهم‌بری جمهوری اسلامی از منافع اقتصادی در جنگ سوریه صحبت کرده‌اند. در عراق هم اوضاع بر همین منوال است و هم اکنون حتا صادرات عربستان سعودی به عراق از جمهوری اسلامی پیشی گرفته است.

بنابر این آن‌چه که امروز حسن روحانی می‌گوید، نه برخاسته از نیازهای انتخاباتی، بلکه نتیجه شکست جمهوری اسلامی‌ است، شکست‌هایی که پایه‌های لرزان حکومت را لرزان‌تر کرده و آن را به سقوط نزدیک‌تر می‌سازند.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۰۸ در فرمت پی دی اف

“طراحی سوخته” یا طرح سوخته؟

نمایش رسوای رژیم و وزارت اطلاعاتآن و طرح از پیش سوخته‌ای‌ تحت عنوان “طراحی سوخته” که ۲۹ دی از برنامه ۳۰: ۲۰ کانال ۲ صداوسیمای جمهوری اسلامی پخش شد، بار دیگر چهره پلید رژیم کشتار و شکنجه را که علیه مبارزین و مخالفین و برای بقاء خود به هر جنایتی دست می‌زند، بر ملا کرد. پوشیده نیست که گسترش روزافزون اعتصابات و اعتراضات خیابانی کارگران، بویژه اعتصابات و اعتراضات خیابانی و باشکوه کارگران فولاد و هفت‌تپه، رژیم را به شدت نگران ساخته است. ارتجاع حاکم که از پیش‌روی‌های طبقه کارگر و طرح شعارها و مطالباتی که مورد استقبال و پذیرش عموم زحمتکشان قرار گرفت، به‌شدت وحشت کرده است، تصور می‌کند با دستگیری وارعاب و شکنجه کارگران فولاد و هفت‌تپه وپرونده سازی علیه آن ها می‌تواند مبارزه کارگران در این دو کانون پر تپش جنبش کارگری را خاموش کند. وزارت اطلاعات ۲۵ روز مداوم اسماعیل بخشی نماینده شورای مستقل کارگران هفت‌تپه را “تا سرحد مرگ” شکنجه کرد و پس از بازجویی‌های مکرر و اعتراف‌گیری‌های اجباری و بی‌ارزش، وی را آزاد نمود و چنین تصور می‏کرد توانسته است اسماعیل بخشی را از صحنه خارج و یا دست کم وی را منزوی و به سکوت وادار کند. اما این توطئه کارساز نشد. محاسبات وزارت اطلاعات اشتباه از کار درآمد. اسماعیل بخشی با انتشار نامه سرگشاده، شکنجه‌های وحشیانه در زندان را فاش ساخت و وزیر اطلاعات و کل رژیم را به چالش کشید. اسماعیل بخشی از صحنه خارج نشد که هیچ، بلکه جبهه دیگری را علیه رژیم کشتار و سرکوب گشود و ارتجاع حاکم را شدیدا به مخمصه انداخت. رژیم جمهوری اسلامی و وزارت اطلاعات آن برای رهایی از این مخمصه، سناریویی را که از قبل طراحی شده بود و “طراحی سوخته” نام داشت از تلویزیون پخش کرد.

صداوسیمای جمهوری اسلامی با پخش ویدئوی رسوای سرهم‌بندی شده وزارت اطلاعات و نام بردن از برخی احزاب و سازمان‌های اپوزیسیون، همراه با نمایش تکه‌هایی از برنامه‌های تلویزیون‌های بورژوا – امپریالیستی فارسی زبان و مونتاژ ناشیانه سخنان علی نجاتی، اسماعیل بخشی و سپیده قلیان در جریان بازجویی‌ها و اعتراف‌گیری‌های اجباری، هم‌چنین با انتشار یک کروکی و به‌هم بافتن مشتی اطلاعات غلط و ناچسب و کشف “خانه تیمی” در تهران و غیره، تلاش کرد این فعالان و مبارزات کارگران را به اسرائیل و ترامپ و آمریکا و “بیگانگان” وصل کند. نمایش تصنّعی و بسیار مضحکی که سناریوسازان وزارت اطلاعات آن را به صحنه بردند، چنان مفتضح و رسوا و مسخره بود که هر بیننده‌ای به فوریت به اهداف پلید شکنجه‌گران و “مستندسازان” که پیش از این برنامه “هویت” و امثال آن را به روی صحنه برده بودند، پی بُرد.

