سرنگونی، نه با جنگ که با انقلاب!

نزدیک به یک دهه است که توده‌های کارگر و زحمتکش با مبارزات و اعتراضات خود و نشانه گرفتن کلیت رژیم جمهوری اسلامی، به افسانه اصلاح‌طلبی که دهه‌ها از سوی یکی از جناح‌های بورژوازی که در قدرت دولتی نیز سهیم بود، اشاعه داده می‌شد،پایان دادند.

مدت‌های مدیدی، جنبش‌های رادیکال و انقلابی زنان، کارگری و دانشجویی با افسانه اصلاح‌طلبی، نفی، تخریب و تضعیف شده و به حاشیه رانده  و سرکوب می‌شدند. در حالی که یک جناح بورژوازی ارگان‌های اصلی قدرت را در دست داشت، جناحی دیگر با ساخت و اشاعه روایتی دروغین و با وعده اصلاح‌طلبی، صفوف مبارزه برای سرنگونی کلیت رژیم را به حاشیه می‌راند و تا آنجا که می‌توانست در هم می‌کوبید، مصادره می‌کرد و هر جا که می توانست به خاک و خون می‌کشید. انتخاب میان بد و بدتر نیز، محصول دوره‌ای خاص از رکود جنبش بود. افت و خیزهای جنبش‌های اجتماعی از جمله دانشجویی و زنان تا سال ۹۶ مملو از این اقدامات و تلاش‌های بورژوازی برای مقابله با سرنگونی و انقلاب بود.

دی‌ماه ۹۶  شورش گرسنگان که حاکی از رشد تضادها و فرارسیدن مرحله‌ای جدید  در رشد و اعتلای جنبش بود، ورق  را برگرداند و سدی که دهه‌ها در مقابل جنبش‌های رادیکال انقلابی ایجاد شده بود در هم شکست. در جریان این مبارزات و خیزش‌های یک دهه اخیر بود که جنبش‌های انقلابی با حضور فعال و مستقیم خود در میدان مبارزه قادر شدند روایت مستقل خود را رقم بزنند و بدون هیچ‌گونه توهم به این یا آن جناح رژیم، و با کاربرد تجارب مبارزاتی‌شان، ریتم و آهنگ مبارزات و اعتراضات خود را تعیین کنند. از دی‌ماه ۹۶  تاکنون شاهد خیزش‌های پیاپی بوده‌ایم که هر یک، برغم داشتن نقاط ضعف، توانسته‌اند به نقاط عطفی در تاریخ مبارزات جاری تبدیل شوند. دی‌ماه ۹۶ توهم و روایت اصلاح‌طلبی را در هم شکست، آبان ۹۸ به قیامی تبدیل شد که نهادها و ارگان‌های نظام سرمایه‌داری را نشانه گرفت و خیزش انقلابی شهریور ۱۴۰۱ حجاب اجباری را به پس راند. در این سال‌ها، برغم کاستی‌ها و ضعف‌های موجود، این جنبش‌های انقلابی و متحدان کارگران و زحمتکشان‌اند که محور و مرکز این تحولات بودند.

با وجود این، به رغم این که در این سال‌ها پرونده اصلاح‌طلبی به عنوان یک گزینه بسته شده بود، اما بدنه آن بعد از یک دوره رخوت و ناامیدی، رفته‌رفته به میدان آمدند و از آغوش یک جناح بورژوازی که به اصلاحات در رژیم دل بسته بود، به آغوش آن جناح بورژوازی شتافتند که خارج از مدار قدرت قرار داشت و از قضا با خواست و تبلیغ نوعی از سرنگونی برای کسب قدرت نیز خیز برداشته بود. نه سرنگونی انقلابی و در هم کوبیدن دستگاه ستم و سرکوب، بلکه نوعی از سرنگونی مهندسی‌شده که با اتکا به بمب و موشک امپریالیسم آمریکا و رژیم جنایتکار اسرائیل، به تغییراتی در بالا یا به زعم خودشان «با زدن سر مار» حاصل گردد.

در حالی که توده‌های کارگر و زحمتکش و جنبش‌های انقلابی با سازماندهی، اعتراض و مبارزه مستقل خود و رویارویی مستقیم با عوامل سرکوب رژیم جمهوری اسلامی در خیابان‌ها در حال مبارزه بودند، بازیگرانی وارد معادلات شدند که نه در خیابان‌ها و میدان‌های مبارزه در ایران بلکه عمدتاً نخست در اتاق های فکر و متعاقباً در خیابان‌ها و مقابل سفارتخانه‌های ایالات متحده و اسرائیل در کشورهای مختلف تقاضای بمباران و موشک‌باران و در یک کلام جنگ می‌کردند.

اگر در دهه‌های پیش بورژوازی با اصلاح‌طلبی در مقابل انقلاب می‌ایستاد، این بار با جنگ‌طلبی در مقابل انقلاب قرار گرفت. نیمه اول دی‌ماه سال گذشته زمانی که موج جدیدی از اعتراضات توده‌ای در ده‌ها شهر ایران از سر گرفته شده بود، آبدانان به دست مردم تسخیر شده بود و نیروها و جریانات کرد در کردستان فراخوان اعتصاب عمومی داده بودند و گام‌های مستقل و سنجیده خود را برمی‌داشتند، بازیگران جدید با روایت و شعار جنگ و جنگ‌طلبی وارد معادلات سیاسی  شدند. ورودی که از طریق ماهواره‌ها تبلیغ شد و در عمل سد راه و مخل مبارزاتی شد که روزها در ده‌ها شهر ایران در جریان بود. در اینجا دیگر ریتم و آهنگ مبارزه در دست نیروها و فعالین میدانی نبود، بلکه به دست گردانندگان دستگاه‌های تبلیغاتی جنگ‌طلبی افتاد که بر خود نام رسانه گذاشته‌اند. جنگ‌طلبانی که برای توجیه حمله و جنگ از هیچ اقدامی فروگذار نکردند و در حالی که توده‌های مردم در خیابان‌ها و در مقابل نیروهای سرکوب قرار گرفته بودند، با شارلاتانیسم سیاسی و وعده در راه بودن «کمک» و ایجاد امید واهی در میان توده‌های به تنگ آمده و مستأصل، هزاران تن را خیابانها کشاندند، خیابانهایی که در تصرف نیروهای سرکوب بود. قتل عام شدند و عجالتا مبارزات جاری را (موقتا) متوقف کرد.

جنگ نیز درگرفت. تنی چند از سران نیز ترور شدند، تأسیسات و زیرساخت‌ها نیز ویران شد. آتش‌بس موقت و شکننده‌ای نیز بین طرفین ارتجاعی و جنایتکار درگیر در جنگ اعلام شد. آتش‌بسی که عجالتاً مذاکراتش به نتیجه نرسیده و آینده آن نیز روشن نیست.

اما یک نکته روشن است: این جنگ، جنگ ما، جنگ طبقه کارگر و زحمتکشان و نیروهای کمونیست و انقلابی نبوده و نیست. طبیعی است که هر گونه آتش‌بس و حتی صلحی تا زمانی پایدار است که منافع طرفین ایجاب می‌کند و مادام که تضادهای استراتژیک پابرجا هستند، این تنش‌ها و درگیری‌ها به اشکال مختلف سرباز خواهد کرد. طبقه کارگر هیچ نفعی در این جنگ‌های ارتجاعی ندارد. این جنگ ثمرات جانبی فراوانی برای هر سه دولت درگیر جنگ به همراه داشته و برایشان «نعمت» بوده است. در عوض برای توده‌های مردم چیزی جز خرابی، ویرانی، کشتار، فقر و تباهی در بر نداشته و نخواهد داشت.

توده‌های مردم ایران، کارگران و زحمتکشان، زنان و دانشجویان هیچ نفعی در این جنگ ندارند. برعکس، این جنگ عجالتاً به عنوان سد و مانعی در مقابل مبارزات مستقل و سازمان‌یافته توده‌ای قرار گرفته، ریتم و آهنگ مبارزات را مختل کرده و ویرانی‌های بیشتری به بار آورده است. با تخریب یا توقف کارخانه‌ها، کار تولید متوقف شده، کارگران بیکار شده‌اند و تورم و گرانی افزایش یافته است. جمهوری اسلامی نیز به موازات این جنگ ارتجاعی، سرکوب و کشتار و اعدام را دامن زده است.

روند رویدادهای ماه‌های اخیر از جمله جنگ ارتجاعی بار دیگر نشان داد که جناحی از بورژوازی داخلی و خارجی به دنبال سرنگونی مهندسی‌شده جمهوری اسلامی است، در حالی که سرنگونی‌ای که به تغییرات بنیادین و برانداختن دستگاه ستم و سرکوب و غارت و چپاول پایان دهد، تنها با انقلاب به سرانجام خواهد رسید. تنها با انقلاب است که می‌توان پایه‌های ظلم و ستم و سرکوب را برانداخت و مطالبات تلنبار شده توده‌های مردم، برای کار، برای نان و آزادی و برای مشارکت مستقیم توده‌ها در سرنوشت خود را متحقق کرد. امروز برخی نمایندگان سیاسی بورژوازی اپوزیسیون  ایران و برخی دولت‌های رقیب جمهوری اسلامی در پی سرنگونی از طریق جنگ اند، در حالی که تحقق مطالبات  طبقه کارگر، کمونیست‌ها و میلیونها تن از توده‌های زحمتکش در گرو سرنگونی از طریق انقلاب است.

لذا روند این جنگ هر چه که باشد، تضادهای لاینحل موجود در جامعه ایران را تشدید خواهد کرد و فقر و ویرانی را افزایش خواهد داد. با تشدید تضادها و بحرانهای موجود، موج های دیگری از اعتراضات  توده ای به راه خواهد افتاد. در شرایط فعلی – نبود رهبری منسجم طبقاتی کارگری – جنبش‌های انقلابی و شناخته‌شده موجود نظیر دانشجویی، معلمان، پرستاران، بازنشستگان و زنان قادرند با اتکا به مبارزات و سوابق و تجارب میدانی خود ابتکار عمل را به دست گیرند و به سازماندهی و رهبری مبارزات اقدام کنند. این نیروها و رهبران میدانی هستند که در جریان مبارزه عملی قادرند با ارزیابی از وضعیت و توازن قوا، فراخوان پیشروی یا در صورت نیاز عقب‌نشینی موقت دهند. این جنبش‌ها در بحبوحه اعتراضات دی‌ماه سال گذشته به‌خوبی نشان دادند که با درایت و هوشیاری سیاسی و تجربه مبارزاتی در مقابل آلترناتیوهای مهندسی‌شده موضع‌گیری کردند. نیرویی که قادر است با غلبه بر ضعف‌های موجود، مبارزه‌ای متحد و متشکل را سازمان دهد و به برگزاری اعتصابات عمومی و سراسری بپردازد. از همین‌رو روشن است که رهبری این جنبش‌های انقلابی در کارخانه‌ها، خیابان‌ها، محلات، دانشگاه‌ها و میدان مبارزه قد علم می‌کند، نه در ماه و یا ماهواره!

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۶۴ در فرمت پی دی اف:

سلطنت‌طلبان بازندگان اصلی جنگ

در جنگ ۴۰ روزه آمریکا و اسراییل و جمهوری اسلامی، علاوه بر سه طرف‌ اصلی درگیر در این جنگ ارتجاعی‌، طرف چهارمی هم – دست‌کم در عرصۀ تبلیغاتی – وجود داشت که از جنگ و کشتار و ویرانگری‌های آن به طرز بی‌شرمانه‌ای دفاع می‌کرد. این جبهۀ چهارم که توسط رضا پهلوی و سلطنت‌طلبان فاشیست رهبری می‌شد و می‌شود، بعد از سرکوب خونین جنبش انقلابی دیماه ۱۴۰۴، با یک هجوم تبلیغاتی گسترده ذهنیت طرفداران خود و بخش‌های کوچکی از جامعه را به سمتی هدایت کرد که گویا توده‌های مردم ایران بدون دخالت نظامی آمریکا و اسراییل قادر به سرنگونی جمهوری اسلامی نیستند. نظریه پردازان فاشیست رضا پهلوی با استفاده از کانال تلویزیونی ایران اینترنشنال با تبلیغاتی شبانه روزی ابتدا به القای این ایدۀ جنگ‌طلبانه پرداختند که جمهوری اسلامی بدون دخالت نیروهای امپریالیستی سرنگون نخواهد شد و آنگاه در پی چنین حجمی از تبلیغات جنگ‌طلبانه، حملۀ نظامی آمریکا و اسراییل را با توجیه «کمک به مردم ایران» به خورد هواداران خود در داخل و خارج کشور دادند.

رضا پهلوی و حامیان فاشیست او با سرمایه‌گذاری در این جنگ ارتجاعی بر این باور بودند که در پایان این جنگ، آنان با حمایت مستقیم دولت اسراییل و احیاناً با حمایت نسبی آمریکا به قدرت خواهند رسید. سلطنت‌طلبان آنچنان در این رؤیای خود فرو رفته بودند که هر کسی را که مخالف این جنگ ویرانگر و به طریق اولی مخالف حمله نظامی آمریکا و اسراییل به ایران بود با بی‌شرمی تمام «مزدور» و «وابسته به جمهوری اسلامی» معرفی ‌کردند. رضا پهلوی و حامیان جنگ‌طلب او آنچنان شیفته قدرت بودند و هستند که دیگر چگونگی راه رسیدن به این قدرت سیاسی برایشان فاقد کمترین اهمیتی‌ است‌. آنان، فقط دل‌بستۀ حکومت بر مردم ایران بودند و هستند. حتا اگر این اِعمال حاکمیت آنان بر زمین سوخته‌ای به نام ایران ایجاد گردد، باز هم دست یابی به چنین قدرتی برایشان مطلوب و دلچسب است. برای رضا پهلوی و حامیان او مهم نیست که در این جنگ ویرانگر چه تعداد از مردم ستمدیدۀ ایران زیر حملات موشکی و بمب‌های هواپیماهای جنگی آمریکا و اسراییل کشته شوند. در باور فاشیستی آنان، نابودی مراکز صنعتی، ویرانی زیرساخت‌های کشور، بمباران پل‌ها، بیمارستان‌ها، صنایع گاز و پتروشیمی، دانشگاه‌ها، ساختمان‌های مسکونی و حتا کشتار کودکان و زنان نیز محلی از اِعراب ندارد. رضا پهلوی و همدستان او فقط به کسب قدرت می‌اندیشند و با توجه به ماهیت فاشیستی‌شان، تنها راه رسیدن به چنین رؤیایی را از طریق حملات فزاینده جنگنده‌ – بمب‌افکن‌های آمریکا و اسراییل به ایران می‌دیدند و می‌بینند.

