برخورداری از مسکن مناسب حق توده‌های مردم است

روزی نمی‌گذرد که خبر از افزایش قیمت یک کالا یا چند کالا به گوش نرسد؛ فرقی هم نمی‌کند چه کالایی باشد: مواد غذایی، پوشاک، هزینه تحصیل، هزینه درمان یا مسکن. فصل تابستان، معمولاً فصل بیش‌ترین نقل مکان‌هاست و شاید امسال بیش از سال‌های پیش ضروریست، چرا که با روند صعودی قیمت‌ها، بسیاری از خانواده‌ها باید از هزینه‌های خود بکاهند، خواه با حذف گوشت و لبنیات و میوه از سفره غذایی، یا ترک تحصیل فرزندان و پیوستن آن‌ها به انبوه کودکان کار، یا نقل مکان به خانه‌ای ارزان‌تر. البته اگر قیمت مسکن و اجاره‌بها، امکان یافتن خانه‌ای نه متناسب با نیازهای خانواده، بلکه متناسب با جیب خانواده را فراهم آورد.

طبق سرشماری سال ۹۵، اجاره‌نشینی در ایران به رقم ۸ / ۳۶ درصد رسیده بود، اما آمار غیر رسمی، تعداد اجاره‌نشینان را دو برابر آمار رسمی اعلام می‌کنند. آماری که در استان‌ها و شهرهای مختلف تفاوت‌های معناداری دارند. برای مثال در استان تهران، به گفته مشاور وزیر مسکن، یک چهارم خانواده‌ها مستأجرند که پردیس با ۵۸ درصد، ری با ۴۹ درصد و تهران با ۴۲ درصد بیشترین میزان مستأجران در سطح استان را به خود اختصاص می‌دهند.

مستأجرانی که با تورم موجود در بازار مسکن، سرپناهی مناسب و متناسب با بودجه خود را نمی‌یابند. بنا به آمار بانک مرکزی در اردیبهشت ماه، متوسط قیمت خرید و فروش یک متر مربع زیربنای واحد مسکونی معامله شده در شهر تهران نسبت به ماه قبل ۵ / ۱۲ درصد و نسبت به اردیبهشت پارسال ۱۱۲ درصد افزایش را نشان می‌دهد. اجاره‌بها نیز در شهر تهران نسبت به زمان مشابه سال قبل ۲۳ درصد و در کل کشور ۲۰ درصد افزایش داشته است. به رغم آمار بانک مرکزی، دفاتر معاملات ملکی می‌گویند نرخ‌های اجاره بسته به مناطق مختلف تهران، نسبت به سال قبل از ۱۵ تا ۵۰ درصد افزایش داشته‌اند. روند افزایش قیمت مسکن و اجاره‌بها اکنون به جایی رسیده است که از “کوچ طبقاتی” صحبت می‌شود، یعنی کسانی که در مناطق شمال شهر اجاره‌نشین هستند به مناطق میانی نقل مکان می‌کنند؛ اجاره‌نشین‌های وسط شهر به نقاط پایین شهر مهاجرت می‌کنند و پایین شهری‌ها به بیرون از شهر پرتاب می‌شوند. تحولات بازار مسکن تهران از اواخر سال ۹۷ از مناطق شمال شهر به سوی مناطق جنوبی شهر نیز مؤید همین نکته است.

افزایش قیمت مسکن تنها به یک شهر یا استان محدود نیست، بلکه کل کشور با این معضل روبروست. در نیمه دوم سال ۹۶، پدیده کانکس‌نشینی در تهران در رسانه‌ها مطرح شد. به گفته کانکس‌فروش‌ها در آن زمان، بیشتر این کانکس‌ها را در حومه تهران و به دهک‌های پایین اجاره داده‌اند و برای اجاره آن‌ها به صورت رسمی اقدام نکرده‌اند. در سال ۹۷ نیز علاوه بر “کانکس‌نشینی” گزارش‌هایی درباره “پشت‌بام فروشی” منتشر شد. یعنی مالکین در قسمتی از پشت بام یک اتاق می‌سازند که سبک، موقت و ناایمن است و آن را اجاره می‌دهند. پدیده‌ای که بیش‌تر در ساختمان‌های دو و سه طبقه قدیمی محله‌های حاشیه‌نشین تهران (که شامل ۴۰ محله است) دیده می‌شود. همین چندی پیش پدیده “کانکس‌نشینی” و “چادرنشینی” در کرمان به خبر روز بدل شده بود. یکی از معاملات ملکی‌های کرمان در خرداد ماه گفت، در سال جاری شاید در طول یک ماه یک معامله خرید و فروش نداشته‌ایم، اما تا دلتان بخواهد متقاضی اجاره خانه داریم که دنبال خانه ارزان هستند، چون دیگر توان زندگی در خانه‌های فعلی‌شان را ندارند و به اجبار به محله‌های ارزان‌تر کوچ می‌کنند. در تیر ماه ۹۸، استاندار کرمانشاه از افزایش ۴۰۰ درصد اجاره بهای مسکن خبر می دهد که به قول نماینده کرمانشاه در مجلس ارتجاع اسلامی، منجر به افزایش مراجعه مردم به هلال احمر برای دریافت چادر و رشد “چادرنشینی” در این استان شده است.

این روند، یعنی افزایش قیمت مسکن و اجاره‌بها و کاهش قدرت خرید مردم به کاهش معاملات مسکن انجامیده است. به گزارش دفتر برنامه ریزی و اقتصاد مسکن وزارت راه و شهرسازی، در خرداد ماه سال جاری معاملات مسکن نسبت به ماه مشابه سال گذشته (خرداد ۹۷) کاهش ۷ / ۵۹ درصدی و نسبت به اردیبهشت ماه ۹۸، کاهش ۲ / ۵۰ درصدی را نشان می‌دهد. تأثیر افزایش قیمت مسکن و اجاره‌بها در زندگی و معیشت توده‌های مردم هنگامی آشکار می‌گردد که به تورم در سایر زمینه‌های معیشت مردم نیز توجه شود و این تورم با حقوق و دستمزد کارمندان و کارگران مقایسه گردد. حداقل دستمزد در سال ۹۸، ۱ میلیون و ۵۱۶ هزار و ۸۸۲ تومان تعیین گردید. این حداقل دستمزد که با اضافه حق مسکن، بن کارگری و سایر مزایای کارگری تقریبا نزدیک به ۲ میلیون تومان می‌رسد، فاصله بسیاری با افزایش قیمت‌ها دارد. حقوق معلمان رسمی، به گفته مشاور وزیر آموزش و پرورش ۲ میلیون و ۶۰۰ هزار تومان است. بر اساس آمارهای مرکز پژوهش‌های مجلس، تعداد بازنشستگان تامین اجتماعی سه میلیون، تعداد بازنشستگان صندوق بازنشستگی کشوری یک میلیون و ۳۰۰ هزار نفر، صندوق بازنشستگی فولاد ۸۳ هزار و صندوق بازنشستگی عشایر ۴۷۰۰ نفر است که از مجموع بازنشستگان ۶۰ درصد حداقل‎بگیر هستند.

اکثریت عظیمی از مردم در حالی ناچارند با این دستمزدها، حقوق‌ها و مستمری‌ها گذران زندگی کنند که حتا برخی نمایندگان مجلس و اقتصاددان‌های حکومتی خط فقر را بین ۵ تا ۶ میلیون تومان ذکر بودند. مرکز پژوهش‌های مجلس شورای اسلامی نیز در تازه‌ترین گزارش خود، از افزایش بیش از دو برابری جمعیت زیر خط فقر در سال گذشته خبر داده است. براساس این گزارش، جمعیت زیر خط ‌فقر در پایان سال ۱۳۹۷ به ۴۰ درصد رسیده است.

از یاد نبریم که بخش بزرگی از کارگران پیمانی، معلمان حق‌التدریسی و مستمری‌بگیران از این حداقل دستمزد هم بهره‌مند نمی‌شوند. درصد عظیم بیکاران کنونی، تعطیلی روزانه واحدهای تولیدی و خدماتی و افزایش خیل بیکاران در آینده‌ای نزدیک، دستمزدهای عقب‌افتاده و بسیاری عوامل دیگر، وضعیت زندگی مردم را حتا بدون هزینه مسکن به مقیاسی بی‌سابقه دشوار کرده است.

وزیر راه و شهرسازی در اواخر دی ماه سال گذشته گفته بود، قشرهای کم‌درآمد بیش از ۸۰ درصد درآمد ماهانه خود را بابت اجاره‌بها پرداخت می‌کنند، اما نگاهی به جهش اجاره‌بها در ماه‌های گذشته نشان می‌دهد، اکنون به میزانی رسیده است که حتا تمام درآمد نیز نمی‌تواند کفاف هزینه مسکن در محدوده‌های شهری را بدهد. در نتیجه بسیاری از توده‌های شهرنشین مجبور به خروج از شهرها و سکونت در حاشیه شهرها شده‌اند. بنا به آمار دولتی، نزدیک به ۲۵ درصد جمعیت ایران ساکن مناطق حاشیه‌نشین و بافت‌های فرسوده است. یکی از نمایندگان مجلس در فروردین ماه گفت، تنها در سال ۹۷ یک میلیون تن به جمعیت حاشیه‌نشین افزوده شده است. زلزله‌های سالیان پیش و سیل امسال نیز بر خیل بی‌خانمانان افزوده و آن‌ها را به کانکس‌نشینی و چادرنشینی و اسکان در “سکونت‌گاه‌های غیر رسمی” (به زبان مسئولان جمهوری اسلامی) واداشته است. زیرا با افزایش چند برابری اجاره بها، اکنون بسیاری از آنان حتا یک اتاق هم نمی‌توانند اجاره کنند. سکونت‌گاه‌هایی که فاقد امکانات بهداشتی، آموزشی و رفاهی و دارای کمترین میزان خدمات و زیرساخت هستند و ساکنین این محلات را در معرض انواع آسیب های اجتماعی و فرهنگی قرار می‌دهد. امری که مختص به شهرهای بزرگ نیست، برای مثال ۶۴ درصد جمعیت چابهار حاشیه‌نشین‌اند. با این مهاجرت جمعیتی روشن نیست که حتا حاشیه‌های شهرها نیز کشش جذب آن‌ها را داشته باشند.

یکی از علل مهم افزایش قیمت مسکن، عدم تعادل بین عرضه و تقاضا ذکر می‌شود. طبق استاندارد جهانی، نسبت خانه‌های خالی بایستی بین ۴ تا ۶ درصد کل واحدهای یک شهر یا کشور باشد. به عبارت دیگر، حداکثر ۴ تا ۶ درصد از خانه‌های هر شهر باید برای مواقع نقل‌ و انتقال مسکن یا مهاجرت و تقاضای جدید خالی باقی بمانند. طبق سرشماری سال ۹۵، کل مسکن موجود در کشور ۴ / ۲۵ میلیون واحد و تعداد کل خانوارها نیز در این سال ۲۴ میلیون خانوار بوده است. اما از کل واحدهای موجود در سراسر کشور تعداد ۶ / ۲ میلیون واحد خالی و ۷ / ۴ میلیون مسکن نیمه خالی هستند که این میزان یک رشد ۵۵ درصدی نسبت به سال ۹۰ را نشان می‌دهد. در تهران که با بحران مسکن روبروست ۱۳ درصد از واحدهای مسکونی، یعنی بیش از دو برابر استاندارد جهانی خالی هستند. در وضعیت اقتصادی موجود، نیازی به حدس و گمان نیست که این تعداد خانه‌های خالی متعلق به مردمی نیست که ترجیح می‌دهند هر چه زودتر خانه‌های خود را اجاره دهند تا از پس هزینه‌های معاش برآیند؛ این واحدهای خالی در تملک ثروتمندان بی‌نیاز یا انبوه‌سازانی است که ترجیح می‌دهند خانه خود را در شرایط رکود قیمت خالی نگاه دارند و در زمان مناسب با افزایش قیمت، آن‌ها را به فروش رسانند یا اجاره دهند. در ایران، سرمایه‌گذاری در مستغلات همواره یکی از روش‌های حفظ ارزش سرمایه بوده است. به ویژه در سال‌های اخیر که کاهش سود سپرده‌های بانکی و کاهش ارزش ریال موجب گردش بخش عمده‌ای از نقدینگی کشور در بازارهایی چون مسکن و تبدیل مسکن از یک کالای مصرفی به یک کالای سرمایه‌ای شده است. در نتیجه، “فعالیت‌های بدون محدودیت سوداگران مسکن” (به گزارش مجلس)، سفته‌بازی و دلالی نیز بحران هزینه مسکن را تشدید کرده است. در چنین شرایطی، مسئولان دولتی مدعی‌اند امکان شناسایی خانه‌های خالی را ندارند و حتا اگر آمار آن‌ها را می‌داشتند نیز سیاست مالیاتی مناسبی برای خانه‌های خالی یا مالکین بیش از یک واحد مسکونی ندارند. اما بالعکس، آنها از مشوق‌های مالیاتی برخوردارند، یعنی خانه‌های زیر ۱۵۰ متر یا تا سومین طبقه آپارتمان ۷۰ متری از مالیات معافند. آنان حتا حاضر نیستند در زمینه قیمت‌گذاری برای واحدهای مسکونی اقدامی انجام دهند، زیرا معتقدند: “ما نمی‌توانیم برای خانه‌های مردم قیمت تعیین کنیم.”

پروژه‌های خانه‌سازی دولت نیز همگی با شکست روبرو شده‌اند. مسکن مهر یک نمونه از این پروژه‌ها بود که در سال‌های ۸۷ و ۸۸ کلید خورد. این واحدها که در مناطق خارج از محدوده خدمات‌رسانی شهری، بدون قواعد و اصول و بدون فضا و امکانات رفاهی به دست پیمانکاری ساخته شد که تنها هدفش سوداگری بود، نه تنها نیاز مردم به مسکن را تأمین نکرد، بلکه بر مشکلات آنان افزود. گذشته از آن، پس از گذشت بیش از ده سال، بسیاری از واحدهای آن در شهرهای مختلف، با وجود تزریق حجم زیادی از منابع مالی دولت، یعنی حاصل دسترنج کارگران و زحمتکشان، نیمه کاره رها شده و به مرحله بهره‌برداری نرسیده‌اند. علاوه بر آن، در زلزله سرپل ذهاب روشن شد که مشکلات این ساختمان‌ها، تنها به موارد اجتماعی و اقتصادی محدود نیست، بلکه این سازه‌ها حتا ایمن نیز نیستند.

فعلا دولت و مسئولین، در برابر این بحران، علاوه بر انکار و ارائه آمارهای غیر واقعی، در حال طرح پیشنهادها و “اقداماتی” هستند که وعده بسیاری از آن‌ها مدت مدیدیست که داده شده، یا در گذشته به شکست منتهی شده‌اند، یا وعده‌های پوچ و غیر واقعی هستند؛ از جمله “راه‌اندازی صندوق حمایت از مستأجران برای تأمین مالی بازار اجاره و ایجاد تسهیلاتی برای مستأجران” که معلوم نیست سرمایه آن از کجا تأمین می‌شود، شامل چه کسانی می‌شود و چه شرایطی دارد؛ یا “افتتاح حساب برای متقاضیان به منظور استفاده از امکاناتی چون سود سپرده‌گذاری”، به زبان ساده‌تر، راه دیگری برای بیرون کشیدن پول مردم از دست‌شان.

روز ۱۲ تیر، وزیر راه و شهرسازی از یکی از “اقدامات جدی” خود برای “ساماندهی سایت‌های مربوط به فروش و اجاره خانه” خبر داد و “قیمت‌های درج شده” در این سایت‌ها را “یک عملیات روانی” دانست که “از بیرون کشور هدایت می‌شود و در جهت این است که روحیه مردم را تخریب کنند” وی به مردم توصیه کرد: “شرط عقلی این است که مردم در شرایط هیجانی خویشتنداری کنند تا اوضاع آرام و قیمت‌ها واقعی شود.” از علت مهمل “عملیات روانی بیرون از کشور” که بگذریم، اما در این ” تحلیل عمیق” از علل سر به فلک کشیدن قیمت‌های مسکن، وی نگفت مردم در این فاصله در کجا زندگی کنند و چگونه هزینه مسکن خود را تأمین کنند، گویی مردم از سر “هیجان” در پی یافتن خانه‌ای با کرایه متناسب با درآمد ناچیز خود هستند و نه به علت قیمت‌های کمرشکن اجاره خانه.

با این رویکرد، و با توجه به آن که در اقتصاد ورشکسته و بحران‌زده ایران در تمامی سال‌های حکومت جمهوری اسلامی” “قیمت‌های واقعی” روز به روز و ماه به ماه پله پله و گاهی چند پله یکی از نردبان تورم صعود کرده‌اند، امیدی به بهبود وضعیت مسکن در ایران نمی‌رود. این رژیم اکنون علاوه بر حقوق دیگری که از مردم سلب کرده است، حق برخورداری از مسکن مناسب را نیز از آنان گرفته است.

بحران مسکن کنونی، راه حل دارد. راه حل آن شناسایی خانه‌های خالی و واداشتن مالکین آن به عرضه آن‌ها در بازار از طریق وضع مالیات‌های تصاعدی است. راه حل آن تصرف خانه‌هایی است که به دستمایه‌ای برای سوداگری و سوداندوزی بدل شده‌اند و دادن آن با قیمت مناسب به خانوارهای کم‌درآمد است؛ راه حل آن، شناسایی ساختمان‌های زائد دولتی و واگذاری آن‌ها به خانوارهای کارگری و زحمتکش است؛ راه حل آن، افزایش حداقل دستمزد و تعیین اجاره‌های متناسب با آن است؛ راه حل آن تخصیص سوبسید به خانوارهای کم‌درآمد است؛ و در درازمدت راه حل آن، ساخت مسکن‌‌های مناسب و مقاوم برای توده‌های مردم است.

برخورداری از مسکن مناسب حق توده‌های مردم است و تمام اقدامات فوق عملی و مؤثرند، اما نه به دست سران جمهوری اسلامی و در رژیم جمهوری اسلامی. اجرای این راه حل‌ها، در درجه اول منوط به رهایی از شر رژیم جمهوری اسلامی و برقراری حکومتی به دست کارگران و زحمتکشان و برای کارگران و زحمتکشان است.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۲۹ در فرمت پی دی اف

 

کمک های مالی

سوئیس

علی‌اکبر صفایی فراهانی               ۳۰ فرانک

سیامک اسدیان (اسکندر)               ۴۰ فرانک

حمید اشرف                                  ۳۰ فرانک

محمد کاسه‌چی                              ۵۰ فرانک

امیر نبوی                                      ۵۰ فرانک

 

دانمارک

هوشنگ احمدی ۲۰۰ کرون

دکتر نریمیسا ۲۰۰ کرون

خروش (ژوئیه) ۲۰۰ کرون

 

سوئد 

درود به سازمان دهندگان

کارگران و زحمتکشان ۲۰۰کرون

 

نزاع بی‌پایان

یک هفته پرتنش با شدیدترین حملات لفظی متقابل میان سران و مقامات دولت آمریکا و جمهوری اسلامی ، همراه با تحریم‌های جدید و گسیل جنگنده‌های رادار گریز آمریکائی به خلیج‌فارس، سپری شد.

در پی سقوط پهپاد آمریکائی توسط سپاه پاسداران، روز ٣  تیرماه، ترامپ با صدور فرمانی، خامنه‌ای را به همراه تعدادی از فرماندهان سپاه پاسداران به لیست تحریم‌های این کشور افزود. علاوه بر این، به وزرای کابینه‌اش دستور داد، نهادها و منصوبان تحت امر خامنه‌ای را به فهرست تحریم‌ها اضافه کنند. در همین حال، وزیر خزانه‌داری آمریکا اعلام کرد که به‌زودی وزیر خارجه جمهوری اسلامی نیز به لیست تحریمی‌ها افزوده خواهد شد.

این اقدام دولت آمریکا واکنش شدید سران جمهوری اسلامی را برانگیخت. وزارت خارجه جمهوری اسلامی، تحریم خامنه‌ای را “بستن همیشگی راه دیپلماسی با دولت آمریکا” توصیف کرد.

