هراس رژیم از امواج نوین جنبش

هراس از آغاز موج نوین جنبش، ارتجاع را فراگرفته است.سران و مقامات رژیم این ترس و وحشت خود  را از چنین  رویدادی پنهان نمی‌کنند. پی‌درپی هشدار می‌دهند و تهدید می‌کنند. بگیروببندی که در چند هفته اخیر به راه انداخته‌اند، انعکاسی از همین واقعیت است. این اقدامات سراسیمگی رژیمی را نشان می‌دهند که از بقای فردای خودش نامطمئن است.

جمهوری اسلامی در طول چند هفته اخیر تعرض گسترده‌ای را به‌ویژه به فعالان جنبش‌های اجتماعی سازمان داده است. بیشترین بازداشت‌شدگان چندین روز گذشته از میان زنان هستند. تنها یک مورد آن یورش وحشیانه مزدوران وزارت اطلاعات به گروهی از فعالان جنبش زنان‌ در گیلان است.  روز چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۲ نفر، ازجمله ۱۱ تن از فعالان حقوق زنان در شهرهای رشت،‌ فومن، انزلی و لاهیجان و یک فعال سیاسی بازداشت شدند. جلوه جواهری یکی از فعالان باسابقه مدافع حقوق زنان در میان بازداشت‌شدگان است.

گزارش‌های انتشاریافته حاکی است که زنان بازداشتی زیر فشار شکنجه‌های دستگاه اطلاعاتی برای اعترافات اجباری قرارگرفته‌اند.

بر اساس گزارش منابع نزدیک به خانواده هومن طاهری، وی در روزهای اخیر مورد شکنجه و آزار بازجویان قرارگرفته است. چندین مورد شکنجه‌شده،” صورتش به‌شدت ورم‌کرده و اثرات کبودی در گردن و خراش در دیگر نقاط بدنش پس از گذشت چند روز و انتقال او به بند عمومی، همچنان قابل‌مشاهده است.”

شکنجه‌گران وزارت اطلاعات نه‌فقط فعالان زن را زیر فشار و شکنجه قراردادِه، بلکه از دریافت  و رساندن داروهای موردنیاز جلوه جواهری که به آرتروز شدید دست مبتلاست، و فروغ سمیع‌نیا، مبتلابه دیابت خودداری کرده‌اند.

بیانیه اداره اطلاعات گیلان که با یک‌مشت اتهامات جعلی و رسوا ازجمله “یک تیم مرتبط با عناصر بیگانه” “دوره‌های براندازی نرم که توسط سرویس‌های اطلاعاتی دشمن در خارج از کشور برگزارشده‌اند آموزش‌دیده” همراه است، نشان می‌دهد که این دستگاه شکنجه و کشتار در حال پرونده‌سازی برای این فعالان زن، به روال پرونده‌سازی‌های پیشین علیه فعالان جنبش‌های اجتماعی است.

علاوه بر این، در چند هفته اخیر تعداد دیگری از فعالان حقوق زنان یا زنانی که حاضر به تمکین و فشار حکومت برای حجاب اجباری نشده‌اند، بازداشت‌شده‌اند.

همچنین در جریان تجمع اعتراضی  زنان تبریز در اعتراض به خشک شدن دریاچه ارومیه نیز، تعدادی از زنان  به اداره اطلاعات تبریز احضار شدند.

گذشته از سرکوب و بازداشت گسترده زنان، از اوایل سال جاری صدها تن از دانشجویان بازداشت، اخراج ، ممنوع‌الورود و تعلیق شده‌اند. اخیراً نیز اخباری از دانشجویان با یک تا دو ترم تعلیق منتشرشده است.

تشکل‌های دانشجوئی خبر داده‌اند که مسئولان دانشگاه‌های امیرکبیر، علامه طباطبایی، و خواجه نصیر، عده‌ای از دانشجویان را به کمیته‌های انضباطی ارجاع داده‌اند.

در چند روز گذشته، رژیم، خانواده‌های جان‌باختگان جنبش اخیر را نیز زیر فشار شدید قرار داده و تعدادی را بازداشت کرده است.

مهسا یزدانی، مادر محمدجواد زاهدی از جان‌باختگان اعتراضات سراسری سال گذشته در ساری، سه‌شنبه ۳۱ مرداد، بازداشت شد.

پیش‌ازاین ماشاالله کرمی، پدر محمدمهدی کرمی ؛ مبارزی که در بی دادگاه رژیم حکم اعدام گرفت و اعدام شد، بازداشت‌شده بود.

روز اول شهریور نسرین، خواهر شیرین علیزاده، از جان‌باختگان اعتراضات سال گذشته در چالوس بازداشت شد.

به گزارش “حال‌وش” روز ۳۱ مرداد فرامرز آبیل (براهویی)، برادر ۱۵ ساله اسماعیل آبیل، یکی از جان‌باختگان جمعه خونین زاهدان بازداشت شد.

روز ۵ شهریور‌، دستگاه امنیتی رژیم اعضای خانواده حنانه کیا را که درنبرد با مزدوران رژیم جان‌باخت، پدر، مادر، خواهر او را در مازندران بازداشت کردند.

از ابتدای سال جاری متجاوز از ٧٠ عضو خانواده‌های دادخواه توسط نهادهای امنیتی بازداشت‌شده‌اند.

معلمان  نیز همچنان زیر فشارهای مداوم قرار دارند. پی‌درپی خبر از بازداشت، محاکمه ، صدور حکم انفصال موقت،اخراج معلمان در شهرهای مختلف انتشار می‌یابد.

به گزارش شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران، «بهاره عسگری زاده»، یکی از معلمان و فعالان صنفی استان خوزستان به دلیل «شرکت در تجمعات صنفی معلمان در سال ۱۴۰۱» به ۴ ماه انفصال موقت از خدمت محکوم‌شده ‌است.

«زهرا صیاد دلشادپور» با مجازات حذف رتبه‌بندی، بازنشستگی پیش از موعد و تقلیل گروه روبرو شده است.

فریبا انامی فعال صنفی معلمان گیلان به اتهام‌ »کنشگری صنفی و مطالبه گری قانونی» با مجازات: «حذف رتبه‌بندی، اخراج از آموزش‌وپرورش با رأی هیئت تخلفات اداری آموزش‌وپرورش گیلان و تائید آن در وزارتخانه» روبرو شده است.

فرزانه ناظران پور، معلم  ساکن تهران، به اتهام «تبلیغ علیه نظام و تشویش در اذهان عمومی» به ده ماه حبس محکوم شد و  به زندان اوین انتقال یافت.

همچنین دادسرای عمومی و انقلاب اهواز برای یازده تن از معلمان در استان خوزستان کیفرخواست صادر کرده است. وکیل مدافع این معلمان اعلام کرده است که اتهامات این معلمان شامل «عضویت در گروه‌هایی که هدف آن‌ها برهم زدن امنیت کشور است» و «فعالیت تبلیغی علیه نظام جمهوری اسلامی» می‌شود

هم‌اکنون حداقل ۱۷تن از معلمان مطالبه گر و آزادیخواه در زندان‌های مختلف رژیم به سر می‌برند. ازجمله اتهامات این معلمان ملاقات با خانواده‌های کشته‌شدگان اعتراضات اخیر و درج مطالبی در همبستگی با اعتراضات در شبکه‌های اجتماعی است.

در کردستان بازداشت ها و فشار بر مردم تشدید شده است. هه‌نگاو، از بازداشت ۱۵ تن در روستاهای اطراف مهاباد و اشنویه خبر داده است. مغازه‌داران شهرهای کردستان نیز توسط دستگاه امنیتی تهدید شده‌اند که در اعتراضات سالگرد قتل ژینا شرکت نکنند.

تعدادی از هنرمندان، وکلای دادگستری  و غیره نیز در میان بازداشت‌شدگان چند هفته اخیرند . مهدی یراحی خواننده معترض، پس از انتشار ترانه‌ای با عنوان «روسریتو»بازداشت شد.

در همین حال فشار بر استادان دانشگاه نیز افزایش‌یافته و در چند روز اخیر تعدادی اخراج شده‌اند. بیشتر اخراجی‌های اخیر، اساتید دانشگاه‌های تهران، شریف و علامه هستند.

اخراج استادان سرشناس همچون علی شریفی زارچی از دانشگاه شریف، حمیده خادمی و آمانه عالی از دانشگاه علامه طباطبایی تهران، واکنش‌های اعتراضی  انجمن‌های علمی و تشکل‌های دانشجویی را به دنبال داشته است.

۹ تن از اساتید دانشکده علوم سیاسی دانشگاه آزاد تهران به اتهام «ضدانقلاب بودن و داشتن تفکر غربزده و ولایی نبودن» به بازنشستگی اجباری محکوم‌شده‌اند.

به گزارش تجارت ‌نیوز لیست اساتید اخراجی و تعلیقی دانشگاه‌های کشور هرروز طولانی‌تر می‌شود. اساتیدی که برخی از آن‌ها ماه‌ها بود حقوق آن‌ها قطع‌شده بود یا تعلیق بودند و حالا حکم نهایی اخراج خود را دریافت کرده‌اند. برخی را کتبی و برخی را تلفنی از کار بیکار کردند … .

روزنامه اعتماد در گزارش دیگری تعداد اساتید اخراجی” از ابتدای دولت سیزدهم تاکنون را ۵۸ نفر عنوان کرد. اخراج‌هایی که دامن دانشگاه‌های شهرهایی چون تهران، کرج، کرمان، گیلان و اصفهان را گرفته و تمامی ندارد. گویی پروژه‌ای است که در همه شهرها اجرا می‌شود.”

درحالی‌که رژیم تصفیه اساتیدی را که با باند حاکم مخالفت یا زاویه‌دارند، در دستور کار قرار داده است،  حسین شریعتمداری، مدیرمسئول روزنامه کیهان در یادداشتی وقیحانه استادان اخراجی را “حامی اراذل‌واوباش اغتشاشگر” خوانده و مدعی شده است که اخراج آنان “کمترین و پیش‌پاافتاده‌ترین مجازات در مقابل اقدامات پلشت و غیرانسانی آنهاست”.

همچنین فشار بر زندانیان سیاسی افزایش‌یافته است. در نتیجه همین فشارها ست که جواد روحی از بازداشت‌شدگان اعتراضات سراسری ۱۴۰۱، که حکم سه بار اعدام او چندی پیش در دیوان عالی کشور نقض شده بود، نهم شهریور، به نحو مشکوکی در زندان نوشهر جان باخت. به اذعان وکلای دادگستری،  وی در حالی جان باخت که باگذشت چند ماه از نقض حکمش همچنان «بلاتکلیف در زندان و در شرایط بازداشت موقت» در زندان نوشهر محبوس بود. سپیده قلیان بار دیگر به ۱۵ ماه حبس محکوم شد.

تمام این وحشی‌گری‌ها که ترس و نگرانی رژیم را از اوج‌گیری جنبش انقلابی نشان می‌دهد ، ظاهراً اقدامات پیشگیرانه برای مقابله با شکل‌گیری اعتراضات در سالروز قتل ژینا و سرآغاز جنبش توده‌ای سال گذشته است. اما این اقدامات قادر به نجات رژیم نیست. تجربه تاکنون به‌وضوح نشان داده است که تمام اقدامات پیشگیرانه و سرکوبگرانه رژیم حتی با به بند کشیدن هزاران مبارز و کشتن صدها تن از مردم کارساز نبوده است. چراکه بحران سیاسی جامعه ایران چنان ژرف است که هیچ امکانی را برای بقای جمهوری اسلامی باقی نگذاشته است. در جریان این بحران، هرلحظه امکان انفجارهائی مهیب‌تر از سال گذشته وجود دارد. کسی نمی‌تواند زمانی برای آن‌ها تعیین کند، اما وقوع شان قطعی است. عموم توده‌های مردم زحمت‌کش و ستمدیده ایران از وضع موجود ناراضی‌اند. دیگر نمی‌توانند ادامه این شرایط را تحمل کنند و خواهان برافتادن نظم ستمگرانه و  ارتجاعی‌اند. تمام تحولات شش سال گذشته از ۱۳۹۶ تا به امروز این واقعیت را نشان داده است. رژیم نه می‌تواند این بحران را علاج و نه  مبارزات را مهار کند. برافتادن جمهوری اسلامی ضرورت جبری هرگونه تغییر در ایران است.

متن کامل نشریه کار شماره ۱۰۳۵  در فرمت پی دی اف:

دروغ های افشا شده و رسوای حاکمیت

ابراهیم رئیسی، گماشته خامنه ای، از زمان نشستن بر صندلی ریاست جمهوری تا به امروز، سه نشست با رسانه های خبری داشته است. در اولین نشست که چهار روز بعد از خیمه شب بازی انتخاباتی خرداد ۱۴۰۰ برگزار شد، او با انتقاد شدید از توافق هسته ای میان کابینه روحانی با دولت آمریکا گفته بود: “کالاهای اساسی اولویت ماست و باید ارتباط سفره مردم با دلار و خارج کشور را قطع کنیم”.

او در این نشست خبری، همانند پیشینیان خود وعده های بسیاری داد. از “بازگرداندن اعتماد مردم به بازار سرمایه” و “تعمیق بورس” سخن گفت. از مبارزه با فساد، ایجاد اشتغال، ساخت یک میلیون مسکن در سال و کاهش رشد نقدینگی به عنوان “اولویت اول” برنامه های خود خبر داد. بازار وعده های توخالی رئیسی آنچنان داغ بود که در پایان همان نشست خبری اعلام کرد: “سیاست داخلی ما بهبود کسب و کار و شرایط معیشتی مردم خواهد بود”.

یک سال گذشت، اما تمام وعده های او پوچ از آب درآمد.  زندگی مردم بیشتر به قهقرا رفت. بختک گرانی و تورم افسارگسیخته به صورت روزانه بر زندگی مردم چنگ انداخت. کارگران و توده های زحمتکش کوچکترین نشانه هایی از تحقق وعده های  داده شده را در میدان عمل لمس نکردند. نه تنها مسکنی ساخته نشد، نه تنها بهبودی در معیشت مردم حاصل نشد، نه تنها وعده تورم تک رقمی محقق نگشت، نه تنها رشد نقدینگی متوقف نشد، بلکه چاپ اسکناس بدون پشتوانه از دوران های قبلی بیشتر شد و اوضاع جامعه از جمیع جهات برای کارگران و زحمتکشان وخیم تر شد.

یک سال بعد، دومین نشست خبری ابراهیم رئیسی در شهریور ماه ۱۴۰۱، مقارن با هفته دولت برگزار شد. او در این نشست، مجددا وعده “عدالت محوری” و ” مبارزه با فساد” را تکرار کرد و با ابراز امیدواری نسبت به بهبود شرایط معیشتی مردم گفت: “ساعتی بر من نمی گذرد که معیشت مردم برایم مهم نباشد”.

کار وعده های بی مایه رئیسی حتی به بهبود معیشت هنرمندان هم کشیده شد. و او رسیدگی به وضعیت هنرمندان و تفاوت محسوس توجه کابینه سیزدهم به هنرمندان را نسبت به دولت های قبلی وعده داد. وعده ای که نه تنها عملی نشد، بلکه در یکسال گذشته، بسیاری از هنرمندان دستگیر، زندانی و با حکم قضایی از ادامه کار هنری منع شدند.

موضوع برجام، رفع تحریم ها و دادن اینترنت رایگان هم از دیگر وعده های رئیس کابینه سیزدهم در نشست خبری دوم بود. در باره رفع تحریم ها گفت: “قرارگاهی برای خنثی سازی تحریم ها تشکیل دادیم که مسئولیت آن با معاون اول است”. در مورد اینترنت رایگان هم اعلام کرد: “اینترنت برای سه دهک اول، دسترسی رایگان شده و تا پایان دولت سرعت اینترنت حداقل ده برابر می شود”.

اکنون از عمر کابینه رئیسی دو سال گذشته است. اما کمترین نشانی از تحقق وعده های داده شده و اثرات آن بر زندگی مردم دیده نمی شود. همه وعده های گماشته خامنه ای پوچ از آب در آمدند. بحران های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی تعمیق بیشتری یافتند. گستره فقر و فلاکت و بیکاری آنچنان افزایش یافت که اکنون لایه های بیشتری از مردم به زیر خط فقر کشیده شده اند. مشکلات رئیسی در این دو سال گذشته البته فقط افزایش روز افزون تورم و گرانی و خالی تر شدن سفره مردم نبود. در روزهای آغاز به کار دومین سال صدارت او، جنبشی بزرگ سراسر کشور را فرا گرفت. جنبشی رادیکال و انقلابی که تا یک قدمی سرنگونی جمهوری اسلامی پیش رفت. جنبشی که به رغم فروکش کردن نسبی مبارزات خیابانی، همچنان در عرصه های مختلف ادامه دارد و به صورت جدی دولت و نظام فاشیستی جمهوری اسلامی را تهدید می کند. حال در چنین وضعیتی بحرانی و شکننده، ابراهیم رئیسی سومین نشست خبری خود را با حضور رسانه های اغلب خودی و با طرح سئوالات از پیش تعیین شده سازماندهی کرد.

سومین نشت خبری رئیسی که روز دوشنبه ششم شهریور ۱۴۰۲ برگزار شد، بکلی متفاوت با دو نشست قبلی بود. از آنجایی که شعبده بازی وعده های پوچ و توخالی او دیگر حتی برای طرفداران نظام هم کارآیی نداشت، اینبار با شیوه دیگری در مقابل رسانه ها ظاهر شد. او بدون پاسخگویی به انتقادات در باره آمارهای غلط تیم اقتصادی کابینه سیزدهم که در هفته های اخیر مدام از کاهش تورم و رشد اقتصادی و افزایش اشتغالزایی حرف زده است، همان آمارهای جعلی را به خورد مردم داد و مدعی شد تمام شاخص ها “مثبت” و رو به پیشرفت است.

ابراهیم رئیسی که بخوبی می داند کارگران و توده های زحمتکش کمترین توجه ای به لاطائلات آماری او ندارند و آنان افزایش تورم و گرانی سرسام آور را نه در آمار و ارقام کذایی دولت، بلکه در کاهش قدرت خرید روزانه و کوچکترشدن سفره های خود لمس می کنند، با این ادعا که “تورم در کشورهای دیگر هم وجود دارد”، از سر ناچاری به گرانی و تورم اعتراف کرد و گفت: “اینها هست و طبیعتا با تلاش و پیگیری می تواند وضعیت متفاوت شود”.

آش سومین نشست خبری ابراهیم رئیسی آنچنان شور بود که حتی خبرنگار روزنامه همشهری، روزنامه حکومتی همسو با دولت نیز در واکنش به آمار و ارقام های دروغین او اعلام کرد، آنچه را که می گویید: مردم در زندگی روزمره خود لمس نمی کنند.

جان کلام سومین نشست رئیس کابینه سیزدهم اینبار دیگر دادن وعده های توخالی به مردم فقر زده و گرفتار در بختک تورم سرسام آور نبود. در عوض هرچه بود، خبر از رشد اقتصادی بود و اینکه: دولت او از وقتی که کارش را شروع کرد، کشور با کرونا، کسری بودجه، تورم و کمبود کالاهای اساسی مواجه بود، اما اکنون تمام شاخص ها “مثبت” و رو به پیشرفت است. البته بخشی از لاف زنی های رئیسی و جعل آمارهای او، مربوط به درآمدهای نفت است که آنهم ربطی به رشد اقتصاد کشور و بهبود شرایط زندگی مردم ندارد. درآمدی که برای مردم نیست و تماما برای راضی نگه داشتن مزدوران و سرکوبگران و دستگاه بوروکراتیک- نظامی رژیم جهت سرکوب و کشتار هزینه می شود.

خنده دار بودن موضوع در اینجاست که دو روز بعد از این نشست خبری، خامنه ای نیز در دیدار با هیآت دولت، همان آمار و ارقام ارائه شده توسط رئیسی را تکرار کرد و بطرز مبالغه آمیزی رئیسی را مورد “تمجید” قرار داد. خامنه ای در مورد عملکرد کابینه رئیسی گفت: “تعداد قابل توجه ای از شاخص های اقتصاد کلان رشد را نشان می دهد، پیشرفت را نشان می دهد… اما همه اقدامات مثبت دولت که با این زحمت انجام می شود، تحت شعاع مشکلات معیشتی مثل گرانی مسکن و اجاره بها قرار می گیرد و این حیف است”.

در واقع هم رئیسی و هم خامنه ای، وقتی به وخامت اوضاع معیشتی، به گرانی، تورم، بیکاری و انبوه مشکلات روزمره مردم می رسند، لکنت زبان می گیرند و از آنجا که دیگر نمی توانند با کلی گویی و آمارهای دروغین پاسخگوی مردم گرسنه و بیکار باشند، به ارائه آمارهای دروغین و جعلی متوسل می شوند. در واقع مشکل حاکمیت و خامنه ای به رغم “تمجید” از اقدامات “مثبت” رئیسی، بر بی اثر بودن اینگونه تبلیغات دروغین آنان بر ذهنیت مردم است. مشکلی که خامنه ای با لکنت زبان به آن اعتراف کرد و گفت: نمی داند چرا زحمات و اقدامات خوب دولت [توسط مردم] دیده نمی شوند.

البته خامنه ای و کل حاکمیت دلیل این امر را به خوبی می دانند و متوجه هستند که چرا کارگران و توده های زحمتکش ایران آمارهای کذایی او و دیگر مسئولان نظام را باور ندارند. خامنه ای و گماشته او به خوبی می  دانند که توده های ستمدیده مردم ایران به جای توجه به آمارهای جعلی مسئولان نظام،  هر روزه به واقعیات عینی زندگی خود مراجعه می کنند و می بینند چگونه روز بروز بر تعداد بیکاران افزوده می شود، اقلام مورد نیاز آنان به صورت روزانه گرانتر، سفره شان تهی تر و از قدرت خریدشان مدام کاسته می شود.

نکته مهم در مورد سومین نشست خبری ابراهیم رئیسی و پس از آن سخنان خامنه ای در دیدار با هیأت دولت، بهم پیوستگی و تلاش تبلیغاتی آنان در نشان دادن وضعیت خوب کشور و نشان دادن موقعیت نظام بدور از هرگونه بحران سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و تلاطماتی انقلابی است. به راستی چرا حاکمیت در این بازه زمانی تا این حد نیازمند ارائه آمارهای دروغین است؟ چرا اینروزها دولت برای اثبات ادعاهای دروغین خود به چنین حجمی از تبلیغات متوسل شده است؟

بر کسی پوشیده نیست، که حاکمیت طی سال های گذشته و به طور اخص بعد از برپایی جنبش بزرگ و انقلابی “زن، زندگی، آزادی” در بدترین شرایط دوران حیات خود قرار دارد.  بحران های ژرفِ ناعلاجی که راه ادامه حیات را بر نظام بسته اند. اکنون جامعه به طور جدی آبستن توفان های سهمگین سیاسی است، شیرازه نظام بکلی از هم پاشیده و التهاب و نگرانی و سردرگمی از جمیع جهات حاکمیت را فرا گرفته است. حال در چنین وضعیت بحرانی که سراپای رژیم را فرا گرفته است، روشن است که اعلام شرایط عادی و نشان دادن اینکه نظام در وضعیت آرامش و ثبات قرار دارد، تا چه حد برای خامنه ای و هیأت حاکمه دارای اهمیت است. آنهم در شرایطی که به ۲۵ شهریور، نخستین سالگرد قتل حکومتی ژینا امینی و شروع جنبش بزرگ و انقلابی نیمه دوم سال گذشته نزدیک می شویم.