وزارت اطلاعات رژیم با هدف تخریب روحیه، ترور شخصیت، هتک حرمت و تحقیر بازداشت شدگان شکنجه شده، به “مستندسازی” ، “سناریو” بافی و پرونده‌سازی پرداخت. ارتجاع حاکم و وزارت اطلاعات آن بر این خیال بود که با بهتان و افترا و برچسب‌های ناچسب، می‌تواند افکار عمومی را مثلا مجاب یا در واقع اغوا کند و معترضان و مخالفان، بویژه کارگرانی را که پرچم شوراها را برافراشته و بدیل‌ کارگری حاکمیت کنونی را ارائه داده‌اند، بترساند. اما این طرح نیز با شکست روبرو شد. وزارت اطلاعات به قماری دست زد که باخت آن از پیش معلوم بود. “طراحی سوخته” که می‌خواست موضوع شکنجه بازداشت شدگان را توجیه یا آن را لوث کند و موج اعتراض و مخالفتی را که در پی نامه افشاگرانه و شجاعانه اسماعیل بخشی براه افتاده بود، بخواباند، خود به موضوع دیگری برای اعتراض و تشدید اعتراض تبدیل شد. حجّتی شد بر آن‌چه که بخشی آن را افشا کرده بود. آفتاب آمد دلیل آفتاب! برحقانیت ومحبوبیت بخشی و نجاتی و سایرشکنجه شدگان افزوده شد و چنین بود که “طراحی سوخته” به ضد خود تبدیل شد! و مگر نه این‌که اعتراف‌گیری غالبا با فشار و تهدید و شکنجه همراه است؟ و مگر نه این‌که کسی را وادار ساختن و مجبور کردن به این‌که چیزی را بگوید یا بنویسد که خود نمی‌خواهد، اصلا نوعی شکنجه است؟

شکنجه و اعتراف‌گیری وزارت اطلاعات که در قرون وسطی و سلطه ارتجاع مذهبی در بخش‌هایی از اروپا رواج داشت و رژیم جمهوری اسلامی را باید وارث شایسته آن نامید، نفرت عمومی علیه مرتجعین حاکم را بیش از پیش دامن زد. سوای سازمان‌ها و احزاب کمونیست و انقلابی که شکنجه اسماعیل بخشی، علی نجاتی، سپیده قلیان و سایر بازداشت شدگان و اعتراف‌گیری و سناریوی وزارت اطلاعات را محکوم کردند، سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه، سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه، کانون نویسندگان ایران، گروه‌های مختلف بازنشستگان، معلمان، دانشجویان و گروه‌های دیگری از کارگران و زحمتکشان نیز این نمایش ساختگی و ناشیانه که در عین‌حال استیصال و درماندگی رژیم شکنجه، را نمایش می‌داد، محکوم کردند و انزجار و نفرت خود را از سازندگان و اجراکنندگان این سناریو اعلام و از اسماعیل بخشی، علی نجاتی و سپیده قلیان حمایت کردند. معلمان و بازنشستگان در اعتراضات مکرر خیابانی با شعارهایی چون، “توپ تانک شکنجه، دیگر اثر ندارد” و “مستند، شکنجه، دیگر اثر ندارد” ذهنیت عمومی جامعه را نسبت به این ترفند رژیم و وزارت اطلاعات آن بازتاب دادند.

جمهوری اسلامی با این نمایش می‌خواست قدرت‌نمایی کند. می‌خواست به کارگران و زحمتکشان بگوید، هر کسی که جرات کند با آن در بیافتد، به سرعت سرکوب و به اشکال مختلفی از صحنه خارج و نابود می‌شود. رژیم می‌خواست از اسماعیل بخشی، از کارگران هفت‌تپه و از کل طبقه کارگر و ضربه‌ای که از این ناحیه بر آن وارد شده بود انتقام بگیرد و قدر قدرتی خود را به نمایش بگذارد. اما این ترفندها و نمایش‌سازی‌های نخ‌نما بیش از آن‌که نشانه قدرت و اتوریته رژیم باشد،درواقع بیان‌گر ناتوانی و استیصال آن است.