یک روز بعد، ۴ تیرماه، حسن روحانی، تحریم خامنه‌ای را “مضحک و وقیحانه” نامید و افزود: “آمریکایی‌ها، سردرگم شده و کارهای عجیب‌وغریب انجام می‌دهند که تابه‌حال در دنیای سیاست سابقه نداشته است. هیچ حکومتی اگر یک‌ذره خرد و تدبیر داشته باشد نمی‌آید بالاترین مقام یک کشور را تحریم کند. آن‌ها دچار ناتوانی ذهنی شده‌اند و امروز کاخ سفید دچار معلولیت ذهنی شده و نمی‌داند چه‌کاری انجام می‌دهد.”

در پی موضع‌گیری روحانی تهدید‌های لفظی ترامپ شدیدتر شد. او گفت: “رهبر ایران کلمات خوب و مشفقانه نمی‌فهمد” و آنچه سران ایران می‌فهمند فقط “زور و قدرت است.  هر حمله ایران به هر چیز متعلق به آمریکا، با نیروی عظیم و کوبنده مواجه خواهد شد. در بعضی زمینه‌ها، کوبنده به معنای محو کامل است.”

خامنه‌ای نیز پنجم تیرماه حرف‌های قبلی‌اش را تکرار کرد. او مذاکره با آمریکا را یک «فریب» خواند و گفت: دشمن وقتی نتوانسته با فشار به هدفش برسد، با تصور سادگیِ ملت ایران، پیشنهاد مذاکره می‌دهد. وی هدف اصلی پیشنهاد آمریکا برای مذاکره را «خلع سلاح ملت و حذف عوامل اقتدار ایران» خواند.

گرچه تشدید این حملات لفظی و تحریم‌های جدید، بازتابی از تشدید تضاد طرفین نزاع است و احتمال اقدامات نظامی موردی و محدود را از هر دو سو افزایش داده است، اما نباید این تهدیدها و رجزخوانی‌ها را خیلی جدی گرفت و آن‌گونه که برخی ادعا می‌کنند، نشانه قریب‌الوقوع بودن جنگ دانست. چون سیاست هر دو دولت این است که نه در یک جنگ نظامی، بلکه در یک کشمکش و ستیز فرسایشی به اهداف خود برسند. یعنی درعین‌حال که علیه یکدیگر به فشار‌های متعدد اقتصادی، سیاسی و حتی نظامی محدود متوسل می‌شوند، اما در یک توافق نانوشته، نخواهند گذاشت که کار به مرحله‌ای برسد که راه بازگشتی از آن وجود نداشته باشد.

تا جایی که به جمهوری اسلامی برمی‌گردد، چنانچه پیش‌ازاین نیز گفته‌شده است، نه توان اقتصادی و نظامی وارد شدن در چنین جنگی را دارد و نه فراتر از آن‌ یک پشت جبهه داخلی مطمئن برای ادامه آن. بالعکس جمهوری اسلامی بیش از آنکه از نیروی نظامی آمریکا هراس داشته باشد، از توده‌های مردم ناراضی از رژیم وحشت دارد. چراکه نمونه‌های عراق و لیبی را دیده و   می‌داند که پیش از آنکه ارتش بیگانه قدم به خاک کشور بگذارد، توده‌های مردمی که در چنگال رژیم دیکتاتوری اسیرند به شورش و قیام روی می‌آورند. دولت آمریکا نیز نه‌فقط هرگز منافعش در جنگ و برافتادن جمهوری اسلامی نبوده و نیست، بلکه از وارد شدن به جنگ در کشوری وحشت دارد که حتی با فرض سرنگونی جمهوری اسلامی، مشکلاتش هزار بار بیش از عراق و افغانستان خواهد بود و با صدها هزار نیروی نظامی هم نمی‌تواند خود را از مخمصه مشکلات آن نجات دهد. حقیقت این است که  پس از شکست‌ لشکرکشی‌های نظامی دولت آمریکا به عراق و افغانستان، این کشور لااقل در شرایط کنونی در وضعیتی نیست که بخواهد وارد جنگی دیگر در خاورمیانه شود و هوس اشغال نظامی یک کشور را داشته باشد. خود ترامپ هم نه‌فقط مکرر اعلام کرده است که خواهان جنگ و برافتادن جمهوری اسلامی نیست، بلکه می‌خواهد با همین جمهوری اسلامی و سران آن مذاکره کند و به سازش برسد. او حتی در آخرین موضع‌گیری‌اش که همراه با تهدیدات نظامی بود، به‌صراحت گفت که اگر کار به مرحله درگیری‌های نظامی نیز برسد، نیروی زمینی در ایران پیاده نخواهد کرد. یعنی آنچه آمریکا در چنین شرایطی می‌تواند انجام دهد چیزی جز این نیست که فرضاً  از پایگاه‌های نظامی که جمهوری اسلامی امکان دسترسی به آن‌ها را ندارد، مراکز موردنظرش را با موشک و بمب هدف قرار دهد. آن‌هم همان‌گونه که گفته است، کوتاه‌مدت. علاوه بر این، دولت آمریکا می‌داند که جنگ با جمهوری اسلامی به معنای وارد شدن همه دولت‌های منطقه در این جنگ خواهد بود. اگر جنگی دربگیرد تمام کشورهای حاشیه خلیج‌فارس وارد آن شده‌اند. اسرائیل و حزب‌الله لبنان وارد جنگ شده‌اند. گروه‌های طرفدار جمهوری اسلامی عراق را وارد جنگ کرده‌اند. کردهای عراق به جانب‌داری از آمریکا وارد جنگ شده‌اند. تازه اگر فقط محدود به کشورهای خاورمیانه باقی بماند. بنابراین، بی آنکه احتمال بسیار ضعیف یک جنگ، انکار گردد، دلایل متعددی وجود دارد که گفته شود، جنگی رخ نخواهد داد.

اگر چنین است، چگونه طرفین می‌خواهند به اهداف خود برسند. همان‌گونه که گفته شد، دولت آمریکا می‌خواهد در جریان یک کشمکش و نزاع فرسایشی از طریق فشارهای حداکثری اقتصادی و سیاسی به اهداف خود برسد. علاوه بر این، دولت آمریکا در تلاش است که برای افزایش فشار به جمهوری اسلامی، پای قدرت‌های جهانی دیگر را هم به نفع خود وارد این نزاع کند. ترامپ اخیراً اعلام کرد: کشورهای دیگر، خودشان از نفت‌کش‌هایشان در تنگه هرمز حفاظت کنند. معنای حرف او این است که اتحادیه اروپا، چین، ژاپن، کره جنوبی که عمدتاً نفت خاورمیانه به این کشورها صادر می‌شود، باید مستقیماً وارد این نزاع شوند و هزینه‌های مالی، نظامی و سیاسی آن را نیز متقبل شوند. در همین حال، دولت آمریکا می‌کوشد از ارگان‌های سازمان ملل هم به‌عنوان اهرمی برای زیر فشار قرار دادن بیشتر جمهوری اسلامی استفاده کند. چند روز پیش شورای امنیت با خواست دولت آمریکا تشکیل جلسه داد. با صدور قطعنامه‌ای حمله به نفت‌کش‌ها را محکوم کرد. آن را “تهدیدی جدی برای دریانوردی تجاری و تأمین انرژی جهان و تهدیدی برای صلح و امنیت بین‌المللی” خواند” و از طرف‌های درگیری و نزاع خواست  از طریق مذاکره، اختلافات خود را به نحوی مسالمت‌آمیز حل‌وفصل کنند.” گرچه در این قطعنامه، نامی از جمهوری اسلامی در میان نیست، اما صحبت از حمله به نفت‌کش‌ها به‌عنوان “تهدیدی برای صلح و امنیت بین‌المللی” همان چیزی است که دولت آمریکا در پی آن بود و با همین قطعنامه دست و پای جمهوری اسلامی را برای انجام عملیات ایذائی  بست.

ترامپ اخیراً گفت که عجله‌ای برای کشاندن جمهوری اسلامی بر سر میز مذاکره نخواهد داشت. جمهوری اسلامی هم البته همانگونه که اعلام کرده است، عجله‌ای برای رفتن به پای میز مذاکره ندارد و تلاش می‌کند با اقدامات ایذائی سیاسی و نظامی مستقیم و غیرمستقیم و انتقال بار فشارهای دولت آمریکا به‌ویژه در عرصه اقتصادی بر دوش کارگران و زحمتکشان ایران، در برابر موج حملات مقاومت کند.

بنابراین، دولت آمریکا درحالی‌که پی‌درپی فشارهای اقتصادی و سیاسی را بر جمهوری اسلامی تشدید می‌کند، مدام دعوت به مذاکره می‌کند، جمهوری اسلامی هم پیوسته این مذاکره را نفی و انکار می‌کند.

اما دولت آمریکا چه نفعی از مذاکره دارد و نفع جمهوری اسلامی در رد مذاکره چیست؟ نفع مذاکره برای آمریکا، وادار کردن جمهوری اسلامی به عقب‌نشیبی و تثبیت هژمونی خود در خاور میانه است. بالعکس، عقب‌نشینی نتیجه هر مذاکره‌ای برای جمهوری اسلامی خواهد بود. در این نکته جای تردید نیست که جمهوری اسلامی راهی جز مذاکره ندارد و سرانجام هم روزی ناگزیر خواهد شد مستقیماً وارد مذاکره شود. اما معضل جمهوری اسلامی برای مذاکره در شرایط کنونی، آن‌گونه که خامنه‌ای ادعا می‌کند، شخص ترامپ نیست، بلکه این مذاکره به ناگزیر با مسائلی مرتبط است که وارد شدن در آن‌ها به‌راحتی برای جمهوری اسلامی پذیرفتنی باشد.چرا؟

خامنه‌ای می‌گوید: هدف اصلی پیشنهاد آمریکا برای مذاکره، «خلع سلاح ملت و حذف عوامل اقتدار ایران» است. “عوامل اقتدار ایران” که خامنه‌ای از آن حرف می‌زند، در واقعیت، چیزی جز موشک، مانور و تهدید بر روی فعالیت‌های هسته‌ای و گروه‌های اسلام‌گرای طرفدار جمهوری اسلامی در کشورهای دیگر نیست. این دقیقاً همان چیزی است که دولت آمریکا زیر عنوان توقف فعالیت موشکی و هسته‌ای و توقف کمک و حمایت از گروه‌های تروریست و بی‌ثبات‌سازی منطقه از آن نام می‌برد. جمهوری اسلامی می‌داند که هر مذاکره‌ای با دولت آمریکا، حول این محورها خواهد بود. این‌ها موضوعاتی نیستند که جمهوری اسلامی به‌سادگی بتواند بر سر آن‌ها کوتاه بیاید. چون همان‌گونه که خامنه‌ای می‌گوید این‌ها جزء عوامل اقتدار جمهوری اسلامی و حتی موجودیت آن هستند. بنابراین کوتاه آمدن بر سر آن‌ها یعنی پنبه شدن تمام آنچه را که در این چهل سال رشته است و پایان یافتن دوران توسعه‌طلبی پان‌اسلامیستی و پذیرش هژمونی آمریکا. این‌هاست نقاط گرهی مذاکره برای جمهوری اسلامی.

بنابراین برخلاف ادعای طبقه حاکم بر ایران و پادوان سیاسی جمهوری اسلامی که می‌کوشند اقدامات ماجراجویانه و توسعه‌طلبانه پان‌اسلامیستی جمهوری اسلامی و نزاع با دولت آمریکا را بر سر سلطه و هژمونی در خاورمیانه به بهانه دفاع از کشور توجیه کنند یا رسواتر این‌که آن‌ها را اقداماتی ضد امپریالیستی معرفی کنند، این اقدامات صرفاً عوامل اقتدار یک رژیم ارتجاعی توسعه‌طلب اسلام‌گرا هستند که جز ضرر و زیان و فشارهای متعدد اقتصادی و سیاسی نفعی برای مردم ایران نداشته و نخواهد داشت. ده‌ها میلیارد دلاری که جمهوری اسلامی هرسال صرف هزینه‌های نظامی نیروهای سرکوب یا اهداف و مقاصد جاه‌طلبانه و توسعه‌طلبانه خود در سوریه و عراق، کمک به گروه‌های اسلام‌گرای مرتجع از قماش حزب‌الله لبنان، جهاد اسلامی فلسطینی، انصار الله یمنی، حشدالشعبی عراقی و ده‌ها گروه ریزودرشت تروریست اسلام‌گرا در خاورمیانه و آفریقا کرده است، کدام نفع را برای کارگران و زحمتکشان ایران داشته است؟ آنچه جمهوری اسلامی در این چهل سال انجام داده است، تمام آن‌ها علیه مردم و جز خدمت به امپریالیسم و ارتجاع چیز دیگری نبوده است. اختناق، استبداد، سرکوب و کشتار مردم برای حفظ نظم سرمایه‌داری حاکم بر ایران، تلاش برای ایجاد و تقویت گروه‌های اسلام‌گرا در منطقه خاورمیانه و آفریقا که در اساس، سیاست امپریالیسم برای مقابله با جنبش‌های کمونیستی و کارگری بوده است، ماجراجوئی‌های منطقه‌ای و ایجاد بازار پررونق برای صنایع تسلیحاتی امپریالیست‌ها، ضربه زدن به جنبش مردم فلسطین از طریق ایجاد گروه‌های اسلام‌گرا و ایجاد اختلاف و شکاف در صفوف مردم فلسطین، همه این اقدامات، علیه توده‌های زحمتکش مردم ایران و منطقه و خدمت به امپریالیسم بوده است. نزاع جمهوری اسلامی با دولت آمریکا چیزی جز یک نزاع و اختلاف میان دو ارتجاع نیست. این هر دو دولت دشمن توده‌های کارگر و زحمتکش مردم ایران‌اند. نزاع آن‌ها بر سر منافع اقتصادی و سیاسی طبقات حاکم بر این کشورها است و ربطی به منافع توده‌های مردم ایران ندارد. تجربه چهل سال گذشته نیز نشان داده است که این نزاع، منازعه‌ای بی‌پایان است و بدون مداخله انقلابی توده‌های کارگر و زحمتکش مردم ایران قابل‌حل نیست. مادام که کارگران و زحمتکشان نتوانند با سرنگونی جمهوری اسلامی، ابتکار عمل و سرنوشت خود را در دست بگیرند، این نزاع ادامه خواهد یافت و تمام بار آن نیز بر دوش آن‌ها قرار خواهد گرفت، همان‌گونه که اکنون در نمونه  تحریم‌های اقتصادی شاهد آن هستیم. حتی به فرض اگر این دو دولت مرتجع، تحت شرایطی  پای میز مذاکره هم بروند، اگر جمهوری اسلامی ناگزیر به عقب‌نشینی تاکتیکی هم بشود و در محدوده‌ای به توافقی نیم‌بند برسند که در لحظه کنونی چنین چشم‌اندازی هم وجود ندارد، به همان سرنوشت توافق هسته‌ای و برجام گرفتار خواهد شد. چراکه مادام جمهوری اسلامی وجود دارد، نمی‌تواند تغییری در سیاست خارجی خود و سازمان‌دهی گروه‌های اسلام‌گرای تروریست که اساس این منازعه هست بدهد، چون جزئی از موجودیت جمهوری اسلامی‌اند، همان‌گونه که استبداد، سرکوب و کشتار مردم ایران در داخل جزئی جدائی‌ناپذیر از موجودیت جمهوری اسلامی است و این سیاست خارجی مدام با دولت‌های دیگر اصطکاک و برخورد پیدا می‌کند و کار به تشدید منازعاتی می‌انجامد که نمونه‌های آن را از جنگ هشت‌ساله تا به امروز مکرر دیده‌ایم و یک نمونه آن‌هم در همین لحظه در جریان است. هیچ معجزه‌ای در کار نیست. اگر اوضاع به روال کنونی پیش برود و کارگران و زحمتکشان ایران تکلیف را با رژیم یکسره نکنند، چشم‌اندازی تیره‌وتار در مقابل توده‌های مردم ایران، قرار خواهد داشت.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۲۸ در فرمت پی دی اف

“معامله قرن”، معامله‌ای بی‌شرمانه

در آستانه برگزاری “کنفرانس منامه” تحت عنوان “صلح تا آبادی” در روزهای ۵ – ۴ تیر (۲۶ – ۲۵ ژوئن)، بخش اقتصادی طرح دولت ترامپ موسوم به “معامله قرن” برای برقراری “صلح” و مسئله فلسطین در خاورمیانه ارائه شد. این طرح شامل یک سرمایه‌گذاری ۵۰ میلیارد دلاری است که قرار است در ۱۷۹ پروژه در زیرساخت‌ها، پروژه‌های تجاری به اجرا درآیند. ۲۸ میلیارد دلار از این سرمایه‌گذاری به فلسطینی‌ها، ۷ میلیارد به اردن و ۹ میلیارد به مصر و ۶ میلیارد به لبنان اختصاص داده خواهد شد. هدف آن است که این سرمایه از کمک‌های مالی (۱۳ میلیارد دلار)، وام‌ها (۲۶ میلیارد دلار) و بخش خصوصی (۱۲ میلیارد دلار) تأمین شود.

تا همین جا، تقسیم سرمایه‌گذاری برآوردی میان ۴ کشور نشان می‌دهد که اصولا آمریکا قصد ندارد “راه حل دو کشور” را در دستور کار قرار دهد، بلکه “معامله قرن” تلاشی است تا با تطمیع فلسطینی‌ها و چند کشور همسایه پناه‌دهنده به آوارگان فلسطینی، وضعیت کنونی را تثبیت بخشد. به جز آن، در طرح “صلح تا آبادی” پیشنهادی دولت ترامپ، به پیش‌نیازهای موهومی اشاره می‌شود که در واقعیت جایی ندارند. برای نمونه، در بخش اول، “رهاسازی پتانسیل اقتصادی” گفته می‌شود، توسعه نیازمند حقوق مربوط به مالکیت و عقد قرارداد، حکمروایی قانون، کاهش موانع تجاری و ساختار مالیاتی در راستای رشد اقتصادی است. در حالی که علت عدم رشد اقتصادی فلسطینی‌ها در واقعیت‌های دیگری نهفته است.

بنا به گزارش “میدل ایست آی” دریافت سالانه حدود ۲/۲ میلیارد دلار کمک مالی، با سرانه ۵۶۰ دلار، بین سال‌های ۲۰۰۶ و ۲۰۱۶، فلسطینی‌ها را به “بالاترین دریافت‌کنندگان کمک‌های اقتصادی غیر نظامی سرانه در جهان بدل کرده است.” در گزارش سال ۲۰۱۶ بانک جهانی آمده است که محدودیت‌ها و سیاست‌های اسرائیل “مانع اصلی رقابت اقتصادی فلسطین” و عدم رشد تولید ناخالص داخلی فلسطینیان است. این طرح مدعی است طی ۱۰ سال، موجب رشد دو برابری اقتصاد فلسطینی‌ها، ایجاد یک میلیون شغل جدید و کاهش نرخ فقر خواهد شد. در گزارش “کنفرانس تجارت و توسعه سازمان ملل” در سال ۲۰۱۷ آمده است: “۵۰ سال اشغال، اقتصاد فلسطینی‌ها را به سوی توسعه‌نیافتگی و فقر سوق داده است. تولیدات کشاورزی ۱۱ درصد کاهش یافته‌اند در حالی که نرخ بیکاری به ۳۰ درصد رسیده است. سرانه تولید ناخالص داخلی نسبت به سال ۱۹۹۴، ۲۳ درصد کم‌تر شده است.”

در غزه ۳۵ درصد از زمین‌های کشاورزی در منطقه موسوم به “منطقه حائل” قرار دارند. بخشی از زمین‌های کشاورزی مرتب از سوی اسرائیل سم‌پاشی می‌شوند که تنها در ژانویه ۲۰۱۸ زیانی به مبلغ ۳ / ۱ میلیون دلار به بار آورد. در کرانه باختری تحت اشغال بسیاری از منابع طبیعی و اکثر زمین‌های حاصلخیز کشاورزی در منطقه “ج” (۶۱ درصد کرانه باختری) قرار گرفته‌اند که تحت کنترل کامل اسرائیل قرار دارد. این شامل ۹۵ درصد از دره اردن می‌گردد که شهرک‌نشین‌های غیرقانونی اسرائیل در آن‌ کشاورزی می‌کنند. تنها عدم دسترسی فلسطینی‌ها به این منطقه سالانه ۴۸۰ میلیون دلار به اقتصاد فلسطینی‌ها خسارت وارد می‌آورد و عامل بیکاری ۱۱۰ هزار فلسطینی است.