روی کار آوردن ابراهیم رئیسی، آخرین تیر حاکمیت و برگ “آس” خامنه ای برای نجات رژیم از ورطه نابودی بود. تیری که به خطا رفته و برگ “آس”ی که در عمل “ژوکر” از آب درآمد.  اکنون ورشکستگی کابینه رئیسی نه فقط برای عموم توده های مردم ایران، بلکه حتی برای بخش بزرگی از نیروهای درون حاکمیت نیز روشن شده است.  بی حاصلی کابینه سیزدهم آنچنان روشن است که اگر خامنه ای روزی صد بار از گماشته خود “تمجید” کند، اگر مجموعه حاکمیت به صورت روزانه آمارهای جعلی و تبلیغاتی دولت را در “مثبت” بودن شاخص های اقتصادی و رسیدن به “قله” های پیشرفت را تکرار کنند، باز هم کارگران و توده های مردم ایران کمترین توجه ای به اینگونه یاوه سرایی های آنان ندارند. بنابراین، متوسل شدن به اینگونه تبلیغات کذایی که صرفا با هدف کتمان شرایط درماندگی نظام و سرپوش نهادن بر انبوه تضادهای موجود جامعه است، گرهی از کار رژیم نخواهد گشود. تضادهایی لاینحل که اکنون بیش از هر زمان دیگر راه نفس کشیدن رژیم را بسته اند. در این شرایط است که نیازمندی حاکمیت به امید بخشیدن به مزدوران و سرکوبگران رژیم اهمیت پیدا می کند.  خاصه در شرایط انقلابی موجود و در وضعیتی که تب و تاب برپایی موج های بلند و سهمگین تری از جنبش انقلابی “زن، زندگی، آزادی” کل فضای کشور را فرا گرفته است. در چنین وضعیتی است که امید دادن به مزدوران و سرکوبگران که از بقاء و ماندگاری رژیم سرخورده و ناامید شده اند، به امری حیاتی برای هیأت حاکمه تبدیل شده است.  آنهم فضایی ملتهب و آکنده از خشم انقلابی عموم توده های مردم ایران که دیگر تاب تحمل این همه کشتار و جنایت و ویرانگری رژیم را ندارند و با شوق و اشتیاقی وافر، خود را برای سرنگونی جمهوری اسلامی آماده می کنند. وضعیتی که خواب رژیم را آشفته و ترس و وحشتی فزاینده را در دل خامنه ای و تمام نهادهای کشتار و سرکوب رژیم دامن زده است. وضعیتی با توفان های سیاسی سهمگین در راه که سرنوشت خامنه ای و نظام را از هم اکنون مشخص کرده است.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۰۳۵  در فرمت پی دی اف:

 

 

 

فراخوان فعالین سازمان فدائیان(اقلیت) – سوئد

روز ۱۶ سپتامبر در استکهلم (مرکز) (سوئد) با ۲ رویداد مهم و فراخوان از جانب دو تشکل سیاسی مواجه هستیم. ابتدا با دعوتی که کانون زندانیان سیاسی در تبعید برای شرکت عموم در مراسم سی پنجمین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷ و یادمان جانفشاندگان دهه ۶۰ به عمل آورده و این تشکل سی مین گردهمایی خود را برگزار می‌کند و در ادامه فراخوانی که شورای استکهلم برای شرکت در تظاهرات به مناسبت اولین سالگرد قتل حکومتی دختر قهرمان سرزمینمان (ژینا امینی)  منتشر کرده است. ما فعالین سازمان فدائیان (اقلیت در سوئد همراه با دیگر نیروهای چپ و کمونیست و مردم آزادیخواه در تظاهراتی که شورای استکهلم برای روز شنبه ۱۶ سپتامبر از ساعت ۳ در خیابان سلوسن سازماندهی کرده است شرکت می‌کنیم و پس‌ازآن در همین روز از ساعت ۶ عصر برای شرکت در مراسم گرامیداشت و یادبود زندانیان سیاسی دهه ۶۰ که در سالن هوسبی ترف استکهلم برگزار می‌شود حضور خواهیم داشت. ازاین‌رو از تمامی دوستداران سازمان فدائیان(اقلیت) و مردم آگاه و مبارز می‌خواهیم که در این دو گردهمایی مشارکت و حضورداشته باشند.

خاطرنشان می‌شود که یکی از سخنرانان در سالن هوسبی ترف و در مراسمی که کانون زندانیان سیاسی برگزار می‌کند، توکل از سازمان فدائیان(اقلیت) خواهند بود. روز ۱۶ سپتامبر برابر با ۲۵ شهریور به خیابان‌ها بیائیم.

اینان هراسشان زیگانگی ماست

فعالین سازمان فدائیان (اقلیت) – سوئد

فراخوان به آکسیون نیروهای چپ و کمونیست در کپنهاک شنبه ۲ سپتامبر و ۱۶ سپتامبر

فراخوان به آکسیون شنبه ۲ سپتامبر از ساعت ۱۲ تا ۱۳ در مرکز شهر کپنهاک – Gammeltrov

در گرامیداشت یاد و خاطره جانفشاندگان تابستان ۶۷

زنده باد سوسیالیسم

نیروهای چپ و کمونیست در کپنهاک

 

فراخوان به اکسیون  شنبه ۱۶ سپتامبر ۲۰۲۳

از ساعت ۱۲ تا ۱۳ در مرکز شهر کپنهاک Kultorvet

در سالگرد جنبش انقلابی “زن، زندگی، آزادی” همگام با عموم توده‌های مردم ایران به مصاف با جمهوری اسلامی برخیزیم.

گرامی باد یاد و خاطره همه آن عزیزانی که در سال گذشته در راه آزادی جان باختند.

زنده باد سوسیالیسم

نیروهای چپ و کمونیست در کپنهاک

اطلاعیه شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست: علیه سرکوب و پادگانی شدن فضای سیاسی جامعه تهاجم رژیم کشتار به زنان، فعالین جنبش انقلابی، خانواده‌های جان باختگان و دانشگاهیان را محکوم می‌کنیم

اطلاعیه شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست:

علیه سرکوب و پادگانی شدن فضای سیاسی جامعه تهاجم رژیم کشتار به زنان، فعالین جنبش انقلابی، خانواده‌های جان باختگان و دانشگاهیان را محکوم می‌کنیم

 

درآستانه سالروز جنبش انقلابی توده‌های مردم ایران، جمهوری اسلامی تهاجم همه‌جانبه و فزاینده‌ای را به زنان، فعالین جنبش انقلابی و جنبش‌های اجتماعی، خانواده‌های جان باختگان، دانشجویان و اساتید مترقی دانشگاه‌ها تشدید و فضای سیاسی جامعه را پادگانی کرده است.

تهاجم به زنان و مقاومت علیه حجاب اسلامی

در شرایطی که زنان همچنان جسورانه علیه حجاب اسلامی مبارزه می‌کنند، رژیم، قوانین ضد زن را افزایش داده، اوباشان حزب اللهی، دستگاه کنترل و سرکوب را به جان زنان انداخته است، اما تاکنون نتوانسته مبارزه زنان را در هم بشکند. مقاومت و مبارزه زنان در برابر تهاجمات افسارگسیخته رژیم به امری روزمره و فراگیر بدل شده است.

دستگیری فعالین جنبش انقلابی و کنش‌گران جنبش‌های اجتماعی

تا کنون هزاران فعال جنبش انقلابی، و کنش‌گران جنبش‌های اجتماعی در سراسر جامعه دستگیر و یا به مراکز قضایی و پلیسی احضار شده‌اند. طی هفت ماه گذشته، تنها در کردستان بیش از هفتصد نفر دستگیر و به زندان انداخته شده‌اند. بسیاری از نهادها، گروه‌های شغلی و اجتماعی که در جنبش انقلابی نیمه دوم سال گذشته مشارکت و یا با آن همبستگی داشته‌اند، مدام تهدید می‌شوند. از جمله کارگران صنعتی و خدماتی واحدهای تولیدی مختلف، معلمان، کارکنان خدمات درمان و بهداشت و بازنشستگان، همچنین صدها دانشجو و استاد دانشگاه نیز اخراج، تعلیق و بخشی از کسبه نیز به تعطیلی واحد شغلی خود تهدید شده‌اند. رژیم همه ابزارهای سرکوب و تهدید را برای کنترل اوضاع سیاسی و علیه شعله‌ور شدن جنبش انقلابی به‌کار گرفته است. با این همه اعتراض، مبارزه و مقاومت در متن جامعه ادامه داشته و از هر روزنه‌ای سربلند می‌کند و در این فرآیند پر تپش و باوجود دستگیری‌های گسترده بازهم فعالین نوینی به جنبش‌های سیاسی و اجتماعی می‌پیوندند و امکان پویش جنبش انقلابی را افزایش می‌دهند.

دستگیری و تهدید خانواده جان باختگان

خانواده‌های جان باختگان همانند همه دوران این رژیم جنایتکار یکی از کانون‌های تداوم جنبش انقلابی و گسترش دادخواهی بوده و هستند. رژیم اسلامی بی‌شرمانه خانواده‌های جان باختگان را دستگیر، تهدید و سرکوب کرده و یا مورد آزار و اذیت قرار می‌دهد. رفتار جمهوری اسلامی با خانواده جان باختگان، یادآور رفتار فاشیستی و قرون وسطایی رژیم در دهه خونین شصت است. اگرکشتار دهه خونین شصت یکی از گسترده‌ترین کشتار دسته‌جمعی در زندان‌ها بود که در سکوت مطلق داخلی و جهانی انجام گرفت و خانواده زندان سیاسی در آن دوران سرد و سیاه ستون‌های اصلی جنبش دادخواهی را ایجاد نمودند، مقاومت و مبارزه خانواده‌ها در شرایط کنونی، همچنان ادامه داشته، تا جایی‌که پایه‌های اجتماعی جنبش دادخواهی را گسترش داده و مستحکم‌تر کرده است.

جنبش دانشجویی و دانشگاهیان در چند ماه گذشته صدها فعال جنبش دانشجویی دستگیر، اخراج و تعلیق شده‌اند. رژیم با اعزام اوباش و نیروی سرکوب، دانشگاه را پادگانی نموده و عملاً فضای کنترل و سرکوب را در دانشگاه افزایش داده است.

صدها استاد مترقی و آزاد اندیش دانشگاه که با اعتراضات دانشجویی و جنبش انقلابی مردم ایران اعلام همبستگی کرده‌اند، اخراج و تعلیق شده و با افراد وابسته به رژیم جایگزین می‌شوند. ابعاد تهاجم رژیم به دانشجویان و اساتید دانشگاه، چنان گسترده است که با ضد انقلاب فرهنگی رژیم در اردیبهشت سال 59 تداعی می‌شود. این تهاجم گسترده نه تنها نشانه عقب‌ماندگی رژیم بلکه تلاش حاکمیت برای بقا به بهای انهدام علم و دانش در جامعه است.

کارگران، زحمتکشان!

انسان‌های شریف و آزاده!

جمهوری اسلامی، به عنوان حکومتی که در آن دین و دولت به عریان‌ترین شکل ممکن با هم ادغام شده است، حکومت فقر، فلاکت و استبداد است. حکومتی که شکاف طبقاتی، انواع سامانه‌های ستم‌ملی و اتنیکی، جنسی و جنسیتی و اشکال گوناگون تبعیض‌ها را ژرف‌تر کرده است. یک رژیم ضد زن، ضد دانش و پژوهش‌های علمی، و مخالف توسعهٔ آزادی در مراکز دانشگاهی است. این رژیم به دلیل ماهیت ارتجاعی و واپسگرایانه‌اش، دشمن آزادی و فرهنگ پیشرو است که تنها به اتکای گسترش دستگاه سرکوب ماندگار بوده است. رژیم کشتار، ادعا کرده که به دنبال بازگشت “خدای دهه شصت” یعنی تکرار سرکوب و جنایت‌های دهه خونین شصت است. سودای بازگشت به این دهه، یعنی گسترش بذر نومیدی و ایجاد سکوت قبرستانی در جامعه، آرزوی پوچی است که بر بستر برآمد جنبش انقلابی توده‌های مردم ایران به کابوس جمهوری اسلامی بدل شده است. در پرتو رشد جنبش از پائین و امید به مبارزه و مقاومت در جامعه، بازگشت به آن سال‌های وحشت و مرگ، دیگر امکان پذیر نیست و جمهوری اسلامی تنها جسد خدای آن‌سال‌ها رابردوش می‌کشد.

در این شرایط حساس و متلاطم، لازم است از مبارزات زنان، فعالین جنبش‌های کارگری، بازنشستگان، معلمان، کنشگران سیاسی و اجتماعی و نیز دانش‌جویان و استادان تعلیقی، زندانی و اخراجی، همه جانبه دفاع کنیم. با سازماندهی و سازمانیابی مبارزاتی توده‌های مردم و در مرکز آن جنبش طبقاتی کارگران در ابعادی سراسری، تهدیدها و سیاست سرکوب رژیم را خنثی نموده و راه را برای به‌زیر کشیدن جمهوری اسلامی هموار کنیم. با همبستگی مبارزاتی امیدها برای برقراری جامعه‌ای آزاد و برابر و محو هر گونه ستم، تبعیض، استثمار و شکوفایی دانش، فرهنگ و حرمت انسانی را افزایش دهیم.

شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست

۲۰۲۳.۰۸.۲۰ / هفتم شهریور ۱۴۰۲

امضاها: سازمان اتحاد فدائیان کمونیست، اتحاد سوسیالیستی کارگری، حزب کمونیست ایران، حزب کمونیست کارگری ایران-حکمتیست، سازمان راه کارگر، سازمان فدائیان(اقلیت) و هسته اقلیت

سپیده‌هایی که  اقتدار دستگاه قضایی رژیم را در انظار جامعه درهم‌شکستند

جامعه ایران آماده انفجار است و این را به‌راحتی می‌توان در گوشه گوشه‌ی آن، در تمامی عرصه‌های زندگی اجتماعی و سیاسی توده‌ها به‌وضوح مشاهده کرد. رژیم حاکم نیز به‌رغم تمامی تلاش‌ها، به‌رغم تمامی بگیروببندها، به‌رغم تمامی تهدیدات و کشتارها، نه تنها نتوانسته قدمی به جلو برداشته و از حدت بحران و تضادها بکاهد، بلکه توده‌ها مدام عرصه‌های نوینی از اقتدار انقلابی خود و عدم تمکین در برابر قوانین و نهادهای حکومتی جمهوری اسلامی را به نمایش می‌گذارند.

مبارزات توده‌های ستم‌دیده جامعه اگرچه از دی ماه ۹۶ و با وارد شدن جامعه به یک دوران انقلابی با فراز و نشیب‌هایی همراه بوده، اما در زیر پوست جامعه غوغایی‌ست. برای همین است که هر بار با برآمد موج جدیدی از مبارزات انقلابی توده‌ها، شاهد موجی بزرگ‌تر، قوی‌تر و در مجموع رادیکال‌تر در شعارها و اشکال مبارزه هستیم. امواجی که از پی هم می‌آیند و هر بار توازن قوای سیاسی را بیش از گذشته به ضرر طبقه حاکم و به نفع توده‌های ستم‌دیده بر هم می‌زنند. توده‌ها گام‌هایی به جلو برمی‌دارند و بحران در درون طبقه حاکم عمیق‌تر می‌شود.

جمهوری اسلامی به‌عنوان یک دولت دینی پس از جنگ ایران و عراق رفته رفته اعمال اتوریته خود با ابزارهای ایدئولوژیک را از دست داد، اما هنوز توازن قوای سیاسی به نفع طبقه حاکم بود. با تشدید اعتراضات کارگری و دیگر ستم‌دیدگان جامعه از جمله حاشیه‌نشینان، جمهوری اسلامی برای حفظ اقتدار سیاسی خود دست به دامان جریان موسوم به اصلاح‌طلبان شد. بازی “اصلاح‌طلب” و “اصولگرا” و نبود یک رهبری انقلابی، باعث گردید تا سال‌ها جمهوری اسلامی بتواند هم‌چنان اقتدار سیاسی خود را در جامعه اعمال کند. اعتراضات دی‌ماه ۹۶ و در حالی که تنها چند ماه از به‌اصطلاح انتخابات ریاست‌جمهوری و نشستن دوباره حسن روحانی – با آرای بخشی از مردمی که هم‌چنان به گزینشی میان بد و بدتر باورداشتند – گذشته بود، نقطه پایانی بر اقتدار سیاسی رژیم گذاشت.

پیشروترین بخش‌های جامعه با سردادن شعار “اصلاح‌طلب، اصولگرا، دیگه تمام ماجرا” و بردن این شعار به درون جامعه با سرعتی شگرف، آگاهی توده‌های مردم را از بازی‌های حکومتی با زبان شعار به‌ بهترین نحوی به تصویر کشیدند.

از این زمان است که رژیم به تنها ابزار باقی‌مانده‌ی خود یعنی بهره‌گیری از دستگاه‌های سرکوب متکی شد. ناگفته نماند که رژیم در طول حیات خود، همواره از دستگاه سرکوب برای بقای خود بهره جسته بود، اما در کنار دستگاه سرکوب از دیگر ابزارهای خود نیز استفاده می‌کرد. دی‌ماه ۹۶ نقطه‌ی پایانی بود بر توازن قوای سیاسی به نفع رژیم و برهم خوردن این توازن به نفع توده‌های ستم‌دیده، چرا که هرگونه توهم به حاکمیت در میان توده‌ها از بین رفته بود. اصلاحات دروغین به نقطه پایان رسیده و توده‌ها خواستار سرنگونی قهرآمیز رژیم شده بودند.

گفته‌اند “بر سرنیزه می‌توان تکیه کرد، اما نمی‌توان روی آن نشست”. این یک واقعیتی‌ست. تکیه جمهوری اسلامی به قوه قهریه برای مهار بحران همه‌جانبه‌ای که جامعه را فرا گرفته، بدون تردید نمی‌تواند ابدی باشد و اقتدار قوه قهریه رژیم نیز هم‌چون اقتدار ایدئولوژیک و سیاسی آن به مرور و با امواج انقلابی که از پی هم می‌آیند کاملا در هم شکسته می‌شود.

این واقعیت را از قیام آبان ۹۸ به‌خوبی می‌توان دید. سنگربندی‌های خیابانی، حمله به نمادها و ارگان‌های سرکوب و تحمیق مذهبی رژیم و به آتش کشیدن آن‌ها، نمونه‌هایی از چالش‌های دستگاه‌های سرکوب رژیم و ترک برداشتن اقتدار نظامی رژیم است. در موج بلند جنبش انقلابی که از اواخر شهریور ماه آغاز گردید و شعار برجسته‌ی آن “زن، زندگی، آزادی” بود، بار دیگر شاهد به چالش کشیدن دستگاه‌های نظامی رژیم با سنگربندی خیابانی و مانند آن بویژه در برخی از مناطق هم‌چون کردستان و بعضا شهرهایی هم‌چون ایذه و آبدانان هستیم. در بسیاری از شهرها تظاهرکنندگان با به آتش کشیدن سطل‌های زباله، لاستیک و غیره سدهایی برای عبور نیروهای نظامی ایجاد کرده و هر جا که توانستد آن‌ها را گوشمالی نیز دادند. کشته شدن چند تن از نیروهای سرکوب رژیم که براساس فیلم‌های منتشره در شبکه‌های اجتماعی از عوامل مسلح و سرکوب رژیم بودند، نمونه‌های دیگری هستند که روحیه جامعه در مقابله با نیروهای نظامی رژیم را نشان می‌دهند.

مقاومت زنان در برابر حجاب تحمیلی از جمله در برابر مزدوران جیره‌خوار رژیم در ارگان‌های نظامی، نمونه‌ی برجسته دیگری‌ست که امروز در جامعه جریان دارد و هر روز شاهد آن هستیم. مقاومت زنان و دختران شجاعی که نقشی بی‌مانند در جنبش انقلابی توده‌های ستم‌دیده از دی‌ماه ۹۶ تا به امروز داشته‌اند. به چالش کشیدن اقتدار نیروهای نظامی و دیگر دستگاه‌های سرکوب رژیم، شکستن آخرین سنگر اقتدار دولتی‌ست که در حال فروپاشی است و اقتدار تمامی نهادها و ارگان‌های متعدد آن یکی از پی دیگری در هم‌می‌شکنند.

یکی از آخرین نمونه‌های به چالش کشیدن دستگاه سرکوب رژیم، عدم تمکین سپیده قلیان و چند تن از معلمان مبارز به دستورات “دادگاه” و زیر سوال بردن اقتدار دستگاه “قضایی” جمهوری اسلامی است.

در ادامه جلسات دادگاه سپیده قلیان به‌بهانه‌ی شکایت “بازجو – خبرنگار” آمنه سادات ذبیح‌پور در روز سه‌شنبه، سپیده قلیان بار دیگر با عدم تمکین به حجاب اجباری در دادگاه حاضر شد. این در حالی‌ست که هم اکنون مجلس اسلامی در حال تصویب لایحه‌ای علیه زنان به دلیل عدم تمکین به حجاب اجباری است و اژه‌ای جلاد دستگاه قضایی در روزهای گذشته بر برخورد با زنان بی‌حجاب به عنوان “جرم مشهود” براساس قوانین موجود تاکید کرد. در اولین جلسه دادگاه نیز که قرار بود علنی برگزار شود، سپیده قلیان حاضر به تن دادن به حجاب اجباری نشد و مقاومت وی، “قاضی” جلسه را بر‌آن داشت تا اساسا جلسه را برگزار نکند. در همین جلسه اخیر که با حضور یک “قاضی” جدید و مزدور رژیم، آمنه سادات ذبیح‌پور به عنوان “شاکی” برگزار شده بود، “بازجو – خبرنگار” به حضور سپیده قلیان بدون حجاب اجباری اعتراض کرد که رئیس “دادگاه” گفت “در این مورد هم پرونده‌ای برای او تشکیل خواهد شد”. اما هیچ کدام از این تهدیدات نه تنها هراسی در سپیده قلیان ایجاد نکرد، بلکه در پایان جلسه “دادگاه”، او به نیابت از مردم به صورت “بازجو – خبرنگار” به‌عنوان یکی از شکنجه‌گران زندانیان سیاسی، به عنوان یکی از نمادهای ارتجاع حاکم، تف انداخت تا نشان دهد که او هیچ هراسی از تشکیل پرونده از سوی دستگاهی که ماهیت آن بر مردم ایران آشکار است، ندارد.

هم‌چنین براساس خبر منتشره در کانال تلگرامی “شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی معلمان ایران”، وثیقه سارا سیاهپور از اعضای کانون صنفی معلمان تهران توسط بی‌دادگاه به دلیل عدم معرفی خود به شعبه یکم اجرای احکام “دادگاه انقلاب اسلامی” ضبط شده است. سارا سیاهپور دوم شهریورماه سال گذشته، هنگام بیرون رفتن از خانه توسط مزدوران رژیم دستگیر و ده روز بعد با تودیع قرار وثیقه ۳۰۰ میلیون تومانی آزاد شده بود. وی ۱۲ دی‌ماه سال گذشته در شعبه ۱۵ “دادگاه انقلاب اسلامی” تهران به ریاست قاضی آدم‌کش صلواتی بدون حضور وکیل، به‌اصطلاح محاکمه و در مجموع به ۶ سال  زندان به دلیل فعالیت‌های خود برای تحقق خواست‌های برحق معلمان محکوم شده بود.

۲۷ تیرماه نیز سه تن از معلمان مبارز کردستان، سوران اسکندر لطفی، سخنگوی شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران، مسعود نیکخواه و شعبان محمدی، از اعضای هیئت‌مدیره‌ی انجمن صنفی معلمان مریوان، در اعتراض به روندهای غیرقضایی و پرونده‌سازی و سناریوهای ساختگی نهادهای نظامی رژیم، از حضور در “دادگاه” به ریاست صلواتی جلاد، سر باز زده بودند. آن‌ها به‌خوبی می‌دانستند که حضور یا عدم حضورشان در دادگاه فرمایشی به ریاست فردی چون صلواتی هیچ تاثیری در صدور حکم علیه این سه معلم شریف ندارد و به همین دلیل از اجرای “دستور” دستگاه قضایی برای حضور در دادگاه فرمایشی خودداری کردند. این‌ها نمونه‌هایی از به چالش کشیدن اقتدار دستگاه قضایی جمهوری اسلامی است. تنها تصور کنیم که همه زندانیان سیاسی از روش و شجاعت سپیده قلیان و معلمان نام برده پیروی کنند. آن‌گاه دیگر هیچ چیزی از اقتدار دستگاه قضایی باقی نمی‌ماند و این دستگاه کارآیی خود برای حفظ نظم حاکم را تا حدود بسیار زیادی از دست می‌دهد. چرا که دیگر ترسی از این دستگاه وجود دارد و قوانین و احکام آن از نظر مردم بی‌ارزش هستند. یکی دیگر از این موارد که در این روزها موضوعی داغ است تن ندادن به احکام صادره علیه زنان به دلیل بی‌حجابی‌ست.

همگان می‌دانند آن‌چه که نام دستگاه قضایی و دادگستری را در ایران یدک می‌کشد، چیزی جز بخش مهمی از ابزار سرکوب برای اعمال اقتدار طبقه حاکم بر توده‌های ستم‌دیده جامعه نیست، دستگاهی که هزاران فعال سیاسی را به قتل رسانده است. تنها در تابستان ۶۷ و طی دو ماه حداقل ۵ هزار زندانی سیاسی توسط این دستگاه جنایتکار به چوبه‌های دار سپرده شدند که در گورهای دسته‌جمعی هم‌چون خاوران و دیگر خاوران‌های بی‌نام و نشان در سراسر کشور آرمیده‌اند. هزاران خانواده هرگز ندانستند که عزیزان‌شان توسط این دستگاه جنایتکار در کجا به خاک سپرده شده‌اند.

هم امروز نیز این دستگاه جنایتکار نقش خود را در اعدام و به زندان کشیدن مخالفان سیاسی ایفا می‌کند. در موج اخیر جنبش انقلابی ده‌ها هزار نفر دستگیر و در زندان‌های تحت مدیریت دستگاه قضایی شکنجه و به بند کشیده شدند. محسن شکاری، مجیدرضا رهنورد، محمد مهدی کرمی، سید محمد حسینی، صالح میرهاشمی، سعید یعقوبی  و مجید کاظمی ۷  تن از آن ده‌ها هزار زندانی سیاسی هستند که در دادگاه‌های فرمایشی به اعدام محکوم شده و توسط جلادان رژیم این احکام وحشیانه در مورد این ۷ فرزند مبارز توده‌های ستم‌دیده‌ی ایران به اجرا درآمد.