مشاوران، تحلیلگران و مفسران سیاسی طرفدار سلطنت در تلویزیون فارسی – اسراییلی ایران اینترنشنال برای تحقق رؤیای به قدرت رسیدن‌شان، تا بدانجا پیش رفتند که بقاء و موجودیت خود را به سرنوشت این جنگ ارتجاعی گره زدند. بعضی از آنان، آنچنان دل در گرو این جنگ ویرانگر بسته بودند که برای سرنگونی جمهوری اسلامی خواهان استفاده از بمب اتم شدند. علی‌حسین قاضی‌زاده، یکی از سردبیران تلویزیون ایران اینترنشنال از جمله فاشیست‌های سلطنت طلبی‌ست که با نوشتن توئیتی در حساب کاربری خود، ترامپ را نسخۀ ترومن [رئیس جمهور آمریکا در جنگ جهانی دوم] خواند و خواهان «بمباران اتمی ایران» به عنوان « راه حل نهایی» برای شکست دادن جمهوری اسلامی شد.

این حد از فضاحت و بی‌آبرویی رضا پهلوی و سلطنت‌طلبان حامی او، البته تنها در بازۀ زمانی جنگ ۴۰ روزه برای توده‌های مردم ایران روشن نشد. این بی‌آبرویی آنان پیشتر نیز با فراخوان دو روزه رضاپهلوی در جنبش توده‌ای مردم ایران رقم خورده بود. فراخوانی غیر مسئولانه که طی روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه، هزاران نفر از توده‌های میلیونی مردم معترض ایران را که طی ۱۰ روز به طور گسترده در خیابان‌ها به مبارزه علیه ارتجاع حاکم برخاسته بودند، به قتلگاه جمهوری اسلامی فرستاد. فراخوانی که در عمل به مبارزات مردمی که در ابعاد میلیونی به تظاهرات خیابانی روی آورده بودند، ضربه زد و راه کشتار آنان را برای سرکوبگران جمهوری اسلامی تسهیل نمود. در آن زمان نیز وقتی رضاپهلوی به دلیل چنین فراخوانی غیرمسئولانه به شراکت در آن کشتار وحشیانه متهم شد، باز هم همین علی‌حسین قاضی‌زاده بود که با رگ‌های برآمده از گردن، در اتاق‌ کلاپ‌هاوس و تلویزیون ایران اینترنشنال ظاهر شد و با بی‌شرمی تمام اعلام کرد: «ما از روی جنازه همه کسانی که مسئولیت اخلاقی رضا پهلوی را [در کشتار مردم طی روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه] مطرح می‌کنند، خواهیم گذشت».

سرکوب خونین آن جنبش توده‌ای در دیماه گذشته، افشاگری در مورد نقش رضاپهلوی در فرایند آن کشتار، واکنش سبک‌سرانه او  در مقابل خبرنگاران که جنبش بزرگ دیماه را به میدان جنگ تشبیه کرد و گفت: «جنگ است و در جنگ هم مردم کشته می‌شوند» همراه با دیگر مواضع ضد مردمی او و بقیۀ نظریه پردازان حامی‌اش، نقطه آغازی برای ریزش بدنۀ نیروهای سلطنت‌طلب از کمپ رضا پهلوی شد. ریزشی که با شروع جنگ و دفاع بی‌چون‌و‌چرای سلطنت‌طلبان از ویرانی و کشتار مردم در این جنگ ارتجاعی شتاب گرفت و اکنون با پذیرش آتش‌بس ۱۴ روزه بی‌آبرویی و فضاحت‌شان  در حمایت از این جنگ ارتجاعی بیشتر نمایان شده است.

گروه‌های رنگارنگ سلطنت‌طلب که بقاء و ماندگاری خود را به سرنوشت این جنگ ویرانگر گره زده بودند، اکنون با شکل‌گیری آتش‌بس موقت ۱۴ روزه، به شدت دچار سرگشتگی شده‌اند. ابعاد این سرگشتگی و واخوردگی در میان بدنۀ هواداران پهلوی آن چنان بالاست که مفسران  تلویزیون ایران اینترنشنال با توجیه و تفسیر آتش‌بس موقت، تمام سعی و تلاش‌شان را بر این گذاشته‌اند تا هواداران واخورده و ناامید و مستأصل رضا پهلوی را به ماندن در کمپ سلطنت ترغیب کنند.

مجریان و تحلیلگران جنگ طلب تلویزیون فارسی – اسراییلی ایران اینترنشنال که تا چند روز پیش تمام برنامه‌های خبری خود را با جمله «عملیات نظامی آمریکا و اسراییل به جمهوری اسلامی برای کمک به مردم ایران» شروع می‌کردند، در واپسین روزهای پیش از آتش‌بس به ناگزیر این جملۀ جنگ‌طلبان را از سر تیتر اخبارشان حدف کردند. فاشیست‌های جنگ‌طلب که با در دست داشتن پرچم‌های آمریکا و اسراییل در شهرهای استرالیا، کانادا، آمریکا و کشورهای اروپایی به افتخار «عمو ترامپ» و «عمو بی‌بی» هورا می‌کشیدند و بر ویرانه‌های جنگ رقص و پایکوبی می‌کردند،  وقتی ترامپ تهدید به بمباران نیروگاه‌های برق و گاز و انرژی کرد، تازه یادشان آمد که نیروگاه‌های برق متعلق به مردم ایران است، نه جمهوری اسلامی. تازه به این فکر افتادند که زیر ساخت‌های کشور، مراکز صنعتی، راه‌آهن، پل‌ها، کارخانه‌ها، جاده‌ها، مراکز درمانی و دیگر اماکن عمومی از آن مردم ایران ا‌ست، نه از آن حاکمان اسلامی. تازه یادشان آمد همه این امکانات نابود‌شده متعلق به مردم رنج کشیده‌ای‌ست که در پایان این جنگ ویرانگر باید زندگی کنند. باید بیمارستانی برای درمان داشته باشند. جاده و پُل برای عبور و مرور داشته باشد. انرژی و سوخت برای روزهای سرما و گرما داشته باشند. باید مراکز تولیدی برای کار و امرار معاش داشته باشند. به واقع،  با ادامۀ جنگ وقتی همه این باید‌های زندگی برای آندسته از هواداران ناآگاه و جنگ‌طلب‌ رضا پهلوی‌ روشن شد، وقتی کوس رسوایی جنگ‌طلبی‌شان در ایران و جهان به صدا درآمد، به یکباره برای حفظ آبروی نداشته‌شان پوست عوض کردند و یادشان آمد که ایران «وطن»شان است و نمی‌خواهند با تهدید ترامپ به دوران «عصر حجر» برگردند.

اما رسوایی‌ رضاپهلوی و حامیان جنگ طلب‌اش – به عنوان بازندگان اصلی این جنگ ۴۰ روزه  – آنچنان فراگیر شده است که دیگر با هیچ ترفند و رنگ عوض‌کردنی کاهش نخواهد یافت. کسانی که بقاء و موجودیت خود را به این جنگ و حملۀ نظامی آمریکا و اسراییل گره زده بودند، نشان دادند که جان و مال و زندگی مردم کمترین ارزشی برای آنها ندارد. رضا پهلوی و هم‌پالگی‌هایش همانند حاکمان اسلامی که حاضرند همۀ مردم ایران را قربانی ماندگاری خود و نظام فاسدشان کنند، آنان نیز نشان دادند برای نشستن بر سریر قدرت، ترجیح می‌دهند ایران به کشوری سوخته تبدیل شود، اما به تاج و تخت برسند. رضا پهلوی و سلطنت‌طلبان حامی او آنچنان تشنۀ قدرت و رسیدن به تاج و تخت پادشاهی‌اند که اساساً برای‌شان مهم نیست چه تعداد از مردم در این جنگ خانمانسوز کشتار می‌‌شوند، یا چه میزان از زیرساخت‌های کشور ویران می‌گردد. برای آنان رسیدن به قدرت همه چیز است. حتی اگر این کسب قدرت به بهای کشتار و رنج بی‌پایان مردم، و به بهای خاکستر و ویران شدن ایران تمام شود.

وقتی ترامپ روز جشن سیزده‌‌بدر، پُل بیلقان – «بلندترین پل خاورمیانه» – در کرج را با هدف بردن ایران به «عصر حجر» بمباران کرد، تلویزیون ایران اینترنشنال به جای نشان دادن عمق فاجعه، به جای اینکه کشتار ۱۰ نفر از مردم عادی را در پی بمباران این پل خبر رسانی کند، با بی‌شرمی تمام فیلم و صدای کسی را پخش کرد که در میانۀ آن همه آتش و خون، داد می‌زد، “گوجه‌ها خراب شد، مواظب کباب‌ها باش». به واقع مسئولان فاشیست و جنگ‌طلب تلویزیون ایران اینترنشنال – همان‌هایی که خواهان زدن بمب اتم به ایران بودند –  با پخش اینگونه صداها در صدد القاء این فریب بزرگ بودند که مردم ایران مدافع جنگ هستند و از بمباران و تخریب پل‌ها و زیر ساخت‌های کشور خوشحالند.

اکنون اما در شرایطی که آتش‌بس موقت ۱۴ روزه برقرار شده است، مستثنی از اینکه این آتش‌بس چه نتایجی برای طرفین جنگ داشته باشد، سلطنت طلبان از شکل‌گیری این آتش‌بس موقت و اینکه توده‌های مردم ایران برای دو هفته زیر آتش موشک و بمباران آمریکا و اسراییل نخواهند بود، عزا گرفته‌اند. آنان از اینکه نتوانسته‌اند با نشستن بر بال موشک‌های ترامپ و نتانیاهو  وارد ایران شوند، غمباد گرفته‌اند. هواداران فاشیست رضا پهلوی، همانند نیروهای آتش به اختیار و مزدور حزب‌اللهی که در خیابان‌های تهران عربده می‌کشند، «زمان انتقام است، مذاکره حرام است»، آنان نیز در خارج کشور با به اهتزار درآوردن پرچم‌های آمریکا و اسراییل، ترامپ و نتانیاهو را به ادامۀ جنگ و کشتار بیشتر توده‌های مردم بی‌دفاع ایران فرا می‌خوانند.

رضا پهلوی و سلطنت‌طلبان حامی او که اکنون از ترامپ و نتانیاهو در به قدرت رساندن‌شان ناامید شده‌‌اند، با توهمی موهوم‌تر از کمک‌های نظامی آمریکا و اسراییل، دست یاری به سوی ارتش سرکوبگر جمهوری اسلامی دراز کرده‌اند و از ارتشیان می‌خواهند بیرون بیایند و به مردم بپیوندند.

بر کسی پوشیده نیست این جنگ ویرانگر با رسوایی برجای مانده برای رضا پهلوی و حامیان سلطنت‌طلب‌اش دیر یا زود تمام خواهد شد. در پایان این جنگ، آدمکُشان جمهوری اسلامی خواهند ماند و توده‌های مردم ایران. توده‌هایی که خواهان سرنگونی این رژیم فاسد و تبهکار و آدمکُش‌اند. مردم خشمگین و زخم خورده از جنگ و ویرانی و کشتارهای جمهوری اسلامی، کارگرانی با انبوه مطالبات صنفی و سیاسی، زنانی که خواهان رهایی از هرگونه تبعیض و ستم و نابرابری هستند، معلمان و دانشجویان و بازنشستگان و نویسندگان و دیگر اقشار مختلف جامعه که برای رسیدن به کار، نان، آزادی به مبارزه با جمهوری اسلامی روی آورده‌اند. دیر یا زود جنگ واقعی کارگران و توده‌های زحمتکش ایران با جمهوری اسلامی آغاز خواهد شد. مبارزه‌ای خستگی ناپذیر با نظامی مستبد که اکنون شیرازه‌اش از هم گسیخته، خامنه‌ای و بسیاری از رهبران سیاسی – نظامی‌اش کشته شده، اقتصادش فرو پاشیده، شکاف‌های درونی‌اش ژرفتر و قدرت و انسجامش از هم گسیخته است. جنگی طبقاتی که با اعتلای دوباره مبارزات خیابانی مردم آغاز خواهد شد، با اعتصابات عمومی کارگران و معلمان و پرستاران و دانشجویان و دیگر گروه های اجتماعی ارتقاء خواهد یافت و آنگاه با تغییر توازن قوای طبقاتی به نفع انقلاب و نیروهای انقلاب و در پرتو یک قیام مسلحانه توده‌ای جمهوری اسلامی را با تمام نظم موجودش سرنگون و بر ویرانه‌های آن، حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان را مستقر خواهند ساخت.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۶۴ در فرمت پی دی اف:

رشد ویرانگر و خطرناک میلیتاریسم

ترامپ در جریان انتخابات ریاست جمهوری، با بهره‌گیری از تجربه منفی مردم آمریکا از جنگ در افغانستان و عراق توانست از جمله با شعار “پایان دادن به جنگ‌های بی پایان” (End the endless wars) توجه و حمایت بخش‌هایی از طبقه کارگر و اقشار پایین دست جامعه، حتا برخی از رای‌دهندگان همیشگی حزب دموکرات را به خود جلب کند.

جنگ در عراق و افغانستان (هزینه‌های خالص نظامی و هزینه‌های مرتبط با آن از جمله درمان سربازان) ۸ تریلیون دلار نزدیک به یک سوم تولید ناخالص داخلی سالانه آمریکا برای مردم این کشور هزینه داشت. در این جنگ‌ها حدود ۷ هزار سرباز آمریکایی جان خود را از دست دادند، ۵۰ هزار نفر مجروح شدند و تعدادی از کهنه سربازان در اثر فشارهای روحی، سال‌ها بعد دست به خودکشی زدند.

حال با گذشت ۱۶ ماه از آغاز دومین دوره ریاست‌جمهوری وی، “صلح از طریق قدرت”  (Peace through Strength) به یکی از شعارهای کلیدی او و بهانه‌ای برای افزایش سرسام‌آور بودجه نظامی شده است. ترامپ به تازگی خواستار افزایش بودجه نظامی به ۵/ ۱ تریلیون دلار برای سال ۲۰۲۷ شد که به معنای افزایش حدود ۵۰ درصدی بودجه نظامی سال ۲۰۲۶ (۱۰۵۰ میلیارد دلار) است.

“صلح از طریق قدرت” شعار رونالد ریگان بود. دکترین سیاست خارجی ریگان براین شعار استوار بود و براساس این دکترین بودجه نظامی آمریکا در دوران ریاست‌جمهوری وی افزایش شدیدی یافت. در سال ۱۹۸۰ پیش از انتخاب وی، بودجه نظامی آمریکا برابر با ۱۳۴ میلیارد دلار بود. در سال ۱۹۸۵ بودجه نظامی آمریکا به ۲۵۳ میلیارد دلار (۵/ ۶ درصد تولید ناخالص داخلی) رسید که البته بعد از آن هرگز به این حد نرسید و به‌ویژه با پایان جنگ سرد کاهش یافت (البته باید متذکر شد که هزینه‌های نظامی تا پایان جنگ سرد بالا بود اما در دوره ریگان که با آغاز فروپاشی “بلوک شرق” هم‌زمان شد، با دکترین ریگان در سیاست خارجی هزینه‌های نظامی افزایش بیشتری یافت).