در جایی از طرح آمده است: “کالاها و مردم فلسطین باید بتوانند به سهولت و در امنیت در امتداد مرزها تردد کنند”، اما باز از نام بردن از عاملی که مانع تردد آزاد و ایمن کالاها و مردم می‌شود، طفره می‌رود. یعنی همان محدودیت‌هایی که اسرائیل بر سر راه مبادله کالاها و دسترسی و تردد در جاده‌ها و گذرگاه‌ها بر فلسطینیان قرار می‌دهد. طبق تحقیق بانک جهانی در سال ۲۰۰۷، اقتصاد فلسطین، به علت اثرات منفی پست‌های بازرسی، ۲۲۹ میلیون دلار یا ۶ درصد از تولید ناخالص داخلی خود را از دست داده است. از آن گذشته این محدودیت‌ها تنها عواقب مالی برای فلسطینی‌ها دربر ندارد. پست‌های بازرسی مانع دسترسی آزادانه مردم به مدارس و بیمارستان‌ها و محل‌های کار می‌گردد. فلسطینی‌های بسیاری در این پست‌های بازرسی به دست سربازان اسرائیلی کشته یا مصدوم می‌شوند. حتا بدون این پست‌های بازرسی، اسرائیل برای فلسطینی‌ها کارت‌های شناسایی صادر می‌کند که در آن‌ها تعیین شده است فلسطینی‌ها در کجا حق زندگی و رفت و آمد دارند. دیوار حائلی که اسرائیل در کرانه غزه ساخته است، آن گونه که اسرائیل ادعا می‌کند، برای حفظ “امنیت” اسرائیل نیست، زیرا این دیوار نه در امتداد مرزهای به رسمیت شناخته شده بین‌المللی سال ۱۹۶۷ موسوم به “خط سبز” میان اسرائیل و کرانه باختری ساخته شده، بلکه ۸۵ درصد آن از میان مزارع کشاورزی و روستاهای فلسطینیان می‌گذرد و فلسطینی‌ها را از حق دسترسی به زمین‌های خود محروم می‌سازد. آنان حتا برای رفتن بر سر زمین‌های خود نیاز به مجوز از سوی اسرائیل دارند. غزه کاملا در محاصره است و ورود تقریبا تمام کالاها با محدودیت روبروست. این امر بر صنایع و کشاورزی اثرات ویران‌سازی بر جای گذاشته و منجر به بیکاری ۵۰ درصد از ساکنین غزه شده است. به علاوه بمباران‌های مکرر اسرائیل در نوار غزه، زیرساخت‌ها، مدارس، بیمارستان‌ها و خانه و کاشانه مردم را نابود می‌سازد.

در طرح گفته می شود، فلسطینیان برای توسعه به تکنولوژی تله‌ارتباطی “۴G” و “۵G” نیاز دارند. اسرائیل سالیان متمادی با تحمیل محدودیت‌های مختلف مانع دسترسی فلسطینی‌ها به تکنولوژی “۳G” شد. محدودیتی که تازه در سال ۲۰۱۸ برطرف شد. طبق برآورد بانک جهانی در ۲۰۱۶، بر اثر محدودیت اسرائیل و نیز رقابت غیرقانونی شرکت‌های اسرائیلی، شرکت‌های موبایل فلسطینی بین سالیان ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۵ بین ۴۳۶ میلیون تا ۵ / ۱ میلیارد دلار خسارت دیدند.

پروتکل ۱۹۹۴ پاریس، یک اتحادیه گمرکی نابرابر را به فلسطینی‌ها تحمیل کرده است که طبق آن شرکت‌های تجاری اسرائیلی دسترسی مستقیم به بازار فلسطینی‌ها یافتند اما کالاهای فلسطینی در ورود به بازار اسرائیل همچنان با محدودیت روبرویند. این پروتکل استفاده از “شکل” (واحد پول اسرائیل) در مناطق اشغالی را به فلسطینی‌ها تحمیل و هر گونه ابزاری را برای اعمال کنترل مالی یا اتخاذ سیاست‌های کلان اقتصادی از حکومت خودگران فلسطین سلب کرده است. همچنین به اسرائیل حق کنترل بر جمع‌آوری مالیات را داده است. اسرائیل با استفاده از این حق، از ماه فوریه، به بهانه آن که حکومت خودگردان فلسطین بخشی از مالیات‌های دریافتی را به خانواده زندانیان سیاسی فلسطینی می‌دهد، بخشی از درآمد مالیاتی را نزد خود نگاه داشته و از پرداخت آن به فلسطینی‌ها خودداری می‌کند.

طرح، مدل فلسطینی را با کشورهای مختلفی مانند آلمان و سوئد و شهرهایی مانند سنگاپور و دوبی مقایسه می‌کند، در حالی که چالش‌های پیشاروی غزه و رام‌الله شباهت چندانی به این شهرها و کشورها ندارد. این مجموعه طرح را به طرحی برای یک اقتصاد فلسطینی واقع در کهکشانی تخیلی بدل کرده است.

گذشته از آن، بسیاری از پیشنهادات این طرح، کپیه‌برداری از طرح‌‌هایی هستند که پیش از این مطرح شده و با بن‌بست روبرو گشته‌اند. از جمله اختصاص ۵ میلیارد دلار برای ایجاد کریدور حمل و نقل که کرانه باختری رود اردن را به نوار غزه متصل می‌کند. طرحی که مؤسسه تحقیقاتی “رند” در سال ۲۰۰۵، آن را تحت عنوان “قوس” خط راه‌آهن برای “برطرف‌سازی نیاز جمعیت رو به رشد فلسطینی‌ها و تقویت موفقیت یک دولت فلسطینی مستقل” ارائه کرده بود. حتا عکس‌های این طرح “جدید” از برنامه “اداره توسعه بین‌المللی آمریکا” برگرفته شده‌اند، همان برنامه‌ای که دولت ترامپ کمک‌های مالی به آن را قطع کرد.

گذشته از تردید درباره امکان تأمین مالی برای سرمایه‌گذاری در منطقه‌ای چنین بی‌ثبات از نظر سیاسی، اساسی‌ترین ضعف طرح، فقدان هر گونه محتوای سیاسی است. اگر در توافق کمپ دیوید در سال ۱۹۷۸ تا پیمان‌های اسلو ۱ و ۲ در سال‌های ۱۹۹۳ و ۱۹۹۵، “ابتکار صلح اعراب” به پیشنهاد عربستان سعودی در سال ۲۰۰۲ و “کنفرانس آناپولیس” در سال ۲۰۰۷ و بسیاری مذاکرات و توافق‌های گوناگون طی دهه‌های اخیر، چنین وانمود می‌شد دولت آمریکا در تلاش است تا با ایفای نقش میانجی به ظاهر “بی‌طرف” راه حلی برای مسئله فلسطین – اسرائیل بیابد و صلح را در این منطقه برقرار سازد، طرح ۴۰ صفحه‌ای دولت ترامپ، همه پرده‌ها را دریده تا نشان دهد از نظر دولت آمریکا، تنها “راه حل” دستیابی به “صلحی پایدار” بیرون راندن فلسطینی‌ها از سرزمین‌های‌شان و حذف کشوری به نام فلسطین از حافظه تاریخی منطقه است. رویکردی که اقدامات پیشین دولت آمریکا از جمله بستن دفتر سازمان آزادی‌بخش فلسطین در آمریکا در سال ۲۰۱۸، به رسمیت‌شناسی بیت‌المقدس به عنوان پایتخت اسرائیل در سال ۲۰۱۷ و انتقال سفارت ایالات متحده به این شهر در سال ۲۰۱۸ و به رسمیت شناختن حاکمیت اسرائیل بر بلندی‌های جولان آن را تأیید می‌کند. ایالات متحده حتا در اسناد رسمی خود، کلماتی مانند “مناطق تحت کنترل اسرائیل” را جایگزین “مناطق اشغالی” کرده است. چنان‌چه افراد منتخب ترامپ برای “حل” مسئله فلسطین به اندازه کافی گویا هستند: جرد کوشنر، مشاور ترامپ در امور خاورمیانه، جیسون گرین‌بلت، فرستاده ویژه آمریکا در امور خاورمیانه و دیوید فریدمن، سفیر آمریکا در اسرائیل، هر سه از یهودیان سرسخت، سینه‌چاکان اسرائیل، مخالفان “راه حل دو دولت”، و موافق با سیاست‌های اشغال‌گرانه اسرائیل. نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، نیز مطمئن از پشتوانه آمریکا، بارها گفته بود که محتوای این طرح هر چه باشد به نفع اسرائیل است و اگر هم نباشد، آن را نخواهد پذیرفت.

از همین‌رو، سازمان‌ها و مقامات فلسطینی شرکت در این کنفرانس را تحریم کردند. حکومت خودگردان فلسطین، طرح را “خیانتی” خواند که “هیچ فلسطینی به ذلت آن تن نمی‌دهد.” محمود عباس، “معامله قرن” را “معامله‌ای بی‌شرمانه” خواند. وی پیش از این نیز هنگامی که آمریکا بیت‌المقدس را به عنوان پایتخت اسرائیل به رسمیت شناخته بود، گفته بود، دیگر چیزی وجود ندارد که بتوان بر سر آن مذاکره کرد. رئیس دفتر سیاسی حماس نیز اعلام کرده است: “فلسطین فروشی نیست.” فلسطینی‌ها این طرح را مقدمه‌ای برای عادی‌سازی روابط کشورهای عربی با اسرائیل می‌دانند. در مناطق فلسطینی و بسیاری از کشورهای عربی نیز روزها تظاهرات و اعتصابات متعددی در اعتراض به این کنفرانس برپا شد. کشورهای عرب، اما رویکردهای متفاوتی نسبت به این کنفرانس اتخاذ کردند. برخی از کشورهای عربی مانند عراق، لبنان، کویت شرکت در این کنفرانس را تحریم کردند. عربستان سعودی، امارات متحده عربی، مصر، قطر، مراکش، اردن و کشور میزبان، بحرین از کشورهایی بودند که در این کنفرانس شرکت داشتند، البته با هیئت‌هایی در سطوح مختلف. هم‌چنین نمایندگانی از سوی نهادهای بین‌المللی مانند سازمان ملل، صندوق جهانی پول، بانک جهانی، “بانک اروپایی برای بازسازی و توسعه”.

کریستین لاگارد رئیس صندوق بین‌المللی پول گفت: “صلح، ثبات سیاسی و بازسازی اعتماد بین تمام طرفین، پیش‌شرط‌های اساسی هر طرح اقتصادی موفق برای منطقه است”، اما کوشنر، مشاور ترامپ در امور صلح خاورمیانه، که ریاست کنفرانس را بر عهده داشت، در افتتاحیه کنفرانس در روز سه‌شنبه گفت، یک طرح اقتصادی “پیش‌شرط لازم برای حل آن چیزی است که تاکنون یک موقعیت سیاسی حل‌ناشدنی بوده است.”

وزارت امور خارجه آمریکا اعلام کرده است، “بخش اقتصادی”ی “معامله قرن” در این کنفرانس معرفی خواهد شد و هنوز روشن نیست آیا این “معامله” بخش سیاسی نیز دارد یا نه. اما با قضاوت از همین “بخش اقتصادی” می‌توان دریافت که “معامله قرن” ترامپ هیچ‌گاه به سرانجام نخواهد رسید و این طرح محکوم به شکست است. دولت ترامپ، بیش از حکومت‌های پیشین ایالات متحده با “حل” مسئله فلسطین فاصله دارد. زیرا، همان‌گونه که فلسطینی‌ها بارها پیش از این نیز اعلام کرده‌اند، “راه حل” صلح در خاورمیانه در گروی توافقی سیاسی و ایجاد کشوری فلسطینی در چارچوب مرزهای ۱۹۶۷ است. تنها در صورت تشکیل چنین دولتی است که پیش‌نیازهای صلح و آبادانی در منطقه تأمین می‌گردد. امری که با توجه به سرسختی اسرائیل در پیگیری سیاست‌های تاکنونی و نفی و نقض همه جانبه حقوق بنیادین فلسطینیان و با توجه به پشتیبانی و حمایت کشورهای غربی به ویژه دولت آمریکا از سیاست‌های اسرائیل در خاورمیانه، در چشم‌انداز نزدیک قرار ندارد. این اولین باری نیست که فلسطینی‌ها با چنین تلاش‌هایی مواجه می‌شوند، اما طی چند دهه، هیچ‌گاه تسلیم نشده‌اند. و مسلماً با پایداری در مبارزات خود سرانجام به هدف خود، یعنی تشکیل کشور مستقل فلسطین خواهند رسید.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۲۸ در فرمت پی دی اف

چرایی مهاجرت گسترده کارگران ساختمانی بی‌حقوق‌ترین و محروم‌ترین بخش طبقه کارگر

خبرگزاری دولتی ایلنا مورخ ۴ تیر ۹۸ گزارشی در مورد مهاجرت کارگران ساختمانی به کشور عراق و افزایش محسوس مهاجرت درسال ۹۸ درج نموده است. در این گزارش به دستمزدهای ناچیز کارگران و ناکافی بودن آن برای تامین هزینه‌های زندگی و هم‌چنین برخی دلایل مهاجرت کارگران ساختمانی به عراق اشاراتی به‌عمل آمده و در مورد سبد معیشت کارگری چنین نوشته است: بر طبق آخرین محاسبات اعضای شورای عالی کار، سبد معیشت هر کارگر ایرانی در اردیبهشت ماه ۶ میلیون و ۴۰۰ هزار تومان است.

اگرچه این رقم واقعی نیست و حتا سال گذشته نیز سبد معیشت یک خانوار کارگری از این بیشتر بود، اما حتا برپایه همین محاسبه، هزینه سبد معیشت کارگری چند برابر دستمزد کارگران است. حداقل دستمزد ۵/ ۱ میلیون تومان است که با مزایای جانبی آن می‌شود ۲ میلیون تومان. روشن است که اگر کارگری از این اقبال برخوردار باشد که در وضعیت رکود اقتصادی کاری پیدا کند، با دستمزد دریافتی نمی‌تواند زندگی‌اش را اداره کند.

رکود ادامه دار اقتصادی بویژه در بخش مسکن و ساختمان‌سازی، تعمیق و تشدید روزافزون آن، همراه با رشد تورم و گرانی و تشدید فشارهای معیشتی و بالاخره بیکاری و بی‌نانی، راه دیگری جز مهاجرت برای جستجوی کار و نان، پیش پای صدها هزار کارگر ساختمانی باقی نگذاشته است. ساختمان‌ها، بناها، پل‌ها و آپارتمان‌های متعددی در بغداد، نجف، کربلا، بصره و سایر شهرهای عراق بدست کارگرانی برپا می‌شوند که با دستی خالی از روی ناچاری و اجبار، خانواده و دیار خود را ترک نموده، تن به مهاجرت داده‌اند تا لقمه نانی را به سر سفره خانواده‌های خود بیاورند.

بیکاری کارگران ساختمانی اگرچه در یکی دو سال اخیر وسیعا گسترش یافته است، اما مربوط به امروز نیست. “شرق” به نقل از دبیر کانون کارگران ساختمانی استان خراسان رضوی می‌نویسد: “ازسال ۹۳ به بعد ۸۰ درصد کارگران ساختمانی بیکار و سرگردانند. آن‌هایی که خوش شانس هستند و کاری دارند، با نرخ پایین‌تر از سال قبل کار می‌کنند”.

آمارها و شواهد موجود در زمینه فعالیت‌های ساختمانی و بازار مسکن، حاکی از تداوم و تشدید رکودی است که از چند سال پیش این بخش را در خود فرو برده است. مطابق آمار شهرداری‌ها، آمار بانک‌ مرکزی و مرکز آمار ایران، صدور پروانه ساخت، پیوسته روندی نزولی داشته است. صدور پروانه ساخت تنها در سال ۹۴ در مقایسه آن با سال ۹۰، هشتاد درصد کاهش داشته است. این روند در سال‌های بعد از آن نیز ادامه یافته و بسی تشدید شده و سرمایه‌گذاری در بخش مسکن با افت شدید همراه بوده است.عدم اختصاص بودجه عمرانی کافی، بخش بزرگی از ساخت‌وسازها و پروژه‌های عمرانی را خوابانده است. توقف تخصیص اعتبار بانکی بابت بافت‌های فرسوده شهری و وام‌های مربوط به نوسازی، توقف پروژه مسکن مهر که به هر حال تعداد زیادی در آن مشغول به کار بودند، همگی نشان‌دهنده تداوم، تشدید و تعمیق رکود در این بخش است. این روند صرف‌نظر از این‌که کل صنایع ساختمانی و صنایع وابسته به آن را نیز تحت‌تاثیر قرار داده و کارخانه‌ها و شرکت‌هایی چون سیمان‌سازی، کاشی‌سازی، شیشه‌سازی، در و پنچره‌سازی، شرکت‌های تولیدکننده گچ و آهک و شن و ماسه و امثال آن را زمین‌گیر نموده است، بلکه بیکاری مستقیم صدها هزار کارگر ساختمانی رانیز در پی داشته است. کارگران ساختمانی اکنون فقط با بیکاری فصلی مواجه نیستند، بلکه اغلب آن‌ها در تمام طول سال کاری پیدا نمی‌کنند.

علاوه بر بیکاری گسترده کارگران ساختمانی، اگر کارگر شاغل رسمی در سایر بخش‌ها بیکار شود، لااقل چند ماهی مبلغ ناچیزی به عنوان بیمه بیکاری دریافت می‌کند. اما کارگران ساختمانی از این حداقل نیز محروم‌اند. اولا از مجموع کارگران ساختمانی که تعداد دقیق آن مشخص نیست و ۸ سال پیش تعداد کارگران ساختمانی را بین ۵/ ۱ تا ۲ میلیون اعلام کرده بودند، به‌رغم تبلیغات گسترده و جار و جنجال‌های دولتی در زمینه بیمه‌کردن کارگران ساختمانی، فقط بخش قلیلی از این کارگران بیمه شده‌اند. از آبان‌ سال ۸۶ که قانون بیمه‌های اجتماعی کارگران ساختمانی به‌تصویب رسیده است تاکنون فقط بخشی ازکارگران ساختمانی شناسایی و بیمه شده‌اند. این در حالی است که یک سال قبل از آن یعنی آذر سال ۹۵ نیز قانون رفع موانع اجرای بیمه کارگران ساختمانی نیز به تصویب رسیده بود. تقریبا تمام جاروجنجال‌های تبلیغاتی کابینه‌های روحانی در این زمینه پوچ و توخالی از کار درآمد. دبیر انجمن صنفی کارگران ساختمانی می‌گوید؛ سازمان تامین اجتماعی کارگران ساختمانی را بیمه نمی‌کند و از ۴۰ شعبه سازمان تامین اجتماعی در تهران تنها یک یا دو شعبه آن اقدامات مربوط به بیمه کارگران ساختمانی را انجام می‌دهند! سازمان تامین اجتماعی بیمه کارگران ساختمانی را موکول به شناسایی این کارگران، آموزش و صدور کارت مهارت فنی آن‌ها نموده است. اما تاکنون به این وعده‌های خود نیز عمل نکرده است. برای مثال در شهرستان مریوان و سروآباد از حدود ۸ هزار کارگری که برای پوشش بیمه‌ای ثبت نام کرده‌اند و کارت مهارت فنی هم دارند، تنها ۳۰۰ نفر قرار است تحت پوشش بیمه قرار بگیرند. اواخر سال ۹۶ معاون بیمه‌ای سازمان تامین اجتماعی گفت، یک میلیون و ۲۰۰ هزار کارگر ساختمانی شناسایی شده‌اند که از این تعداد حدود یک میلیون و ۴۰ هزار نفر تحت پوشش بیمه قرار گرفته‌اند. وی می‌گفت براساس آمارهای انجمن‌های صنفی کارگران ساختمانی ۵۰۰ هزار نفر در این شغل مشغول به کار هستند که تحت پوشش بیمه قرار ندارند. اردیبهشت ۹۷ نایب رئیس کانون انجمن‌های صنفی کارگران ساختمانی اعلام کرد یک میلیون و ۲۰۰ هزار کارگر ساختمانی درسطح کشور فعالیت می‌کنند که ۸۵۰ هزار نفر آن‌ها تحت پوشش بیمه تامین اجتماعی هستند. به گفته دبیر انجمن صنفی کارگران ساختمانی در دوم تیرماه ۹۸، رقم کارگران ساختمانی بیمه شده در سال جاری به حدود ۷۰۰ هزار کاهش یافته است!

