اگر تو بازنگردی، بازوان بلند پیچک سبز روی دیوار، پژمرده میشود. تو اگر بازنگردی، وعده دیدار شبانه مهتاب با گیسوان سیاه بید، پشت ابر تیره نقش بر آب میشود. بید از این فراق مجنون میگردد. اگر تو بازنگردی، در نیمههای شب پدر میان برگهای سربهزیر باغچه با نگاه مات و ساکت میگرید. بیآنکه اشکش دیدهشود. آنگونه دردناک که درخت تاک به گریه میافتد. تو اگر بازنگردی، تمام مزرعه دل مادر آتش میگیرد، گلبوتههای سرخ زندگیش میسوزند، آنش به رگ و پی خانه میرسد. ماتم میان تارعنکبوتهای طاق هشتی لانه میکند. سکوتی سرد و سنگین در فضای خانه میپیچد و ذره ذره شعلههای زندگی در حسرت و آه میسوزند. اگر تو بازنگردی قطرههای زلال باران به روی گونه پنجره ساز نمیزند. شاپرک نمیرقصد. آیا تو بازنخواهی گشت؟
شب ناآرام است. در انزوای ظلمت خود، به چشمهای روشن ستاره دلبسته است. درگیسوان ژولیده مادر راه میرود. به پدر فرصت گریه میدهد. درم سیر این شب تاریک گذار لحظهها بطالت بیهودهای است که تکرارمیشود. نیمهشب است و تیکتاک ساعت درنگ میکند. عقربههای ساعت پابهپا میکنند و جهد میکنند سرعت زمان کند شود. میعاد نور و صبحدم اما نزدیک است. سحر مضطرب است. مبادا هنگام بالا آمدن آفتاب، اولین نگاه نور به طنابی بهمانند قطره اشک بتابد. آنگه روز گرم و شیرین، سرد و پریشان شود. اشک از گونه نازک شبنم بچکد. آفتاب با گیسوان طلایی و گرمای دلنوازش از راه میرسد. به گلهای نوشکفته سر میزند. سحر چشمش را بهروی سپیدهدم میبندد. تو اگر بازنگردی پدر با چشمهای سنگی، در اشکهای تاک گم میشود و از او فقط انعکاس صدایی میماند که از دور بهگوش میرسد. اگر تو بازنگردی، مادر از دست خواهد رفت.
کدام درب بازاست که کفتارها به دهلیز خانه رسیدهاند؟ بین زنجیره اتحاد کجا فاصله افتاده که دست دراز لاشخورها به آهوان تیزپای جوان میرسد؟ دربستن کدام حفره غفلت شدهاست که قاتلان یکهتاز میداناند؟ کدام خواب شیرین، دژ دروازه باغبان را سست کرده است که راهزنان به کومه سبز باغ شبیخون میزنند و دشت ارغوان اینگونه خونین است؟ گیرم که هیچ غفلتی در کار نبوده است پس خطا کجاست که مرگ اینگونه با شتاب جان سروهای سرفراز را در پیش چشمان مات و مغموم اختران آسمان میگیرد؟. طعنههای تلخ به تبر، جان شیرین گلبوتههای باغ را نجات نمیدهد. عذاب جان تبر، دستهای به هم گرهخورده بر گلوگاه تیشه است. در پی هرگام تو بهسوی سحر، هزار خاطر پریشان در سکوت مرگبار شهر بر خود میلرزد. ساعت چهار نیمهشب است. عقربه ساعت تو در قفس کدام سمت است؟ سپیده که سر بزند، زمان در دستهای مرتعش باد معلق میماند.
پیراهنت به خانه بازگشت. یقه پیراهنت خونین است و از سفر سخت تو حکایت دارد. سفری پرتلاطم میان چنگ و دندانهای تیز دژخیمان بر گلوگاه سر فراز تو. پاک تو. رد ترکههای خیس، شلوارت را راهراه کرده است. دکمههای شکسته پیراهنت، نشان از مشت و کینه زهرآگین به سینه ستبر و قلب پرشور تو دارد. تو بازنگشتی و آینه تمامقد خانه شکست. زمزمهای سوزناک کبوتران حیاط را پر داد. موریانه دیوارهای خانه را جوید. تو بازنگشتی، مادر هنوز دارد میمیرد. پژواک فریاد آزادی تو اما تا بیکران رسیده است. درون این برهوت غمزده، کوهسارانی است با قلههای رفیع و آبشارهای زلال که پذیرای بامداد زندگی است. تو بازنگشتی اما در آبشار زلال زندگی جاری هستی. گام نهایی نزدیک است.
۱۴ مرداد ۱۴۰۵
کنشیار




نظرات شما