بودجه نظامی آمریکا در سال ۲۰۲۶ برابر با ۳/ ۳ تا ۵/ ۳ درصد تولید ناخالص داخلی آمریکا است که در صورت تصویب پیشنهاد دولت ترامپ، در سال ۲۰۲۷ به ۵ درصد و براساس برخی از تحلیل‌ها به حدود ۶ درصد تولید ناخالص داخلی آمریکا خواهد رسید که به معنای نزدیک شدن آن به دوران جنگ سرد است که هزینه‌های نظامی برابر با ۵ تا ۷ درصد از تولید ناخالص داخلی آمریکا بود.

افزایش بودجه نظامی البته مختص آمریکا نیست. در سال‌های اخیر شاهد افزایش مداوم هزینه‌های نظامی هستیم. جهانی که پس از سال‌ها بار دیگر جنگ‌هایی را در مقیاس بزرگ تجربه می‌کند. بزرگ‌ترین و پرهزینه‌ترین آن جنگ روسیه و اوکراین، و بعد از آن جنگ ایران با آمریکا و اسرائیل، جنگ “غزه” و البته جنگ‌هایی هم در مقیاسی کوچک‌تر به‌ویژه در آفریقا.

هم اکنون بحث در میان کشورهای اروپایی عضو ناتو این است که هزینه‌های نظامی به ۵ درصد تولید ناخالص داخلی برسد هر چند که با توجه به رکود اقتصادی، نارضایتی‌های پایین‌دستان جامعه و فشارهای سیاسی با موانع بزرگی روبروهستند. با وجود این، در سال‌های اخیر شاهد افزایش شدید هزینه‌های نظامی در این کشورها، به‌ویژه به بهانه‌ی جنگ اوکراین و تشدید اختلاف بین دولت‌های اروپایی و آمریکا از جمله در رابطه با ناتو و بودجه آن بوده‌ایم (۶۰ درصد بودجه ناتو را هم‌چنان آمریکا تامین می‌کند).

در صورت افزایش هزینه‌های نظامی در کشورهای اروپایی ناتو به ۵ درصد تولید ناخالص داخلی که هم اکنون با افزایش بودجه نظامی به ۴۷۰ میلیارد دلار به حدود ۲/ ۲ درصد رسیده است (۳۶۰ میلیارد دلار تا سال ۲۰۲۰ برابر با ۶/۱ تولید ناخالص داخلی)، سهم هزینه‌های نظامی در تولید ناخالص داخلی حتا از دوران جنگ سرد نیز پیشی می‌گیرد که بین ۳ تا ۵ درصد در نوسان بود. البته هم اکنون سهم هزینه‌های نظامی از تولید ناخالص داخلی در برخی از کشورهای اروپایی هم‌چون لهستان و کشورهای بالتیک به بالای ۴ درصد رسیده است.

براساس داده‌های سیپری (Stockholm International Peace Research Institute) در سال ۲۰۲۴ آخرین سالی که داده‌های آن به طور کامل ارائه شده است، هزینه‌های نظامی جهان به ۵/ ۲ درصد از تولید ناخالص داخلی جهان برابر با ۲ تریلیون و ۷۱۸ میلیارد دلار رسید که بالاترین رشد سالانه از اواخر جنگ سرد بوده است.

هزینه‌های نظامی خاورمیانه در این سال با ۱۵ درصد افزایش بیشترین رشد را داشت. در میان این کشورها، اسرائیل با ۶۵ درصد افزایش (۸/ ۸ تولید ناخالص داخلی) در رتبه اول قرار گرفت. گفتنی‌ست که میزان واقعی افزایش هزینه نظامی ایران را نمی‌توان براساس داده‌های سیپری تعیین کرد. زیرا سیپری براساس هزینه‌هایی که در بودجه سالانه آمده است، هزینه‌های نظامی کشورها را محاسبه می‌کند، اما در ایران با توجه به منابع متعدد مالی نهادهای نظامی، واقعیت میزان هزینه‌ی نظامی بسیار بالاتر از ارزیابی سیپری است.

اوکراین در ۲۰۲۴ با حدود ۶۵ میلیارد دلار هزینه نظامی (۳۴ درصد تولید ناخالص داخلی) بالاترین نسبت را در جهان دارد. . هزینه نظامی روسیه نیز با ۱۴۹ میلیارد دلار (۱/ ۷ درصد تولید ناخالص داخلی) نسبت به سال قبل ۳۸ درصد افزایش یافت. چین نیز با وجود آن‌که درگیر هیچ جنگی به طور عملی نبود، بعد از آمریکا دومین هزینه نظامی جهان را داراست. هزینه نظامی چین در ۲۰۲۴ با ۷ درصد افزایش به ۳۱۴ میلیارد دلار رسید که نسبت به تولید ناخالص داخلی در مقایسه با سایر کشورها هنوز پایین و حدود ۷/ ۱ درصد است. هزینه نظامی ژاپن با ۲۱ درصد افزایش به بالای ۵۵ میلیارد دلار و هزینه نظامی هند به بالای ۱/ ۸۶ میلیارد دلار رسید. گرچه افزایش هزینه نظامی هند در سال ۲۰۲۴ پایین بود اما در کل در طول ۱۰ سال هزینه‌های نظامی هند ۴۲ درصد افزایش داشته است (به طور متوسط سالانه ۵/ ۲ درصد تولید ناخالص داخلی).

گسترش میلیتاریسم با رکود اقتصادی جهان سرمایه‌داری و تشدید تضاد بین دولت‌های امپریالیستی بر سر بازارها و تقسیم مجدد مناطق نفوذ ارتباط مستقیمی دارد و به دلیل همین بحران‌ها و تضادهای لاینحل نظام سرمایه‌داری مدام در حال افزایش است که خطرات بزرگی را برای مردم جهان به همراه دارد.

برخلاف برخی که جنگ و ویرانی‌های ناشی از آن را یکی از راه‌حل‌های نظام سرمایه‌داری برای برون رفت از بحران و رکود تحلیل می‌کنند، رشد میلیتاریسم ربطی به این موضوع نداشته و نتیجه رشد تضادهای لاینحل این نظام پوسیده است. گرچه در یک نگاه سطحی به نظر می‌آید که رشد هزینه‌های نظامی در رشد تولید ناخالص داخلی تاثیر گذاشته و خرابی‌های جنگ می‌تواند به رشد سرمایه‌گذاری کمک کند و در این رابطه به نمونه‌هایی چون ژاپن و اروپای پس از جنگ جهانی دوم اشاره می‌کنند، اما واقعیت این است که جنگ و ویرانی‌های آن جامعه بشری را بیشتر به عقب می‌رانند. حتا براساس معیارهای اندازه‌گیری در اقتصاد سرمایه‌داری، ضریب تکاثری(۱) سرمایه‌گذاری در امور زیرساختی از امور نظامی بیشتر بوده و تاثیر بیشتری بر رشد اقتصادی دارند. اما جهان سرمایه، جهان مملو از تضادها، جهان مملو از نابرابری و جنگ است. جهان رقابت‌هایی که جنگ را ناگزیر می‌سازند.

در این میان اما قربانیان جنگ و افزایش هزینه‌های نظامی و رشد میلیتاریسم توده های زحمتکش مردم جهان هستند. مردمی که همه‌ی دستاوردهای بشری محصول تلاش و کار آن‌هاست. جدا از قربانیان جنگ، افزایش هزینه‌های نظامی در کشورهای جهان، موجب کاهش خدمات عمومی و گسترش فقر می‌گردد. چرا که منابع آن باید از طریق افزایش مالیات، کاهش خدمات عمومی و یا افزایش بدهی دولت تأمین گردد که در هر صورت به ضرر منافع توده‌های کار و زحمت است و در معیشت و کیفیت زندگی آن‌ها تأثیرمستقیم دارد.

این واقعیت نه فقط در کشورهای اروپایی و آمریکا به‌وضوح قابل مشاهده است، بلکه مردم ستم‌دیده ایران بارزترین نمونه و شاهدان بزرگ نتایج ویرانگر جنگ و گسترش میلیتاریسم هستند.

توده‌های ستم‌دیده ایران با تمام وجود نتایج آن را لمس کرده‌اند. نه فقط امروز در جریان جنگ دولت‌های ایران با آمریکا و اسرائیل، بلکه در تمام این سال‌ها آن‌ها دیده‌اند که چگونه هزینه‌های نظامی زندگی‌شان را به تباهی سوق داده است. مردم ستم‌دیده‌ای که برای رهایی از این وضعیت تنها یک راه دارند و آن سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی و برقراری حکومت شورایی است. امروز همگان بر این واقعیت آگاهی یافته‌اند که جنگ و گسترش میلیتاریسم با جمهوری اسلامی همزاد است و این سیاست پایان ناپذیر این حکومت دینی و فاشیستی است.

 

پی نوشت:

۱ – ضریب تکاثری نشان می‌دهد که یک واحد هزینه دولت (یا سرمایه‌گذاری) تا چه میزان در کل اقتصاد اثری بزرگ‌تر ایجاد می کند. گرچه ضریب تکاثری در دوره‌های مختلف می‌تواند متفاوت باشد، اما براساس پژوهش‌های صندوق بین‌المللی پول و مطالعات مستقل موسسات دانشگاهی و غیره، در حالی که ضریب تکاثری هزینه‌های نظامی عموماً بین ۶/ ۰ تا ۱ در نوسان است، ضریب تکاثری هزینه‌های زیرساختی بین ۵/ ۱ تا ۵/ ۲ و حتا در شرایط رکود اقتصادی تا ۳ برابر است. به عبارت دیگر هر یک دلار هزینه در امور زیر ساختی می‌تواند در شرایط رکود تا ۳ دلار در اقتصاد اثر بگذارد، در حالی که یک دلار هزینه نظامی حتا ممکن است فقط ۶۰ سنت اثرگذاری داشته باشد.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۶۴ در فرمت پی دی اف:

 

 

بیانیه شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست: پیامدهای آتش‌بس در جنگ شکست‌خورده‌ها

بیانیه شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست:

پیامدهای آتش‌بس در جنگ شکست‌خورده‌ها

پس از گذشت بیش از یکماه جنگ ارتجاعی میان آمریکا، اسرائیل و جمهوری اسلامی، با وساطت چند کشور آتش‌بس دوهفته‌ای اعلام شده است. در حالی که کشمکش بر سر مفاد توافق و نشانه‌هایی از نقض آتش‌بس از سوی طرفین مشاهده می‌شود، به‌نظر می‌رسد که همانند هر جنگی، بسیاری از اختلافات همچنان باقی خواهد ماند و آتش بس نیز می‌تواند شکننده باشد.

پیامدهای این جنگ بر ژئوپلیتیک جهانی و منطقه‌ای، وضعیت داخلی کشورها و نیز تأثیرات آن بر مناسبات و بازار سرمایه‌داری، طرفین را وادار کرده است که دست‌کم موقتاً آن را متوقف کنند. علیرغم ادعاهای «پیروزی» از سوی هر یک از طرف‌ها، آثار این جنگ ویرانگر بر جامعه و زندگی مردم ایران و منطقه، و نیز محکومیت آن در افکار عمومی جهان، نشان می‌دهد که در واقع این جنگ، جنگِ شکست‌خورده‌ها بوده است.

این جنگ ارتجاعی در شرایطی آغاز شد که مناسبات ژئوپلیتیک جهان در حال تغییر است. بی‌نظمی «ترامپیستی» در حال گسترش بوده و برآمد جریان‌های راستِ شبه‌فاشیستی در اغلب کشورهای امپریالیستی، نشانه‌هایی از فروپاشی تدریجی نظم لیبرال و نهادها و مؤسسات جهانیِ شکل‌گرفته پس از جنگ جهانی دوم تحت هژمونی آمریکا، پدیدار شده است. این جنگ همچنین شکاف در «غرب»، به‌ویژه میان اروپا و آمریکا را عمیق‌تر کرد. نهادهای بین‌المللی همچون سازمان ملل و معاهدات جهانی، به‌تدریج کارکردهای خود را از دست می‌دهند. اروپا و حتی ناتو، به‌عنوان بازوی نظامی غرب، مخالفت خود را با این جنگ آشکارا نشان دادند و برخی کشورها نیز فضای هوایی خود را بر جنگنده‌های آمریکا بستند. تأثیرات این جنگ بر کارکرد سرمایه‌داری و بازارها، به‌ویژه بر قیمت انرژی، مایحتاج عمومی و مواد غذایی، بسیار گسترده بوده و احتمال رکود تورمی در جهان سرمایه‌داری را افزایش داده است.

در آمریکا، این جنگ موجب شکاف در درون جریان راست ترامپیستی شده و تأثیر هزینه‌های جنگ و افزایش عمومی قیمت‌ها بر زندگی مردم، نارضایتی افکار عمومی را افزایش داده و زمینه‌ساز شکل‌گیری جنبش «ما شاه نمی‌خواهیم» شده است. همچنین شکاف میان آمریکا و متحدان غربی‌اش تشدید شده و هیئت حاکمه آمریکا را با بحران‌های متعدد داخلی و بین‌المللی مواجه کرده است.

در منطقه، جنایت‌ها و سیاست‌های توسعه‌طلبانه دولت نژادپرست و نسل کش اسرائیل تشدید شده است. در کشورهای عربی حاشیه خلیج، عملاً “سیاست‌های توسعه” و برنامه‌های سرمایه‌گذاری عظیم در صنعت و هوش مصنوعی متوقف شده و صنایع نفت، گاز، حمل‌ونقل و گردشگری با آسیب‌های جدی مواجه شده‌اند که جبران آن‌ها سال‌ها به طول خواهد انجامید. ناآرامی‌ها در عراق و لبنان نیز افزایش یافته است. به جمهوری اسلامی و نیروهای هم‌پیمان منطقه‌ای‌اش ضربات نظامی سنگینی وارد شده است. به‌طور کلی، مناسبات ژئوپلیتیک و ژئواقتصادی خاورمیانه به صحنهٔ کشمکش برای بازآرایی توازن قوای جدید تبدیل شده است.

جمهوری اسلامی در این جنگ، استراتژی دوگانه‌ای را در پیش گرفت: حفظ بقا از طریق افزایش هزینه‌های جنگ در منطقه و جهان، سرکوب همه‌جانبه در داخل. حمله به مراکز انرژی و زیرساخت‌های کشورهای حاشیه خلیج، بسیج نیروهای نیابتی، حمله به مراکز نظامی و لجستیکی آمریکا و اسرائیل، و تهدید به بستن تنگه هرمز، موجب افزایش هزینه‌های جهانی جنگ شد و در امکان توقف جنگ و اعلام آتش‌بس نقش داشت. با این حال، این جنگ به ویرانی بخش قابل‌توجهی از مراکز نظامی جمهوری اسلامی و نیز تخریب زیر ساختار جامعه همانند بیمارستانها مدارس، دانشگاه‌ها، پل‌ها و جاده‌ها، کارخانه‌ها و مراکز صنعتی و خدماتی و از همه مهمتر کشته و زخمی شدن هزارها انسان، انجامید. هم‌زمان، رژیم با سازماندهی نیروهای سرکوب سپاه، بسیج و استفاده از نیروهای شبه‌نظامی نیابتی، فضای جامعه را به‌شدت امنیتی و نظامی کرد و با قطع اینترنت، روند اطلاع‌رسانی و سازمان‌یابی جنبش‌های اجتماعی را مختل ساخت. این جنگ، همانند دیگر جنگ‌ها، تأثیرات مخربی بر کنشگری اجتماعی نیز برجای گذاشت.