صرف‌نظر از این‌که بخش اعظم کارگران ساختمانی از هیچ‌گونه بیمه‌ای برخوردار نیستند، اما آن گروه از کارگران ساختمانی که به‌اصطلاح بیمه شده‌اند اولا هر روز ازتعداد آنها کاسته می‌شود و ثانیا از کم‌ترین خدمات تامین اجتماعی برخوردار هستند.

نخست این‏که کارگر بیمه شده هر ماه باید مبلغی بین ۷۰ تا ۸۲ هزار تومان به عنوان ۷ درصد سهم بیمه خود بپردازد. اما علی‌رغم آن‌که از کارگران ساختمانی مانند سایر مشاغل ۲۷ درصد دستمزد شامل ۷ درصد سهم بیمه کارگر و ۲۰ درصد سهم بیمه کارفرما که آن هم در واقع از دستمزد کارگر کسر می‌شود، ولی کارگربیمه شده‏ی ساختمانی، از بیمه بیکاری، بازنشستگی و بیمه استعلاجی دردوران بیماری محروم‌است. کارگر ساختمانی تا جوان است و نیروی کارش را خریداری هست به سختی کار می‌کند. کار ساختمانی یک کارفصلی است و کارگر ساختمانی با دستمزد دریافتی در فصل کار، باید هزینه‌ها و مخارج تمام سال خود و خانواده‌اش را تامین کند. اما زمانی که دچار از کارافتادگی می‌شود و پا به سن کهولت می‌گذارد، هیچ ممر درآمدی برای تامین هزینه‌های زندگی حتا در محدوده سایر کارگران تحت پوشش بیمه تامین اجتماعی ندارد. کارگر ساختمانی در عین‌حال فقط زمانی می‌تواند بازنشسته شود که ۶۰ سال سن و ۳۵ سال سابقه پرداخت بیمه داشته باشد (در سایر بخش‌ها معیار ۵۵ سال سن و ۳۰ سال سابقه پرداخت بیمه است) کارگر ساختمانی اگر هنگام کار دچار حادثه شود، در صورتی‌که آن ساختمان یا پروژه دارای بیمه باشد، می‌تواند از بیمه آن ساختمان یا پروژه استفاده کند و اگرنباشد، هیچ‌گونه هزینه استعلاجی در دوران بیماری به کارگر پرداخت نمی‌شود. به گفته دبیر کانون کارگران ساختمانی استان خراسان رضوی، در حال حاضر بیمه کارگران ساختمانی یکی از بی‌ارزش‌ترین بیمه‌هاست.

به‌رغم تمام این نواقص و کمبودهایی که بیمه کارگران ساختمانی دارد، اما مساله این است که کارگر ساختمانی زمانی می‌تواند از این بیمه برخوردار شود که کار می‌کند و ۷ درصد سهم بیمه خود را می‌پردازد. اما اگر کارگر ساختمانی کار و درآمدی نداشته باشد روشن است که نمی‌تواند این ۷ درصد سهم بیمه خود را بپردازد و این موضوع شامل اکثریت بزرگ کارگرانی می‏شود که پیش از این به‌اصطلاح بیمه ، اما بیکار و سرگردان شده‌اند. آن‌ها قادر نیستند پولی به تامین اجتماعی بپردازند و تامین اجتماعی نیزبه فوریت بیمه آن‌ها را قطع می‌کند. “ایسنا” به نقل از اکبر شوکت عضو هیات امنای سازمان تامین اجتماعی می‌نویسد؛ بیش از ۱۰۰ هزار بیمه شده که فاقد شرایط بوده‌اند قطع بیمه شده‌اند!

بنابراین کاملا روشن است که چرا کارگران ساختمانی گروه گروه کشور را ترک می‌کنند و به امید پیدا کردن کار و نان راهی کشور عراق می‌شوند. در عراق وضعیت کار و دستمزدها گرچه رضایت‌بخش نیست اما به مراتب از جمهوری اسلامی بهتر است. حداقل دستمزد کارگری در عراق نزدیک به ۳۰۰ دلار است اما در جمهوری اسلامی چیزی حدود ۱۲۰ دلار. یک کارگر ساده ساختمانی اگر اقبال به او روی آورد و در ایران کاری پیدا کند روزانه بین ۷۰ تا ۸۰ هزار تومان مزد می‌گیرد. این رقم البته دربرخی از استان‌ها و شهرستان‌ها مانند لرستان، خراسان و امثال آن پایین‌تر و بین ۵۰ تا ۶۰ هزار تومان است. بنابراین متوسط مزد روزانه در مقیاس کشوری برابر ۷۰ هزار تومان است. دستمزد یک استاد کار نیز ۱۲۰ تا ۱۵۰ هزار تومان و بطور متوسط ۱۳۵ هزار تومان است. اما مزد همین کارگر ساده ساختمانی در عراق ۱۰۰ تا ۱۵۰ هزار تومان (بطور متوسط ۱۲۵ هزار تومان) و مزد استاد کار بنا نیز روزانه ۳۰۰ هزار تومان است. یک کارگر ساختمانی که تجربه کار در عراق دارد می‌گوید “این‌جا سرامیک‌کار و کاشی‌کار به ازای هر متر مربع ۲۰ هزار تومان می‌گیرد، اما در عراق ۶ تا ۸ دینار که بین ۷۰ تا ۹۰‌هزار تومان است دریافت می‌کند” بنابراین رهایی از بیکاری و دستمزد بیشتر نخستین انگیزه کارگر ساختمانی است که مجبور به ترک کشور می‌شود.

کارفرمای عراقی به کارگر ساده ساختمانی دو برابر و به استاد کار حدود سه برابر مزدی که در ایران به آن‌ها پرداخت می‌شده می‌پردازد. علاوه بر آن، هزینه رفت و برگشت به محل کار (یا لااقل هزینه رفت یا هزینه برگشت) را نیز تقبل می‌کند. نکته مهم‌تر این‌که مساله اسکان دادن (صرف‌نظر از کم و کیف محل سکونت) و خوراک کارگر مهاجر نیز برعهده کارفرما و پیمانکار عراقی است. افزون بر همه این‌ها به‌منظور عوام‌فریبی و تحمیق معنوی کارگران ایرانی و تقویت باورهای خرافی و مذهبی، هزینه دو بار زیارت کارگران ایرانی را نیز تقبل می‌کند. تمام این “ولخرجی”ها البته به این خاطر است که کارفرمای عراقی می‌تواند کارگر ایرانی را به شدت استثمار کند و چندین و چند برابر این هزینه‌ها را از قِبَلِ کار آن‌ها بدست آورد. سرمایه‌دار در عراق هم مانند هر جای دیگر این جهان در فکر سود و افزایش سود و تشدید استثمار نیروی کار است و باورهای مذهبی نیروی کار هیچ نقشی در اراده سرمایه‌دار برای افزایش سود و انباشت سرمایه‌ ندارد. گزینه نخست و ترجیحی سرمایه‌دار نیروی کار ارزان است ولو مذهبی متفاوت با مذهب کارفرما و یا کارگران بومی داشته باشد. ایلنا اعتراف می‌کند که وضعیت اقتصادی و نوسانات ارزی کارگران ایرانی را به “یکی از ارزان‌ترین کارگران دنیا تبدیل کرده است”.

نیروی کار و کارگر ساختمانی مهاجر ایرانی از روی اجبار و برای نمردن از گرسنگی عازم عراق می‌شود تا خود را از مهلکه بیکاری و گرسنگی نجات دهد . سرمایه‌دار عراقی از این هدیه گران‌بهای جمهوری اسلامی ابراز شعف و شادی می‌کند و شکرگذار است. چرا که مجموع هزینه نیروی کار ایرانی، برای او حدود دو سوم هزینه نیروی کار عراقی است. کارفرمای عراقی در همان حال که ۳۰ کارگر ایرانی را استخدام می‌کند اما در بهترین حالت معادل دستمزد ۲۰ کارگر عراقی را به آن‌ها می‌پردازد. به عبارت دیگر از هر ۳۰ کارگر ایرانی ۱۰ کارگر برای او بطور مجانی کار می‌کنند! جمهوری اسلامی نیز مهاجرت کارگر ایرانی به عراق را بسیار ساده کرده است. برای مهاجرت به عراق داشتن پاسپورت کافی است که به گفته ایلنا با هزینه کم‌تر از ۱۵۰ هزار تومان در ظرف ۳ روز می‌تواند آن را تهیه کند. علاوه بر این، انجمن‌های صنفی کارگران ساختمانی نیز تحت عنوان کمک به کارگران برای کاریابی، کارهای واسطه‌گری انجام می‌دهند.

از مجموع نکاتی که فوقا به آن اشاره شد در نگاه اول چنین به‌نظر می‌آید که به هر حال دری به روی کارگران ساختمانی گشوده شده و دست کم بخشی از این کارگران می‌توانند پس از مدتی کار و اقامت در عراق، با دستی نسبتا پر به خانه بازگردند و دسترنج خود را چند صباحی هزینه سفره خالی خانواده‌های خود سازند، نیروی خود را بازسازی و ترمیم کنند و بار دیگر عازم سفر شوند! اما این تمام ماجرا نیست. کار و اقامت نیروی کار ایرانی در عراق به همین سادگی نیست و مشکلات خاص خودش را دارد. اولا بسیاری از کارگران ایرانی به دلیل آشنا نبودن به زبان عربی با مشکلات متعددی روبرو می‌شوند. بویژه هنگام مطالبه حق و حقوق و تسویه حساب با کارفرما مغبون می‌شوند. کارفرما با سوءاستفاده از عدم آشنایی کارگران ایرانی با زبان عربی و آگاهی به این‌که نیروی کاری که فرسنگ‌ها راه پیموده و به اجبار تن به مهاجرت سپرده است، راه دیگری جز پذیرش شرایط کارفرما ندارد، به راحتی از دستمزد و حق و حقوق کارگر ایرانی می‌زند و آن را بالا می‌کشد. از همین رو کارگران ایرانی به تجربه آموخته‌اند پیش از پایان کار یا اواسط کار دستمزدشان را مطالبه کنند. همین آگاهی کارفرما به اجبار و استیصال کارگر ایرانی به فروش ارزان نیروی کار خود، سبب می‌شود که کارفرما نیروی کار ایرانی را به ارزان‌ترین قیمت ممکن به‌کار گیرد و آن را به شدت استثمار کند. یک پیمانکار عراقی دراین مورد می‌گوید “پیمانکاران عراقی ترجیح می‌دهند به صورت متراژی با کارگران ایرانی توافق کنند نه روزمزدی، چون در این صورت کارگر ایرانی با سرعت بیشتری کار را انجام می‌دهد و در مدت کم‌تری سود بیشتری نصیب کارفرمای عراقی می‌شود”.

افزون بر این از آن‌جا که کارگر مهاجر ایرانی به پذیریش دستمزد و امکانات کم‌تر (در مقایسه با کارگر عراقی) رضایت می‌دهد، این موضوع به سطح عمومی دستمزدها و اتحاد کارگران آسیب می‌رساند و موجب نارضایتی شدید کارگران عراقی‌ست و تضادها و کشمکش‌هایی را نیز در میان کارگران ایرانی و عراقی دامن زده است. ایلنا به نقل از یک کارگر ساختمانی که تجربه کار در عراق دارد چنین می‌نویسد؛ “بناهای ایرانی در عراق به هر قیمتی می‌خواهند کار می‌گیرند. چند دفعه به چشم دیدم که از بناهای عراقی کتک خوردند. کارگران عراقی می‌گفتند این‌ها ارزان کار می‌کنند و قیمت‌ها را خراب کرده‌اند” (ایلنا ۴ تیر ۹۸).

کارگرمهاجرایرانی درعراق اگرچه بامحدودیت ها و مشکلات مشخصی دست به گریبان است، اما نمی تواند نسبت به اعتراض کارگرعراقی درمورد عرضه نیروی کارارزان‏تر ازنرم محل، بی توجهی کند.کارگرعراقی و کارگرمهاجرایرانی هردو توسط طبقه واحدی استثمار می شوند وبدیهی‏ست که هردوبایستی متحداً با هرعاملی که بخواهد به منافع و اتحاد طبقاتی آن ها صدمه واردکند مقاله نمایند.بدون تردید سرمایه داربرای کسب سود و استثماربیشتر تعمداً سعی می کند با استفاده ازمسائل گوناگونی، درمیان کارگران نفاق و دودستگی ایجاد کند.درعوض کارگران باید متحد و یک پارچه درمقابل سرمایه دارظاهرشوند.این، هم به نفع کارگرمهاجرایرانی و هم به نفع کارگرعراقی‏ست.

این واقعیتی‌ست که کارگران ساختمانی جزء محروم‌ترین و بی‌حقوق‌ترین بخش طبقه کارگر هستند. نه فقط از بی‌حقوقی عمومی کارگران و تحمیل شرایط سخت و ناایمن کار و قراردادهای موقت، دستمزدهای ناچیز و عدم تضمین شغلی و امثال ان در رنج‌اند و از حق اعتصاب و اعتراض و تشکل محروم‌اند، بلکه حتا از بیمه‌های تامین اجتماعی در حد سایر کارگران رسمی نیز محروم‌اند. هیچ‌کس به فریاد آن‌ها نمی‌رسد. انجمن‌ها و کانون‌های صنفی کارگران و استادکاران ساختمانی که در شهرها و استان‌های مختلف شکل گرفته‌اند، عموما ربطی به کارگران ندارند و توسط دولت و عمال آن در شوراهای اسلامی کار و امثال آن هدایت می‌شوند. کارگران ساختمانی باید چاره‌ای برای متشکل شدن خود بیاندیشند وراه دیگری ندارند جزآن‏که با اتکاء به نیروی خویش، تشکل‌های مستقل خود را سازمان دهند وبا مبارزه متشکل، پیگیر مطالبات خود باشند.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۲۸ در فرمت پی دی اف

استیصال جمهوری اسلامی در مواجهه با دختران “تهرانپارس”

روز یکشنبه دوم تیر ماه ۱۳۹۸، ویدئویی با عنوان “دختر تهرانپارس” در شبکه های اجتماعی منتشر شد. فیلمی که طی چند روز گذشته واکنش بسیاری از کاربران فضای مجازی را علیه جمهوری اسلامی بر انگیخت. در این فیلم که به صورت گسترده در شبکه های اجتماعی پخش شده است، یک مامور مرد بدون یونیفرم نیروی انتظامی، دختر نوجوانی را که به شدت جیغ می کشد، با زور و خشونت تمام به سمت ماشین پلیس می کشاند.

اولین نکته ای که در این فیلم نظر هر بیننده ای را به خود جلب می کند، اعمال خشونت بی حد و حصر مامور نیروی انتظامی در کشاندن این دختر به داخل ماشین است. دختر ۱۵ ساله ای که در میان دستان و هیکل تنومند مامور ناجا، کوچک و ریز نقش به نظر می آید. مامور پلیس برای کشاندن این دختر به سمت ماشین پلیس، همانند حیوانی درنده بر لباس ها و سرشانه های او چنگ انداخته است. این حرکت تهاجمی و درنده خویی مامور سرکوبگر رژیم، وضعیتی را برای “دختر تهرانپارس” بوجود آورده است که بخشی از لباس های او به سمت شانه هایش بالا رفته و قسمت هایی از نیم تنه این دختر نوجوان بدون پوشش دیده می شود. در چنین وضعیتی دلخراش که صدای جیغ های ممتد دختر دستگیر شده همراه با جیغ و فریاد بخشی از حاضرینِ در پارک از هر سو به گوش می رسد که فریاد می زنند، “بی ناموس” ولش کن، مامور نیروی انتظامی با خشم و خشونتی حیوانی “شکار” خود را از زمین بلند و به درون ماشین پلیس پرت می کند.

زمان تصویری این ویدئو، حدود ۴۵ ثانیه است. ۴۵ ثانیه ای، که هر ثانیه اش خشم و نفرتی عمیق نسبت به جمهوری اسلامی و ماموران سرکوبگرش را در وجود هر بیننده ای شعله ور می سازد. با دیدن این فیلم، نخستین سئوالی که پیش می آید، این است که در پارک پلیس تهرانپارس چه اتفاقی رخ داده است که ماموران جمهوری اسلامی در مواجهه با چند دختر و پسر نوجوان تا بدین حد به جنون و آشفتگی دچار شده اند؟

همه ماجرا در شادی کودکانه چند دختر و پسر نوجوان خلاصه می شود. نوجوانانی که روز شنبه اول تیر در پارک پلیس تهرانپارس با هم “آب بازی” می کردند . ماجرا را از زبان یکی از همان نوجوانانی که خوشبختانه گرفتار ماموران پلیس نشده است، بشنویم. او گفته است، من و دوستانم از جمله همان دختری که در فیلم با او برخورد شده است، برای آب بازی به پارک رفته بودیم؛ با آمدن پلیس بسیاری فرار کردند، اما دوست من “جواب پلیس را داد” و به همین دلیل “به طرز فجیعی مورد ضرب و جرح قرار گرفته است”. بله، او “جواب پلیس را داد” و به همین دلیل “به طرز فجیعی مورد ضرب و جرح قرار گرفته است”. در واقع از نگاه مامور پلیس جمهوری اسلامی، جرم دختر “تهرانپارس” نه فقط “آب بازی” که مهم تر از آن، ایستادگی، مقاومت و “پاسخگویی” دختر نوجوان به اهانت های مامور نیروی انتظامی بوده است. این همان نکته ای است که ماموران پلیس جمهوری اسلامی را به جنون و وحشیگری رسانده است. مامورانی که طی سال های متمادی به پشتوانه سلاح و قدرت عادت کرده اند که هیچ مقاومت و اعتراضی را در مقابل وحشیگری های خود بر نتابند. ماموران سرکوبگری که در مقابل ایستادگی و “پاسخگویی” یک نوجوان ۱۵ ساله این چنین بر آشفته می شوند و به خود حق می دهند که با آن حدی از خشونت و درنده خویی که در فیلم دیده می شود، دختر “تهرانپارس” را بازداشت و به سمت ماشین پلیس بکشانند. پخش گسترده این ویدئو در شبکه های اجتماعی آن چنان فضاحتی را برای جمهوری اسلامی به بار آورد که تا دو روز مجموعه دستگاه قضایی و نیروی انتظامی آن در چنبره سکوت فرو رفتند. بعد از دو روز سکوت، صبح روز سه شنبه چهارم تیر، حسین رحیمی، فرمانده انتظامی تهران بزرگ، به خبرنگاران اعلام کرد، جانشین کلانتری و یکی از ماموران کلانتری منطقه بازداشت و از سمَت خود عزل شده اند. خبری که یک ساعت بیشتر دوام نیآورد.

از آنجایی که در نظام جمهوری اسلامی قرار نیست و قرار هم نبوده است که دست ماموران رژیم در سرکوب توده های معترض و اعمال خشونت بی حد و حصر نسبت به دخترانی که این روزها کشف حجاب می کنند و جوانانی که در مقابل تعرض پلیس می ایستند، بسته شود، ساعاتی بعد، مرکز اطلاع رسانی پلیس تهران بزرگ اعلام کرد که دستور توقف برخورد با ماموران صادر شده و اجرا یا تعلیق مجازات آن ها تا پایان تحقیقات به تعویق افتاده است. این مرکز همچنین اعلام کرد که حسین رحیمی به دلیل دریافت “گزارش های جدیدی” در باره ماجرای تهرانپارس دستور تازه را صادر کرده است.