ارتجاع حاکم شاید هنوز در حال و هوای دهه شصت و هفتاد و “هویت”سازی است. مجموعه تلویزیونی “هویت” دست پخت وزارت اطلاعات و به کوشش جنایتکارانی چون سعید امامی، حسین شریعتمداری در سال ۷۵ از صداوسیمای جمهوری اسلامی پخش شد. “هویت” سناریوی تخریب روشنفکران و نویسندگان بود که شکنجه‌گران وزارت اطلاعات رژیم با اعتراف‌گیری از چند تن از روشنفکران زندانی و منتسب کردن آن‌ها به بیگانگان به مرحله اجرا درآورد و آن را “مستند تهاجم فرهنگی” نامید.

اگرچه ماهیت آن سناریوی وزارت اطلاعات نیز به زودی فاش شد، اما شرایط امروز جامعه، غیر قابل مقایسه با آن دوران است و مطلقا پذیرای چنین ترفندهایی نیست. اگر در آن مقطع “هویت”یابی و مستندسازی وزارت اطلاعات مشمول قشری از روشنفکران و نویسندگان می‌شد و در بهترین حالت شاید می‌توانست بخش بسیار محدودی از عناصر ناآگاه جامعه را موقتا فریب دهد یا مجاب کند و کوشش‌های اغواگرانه ارتجاع حاکم را تا حد محدودی محقق سازد، امروز اما طرف حساب رژیم فقط روشنفکران و نویسندگان جامعه نیستند. امروز کسانی که باید اغوا می‌شدند یا فریب این سناریو را بخورند، خود وسط صحنه آمده و مدعی‌اند. کارگران، معلمان، زنان، دانشجویان، بیکاران و تهیدستان و عموم زحمتکشان به میدان مبارزه پا گذاشته‌اند. از این رو شکنجه کارگران و زحمتکشان و اعتراف‌گیری و سوءاستفاده از آن علیه خود کارگران به کلی بی‌معناست و کارساز نیست و نه فقط کارساز نیست، بلکه کاملا به ضد خود تبدیل می‌شود و تبدیل شده است. با این ترفندها و نمایش‌ها نه می‌توان اعتبار و محبوبیت طبقه کارگر و فعالان و پیشروان این طبقه را خدشه‌دار نمود و نه می‌توان فعالیت‌ها و مبارزات طبقه کارگر را تخطئه کرد و یا در برابر آن سد و مانع غیرقابل عبوری ایجاد نمود. اعتصابات و اعتراضات کارگری در فولاد و هفت‌تپه و راه‌آهن و هپکو، برق و مخابرات و صدها واحد دیگر و نیز اعتصابات و اجتماعات خیابانی معلمان، بازنشستگان، پرستاران، دانشجویان و امثال آن را نیز نمی‌توان با هزار من سریش و ده‌ها سناریو و “مستدسازی”های ولو صدبار قوی‌تر از این طرح از پیش سوخته، توطئه بیگانگان جا زد و آن را به آمریکا و اسرائیل منتسب کرد. از همه این‌ها مهم‌تر این‌که با این ترفندها و سناریوسازی‌ها نمی‌توان صورت مساله را پاک نمود و اعتصابات و اعتراضات خیابانی کارگران و انگیزه این اعتراضات را محو کرد.

یک روز پس از پخش “طراحی سوخته” از تلویزیون، برای جلوگیری از افشاگری شکنجه‌شدگان، سپیده قلیان در تاریخ ۳۰ دی همراه با برادرش بازداشت و روانه زندان شد. حوالی نیمه شب یکم بهمن، تعداد زیادی ماشین پاترول حامل نیروهای مسلح به منزل اسماعیل بخشی یورش بردند و او را با خود بردند. اسماعیل بخشی و سپیده قلیان خواستار برگزاری دادگاه و دادرسی علنی و شفاف شده‌اند. پس از بازداشت مجدد این دو، هیچ خبری از آن‌ها منشتر نشده و جز یک ملاقات چند دقیقه‌ای که آن هم کسی حق حرف زدن نداشته است، هیچ خبری از آن‌ها نیست. به گفته فرزانه زیلانی وکیل اسماعیل بخشی، به دستور مستقیم ریاست دادگستری و دادستان دادسرای شهر شوش، از ورود اعضای خانواده بخشی به دادگستری به منظور پیگیری وضعیت اسماعیل بخشی ممانعت به عمل آمده است.وضعیت جسمانی کارگرمبارزعلی نجاتی نیزدرزندان به وخامت بیشتری گرائیده است.به‏رغم نیاز حیاتی و مبرم وی به مراجعه به پزشک و درمان و معالجه درخارج اززندان، دادستان اندیمشک به عمد وبرای آزاربیشتروی، مانع این کارشده است.