بنابراین باید دستگاه قضایی جنایتکار و در عین حال پوشالی رژیم را به زباله‌دان انداخت. شکستن علنی اقتدار این دستگاه آدم‌کشی جمهوری اسلامی توسط زندانی سیاسی شجاعی چون سپیده قلیان و در کنار آن چند تن از معلمان مبارز، در شرایط کنونی جامعه که بحرانی همه‌جانبه رژیم را فلج ساخته یک حرکت کاملا درست است که می‌باید از سوی دیگر زندانیان سیاسی و مبارزان شریف مردم ایران نیز اتخاذ شود.

واقعیت این است که شکست اقتدار ارگان‌های سرکوب رژیم، به عنوان آخرین ابزاری که رژیم سعی می‌کند با تکیه بر آن به حیات ننگین خود ادامه دهد، دقیقا با شرایط حاکم بر جامعه انطباق دارد و اساسا محصول موقعیت انقلابی حاکم بر جامعه است. با شکست اقتدار جمهوری اسلامی در تمامی عرصه‌ها، شکاف، ناامیدی، تزلزل و تردید در میان نیروهای وابسته به حکومت – از جمله افراد رده پایین نیروهای مسلح – نیز تشدید شده و جمهوری اسلامی یک گام مهم دیگر به لبه‌ی پرتگاه نزدیک‌تر خواهد شد.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۰۳۴  در فرمت پی دی اف:

دروغ های گوبلزی یک وزیر تبهکار

صولت مرتضوی، وزیر کار  کابینه رئیسی، در ۲۶ مرداد ۱۴۰۲، با بیان اینکه یکی از هدف گذاری های دولت سیزدهم ایجاد یک میلیون فرصت شغلی در سال است، گفت: “اکنون که دو سال از عمر دولت سیزدهم می گذرد اعلام می کنیم که هدف گذاری دولت به احسنِ وجه در چارچوب تعریف اشتغال محقق شده است. در دولت سیزدهم هر سال یک میلیون فرصت شغلی ایجاد شده است، از شهریور ۱۴۰۰ تا سه ماه ۱۴۰۲، یک میلیون و ۹۷۰ هزار فرصت شغلی ثبت شده است”.

مرتضوی، بهمن ماه سال گذشته نیز با جعل آمار، میزان اشتغال ایجاد شده در سال نخست ریاست جمهوری ابراهیم رئیسی را یک میلیون اعلام کرده بود. در حالی که همان زمان آمارهای حوزه اشتغال مرکز آمار جمهوری اسلامی نشان می داد که در فاصله تابستان سال ۱۴۰۰ تا تابستان سال ۱۴۰۱، اشتغال زایی به میزان ۳۷۳ هزار و ۷۳۴ نفر بوده است.

این دروغ بافی وزیر کار کابینه رئیسی آنچنان ناباورانه و مشمئز کننده بود که قبل از هر چیز، ایلنا، خبرگزاری حکومتی جمهوری اسلامی در واکنش به آن نوشت: “ارائه آمار نزدیک به ۲ میلیون نفری ایجاد اشتغال در کشور در حالی مطرح می شود که کارشناسان پیش بینی می کردند در خوشبینانه ترین حالت، اشتغال به نقطه ای خواهد رسید که ظرفیت های اشتغال خالی شده از قبل را تا حدی پر کند”.

علاوه بر ایلنا، پاره ای از رسانه های داخلی دیگر نیز اعلام کردند نه فقط کارشناسان و آشنایان به حوزه روابط کار و امور اجتماعی چنین امری را در “میدان عمل” حس نمی کنند، بلکه کارگران و میلیون ها بیکار نیز ادعای اشتغال زایی منتشر شده توسط وزیر کار را در میدان عمل و در زندگی روزمره خود لمس نکرده و نمی کنند. توده های مردم ایران نه تنها افزایش اشتغالزایی را لمس نمی کنند بلکه با گسترش تعطیلی و ورشکستگی بسیاری از مراکز تولیدی و خدماتی، نظیر کارخانه دارو سازی الحاوی که هفته پیش تعطیل شد، مدام شاهد تعدیل نیروی کار، اخراج و افزایش نرخ بیکاری نیز هستند.

از میان واکنش های رسانه های داخلی به این ادعای مضحک صولت مرتضوی، روزنامه هم میهن نیز طی گزارشی به راستی آزمایی ادعای وزیر اقتصاد پرداخته و در این باره نوشته است، مرجع رسیدگی به این ادعا، گزارش های فصلی از فعالیت و بیکاری است که مرکز آمار می دهد و نه “گزارش های اداری بی پایه و صوری و ساختگی” یک مقام دولتی. به غیر از روزنامه ها و خبرگزاری های داخلی، تعدادی از کارشناسان اقتصادی از جمله هادی حق شناس نیز با توجه به گزارش مرکز آمار مبنی بر کاهش نرخ مشارکت، یادآور شده است: ” وقتی نرخ مشارکت در کشور کاهشی بوده است، نرخ بیکاری تنها به قیمت خروج بخشی از جامعه از جرگه نیروی آماده به کار کاهش می یابد”. در واقع با کاهش نرخ مشارکت در کشور که توسط مرکز آمار ارائه شده است، افزایش دو میلیون فرصت شغلی یک دروغ بزرگ است. بویژه در کشوری که طبق ضوابط کاری آن، حتی اگر افرادی به میزان یک ساعت در هفته کار کرده باشند، از جرگه بیکاران خارج شده و در صف دارندگان شغل و کار سرشماری می شوند.

جدای از دلایل بالا در رد ادعای جعلی وزیر کار، باید به این نکته هم توجه  داشت، که برای دستیابی به آمار دقیق و روشن بیکاری، ابتدا ضروری است که میزان اشتغال خالص را محاسبه کرد و تا زمانی که مقدار “شعل از دست رفته در جامعه طی همان بازه زمانی” از اشتغال مورد ادعا کسر نشود، این آمار نمی تواند قابل توجه باشد.

در جمهوری اسلامی عموما مرکز آمار مرجع آماردهی در مورد نرخ مشارکت، افزایش یا کاهش میزان بیکاری و دیگر مسائل مربوط به حوزه کار و امور اجتماعی است. اگرچه داده های مرکز آمار که خود نیز یک نهاد حکومتی است چندان معتبر نیست، با این همه نسبت به ادعاهای کارگزاران دولتی تا حدودی قابل استنادتر است.

مرکز آمار جمهوری اسلامی در فروردین ماه سال جاری، نتایج طرح آمارگیری نیروی کار را تا زمستان ۱۴۰۱ منتشر کرد. مرکز آمار، نرخ بیکاری را در بازه زمانی فوق، ۷/ ۹ در صد اعلام کرد که نسبت به آمار مشابه سال قبل ۳/ ۰ درصد افزایش داشته است. در حالی که بنگاه های تبلیغاتی طرفدار کابینه رئیسی از جمله خبرگزاری فارس – وابسته به سپاه پاسداران- نرخ بیکاری را ۳/ ۸ اعلام کرده و آنگاه با کمال بی شرمی مدعی شده است که در طول تاریخ جمهوری اسلامی نرخ بیکاری تا این حد پایین نبوده است. رقمی که با “نرخ مشارکت اقتصادی پایین، در تضاد بوده و عملا کاهش نرخ بیکاری به میزان ۳/ ۸ درصد را زیر سوال می برَد.

طبق آخرین  گزارش مرکز آمار، ۵/ ۴۰ درصد جمعیت ۱۵ ساله و بیشتر، معادل ۲۳ میلیون و ۴۳۶ هزار نفر از نظر اقتصادی فعال بوده اند که از میان این تعداد حدود ۲ میلیون ۳۰۰ هزار نفر بیکار بودند. بدین ترتیب تعداد واقعی شاغلان در این بازه زمانی کمی بیش از ۲۱ میلیون نفر بوده اند. همچنین حدود ۱۰ درصد از این تعداد، دارای شغل ناقص هستند که در گزارش مرکز آمار معلوم نیست این افراد  که بیش از ۲ میلیون نفر هستند، به طور متوسط چند ساعت در هفته کار می کنند. گزارش مرکز آمار حکومتی به خوبی نشان می دهد که به طور واقعی ده ها میلیون بیکار در کشور وجود دارد. کافی است به این نکته هم توجه کنیم که از مجموع جمعیت حدود ۶۳ میلیونی بالای ۱۵ سال، تنها ۲۱ میلیون نفر به طور واقعی شاغل هستند و دست کم ۲ میلیون نفر از همین شاغلان نیز به دلیل نبود کار به صورت پاره وقت کار می کنند.

نمونه دیگر کاهش شدید نیروی کار شاغل در بخش کشاورزی است.  طبق آمار رسمی در سال ۱۴۰۰ میزان شاغلان بخش کشاورزی از مجموع شاغلان، بیش از ۱۷ درصد و معادل ۴ میلیون و ۱۳۴ هزار نفر بود که در سال ۱۴۰۱ به ۱۳ درصد یعنی ۳ میلیون و ۴۶ هزار نفر کاهش یافت.

البته ادعای تبلیغاتی وزاری کابینه رئیسی و دیگر کارگزاران حکومتی فقط به دروغ بافی در مورد ایجاد ۲ میلیون فرصت شغلی در دو سال گذشته خلاصه نمی شود. ادعای کاهش رشد نقدینگی نیز یکی دیگر از شعبده بازی های رئیس کابینه برگزیده خامنه ای است.

ابراهیم رئیسی، روز دوشنبه ۳۰ مرداد در دیدار با اعضای جامعه مدرسین حوزه علمیه قم با تاکید بر کاهش رشد نقدینگی گفت: در زمان تحویل دولت، “آمار رشد نقدینگی ۴۲ درصد بود که اکنون بانک مرکزی این آمار را ۲۵ درصد اعلام کرده است. طرح این ادعای رئیسی در حالی است که بانک مرکزی ایران طی ماه های گذشته انتشار بسیاری از آمارهای اقتصادی را متوقف کرده و در مورد نقدینگی نیز صرفا گزارش داده که میزان نقدینگی در خرداد امسال نسبت به خرداد پارسال ۲۹ درصد رشد داشته است. براستی چرا رئیسی و دیگر اعضای کابینه او در این بازه زمانی تا این حد به جعل چنین آمارهایی متوسل شده اند.

دو سال پیش وقتی ابراهیم رئیسی بر صندلی ریاست جمهوری نظام تکیه زد، در ارتباط با بهبود اوضاع اقتصادی کشور و نجات جمهوری اسلامی از منجلاب اضمحلال و فروپاشی، وعده های بسیاری داد. کاهش تورم، ساخت یک میلیون مسکن در سال، کاهش رشد سرسام آور نقدینگی، تعدیل بحران مزمن رکود – تورمی، رسیدگی به وضعیت معیشتی مردم و ایجاد یک میلیون شغل در سال فقط بخش کوچکی از وعده های  توخالی و تبلیغاتی رئیسی در روزهای شروع به کار بود. اکنون با گذشت دو سال، از آنجایی که تمام وعده های او توخالی از آب درآمده اند و شرایط معیشتی مردم و همچنین اوضاع بحرانی رژیم نیز از جمیع جهات بدتر از قبل شده است، دستگاه تبلیغاتی کابینه رئیسی و به طور اخص تیم اقتصادی او با توسل به دروغ های شرم آور گوبلزی مدعی اند که اغلب وعده های دولت از جمله کاهش نقدینگی و ایجاد یک میلیون شغل در هر سال محقق شده اند.

سال هاست که توده های مردم ایران می دانند دروغ بافی و لاف زنی های بی شرمانه مقامات حکومتی، بخش لایتجزائی از ماهیت هیأت حاکمه ایران است که خامنه ای در راس آن قرار دارد.  اگر تا پیش از روی کار آمدن ابراهیم رئیسی، احمدی نژاد و دار و دسته اش در مقام دروغ بافی و دادن وعده های تو خالی، گوی سبقت را از پیشکسوتان خود ربوده بودند، اکنون رئیسی و اعضای کابینه او از هر جهت نسبت به پیشگامان عرصه های دروغ و ریا و تبهکاری از دیگران پیشی گرفته اند.

لذا، برای پی بردن به ادعای کذب وزیر کابینه رئیسی نیاز چندانی به دانش علم اقتصاد و بالا و پایین کردن آمارهای بلند و بالای بیکاری در کشور نیست. کارگران و عموم توده های مردم ایران که بحران رکود – تورمی و سرعت افزایش بیکاری را دست کم در همین دوران دو ساله کابینه رئیسی تجربه کرده اند، کمترین نیازی به ارائه آمار و ارقام کسل کننده اقتصادی ندارند تا متوجه عمق بیکاری و گسترش روزافزون آن در کشور باشند. آنان با تکیه بر تجارب کاری و اوضاع معیشتی خود به خوبی می دانند اشتغال و اشتغال زایی، با رشد، توسعه و بهبود اقتصادی کشور همراه است. آنان به خوبی می دانند بدون اینکه زمینه های رشد، بهبود و توسعه در چرخه اقتصاد کشور صورت گرفته باشد، بدون اینکه کارگران و عموم توده های زحمتکش ایران این رشد اقتصادی را در قدرت خرید و زندگی روزانه خود لمس کرده باشند، بدون اینکه کمترین رونقی بر سفره آنان مشاهد گردد، هرگونه سخن گفتن از افزایش اشتغالزایی دروغی بیش نیست. دروغی که اگر ناشی از  بی اطلاعی راویان آن نباشد، مطمئنن ریشه در شارلاتانیزم و تبهکاری آنان دارد. در واقع افرادی نظیر وزیر کار جمهوری اسلامی که حقیقت افزایش بیکاری را می دانند، اما صرفا از منظر چاپلوسی و برای رضای  خاطر حاکمیت و کتمان ابعاد ورشکستگی دولت اینگونه دروغ بافی ها را تکرار می کنند، در زمره تبهکارانند.

توده های مردم ایران به تجربه دریافته اند در کشوری که بحران رکود- تورمی مزمن تمام تار و پود نظم موجود را فرا گرفته است، در کشوری که به دلیل تعمیق بحران رکود – تورمی موجود هر ساله از میزان سرمایه ثابت مراکز تولیدی کاسته می شود، درکشوری با اقتصادی بحران زده که بیش از نیمی از کارخانه ها و مراکز تولیدی آن با ۳۰ درصد ظرفیت کامل تولیدی خود فعالیت می کنند، هیچ نیازی به ادعاهای وزیر کار جمهوری اسلامی نیست که بخواهد  با ارائه آمارهای جعلی و دروغین، ورشکستگی دولت را کتمان و به کارگران و انبوه جوانان بیکار جویای کارِ بباوراند که در دو سال گذشته ۲ میلیون فرصت شغلی ایجاد شده است. کارگران و انبوه بیکاران و توده های مردم ایران به طور روزانه و تجربه  زندگی در جمهوری اسلامی، بیکاری – این بلای خانمانسور نظام سرمایه داری را – با پوست و گوشت و استخوان خود لمس کرده و می کنند. آنان به خوبی می دانند تنها با سرنگونی جمهوری اسلامی و استقرار حاکمیت شورایی کارگران و زحمتکشان می توانند از معضل فقر و فلاکت و بیکاری، و آمارسازی های تبهکارانه حامیان نظم موجود رهایی یابند.

 

متن کامل نشریه کار شماره ۱۰۳۴  در فرمت پی دی اف:

از سندیکای مبارز کارگران شرکت واحد و فعالان آن دفاع و حمایت کنیم

بیش از ۱۵ ماه از بازداشت و حبس مجدد رضا شهابی و حسن سعیدی دو عضو برجسته سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوس‌رانی تهران و حومه و ۱۱ ماه از بازداشت داود رضوی عضو دیگر این سندیکا می‌گذرد. سندیکای کارگران شرکت واحد و فعالان آن طی دو سال اخیر تحت شدیدترین فشارهای پلیسی و تهدیدات امنیتی قرار داشته و از همه سو در محاصره دستگاه سرکوب و سازمان اطلاعات رژیم بوده‌اند. ارتجاع حاکم برای تعطیل کامل فعالیت‌های سندیکا و قلع‌وقمع و برچیدن آن به هر وسیله‌ای چنگ زده و در این راه از هیچ اقدام جنایت‌کارانه‌ای نیز فروگذار نبوده است.

رضا شهابی در بیست و دوم و حسن سعیدی بیست و هشتم اردیبهشت سال ۱۴۰۱ بازداشت و به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل شدند. این دو کارگر و فعال سندیکایی که با یک برنامه از پیش طراحی‌شده و سناریوی قلابی وزارت اطلاعات رژیم بازداشت شدند، از همان لحظات اولیه دستگیری برای اقرار و اعترافات اجباری، زیر بازجویی‌های مکرر و طولانی و شکنجه‌های جسمی و روانی قرار گرفتند. چند ماه بعد داود رضوی نیز در ۵ مهر ۱۴۰۱ بازداشت و به همین بند و زندان منتقل شد. ارتجاع حاکم و دستگاه اطلاعاتی و سرکوب آن در طی این دوره نه‌فقط بدترین شرایط را در زندان براین کارگران تحمیل نمودند و از مرخصی و معالجه این کارگران که به بیماری‌های مختلفی مبتلا شده‌اند ممانعت به عمل‌آورده‌اند، بلکه برای شکستن و تسلیم آن‌ها، خانواده‌ها را نیز به اشکال مختلف مورد آزار و تهدید قرار داده و به قطع ملاقات حضوری و کابینی، بی‌خبری از وضعیت زندانیان و حتی قطع تماس‌های تلفنی متوسل شده‌اند. رضا شهابی و حسن سعیدی در اعتراض به بازداشت خویش ، شرایط زندان، اتهامات بی‌پایه و افتراهای دستگاه اطلاعاتی و امنیتی  به اعتصاب غذای چند ده‌روزه روی آوردند. رضا شهابی که در اثر ضرب و شتم مزدوران سرکوبگر رژیم در حین بازداشت قبلی در خرداد ۸۹  و نیز در دوران حبس ۶ ساله خسارت‌های جسمی زیادی متحمل شده و از ناحیه گردن و مهره‌های کمر آسیب جدی دیده و مجبور به عمل جراحی شد، در دوره بازداشت ۱۵ ماهه اخیر نیز از هرگونه امکان معالجه محروم بوده است. درد شدید در ناحیه کمر و گردن، مدت هاست رضا شهابی را آزار می دهد. به‌طوری‌که دست چپ و انگشتانش دچار بی‌حسی می‌شود.  بیماری‌های رضا شهابی در این دوره بسی تشدید شده و سلامتی او آشکارا و به‌طورجدی به خطر افتاده و نیاز به عمل  فوری جراحی دارد. باوجوداینکه بر اساس دستور پزشک معالجش آذرماه سال گذشته بایستی مورد عمل جراحی قرار می‌گرفت اما به دلیل ندادن مرخصی پزشکی، عمل جراحی این کارگر زندانی به عقب‌افتاده است. مطابق اطلاعیه سندیکا مورخ اول شهریور، پرونده پزشکی رضا شهابی مجدداً به‌ کمیسیون پزشکی ارجاع شده و پزشک معالج تأکید داشته که عمل جراحی می‌بایستی سال گذشته انجام می‌شده و مجدداً تأکید نموده رضا شهابی حتماً نیاز به عمل جراحی دارد. باوجوداین، تا این لحظه از دادن مرخصی پزشکی به رضا شهابی طفره رفته‌اند.

رضا شهابی دوباره به ۶ سال حبس محکوم‌شده است. حسن سعیدی نیز تحت شکنجه و فشارهای مشابه قرارگرفته او  نیز به ۶ سال حبس محکوم‌شده است. داود رضوی نیز تقریباً وضعیت مشابهی دارد و با توجه به بازجوئی‌های مکرر و فرسایشی و شکنجه‌های جسمی و روانی، نگه‌داری طولانی‌مدت در انفرادی با چراغ روشن شبانه‌روزی، به بیماری گوارشی و خون‌ریزی معده، بیماری استخوان و بیماری‌های چشمی مبتلا شده است.

در پروژه سناریوسازی وزارت اطلاعات علاوه بر رضا شهابی و حسن سعیدی، آنیشا اسداللهی فعال کارگری و مترجم سندیکای کارگران شرکت واحد، کیوان مهتدی فعال کارگری و عضو کانون نویسندگان ایران نیز حضور دارند که به ترتیب ۵ سال و ۶ سال حبس گرفته‌اند. افزون براین، ۶ معلم آگاه و مبارز، جعفر ابراهیمی، رسول بداقی،  اسکندر لطفی، شعبان محمدی،مسعود نیک‌خواه و محمد حبیبی- که از زندان آزادشده است- همگی از فعالان تشکل‌های مستقل معلمان یا عضو شورای هماهنگی فرهنگیان کشور و اجزاء سناریوی قلابی دستگاه اطلاعاتی و امنیتی رژیم هستند که یا در زندان‌اند و یا تحت پیگرد و محاکمه در بی دادگاه .

همراه با این تعرض آشکار ارتجاع حاکم علیه سندیکای کارگران شرکت واحد و فعالان آن که اساساً برای جلوگیری از فعالیت متشکل سندیکا و قلع‌وقمع نهایی این تشکل مستقل کارگری در رأس استراتژی وزارت اطلاعات قرار گرفت، مدیریت شرکت واحد نیز در غیاب فعالیت گسترده و میدانی این فعالان و سندیکایی که در این تعرضات آسیب‌هایی به آن واردشده بود، فرصت را مغتنم شمرده و یورش‌هایی را علیه رانندگان شرکت واحد سازمان داد. ازجمله این یورش‌ها می‌توان به کاهش ساعات اضافه کاری اشاره کرد. به رغم اینکه کارگران از شدت فقر و فشارهای اقتصادی ناگزیر به اضافه کاری هستند، مدیریت شرکت، هفت ساعت از ساعات اضافه‌کاری  کارگران تعمیرگاه و کارکنان در بخش اداری کاسته است . ازموارد  دیگر تعرضات مدیریت می توان به قطع سهمیه شیر و کیک پرسنل، واگذاری غیرقانونی اماکن شرکت واحد به شرکت‌های خصوصی، تعطیلی فروشگاه تعاونی مصرف با قدمت بیش از ۵۰ سال ، تصرف غیرقانونی اموال سهامداران، هدر دادن شدید منابع مالی و واریز مبالغ هنگفتی به جیب شرکت‌های خصوصی در قالب پروژه‌های بازسازی و یارانه خطوط و امثال این‌ها اشاره کرد.

بیش از ۱۲۰ نفر از کارگران عضو تعاونی مسکن کارکنان شرکت واحد برای دریافت مسکن درسالهای ۸۹- ۹۰ ثبت‌نام نموده و مبالغ تعیین‌شده را مطابق قرارداد پرداخت نمودند. این تعاونی قرار بوده سال ۹۲ خانه‌های آماده را تحویل اعضا بدهد. اما هیئت‌مدیره تعاونی مسکن با سوءاستفاده از وجوه دریافتی، درخواست پول بیشتری خارج از قرارداد داشت که رانندگان به این کلاه‌برداری تن ندادند. در ادامه، هیئت‌مدیره تعاونی مسکن با زیر پا گذاشتن قرارداد، واحدهایی را که بنام رانندگان عضو ثبت‌شده بود، با دریافت پول بیشتر به افراد خارج از شرکت واحد واگذار نموده است.

نمونه دیگر تعرض و تلاش مذبوحانه مدیریت شرکت علیه کارگران شرکت واحد، علم کردن شورای اسلامی است. سال‌های قبل‌تر رانندگان آگاه و سندیکای کارگران شرکت واحد توانسته بودند با آگاه گری، کوشش‌های مدیریت در این زمینه را خنثی سازند به‌نحوی‌که با تحریم گسترده، انتخابات دور قبل شورای اسلامی باطل اعلام شد. این بار اما مدیرعامل شرکت، کل ماجرای انتخابات شورای اسلامی را در اختیار ” شورای تأمین استان” گذاشته است. گرچه سندیکای کارگران شرکت واحد با صدور اطلاعیه این مداخله آشکار را افشا نموده، اما روشن است که این افشاگری همراه با مبارزات و فعالیت میدانی است که می‌تواند مؤثرتر و قرین موفقیت گردد.

سندیکای کارگران شرکت واحد و فعالان این سندیکا البته سعی کرده‌اند در حد امکان این روندها را افشا، کارگران را علیه آن بسیج کنند و اعتراضاتی را نیز در این زمینه‌ها سازمان دهند. برای نمونه در اعتصاب و تجمع دوشنبه ۳۰ مرداد رانندگان قراردادی شیفت صبح سامانه یک اتوبوس‌رانی که در اعتراض به عدم واریز حقوق کامل مردادماه در محوطه توقفگاه دست به تجمع زدند، سندیکا و برخی فعالان آن نیز  نقش کمکی داشتند. مبلغی بین ۳ تا ۵ میلیون از حقوق این رانندگان کسر شده بود. معاون بهره‌برداری سامانه یک با حضور درمیان کارگران وعده داد حقوق‌ها به‌طور کامل پرداخت خواهد شد. رانندگان هشدار دادند در صورت عدم پرداخت تمام و کمال حقوق، اعتراض و اعتصاب را از سر خواهند گرفت.البته چند روز بعد تعدادی از رانندگان احضار و تهدید به اخراج و اخذ تعهد شدند. بلافاصله سندیکای کارگران شرکت واحد این اقدامات تهدیدآمیز را به‌شدت محکوم نمود و از رانندگان دعوت نمود به این تعهدات غیرقانونی تن ندهند.