به راستی این “گزارش های جدید” چه بودند که حسین رحیمی، فرمانده سرکوبگران تهران بزرگ با استناد به آن دستور توقف برخورد با ماموران “خاطی” را صادر کرد؟ در واقع گزارشی در کار نبود. اعلام تعلیق برخورد، به دستور رئیس قوه قضائیه و هیئت حاکمه ایران در حمایت از اقدام ماموران سرکوبگر رژیم جهت پیشبرد قاطعانه “انجام وظیفه” و مقابله جدی با “بی حجابی” در جامعه صورت گرفت. چرا که از نظر مسئولان نظام اگر قرار باشد ماموران “وظیفه شناس” نیروی انتظامی که وظیفه شان همانا سرکوب توده های معترض و بگیر و ببند دختران و زنان به اصطلاح “بی حجاب” است، اینگونه توسط خود نظام توبیخ شوند، به زعم آنان دیگر سنگ روی سنگ بند نخواهد بود. از این رو، برای بازگرداندن آب رفته به جوی به فوریت دستگاه های گزارش دهی نیروی انتظامی و صدا و سیمای جمهوری اسلامی به تکاپو افتادند. ابتدا مرکز اطلاع رسانی پلیس تهران بزرگ طی صدور اطلاعیه ای و با ردیف کردن یک سری جعلیات اعلام کرد، پنج دختر و پسری که در ماجرای آب بازی پارک پلیس تهرانپارس بازداشت شده اند، همگی “فاقد حرکات طبیعی و نرمال و همچنین پوشش مناسب بودند و با انجام شوخی های سخیف، نامتعارف و به دور از شئون اخلاقی و عرف جامعه با یکدیدگر، موجب جریحه دار شدن احساس شهروندان و به دنبال آن نارضایتی و اعتراض دیگر افراد حاضر در پارک را فراهم کرده اند.”

پس از صدور اطلاعیه مرکز اطلاع رسانی پلیس تهران بزرگ، گزارشگر صدا و سیمای جمهوری اسلامی نیز طبق دستور از بالا و جهت سندیت بخشیدن به مزخرفات اطلاعیه فوق به پارک پلیس تهرانپارس رفتند و طی مصاحبه با تعدادی از زنان و مردان حزب الهی که احساس اسلامی شان از آب بازی چند نوجوان “جریحه دار” شده بود، سعی کردند ماجرا را به نوعی رتق و فتق و اوضاع را از بازداشت و عزل ماموران سرکوبگر جمهوری اسلامی به سمت تمجید و قدردانی از آنان باز گردانند. زنان و مردان مصاحبه شونده ای که پس از پخش گزارش صدا و سیما توسط کاربران شبکه های اجتماعی شناسایی شدند و مشخص گردید جملگی از نیروهای رژیم و بعضا از کادرهای بسیج و سپاه بوده اند.

به رغم همه تمهیداتی که جمهوری اسلامی برای خنثی کردن رسوایی خود انجام داد، ماجرای رسوایی رژیم به درون جلسه کابینه روحانی نیز کشیده شد. علی ربیعی سخنگوی کابینه روحانی نیز برخورد خشن ماموران پلیس با یک دختر در پارک تهرانپارس را غیر قابل قبول خواند و گفت که رئیس جمهوری در باره این موضوع با وزیر کشور صحبت کرده و رحمانی فضلی اعلام کرده است که موضوع “در دست بررسی است و نتایج آن اعلام خواهد شد”. البته حسن روحانی و وزیر کشور کابینه او تاکنون از این قول ها توخالی بسیار داده اند. اینان در ماجرای اسیدپاشی زنجیره ای به روی دختران اصفهان نیز قول “رسیدگی” و مجازات “عاملان” را داده بودند، که با گذشت ۶ سال از آن ماجرا، تاکنون نه کسی از اسید پاشان دستگیر شده و نه یک گزارش رسمی از کم و کیف قضیه داده شده است. نمونه دیگر، ماجرای اعمال خشونت علنی یک پلیس زن نسبت به یک دختر “بی حجاب” در یکی از پارک های تهران است. در رسوایی آن ماجرا نیز، ابتدا از برخورد و عزل پلیس زن خبر داده شد، اما دو روز بعد، همان زن پلیس به دلیل انجام “وظیفه” مورد “قدردانی” و “تشویق” قرار گرفت. این نمونه ها نشان می دهند که هرگز قرار نبوده و قراری هم نیست که عاملان اینگونه جنایات و اقدامات سرکوبگرانه جمهوری اسلامی دستگیر، توبیخ و یا مجازات شوند. چرا که طبقه حاکم و نظام سیاسی پاسدار آن بدون اعمال خشونت، بدون بگیر و ببند، بدون زندان و شکنجه، بدون وحشی گری و اقدامات سرکوبگرانه نیروی پلیس و دستگاه فاسد قضایی اش، اساسا قادر به ادامه حیات نیست. آنهم در این بازه زمانی که جمهوری اسلامی با بحران های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی متعددی مواجه است. بحران هایی که با گذشت هر روز عمیق و عمق تر هم می شوند و بیشتر گلوی نظام را می فشارند.

پوشیده نیست جمهوری اسلامی به عنوان یک نظام ارتجاعی و واپسگرا که در آن دین و دولت به طرز آشکاری در هم تنیده شده اند، با مجموعه ای از بحران های ناعلاج از جمله وجود بحران حجاب در جامعه دست به گریبان است. اکنون موضوع حجاب اسلامی یکی از معضلات روزمره رژیم است که به طور جدی از طرف دختران و زنان جامعه به چالش گرفته شده است. زنان مبارزی که بی توجه به اقدامات سرکوبگرانه ماموران پلیس و گله های حزب الهی پیش می تازند، دخترانی که برای نفی حجاب اجباری و برخورداری از حق پوشش اختیاری مدام به تعدادشان افزوده می شود. دخترانی که حجاب از سربرمی‌دارند، زنانی که بدون روسری در پارک ها و خیابان ها ظاهر می شوند و مهمتر اینکه این زنان و دختران مبارز، اکنون تهدیدات پلیس را نیز به هیچ می انگارند. در واقع آنچه طبقه حاکم و ماموران سرکوبگرش را به جنون و استیصال رسانده است، همین مقاومت و ایستادگی دختران “خیابان انقلاب”، کشف حجاب زنان در دریاچه سد “لفور” و پاسخگویی دختر “تهرانپارس” در مواجه با اهانت های مامور سرکوبگر رژیم است.

تردیدی نیست که مقاومت و ایستادگی چهل ساله زنان ایران در مقابله با پوشش اجباری با خیزش سلحشورانه جوانان و توده های زخم خورده مردم ایران در دیماه ۹۶ نیرو و توان بیشتری گرفت و پس از آن، به تاسی از بروز یک دوران انقلابی در درون جامعه سمت و سوی علنی تری یافته است. شکل گیری این وضعیت و تعمیق بحران های متعدد سیاسی، اقتصادی و اجتماعی سبب شده اند تا مسئولان نظام و دستگاه قضایی اش برای نشان دادن اقتدار رژیم و اینکه وانمود کنند که اوضاع از دست شان خارج نشده است، به سرکوب بیشتر زنان روی آورده اند. با این همه، مشکل اساسی طبقه حاکم و نظام سیاسی پاسدار آن در این است که عموم توده های مردم و به طور اخص زنان جامعه دیگر مثل گذشته زیر بار اقدامات سرکوبگرانه رژیم نمی روند. در واقع جمهوری اسلامی در مواجهه با بحران های متعددی که هم اینک سر تا پای رژیم را فرا گرفته است، هر چه زور می زند تا بحرانی را تعدیل و یا یک جایی را در کنترل خود داشته باشد، شرایط بحرانی جامعه به گونه ای پیش می رود که عملا کنترل اوضاع در چند جای دیگر از دستش خارج می شود. در واقع مجموعه همین شرایط بحرانی حاکم بر نظام است که جمهوری اسلامی را در مواجه با کشف حجاب اسلامی و ایستادگی دختران “تهرانپارس” به ناتوانی و استیصال رسانده است.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۲۸ در فرمت پی دی اف

دزدی که فریاد می‌زند: دزد را بگیرید!

دوم تیرماه گزارشی از سوی مدیرعامل صندوق بازنشستگی کشور در مورد حقوق و مزایای برخی از مدیران هلدینگ‌های وابسته به این صندوق منتشر شد که بازتاب فراوانی در رسانه‌های حکومتی یافت. براساس این گزارش برای نمونه متوسط دریافتی خالص ولی‌ آذرنوش و علی‌محمد علیخان‌زاده مدیرعامل و رئیس هیات مدیره شرکت سرمایه‌گذاری “آتیه صبا” در سال ۹۷ به ترتیب ۹/ ۵۳ و ۶/ ۴۴ میلیون تومان و متوسط دریافتی خالص مهدی اکبرپور مدیرعامل شرکت “عمران و ساختمان تراز پی‌ریز” ۸/ ۲۸ میلیون تومان بوده است. این گزارش البته نه تنها حاوی اطلاعات جدیدی نیست که کارگران و زحمتکشان ندانند، بلکه تنها سر سوزنی از چپاول دارایی‌های کارگران و زحمتکشان کشور را به تصویر می‌کشد.

شرکت سرمایه‌گذاری صندوق بازنشستگی کشور در سال ۶۷ توسط سازمان بازنشستگی کشور، از شرکت‌های متعلق به صندوق‌های بازنشستگی که زیر نظر وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی بودند، راه‌اندازی شد. انتصاب میعاد صالحی مدیرعامل جدید این صندوق در فروردین ماه سال‌جاری از سوی شریعتمداری وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی، مورد اعتراض حسن روحانی قرار گرفته بود و دلیل این مساله هم تعلق وی به جناح مقابل روحانی در درون حاکمیت بود. وی که از حافظان قرآن و مدتی هم مدیر رادیو قرآن بود، از جمله افرادی‌ست که با رانت‌های حکومتی توانست به هیات علمی دانشگاه علم و صنعت راه یابد.

به‌واقع اعلام حقوق و مزایای “نجومی” برخی از مدیران هلدینگ‌های وابسته به این صندوق نیز مانند موارد دیگری که در سال‌های اخیر شاهد آن بودیم، تنها به دلیل رقابت‌های جناحی‌ست و میعاد صالحی با این کار بدنبال تحکیم مقام خود به‌عنوان مدیرعامل صندوق بازنشستگی، به‌رغم مخالفت حسن روحانی، بوده و همان‌طور که شاهد بودیم در سال‌های اخیر فساد و چپاول حاصل کار کارگران نه تنها کاهش نیافته، بلکه مدام ریشه‌های عمیق‌تری در درون حاکمیت می‌یابد. کیست که امروز ابعاد فساد مالی و دزدی مقامات حکومتی را نداند، فسادی که به اعتراف افرادی هم‌چون توکلی از اعضای مجمع تشخیص مصلحت نظام “سیستماتیک” شده است.

فساد و غارت اموال کارگران و زحمتکشان در صندوق‌های بازنشستگی چیز جدیدی نیست و تصاحب صندلی مدیریت شرکت‌های وابسته به این صندوق‌ها، آن قدر جذاب بوده که بسیاری از مقامات سیاسی نیز با چسبیدن به آن، جیب خود را پُر کرده و می‌کنند. هر جناحی از حاکمیت هم در زمان‌هایی که بر این صندوق‌ها تسلط داشتند، هیچ‌گاه تغییری در این روال ایجاد نشد. غارت صندوق ذخیره فرهنگیان و نقش کاظمی وزیر رفاه و تامین اجتماعی کابینه احمدی‌نژاد در این غارت، و حتا فانی و بطحایی وزرای آموزش و پرورش کابینه روحانی تنها یک نمونه کوچک است.

زمانی که سعید مرتضوی بر صندلی مدیرعاملی سازمان تامین اجتماعی تکیه زده بود، حقوق دریافتی وی (سال ۹۲) پس ازکسر مالیات بالغ بر ۱۳ میلیون تومان بود و علاوه بر آن ۵۰ میلیون تومان دیگر تسهیلات دریافت کرده بود. در همان زمان حقوق سایر اعضای هیات مدیره نیز بین ۱۳ تا ۱۵ میلیون و ۶۰۰ هزار تومان بود. اما اگر ارزش پول ۶ سال پیش را با امروز مقایسه کنیم، به این نتیجه می‌رسیم که میزان حقوق‌هایی که امروز نجومی گفته می‌شوند با آن سال‌ها هیچ فرقی نکرده است. سال ۹۲، حداقل دستمزد کارگر ۴۸۷ هزار تومان بود و بنابراین حقوق عزیز دولتخواه از اعضای آن زمان هیات مدیره تامین اجتماعی که ۱۵ میلیون و ۶۰۰ هزار تومان بود، بیش از۳۲ برابر حداقل دستمزد یک کارگر بود. امروز هم حقوق حدود ۵۰ میلیون تومانی ۳۲ برابر حداقل دستمزد یک کارگر است. همین نسبت در رابطه با مستمری بازنشستگان نیز صادق است. به عبارت دیگر تنها حقوق یک ماه مدیران این شرکت‌ها معادل یک تا سه سال مستمری یک بازنشسته است، حقوقی که از جیب همین بازنشستگان تامین می‌شود!!!

جدا از حقوق، مدیران این شرکت‌ها از مزایا و تسهیلات فوق‌العاده‌ای با استفاده از موقعیت شغلی خود بهره می‌برند. به نوشته سایت “انتخاب” یکی از مدیران سازمان تامین اجتماعی در سال ۹۴ در فاصله تنها ۶ ماه ۱۳۷ میلیون تومان مزایا دریافت کرده بود. در همین سال در ۹ کارخانه تولید سیمان متعلق به شستا (شرکت سرمایه‌گذاری تامین اجتماعی) به ۴۵ عضو هیات مدیره یک میلیارد و ۳۰۰ میلیون تومان پاداش پرداخت شده بود. میانگین پاداش هر یک از اعضای هیات مدیره در آن زمان برابر با حدود ۴۰ ماه حقوق یک کارگر بود!!! نکته قابل توجه این است که در آن سال درحالی چنین پاداش‌هایی به مدیران آن کارخانجات تعلق گرفت که سود خالص این شرکت‌ها حتا نسبت به سال قبل از آن کاهش یافته بود!!! یا در یک نمونه دیگر، حقوق و مزایای ۳ مدیر بانک “رفاه کارگران” وابسته به سازمان تامین اجتماعی در سال ۹۶ بیش از یک میلیارد تومان بوده است!!!

عجیب‌تر آن‌که عموما مدیران این شرکت‌ها هم‌زمان هر کدام در چندین شرکت دیگر نیزعضو هیات مدیره هستند و از آن‌جا نیز حقوق می‌گیرند!!! به گفته‌ی دهقان‌کیا رئیس “کانون بازنشستگان تهران”: “مدیران شستا، یک‌جا مدیرعامل هستند و چند جا عضو هیات مدیره و علاوه بر این در چند جای دیگر مشاور مالی و اداری و فنی و غیره هستند، بعضاً تا ۱۰۰ میلیون تومان حقوق می‌گیرند و زمان بازنشستگی بالای میلیارد پاداش بازنشستگی می‌گیرند” (ایلنا ۴ تیر ۹۸). یا در یک نمونه دیگر، چندی پیش رسانه‌ها از دو عضو هیات مدیره یکی از شرکت‌های پتروشیمی وابسته به صندوق‌های بازنشستگی خبر داده بودند که بدون این‌که حتا یکبار پای‌شان را به کارخانه (واقع در خوزستان) بگذارند، در تهران نشسته و ماهانه بیش از ۱۷ میلیون تومان حقوق می‌گیرند!!!

همه اینها تنها نوک قله‌ کوهی از فساد و غارت اموال کارگران و زحمتکشان جامعه است. در تمام شرکت‌های وابسته به صندوق‌های بازنشستگی همین حکایت جریان دارد و به قول معروف حقوق و پاداش‌های نجومی حکایت مشت نمونه خروار است.

به نوشته سایت حکومتی “قدس آنلاین” (۴ تیرماه ۹۸) “سوددهی ۱۱۳ شرکت صندوق بازنشستگی کشوری در سال ۹۶ فقط  ۱۲۰۰ میلیارد تومان بوده است، در حالی که سود حاصل از سهام شرکت‌های مذکور در سال ۹۵ نزدیک به ۲۰۰۰ میلیارد تومان و در سال ۹۴ بیش از ۲۲۰۰ میلیارد تومان بوده است. نکته قابل تأمل این است که درحالی سود حاصل از سرمایه‌گذاری صندوق بازنشستگی کشوری طی دو سال یاد شده کاهش یافته که ۸۰ درصد شرکت‌های این صندوق در حوزه صنعت پتروشیمی‌، معادن، بازار مالی و دارویی فعالیت دارند که به‌واسطه التهابات ارزی، این حوزه‌ها بالاترین سود را در سال‌های اخیر داشته‌اند”.

علت این امر البته واضح است: بی‌لیاقتی و فساد. به‌عبارت دیگر حقوق و پاداش‌های نجومی مدیران این شرکت‌ها تنها پول توجیبی این حضرات است. برای نمونه مدیرعامل بزرگترین هلدینگ صنایع غذایی، کشاورزی و دارویی صندوق بازنشستگی کشوری با نام “صبا جهاد” فردی‌ست با نام فخرالدین مولایی که با مدرک تحصیلی دبیری ادبیات فارسی به این مقام رسیده است.

دزدی و فساد در این شرکت‌ها آن‌چنان گسترده است که عملا تمام صندوق‌های بازنشستگی را به ورشکستگی کشانده و سازمان تامین اجتماعی نیز به عنوان بزرگ‌ترین صندوق بازنشستگی با بحران مالی روبروست. براساس آمارهای خزانه‌داری کل کشور از ابتدای سال ۹۷ ماهانه بین ۲۴۰۰ تا ۲۵۰۰ میلیارد تومان از خزانه برای پرداخت مستمری بازنشستگان به حساب صندوق‌های بازنشستگی کشور واریز می‌شود!!

تنها هلدینگ شستا (شرکت سرمایه‌گذاری تامین اجتماعی) مالکیت ۳۲ درصد تولید دارو، ۳۵ درصد سیمان، ۳۲ درصد نفت و گاز، ۲۰ درصد حمل و نقل دریایی، ۵۰ درصد حمل و نقل ریلی را برعهده دارد. به‌گفته نوروززاده مدیرعامل پیشین سازمان تامین اجتماعی و مدیرعامل کنونی شرکت ملی پتروشیمی و معاون وزیر نفت ، شستا با ۷۰ هزار میلیارد تومان سرمایه بیش از ۱۲ درصد سهام بورس کشور و ۳۳ درصد تولیدات پتروشیمی را در اختیار دارد. هم‌چنین به گفته‌وی با در نظر گرفتن تامین مواد اولیه دارویی کشور، ۷۰ درصد بازار دارو در دست شستا قرار دارد. آن وقت این شرکت با این عظمت مستمری بازنشستگان را قطره‌ چکانی افزایش می‌دهد به نحوی که امروز اکثریت بسیار بزرگ بازنشستگان تامین اجتماعی در فقر مطلق بسر می‌برند، مستمری اکثریت بزرگ آن‌ها کمتر از یک چهارم خط فقر است و وضعیت بیمه‌های درمانی تامین اجتماعی نیز روز به روز بدتر می‌شود!!! در ضمن در دوران همین نوروززاده از سیاستمداران به ‌اصطلاح اصلاح‌طلب بود که مدیران “اصلاح‌طلب” جای مدیران “اصولگرا” را که در زمان سعید مرتضوی بر سر کار آمده بودند، در شرکت‌های وابسته به شستا گرفتند!!!

برای جلوگیری از طولانی شدن مقاله، در این‌جا برای روشن‌تر شدن ابعاد دزدی‌ها در این شرکت‌ها، تنها به یک نمونه از دزدی‌ها و فساد در شرکت‌های وابسته به شستا اشاره مشخص می‌کنیم. سال گذشته مواردی از فساد در شرکت “بازرگانی بین‌المللی تامین اجتماعی” افشا شد که افشا‌کنندگان پس از ردیابی از کار اخراج شدند. شرکت بازرگانی بین‌المللی تامین اجتماعی عهده‌دار خرید تجهیزات پزشکی برای بیمارستان‌ها و مراکز درمانی تامین اجتماعی است که اولین بار در رابطه با پرونده واردات موبایل نام آن مطرح شد. این موبایل‌ها بدون رعایت ضوابط “قانونی” از شرکتی به نام “سیب طلایی” خریداری شده بودند که پسر و عروس مدیرعامل شرکت “بازرگانی بین‌المللی تامین اجتماعی” در آن سهام داشتند!!!

