دور جدید گفتگوهای جمهوری اسلامی و دولت آمریکا

درحالی‌که هنوز آثار خون‌های ریخته شده مردم ایران بر سنگ‌فرش خیابان‌ها پاک نشده، رئیس‌جمهوری نئوفاشیست آمریکا فرصت را غنیمت شمرده تا باب مذاکره و بده و بستان سیاسی را با رژیم آدمکش و رسوای جمهوری اسلامی بگشاید و اهداف خود را عملی کند.

روز جمعه ۱۷ بهمن دور جدید گفتگوهای دولت آمریکا با رژیم جمهوری اسلامی در مسقط از سر گرفته شد. در پایان مذاکرات هشت‌ساعته، دو طرف رضایت خود را از پیشرفت گفتگوها ابراز داشتند.

ترامپ، در گفت‌وگو با خبرنگاران اعلام کرد که از نتیجه مذاکرات آغازین با ایران راضی است . گفت‌وگوهای بسیار خوبی داشتیم و به نظر می‌رسد که ایران می‌خواهد به توافق برسد. اوایل هفته آینده دوباره دیدار خواهیم داشت و آن‌ها می‌خواهند به توافق برسند. رئیس‌جمهور آمریکا همچنین در مورد شرایط توافق گفت: در وهله نخست، هیچ سلاح هسته‌ای نباید وجود داشته باشد. منظور وی البته این بود که هیچ‌گونه غنی‌سازی اورانیوم  نباید در ایران صورت گیرد.

وزیر خارجه جمهوری اسلامی  نیز با تأکید بر اینکه می‌توانم بگویم شروع خوبی بود، افزود: در مورد نفسِ ادامه‌ی گفت‌وگوها تقریباً توافق نظر وجود داشت و قرار شد این روند ادامه پیدا کند. به نظر من فضای خوبی حاکم بود و در یک جمله می‌توانم بگویم که شروع خوبی بود.

وی همچنین گفت: موضوع  گفت‌وگوهای ما صرفاً هسته‌ای است و ما در خصوص هیچ موضوع دیگری با آمریکایی‌ها گفت‌وگو نمی‌کنیم.غنی‌سازی صفر درصد نیز از محدوده مذاکرات خارج است. میزان غنی‌سازی به نیاز ما بستگی دارد و اورانیوم غنی‌شده از ایران خارج نمی‌شود. ادعای عراقچی در مورد غنی‌سازی البته یاوه‌سرائی محض است. اگر چنین بود اصلاً گفت گوئی انجام  نمی‌گرفت.

این گفتگوها در شرایطی آغازشده است  که رژیم ارتجاعی و آدمکش جمهوری اسلامی از یک‌سو با کشتار هزاران تن از مردم ایران در عمیق‌ترین بحران به سر می‌برد و رسواترین دولت سراسر جهان است. از سوی دیگر،  با تهدیدات نظامی دولت آمریکا روبه‌روست که ناوهای جنگی خود را به همراه پیشرفته‌ترین سلاح‌ها در اطراف ایران مستقر کرده است و از همین رو نگران است که مورد حملات نظامی آمریکا و اسرائیل قرار گیرد. بنابراین برای نجات خود از مخمصه کنونی  شدیداً به ازسرگیری مذاکرات و نوعی توافق با دولت آمریکا نیاز داشت. در طرف دیگر ماجرا، دولت آمریکا نیز با نوعی ابهام در کاربرد نیروی نظامی رو به روست. مطمئن نیست از طریق اقدام نظامی بتواند به اهداف سیاسی خود دست یابد و فراتر این‌که نگران است خود را وارد یک درگیری نظامی کند که ابعاد آن روشن نیست و تمایلی به ورود در آن را ندارد. بنابراین نفعش عجالتاً در این است که با جمهوری اسلامی ضعیف شده و رسوا، وارد گفتگو و معامله شود تا  به اهداف خود دست یابد.

این اهداف کدام‌اند؟ اصلی‌ترین هدف دولت آمریکا به‌ویژه پس از تحولات دو سال گذشته در خاورمیانه این است که در ایران خواه بازور یا مذاکره، رژیمی حاکم گردد که از امپریالیسم آمریکا تبعیت کند تا بدین طریق، تمام منطقه خاورمیانه را یکپارچه در مقابل قدرت‌های امپریالیست رقیب، روسیه و چین، تحت سلطه اقتصادی و سیاسی خود درآورد. برای رسیدن به این هدف از مدت‌ها پیش  سه خواست خود را که درواقع مفاد تسلیم‌نامه برای رژیم حاکم بر ایران محسوب می‌شوند، در برابر جمهوری اسلامی قرار داده است. ممنوعیت غنی‌سازی اورانیوم در ایران، کاهش برد سلاح‌های موشکی ، پایان دادن به حمایت از نیابتی‌های خود در منطقه خاورمیانه. اما پوشیده نیست که این هدف فعلاً به‌سادگی قابل تحقق نیست. بنابراین اکنون سیاست گام‌به‌گام را برای تحقق هدف خود  در دستور کار قرار داده است.

هفته گذشته، جی‌دی ونس معاون ترامپ اعلام کرد: دونالد ترامپ بارها تأکید کرده که ایران نباید به سلاح هسته‌ای دست یابد و این موضوع «خط قرمز» واشینگتن است. معنای مشخص این گفتار لااقل در لحظه کنونی این است که موارد دیگر اختلاف، خط قرمز آمریکا محسوب نمی‌شوند.

همچنین درحالی‌که ترامپ در جریان مبارزات دی‌ماه، از مردم ایران می‌خواست که مؤسسات دولتی را اشغال کنند و ادعا می‌کرد کمک درراه است که احتمالاً منظورش اقدام نظامی بود، ونس اما در همین گفتگو افزود: ایالات‌متحده ترجیح می‌دهد هرگونه تغییر در ایران از سوی مردم ایران رقم بخورد و دونالد ترامپ قصد ندارد تجربه‌ای مشابه جنگ عراق در قبال ایران تکرار شود و باوجود آن‌که «همهٔ گزینه‌ها» در اختیار اوست، ابتدا تلاش می‌کند از مسیر مذاکره و راه‌های غیرنظامی پیش برود.

در بالا اشاره شد که ترامپ نیز در آخرین موضع‌گیری خود تنها بر این مسئله تأکید کرد که در وهله نخست جمهوری اسلامی نباید سلاح هسته‌ای داشته باشد.

بنابراین روشن است که مذاکرات اخیر نتیجه عقب‌نشینی هر دو طرف نزاع است. طرفین می‌کوشند نخست بر سر اختلافات هسته‌ای به توافق برسند. اختلاف هسته‌ای البته می‌تواند با عقب‌نشینی جمهوری اسلامی حل گردد و ترامپ آن را یک پیروزی بزرگ برای خود اعلام کند. اما نزاع آمریکا و جمهوری اسلامی با توافق بر سر مسئله هسته‌ای پایان نخواهد یافت و مادام که جمهوری اسلامی موجودیت داشته باشد، به‌صورت یک نزاع لاینحل همچنان باقی خواهد ماند.

گزارش‌هایی که از نخستین اجلاس انتشاریافته حاکی است که نماینده جمهوری اسلامی ظاهراً خواست آمریکا را برای توقف  غنی‌سازی رد کرده اما آمادگی خود را برای گفتگو درباره سطح غنی‌سازی اعلام کرده است. بدیهی ست که هریک از طرفین نزاع در نخستین دور گفتگو، خواست حداکثری خود را اعلام کنند. در جلسات بعدی است که اصل گفتگو و توافقات انجام می‌گیرد. جمهوری اسلامی آماده عقب‌نشینی است، اما می‌خواهد تا جای ممکن امتیازاتی بر سر لغو تحریم‌ها به دست آورد.

این مذاکرات با استقبال چین و روسیه از حامیان جمهوری اسلامی نیز روبه‌رو شده است که درگیری نظامی را به نفع خود و منافعشان در ایران و منطقه نمی‌بینند. سخنگوی دولت روسیه، جمعه ۱۷ بهمن گفت روسیه امیدوار است این مذاکرات به‌ نتیجه برسد و به کاهش تنش‌ها در منطقه کمک کند.

سخنگوی وزارت امور خارجه چین نیز اعلام کرد: امیدوار است همه طرف‌ها از مسیر گفت‌وگو، اختلافات را حل‌وفصل کرده و به‌طور مشترک صلح و ثبات منطقه‌ای را حفظ کنند. همچنین اعلام کرد پکن با تهدید به استفاده از زور و اعمال تحریم‌ها مخالف است.

با تمام این اوصاف گرچه توافق جمهوری اسلامی و دولت آمریکا بر سر حل نزاع هسته‌ای بیش از هر زمان دیگرمحتمل به نظر می‌رسد، اما این احتمال نیز وجود دارد که این دور از گفتگوها صرفاً اقدامی از سوی ترامپ برای توجیه افکار عمومی در آمریکا و دامی برای انجام اقدام نظامی در شرایطی باشد که جمهوری اسلامی از پذیرش خواست دولت آمریکا بر سر پرونده هسته‌ای سرباز زند. این‌که ابعاد یک چنین اقدام نظامی در چه محدوده‌ای خواهد بود، دقیقاً روشن نیست.

اما نتیجه این مذاکرات هرچه باشد، ربطی به منافع مردم ایران نخواهد داشت. دو دولت ارتجاعی از زاویه منافع خود وارد درگیری نظامی می‌شوند یا توافق و سازش می‌کنند. این واقعیت در جریان مبارزات دی‌ماه برای آن دسته از مردم ایران که به نجات‌بخشی از خارج امید بسته بودند یا حتی نجات خود را از شر جمهوری اسلامی در یک جنگ می‌بینند، باید روشن‌شده باشد. ترامپ که از مردم ایران می‌خواست به مؤسسات دولتی حمله کنند و پی‌درپی تکرار می‌کرد کمک درراه است، امروز با همان دشمن سرسخت و بیرحم مردم ایران که قاتل هزاران انسان است سر میز مذاکره و بده و بستان نشسته است.  جنگ هم که بشود فقط از زاویه منافع خودشان خواهد بود و فجایع و بدبختی‌های آن نصیب مردم ایران خواهد شد. مردم ایران باید از تجربیات فاجعه‌بار دی‌ماه بیاموزند که هیچ نجات‌بخشی از خارج وجود ندارد. باید به خودشان و مبارزه‌شان متکی باشند. دو دولت ارتجاعی به توافق برسند یا نرسند،جنگ بشود یا نشود، مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی همچنان ادامه خواهد یافت.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۵۷ در فرمت پی دی اف:

با تمام توان باید برای آزادی زندانیان سیاسی مبارزه کرد

حمایت از زندانیان سیاسی و مبارزه برای آزادی آن‌ها یک ضرورت است. نمی‌توان و نباید در این شرایط بسیار حساس، تنها به تشریح وضعیت هولناک زندانیان بسنده کرد. باید برای آزادی آن‌ها و خطراتی که آن‌ها را تهدید می‌کند، دست به اقدام زد. براساس اخبار منتشره تعداد دستگیرشدگان اعتراضات سراسری دی‌ماه به ده‌ها هزار نفر می‌رسد. فعالین حقوق بشری آمار زندانیان سیاسی را بین ۵۱ تا ۴۰ هزار نفر اعلام کرده‌اند. زندانیانی که بخشی از آن‌ها با خطر اعدام روبرو هستند.

خبرگزاری هرانا که مجموعه‌ای از فعالان حقوق بشر را دربرمی‌گیرد، تا روز شنبه تعداد دستگیرشدگان را ۵۱۴۶۵ نفر اعلام کرد. “هرانا” هم‌چنین از احضار ۱۱۰۴۸ نفر توسط دستگاه “قضایی” جمهوری اسلامی خبر داد.  سازمان حقوق بشر مستقر در نروژ نیز تعداد دستگیرشدگان را بیش از ۴۰ هزار نفر برآورد کرده است.

در آذربایجان غربی برای بیش از ۴۰ عضو کانون وکلا پرونده تشکیل شده و به حفاظت اطلاعات دادگستری استان احضار شده‌اند. هم‌چنین گزارشی از بازداشت ۲۶۵ نفر در بندرانزلی و لنگرود در قالب یک پرونده دسته جمعی منتشر شده است. روزانه اخباری از بازداشت‌های جدید در شهرهای مختلف منتشر می‌گردد. این دستگیری‌ها اغلب براساس اطلاعاتی‌ست که دستگاه سرکوب رژیم با توسل به شکنجه از دستگیرشدگان بدست می‌آورد و یا با بررسی دوربین‌های خیابانی. دیگر نکته بسیار مهم این است که بسیاری از خانواده‌ها هم‌چنان از عزیزان خود بی‌خبر هستند و حتا نام بسیاری از دستگیرشدگان در هیچ بازداشتگاه رسمی ثبت نشده است.

به دلیل تعداد زیاد دستگیرشدگان، جمهوری اسلامی بسیاری را در مکان‌هایی به‌غیر از بازداشتگاه‌های رسمی به بند کشیده است. اردوگاه دانش‌آموزی کمالوند در کیلومتر ۵ جاده خرم‌آباد به بروجرد یکی از این مکان‌هاست که به محل نگهداری بازداشت‌شدگان تبدیل شده و اطلاعات سپاه استان آن را اداره می‌کند. اسامی بسیاری از کسانی که در این اردوگاه به بند کشیده شده‌اند، تاکنون در سامانه‌های رسمی دادگستری استان به ثبت نرسیده است.

حشمت‌الله طبرزدی زندانی سیاسی در پیامی از داخل زندان مرکزی اصفهان، می‌گوید: “در اینجا، بازداشتی‌های اخیر که هنوز زخمی تیر جنگی و ترکش هستند، در سوله‌ها نگهداری می‌شوند. هیچ درمانی برای زخم‌هایشان انجام نمی‌شود. عده زیادی نیز به اتهام محاربه از بقیه جدا شده‌اند. جمهوری اسلامی با نگه‌داشتن زخمی‌ها بدون درمان، عملاً سیاست مرگ تدریجی را اجرا می‌کند”.

یکی از مواردی که این روزها شاهد آن هستیم، نمایش‌های تلویزیونی صداوسیما و دستگاه “قضایی” رژیم است که دستگیرشدگان را مجبور می‌کنند تا مسئولیت قتل کسانی را  در برابر دوربین‌های صداوسیما بپذیرند. تاکنون ۳۰۷ مورد از این به اصطلاح “اعترافات” پخش شده است. پذیرش سناریوی بازجویان توسط زندانیان خطر اعدام آن‌ها را افزایش داده است، مقامات جمهوری اسلامی نیز بارها تهدید کرده‌اند کسانی که از نظر آن‌ها “در خرابکاری نقش داشته و دست‌شان به خون آغشته هست” محارب بوده و مجازات‌شان اعدام است.

در یکی از این نمایش‌های تلویزیونی ۳ زندانی سیاسی بهایی با نام‌های شایان شکیبایی، پیوند نعیمی و ونوس حسینی‌نژاد که در بازه زمانی ۱۸ تا ۲۵ دی‌ماه در کرمان بازداشت شدند، در برابر دوربین “صداوسیما” مجبور به بیان سناریوی بازجویان و شکنجه‌گران گردیدند. براساس سناریوی شکنجه‌گران که شایان به دلیل عدم تاب‌آوری در برابر شکنجه، مجبور به تن دادن شده بود، آن‌ها با راه‌اندازی شبکه‌‌ی آنلاین “ما” به‌عنوان شبکه‌ای تحت نفوذ اسرائیل، ۵۰ تیم ۱۰ نفره را به منظور شرکت در اعتراضات با سلاح و تخریب اموال عمومی سازماندهی کرده بودند. سناریویی که می‌تواند حکم اعدام را برای آن‌ها به دنبال داشته باشد.

دادگاه نمایشی محمد عباسی و دخترش به تاریخ ۷ بهمن‌ماه یک نمونه دیگر است. محمد عباسی در دادگاه نمایشی که برای او و دخترش ترتیب داده شده بود، در برابر دوربین “صداوسیما” قتل سرهنگ شاهین دهقانی را با سلاح سرد در ملارد پذیرفت. تنها مدرک دادگاه نیز تصاویری از یک دوربین مداربسته بود، اما در این تصاویر هویت فردی که در دوربین دیده می‌شود، به‌هیچ‌وجه قابل شناسایی نیست. او تحت شکنجه و تهدیدات دیگر مجبور به پذیرش قتل شده است. دیگر نکته مهم این دادگاه نمایشی محرومیت وی از حق داشتن وکیل بود. پذیرش قتل شاهین دهقانی سرهنگ نیروی انتظامی می‌تواند حکم اعدام را برای او به دنبال داشته باشد.

شروین باقریان نوجوان ۱۷ ساله اصفهانی یک نمونه دیگر است که پس از بازداشت و تحت شکنجه مجبور به شرکت در برنامه “شوک” شبکه ۳ “صداوسیما” به اتهام مشارکت در کشتن ۴ نفر از نیروهای امنیتی گردید. هدف از پخش این نمایش‌های مبتدل و کثیف تلویزیونی توسط “صداوسیما”، چیزی جز درهم‌شکستن روحیه سایر زندانیان و بهره‌گیری از آن برای ایجاد رعب و وحشت در جامعه نیست.