کانال تلگرامی سندیکای کارگران شرکت واحد اخیراً با راه‌اندازی ستونی تحت عنوان “پیام همکار” تمام معضلات و مشکلات ریزودرشت و خواست‌های صنفی کارگران شرکت واحد را از نزدیک دنبال می‌کند و ضمن ارائه رهنمودها و راه‌کارهای لازم، کارگران همه بخش‌های شرکت واحد را به اتحاد و همگرایی تشویق و سعی می‌کند با استفاده از این شیوه نیز حضور سندیکا درمیان کارگران و مداخله فعال آن را در تمام اموری که به کارگران شرکت مربوط می‌شود تقویت نماید. افزون براین، شخص رضا شهابی به‌عنوان عضو برجسته سندیکای کارگران شرکت واحد، حتی از درون بند و زندان چه در موضع‌گیری‌ها و بیانیه‌های فردی، چه مشترک با دیگر مبارزان و فعالان کارگری، سعی نموده است همدوش کارگران شرکت واحد در کنار آن‌ها و پیشاپیش آن‌ها تا حد ممکن تأثیرگذار باشد و تأثیرگذار نیز بوده است.

این تلاش‌ها و تحرکاتی ازاین‌دست نشان‌دهنده آن است که ارتجاع حاکم علی‌رغم تمام سرکوبگری‌ها و ددمنشی‌هایش نتوانسته هدف شوم خود را جامه عمل پوشد ، سندیکای کارگران شرکت واحد را برچیند یا جلوی تمام فعالیت‌های آن را سد کند.

علی‌رغم این موضوع اما باید اعتراف کرد در شرایط فعلی که جامعه آبستن تحول است این حد از فعالیت و تحرک کافی و یا پاسخگو نیست. خصوصاً اینکه تعرض و تهاجم ارتجاع بسیار شدید و گسترده است و ایستادگی و مقابله وسیع و گسترده را می‌طلبد.همه کارگران شرکت واحد نیک می‌دانند که سرکوب شدید و بی‌رحمانه سندیکا و اقدامات انتقام‌جویانه علیه فعالان آن، این بار به‌طور عمده از اول ماه مه آغاز شد. سال گذشته، در آستان اول ماه مه ده‌ها تن از اعضا و فعالان این سندیکا احضار و بسیاری دیگر از طریق تلفن مورد تهدید واقع شدند. روز دهم اردیبهشت به منزل حسن سعیدی یورش بردند و چون در خانه نبود روز بعد احضارش کردند. به‌رغم سرکوب و بازداشت شمار زیادی از کارگران و فعالان کارگری، در روز اول ماه مه برای نخستین بار میان معلمان و کارگران یک اتحاد عمل میدانی شکل گرفت که تأثیرات مهمی بر اتحاد کارگران و زحمتکشان در عرصه تمام جامعه برجای گذاشت و رژیم ارتجاعی حاکم را به‌شدت عصبانی کرد.

دو هفته بعد، اعتصاب بزرگی در شرکت واحد بر پاشد. بعد از اعتصاب و تجمع باشکوه رانندگان شرکت واحد در روزهای ۲۶ و ۲۷ اردیبهشت که تمام حمل‌ونقل مسافر اتوبوس‌های شهری را به تعطیلی کشاند و اختلال جدی و فلج‌کننده ترافیکی در شهر تهران ایجاد نمود، وحشت رژیم از تحرکات و اعتصابات کارگری و سندیکای کارگران شرکت واحد بیش‌ازپیش تشدید شد. تمام ترفندهای حکومتی برای شکستن اعتصاب ناکام ماند. اعتصاب یکپارچه کارگران شر کت واحد برای افزایش دستمزد تا پیروزی ادامه یافت.

این رخدادها آن‌هم بر متن شرایط حساس و متحول جامعه که می‌توانست شهر تهران را به انفجاری بزرگ بکشاند، رژیم را به وحشت انداخت. ارتجاع حاکم و مدیریت شرکت واحد اگرچه در برابر کارگران مجبور به عقب‌نشینی شدند و خواست کارگران برای افزایش دستمزد را پذیرفتند اما بلافاصله به بازداشت و حبس کارگران متوسل شدند . ۱۵  تن از کارگران و فعالان سندیکا در همان روزهای ۲۶ و ۲۷ اردیبهشت بازداشت شدند. سندیکای شرکت واحد مورد یورش همه‌جانبه قرار گرفت.رضا شهابی ۲۲ اردیبهشت، حسن سعیدی ۲۸ اردیبهشت و داود رضوی کمی بعدتر بازداشت و زندانی شدند.

افزون بر کارگران و فعالان کارگری، صدها تن از معلمان نیز احضار و مورد تهدید قرار گرفتند و ده‌ها تن دیگر بازداشت و زندانی شدند. ارتجاع حاکم تهاجم حساب‌شده و شدیدی را علیه دو تشکل مستقل سازمانده اعتصاب و اعتراض آغاز کرد که تا به امروز ادامه یافته است. پرونده‌سازی‌ها و فشارهای امنیتی و قضایی را گسترش داد و به سناریوی قلابی و نخ‌نما متوسل شد. تمام تلاشش این بود که از اعتصابات و اعتراضات متشکل در این دو بخش و تسری آن به سایر مراکز جلوگیری کند. ارتجاع هار حاکم به تجربه دریافته بود که قادر به جلوگیری از اعتراض و اعتصاب متشکل نیست مگر آنکه تشکل‌های سازمانده را تار و مار کند و یا از طریق بازداشت و حبس فعالان برجسته و اثرگذار این تشکل‌ها به هدف خود برسد. تصورش این بوده که با زدن سر تشکل‌ها، خود تشکل و فعالیت و مبارزه متشکل آن‌ها را نیز از کار خواهد انداخت.

گرچه ارتجاع حاکم نتوانسته به اهداف شوم خود جامه عمل پوشد، اما باید در برابر این توطئه و تلاش‌های شوم و مذبوحانه رژیم هوشیار بود و آن را خنثی کرد. نباید به ارتجاع حاکم چنین اجازه‌ای داد که به این تعرضات ادامه دهد و هر زمان اراده کرد، هر فعال کارگری و سندیکایی را بازداشت و زندانی کند. برای آزادی رضا شهابی و سایر فعالان سندیکایی و کارگری و فعالان تشکل‌های مستقل معلمان باید بیش از این تلاش کرد. مقدم بر هر چیز کارگران شرکت واحد نباید در برابر تهاجم به سندیکای خود و فعالان این سندیکا سکوت کنند. خود سندیکا و فعالان آن می‌توانند و باید با سازمان‌دهی فعالیت‌های میدانی و بسیج کارگران شرکت واحد، ضمن دفاع از خواست کارگران، در برابر این تهاجمات محکم‌‌تر بایستند و خواهان آزادی بی‌درنگ کارگران زندانی شوند. این درست است که ارتجاع حاکم و دستگاه اطلاعاتی آن موانع متعددی را بر سر راه فعالیت سندیکا و فعالان آن قرار داده است، اما سندیکا می‌تواند دامنه فعالیت‌های بین‌المللی خود را گسترش دهد و در جلب حمایت افکار عمومی جهان به‌ویژه کارگران و اتحادیه‌های کارگری گام‌های بزرگ‌تری بردارد. در مقابل اقدامات و نقشه‌های ضد کارگری و سرکوب گرانه ارتجاع حاکم و وزارت اطلاعات آن باید ایستاد و با آن مقابله کرد. کمونیست‌ها و نیروهای چپ انقلابی نیز به هر نحوی که می‌توانند باید از سندیکای مبارز کارگران شرکت واحد و تشکل مستقل و سراسری معلمان دفاع و حمایت کنند و خواهان آزادی  کارگران و معلمان زندانی و سایر زندانیان سیاسی شوند. نباید سندیکای مبارز کارگران شرکت واحد و کارگران و فعالان سندیکایی زندانی را تنها گذاشت.

متن کامل نشریه کار شماره ۱۰۳۴  در فرمت پی دی اف:

جنایات بی انتهای جمهوری اسلامی در دهه ۶۰ فراموش شدنی نیست

ببین هنوز ازاین قتلگاه میخوانم

صدای خسته من رنگ دیگری دارد

صدای خسته من سرخ وتند وتوفانی است

صدای خسته من آن عقاب را ماند

که روی قلعه شبگیر بال می کوبد

ونیزه های تفته فریادش

روی مدار آتیه وانقلاب می چرخد

سعید سلطانپور

جمهوری اسلامی در دهه شصت جنایات وحشتناکی آفرید. وحشی‌گری حکومت اسلامی را در نهایت خود به نمایش گذاشت. ده‌ها هزار تن از مبارزان و مخالفان را زیر بیرحمانه‌ترین شکنجه‌های قرون وسطائی به بند کشید. هزاران زندانی سیاسی را در نیمه اول این دهه اعدام کرد و در سال ۶۷ یک قتل عام بزرگ به راه انداخت و طی چند روز هزاران زندانی را که پیش از این به حبس محکوم شده بودند یا دوران محکومیت‌شان به پایان رسیده بود، کشتار کرد. گزارش‌های مفصلی از این فجایع بیرحمانه تا کنون انتشار یافته و نشریه کار نیز در گذشته به دفعات آن را مورد بحث قرار داده است.

تحریریه نشریه کار برای این شماره نشریه کار از تعدادی از رفقای زندانی دهه شصت در خواست کرد به دو سوال زیر پاسخ دهند:

۱-  تجربه شخصی خود را از زندان‌های دهه شصت ( چگونگی بازجوئی‌ها، شرایط زندان، مقاومت زندانیان، خانواده‌ها…) توضیح دهید.

۲- از نظر شما تفاوت شرایط زندان‌های کنونی با آن ایام چه هست و کدام تجارب و درس‌های آن دوران، در شرایط  امروز ایران کاربرد دارند و می‌توانند به پیشبرد مبارزه  یار رسانند؟

در زیر پاسخ این رفقا را می‌خوانید.

 

رضا پورکریمی

از لحظه  بازداشت در یکی از روزهای مهرماه سال ۱۳۶۰  تا  لحظه آزادی از زندان در خرداد سال ۱۳۷۰ هرگز به ذهنم خطور نکرد که نسبت به مصائب و روزهای از دست رفته عمر و  جوانی،  خودم را  مقصر بدانم یا سرزنش کنم . آنچه که برایم با ارزش  بود این  مهم بود که  بتوانم به  شایستگی از رنج ها گذر کرده باشم و در روزهای سخت از پس دشواری ها بربیایم . من یکی از معدود افرادی  بودم که بدون وابستگی تشکیلاتی به سازمان مورد علاقه ام  در حالی که که دوران سربازی را در نیروی هوایی بجنود  سپری می کردم توسط گروه ضربت سیاسی ارتش،  صرفا به دلیل داشتن چند نشریه و کتاب  بازداشت شدم.  در دادگاه ارتش خراسان واقع در مشهد محاکمه و ابتدا  به اعدام و سپس با یک درجه تخفیف محکوم به حبس ابد شدم. بنابر تفسیر دادستانی ارتش مداخله و مشارکت نیروهای نظامی و ارتشی در سیاست با مجازات سخت گیرانه و مضاعفی روبرو می شد. از این رو قضات دادگاه برای من که به  بازداشتم اعتراض داشتم و حق خواندن و مطلع شدن را حق طبیعی هر انسان می دانستم تقاضای حکم اعدام کردند. آنها مرا مرتد ، مفسد فی الارض و به اصطلاح خودشان  ترويج دهنده افكار ضاله کمونیستی دانستند تا به سادگی بتوانند با تعبير فقاهتی و اسلامی جانم را بگیرند. دستگاه قضایی تبهکاران و سارقین انقلاب در  آن روزها فقط به وحشت آفرینی در جامعه و تشويش در روح و جان مخالفین  محبوس در زندانها  فکر می کرد.  یکی از انگیزه های مهم  دستگاه قضایی برای صدور بی شمار  احکام اعدام و حبس های طولانی مدت رساندن این پیام به جامعه بود که هیچ گونه ضدیتی  با حکومت قابل تحمل نیست و  سزای مخالفان چنین عقوبتی است. از سوی دیگر دستگاه قضایی جنایتکار این دور نگری را هم در سر داشت که در زندان، زندانیان را به خیال خود وانگذارد و با سلب ازادی فردی و رفتار غیر انسانی و  شکنجه،  توانایی تحمل حبس برای زندانیان را غیر ممکن سازد. ترفندی که بی تاثیر نبود و دسته ای از زندانیان را  به این چاره واداشت که برای رهایی خود از دوزخ به پستی و دنائت تن دهند. کاربدستان رژیم در زندانها این دسته از زندانیان را تواب نامیدند و انها را برعلیه زندانیان مقاوم سازماندهی کردند. نمایندگان دادستانی در زندانها  صرفا به این راضی نبودند که زندانی ابراز ندامت کند بلکه توقع داشتند که زندانی نادم در عمل با گزارش نویسی از وضعیت زندانیان، مشارکت در تفتیش و تبلیغ برای رژیم ثابت کند که بطور واقعی یک تواب است و روی به حکومت آورد. رژیم از این دسته از زندانیان بعنوان ابزاری برای سرکوب در زندان و برعلیه زندانیان مقاوم استفاده می کرد .

در فاصله سالهای ۶۰ تا ۶۳ در زندان وکیل آباد مشهد،  توابین با برگزاری مراسم  دعای کمیل و توسل به  انواع  روضه خوانی و ایجاد کلاسهای ارشادی (اجباری ) در دو نوبت صبح و عصر نبض زندان را در دست داشتند و زندان سیاسی وکیل اباد  را به یکی از شعبات  طلاب اسلامی  تبدیل کرده بودند. هر زمان که مخالفتی با پستی و رذالت توابین انجام می گرفت آن دسته از زندانیان را جدا سازی و به سلول های انفرادی و قرنطینه روانه می کردند. شاید بسیاری از زندانیان سیاسی  جان بدر برده از  زندان وکیل آباد مشهد با من موافق باشند که سیاه ترین و بدترین دوران زندان مشهد درفاصله  سال های ۶۱ تا ۶۳ بوده است. روزهایی که سروده احمد شاملو را تداعی  می کرد:  سال بد ، سال باد ، سال اشک ، سال شک ، سال روزهای دراز و استقامت های کم ، سالی که غرور گدایی می کرد.

وقتی که در بیرون از زندان ابلیس پیروز مست، سور عزای ما را به سفره نشست و مرتجعین آخرین  میخ  را بر تابوت آزادی و انقلاب کوبیدند ما زندانیان دریافتیم که روزهای سختی در انتظارمان است و می بایستی زیر پرچم مقاومت برای حفظ شرافت و کرامت انسانی متحد شویم .

ما انسانهایی بودیم  که می دانستیم  بدون مبارزه هیچ بهبودی در شرایط زیستی مان بدست نمی آید و برای بدست آوردن حق وحقوق یک زندانی سیاسی هیچ راهی جز مبارزه وجود ندارد. از این رو در اواخر سال ۶۳ تعدادی از زندانیان بند ۲ عمومی وکیل اباد  تصمیم به تحریم کلاس های اجباری فقاهتی گرفتند  و رو در روی نظمی که توسط دستگاه امنیتی و قضایی به واسطه کارچرخانی توابین در زندان  برقرار شده بود ایستادند. اگر چه  دست اندر کاران رژیم در زندانها ،  دشوارترین روزها را برای آن دسته از زندانیان نافرمان  مهیا ساختند اما این دسته  از زندانیان باور داشتند که خود را در حرف و عمل می آزمایند و مقاومت در زندان را تکثیر می کنند.  مبارزه زندانیان نافرمان  با مجازات روبرو شد. مسئولان زندان همراه با ضرب و شتم و شکنجه جسمی زندانیان تسلیم ناپذیر  را به سلول های انفرادی و قرنطینه انداختند ، جیره غدایی شان  را نصف کردند و هواخوری و دفعات ملاقات را کاهش دادند.

محدودیت ملاقات برای امثال من که خانواده هایمان از فرسنگ ها کیلومتر دورتر از استان خراسان به ملاقاتمان می آمدند چندان تفاوتی نمی کرد. در واقع تعدادی از زندانیان مانند من علاوه بر تحمل زندان از رنج تبعید هم برخوردار بودند .

مشارکت من در جمعی که به مخالفت با برگزاری کلاسهای ایدئولوژیکی برخاسته بودند باعث شد که پرونده جدیدی برای من تشکیل شود و مجددا در دادسرای ارتش لشکر ۷۷ با اتهام ایجاد تشکیلات در  زندان  تحت بازجویی قرار گیرم. سرانجام پس از خاتمه بازجویی ها در دادسرای ارتش  به زندان جمشیدیه (دژبان مرکز) تهران منتقلم کردند. مدت ۱۶ ماه  از دوران زندان من در سلول های انفرادی جمشیدیه و ۲ ماه در سلول های انفرادی آسایشگاه زندان اوین گذشت.

سرانجام پس از ۱۸ ماه ، تصمیم به برگشت من به زندان وکیل آباد گرفته شد. در طول مسیر بازگشت به زندان وکیل اباد مشهد احساس خوبی داشتم، احساسی شبیه یک ورزشکار پیروز،  همچون  یک دونده پیروز  در دو ماراتن.

تحمل حبس در سلول های انفرادی و قرنطینه سخت هستند اما میزان رضایت زندانی از وضعیتش به او کمک می کند که در این نبرد نابرابر احساس پیروزی کند. سلول های  انفرادی  محل رویارویی انسان با خود است، یک جدال درونی بین انتخاب رذالت و شرافت.

آن که  که برای رهایی از شکنجه و دشواری دست به انتخاب رذالت می زند و آنچه می شود که بازجو می خواهد در واقع روح انسانی خود را کشته است و زنداني پشت کرده به باورها مشابه فردی می شود که مبتلا به یک درد لا علاج است و می بایستی در تمامی عمر این روح پر درد را تحمل کند.

اما انتخاب مقاومت و حفظ شرافت   اگر چه سخت و جانکاه ست اما غرور آفرين و مایه افتخار است . اگر هم زنده نمانی دیگران از نیکی ها و سرسختی هایت صحبت به میان خواهند اورد و به وقتش همچون رود جاری خواهی بود. مانند تمام هم بندی های مبارز من که در تابستان سال ۶۷ سر به دار شدند.

پس از اینکه  در پائیز سال ۶۵ مجددا به زندان وکیل اباد مشهد منتقل شدم ، در مسیر کریدوری که به سمت دادیاری زندان منتهى می شد، اتفاقی به یکی از زندانیان و هم بندی سابق  برخوردم  که او را برای تشريفات آزادی به دادسرا می بردند . او صمیمانه در آغوشم گرفت  و مبارزه و مقاومت ما زندانیانی  که از سال ۶۳ از بند عمومی جدا کرده بودند را ستود .. او برای من گفت  که ۶ ماه بعد از جدا سازی شما  و انتشار  اخباری  از مقاومت های تان ،  دیگر زندانیان ساکن بند ۲  تحت تاثیر قرار گرفتند  و آنها هم به  مخالفت  با برپایی کلاس های اجباری و نظم تحمیلی بپاخاستند.  او اضافه کرد که   هم اکنون کلاس های اجباری و بساط توابین در بند ۲ عمومی  جمع شده است.

از شنیدن این خبر نیروی ویژه ای گرفتم ، احساس عجیبی در من پدیدار شد که در سراسر عمرم مشابه آن احساس را تجربه نکردم.

از این جهت به قسمتی از خاطراتم پرداختم که هم توانسته باشم اندکی از فضای زندانها در دهه ۶۰ را تصویر کرده باشم  و هم به مخاطبان و فعالان کنونی در عرصه های سیاسی و اجتماعی اطلاعات و شناختی از میزان مبارزات و مطالبات زندانیان سیاسی در دهه ۶۰ داده باشم . زندانیان سیاسی در دهه ۶۰ مخالف جنگ ایران و عراق، مخالف حکومت مذهبی و تک صدایی و مخالف تبعیض جنسیتی و ملی بودند. آنها آزادیخواه و برابری طلب بودند . آنها مبارزین و فعالانی بودند که در سقوط دیکتاتوری حکومت شاه ، نقش پررنگی داشتند اما به دلیل رفتارهای فاشیستی  و  توحش حکومت در زندانها مجبور شدند تا مرز حفظ شرافت از بیان آرزوهای خود عقب نشینی کنند. زندانهای دهه ۶۰ را باید با زندانهای حکومت فرانکو در اسپانیا و مطابق با نوشته های آرتور کستلر در کتاب گفتگو با مرگ مقایسه کرد که زندانیان بطور غریزی،  و در ضدیت با  میل باطنی خود زندگی می کردند. با این حال هیچگاه زندانهای دهه ۶۰ از  مبارزه ، مقاومت ، فداکاری و از خودگذشتگی خالی  نبود.

مبارزین زنداني نیروی   شجاعت و پایداری خود  را از مردم در پشت دیوارها می گیرند . در دهه ۶۰ مردم متوهم و مرعوب بودند و ناقوس کریه جنگ با سوگواری کشته شدگان در جنگ مردم را به همراهی با حکومت می کشاند . اما امروز نه مردم متوهمند و نه حکومت قادر است با ترفند جنگ و پروپاگاندای شوینیستی و ناسیونالیستی مردم را با خود همراه سازد. دیگر دوران رکود سیاسی به پایان رسیده و دوران بیداری و عروج توده ها به دستیابی آزادی آغاز شده است . حرف از انقلاب است و حکومتی که در آن مردم بر سرنوشت خود حاکم  گردند.

تفاوت اصلی زندانهای  دهه ۶۰ با امروز را باید در شرایط اجتماعی جستجو کرد . در دهه ۶۰ سازمانهای سیاسی ، احزاب و تشکل های کارگری شکست سنگینی خورده بودند و ارتباطشان با مردم قطع شده بود . زندانیان سیاسی در دهه ۶۰ بدون یار و یاور بودند و تنها از طریق خانواده هایشان بود که با جامعه پیوند داشتند . اما امروز هر زنداني که به واسطه خانواده اش به رسانه ها معرفی می شود جامعه از ان حمایت می کند . ریز و درشت اخبار از زندان به بیرون منتقل می شود و مردم با آنها همدردی می کنند. هر زنداني که آزاد می شود یا سر به دار در آغوش جامعه قرار می گیرد و روحیه جمعی برای مبارزه با حاکمیت جنایت پیشه  را تقویت می کند. تا زمانی که جمهوری اسلامی برقرار است و دستگاه های پلیسی و امنیتی اش به شکار و تعقیب مبارزین جوان اقدام می کنند ، زندان و شکنجه وجود دارد و از این رو تجربیات زندانیان سیاسی در دهه ۶۰ و سالهای گذشته به کار جوانان مبارز می آید و به آنها کمک می کند که به هنگام بازجویی و فشار بازجویان چگونه مقاومت کنند.

نیست تردید ، زمستان گذرد، وز پی اش پیک بهار با هزاران گل سرخ بی گمان می آید.

رحمان درکشیده

پاسخ به سوال اول:

از آن‌جایی که من سال ۵۹ دستگیر شدم، شرایط بازجویی‌هایی بعد از سی خرداد سال ۶۰ را تجربه نکردم. بعد از سی خرداد سال ۶۰ شکنجه برای اعتراف‌گیری، پی‌بردن به اسرار تشکیلاتی و از این طریق دستگیری سایر مبارزان به یک روال عادی تبدیل شد. اما قبل از سی خرداد وضعیت متفاوت بود. بنابراین تجربه‌ی من از دوران بازجویی بسیار محدود است، اما در درون زندان از رفقایی که در سال‌های بعد دستگیر شده بودند، اطلاعات زیادی درباره‌ی نحوه‌ی بازجویی‌ها به دست آوردم.

یکی از روش‌های معمول شکنجه در هنگام بازجویی زدن کابل به کف پا بود، قپانی یکی دیگر از روش‌های معمول بود. دستان زندانی را از پشت (یکی از بالای شانه و دست دیگر از پایین کمر) به هم می‌بستند و آن‌گاه با طناب به میله‌ای آویزان می‌کردند به نحوی که زندانی مجبور می‌شد بر روی انگشتان پا بایستد. با این روش اگر زندانی در اثر خستگی می‌خواست کف پایش را به زمین برساند، دستانش به شکلی بسیار دردآور کشیده می‌شدند.