روشن است که باید تمام ترفندهای رژیم برای مقابله با جنبش کارگری و برای ایزوله کردن و از صحنه خارج کردن کارگران آگاه و پیشرو را خنثا کرد. باید از اسماعیل بخشی، علی نجاتی اعضای هیات مدیره سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه و هم‌چنین سپیده قلیان روزنامه‌نگار مبارز و خانواده آن‌ها حمایت کرد. کارگران هفت‌تپه وسایر کارگران، معلمان و دیگر زحمتکشان باید به صورت گروهی و دسته‌جمعی به دیدار خانواده بازداشت شدگان بروند، از آن‌ها دلجویی کنند، آن‌ها را تنها نگذارند و یاری رسان نیازهای معنوی و مادی‌شان باشند و ازخواست کارگران آگاه هفت تپه ازجمله آزادی بیان و منع شکنجه که خواست عموم ستمدیدگان است،حراست و پاسداری کنند. در عین حال بویژه در شرایط کنونی بسیار مهم است که بر این نکته تاکید شود که هر انسانی، کارگر یا غیرکارگر، مستقل از کاری که به آن مشغول است، حق دارد و مختار است هر گونه فکر و مرام و عقیده‌ای داشته باشد، به هر حزب، سازمان و تشکلی گرایش داشته باشد یا نداشته باشد. کارگران باید از این حق برخوردار باشند که تشکل‌های مستقل خودشان را سازمان دهند، با هم طبقه‌ای‌های خود و تشکل‌های کارگری مشابه در سایر کشورها، ابراز همبستگی کنند و پیوند و ارتباط داشته باشند.

نکته مهم دیگر این‌که در حال حاضر احتمال و خطر شکنجه بیشتر اسماعیل بخشی، علی نجاتی و سپیده قلیان را بطور جدی تهدید می‌کند. احتمال دروغ‌بافی‌ها، پرونده‌سازی‌ها، بُهتان‌ها، “مستندسازی”ها و سناریوهای مشابه “طراحی سوخته” منتفی نیست. در جمهوری اسلامی بهتان و افترا و شکنجه علیه مخالفین و منتقدین نظام به منظور اقرار و اعتراف‌گیری، کنارزدن و حذف فیزیکی آن‌ها، نه فقط مجاز، بلکه عین مصلحت نظام است. جمهوری اسلامی در تمام دوران حیات ننگین خود از دوره خمینی جلاد تاکنون، حتا یک لحظه از کاربست این شیوه‌های شنیع و ضد انسانی خودداری نکرده است. وظیفه انقلابی همه‏ی ما مدافعان منافع طبقه کارگرومبارزان راه آزادی و سوسیالیسم است که خواستار آزادی فوری و بی‌درنگ اسماعیل بخشی، علی نجاتی، سپیده قلیان و سایر شکنجه‌شدگان و زندانیان سیاسی شویم.کارگرزندانی زندانی سیاسی آزادبایدگردد!