تاکنون اسامی ده‌ها زندانی سیاسی که با خطر اعدام روبرو هستند منتشر گردیده است. یکی از آن‌ها جاوید خالص سرباز جوانی‌ست که از شلیک به معترضان خوداری کرد و هم اکنون در زندان مرکزی اصفهان زندانی است.

اعدام‌های مخفیانه یکی دیگر از خطراتی‌ست که زندانیان سیاسی را تهدید می‌کند. اخبار متعددی از خانواده‌هایی منتشر شده که روزها بدنبال فرزندان خود در سردخانه‌ها، بیمارستان‌ها و بازداشتگاه‌ها می‌گشتند، اما پس از چند روز به یکباره جسد عزیزشان را در سردخانه یافتند. یک نمونه زنده یاد علی رهبر ۳۳ ساله مربی بدنسازی است که در زندان وکیل‌آباد مشهد مخفیانه اعدام شد. وقتی اخباری از سوی خانواده مبنی بر صدور حکم اعدام او منتشر گردید، دستگاه “قضایی” جمهوری اسلامی اعلام کرد که چنین کسی در لیست بازداشتی‌ها وجود ندارد. اما وقتی که دفتر “ریاست‌جمهوری” اسامی کشته‌شدگان را اعلام نمود، نام علی رهبر در این فهرست رسمی قرار داشت. این در حالی‌ست که علی رهبر روز ۱۸ دی‌ماه در مشهد زنده دستگیر شده بود.

میلاد اطمانی یک نمونه دیگر است که در منطقه پونک تهران مورد اصابت گلوله قرار گرفت و دستگیر شد. اما ۱۲ روز پس از دستگیری، جسد وی به خانواده داده شد. اسامی متعدد دیگری در فضای مجازی منتشر شده است که ابتدا دستگیر و سپس توسط مزدوران رژیم به قتل رسیده‌اند. هم‌چنین به تعدادی از خانواده‌ها به صورت شفاهی درباره صدور حکم اعدام عزیزان‌شان خبر داد‌ه‌اند، بدون این‌که حتا یک دادگاه نمایشی برگزار شده باشد.

 

مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی از همین امروز

جمهوری اسلامی، از زندان و شکنجه و اعدام، به‌عنوان بخشی از ماشین سرکوب برای ارعاب توده‌ها بهره می‌گیرد. هم‌اکنون ده‌ها هزار زندانی سیاسی در ایران تحت شکنجه و در شرایطی بسیار سخت و طاقت‌فرسا در زندان‌ها به بند کشیده شده‌‌اند. تعدادی از آن‌ها نیز با خطر صدور و اجرای حکم اعدام روبرو هستند.

اول از هر چیز نباید تسلیم تلاش رژیم برای ارعاب جامعه شد، چه در زندان‌ها و چه در بیرون از زندان. هم اکنون (تا تاریخ ۱۴ بهمن‌) ۱۰۶ هفته از آغاز کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام می‌گذرد و با پیوستن زندان گرگان به این کارزار، تعداد زندان‌هایی که زندانیان در سه‌شنبه‌های هر هفته دست به اعتصاب غذا می‌زنند به ۵۶ زندان رسید. در بیانیه‌ی منتشره از سوی کارزار در ۱۰۶مین هفته‌ی آن، با اشاره به محاکمات مخفیانه بدون دادرسی، خطر صدور احکام اعدام و تهدید وکلای مستقل برای پذیرفتن وکالت زندانیان اعتراضات سراسری دی‌ماه، آمده است: “ما اعضای کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام، از تمام خانواده بازداشتی‌‌ها و جانباختگان می‌خواهیم که صدایشان را بلند کرده و اسامی عزیزانشان را رسانه‌ای و منتشر کنند و از تمامی مردم شرافتمند و فعالان حقوق بشر، صنفی، مدنی و سیاسی می‌خواهیم بیش از همیشه صدای زندانیان و بازداشتی‌های اخیر باشند”. مبارزه و مقاومت در زندان اهمیت بسیاری دارد. به یاد داشته باشیم که مبارزه و مقاومت زندانیان سیاسی در دهه‌ی ۶۰ با وجود عدم امکانات خبری امروز، زندان‌های ایران را فرا گرفته بود. امروز اما با امکانات گسترده‌ی خبری، این مبارزه می‌تواند انعکاسی غیرقابل مقایسه با آن دهه داشته باشد و در نتیجه تاثیر بسیار مهمی در مبارزه برای لغو مجازات اعدام، آزادی زندانیان سیاسی و یا حداقل بهبود شرایط آن‌ها در زندان داشته باشد.

خانواده‌های زندانیان نیز نباید گول مقامات شیاد و جنایتکار حکومت را بخورند و فکر کنند که رسانه‌ای نکردن دستگیری عزیزان‌شان به آن‌ها کمک می‌کند، اتفاقاً برعکس با رسانه‌ای کردن همه نام‌ها می‌توان به زندانیان سیاسی کمک کرد و رژیم را تحت فشار قرار داد.

مردم ما تجارب بسیاری در این سال‌ها اندوخته‌اند. از جمله محاکمات نمایشی و اعدام چند زندانی سیاسی مبارز که در اعتراضات جنبش “زن، زندگی، آزادی” دستگیر شده بودند. یک نمونه برجسته در مقابله با این سیاست رژیم، تجمع مردم و خانواده‌ها در برابر زندان گوهردشت پس از پخش خبر اعدام احتمالی محمد قبادلو و محمد بروغنی از دستگیرشدگان آن سال بود. در طول این سال‌ها تجمعات زیادی از سوی خانواده‌های زندانیان محکوم به اعدام برگزار شده است.

در شرایط کنونی نیز، خانواده‌های دستگیرشدگان چه آن‌ها که با خطر اعدام روبرو هستند و چه دیگران که با شرایط غیرانسانی در بند بوده و در خطر صدور احکام سنگین زندان قرار دارند، می‌توانند با قرار گفتن در کنار هم جمعیت بزرگی را در حمایت از عزیزان‌شان تشکیل دهند و بدون تردید تلاش‌ها و اعتراضات‌شان تاثیرگذار خواهد بود.

باید به اشکال گوناگون از زندانیان سیاسی حمایت کرد که این روزها اهمیت بسیار فراوانی یافته است. چه با حضور در کنار خانواده‌های زندانیان از جمله در اعتراضات‌شان، چه در اعتصاب و اعتراضات (حتا با خواست صنفی) با طرح شعارهایی برای لغو مجازات اعدام و آزادی زندانیان سیاسی، از دانشگاه تا مدرسه، کارخانه و خیابان (مانند بازنشستگان که هم اکنون نیز این شعارها را سر می‌دهند). باید تلاش کرد تا در تمامی تجمعات این شعارها سر داده شوند و پلاکاردهایی به همین منظور تهیه نمود. پخش تراکت، نصب پلاکارد و نوشتن شعار برای آزادی زندانیان سیاسی و لغو مجازات اعدام یکی دیگر از کارهایی‌ست که به زنده نگاه داشتن موضوع در افکار عمومی جامعه کمک می‌کند.

هم‌چنین نقش و اهمیت حضور وکلایی را باید یادآوری کرد که در طول این سال‌ها در کنار مردم ایران بودند و هزینه‌های بسیاری دادند. جدا از دستگیری تعدادی از وکلا در روزهای اخیر که وکالت تعدادی از زندانیان سیاسی را برعهده داشتند، ۱۶ بهمن، ۴۸ وکیل دادگستری با صدور بیانیه‌ای به روند رسیدگی به اتهامات بازداشت‌شدگان اعتراضات دی‌ماه اعتراض کردند. حضور آن‌ها، خبررسانی از وضعیت زندانیان و دفاع از آن‌ها اهمیت فراوانی دارد که البته برای آن‌ها – برخلاف برخی دیگر از وکلا که نان را به نرخ روز می‌خورند – همواره هزینه داشته است، از قتل تا زندان و محرومیت از وکالت و بیکاری.

در خارج از کشور نیز خواست آزادی زندانیان سیاسی و لغو مجازات اعدام باید یکی از شعارهای اصلی تجمعات نیروهای رادیکال، دموکرات و چپ باشد. باید هم چنین صدای بلند زندانیان سیاسی بود و صدای آن‌ها را با استفاده از تمامی ابزارها از جمله رسانه‌ها، شبکه‌های اجتماعی و غیره بازتاب داد تا رژیم تحت‌فشار قرار گیرد. عقب‌نشینی از حکم اعدام زندانیان سیاسی هم‌چون شریفه محمدی توسط رژیم یک نمونه است که بازتاب صدور حکم اعدام او در جامعه از طریق رسانه‌ها، شبکه‌های اجتماعی، اعتراضات خیابانی، بیانیه‌های تشکلات کارگری در سایر کشورها، همگی تاثیر خود را کم‌وبیش داشته‌اند.

گرچه ما بر این امر واقف هستیم که جمهوری اسلامی تنها با سرکوب به بقای خود ادامه می‌دهد و زندان و شکنجه و اعدام از جمله ابزارهای این رژیم هستند، اما مبارزه ما در تمامی اشکال آن می‌تواند تاثیرات خودش را داشته باشد. زندانیان سیاسی و خانواده‌های‌شان را در این شرایط فراموش نکرده و تنها نگذاریم، این کمترین کاری‌ست که می‌توان انجام داد. باید در کنارشان ایستاد و از آن‌ها با تمامی ابزارهایی که در دست داریم حمایت کنیم. فراموش نکنیم که یکی از شعارهای مهم مردم در سال ۵۷ آزادی زندانیان سیاسی بود، خواستی که در همان زمان و پیش از سرنگونی رژیم استبدادی سلطنتی تحقق یافت.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۵۷ در فرمت پی دی اف:

از سوگ اجتماعی تا افق انقلاب

سرکوب خونین خیزش ۷ دی ۱۴۰۴ جامعه ایران را وارد مرحله‌ای تازه و سنگین از تجربه تاریخی خود کرده است؛ مرحله‌ای که نه صرفاً با سکوت و رکود، بلکه با سوگ، اندوه، خشم فروخورده و نوعی بلاتکلیفی جمعی تعریف می‌شود. خیابان‌ها آرام‌تر شده‌اند، اما این آرامش نه از رضایت، بلکه از زخم است. جامعه زخمی است؛ زخمی از کشتار، بازداشت، سرکوب عریان و تحقیر سیستماتیک. هزاران خانواده داغدار، صدها شهر در بهت و میلیون‌ها انسان درگیر تروما و فرسودگی‌اند. ما با یک سوگ اجتماعی عمیق مواجه‌ایم که اگر به‌درستی فهم و هدایت نشود، می‌تواند به فرسایش توان مقاومت و حتی تسلیم تدریجی بینجامد.

مسئله اصلی امروز این است: آیا این سوگ جمعی به انفعال و پراکندگی خواهد انجامید، یا به انرژی‌ای آگاهانه برای تدارک مبارزه‌ای عمیق‌تر و سازمان‌یافته‌تر در جهت انقلاب تبدیل خواهد شد؟ تاریخ مبارزات اجتماعی نشان داده است که سوگ، اگر با آگاهی و سازماندهی پیوند بخورد، می‌تواند به یکی از نیرومندترین سرچشمه‌های انرژی انقلابی بدل شود.

خیزش ۷ دی بر زمینه بحران ساختاری سرمایه‌داری و حکومت مذهبی در ایران شکل گرفت؛ بحرانی که از طریق فروپاشی بازتولید معیشت نیروی کار، کاهش مستمر ارزش واقعی دستمزدها، گسترش بیکاری و بی‌ثبات‌کاری، و تخریب نظام‌های حداقلی حمایت اجتماعی، به زندگی روزمره اکثریت طبقه کارگر و اقشار زحمتکش هجوم آورده است. سقوط ارزش پول ملی و جهش نرخ ارز، صرفاً نقش کاتالیزور را ایفا کردند؛ آنچه تعیین‌کننده بود، تبدیل بحران اقتصادی به بحران عمومی نظم سیاسی و ازهم‌گسیختگی سازوکارهای دولت در مهار نارضایتی اجتماعی بود. در چنین شرایطی، اعتراض ناگزیر از مرزهای مطالبات صنفی فراتر رفت و کل مناسبات قدرت را به پرسش کشید.

واکنش جمهوری اسلامی به این خیزش، اتکای بی‌واسطه به قهر عریان دولتی بود. کشتار گسترده، بازداشت‌های وسیع و حاکم‌سازی فضای نظامی–امنیتی، تلاشی برای بازگرداندن جامعه به وضعیت انفعال از طریق ارعاب و تحمیل شوک جمعی بود. این سرکوب، اگرچه در کوتاه‌مدت توانست حضور خیابانی توده به‌جان‌آمده را مهار کند، در غیاب مداخله آگاهانه و سازمان‌یافته نیروهای کمونیست، این وضعیت می‌تواند به پراکندگی، فرسودگی و از‌دست‌رفتن ابتکار عمل سیاسی توده‌ها بینجامد؛ درحالی‌که همان شرایط عینیِ بحران‌زا همچنان به بازتولید نارضایتی و امکان انفجارهای بعدی ادامه می‌دهد.

در چنین شرایطی، وظیفه نیروهای آگاه و انقلابی، به‌ویژه کمونیست‌ها، اهمیتی دوچندان می‌یابد. جامعه امروز در ترکیبی پیچیده از احساسات متناقض به‌سر می‌برد: خشم از این همه بی‌عدالتی و خونریزی، غم از دست دادن عزیزان و امیدی سرسخت که می‌گوید این وضعیت نمی‌تواند پایدار بماند. این امید نه حاصل خوش‌خیالی، بلکه ریشه‌دار در واقعیت بحران ساختاری جامعه است؛ بحرانی که مستقل از جنگ یا ادامه وضع موجود، هر روز عمیق‌تر می‌شود و در چهارچوب نظم موجود هیچ راه‌حلی ندارد.

بااین‌حال، خشم و فرسودگی اگر با آگاهی سیاسی همراه نشود، می‌تواند به دام‌های خطرناکی منجر شود. یکی از این دام‌ها، رضایت به سرنگونی جمهوری اسلامی «به هر قیمتی» است. تجربه تاریخی نشان داده است که چنین رویکردی، راه را برای نیروهایی باز می‌کند که می‌خواهند با حفظ نظم سرمایه‌داری و دستگاه دولتی، تنها چهره‌ای تازه به آن بدهند. سلطنت‌طلبان، رفراندم‌چی‌ها و طرفداران مجلس مؤسسان، با وجود تفاوت‌های ظاهری، در یک نقطه مشترک‌اند: جلوگیری از دگرگونی انقلابی و حفظ بنیان‌های نظم موجود. افشای این گرایش‌ها و مرزبندی روشن با آن‌ها، بخشی جدایی‌ناپذیر از مبارزه امروز است.

درس مرکزی خیزش ۷ دی این است که شرکت توده‌ایِ بی‌شکل در مبارزه، هرچند گسترده و شجاعانه، برای پیروزی کافی نیست.

تجربه تاریخی نشان می‌دهد که حضور گسترده توده‌ها در انقلاب، اگر بدون سازمان‌یافتگی و آگاهی طبقاتی باشد، نه‌تنها تضمین‌کننده خواست‌های آن‌ها نیست، بلکه می‌تواند به عاملی برای بازتولید سلطه ارتجاع بدل شود. توده بی‌شکل و بدون شعارهای ایجابی مشخص، هرچند نیروی مادی عظیمی را وارد صحنه می‌کند، اما به‌دلیل فقدان تشکل مستقل و ابزارهای جمعی تصمیم‌گیری، قادر به تعیین جهت سیاسی انقلاب نیست. در چنین وضعیتی، ابتکار عمل ناگزیر به دست نیروهایی می‌افتد که از پیش سازمان‌یافته‌ترند؛ نیروهایی که هدفشان نه دگرگونی ریشه‌ای مناسبات قدرت و مالکیت، بلکه مهار و انحراف خیزش توده‌ای است.

در مرحله تعیین تکلیف قدرت، این بی‌سازمانی به‌طور عینی توده‌ها را به سیاهی‌لشگر نیروهای ارتجاعی بدل می‌کند. توده‌ها نیروی خیابانی و هزینه سرکوب را تأمین می‌کنند، اما تصمیم‌گیری سیاسی و تصاحب قدرت در اختیار اقلیت‌های سازمان‌یافته‌ای قرار می‌گیرد که برنامه‌ای متفاوت از منافع طبقه کارگر و زحمتکشان دارند. تنها سازمان‌یافتگی مستقل طبقاتی در قالب شوراها، تشکل‌های کارگری و رهبری انقلابی می‌تواند مانع از این وارونگی شود و تضمین کند که نیروی توده‌ای نه در خدمت جابه‌جایی بالایی‌ها، بلکه در مسیر دگرگونی انقلابی نظم موجود به‌کار گرفته شود.