پس از افشای فساد در این شرکت، اگرچه مدیرعامل شرکت برکنار شد اما یکی از نزدیکان به مدیرعامل قبلی و باند فساد به عنوان مدیرعامل مشغول به کار شد تا راه مدیرعامل قبلی را ادامه دهد!! مدیرعامل جدید که از نزدیکان نوبخت معاون روحانی و رئیس سازمان برنامه و بودجه نیز می‌باشد، پیش از این مدیرعامل موسسه علوم و فنون کیش بود که به دلیل ضعف در عملکرد توسط مدیرعامل منطقه آزاد کیش عزل شده بود!!! اما حالا در شرکت بزرگ‌تری به‌عنوان مدیرعامل مشغول به کار شده است!! مانند استاندار گلستان که پس از سیل گلستان از سوی جهانگیری عزل شد اما چند روز بعد از سوی شهردار تهران به عنوان مشاور شهردار برگزیده شد!!!

از جمله موارد فسادی که در رابطه با مدیران شرکت بازرگانی بین‌المللی تامین اجتماعی افشا شد می‌توان به پورسانت‌ها و سفرهای خارج از کشور مدیران این شرکت در ارتباط با خرید تجهیزات پزشکی اشاره کرد. بستن قرارداد با شرکت‌های گوناگون بدون مناقصه و تشریفات “قانونی” از دیگر موارد مطرح شده است. بخشش بدهی‌ها و جرایم شرکت‌های مختلف هم چون شرکت فن‌آوری آزمایشگاهی که حدود ۸۰۰ میلیون تومان بود، یک مورد دیگر از فساد در این شرکت وابسته به تامین اجتماعی است که سرمایه آن متعلق به کارگران است.

در حالی که اکثریت بسیار بزرگ بازنشستگان با شرایط بسیار سخت معیشتی روزگار می‌گذرانند، مدیران و مقامات حکومتی از حاصل یک عمر زحمات آن‌ها، مشغول پر کردن جیب خود هستند، با دزدی‌های‌شان در اوج رفاه زندگی می‌کنند، در کشورهای خارج ویلا و خانه می‌خرند، در بانک‌های خارجی پول پس‌انداز می‌کنند و البته همه برای روز مبادا!! روزی که کارگران و زحمتکشان با قیام خود، این مدیران دزد و فاسد را به زیر می‌کشند.

بازنشستگانی که بویژه در سال‌های اخیر، اعتراض خود را بارها در خیابان‌ها فریاد زدند، اما هیچ گوش شنوایی در حاکمیت برای شنیدن فریاد حق‌طلبانه آن‌ها نبود، هرگز فریب ادعاهای دروغین مبارزه با “حقوق‌های نجومی” و “فساد” هیچ جناحی از حاکمیت را باور نکرده و نخواهند کرد. چرا که اولین قدم برای مبارزه با فساد و دزدی مدیران، ایجاد تشکل سراسری و مستقل بازنشستگان است تا بازنشستگان با انتخاب نمایندگان واقعی خود بر این صندوق‌ها و شرکت‌های تابعه‌ی آن که اموال خود بازنشستگان است، نظارتی همه‌جانبه و دقیق داشته باشند، نظارت به معنای واقعی آن، همان‌طور که اسماعیل بخشی نماینده کارگران هفت‌تپه گفت از صفر تا صد این شرکت‌ها. این اولین قدم واقعی برای مبارزه با فساد و دزدی مدیران است که تمامی جناح‌های حاکم با آن مخالف بوده و با هرگونه تلاشی از سوی بازنشستگان برای ایجاد تشکلی سراسری با ابزار ارعاب و سرکوب مقابله می‌کنند. برای همین است که بازنشستگان به‌خوبی از پوچی ادعاهای تمامی مقامات حکومتی آگاه هستند و برای همین است که تنها راه سرنگونی جمهوری اسلامی و همراه با آن به زیر کشیدن و محاکمه و مجازات تمامی مدیرانی‌ست که حاصل یک عمر زحمات کارگران و زحمتکشان را غارت کرده‌اند. تا آن روز و برای آن روز به مبارزه ادامه خواهیم داد.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۲۸ در فرمت پی دی اف

اعتصاب و تظاهرات بزرگ زنان در سوئیس از برابرحقوقی تا تغییری واقعی

“ما از صبرکردن خسته شده‌ایم. ۳۷ سال پیش قانون برابری زن و مرد در قانون اساسی سوئیس مطرح شد و ۲۲ سال است که سوئیس قانون برابری داشته است. اما مزدها و مستمری‌های بازنشستگی ما دائماً کاهش می‌یابند و اغلب رقت‌انگیزند.”

این فرازی است از فراخوان گروه‌های زنان برای برپایی اعتصاب و برگزاری تظاهرات در ۱۴ ژوئن ۲۰۱۹ در سوئیس. ایده این اعتصاب در سال گذشته پس از دلسردی زنان از تصویب لایحه‌ای در مجلس جهت اعمال نظارت بر توزیع مزد در کمپانی‌ها و شرکت‌ها شکل گرفت. طبق این مصوبه، تنها کمپانی‌های دارای بیش از ۱۰۰ شاغل تحت نظارت قرار می‌گیرند. هم‌چنین در این لایحه اقدامی علیه شرکت‌هایی که به پرداخت نابرابر مزد ادامه می‌دهند، پیش‌بینی نشده است. هرچند این اعتصاب در اعتراض به انواع نابرابری بین زنان و مردان برپا شد، اما به علت هم‌زمانی این فراخوان با صد و هشتمین نشست “سازمان جهانی کار”، نابرابری دستمزد محور اعتراضات گردید. در پی این فراخوان که از حمایت اتحادیه‌های کارگری نیز برخوردار بود، ۵۰۰ هزار نفر در شهرهای مختلف به خیابان‌ها آمدند. این نخستین باری نبود که زنان سوئیس برای برابری جنسیتی دست به اعتراض زدند. نزدیک به ۳۷ سال پیش، در پی رأی مردم در ۱۴ ژوئن سال ۱۹۸۱، قانون برابری به قانون اساسی سوئیس افزده شد. طبق ماده هشتم قانون اساسی سوئیس: “زنان و مردان باید حقوق برابر داشته باشند. قانون باید برابری آن‌ها را، چه در قانون و چه در عمل، تضمین کند؛ به‌ویژه در خانواده، آموزش و محل کار. زنان و مردان باید از حق پرداخت برابر برای کار برابر برخوردار باشند.”

با وجود اعتصاب و تظاهرات ۵۰۰ هزار نفری زنان در ۱۴ ژوئن ۱۹۹۱، تازه در سال ۱۹۹۶ در پی بحث‌های تند در پارلمان این ماده به مرحله اجرا درآمد. پس از آن نیز، اجرای آن چندان کند و آهسته بود که بارها اعتراضات زنان را برانگیخته است. بنا به آمارها، نابرابری دستمزد در سال ۱۹۹۴ در حدود ۲۴ درصد بود. این اختلاف در سال ۲۰۱۴ به ۱۲ تا ۱۵ درصد کاهش یافت، اما این روند نزولی در سال ۲۰۱۶ مجدداً سیر صعودی یافته و به ۶ / ۱۹ درصد و در سال ۲۰۱۹ بنا به گزارش “اداره فدرال آمار سوئیس” به ۲۰ درصد افزایش یافته است.

نابرابری دستمزد، تنها معضل زنان در سوئیس نیست. یکی از زنان عضو اتحادیه “اونیا”ی سوئیس در مصاحبه‌ای پیش از اعتصاب روز جمعه، گفت، دلایل بسیاری برای تشویق مردم به شرکت در اعتصاب وجود دارد، از دستمزد نابرابر گرفته تا فشار بر شاغلان نیمه وقت، فشار کار خانگی و خشونت جنسی. اشتغال ۶۰ درصد زنان در کارهای نیمه‌وقت، سوئیس را در رده دوم جهانی قرار داده است. در حالی که درآمد زنان دارای مشاغل نیمه وقت، به طور متوسط، تنها ۲۴ درصد از درآمد خانواده را تأمین می‌کند. با آن که تبعیض و نابرابری علیه زنان در نظام سرمایه‌داری، ساختاری و سیستماتیک است، اما با اجرای سیاست‌های نئولیبرالیستی این تبعیض‌ها تشدید گشته و زنان امروزه در سراسر جهان با فقر و استثمار بیش‌تری روبرویند. در کشوری مانند سوئیس، تشدید نابرابری دستمزد در میان گروه‌های مختلف سنی زنان یکی از جلوه‌گاه‌های این شرایط است. طبق آمار “اداره فدرال آمار سوئیس” درباره سال ۲۰۱۶، ۶ / ۳۶ درصد زنان بالای ۵۰ سال، ۵ / ۴۳ درصد زنان بین ۳۰ تا ۴۹ سال و ۵۸ درصد زنان زیر ۳۰ سال با تبعیض درآمدی روبرویند.

خشونت علیه زنان نیز از دیگر دلایل اعتراضات زنان در این روز بود. تا سال ۱۹۹۲ تجاوز در رابطه زناشویی غیرقانونی شمرده نمی‌شد و تازه در سال ۲۰۰۴ بود که این عمل، غیرقانونی و قابل پیگرد قضایی اعلام شد. ۳۱ درصد زنان در سوئیس حداقل یک بار در محل کار مورد تعرض جنسی قرار گرفته‌اند. ۶۳ درصد در ۱۲ ماه گذشته در اماکن عمومی با آزار و اذیت جنسی روبرو بوده‌اند. طبق تحقیقی توسط سازمان عفو بین‌الملل ۲۲ درصد زنان در سوئیس مورد خشونت خانگی قرار گرفته‌اند.

از این‌رو، در فراخوان اعتصاب آمده بود: “ما از زن‌ستیزی و خشونت خسته‌ایم. برابری یعنی زندگی بدون ترس از حمله، بدون ترس از آزار و اذیت کار کردن، کار کردن بدون ترس از تعرض و خانه رفتن بدون ترس از مورد خشونت قرار گرفتن. برابری یعنی احترام به جسم و زندگی ما.”

این کشور ثروتمند در میان کشورهای اروپای غربی و شمالی، از نظر تأمین اجتماعی جزو دو کشور آخر جدول قرار دارد. در سوئیس نگهداری از پیران و معلولان بر عهده خانواده‌ها و عمدتا زنان است. در حالی که در میان ۳۵ کشور عضو “سازمان همکاری و توسعه اقتصادی” ۸۵ درصد از هزینه‌های تیمارداری‌ طولانی مدت توسط دولت تأمین می‌شود یا از سوبسید دولتی برخوردار می‌گردد، این حمایت مالی در سوئیس به کم‌تر از ۴۰ درصد می‌رسد. هم‌چنین در این کشور، مانند سایر کشورهای اروپایی، با افزایش سن بازنشستگی، کاهش مستمری و کاهش خدمات درمانی، بازنشستگان، به طور عموم، از گروه‌هایی هستند که آسیب بسیاری از اجرای سیاست‌های نئولیبرالی دیده‌اند و به روال معمول، زنان بیش از مردان. مستمری زنان بازنشسته در سوئیس ۳۷ درصد کم‌تر از مردان است.

سوئیس از نظر سیاست‌های جنسیتی بسیار محافظه‌کار است چندان که از جمله آخرین کشورهای اروپایی است که سرانجام در سال ۱۹۷۱، زنان به حق رأی دست یافتند. حتا در یکی از کانتون‌های این کشور، زنان در سال ۱۹۹۱، با رأی دادگاه عالی سوئیس حق رأی را کسب کردند. حق سقط جنین در سال ۲۰۰۲ به رسمیت شناخته شد و مرخصی با دستمزد بارداری تنها ۱۴ هفته است. در سال ۱۹۳۷ میان اتحادیه‌ها و کارفرمایان پیمان‌نامه‌ای موسوم به “صلح در محل کار” به امضا رسید. به موجب این پیمان‌نامه، اختلافات در میان کارگران و کارفرمایان بایستی به جای اعتصاب از طریق مذاکره حل و فصل شوند. در نتیجه، اعتصاب و تظاهرات ۱۴ ژوئن، رخدادی با اهمیت در سوئیس محسوب می‌شود. فراخوان‌دهندگان اعتصاب از زنان خواسته بودند، ساعت ۲۴ : ۱۵ محل کار خود را ترک کنند و به این وسیله ۲۰ درصد از ساعت کاری معمول‌شان به نشانه ۲۰ درصد مزد کم‌تر بکاهند.

دستمزد برابر، در دهه ۱۹۶۰، موضوع مهمی در میان زنان کارگر اروپا بود. در دهه هفتاد، این زنان برای دستیابی به مطالبات خود، از جمله “دستمزد برابر همین حالا”، اعتصابات عظیمی برپا کردند. اما با نزدیک شدن به پایان این دهه، ترکیب طبقاتی جنبش زنان تغییر کرد و برخی خواسته‌های دیگر از جمله باز شدن در مشاغل مردانه به روی زنان و مشارکت در ساختار سیاسی و برابرحقوقی جایگاه مهم‌تری یافتند. در نتیجه این جنبش از زنان طبقه کارگر دور شد. زنان اقشار متوسط که بسیاری از فعالین جنبش‌های فمی‌نیستی را تشکیل می‌داند، به تدریج و با دستیابی به برخی از خواسته‌ها از این جنبش کنار کشیدند و از آن سو با تضعیف جنبش کارگری، این جنبش از خیابان‌ها برچیده شد و به سوی نهادسازی سوق یافت.

در سوئیس نیز جنبش زنان سوئیس که در دهه هفتاد “جنبش آزادی‌بخش زنان” نام داشت، در دهه هشتاد به “جنبش زنان” تغییر نام یافت. گرچه در اوایل دهه ۹۰، ۵۰۰ هزار زن در سوئیس برای اجرایی شدن قانونی که ۱۰ سال پیش به تصویب رسیده بود، به خیابان‌ها آمده و اعتصاب کرده بودند، اما امروز نزدیک به ۲۲ سال بعد ناچار شدند، مجدداً برای تسریع اجرای این قانون به خیابان‌ها بیایند. گرچه در کشورهایی نیز که برابری مزدی زنان با مردان به تصویب رسیده و به مرحله اجرا درآمده است، این امر هنوز متحقق نگشته است. بنا به گزارش “کمیسیون اروپا” در سال ۲۰۱۴، در میان کشورهای عضو اتحادیه اروپا شکاف جنسیتی در دستمزد از ۸ درصد در بلژیک، ایتالیا، لوکزامبوگ، لهستان، رومانی و سلوانی تا ۲۰ درصد در اتریش، جمهوری چک، آلمان، استونی و بریتانیا متغیر بوده است. طبق این گزارش، شکاف جنسیتی در دستمزد از سال ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۴ تنها ۱ / ۱ درصد تغییر کرده و از ۳ / ۱۵ درصد در سال ۲۰۱۰ به ۲ / ۱۴ درصد در سال ۲۰۱۴ رسیده است. در حالی که طبق گزارش مؤسسه تحقیقاتی “یورواستات”، میانگین شکاف جنسیتی در دستمزد در سال ۲۰۱۴ در میان کشورهای اروپایی ۲ / ۱۶ درصد بوده است.

این آمار نشان می‌دهند که با وجود قوانین مترقی درباره برابری زن و مرد، حتا در پیشرفته‌ترین کشورهای سرمایه‌داری هنوز برابری حقوقی به برابری واقعی بدل نگشته است. در سوئیس ۳۷ سال پیش قانون برابری زن و مرد به تصویب رسید، اما طی این مدت، به رغم اعتراضات مکرر، تبعیض علیه زنان، هم‌ چنان پابرجاست. زیرا که با وجود تأثیرات مثبت تصویب قوانین مترقی به نفع زنان، ریشه‌های ستم بر زنان در سیستم سرمایه‌داری نهفته است و تنها در صورت براندازی این سیستم است که تمامی اشکال ستم و تبعیض علیه زنان نابود خواهد شد.

کنش‌گران جنبش زنان و فعالین اتحادیه‌ای توانستند پس از نزدیک به ۲۲ سال، بار دیگر اعتصابی بزرگ را علیه تبعیض و برای برابری دستمزد، سازمان دهند. آنان در فراخوان به اعتصاب همچنین نوشته‌ بودند: “ما علیه مردان اعتصاب نمی‌کنیم. ما علیه نظامی مردسالار اعتصاب می‌کنیم که دیگر دوران‌اش به سر آمده است.” گرچه اعتصاب ۱۴ ژوئن، اعتصابی یک روزه بود، اما گامی بزرگ برای برداشتن گام‌های بعدی است. بسیاری از زنانی که در ۱۴ ژوئن به خیابان‌ها آمدند، نشان دادند که در مبارزه برای تغییر راسخ‌اند.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۲۷ در فرمت پی دی اف

معادن، قتلگاه کارگران در ایران

حوادثی که در معادن ایران رخ می‌دهد، مدام افزایش می‌یابد و توام با آن بر تعداد کارگرانی که جان خود را از دست می‌دهند و یا صدمات جدی می‌بینند، افزوده می‌‌شود. در همین مدت کوتاهی که از سال جدید می‌گذرد، اخبار و گزارش‌های متعددی از حوادث محیط کار در معادن ایران و مرگ و مصدوم شدن کارگران انتشاریافته است. بر طبق گزارش خبرگزاری‌های وابسته به رژیم، در آخرین هفته خردادماه، تنها در معدن زغال‌سنگ البرز شرقی، چهار حادثه رخ داد.  در تاریخ ٢٣ خردادماه، درنتیجه ریزش تونل برناکی در معدن زغال‌سنگ طزره دامغان، ۲ تن از کارگران جان باختند و یک کارگر مصدوم شد.  سه روز بعد، یکی از کارگران  در معدن زغال‌سنگ رزم جا غربی طزره، براثر گازگرفتگی جان خود را از دست داد. در ٢٨ خردادماه در دو حادثه جداگانه، ٢ کارگر در تونل‌های « مادر» و «کلاریز»  دچار آسیب شدند. البته این حوادث در این معدن تازگی ندارد. سال گذشته نیز حادثه‌ای در معدن زغال‌سنگ در منطقه طزره دامغان رخ‌داده بود. هم‌زمان با این حوادث، ریزش معدن شن و ماسه هم‌صفا در آمل به خفگی و مرگ یک کارگر انجامید. همچنین در سوم اردیبهشت‌ماه، سه تن از کارگران معدن مس نسیم در خراسان دچار حادثه شدند. در ٣٠ فروردین نیز، در اثر آتش‌سوزی در معدن زغال‌سنگ سوادکوه ١١ کارگر مصدوم شده بودند. آخرین خبر از حوادث معادن حاکی است که در ٣٠ خرداد در همین معدن در تونل شماره ۷ ، دو کارگر دچار گازگرفتگی شدند و جان باختند و تعدادی مصدوم روانه بیمارستان شدند.  بروز این‌همه حوادث پی‌درپی در مدتی کوتاه، حاکی از شرایط به‌غایت ناایمن معادن در ایران است که مدام به مرگ و مصدوم شدن گروه‌گروه کارگران معادن می‌انجامد. برای سرمایه‌داران و دولت پاسدار منافع آنها در ایران، اهمیتی ندارد که کارگران جان خود را ازدست می‌دهند و یا مصدوم می‌شوند، مهم این است که وقفه‌ای در کار رخ ندهد، معدن با همان شرایط ناایمن به کار خود ادامه دهد و سود سرمایه‌داران نقصان پیدا نکند. از همین روست که چندساعتی  پس از اولین حادثه در معدن زغال‌سنگ البرز شرقی، بدون این که علت ریزش تونل پی‌گیری شود، فرماندار دامغان در گفتگو با ایسنا، ضمن این‌که از مرگ دو نفر در حادثه معدنی در طزره دامغان خبر داد، گفت: “بعد از حادثه با انتقال مصدومان و عادی‌سازی شرایط، در حال حاضر این معدن فعالیت خود را از سر گرفته است. ” به همین سادگی. “با انتقال مصدومان، معدن فعالیت خود را از سر گرفت ! ”  پس از وقوع چهار حادثه در این معدن، مدیرکل بازرسی کار وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی در گفتگو با ایلنا، در خصوص حوادث پی‌درپی کار منجر به مرگ کارگران البرز شرقی گفت: هنوز نتیجه نهایی گزارش بازرسی را ندیده‌ام. اما وی ادعا کرد: “هم قبل از حادثه همکاران ما در بازرسی‌های استان سمنان بازرسی داشتند و گزارش را ارائه کردند و بعد از حادثه هم که هفته گذشته رخ داد، تیم بازرسی اعزام شد و ستاد تیمی را فرستاد و در حال گزارش دهی هستند که علت حادثه مشخص شود.” اگر به ادعای این مقام دولتی، قبل از حادثه همکاران ایشان “در بازرسی‌های استان سمنان بازرسی داشتند و گزارش را ارائه کردند.” پس، این اتفاقات پی‌درپی، مرگ و مصدومیت ناشی از ریزش تونل  و گازگرفتگی را چگونه باید توضیح داد؟ روشن است که وی دروغ می‌گوید. اگر این بازرسی صورت گرفته بود و اگر دولت کارفرما را موظف به ایمن سازی معدن کرده بود، نمی‌بایستی این اتفاقات رخ دهد. لازم به ذکر است که تعداد بازرسان کار در سراسر ایران ٨٠٠ نفر است. این تعداد گویا باید صنایع و معادن و ساختمان سازی‌ها را بازرسی کنند.