بازجویان کسانی را که می‌خواستند به‌اصطلاح تخلیه اطلاعاتی کنند با قپانی و کابل زدن به کف پا شکنجه می‌کردند. روزها در زیر شکنجه باید قپانی و کابل‌ها را تحمل می‌کردی. یکی از رفقایی که قپانی شده بود تعریف می‌کرد که به دلیل بی‌خوابی زمانی می‌رسید که دچار توهمات می‌شدی و در این حالت در واقع درد را هم دیگر حس نمی‌کردی. در این مواقع اگر نگهبانان متوجه می‌شدند، هنگام غذاخوردن می‌گذاشتند زندانی مثلا نیم ساعت بخوابد تا دوباره به حالت نرمال برگشته و درد را احساس کند. برای نمونه حسن جمالی از رفقای اقلیت که در سال ۶۴ دستگیر شده بود، چندین روز با قپانی و کابل شکنجه شد که بعد از چند روز در زیر شکنجه به خیل جان‌فشاندگان فدایی پیوست. انفرادی‌های طولانی مدت یکی دیگر از روش‌ها بود. وقتی رفیق علیرضا تشید از اعضای راه‌کارگر را سال ۶۴ به اتاق ما در سالن ۳ آموزشگاه اوین آوردند نزدیک به سه سال در انفرادی بود. در یک کلام در رابطه با بازجویی‌ها می‌توانم این را بگویم که دست بازجویان برای هر جنایتی و بدون هیچ محدودیتی باز بود.

یکی دیگر از تجارب مهم بازجویی‌ها، کلک زدن به زندانی برای اعتراف‌گیری بود و در این رابطه از روش‌های گوناگون استفاده می‌کردند که توضیح آن در این مختصر نمی‌گنجد. وقتی بازجو‌ها به اطلاعاتی ناقص یا درست دست می‌یافتند، سعی می‌کردند با “رودست زدن” به زندانی و گفتن این‌که رفیق‌ات، هم تشکیلاتی‌ات و غیره با ما همکاری کرده و این اطلاعات را داده، از اطلاعاتی که به هر شکلی بدست آورده بودند، برای شکستن و یا تخلیه اطلاعاتی دیگر دستگیرشدگان استفاده کنند. برای نمونه رفیق جان‌فشانده علیرضا صمدزاده که در سال ۶۲ در ضربه به محلات تهران سازمان (اقلیت) دستگیر شد. هنگام دستگیری مسئول وی نیز در ماشین بازجویان بود و بازجویان به او گفته بودند که از طرف سازمان آمده‌اند تا در مورد مسائلی با او گفت‌وگو کنند. حکایت کامل ماجرا بسیار طولانی است. علیرضا با دیدن مسئول خود و با توجه به این‌که قرار بود در مورد یک اتفاق با او از طرف رفقای سازمان صحبت شود، باور می‌کند که آن افراد از طرف سازمان آمده‌اند.

در رابطه با شرایط زندان در دهه‌ی ۶۰، یک موضوع بسیار مهم است و آن این‌که در زندان‌های جمهوری اسلامی شکنجه محدود به دوران بازجویی نبود. در تمام سال‌های زندان شکنجه به اشکال گوناگون وجود داشت. اما در کنار شکنجه و شرایط بسیار سخت زندان در آن سال‌ها که هدفی جز شکستن زندانیان نداشت، باید بر مقاومت زندانیان تاکید کرد. از مقاومت در زیر شکنجه تا مقاومت و مبارزه در بندها.

از مقاومت در تابوت‌ها در قزل‌حصار تا انفرادی‌های گوهردشت. به نظر من اهمیت این مقاومت را با توجه به شرایط آن سال‌ها باید تحلیل کرد. شرایطی که هیچ امکانی برای بازتاب شرایط زندان، شکنجه‌ها و مقاومت وجود نداشت. تنها امکان زندانیان ملاقات کابینی با خانواده بود که در آن سال‌ها در بهترین حالت دو هفته یک بار آن هم حدود ده دقیقه ملاقات داشتند. عموما هم از طریق گوشی صحبت‌های زندانی با خانواده از سوی زندانبان کنترل می‌شد. بی‌خبری از مبارزات و مقاومت زندانیان در آن سال‌های “داغ و درفش” به‌حدی بود که برای نمونه یک بار که سال‌ها پیش در فرانکفورت به مناسبت سالگرد کشتار زندانیان سیاسی یکی از سخنرانان بودم و از اعتصاب غذای بند ملی‌کش‌ها صحبت کردم، یکی از زنان زندانی سیاسی سابق که در رابطه با زندان نوشته‌های متعددی نیز دارد، هرگز در این مورد چیزی نشنیده بود.

مقاومت در زندان بویژه از سال‌ ۶۴ به بعد شکل تعرضی به خود گرفت و برای نمونه شاهد اعتصاب غذا، تحریم غذا، ورزش دسته‌جمعی و غیره بودیم. سال ۶۵ در بند ۳ “آموزشگاه” اوین، زندانیان در اعتراض به آوردن دو تواب به بند سیاسی یک ماه دست به تحریم غذا زدند تا زندانبان مجبور شد دو تواب را از بند برده و بچه‌هایی را که به انفرادی‌های آسایشگاه برده بود به بند بازگرداند. سال ۶۶ زندانیان ملی‌کش در بند ۴ بالا  (آن زمان این قسمت از زندان اوین که شامل ۴ بند دو طبقه و در مجموع ۸ بند همراه با بهداری زندان و بند ۲۰۹ بود، به بندهای قدیم یا ۳۲۵ معروف بود) با خواست آزادی بی‌قیدوشرط در فواصلی کوتاه ۳ بار دست به اعتصاب غذای ۵ روزه و ۷ روزه زدند که همه‌ی زندانیان از مجاهد تا اکثریت و توده‌ای تا زندانیان هوادار نیروهای چپ انقلابی در آن متحدا شرکت داشتند.

در مورد خانواده‌ها نیز در این مطلب کوتاه بویژه می‌خواهم بر این نکته تاکید کنم که در آن زمان خانواده‌ها خیلی تنها بودند و این تنهایی به شرایط حاکم بر جامعه برمی‌گشت که رژیم با شکست انقلاب پایه‌های قدرت خود را از جمله با بهره‌گیری از شرایط جنگی (جنگ دولت‌های عراق و ایران) تحکیم بخشیده بود. بسیاری از خانواده‌ها حتا از همسایه‌ها و برخی از اقوام پنهان می‌کردند که فرزندشان در زندان است.

پاسخ به سوال دوم:

شرایط زندان در این سال‌ها هم شباهت‌هایی با آن دوران دارد و هم تفاوت‌هایی. به نظر من تفاوت‌ها بویژه به شرایط جامعه برمی‌گردد. سال ۶۰ سال شکست انقلاب بود و رژیم با تمام دستگاه سرکوب خود به نیروهای انقلابی هجوم آورد. رژیم در هر گوشه‌ی کشور چوبه‌های دار برپا کرد و گاه روزی ۱۰۰ تا ۲۰۰ نفر را حتا در برخی از شهرهای کوچک‌تر اعدام می‌کرد. کشتار سراسری هزاران زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷ یک نمونه برجسته و در واقع اوج سبعیت و خونخواری رژیم را به نمایش گذاشت.

در دوران اخیر که ما در یک شرایط انقلابی بسر می‌بریم، شرایط کاملا متفاوت است و رژیم نمی‌تواند مانند آن دوران مثلا تابستان ۶۷ دیگری بیافریند. خانواده‌های زندانیان شجاعانه از زندانی شدن عزیزان‌شان می‌گویند و همراه با دیگر ستم‌دیدگان جامعه به دادخواهی و حمایت از زندانیان برخاسته‌اند. در همین روزهای گذشته توده‌های ستم‌دیده بلوچ شعار “زندانی سیاسی آزاد باید گردد” را در برخی از شهرهای بلوچستان سر دادند.

امروز اخبار زندان در ابعادی وسیع در جامعه انتشار می‌یابد. این اخبار حتا مرزها را در نوردیده و به گوش مردم در اقصا نقاط جهان می‌رسد. اگر سال ۶۰ بود، رژیم از میان توده‌هایی که به خیابان سرازیر شده و شعار “مرگ بر خامنه‌ای” سر داده بودند، دریایی از خون راه انداخته بود. اما امروز نمی‌تواند و هر قدر که مبارزات مردم گسترش یابد رژیم ناتوان‌تر نیز خواهد شد.

یکی از تفاوت‌های زندان که به چشم من به‌عنوان یک زندانی سیاسی سابق می‌آید، همبستگی زندانیان است. مثلا ما در این دوران با اعتصاب غذاهای فردی روبرو هستیم. در آن زمان چنین چیزی معنا نداشت. مبارزه و مقاومت جمعی بود، جدا از هرگونه اختلافات سیاسی، زندانیان سیاسی با خواست‌هایی که کاملا مشترک بودند در برابر زندانبان قرار داشتند.

از منظر من، زندان برای زندانی سیاسی ادامه مبارزه است، همان‌طور که این مبارزه در جامعه جریان دارد. در شرایط کنونی، زندان اتفاقا باید یکی از پیشروترین مکان‌ها در مبارزه باشد. زندانیان سیاسی با مبارزه و مقاومت در برابر تهاجمات رژیم، می‌توانند اساسا نقش زندان در دستگاه سرکوب و هدف رژیم از به بند کشیدن مبارزان را خنثا کرده و از این طریق اقتدار دستگاه قضایی به‌عنوان بخشی از دستگاه سرکوب رژیم را در هم بشکنند. هم اکنون اخباری از مقاومت و مبارزه بویژه در میان زندانیان سیاسی زن منتشر می‌شود، باید مقاومت و مبارزه زندانیان سیاسی سراسری شده و به هم بپیوندند. در این صورت، بدون تردید  تاثیرگذاری هر حرکتی در زندان صدها برابر خواهد شد. حتا امروز شاهدیم که مقاومت‌های فردی در برابر دستگاه قضایی چه تاثیر و انعکاس خوبی در جامعه دارد که عدم تمکین سپیده قلیان به حجاب اجباری در دادگاه فرمایشی یک نمونه آن است. حال تصور کنیم که این مقاومت و مبارزه هزاران زندانی سیاسی را دربرگیرد. بدون تردید آن‌گاه می‌تواند تاثیر بزرگی در جامعه بگذارد.

برای نمونه جای اعتصاب غذاهای دسته جمعی در زندان‌ها، برای بی‌اثر ساختن مداخلات زندانبانان در امور بندها و فشارهایی که از این زاویه به زندانیان سیاسی آورده می‌شود، بویژه با توجه به امکانات خبررسانی و شرایط حاکم بر جامعه، کاملا خالی است. زندانیان امروز با توجه به حمایت جامعه از آن‌ها می‌توانند در کنار هم زندانبان را به عقب برانند  و این شدنی است.

از تفاوت‌ها نوشتم از شباهت‌ها هم باید گفت. جمهوری اسلامی یک حکومت دینی فاشیستی است. همان‌طور که از ابتدای رسیدن به قدرت، جمهوری کشتار کمر به قتل مردم بست و دهه‌ی ۶۰ اوج آن کشتارها بود، هم‌چنان رژیم حاکم دست به کشتار می‌زند. جمهوری اسلامی برای بقا، دیگر چیزی جز دستگاه سرکوب خود را ندارد. دستگاهی که مرکب از سپاه،ارتش، وزارت اطلاعات، نیروی انتظامی، دادگاه و زندان و مانند آن‌هاست، تمامی نیروهای مسلح و اطلاعاتی بعلاوه دستگاه به‌اصطلاح قضایی و سازمان‌های وابسته هم‌چون سازمان زندان‌ها. امروز هم مانند دهه‌ی ۶۰ در زندان‌ها شاهد شکنجه، قتل در زیر شکنجه و اعدام هستیم. این ابزاری‌ست که رژیم همواره از آن استفاده کرده است. یکی از شکنجه‌هایی که این روزها رژیم از آن استفاده می‌کند “جوجه کردن”* نام دارد که مرا به یاد شکنجه‌های آن دوران می‌اندازد. اعدام مصنوعی یکی دیگر از روش‌هایی‌ست که رژیم به کرات از آن استفاده می‌کند. به هر حال می‌توان گفت شکنجه تا حد مرگ و باز بودن دست بازجویان برای هر جنایتی در پستوهای اتاق‌های بازجویی به مانند سال ۶۰ هم‌چنان پابرجاست.

روال دادگاه‌ها نیز شباهت‌های بسیاری با آن دوران دارند. هم در آن دوران و هم امروز دادگاه‌ها فرمایشی هستند. قاضی نه مستقل است و نه تو امکان دفاع داری. اگرچه امروز در برخی پرونده‌ها زندانیان سیاسی از وکلای منتخب خود برخوردار می‌شوند، اما همه‌ی این‌ها چیزی را در این‌که دادگاه‌ها فرمایشی هستند و قاضی حکم‌اش را بر اساس سیاست حکومت صادر می‌کند، تغییری نمی‌دهد.

اگر تفاوت‌های آن دوران با دوران کنونی به شرایط جامعه برمی‌گردد، سال‌های شکست انقلاب و سال‌های برآمد انقلاب، شباهت‌های زندان هم به ماهیت حکومت برمی‌گردد. حکومت دینی فاشیستی که برای بقای خود حاضر به هر جنایتی است. حکومتی که دهه‌ی ۶۰ آن جنایات را آفرید و هم‌چنان به جنایت و کشتار و شکنجه مشغول است.

* آویزان کردن از سقف با دست و پاهائی که از عقب به هم بسته شده اند، همراه با زدن کابل

آناهیتا رحمانی

۱-  من به همراه همسرم بهروز فتحی که از رهبران سربداران در قیام آمل بود، در سال ۶۲ دستگیر شدم . ما بلافاصله به اوین و به زیرزمین بند ۲۰۹ که شکنجه گاه بود، برده شدیم و تحت شدیدترین شکنجه‌ها قرار گرفتیم. شلاق به کف پا ، آویزان کردن برای روزها و شبهای متوالی و بی خوابی دادن‌ها انتها نداشت. در دهه شصت چون از درون یک انقلاب بیرون آمده بودیم، روحیه ها بسیار بالا بود، در نتیجه مقاومت هم بسیار بالا بود. در آن سالها رژیم برای تثبیت خودش و سرکوب مردم هزاران نفر را دستگیر و در گروه‌های چند صد نفره به جوخه های اعدام می سپرد و برای ایجاد ترس و ارعاب در جامعه اسامی اعدامیان را در روزنامه ها منتشر میکرد. اصلاً به‌اصطلاح دادگاهی در کار نبود. از سال ۶۳ شکنجه ها و اعدام‌ها هدفمندتر و سیستماتیک تر صورت گرفت. من یک سال در سلول‌های ۲۰۹ زیر بازجویی بودم. بعد به اتاق‌های در بسته منتقل شدم . اما همسرم در همان ماههای اول دستگیری زیر شکنجه کشته شد. زمانی که او را شکنجه میدادند مرا پشت در اتاق شکنجه می نشاندند تا من را نیز شکنجه کنند. او در بازجویی‌ها از آرمانهایمان دفاع میکرد. بازجو میگفت شما عمال امپریالیست‌ها هستید و بهروز در جواب می گفت تاریخ ثابت خواهد کرد که چه کسانی در خدمت امپریالیستها هستند. شکنجه گران، او را مثل توپ فوتبال میان خود میچرخاندند و به نقاط حساس بدن و چشم و گوش اش ضربه میزدند. من در حالیکه پشت در با چادر و چشم بند رو به دیوار نشسته بودم، سرم را به دیوار میکوبیدم، به آن چنگ میزدم و آرام آرام گریه میکردم. پس از مدتی فریادهایش به ناله تبدیل و بعد قطع شد. برای لحظه ای خودم را به وسط اتاق انداختم و فریاد زدم بی‌شرف‌ها نزنید. مشت و لگد بر سرم باریدن گرفت و مرا مثل پرکاهی به بیرون اتاق بازجویی پرتاب کردند. یکی از آنها گفت تاوان این کارت را می‌بینی.

خبر کشته شدن بهروز یک سال بعد در ملاقات با خانواده به من داده شد. مسئولان زندان به خانواده اش گفته بودند آنقدر بهروز سر سخت بود که حاضر نبود حتی اسم واقعی خود را به ما بگوید.

در سال ۱۳۶۳ زمانی که به اتاق‌های در بسته منتقل شدم ، زندانیان سر موضع را به تازگی از تواب‌ها جدا کرده بودند و به این اتاقهای در بسته اورده بودند. روزی سه وعده دستشویی داشتیم و هنوز از هواخوری خبری نبود. شرایط بسیار سختی بود. بیماران کلیوی داشتیم که نیاز بیشتری به دستشویی داشتند. در گوشه اتاق پشت پرده ای، سطلی برای انها گذاشته بودیم تا در صورت نیاز از آن استفاده کنند. غذا بسیار کم بود تقریبا همیشه گرسنه بودیم. تعداد زیادی کودک در اتاق بود که اگرچه برای ما زندانیان بسیار شیرین بودند و با بازی با آنها برای لحظه ای میتوانستیم شرایط دهشتناک زندان فراموش کنیم، اما برای مادر و کودک شکنجه‌ای مضاعف بود.

علیرغم شرایط دهشتناک زندان مقاومت‌ها بسیار بالا بود. برای آرمانهایمان حاضر بودیم که جان خود را بدهیم. بیخود نبود که قبرها و سگدانی و انفرادی‌های طولانی مدت را برای در هم شکستن زندانی بکار بردند. بیهوده نبود که برای تنبیه زندانیان سر موضع آنها را به بند میاوردند و دیگر زندانیان را وادار میکردند که شلاق خوردن او را تماشا کنند که البته برای این کار هم با مشکلات زیادی مواجه میشدند، چون با مقاومت زندانیان در رفتن به حیاط بند و تماشای شکنجه رفیق شان روبرو میشدند. گاهی مجتبی حلوی از فرط عصبانیت فردی را که باید شلاق میخورد فراموش میکرد و به جان زندانیانی که از رفتن امتناع میکردند می افتاد. اگرچه خشونت شان حدی نداشت، اما بعد از خاتمه ماجرا، به رفتار و حرکات آنها می خندیدیم وشب‌های بسیاری ، سوژه پانتومیم و دلقک‌های احمق تئاترهای ما بودند.

 

۲- مشحصه زندانیان دهه شصت این بود که آنها انقلابیون سازمانیافته ، آگاه و متشکل بودند که برای آرمان‌هایشا ن و ساختن یک جامعه فارغ از ستم و استثمار از زندگی عادی خود گذشتند و وارد مبارزه تا پای جان شدند. در حالیکه اکنون جوانان ما برای یک زندگی معمولی دستگیر و اعدام میشوند. این نشان از شکست یک انقلاب و افت خواست‌ها و آرزوی جوانان  در این دوره دارد. شکنجه ی زندانیان برای لو دادن رفقا و دوستان خود در دهه شصت بسیار جریان داشت.در آن شرایط انقلابی که هنوز طعم تلخ شکست را نچشیده بودیم، رژیم برای درهم شکستن روحیه مقاومت بالا و ایستادگی زندانی و همچنین در هم شکستن روحیه مردم، اعدامهای وسیع در دسته های چند صد نفری هفته ای دو یا سه بار صورت می داد. اصلا صحبت از دادگاه و وکیل مدافع مطرح نبود. رژیم مرتبا میگفت همین قدر که اجازه نفس کشیدن به شما میدهیم بروید خدا را شکر کنید. اگر لطف و رافت امام نبود ، طبق احکام اسلام همه شما باید اعدام میشدید که البته در تابستان ۶۷ با فتوای خمینی طبق احکام اسلام، اکثر زندانیان سیاسی به دار اویخته شدند.

بالا بردن آگاهی سیاسی و تلاش برای فهمیدن ریشه های ستم و استثمار است که میتواند ما را در مقابل آلترناتیوهای راست و ارتجاعی که مرتب در مدیای مین استریم مطرح میشود، مصون نگاه دارد. راه حل‌هایی که حداکثر خواهان تغییرات سطحی و روبنایی در جامعه هستند و تلاش دارند که کل سیستم و نظام دست نخورده باقی بماند. زندانیان سیاسی باید سعی کنند هرچه بیشتر خود را متشکل کرده و زندان را به مدرسه انقلاب تبدیل کنند. تماس با زندانیان عادی و تلاش برای ارتقاء آگاهی سیاسی آنها بسیار مهم است. همه میدانیم که آنها قربانیان این جامعه ستمگر و طبقاتی هستند.

دقت در مخفی کاری و ادامه کاری و تماس با فعالین بیرون از زندان برای مبادله اخبار و رهنمودها بسیار مهم است . نیروی وسیع اما پراکنده جنبش کمونیستی ما در صورتیکه متحد و متشکل شود، میتواند در معادلات سیاسی آینده ایران نقش ایفاء کند.

 

مینا زرین

۱- ۲۴ آبان سال ۱۳۶۰ در منطقه نازی آباد تهران، حین پخش اعلامیه سازمان چریکهای فدائی ایران – اقلیت در اتوبوس شرکت واحد، دستگیر شدم. دو پاسدار با لباس شخصی اتوبوس را نگه داشتند و مستقیم اسحله را بسرم نشانه گرفتند و گفتند اگر حرکتی بکنم،شلیک خواهند کرد. از اتوبوس مرا پیاده کردند و مردمی که در اطراف اتوبوس جمع شده بودند، مانع شدند که مرا به داخل کمیته ۱۰ نازی آباد ببرند. مردم زحمتکش بخصوص زنان اعتراض کردند و گفتند نباید این دختر را داخل کمیته ببرید. یکی از پاسدارها فریاد کشید که این یک زن خراب و فاحشه است و زنان معترض دوباره اعتراض کردند و مطرح می کردند که این دختر امکان ندارد خراب باشد. بعد از نیم ساعت بحث و درگیری میان پاسداران و زنان معترض، پاسداران  فریاد زدند که دور کمر این زن بمب است و مرا داخل کمیته ۱۰ نازی آباد که آن‌ زمان، زیر نظر دادستانی کار می کرد، کشاندند و بطور وحشیانه‌ای کتک زدند و کنترل بدنی را شروع کردند. من در منطقه تحت پوشش آنها،  اعلامیه پخش می کردم. در آن دوران اکبر خوش کوشک رئیس آن کمیته بود. با چشمان سبز رنگ پر از نفرت، مرا تهدید میکرد و با دستان سنگین اش سرم را به میز می کوبید که اگر اسم دوستان و هم تشکیلاتی هایم را ندهم مرا در همان بیابانهای اطراف سربه نیست خواهد کرد و مرا مجبور به نوشتن وصیت نامه  کرد. در آن کاغذ نوشتم من وصیتی ندارم . پاسداران بعد از اینکه متوجه شدند که به آنها اطلاعات نمی دهم، مرا سوار ماشینی کردند و به یک جای مخفی و مخوفی بردند. در حین سوار شدن به ماشین، مرا با کلاشینکف بباد کتک گرفتند و با اسلحه به سر و گردن و پشت سرم به شدت می کوبیدند و با تمسخر، مرا هول دادند و سوار ماشین کردند و با پوتین سربازی به پایین تنه ام می کوبیدند. بر اثر این ضربات شدید، دچار خونریزی زنانه شدم و آنان بدلیل اینکه حتی توان سوار شدن به ماشین را هم نداشتم با تمسخر می خندیدند. ( در دادگاه هم که نیری رئیس دادگاه بود ،با خنده و استهزا مرا متهم کرد که در منطقه نازی آباد بدنبال شوهر پیدا کردن بودم به همراه خنده های بازجو و شکنجه گران)

در آن مخفی گاه، از آنها نوار بهداشتی خواستم و آنها در برخورد به خواسته ام، مرا به باد تمسخر و استهزا و خنده های کثیف، می گرفتند. این مخفیگاه یک ساختمان عیر مسکونی با دیوارهای سیمانی بود و جو حاکم بر این “مکان” مملو از خشونت همراه با تحقیر و سرزنش بود. پس از چند ساعتی مرا به کمیته نازی آباد برگرداندند. در برگشت به کمیته نازی آباد، مادر یک فعال سیاسی را دیدم که برادر پاسدارش او را لو داد بود. مزدوران، مادر را بازداشت کرده بودند که از طریق او پسرش را دستگیر بکنند اما مادر می گفت “من پسرم را نمی فروشم”. مقاومت این زن تبریزی ،برایم زیبا و بسیار امیدوار کننده بود. بعد از چند روز من را با تیم اکبر خوشکوشک به اوین فرستادند. در پیچ زندان اوین وقتی مینی بوس به آن پیچ رسید ،به من گفتند اینجا پیچ توبه است هر کس که به این پیچ برسد تواب می شود ،منم در دلم گفتم کور خواندید.