جمهوری اسلامی هیچ چشم‌انداز واقعی برای بقا ندارد و قطعاً سرنگون خواهد شد، اما دوام نسبی آن تا امروز، نتیجه بی‌سازمانی جنبش، نبود رهبری انقلابی و عدم ورود طبقه کارگر به مبارزه متشکل سیاسی بوده است. بدون سازماندهی، خیزش‌ها یا سرکوب می‌شوند یا به بیراهه می‌روند.

ازاین‌رو، مهم‌ترین وظیفه امروز ما این است که نگذاریم اقشار مختلف مردم در مبارزات آینده به‌صورت توده‌ای پراکنده و بی‌شکل وارد میدان شوند. هدف باید شکل‌گیری نیرویی متشکل، آگاه و دارای خواست‌های اثباتی روشن باشد. این مسئله به‌ویژه در مورد بیکاران و کارگران بی‌ثبات‌کار اهمیت دارد؛ همان بخشی از جامعه که نقش برجسته‌ای در خیزش دی‌ماه داشت. این افراد در قالب کلاسیک «کارگر کارخانه» تعریف نمی‌شوند، اما نیرویی بالقوه و انفجاری در دل خود دارند. سرکوب آن‌ها را از بین نبرده؛ این آتش زیر خاکستر است. وظیفه ما، سازماندهی کارگران بیکار و بی‌ثبات‌کاران و کانالیزه‌کردن این انرژی در مسیر مبارزه‌ای سازمان‌یافته و مثبت است.

هیچ راه میان‌بری برای انقلاب وجود ندارد و پیوند دانشگاه، خیابان و محیط‌های کار یک ضرورت حیاتی است. بدون این پیوند، هر بخش جداگانه آسیب‌پذیر خواهد بود. دانشجویان، دانش‌آموزان، کارگران، معلمان، بازنشستگان و ساکنان محلات زحمتکش، هرکدام وظیفه و میدان خاص خود را دارند. تجربه جنبش «زن، زندگی، آزادی» نشان داد که محدود ماندن مبارزه به یک عرصه، هزینه سرکوب را بالا می‌برد. دانشجویان مترقی باید بدانند که مبارزه اصلی‌شان فراتر از دانشگاه است و در عین حال، حفظ نیرو و تداوم مبارزه اهمیت حیاتی دارد. کارگران باید در محیط‌های کار خود سازماندهی را پیش ببرند و محلات می‌توانند به کانون‌های همبستگی و مقاومت بدل شوند.

در شرایطی که جامعه عملاً در وضعیت جنگی قرار دارد و اقتصاد، آموزش و خدمات اجتماعی فروپاشیده‌اند، وظیفه یک نیروی آگاه چیست؟ تبلیغ، ترویج و سازماندهی همچنان پایه‌ای‌اند، اما شکل مشخص آن‌ها اهمیت دارد. دادخواهی، کمک به مجروحان، همیاری با خانواده‌های کشته‌شدگان و زندانیان، و ایجاد کمیته‌های همیاری محلی، نه‌تنها وظیفه‌ای انسانی، بلکه بخشی از بازسازی اعتماد و توان جمعی برای مبارزه است. نباید اجازه داد خانواده‌ و افراد آسیب‌دیده با رنج و سوگ خود تنها بمانند. باید این درک را گسترش داد که ستم واردشده به یک خانواده، ستمی است که به کل جامعه تحمیل شده است.

فارغ از جنگ یا صلح، جامعه ایران در بحرانی ساختاری و فزاینده قرار دارد که با هر رویداد، چه سرکوب و چه پیشروی، بازتولید می‌شود و در چهارچوب موجود قابل حل نیست. در چنین شرایطی، وظیفه نیروهای تحت ستم، ایجاد اشکال پایدار همبستگی و سازمان‌یافتگی است: کمیته‌های همیاری در محلات و محیط‌های کار، حمایت از آسیب‌دیدگان و خانواده‌های داغدار، و سازمان‌یابی دانشجویان و گروه‌های مترقی به‌عنوان بخشی از مبارزه وسیع‌تر. تنها از طریق چنین تشکل‌های مستقل و متحد، امکان هدایت مبارزه توده‌ای به سمت انقلاب واقعی فراهم می‌شود و نیروهای ارتجاعی، چه سلطنت‌طلب، طرفدار رفراندوم یا مجلس موسسان، که در پی مهار و منحرف کردن جنبش‌اند، می‌توانند افشا و منزوی شوند.

در عین حال، جمع‌بندی از تجربه‌ها حیاتی است: در جنبش ۷ دی چه اشتباهات سیاسی رخ داد و چه کمبودهای تدارکاتی وجود داشت؟ چگونه می‌توان برای مراحل مختلف قیام، تشکل‌های متناسب ایجاد کرد؟ قیام یک لحظه نیست؛ فرایندی است با مراحل و لایه‌های متفاوت. برای هر مرحله، سازماندهی خاص خود لازم است. تلفیق هوشمندانه کار علنی و مخفی، ایجاد هسته‌های کوچک کمونیستی و مطمئن، و حفظ آن‌ها برای لحظات تعیین‌کننده، از الزامات دوره کنونی است.

تشکیل هسته‌های مخفی کمونیستی، به‌ویژه در شرایط بحرانی کنونی، وظیفه‌ای فوری است. این هسته‌ها باید کوچک، منضبط و ریشه‌دار در محیط کار و زندگی باشند؛ در تماس با توده‌ها، اما هوشیار در برابر خطرات امنیتی. فلسفه وجودی آن‌ها، پیوند نظریه و عمل و آماده‌سازی برای موج‌های بعدی مبارزه است.

نیروهای چپ و کمونیست امروز در یکی از دشوارترین مقاطع خود قرار دارند: نیرویی اجتماعی اما پراکنده، زیر فشار هم‌زمان جمهوری اسلامی، بورژوازی اپوزیسیون و فضای رسانه‌ای راست‌گرا. بااین‌حال، چشم‌انداز را فقط کمونیست‌ها می‌توانند بگشایند. کمونیست‌ها با برنامه‌ای روشن برای آزادی، برابری، حکومت شورایی و انتقال قدرت به توده‌های کارگر و زحمتکش. اما این نقش فقط زمانی ممکن است که کمونیست‌ها خود به‌عنوان نیرویی متشکل و سازمان‌یافته عمل کنند.

واقعیت عینی جامعه نشان می‌دهد که سرکوب خونین ۷ دی نتوانسته چرخه مبارزه را متوقف کند. در همین دوره کوتاه پس از سرکوب، نشانه‌های روشنی از تداوم و بازتولید مقاومت اجتماعی دیده می‌شود. تشدید مبارزات دانشجویان در دانشگاه‌ها، با وجود فضای امنیتی و تهدیدهای مداوم، بیانگر آن است که نسل جوان نه‌تنها عقب ننشسته، بلکه در پی بازتعریف اشکال مبارزه خود است. هم‌زمان، ایستادگی خانواده‌های داغدار و زندانیان سیاسی، از طریق دادخواهی، افشاگری و امتناع از فراموشی، به یکی از پایدارترین و اخلاقی‌ترین اشکال مقاومت بدل شده است. در کنار این‌ها، ازسرگیری هرچند هنوز محدود تجمعات بازنشستگان و اعتصابات کارگری نشان می‌دهد که اعتراض به بحران معیشتی و بی‌عدالتی ساختاری، حتی زیر سنگین‌ترین فضای سرکوب نیز امکان مهار کامل ندارد. مجموع این نشانه‌ها حاکی از آن است که مبارزه، اگرچه زخمی و پراکنده، اما زنده است و زیر پوست جامعه جریان دارد؛ مبارزه‌ای که می‌تواند با سازماندهی و پیوند این کانون‌ها، بار دیگر به سطحی بالاتر ارتقا یابد.

سرکوب ۷ دی جامعه را در سوگ فرو برده است، اما این سوگ می‌تواند به خاکی حاصل‌خیز برای امید بدل شود. امیدی سازمان‌یافته، آگاه و ریشه‌دار. وظیفه ما این است که از دل اندوه و خشم، افق مبارزه‌ای نو را ترسیم کنیم؛ مبارزه‌ای که نه با حضور توده‌ای بی‌شکل، بلکه با حضور سازمان‌یافته کارگران، زحمتکشان، دانشجویان، زنان و دانش‌آموزان، به انقلابی برای کار، نان، آزادی و حکومت شورایی بدل شود.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۵۷ در فرمت پی دی اف:

جنبش دانشجویی علیه نظم پساسرکوب

در دی‌ماه ۱۴۰۴، ایران وارد یکی از پرتلاطم‌ترین دوره‌های اعتراض اجتماعی در دهه‌های اخیر شد. اعتراض‌ها که در واکنش به بحران‌های عمیق اقتصادی آغاز شدند، به‌سرعت گسترش یافتند و توده‌های وسیعی از جامعه، از جمله دانشجویان، را درگیر کردند. اعتراضات دانشجویی در این مقطع با آن که در واکنش به وخامت معیشتی آغاز شدند، اما به‌تدریج به حامل مطالباتی سیاسی، ساختاری و فراگیرتر تحول یافتند و پرسش‌های بنیادینی را دربارهٔ کلیت نظام جمهوری اسلامی به میان کشیدند.

دانشجویان تقریباً هم‌زمان یا ظرف چند روز پس از آغاز اعتراضات سراسری به این موج پیوستند. در ۹ دی ۱۴۰۴، گزارش‌های متعددی از تجمع و حضور پررنگ دانشجویان در محوطه‌های دانشگاهی منتشر شد؛ از دانشگاه تهران و صنعتی امیرکبیر گرفته تا بهشتی، خواجه‌نصیرالدین طوسی، دانشگاه اصفهان و دانشگاه یزد. این حضور سریع نشان می‌داد که دانشگاه از همان ابتدا به یکی از فضاهای فعال اعتراض بدل شده است. در این تجمعات، هم شعارهایی علیه وخامت وضعیت اقتصادی شنیده می‌شد و هم شعارهایی که کلیت نظام سیاسی را هدف قرار می‌دادند و در مواردی مستقیماً رژیم و رهبری را نشانه می‌گرفتند.

اعتراضات دانشجویی زمستان ۱۴۰۴ را می‌توان در قالب دو فاز به‌هم‌پیوسته تحلیل کرد؛ فازهایی که نشان می‌دهند چگونه یک واکنش اجتماعی به بحران اقتصادی، در فاصله‌ای کوتاه به کنشی سیاسی و ساختارشکن تبدیل شد. در فاز نخست، مطالبات و شعارهای دانشجویان بازتاب مستقیم بحران عمیق اقتصادی بود که جرقهٔ اعتراضات را زده بود. شعارهایی چون «دانشجو بیدار است، از گرانی بیزار است»، «تورم، بیکاری، بلای جانِ دانشجو» و «دانشجو، کارگر، اتحاد اتحاد» نشان می‌داد که دانشجویان خود را نه به‌عنوان گروهی صرفاً صنفی، بلکه به‌مثابه بخشی از جامعهٔ تحت فشار اقتصادی تعریف می‌کنند. در این مرحله، جنبش دانشجویی بر هم‌سرنوشتی با دیگر اقشار معترض تأکید داشت و پیوند دانشگاه با مطالبات عمومی جامعه را برجسته می‌ساخت.

این وضعیت اما پایدار نماند. در روزهای بعد، زبان اعتراض به‌سرعت از چارچوب صرفاً اقتصادی عبور کرد و به مطالبات سیاسی گسترده‌تر پیوند خورد. شعارهایی نظیر «این همه سال جنایت، مرگ بر این ولایت»، «دشمن ما همین‌جاست، دروغ می‌گن آمریکاست» و «نه اصلاح، نه رفرم، پایانِ این نظام» بیانگر چرخشی روشن از نقد سیاست‌های اقتصادی به نفی کلیت ساخت قدرت جمهوری اسلامی بود. در این فاز، اعتراض دیگر معطوف به بهبود معیشت یا اصلاح سیاست‌ها نبود، بلکه نظم سیاسی موجود و منطق حاکم بر آن را مستقیماً هدف می‌گرفت. این چرخش، نقش دانشگاه را از بازتاب‌دهندهٔ بحران اقتصادی به یکی از کانون‌های اصلی سیاسی‌شدن سریع اعتراضات ارتقا داد.

در سطح کنش، دانشجویان هم در محوطه‌های دانشگاهی و هم در خیابان‌ها حضوری فعال داشتند و از طریق شبکه‌های ارتباطی رسمی و غیررسمی خود به گسترش اعتراضات کمک کردند. این نقش شبکه‌ای موجب شد اعتراضات از سطح مطالبات اقتصادی فراتر رود و به اعتراضی بنیادین علیه سرکوب آزادی‌های سیاسی، سرکوب ساختاری و ضرورت تغییر در ساخت قدرت گره بخورد. به این ترتیب، جنبش دانشجویی نه‌تنها یکی از مشارکت‌کنندگان در اعتراضات زمستان ۱۴۰۴ بود، بلکه به‌عنوان یکی از عوامل کلیدی در سیاسی‌شدن سریع آن‌ها و تعمیق محتوای اعتراضی‌شان عمل کرد.

این چرخش سریع از مطالبات اقتصادی به نفی سیاسی، بی‌پاسخ نماند و بلافاصله واکنش سخت دستگاه‌های امنیتی را برانگیخت. هم‌زمان با گسترش اعتراضات دانشجویی، گزارش‌هایی از بازداشت دانشجویان در شهرهای مختلف منتشر شد. به‌عنوان نمونه، در همان روزهای ابتدایی، دست‌کم پنج دانشجو در تهران بازداشت شدند؛ امری که نشان‌دهندهٔ حساسیت بالای حاکمیت نسبت به ورود دانشگاه به صحنهٔ اعتراض و تلاش برای مهار آن در نطفه بود.

این برخورد اولیه به‌سرعت به الگویی از سرکوب سازمان‌یافته بدل شد. بر اساس گزارش‌های نهادهای حقوق بشری مستقل، تا میانهٔ بهمن ۱۴۰۴ دست‌کم ۱۰۹ دانشجو به‌طور احرازشده بازداشت شده‌اند؛ رقمی که نشان می‌دهد سهم دانشجویان از بازداشت‌ها به‌مراتب فراتر از وزن عددی آنان در جامعه است. این بازداشت‌ها نه پراکنده و اتفاقی، بلکه واکنشی مستقیم به نقشی بود که دانشگاه در سیاسی‌کردن سریع اعتراضات ایفا می‌کرد. در مورد کشته‌شدگان و مفقودالاثرشدگان نیز، اگرچه حکومت و حتی نهادهای حقوق بشری به‌دلیل انسداد شدید اطلاعات از ارائهٔ آمار تفکیک‌شده خودداری می‌کنند، منابع دانشجویی مستقل از ده‌ها مورد کشته‌شدن یا ناپدیدشدن دانشجویان خبر داده‌اند که هویت آن‌ها به‌صورت موردی تأیید شده است.

شدت و تمرکز این سرکوب را باید در جایگاه خاص دانشگاه در ساختار اعتراضات فهمید. دانشگاه صرفاً یکی از فضاهای اجتماعی معترض نبود، بلکه نقشی پیونددهنده میان بحران اقتصادی و نفی رژیم حاکم ایفا می‌کرد. حضور دانشجویان باعث شد اعتراضات از سطح نارضایتی معیشتی فراتر رود و به بحران مشروعیت سیاسی گره بخورد. از همین‌رو، رژیم دانشگاه را نه به‌عنوان بازیگری حاشیه‌ای، بلکه به‌مثابه یک «ضریب خطر» در گسترش اعتراضات ارزیابی کرد. به‌بیان روشن، سرکوب نامتناسب جنبش دانشجویی تلاشی آگاهانه برای قطع پیوند میان دانشگاه و خیابان و جلوگیری از شکل‌گیری یک کانون پایدار مقاومت سیاسی بود. واکنش سریع و خشن دستگاه‌های امنیتی نشان می‌دهد که حاکمیت به‌درستی تشخیص داده بود که تداوم و تعمیق اعتراضات بدون مهار دانشگاه ممکن نیست. در این معنا، برخورد با دانشجویان نه صرفاً بخشی از سرکوب عمومی، بلکه اقدامی پیش‌دستانه برای جلوگیری از سیاسی‌شدن کامل بحران اجتماعی در زمستان ۱۴۰۴ به شمار می‌رفت.

با این حال، برای درک کامل جایگاه جنبش دانشجویی در اعتراضات زمستان ۱۴۰۴، صرف بازسازی رخدادها و شمارش بازداشت‌ها کافی نیست. آنچه اهمیت تعیین‌کننده دارد، تحول زبان اعتراض است؛ زیرا شعارها نشان می‌دهند معترضان چگونه مسئله را صورت‌بندی می‌کنند، چه مخاطبی را هدف می‌گیرند و افق کنش سیاسی را کجا می‌بینند. واکنش خشن رژیم به دانشگاه دقیقاً از همین‌جا قابل فهم می‌شود: دانشگاه نه فقط به‌خاطر حضور فیزیکی دانشجویان، بلکه به‌دلیل نقشی که در تغییر معنا و جهت اعتراضات ایفا می‌کند، به هدف سرکوب بدل شد.