کشته شدن خامنه‌ای و بسیاری از فرماندهان نظامی و چهره‌های شناخته‌شده، و گسترش جنگ، به بازآرایی در ساختار سیاسی جمهوری اسلامی انجامیده و عملاً مجموعه‌ای از “نظامی- سیاسی‌ها”و “فرماندهان سپاه وامنیتی‌ها” که سیاست‌های ایدئولوژیک و توسعه‌طلبانه و پان اسلامیستی را دنبال می‌کنند، کنترل نهادهای اصلی رژیم را در دست گرفته‌اند. به‌نظر می‌رسد مجتبی خامنه‌ای به‌عنوان ولی‌فقیه نیز عملاً توسط آنها برگزیده شده و روحانیت، سیاستمداران و گرداننده بورکراسی و تکنوکراتها به حاشیه رانده شده‌اند. این مجموعه سرکوب تمام‌عیار جامعه را دنبال می‌کنند. با این حال در بین انها اختلافات حادی در رابطه با آتش‌بس و مدیریت شرایط حاد کنونی وجود دارد. بطور کلی بحران‌های درهم‌تنیده، اقتصاد فروپاشیده، بیکاری گسترده و جامعه‌ای متلاطم مانع تداوم و تثبیت شرایط کنونی است.

این جنگ بر صف‌بندی‌های سیاسی و اپوزیسیون راست نیز تأثیرات عمیقی گذاشت. جریان سلطنت‌طلب فاشیست آشکارا به حامی جنگ اسرائیل و آمریکا بدل شد. رویدادی کم‌سابقه در تاریخ معاصر که گروهی ارتجاعی و دست نشانده برای کشتار مردم و ویرانی کشور خود جشن و پایکوبی برپا کنند. این سیاست موجب شکاف در میان سلطنت‌طلبان و ریزش حامیان آن‌ها شد. در میان جمهوری‌خواهان نیز چنددستگی ایجاد شد؛ برخی حامی جنگ شدند و برخی تحت عنوان «دفاع از ایران» به صف حمایت از رژیم پیوستند. اغلب اپوزیسیون ناسیونالیست کرد نیز مدافع جنگ شدند. همچنین جریان چپ نمای موسوم به «محور مقاومت» نیز به سربازان بی جیره و مواجب رژیم بدل شد.

بشریت متمدن و آزادیخواه خواستار قطع جنگ و پایان آن است. شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست از آغاز این جنگ را ارتجاعی ارزیابی کرده و در برابر آن ایستاد. بسیاری از نیروهای چپ و مترقی، نهادهای کارگری، فعالان جنبش زنان و دیگر جنبش‌های اجتماعی نیز علیه این جنگ ویرانگر و سیاست‌های سرکوب‌گرانه رژیم موضع گرفتند.

کارگران و زحمتکشان، مردم شریف و مبارز!

در دوران پسا آتش‌بس، رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی با بحران‌های عمیق و درهم‌تنیده‌ای مواجه است و می‌کوشد با تداوم سرکوب، فضای رعب و وحشت را تدوام دهد. مبارزات انقلابی شما، به‌ویژه از دی‌ماه ۹۶ به این‌سو، رژیم را به شیوه‌ای انقلابی به چالش کشیده که در قیام‌های متعدد و جنبش «زن، زندگی، آزادی» نمود بارز آن است. جنگ و پیامدهای آن نشان داد که بیشتر اپوزیسیون راست، مدافع جنگ و امپریالیسم و تغییر از بالا هستند که حاصل آن چیزی جز ویرانی و فروپاشی اجتماعی نیست. در این شرایط پر تپش فضای سرکوب را می‌توان درهم شکست. چنانکه پس از قتل عام دی‌ماه گذشته مردم مبارز و جنبش‌های اجتماعی از پای ننشسته و در اشکال مختلف به مقاومت ادامه داده‌اند.

با اتحاد و همبستگی می‌توان سیاست‌های سرکوب‌گرانه رژیم را درهم شکست، ماشین کشتار، اعدام و زندان را از کار انداخت و با تکیه بر جنبش‌های اجتماعی از پایین، مبارزه علیه بیکاری، فقر، گرسنگی، استبداد، ستم و نابرابری‌های طبقاتی را گسترش داد و برای کار، نان، رفاه و آزادی تلاش کرد. این مسیر می‌تواند زمینه‌ساز بازگشت قدرتمند جنبش‌های اجتماعی، به‌ویژه جنبش طبقاتی کارگران، به صحنه مبارزه شود.

 

شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست

جمعه ۲۴ فروردین ۱۴۰۵ – ۱۰ آوریل ۲۰۲۶

اتحاد سوسیالیستی کارگری، حزب کمونیست ایران، حزب کمونیست کارگری- حکمتیست، سازمان راه کارگر، سازمان فدائیان (اقلیت) و هسته اقلیت

مقالات نشریه کار مربوط به “زنان” سال ۱۴۰۴

فهرست

 

  • جامعه‌ای ناامن برای زنان
  • رفع مشکلات حوزه پرستاری در گرو سرنگونی جمهوری اسلامی ست.
  • زن‌کشی؛ مهر پیشانی حکومت اسلامی
  • «زنان اوینی» و شرایط وخیم زندان قرچک!
  • زن کشی، واکنشی مأیوسانه به فروپاشی خانواده سنتی- مذهبی مردسالار
  • فاز جدید در بهره‌کشی از پرستاران
  • الگوهای رفتاری در موضوع ازدواج و طلاق
  • تبعیض در استخدام و اشتغال زنان، ذاتی نظم ارتجاعی موجود است
  • اعلامیه شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست

به یاد ژینا امینی، در گرامیداشت دستاوردهای خیزش انقلابی شهریور ۱۴۰۱ علیه فقر و بی‌آبی و اعدام و زن‌کشی، علیه جنگ ارتجاعی

  • نگاهی مجدد  بر جنبش” زن، زندگی، آزادی”
  • قطعنامه زنان پیوند با جنبش‌های اجتماعی و طبقاتی، ضامن پیروزی جنبش زنان!
  • پرستاران راهی جز توسل به سلاح اعتصاب، ندارند
  • تغییرات در قانون مهریه و تداوم تبعیض علیه زنان
  • علیه خشونت بر زنان متحد شویم!
  • به مناسبت ۲۵ نوامبر روز جهانی منع خشونت علیه زنان
  • خامنه‌ای و معضل لاینحل زنان در نظام جمهوری اسلامی
  • “خانه‌دار”ها، خانه‌داری یا بردگی خانگی!
  • پیام کنفرانس شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست

به زنان مبارز و فعالان چپ و سوسیالیست جنبش زنان

  • مبارزه زنان ایران علیه دو ارتجاع: جمهوری اسلامی و نئوفاشیست‌های سلطنت طلب!
  • ۸ مارس و مبارزات قهرمانانه زنان ایران علیه تبعیض و نابرابری

متن کامل در فرمت پی دی اف

قانون اعدام در اسرائیل؛ صورت حقوقیِ حذف فلسطینیان

در حالی که جنگ و ناامنی بر فضای سیاسی اسرائیل سایه انداخته، پارلمان این کشور در ۳۰ مارس ۲۰۲۶ قانونی را تصویب کرد که باید آن را نه صرفاً یک تغییر حقوقی، بلکه گامی در جهت تشدید سازوکارهای سرکوب دانست: امکان اعمال مجازات اعدام برای محکومان «تروریسم» در دادگاه‌های نظامی. این قانون در ظاهر به‌عنوان پاسخی به خشونت معرفی می‌شود، اما در واقع بخشی از همان نظمی است که خشونت را تولید، تعریف و مدیریت می‌کند – نظمی که در آن قانون، نه محدودکننده، بلکه سازمان‌دهنده‌ی خشونت است.

تا پیش از این، مجازات اعدام در اسرائیل، هرچند در متون قانونی وجود داشت، عملاً اجرا نمی‌شد. تنها اجرای شناخته‌شده‌ی آن به اعدام آدولف آیشمن در سال ۱۹۶۲ بازمی‌گردد. در عمل، حتی در شدیدترین پرونده‌های امنیتی، حبس ابد – گاه چندین حبس ابد هم‌زمان – مجازات اصلی بود. قانون جدید این وضعیت را تغییر می‌دهد: در مواردی که قتل در چارچوبی «تروریستی» تعریف شود، دادگاه‌های نظامی می‌توانند حکم اعدام صادر کنند. حذف شرط اجماع قضات، پایین آوردن آستانه صدور حکم و محدود کردن امکان تخفیف، اعدام را از یک امکان نمادین به یک ابزار واقعی در دست دستگاه امنیتی و قضایی تبدیل می‌کند. این تغییر، بیش از آن که اصلاحی حقوقی باشد، گسترش مستقیم ظرفیت اعمال خشونت از سوی دولت است.

ناگفته نماند، مفهوم «تروریسم» که این قانون بر آن استوار است، خود یک تعریف خنثی و بی‌طرف نیست. «تروریسم» در این‌جا بیش از آن که یک تعریف حقوقی باشد، یک برچسب سیاسی است – برچسبی که به‌طور نامتناسب بر فلسطینی‌ها اعمال می‌شود و امکان تبدیل هرگونه مقاومت یا حتی دفاع از خود را به جرم فراهم می‌کند. به این ترتیب، قانون نه پس از خشونت، بلکه در تولید معنای آن دخالت می‌کند.

گرچه این قانون در سطح حقوقی می‌تواند به چالش کشیده شود، اما تجربه نشان داده است که چنین چالش‌هایی لزوماً به محدود شدن این‌گونه قوانین نمی‌انجامد؛ بلکه در بسیاری موارد، همین ساختار حقوقی به آن‌ها صورت رسمی و پایدار می‌بخشد.

گذشته از این چالش‌ها، این قانون نژادپرستانه در خلأ عمل نمی‌کند. تصویب آن حاصل پیوند مستقیم فضای جنگی با رقابت‌های درونی قدرت است – رقابتی میان جناح‌های مختلف حاکم که هر یک می‌کوشند خود را به‌عنوان قاطع‌ترین مدافع «امنیت» و سخت‌گیرترین نیروی مقابله با «تهدید» معرفی کنند. در چنین فضایی، تشدید مجازات‌ها به ابزاری برای کسب مشروعیت سیاسی تبدیل می‌شود. تشدید درگیری‌ها به دولت اشغال‌گر اسرائیل امکان داده است تا خشونت خود را با زبان «بازدارندگی» توجیه کند. اما «بازدارندگی» در اینجا صرفاً به معنای جلوگیری از خشونت نیست، بلکه به معنای ایجاد ترس و اعمال هزینه‌های حداکثری بر یک جمعیت مشخص است تا هرگونه مقاومت یا حتی واکنش به شرایط موجود مهار شود. در این چارچوب، مجازات نه فقط برای پاسخ به یک عمل، بلکه برای ارسال یک پیام جمعی به کار می‌رود: هرگونه کنش – حتا برای دفاع از خود – می‌تواند با شدیدترین شکل خشونت پاسخ داده شود. به این ترتیب، «بازدارندگی» به زبانی تبدیل می‌شود برای مشروع جلوه دادن گسترش خشونت، نه محدود کردن آن.

در چنین شرایطی، نیروهای راست‌گرا – به‌ویژه جریان‌های افراطی‌تر – این فضای جنگی را به میدان رقابت برای پیشبرد سیاست‌های سخت‌گیرانه‌تر بدل کرده‌اند. در این میان، اعدام از یک ابزار کیفری فراتر می‌رود و به پیامی سیاسی بدل می‌شود – پیامی نه به یک فرد، بلکه به یک جمعیت: فلسطینی‌ها.

لازم به یادآوری است که جایگاه این قانون تبعیض‌آمیز را باید در پیوند با قانون دولت-ملت یهود، مصوب سال ۲۰۱۸  درک کرد؛ قانونی که تصریح می‌کند حق تعیین سرنوشت ملی منحصراً متعلق به مردم یهود است. این تعریف، دولت را به سازوکاری برای تثبیت برتری یک هویت خاص تبدیل می‌کند. در سطح حقوقی، گروهی مشخص – یهودیان – به‌عنوان «صاحب حاکمیت» تعریف می‌شوند، در حالی که این جایگاه برای گروهی دیگر – غیریهودیان – به رسمیت شناخته نمی‌شود. در نتیجه، با آن‌که غیریهودیان «شهروند» محسوب می‌شوند، شهروندی به سطحی از حقوق فردی و مدنی تقلیل می‌یابد، در حالی که مشارکت در تعریف و اعمال حاکمیت به‌طور ساختاری در انحصار یهودیان باقی می‌ماند. این تمایز، پایه یک سلسله‌مراتب حقوقی است که نابرابری را نه استثناء، بلکه به قاعده تبدیل می‌کند.

وقتی این تعریف هویتی با ساختار موجود قضایی ترکیب می‌شود، پیامدهای آن در اجرای قانون آشکار می‌گردد. در سرزمین‌هایی مانند کرانه باختری، یک نظام حقوقی دوگانه برقرار است: فلسطینی‌ها در دادگاه‌های نظامی محاکمه می‌شوند، در حالی که شهروندان اسرائیلی در دادگاه‌های مدنی. این تفاوت صرفاً در شکل نیست، بلکه بازتابی از تفاوت در قدرت است: تفاوت در دسترسی به حقوق، در روند دادرسی، و در شدت مجازات. اما این نظام حقوقی دوگانه، بخشی از یک وضعیت گسترده‌تر نیز هست: فلسطینیان این مناطق نه‌تنها تحت نظام قضایی متفاوت، بلکه در شرایطی از اشغال، کنترل نظامی، محدودیت‌های شدید رفت‌وآمد، بازداشت‌های مکرر و گسترش شهرک‌سازی زندگی می‌کنند. در بسیاری از موارد، زندگی روزمره با حضور دائمی نیروهای نظامی، ایست‌های بازرسی، حملات شهرک‌نشین‌های یهودی و محدودیت در دسترسی به زمین، منابع و زیرساخت‌ها تعریف می‌شود.

در غزه، این منطق به شکلی عریان‌تر ادامه می‌یابد. آن‌چه «آتش‌بس» نامیده می‌شود، در واقع توقفی موقت در تخریب مستقیم است، نه پایان خشونت. زیرساخت‌ها ویران شده‌اند، جمعیت در وضعیت آوارگی و فقر گسترده به‌سر می‌برد، و اقتصاد عملاً از کار افتاده است. در عین حال، کنترل سرزمینی به‌طور کامل ادامه دارد: از حضور نظامی مستقیم تا کنترل مرزها، حریم هوایی و دریایی، و جریان کالا و انسان. در اینجا، خشونت شکل خود را تغییر داده است – از بمباران به محاصره، از تخریب آنی به فرسایش تدریجی زندگی.