اما هر کس می‌داند که ناایمنی معادن در ایران و مرگ و معلولیت کارگران، مختص این چند روز و این معادن نیست.

این‌ها فقط چند نمونه از حوادثی است که در طول سه ماهی که از سال جاری می‌گذرد، در معادن ایران رخ‌داده و به مرگ و مصدومیت تعدادی از کارگران انجامیده است. دلیل آن نیز پوشیده نیست. ناایمنی معادن در سراسر کشور، نبود وسایل و تجهیزات و تکنیک‌های پیشرفته کنترل و سنجش گازها و اندازه‌گیری مشخصات هوا، استفاده از وسایل و تجهیزات کهنه و فرسوده، سیستم تهویه نامناسب و ناکافی در تونل، نبود مسیرهای کمکی برای کمک به تهویه تونل، در دسترس نبودن امکانات فوری پزشکی، درمانی و آمبولانس، نبود کنترل و بازرسی دولتی و زد و بند مقامات و مأموران اداره کار با سرمایه‌داران که هزینه‌ای برای ایمن‌سازی محیط کار متقبل نشوند و سود خود را به بهای مرگ و مصدومیت کارگران افزایش دهند. نبود آموزش‌های لازم و کافی.

این اتفاقات در حالی رخ می‌دهند که در طول یک دهه  اخیر، صدها کارگر معدن در ایران جان خود را ازدست‌داده و صدها تن مصدوم و معلول شده‌اند. انفجار در معدن یال شمالی طبس که به مرگ هشت تن از کارگران انجامید. حوادث پی‌درپی در معادن زغال‌سنگ کرمان، انفجار گاز در معدن زغال‌سنگ چشمه پودنه کوهبنان که موجب کشته شدن سه نفر و زخمی شدن شش معدنچی دیگر شد. انفجار در معدن زغال‌سنگ باب‌نیزو کرمان که ۱۲ کشته و ٢٠ مصدوم به‌جای گذاشت . پیش از آن نیز دو بار در این معدن انفجار رخ‌داده بود. ٨ کشته و زخمی در ریزش معدن زغال‌سنگ آب نیل کرمان. مرگ ۴٣ کارگر در معدن زمستان یورت در استان گلستان تنها چند نمونه‌ از این حوادث‌اند.

درحالی‌که بر طبق گزارش سازمان بین‌المللی کار، در مقیاس جهانی سال‌به‌سال آمار حوادث ناشی از کار کاهش‌یافته، در ایران بالعکس سال‌به‌سال بر تعداد حوادث کار و جان‌باختگان و مصدومان حوادث ناشی از کار، به‌ویژه در معادن افزوده‌شده است. پزشکی قانونی اعلام کرده است: طی ۱۰ سال گذشته (۱۳۸۷ تا ۱۳۹۶)، ۱۵ هزار و ۹۹۷ نفر در نتیجه حوادث ناشی از کار جان خود را از دست دادند و تعداد تلفات در سال ١٣٩۵ ، ١٠ درصد رشد داشته است.

مدیرکل بازرسی وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی در اردیبهشت‌ماه امسال گفت: حدود ۱۰ هزار نفر سال گذشته در اثر حوادث کار مصدوم شدند و حدود ۷۰۰ نفر نیز فوت کردند.

به گزارش ایلنا، وی در همایش ملی روز جهانی ایمنی و بهداشت حرفه‌ای در اراک گفت: سال ۹۶ نیز ۸۰۰ نفر در اثر حوادث ناشی از کار فوت کردند.

خبرگزاری مهر در فروردین‌ماه سال گذشته گزارش کرد “بر اساس مطالعات مرکز آمار و اطلاعات راهبردی وزارت کار، نتایج آمارگیری معادن کشور نشان می‌دهد در سال ۱۳۹۵، تعداد کل معادن در حال بهره‌برداری کشور ۴۹۱۳ معدن و تعداد شاغلان معادن، ۹۳۴۸۶ نفر بوده است. بر اساس نتایج این طرح، در سال ۱۳۹۵ معادل ۳۷۷ معدن دچار حادثه سقوط شده است. در این معادن، درمجموع ۱۹۱۲ مورد حادثه به وقوع پیوسته که متعاقب آن حدود ۱۹۰۶ نفر دچار حادثه شده‌اند. استان‌های خراسان جنوبی و کرمان به ترتیب با ۳۸۸ و ۲۶۳ مورد دارای بیشترین تعداد وقوع حادثه بوده‌اند.”

نتایج این گزارش رسمی از اطلاعات معادن به‌خوبی در جدول زیر، افزایش سالانه تعداد حوادث کار و حادثه دیدگان را نشان می‌دهد .

این جدول درعین‌حال یک واقعیت پنهان را نیز در درون خود نهفته دارد. به همان میزان که به‌ویژه از دهه هشتاد، واگذاری مؤسسات تولیدی و خدماتی ازجمله واگذاری معادن به سرمایه‌داران بخش خصوصی سرعت گرفت، مدام بر تعداد حوادث و قتل و کشتار کارگران معادن افزوده‌شده است. آمارهای موجود حاکی است که بیش از ٩٨ درصد معادن کشور در اختیار بخش خصوصی است.

اما کارگران معادن در ایران تنها با مرگ و مصدومیت‌های ناشی از حوادثی که در معادن رخ می‌دهد مواجه نیستند. آن‌ها درنتیجه تماس با مواد معدنی، آلی، آلرژنها و دیگر مواد شیمیایی خطرناک با مرگ تدریجی و آرام ناشی از امراض متعدد مواجه‌اند. بر طبق گزارش‌های تحقیقی انتشاریافته، کارگران معادن به‌ویژه در معادن زغال‌سنگ، قیرهای طبیعی، گچ ، طلا، فیروزه،مس، زرنیخ ، فسفات ، سرب، سنگ‌های تزئینی، سیلیس، تالک، و غیره در معرض بیماری‌های متعدد قرار دارند.

برونشیت و آسم ، سرطان ریه، اختلال دستگاه قلب عروق و دستگاه عصبی، اختلال‌های ذهنی، اختلال در راه رفتن و تکلم ، محدود شدن میدان بینایی، بیماری‌های کلیه، سرطان پروستات، پارکینسون، ناشنوایی ، سرطان خون، صدمه دیدن عملکرد دستگاه تولیدمثل، نقص عضو، از دست دادن اعضای بدن و ده‌ها بیماری دیگر از این نمونه‌اند.

در تحقیقات بسیار محدودی که در ایران بر روی کارگران بر خی معادن صورت گرفته است، کارگران معادن، اغلب به امراض ناشی از کار در معادن و مواد خطرزا مبتلا هستند. در کشوری که حتی ابتدایی‌ترین امکانات ایمن‌سازی معادن رعایت نمی‌شود، بازرسی جدی نیز وجود ندارد و پیوسته کارگران با ریزش و انفجار معادن مواجه‌اند و امکانات بهداشتی بسیار محدود است، یا اصلاً وجود ندارد، بحث و صحبتی از مصون‌سازی کارگران در برابر این بیماری‌ها نمی‌تواند در میان باشد. در یک گزارش رسمی که تحت عنوان ” نشانگرهای سلامت کارگری، بهبود نیافته‌اند” توسط ایسنا در سال ٩۵ انتشار یافت، آمده است: “در حال حاضر، بیماری‌های شغلی منجر به فوت، شش تا ۱۲ برابر حوادث ناشی از کار است. روشن است که با توجه به افزایش شدید مرگ‌ومیر ناشی از حوادث ناشی کار در دو سال اخیر، بهبودی در وضعیت بهداشتی معادن نیز رخ نداده است. همین گزارش می‌افزاید: “بر اساس آمارهای منتشرشده ، سالانه حدود ۲۰ هزار حادثه ناشی از کار اتفاق می‌افتد که از این تعداد نزدیک به ۱۵ هزار حادثه در بخش ساختمانی است. پس‌ازآن، بیشترین میزان مرگ‌ومیر در محیط کار به کارگران معادن و کارگران صنایع اختصاص دارد. پزشکی قانونی این آمار را ۱۸۹۱ نفر، وزارت کار ۱۱۵۰ نفر و سازمان تأمین اجتماعی آن را ۱۲۰ نفر در سال گذشته اعلام کرده‌اند.” گزارشی که خبرگزاری مهر سال گذشته انتشار داد و پیش‌ازاین به آن اشاره شد، نیز می‌گوید: ” بررسی معادن در حال بهره‌برداری کشور نشان می‌دهد ۶۰۸ معدن دارای واحد بهداشت، ایمنی و محیط ‌زیست هستند. به‌عبارت‌دیگر، فقط ۱۲.۴ درصد کل معادن در حال بهره‌برداری در کشور دارای واحد بهداشت، ایمنی و محیط‌زیست هستند و حال‌آنکه ۴۳۰۵ معدن کشور معادل ۸۷.۶ درصد از کل معادن، در حال بهره‌برداری فاقد واحد بهداشت، ایمنی و محیط‌زیست هستند.”

در کشوری که بدون هرگونه کنترل و نظارتی در معادن، دست سرمایه‌داران در استثمار بی‌رحمانه کارگران باز گذاشته‌شده است. سرمایه‌داران برای کاهش هزینه‌ها و کسب سود بیشتر از ایمن‌سازی محیط کار سرباز می‌زنند. در کشوری که کارگران فاقد تشکل مستقل هستند و هر اعتراض آن‌ها به بازداشت و اخراج می‌انجامد، روشن است که نه‌تنها بهبودی در شرایط کارگران معادن رخ نداده و نخواهد داد، بلکه همان‌گونه که تمام شواهد و آمارهای موسسات خود رژیم نشان می‌دهند، مدام شرایط کار و زندگی کارگران معادن وخیم‌تر خواهد شد و حوادث ناشی از کار نیز افزایش خواهد یافت. کارگران معادن برای نجات از این وضعیت اسف‌بار، راهی جز این ندارند که متشکل شوند، برای ایجاد یک تشکل مستقل سرا سری کارگران معادن تلاش کنند و مبارزه متحدی را علیه سرمایه‌داران و دولت پاسدار منافع آن‌ها، سازمان دهند.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۲۷ در فرمت پی دی اف

طبقه کارگر ایران و صد سالگی سازمان جهانی کار

صد و هشتمین اجلاس سالانه سازمان جهانی کار (ILO) از تاریخ ۱۰ الی ۲۱ ژوئن ۲۰۱۹ (۲۰ تا ۳۰ خرداد ۹۸) که مقارن شده است با صدمین سال تاسیس این سازمان بین‌المللی، در مقر این سازمان واقع در ژنو پایتخت سوئیس، با تم عمومی “آینده کار” برگزار شد. بنابه روش‌ها و سنت‌های این سازمان که هر ساله موضوع ویژه‌ای در زمینه روابط کار و استانداردهای کار در دستور کار آن قرار می‌گیرد، امسال موضوع بررسی اعمال خشونت و آزار علیه زنان و مردان در محیط کار، در دستور کار این اجلاس قرار داشت. در ارتباط با وضعیت کارگران در جمهوری اسلامی، به‌رغم آن‌که کارگران و جنبش طبقه کارگر ایران با معضلات و محدودیت‌های گوناگون حقوقی و گرفتاری‌های مهمی مانند احضار و بازداشت و شکنجه و زندان و سرکوب تشکل‌های مستقل کارگری یا به عبارتی نقض خشن و آشکار مقاوله‌نامه‌های این سازمان در زمینه “آزادی تشکل” روبرو هستند وازآن رنج می‌برند و مکرر توجه ILO را به این موضوع جلب نموده و خواستار رسیدگی به این موضوع شده‌اند، اما ILO به بهانه گزارشی که دولت جمهوری اسلامی پیرامون حوادث ناشی از کار در ایران، تسلیم این سازمان نموده بود، ترجیح داد به جای خواست کارگران، کاربست مقاوله نامه ILO در زمینه حوادث ناشی از کار را مورد بررسی قرار دهد.

در اجلاس سالانه سازمان جهانی کار که اکنون ۱۸۷ کشور عضو آن هستند، از هر کشور عضو، یک هیات ۴ نفره مرکب از دو نفر نماینده دولت یک نفر نماینده کارفرمایان ویک نفر نماینده کارگران شرکت می‌کنند. البته هر نماینده می‌تواند دو نفر را نیز به عنوان مشاور همراه داشته باشد. از طرف جمهوری اسلامی نیز هیاتی به این اجلاس اعزام شده بود و مطابق معمول چند تن از عناصر ضد کارگر وابسته به تشکل‌های دولتی دست‌ساز رژیم به عنوان نماینده کارگران، عضو این هیات بودند.

صرف‌نظر از آن‌که چه کسانی در اجلاس ILO شرکت می‌کنند و در جلسات آن چه مباحثی مطرح می‌شود، اکنون چندین سال است که هم زمان با برگزاری اجلاس سالانه ILO، تجمعات ، تظاهرات و گردهم‌آیی‌هایی که فراخوان دهنده آن عموما سندیکاهای کارگری فرانسوی و سوئیسی هستند، مقابل دفتر مرکزی ILO در شهر ژنو نیز برگزار می‌شود. در این اجتماعات عموما بر اتحاد و همبستگی کارگران و ضرورت رعایت حقوق پایه‌ای کارگران بویژه در کشورهای عضو ILO تاکید می‌شود و از کارگران کشورهایی چون ایران نیز حمایت‌هایی به‌عمل می‌آید. امسال نیز روز دوشنبه ۱۷ ژوئن (۲۷ خرداد ۹۸) در حالی‌که اجلاس سازمان جهانی کار در مقر این سازمان جریان داشت، گردهم‌آیی‌ها و اجتماعات گسترده‌ای که فراخوان آن از سوی سندیکای کارگری ث. ژ. ت (C.G.T) و سندیکای کارگری سوئیسی ث. ژ. آ. اس (C.G.A.S) صادر شده و مورد پشتیبانی کنفدراسیون اتحادیه‌های کارگری جهان (I.T.U.C) قرار گرفته بود، در مقابل این سازمان در میدان ناسیون ژنو برگزار گردید. در این تجمعات دبیر کل کنفدراسیون اتحادیه‌های کارگری جهان، دو نفر از طرف سندیکاهای سوئیس و آفریقای جنوبی، دبیرکل فدراسیون جهانی کارگران حمل و نقل (ITF) و فیلیپ مارتینز دبیرکل ث. ژ. ت سخنانی از جمله در زمینه اعمال خشونت علیه زنان در محل کار و همبستگی بین‌المللی کارگران ایراد کردند. دبیرکل ث. ژ. ت ضمن اعتراض به یورش پلیس به اعتراض‌کنندگان در شهرهای مختلف فرانسه و پرتاب گاز اشک‌آور و شلیک گلوله پلاستیگی به روی آن‌ها، در رابطه با وضعیت کنونی جهان گفت “این وضعیت به سرعت باید تغییر کند” وی هم‌چنین تاکید داشت که اجلاس ILO “باید مقاوله نامه‌ای برای پایان دادن نابرابری‌های بین زنان و مردان در تمام عرصه‌ها تصویب کند”.

در این تجمعات که معمولا گروه‌هایی از مبارزین و فعالان سیاسی و کارگری ایرانی شرکت دارند، امسال نیز با حضور خود، نسبت به اعزام نمایندگان کارگری قلابی از طرف رژیم و بازداشت و زندانی کردن کارگران و فعالان کارگری دست به اعتراض و افشاگری زدند. می‌توان گفت که معمولا آن‌چه که در حاشیه اجلاس ILO و بیرون از جلسات آن رخ می‏دهد مانند برپایی تجمعات مستقلانه و اعتراضی که توسط تشکل‌ها و سندیکاهای کارگری تدارک دیده و برگزار می‌شود، همواره اهمیت بیشتری برای کارگران داشته است تا آن‌چه که در جلسات رسمی ILO می‌گذرد و نتایج آن نیز از قبل معلوم است!

اما طرح این‌که سازمان جهانی کار در صدمین سال تاسیس و صد و هشتمین اجلاس خود باید مقاوله‌نامه‌ای برای پایان دادن به نابرابری‌های موجود میان زنان و مردان به تصویب برساند، نه نشانه توانایی این سازمان یا حتا سندیکاهای کارگری کشورهای عضو آن، بلکه بازتاب فشار زنان و اعتراض آن‌ها نسبت به وضع موجود است که نمونه آن را در تظاهرات چند صد هزار نفره زنان در تاریخ ۱۴ ژوئن در سوئیس شاهد بودیم. اما پرسش اصلی این است که تصویب یک چنین مقاوله‌نامه‌ای، چگونه می‌خواهد به این نابرابری‌ها پایان دهد. پایان دادن به نابرابری بین زنان و مردان در تمام عرصه‌ها و مقاوله‌نامه فرضی سازمان جهانی کار در این مورد به کنار، باید دید مقاوله‌نامه‌های مصوب این سازمان در خصوص حقوق پایه‌ای کار، آیا در همه کشورهای عضو این سازمان، به مرحله اجرا گذاشته شده است یا نه؟ و اگر در یک کشور فرضی عضو این سازمان، مثلا جمهوری اسلامی، این مقاوله‌نامه‌ها اجر نشود – که نمی‌شود – آیا سازمان جهانی کار مکانیزمی برای کنترل و اراده‌ای برای وادار نمودن آن به رعایت تعهدات و اجرای مقاوله‌نامه‌های این سازمان دارد؟ آیا جز این است که سازمان جهانی کار در بهترین حالت می‌تواند اجرای مقاوله‌نامه‌های خود را به دولت کشورهای عضو فقط توصیه کند؟ تجربه صد سال حیات و فعالیت این سازمان بین‌المللی پر سر و صدا نشان داده و ثابت کرده است که از این سازمان جهانی، بیش از این کاری ساخته نیست!

یک قرن پس از تاسیس این سازمان، محرومیت ده‌ها میلیون کارگر از حقوق پایه‌ای کار با دستمزدهای ناچیز، فقر، گرسنگی، بیکاری و محرومیت از بهداشت و درمان و بیمه مناسب میلیون‌ها تن دیگر و شکاف عمیق طبقاتی در ده‌ها کشور عضو سازمان جهانی کار در پنج قاره جهان نیز گویای همین واقعیت و گویای ناکارآمدی ذاتی سازمان جهانی کار ولو حتا در چارچوب اجرایی شدن مقاوله‌نامه‌های خویش است. این ناکارآمدی را به روشن‌ترین و بهترین شکلی می‌توان در برخورد این سازمان با رژیم جمهوری اسلامی دید.

سازمان جهانی کاراز زمان تاسیس تاکنون بیش از ۱۸۰ مقاوله‌نامه در زمینه‌های گوناگون تهیه و تصویب نموده است. کشورهایی که به عضویت سازمان جهانی کار درمی‌آیند، باید مهم‌ترین مقاوله‌نامه‌ای این سازمان را بپذیرند. جمهوری اسلامی ازجمله کشورهایی‌ست که باید ۸ مقاوله‌نامه پایه‌ای از مجموع مقاوله‌نامه‌های ILO را می‌پذیرفت تا به عضویت آن درآید. این مقاوله‌نامه‌ها درباره آزادی تشکل و قراردادهای جمعی (مقاوله‌نامه‌های ۸۷ و ۹۸)، درباره لغو کار اجباری و تبعیض (مقاوله‌نامه‌های ۱۱، ۲۹، ۱۰۰ و ۱۰۵) و درباره ممنوعیت کار کودکان (مقاوله‌نامه‌های ۱۳۸ و ۱۸۲) می‌باشند. همگان می‌دانند که جمهوری اسلامی به‌رغم امضاء این مقاوله‌نامه‌ها و تعهد به اجرای آن، اما هیچ‌گاه آن‌ها را رعایت و اجرا نکرده است. خواه در مورد کار اجباری و تبعیض باشد، خواه در مورد ممنوعیت کار کودکان و خواه در مورد آزادی تشکل و حمایت از حق تشکل، و نه فقط این معیارها ومقاوله‌نامه‌ها را رعایت و اجرا نکرده است، بلکه کارگرانی را که دست به ایجاد تشکل مستقل زده و یا حتا از حق کارگران برای ایجاد تشکل دفاع کرده‌اند، بازداشت و محاکمه و شکنجه نموده و به زندان و حبس‌های طولانی مدت محکوم نموده است. سالیان متمادی است که تشکل‌های مستقل کارگری بویژه سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه و سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه و هم‌چنین سازمان‌های کمونیست مدافع منافع طبقه کارگر، در این مورد سخن گفته‌اند.  نسبت به نقض حقوق اولیه و به رسمیت شناخته شده ILO، اعتراض نموده و با ارائه اسناد و مدارک کافی، نقض آشکار مقررات و موازین و معیارهای این سازمان را نیز گوشزد نموده و در مورد مماشات آشکار و زدوبند ILO و نمایندگان اعزامی آن به ایران اعتراض کرده‌اند و اعتراض می‌کنند، اما سازمان جهانی کار حتا یک گام عملی در جهت برآوردن خواست‌های کارگران ایران و تشکل‌های مستقل آن‌ها برنداشته است.

همین دو هفته پیش بود که جمعی از کارگران شرکت کشت و صنعت نیشکر هفت‌تپه، در نامه سرگشاده مورخ ۱۵ خرداد به سازمان جهانی کار پنج روز قبل از آغاز صد و هشتمین اجلاس سالانه این سازمان، در مورد تخلفات دولت ایران به طرح شکایت پرداخته و رونوشت آن را نیز به “کمیته آزادی انجمن” این سازمان ارسال کردند. در این شکایت‌نامه ضمن اشاره به احضار و بازداشت و آزار و شکنجه ده‌ها تن از کارگران هفت‌تپه، به نحو فشرده و موجزی از نقض حقوق بدیهی کارگران در ایجاد تشکل مستقل کارگری سخن گفته شده و در مورد سرکوب کارگران و فعالان کارگری و سایر اقدامات دولت ایران در نقض حقوق بدیهی کارگران نیز سخنان مستند و محکمی ارائه شده است. کارگران هفت‌تپه درنامه خود، به بازداشت و شکنجه اسماعیل بخشی نماینده کارگران، بازداشت و ضرب و شتم علی نجاتی عضو قدیمی سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه، بازداشت و آزار و اذیت سپیده قلیان از مدافعان حقوق کارگران و پرونده‌سازی علیه آن‌ها نیز اشاره نموده‌اند. کارگران هفت‌تپه هم‌چنین بازداشت فعالان سایر جنبش‌های اعتراضی را نیز به سازمان جهانی کار یادآوری نموده و خواهان آن شده‌اند که سازمان جهانی کار رسما به این شکایت رسیدگی کند. کارگران هفت‌تپه به سازمان جهانی کار خاطر نشان کرده‌اند که ایران عضو رسمی سازمان جهانی کار است و هر ساله نمایندگانی به اجلاس ILO اعزامی می‌کند، باید مورد بازخواست قرار بگیرد. کارگران به روشنی بیان کرده‌اند که این اقدامات سرکوبگرانه، گوشه‌ای از نقض آشکار حقوق بنیادین کارگران است.

اما ILO تا این لحظه هیچ‌گونه پاسخی به کارگران هفت‌تپه نداده است. ILO در برابر تمام اجحافات و جنایاتی که جمهوری اسلامی در حق کارگران اعمال می‌کند و در طول یک سال گذشته نیز تشدید شده است، هیچ‌گونه اقدام عملی جدی در راستای محکوم نمودن رژیم یا زیر سئوال بردن آن بخاطر نقض مقاوله‌نامه‌های این سازمان انجام نداده است. جمهوری اسلامی جنایات متعدد و گوناگونی را علیه کارگران و تشکل‌های مستقل کارگری مرتکب شده است . کارگران و تشکل‌های مستقل کارگری بارها و بارها ، نقض مقاوله‌نامه‌های سازمان جهانی کار را به اطلاع این سازمان رسانده‌اند و به حضور افراد وابسته به تشکل‌های به‌اصطلاح کارگری حکومتی دراجلاس‌های ILO اعتراض نموده‌ و کرارا بی‌ربطی این عناصر سرکوب‌گر و عمال پلیسی رژیم به کارگران و تشکل‌های مستقل کارگری را به ILO و نمایندگان اعزامی آن به ایران گوشزد کرده‌اند. علی‏رغم این اما ILO به این یادآوری‌ها و هشدارها وقعی نگذاشته و نمایندگان آن نیز وقتی که عازم ایران شده‌اند، تمام ملاحظات، انتقادات و استدلال‌های کارگران و تشکل‌های مستقل کارگری را یکسره نادیده گرفته و به دید و بازدید و ملاقات با کسانی پرداخته‌اند که دشمنان طبقه کارگرند و کسی جز دولت جمهوری اسلامی طرفدار و معرف و حامی آن‌ها نیست. نمایندگان اعزامی ILO به ایران در اردیبهشت سال ۹۷، غیر از برخی از اعضای شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر، به ملاقات و گفتگو با کسانی دست زدند که رژیم و وزارت کار آن تلاش داشت به یاری آن‌ها یک سندیکای قلابی در شرکت واحد ایجاد کند. هیات سه نفره اعزامی ILO در اردیبهشت سال جاری به ایران نیز، با اعضای شورای اسلامی که ایضا رژیم و وزارت کار آن به یاری مخالفین سندیکای کارگران هفت‌تپه، پس از سرکوب کارگران و حبس و شکنجه اسماعیل بخشی، چنین “شورایی” را در نیشکر هفت‌تپه سرهم‌بندی کرده بودند، دیدار نمودند. اقداماتی کاملا هماهنگ با خواست‌ها و منافع دولت جمهوری اسلامی و صد در صد در مقابل خواست‌ها و منافع کارگران و تشکل‌های مستقل کارگری.

بنابر این موضوع فقط این نبوده و نیست که ILO و نمایندگان آن به خواست‌های کارگران ایران تشکل‌های مستقل آن‌ها بی‌اعتنایی نموده و بی‌اعتنایی می‌کنند، بلکه مسیر حرکت آن‌ها عملا و عموما در مقابل خواست‌ها و منافع کارگران و تشکل‌های مستقل کارگری بوده است. نه این‌که کسی خیال کند ILO و نمایندگان اعزامی آن از وظایف خود تخطی می‌کنند! درست برعکس، ILO و نمایندگان اعزامی آن عینا بر پایه معیارها و ضوابط رسمی خود، فقط تشکلی را در هر کشور به عنوان تشکل کارگری به رسمیت می‌شناسند که مورد تایید دولت آن کشور باشد!

نگاهی ولو کوتاه به برخی ازمعیارها و موازین و اصول حاکم و ناظر بر فعالیت‌ها و تصمیم‌گیری‌های ILO ثابت می‌کند که قد و قواره ILO همین است. به این موضوع بازمی‌گردیم. اماپیش ازآن ببینیم سازمان جهانی کار بر متن چه شرایطی و با چه اهدافی تشکیل شد.

اوائل قرن بیستم، سرمایه‌داری جهانی با یک بحران عمیق اقتصادی روبرو گردید. تشدید این بحران و رقابت فزاینده دولت‌های امپریالیستی، منجر  به  جنگ   جهانی  اول (۱۹۱۴-۱۸) گردید. بحران و جنگ امپریالیستی علاوه بر ویرانی‌های عظیم و ده‌ها میلیون کشته و زخمی ، در عین حال شورش‌ها، قیام‌ها و انقلابات متعددی را نیز درپی داشت. با انقلاب سوسیالیستی اکتبر ۱۹۱۷ روسیه و  حاکمیت شوراها، انقلابات کارگری، قیام‌ها و اعتصابات کارگری و تشکیل شوراهای کارگری، بسیاری از کشورهای اروپائی را فراگرفت. شرایط انقلابی و تأثیرات بلاانکار انقلاب اکتبر و حکومت شوراها، بورژوازی تمام کشورهای امپریالیستی را به وحشت افکند. سرکوب خونین کارگران، نخستین واکنش بورژوازی این کشور ها بود. بورژوازی امپریالیستی، برای سرکوب و مهار انقلابات و قیام‌های کارگری اما تنها به زور تفنگ و اسلحه اکتفا نکرد، بلکه همراه با سرکوب مستقیم و در کنار آن،به اعطای برخی “امتیازات” جزئی و همزمان قبولاندن و تحمیل قواعد نظام سرمایه‌داری بر کارگران و بازی در زمین آن نیز روی آورد. با خاموش شدن آتش جنگ جهانی اول، کارگران آمریکا و اروپا وسیعاً به مبارزه و طرح مطالبات خود پرداختند. بخش هائی از کارگران و اتحادیه های کارگری آمریکا و اروپا نیز، خواستارایجاد یک نهاد بین المللی بودند که مطالبات آن ها پذیرفته شده و رسمیت داده شود هرچند که در نهایت آن طور که این اتحادیه ها می خواستند نشد و بسیاری ازمطالبات آن ها نیز مورد پذیرش قرار نگرفت. بر این زمینه ها، در سال ۱۹۱۹ سازمان بین‌المللی کار ((I.L.O International Labour Organization تأسیس گردید تا با تصویب یک رشته قوانین مشترک برای کشورهای سرمایه‌داری و به رسمیت شناختن حقوق پایه‌ای کارگران، مبارزات گسترش یابنده کارگران را مهار و خطر انقلابات و شورش‌های کارگری را کاهش دهد و یا آن را خنثی کند. دوّل بزرگ سرمایه‌داری اگرچه از ترس انقلابات کارگری در این کشورها و البته برای بقاء نظم سرمایه‌داری، این سازمان را تشکیل دادند، اما برخی از خواست‌ها و مطالبات مربوط به حقوق اولیه و پایه‌ای کارگران را نیز در قوانین خود و به تدریج در مقاوله نامه‌های این سازمان پذیرفتند.

در کنفرانس صلح ورسای که بـه سـال ١٩١٩ در فرانسه تشکیل شد، کمیسیونی مرکب از ١۵ عضو به نام ” کمیسیون حقوق بین المللـی کار ” انتخـاب گردید و همین کمیسیون که ریاست و رهبری آن را ساموئل گامپرس رئیس فدراسیون کارگری آمریکا(AFL (  که درعین حال دست نشانده دولت آمریکابود مقررات و معیارهاوضوابط این سازمان راتهیه وتنظیم نمود

در اساسنامه سازمان بین‌المللی کار، هدف از تاسیس این سازمان چنین بیان شده است: “تلاش اصلی این سازمان حمایت از حقوق بنیادی انسان‌ها، بهبود شرایط کار و زیست بوده است. ILO در حقیقت برای ایجاد اتحاد بین دول، کارفرمایان و اتحادیه‌های کارگری به منظور اقدامی مشترک برای تضمین منافع هر سه گروه فوق و تحقق عدالت اجتماعی تاسیس شده است”.

در واقع تمام تلاش‌های ILO معطوف به سازش طبقاتی و حفظ نظم سرمایه‌داری موجود است و در کلیه سازوکارها و جلسات وبحث‌ها و تصمیم‌گیری‌ها و مصوبات آن نیز استثمارگران و دولت آن‌ها، دست بالا و نقش تعیین‌کننده دارند. پیش از این به ترکیب هیات‌هایی که به اجلاس‌های ILO دعوت می‌شوند و در این جلسات بحث می‌کنند و نظر می‌دهند و تصمیم‌گیری می‌کنند اشاره کردیم. ۲ نفر نماینده دولت یک نفر نماینده کارفرمایان و یک نفر نماینده کارگران.

مطابق ماده ۱۳ اساسنامه ILO مرجع صالحی که باید نام و اعتبارنامه نمایندگان کارگری و کارفرمایی هر کشور عضو را به ILO اطلاع دهد و آن‌ها را معرفی کند، دولت آن کشور است. بنابراین مطابق این مقررات هم حضور افرادی از شوراهای اسلامی کار یا خانه کارگر به اجلاس‌های سالیانه ILO  و هم ملاقات هیات‌های اعزامی آن به ایران با این افراد و بی‌اعتنایی به نمایندگان واقعی کارگران و تشکل‌های مستقل کارگری، قانونی و در چارچوب وظایف تعریف شده و تعیین شده این سازمان است. دولت‌ها در هر کشور تصمیم می‌گیرند چه کسی را به عنوان نماینده کارگر به ILO اعزام کنند.

اما فرض کنیم کارگران اعزامی به ILO نمایندگان واقعی کارگران باشند. در آن صورت ترکیب ۳ به ۱ به نفع سرمایه‌داران است. در هر حال روشن است که این سازمان اساسا نمی‌تواند یک تصمیم جدی و عملی و مهم به سود کارگران اتخاذ کند. چرا که کارگران اعزامی به ILO  چنان‏چه حتی نمایندگان واقعی کارگران باشند نمی‌توانند نقش موثری در تصمیمات این سازمان ایفا کنند.

بی نقشی کارگران فقط در تصمیمات و مصوبات این ارگان نیست، در اداره امور اجرائی این نهاد، نمایندگان کارگران از این هم بی اثرتر و بی نقش‌ترند. سازمان بین‌المللی کار از طریق یک شورای مدیریت ۵۶ نفره مرکب از ۲۸ نفر از نمایندگان دولت‌ها، ١۴ نفر از نمایندگان کارفرمایان و ۱۴ نفر از نمایندگان کارگران، تمام امور اجرائی این نهاد را پیش می‌برد. قابل ذکر است که ۱۰ کرسی از ۲۸ کرسی نمایندگان دولت‌ها، به طور دائمی به کشورهای مهم صنعتی (به‌خوان امپریالیستی) اختصاص یافته است و ۱۸ کرسی دیگر را نمایندگان دولت‌ها، هر سه سال یکبار انتخاب می‌کنند. به عبارت صریح‌تر، رهبری و هدایت سیاسی و تمام سیاست گزاری‌های سازمان جهانی کار در اساس در دست دولت‌ها و بطور خاص‌تر در دست دوّل امپریالیستی‌ست و این سازمان جزیک ابزار بین‌المللی برای پیشبرد سیاست‌های سرمایه جهانی‌ نیست. ILO  البته ممکن است گاه به این یا آن کشور عضو، به خاطر نقض مقررات و قوانین مربوط به حقوق پایه‌ای کارگران و یا عدم رعایت مقاوله نامه‌های مصوب خود، فشارهائی وارد ساخته و از دولت آن کشور خواستار پاسخگوئی شود. اما سیاست اعمال فشارILO بر این یا آن کشور مفروض نیز در اساس نه از جنبۀ دفاع از حقوق کارگران، بلکه در راستای منافع سیاسی و اقتصادی دراز مدت و پیشبرد سیاست‌های سرمایه جهانی است. اگر این منافع و سیاست‌ها اقتضا کند، فشارهای سیاسی ILO به فوریت جای خود را به زد و بندهای رایج با این دولت‌ها که نمونه آن را در مورد دولت جمهوری اسلامی شاهد بوده‌ایم، می‌سپارد.

اگر در یک کشور عضو ILO یک تشکل کارگری که مورد تایید دولت آن کشور است به فرض در مورد نقض یک مقاوله‌نامه شکایتی از دولت داشته باشد، البته می‌تواند به ILO مراجعه کند، اما جالب است بدانید که ILO در قبال یک چنین شکایتی چه خواهد کرد.

ماده ۲۴ اساسنامه ILO تحت عنوان “عرض حال درباره عدم رعایت مقاوله‌نامه‌ها” در این مورد می‌نویسد: “چنان‌چه یک انجمن صنفی کارفرمایان یا کارگران شکایتی به دفتر بین‌المللی کار تسلیم نماید مبنی بر این‌که عضو در حوزه قضایی خود مقاوله‌نامه‌ای را که خود یک طرف آن است به‌هیچ‌وجه به نحو موثری رعایت نکرده، در آن صورت هیات مدیره ممکن است این شکایت را به دولتی که علیه وی به‌عمل آمده ابلاغ و از آن دولت دعوت نماید هرگونه پاسخی که صلاح می‌داند درباره موضوع تسلیم کند”!

می‌بینید “عدالت اجتماعی” ILO و ابزار تحقق آن را؟ یک تشکل کارگری شکایتی را در مورد نقض مقاوله‌نامه ILO تسلیم این سازمان می‌کند، بعد چنان‌چه دولتی که از وی شکایت به‌عمل آمده مقاوله‌نامه را “به‌هیچ‌وچه به نحو موثری” رعایت نکرده باشد، در آن صورت هیات مدیره ILO آن شکایت‌نامه را تازه ممکن است در اختیار دولت مربوطه قرار می‌دهد. که چه بشَوَد؟ که آن دولت هرگونه پاسخی را که خودش صلاح می‌داند به ILO  بدهد!

این است حد و حدود و حوزه اختیارات ILO نه در دفاع از حقوق کارگران بلکه در قبال نقض مقاوله‌نامه مصوب خودش!

بنابراین هیچ نقطه ابهامی نباید وجود داشته باشد در این‌که سازمان جهانی کار، نه در گذشته نه در حال حاضر و نه در آینده نتوانسته و نمی‌تواند نقش موثری در تامین حقوق اساسی کارگران داشته باشد. این سازمان بطور مشخص در ارتباط با جمهوری اسلامی و مماشات با آن، نقشی مخالف منافع کارگران ایفا کرده است و هیچ اراده‌ای برای اجرای مقاوله‌نامه‌های آن از جمله در کشورهای عضوی که آن را زیر پا گذاشته‌اند وجود ندارد.

یک قرن فعالیت سازمان جهانی کار هیچ گشایشی در وضعیت طبقه کارگر و بهبود اساسی در شرایط کار و زندگی این طبقه ایجاد نکرده است. استثمار و بی‌حقوقی کارگران تشدید شده است. کودکان به خشن‌ترین شکلی استثمار می‌شوند. زنان از تبعیضات شدید جنسیتی در محیط کار رنج می‌برند. همه این‌ها نشان می‌دهد که بهبود شرایط کار و زندگی و تحقق خواست‌ها و آمال نیروی کار در مقیاس جهانی از طریق سازمان جهانی کار و مقاوله‌نامه‌های آن سرابی بیش نیست.

کارگران پیش از آن‌که و بیش از آن‌که در انتظار و امید آن باشند سازمان جهانی کار، کاری برای‌شان انجام دهد، باید دست از زانوی خود بگیرند و به نیروی خود اتکا کنند. اتحاد و همبستگی خود را محکم‌تر سازند و مبازه علیه طبقه سرمایه‌دار و دولت این طبقه را تشدید کنند. “آینده کار” رانه سازمان جهانی کار، که خود نیروی کارباید رقم زند. تنها از طریق اتحاد و همبستگی و مبارزه متشکل است که می‌توان سرمایه‌داران کشورهای مخلتف عضو یا غیر عضو سازمان جهانی کار را وادار به عقب‌نشینی کرد. باید کار را با نظام گندیده سرمایه‌داری یک‌سره ساخت و مسیر برپایی جهانی دیگر، جهانی بدون استثمار و طبقات را هموار کرد.

متن کامل نشریه کار شماره ۸۲۷ در فرمت پی دی اف