از این‌رو، تحلیل تطبیقی شعارهای دوره‌های مختلف – از ۱۳۸۸ تا ۱۳۹۸، از ۱۴۰۱ تا ۱۴۰۴ – ابزاری است برای فهم این‌که چگونه اعتراضات از مطالبهٔ اصلاح به نفی نظم سیاسی و سپس به سیاستِ تداوم و ضدعادی‌سازی رسیده‌اند. هر دوره زبان خاص خود را برای مواجهه با قدرت تولید کرده و دانشگاه در این فرآیند همواره یکی از حساس‌ترین و خطرناک‌ترین میدان‌ها برای رژیم بوده است. تحول شعارهای اعتراضی در ایران طی دو دههٔ اخیر صرفاً تغییر واژگان یا لحن نیست، بلکه بازتاب تغییر کارکرد سیاسی اعتراض است. اگر شعارهای ۱۳۸۸ بر «حق» و امکان اصلاح درون‌سیستمی متمرکز بودند و شعارهای ۱۳۹۸ به نفی کامل و بی‌واسطهٔ نظم سیاسی رسیدند، جنبش ۱۴۰۱ نقطهٔ گسست مهم‌تری را رقم زد: انتقال سیاست از نهادها و مطالبات رسمی به سطح زندگی روزمره. شعار «زن، زندگی، آزادی» در این معنا نه صرفاً یک مطالبه، بلکه بیانگر این گزاره بود که مسئلهٔ اصلی دیگر «سهم از قدرت» نیست، بلکه امکان زیستن انسانی تحت یک رژیم دینی سرکوبگر است.

این جابه‌جایی معنایی، اثرات عمیق و ماندگاری بر جای گذاشت. گسترش و استمرار بی‌حجابی زنان در فضای عمومی پس از سرکوب جنبش ۱۴۰۱ – نه نتیجهٔ تغییر قانون و نه محصول عقب‌نشینی رسمی رژیم – نشانهٔ ناتوانی آن در اجرای سراسری و روزمرهٔ یکی از ستون‌های نظم ایدئولوژیک خود بود. از این منظر، ۱۴۰۱ هژمونی اخلاقی رژیم را شکست و نشان داد که قدرت، حتی با اتکای گسترده به زور، الزاماً قادر به بازتولید هنجارهای خود نیست. با این حال، زبان اعتراضی ۱۴۰۱ که بر بدن، نافرمانی علنی و زیست فردی استوار بود، در سطح کنش سیاسی با محدودیت‌هایی روبه‌رو شد. این شعارها هرچند از نظر معنایی رادیکال بودند، اما به ابزارهای تداوم و فشار نهادی بدل نشدند؛ کنش‌ها پرهزینه، فردی و به‌شدت در معرض سرکوب مستقیم بودند و امکان انباشت تدریجی قدرت یا تقسیم هزینه را فراهم نمی‌کردند. به همین دلیل، جنبش ۱۴۰۱ توانست نظم هنجاری را مختل کند، اما نتوانست توازن قوا را به‌طور پایدار تغییر دهد.

تحرکات ۱۴۰۴ را باید در امتداد این تجربه‌ها و در متن تغییر کارکرد زبان شعارها فهمید؛ تغییری که مستقیماً محصول سرکوب، بن‌بست اقتصادی و تشدید شکاف‌های طبقاتی است. در مرحلهٔ پساسرکوب، شعارهای دانشجویی از زبان انفجار خیابانی به زبان امتناع از پذیرش و فراموشی تغییر کرده‌اند؛ زبانی که مأموریتش نه تولید هیجان لحظه‌ای، بلکه مختل‌کردن بازتولید نظم طبقاتی و جلوگیری از عادی‌سازی جنایتی است که برای حفظ مناسبات قدرت و ثروت اعمال شده است. این زبان نه به سیاست زیست‌روزمره و حریم خصوصیِ معترضانهٔ ۱۴۰۱ بازمی‌گردد و نه به نفی انفجاری ۱۳۹۸، بلکه مستقیماً علیه بازگشت جامعه به «نظم عادیِ فقر، سرکوب و وابستگی» موضع می‌گیرد.

در این چارچوب، مطالبات دانشجویان – از بحران معیشت، خصوصی‌سازی آموزش و بیکاری ساختاری تا نفی کلیت ساخت قدرت – به‌روشنی با مسئلهٔ طبقه گره خورده است. اعتراض جنبش دانشجویی می‌کوشد شکاف با نظم حاکم را زنده نگه دارد، نه آن را با آلترناتیوهای وارداتی، نخبگانی یا وابسته به بلوک‌های قدرت خارجی پُر کند. از همین‌رو، غیبت شعارهای معنادار در حمایت از سلطنت‌طلبان تصادفی نیست؛ این پروژه‌ها، حتی اگر در حاشیه تبلیغ شوند، نه بازتولید می‌شوند، نه هژمونیک می‌گردند و نه به زبان اعتراض دانشجویی راه می‌یابند، زیرا از دل منافع طبقاتی فرودستان و زحمتکشان برنخاسته‌اند و پاسخی به مسئلهٔ نان، کار و آزادی نمی‌دهند. این غیبت، خود یک انتخاب سیاسی آگاهانه است: رد هم‌زمان استبداد داخلی و آلترناتیوهای امپریالیستی، و تأکید بر تداوم مبارزه‌ای ریشه‌دار در تضادهای طبقاتی، نابرابری ساختاری و مقاومت اجتماعی از پایین.

در چنین بستری، دانشگاه در ۱۴۰۴ نقشی تازه ایفا می‌کند. برخلاف ۱۳۸۸ که خود را پیشاهنگ اصلاح می‌دید یا ۱۴۰۱ که یکی از میدان‌های اصلی انفجار اجتماعی بود، دانشگاه در این دوره به مانعی فعال در برابر تثبیت وضعیت پساسرکوب بدل می‌شود. بر پایهٔ گزارش‌های منتشرشده در شبکه‌های مستقل دانشجویی، اطلاعیه‌های شوراهای صنفی و روایت‌های میدانی منتشرشده در رسانه‌های حقوق بشری، از دی‌ماه ۱۴۰۴ اشکال متنوعی از تحریم کلاس و امتحان، تحصن‌های مقطعی در دانشکده‌ها، تجمع‌های اعتراضی محدود و یادبودهای دانشجویی برای کشته‌شدگان و بازداشت‌شدگان در دانشگاه‌هایی چون تهران، صنعتی امیرکبیر، شهید بهشتی، علامه طباطبایی، خواجه‌نصیر، اصفهان، شیراز، تبریز و یزد شکل گرفته است. در بسیاری از این گزارش‌ها، بر «امتناع از بازگشت به وضعیت عادی» و «نپذیرفتن اعلام پایان بحران» تأکید شده است؛ امتناعی که نه در قالب فراخوان‌های سراسری علنی، بلکه به‌صورت کنش‌های پراکنده، تکرارشونده و موضعی بازتولید شده است.

کنش‌هایی چون تحریم کلاس و امتحان، تحصن‌های کوتاه‌مدت و یادآوری مداوم سرکوب – هرچند پراکنده و فاقد سازمان‌یابی علنی – کارکرد سیاسی روشنی دارند: جلوگیری از آن‌که رژیم بتواند پایان بحران را اعلام و نظم پساسرکوب را تثبیت کند. هم‌زمان، گزارش‌های منتشرشده از احضار، بازداشت و صدور احکام انضباطی و قضایی علیه دانشجویان معترض در همین دوره نشان می‌دهد که فقدان سازمان‌یابی آشکار را نباید صرفاً به ضعف یا عقب‌نشینی تقلیل داد، بلکه باید آن را نتیجهٔ سرکوب پیش‌دستانه و تجربهٔ تاریخیِ هزینه‌های سنگین سازمان‌یابی علنی در دانشگاه دانست. در چنین شرایطی، دانشگاه به محل «تعلیق شکست» بدل می‌شود: نه پیروزی، نه بازگشت به وضعیت پیشین و نه فراموشی؛ تعلیقی شکننده اما معنادار که خود نشانه‌ای از تداوم بحران سیاسی و ناتوانی حاکمیت در تثبیت «وضعیت عادی» است.

این تغییر کارکرد دانشگاه و زبان شعارها، پرسش مهم‌تری را پیش می‌کشد: آیا امتناع و ضدعادی‌سازی می‌تواند در غیاب سازمان‌یابی و پیوند با سایر نیروهای اجتماعی به فشار مؤثر و پایدار بدل شود، یا خود در معرض فرسایش تدریجی قرار دارد؟ پاسخ روشن است: امتناع و ضدعادی‌سازی به‌تنهایی قادر به اعمال فشار پایدار نیستند، اما بدون آن‌ها نیز هیچ سازمان‌یابی مؤثری در شرایط سرکوب ممکن نمی‌شود. نقش دانشگاه در وضعیت کنونی نه تولید قدرت جایگزین، بلکه جلوگیری از تثبیت نظم پساسرکوب و زنده نگه‌داشتن زبان بحران است؛ نقشی که اگر به پیوند با اعتصاب‌های کارگری و کنش‌های سازمان‌یافتهٔ نیروهای اجتماعی خارج از دانشگاه منجر نشود، در بلندمدت فرسوده خواهد شد. در عین حال، همین کنش دانشجویی در امتناع از پذیرش جنایت شرط امکان شکل‌گیری چنین پیوندهایی است. از این‌رو، مسئلهٔ اصلی نه انتخاب میان امتناع یا سازمان‌یابی، بلکه حرکت آگاهانه به‌سوی شکل‌هایی از سازمان‌یابی – هرچند حداقلی، غیرعلنی و منعطف – و ایجاد پیوندهای پایدار میان جنبش دانشجویی و دیگر جنبش‌های اجتماعی است؛ زیرا بدون این اتصال، نه فشار مؤثر شکل می‌گیرد و نه افق دگرگونی واقعی گشوده می‌شود.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۵۷ در فرمت پی دی اف:

«دویست نیمکت خالی و هزاران چشم گریان»

کشتاری که در دیماه ۱۴۰۴ اتفاق افتاد، به لحاظ عمق فاجعه و گستردگی آن، در تاریخ صدسالۀ ایران بی‌سابقه بوده است. جنایتی هولناک که بزرگی فاجعه‌اش تنها با تجاوز و کشتار و  لشکرکشی‌های اسکندر مقدونی و  چنگیزخان مغول قابل قیاس است. فاجعه‌ای دردناک که با گذشت هر روز ابعاد وسیعتری از زوایای پنهان آن در اینجا و آنجا بازتاب می‌یابد. درج اسامی ۲۰۰ دانش‌آموز جانباخته دیماه امسال در کانال تلگرامی «شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران» تنها گوشۀ کوچکی از ابعاد جنایت اخیر جمهوری اسلامی را به نمایش گذاشته است. یادآوری این تعداد از دانش‌آموزان کشتار شده، صرفاً اعلام یک خبر نیست، تنها انتشار ۲۰۰ نام نیست. بلکه فریاد بلند یک درد مشترک است. بیان وقوع یک جنایت هولناک است. ستاندن جان ۲۰۰ تن از کودکان ایران است. خالی شدن ۲۰۰ نیمکت از دانش‌‌آموزانی است که تنها طی سه روز توسط مزدوران جمهوری اسلامی کشتار شدند. درج این خبر، روایت کشتار ۲۰۰ جانِ پرپر شده و هزاران چشم گریان است. صحبت از قتل‌عام  صدها دانش‌آموز طی چند روز ا‌ست. دانش‌آموزانی که در همین نظام نکبت اسلامی تربیت شده‌اند، در کلاس‌های درس همین نظام ولایی بزرگ شده‌اند، پرورش یافته‌اند، آموزش دیده‌اند، اما درس زندگی، درس مقاومت و پایداری را نه در سیطره آموزش‌های ارتجاعی نظام، که با نشستن بر سر سفره‌های خالی‌شان‌، با دیدن گرانی و فقر، بی‌آیندگی و پرتاب شدن همکلاسی‌هایشان به صف کودکان کار و خیابانی آموخته‌اند. دانش‌آموزانی که با دیدن انبوه جنایات جمهوری اسلامی، دیدن فساد و ناکارآمدی و ورشکستگی نظام به مبارزه با ستمگران حاکم بپا خاسته‌اند. همان دانش‌آموزانی که سال‌ها در کلاس‌های ایدئولوژیک همین نظام فاسد اسلامی نشسته‌اند؛ درس خوانده‌اند، سال‌های متمادی آموزه‌های معلمان امور تربیتی را به اجبار تکرار کرده‌اند، اما اکنون  برای دست‌یابی به آموزش رایگان، رهایی از فقر و فلاکت، پرتاب نشدن به صف کودکان زباله گرد و برخورداری از یک نظام آموزشی مناسب به تظاهرات خیابانی علیه حاکمان اسلامی روی آورده‌اند. به مبارزه با حاکمان مستبدی برخاسته‌اند که زندگی را از پدران و مادران‌شان دریغ کرده‌اند. انواع تبعیضات جنسیتی را بر خواهران و مادرانشان تحمیل کرده‌اند. آینده‌شان را دزدیده، شادی‌شان را ربوده و امیدشان را به یغما برده‌اند. اما پاسخ آدمکُشان رژیم به صدای اعتراض‌شان ، تنها گلوله بوده است و آتش و سرب. سیاستی که طی ۴۷ سال بی‌وقفه دنبال شده است.

ارتجاع حاکم بر ایران ۴۷ سال است با پشته ساختن از کشته‌های انسانی به حیات خود ادامه داده و اکنون نیز تنها راه بقاء خود را به ادامه سرکوب و کشتار گره زده است. چهل و هفت سال است که این رژیم با قتل‌عام وسیع توده‌های مردم ایران، «ارزان سازی جان» را پیشه کرده است. چهل و هفت سال است که نام جمهوری اسلامی با ننگ زندان و شکنجه و اعدام عجین شده است؛ اما اینبار با دریای خونی که به‌راه انداخت، این نام ننگین بسی فراتر از سال‌های سپری شده به ننگ آلوده شد. ۴۷ سال است که مرگ، کسب و کار حاکمان اسلامی است؛ اما آدمکُشان رژیم با کشتاری که در دیماه به راه انداختند، بیش از هر زمان دیگری به کسب و کار خود رونق بخشیده‌اند. در تمامی این دوره‌های سپری شده، فاجعۀ کشتار سال‌های نخست دهۀ شصت، همیشه ترازویی برای سنجش ابعاد جنایات رژیم در ادوار مختلف بود؛ اما با قتل‌عام صورت گرفته، اکنون ترازوی دیگری برای سنجش میزان توحش، بربریت و وحشی‌گری‌های رژیم در مقابل توده‌های مردم ایران گذاشته شده است. اگر قتل‌عام بیش از ۵ هزار زندانی سیاسی در مرداد و شهریور ۱۳۶۷، خانواده‌های داغدار و توده‌های مردم ایران را در بهتی عظیم فرو برد؛ بهتی که سال‌های سال آنان را به سوگ نشاند؛ کشتار دیماه امسال که تنها در یک بازۀ زمانی ۷۲ ساعته رخ داد، آنچنان عمیق وغیرقابل تصور بود، که در گستره‌ای بسیار وسیعتر از همۀ جنایات تاکنونی رژیم  توده‌های مردم ایران  را سوگوار کرد.

در سال‌های نخست دهۀ ۶۰ بسیاری از کودکان ۱۲ تا ۱۵ سال، دستگیر و بعضاً به جوخه‌های مرگ سپرده شدند. کشتار کودکان، در جنبش انقلابی «زن، زندگی، آزادی» شکل عریان‌تری به خود گرفت. در اعتراضات خیابانی ۱۴۰۱، دست‌کم ۵۶ کودک و دانش‌آموز با گلوله‌‌های مزدوران رژیم جان باختند؛ صدها دانش‌آموز دیگر دستگیر و راهی زندان شدند، تعداد زیادی از همین دانش‌آموزان دستگیر شده‌ در اقدامی پلشت و ظالمانه به مراکز روان‌درمانی  و بازپروری کودکان انتقال یافتند. کیان پیر فلک دانش‌آموز ۹ ساله، نیکا شاکرمی ۱۷ ساله، سارینا اسماعیل‌زاده ۱۶ ساله و سیاوش محمودی ۱۷ ساله، از جمله نام‌ آشناترین دانش‌آموزان جانباخته در جنبش انقلابی «زن، زندگی، آزادی» بودند. کشتار دانش‌آموزان اما ادامه یافت. کشتار آنان در دیماه ۱۴۰۴، آنچنان گسترده، بی‌رحمانه و خارج از عرف قوانین داخلی و بین‌المللیِ مربوط به حقوق کودکان بود، که نه فقط خانواده‌ها را در شوک و التهاب و ناباوری فرو برد، که فراتر از خانواده‌ها، کل جامعه، نهادهای حقوق بشری، سازمان‌های بین‌المللی فعال در حمایت، ترویج و بهبود حقوق کودکان را نیز در وضعیتی بهت‌آور و باور‌نکردنی قرار داد.

ابعاد این بهت و ناباوری و خشم برآمده از کشتار صدها کودک و دانش‌آموز بیش از هر جایی در کانال «شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران» بازتاب یافته است. این شورا، ابتدا در روز چهارشنبه ۱۵ بهمن در کانال تلگرامی خود اسامی ۱۵۰ دانش‌آموز جان‌باخته را منتشر کرد که این اسامی تا روز یکشنبه ۱۹ بهمن به ۲۰۰ تن رسیده  است. این شورا در گرامی‌داشت یاد و خاطره این تعداد از دانش‌آموزان جان‌باخته نوشت: «این فهرست شامل اسامی دانش‌آموزانی‌ست که جانشان در نتیجۀ خشونت و سرکوب ساختاری گرفته شده است؛ کودکان و نوجوانانی که باید در کلاس درس می‌بودند، نه در آمار مرگ. ثبت و انتشار این نام‌ها، نه صرفاً یادآوری یک فاجعه، بلکه تأکیدی است بر حق زندگی، حق آموزش و حق آینده؛ حقوقی که به‌طور سیستماتیک از آنان ربوده شد». مرگ این کودکان، نتیجۀ مستقیم مجموعه‌ای از سیاست‌های تاکنونی جمهوری اسلامی است. مجموعه اقدامات برگزیده‌ای از «سیاست سرکوب، ارزان سازی جان، به گلوله بستن رؤیاها و حذف کودک از معادلۀ آینده … خون کودکان بی‌گناه، خون کودکان از دست رفته با خاطره‌ای که خاموش نمی‌شود». چرا که «هر نیمکت خالی، فریاد خاموش نسلی‌ست که با تیر و وحشت از حق زندگی و آموزش محروم شده و  یادآور نسلی‌ست که با خشونت، آینده‌اش ربوده شد». این جان‌های از دست رفته «عدد» نیستند، «آمار» نیستند، بلکه سندی از اعمال خشونتی سیستماتیک‌اند که بر زندگی و حق یادگیری کودکان تحمیل شده است.

«شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران»، هدف از انتشار این نام‌ها را نه «اشک لحظه‌ای»، بلکه جلوگیری از تکرار و عادی شدن قتل کودکان عنوان کرده‌است؛ برای آنکه همانند کشتار تابستان ۶۷ دیگر هیچ‌کس و هیچ همسایه‌ای نتواند بگوید، «نمی‌دانستیم». یا کسی ما را از عمق فاجعه «باخبر» نکرد. برای آنکه آموزش نسبت به «سیاست مرگ» بی‌طرف نماند. برای آنکه با «قتل ساختاری کودکان» یادآوری کنیم: «تا زمانی که این نیمکت‌ها خالی‌اند، هیچ آینده‌ای مشروع نیست». تا بگوییم: «این فهرست آرشیو مرگ نیست؛ کیفرخواستی‌ست علیه سیستمی که کودک را نه صاحب زندگی، که مانعی برای بقای خود می‌بیند. این‌ها کودک بودند؛ زندگی داشتند، شیطتنت داشتند». اکنون هرنام، یک «کاشکی» با خودش دارد: کاش زنده بود؛ کاش مدرسه‌اش هنوز منتظرش بود؛ کاش مادری مجبور نبود نام فرزندش را در فهرست بخواند. اما دست‌هایی تصمیم گرفتند که زندگی‌شان قابل حذف است… دوصد جان از ما گرفته شد؛ با گلوله، با فقر و با سرکوب. در امتداد یک منطق واحد؛ همان منطقی که آموزش را ناامن کرد، خیابان را به میدان تیر بدل ساخت و کودکی را جرم‌انگاری کرد. و پس از مرگشان هم دست برنداشتند: نام‌ها را ممنوع کردند، خاکسپاری ها را بی صدا پیش بردند، و حقیقت را انکار کردند».

انتشار اسامی ۲۰۰ دانش‌آموز جانباخته که چه بسا در روزهای آینده بازهم  بیشتر شوند؛ جدای از عمق فاجعه و کشتاری که در جنبش اخیر صورت گرفته است، نشان از فراگیر بودن بحران‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ناعلاج موجود در جامعه است. نشان از ورشکستگی حاکمیتی‌ست که به پایان عمر خود نزدیک شده است. بیانگر فروپاشی نظامی‌ست که کشتار را یگانه راه بقای خود می‌داند. نشان از تعمیق بحران‌هایی‌ست که ضرورت براندازی اجمهوری اسلامی و ضرورت تغییرات ریشه‌ای و ساختاری را به تمام سطوح جامعه کشانده است. تداوم این بحران انقلابی همراه با ورشکستگی و ناکارآمدی هیئت حاکمه در ادارۀ کشور، آنچنان ضرورت یک انقلاب اجتماعی را به کل جامعه سرایت داده است که حتا دانش‌آموزان نیز در گستره‌ای وسیع به مبارزه با عاملان وضع موجود روی آورده‌اند. دانش‌آموزانی که در همین نظام متولد شده‌اند، در دبستان و دبیرستان‌های همین نظام تبهکار و با تبلیغات اسلامی آنان پا گرفته‌اند. اما دیدن واقعیات‌های عریان جامعه و ستمی که در این سال های سپری شده بر این دانش‌آموزان رفته است، آنان را در مسیری خلاف آموزه‌های جمهوری اسلامی، خلاف موجودیت ارتجاع حاکم هدایت کرده است. فراموش نکنیم، این دانش‌آموزان بزرگ شده در نظام جمهوری اسلامی، تبعیض و بی عدالتی را نه در کتاب‌های درسی این رژیم که در کشاکش زندگی و تجارب شخصی‌شان ادراک کرده‌اند. فساد و رانت‌خواری را نه در یاوه‌گویی‌های معلمان وابسته به رژیم، که در مقایسه با رفتار و گفتار متناقض و ریاکارانۀ دست‌اندر‌کاران آموزش و پرورش و مجموعه مسئولان ریز و درشت نظام به عینه تجربه کرده‌اند. بی‌آیندگی خودشان را در وجود خواهران و برادران بزرگترشان دیده‌اند. فقر و نداری را در خالی شدن سفره‌ها‌یشان تجربه کرده‌اند.  اینان، همان دانش‌آموزانی هستند که هر سال اول مهر وقتی به مدرسه باز ‌گشته‌اند، با صندلی خالی همکلاسی‌های سابق‌شان مواجه ‌شده‌اند. همکلاسی‌هایی که برای تأمین معاش خود و خانواده‌شان، کلاس درس را رها کرده به جرگۀ کودکان کار پیوسته‌اند. به گروه‌های زباله‌گرد اضافه شده‌اند. در خیابان و چهارراه‌ها به گلفروشی و تمیز کردن ماشین‌ها مشغول بوده‌اند.

فراموش نکنیم آن ۵۶ کودک و دانش‌آموزی که در جنبش بزرگ «زن، زندگی، آزادی» کشتار شدند، و ۲۰۰ دانش‌آموزی که در دیماه ۱۴۰۴ با رگبار گلوله‌های آدمکُشان جمهوری اسلامی در کف خیابان‌ها پرپر شدند، جملگی در زمرۀ آن دسته از دانش‌آموزانی هستند که مزدوران رژیم آنان را در کف خیابان‌ها به رگبار بسته‌اند. اما در کنار این حجم از کشتار کودکان و دانش‌آموزان معترض، ما با انبوه کودکان و دانش‌آموزانی مواجه‌ایم که هر ساله با مرگ‌های خاموش و تدریجی دست به گریبانند.

روایت کشتار فجیع این تعداد از دانش‌آموزان، همراه با روایت مرگ‌های تدریجی هزاران کودک دیگر، قَصۀ پُر درد هزاران امید پرپر شده در جای‌جای ایران است. روایت صدها هزار کودک بازمانده از تحصیل است، روایت دردناک کودکانِ کار، کودکانِ خیابانی، کودکانِ بازمانده از بازی‌های کودکانه، و روایت میلیون‌ها کودکی‌ست که زندگی‌شان در ناامنی اقتصادی و اجتماعی حاکم بر جامعه به تباهی رفته است. روایت بی‌پایان تجربه‌های سراسر اندوه‌بار کودکانی‌ست، که بی‌پناه در خیابان‌ها رها شده‌اند. تکرار روایت کودکان و دخترانِ پرپر شده‌ای‌ست که جمهوری اسلامی طی سالیان متمادی مرگ‌هایی خاموش و بی‌صدا را  برایشان رقم زده است. روایتی دردمندانه، که تلخی ماندگارش، گلو را می سوزاند، درد را در رگان آدمی می‌نشاند و حسرت را در استخوان جاری می‌سازد. آنچنان دردی که چون اخگری سوزان بر تن و جان آدمی شعله می‌کشد. آری، قصه دردمندانه کودک – دخترانی که روایت چندین و چند سالۀ تجاوز و مرگ‌های تدریجی‌شان در کوچه پس کوچه‌های شهر همراه با مانده‌گاری زخم خون‌چکان حاصل از کشتار «دویست جان شیرین، دویست نیمکت خالی و هزاران چشم گریان»، تا زمانی که این نیمکت‌ها خالی‌اند، به کابوسی ماندگار برای جامعه و خانواده‌های‌شان تبدیل شده است. روایت این تعداد از دانش آموزان کشته شده، روایت چشم‌های پُر آبی‌ست که به این کلاس‌های خالی می‌نگرند: کلاس‌هایی که دیگر مثل قبل نیستند. نیمکت‌های خالی فقط نشانۀ غیبت نیستند؛ بلکه یاد‌آور سیاستی‌اند که کودک را از کلاس، به گورستان فرستاد. کلاس‌هایی که دانش‌آموزان‌شان نام دوستان کشته‌شده‌شان را می‌دانند و معلمانی که دیگر فقط درس نمی‌دهند، بلکه شاهد و همراه این داد‌خواهی‌اند.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۵۷ در فرمت پی دی اف:

کمک های مالی

سوئیس

علی‌اکبر صفایی فراهانی             ۳۰ فرانک

سیامک اسدیان (اسکندر)             ۴۰ فرانک

حمید اشرف                               ۳۰ فرانک

محمد کاسه‌چی                               ۵۰ فرانک

امیر نبوی                                  ۵۰ فرانک

 

دانمارک

هوشنگ احمدی                          ۲۰۰ کرون

دکتر نریمیسا                              ۲۰۰ کرون

 

ایران

آبان ادامه دارد                            ۱ میلیون تومان

 

آمریکا

مهسا                                        ۵۰ دلار

از سیاهکل تا حکومت شورایی     ۵۰ دلار

رفیق توکل حکومت شورایی        ۱۰۰ دلار

گل همین جاست، همین جا برقص!۵۰ دلار

 

هلند

داوود مدائن                               ۵۰ یورو

 

آلمان

رفقای کارگر                              ۵۰ یورو

گسترش مبارزات خیابانی!           ۱۰۰ یورو

گزارشی از وقایع ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه در اردبیل

اعتراضاتی که از بازار تهران توسط بازاریان در هفتم دی‌ماه شروع‌شده بود در روزهای بعد موجب خیزش مردمان شهرهای دیگر گردید. هر روز در فضای مجازی شاهد تظاهرات و اعتراضات در شهرهای غیر آذربایجانی بودم. تصاویر و ویدئوهایی که از شجاعت و دلاوری توده‌های مردم در شهرهایی چون همدان، تهران، ایذه و لردگان به چشم می‌خورد در سکوت کامل مردم آذربایجان حس دوگانه‌ای در وجودم شعله‌ور می‌ساخت. ازیک‌طرف شوق و امید در قلبم روشن می‌کرد ولی از طرف دیگر حسی شبیه حس کسی که از قافله عقب‌افتاده است خفه‌ام می‌نمود.

با افرادی که از سالیان پیش آشنایی پیداکرده بودم تماس پیدا کردم و نظرشان را در مورد اتفاقات جاری در ایران و دلایل سکوت آذربایجان جویا شدم. هر کدام دلایلی مطرح می‌کردند که بسیار نزدیک به هم بود که من نیز با بعضی‌هایشان موافق بودم. برای من که ده سال اخیر زندگی‌ام را با وسواس خاصی و در حد توان برای کسب آگاهی و نیز آگاهی دهی و گاه مبارزه علیه کلیت نظم حاکم بر ایران گذرانده‌ام تقریباً تمام‌کارهای روزمره‌ام تعطیل‌شده بود. با همسرم شقایق ساعت‌ها صحبت می‌کردیم و در صدد آن بودیم که در حد توانمان آمادگی‌های لازم برای حضور فعال در اعتراضات احتمالی آینده در اردبیل را داشته باشیم. علی‌رغم اینکه شقایق به سبب حمایت و اعلام همدردی‌اش در صفحهٔ اینیستگرام خود با مردمان معترض شهرهای دیگر در روزهای هفتم و هشتم دی‌ماه، توسط اطلاعات سپاه شهرستان اردبیل طی تماس‌های تلفنی اخطار دریافت کرده و یک‌بار نیز برای دادن توضیحات به اطلاعات سپاه رفته بود، سعی بر آن داشت که بااحتیاط و دقت هرچه بیشتر در اصول مخفی‌کاری با دوستان نزدیکش ارتباط پیدا بکند و آن‌ها را نیز به نحوی در حالت آماده‌باش قرار بدهد. در روز نهم دی‌ماه من با چند نفر از دوستان قرار ملاقات گذاشتم و برای مشورت با بابک که سال‌های سال در جهت آگاهی دهی طبقاتی و اجتماعی نمودن سوسیالیسم زحمت‌کشیده است به دیدارش رفتم. بدون مقدمه به آقا بابک گفتم: اردبیل و دیگر شهرهای آذربایجان در سکوت کامل است اما در شهرهای دیگر سه روز متوالی است که مردم به خیابان‌ها آمده‌اند، ما باید چه‌کار بکنیم؟ وظیفهٔ ما چیست؟

بابک گفت: نظر خودت چیه؟

گفتم: شکی نیست که برخی از مبارزان آذربایجان به‌وسیلهٔ اندیشهٔ ارتجاعی ناسیونالیسم مسخ‌شده‌اند و از طرف دیگر نفرتی که از پهلوی به دلایل مختلف دارند اجازه نخواهد داد که وارد صحنهٔ اعتراضات گردند. و نیز آن‌ها تا حد توان در جامعهٔ آذربایجان اشاعه کنندهٔ بی‌طرفی و مبلغ پاسیفیسم خواهند شد. اما ما تجربهٔ جنبش زن زندگی آزادی را در سه سال پیش داریم که نشان می‌دهد علی‌رغم اینکه در اردبیل چند تن از پیشرو و لیدرهای جریان ناسیونالیسم علناً اعلام نمودند جنبش ژینا، مسئلهٔ ما نیست و به‌کلی به ما مربوط نمی‌شود، مردم اردبیل به خیابان‌ها آمدند و با سر دادن شعار زن زندگی آزادی نشان دادند که ناسیونالیسم به‌صورت مطلق بر مردم اردبیل هژمونی ندارد. حال نیز من معتقدم بایستی با دوستانمان در ارتباط باشیم و سعی نماییم هرچه بیشتر آمادگی‌های لازمه برای حضور در خیابان را به دست بیاوریم. آقا بابک ضمن تأکید مؤکد بر رعایت اصول مخفی‌کاری و کنترل احساسات و پرهیز کامل از هیجانی شدن گفت من معتقدم بایستی با دقت وضعیت جنبش تازه برپاشده را بررسی بکنیم، تو با کسانی که تا امروز ارتباط گرفته‌ای هماهنگ باش، من هم با آقای مسگر و چند تن دیگر صحبت می‌کنم. اگر آقای مسگر با ما همکاری بکند تعداد نفراتمان به‌مراتب بیشتر خواهد شد، این‌گونه می‌توانیم در صورت وقوع تظاهراتی در خیابان‌های اردبیل شعارها را در دست خود بگیریم و به آن رنگ و بوی سوسیالیستی بدهیم

آقای مسگر علی‌رغم اینکه گرایش ناسیونالیستی دارد اما خودش را سوسیالیست می‌داند و خود را به مواضع ما نزدیک می‌داند.

شب آن روز به دیدار آقا رحیم یکی از رفقای چپمان رفتم. آقا رحیم نیز مانند بابک معتقد بود بایستی وضعیت جنبش را در روزهای آینده دنبال بکنیم و بی‌گدار به آب نزنیم.

گفتم: ما باید یک سری تراکت و اعلامیه و اسپری آماده بکنیم رحیم گفت: به‌اندازه‌ای داریم و اگر نیاز باشد جور کردنشان کار سختی نیست.

فردای آن روز آقای مسگر پیش بابک رفته بود و اعلام آمادگی کرده بود که مشارکت داشته باشد. پیشنهاد بابک صرفاً برای سنجش افراد یک یا در صورت نیاز دو بار پیاده‌روی سکوت بود که مسگر پذیرفته بود. مسگر حتی پذیرفته بود که شعار اصلی در خیابان، شعار “کار، نان، آزادی، حکومت شورایی ” باشد. اما به یک شرط که شعار به تورکی ترجمه شود.

به بابک گفتم می‌دانستم که چنین حرفی زده خواهد شد به خاطر آن در ذهن خودم شعار کار نان آزادی حکومت شورایی را به “آیش، چوره ک، آزادلیغ شورایی بئر حکومت” تغییر داده‌ام. مشکلی ندارد شعار به فارسی باشد یا تورکی آنچه مهم است ماهیت شعار است.

تقریباً هر روز با یک یا چند نفر دیدار می‌کردم، هدف پیاده‌روی سکوت بود. اما روز ۱۷ دی اطلاع پیدا کردیم که رضا پهلوی برای کل ایران فراخوان داده است. در شب ۱۷ دی باقر به من زنگ زد و سپس به خانهٔ ما آمد. عصبانی به نظر می‌رسید. باقر گفت: فردا چیکار می‌کنی؟

گفتم: فراخوان برا پهلویه و ما هم آمادگی لازم رو نداریم گفت: ولی من میرم، یعنی اومدم باهات همفکری بکنم گفتم: من نمیرم، چون آمادگی نداریم

گفت: منتظر فراخوان کی باید باشیم ما؟

گفتم: ما خودمون چمونه؟ میتونیم خودمون بدون فراخوان کارایی بکنیم.

من به باقر اعتماد نداشتم به خاطر همون گفتم نمیرم و تو هم نرو. پدرت مجاهد بود تو میخوای بری زیر پرچم پهلوی؟

گفت: ببین حمید، من خسته شدم، شب و روز کار می‌کنم تهش هیچی نمیشم. تا خرخره بدهکارم. بابا تراکتور اندازهٔ من کار نمیکنه، من فردا میرم فقط داد بزنم، کشته بشمم مهم نیست دیگه. زندگی رو نمیتونم تحمل بکنم.

صبح زود رفتم پیش بابک، گفتم فکر کنم پیاده‌روی سکوت ما از موضوعیت خارج بشه امروز. پیرمرد به هم نگاه کرد و بعد گفت: منم چنین فکری می‌کنم ما نتونسته بودیم هماهنگ بشیم، نتونسته بودیم آماده بشیم. با کسایی که قرار بود پیاده‌روی سکوت برپا بکنیم. میدونستم نمی‌شد هماهنگ شد و وارد تظاهرات شد. بعدازظهر شقایق گفت من با چند تا از دخترا حتماً میرم.

گفتم مواظب باش، وضع ریه هات هم خوب نیست، اشک‌آور برات حکم سم رو داره.

به رسول زنگ زدم، رسول تو جنبش ژینا خودشو ثابت کرده بود. هماهنگ شدیم و تو یه مسیری سوارش کردم، بعد رفتم دنبال مهدی. اونا هم میدونستن پهلوی فراخوان داده، گفتم یه دوری تو شهر بزنیم ببینیم چه خبره، گفتن فکر نمی‌کنیم تو اردبیل اتفاقی بیفته. ماشینمو تو یکی از خیابونا پارک کردم و گفتم بریم یکم پیاده‌روی بکنیم.

ساعت تقریباً پنج عصر بود، رسیدیم به پل ایستگاه سرعین. پیچیدیم طرف شریعتی. یکم که رفتیم جلو، دیدیم تقریباً دویست‌نفری که بیشترشون دختر بودن خیابون رو بستن و شعار میدن” این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده” میتونم بگم میانگین سنی اون دویست نفر ۱۶ یا ۱۷ می‌شد. اونا به راننده‌ها می‌گفتن ماشیناتون رو خاموش کنین و بیاین پایین، عده‌ای تو پیاده‌رو وایساده بودن برای تماشا، خیابون ترافیک بود، همه بوق می‌زدن، اونا با بوق زدن از اعتراض‌کننده‌ها حمایت می‌کردن. ده دقیقه‌ای شلوغی ادامه داشت که موتورسوارهای یگان ویژه به اعتراض‌کننده‌ها حمله‌ور شدند و با ضربات باتوم همشون رو متفرق کردن. رسول گفت: ما باید همین‌الان ازاینجا بریم. گفتم: همین‌جا میمونیم، حداقل فضا را پر بکنیم. مهدی هم گفت: منم میگم بریم. اعتراضی نکردم، برگشتیم و سوار ماشین شدیم، رسول گفت:

حمید تو میخوای منو هدر بدی؟ بابا من واسه بچه بازیا حوصله ندارم، دست من باید اسلحه باشه، اونم نه الان به وقتش. هیچی نگفتم، اول رسول رو رسوندم خونه شون. بعد مهدی که گرایش کاملاً چپ داره گفت: حمید جامعه ناآگاهه، من زمانی میام تو خیابون که جامعه برای سوسیالیسم بجنگه نه برای رضا پهلوی. من برم خیابون با این مردم دقیقاً به چی می‌رسم؟ این اعتراضات به هیچ جا نمیرسه، نتیجه‌ای نداره. چیزی نگفتم، مهدی رو هم رسوندم خونشون و رفتم تو خیابون، فکر می‌کردم قصه تموم شده و کل مردمی که برای اعتراض اومده بودن بیرون، همون دویست تا نوجوان بودند که پلیس متفرقشون کرد. از خیابون لاله اومدم، چهارراه ججین و بعد رفتم به طرف یحیوی، همه جا پره نیروی سرکوب بود. دیدم یه دستهٔ ۱۲ نفری کنار قبرستان ججین، که لباس پاسدارا تنشون بود درحالی‌که باتوم هاشون رو به سپرهاشون می‌زدند با فریاد “الله و اکبر” می‌دویدن به طرف کوچهٔ مابین کوی ساختمانی دادگستری و قبرستان. ماشینا لاک‌پشتی حرکت می‌کردن، چشمم به اون دستهٔ پاسدارا بود، که یهو عقب‌نشینی کردند، چند نفری از کوچه بیرون اومده بودن و به طرفشون سنگ پرتاب می‌کردند. یک کم دیگه متوجه شدم مسیر منتهی به میدان یحیوی مسدود شده، پیچیدم به کوچهٔ دست راستی و دیدم کوچه پره مردمه، همه ماسک زده بودند، ماسک‌های مشکی، از کوچه‌ها خواستم، برم به میدان یحیوی اما همهٔ کوچه‌های منتهی به میدان پر معترض بود، داخل کوچه‌ها شعار می‌دادن، مرگ بر دیکتاتور، مرگ بر خامنه‌ای، یا آذربایجان شرفدی، سید علی بیشرفدی، شعاری که طرفداران تراکتور به‌صورت ” آذربایجان شرفدی، پهلوی بیشرفدی ” داده بودن و فرداش در طویلهٔ اسلامی، گاومیش بدری، به‌اصطلاح نمایندهٔ مردم اردبیل پشت تریبون داده بود توسط مردم کاملاً تغییر پیداکرده بود. ماشینمو توی یکی از کوچه‌ها به‌زحمت تونستم پارک کنم، بین مردم رفتم داد زدم ماسک، ماسک، ماسک، ماسک، یه آقایی تقریباً ۴۰ ساله گفت بیا من دارم، از جیبش یه ماسک درآورد و بهم داد. منم رفتم بین مردم. تمام کوچه‌های منتهی به میدان یحیوی پره معترض بود. خیابونی که از طرف ججین منتهی به میدان میشه، روی پل هفت چشمه یا یئددی گوز همچنین، یواش‌یواش مردم میدان رو هم تحت کنترل خودشون درآوردن.

تقریباً هفت یا هشت‌هزارنفری می‌شدیم. شاید بیشتر، شاید هم کمتر، نمیتونم دقیق بگم، اما جمعیت بر خلاف انتظارم بود. زنگ زدم به بابک گفتم کجایی؟ یحیوی شلوغه، گفت من با زن و بچه‌هایم داریم میایم یحیوی، دوست داشتم کنارم چند تا از همفکرای خودم بود تا میتونستم شعارها رو تا حد توان تغییر بدم. شعارها بیشتر مرگ بر خامنه‌ای، مرگ بر دیکتاتور، امسال سال خونه سید علی سرنگونه، آذربایجان شرفدی سید علی بیشرفدی، و به‌صورت محدود این آخرین نبرده پهلوی برمیگرده، بود. اما وقتی شعار پهلوی می‌دادن حمایت و هم‌صدایی مردم کمتر به گوش می‌رسید و گاهی بعضی از مردم از شعار دهنده انتقاد می‌کردند. عرض خیابونایی که به میدان یحیوی ختم می‌شدند رو با جدول‌های کنار خیابون بسته بودن تا ماشین‌ها نتونن حرکت بکنن، و ترافیک ایجاد بشه تا نیروهای سرکوب نتونن به‌راحتی تو خیابون با موتور و ماشین جولان بدن. نیروهای سرکوب جلوی ساختمان بسیج که دقیقاً کنار رودخانهٔ بالیغلی چای ساخته‌شده، مستقر بودند، و به‌محض اینکه می‌خواستیم به ساختمان بسیج نزدیک بشیم تیر هوایی می‌زدند، وقتی با مقاومت مردم مواجه می‌شدن گاز اشک‌آور داخل جمعیت مینداختن، چند بار که گاز اشک‌آور وسط جمعیت انداختن، کپسول‌های گاز اشک‌آور رو یا با پا داخل جوی آب مینداختن که خاموش بشه یا برمیداشتن و به‌طرف خود نیروهای سرکوب پرتاب می‌کردن. وقتی مقاومت شدیدتر می‌شد سرکوب گران به‌طرف مردم ساچمه تیراندازی می‌کردند. خیلیا از قسمت‌های مختلف بدن ساچمه خورده بودن، اما عقب‌نشینی در کار نبود، حمیت و همدلی بین مردم باورنکردنی بود. همه مثل یه خانواده پشت‌هم بودن، دختر و پسر، مرد و زن، همدیگر رو پشتیبانی می‌کردن، بعضی ها رو دیدم که درحالی‌که سنگ پرتاب میکنن یا شعار میدن به پهنای صورت اشک میریزن.

یه نفر که پاهاش پر ساچمه شده بود و آسیب جدی دیده بود رو گفتم داداش تو دیگه بهتره بری، میتونم کمکت کنم، گفت: هیچ جا نمیرم، دیگه خسته شدم، من و همسرم سال‌هاست کار می‌کنیم، اما هفتمون گرو هشتمونه، خسته شدم، می‌میرم ولی هیچ جا نمیرم. یکی دیگه مردی بود تقریباً ۳۵ ساله دست راستش پر از خون بود، آوردنش کنار خیابون، داشت گریه می‌کرد و داد می‌زد ولم کنین، میخوام یا بمیرم یا انتقام تمام سال‌هایی که زندگی نکردم رو از این بیشرفها بگیرم. مردم داشتن یک ریز شعار می‌دادن و آرام‌آرام نزدیک ساختمان بسیج می‌شدن، موتور سوارا به طرفمون هجوم آوردند اما با تکه‌های سنگ‌فرش‌هایی که شکسته بودیم ازشون پذیرائی کردیم و سریع دور شدند، شدت تیراندازی‌ها بیشتر شد، هر بار که تیراندازی می‌کردند همزمان خم می‌شدیم و عقب‌گرد می‌کردیم تا ساچمه به صورتمون نخوره. بعد دوباره بیشرف گویان به طرفشون حرکت می‌کردیم. همین کش‌مکش‌ها ادامه داشت که یه ماشین ضد شورش دیوانه‌وار به‌طرف خیل کثیر مردم اومد. دویدم عقب، دوری زد و باز برگشت و ماشین‌رو کوبوند به چند نفر. ازدحام تاوَن قسمت زیاد بود من ندیدم دقیقاً چند نفر آسیب دیدند اما سریعاً آسیب‌دیده‌ها رو از اونجا خارج کردند، همون ماشین ضد شورش دقیقا کنار میدان یحیوی واژگون شد، معترضا رفتن سراغش و آتیشش زدند. دیگه میدان یحیوی کاملا برای ما بود، حتی تونسته بودیم اطراف ساختمان بسیج رو بگیریم، اما مردم نتونستن وارد ساختمان بسیج بشن، پنجره و در ساختمان حفاظ‌های آهنی محکمی داشت که تقریباً برامون غیرقابل نفوذ بود، چند تا بسیجی هم‌پشت بام ساختمان بودند، اما نمیتونستن قد راست بکنن، چون به‌محض بلند شدن، با سنگ نشانشون میرفتیم. مردم ماشین آب‌پاش که جلوی بسیج بود رو هم واژگون کردند و سوزونده شد. شعارها هر لحظه ادامه داشت. وسط جمعیت یه نفرو دیدم که صورتش غرق عرق بود و کاملا خسته شده بود، حس کردم میشناسمش، نزدیکش شدم، باقر بود، جانانه داشت میجنگید و فریاد میکشید. دستشو گرفتم و گفتم حرف نداری مرد، دمت گرم. احوال‌پرسی خیلی کوتاهی کردیم و سرمون به خیابون گرم شد. بعد دیگه ندیدمش.

ساعت نزدیک یازده بود، گوشیمو نگاهی انداختم، دیدم رسول زنگ‌زده، بهش زنگ زدم، وقتی صدای مردم رو شنید گفت منم بیا وردار، گفتم دیگه الان نمیتونم و قطع کردم. همزمان علی‌آباد، باغمیشه و ایستگاه سرعین شنیدم که پر معترضه. توی اون شلوغی بیشتر از پنجاه بار به شقایق زنگ زدم، گوشیش خاموش بود، شدیدا نگرانش بودم، فهمیدم اونم تو خیابونه و گوشیشو خاموش کرده. هرچند دیر شده بود اما منم گوشیمو خاموش کردم، چند دقیقهٔ دیگه برقا کاملا قطع شد بعد نیروهای سرکوب پشت سر هم وسط جمعیت گاز اشک آور پرتاب کردن و موتوری‌ها به‌طرف مردم هجوم آوردن، هیچ جا دیده نمیشد، صدای ممتد شلیک به گوش می‌رسید، به هر نحوی که می‌شد میخواستن مردم رو پراکنده بکنن، و البته موفق شدند. قطعی برق‌ها باعث شد مردم نتونن تو خیابون بمونن و چیزی طول نکشید که پراکنده شدیم. رفتم ماشینمو برداشتم و کوچه به کوچه رفتم ججین، اونجا هم پر بسیجی و یگان ویژه بود، رفتم روی پل ایستگاه سرعین تقریبا بسته بود، مردم ماشینهاشون رو توی یه خط پارک کرده بودن و از بالا زیر پل و خیابون‌های اطراف رو نگاه میکردن، فهمیدم ایستگاه سرعین هم خیلی شلوغ بوده، آروم، آروم حرکت کردم و از اونجا دور شدم و رفتم خونه برادرم رضا، رضا و پسرش احمد گفتن ما باغمیشه بودیم. اما نتونستیم دوام بیاریم پراکنده مون کردن. شقایق بهم زنگ زد، خودشو رسونده بود خونه، داشت سرفه میکرد، گفت، حالم خوبه و دوستام امشب پیشم میمونن. رسول زنگ زد و گفت بیا منو بردار. از خونهٔ برادرم زدم بیرون، رفتم سراغ رسول، تقریبا ساعت یک صبح بود. یه دور شهر رو زدیم. همه‌جا جمع شده بود، مأمورا هنوز تو خیابون بودن، مامورای شهرداری سنگ هارو از خیابون جمع می‌کردند. ماشین‌های سوخته شده در میدان یحیوی رو به جرثقیل داشتن می‌بستند. اما هنوز بوق ممتد ماشینا تو خیابونا ادامه داشت. ساعت یک به بعد خطوط تلفن کلا قطع‌شده بود و نمیشد به کسی زنگ زد. با رسول رفتیم خونه، شب ۱۸ دی، شب پرتاب و تبی بود که به زور خوابمون برد.

صبح زود، روز ۱۹ دی‌ماه از خونه زدیم بیرون. یه دور شهر رو زدیم، نیروهای سرکوب داشتن تو اغلب خیابون‌ها مستقر می‌شدند. با رسول رفتیم دنبال یکی از آشناها که از صبح زود پیگیر بود که منم امشب هستم و چند نفر رو با خودم میارم. سعید گفت، دیشب تو باغمیشه بوده و امروز با چند نفر هماهنگ شده، باهاش قرار گذاشتیم که راس ساعت شش و نیم عصر چهارراه حافظ بیان. به شقایق زنگ زدم و گفتم ساعت شش بیاد میدون کشاورز. به‌موقع اومد، گفتم نیم ساعت وقت دارم، چیکار میکنین، گفت: یاشار گریه میکنه که نباید برم بیرون، اما برا دخترا غذا درست کردم و آوردم خونهٔ فلانی. به هم دو بسته ماسک داد و گفت نیازتون میشه.