در این بستر، قانون اعدام نه یک استثناء، بلکه گامی دیگر در تشدید همین نظم است. اکنون همان ساختاری که تعیین می‌کند چه کسی «تهدید» است، این اختیار را نیز دارد که او را به مرگ محکوم کند. این قانون، لایه‌ای تازه از خشونت را به وضعیتی اضافه می‌کند که پیشاپیش بر سرکوب، تبعیض، اشغال و کنترل استوار بوده است.

در این‌جا باید یک گام فراتر رفت. قانون، آن‌گونه که عرضه می‌شود، یک چارچوب بی‌طرف نیست، بلکه صورت‌بندی حقوقی یک رابطه قدرت است – رابطه‌ای که در آن قدرتمندان تعریف، اجرا و تفسیر قانون را در اختیار دارند و ستم‌دیدگان موضوع آن هستند. در چنین وضعیتی، قانون نه مرز میان جرم و بی‌گناهی، بلکه مرز میان «قابل حذف» و «قابل حفاظت» را ترسیم می‌کند.

در نهایت، آن‌چه با این قانون تثبیت می‌شود، نه یک تغییر در نظام کیفری، بلکه تعمیق یک نظم موجود است: نظمی که در آن اشغال، تبعیض و قانون در هم تنیده‌اند. آنچه افزوده شده، فقط یک مجازات جدید نیست، بلکه امکان حذف رسمی در دل یک ساختار نابرابر است.

مسئله دیگر این نیست که این قانون چه می‌گوید، بلکه این است که چه می‌کند: گسترش خشونت و عادی‌سازی حذف.

در چنین نظمی، قانون خودِ خشونت است – سپر برای یک جمعیت، و مجازاتِ بی‌وقفه برای جمعیتی دیگر.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۶۳ در فرمت پی دی اف:

تأثیرات ویرانگر جنگ بر زندگی کارگران و دیگر محرومان جامعه

قربانیان اصلی تمامی جنگ‌های ارتجاعی و امپریالیستی کارگران و زحمتکشان هستند و این را تاریخ اثبات کرده است. تنها یکی از عواقب جنگ ارتجاعی بین دولت‌های آمریکا، اسرائیل و ایران، افزایش فقر، تورم و بیکاری در میان توده‌های محروم و ستم‌دیده ایران است که برای جنگ‌افرزوان حاکم بر ایران هیچ اهمیتی ندارد.

در آخرین به روزرسانی “مرکز آمار ایران” از افزایش بهای کالاها و نرخ تورم در اسفند ۱۴۰۴ نرخ تورم سالانه به ۶/ ۵۰ درصد و نرخ تورم نقطه به نقطه به ۸/ ۷۱ درصد رسید که بالاترین نرخ تورم سالانه و نقطه به نقطه در سال‌های حکومت مستبد و جنایتکار اسلامی است. در همین آغاز باید تاکید کرد که گزارشات دو مرکز آمارسازی جمهوری اسلامی یعنی “مرکز آمار ایران” و بانک مرکزی فاصله‌ی بسیاری با واقعیات اقتصادی جامعه دارند که در ادامه به آن خواهیم پرداخت.

اما ابتدا لازم به یادآوری‌ست که پیش از آغاز جنگ، برخی از رسانه‌ها در ایران وضعیت اقتصادی کشور را بدتر از دوران جنگ هشت‌ساله دولت‌های ایران و عراق و حتا بدتر از دوران اشغال نظامی ایران در دوران جنگ جهانی دوم توسط ارتش‌های شوروی و انگلیس دانسته و آن را زنگ خطر بزرگی برای تداوم حاکمیت اسلامی دانسته بودند. اگر در جریان اشغال نظامی ایران در جنگ جهانی دوم قحطی شکل گرفت و بسیاری جان خود را به دلیل گرسنگی و بیماری از دست دادند، امروز کالا در بازار وجود دارد، اما بسیارند مردمی که پولی برای خرید کالا ندارند و به همین دلیل بخش بزرگی از مردم ایران در گرسنگی بسر برده، یا دچار سوء‌تغذیه هستند و یا در اثر عدم مداوا (به دلیل هزینه‌های بالا) جان خود را از دست می‌دهند.

هم اکنون نرخ تورم در ایران براساس شاخص هانکه* بالاترین در جهان است. براساس این روش که برپایه نرخ دلار در بازار آزاد قرار دارد، نرخ تورم در ایران حدود ۹۰ درصد است. لازم به یادآوری‌ست که نرخ متوسط تورم در جهان حدود ۵ درصد است. به عبارت دیگر نرخ تورم (با شاخص هانکه) در ایران حدوداً ۱۸ برابر نرخ متوسط تورم در جهان می‌باشد.

از جمله دلایل افزایش تورم در ماه‌های اخیر می‌توان به حذف ارز ترجیحی و “تالار اول” “مرکز مبادله ارز و طلا” و انتقال تمام مبادلات ارزی برای واردات کالا به “تالار دوم” اشاره کرد. هدف از این سیاست کاهش بحران مالی و کسری بودجه هنگفتی بود که جمهوری اسلامی از جمله به دلیل تشدید بحران در سیاست خارجی و افزایش هزینه‌های نظامی با آن روبرو گردید. جمهوری اسلامی با اتخاذ سیاست فوق، این هدف را داشت که از درآمدهای ارزی حاصل از فروش نفت و دیگر کالاهای تحت‌کنترل دولت بیشترین ریال را بدست آورد.

اما نتیجه‌ی این سیاست برای کارگران و دیگر محرومان جامعه ویرانگر بود. تورم مواد غذایی سه رقمی شد و ارزش ریال مدام کاهش یافت. پیش از این ارز ترجیحی (هر چند بسیار محدود) با نرخ ۲۸۵۰۰ تومان برای برخی از کالاهای اساسی داده می‌شد. هم‌چنین برای واردات کالا (از جمله کالاهای اساسی) نرخ دلار در تالار اول مرکز مبادله ارز و طلا در محدوده‌ی ۷۰ تا حداکثر ۷۵ هزار تومان در گردش بود. اما با حذف ارز ترجیحی و تالار اول مرکز مبادله ارز و طلا، نرخ دلار برای واردات کالاها از جمله کالاهای اساسی به یکباره افزایش شدیدی یافت تا این‌که هم اکنون به بالای ۱۳۷ هزار تومان رسیده است. با توجه به وابستگی اغلب صنایع و حتا تولیدات کشاورزی (مانند نهادهای دامی) به واردات مواد اولیه و غیره، این سیاست به فوریت تاثیر خود را در افزایش تورم و بهای کالاها گذاشت. بی‌ثباتی نرخ برابری دلار و کاهش ارزش روزانه ریال محرکی بود که در دی‌ماه به اعتراضات مردمی (ابتدا با تعطیلی بازار) منجر گردید.

بر‌اساس گزارش مرکز آمار ایران قیمت نان، برنج و غلات از دی ۱۴۰۳ تا دی ۱۴۰۴ بیش از ۱۱۳ درصد، گوشت و مرغ بیش از ۸۰ درصد، لبنیات و تخم مرغ ۸۷ درصد، میوه و خشکبار بیش از ۱۱۸ درصد، بهای روغن و چربی‌ها ۱۱۷درصد و چای و نوشیدنی ۷۱ درصد افزایش یافتند. بهای یک جعبه خرما که سال گذشته بین ۷۰ تا ۱۲۰ هزار تومان بود به ۲۵۰ هزار تومان رسید. بهای یک کیسه ۱۰ کیلویی برنج پاکستانی نیز از ۶۵۰ هزار تومان به یک میلیون و ۷۵۰ هزار تومان افزایش یافت. لبنیات در همین بازه زمانی تا چهار برابر افزایش قیمت را تجربه کردند و بهای مواد بهداشتی و شوینده‌ها تا حدود ۲۰۰ درصد افزایش یافتند. بهای یک عدد نان بربری به ۲۵ تا ۳۰ هزار تومان و هر کیلو سیب‌زمینی از ۲۵ هزار تومان در فروردین ماه به ۷۰ هزار تومان در ماه بهمن رسید. قیمت پیاز نیز در همین بازه زمانی از ۱۵ هزار تومان به ۴۵ هزار تومان رسید. خبرگزاری دولتی “ایلنا” در بهمن‌ماه نوشت: ” بعد از آذرماه، یک موج جدید اما سنگینِ گرانی دوباره از راه رسید؛ داروها با مجوز دولت برای حذف یارانه‌های تولید دارو، تا مرز ۴۰۰ درصد گران شدند”.

افزایش بهای کالاها با آغاز جنگ به روال خود ادامه دادند تا جایی که در گزارشات مرکز آمار جمهوری اسلامی نیز انعکاس یافت. “مرکز آمار” که تورم نقطه به نقطه دی‌ماه را پیشتر ۶۰ درصد اعلام نموده بود، تورم نقطه به نقطه اسفند ماه را همان‌طور که در ابتدای مقاله اشاره شد ۸/ ۷۱ درصد اعلام کرد. هم اکنون دلار در بازار آزاد به رقم بی‌سابقه‌ی ۱۵۸ هزار تومان رسیده است. یکی از عواملی که منجر به افزایش بهای کالا گردید و در ماه‌های آتی تاثیر آن بیشتر نیز خواهد شد، تاثیر جنگ بر افزایش بهای کالاها در جهان است که به نوبه‌ی خود به دلیل وابستگی‌های اقتصاد ایران به اقتصاد جهانی و در هم تنیده شدن آن، بر افزایش بهای کالاها و نرخ تورم در ایران تاثیر خواهد گذاشت.

جمهوری اسلامی در ماه اخیر تلاش کرد تا با واردات کالاهای دپو شده در گمرکات از جمله مواد اولیه دارو وضعیت بازار را مدیریت کند که به‌رغم تاثیر آن در محدوده‌ای، هرگز نتوانست و نمی‌تواند مانع روند افزایش تورم و بهای کالاها شود.

در بررسی وضعیت معیشتی کارگران و دیگر محرومان جامعه نکته بسیار مهم دیگر این است که با جنگ بسیاری از کارگران بیکار شدند. از کارگران ساختمانی و کارگران شاغل در کارگاه‌ها و مراکز خدماتی کوچک تا کارخانه‌های حتا بسیار بزرگ که با بمباران کارخانه‌ها هم‌چون پتروشیمی‌ها و صنایع فولاد و سیمان و غیره کارشان را از دست داده‌اند. وضعیت اقتصادی اغلب کارگران و دیگر محرومان جامعه در طول این سال‌ها به‌گونه‌ای بوده که عموماً فاقد پس‌انداز هستند. در این شرایط جمهوری اسلامی نیز سیاستی برای حمایت از بیکاران ندارد، به‌ویژه کارگرانی که در کارگاه‌ها و مراکز خدماتی کوچک کار می‌کردند. بسیاری از مغازه‌های کوچک تعطیل شده‌ و بسیاری از جمله همین مغازه‌داران شهر و کاشانه‌ی خود را به امید یافتن جایی امن ترک کرده‌اند. این‌ها همه از جمله عواقب جنگی ارتجاعی است که از سوی دولت‌های آمریکا، اسرائیل و ایران به این مردم تحمیل شده و هر قدر که بیشتر ادامه یابد، شرایط طاقت‌فرساتری برای آن‌ها رقم می‌زند که هیچ نقشی نیز در شروع جنگ نداشته و تنها قربانیان این جنگ کثیف هستند.

حتا با پایان جنگ نیز نتایج این جنگ تاثیرات ویران‌گر خود را بر مردم باقی خواهد گذاشت. کاهش شدید تولید ناخالص داخلی هم در طول جنگ و هم در پایان جنگ به دلیل ویرانی‌های گسترده، افزایش شدید هزینه‌های نظامی رژیم به دلیل آسیب‌های جنگ به نیروها و امکانات نظامی رژیم از جمله عواقب جنگ هستند که حتا با پایان جنگ دامن‌گیر توده‌های ستم‌دیده جامعه ایران خواهند بود.

جمهوری اسلامی در طول این سال‌ها با سرکوب مزدی، فقر شدیدی را به کارگران و دیگر زحمتکشان جامعه هم‌چون معلمان، پرستاران، بازنشستگان و دیگر توده‌های محروم جامعه تحمیل کرده و این روند هم‌چنان ادامه دارد.

خبرگزاری دولتی “ایلنا” در بهمن ماه گذشته با اعلام این‌که ” سقوط بیش از ۴۰۰ درصدی دستمزد کارگران فقط در عرض ۱۰ سال، یک پدیده بی‌سابقه در تاریخ اقتصاد ایران است”، نوشته بود: ” برای احیای قدرت خریدی که دستمزد کارگران در سال ۱۳۹۳ داشت، امروز باید هر کارگر حداقل‌بگیر و دارای دو فرزند، نزدیک ۴۹ میلیون تومان حقوق بگیرد”. این خبرگزاری در همین گزارش به نقل از علیرضا خرمی عضو “شورای اسلامی کار صنایع پلی‌اکریل اصفهان” نوشته بود: “هر دستمزدی زیر ۳۰ میلیون تومان نه تنها ناعادلانه بلکه تجسم روشنِ برده‌داری‌ است”. واقعیت این است که برای داشتن یک زندگی بسیار معمولی امروز باید دو برابر این مبلغ یعنی ۶۰ میلیون تومان درآمد داشت تا بتوان امورات زندگی را چرخاند.

اما به رغم این شرایط دردناک، حداقل دستمزد توسط ارگان دولتی “شورای عالی کار” ۱۶ میلیون تومان تعیین گردید. وضعیت بازنشستگان از این هم بدتر است. اکثریت بازنشستگان حداقل‌بگیر هستند. سایر حقوق‌بگیران نیز از این وضعیت مستثنا نیستند.

تردیدی وجود ندارد. تا زمانی که جمهوری اسلامی در قدرت باقی بماند، اوضاع روز به روز برای کارگران و دیگر محرومان جامعه بدتر خواهد شد. تنها زمانی این چرخه‌ی معیوب و ضد کارگر از حرکت باز خواهد ایستاد که کارگران و دیگر زحمتکشان جامعه با سرنگونی جمهوری اسلامی و بدست گرفتن قدرت، حکومت شورایی کارگران و زحمتکشان را بر پا دارند.

 

*شاخص فلاکت سالانه هانکه نسخه به روز رسانی شده‌ای از شاخص سنتی فلاکت است که توسط استیوهانکه اقتصاددان دانشگاه جانزهاپکینز برای سنجش رنج اقتصادی کشورها استفاده می شود.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۶۳ در فرمت پی دی اف:

جنگی برای هژمونی، روایتی برای فریب

دونالد ترامپ رئیس‌جمهور آمریکا تنها سه روز پس از آن که در نطقی خطاب به مردم آمریکا وعده داده بود که ایران را به «دوران حجر» بازخواهد گرداند، شنبه ۱۶فروردین در تروث‌مدیا اعلام کرد: «زمان به سرعت رو به پایان است. تنها ۴۸ ساعت تا آغاز جهنمی تمام‌عیار علیه آن‌ها باقی مانده است».