راهرو بند زندان اوین مملو از جمعیتی بود که براحتی صدای نفس کشیدنمان تبدیل به یک هیاهو شده بود. در آن راهروها، مرگ و شکنجه حاکم بود. افرادی با پاهای باند پیچی، افرادی که پاهایشان به اندازه یک بالشتک ورم کرده بود.  افرادی که پهلو به پهلو نشسته بودند تا به اتاق شکنجه برده شوند. از زیر چشم بند دیدم که فردی  را بر اثر استفاده از سیانور با پتوی سربازی حمل می کردند و پاسدار فریاد زد، “حاج آقا دیر رسیدیم اینم خودش را کشت”. در آن زمان نوزده ساله بودم. با زنانی در شکنجه گاه های اوین آشنا شدم که به‌من درس مقاومت و ایستادگی ‌دادند. زنانی که در شکنجه ها تا چهارصد تا شلاق خوردند ولی هیچ اطلاعاتی را نمی دادند. یاد و خاطره رفقایی که در آن ایام به من درس مقاومت در شکنجه های اوین دادند را هرگز فراموش نمی کنم.

در آن راهروهای مرگ، زنان و مردانی را از زیر چشم بند دیدم که چگونه شکنجه می شدند ولی حاضر به دادن اسم هم تشکیلاتی شان نبودند. به رغم این که می دانستند حکم های طولانی خواهند گرفت یا در بازجوئی شکنجه خواهند شد و یا این که می دانستند این راه بدون برگشت و شکنجه و مرگ است. آنان آگاهانه و با اعتماد به نفس در شکنجه گاه‌ها، دادسرای زندان، بیدادگاه ها، مقاومت کردند و زندان را تبدیل به میدان مبارزه رو در رو با سرکوبگران رژیم جمهوری اسلامی نمودند. بعد از پایان دوران بازجویی به بند عمومی فرستاده شدم. هر شب با صدای تیر خلاص ها متوجه می‌شدیم چه تعداد آن شب، اعدام کرده اند. زنانی را که از بند ما برای اعدام می بردند، برایشان سرود و آهنگ می خواندیم. آنان در بیدادگاه های رژیم از مواضع و دیدگاه سیاسی شان دفاع کردند و در راه آرمانشان مستحکم بسوی مرگ رفتند.

من در طول ۹ سال دوران زندانم در دهه ۶۰ ، شکنجه گاه‌های اوین،سالیان طولانی انفرادی های گوهردشت،دوران قرون وسطایی حاج داود رحمانی در زندان قزل حصار و در ادامه باز هم زندان اوین و بالاخره پایداری و مبارزه در کشتار زندانیان سیاسی در سال ۶۷ را تجربه کردم.

بعد از آغاز کشتار در سال ۶۷، ما زنان سالن ۳ زندان اوین از طریق زندانیان زن مجاهد از اعدام ها با خبر شدیم. از سالن ۳ زندان اوین که عمدتاً غیر مدهبی بودند،۳۲زندانی سیاسی مجاهد را به بند دیگری انتقال دادند. در سالن ۲ زنان، اکثر قریب به اتفاق زنان مجاهد حلق آویز شدند.

ما ۸۵ زن زندانی سیاسی غیر مجاهد، ۸۵ زن با تمایلات گروهی متفاوت و با نگرش های محتلف به مارکسیسم در سالن ۳ زندان اوین، چهل و اندی روز در مقابل دادگاه های چند دقیقه ای سرکوبگران رژیم جمهوری اسلامی قرار گرفتیم. پاسداران زن به داخل سالن ۳ آموزشگاه اوین که ما زنان زندانی سیاسی “چپ” بودیم، یورش می آوردند و سوال هایی از جمله  ،”آیا نماز می خوانید؟آیا مصاحبه می کنید؟ آیا جمهوری اسلامی را قبول دارید ؟” را می کردند و در ۳ نوبت برخی از زندانیان سیاسی “چپ” را به دادگاه بردند و به آنها حکم شلاق تا قبول کردن نماز را دادند. ما در یک تصمیم جمعی قاطع ،اعلام کردیم اگر هم ما را بکشید، مصاحبه ، نماز  و همکاری نخواهیم کرد.

اسامی برخی از زنان زندانی سیاسی مجاهدی که انسانهای بسیار شریف و آزاده بودند و در تابستان سال ۶۷ سربدار شدند از آنجمله مریم پاکباز که چپ شده بود : قهرمان والیبال فروزان عبدی،مهین قربانی،شهربانو(اعظم)،اشرف فدایی،مهری و سهیلا رحیمی،شورانگیز،مریم گلزاده غفوری،مهری قنات آبادی ،کتایون داد امیری.

برای  جلوگیری از تکرار شرایط حاکم بر زندانهای دهه ۶۰ و کشتار ها در این دهه خونبار ،بخصوص کشتار سال ۶۷ و تاریخ مقاومت و مبارزه زنان زندانی سیاسی در دهه ۶۰ ،حافظه تاریحی را با فعالیت مستمر و پیگیرانه زنده نگه بداریم. در خاتمه در راستای اینگونه فعالیت ها،به فعالیتم بعد از آزادی در سال ۶۹ در میان خانواده های زندانیان سیاسی و جانفشانان و در خاوران اشاره ایی بکنم.این فعالیت را بصورت پیگبرانه از آنزمان تاکنون در دستور کار دارم.

۲ – با شکست جنبش انقلابی و توده ای علیه رژیم سلطنتی سرمایه داری در بهمن سال ۱۳۵۷، ضد انقلاب اسلامی به‌رهبری خمینی و با حمایت سرمایه داری جهانی، قدرت سیاسی را بدست گرفت و ماشین دولتی،اقتصادی،بوروکراتیک،نظامی و پلیسی و امنیتی سرمایه داری حفظ گردید.

رژیم سرمایه داری اسلامی از بیست و دو بهمن سال ۱۳۵۷ تا سی خرداد سال شصت با بکارگیری دستگاه سرکوب امنیتی و پلیسی بجا مانده از رژیم سلطنتی و همزمان با بوجود آوردن دستگاه سرکوب جدید مانند سپاه پاسداران و غیره، توده های انقلابی،احزاب و سازمانهای چپ مخالف و جنبش های انقلابی و مترقی را سرکوب کرد.

تقابل رژیم ضد انقلابی جمهوری اسلامی با توده های انقلابی و احزاب و سازمانهای چپ و مخالف در سی خرداد سال ۱۳۶۰ به نقطه اوج خود رسید و در یک نبرد نابرابر، رژیم جمهوری اسلامی سرکوب،اختناق،زندان،شکنجه و اعدام را تشدید کرد. در چنین فضای سیاسی و اجتماعی، زندانهای رژیم جمهوری اسلامی مملو از انقلابیون و مخالفان سیاسی شد و شکنجه و اعدام بیش از بیش توسط سرکوبگران رژیم جمهوری اسلامی به اجرا در آمد.

شرایط حاکم بر زندان های در دهه ۶۰ ترکیبی از به کارگیری تجارب دستگاه امنیتی رژیم سلطنتی ساواک و قوانین اسلامی بود.در زندان های دهه ۶۰ ،زندانیان سیاسی فاقد ابتدایی ترین حقوق بودند.عدم داشتن وکیل،عدم استفاده از تلفن،ضرب و شتم از لحظه دستگیری و در ادامه شکنجه شدن برای دادن اطلاعات ( محل زندگی،خانه تیمی ،افشای اسامی رفقا و دوستان سازمانی و غیره ) ،عدم تماس طولانی مدت با خانواده،شکنجه شدن برای همکاری با سرکوبگران ( تواب شدن ) .

از نقطه نظر شکنجه و دستگاه تواب سازی، شرایط زندان های دهه ۶۰ با شرایط کنونی حاکم بر زندانهای رژیم جمهوری اسلامی تفاوتی عمده وجود ندارد. در شرایط کنونی، زندانیان سیاسی حق گرفتن وکیل تسخیری و گاه اختیاری دارند. در دهه ۶۰ چنین حقی هم وجود نداشت.

مقاومت و مبارزه توسط زندانیان سیاسی چپ،انقلابی و مخالف رژیم جمهوری اسلامی در زندان  دهه ۶۰ نقطه قوت آن دوران می باشد. دستگاه سرکوب رژیم جمهوری اسلامی به‌جز بکار گیری شکنجه برای گرفتن اطلاعات از زندانیان سیاسی، از شکنجه برای شکستن زندانیان سیاسی و تبدیل کردن آنها به ” تواب ” استفاده می کرد، اما مقاومت اکثر زندانیان سیاسی، این سیاست سرکوبگرانه دستگاه سرکوب رژیم جهموری اسلامی را به شکست کشاند.

زندانیان سیاسی چپ،انقلابی و محالف رژیم جمهوری اسلامی، زندان را بمثابه بخشی از مبارزه بیرون از زندان تیدیل کردند. مقابله با دستگاه سرکوب رژیم در زندان یکی از درخشان ترین چهره مبارزاتی تاریخ مبارزاتی معاصر ایران می باشد.

زندانیان سیاسی دهه ۶۰ از اعضاء و هواداران احزاب و سازمانهای چپ و مخالف رژیم جمهوری اسلامی بودند، بر خلاف شرایط کنونی که اکثر زندانیان سیاسی فعالین جنبش های اجتماعی ( کارگران،دانشجویان،زنان، خلق های تحت ستم،آموزگاران و غیره ) می باشند.

شرایط حاکم بر زندان های دهه ۶۰ ،محصول شرایط سیاسی و اجتماعی بعد از بدست گرفتن قدرت سیاسی توسط رژیم جهموری اسلامی بود. رژیم ضد انقلابی جهموری اسلامی برای تثبیت خود سرکوب و اختناق را بر جامعه تحمیل کرد و از طرف دیگر توده های انقلابی و احزاب و سازمانهای چپ و مخالف برای تداوم انقلاب شکست خورده در بهمن سال ۵۷ دست به مبارزه رو در رو زدند.

تجربه مقاومت زندانیان سیاسی در دهه ۶۰ در تقابل با اعتراف گیری با هر شکل و هر موضع و مضمونی، باعث گردید که رژیم سرکوبگر جمهوری اسلامی نتواند کشتاری همچون سال ۶۰ و ۶۷ را در شرایط کنونی راه بیاندازد.

وجه مشترک شرایط حاکم بر زندان های دهه ۶۰ با شرایط کنونی حاکم بر زندان ها، سرکوب،شکنجه و اعدام می باشد.تجربه مقاومت و مبارزه زندانیان سیاسی در زندان های دهه ۶۰را می توان برای درس آموزی مبارزاتی در دوران کنونی استفاده کرد و برای پیشبرد مبارزه در راستای سرنگونی انقلابی کلیت رژیم جمهوری اسلامی بکار گرفت.

 

اردوان زیبرم

۱-  در اول مهر ماه ۱۳۶۰ به عنوان یکی از فعالین سازمان چریکهای فدایی خلق ایران – اقلیت ،توسط پاسدار ژ- س بدست ” احمد دنیا مالی ” که نماینده کنونی به اصطلاح مردم! بندر انزلی در مجلس ارتجاع حاکم است، دستگیر شدم و بلافاصله به زندان سپاه پاسداران که با اشغال پلاژهای پیشاهنگی و تربیت بدنی بعد از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ به شکنجه گاه بزرگ مردم مبارز انزلی تبدیل شد، منتقل شدم . در همان ابتدا در محوطه ورودی زندان سپاه متوجه دستگیری بیش از ۲۰۰ نفر از فعالین سیاسی جریانات و سازمان های سیاسی شدم که توسط تیم های گشتی و آدمکش سپاه در سطح شهر دستگیر و به این زندان جدید منتقل شده بودند. چند ساعت بعد که اعضای خانواده ها،  از جمله زنده یاد برادرم “اردشیر زیبرم” برای پیگیری و چرایی دستگیری من و ما آمدند نیز در امان نمانده و آنها را هم  دستگیر و به میان ما زندانیان انداختند که ماه ها مجبور به تحمل سلول های انفرادی شدند تا مبادا سوال بکنند چرا بستگانشان دستگیر شده اند؟!

در همان دقایق اولیه دستگیری و در همان محوطه ورودی زندان سپاه وقتی که ماشین های گشتی پر شده از فعالین سیاسی وارد حیاط زندان می شدند، متوجه شدم در میان دستگیرشدگان مرتبط با فعالین سازمان چریک های فدایی خلق ایران – اقلیت و مجاهدین و پیکار و راه کارگر و غیره یک اکثریتی فعال ( اسماعیل برازنده – معروف به  اسی جدی) هم بچشم میخورد! و قبل از آنکه به علت دستگیری این همکار رژیم ج – ا کنجکاو شوم ! خودش مسئله کنجکاویم را حل کرد! او به محض پیاده شدن از ماشین جیپ آبی رنگ سپاه که از دستگیر شدگان پر بود، رو به شخص پاسدار ( که ساعاتی بعد متوجه شدیم سر بازجو و رئیس زندان سپاه و از شکنجه گران تیر خلاص زن ، یعنی ” حسین موید عابدی ” معروف به حسین فاشیست می باشد) به دستگیری خودش به عنوان یک فدایی – اکثریتی مدافع نظام ج- ا ، که هر روز فعل و انفعالات فعالین سیاسی، بقول خودش ” ضد انقلاب ” ! و مخالف و برانداز رژیم را در سطح شهر رصد و برای سپاه گزارش میکرده! آنهم با صدای بلند و در مقابل چشمان همه ما دستگیر شدگان ، اعتراض میکند که چرا یکی از حامیان رژیم را که “علیه ضد انقلاب !” پابه پای وزارت اطلاعات و گزمه های رژیم فعال بوده و کمک به دستگیری می کرده را دستگیر و به این محوطه و محل زندان سپاه آورده اند؟؟؟ که البته چند دقیقه بیشتر طول نکشید که حسین فاشیست کاملا با تایید هر آنچه “اسی- جدی”گفته بود،  ضمن عذر خواهی از این برادر! همکار اکثریتی و از اشتباهی که صورت گرفته و به غلط به  دستگیری این همکار انجامیده! ، دستور داد بلافاصله آزادش کنند و بسته ضبط شده شطرنج همراه او را ( که در آن موقع حرام! اعلام شده بود! ) به وی برگردانند ! .

چگونگی بازجویی در ابتدا بسیار ابتدایی و ناشی از عدم تجربه کافی آدمکشان تازه به قدرت رسیده بود ! بطوری که از هر کدام از ما دستگیر شدگان ۴ سوال می پرسیدند : ۱- اسم و مشخصات شناسنامه ای و آدرس محل سکونت؟ ۲ – علت بازداشت ؟ ۳ – چه روزنامه ها و نشریاتی را می خوانید ؟ ۴ – سه نفر از آشنایان خود را نام ببرید ؟ . اما به مرور روزها و افزایش و گستردگی مبارزات و دستگیری های پی در پی  و با توجه به دیکته شدن بازجویی از مراکز شکنجه از پایتخت و همکاری بریده های ( تواب) و راه افتادن شکنجه و دار و درفش وووو،  بازجویی ها اشکال پیچیده تری  به خود گرفت و به اعترافات اجباری و وادار کردن زندانی به انزجار از خود و  از جریانات مبارز سیاسی و بعضا  پذیرش و تحمیل حضور در نمایش جمعه ( نماز جمعه) به منظور تهی کردن شخصیت انسانی زندانی سیاسی و خلاصه کلام برای سرکوب جنبش اجتماعی مردم در دستور کار سیستم ضد بشری ج – اسلامی قرار گرفت. پس از چند ماه از دستگیری و  در بازجویی دوم و جداگانه  از من و برادرم اردشیر ،این بار بازجوی ما ” احمد ادریسیان ” نفوذی جریان خیانت پیشه ” حزب توده “بود که به من و برادرم در بازجویی داشت درس اخلاق هم میداد! و توصیه می کرد : ” شما دو نفر در زندان دارید عمرتان را تلف می کنید !، من می توانم کمک کنم یکی از شما آزاد شوید ! و بروید به جبهه جنگ میهنی ! علیه عراق بجنگید ووو و اشاره می کرد به یکی از چشمان خود که در جبهه های جنگ و بر اثر ترکش خمپاره از دست داده و یک چشم مصنوعی نصیبش شده بود ! و نهایت اینکه همین احمد ادریسیان بالاخره بعد از دستگیری های سران حزب توده به عنوان نفوذی این حزب خیانت پیشه ، توسط وزارت اطلاعات رژیم شناسایی و بعد از خوش خدمتی های فراوان برای رژیم و کمک در بازجویی ها، اعدام می شود که اکنون می توانید به عنوان یکی از اعضای ! این حزب خیانتکار و در لیست شهدای آن ! مشاهده کنید!

شرایط زندان در تمام طول سالیان زندانی بودنم بسیار وحشتناک  و بدون امکانات اولیه بود. تحمل روزهای اول برغم تمام محدودیت ها در چهار سالن تربیت بدنی سابق که اینک به عنوان زندان در نظر گرفته شده بودند و هر کدام برای یک خانواده پنج  نفره ساخته شده بود، ولی در آن موقع در هر کدام از این سالن ها نزدیک به ۵۰ نفر زندانی را پر کرده بودند!

در همین ایام، سپاه با عجله فراوان در همین محوطه زندان مشغول ساختن ساختمان های جدید زندان و سلول های انفرادی بود تا بتواند برای دستگیر شده گان بعدی امکان زندان فراهم کند! زنان و دختران زندانی سیاسی با شرایطی مشابه و البته با مشقات مضاعف، در ضلع دیگر این محوطه  که پلاژ پیشاهنگی نظام پیشین بود و اکنون به زندان سپاه تبدیل شده بودند، در بند بودند . علیرغم تمام این بگیر و ببند ها و بازجویی ها و شکنجه های سیستماتیک که با ابزار بسیار ساده در تمام زندانهای ج – ا  مرسوم شده و به اجرا در می آمد ( شلاق و تخت سربازی و استفاده از انواع کابل های ریز و درشت و پتوی خاک آلود آغشته به خاک و خون که در حلق زندانی در حال شکنجه فرو می کردند تا حرف بزند!) هنوزو همیشه صدای تیرباران و شنیدن صدای تیر خلاص توسط آدمکشان ج – ا بر عزیزان زندانی جاودان شده از پشت دیوار سلول زندان ها و آخرین فریاد زندانی ” زنده باد آزادی ” قبل از اعدام در گوش هایم نفیر می کشند. اما مقاومت حرف اول را می زد  و مصداق  شعر ماندگار : ” یکصد گل سرخ ، یک گل نصرانی ، ما را ز سر بریده می ترسانی !؟ گر ما ز سر بریده می ترسیدیم ، در محفل عاشقان نمی رقصیدیم “.

در پاییز۶۱ و بدنبال یک دادگاه فرمایشی چند دقیقه ای توسط “سید احمد قتیل زاد” حاکم شرع وقت بدون هیچ دلیل و مدرک مستند به تحمل پنج سال زندان محکوم شدم. پس از چند روز زندانبان درب سلول انفرادی ۸ را که بمنظور فشار بیشتر ۶ نفر اززندانیان سر موضع را در آن جا داده بودند باز کرد و مرا بیرون کشید تا حکم ۵ سال زندان را همراه بازجویان ایستاده در پشت سلول به من ابلاغ کنند.  وقتی با این خبربه داخل سلول بر گشتم همسلولی های مقاومم از اینکه فقط ۵ سال حکم گرفته ام! به قصد تقویت روحیه، فضایی رفیقانه را دامن زدند وضمن تمسخر این مقدار از حکم در مقابل ۵ نفر دیگراز همزنجیرانم که از احکام ۱۰ سال تا حبس ابد داشتند به راستی نیاز به یک فضای جوک و خنده و شوخی داشت که عزیزان هم بند (احمد موسوی -بیژن  ج -و زنده یادان مجاهد که درکشتار۶۷ سر به دار شدند و یادشان گرامی: علی باقری – رضا شهربانی – اسماعیل سنجدیان) سنگ تمام گذاشتند. اما بازجویان که پشت در فالگوش ایستاده بودند درب سلول را باز کرده و رفیق احمد موسوی را از میان جمع ۶ نفره به جرم تمسخرحکم ۵ ساله من!بیرون کشیدند و بردند و پس از ساعاتی جسم خون آلود و بیجان احمد را به درون سلول انداختند. روزها طول کشید تا این رفیق بتواند با کمک یاران همسلولی از شدت شکنجه کمی رها شود و قامت راست کند.اما هنوز ترمیم بجا مانده از آثار شکنجه بر احمد پایان نیافته بود که بار دیگر درب سلول ۸ باز شد واینبار زندانبان “جواد میری” برای اعمال فشار بیشتر و با قصد و طرح قبلی بازجویان شکنجه گر سه عدد عکس و پوستر ازخمینی و منتظری و بهشتی را به داخل سلول ما آورد و بر روی دیوار سلول چسباند! و تهدید کرد که دستور رییس زندان است و نباید از دیوار بیافتد! که بعد از رفتن زندانبان و تصمیم جمع ۶ نفره ما پوسترها را به پایین کشیدیم و موقعی که زندانبان برای تحویل وعده غذای ظهر آمد پوسترها را به او دادیم که به دفتر زندان برگرداند که امتناع کرد و رفت. لحظاتی بعد بازجویان شکنجه گر (حسین عابدی و جعفر پوررزاز و علی یکتادوست و اصغرمقدم) سر رسیدند و مشخص بود که با نقشه پوسترها ومقاومت ما برنامه مفصلی برایمان تدارک دیده اند! بعد از پرس و جو از چند و چون پایین کشیدن پوسترهای آن خبیثان توسط ما، نقشه پلیدشان را که کشیدن تک تک ما بجز رفیق احمد که هنوز التیام نیافته بود به بیرون سلول، عملی کردند و با بستن دستها و چشمهایمان با ضرب و شتم به جان ما افتادند و هر کدام از ۵ نفرمان را جداگانه در گوشه ای از محوطه حیاط زندان ساعتها به زیر مشت و لگد گرفتند بطوری که وقتی جسم بیجان بخاک و خون کشیده ما را به سلول ۸ بازگرداندند رفیق احمد هاج و واج مانده بود که اکنون با همان وضعیت بهبود نیافته چگونه می تواند از پس تیمارما ۵ نفر بر آید ! که بازگویی آن نیاز به نوشتاری طولانی است. روزها و ماه ها درشکنجه گاه زندان سپاه با همین شرایط سرکوب با مقاومت طی می شد تا اینکه بعد از تحمل حدوداً سه سال در انفرادی های زندان سپاه پاسداران  بندر انزلی و به دلیل مقاومت و بقول بازجوها و شکنجه گرها(۱)  سر موضع بودن ما، مرا به همراه تعدادی دیگر از زندانیان سیاسی از زندان سپاه بندر انزلی به منظور شکنجه بیشتر ، به منطقه ۳ سپاه پاسداران ( گیلان و مازندران ) به شکنجه گاه زندان مخوف مرکز شهر چالوس منتقل کردند . مسئول بردن ما : ” علی یعقوبی راد ” از زندانیان بریده و همکار رژیم در بازجویی ها و شکنجه ها و تیر خلاص زدن ها بود که دستان من و رفیق مقاومم ” محمد خوش ذوق ” را با دستبند به میله نصب شده در ماشین بسته بود و در طول مسیر مامور فشار بیشتر بر سر و صورت ما بطرف زیر صندلی ماشین در حال حرکت و متحمل شدن فشار جسمی و روانی بیشتر و بقول خودش تضعیف روحیه ما بود تا مبادا نقشه فرار در سر داشته باشیم !.

بعد از دو ماه شکنجه مداوم در زندان چالوس وقتی جسم نیمه جان ما را به انزلی برگرداندند، همین ” علی یعقوبی راد ” بریده و تواب ساز، به سلول من آمد وبا شگفتی از اینکه چرا من در مرکز شکنجه چالوس بازجویی  پس نداده ام ؟! مرا تهدید کرد   که این دفعه خودش شخصا مرا شکنجه خواهد کرد !

مقاومت خانواده ها در بیرون زندان و زندانیان سیاسی در درون زندان ها ،  شرایط غیر قابل تحملی را برای رژیم سرکوبگر ج – اسلامی فراهم آورده بود و فشارهای جهانی جریانات حقوق بشری مانند عفو بین الملل و غیره بر این شرایط و ابعاد آن می افزود.