ساعت شش و نیم جمعا ۶ نفر جمع شدیم حافظ و دوبه‌دو تقسیم شدیم و پشت سر هم کوچه به کوچه رفتیم به‌طرف میدان یحیوی، میدان شریعتی پر نیروی سرکوب بود، قشنگ اونجا رو بسته بودن.

اولین تجمعی که دیدیم حدفاصل میدان یحیوی و ایستگاه سرعین بود. جمعیتی سیصد، چهارصدنفری وسط خیابون جمع شده بودن، ما گفتیم باید همدیگرو گم نکنیم، اگه کسی گم شد محکم داد می‌زنیم “بیژن”

چند نفر شعار دادن، مرگ بر دیکتاتور و خامنه‌ای، بوق ممتد ماشینا شروع شد توی هر دو طرف خیابون داخل پیاده‌روها جمعیت زیادی بود اما فقط نگاه می‌کردن. همین باعث شد چند نفر شعار بدن “هرکس کی بیطرفدی، الحق کی بیشرف دی” (هر کس که بیطره الحق که بیشرفه) اما به‌جز عدهٔ کمی از تماشاچیا مابقیشون تکون نخوردن. یه نفر جوان تقریبا ۲۵ یا ۳۰ ساله رو دیدم که فقط می‌خواست شعار پهلوی بده، دقت کردم، دقیقاً شناختمش، دیشب هم همین آدم میدان یحیوی بود، و با تمام توان شعار پهلوی میداد. بهش گفتم میشه دست از شعارهای پهلوی خواهی برداری؟

چیزی نگفت، فقط داد زد: حرف نزن، فقط داد بزن پهلوی.

منم با صدای بلند فریاد کشیدم نه شاه نه شیخ، که برای لحظاتی خوب گرفت و همه داد می‌زدن نه شاه نه شیخ.

جمعیتمون هر لحظه بیشتر می‌شد. چند تا سطل آشغال آورده بودن وسط خیابون تا ترافیک درست بکنن، اما بعضی از مردم به زور هم که شده میخواستن به مسیرشون ادامه بدن. اما اغلبشون از مردم معترض تمکین می‌کردن. اون طرف بالغلی چای یعنی همون محل اعتراضات دیشب جمعیت خیلی بیشتر از جمعیت ما بود.

صدای شلیک شروع شد و بین ما دو تا گاز اشک‌آور افتاد، بلافاصله موتوری‌های یگان ویژه به‌طرف ما اومدن، نمی‌شد مقاومت کرد، همه فرار کردن داخل رودخونه، ما شش نفر هم از روی پل باریکیخودمون رو رسوندیم یحیوی، جمعیت مثل دیشب بسیار زیاد بود، سر تمام کوچه‌هایی که به میدان یحیوی ختم می‌شد، پر بود از جمعیت. اما خیابون منتهی به ساختمان بیمه هیچ‌کس نبود. برخلاف دیشب که مردم در سه خیابون که هر کدومش میرسه به میدان یحیوی، جمع شده بودن. از همون لحظه‌های اول فهمیدم امشب خیلی با وضعیت دیشب فرق داره. مردم نتونسته بودن خوب آرایش پیدا بکنن، خیابونا به‌خوبی بسته نشده بود، میدان تقریباً دست نیروهای سرکوب بود، شلیک ساچمه با دیشب فرق می‌کرد، بسیار بیشتر شده بود. ما شش نفر دقیقاً وسط جمعیت بودیم، رسول گفت: شعار بده، محکم گفتم: ایش، چوره ک، آزادلیغ، شورایی بیر حکومت. همه به هم نگاه کردن، یکی گفت داداش این چیه آخه، زبونمون اینو نمیگیره، بعد چند نفر دیگه گفتن شعار آسون بدین. گفتم کار، نان، آزادی حکومت شورایی. بازم نگرفت چون چند تا کپسول گاز افتاد وسط جمعیت و شلیک ممتد شد، بسیجی‌ها برخلاف دیشب بی‌رحم‌تر شده بودن. همه عقب‌نشینی کردیم داخل کوچه‌ها. تو هر کوچه، بعضی از صاحب خونه‌ها درشون رو باز می‌کردن که معترضا پناه بگیرن. این صحنه برام خیلی جذابیت داشت. شعار مرگ بر دیکتاتور از داخل کوچه‌ها فریاد کشیده می‌شد، خیلی ها از بالکن خونه هاشون با مردم همصدایی میکردن. به فاصلهٔ کمتر از یک دقیقه دوباره به خیابون برگشتیم، سعی کردیم به میدان نزدیکتر بشیم اما سرکوبگرا تصمیم گرفته بودن محکم برخورد کنن و اجازه ندن زیاد مردم پیشروی بکنن. با تعداد نفرات بالا به طرفمون شلیک میشد، کسی نبود که ساچمه نخورده باشه، اما آروم، آروم میرفتیم جلو، میخواستیم برسیم میدان و اونجا رو با سطل آشغال و جدول و هر چیز دیگه ای که میتونستیم به دست بیاریم، ببندیم، تا مثل دیشب بتونیم ساختمون بسیج رو بگیریم و تا حدی توی هر سه خیابون حضور داشته باشیم. همه با هم با شعار مرگ بر دیکتاتور به میدان نزدیک میشدیم، تو همون لحظه حس کردم زیر چشم راستم به شدت داره میسوزه، چشممو گرفتم و خم شدم و برگشتم عقب، صدای تیراندازی قطع نمیشد، اما اینبار صدا تغییر کرده بود، فهمیدیم اینبار تیر جنگی شلیک میکنن، چهار پنج متر اونطرف تر یکی افتاد زمین، رسول بهش نزدیک تر بود، من اونو دیدم سوزش چشمم یادم رفت، بهش نزدیک شدم، خون از سینه ش فواره میکرد، اطرافش پره خون شد، چند نفری بلندش کردند و گذاشتن روی صندلی عقب یه پراید، ما فهمیدیم اون کشته شد، رسول گفت دیدم که نصف صورتش تقریبا از بین رفته بود، حالت جنون بهمون دست داده بود، همهٔ مردم فهمیدن که دارن از تیر جنگی استفاده میکنن، با هیجان بیشتر شعارها ادامه پیدا کرد، اما نیروهای سرکوبگر با تعداد خیلی بالا به طرف ما حمله ور شدند، فهمیدیم میخوان با حالت گازانبری کارمون رو بسازن، تعداد زیادی موتور سوار و بسیجی از طرف ججین بهمون یورش آوردن، مجبور شدیم فرار کنیم داخل کوچه ها، اما اینبار اونا وارد کوچه ها میشدن، شش «بیژن» بودیم که داشتیم کنار هم می‌دویدیم، از مأمورا که دور شدیم دو نفرمون گفتن ما دیگه میریم، شدیم چهار نفر و حرکت کردیم کوچه به کوچه به طرف ایستگاه سرعین. وقتی اونجا رسیدیم جمعیت خیلی بیشتر از میدان یحیوی به نظر اومد، میتونم بگم بیشتر از ۱۲ یا ۱۳ هزار نفر معترض زیر پل ایستگاه سرعین جمع شده بودند. بخشی از جمعیت همونایی بودن که مثل ما از یحیوی فرار کرده بودن. ما چهار نفری به نردهٔ کنار خیابون تکیه داده بودیم و مردم رو تماشا میکردیم، چند نفر رفتن داخل رودخونه و پوشش گیاهی خشک شدهٔ کف رودخونه رو آتیش زدن، هوا مثل روز روشن شد، دوتا خانوم بهم نزدیک شدن و سلام دادن، پریسا و نسرین بودن، گفتم از شقایق چه خبر؟ گفتن، یاشارگریه کرده که نباید بری بیرون، اونم مجبور شده خونه بمونه. آتیشی که روشن کرده بودن به همه جسارت داد، خبری از سعید و علی نبود، فهمیدم رفتن، من و رسول مونده بودیم، به پریسا و نسرین گفتم کنار ما باشین، حواسمون بهم باشه. رفتیم بین جمعیت، شعار مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر خامنه ای گوش فلک رو کر میکرد، همون پسر پهلوی طلب سروکله ش پیدا شد، باز شروع کرد به دادن شعار پهلوی برمیگرده. پریسا اما شعار امسال سال خونه سید علی سرنگونه رو سر داد، و مردم با پریسا همصدا شدند، حواسم قشنگ به اون پهلوی طلب بود، کارهاش برخلاف عملکرد عموم معترضا بود، میرفت سراغ چراغ های روشنایی کنار خیابون و بهشون لگد میزد، تابلوهایی که روش اسامی امامان شیعه نوشته شده بود رو میخواست از جا بکنه، چیزی که مردم میخواستن با چیزی که اون پهلوی طلب میخواست کاملا مشخص بود یکسان نبود.

مردم از جلوی پاساژ اطلس تا مسجد قدس فریاد می‌کشیدن مرگ بر دیکتاتور، ما هدفی به جز نفی دیکتاتوری و نظام جمهوری اسلامی نداشتیم. مردم خسته از فقر و عدم آزادی برای دومین شب متوالی با تمام وجود فریاد میکشیدن و نفرت و انزجار خودشون رو نسبت به نظام حاکم نشون میدادن، سلاح مردم فقط و فقط حنجره شون بود، من دست هیچ کسی نه اسلحه دیدم نه قمه و شمشیر، آنچه بود فریاد بود.

ساعت از یازده شب گذشته بود، و مردم هنوز شعار میدادن، اما به تعدادی گاز اشک آور به طرف جمعیت پرتاب شد که قابل شمردن در یک لحظه کوتاه نبود، و پشت سرِ گاز اشک آور تیراندازی ممتد شروع شد. فهمیده میشد که این تجمع هم پراکنده میشه، نیروهای سرکوب به طرف مردم یورش بردند و قلب تجمع رو شکافتند، هر کسی به طرفی فرار کرد، ماهم به طرف ججین دویدیم، به پریسا گفتم همراه ما بیاین بریم طرف ججین، چهار نفری ججین رسیدیم، از اون طرف خیابون نیروهای سرکوب که بسیجی و پاسدار بودن به طرفمون حمله کردن، ما از داخل کوچه ها فرار کردیم خیابان لاله، و از اونجا خودمون رو رسوندیم پشت بیمارستان خمینی و بعد مدتی شقایق تو یکی از خیابونا بصورت اتفاقی مارو دید و سوارمون کرد.

بیستم دی ماه فهمیدیم که ناسیونالیستهای شهر بیانیه دادن، ما چند نفر ظهر جمع شدیم، تصمیم گرفتیم با ماشین سطح شهر رو دور بزنیم تا اگه تجمعی دیدیم بهش ملحق بشیم و تا میتونیم روش تاثیر بزاریم اما وضعیت شهر خیلی امنیتی تر از روزهای قبل بود، مردم میگفتن، شنیدن که قراره اگه تجمعی باشه از همون ابتدا شدیدا سرکوب میکنن. رسول گفت: یکی که سپاهیه و از آشنایان ما هست میگفت دستور اومده با شدت بیشتر از قبل اقدام بشه. فضای خاصی به شهر حاکم بود، دقیقا شبیه پادگان شده بود، سر هر خیابان پر مامور بود. اینترنت کاملا قطع بود، میتونستیم با گوشی زنگ بزنیم اما امکان دادن پیامک وجود نداشت، شقایق میگفت اطلاع موثق داره چند تا دکتر رو که به زخمی های اعتراضات خدمات رسوندن، دستگیر کردن. از جمله، آمنه سلیمانی و دکتر فرهاد صالح زاده، و دکتر دندان پزشک کیوان منصوری هم از ناحیه پا با گلولهٔ جنگی مجروح شده.

روز بیستم خبری از تجمع اعتراضی نشد. و روزهای بعد هم جمع شدیم و شهر رو گشت زدیم اما هیچ تحرکی امکان پذیر نبود. اطلاعات از روز بیستم، هر کسی رو که شناسایی کرده بود شروع کرده بود دستگیر بکنه، پسر دوست یکی از آشناها رو تو خونشون دستگیر کرده بودن. خبر پشت خبر بود که فلان جا، فلان کس رو تو خونشون دستگیر کردن. روز بیست و یکم به شقایق با شمارهٔ خصوصی زنگ زدن که با ماشین تو میدان شریعتی چیکار میکردی؟ و اینکه حواست باشه ما همه چیو تحت کنترل داریم. من میدونستم به احتمال قوی دیگه خبری از تجمع و اعتراض خیابانی نیست، رفتم پیش رحیم و گفتم برنامهٔ فوری سازمان رو میخوام با نوشته یک صفحه ای در مورد حکومت شورایی و به همراه مقاله ای که در مورد بناپارتیسم در نشریه کار منتشر شده. روز بیست و چهارم بود که با پریسا رفتیم ازشون چند ین سخه گرفتیم، و تونستیم بین کسانی که مطمئن ازشون بودیم، پخش بکنیم، شبها جمع میشدیم و در مورد برنامه حکومت شورایی صحبت می کردیم و اینکه چجوری میتونیم با نیروهایی که از ناسیونالیست های افراطی کندن وجدا شدن وبه چپ تمایل دارند، ارتباط برقرار کنیم. ما اگه در اون دو شب اعتراض خیابانی یعنی ۱۸ و ۱۹ دی ماه تونسته بودیم سازمان یافته تر باشیم هزاران نسخه از برنامهٔ سازمان رو، می تونیستیم پخش بکنیم، چون آزادی عمل بالایی به وجود اومده بود، اون حد از فرصت سوزی منو به شدت عصبانی کرده بود اما تجربهٔ بزرگی کسب کرده بودیم که میشه در آینده ازش استفاده کرد.

برنامهٔ عمل سازمان، بعد از اتفاقاتی که افتاده بود توسط دوستان با دقت بالایی خونده میشد و نظرشون رو جلب می‌کرد. شب ۲۵ دی با شقایق تو خونه تنها بودیم، هیچی تو خونه از اعلامیه‌ها نبود، خوابیدیم تا فردایش دوباره با دوستان ملاقات بکنیم، اما اتفاقی که صبح روز ۲۶ افتاد مارو محتاط‌تر کرد. حوالی ساعت ۱۰ صبح در خونه رو زدند. شقایق رفت در رو باز کرد، پنج نفر لباس شخصی درحالی‌که همشون ماسک زده بودن و خودشون رو مأموران وزارت اطلاعات معرفی کردن ریختن تو خونه، همه‌جارو گشتن، گوشه به گوشهٔ خونه رو، کتاب خونهٔ خونه رو کاملا گشتن، اما چیزی که میخواستن رو نتونستن پیدا بکنن. یکیشون گفت، ما هم از وضعیت اقتصادی ناراضی هستیم ولی میدونیم مشکل مارو پهلوی نمیتونه حل بکنه، خبر اومده شما پهلوی طلب هستین و براش فعالیت میکنین، شقایق گفت: خب فهمیدین که اشتباهی فرستادنتون اینجا، اگه جایی مونده بگردین، اگه نه برین و بیشتر از این مزاحم نشین، یکیشون گفت: ماشینت رو باز کن، شقایق سوئیچ ماشین رو بهشون داد، اونا هم پنج نفری ماشین رو گشتن، هیچی پیدا نکردن و یه صورت جلسه نوشتن و از ما امضا گرفتن و رفتن. خونهٔ خیلیا ریخته بودن، و اینکه شنیدیم تو چند محله رفتن از بالکن و پشت بام مردم، دیش وریسیور ماهواره هاشون رو بردن. آنطور که بین مردم گفته می شد، آنها بیشتر دنبال آنتن ودستگاه های استرلینگ بودند، چون اینترنت به کلی قطع شده بود، می ترسیدند، ویدئو وخبر روز های کشتار به بیرون درز پیدابکند.

اما می‌دانیم که تا ستم و ظلم و استثمار هست، مبارزه امری لاینفک در زندگی انسان‌ها می‌باشد و مبارزه ادامه دارد.

زنده باد آزادی، زنده باد سوسیالیسم

کار، نان آزادی، حکومت شورایی

بهمن ۱۴۰۴ – اردبیل

اطلاعیه فعالین سازمان فدائیان (اقلیت) در هلند مسدود شدن سه حساب کاربری وابسته به سلطنت‌طلبان توسط پلیس هلند!

در پی شکایات متعدد ایرانیان مخالف جمهوری اسلامی در هلند، پلیس این کشور سه حساب کاربری وابسته به هواداران رضا پهلوی را مسدود کرد. در این حساب‌های کاربری (اکانت‌ها)، نام، نشانی و اطلاعات شخصی افراد منتشر شده و آنان مورد تهدید قرار گرفته بودند. مسدود شدن این حساب‌ها پس از ارائه شکایات متعدد درباره رفتارهای ایذایی، تهدیدآمیز، زن‌ستیزانه و سرکوبگرانهٔ سلطنت‌طلبان در تظاهرات و راهپیمایی‌ها صورت گرفته است.