پنج هفته پس از آغاز جنگ ارتجاعی دولت‌های آمریکا، اسرائیل و جمهوری اسلامی، حملات هوایی رژیم نژادپرست اسرائیل و دولت امپریالیستی آمریکا به ایران و حملات رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی به کشورهای منطقه ادامه دارد. طرفین دیوانه‌وار به ویرانی زیرساخت‌ها و کشتار مردم بیدفاع ادامه می‌دهند. دونالد ترامپ رئیس‌جمهور فاشیست آمریکا شامگاه چهارشنبه ۱۲ فروردین طی سخنانی خطاب به مردم آمریکا به توجیه سیاست‌های خود پرداخت و درباره «پیروزی و دستاوردهای» جنگ ارتجاعی داد سخن داد.

سخنرانی دونالد ترامپ خطاب به مردم ایالات متحده آمریکا تلاشی سازمان‌یافته برای بازسازی یک روایت پیروزمندانه از جنگی ارتجاعی و تجاوزگرانه بود که در عمل درگیر تناقض‌ها و بن‌بست‌های جدی است. ترامپ در این سخنرانی کوشید تصویر یک موفقیت سریع و کامل را به افکار عمومی القا کند. او گفت: «در این چهار هفته گذشته، نیروهای مسلح ما پیروزی‌های سریع، قاطع و گسترده‌ای در میدان نبرد به دست آورده‌اند… امشب نیروی دریایی ایران نابود شده است. نیروی هوایی آن‌ها در ویرانی است.» او در ادامه پا را فراتر گذاشت و افزود: «هرگز در تاریخ جنگ، دشمنی چنین خسارات گسترده و فاجعه‌باری را در عرض چند هفته تجربه نکرده است.»

این نوع بیان، نشان‌دهنده نیاز یک دولت جنگ‌طلب به تولید «حقیقت سیاسی» است؛ حقیقتی که هدفش نه توضیح، بلکه اقناع و کنترل افکار عمومی است. چنین سخنرانی‌هایی، بخشی از دستگاه ایدئولوژیک دولت سرمایه‌داری است؛ دستگاهی که وظیفه‌اش پوشاندن تضادهای واقعی با لایه‌ای از تبلیغات و روایت‌سازی است. در شرایطی که جنگ نه به یک پیروزی قاطع انجامیده و نه چشم‌انداز روشنی برای پایان آن وجود دارد، اعلام «نزدیکی به پیروزی» در واقع تلاشی برای خرید زمان و مهار نارضایتی‌های داخلی است.

ترامپ حتی مدعی شد: «ما بسیار به پایان نزدیک هستیم» و وعده داد که طی «دو تا سه هفته آینده» کار یکسره خواهد شد؛ وعده‌ای که خود نشانه‌ای از تداوم جنگ و نیاز به تشدید آن است، نه پایانش.

اما عریان‌ترین و در عین حال تکان‌دهنده‌ترین بخش سخنان او، تهدید صریح به نابودی کامل زیرساخت‌های ایران بود؛ جایی که گفت: «ما طی دو تا سه هفته آینده آن‌ها را به‌شدت هدف قرار خواهیم داد… آن‌ها را به دوران حجر بازخواهیم گرداند، جایی که به آن تعلق دارند.» این عبارت، چکیده‌ای فشرده از منطق امپریالیستی است؛ منطقی که در آن نابودی یک جامعه، نه یک فاجعه، بلکه ابزاری مشروع برای تحقق اهداف سیاسی و اقتصادی تلقی می‌شود. این تهدید صرفاً متوجه نیروهای نظامی نیست، بلکه کل ساختارهای حیاتی زندگی اجتماعی، از نیروگاه‌ها و کارخانه‌ها گرفته تا بیمارستان‌ها و شبکه‌های آب و برق را در بر می‌گیرد. در اینجا، جنگ به سطحی می‌رسد که هدف آن نه شکست یک حکومت، بلکه فلج کردن یک جامعه است.

چنین رویکردی را باید در پیوند با منطق انباشت سرمایه و بازتولید نظم جهانی تحلیل کرد. تخریب زیرساخت‌ها، هرچند در کوتاه‌مدت به فاجعه انسانی منجر می‌شود، اما در بلندمدت می‌تواند زمینه‌ساز ورود سرمایه‌های جدید و بازسازی سودآور باشد. این همان چرخه‌ای است که در آن ویرانی به فرصت تبدیل می‌شود و سرمایه از دل بحران تغذیه می‌کند. آنچه ترامپ به‌صراحت بیان می‌کند، در واقع همان چیزی است که در بسیاری از جنگ‌های معاصر مانند افغانستان و لیبی و سوریه به‌صورت ضمنی اجرا شده است.

در کنار این تهدیدات، سخنان ترامپ درباره ناتو و اتحادیه اروپا نیز اهمیت ویژه‌ای دارد. او با تهدید به خروج از ناتو و درخواست از اروپا برای بر عهده گرفتن مسئولیت بیشتر در قبال بحران تنگه هرمز، عملاً شکاف‌های درونی بلوک غرب را آشکار کرد. پیمان نظامی ناتو در بستر جنگ سرد و در تقابل با بلوک شرق شکل گرفت. این پیمان ابزاری برای حفظ انسجام کشورهای سرمایه‌داری ، مقابله با بلوک شرق و گسترش سوسیالیسم بود. ناتو نه‌تنها یک اتحاد نظامی، بلکه مکانیزمی برای تثبیت هژمونی آمریکا بر اروپا نیز بود.

با فروپاشی بلوک شرق، این پیمان عملاً کارکرد اولیه خود را از دست داد، اما تلاش شد با طرح‌هایی مانند «مبارزه با تروریسم» حیات آن تمدید شود. با این حال، در شرایط کنونی که پایه‌های سرکردگی آمریکا در جهان امپریالیستی در حال فروریزی است، نظام جهانی به سمت چندقطبی شدن پیش می‌رود و تضادهای درون بلوک غرب شدت یافته، ناتو بیش از پیش درگیر بحران شده است. تهدید ترامپ به خروج از آن، بازتاب این واقعیت است که حتی در درون ساختار امپریالیستی نیز اجماع پیشین فروپاشیده و رقابت بر سر منافع، جایگزین آن شده است. آمریکا می‌کوشد هزینه‌های جنگ را به اروپا تحمیل کند، در حالی که اروپا با توجه به پیامدهای اقتصادی و امنیتی جنگ، تمایلی به درگیری مستقیم ندارد.

ترامپ، در زمینه نتایج اقتصادی جنگ، تلاش کرد پیامدهای اقتصادی، به‌ویژه افزایش قیمت نفت و بی‌ثباتی در اقتصاد جهانی را «موقتی» و گذرا جلوه دهد. این تلاشی آشکار برای آرام‌سازی افکار عمومی در داخل ایالات متحده آمریکا و جلوگیری از شکل‌گیری نارضایتی گسترده بود. اما واقعیت‌های اقتصاد جهانی نشان می‌دهد جنگ در منطقه‌ای حیاتی مانند خلیج فارس، به‌ویژه با تهدیدهایی علیه مسیرهایی چون تنگه هرمز، به‌طور ساختاری بر بازار انرژی، زنجیره‌های تأمین و قیمت کالاهای اساسی تأثیر می‌گذارد و نمی‌توان آن را به یک نوسان کوتاه‌مدت تقلیل داد. این نوع اظهارات بخشی از همان سازوکار ایدئولوژیک است که می‌کوشد هزینه‌های واقعی جنگ را پنهان کرده و آن را از دوش دولت‌ها به دوش توده‌های مردم منتقل کند؛ چرا که در عمل، افزایش قیمت سوخت، تورم و فشار اقتصادی، بیش از هر چیز زندگی طبقات فرودست را تحت تأثیر قرار می‌دهد، نه تصمیم‌گیرندگان جنگ را.

در سوی دیگر جنگ ارتجاعی، حکومت ضدبشری ایران قرار دارد که با وجود تحمل ضربات سنگین نظامی و اقتصادی، همچنان به ادامه جنگ اصرار دارد. این اصرار را باید در بستر بحران عمیق داخلی حکومت تحلیل کرد. نارضایتی گسترده مردمی، که در سال‌های اخیر بارها در قالب اعتراضات بروز یافته، نشان‌دهنده شکاف عمیق میان حکومت و عموم کارگران و زحمتکشان است. حکومت در چنین شرایطی، جنگ را به‌عنوان ابزاری برای بقا به کار می‌گیرد؛ ابزاری برای ایجاد فضای امنیتی، سرکوب داخلی و منحرف کردن توجه‌ها از بحران‌های داخلی. از همین روست که رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی با قطع اینترنت و مسدود کردن مسیرهای اطلاع‌رسانی، سرکوب داخلی، اعدام زندانیان سیاسی و دستگیری معترضان را تشدید کرده است.

در میانه هیاهوی جنگ‌طلبانه ترامپ، مقامات جمهوری اسلامی نیز به‌طور مداوم بر ادامه جنگ و پاسخ‌گویی به حملات تأکید کرده‌اند. واکنش‌ها به تهدیدات ترامپ نشان می‌دهد که حکومت ایران این جنگ را نه‌تنها به‌عنوان یک تهدید، بلکه به‌عنوان صحنه‌ای برای نمایش قدرت و حفظ انسجام داخلی می‌بیند. در سطح دیپلماتیک نیز، چهره‌هایی مانند حسن روحانی و محمد جواد ظریف خواستار توقف جنگ و بازگشت به مذاکرات شده‌اند. این مواضع، بر خلاف مواضع رسمی رژیم و نشان‌دهنده وجود شکاف‌هایی در درون ساختار سیاسی آن است؛ شکاف‌هایی که خود بازتاب فشارهای ناشی از جنگ و بحران‌های داخلی است.

در سطح بین‌المللی، تلاش‌هایی برای مهار این بحران صورت گرفته است. بیانیه مشترک چین و پاکستان که بر پنج محور از جمله «پایان فوری درگیری‌ها»، «آغاز مذاکرات صلح» و «حفاظت از غیرنظامیان» تأکید دارد، نشان‌دهنده نگرانی قدرت‌های منطقه‌ای از گسترش بحران است. همچنین آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل متحد، خواستار توقف حملات و پایان جنگ شده است. این مواضع بیانگر آن است که جنگ نه‌تنها یک مسئله دوجانبه، بلکه بحرانی با ابعاد جهانی است که می‌تواند پیامدهای گسترده‌ای برای اقتصاد و امنیت بین‌المللی داشته باشد.

یکی از مهم‌ترین ابعاد این بحران، مسئله تنگه هرمز است؛ گذرگاهی حیاتی که بخش قابل توجهی از تجارت جهانی انرژی از آن عبور می‌کند. تهدید به بسته شدن این تنگه و طرح‌هایی مانند دریافت عوارض از کشتی‌ها، نشان‌دهنده آن است که جنگ به سطحی رسیده که می‌تواند نظم اقتصادی جهان سرمایه‌داری را مختل کند. در چنین شرایطی، افزایش قیمت انرژی، اختلال در زنجیره‌های تأمین و تشدید بحران اقتصادی در سطح جهانی، پیامدهای اجتناب‌ناپذیر خواهد بود.

این وضعیت بار دیگر نشان می‌دهد که جنگ، حتی اگر در یک منطقه خاص متمرکز باشد، آثار آن به‌طور گسترده در سراسر جهان توزیع می‌شود. با این حال، این توزیع آثار، برابر نیست. هزینه‌های بحران عمدتاً بر دوش طبقات فرودست قرار می‌گیرد. کارگران، زحمتکشان و اقشار محروم، چه در داخل ایران و چه در سایر کشورها، بیشترین آسیب را از این جنگ متحمل می‌شوند. تخریب زیرساخت‌ها به معنای بیکاری، فقر و کاهش سطح زندگی است، در حالی که در سطح جهانی نیز افزایش قیمت‌ها و کاهش قدرت خرید، فشار را بر طبقات پایین تشدید می‌کند.

در چنین شرایطی، ادعای «پیروزی» از سوی هر یک از طرفین، بیش از آنکه بازتاب واقعیت باشد، تلاشی برای پنهان‌سازی شکست‌ها است. این جنگ، در شکل کنونی خود، برنده‌ای ندارد. آنچه باقی می‌ماند، ویرانی، بی‌ثباتی و تشدید تضادهای اجتماعی است. برای خود آمریکا، ادامه جنگ با هزینه‌های روزانه سنگین، فشار اقتصادی و شکاف‌های سیاسی داخلی همراه است؛ وضعیتی که می‌تواند برخلاف ادعای ترامپ، حتی به تضعیف موقعیت این کشور در سطح جهانی منجر شود.

مخالفت با این جنگ یک ضرورت فوری و حیاتی است. نیروهای مترقی در سراسر جهان باید این جنگ را به‌عنوان یک جنگ ارتجاعی محکوم کنند؛ جنگی که از هر دو سو در خدمت منافع قدرت‌های حاکم قرار دارد و هیچ نسبتی با منافع مردم ندارد. دفاع از کارگران و توده مردم، در اینجا به معنای مخالفت همزمان با مداخله‌گری امپریالیستی و سرکوب داخلی است. تنها از این موضع است که می‌توان به‌طور واقعی در برابر منطق ویرانگر جنگ ارتجاعی ایستاد.

در نهایت، آنچه از دل این تحولات برمی‌آید، تصویری روشن از ماهیت جنگ‌های معاصر در نظام سرمایه‌داری است: جنگ‌هایی بدون برنده، اما با بازندگانی کاملاً مشخص. قدرت‌ها می‌جنگند تا موقعیت خود را حفظ یا تقویت کنند، اما این کارگران و توده مردم هستند که بهای آن را با جان، معیشت و آینده خود می‌پردازند. این واقعیت، بیش از هر زمان دیگری، ضرورت مبارزه آگاهانه و سازمان‌یافته علیه جنگ و سازماندهی برای دفاع از زندگی انسانی را برجسته می‌کند.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۶۳ در فرمت پی دی اف:

ترامپیسم نوع خاصی از فاشیسم

سیاست های دونالد ترامپ نماینده شاخص جناح راست و فاشیستی دولت امپریالیستی آمریکا به‌ویژه در دوره دوم ریاست جمهوری وی، بحران های عدیده و معضلات گوناگون بسیار بزرگی را درپی داشته است.این سیاست های معطوف به راهزنی و تأمین سود حد اکثری صاحبان سرمایه در آمریکا، افزون بر بحران زایی در عرصه بین‌المللی ازجمله در خاورمیانه، تضاد های میان قطب‌بندی‌های مختلف سرمایه جهانی را نیز تشدید نموده است. سیاست‌ها و اقدامات جنگ افروزانه و راهزنانه ترامپ، درعین حال اعتراضات گسترده و کم نظیر توده‌های ضد جنگ را در شهرهای بزرگ جهان به ویژه در اروپا، کانادا، استرالیا و آمریکا به دنبال داشته است.