۲- در درجه نخست یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های شرایط زندانهای کنونی ، با دورانی که ما و به خصوص زندانیان سیاسی سابق در دهه  ۶۰ از سر گذراندیم ، این بود که اکثر زندانیان سیاسی، تعلقات تشکیلاتی به جریانات و سازمان ها و احزاب و گرایشات سیاسی مشخص و معینی داشتند و صرف نظر از نیروهای برانداز و رادیکال و انقلابی سرنگونی طلب و تفاوت آنها با سایر نیروهای متشکل در سازمانهای سیاسی و اجتماعی، مجموعاً با جریانات عدیده ای در مصاف با رژیم تازه به قدرت خزیده دست و پنجه نرم می کردند، در حالی که در شرایط کنونی در داخل کشور اساسا اثری از این تشکل ها وجود ندارد و همین نبود تشکل و تشکیلات فراگیر، باعث قدرت رژیم انسان ستیز ج – ا شده است. در درجه بعدی و به دلیل  در دسترس نبودن ابزار ارتباط جمعی و کشف نشدن آنها در آن مقطع  نظیر شبکه های اجتماعی کنونی در دهه ۶۰،  بی خبری محض و بی اطلاعی از چند و چون دستگیری ها و زندانها … و عدم اعتراض جمعی جامعه بشری و انعکاس آن ابعاد از توحش رژیم در بکارگیری شکنجه و اعدام و تجاوز و جنایات  و سکوت مجامع بین المللی که نوعی از همراهی با این جنایات تلقی میشد . اگر چه امروز بر گستره جنایات شکنجه گران رژیم در شرایط کنونی افزوده شده و  در برابر آن ، جنبش های عظیم دادخواهی از جانب توده های سرکوب شده و خانواده های زندانیان سیاسی سابق و فعلی در ابعادی گسترده تر شکل گرفته و بازتاب داشته، اما  با این همه در دهه ۶۰ و  در آن سال های سکوت و جنگ و سرکوب و اعدامها و از پس آن همه  گورهای دسته جمعی در خاوران ها ، همچنان این مقاومت ها بودند که با آن جنبش عظیم اجتماعی همراه می شد، اما تا زمانی که این جنبش های  عظیم اجتماعی هر چقدر هم که بخواهند وسیع باشند اگر نخواهند و یا نتوانند در یک تشکیلات سراسری و با رهبری بلامنازع طبقه تا به آخر انقلابی کارگر خود را سازماندهی کرده و با یک اعتصاب عمومی سیاسی و نهایتا با یک جنگ تمام عیار مسلحانه توده ای به مصاف این رژیم آدمکش بروند، متاسفانه در بر همین پاشنه خواهد چرخید . تجارب قیام شکست خورده بهمن ۵۷ به خوبی به همه ما نشان داده که برای نجات خودمان و رهایی همه آحاد زحمتکش توده های محروم و ستمکشیده مردم ایران از بیش از چهار دهه سرکوب و اختناق، تنها راه پیروزی فقط و فقط در گرو تشکل پذیری نیروهای مبارز و انقلابی و پیوستن آنها برای ایجاد یک آلترناتیو جایگزین شورایی تحت رهبری طبقه کارگر میسر خواهد بود. به منظور کمک و پیش برد پیروزی در مصاف با هیولای ج – ا باید تمام مقاومت ها در راستای شکل گیری خیزش جمعی و فراگیر و هماهنگ و سراسری با سازماندهی منسجم صورت پذیرد.

۱ – ( جعفر پوررزاز، و علی یکتا دوست ، و حسین موید عابدی و عسکر درویشی و اصغر مقدم – یوسفی – حسینی و حسین نظر و رضا روزان – موسوی و دادستان ابوطالب کوشا و حاکم شرع وقت احمد قتیل زاد، معدوم)

 

مھرنوش شفیعی

در اوایل آبـان سـال ١٣۶٠ دسـتگیر شـدم. آنـچه در آن سـال ھـا در زنـدان بـر مـا گـذشـت مـتراکم شـده ھمانی بـود که در کل

جـامـعه بـه وقـوع پیوسـت. سـرکوب و خـشونـت گسـترده و عـریان بـرای بـه عـقب رانـدن و بـه سکوت واداشـتن جـامـعه، ھـدف سـرکوب قیام ۵۷ بود. نابودیِ انقلاب و انقلابی گری به ھر وسیله ممکن بود.

مـردمی که کم و بیش در میدان بـودنـد و تـوقـع بھـتر شـدن وضعیت جـامـعه را داشـتند و فـعالین سیاسی ـ اجـتماعی آنـان، گـروه گـروه در خیابـان و مـدرسـه و دانـشگاه، کارخـانـه، محیط زیست و کار، شھـر و روسـتا دسـتگیر می شـدنـد و روانـه زنـدان می شـدنـد. روزانـه اعـدام شـدگـانی که حتی نـام و نـشانـشان مـشخص نشـده بـود بـا تـصاویری که بـطور واضـح عـلایـم شکنجه بـر چھـره تـصاویر پـر شـمار داشتند در روزنامه ھا چاپ می شد.

عـلاوه بـر فـعالین گـروه ھـای سیاسی، اجـتماعی، فـرھنگی و… شـناخـته شـده، بـخش بـزرگی از دسـتگیری ھـا، جـمعی و تـوده وار بـود. بـرای دسـتگیری احتیاج بـه ھیچ دلیل و مـدرکی ھـم نـبود. ھـمه دسـتگیرشـدگـان زیر وحشیانـه تـرین شکنجه ھـا می رفـتند، حتی اگـر فـقط لـباسی که بـرتـن داشـتند مـورد سـوء ظـن قـرارشـان داده بـود و یا اتـقاقـا از محـلی عـبور می کردنـد که جـانیان رژیم در حـال دستگیری بودند.

ھمین بـود که بسیاری از زنـدانیان بـدون اینکه فـعالیت سیاسی داشـته بـاشـند، دسـتگیر شـده بـودنـد حتی بخشی سـال ھـا بـه عـنوان مشکوک در زنـدان مـانـدنـد تـا شـاید روزی اطـلاعـاتی از آنـان بـه دسـت آید. از طـرفی از آنـجائی که در آن دوران جـریانـات سیاسی مـخالـف رژیم بـا پـر شـمار فـعالین و ھـواداران، علنی فـعالیت داشـتند در ھـر شھـر و بـرزنی یا محیط درس وکار، بـودنـد افـرادی که مـرتـبط بـا فـلان جـریان بـه حـساب می آمـدنـد و ھمین قـدر اطـلاعـات کافی بـود که در زیر شکنجه ھـای وحشیانـه رد آنـھا گـرفـته شـود. دسـتگیری و بـازجـویی بـرای ھـمه، ھـمراه بـود بـا شکنجه جسمی بـدون تـوجـه بـه امکان آسیب ھـای مـانـدگـار و یا مـرگ بـه ھـمراه شکنجه ھای روحی .

اکثریت ھـواداران گـروھـھای سیاسی، بـه ویژه نـوجـوانـان و جـوانـانی که بـرای داشـتن یک اعـلامیه بـه جـوخـه اعـدام سـپرده شـدنـد، ھـنوز جـوانـه ھـایی بـودنـد که شـجاعـانـه مـقاومـت کردنـد ولی ھـنوز فـرصـت رشـد و بـالـندگی بیشتر، سـازمـانیابی و سـازمـانـگری را بـدسـت نیاورده بـودنـد. دورانِ کوتـاه و پـر تـلاطـم قـبل از سـال ۶٠بسیار سـریع سـپری شـد و خـفقان و سـرکوب بی امـانِ حـاکم در رژیم سرنگون شده پھلوی ھم فرصت تجربه و آموختن را در آن زمان نداده بود .

مـنظور مـن از پـرداخـتن بـه این بـخش از وضعیت زنـدان و زنـدانی در آن دوران این اسـت که زنـدانـھای جـمھوری اسـلامی در سـالـھای نخسـت دھـه شـصت، بـر خـلاف بـرخی تـصورات، مـختص فـعالین سیاسی و تشکیلاتی نـبود و اکثریت ھـمان فـعالین سیاسی ھـم در اقـبال تـوده ای که از سـازمـان ھـای سیاسی در قیام سـال۵٧ رخ داده بـود بـه این جـریانـات پیوسـته بـودنـد وچـنان دیوار مشخصی نمی تـوان بین تـوده ھـای انـقلابی و فـعالین سیاسی کشید. بـه جـرآت می تـوان گـفت زنـدان سـال ھـای نخسـت دھـه شـصت، زنـدانی تـوده ای بـود ھـر چـند اکثریت بـا دانـش آمـوزان و دانـشجویان و نیروی جـوان بـود. آنـچه سعی می کنم در این مـجال کم از تجـربـه آن دوران بــا دادن تــصویری کوچک از بخشی از ان دوران تــرسیم کنم که شــاید بــه دوران کنونی ھــم ربطی داشــه بــاشــد اینکه دوران پـر تـلاطـم و لحـظه انـقلاب بسیار سـریع پیش رفـت و می رود. ولی تـدارک و خشـت ھـای بـر ھـم نـھاده شـده ، یعنی آمـاده سازی ملزومات انقلاب است که تعیین می کند تا روند انقلاب چگونه پیش رود.

جـنگ ایران و عـراق بـا دامـن زدن بـه افکار نـاسیونـالیستی ـ مـذھـبی بـه تثبیت رژیم کمک کرد. واقعیت این بـود که بخشی از مـردم بـه دلیل بـاورھـای دینی و اعـتماد بـه حـاکمان مـذھـبی ، بـه ویژه بـعد از شـروع جـنگ در کنار رژیم ایستاده بـونـد و از طـرفی ارعـاب و بیخبری عـمومی از جـنایات رژیم در زنـدان ھـا بـه عـدم حـمایت گسـترده از زنـدانیان سیاسی انـجامید .حتی بـودنـد خـانـواده ھـایی که نمی توانستند از فرزند زندانی یا اعدامی خود با دیگران صحبتی کنند.

حـاکمیت وقتی تـوانسـت جـامـعه را مـرعـوب و بـه عـقب نشینی وادارد، کشتار سـال ۶٧ را در خـفا و در نھایت پنھان کاری انـجام داد. جـمھوری اسـلامی سـالھا کوشید تـا کشتاربسیار وسیع سـال ھای ۶٠ تـا ۶٣ را ھم از اذھان پـاک کند. تـلاش کرد تـا در افکار جـامـعه تـوابین را بـه جـای چھره زنـدانیان مـبارز جـا بـزنـد و این اسـتقامـت وصف نـاپـذیر خـانـواده ھا، فـرزنـدان و دیگر بـازمـانـدگـان آن دوران بوده و ھست که ھمچنان بر پوزه این جانیان کلاش می کوبد.

واقعیت این اسـت که اکثریتِ چـندین ھزار انـسانی که بـه دسـت رژیم جـمھوری اسـلامی اعـدام شـدنـد و یا جـوانی و زنـدگی خـود را در اسـارت سـپری کردنـد ، اسـرار خـود را بـا دشـمنان تقسیم نکردنـد، در مـقابـل رژیم سـر خـم نکردنـد و شـجاعـانـه مـقاومـت کردنـد. در کنار ستمدیگان باقی ماندند و اکثریت آنھا در گمنامی باقی ماندند!

در نـگاھی اجـمالی بـه آن سـال ھـا و دوران کنونی، سـرکوب و زنـدان و اعـدام، الـبته در سـطوحی مـتفاوت ھـمچنان جـان سختی می کند . زنـدان، شکنجه و اعـدام فـقط آنـانی که دچـارش می شـونـد را آسیب نمی زنـد ھـدف بـه سکوت کشانـدن جـامـعه اسـت. ولی امـروز حـاکمیت جـنایتکار نمی تـوانـد در خـفا مـبارزان را در شکنجه غـرق و یا بـه اعـدام بکشانـد. اکثریت مـردم ایران اعـمال رژیم را رصـد می کنند و اکثریت این مـردم سـر ھـمدلی بـا رژیم نـدارنـد، بـخش گسـترده ای خـواسـتار سـرنـگونی آن ھسـتند. بـار دیگر ھـمت بـرای تغییر وضعیت مـوجـود سـتودنی اسـت . ھـمدلی و ھمبسـتگی جـوانـه زده و مـقاومـت طـراوت دوبـاره ای یافـته اسـت. دوبـاره انـقلاب و انقلابی گری در سپھر عاطفی مردم در پرواز است.

خانواده ھای زندانیان فریادشان رسا است و جامعه با احترام و ھمدردی به آنان می نگرد.

بی شک این مـوقعیت را بـاید بـا تـمامی تـوان و ھسـتیمان مـغتنم شـماریم، از زنـدانیان سیاسی حـمایت کنیم و خـانـواده ھـای زنـدانیان سیاسی را دریابیم . سازمانیابی حول ملزومات انقلابی کارگری شورائی بی گمان ضرورت امروز ما ست.

زندان و کشتار دھۀ ۶٠ اولین و یا آخرین جنایت حاکمیت نبوده و نیست ولی آگاھی از چگونگی سرکوب یک انقلاب و آرمانھای آن وھمچنین تعمق بر کاستیھا و اشتباھات ما به مثابه کسب تجربه و مقوله ای تاثیر گذاربرھمین دوران است.حاکمیت جعل تاریخ را در واقع درجھت تکرارآن وممانعت از شناخت و آموختن نیروھای جوان از تجارب آن دوران بکار می برد.

 

 

احمد موسوی

۱-  قبل از هر چیز لازم است از تحریریه نشریه کار بخاطر وقتی که برای واکاوی زندان های جمهوری اسلامی در دهه ۶۰، آنهم در بازه زمانی روزشمار سی و پنجمین سالگرد قتل عام هزاران زندانی سیاسی در تابستان ۶۷، گذاشته است، سپاسگزار باشیم. کشتاری که به فاصله کمتر از دو ماه بیش از ۵ هزار زندانی مجاهد و چپ و کمونیست به فرمان مستقیم  خمینی قتل عام شدند.

اما پاسخ به پرسش اول تحریریه کار: تجربه شخصی من به عنوان یک زندانی سیاسی دهه ۶۰، چه به لحاظ چگونگی بازجویی ها، چه به لحاظ سرکوب، چه از نظر شرایط زندان و چه به لحاظ مقاومت زندانیان و نیز به لحاظ رنجی که خانواده های زندانیان در آن دوران آتش و خون متحمل شدند، بیانگر دوره ای از سرکوب و کشتار خاص است که همانند آن در هیچ برهه ای از تاریخ ۴۴ ساله حاکمیت جمهوری اسلامی تکرار نشده و هرگز هم تکرار نخواهد شد. تاکید بر شرایط استثنایی سرکوب و کشتارهای آن دهه خونین، ابدا به معنای این نیست که بخواهیم ابعاد سرکوب و وحشیگری های بازجویان و آدمکُشان جمهوری اسلامی را طی سال های بعد از دهه ۶۰ و بطور اخص در سه دوره خیزش انقلابی دیماه ۹۶، قیام آبان ۹۸ و جنبش انقلابی “زن، زندگی، آزادی” نادیده بگیریم. فراموش نکنیم که در همین سال های اخیر نیز رنج و درد و فجایعی که بر زندانیان و خانواده ها آنان رفته است، بسیار سنگین و در مواردی همانند کشتار خیابانی آبان ۹۸، بسیار خونبارتراز آن دهه بوده است. بلکه یک تاکید ویژه بر گستردگی و ابعاد کشتار و سرکوب و وحشیگری های رژیم در دهه ۶۰ و بطور اخص کشتار زندانیان در تابستان ۶۷ است که به آن سال های سپری شده ویژگی منحصر به فردی داده است که با هیچ برهه ای از دوران حاکمیت جمهوری اسلامی قابل قیاس نیست و نخواهد بود. چرا و چگونه؟

سرکوب، کشتار و وحشیگری های بی حد و حصری را که جمهوری اسلامی بعد از ۳۰ خرداد ۶۰ به صورت سیستماتیک و در ابعادی سراسری آغاز و نهادینه کرد، نتیجه فرایند شکست یک انقلاب بزرگ بود که دست رژیم را برای سرکوب و کشتارهای همه جانبه باز گذاشت. ابعاد و گستردگی این سرکوبگری همزمان با سرکوب و منکوب کردن جامعه، در ابعادی غیر قابل تصور بر سر زندانیان آوار شد. نقطه آغاز وحشیگری های رژیم نیز از همان بدو دستگیری هر عنصرسیاسی، با شکنجه و شلاق و داغ و درفش آغاز  می شد. روندی فرساینده که طی روزها، شب ها و حتی هفته های متوالی ادامه می یافت. از آنجایی که انبوه دستگیرشدگان سال های نخست دهه ۶۰، عموما  هوادار، عضو و یا کادرهای سازمان های انقلابی و کمونیست بودند و اکثریت قریب به اتفاق آنان در زمره نیروهای تشکیلاتی سازمان های سیاسی بودند، از همان لحظه دستگیری، بی رحمانه ترین شکنجه ها برای گرفتن اطلاعات در مورد زمان و مکان قرارهای تشکیلاتی آنان آغاز می شد. این وضعیت برای اعضاء و کادرهای سازمان های انقلابی بسیار حادتر بود. تا جاییکه دست بازجویان در شکنجه گری آنچنان باز بود که کشتن فرد بازداشت شده زیر شکنجه به امری متداول برای بازجویان تبدیل شده بود. من نخستین تجربه اعدام زندانی هم سلولی خودم را در ۱۴ تیر ماه ۱۳۶۰ به هنگامی که مهدی دانیالی مجاهد را از کنار من برای اعدام بردند، تجربه کردم.  او فقط ۱۸ سال داشت و آنگونه که خود برایم گفت، صحنه به اصطلاح دادگاه کذایی اش در محوطه زندان با حضور پاسدارانی که خواهان اعد ام او بودند، صورت گرفت.

خوشبختانه به دلیل اینکه آن‌ها به هنگام دستگیریم کمترین مدرکی دال بر فعالیت تشکیلاتی از من نداشتند و در محیط کوچک روستایی به عنوان کسی که نشریات همه جریانات را می خواندم، شکنجه نشدم و در یک دادگاه چند دقیقه ای به اتهام همکاری با سازمان چریک های فدائی خلق(ااقلیت)  به ده سال زندان محکوم شدم. اما در زمستان ۶۲ زمانی که از زندان انزلی به قزلحصار تبعید شده بودم، با دستگیری دو عضو تشکیلاتی که زیر مجموعه من و کمیته انزلی بودند، شناسایی و زیر ضرب رفتم. از قزلحصار به زندان چالوس منتقل و پس از دوسال حبس، به تخت شکنجه بسته شدم. در زندان چالوس به عنوان مرکز منطقه سه (شامل گیلان و مازندران) بود که ابعاد شکنجه زندانیان را دیدم و شنیدم و تجربه کردم. شکنجه هائی که از دوران بازجویی فراتر رفت و تا پایان سال های زندانی، بر زندانیان اعمال می شد.

در رژیم سلطنتی شاه، عمده شکنجه ها در دوران بازجویی برای گرفتن اطلاعات تشکیلاتی از فرد دستگیر شده صورت می گرفت و انواع شکنجه های بی حد و مرز عموما در پایان بازجویی ها خاتمه می یافت. در جمهوری اسلامی اما اعمال شکنجه با پایان بازجویی نه تنها خاتمه نمی یافت، بلکه بعد از دادگاه و گرفتن حکم نیز به اشکال مختلف و در عرصه هایی بعضا شدیدتر از دوران بازجویی، بر زندانیان اعمال می شد. تجربه یک سال و نیم بودن در سلول های کوچک و بسته زندان انزلی به صورت دو یا چند نفره و دوماه انفرادی مطلق همراه با شلاق و شکنجه در زندان چالوس، تنها تجربه من از سلول های انفرادی سال های زندان است. اما  شنیدن مستقیم روایت رفقائی که انفرادی های مطلق بلند مدت دو ساله را در گوهردشت تجربه کردند، شنیدن روایت مستقیم زندانیان، بویژه زندانیان زن که از ۵ تا ۹ ماه با چشمان بسته، تابوت های زندان قزلحصار دوران حاج داوود رحمانی را تجربه کرده بودند، حاکی از وحشیگری جمهوری اسلامی در تداوم اعمال شکنجه بر زندانیان محکوم به حبس است. دیدن سرپا نگه داشتن های ۷۲ساعته و بعضا بیشتر به جرم ورزش کردن، خندیدن، سیگار به همدیگر دادن، میوه مشترک خوردن، تحت عنوان زندگی “کمونی” از جمله مشخصه های زندان قزلحصار طی سال های ۶۱ تا ۶۳ بود. سال هایی که من به این زندان تبعید شده بودم. در اتاق های عمومی که اغلب تا ۴۵ نفر در آن جا گرفته بودیم، حتی دادن یک لیوان آب به زندانی دیگر، مجازات های سختی را به دنبال داشت. وضعیتی که مشابه آن با کمی بالا و پایین در اغلب زندان های کشور وجود داشت. بیان دو نمونه در آن بازه زمانی می تواند شرایط توامان سرکوب و مقاومت زندانیان را برای نسل جوان امروزی  به تصویر بکشاند.

در پاییز ۶۲، “فرزاد” به جرم نقض قوانین کذایی مورد نظر حاج داوود رحمانی، برای تنبیه و سرپا ایستادن به زیر هشت برده شد. سرپا ایستادن “فرزاد” با چشم بند در مقابل دیدگان ۵۰۰ زندانی آغاز شد. ۲۴ ساعت اول با بی خوابی و سرپا ایستادن او به پایان رسید، اما “فرزاد” به اتاق باز گردانده نشد. مجازات ادامه یافت. ۴۸ ساعت گذشت و او همچنان مقاوم و استوار در زیر هشت با چشمان بسته سرپا ایستاده بود. پاهای او از زانو به پایین همانند کندو متورم شده بودند. روزی سه وعده و هر بار نیم ساعت برای خوردن غذا فرصت نشستن داشت و سه وعده هم برای رفتن به دستشویی مسیر ۶۰ تا ۷۰ متری زیر هشت تا دستشویی را در مقابل دیدگان ما زندانیانی که در اتاق های دو طرف راهرو بودیم، طی می کرد. اتاق هایی که در سمت راهرو، فاقد دیوار بودند و با نرده های آهنی از راهرو جدا می شدند. هر زمان که ” فرزاد” برای دستشویی حرکت می کرد، سکوت تمام بند را فرا می گرفت. او با پاهایی که دیگر از زمین کَنده نمی شد و فقط چند سانت به چند سانت روی کف راهرو کشیده می شدند، با شال کردی بسته به کمر و سری افراشته راهی دستشویی می شد. دو نگهبان تواب در دو طرف او قرار می گرفتند و مواظب بودند تا کمترین ایما و اشاره ای، لبخندی و یا چشمکی به نشانی همبستگی میان او و دیگر زندانیان رد و بدل نشود. ما زندانیان، سلول به سلول، اتاق به اتاق در کنار نرده های آهنی مشرف به راهروی منتظر می ماندیم تا فرزاد با آن پاهای متورم  از مقابل اتاق ها بگذرد. “فرزاد” به آهستگی و حرکتی لاک پشتی مسیر راهروی بند را طی می کرد. پس از ۴۸ ساعت بیخوابی و سرپا ایستادن، اگر چه پاهای او متورم شده بودند، اما هنوز توان ایستادن داشت و می توانست پاهایش را چند سانت چند سانت بر کف راهرو بکشد. هنوز قامتش خمیده نشده بود. هنوز در سُراندن هر پایش، می توانستیم حرکت مداوم گردنش را ببینیم که به سمت اتاق های دو طرف راهروی بند می چرخید تا با چشمان ملتهب از بی خوابی به بقیه زندانیان بگوید: من استوار مانده ام و همچنان خواهم ماند. هفتاد و دو ساعت به پایان رسید، “فرزاد” هنوز  با چشم بند در زیر هشت سرپا بود. به دلیل تورم پاها و دردی که داشت. زمانی حدود 20 دقیقه طول می کشید تا فاصله  زیر هشت به دستشویی را طی کند. در سومین روز سرپا ایستان  وقتی برای دستشویی از مقابل اتاق ها گذشت، در انتهای راهرو  در مقابل در ورودی دستشویی، از حرکت باز ایستاد. با کمک گرفتن از نرده ها و دیوار بر کف راهرو نشست. به آرامی جوراب هایش را کند. وقتی متوجه چرایی حرکت او شدم، دیگر تاب نگاه کردنش را نداشتم و نگاه از او بر گرفتم. زندانیان بند محو حرکت او بودند. طبق مقررات بهداشتی بند که خود ما زندانیان وضع کرده بودیم، همه موظف بودیم برای جلوگیری از آلوده شدن بند، بدون جوراب وارد محوطه دستشویی شویم. و فرزاد در آن شرایط بحرانی به این قانون بهداشتی بند وفادار مانده بود و این در ارزش گذاری مقاومت زندانیان در آن سال های پر درد و رنج سپری شده بسیار قابل تامل است. “فرزاد” پس از کندن جوراب ها با تحمل دردی شدید بر کمر و پاها، دوباره به آهستگی برخاست و وارد محوطه دستشویی شد. او روز چهارم را هم پشت  سر گذاشت و در پایان روز چهارم با غروری تحسین بر انگیز که برخاسته از مقاومت زندانیان در آن سال های سرکوب بود، به اتاق بازگردانده شد. مقاومت “فرزاد” تنها یک نمونه از مقاومت انبوه زندانیانی بود که هر روزه به جرم خندیدن، ورزش کردن، با زندانی دیگر سیگار مشترک کشیدن  و یا زیر پاگذاشتن ممنوعیت قانون بیش از ده دقیقه با دیگری حرف زدن، به زیر هشت می رفتند و روزها و شب های متوالی با چشمان بسته سر پا می ایستادند. سهم من از این مجازات، ۳۷ ساعت سر پا ایستادن به جرم نرمش کردن بود.