طی هفته‌های اخیر، در حالی که ده‌ها هزار تن از توده‌های بپاخاستهٔ مردم ایران زیر رگبار گلولهٔ مزدوران جمهوری اسلامی قرار گرفته و به خون غلتیده‌اند، نئوفاشیست‌های طرفدار پهلوی در شهرهای مختلف هلند با عربده‌کشی، فحاشی، حملهٔ فیزیکی و تهدید مستقیم جانیِ فعالان دموکرات، چپ و کمونیست به میدان آمده‌اند. این امر محدود به هلند نیست و در سایر کشورها موارد مشابه و حتی حادتری نیز مشاهده شده است.

تظاهراتی که روز ۱۸ ژانویه از سوی کمیته هماهنگی نیروهای چپ و کمونیست در شهر لاهه برگزار شد، یکی از این موارد است. این آکسیون مورد حملهٔ فیزیکی گروهی از اراذل و اوباش سلطنت‌طلب قرار گرفت که تلاش داشتند تظاهرات را مختل کنند. آنان برخی شرکت‌کنندگان، از جمله زنان، را مورد حملهٔ فیزیکی قرار دادند، اما با هشیاری جمع به عقب رانده شدند. یکی از مهاجمان متواری شد و تظاهرات ادامه یافت. با این حال، این افراد در شبکه‌های اجتماعی عکس تظاهرکنندگان را منتشر کرده و با مطالبی تهدیدآمیز، دیگران را به شناسایی، تعقیب و ایجاد مزاحمت برای آنها فراخوانده بودند. در واکنش به این اقدامات و تهدیدهای علنی، کمیته هماهنگی نیروهای چپ و کمونیست در هلند ــ که متشکل از حزب کمونیست ایران، فعالین سازمان (هلند) و بخشی از نیروهای چپ، انقلابی و کمونیست است- اسناد، مدارک و شواهد مربوط به تهدیدها و اقدامات این اراذل و اوباش را به نهادهای ذی‌ربط ارائه داد. همچنین نسبت به تعلل و تأخیر پلیس در حضور به‌موقع در محل برگزاری تظاهرات و حفاظت از تظاهرکنندگان، شکایتی را به نهاد ویژه رسیدگی به شکایات از ارگان‌های دولتی هلند ارسال کرد.

ما و سایر فعالان سیاسی چپ و کمونیست ایرانی، پناهندگان سیاسی که دهه‌هاست درد، رنج و مبارزات توده‌های مردم ایران را به گوش افکار عمومی مترقی هلند رسانده‌ایم، در مقابل این تهدیدات ساکت نخواهیم ماند. همان‌گونه که تهدیدها و اقدامات عوامل، تروریست‌ها و مزدوران جمهوری اسلامی نتوانسته خللی در مبارزات ما ایجاد کند، بی‌تردید در برابر اقدامات تهدیدآمیز، فاشیستی و زن‌ستیزانهٔ عوامل و مزدوران سلطنت‌طلب نیز خواهیم ایستاد و از دستاوردهای مبارزاتی نیروهای مترقی و چپ در هلند ــ که برخورداری از آزادی و حقوق دموکراتیک و شهروندی را در این جوامع ممکن ساخته‌اند ــ دفاع خواهیم کرد.

فعالین سازمان فدائیان (اقلیت) – هلند

۸ فوریه ۲۰۲۶– برابر با ۱۸ بهمن ۱۴۰۴

وحشت مزدوران و قاتلان

درمانگاه شلوغ بود. همه گرم گفتگو بودند. برای حرف زدن، هم درد داشتند، هم دل پر. مردم عصبانی از اتفاقات اخیر به‌صورت آهسته با بغل‌دستی خود صحبت می‌کردند. هرکس به نحوی از شنیده‌ها و دیده‌های خود تعریف می‌کرد. طی دو روز کشتاری صورت گرفت که تا سال‌ها این درد را باید حکایت کرد. دستم روی دندانم بود و از شدت درد نمی‌توانستم نفس بکشم چه برسد حرفی بزنم اما شنونده‌ای بودم که باتکان سر هم‌دلی‌ام را می‌رساندم. مردم به‌درستی و دقیق از مشکلات حرف می‌زنند و به‌جز سرنگونی حاکمیت به چیز دیگری راضی نیستند و موفقیت را در این می‌دانند که همه باید باهم به خیابان برویم، گفتم؛ دقیقاً باید متحد باشیم و خیابان را خالی نگذاریم. نوبت به من رسید. دکتر مشغول کار دندانم بود که درب اطاق ناگهان و با صدا باز شد. دکتر برگشت به سمت درب ورودی اطاق. مردی بود که با شدت درب را بازکرده و خودش را به داخل رسانده بود. منشی آمد و از دکتر عذرخواهی کرد و گفت به ایشان گفتم وارد نشوند ولی تا مشغول نوشتن پرونده‌ای بودم پریدند داخل اطاق شما. دکتر چند لحظه نگاه کرد و سپس پرسید بیمه شما چیست؟ مرد ورقه‌ای را که در دستش بود نشان داد و دکتر سریع گفت ما بیمه شما را نداریم بروید درمانگاه دیگری. کنجکاو بودم این مرد را ببینم. به هر ترتیب بود کمی سرم را چرخاندم و دیدم مردی به‌ظاهر آرام کنار دکتر و بالای سر من ایستاده و به ابزار کار دکتر روی میز مخصوص دندانپزشکی و سراسر اطاق نگاهی انداخت و بیرون رفت.

چند سال است که به این درمانگاه مراجعه می‌کنم و با دکتر آشنا شده‌ام پزشکی بسیار مردمی و دل‌سوز. دکتر گفت آمده بود ببیند مجروح یا زخمی در این مطب داریم. تا حالا این دومین نفراست که برای خبرچینی فرستاده‌اند. من اصلاً ورقه دستش راندیدم ولی چون می‌دانستم برای چی‌آمده گفتم بیمه شما را نداریم که زودتر برود. شما دیدی که چطور وارد شد. نه به حرف منشی من گوش کرده نه برای وارد شدن اجازه گرفت. ناگهان خودش را داخل اطاق رساند تا ببیند من چه می‌کنم. پرسیدم مگر در این درمانگاه شلوغ، می‌شود کاری برای فرد زخمی کرد؟ دکتر گفت بله می‌شود. به بهانه درد دندان می‌آیند و بعد کمک می‌خواهند ما هم اگر کسی مراجعه کند حتماً کمک می‌کنیم. در حد اقدامات اولیه، پانسمان یا تزریق مسکن و یا نوشتن نسخه‌ای که مسکن و آنتی‌بیوتیک را تهیه کنند. و این‌ها هم می‌دانند و دنبال مجروحان حتی با زخم اندک می‌گردند چون می‌دانند این زخم نشان بودن در اعتراضات است و قصد دارند تمام کسانی را که در اعتراضات بودند بازداشت کنند. از مطب بیرون آمدم در خیابان هم ممکن است برای دیدن عکس‌ها و بررسی مطالب ردوبدل شده گوشی‌ها را ببینند. به‌ویژه در برخی مناطق که جمعیت بیشتری در اعتراضات شرکت کرده بودند.

مزدوران حکومتی می‌خواهند با این‌گونه برخوردها و سر زدن‌های گاه و بی‌گاه به مطب پزشکان و محل کسب کاسبکاران وحشت و رعب ایجاد کنند، غافل از این‌که اکثریت مردم داغدارند، دلشان مملو از کینه و نفرت است برای ترس دیگر جایی در دلشان باقی نمانده‌است. برعکس، شواهد جاری نشان‌دهنده وحشت و ترس خودشان از مردم است. مزدوران و قاتلان، از انتقام مردم به‌شدت وحشت دارند.

 

بهمن ۱۴۰۴

یک رفیق هوادار از داخل کشور

در گرامی‌داشت نوزده بهمن، پنجاه و پنجمین سالگرد حماسه سیاهکل آخرین نبرد، آزادی و تقسیم برابر نان سفره‌هاست

امسال هم برف سرخ بر زمین نشست. فریاد گرسنگان شهرها را لرزاند. خروش تهیدستان، در پس‌کوچه‌ها، خیابان‌ها، در تمام شهرها و حتی قریه‌ها پیچید. حضور گسترده مردم، مرتجعین و سرمایه‌داران جنایتکار را سراسیمه کرد. پاسداران متوحش برای دفاع از منافع سرمایه‌داران توبره‌هایشان را تکاندند و با هرچه در توبره داشتند به جان مردم گرسنه افتادند. سرب داغ از آسمان بارید. سینه‌ها را شکافت. چشم‌ها کاسه خون شد. شکوفه‌ای بر خاک افتاد. مادری غرق ماتم شد. نهال‌های کوچک را باد با خود برد. باغچه خاک سیاه بر تن کرد. دختران دشت آزادی صید دست جنایتکاران وحشی شدند. گفته بودند خون گرم است ویخ‌نمی‌زند، اما خون جوانان روی زمین یخ‌زد.هنوز جمجمه‌های شکسته زنان ومردان گرم بود که گورهای ژرفی کندند. با ضربه‌های ممتد انگشت جنایتکاران ددمنش برروی ماشه، نبض کودکان ازتپش بازماند. سرکوب‌گران زبونی که از کودکان هم وحشت داشتند. مردم به ستوه آمده از درد ورنج گرسنگی، جوانان بیکار و بدون آینده درخیابان فریاد می‌زدند. آنان گرسنگان بودند که نان و آزادی می‌خواستند. رژیم خونخوار جمهوری اسلامی جانشان را گرفت. کارگران و زحمت‌کشان بودند که با نیروهای مزدور سرکوب‌گر رژیم جنایتکار پنجه درپنجه جنگیدند وکشته شدند. جوانان مبارزی که هنوز نفس داشتند، پنجه برخاک می‌کشیدند و در گور می‌افتادند. برچشمان مرده وزنده، خاک پاشیدند. دیوارهای شهر از صدای گلوله و ضجه می‌لرزید. شهر، در خون هزاران سرو جان‌باخته غوطه‌ور بود. هرگز نمی‌توان واقعیت تلخ آن شب شوم را ترسیم کرد. این تنها اشاره کوچکی است ازآن‌چه بر مردمی گذشت که گرچه نان نداشتند اما برپیکر نحیفشان هزاران گلوله داشتند. مادران خونین‌جگر هرلحظه هزاربار مردند.

امسال نوزدهم دی‌ماه برف سرخ برزمین نشست. برفی به سرخی نوزدهم بهمن پنجاه وپنج سال پیش که شما رفقای فدایی نهال عشق و آزادی را درجنگل کاشتید و با قطره قطره خونتان از آسمان خیس برف سرخ برزمین بارید. شبی که در آسمان کبود، ستاره‌های دنباله‌دار روشن‌تر ازماه درخشیدند. یادتان گرامی باد. رفقای فدایی ازخاطر زحمت‌کشان ستمدیده هرگز نرفت روزی که از زیر زمین تا بلندترین بام‌ها صدای به هم خوردن بال‌های پروازشما شنیده شد ورنگ از روی گزمه‌های حقیر ساواک پرید وبر قدرت پوشالی بارگاه شاهنشاهی رعشه‌ای دهشتناک فرود آمد. هم‌رزمان کارگران وگرسنگان جنگل هنوزسنگینی اندوه غم آن‌شب را بردوش‌می‌کشد. نام رفیع شما بربرگ‌های درختان جنگل سیاهکل سبزمانده است. هرشاخه گل سرخی درمقابل سرخی خون شما و راه سرختان سربه‌زیر می‌شود. رود سرودی‌است که صلابت گام‌های استوار شما را در گوش موج‌های دریا نجوا می‌کند. امواج پرتلاطم دریا نام پرآوازهٔ شمارا تا اوج می‌برند و در کنار ستارگان پرفروغ می‌نشانند. پژواک غریو شما برای رهایی کارگران و مردم ستمدیده دربرابر دیکتاتوری شاهنشاهی پهلوی، لحظه‌ای‌است که در تاریخ مبارزات جاودان ماند. این واقعیت دربطن خود آن‌چنان نمایان است که جایی برای هیچ تفسیری باقی نگذاشته است.

خاطره خونین رفقای فدایی اعتراف صریحی‌است بر شکستن سکوت جامعه‌ای که هزاران تضاد را درخود نهفته داشت، اما درسکوت غریبی خیره مانده بود. کارگران وزحمت کشانی که زیر یوغ استثمار وفقر وفلاکت زندگی‌شان سیاه بود. ستمدیدگانی که در بیغوله‌های ویران، خرابه‌های آلوده ومتعفن اطراف شهرهای بزرگ، در فقرونکبت و بدبختی روزگار را می‌گذراندند و نظاره‌گر ریخت وپاش جشن‌های درباری بودند. درمقابل زندان، سرکوب وشکنجه‌های وحشیانه ساواک شاهنشاهی سکوتی غم‌بار حاکم بود و رویارویی با ساواک مخوف را ناممکن می‌دیدند. رفقای فدایی با مبارزه متهورانه خود، سکوت سنگین و خمودگی سیاسی را شکستند. از راه‌های خیال گذشتند و دل به‌دریای عمل زدند. هرگز وهرگز با هیچ برهان ومنطقی نمی‌توان بر انکار موجی‌که از خون پرتلاطم رفقای فدایی کشتی آرام شاهنشاهی پهلوی را متلاطم کرد، پای‌فشاری‌کرد. در بهمنی سرد وسرخ، کاخ ستم لزید، اما گرمی خون رفقای فدایی دل کارگران ومردم ستمیده و زحمت‌کش را گرم کرد.

البته‌که جان‌فشانی فدایی‌وار و دلاورانه رفقای جان برکف فدایی در نوزدهم بهمن در مبارزه با رژیم دیکتاتوری شاهنشاهی پهلوی متاعی نبود که برسرهرکوی و بازاری بتوان یافت. تنها مختص عاشقان راستین فدایی بود. بال‌هایی فراخ می‌خواست که در بی‌کران آسمان عقاب‌وار سینه پهن خود را سپر کنند و پر بگشایند، درمقابل دشمنان مردم زحمت‌کش دست ازجان بشویند بی قرارِ رهایی کارگران از زنجیر استثمار، دراشتیاق وارستگی مردم از استبداد، شعله مبارزه را بر افروزند، که افروختند واین شعله روشن ماند. برخی در انزوای سیاسی و تنهایی خویش، بافته‌های ذهن مغشوش خود را در پراکنده‌گویی و بطالت موهوم ابراز نمودند که یا خود را به خواب زده بودند یا ازآن چه در نوزدهم بهمن رفت و آن چه پس ازآن به جای ماند، جا ماندند. در برابر کار سترگی که رفقای فدایی درنوزدهم بهمن درمبارزه با استبداد سلطنت پهلوی به انجام رساندند و سیستم پوشالی امنیتی ساواک را در بهت و گیجی فرو بردند، هیچ ادعایی مبنی برنقد و تفسیر راه فدائیان قابل اعتنا نبوده و نیست. قطره قطره خون فدائیان یاد آور کار سترگی است که برقامت تاریخ نقش بست و بر حیات مبارزات ستمدیدگان جان تازه‌ای بخشید. مبارزه سرخ شما دردل درختان انبوه جنگل به امانت مانده است. تصویر قامت استوارتان در شکوفه‌های آزادی نقش بسته‌است.

دشنه‌های پنهان درآستین سرمایه‌داری هم‌چنان خون‌چکان است. دربندبند خویش می‌لرزند وخون گرسنگان را می‌ریزند. این دشنه کشتار خون‌آلود ازدیر باز بر سرمردم می‌کوبد. از حکومت استبدادی سلطنت پهلوی تا اکنون که دیکتاتوری رژیم ارتجاعی جمهوری‌اسلامی بر سرکار است، سهم مردم مرگ بوده است. ایران کشوری تشنه با مردمی گرسنه که از کارگران، مردم زحمت‌کش محروم از سرپناه ونان وآب و آزادی، زنان ومردان وحتی کودکان خردسال را ازدم تیغ گذرانده و به خاک وخون کشاندند. عمق درد وداغ سوزان خانواده‌های داغدار را باید در گورستان‌های بی‌سروته دید. ازکشته، پشته‌ها ساخته‌اند. دهان‌های پر خون جوانان، پیام تلخی برای حاکمیت جنایتکار جمهوری اسلامی دارد، دیگر از شما جز سایه‌ای باقی نمانده است. سایه‌ای که خودتان هم ازآن می‌ترسید. خشم ونفرت مادران سینه‌سوخته برسرتان آوار می‌شود. هراندازه شب چیره‌تر شود، باگذشت لحظه‌ها به پایان خود نزدیک‌تر می‌شود. منتظر می‌مانیم، در زیر چکمه بیداد اما در آستانه صبح ایستاده‌ایم. ما ازتبار فدایی هستیم. چون کوه‌محکم واستوار، چون جنگل سبز ‌ وپایدار، در خط دیدما، آخرین نبرد، آزادی و رهایی، و تقسیم برابر نان سفره‌هاست.

 

بهمن ۱۴۰۴

کنش‌یار