در عرصه مسایل داخلی ایالات متحده آمریکا نیز سیاست‌های ترامپ از همین قاعده یعنی تأمین سود حداکثری سرمایه تبعیت نموده و تأثیرات زیان‌بار و جبران ناپذیری بر زندگی و معیشت کارگران، زحمتکشان و عموم  تهیدستان برجای گذاشته است. ترامپ نه فقط در عرصه جهانی به عنوان نماینده جناح راست سرمایه ایفای نقش کرده و می‌کند و قواعد و معیارهای معمول و مکتوب کشورهای بورژوایی را نقض نموده و دور می‌زند، بلکه در عرصه داخلی نیز گرایش نوفاشیستی را نمایندگی می‌کند و بسیاری از قواعد و اصول حتی دموکراسی بورژوایی را زیر گرفته و در نقش یک دیکتاتور فاشیست و موجودی شبیه ” پادشاه” ظاهر شده است.

اکثریت بسیار بزرگ مردم آمریکا نسبت به سیاستهای دار و دسته ترامپ در عرصه خارجی و داخلی معترض و با آن مخالف‌اند و در اشکال گوناگونی این اعتراض و مخالفت را نشان داده اند.در تجمع اعتراضی سراسری و با شکوه ۲۸ مارس نیز بیش از ۸ میلیون نفر در ۵۰ ایالت و ده‌ها شهر بزرگ آمریکا چون نیویورک، واشنگتن، لس آنجلس به خیابان آمدند و با شعار ” نه به پادشاهان” No kings  دست به تظاهرات زدند. در این تجمع و راه پیمایی بزرگ و کم نظیر سرتاسری که صحنه مهمی از تقابل اجتماعی و سیاسی را در جامعه آمریکا به نمایش گذاشت، شهروندان آمریکایی نسبت به سیاست های ترامپ و عواقب آن از جمله افزایش هزینه اجاره مسکن، خدمات درمانی و پزشکی، دارو مواد غذایی و همچنین سیاست های جنگ طلبانه ترامپ، حمله به ایران و افزایش هزینه‌های جنگی، اعتراض و آن را محکوم نمودند. میلیون‌ها کارگر و زحمتکش، کارمند و سایر حقوق بگیران و  تهیدستان و آزادی‌خواهان به ترامپ فاشیست یاد آوری کردند که به او اجازه نخواهند داد در آمریکا مانند یک دیکتاتور فاشیست یا شاه مستبد رفتار کند. اعتراض کنندگان درعین حال خواهان برکناری ترامپ و معاون وی “پی‌دی‌ونس” شدند.

ترامپ که دور دوم ریاست جمهوری خود را با شعار “اول آمریکا” آغاز کرد، با اتخاذ و اجرای سیاستهای اقتصادی و مالی به سود طبقه حاکم به فوریت نشان داد که مقصود وی از “اول آمریکا” تأمین منافع مردم آمریکا و بهبود وضعیت زندگی آن ها نیست، بلکه مقصود گروه و طبقه خاصی در آمریکاست که خود بدان تعلق دارد.

از نخستین اقدامات ترامپ، معافیت مالیاتی صدها میلیاردر آمریکا بود. تنها در سال ۲۰۲۵ بیش از ۹۳۸ میلیاردر آمریکایی بزرگ‌ترین معافیت های مالیاتی تاریخ آمریکا را از دونالد ترامپ دریافت کردند  و ۵ / ۱ تریلیون دلار بر ثروت‌شان افزودند. از زمان انتخاب دوباره ترامپ شخص وی و خانواده اش نیز ۴ میلیارد دلار ثروتمند‌تر شده‌اند. ترامپ و هم حزبی‌های وی در همان حال که در کنگره، این معافیت مالیاتی را برای یک درصد بالای جامعه فراهم نمودند ۱۵ میلیون آمریکایی را از پوشش بیمه محروم کردند. صاحبان و سهامداران عمده‌ی همین شرکت‌ها و سرمایه‌داران بزرگ هستند که امثال ترامپ را جلو صحنه می‌فرستند تا از منافع آن ها حراست کند. در انتخابات میان دوره‌ای سالجاری مسیحی (۲۰۲۶) ۵۰ سرمایه‌دار میلیاردر تا کنون ۴۳۳ میلیون دلار هزینه کرده اند تا بر کارزارهای سیاسی اثر بگذارند و نامزد هایی را که نماینده منافع آن‌هاست به قدرت برسانند. در همین سال بیش از ۹۰۰ میلیارد دلار معافیت مالیاتی به شرکت‌های بزرگ آمریکا مانند “تسلا”،”اسپیس ایکس”،”پالانتیر” اعطاشد. این شرکت ها با ۱۷ میلیارد دلار سود، هیچگونه مالیاتی نپرداختند.

درعوض فشار مالیاتی بردوش کارگران،کارمندان و دیگر اقشار زحمتکس سنگین‌تر شده است.مالیات‌ها اساساً از همین گروه‌های بزرگ اجتماعی اخذ می‌شود.وضعیت طبقه کارگر به لحاظ مزدی و برخورداری از امکانات رفاهی و اجتماعی بد‌تر شده است. نزدیک به ۶۰ درصد از مردم آمریکا برای تأمین و پرداخت هزینه‌های سرسام آور اجاره، خدمات درمانی، دارو، مواد غذایی، مراقبت از کودکان و نیازهای اولیه زندگی با دشواری‌های جدی دست و پنجه نرم می‌کنند. بیمه درست و حسابی خارج از دسترس اغلب کارگران است. قریب به ۸۵ میلیون آمریکایی یا بیمه ندارند یا بیمه ناکافی دارند. هزینه های پزشکی و درمانی بسیار بالاست. سالانه ده‌ها هزار نفر تنها به‌خاطر عدم امکانات و توان پرداخت هزینه مراجعه به پزشک برای معالجه و مداوا، جان خود را ازدست می‌دهند و بیش از نیم میلیون نفر به دلیل بدهی‌های ناشی از هزینه‌های درمانی ورشکست می‌شوند. ظرفیت اشتغال پایین است. نرخ بیکاری در فوریه ۲۰۲۶ به ۴ / ۴ درصد افزایش یافت که در حال حاضر به بالاترین حد خود در ۴ سال گذشته رسیده است. متجاوز از ۵ / ۷ میلیون نفر بیکار‌اند.

به‌رغم تبلیغات جاری برله “اقتصاد قوی” آمریکا، اقتصاد این کشور یک اقتصاد بیمار و بدهکار است. آمریکا با ۳۶ تریلیون دلار بدهی، رکورددار بدهی در جهان است. بر این میزان هنگفت بدهی هر سه ماه حدود یک هزار میلیارد دلار اضافه‌ می‌شود. ترامپ و دستگاه دولتی به سیاق گذشته و بیشتر از گذشته بیش از سهمیه بودجه، هزینه کرده و برمیزان استقراض افزوده است. گرچه کنگره آمریکا سقف بدهی‌ها را تعیین می کند و اگر سقف بدهی پر شود، دولت نمی تواند قرض یا وام بگیرد، اما معمولاً کنگره سقف بدهی را تعلیق می کند یا  آن را افزایش می‌دهد.این سقف بدهی از سال ۱۹۶۰ تا کنون ۷۸ بار تغییر کرده است.

هزینه سیاست‌های خارجی و جنگ افروزانه ترامپ و جنگ آمریکا با جمهوری اسلامی  نیز بردوش مردم آمریکا آوار شده است. این جنگ از روز آغاز ، ۹ اسفند ۱۴۰۴ (۲۸ فوریه) تا کنون به‌طور متوسط روزانه ۲ میلیارد دلار هزینه داشته است. موضوع فقط هزینه روزانه جنگ نیست. بخش دیگر هزینه‌ها مربوط به کمک‌های نظامی آمریکا به اسراییل است. کمک های نظامی آمریکا به اسراییل از ۷ اکتبر سال ۲۰۲۳ تا سال ۲۰۲۵ از ۲۱ میلیارد دلار تجاوز کرده است. این کمک ها در سال جاری مسیحی نیز ادامه یافته است.

افزایش قیمت سوخت ناشی از عواقب جنگ و مسدود شدن تنگه هرمز و گرانی‌های متأثر از این افزایش قیمت نیز تشدید فشارهای اقتصادی بر مردم آمریکا را درپی داشته است.دونالد ترامپ که با عنوان “نامزد صلح” وارد رقابت انتخاباتی شده بود و از حجم عظیم پول هایی که در جنگ ها هدر رفته سخن می‌گفت و وعده می‌داد که دیگر جنگی درکار نخواهد بود، اکنون میلیاردها دلار را در حلقوم جنگ فرو ریخته و به رغم این که سالانه یک تریلیون دلار صرف امور نظامی می‌شود، اما مدام بودجه جنگی بیشتری طلب می‌کند. ترامپ که به دروغ خود را مخالف جنگ نشان می‌داد و قسم یاد می‌کرد که آمریکا را وارد جنگ دیگری نخواهد کرد، تنها چند ماه بعد از بازگشت مجدد به کاخ سفید، مارس ۲۰۲۵ عملیات نظامی علیه حوثی های یمن را آغاز کرد. چند ماه بعد( ماه ژوئن) در جنگ ۱۲ روزه علیه جمهوری اسلامی همراه با اسراییل حضور فعال داشت . ژانویه ۲۰۲۶ ماجرای ونزوئلا را رقم زد و در ۲۸ فوریه همراه با دولت نسل‌کش اسراییل، جنگ با جمهوری اسلامی را آغاز کرد که این چهارمین جنگ و درگیری در ۱۴ ماهی  است که از دور دوم ریاست جمهوری وی گذشته و وارد ششمین هفته خود شده است. جنگی که در همراهی با دولت نژاد پرست اسراییل و با حملات سنگین و گسترده شبانه روزی به زیرساخت‌ها، شهرک‌های صنعتی، گذرگاه‌ها، صنایع مختلف، دانشگاه‌ها،کارخانه ها، بیمارستان‌ها، مراکز بهداشتی، پتروشیمی‌ها و مراکز کارگری، اوج جدیدی از فاشیسم نوع ترامپی و بربریت و وحشی‌گری دولت امپریالیستی آمریکا و نماینده آن دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکارا به نمایش گذاشته است.

توده‌های مردم آمریکا مخالف این سیاست‌ها و جنگ افروزی‌ها بوده‌اند و هستند. واقعیت‌ها  و نظرسنجی‌های مختلف نیز حاکی از کاهش اعتبار و “محبوبیت” ترامپ و مبین تضعیف موقعیت سیاسی اوست. نظر سنجی اخیر دانشگاه  Amherst آمهرست ماساچوست  نشان داد که ۶۳ درصد رأی دهندگان آمریکایی، عملکرد ترامپ را قبول ندارند و از این تعداد، ۵۳ درصد قویاً با آن مخالف‌اند. برپایه همین نظرسنجی “محبوبیت” ترامپ به ۳۳ درصد کاهش یافته این رقم در نظرسنجی ژوئیه (تیرماه گذشته) ۳۸ درصد و در آوریل( فروردین گذشته) ۴۴ درصد بوده است.مطابق این نظر سنجی تنها ۲۴ درصد عملکرد اقتصادی ترامپ را خوب دانسته و ۷۱ درصد ناراضی بوده‌اند. نظر سنجی مشترک واشنگتن پست، ای‌بی‌سی نیوز، و اپیستوس نیز حاکی از نارضایتی اکثریت رأی دهندگان از سیاست‌های اقتصادی ترامپ  و اختصاص بودجه‌های کلان به هزینه‌های نظامی  و جنگ است.

چالش بزرگ ترامپ و جنگ‌طلبان حاکم در آمریکا فقط کسری بودجه و فقدان منابع قانونی مالی برای تأمین هزینه‌های فزاینده جنگ نیست. مشکل این است که از میزان ذخایر تسلیحاتی نیز مرتب کاسته شده و جایگزینی آن در کوتاه مدت تقریباً غیر ممکن است. خود این قضیه نیز به موضوع چالش برانگیز دیگری میان جناح های حکومتی تبدیل شده است.این چالش‌ها و اختلاف‌ها و نحوه‌ی برخورد به جنگ جاری با جمهوری اسلامی،  در کشمکش‌ها و بخشاً جابجایی سران و فرماندهان ارتش نیز بازتاب یافته است. پیت هِگسِت وزیر جنگ آمریکا ” ژنرال رندی جورج” رئیس ستاد ارتش آمریکا را برکنار کرد. در همین رابطه ۱۱ ژنرال دیگر ارتش نیز یا برکنار شده یا زودتر از موعد بازنشست شده اند.

مجموعه سیاستهای اقتصادی و سیاسی دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا در هردو عرصه داخلی و خارجی به زیان مردم آمریکا و جهان و تنها تأمین کننده‌ی منافع گروه خاصی از بزرگ‌سرمایه‌داران و طبقه سرمایه‌دار حاکم آمریکا بوده‌است.این سیاست‌ها، سایر دولت‌ها و قدرت‌های سرمایه‌داری و حتی متحدین سابق آمریکا را نیز به تقابل برانگیخته است.

این واقعیت برکسی پوشیده نیست که امپریالیسم آمریکا از مدت‌ها پیش وارد مرحله زوال خویش شده و عمر آن، تاریخاً به سر آمده است. دولت امپریالیستی آمریکا و نماینده تیپیک آن دونالد ترامپ تلاش می‌کنند با برافروختن جنگ‌ها، تولید و فروش تسلیحات، چنگ اندازی برکشورها و منابع انرژی و زیرزمینی و حتی اشغال و انضمام سرزمین‌های جدید و ایجاد هرج و مرج در معادلات و مناسبات بین المللی، با هردرجه ازکشتار و خون‌ریزی موقعیت گذشته و ازدست رفته‌ی امپریالیسم آمریکا را بازآرایی  نموده و جلو روند زوال آن را بگیرند یا دست کم از سرعت آن بکاهند. تصورشان براین است که “نظم” را شاید با “بی نظمی” بتوان نجات داد.