متن کامل نشریه کار شماره ۸۰۸ در فرمت پی دی اف

“من هم شکنجه شده ام”

نامه سرگشاده اسماعیل بخشی فقط یک افشاگری علیه شکنجه هایی که بر جسم و جان او وارد شد، نبود. او با این اقدام شجاعانه هم اینک به صدای بلند تمامی شکنجه شدگان جامعه تبدیل شده است. شکنجه شدگانی که در حاکمیت ستمگرانه جمهوری اسلامی داغ و درفش را تجربه کردند، زیر ضربات سنگین شلاق و شکنجه در سکوت و بی خبری جان باختند و اغلب کسی هم ندانست در آن روزهای شکنجه و بیداد چه بر آنان رفت. اسماعیل بخشی اما برگ زرینی گشود. او با این اقدام دلیرانه خود خون تازه ای در شریان جامعه و روند مبارزاتی کارگران و توده های زحمتکش ایران دمید. اقدام اسماعیل بخشی آنچنان موثر و کارساز بود که در اندک زمانی خشم و سراسیمگی مرتجعین اسلامی را برانگیخت. ساختن مستند “طراحی سوخته” و پخش آن از سیمای جمهوری اسلامی و پس از آن دستگیری شتابزده اسماعیل بخشی و سپیده قُلیان، فقط نمایی از درماندگی و برافروختگی دستگاه امنیتی و قضایی رژیم در واکنش به اقدام موثر اسماعیل بخشی بود.

اسماعیل اکنون دیگر تنها نیست، بی شمارانی با او هم صدا شده اند. حاکمان مرتجع اینک نگران راهی هستند که این کارگر مبارز و آگاه هفت تپه، پیش روی شکنجه شدگان جامعه گشوده است. شکنجه شدگانی که پیش از این یا سکوت کرده بودند و یا فریادشان ره به جایی نداشت. اینک اما آنان در همدلی و هم آوایی با اسماعیل فریاد می زنند “من هم شکنجه شده ام”. بیان این جمله و چرخش سریع آن در شبکه های اجتماعی از جمله واکنش های اولیه توده ها در دفاع از اسماعیل بخشی و اعلام کیفرخواستی عمومی علیه مرتجعین و شکنجه گران حاکم بر ایران است. کیفرخواستی برای محاکمه و رسوا کردن چهره دروغین طبقه حاکم که به رغم ۴۰ سال سرکوب و ستمگری همواره هرگونه اِعمال شکنجه بر زندانیان را “تکذیب”، کشتار جمعی زندانیان را “کتمان” و جان باختن صدها جان شیفته در زیر بازجویی و شکنجه را مخفی و یا “خودکُشی” اعلام کردند.

آدم کشانی که در سال های دهه ۶۰ زندانیان بسیاری را با نگه داشتن در انفرادی های طولانی مدت “گوهر دشت” و نشاندن در “تابوت” و “قیامت” قزل حصار به روان پریشی کشاندند، کشتار جمعی تابستان ۶۷ را رقم زدند، تحت عنوان “قتل های زنجیره ای” نویسندگان و شاعران را سر به نیست کردند و تا به امروز هم بر این روال شکنجه و کشتار و سرکوب ادامه داده اند.

در سال ۵۷ و در پی قیام شکوهمند ۲۲ بهمن وقتی رژیم سلطنتی شاه سرنگون شد، زندانیان سیاسی و شکنجه شدگان آن رژیم فرصت یافتند تا از شکنجه هایی که بر آنان رفته بود، سخن بگویند. در آن ماه های اولیه بعد از سقوط رژیم پهلوی که جامعه انقلاب کرده تشنه آگاهی از وضعیت زندان های شاه بود، توده های مردم ایران از طریق مصاحبه ها، چاپ مقالات و سخنرانی های شکنجه شدگان به عمق شکنجه و اعتراف گیری در زندان های رژیم سلطنتی شاه پی پردند. ناخن کشیدن، ضربات مرگبار شلاق و کابل، “قپانی” شدن زندانیان و آویزان کردن آنان از سقف اتاق های شکنجه، ضربات باطوم برقی، شوک الکتریکی، وصل کردن جریان برق به نقاط حساس بدن زندانیان، گذاشتن اتوی داغ بر پشت و باسن آنان برای اعتراف گیری، استعمال باطوم و بطری در مقعد و به کارگیری ابزار جدید شکنجه ای مخوف به نام “آپولو” از جمله شکنجه های متعارف ماموران ساواک در اعتراف گیری از زندانیان بود.

در همان ماه های اولیه سرنگونی رژیم سلطنتی و درست در زمانی که بحث شکنجه در جامعه انقلاب کرده ایران پژواک عمومی یافته بود، صادق قطب زاده، نور چشمی آن روزهای خمینی که مسئول صدا و سیمای جمهوری اسلامی بود، بر صفحه تلویزیون ظاهر شد و با لحنی عتاب آمیز به بازگو کنندگان شکنجه نهیب زد، “به این شکنجه بازی ها” خاتمه دهید.

آنروز شاید کمتر کسی به عمق واکنش قطب زاده و چرایی موضع او در قبال شکنجه واقف بود. یکی دو سال گذر زمان لازم بود تا جامعه و توده های انقلاب کرده عمق واکنش تند و تیز او را در به سکوت کشاندن شکنجه شدگان دریابند. نماینده خمینی در صدا و سیمای جمهوری اسلامی که از سال های پیش از انقلاب ۵۷ با خمینی و افکار پوسیده او آشنایی داشت، خوب می دانست رژیمی که خمینی و دارو دسته اش بپا کرده اند، چه خمیر مایه ای دارد. او که از مقلدان خمینی بود، حتما سخنان ماکیاولیستی خمینی را در سال ۴۸ شنیده بود. مرتجعی که ۱۰ سال پیش از انقلاب در تبیین ولایت فقیه به پیروانش می آموخت، بهتان که به زعم او یک “گناه کبیره” است، برای بی آبرو کردن فرد یا افرادی که مردم را از اسلام [تو بخوان از خمینی] به دور می کنند، نه تنها “لازم” که  اقدامی “واجب” خواهد بود.

خمینی این سخنان سخیف و ویرانگر را در زمانی دیکته می کرد که هنوز نام و آوازه ای نداشت، هنوز از قدرت حکمروایی بر توده های مردم ایران مست نشده نبود. حال تصور کنید، وقتی چنین هیولایی بر مسند قدرت نشسته باشد، چه بلایی بر سر مخالفین خود خواهد آورد. این همان رازی بود که نماینده خمینی در صدا و سیما از سال های پیش از به قدرت رسیدن خمینی بدان واقف بود و در آن زمان که خود نیز از یاران نزدیک او بود، به خوبی می دانست ایجاد هرگونه حساسیت و برانگیختن فضای مقاومت عمومی علیه زندان و شکنجه و اعتراف گیری برای رژیم خمینی که قرار است هرگونه مخالفت و اعتراض علیه خود را با زندان و شکنجه و “بهتان” پاسخ دهد، مشکل ساز خواهد بود.

گذشت زمانی نه چندان دور لازم بود تا خمینی و آدمکُشان او به صورت سیستماتیک مخالفین خود و متهمان سیاسی را برای اعتراف گیری به تخت شلاق و شکنجه ببندند. شکنجه هایی که سال از پس سال ابعاد وسیعتری گرفت و هر بار دستگاه قضایی و امنیتی جمهوری اسلامی تحت عنوان “شایعه” به تکذیب شکنجه در زندان پرداختند. اکنون اما ادعاهای طبقه حاکم در مورد “شایعه” شکنجه در زندان های رژیم، دیگر کاربردی ندارد. کشتی “تکذیب” و “شایعه” شکنجه که روزگارانی بر دریای تک صدایی جمهوری اسلامی شناور بود و از این رو راه پژواک صدای شکنجه شدگان را در جامعه می بست، اکنون به گِل نشسته است. تشت رسوایی طبقه حاکم و بازجویان آدم کش آن اگرچه از سال ها جلوتر به صدا درآمده بود، اما در وقایعه ۸۸ و با مرگ دست کم چهار زندانی بازداشتی در بازداشتگاه کهریزک پر صداتر شد. طنین این رسوایی در دی ماه ۹۶ با مرگ بیش از ده نفر از دستگیرشدگان از جمله سینا قنبری باز هم بیشتر شنیده شد. از دیماه ۹۶، ادعای “شایعه” شکنجه و اعلام “خودکُشی” کشته شدگانی که زیر بازجویی و شکنجه جان باختند، نظام را مضحکه عام و خاص کرد. اکنون اما با افشاگری اسماعیل بخشی طنین تشت رسوایی طبقه حاکم  با شکل گیری هشتک “من هم شکنجه شده ام” در هر کوی و برزنی پژواک یافته است.

اسماعیل بخشی کاری کرد کارستان. دستگیری مجدد او و اِعمال شکنجه های بیشتر بر جسم و جان این کارگر مبارز که اکنون در چنگال آدم کشان جمهوری اسلامی گرفتار است، هزینه های سنگین این اقدام شجاعانه اوست. بی خبری از سرنوشت اسماعیل بخشی و سپیده قُلیان دست بازجویان و شکنجه گران نظام را برای اعمال شکنجه های بیشتر، بهتان های جنسی و پرونده سازی های توطئه گرانه برای اعتراف گیری علیه آنان آنچنان باز گذاشته است که سرنوشت این دو اکنون در هاله ای از ابهام است. با این همه یک چیز مثل روز روشن است. جمهوری اسلامی و بازجویان شکنجه گرش هر بلایی را که بر سر اسماعیل بخشی و سپیده قُلیان بیاوند، هرگز دیگر نمی توانند آب رفته را به جوی باز گردانند. طنین رسوایی شکنجه و مرگ در زندان های جمهوری اسلامی دیگر “شایعه” بردار نیست. مادر سینا قنبری در پی یک سال سکوت، اکنون با صدای بلند بانک بر کشیده است: “ادعای خودکُشی” سینا دروغ است… پسرم خودکشی نکرده، در زندان کتک خورده بود، وقتی جنازه پسرم را گرفتیم نمی‌گذاشتند حرف بزنم ولی کاش حرف زده بودم.” با چنین اوضاعی که اکنون بر جامعه حاکم است، شکنجه گران اسماعیل بخشی دیگر نمی توانند جار برکشند و شکنجه در زندان های جمهوری اسلامی را “شایعه” اعلام کنند.

کتمان مرگ صدها جان شیفته ای که در سال های نخست دهه ۶۰ زیر بازجویی و شکنجه جان باختند و تاکنون هیچ رد و نشانی هم از تاریخ و محل دفن شان در دست نیست، دیگر کتمان شدنی نیست. با هیچ “تکذیب” و “شایعه” ای هم نمی توانند بر این جنایات ۴۰ ساله سرپوش بگذارند. برای کشتار جمعی هزاران زندانی سیاسی که در کمتر از دو ماه به فرمان خمینی جلاد قتل عام شدند، چه پاسخی دارند؟ “تابوت” و “قیامت” قزل حصار دوران حاج داود را چگونه توجیه خواهند کرد؟ در مقابل زندانیان محکومی که بعضا تا ۷۲ ساعت بی خوابی و سر پا ایستادن را تحمل کردند، زندانیانی که تنها به جرم خندیدن، ورزش کردن، یک نخ سیگار به هم دادن، تن به بیگاری در آشپزخانه زندان ندادند، به جرم خوردن میوه مشترک، سالاد مشترک، کشیدن یک نخ سیکار مشترک، استفاده از شامپو و صابون مشترک و ده ها مورد دیگراز این دست، به سلابه کشیده شدند، چه توجیهی را سرهم بندی خواهند کرد؟

کشتار جمعی هزاران زندانی سیاسی در تابستان ۶۷ هرگز فراموش شدنی نیست. با بیان هیچ تکذیب و کتمانی هم نمی توانید بر آمریت دستگاه امنیتی و قضایی رژیم در قتل های زنجیره ای سرپوش بگذارید. محسن روح الامینی، محمد کامرانی، امیر جوادی فر، رامین قهرمانی، احمد نجاتی از جمله بازداشت شدگان وقایع ۸۸ بودندکه در بازداشتگاه کهریزک زیر فشار و شکنجه جان باختند. رامین پوراندرجانی پزشک وظیفه و تنها شاهد این بازداشتگاه را هم تحت عنوان “خودکُشی” به قتل رساندید. براستی اعمال این همه فشار و شکنجه در زندان های جمهوری اسلامی “شایعه” است؟ مرگ ستار بهشتی در بازداشتگاه پلیس فتا چی؟ آیا مرگ زهرا کاظمی و کاووس سید امامی در زندان اوین هم “شایعه” “ضد انقلاب” است؟

در پرتو افشاگری اسماعیل بخشی و پیامد آن شکل گیری هشتک “من هم شکنجه شده ام”، طبل رسوایی شکنجه و کشتار در زندان های جمهوری اسلامی آن چنان در هر کوی و برزنی طنین انداز شده است که طبقه حاکم و نیروهای امنیتی اش با هیچ “تکذیب” و کتمان و “شایعه” ای دیگر نمی توانند بر این رسوایی سرپوش بگذارند.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۰۸ در فرمت پی دی اف

خورشید می درخشد در سیاهکل

کارگران و زحمتکشان!

نوزده بهمن سالگرد حماسه سیاهکل است. سازمان ما که در ۱۹ بهمن سال ۴۹ با آغاز مبارزه مسلحانه درجنگل های سیاهکل اعلام موجودیت کرد، ۴۸ سال مبارزه بی امان خود را برای سرنگونی رژیم های دیکتاتوری شاه و جمهوری اسلامی و تحقق آرمان های کارگری وسوسیالیستی ادامه داده است. علی‏رغم مشکلات،انشعابات و ضرباتی که برسازمان تحمیل شد، سازمان فدائیان( اقلیت) در راه تحقق اهداف و آرمان های بنیان‏گذاران سازمان و رفقای سیاهکل، پی‏گیرانه به مبارزه ادامه داده است. این مبارزه حول شعار کار، نان، آزادی، حکومت شورائی، برای سرنگونی رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی،براندازی نظام طبقاتی سرمایه داری و تارسیدن به آزادی و سوسیالیسم و استقرار جامعه ای بدون استثمار و طبقات ادامه خواهد داشت.

سیاهکل آغاز این راه بود

حماسه ی سیاهکل راه ماندگاری سر افراشتگی انسان و زبون کردن قدرت سایه خدا و پنجمین ارتش بزرگ جهان و چراغی برای رهایی زحمتکشان از یوغ ظلم وستمِ مرتجعین و سرمایه دارانی بود که ایران را جزیره ثبات وآرامش وخوشگذرانی های خود می دانستند.

حماسه آفرینان سیاهکل، منادیان آزادی و رهائی و تجسم خشم انقلابی توده ها وکارگران به تنگ آمده از ستم شاهنشاهی بودند که با اقدام جسورانه و نثارخون خویش، فرا رسیدن دوران نوینی درجنبش کمونیستی ودرزندگی مبارزاتی کارگران و زحمتکشان را اعلام نمودند .

درچهل و هشتمین سالگرد حماسه سیاهکل و بنیانگذاری سازمان ، تمامی ستمدیدگان،معلمان، بازنشستگان، پرستاران،دانشجویان،جوانان وبیکاران،عموم تهیدستان و زحمتکشان و در رأس همه طبقه کارگر ایران را به تشدید مبارزه علیه نظم موجود فرامی خوانیم. حول برنامه ، تاکتیک ها وشعارهای انقلابی سازمان برای سرنگونی رژیمِ جمهوری اسلامی واستقرار حکومت شورائی گرد آئیم و با ایجاد کمیته های مخفیِ اعتصاب و شوراها و کمیته های هماهنگی، اعتصابات متحد و سراسری را سازمان دهیم و خود را برای بر پایی یک اعتصاب عمومی سیاسی و قیام مسلحانه آماده کنیم. زیرا که سر نگونی انقلابی رژیم تنها بدست توانای کارگران و زحمتکشان امکان پذیر است.

کارگران، زحمتکشان وروشنفکران انقلابی ، ما فعالین و هواداران سازمان فداییان (اقلیت) داخل کشور، ضمن گرامی‏داشت خاطره رفقای سیاهکل، چهل و هشتمین سالگرد نبرد حماسی سیاهکل را به همه کارگران و زحمتکشان و انسانهای آزادیخواه که برای آزادی و سوسیالیسم مبارزه می کنند تبریک می گوییم .

گرامی باد یاد و خاطره رفقای سیاهکل

سرنگون باد رژیم جمهوری اسلامی ،برقرار باد حکومت شورائی

زنده باد آزادی- زنده باد سوسیالیسم

فعالین و هواداران سازمان فدائیان (اقلیت) داخل کشور

بهمن ۱۳۹۷

متن کامل نشریه کار شماره ۸۰۸ در فرمت پی دی اف