اعتصاب و امنتاع از پوشیدن لباس فرم زندان توسط ۹۰ زندانی بند یک نیروی دریایی رشت ، نمونه دیگری از مقاومت جمعی زندانیان در آن دوره بود.  اعتصابی که از پاییز ۶۵ شروع شد و همزمان با شروع نپوشیدن لباس فرم زندان، هواخوری و ملاقات ها هم قطع گردید. تمام لباس های زندانیان مصادره شد، زندانیان اعتصابی از دسترسی به دارو و درمان و پزشک محروم شدند. چرا که شرط دستیابی به این امکانات، پوشیدن لباس فرم بود. این اعتصاب در ادامه خود به روزهای کشتارتابستان ۶۷ متصل شد. در روزشمار کشتار مرداد و شهریور ۶۷، ۸۱ زندانی اعتصابی سر بدار شدند و تنها ۹ زندانی اعتصابی باقی ماند، اما اعتصاب خاتمه نیافت.  در آن فضای وحشت آفرین، آن ۹ زندانی بازمانده از کشتار تا مردادماه ۶۸ نیز از پوشیدن لباس فرم امتناع کردند. قطع ملاقاتی به آخرین ماه های سال سوم اعتصاب نزدیک می شد. نداشتن ملاقات و بی خبری از زندانیان زنده مانده، سبب شده بود تا چندین ماه بعد از کشتار هم، خانواده ها نمی دانستند بر سر آن ۹ زندانی چه آمده است. زنده هستند یا آن ها نیز اعدام شده اند. اقرار زندانبانان، مبنی بر اینکه ما زنده هستیم، برایشان حجت نبود. خانواده‌ها به دنبال روزنه ای برای دیدار با زندانیان جان بدر برده از کشتار بودند. تنها در بهار سال ۶۸ وقتی از خانواده ها وسایلی را که برای ما آورده بودند، تحویل گرفتند، زنده بودن ما را باورکردند.

لازم به گفتن نیست، در آن سال های خونبار دهه ۶۰، آنچه بر زندانیان گذشت، مشابه همان شرایط  پر رنج بر خانواده ها نیز آوار گشت. خانواده هایی که در آن سال های تک صدایی تبلیغات کر کننده جمهوری اسلامی نه صدایی داشتند تا دیگران بشنوند و نه در ابعادی همانند امروز، مورد حمایت عمومی آحاد جامعه بودند. تنها امکان آنان ارتباط با همدیگر بود. خانواده هایی که فقط با دیدن هم  در روزهای ملاقاتی انرژی می گرفتند، پشتیبان همدیگر می شدند و در همان شرایط دشوار هرگز فرزندان زندانی خود را تنها نگذاشتند. خانواده هایی که در بیرون از زندان با سرکوبگران جنگیدند و ایستادگی کردند. در دهه ۶۰ و سالهای سرکوب زندان و زندانیان، اگر چه زیر فشار و سرکوب دستگاه قضایی و امنیتی، کارخانه “تواب سازی” رژیم در محدوده معینی رونق گرفته بود، اما سرانجام گره خوردگی مقاومت توامان زندانیان و خانواده ها در این سوی و آن سوی دیوارهای زندان، شرایط مرگبار زندان را تا حدودی به نفع زندانیان تغییر داد و شکست سیاست سرکوب عریان زندان و زندانیان از نیمه دوم سال ۶۳ آشکار گردید.

۲- اگرچه ماهیت زندان و سرکوبگران رژیم کمترین تغییری نکرده و حتی در محدوده های معینی جانیان جمهوری اسلامی هارتر هم شده اند، اما تفاوت شرایط این دوران با دوران دهه ۶۰، اوضاع را تا حدودی برای زندانیان به گونه ای دیگر رقم زده است. سرکوب و کشتار دهه ۶۰ در فرایند شکست یک انقلاب بزرگ سازماندهی شد. زندان و  زندانیان این دوره،  اما دوران اعتلای انقلابی همراه با شکست و ناتوانی و فروپاشی رژیم را تجربه می کنند. رژیم به دلیل ناتوانی و مفتضح شدن در عرصه داخلی و بین المللی، بجای اعدام های گسترده و کشتار زندانیان در زندان، سیاست کشتار در کف خیابان را در پیش گرفته است. به نوعی می توان گفت نیروهای فعال عرصه کف خیابان را در هر خیزش عمومی، بجای دستگیری و سپس اعدام کردن، در همان کف خیابان با شلیک و ضربه های باتوم می کشد و صد البته مسئولیت کشتار را هم به عهده نمی گیرد. کاری که در دهه ۶۰ زندانیان را هر شب گروه و گروه می کشت و اعدام می کرد اما با بوق و کرنا اسامی شان را نیز از رادیو و تلویزیون اعلام می کرد. در آن دوره، زندان و زندانیان در گمنامی مطلق بودند، در این دوره اما به یُمن گستردگی ارتباطات اینترنتی و شبکه های اجتماعی، ارتباط زندان و زندانیان با بیرون از زندان- اگر از موارد استثنایی و تنبیهی آن بگذریم- به امری روزمره تبدیل شده است و این امکان بسیار خوبی برای زندان و زندانیان است تا صدای اعتراض و مقاومت و ایستادگی زندانیان  را به بیرون برسانند. رژیم از تجربه انفرادی های دوران دهه ۶۰ برای منکوب کردن جوانان دستگیر شده بهره می گیرد. نگه داری بازداشت شدگان جدید در سلول های انفرادی همراه با اعمال شکنجه های جسمی و روحی، برگرفته از شیوه های متداول دستگاه سرکوب در دوره های گذشته است که همچنان از این شیوه سرکوب سود می برد. “رکَب” زدن زندانی، یعنی به دروغ وانمود کردن که دستگاه اطلاعاتی و بازجویان همه اطلاعات فرد دستگیر شده را دارند، تا زندانی را وادار به اعتراف علیه خود کنند، از جمله شیوه های رایج و متداول بازجویان است. بی اعتمادی مطلق به بازجویان و بی اعتمادی کامل به وعده های دستگاه قضایی، نخستین رمز موفقیت و پایداری هر زندانی است. در پس هر اعتماد به بازجویان و دستگاه های سرکوب، چه بخواهیم و چه نخواهیم، نوعی توهم به دستگاه سرکوب نهفته است. توهمی که مقاومت زندانی و خانواده ها را می شکند، پاها را سست می کند و اراده ماندن در مقابل سرکوبگران  را از زندانی و خانواده های آنان می گیرد. برعکس بی اعتمادی مطلق به بازجویان و دستگاه سرکوب، زندانی و خانواده ها را بر آن می دارد تا فقط متکی به خود و متکی به مقاومت شان در روزهای سخت زندان و شکنجه باشند. شعار “این نیز بگذرد”، کوتاه ترین جمله و گویاترین جمله ای است که امید به عبور از روزهای سخت و مرگبار زندان را در زندانی تقویت می کند و خانواده ها را استوارتر از پیش در مقابل سرکوبگران تجهیز می کند.

 

مهرداد نشاطی

۱- در دوران پس از پیروزی قیام بیست دو بهمن و سرنگونی شاه،  پدیده زندان و زندانی سیاسی در ایران به شدت گسترش یافت. این پدیده نشان دهنده فرایند بازداشت و محاکمه افرادی بود که به دلایل سیاسی، فرهنگی یا اجتماعی با نظام حاکم در تضاد قرار گرفته و در زمره معاندان و منتقدان حکومت اسلامی  به شمار می آمدند.

حکومت اسلامی از فردای استقرار خود با استفاده از بازماندگان سازمان اطلاعات رژیم شاه، ساواک، برنامه‌ریزی خود را  در جهت جمع‌آوری اطلاعات برای سرکوب  گروه‌های سیاسی آغاز کرد و پدیده زندان و زندانی سیاسی از این زمان آغاز شد.

بعد از شروع جنگ، بخصوص در دهه شصت، جمهوری اسلامی برای سرکوب دستاوردهای بعد از قیام بهمن و سازمان‌های سیاسی مخالف، با دستگیری گسترده و اعدام و شکنجه دستگیرشدگان بر شدت سرکوب افزود.

در مورد تجربیات زندان و دستگیری  و شرایط زندان و زندانی سیاسی در دهه شصت گزارشات و خاطرات بسیاری توسط زندانیان  نوشته شده که هر یک تجارب خود از این دوران سیاه حیات جمهوری اسلامی را بیان می‌کنند.

در این‌جا، تجارب شش ساله‌ی خودم را از زندان‌های جمهوری اسلامی به اختصار بیان می‌کنم.

در دهه شصت با توجه به حمله وحشیانه جمهوری اسلامی، بر هر فعال سیاسی روشن بود که دستگیری به معنای تحمل شکنجه‌های قرون وسطایی، شرایط طاقت‌فرسای زندان و در نهایت، صدور حکم اعدام در دادگاه‌های چند دقیقه‌ای خواهد بود.

ما در گزارشات و اخباری که در این دوران از طرق مختلف به دستمان می‌رسید  خبردار شده بودیم که ادامه مبارزه با جمهوری اسلامی و فعالیت تشکیلاتی در سازمان چه عواقبی در پی خواهد داشت.

من بعد از دستگیری در مهرماه سال ۱۳۶۱،  در ارتباط با اقلیت، برای بازجویی مستقیما به زندان اوین بند ۲۰۹ منتقل شدم و از صبح همان روز برای گرفتن اطلاعات به تخت شکنجه بسته شده و به قول بازجویان “تعزیر” شدم. “تعزیر” عبارت بود از ضربات کابل به کف پاها به شدتی که با ضربه کابل، پوست و گوشت پا می‌شکافت و دیگر قادر به راه رفتن نبودی. در همین میان سوالاتی از قبیل “مسئول تشکیلاتی تو کجا است؟”، “اسلحه را کجا مخفی کردی؟” و سئوالاتی در رابطه با فعالیت تشکیلاتی پرسیده می‌شد.

در صورت تمرکز بر سئوالات بازجوها در حین شکنجه و یا پروسه بازجویی، زندانی متوجه می‌شود که اطلاعات بازجویان در چه حدی است و چه مقدار از سئوالات بازجو مربوط و یا نامربوط می باشند. برای تمرکز هم لازم است که پذیرفته باشی که دستگیر شده‌ای و بر وحشتی که زندان و شکنجه در انسان پدید می‌آورد در حد توان غالب شوی.

دوران بازداشت دوران خاصی است که زندانیان سیاسی بنا به میزان اطلاعات بازجوها، تحت شکنجه و آزار قرار می‌گیرند و میزان شکنجه بنا بر این اطلاعات متفاوت است. مثلا اگر به دنبال اطلاعات برای دستگیری فرد دیگری باشند، بنا بر اهمیت این شخص فشارها نیز متفاوت خواهد بود. به عنوان نمونه موردی را مثال می‌زنم که خودم شخصا در بند ۲۰۹ تجربه کردم. رفیق اسماعیل رودگریان را به خاطر موقعیت تشکیلاتی وی و با وقوف به ارتباط وی با مستوره احمدزاده به مدت  ۱۸ روز در زیرزمین ۲۰۹ به تخت شکنجه بسته و شلاق می‌زدند. در تمام این ۱۸ روز حتی برای رفتن به دستشویی هم از تخت بازش نکردند و آن گونه که خودش تعریف می‌کرد با سطل رویش آب می‌ریختند و با کابل می‌زدندش.

شرایط زندان نیز در دوره‌های مختلف در دهه شصت متفاوت بود. بعد از بازداشت معمولا اکثر زندانیان پس از طی دوران بازجویی، در دادگاه‌های چند دقیقه‌‌ای حکم می‌گرفتند و اگر به زندان محکوم می‌شدند، پس از ابلاغ حکم، به زندان‌ها یا بند‌های دیگر منتقل می‌شدند.

من بعد از بیش از یک سال دوران بازجوئی و گرفتن حکم زندان به زندان قزلحصار منتقل شدم.

این دوران یعنی سال ۱۳۶۲، زندان‌ها پر بود از زندانیان سیاسی دارای حکم زندان. در زندان قزلحصار شرایط دیگری حاکم بود. در این دوران سیاست تواب‌سازی و فشار حداکثری بر زندانیان در دستور کار زندانبان قرار داشت. زندانبان برای پیشبرد اهداف خود از همان ابتدا روش‌هایی را برای تفکیک زندانیان در پیش می‌گرفت. برای مثال، زندانیان را تحت فشار قرار می‌داد تا از اتهام خود، یعنی وابستگی تشکیلاتی خود، ابراز انزجار کنند. همچنین زندانیان چپ و کمونیست را تحت فشار قرار می‌داد تا نماز بخوانند. این دوران به “دوران قرنطینه” معروف بود. در تمام “دوران قرنطینه” زندانیان مجبور بودند چشم‌بند به چشم داشته باشند تا یکدیگر را نبینند و صحبت با زندانیان دیگر نیز ممنوع بود و اگر زندانی این مقررات را زیر پا می‌گذاشت با شلاق و کتک تنبیه می‌شد. دوران قرنطیه دو تا سه هفته طول می کشید و در طی این دوران برای هر زندانی گزارشی تهیه می کردند و بنا بر نوع اتهام و میزان پذیرش یا مقاومت زندانی، زندانیان تفکیک شده و به بندهای مربوطه منتقل می‌شدند. در آن دوران، زندانیان چپ و کمونیست به بند یک  واحد یک و بند یک واحد سه زندان قزل‌حصار فرستاده می‌شدند. من هم به بند یک واحد یک منتقل شدم و تا تابستان سال ۱۳۶۵ در این زندان بودم.

این دوران که به دوران حاج داوود رحمانی (رئیس وقت زندان) معروف بود دوران سیاهی بود که تعریف جزئیات آن در این نوشته نمی‌گنجد. به اختصار، در این دوران زندانبان سعی می کرد به هر شیوه‌ای از فشار و سرکوب متوسل ‌شود تا زندانی “فردی” زندگی کند یعنی ارتباطی با زندانیان دیگر و به ویژه هم‌فکران سیاسی یا تشکیلاتی خود نداشته باشد. حتی لوازم ضروری از جمله مکمل‌های غذایی مانند میوه و خرما نیز باید فردی خریداری می‌شد. از این‌رو اکثر زندانیان خرید نمی‌کردند و در صندوق‌های سلول‌ها فقط اقلامی وجود داشت که مشترکاً استفاده می‌شد. به این ترتیب، زندانیان بند ما مقاومت جانانه‌ای علیه هدف زندانبانان داشتند، گو آن که زندانبانان هم کم و بیش بر فشارهای خود می‌افزودند.

خلاصه کلام، شیوه زندگی در زندان و هم‌بستگی با دیگر زندانیان و مقاومت در برابر سیاست‌ها و خواست‌های زندانبان، مجموعه‌ایست که می‌توان آن را ادامه “مبارزه در زندان” نامید. زندانی در این پروسه آبدیده‌تر می‌شود، شیوه‌های مقابله با سیاست‌های زندانبان را فرا می‌گیرد و در هجوم‌های بعدی زندانبان به کار می‌بندد.

زندانیان سیاسی برای مقاومت در زندان و بخصوص در برخی موارد برخورد و اعتراض به شرایط غیر انسانی زندان لازم است از ابزار جمعی که در اختیار دارند مانند اعتصاب غذا و یا مقابله با قوانین زندان به صورت جمعی عمل کنند . در دهه شصت زندانبانان برای فشار هرچه بیشتر قوانین متعددی را وضع می کردند که به نمونه هائی اشاره می کنم .

جلو گیری از ورزش زندانیان  موردی بود که چندین سال  یکی از ابزار های آزار  زندانبانان بود و جالب است بنویسم که در زندان قزلحصار ورزش فردی ممنوع بود و فقط در حیاط زندان و همراه با جمع اجازه ورزش داده می شد و در زندان گوهردشت قانون بر عکس بود و ما اجازه ورزش جمعی نداشتیم و باید فردی ورزش می کردیم و به همین منظور به صورت روزانه مورد ضرب و شتم زندانبانان قرار داشتیم.  در قزلحصار به خاطر فردی ورزش کردن و در گوهردشت برعکس به خاطر ورزش جمعی .

موارد بسیاری از این گونه قوانین متفاوت درزندان بکار بسته می شد . یکی از این قوانین تقسیم غذا در ماه رمضان در موعد های غذایی مذهبی بود که ما زندانیان چپ به آن اعتراض کردیم و در اعتراض به آن گرفتن غذا را تحریم کردیم و توانستیم در چند سال این مشکل را حل کنیم .

اعتصابات در زندان به دلایل مختلف مطابق با ضروریاتی که ما به عنوان زندانی تشخیص می دادیم مانند بهبود شرایط زندان و بهداشت و تعدد و ساعت ملاقات ها و موارد دیگر به طور روزمره در دستور کار ما قرار داشت . اضافه کنم که ما به عنوان زندانی می دانستیم به بسیاری از خواسته هایمان در مقابل زندانبانان نخواهیم رسید ولی با این حال اعتراض و اعتصاب جمعی میکردیم و تا وقتی که جمع مان توان داشت  ادامه می دادیم و در زمان لازم اعتصاب را ه می شکستیم .

این کار ما دو دلیل عمده داشت و آن اینکه ما می دانستیم زندانبان همیشه قصد داشت مارا تخت فشار قرار دهد و با اعتراض و اعتصاب ابتکار عمل را ما زندانیان به دست می گرفتیم . این سیستم حرکتی در آن دوران بسیار موثر بود و زندانبان را در برخورد های  بعدی دچار تردید می‌کرد و می فهمید که با مقاومت  زندانی مواجه خواهد شد.

در دوران زندان یکی از مهم‌ترین‌ها منابع اطلاعاتی، اخبار خانواده‌هاست که تنها ارتباط زندانی با جامعه است و در این دوران است که ارتباط بین خانواده‌ها پدید می‌آید. اگر زندانیان در زندان همبستگی داشته باشند خانواده‌ها نیز به تبع آن همبسته‌تر شده و در صورت لزوم، نقش خود را ایفا می‌کند. در دوران ما، ارتباط بسیار گسترده و مثبتی بین خانواده‌ها به وجود آمده بود.

بعد از تابستان ۱۳۶۵، من به زندان گوهردشت منتقل شدم و تا پائیز سال ۱۳۶۷ دوران محکومیت خود را در این زندان به سر بردم. در رابطه با زندان گوهردشت و بخصوص اعدام‌های سال ۶۷ تجاربی را پیش از این بازگو کرده‌ام که می‌توان به آن‌ها رجوع کرد.

۲ – پدیده زندان و زندانی سیاسی در شرایط مختلف متأثر از تحولات در شرایط سیاسی و اجتماعی، دستخوش تغییر می‌شود.

در دهه شصت، رژیم جمهوری اسلامی با مبارزان و مخالفانی روبرو بود که تجربه قیام سال ۱۳۵۷ را از سر گذرانده بودند و در تلاش برای حفظ و ارتقای این دستاوردها برای رسیدن به شرایط بهتر بودند. اکثر آنان در سازمان‌های سیاسی متشکل شده و مبارزه می‌کردند  به همین منظور بعد از دستگیری اولین هدف زندانبان، نابودی این همبستگی و وابستگی تشکیلاتی و منفرد کردن زندانیان بود.

در شرایط کنونی به علت عدم وجود تشکل‌های مبارزاتی گسترده، مبارزات مردمی، شکلی خودجوش به خود گرفته و در جریان مبارزه و کف خیابان است که همبستگی موقتی برای رسیدن به اهداف مقطعی به وجود می‌آید. از این‌رو، در جریان دستگیری‌های گسترده، پس از هر جوشش مبارزاتی، زندانبان و بازجو با تشکیلات خاصی روبرو نیست و در زندان نیز با فرد روبروست نه با یک جمع. این انفراد در ابتدا به نفع زندانی است که برای گرفتن اطلاعات و دستگیری دیگر افراد، با آزارها و شکنجه‌روبرو نمی‌شود، بلکه هدف شکنجه‌ها، در هم شکستن روحیه مبارزاتی فرد دستگیرشده است و بنا بر گزارش‌های متعدد، متأسفانه این آزارهای جسمی و روانی بر دستگیرشدگان تأثیرات روانی گسترده‌ای بر جا گذاشته است.

در دوران زندان بنا بر تجربه سالیان قبل، بهترین شیوه مقاومت در برابر سیاست‌های زندانبانان، بهره‌گیری از تجارب زندانیان سیاسی سابقه‌دار و تلاش برای برقراری حداکثر ارتباط با دیگر زندانیان است تا متحدانه در برابر سیاست‌های سرکوبگرانه و ضد انسانی جمهوری اسلامی مقاومت کنند.

متن کامل نشریه کار شماره ۱۰۳۴  در فرمت پی دی اف:

صدای اعتراض بازنشستگان باشیم اعتراضات بازنشستگان نماد تداوم و پیوستگی در مبارزه ضد سرمایه‌داری است

صدای اعتراض بازنشستگان باشیم

اعتراضات بازنشستگان نماد تداوم و پیوستگی در مبارزه ضد سرمایه‌داری است

 

“فقط توی خیابون به‌دست میاد حقمون” یکی از محوری‌ترین شعارهای اعتراضی بازنشستگان است که صدای آن چندی است در خیابان‌های اغلب شهرهای ایران طنین انداخته است. اگر در دوره‌های گذشته عموماً بازنشستگان تأمین اجتماعی تحت عنوان یکشنبه‌های اعتراضی مطالبات برحق خود را در کف خیابان‌ها فریاد می‌زدند، در هفته‌های گذشته بازنشستگان مخابرات و بازنشستگان کشوری (فرهنگی) نیز در روزهای دوشنبه و سه‌شنبه به اعتراضات پیوسته‌اند. توالی و تداوم روزهای یکشنبه، دوشنبه و سه‌شنبه‌های اعتراضی بازنشستگان و نیز حضور فزاینده زنان، نشانه اراده خستگی‌ناپذیر آن‌ها برای تحقق خواست‌های‌شان است.

در روزهای گذشته بازهم بازنشستگان برای افزایش حقوق با توجه به رشد نجومی قیمت‌ها و نیز تهاجم رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی به سطح معیشتشان و طرح دولت برای دستبرد مجدد به صندوق‌های بازنشستگی و ادغام آن‌ها جهت تأمین کسری بودجه، در شهرهای مختلف از جمله کرمانشاه، شوشتر، اهواز، اصفهان و … تجمع‌های اعتراضی برپا کردند. وزیر کار و استثمار جمهوری اسلامی ضمن سلب مسئولیت از خود و وزارت استثمار در رابطه با تأمین و افزایش حداقل دستمزد در پاسخ به اعتراض کارگران و بازنشستگان ادعا کرده که: “آن‌ها باید با چانه‌زنی برای دستمزدهای خود تلاش کنند”. این ادعا در شرایطی است که در ایران اعتصاب و ایجاد تشکل مستقل کارگری ممنوع است و بسیاری از فعالین کارگری، معلمان و بازنشستگان به خاطر تلاش برای ایجاد تشکل مستقل در زندان هستند.

مبارزه جسورانه بازنشستگان در حالی تداوم می‌یابد که رژیم اسلامی از ترس گسترش مبارزه در سالروز جنبش انقلابی، فضای سیاسی جامعه را میلیتاریزه و به‌شدت امنیتی نموده و هزاران تن از فعالین جنبش‌های سیاسی و اجتماعی، دانشجویان، زنان، کارگران و خانواده‌های جانباختگان و …را به زندان انداخته است. مبارزه بازنشستگان برعلیه شرایط موجود و نیز تلاش برای ایجاد تشکل و شبکه‌های سازمان‌دهی نیز در طول جنبش انقلابی پیوسته تداوم داشته است. در همه جای جهان سرمایه‌داری، اکثریت عظیم بازنشستگان در زیرمجموعه طبقه کارگر قرار دارند. حقوق بازنشستگی بخشی از دستمزدهای آنان است که از پیش به صندوق‌های بازنشستگی واریزشده و این نهاد باید توسط خود کارگران و حقوق‌بگیران اداره شود. همچنین آن‌ها باید بر حساب‌وکتاب این صندوق‌ها کنترل و نظارت داشته باشند. دولت‌های سرمایه‌داری حق ندارند صندوق‌های بازنشستگی و مؤسسات مربوط به آن را به شرکت‌های خصوصی واگذار کنند و باید حقوق بازنشستگان را تضمین و پرداخت نمایند.

مبارزه بازنشستگان برعلیه خصوصی‌سازی، دستبرد رژیم به صندوق‌های بازنشستگی و برای افزایش حقوق، یک مبارزه اجتماعی و درعین‌حال ضد سرمایه‌داری است که زمینه‌ساز پیش‌روی جنبش طبقاتی کارگران و گسترش مبارزه علیه جمهوری اسلامی در شرایط متحول کنونی جامعه است. از خواست‌ها و مبارزه بازنشستگان و از نهادها و تشکل‌های مستقل و شبکه‌های خودسامان آن‌ها حمایت کنیم.

سرنگون باد رژیم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی

زنده باد آزادی، زنده باد سوسیالیسم

شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست

۲۰۲۳/۰۸/۲۴ – ۲ شهریور ۱۴۰۲

امضا: سازمان اتحاد فدائیان کمونیست، اتحاد سوسیالیستی کارگری، حزب کمونیست ایران، حزب کمونیست کارگری- حکمتیست، سازمان راه کارگر، سازمان فدائیان (اقلیت) و هسته اقلیت