درتاریخ کشورهای سرمایه داری و امپریالیستی به نظر نمی‌رسد نمونه‌ای دربین نمایندگان طبقه سرمایه‌دار بدین‌گونه که ترامپ پیرامون اهداف خود میگوید و به آن عمل می‌کند، دیده شده باشد. ترامپ با صراحت و وقاحت تمام از اهداف غارتگرانه، اقدامات راهزنانه و باج گیری آشکار سخن گفته و به آن عمل کرده است. ترامپ هیچ ابا و شرمی ندارد از اینکه بگوید میخواهد نفت ونزوئلا یا منابع نفتی ایران را ولو با زور و قلدری و به ضرب بمب و موشک و تخریب، تصاحب کند و در همان حال که لمپن‌وار مقابل دوربین ادا در بیاوَرَد و بی‌پرده از این اهداف سخن بگوید. ترامپ هیچ مشکلی ندارد که بدون پرده پوشی مدیای جهان را لمپن‌وار  و قلدرمأبانه مطلع سازد که برای تحقق اهداف توسعه طلبانه و راهزنانه خود به زور و اسلحه و کشتار متوسل می‌شود که شده است. لمپن‌ها همواره همراه و درخدمت سرمایه‌داران و فاشیست‌ها بوده اند. چه بسا سرمایه‌داران و فاشیست هایی که خود نیز لمپن بوده‌اند. ترامپ اما این خصوصیات را یکجا دارد، هم لمپن است، هم سرمایه‌دار است و هم فاشیست. ترامپیسم! نوع خاصی از فاشیسم قرن بیست و یکمی است. فاشیسمی که با وقاحت و پررویی از تبعیض و نژاد پرستی دفاع می‌کند، با زورگویی و قلدری آشکار راهزنی می‌کند، به اسلحه و کشتار متوسل می‌شود و تمام این‌ها را با لمپنیسم درهم می‌آمیزد. همه‌ی این ها بازهم نشانه هایی از پوسیدگی مناسبات سرمایه داری و گندیدگی این نظم است. ترامپیسم تلاشی است برای نجات نظام گندیده سرمایه داری و امپریالسم آمریکا. نظامی که تنها در غیبت آلترناتیو سوسیالیستی امکان بقا یافته است.

زمانی فرزانه بزرگی درمورد نقش لمپن‌ها و اوباشان و سرکرده آن ها بناپارت و نجات جامعه بورژوایی گفت: “اگر نجات جامعه بورژوایی هنوز میسرباشد، کار آن فقط از عهده سرکرده جمعیت ۱۰ دسامبر ساخته است”.امروز اما سرکرده لمپن – فاشیست‌های آمریکا قادر به نجات نظم موجود نیست.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۶۳ در فرمت پی دی اف:

اعدام، وسیله‌ای برای ارعاب

دولت‌های سرمایه‌داری در جریان هر جنگی تلاش می‌کنند صدای هرگونه مخالفت علیه جنگ و نظم مستقر را خفه کنند. آن‌ها با برانگیختن احساسات ناسیونالیستی در میان توده‌های ناآگاه، این توده را در خدمت مقاصد خویش به کار می‌گیرند، تا جو سیاسی را به نفع خود تغییر دهند و اختناق و سرکوب را تشدید کنند. در کشورهایی که دیکتاتوری عریان حاکم است و طبقه سرمایه‌دار به شیوه استبدادی حکومت می‌کند، جنگ وسیله‌ای می‌شود نه‌فقط برای تشدید خفقان و ایجاد ترس در میان مردمی که مخالف جنگ و نظم حاکم‌اند، بلکه دست‌آویزی می‌شود حتی برای کشتار مخالفان جنگ و نظم ارتجاعی حاکم.

جمهوری اسلامی ایران یک نمونه برجسته از چنین دولت‌هایی است که با آغاز جنگ، فرصت را برای تشدید سرکوب  و کشتار مخالفان غنیمت شمرده است. در فاصله ۵ هفته‌ای که از آغاز این جنگ ارتجاعی  می‌گذرد، صدها تن از مردم ایران را به بهانه‌های واهی ازجمله با برچسب جاسوسی برای دشمن دستگیر کرده، گروهی را زیر فشار و انواع شکنجه‌های جسمی و روانی و حتی اعدام نمایشی،  به اعترافات تلویزیونی و همکاری واداشته شده و همین اعترافات را که گاه با وعده آزادی توسط شکنجه‌گر همراه بوده، تبدیل به مدرکی برای اعدام و حبس‌های سنگین کرده است.

خانواده ده‌ها هزارنفری که پس از اعتراضات دی‌ماه همچنان در بازداشت به سر می‌برند و گروهی از آن‌ها هم‌اکنون با خطر اعدام روبه‌رو هستند، تهدید شده‌اند که در مورد بازداشت عزیزانشان خبری انتشار ندهند و باکسی تماس نگیرند.

همه‌روزه خبرگزاری‌های جمهوری اسلامی به نقل از مراکز پلیسی- نظامی و امنیتی رژیم، خبر از دستگیری ده‌ها تن از مردم ایران در استان‌های کشور با اتهام جعلی جاسوسی و همکاری با دشمن انتشار می‌دهند. از تعداد دقیق بازداشت شدگان و سرنوشت آن‌ها اطلاع دقیقی در دست نیست ، اما ازآنچه رسماً اعلام‌شده می‌توان دریافت که آمار این بازداشت‌شدگان در همین مدت کوتاه به حدود دو هزار تن می‌رسد. در همین حال، رژیم آدم کش جمهوری اسلامی از فرصت جنگ و اختناق برای اعدام مخالفان به‌قصد ارعاب در جامعه‌ای که اکثریت بزرگ مردم مخالف جنگ و نظم ارتجاعی حاکم‌اند، استفاده کرده تا برخی از بازداشت‌شدگان را که پیش‌ازاین حکم اعدامشان صادرشده بود، به‌ویژه آن‌هایی را که در جریان جنبش دی‌ماه  و حتی پیش از آن، دستگیرشده بودند، یا به‌تازگی در دادگاه‌های فرمایشی به اعدام محکوم شده‌اند، به جوخه اعدام بسپارد.  بنابراین، در بحبوحه جنگ و اختناق، در شرایطی که مردم امکان دسترسی به اخبار موثق را ندارند، اینترنت قطع است و نیروهای نظامی رژیم خیابان‌ها را به تصرف خود درآورده‌اند،اعدام‌ها را در دستور کار قرار داده است.

روز پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۴۰۴  سه تن از جوانانی که در جنبش دی‌ماه دستگیرشده بودند، صالح محمدی، مهدی قاسمی و سعيد داودی به دار آویخته شدند. یک روز پیش از آن نیز «کوروش کیوانی»، شهروند دو تابعیتی ایرانی-سوئدی، به اتهام «جاسوسی برای اسرائیل» اعدام شد.

روز ۹ فروردین، ۲۲ تن از زندانیان سیاسی را از بند ۴ زندان قزل‌حصار کرج به انفرادی‌ها منتقل کردند که تاکنون تعدادی از آن‌ها اعدام‌شده‌اند. سحرگاه دوشنبه ۱۰ فروردین، حکم اعدام دو تن از این زندانیان، به نام‌های  اکبر دانشور و سید محمد تقوی سنگدهی، به اتهام “بغی” و عضویت در سازمان مجاهدین خلق  به اجرا درآمد. یک روزبعد،سه‌شنبه ۱۱ فروردین، دو تن دیگر از زندانیان سیاسی همین زندان، به نام‌های  بابک علی پور و پویا قبادی با اتهامات مشابهی به جوخه مرگ سپرده شدند.

روز پنجشنبه ۱۳ فروردین، رژیم از اعدام امیرحسین حاتمی، یکی از بازداشت‌شدگان اعتراضات سراسری دی‌ماه ۱۴۰۴،خبر داد.

روز شنبه ۱۵ فروردین ابوالحسن منتظر و وحید بنی‌عامریان از اعضای مجاهدین اعدام شدند.

روز یک‌شنبه ۱۶ فروردین خبر اعدام محمدامین بیگلری و شاهین واحدپرست از اعضای سازمان مجاهدین خلق انتشار یافت.

از اعدام‌های چند روز اخیر چنین برمی‌آید که رژیم قصد دارد به‌منظور ایجاد ارعاب در شرایط جنگ و نارضایتی عمومی، این وحشی‌گری را ادامه دهد. تعداد دیگری از زندانیان سیاسی به سلول‌های انفرادی منتقل‌شده‌اند که خطر اعدام آن‌ها نیز وجود دارد.

هم‌اکنون  ده‌ها هزار زندانی سیاسی در زندان‌های رژیم به بند کشیده شده‌اند. رژیم ستمگر جمهوری اسلامی در جریان قتل‌عام دی‌ماه سال گذشته، هزاران تن را دستگیر کرد که از سرنوشت آن‌ها هیچ خبرموثقی در دسترس نیست و با توجه به تهدیدات دستگاه قضائی و پلیسی رژیم، احتمال صدور حکم اعدام برای تعدادی ازآن‌ها نیز وجود دارد.

علاوه بر این، زندانیان سیاسی در شرایط بسیار دشواری به سر می‌برند. درحالی‌که زیر فشار شدید دستگاه سرکوب قرار دارند و امکانات تغذیه و درمان آن‌ها به‌شدت محدودشده است، در معرض بمباران‌های وحشیانه دولت‌های اسرائیل و آمریکا قرار دارند و هرلحظه خطر جانی آن‌ها را تهدید می‌کند.

اما فقط زندانیان سیاسی نیستند که با خطرات جانی مواجه‌اند. وضعیت زندانیان عادی نیز بر همین منوال است. آن‌ها در ابعاد وسیع‌تری اعدام می‌شوند، اما رژیم معمولاً هیچ خبری از اعدام آن‌ها انتشار نمی‌دهد. تنها سازمان‌های حقوق بشری داخلی و خارجی هستند که از طریق منابع خود  آمار اعدام این گروه را در ایران پیگیری می‌کنند و همه‌ساله آماری را انتشار می‌دهند که حداقل تعدادی است که به آن دسترسی پیداکرده‌اند.

بر اساس گزارش یک سازمان حقوق بشری، در سه ماه نخست سال ۲۰۲۶ دست‌کم ۱۴۵ نفر از زندانیان سیاسی و عادی به‌طور تأییدشده اعدام‌شده‌اند و بیش از ۴۰۰ مورد دیگر نیز گزارش‌شده اما تأیید نشده‌اند.

از آمار انتشاریافته توسط سازمان‌های حقوق بشری ، آشکار است که تعداد اعدام‌ها در ایران سال‌به‌سال در حال افزایش است.

بر طبق گزارش‌هایی که سازمان‌های حقوق بشری ایرانی و بین‌المللی انتشار داده‌اند، در سال ۲۰۲۳، ایران با اعدام دست‌کم ۸۵۳ نفر، مسئول ۷۴ درصد از کل اعدام‌های ثبت‌شده در جهان بوده است. این تعداد در سال ۲۰۲۴، بازهم افزایش یافت و دست‌کم ۹۷۵ تن در ایران اعدام شدند که نسبت به سال قبل از آن ۱۷ درصد افزایش داشت. در سال ۲۰۲۵، یک جهش در اعدام‌ها صورت گرفت و در مقایسه با سال قبل از آن، بیش از دو برابر شد. بر طبق گزارش هرانا: در سال ۲۰۲۵ دست‌کم ۱۹۲۲ نفر در ایران اعدام شدند.

ابعاد گسترده اعدام‌های وحشیانه رژیم، واکنش سازمان‌های حقوق بشری بین‌المللی به‌ویژه وابسته به سازمان ملل را برانگیخت.

به گزارش یورونیوز سازمان ملل روز دوشنبه ۱۹ ژانویه ۲۰۲۶ (۲۹ دی) اعلام کرد که ایران ظاهراً از اعدام «به‌عنوان ابزار ارعاب دولتی» استفاده می‌کند.

مسئول دفتر حقوق بشر سازمان ملل در بیانیه‌ای هشدار داد: “وسعت و سرعت اجرای اعدام‌ها نشان می‌دهد که مجازات اعدام به‌طور سیستماتیک به‌عنوان ابزاری برای ارعاب دولتی استفاده می‌شود و تأثیر نامتناسبی بر اقلیت‌های قومی و مهاجران دارد.”

این اعدام‌های وحشیانه،  واکنش‌های وسیع‌تری در میان مردم ایران علیه حکم اعدام برانگیخته است. در سال‌های اخیر این احکام وحشیانه منجر به گسترش مبارزات علیه حکم اعدام‌شده و گروه‌های وسیع‌تری از مردم خواستار لغو مجازات اعدام‌شده‌اند. علاوه بر مبارزات خانواده‌های زندانی و اعدام‌شدگان و نیز طرح مطالبه لغو اعدام در تجمعات مختلف اعتراضی گروه‌هایی از مردم،  خود زندانیان نیز از بهمن ۱۴۰۲  کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام را با اعتصاب غذا سازمان داده‌اند که به بیش از  ۵۵ زندان بسط یافته است.

جمهوری اسلامی  در طول حیات ننگین خود همواره از اعدام به‌عنوان وسیله‌ای برای مقابله با نابسامانی‌های اجتماعی و بحران‌های سیاسی استفاده کرده است. اما هرگز این اقدام وحشیانه  نه توانسته معضلات اجتماعی نظم موجود را حل کند و نه نارضایتی و اعتراضات سیاسی را مهار کند. این واقعیت برکسی پوشیده نیست که اعدام هزاران تن در ایران  به اتهام قاچاقچی مواد مخدر در سال‌های گذشته نه توانسته از تعداد قاچاقچیان مواد مخدر بکاهد و نه از تعداد معتادان . برعکس سال‌به‌سال بر تعداد معتادان مواد مخدر وتوأم با آن قاچاقچیان مواد مخدر افزوده‌شده است. علت آن نیز پوشیده نیست.در جامعه‌ای که فقر، گرسنگی، بیکاری، فساد دستگاه دولتی وجود دارد نه می‌توان اعتیاد چندمیلیونی را علاج کرد و نه قاچاقچیان را برانداخت.

در عرصه سیاسی نیز قضیه کاملاً روشن است . جمهوری اسلامی از روزی که در ایران به قدرت رسید تا به امروز هزاران تن از مردم ایران را با اتهامات سیاسی اعدام کرده است، اما نتوانسته و هرگز نمی‌تواند مردم را از مبارزه برای سرنگونی نظم ستمگرانه و ارتجاعی حاکم بازدارد. به‌ویژه از سال ۹۶ به‌رغم کشتارهای رژیم و حبس‌های سنگین، مبارزه قهرمانانه‌ مردم برای سرنگونی رژیم ادامه یافته است. اعدام‌های چند روز اخیر نیز هرگز نمی‌تواند مانع از ادامه مبارزه برای سرنگونی نظم حاکم گردد. چیزی نخواهد گذشت که مردم دوباره مبارزات خود را در سطحی وسیع‌تر از دی‌ماه از سر خواهند گرفت.

اما برای نجات زندانیان سیاسی، در شرایطی که اعدام‌های رژیم و بمباران‌های وحشیانه آمریکا و اسرائیل، جان زندانیان را تهدید می‌کند، باید از هم‌اکنون به هر شکل ممکن دست‌به‌کار شد. به‌ویژه این وظیفه بر دوش خانواده‌های زندانیان است که با تجمع در مقابل مراکز دستگاه قضائی رژیم  خواهان آزادی زندانیان سیاسی و لغو مجازات اعدام شوند. در گردهم‌آئی‌ها و تظاهرات خارج از کشورنیز این مطالبات باید به یکی از مطالبات اصلی تبدیل شود. همچنین در شرایطی که عجالتاً جنگ مانعی بر سر راه مبارزات مستقیم و علنی مردم شده، ضروری است که یک کارزار گسترده‌ در شبکه‌های اجتماعی برای آزادی فوری زندانیان به راه انداخت. زندانیان سیاسی باید بی‌قیدوشرط آزاد شوند.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۱۶۳ در فرمت پی دی اف: